۱۳۹۶ آذر ۲۶, یکشنبه

جملات و کلمات مرگ آفرین

هفته گذشته در برنامه شصت دقیقه بی بی سی مصاحبه ای پیرامون موضوع شکنجه انجام گرفت و در پی آن چند یادداشت و مقاله منتشر گردیدند و از زاویه های مختلفی به این موضوع پرداخته شد. از جمله تاکید آقای نیکفر بر این واقعیت که شکنجه در جمهوری اسلامی بنام خدا صورت می گیرد و سپس یادداشت کوتاه آقای حسین باقرزاده پیرامون این واقعیت و یا این حقیقت که حبس در زندان انفرادی خود یکی از شکنجه های رایج روانی در جمهوری اسلامی است. در این رابطه خانم نرگس محمدی می نویسد:
"براستی چند نفر باید بگویند که بازجو می‌گفت آن"قدر" در سلول می‌مانی تا "اعتراف" کنی؟ چند نفر باید در بیمارستان‌ها بستری شوند و به بیماری‌های صعب‌العلاج مبتلا شوند تا دلی به رحم آید؟ چند نفر باید بگویند که سند و مدرک محکومیتشان اعترافات در سلول‌های انفرادی در از دست دادن تحمل این شکنجه غیر انسانی بوده، تا مسئولان و رسانه‌ها جرأت کنند به این شکنجه بپردازند؟ (سایت کانون مدافعان حقوق بشر). "

در این یادداشت نگارنده سعی می کند از زاویه دیگری به موضوع شکنجه و اعدام بپردازد و امید دارد که تکمیل کننده این مباحث گردد. شاید در ابتدا عجیب بنظر برسد اگر گفته شود که کلمات نیز می توانند شکنجه کنند و یا حتی موجب قتل گردند. در اینجا منظور از شکنجه و مرگ بصورت استعاره ای و یا آرزوی آن و یا نفرین مرگ نیست، بلکه بواقع کلمه می تواند خود عملی و اقدامی برای انجام شکنجه و قتل یک انسان نیز باشد و آنرا به معنی واقعی و عینی نمایندگی کند.

برای مثال زمانی که در قران صحبت از کفار و مشرکین به میان می آید، صرفا به منظور تعریف و تحلیل موقعیت این افراد و گروه های اجتماعی زمان پیامبر اسلام نیست، بلکه بدنبال خود کشتار و اسیری آنها توسط مسلمین را نیز بهمرا می آورد. کلماتی که نازی های آلمان در رابطه با یهودیان استفاده می کردند نیز در حد کلمه و برای شناسایی یهودیان نبود بلکه بلافاصله شکنجه، تحقیر، اسیری و تصفیه نژادی آنها را نیز بدنیال خود داشت.

یکی از دشنامهای دائم تکرار شونده در سالهای اول انقلاب اسلامی، کلماتی مانند منافق و لیبرال بودند. این کلمات نیز در حد حتی دشنام باقی نمی ماندند و در حقیقت حکم سرکوب و دستگیری افرادی که مشمول این کلمات می شدند را نیز در درون خود نهفته داشتند. به سخن دیگر این کلمات هیچگاه در حد کلمه باقی نمانده اند و استعاره وار و یا صرفا برای نفرین و آرزوی مرگ بکار گرفته نشده اند، بلکه خود ابزاری عینی و واقعی برای انجام عمل شکنجه و یا سرکوب و قتل بوده اند. این کلمات در حقیقت نیروی سرکوبگر و خشنی را نمایندگی کرده و می کنند و قابل مقایسه با شلاق شکنجه، طناب دار و یا ماشه تفنگ هستند.

البته شاید در این رابطه گفته شود که صرف به زبان آوردن این کلمات به معنای مشارکت در شکنجه و قتل نیست، مگر اینکه ثابت شده باشد که اجرای شکنجه و اعدام با دستور کتبی و یا شفاهی یک فرمانده صورت گرفته است، که در این رابطه کلمه از حالت صرفا توصیفی خود خارج و تبدیل به دستور شده است و مطابق قوانین جزایی قابل پیگرد می باشد. اما تجارب اخیر در دادگاه ها و محاکمات بین المللی علیه تصفیه نژادی در منطق بالکان و روندا نشان می دهد که حتی خبرنگاران و اصحاب روزنامه بدلیل ترویج فرهنگ خشونت علیه نژادها و اقوام دیگر می توانند محاکمه شوند. اگرچه خبرنگاران مزبور هیچگاه بطور مستقیم دست در این جنایت ها نداشته اند. برای مثال در تریبون بین المللی روندا مطرح گردید که شما لازم نیست که ماشه سلاح را کشیده باشی تا بعنوان عامل قتل مورد محاکمه قرار بگیری، همینکه شما یک نژاد را انگل یا سوسک بنامی کافی است که شما بعنوان شریک جرم مورد محاکمه قرار بگیری، زیرا شما با کلمات خود خشونت و تصفیه نژادی را ترویج داده اید. (International Tribunal for Rwanda )

البته شاید ادعا شود که محاکمه این خبرنگاران صرفا بدلیل استفاده از کلمات و نوشته های خشونت پرور متناقض با اصل آزادی اندیشه و بیان و انتشار آن است. ادعا و نظریه ای که از اساس اشتباه می باشد و بر این فرضیه مبتنی است که کلمات فاقد روح و عملکرد هستند و باید آنها  را در حد تراوشات ذهنی یک فرد بحساب آورد؛‌ و برای اینکه این کلمات به واقعیت بپیوندند باید یک رابط و واسطه دیگر،  برای مثال دستور مستقیم قتل و شکنجه وجود داشته باشد، در غیر این صورت نمی توان یک خبرنگار و نویسنده را صرفا بخاطر نوشتن و به زبان آوردن کلمات خشونت پرور و ضد نژادی مورد محاکمه قرار داد.

در رابطه نقش و جایگاه کلمات لودویگ ویتگنشتاین (۱۸۸۹-۱۹۵۱) فیلسوف آلمانی-اتریشی تحقیقات گسترده ای در زمینه نقش و بازی کلمات دارد. وی بخوبی نشان می دهد که زبان و کلمات صرفا تراوشات ذهنی و حرفی که از دهان خارج و یا از قلم جاری می شود نیستند، کلمات و بطور کلی زبان محاوره ای و نوشتاری فرم و محتوای زندگی ما را به نمایش می گذارند.

وی می نویسد: "تصور اینکه یک زبان از مجموعه کلماتی که مطابق یک فرمول و گرامر خاص سازمان یافته و برای مثال شرایط میدان جنگ را توصیف می کند ساده است و یا فرض اینکه یک نوشته پرسشی را مطرح می سازد که پاسخ آن آری یا نه است نیز ساده می باشد و یا اشکال دیگری که هر زبان و نوشته ای به نمایش می گذارد، اما در عین حال باید این تصور و فرض نیز ساده باشد که یک زبان و نوشته ها و حرفها و کلمات بکار گرفته شده در آن فرم،‌ نوع و روش زندگی ما را نیز نشان می دهند." (philosophical investigations)

همچنین وی می نویسد که "توافق و یا عدم توافق با پاسخ آری یا نه به یک نوشته و کلمات آن صرفا یک توافق در عالم ذهن نیست، بلکه در حقیقت توافق یا عدم توافق با راه و روشی است که آن نوشته برای عمل روزمره ارائه می دهد و صرفا در حد توافق با یک نظر و عقیده خلاصه نمی گردد."(philosophical investigations)

وی در رابطه با نقش و بازی کلمات در زندگی روزمره نمونه های ساده و فراوانی می آورد تا نشان دهد که زبان و کلمات نقش بلاواسطه در عمل و رفتار  ما انسانها دارند. برای مثال زمانی که کلمه صندلی بر زبان آورده می شود ما در درجه نخست به این واقعیت که صندلی از چوب ساخته شده و در یک فرایند تخصصی به این شکل در آمده است، نمی اندیشیم بلکه به این واقعیت فکر می کنیم که صندلی برای نشستن روی آن است و یا حتی در موقع نزاع می تواند برای پرتاپ شدن بسوی دیگری مورد استفاده قرار گیرد! با این مثال ساده می بینیم که بسیاری از کلمات بویژه اگر به شرایط و کانتکس زمان استفاه از آنها توجه کنیم، رابطه مستقیمی با نحوه زندگی و رفتار ما انسانها دارند و در واقع آن رفتارها را نمایندگی می کنند.

کلمات و جملات فلسفی شاید در وحله اول رابطه مستقیمی با زندگی و فرم آن نداشته باشند و یا یک عمل مشخص را نمایندگی نکنند اما ویتگنشتاین معتقد است که این جملات و کلمات در برگیرنده آن نیز در حقیقت برای توجیه و تفسیر نحوه نگاه ما به زندگی و بويژه رفتارها و انتخابهایی که می کنیم شکل گرفته اند. تنها تفاوت این نحوه از سخن گفتن و نوشتن در تقدم زمانی آنها است، یکی عمل را نمایندگی و تشویق می کند و دیگری آن عمل را توجیه و تفسیر می نماید.

هدف و منظور شکنجه گر که از همان بدو دستگیری و قبل از کتک زدن شروع به فحش و ناسزا به فرد دستگیر شده می کند و کلمات منافق، ضد انقلاب، هرزه و از این نمونه دشنامها را بر زبان می آورد، تحلیل و توصیف وضعیت زندانی نیست؛ او در واقع با بکار بردن این کلمات، حکم شکنجه، تجاوز و قتل را صادر کرده و آنرا تجویز می نماید. این کلمات بار شکنجه و مرگ دارند و عملی را که بلافاصله صورت می گیرد نمایندگی و بازتاب می کنند و تفاوتی نیز نمی کند این کلمات و شعارها در نمازهای جمعه سر داده شوند و یا در کف خیابانها و یا در زندان و شکنجه گاه.

کلمات مزبور هیچگاه در خلاء بر زبان و قلم آورده نشده و نمی شوند، انها صرفا تفسیر کننده یک موقعیت خاص نیستند، انها همانطور عمل می کنند که شلاق و ماشه تفنگ و طناب دار؛ و بطور آشکاری نوع زندگی و نوع رفتار نویسندگان، سخنگویان این گونه از کلمات و در حقیقت شخصیت واقعی آنها را به نمایش می گذارند.  

شکنجه و فرود آمدن شلاق بر کف پای زندانی در حقیقت آخرین حلقه از فرایندی طولانی است که در ابتدا به شکل کلام و یا نوشته ظاهر شده است. فرایندی طولانی که چه بسا ریشه های آن به آموزش این کلمات و فرهنگ و هنجارهای برخاسته از آن باز می گردد. شکنجه گران جمهوری اسلامی آیات قران را که در هنگام شکنجه بر زبان می آورند برای ثواب نمی خوانند، بلکه تلاوت آیات قران برای تکرار مداوم فرمانی است که در عمق و درون این آیات و کلمات خشونت پرور آن نهفته اند، گویی فرمانده ای در گوش آنها تکرار می کند که ضربه شلاق را محکم تر فرود آور، زیرا این راه و منش زندگی تو است.


۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

آیا ملت ایران یک ملت برونگرا است؟

شدت یافتن تضاد بین جمهوری اسلامی و برخی از کشورهای عرب، بویژه عربستان، پس از شکست داعش در سوریه و عراق، ممکن است بسیاری از ما ایرانیان را دچار یک تناقض آزار دهنده کرده باشد. طرفهای اصلی این جنگ قدرت، رهبران سعودی و بطور کلی نظام سیاسی و قضایی عربستان، که خود از نظر موازین حقوق بشر، آزادی های اجتماعی و سیاسی و حقوق برابر برای زنان و اقلیت های ساکن این کشور پرونده ای قطور و سیاه دارند و جمهوری اسلامی که با حاکمیت گسترده روحانیون و مراجع تقلید از یک سو و قدرت اختاپوسی سپاه پاسداران سمبل یک رژیم ایدئولوژیک، مستبد و تمامیت خواه است که ادامه حیات خود را در گسترش نفوذ در منطقه خاورمیانه و مناطق شیعه نشین می داند. سیاستی راهبردی که نه تنها این نظام بلکه حتی ایران و ایرانیان را در مقابل عربستان و دیگر کشورهای منطقه خلیج فارس قرار داده است.

این شرایط شاید برخی از ایرانیان را در وضعیت متناقضی قرار دهد، شرایطی که قضاوت در مورد طرفهای درگیر در جنگ های نیابتی در منطقه خاورمیانه و یا انتخاب بین یکی از دو سوی این جنگ قدرت را ممکن است با مشکل روبرو سازد؛‌ بویژه که این جنگ قدرت صرفا در حد قدرت های سیاسی کشورهای منطقه باقی نمانده و دامنه های آن به رقابت های ملی، منطقه ای و مذهبی نیز، که البته از سوی دو رژیم حاکم بر عربستان و ایران دامن زده می شوند، کشیده شده اند. شاید برخی از مردم ما از اینکه ایران اکنون بعنوان یک قدرت منطقه ای عمل می کند ناراضی نیز نباشند و یا در دل احساس خوشحالی کنند، که برای مثال کشور ما در زمینه های سیاسی و نظامی و دیگر  جنبه ها از جمله ورزشی و فرهنگی، پس از یک دوره طولانی پر فرازو نشیبِ پس از انقلاب اسلامی، بار دیگر بعنوان یک قدرت تعیین کننده ظاهر شده است.

اما به چه دلیل، با وجودیکه همین مردم زیر فشارهای طاقت فرسای سیاسی، اجتماعی و بویژه اقتصادی بسر می برند، فشارهایی که در درجه نخست ناشی از همین راهبرد دخالت و نفوذ حکومت اسلامی در منطقه خاورمیانه و هزینه کردن هزاران میلیارد تومان برای مناطق شیعه نشین می باشند، بنوعی رضایت درونی دارند و شاید بخود نیز ببالند که کشور ایران بار دیگر می رود که قدرت گذشته خود را بازیابد؟ و یا حتی پاسدار سلیمانی را یک سردار ملی بنامند؟

البته که در این میان بسیاری نیز هستند که در اعتراضات و تظاهرات با سر دادن شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران با سیاست های راهبردی جمهوری اسلامی در منطقه مخالفت می کنند اما شاید برای همین مردم نیز زمانی که می بینند رژیم عربستان و دونالد ترامپ و نتانیاهو علیه کشورشان بسیج شده اند و حتی به ملت ایران توهین می کنند بسیار مشکل باشد که همچنان بیطرف بمانند و از دولت خود حمایت نکنند.

در اینکه از زوایای مختلفی می توان به این وضعیت نگریست و آنرا تحلیل کرد شکی نیست، اما من سعی دارم در این یادداشت به این موضوع از منظر یکی از روحیات و خصوصیات اخلاقی و فرهنگی ما ایرانیان بپردازم.

اگرچه انسانها از نظر شخصیت فردی معمولا به دو دسته درونگرا و برونگرا تقسیم می شوند و بحث های روانشناسانه مربوط به این دو ویژگیِ شخصیتی معمولا به روانشناسی فردی باز می گردند، اما جوامع و ملت ها را نیز می توان با کمی مسامحه به دو دسته برونگرا و درونگرا تقسیم کرد. از این نظر نگارنده این یادداشت معتقد است که ملت ایران در طول تاریخ خود نشان داده است که مجموعا یک ملت برونگرا بوده است و نظامهای سیاسی حاکم بر ایران، از زمان باستان تا کنون، توانسته اند بر مبنای همین روحیه برونگرایی ایرانیان بسیاری را برای گسترش قدرت سیاسیِ خود بسیج کنند. سیاست و برنامه ای که معمولا از اولین گامهایی بوده است که حکومت های ایران، پس از تثبیت قدرت در درون کشور، برداشته اند.

از سوی دیگر سازگاری ما ایرانیان با شرایط مختلف سیاسی-اجتماعی و فرهنگی ناشی از یا هجوم اقوام دیگر به ایران زمین و یا تداخل و مبادلات فرهنگی با دیگر فرهنگ ها، مهمان نوازی ما ایرانیان که مورد اشاره و تحسین بسیاری از جهانگردان و مسافرین خارجی به ایران می باشد؛ و حتی حس مشترک و بسیار عمیق بین اقوام و فرهنگ های ساکن این سرزمین در زمینه ایرانی بودن، می توانند نشانه هایی از روحیه برونگرای ما ایرانیان باشند. روحیه شاد ما ایرانیان، حتی در شرایط بسیار سخت کنونی، و رواج استفاده از وسایل ارتباط جمعی اینترنتی، و نیز تمایل بسیار و سریع در استفاده از مظاهر مدرن و غربی که بعضا برای خودنمایی و جلوه گری بعنوان تک انسان آزاد و مختار بکار می آیند، از جمله علائم دیگر از وجود روحیه برونگرای ما ایرانیان هستند.

البته همانطور که در فوق تاکید کردم تقسیم بندی بین ملت های درونگرا و برونگرا را باید با کمی مسامحه انجام داد. همانطور که شخصیت های درونگرا و برونگرا یک طیف وسیع را تشکیل می دهند، جوامع و ملل مختلف نیز از نظر روحیات جمعی برونگرا و یا درونگرا در یک طیف گسترده قرار می گیرند؛ و بنابراین شاید ما نتوانیم روی یک ملتِ مطلقا درونگرا یا برونگرا انگشت بگذاریم. حتی روحیات یک ملت در طول تاریخ خود نمی تواند ثابت بمانند و تشخیص اینکه یک ملت در این مقطع زمانی عمدتا روحیات درونگرا و یا برونگرا از خود نشان می دهد نمی تواند به سایر مقاطع از تاریخ حیات آن ملت تعمیم داده شود. حتی روحیات درونگرایی و برونگرایی درجات مختلف می توانند داشته باشند.

برای مثال ملت چین را می توان مجموعا یک ملت درونگرا نامید. چینی ها با وجودیکه در نظم نوینی که در حال شکلگیری است در پی گسترش نفوذ خود حتی تا نقاط دور دست افریقا و امریکای لاتین هستند، اما بر خلاف بسیاری از انقلاب های بزرگ قرن گذشته مانند انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه تزاری و انقلاب اسلامی ایران، پس از انقلاب خود به رهبری مائو عمدتا به درون کشور خود پرداختند و داعیه صدور انقلاب کمونیستی چین را سر ندادند. در شرایط کنونی نیز هدف چین در گسترش نفوذ خود به دیگر نقاط جهان، به هیچ وجه صدور فرهنگ و ایدئولوژی خود نیست و فقط سود و بهره وری اقتصادی و مالی می باشد. این رویکرد را نیز می توان به خصوصیت برونگرایی این ملت نسبت داد. روحیه و خصوصیتی که در مردم کشورهای اسکاندیناوی نیز قابل مشاهده و شناسایی اند.

در نقطه مقابل ملت هایی مانند اسپانیا، انگلستان، هلند و در شرایط فعلی امریکا را می توان ملت های برونگرا نامید. ملت هایی که پس از تسخیر سرزمین های دیگر، پروژه تغییرات دامنه دار فرهنگی و مذهبی را در سرزمین های تازه تسخیر شده آغاز کردند و حتی با قدرت ارتش و اسلحه دین، زبان و فرهنگ مستعمرات خود را تغییر دادند. این نحوه از تسخیر، استعمار و گسترش نفوذ تنها از ملتی بر می آید که عمیقا برونگرا باشد. در امریکای امروز دونالد ترامپ سمبل این روحیه برونگرایی ملت امریکا است، ملتی که نه تنها خود را برتر از سایر ملل می داند، بلکه می خواهد این برتری را به هر شکل ممکن تحمیل نماید. حتی شعار "اول، امریکا" و باز گرداندن شکوه گذشته آن به این ملت نشانه هایی از برونگرایی مفرط دونالد ترامپ و حداقل بخش هایی از ملت امریکا است. این برونگرایی افراطی حتی به جایی می رسد که طرفداران سرسخت دونالد ترامپ برونگرایی را یک صفت مهم سفید پوستان مسیحی می دانند و سیاه پوستان و دیگر نژاد ها را درونگرا و خجالتی و یا حتی توسری خور می شناسند.     

اما همانطور که گفته شد روحیات درونگرا و برونگرا را بهتر است در یک طیف قرار دهیم؛ روحیات یک ملت نیز در طول تاریخ خود نمی تواند ثابت باشد. ایرانیان را اگرچه می توان یک ملت برونگرا نامید اما تاریخ هزاران ساله ملت ما نشان می دهد که این روحیه هیچگاه شکل افراطی و نژاد پرستانه بخود نگرفته است. در تاریخ هخامنشی آمده است که کورش بزرگ، پادشاه ایران زمین، پس از تسخیر سرزمین های دیگر به فرهنگ و عقاید ملت های ساکن این سرزمین احترام می گذاشته است. برای مثال در استوانه کورش که پس از فتح بابل نوشته شد دو جمله به این مضمون آمده است: "اعلام اطاعت مردم و سرزمین های دیگر از کورش" و "خدایان و مردم به سرزمین هایشان بازگردانده می شوند". در بسیاری از مقاطع دیگر نیز ملت ما با حفظ روحیه برونگرای خود توانسته است پس از هجوم اقوام عرب و مغول با برخورد مثبت، باز و پذیرا از ریشه ها و بنیادهای فرهنگی و زبانی خود پاسداری کرده و تمامیت بخش بزرگی از ایران را بعنوان یک ملت و سرزمین حفظ کنند.       
    
تناقض و پارادوکسی که در فوق به آن اشاره شد نیز از همین روحیه متعادل برونگرای ما ایرانیان بر می خیزد. ملت ما طبیعتا بعنوان یک ملت باز، سازگار و با نگاه به بیرون از خود شناخته می شود. اما این به این معنی نیست که این ملت در پی تحمیل عقاید و فرهنگ خود بر سایر ملل پیرامون خود بوده و یا می باشد، بلکه بر عکس در بسیاری از مقاطع از خود در برابر هجوم اقوام بیگانه دفاع کرده و از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی خود پاسداری نموده است.

سیاست راهبردی جمهوری اسلامی در زمینه گسترش نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک خود در منطقه به هیچ وجه مربوط به و ناشی از روحیه برونگرای ملت ایران نیست؛ بلکه آنرا باید در عارضه انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب ایدئولوژیکی جستجو کرد که ادامه حیات آن صرفا منوط به و در گرو گسترش دامنه های نفوذ ایدئولوژیک نظام سیاسی تثبت شده پس از انقلاب می باشد.

شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران و اعلام همبستگی و هم دردی مردم ایران با هموطنان کرمانشاهی پس از زلزله اخیر و اعتراضات گسترده و دائمی مردم علیه سیاست های حمایتی حکومت اسلامی از رژیم سوریه و شیعیان لبنان و یمن و سرمایه گذاری ها در این کشورها و در عین حال هم دردی با مردم کشورهای دیگر که قربانی تروریست های مسلمان داعشی هستند همه و همه نشانه هایی از روحیه متعادل برونگرای مردم ایران می باشند.    


  

۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

بیماری مزمن اسکیزوفرنی در نظام جمهوری اسلامی

افشاگری های گسترده و پی در پی احمدی نژاد موجب حملات بسیاری از سوی دیگر مقامات جمهوری اسلامی بویژه جناح اصول گرا گردید. یکی از این حملات گفته مجتبی ذوالنور نماینده اصولگرای مجلس شورای اسلامی است که گفت: "انگار احمدی نژاد روان گردان مصرف کرده است". داروهای روان گردان به مجموعه ای از مواد افیونی گفته شوند که از جمله موجب اختلالات عصبی، روان پریشی، توهم و افکار مالیخولیایی می گردند و در یک کلام انسان را از یک زندگی سالم، مفید و معنادار محروم می کنند.

اما اگر آثار و عواقب این داروها را ملاحظه کنیم، می بینیم که بسیاری از نتایج روانی و عصبی این داروها قابل مقایسه با شواهدی است که بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی از خود نشان می دهند. منتها با این تفاوت که معمولا بیماری اسکیزوفرنی بویژه نوع حاد آن در سنین جوانی اتفاق می افتد، در حالیکه مصرف داروهای روان گردان محدوده سنی نمی شناسد و شاید بتوان گفت آثار آن در تمام جوامع و فرهنگ ها مشابه هستند، در حالیکه آثار و علائم بیماری اسکیزوفرنی می توانند متاثر از فرهنگ و عقاید متغیر باشند. و البته طبیعی و منطقی است که روان پریشی ناشی از داروهای روان گردان عوامل خارجی (قرص های روان گردان) دارند، در حالیکه برای علت یابی بیماری اسکیزوفرنی باید در روان فرد بیمار جستجو کرد.

مطالعات روی مغز انسان اثبات کرده اند که مغز از دو بخش چپ و راست که کارکردهای مختلف دارند تشکیل شده است. بطور خلاصه می توان گفت که یک بخش از مغز اطلاعات و داده های مختلف را توسط اعضای حسی دریافت می کند و بخش دیگر به تجزیه و تحلیل این داده ها می پردازد. نواح حریری (نویسنده کتاب معروف انسان خردمند، homo Sapien) آن قسمت از مغز را که عمدتا وظیفه دریافت داده را بعهده دارد بخش تجربه گر می نامد. بخش دیگر مغز وظیفه تجزیه و تحلیل این داده ها را بعهده دارد. نویسنده مزبور این بخش را بخش داستان ساز و روایت پرداز می نامد. به این معنی که این بخش صرفا بر اساس داده هایی که دریافت کرده شروع به داستان سازی و تجزیه و تحلیل و نتیجه نمی کند، بلکه عوامل بیشماری از جمله تجارب پیشین، خاطرات، دانش، اطلاعات و اعتقادات اندوخته در حافظه شخص نقش بسیار موثری در تجزیه و تحلیل و در نهایت تصمیم گیری او دارند، که آن هم بر مبنای یک داستان و به اصطلاح توجیهاتی که فرد برای خود دست و پا می کند نهایی می شود و به مرحله اجرا در می آید.

بخش داستان ساز اما گاه آن اندازه نقش برتر و غالب را در تصمیم گیری ها پیدا می کند که جستجوی دلایل عینی و واقعی در محیط خارج از ذهن برای توجیه عملکرد فرد را با مشکلات فراوان روبرو می سازد. در این حالت گفته می شود که فرد مزبور دچار توهمات و خودفریبی شده است، که حالت های حاد آنرا در افرادی که از بیماری اسکیزوفرنی رنج می برند، می توان مشاهده نمود. افرادی که بدلیل کارکرد ضعیف بخش تجربه گر مغز خود و بنابراین ناتوانی در ارتباط با دنیای واقعی، قادر به تشخیص تفاوت بین توهمات خود و واقعیت های جاری که حتی اطلاعات آنها را از طریق اعضای حسی خود دریافت می کنند نیستند.

البته اگر فقط حالت های حاد بیماری اسکیزوفرنی را در نظر نگیریم شاید بتوان گفت که بسیاری از ما انسانها بدون اینکه حتی کاملا خود آگاه باشیم، بعضا افسار تصمیم گیری های خود را بدست بخش داستان ساز مغز خود می سپریم و رفتارهایی از خود نشان می دهیم و تصمیماتی اتخاذ می کنیم که فقط در کادر همان داستان و روایتی که مغزمان ساخته و پرداخته، قابل توجیه اند. داستانهایی که خود از سلسله داستانها و روایت هایی که یا قبلا خودمان ساخته ایم و یا دیگران برای ما گفته و ما آنها را باور کرده ایم، تشکیل شده اند.

در دنیای امروز، سیاست مداران و رهبران جوامع بشری از این استعداد روایت سازی و داستان پردازی هنرمندانه و بخوبی استفاده می کنند و علم سیاست و سیاست ورزی را عملا تبدیل به یک هنر برای خلق روایت های فرضی و خیالی کرده اند. هنری برای فریب خود و دیگران، هنری برای معتقد کردن به فریب و توهم تا واقعیت. برای مثال تهییج و بسیج مردم علیه یک دشمن فرضی و یا اهداف خیالی، که معمولا در پوشش های جذاب و مردم پسندِ ناسیونالیسم، مذهب و یا ایدئولوژی ارائه می شوند.
  
از این نظر است که می توان مدعی شد که در دنیای سیاست نیز بیماری توهم و افرادی که از اسکیزوفرنی رنج می برند به وفور یافت می شوند. بیماریی که هم رهبران سیاسی متوهم و هم پیروان آنها را از دیدن واقعیت ها محروم می سازد. در این رابطه تفاوتی نیز نمی کند که ما در چه سرزمین و فرهنگی زاده و تربیت شده ایم؛ به این معنی که در اصل بیماری توهم تفاوتی  بین فرهنگ ها و ملل مختلف نیست، تنها می توان گفت که تفاوت در نوع و چگونگی توهم است. در ایالات متحده فردی متوهم و روان پریش به ریاست جمهوری می رسد و طرفداران او نیز به داستان و روایت "اول امریکا" که دشمن اصلی آن مسلمانان افراطی هستند، باور می کنند.

رهبری جمهوری اسلامی از ولایت فقیه تا کارگزاران او نیز از چنین بیماری رنج می برند و عده ای را نیز به روایت های دروغین خود متقاعد کرده اند و یا با وعده های فریبنده بدنبال خود کشانده و می کشانند. به همین علت با اطمینان می توان گفت که کابوس بزرگ علی خامنه ای دشمنانی هستند که وی برای خود و اطرافیانش ساخته و پرداخته است، این را در ترجیع بند دشمن دشمن در همه سخنرانی ها او می توان بخوبی مشاهده کرد.

بیماری اسکیزوفرنی را در محمود احمدی نژاد نیز که در دامن رهبر خود بزرگ شده است، می توان بخوبی مشاهده کرد. البته بیماری توهم های مالیخولیایی و غرقه شدن در خیالات آن اندازه در وی وخیم گردیده که او حتی گوی سبقت را از پدر ایدئولوژیک خود ربوده است. برای مثال احمدی نژادی ها تصور می کردند که با بست نشینی در حرم شاه عبدالعظیم می توانند روایتی دروغین از احمدی نژاد و یارانش بعنوان چهره های مظلوم بسازند و بی کفایتی و خرابی هایی که خسارات آن سر به صدها میلیارد دلار می زنند بپوشاند و بخش هایی از مردم را بار دیگر فریب دهند.

از جمله دیگر مقامات این نظام که شدیدا دچار بیماری اسکیزوفرنی اند مکارم شیرازی است که موضوع اجازه ورود بانوان به ورزشگاه ها را مسئله ای فرعی تلقی می کند و یا امام جمعه اصفهان، سید مجتبی میردامادی است که در نماز جمعه می گوید "امروز مشکل کم‌ آبی و قطع نزول باران به دلیل آن است که تقوا در جامعه کمرنگ شده و خداوند می‌ گوید اگر تقوا پیشه کنید درهای رحمت به روی شما باز می‌ شود. در شرایط کم‌ آبی و خشک سالی باید نماز باران خواند و بسیاری از علما زمانی که خشکسالی پیش می‌ آمد، نماز استغاثه می‌ خواندند و امسال نیز همچون سال گذشته باید در اصفهان نماز استغاثه بخوانیم تا انشاالله درهای رحمت خداوند باز شود".     

بعبارت دیگر توهم در دنیای سیاست که بسیاری از مقامات روحانی و امنیتی جمهوری اسلامی را تبدیل به دون کیشوت های قرن بیست و یکم کرده است، یک نمونه بسیار بارز از وجود بیماری مزمن اسکیزوفرنی در این حکومت است. حکومتی که از همان ابتدا بر اساس یک توهم بزرگ تشکیل گردید. توهمی که هم رهبر انقلاب اسلامی شدیدا دچار آن بود و هم (متاسفانه) بخش بزرگی از جامعه ایران آن زمان اسیر آن شده بود.

اگرچه این دو گونه از توهم و خیال با هم تفاوت هایی دارند؛ به این معنی که خمینی در توهم اسلام و ولایت فقیه و احیای مجدد اسلام ناب محمدی بسر می برد، و مردم در توهم یک نظام آزاد و عادل در چهارچوب فرهنگ خود به حمایت گسترده از او برخاستند؛ اما هر دو، که یکی برخاسته از ذهن آشفته و متوهم خمینی و دیگری برخاسته از آشفتگی در هویت تاریخی و ملی مردم بود، یکدیگر را تقویت نیز می کردند. مردمی که برای آنها زمانی روایت تاریخ باستان و هویت ملی برخاسته از آن نقل می گردید و زمانی توسط روشنفکران مسلمان بسوی بازگشت به هویت شیعی و مذهبی خود فراخوانده می شدند.

به سخن دیگر انقلاب اسلامی پس از تلاقی و پیوند این دو توهم بزرگ بود که اتفاق افتاد و فرزندی را ببار آورد که جمهوری اسلامی نامیده شد، فرزندی که این بیماری را به ارث برده بود. بیماریی که آثار و علائم خود را از همان ابتدا و در مقاطع مختلف حیات این موجود نشان داده است. از جمله بزرگترین توهمی که بتدریج تمامی این نظام را در بر گرفت همانا توهم تحقق اسلام ناب محمدی از طریق جمهوری ولایت فقیه بود. توهمی ایدئولوژیک که اگرچه بسیاری بطور تئوریک آموخته بودند که یک آگاهی کاذب و یک روایت دروغ است، اما باز هم عده ای را در پی خود روان داشت.

این توهم و دروغ بزرگ در مقاطع مختلف حیات این نظام متوهمین جدیدی را به میدان سیاست در جمهوری اسلامی فرستاد. کسانی که حاضر می شدند فرزندان خود را به چوبه دار بسپارند و یا راهی میدانهای جنگ کنند. کسانی که نگران بیرون زدن گوشه ای از موی سر زنان از زیر چادر و روسری بودند، و یا کسانی که در پی آماده کرن مقدمات ظهور امام زمان بوده و هستند و در نهایت متوهم بزرگ که از کابوس دشمنانش خواب آسوده ندارد.

اما باید با خود صادق بود، بسیاری از ما نیز که در اوان جوانی پر شر و شور بودیم و از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری خمینی خوشحالی می کردیم، دچار توهمات و آشفتگی های فکری و هویتی فراوانی بودیم. در توهم بودیم که سرانجام از طریق انقلاب اسلامی توانستیم پوزه استبداد و استعمار و امپریالیسم را به خاک بمالیم و انتقام خون شهدای کودتای سال ۱۳۳۲ را از امریکا و انگلستان بگیریم. در توهم بودیم که با سرنگونی شاه، آزادی و عدالت در جامعه ایران شکوفا خواهند شد، و در توهم بودیم که خمینی و روحانیون اطراف او با وجودی که با آنها اختلافات فکری و ایدئولوژیک داشتیم، موانع بزرگی در این راه نخواهند بود و ما از آنها عبور خواهیم کرد.

با این وجود همه این نمونه ها اما این سوال مطرح است که آیا روزی خواهد رسید که بشریت از روایت سازی های غیر واقعی و توهمات ناشی از آن دست بردارد و از عوارض آن خلاصی پیدا نماید؟ که با توجه به تجارب پی در پی، از هزاران سال پیش تا کنون؛ از زمانی که بشریت برای خود داستانهای اسطوره ای ساخت تا روایت های دینی و مذهبی و سپس ایدئولوژی های مدرن امروزی، که یکی پس از دیگری غیر واقعی و توهمی بودنشان اثبات شده اند، می توان نتیجه گرفت که این داستان پردازی ها و روایت سازی ها سر ایستادن ندارند. بنابراین بهتر است بگونه ای مثبت به این استعداد انسانی در زمینه داستان سازی و روایت پردازی نگاه کرد. به این معنی که با توجه به تجارب تاریخی بشر، خطر اصلی را نه در قدرت داستان سازی انسان، بلکه خطر اصلی را باید در این فرایند دید: که معمولا داستانهایی که توسط انسانها ساخته می شوند، بتدریج یک زندگی مستقل از سازندگان خود را  آغاز می کنند و بعنوان یک موجود مستقل به حیات خود ادامه می دهند. از جمله ادیانی مانند اسلام و مسیحیت که در یک شرایط تاریخی خاص ساخته و پرداخته می شوند، اما بتدریج از آن شرایط خاص کنده می شود و مستقلا در  ذهنیت های تاریخی و فرهنگی بخش هایی از جوامع بشری ادامه حیات می دهد.
این داستان نیز ادامه دارد….!

۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه

با پیکر بی جان خدا، که نیچه بیش از یکصد سال پیش مرگ او را اعلام کرد چه باید کرد؟

با وجودی که ندای مرگ خدا در تمامی دوران قرن بیستم در گوش ما طنین انداز بود، اما پیکر بی جان او همچنان روی دست های ما باقی ماند.

قرن بیست و یکم را اما می توان قرن دفن این پیکر بی جان نامید، زیرا دیگر اعتقاد به خدا آنگونه که مذاهب رسمی مسیحیت، یهودیت و اسلام مبلغ آنند، دیگر معنای خود را از دست داده است؛ و یا در نزد بسیاری از مومنین به این ادیان تبدیل به جستجوی راهی برای دست یابی به معنویت گردیده است.

اما معنویت و جستجوی معنا برای زندگی، که بشریت در یکی دو قرن اخیر پی آن برخاسته است، مفهوم و مقوله ای متعلق به دوران مدرن است و مربوط به این ادیان نمی باشد. خدای آنها سمبل این معنویت نیست، و ادیان مزبور  نمی توانند آنرا تصاحب کنند و بر آن ادعای مالکیت داشته باشند.

تجربه های تلخ گرایشات بغایت افراطی ناسیونالیست که مدعی اومانیسم و سکولاریسم بودند، خوشبختانه به تاریخ سپرده شده اند و بشریت مدرن قرن بیست و یکمی می رود که با دفن پیکر بی جان خدا،‌ لباس عزا از تنِ سکولاریسم و اومانیسم به در آورد؛ و حتی اخلاقیات و معنویت را نه به عنوان اموری دیکته شده از سوی خدای ادیان، بلکه در متن حیات و تکامل بشری بعنوان یک ضرورت وجودی برای حفظ تعادل محیط زندگی و زیست طبیعی و اجتماعی، جستجو نماید و باز تعریف کند.

این گفته چالرز تیلر فیلسوف کانادایی بسیار با معنا و قابل تامل است:
the change I want to define and trace is one which takes us from a society in which it was virtually impossible not to believe in God, to one in which faith, even for the staunchest believer, is one human possibility among others. I may find it inconceivable that I would abandon my faith, but there are others, including possibly some very close to me, whose way of living I cannot in all honesty just dismiss as depraved, or blind, or unworthy, who have no faith (at least not in God, or the transcendent). Belief in God is no longer axiomatic. There are alternatives. And this will also likely mean that at least in certain milieux, it may be hard to sustain one's faith.”

― Charles Taylor, A Secular Age

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

ملتی که نشان داد می تواند دوباره متولد شود

اگرچه زلزله کرمانشاه خرابی های بسیاری بر جا گذاشت و صدها قربانی گرفت، اما با همیاری و همبستگی نهادهای مختلف مردمی و حمایت های گسترده مردم از زلزله زدگان پدیده ای امیدوار کننده از زیر تل های خاک و آوار سر بر آورد و خود را نمایان ساخت که شاید برای بسیاری از ما و حتی برای مردمی که خود در متن کمک و همیاری های بودند، جدید و تحسین برانگیز بود. این پدیده اگرچه در عمق روابط و مناسبات اجتماعی و فرهنگی ما همیشه وجود دارد، اما خود را معمولا در شرایط عادی و معمولی زندگی کمتر نشان می دهد. این پدیده را با الهام از نظریات هانا آرنت پیرامون شرایط انسانی (human condition) "موقعیت طبیعی انسانی" می نامم و سعی می کنم در این یادداشت به آن بپردازم.


آنچه که بوضوح پس از زلزله کرمانشاه شاهد آن بودیم، حمایت های خودجوش مردمی از زلزله زدگان بود. حمایت هایی که به یمن وسائل ارتباطی مدرن از طریق اینترنت، نه تنها مستقل از نهادهای سنتی و دولتی به پیش رفت و سازمان داده شد، بلکه حتی این نهادها را پشت سر گذاشت.


در بررسی و ریشه یابی علل حمایت و همبستگی خود جوش مردم ایران با زلزله زدگان معمولا به عدم اعتماد مردم نسبت به نهاد های سنتی مانند مسجد و نهادهای دولتی مانند هلال احمر اشاره می شود. عدم اطمینانی که ریشه های سیاسی،‌ اقتصادی و حتی فرهنگی دارد، و معمولا به جدایی مزمنِ بین دولت و ملت در ایران نسبت داده می شود.


بعقیده نگارنده اگرچه اعتماد و اطمینان حاصل از آن شروط بسیار اساسی و الزامی برای تنظیم یک رابطه پایدار و مثبت بین دولت و ملت هستند، اما این حمایت ها و همبستگی های خودجوش مردم دلایل و ریشه های بسیار عمیق تری از صرفا عدم اعتماد به نهاد های دولتی دارند، و باز می گردند به موضوع "موقعیت های انسانی" که هانا آرنت بطور مفصل به آن پرداخته است. همانطور که او اشاره دارد،‌ اعتماد و اطمینان فقط ابزارهای بسیار لازم و ضروری برای حفظ و تدوام این موقعیت انسانی هستند و نه ریشه و علت شکل گیری  ویا ضربه پذیری این موقعیت انسانی. اما این موقعیت انسانی چیست و چگونه می توان آنرا در حمایت و همبستگی های مردم با زلزله زدگان پیدا کرد؟   


دو حرکت خودجوش مردم منطقه غرب کشورمان، که یکی چند ماه پیش در هنگام ابراز شادی از رفراندوم اقلیم کردستان و تجمع های مردمی در خیابانهای شهرهای کردستان ایران شاهد آن بودیم؛ و دیگری حمایت های بسیار وسیع مردمی (بويژه مردم مناطق کردستان و کرمانشاه) از زلزله زدگان در روزهای اخیر، کنتراست بسیار قابل تاملی را به نمایش می گذارند. کنتراستی بین دو حرکت خودجوش، که اگرچه در ظاهر ارتباطی با هم ندارند و حتی بظاهر متضاد با یکدیگر بنظر می رسند؛ که یکی نشانه هایی از تمایل به خودمختاری و جدایی و دیگری روحیه همبستگی و اتحاد را به نمایش میگذارد، در عین حال اما زمینه ها،‌ دلایل و انگیزه های مشابه و مشترکی دارند؛ که موضوع این یادداشت است.


هانا آرنت معتقد است که ما هرگاه به یک عمل و کُنش جدید، متفاوت با کارهای عادی و روزمره،‌ دست می زنیم و پدیده و واقعیت جدیدی را خلق و به منصه ظهور می رسانیم، در حقیقت به جهان پیرامون خود نشان می دهیم که ما چه موجودی هستیم. وی این نوع کُنش را تولدی دوباره می نامد، تولدی که انسان بواسطه آن پرده ای جدید و استثنایی از وجود و ماهیت خویش به نمایش می گذارد. از نظر هانا آرنت این تولد جدید، که ممکن است در طول زندگی انسان و حیات یک جامعه چندین بار تکرار شود، یکی از اصول اولیه موقعیت طبیعی انسانی است.


در حقیقت زمانیکه یک انسان متولد شده و پا به عرصه حیات می گذارد، یک چیستی واحد و مستثنا از دیگر انسانها را به نمایش می گذارد. این چیستی اگرچه در ابتدای امر در نژاد، رنگ پوست، وضعیت فیزیکی و جنسیت ما خلاصه می شود و بر اساس آن هر کودک تازه متولد شده از دیگر متولدین متمایز می گردد، اما قطعا در طول حیات انسان ثابت نمی ماند و ممکن است از اساس متحول و دگرگون شود.


انسان بواسطه ویژگیهای خاص عقلی و هوشی و با استفاده از قدرت و استعداد شناخت و تطبیق خود با شرایط جدید، هر بار می تواند شناسنامه خود را بازنویسی کند و هویت جدیدی را به نمایش بگذارد، بعبارت دیگر دوباره متولد شود. فرایندی که خود را معمولا در شرایط خاص و بحرانی که انسان را وا می دارد که خارج از کادر فعالیت های روزمره دست به کنش و واکنش جدید زده و خلاقیت از خود نشان دهد،‌ بطور آشکاری نمایان می سازند. مانند آنچه که مردم ایران در واکنش به زلزله استان کرمانشاه از خود نشان دادند و به سخن دیگر تولدی دیگر و شروع دوباره ای را به نمایش گذاشتند.


با منطقی که هانا آرنت در مباحث خود پیرامون موقعیت های انسانی بکار می برد می توان در حقیقت گفت که مردم ایران را صرفا نمی توان مجموعه هایی مجزا و مستثنا از یکدیگرِ‌ اقوام و زبانها و فرهنگ های مختلف که در یک سرزمین زندگی می کنند بشمار آورد،؛ مانند کودکان تازه متولد شده که صرفا با ظاهر و مشخصات فیزیکی و یا حداکثر نژادی و جنسیتی قابل تشخیص هستند. همانطور که یک انسان در طول زندگی خود می تواند بارها تولد دوباره داشته باشد و زندگی را از نو آغاز کند،‌ جوامع بشری نیز می توانند در طول حیات اجتماعی خود بارها متولد شوند و زندگی اجتماعی جدید و مناسبات نوینی را شکل دهند.


هانا آرنت این تولدهای پی در پی را نمادهایی از موقعیت های طبیعی انسانی می نامد. موقعیت هایی که صرفا  شرطی و عارضی نیستند، بلکه جزو ذات و جوهر طبیعت انسان می باشند. وی معتقد است که این موقعیت انسانی را در درجه اول چندگانگی (plurality) انسان به عنوان یک واقعیت مطلق و غیر قابل تردید رقم می زند و می نویسد که "نه انسان بلکه این انسانها هستند که در این جهان زندگی می کنند‌"؛ و بنابراین نباید با تاکید صرف و مطلق بر حقوق فردی،‌ حقوق جمعی انسانها را به فراموشی سپرد.


از همین زوایه ورود است که چندگانگی و چند رنگی انسانها برای هانا آرنت یک اصل مهم سیاسی می شود و نظرگاه های سیاسی او را رقم می زند و بر آن تاکید فراوان می کند. از نظر او زمانی که انسان وارد کنش و واکنش با انسانها می شود و بویژه هنگامی که با وجود تفاوت های اولیه اش با دیگران، خود را در موقعیت برابر با انسانها قرار می دهد، در واقع نه تنها دوباره متولد شده است بلکه دو بار متولد شده است؛ یک تولد مجدد فردی و دیگر بهمراه خود جامعه را بسوی تولدی دیگر رهنمون شده است. وی این فرایند و تحول را جزئی اجتناب ناپذیر و در حقیقت این همانی و خودِ موقعیت انسانی که بر پایه چندگانگی شکل گرفته است، می نامد. موقعیت های انسانی که به هیچ وجه قابل پیش بینی نیستند؛ همانطور که در واقعه زلزله استان کرمانشاه خود را نشان داد و بار دیگر بر طبیعت انسان و سرنوشت های وابسته به یکدیگر و همبستگی در عین تکثر انگشت تاکید گذاشت.


اما با توجه به اینکه موقعیت های خاص انسانی و اجتماعی قابل پیش بینی و برنامه ریزی نیستند، وی برای تداوم و پایداری این موقعیت طبیعی انسانی و همبستگیِ در عین تکثر، بر دو پیش شرط مهم تاکید می ورزد، قدرت بخشش و قدرت وعده. دو پیش شرطی که اموری خارج از وجود انسان نبوده و جزئی از استعدادهای او می باشند. برای مثال وی تنها راه عبور از فجایع جنگ جهانی دوم بویژه قتل عام یهودیان و پشت سر گذاشتن این واقعه خونبار را بخشش و قول و تعهد بر عدم تکرار آن می داند. بدون بخشیدن خود و دیگران این واقعه و جنایت های جنگ دوم  ما را همواره تعقیب خواهند کرد و بمانند شمشیر داموکلس بالای سرمان باقی می ماند.      


در واقع امر "بخشش و وعده و تعهد بر تداوم این بخشش" اجزائی ضروری از کنش های انسانی هستند، که بويژه نیاز به آنها در شرایط بحرانی بیشتر احساس می شود. در تحلیل شرایط اجتماعی و بویژه روحی ایرانیان تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بر وجود عنصر بی اعتمادی، حتی در بین مردم، و از هم گسیخته شدن شیرازه های اجتماعی و پیوندهای انسانی و فرهنگی بین اقوام و مذاهب مختلف ساکن در سرزمین ایران اشارات فراوانی می شوند. برای مثال شادی و پایکوبی کردهای ایران پس از رفراندوم اقلیم کردستان عراق بسیاری را خوش نیامد و این شادی ها نشانه ای از روحیه و انگیزه جدایی طلبی و تجزیه مناطق کرد نشین دانسته شدند، و نمونه ای از خلف وعده تاریخی برای حفظ تمامیت ارضی و اتحاد اقوام مختلف ساکن این سرزمین زیر پرچم یک ایران متحد و یکپارچه معرفی گردیدند.


در حقیقت حمایت های گسترده مردم از زلزله زدگان و بکارگیری ابتکارهای جدید و مستقل از نهادهای دولتی و مذهبی صرفا نشان دهنده بی اعتمادی مردم نسبت به این نهاد ها نیست، بلکه در واقع و در درجه نخست مردم ما  با این کار بار دیگر با هم تجدید عهد کردند و با بخشش گذشته ها و نادیده گرفتن اختلافات،‌ تکثرها و حتی فراموش کردن بی اعتمادی های بین خود، مجددا همبسته شدند و به یاری زلزله زدگان شتافتند.


اما زمانی که انسانها با کنش خود بر مبنای بخشش و همبستگی دوران جدیدی را آغاز می کنند و دوباره متولد می شوند،‌ لازم است که با عهد و پیمان میان خود این مکانیزم و واکنش طبیعی را در فرایندهای بعدی که قطعا نا متعین هستند و ممکن است شرایط بحرانی جدیدی را رقم بزنند، زنده نگاه داشته و حفظ کنند. در واقع بخشش و عهد و پیمان پیش شرط های حفظ موقعیت های طبیعی انسانی هستند.


بقول هانا آرنت قدرت انسان در بستن پیمان و عهد با یکدیگر در این اقیانوس چند گونه و در عین حال نامتعین، می تواند جزایر کوچک انسانی قومی و اجتماعی را در پیوندی مطمئن و قابل اطمینان قرار دهد. فرزند نورسیده این همبستگی که از این طریق حاصل می شود همان اعتماد و احساس اطمینانی است که به انسان در چنین شرایطی دست می دهد و موجب امیدواری به آینده جامعه خود می گردد.

  

۱۳۹۶ آبان ۲۱, یکشنبه

قربانیان حلقه قدرت

قربانیان حلقه قدرت

افلاطون در بخش دوم کتاب خود "دولت" داستان افسانه ای حلقه گیگِس (‌GYges) را،‌ که هرکس آنرا در اختیار داشته باشد می تواند ناپدید شود،‌ باز گویی می کند. در این افسانه آمده است که یک چوپان پس از پیدا کردن این حلقه آنرا نزد پادشاه منطقه خود می برد. اما با پی بردن به قدرت حلقه زن پادشاه را اغفال می کند و پس از به قتل رساندن پادشاه جانشین او می شود.

گفته میشود که یکی از دلایل بازگویی این افسانه توسط افلاطون در کتاب دولت اشاره به این واقعیت است که اگر مردم از اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پیروی می کنند،‌ در درجه نخست به این علت است که دستشان از قدرت کوتاه است؛‌ و در صورتی که به آن دست یابند طور دیگری رفتار می کنند. دارنده حلقه گیگِس با به انگشت کردن حلقه از دیده ها پنهان می شود و می تواند بدون نگرانی از محکومیت و مجازات دست به کارهای خلاف هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمان خود بزند. همانطور که از این افسانه برداشت می شود،‌ هسته اصلی این داستان اسطوره ای همانا قدرت ناپدید شدن است، قدرتی که فرصت هر کار غیر اخلاقی را در اختیار دارنده حلقه قرار می دهد. همان تمایلی که بسیاری از ما انسانها بعضی مواقع در خیالات و رویاهای خود داریم که به دور از چشم دیگران کاری را انجام دهیم، کاری که در نزد دیگران ممکن است پسندیده نباشد.

در این داستان مردمی که این حلقه را در اختیار ندارند،‌ در واقع بعنوان قربانیان صاحب حلقه معرفی می شوند که مجبور به اطاعت از اخلاقیات و نرمهای اجتماعی و فرهنگی هستند، و هر عمل خلاف آنها دیده و ضبط می شود، در حالیکه صاحب حلقه بدلیل قدرت ناپدید شدن هر عملی را برای خود مجاز می داند و هر نظم اخلاقی را که بخواهد حاکم می گرداند. اگرچه مکانیزمهای اعمال قدرت در دنیای امروز بسیار پیچیده و چندین لایه شده اند و بجای یک حلقه، حلقه های تو در توی قدرت نظم اجتماعی را اداره می کنند اما در عین حال هسته اصلی داستان قدرت در دنیای امروز نیز همچنان با همین داستان ساده حلقه ای که یک چوپان پیدا می کند و با استفاده از قدرت ناپدید شدن به مقام پادشاهی می رسد، قابل تفسیر است.

با وجودی که مناسبات قدرت و رابطه بین قربانیان و قدرتمداران در جوامع امروزی، در هسته اصلی خود،
در نهایت به داستان حلقه قدرت در افسانه گیگس باز می گردد اما در دنیای امروز مکانیزم ناپیدایی و پنهان شدن، آنطور که در افسانه گیگس فقط در دست صاحب حلقه است، حتی مورد استفاده قربانیان قدرت نیز قرار می گیرد و آنان نیز گاه از همین مکانیزم برای استفاده از موقعیت ها و امتیازاتی که نقش قربانی در اختیار آنها قرار می دهد استفاده می کنند. بعبارت دیگر ناپدید شدن، نفی خود و پنهان کردن خویشتن برای رسیدن به مراتب بالاتر قدرت و اگر قدرت سیاسی همچنان در دسترس نبود حداقل  دست یابی به قدرت اخلاقی، توسط قربانیان نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

برای مثال رفتارهای بسیار افراطی عزاداران ماه محرم از غلتیدن در گِل و لای، تا قمه زنی و سینه خیز روانه کربلا شدن، همه و همه در حقیقت می تواند به معنای نفی تمامی وجود خود و به سخن دیگر قرار گرفتن در جایگاه قربانی با استفاده از مکانیزم پنهان شدن و نفی خویش، برای رسیدن به موقعیت برتر از نظر اخلاقی و ارزشی باشد.

حتی می توان گفت که در جامعه ما از دیر باز تا کنون مردم عادت کرده و یاد گرفته اند که بیشتر در جایگاه قربانی بمانند و روزگار بگذرانند تا از این طریق شاید بتوانند از مواهب و آثار قدرت اخلاقی و مذهبی که البته عمدتا تحقق آن به دنیای پس از مرگ و بهشت موکول می شود برخوردار گردند.
سرزمین ما پس از هجوم اعراب و فروپاشیدن امپراطوری ساسانیان همواره چهارراه حوادث بوده و در هر دوره ای یک قوم غیر ایرانی بر آن حکومت میکرده است، زمانی اعراب و زمانی دیگر مغولها و تیموریان بر سرزمین ما با اخلاقیات و ارزشهای خاص خود فرمانروایی داشته اند. در این طول این قرون مردم ایران زمین اما آموخته اند که در نقش قربانی ظاهر شوند تا بدین طریق سرزمین و فرهنگ و زبان خود را حفظ نمایند. بی حکمت نیست که در شاهنامه فردوسی سیاوش که از جنگ و خشونت پرهیز می کرد، بعنوان سمبل تاریخی و فرهنگی این مردم که قربانی قدرت و دسیسه شده اند معرفی می گردد.

در داستانهای شیعه که ایرانیان مسلمان شده و تحت سلطه خلفای عرب ساخته و پرداخته اند نیز این ردپای نقش قربانی بخوبی دیده می شوند. همه امامان شیعه در نهایت قربانی دسیسه ها می شوند و مظلومانه مسموم می گردند. نقطه اوج این داستان حسین ابن علی،‌امام سوم شیعیان است که همراه خانواده و همراهانش در جنگ با لشکر یزید کشته می شود، جنگی نا برابر با سپاه یزید و بدون حمایت مردم کوفه که او امید به همراهی آنها داشت.

پس از داستان سیاوش، در واقع این داستان امام حسین است که سمبل و نماد قربانی بودن مردم ایران در برابر هجوم اقوام خارجی می گردد. قربانیانی که هر ساله در مراسم محرم و با پوشیدن لباس سیاه،‌ گِل مالی و قمه زنی، نفی و نا پدید شدن خود را تجربه کرده و به نمایش می گذارند، تا اگرچه مجبورند تحت حاکمیت و قدرت سیاسی یک نظام جبار و ستمگر زندگی کنند و دستشان از این قدرت کوتاه است، اما امید دارند که حداقل از مواهب قدرت اخلاقی و ارزشی که در اثر بازی در نقش قربانی به آنها وعده داده شده برخوردار گردند.

فرهنگ قربانی و اسیری در میانه حلقه قدرت اما صرفا محدود به سیاست و ملیت نمانده اند. در لایه های بسیار عمیق روابط اجتماعی و خانوادگی بسیاری از جوامع آثار این فرهنگ قربانی و اجبار بر ناپدید شدن و دیده نشدن دیده می شوند. یکی از این آثار و نمونه ها که امروزه خوشبختانه بیش از گذشته به آنها پرداخته می شود، خشونت ها و تعرضات جنسی به زنان است، قربانیانی که تا مدتهای بسیار طولانی زیر انبوهی از تابوها پنهان مانده بودند و یا جرات بروز و آشکار کردن خود را نیافته بودند. فرهنگ و مذهب قربانی پرور به آنان آموخته بود که سکوت کرده و آبروی خود و خانواده خود را حفظ کنند و اگر نمی توانند حتی دست به خودکشی بزنند تا برای همیشه از دیده ها پنهان گردند.    

متاسفانه حتی برخی از این قربانیان، برای مثال در دنیای سینما و بویژه در هالیوود، برای طی مدارج ترقی و بدلیل نیاز شدید به پذیرفته شدن در میانه حلقه قدرت تا مدت ها مجبور به سکوت بوده و رنج و تجاوزی که به آنها شده بود را پنهان می کرده اند. بعبارت دیگر زمانی که فرهنگ و ارزشهای خاصی غلبه پیدا می کند و تابوهای خود را می سازد، قربانیان این فرهنگ و نظام ارزشی نیز با نفی و پنهان کردن خود همان فرهنگ مناسبات را به سهم خود تداوم می بخشند.

تنها زمانی زنجیره تداوم این فرهنگ قربانی پرور از هم می گسلد و حلقه قدرتِ حاکمیت و سلطه فرهنگی و سیاسی و اقتصادی خود را از دست می دهد که عده ای از قربانیان این حلقه جرات ظاهر کردن خود و بیرون آمدن از پشت پرده پوشالی تابوها را بخود بدهند. شجاعت خروج از محدوده حلقه قدرت را داشته باشند و بتوانند با صدای بلند فریاد نه بر آورند و دست متجاوز را از دامن خود کوتاه کنند.

فردریش نیچه نیز به شکلی دیگر به همین فرهنگ قربانی پرور می پردازد و عامل اصلی آنرا مسیحیت و بطور کلی فرهنگی مذهبی اروپای زمان خود معرفی می کند. اما وی با تقسیم بندی دو فرهنگ و نظام ارزشی به ‌"سروریت" و "برده پرور"،‌ قربانیان این نظام فرهنگی دو گانه را برد‌گانِ سروران و قدرت مداران مینامد. بردگانی که برای بهرمندی از مزایای این سیستم برده پرور وجود و زندگی خود را در اختیار سروران قرار می دهند و بعبارتی محو آن شده اند.

البته تجزیه و تحلیل نیچه از پدیده فرهنگ بردگی و قربانی محدود به تاریخ مسیحیت نمی تواند بماند. ما امروزه اشکال واضح و آشکاری از سیاست قربانی و برده پروری را در راه و روش بسیاری از سیاستمداران بویژه پوپولیست مشاهده می کنیم. برای نمونه آیت الله خمینی از قربانی شدن جامعه ایران در پای کودتاها و دخالت های کشورهای استعماری در امور داخلی ایران و با انگشت گذاشتن بر نقش قربانی بودن مردم ایران توانست نیروهای اجتماعی بسیاری گسترده ای را بسیج نماید و با اتکای به آن انقلاب اسلامی را به ثمر برساند.

در امریکا نیز برای مثال دونالد ترامپ ملت امریکا و بویژه طبقه متوسط و زحمتکش این کشور را قربانی سیاست های بنظر او غلط رهبران پیشین معرفی کرد و از این طریق توانست پشتیبانی های بسیاری از این بخش های اجتماعی امریکا را در انتخابات ریاست جمهوری نصیب خود نماید. بخشی که خود را قربانی سیاست های جهان گشایانه دولت های پیشین امریکا می دانست. شعار اول امریکا که توسط دونالد ترامپ داده می شد در حقیقت به معنای دست گذاشتن بر روی واقعیت قربانی شدن بخش هایی از مردم آمریکا بخاطر سیاست های جهانی دولت های پیشین میباشد.
اما همانطور که تجربه قربانیان خشونت و تعرضات جنسی نشان می دهد و همانطور که نیچه پیش بینی می کند، تنها را نجات از فرهنگ برده و قربانی پرور همانا خروج از لاک و پناهگاهی است که تابو های قربانی و برده پرور ساخته اند؛ و نیز، شجاعت نمایان کردن و به سخن نیچه فرود آمدن از کوه و دنیای تنهایی های خود و  وررود به عرصه های اجتماعی، نه بعنوان قربانی و یا برده بلکه بعنوان یک انسان برتر که جرات نمایان کردن خود و شجاعت اعتراض به تعدی ها و ظلمهایی که در حق او روا داشته شده است می باشد.


۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

بربریت بین المللی و بردگی ملی

اسلاو ژیژک (Slavoj Žižek) فیلسوف، نظریه‌پرداز، جامعه‌شناس، منتقد فرهنگی و سیاست‌مدار اسلوونیایی در مصاحبه ای اختصاص با نشریه فلسفی-اجتماعی خرمگس (http://falsafeh.com) انجام داده در رابطه با بحرانهایی که امروزه دست بگریبان جامعه بشری است به یکی از نظریات هگل اشاره می کند که الهام بخش و انگیزه ای شد برای نوشتن این یادداشت. وی در این مصاحبه می گوید:‌
"چنان که هگل پرداخته، سراسر اخلاق یک کشور در والاترین کنشِ قهرمانانۀ آمادگی برای فدا کردن جان خود برای میهن متجلی می شود؛ یعنی مناسبات بربروار و وحشیانه میان کشورها به کار پی ریزی بردگی اخلاقی درون یک کشور می آید.‌"


تاکید مداوم جمهوری اسلامی بر هویت شیعی ایرانیان و برنامه های بسیار گسترده این حکومت از تغییر شعارها و پیامهای روزانه ارتش و حذف نام ایران از این شعارها تا ترتیب و سازماندهی راهپیمایی بسیار پر هزینه اربعین در عراق نمونه ای بارز از این گفته هگل است که اسلاو ژیژک به آن اشاره می کند. جمهوری اسلامی با پیگیری راهبرد گسترش شیعه گری در مناطق عمدتا شیعه نشین خاورمیانه از مرزهای اسرائیل تا افغانستان و پاکستان، به بربریت و جنگ های قومی و مذهبی در این منطقه دامن می زند و در داخل کشور مردم ایران را به بردگی و پیروی حاکمانه از یک کیش و ایدئولوژی مشخص کشانده و می کشاند.


در چنین شرایطی واکنش بسیار طبیعی مردمی که تحت چنین حاکمیتی روزگار می گذرانند، جستجوی هویتی جدید در برابر هویت تحمیلی شیعه و سیاست های شیعه گری و غلو آمیز این حکومت می باشد. هویتی که اجزاء آن در تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله ایران زمین، از ساختارهای سیاسی در قبل از اسلام بویژه امپراطوری هخامنشیان تا آثار فرهنگی و ادبی و علمی و فلسفی مشاهیر این منطقه، بسیار یافت می شوند؛ و به اندازه کافی عناصر هویت بخش در اختیار ایرانیان گریزان از شیعه گری تحمیلی قرار می دهد.


نگاه کوتاهی به تاریخ چند سده اخیر ایران اما نشان می دهد که این چرخه گریز از هویت های تحمیلی و پناه به هویت تاریخی جدید چندین بار تکرار شده است. زمانی که مناطق بزرگی از ایران تحت سلطه خلفای عرب افتاد و مردم ایران بتدریج سنی مذهب شدند، انگیزه حفظ یک هویت مستقل بر منبای تاریخ و فرهنگ غنی ایرانیان موجب گشت که عناصری از فرهنگ و ادب ایرانی،‌ برای مثال اسطوره های شاهنامه فردوسی،‌ بتدریج رنگ و پوشش مذهبی و شیعی بخود گیرند، فرایندی که سرانجام زمینه های ظهور صفویه را فراهم آوردند.


این چرخه اما پس از دوران صفویه باز نایستاد و اینبار از حدود صد و پنجاه سال پیش، در جهت عکس، آغاز به حرکت کرد و ایرانیان عقب مانده از قطار مدرنیته را، که بسرعت در حال حرکت بود، واداشت که بار دیگر در منابع تاریخی خود به جستجوی هویت از دست رفته و قلب شده توسط مذهب شیعه برخیزند و به تناسب مفاهیم جدید و مدرن در زمینه دولت-ملت، هویت ملی ایرانیان را باز تعریف کنند.


این چرخه اما بار دیگر در اواسط حکومت پهلوی دوم در جهت عکس آغاز به حرکت کرد و بخش مهمی از روشنفکران سالهای چهل شمسی در پی بازگشت به هویت دینی و شیعی بر آمدند و نهضت احیای اسلام شیعی را، که از حدود صد و پنجاه سال پیش شکل گرفته بود اما در مقابل موج ملیت و مدرنیته و مشروطیت در حاشیه قرار داشت، مجددا راه انداختند.


همانطور که می دانیم و شاهد هستیم بخش بزرگی از جامعه ایران،‌ بويژه جوانان طبقه متوسط کشورمان گریزان و عاصی از حکومت شیعه و ولایت مطلقه فقیه به آرامگاه کورش و پاسارگاد پناه می آورند و در جستجوی منابع تاریخی و فرهنگی به یغما رفته توسط جمهوری اسلامی هستند. اگرچه در همین روزها بخش دیگری از همین مردم بسوی کربلا، مهد تشیع، در حرکتند تا با راهپیمایی خود هویت شیعی-ایرانی خود را به رخ دیگر اقوام و مذاهب منطقه بکشانند. کنتراستی و تناقضی که شاید در تاریخ اخیر ایران به این روشنی و واضحی که خود را اکنون نمایان می کنند، شاهد آن نبوده ایم. کنتراستی که بخوبی چرخه تکرار شونده گریز از یک هویت تاریخی به هویت تاریخی دیگر را به نمایش می گذارد. چرخه ای که  ممکن است بدلیل حضور دو عامل همزمان و هم تراز، اما متضاد و متناقض با یکدیگر،  یعنی از یکسو جستجوی هویت صد در صد خالص ایرانی ملی و از سوی دیگر هویت صد در صد شیعی، به احتمال زیاد از چرخیدن باز خواهد ایستاد. اتفاقی که به احتمال زیاد منجر به رشد تضاد های داخلی و شکاف های عمیق اجتماعی و فرهنگی بین دو طبقه متوسط و مدرن ایران از یک سو و طبقات سنتی تر از سوی دیگر خواهد شد و گسلهای اجتماعی را بیش از بیش عمیقتر خواهد کرد.


البته کشورمان در این رابطه یک استثنا نیست، حرکت های استقلال طلبانه در کردستان عراق، اسپانیا، انگلستان (استقلال این کشور از اتحادیه اروپا) تنها اثری که بر جا گذاشته اند، تشدید شکافهای اجتماعی و قومی و زبانی بین طبقات مردم، حتی بین پیر و جوان و اقوام ساکن این مناطق بوده است.


حال با این توصیف چگونه می توان این چرخه باطل را، قبل از اینکه دو نیروی کاملا متضادِ فعال در آن به نقطه تعادل (از نظر توانایی و قدرت) برسند و جوامعی که دچار این چرخه باطل هستند را در یک بن بست گرفتار سازند، بن بستی که مناسبترین زمینه را برای جریانات و رهبران پوپولیست و دیکتاتور فراهم می آورد، کاملا متوقف کرد و از چنبره آن خلاصی یافت؟ و اگر چرخه جستجوی هویت از اساس معیوب کار کند و سرانجام نیز به یک دور باطل منجر می شود، آیا بهتر نیست که اصولا به فکر  راه حلی خارج از کادرهایی که منجر به پیدایش این چرخه معیوب می شوند، بر آییم؟


در اینجا است که گفته اسلاو ژیژک در مصاحبه یاد شده طنین انداز می شود:
‌"اما لحظه ای که ما یکسره بپذیریم که در “کرۀ زمین همچون یک سفینۀ فضایی” زیست می کنیم، وظیفۀ فوری ما متمدن ساختن خود تمدن ها می شود و نیز اجرای همبستگی و مشارکت جهانی میان همۀ جوامع.  اجرای این وظیفه به دلیل خیزش کنونی فرقه گرایی مذهبی و خشونت قومی “قهرمانانه” و آمادگی برای قربانی کردن خود (و دنیا) در راه هدف خود، هر چه دشوارتر شده است.  آیا غلبه بر گسترش طلبی سرمایه داری، مشارکت وسیع بین المللی و همبستگی ملت ها که بتوانند خود را به نیروی اجرایی آماده برای سرپیچی از سروری حکومتی تبدیل سازند، اقداماتی نیستند ضروری جهت حفاظت منافع مشترک طبیعی و فرهنگی ما؟"   


تصور زیست در یک سفینه فضایی و مقایسه کره زمین و انسانهای ساکن بر آن با مسافرین این سفینه فرضی از نظریه جهانی سازی (universalism) اسلاو ژیژک بر می خیزد. پیام اصلی این نظریه، در رابطه با موضوع این یادداشت این است که وجود و ذات جهانی و یونورسالِ پدیده ها و آثار تاریخی-فرهنگی و یا علمی و فلسفی هر قوم و ملتی زائده ای از هویت و ذات ملی و منطقه ای آن پدیده نیست و فرع بر آن نمی باشد. این ذات جهانی جزئی جدایی ناپذیر از ذات هر پدیده و اثر تاریخی و فرهنگی است و از اصالت برخوردار است.


به عبارت دیگر پدیده ها و آثار ماندگار تاریخی و فرهنگی یک ملت، فقط متعلق به آن ملت و فرهنگ که زادگاه آن پدیده و اثر تاریخی بوده اند نمی باشد. برای مثال آثار فلسفی بازمانده از دوران یونان باستان دیگر صرفا در مالکیت ملت یونان نیستند. این آثار اگرچه موجب افتخار ملت یونان هستند اما متعلق به تمام بشریت می باشند. همینطور می توان گفت منشور کورش کبیر، اگرچه ما ایرانیان به آن افتخار می کنیم، اما دیگر صرفا متعلق به ملت ایران نیست. آثار باستانی باقی مانده از دوران هخامنشیان و حتی آثار فرهنگی و ادبی این سرزمین دیگر صرفا متعلق به ایرانیان نیست و جز گنجینه های بشری محسوب می شوند.


پیام دیگر این نظریه را می توان به این شکل فرمولبندی کرد که آثار و اتفاقات تاریخی را نباید مستقل از زمینه های تاریخی و زمانی که موجب تولد این آثار شده اند و نیز بدون یک دید جهان شمول و جهانی ساز (یونیورسال) مورد بررسی و ملاحظه قرار داد. و مهمتر از این،‌ آثار مزبور نباید بمانند یک موجود زنده،‌ مستقل از بستر های تاریخی و زمانی خود و نیز جدا از یک دیدگاه جهان شمول به حیات خود ادامه دهند. که در غیر این صورت خود تبدیل به موجودی زنده و مستقل می شوند. موجودی که به تاریخ یک ملت یک رگ و بوی خاص می بخشد و آنرا یک بعدی می سازد و در میان مرزهای خود محصور می کند.


هگل اینگونه ملیت سازی و ملیت پردازی های اغراق آمیز را که موجب مرزبندی های سخت و غیر قابل عبور بین ملت ها می شوند، نشانه ای از بردگی آن ملت،‌ که در حقیقت برده تاریخ و هویت خود شده اند، می داند. هویتی که در مرزهای ملی، قومی و جغرافیایی محصور است و اخلاقیات و ارزش های خود را بر مردم منطقه خود تحمیل می کند،‌ که برای مثال فداکاری و از جان گذشتگی برای وطن یک امر با ارزش و یک اخلاق خوب محسوب می شود. اخلاقیاتی که در عرصه جهانی، زمانی که هر ملتی فقط بر مبنای ارزشها و اخلاقیات قومی و ملی و مذهبی قدم در این عرصه می گذارد، روابطی متشنج و حاکی از بربریت موجب می شود.