۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

بازتولید نیروهای حزب اللهی در قاعده هرم قدرت


یکی از موضوعاتی که مدتی است فکر مرا بخود مشغول داشته، پدیده نیروهای به اصطلاح "خودسر" است که در پوشش دفاع از ولایت فقیه ظاهر می شوند، و سخنرانی ها و تجمعات اصلاح طلبان و حتی رئیس دولت را بهم می زنند. همانطور که می دانیم شعار محوری این نیروها "مرگ بر ضد ولایت فقیه" است. واژه نیروهای خودسر، واژه نسبتا جدیدی است و تقریبا از زمانی که تضاد بین دو جناح اصلی جمهوری اسلامی، اصولگرایان و اصلاح طلبان اوج گرفت و به کف خیابانها کشیده شده و موجب بهم زدن تجمعات جناح های اصلاح طلب گردید، بر سر زبانها افتاده است. اما اگر خوب به شعارها، رفتار و عملکردهای آنها دقت کنیم، همان افراد و دستجات حزب اللهی را می بینیم که از بدو تاسیس جمهوری اسلامی کتاب فروشی ها، تجمعات و دفاتر دگراندیشان و بقول خودشان مخالفین ولایت فقیه را مورد حمله قرار می دادند.

این نیروهای خودسر از نظر ظاهری نیز تفاوتی با حزب اللهی های سالهای اول انقلاب ندارند، افراد آن پیراهنهای بلند روی شلوار و یا کاپشن مدل سربازی می پوشند، دوترکه روی موتورسیکلت مانور می دهند، و البته ریش انبوه  و موی سر کوتاه نیز دارند. بطوریکه با حضور در تجمعات این نیروه و یا مشاهده فیلمهای آن، می پنداری که به سی و اندی سال قبل بازگشته ای، زمانی که حزب الهی ها سر گذر ها نگهبانی می دادند، به بساط گروهای سیاسی حمله می کردند، صورت و رگ های گردشان از خشم و نفرت برافرخته شده بود و از فریاد مرگ بر ضد ولایت فقیه سر می دادند.
حال این سوال به ذهن متبادر می شود که واقعا چه مکانیزمی در میان نیروهای هوادار ولایت فقیه عمل می کند، که قادرند مرتب خود را بازتولید کنند و مدلهای مشابه، اما جوان و پرانرژی تری را با همان خصوصیات اولیه، به جامعه ایران تحویل دهند. در این میان تنها تفاوت مهمی که دیده می شود عوض شدن مصادیق "ضد ولایت فقیه" است. در گذشته دگراندیشان و نیروهای سیاسی خارج از نظام جمهوری اسلامی مصداق ضد ولایت فقیه بودند و اکنون جناحهای داخلی  این نظام، بویژه اصلاح طلبان، جای آنها را گرفته اند.

البته بعضا نیز گفته می شود که این نیروهای خودسر، برخلاف حزب اللهی های اول انقلاب، جیره خوران و مزدوران ولایت فقیه می باشند که توسط نیروهای پشت پرده بسیج می گردند . جیره خوارانی از جماعت لمپن که فقط بخاطر پول و منافع مادی وارد صحنه می شوند و پس از انجام وظیفه به زندگی معمولی خویش باز می گردند. اما آیا می توان نمازگزاران نمازهای جمعه، شرکت کنندگان تظاهرات خیابانی به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و بخش هایی از جامعه  را، که بطور سنتی به نمایندگان ولایت فقیه رای می دهند، نیز جزو مزدوران و جیره خواران به حساب آورد؟ پاسخ به این سوال قطعا منفی است و خلاصه کردن همه عوامل دخیل در بسیج این نیروها به مزدوری و مزدبگیری مسلما ساده کردن صورت مسئله می باشد.
در زمینه علت جذب نیروهای لمپن به نهاد قدرت آقای مسعود نقرکار تحقیقات ارزنده و گسترده ای کرده است  که بصورت رشته مقالاتی منتشر شده اند. وی این نیروها را تحت "لات و جاهل" معرفی می کند و معتقد است که این دسته ها بدلیل موقعیت اجتماعی و روانی ناپایدار سریعا به نهاد قدرت جذب می شوند و در خدمت آن قرار می گیرند؛ نیروهایی که پایبندی به اصول و پرنسیب های مشخصی  ندارند. بعبارت دیگر این نیروها هویت ثابتی ندارند و بدلیل همین بی هویتی همواره بدنبال یک پایگاه مشخص می گردند که بواسطه آن دارای یک هویت مشخص شوند. به همین دلیل نیز گاه بدنبال سلطنت راه می افتند و گاه در پی روحانیت، بسته به اینکه کدامیک بر نهاد اصلی قدرت نشسته باشد.  

در این واقعیت که نیروهای خودسر و یا حزب اللهی، که اصطلاحا لمپن نامیده می شوند، یک پایگاه طبقاتی و فرهنگی مشترک دارند شکی نیست. اما آیا می توان همه مکانیزمهای درونی را که موجب بسیج و به خیابان کشاندن این نیروها می شوند، در ویژگی های لمپنی، بی هویتی، تزلزل و ناپایداری شخصیتی آنان خلاصه کرد و این پدیده را با جاهل ها و لات های سرمحله و کوچه و بازار مقایسه نمود؛ و مدعی گردید که اصولا سلطنت و روحانیت با اتکا به این افراد توانسته اند قدرت خود را حفظ کنند؟

با وجودیکه در این واقعیت شکی نیست که در زمان حال نمونه های فراوانی از حضور نیروهای مزبور در مناسبات قدرت در جمهوری اسلامی می توان یافت. اما بنظر من نمی توان این نظریه را به همه ادوار تاریخ ایران بسط داد و مکانیزم عملکرد قدرت را از طریق تفسیر نمود.  برای مثال، ما در رابطه با محمدرضا شاه پهلوی بجز نمونه شعبان جعفری، در زمان کودتای سال 1332، نمونه های قابل توجه دیگری از مزدوری و جیره خواری جاهل ها و لات ها برای شاه ایران نداریم. محمد رضا شاه پهلوی در دهه میانه سلطنت خود، از میانه دهه سی تا اواخر دهه چهل، تنها نهاد واقعی قدرت در ایران  بود و مطابق این نظریه نیروهای بی هویت و ناپایداری مانند لمپنها و جاهل می بایست در خدمت او قرار می گرفتند. همچنین شاه، حداقل از زمانی که قدرت خود را تثبیت کرد و در اوائل دهه 1340 که بواسطه انقلاب سفید ششم بهمن 1341 تضادش با روحانیت و مراجع بالا گرفت از چنین نیروهایی استفاده نکرد، حداقل بطور آشکار و خیابانی که رسم چنین نیروهایی است.

بنابراین علت حضور دانمی نیروهای خودسر و حزب اللهی در طول حیات جمهوری اسلامی را، که دائما نیز خود را بازتولید می کنند، باید در جای دیگری جستجو نمود. در این رابطه میتوان به  دو نظریه در رابطه با نهاد قدرت و مکانیزم گرایش به آن مراجعه کرد. نظریه های سنتی، که فلسفه سیاسی مارکسیسم نیز جز آن است، در تحلیل مکانیزم عملکردِ قدرت سیاسی بیش از حد به مقوله اقتصاد و انگیزه های طبقاتی بها می دهند. در چهارچوب این نظریه، قدرت سیاسی امری است که معمولا در وجود یک فرد متمرکز می شود. قدرتی که قابل به چنگ آوردن و یا قابل انتقال به فردی دیگر است. پروسه این انتقال نیز هم میتواند مسالمت آمیز و از طریق یکسری قرارداد های اجتماعی صورت گیرد و یا بصورت قهر آمیز انجام شود. البته در هر دو صورت نتیجه کار فرقی نمی کند و نهاد قدرت از یک نهاد متمرکز و یا فرد به نهادی متمرکز و فردی دیگری منتقل می شود. این دو نهاد قدرت که از دو طریق کاملا متفاوت کسب شده اند، اما یک خصوصیت مشترک با هم دارند، هردو بازدارنده تحولات پیشرو و نوین هستند، و یا در صورت لزوم سرکوبگر می شوند؛ مگر اینکه یا قانون و قراردادهای اجتماعی آنها را وادار به واگذاری قدرت می کنند و یا انقلاب و براندازی.  

میشل فوکو فیلسوف فرانسوی نیمه دوم قرن بیستم در کلاسهای درسی خود در سال 1976 نظریه ای نوین در زمینه نهاد قدرت و مکانیزم عملکرد آن ارائه می دهد. وی مطرح می کند که ما بجای پرداختن به این موضوع که چگونه یک نهاد قدرت، با استفاده از یک ایدئولوژی و ادعای برخورداری از یک گفتمان برتر و یا یک حقیقت مطلق، برای خویش مشروعیت می سازد؛ باید به این سوال بپردازیم که به چه شکلی این گفتمان ها و حقایق ادعایی تولید گردیده اند. همچنین، باید بدنبال پاسخ به این سوال بود که چه روابط و مناسباتی در جامعه وجود دارند که به نهاد قدرت این امکان را می دهند که گفتمانهای مزبور را تولید نماید؟ و متقابلا از آنها برای تثبیت قدرت خود استفاد کند.

وی در مصاحبه ای تحت عنوان "حقیقت و قدرت" (Truth and Power ) تاکید می کند که ما نیاز به فلسفه سیاسی (جدیدی) داریم که بر محور حق حاکمیت نهاد قدرت (که بر مبنای ایدئولوژی و یا حقیقت مطلقی که توسط این نهاد ادعا می شود) استوار نباشد. میشل فوکو بجای این روشِ سنتیِ تحلیل سیاسی  در پی یافتن پیش زمینه های فرهنگی، اجتماعی است که موجب رشد پدیده قدرت در پنهان ترین گوشه های روابط اجتماعی و خانوادگی می شوند. بعبارت دیگر وی بجای آغاز از نهاد اصلی قدرت که در راس هرم قدرت قرار گرفته است از قاعده این هرم آغاز می نماید و می گوید که قدرت سیاسی را نباید فقط بعنوان یک نیروی واحد که از بالای این هرم وارد می شود و به سطوح پایین تر سرایت می کند دید؛ بلکه می بایست در پی آن بود که چگونه این پدیده قدرت در زوایای روابط اجتماعی زندگی می کند و عمل می نماید.

مهمترین موضوع مورد توجه فوکو در رابطه با این بحث، موضوع گفتمان های (اجتماعی، فرهنگی و یا مذهبی) است. گفتمانهایی که در نزد مردم بعنوان حقیقت و یا هنجار اجتماعی جا افتاده اند. گفتمانهایی که بدون آنها ایدئولوژی های سیاسیِ و اصولا خودِ پدیده قدرت سیاسی امکان ظهور و رشد ندارند. بعبارت دیگر ما بجای نقد قدرت سیاسی حاکم باید بدنبال گفتمانهایی باشیم که بعنوان یک حقیقت مورد قبول عامه شده و هستند و موجب لانه کردن پدیده قدرت در گوشه و کنار روابط اجتماعی می شوند. بعبارت دیگر خانه کردن پدیده قدرت در روابط اجتماعی و گردش و جابجا شدن آن در سراسر این روابط در درجه اول مدیون گفتمانها و هنجارهایی هستند در کوچکترین واحد های اجتماعی حضور داشته و مورد قبول واقع شده اند. در واقع زمانی پدیده قدرت سیاسی را که در راس هرم قدرت قرار گرفته بهتر می توان فهمیده که ما آنرا با نظم و دیسیپلینی که در روابط سنتی خانوادگی، در مدرسه و زندان اعمال می شوند مقایسه کنیم و در پی آن باشیم که ببینیم چگونه این نظم و مناسبات به سطوح بالاتر سرایت می کنند. بعبارت دیگر بررسی و جستجویی از پایین به بالا، تا حرکت از راس هرم قدرت به قاعدۀ آن.
این بدین معنی است که نیروهای خودسر و یا حزب اللهی های قدیم، فقط جیره خوران ولایت نیستند که گوش به فرمان او ایستاده باشند. باز تولید شدن حزب اللهی های قدیم در لباس خودسرهای جوان که چرخش آن همواره در طول حیات جمهوری ادامه داشته است بر مبنای روش سنتی تحلیل پدیده قدرت که فقط از بالا به پائین جاری می شود و نیروهای پیرو آن فقط بخاطر پول بسیج می گردند قابل توجیه نیست. تداوام پدیده قدرت سیاسیِ متمرکز و جابجا شدن و دست بدست گردیدن آن، که گاه لباس سلطنت دربر می کند و زمانی عبای روحانیت و یا شنل نظامی بر دوش می اندارند، در حقیقت نشانه چرخش پدیده های کوچکترِ قدرت و گفتمانها و هنجارهای اجتماعی است که در سطوح و واحد های اجتماعی از خانواده، مدرسه تا مناسبات اقتصادی و شغلی جاری هستند.

به سخن دیگر علت بازتولید نیروهای حزب الله در طول حیات جمهوری اسلامی را باید در درون روابط اجتماعی و لابلای آن جستجو کرد نه در قدرت خامنه ای و یا بی هویتی و ناپایداری اقشار لات و جاهل. جمعیت بیش از دوازده هزار نفر در استادیوم آزادی در زمان مسابقه والیبال بین ایران و امریکا، توسط حکومت بسیج نشده بودند، این سالن  توسط مردان و جوانان معمولی  پر شده بود. در حالیکه چه بهتر می بود که این مسابقه بدلیل محروم شدن بانوان از رفتن با استادیوم تحریم می گردید. صحبت های گزارشگران این مسابقه نیز قابل تامل است، بازیکنان تیم ملی  والیبال ایران "دلاوران غیور" نامیده می شوند، گویی که میدان مسابقه والیبال، میدان جنگ با امریکا بوده است.

خبر تجاوز شش مرد به یک دختر نوجوان کارتن خواب در وسط شهر تهران موجب هیچ عکس العمل جدی از طرف شهروندان تهرانی نمی شود. در حالیکه دیدیم که شبیه چنین حوادثی در هند موجب اعتراضات بسیار گسترده مردم ساکن محل وقوع این جنایت گردید. البته اگر نخ این واقعه و وقایع شبیه آن که روزانه اتفاق می افتند، به عوامل جمهوری وصل می شد قطعا مردم صدای اعتراضشان بلند می گردید و شاید هم به خیابانها می ریختند، همانطور که در مهاباد شاهد آن بودیم. در واقع امر ما در آینه روابط اجتماعی و اتفاقات اینچنینی قبل از هر چیز و معمولا دنبال مقصر اصلی و عوامل نظام حاکم هستیم. اسید پاشی نیز فقط یک پدیده سیاسی در جمهوری اسلامی نیست، همین امروز خبر پاشیدن اسید به صورت یک مادر و فرزندش در لرستان توسط برادرشوهرش را خواندیم.

این نمونه ها و نمونه های فراوانی از جامعه مرد سالار در ایران که هم بر پایه قدرت جسمی مرد و نیز بر تبعیض جنسی که بطور ساختاری و بسیار ریشه دار بین زن و مرد در همه مناسبات اجتماعی اعمال می شود، استوار است؛ و هم از گفتمانهای اسلامی و شیعی در زمینه شهادت و گواهی دادن زن در امور قضایی، تقسیم ارث، ازدواج و... تغذیه می کند دال بر این واقعیت است که پدیده قدرت و گفتمانهایی که در پوشش هنجارهای پذیرفته شده اجتماعی و حقایق دینی ظاهر می شوند، در تمامی سطوح اجتماعی و لابلای روابط آن حضور دارد و زمینه اصلی بازتولید عوامل سرخود و حزب الله را فراهم می آورند.



۱۳۹۴ خرداد ۲۷, چهارشنبه

سپاه پاسداران، این قزلباشان خامنه ای، نگهبانان خرافه


نقش مستقیم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در امور استراتژیکِ اقتصادی و سیاسی جمهوری اسلامی و حضور فعال آن در ساختار قدرت این نظام بر کسی پوشیده نیست. این نهاد پس از پایان جنگ بین ایران وعراق، که "دفاع مقدس" نامیده می شود، و بدلیل نقش ویژه ای که در طول جنگ بعهده داشت، عملا خود را صاحب این مملکت می پندارد و بتدریج توانسته است به قدرتمند ترین نهاد سیاسی، نظامی-امنیتی و اقتصادی ایران تبدیل شود. بطوریکه اکنون بر همگان آشکار است که فرماندهان سابق و فعلی سپاه در راس همه امور کشور حتی ورزشی، انتظامی و فرهنگی حضور دارند.

در کنار این واقعیت ها اما آنچه که این روزها دیده می شود دخالت فعال سپاه پاسداران و بخش انتظامی و داخل کشوری آن، پلیس و نیروهای انتظامی، در بحث های اجتماعی و فرهنگی از جمله حجاب، هنجارهای اجتماعی، کنسرت های موسیقی و موضوع ورود بانوان به ورزشگاه ها است. اما اگر سپاه پاسداران در زمینه امور کلان اقتصادی، از جمله نفت، تجارت و سیاست خارجی و منطقه ای نیازی به حوزه های علمیه و مراجع تقلید ندارد و حتی آنها را به بازی نیز نمی گیرد، در رابطه با امور فرهنگی واجتماعی، روحانیون وابسته بخود را یکی پس از دیگری به صحنه می آورد.

برای مثال یکی از روحانیون قم بنام جعفر سبحانی در "دیدار فرمانده نیروی انتظامی نسبت به بروز برخی ناهنجاری های اخلاقی و اجتماعی در شهر قم هشدار داد و با بیان این که برخی برای از بین بردن قباحت بدحجابی در قم ماموریت دارند، از ناجا خواست به وظیفه خود در قبال این مساله عمل کند". وی همچنین می افزاید: "اکنون پرداختن به مسأله حجاب مهمتر از پرداختن به رباخواری است." دیگر روحانی حوزه علمیه قم مکارم شیرازی نیز در دیدار با فرمانده نیروهای انتظامی می گوید: "دولت با تعبیرات خود برای ناجا ایجاد زحمت نکند‌، در شرایط فعلی چه لزومی دارد بحث ورود زنان به ورزشگاه‌ها مطرح شود یا فلان کنسرت برگزار شود یا نشود! این مشکلی را حل نمی‌کند، نباید در بیان دولتی‌ها تعبیراتی باشد که سبب زحمت برای نیروی انتظامی شود."

لازم به یادآوری است که محمد علی جعفری در شهریور ماه سال 1386 به عنوان فرمانده کل نیروهای سپاه، جانشین یحیی رحیم ‌صفوی میشود. وی در هفتم مهرماه همین سال، از تغییر استراتژی این نیرو خبر می دهد که به گفتۀ او، "از سوی رهبر انقلاب مشخص شده است". محمد علی جعفری ضمن اعلام این خبر، اضافه می کند "ماموریت اصلی سپاه در حال حاضر مقابله با تهدیدهای داخلی است و سپس در صورت تهدید نظامی خارجی سپاه به كمك ارتش خواهد شتاف". اکنون اما پس از گذشت حدود هشت سال، بنظر می رسد که ماموریت سپاه و نیروهای انتظامی در مقابله با تهدید های داخلی به دخالت مستقیم و آشکار در امور فرهنگی و اخلاقی نیز کشیده شده است و سپاه پاسداران عملا بعنوان یک تشکیلات ایدئولوژیک برای اجرای شرایع دین اسلام و برنامه های شیعه گری این نظام ظاهر می شود.

در این میان اما سپاه پاسداران و مراجع وابسته به ولایت فقیه به مقبره خمینی و مسجد جمکران توجه ویژه ای نشان می دهند. دو پایگاهی که یکی بعنوان "حرم مطهر" و دیگری "مسجد مقدس" در حال حاضر با سرمایه گذاری های هزاران میلیاردی و با قدرت نظامی سپاه پاسداران و عوامل تبلیغاتی روحانیت وابسته به بیت رهبری تبدیل به مراکز اصلی رواجِ شیعه گری و خرافات شده اند. در همین رابطه مسئول روابط عمومی سپاه پاسداران رمضان شریف، در پاسخ به انتقاداتی که از داخل همین حکومت به طرح های پر خرج برای مجلل کردن مقبره خمینی شده بود، هشدار می دهد و می گوید: "بايد با هوشمندی مراقبت کرد تا خدای ناکرده به نوعی عمل نشود که موجبات سوء استفاده دشمنان امام و انقلاب فراهم آيد"

همچنین می توان به سایت رسمی جمکران مراجعه کرد که در آن آمده است: "طرح جامع مسجد مقدس جمکران پس از بررسي نهايي به تصويب رسيد. مشخصات عمومي این طرح به این قرار است: مساحت اوليه براي اجراي نهايي پروژه 250 هکتار، مساحت زمين اصلي مسجد مقدس دررينگ اول، نزديک به 580 هزارمتر مربع، مساحت زمين هاي رينگ دوم وخيابان ها، نزديک به دوميليون وهشتصدهزارمترمربع، مساحت پنج شبستان وساختمان هاي اصلي مسجد 294 هزارمتر مربع، مقداربودجه هزينه شده براي اجرای طرح تا کنون نزديک 38 ميليارد وپانصدميليون ريال و براوردهزينه براي اجراي فازاول طرح نزديک به 980 ميليارد ريال می باشد."

سایت مهرنیوز نیز ضمن ارائه گزارشی از دیدار هاشمی رفسنجانی از مقبره خمینی در هنگام اجرای طرح توسعه آن می نویسد: "طرح توسعه مرقد امام خمینی(ره) یک پروژه هنری ـ ملی است که در زمینی به مساحت حدود 16 هزار و 500 مترمربع در دست ساخت است. این طرح شامل 4 ستون اصلی، 8 نیم ستون، 4 سقف قوسی شکل، سالن تشریفات، 4 ورودی اصلی و 40 باب ورودی فرعی است و فاز اول آن در خردادماه سال آینده به بهره برداری خواهد رسید. گچ بری های این پروژه که به دست هنرمندان و معماران اصفهانی در حال ساخت است از نکات قابل توجه و برجسته این طرح می باشد که در نوع خود بی نظیر است."

در حقیقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دیگر بمانند گذشته فقط بعنوان یک نیروی نظامی و یا در سالهای اخیر بعنوان یک قدرت اقتصادی عمل نمی کند؛ بلکه امروزه نه تنها مثل یک حزب و تشکیلات بسیار قوی و گسترده، ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را رقم می زند، بلکه بعنوان یک تفکر و ایدئولوژی خاص نیز مطرح می باشد که شاید ما نمونه آنرا فقط بتوانیم در دوران صفویه و در میان سپاهیان شاه اسماعیل صفوی، قزلباشان، سراغ کنیم. همانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی "روابط سپاهیان قزلباش با شاه اسماعیل نیز رابطه‌ای اسرارآمیز از نوع مرشد و مریدی و صوفیانه بود. آنان در حقیقت نخبگان نظامی این حکومت نوپا بودند و نگهبانی و قورچی شاه را می‌کردند."(http://www.iranicaonline.org/articles/safavids)

همانند شاه اسماعیل صفوی که از قدرت نظامی سربازان قزلباش و خرافات شیعه بهره می برد و اینکار اساسا بدون حمایت روحانیت شیعه آنزمان امکان پذیر نبود، اکنون نیز ولایت فقیه جمهوری اسلامی با حمایت های جدی تشکیلات گسترده سپاه پاسداران و پشتیبانی های فکری و تبلیغاتی روحانیون وابسته بخود پروژه گسترش شیعه گری و اشاعه خرافات را به پیش می برد. پروژه ای که طرح گسترش مقبره خمینی و مسجد جمکران در راس آن قرار دارند. پروژه ای که بویژه در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد به اوج خود رسید، بطوریکه دولت تصمیمات خود را نمی توانست بدون استخاره به مرحله نهایی برساند، و امور مملکت نیز بدست یک مشت بی سوادِ رمال و نوحه خوان افتاده بود.

سرچشمه این پروژه را البته باید در حکومت شاهان صفوی و علمای شیعه آنزمان، از جمله محمد باقر مجلسی، جستجو کرد. مسیر و برنامه ای که در سر راه خود امامزاده های فراوانی در سرتاسر این مملکت بر پا کرد که هریک "اذن دخول" خاص خود و تخصص ویژه ای در شفای بیمارن دارد و محل اشاعه خرافات می باشد.

البته همانطور که می دانیم و می خوانیم مقامات نظامی و روحانی جمهوری اسلامی این سمبلهای جهل و خرافه را، که امروزه در شکل "بارگاه نورانی"، "حرم مطهر" و "مسجد مقدس" ساخته و یا بازسازی می شوند، بعنوان نمادی از اسطوره ها و قهرمانان تاریخ شیعه معرفی می کنند. "اسطوره هایی" که به پندار آنان اسلام ناب محمدی را در این سرزمین زنده نگاه داشته اند. اما در حقیقت باید گفت که خرافات مذهبی و شیعه گری نقش مهمی در شکل گیری سازمان اجتماعی و سیاسی دو گانه، در ایران جدید و یکپارچه شده پس از صفویه، را بازی کرده اند، به این معنی که در کنار دولت و نظام اداری رسمی، همواره یک سیستم فرهنگی، قضایی و مالیِ در سایه وجود داشته است، که آبشخور آن همانا شیعه گری و خرافات مندرج در توضیح المسائل ها و مفاتیح الجنان که حتی طریقه ورود به توالت را تعیین می کند، بوده است.

اگرچه گاه مرز بین اسطوره و خرافه مخدوش می شود و ایندو مقوله بعضا بجای هم مورد استفاده قرار می گیرند، اما با مراجعه به ریشه لغوی و تاریخی اسطوره (myth) می توان تفاوت های بنیادی این دو مقوله را به آسانی تشخیص داد. اصولا اسطوره ها و داستانهای اسطوره ای در یونان باستان، که مهد اولیه اسطوره سازی در تاریخ مدون بشر است، نقش توصیفگر و تبیین کننده وقایع طبیعی داشتند. داستانهایی که برای پاسخ به سوالات و چرایی های بسیاری که برای انسان آنزمان مطرح بودند خلق گردیدند. در واقع داستانهای اسطوره ای یونان باستان همان نقشی را در پاسخ به سوالات بشر آنزمان بازی می کردند که اکنون علم وفلسفه بعهده گرفته اند. آنچه در این رابطه بسیار مهم و قابل تاکید مجدد است، خصوصیت تبیین کنندگی داستانهای اسطوره ای است، که در آن عنصر ایمان و اعتقادات مذهبی کمتر دیده می شوند.

وجه مشخص خرافه اما، با وجودیکه همانند اسطوره پایه علمی ندارد، حضور مقوله ایمان و اعتقاد است. در واقع اگر خصوصیت اصلی اسطوره، خصوصیت داستان پردازی آن است، ویژگی اصلی خرافه همانا خصوصیت ایمانی و اعتقادی آن می باشد. از نظر سیر تاریخیِ تولد و رشد نیز تفاوت های اساسی ای بین اسطوره و خرافه دیده می شوند. داستانهای اسطوره ای آنگونه که در یونان باستان خلق گردیدند، در واقع پیشقراولان فلسفه طبیعت در این منطقه بودند. همانطور که اسطوره های یونان عمدتا حوداث طبیعی را تبیین و توضیح می دادند، اولین فلاسفه دوران یونان باستان نیز فیلسوفان طبیعت بودند که با فلسفه خود سعی در توضیح حوادث و اتفاقات طبیعی داشتند. بعبارت دیگر داستانهای اسطوره ای یونان باستان و سپس فلسفه طبیعت، و فلسفه وعلوم امروزی در یک خط و فرایند رشد و تکاملِ واحدی قرار می گیرند، که یکی در بستر دیگری مراحل تکامل خود را آغاز و طی میکرده است.

به همین ترتیب نیز می توان گفت که خرافات، اعتقادات مذهبی و مقوله ایمان نیز در یک خط و روند واحد اما متفاوت با فرایند تحول داستانهای اسطوره ای تا علم و فلسفه، قرار دارند؛ و همواره نیز یکدیگر را تقویت نموده اند و یکی در بستر دیگری زاده شده است. فرایندی که در آن عنصر علم و تجربه بشری همواره ضعیف و عنصر ایمان و اعتقادات مذهبی قوی بوده است. شاهد زنده این پروسه، نابودی تدریجی علوم انسانی، روانشناسی و حتی تاریخی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی است.


۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

سکتاریسم موتور محرکه چرخۀ جنگ در خاورمیانه

از نظر تعدد جنگ و انقلاباتِ پی در پی، قرن بیستم میلادی پرتنش ترین دوران تاریخ بشریت پس از آغاز مدرنیته در اروپا بود. از این لحاظ می توان این سده را قرنِ "چرخۀ جنگ" ( (cycle of warنامید. اگرچه این چرخه های جنگ و خشونت، سرانجام یکی پس از دیگری، شکسته و یا متوقف شدند، اما قطعا می توان گفت که برای آنانی که که در آن مقاطع از نزدیک شاهد این تحولات بزرگ بودند و تنش های سیاسی، نظامی، نژادی، طبقاتی و بحرانهای اقتصادی را با پوست و گوشت خود لمس می کردند، چرخه های مزبور بی پایان بنظر می رسیدند.

خشونت هایی که بشریت در قرن بیستم شاهد آن بود اما صرفا به جنگ و خون ریزی محدود نمی گردید، خشونت سیاسی، برای حذف رقبای خود در عرصه های جهانی و منطقه ای نیز از جمله روش های رایج در معادلات سیاسی آنزمان بود. روشهایی که بجای همکاری، مشارکت و حل و فصل اختلافات از طریق مجامع و نهاد های بین المللی بر سکتاریسم، شانتاژ سیاسی، اعمال هژمونی و برتری طلبی استوار بودند. سکتاریسم و برتری طلبی که گاه از ناسیونالیسم افراطی، بعضا از نژادپرستی و یا از یک ایدئولوژی خاص تغذیه می کردند.

لیست جنگهای پی در پی در قرن گذشته بسیار طولانی است، ودرعوض مقاطع صلح و آرامش در این دوران بسیار کوتاه و نادر می باشند. پس از جنگ روس و ژاپن در سالهای اول قرن بیستم و سپس انقلاب سال 1905 در روسیه تزاری، اولین چرخه بزرگِ جنگ، جنگ جهانی اول بود، که اکثر کشورهای اروپایی آنزمان را درگیر خود ساخت. جنگی که بدنبال آن مرزهای موجودِ ژئوپلیتیک را در اروپا و خاورمیانه درهم ریخت و در پی آن کشورها و یا دولت-ملت های جدیدی پا به عرصه گذاشتند.
دومین چرخۀ بزرگِ جنگ، جنگ دوم جهانی بود؛ جنگی که بدنبال آن معادلات سیاسی جدید رقم خورد و یک نظم نوین جهانی با حضور دو قدرت بزرگ و پیروز جنگ دوم شکل گرفت. اگر جنگِ سرد بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده امریکا موجب نوعی آرامش در اروپای نیمه دوم قرن شد، اما متاسفانه چرخۀ جنگ و خونریزی در مناطق دیگری از جهان به حیات خود ادامه داد؛ و اینبار کشورهای شرق دور را در گرداب خود گرفتار ساخت.

پس از سقوط فاشیسم در جنگ جهانی دوم، هر دو جبهه بزرگ لیبرال دمکراسی به رهبری امریکا و کمونیسم اتحاد جماهیر شوری خود را پیروز جنگ علیه فاشیسم می شمردند. رهبران سیاسی دو جبهه مزبور اما با وجود اختلافات بسیار عمیقِ سیاسی، و با وجودیکه یکی از جبهه کمونیسم و دیگری از جبهه کاپیتالیسم بر می خاست، از نظر ادعای برخورداری از حق دخالت در امور کشور های دیگر و صدور ایدئولوژی و نظام اقتصادی مطلوب خود به اقصا نقاط جهان، شباهت های فراوانی داشتند. رهبران هر دو جبهه، در حقیقت، خود را یک رهبر جهانی و حتی "پدرِ ملت ها" می دیدند و هریک بعنوان معمار سازندگی پس از خرابی های جنگ جهانی دوم ظاهر شده بودند.

پس از جنگ دوم جهانی و در اوائل نیمه دوم قرن بیستم، در بسیاری از کشورهای غربی، بعد از مدتی مجددا همان رهبران سیاسی دوران جنگ دوم پا به عرصه سیاست در دوران صلح می گذارند. در ایلات متحده امریکا ژنرال آیزنهاور به ریاست جمهوری انتخاب می شود (1961-1951) ودر انگلستان وینستون چرچیل یکبار دیگر در فاصله سالهای 1955-1951 رهبری دولت بریتانای کبیر را بدست می گیرد. در فرانسه نیز ژنرال دوگل، سرانجام پس از ظهور و سقوط دولت های کوتاه مدت از سال 1958 تا 1969 بر مسند ریاست جمهوری می نشیند. در آلمان نیز کنراد آدِنار (Konrad Adenauer) در نقش پدر یک ملت رهبری دوران سازندگی آلمان را بعهده می گیرد. در اتحاد جماهیر شوروی نیز استالین تا سال 1952 به رهبری حزبی و سیاسی خود ادامه میدهد.

وجود چنین رهبرانی که برای خود نقش ویژۀ پدری و کاریزماتیک قائل بودند، و به اعتبار آن دخالت مستقیم در امور کشورهای دیگر و صدور ایدئولوژی خود را حق خویش می دانستند، دامنه جنگ و خشونت را به دیگر نقاط جهان کشاند. شاید بتوان گفت که جنگ های کره و سپس ویتنام از قماش همان جنگ های بین قدرت های بزرگ بود که از اروپا آغاز گشت و چرخه آن در نیمه دوم قرن بیستم به شرق دور کشیده شد. با این تفاوت که اینبار در چرخه جنگ های ظاهرا بی پایان کره و ویتنام دولت های دیگری به نیابت دو قطب اصلی شرق و غرب می جنگیدند. سرانجام این چرخه های جنگ نیز شکسته می شوند و این مناطق نیز بتدریج روی آرامش بخود می گیرند. شوربختانه اما بر خلاف جنگهای قاره اروپا و شرق دور، چرخه جنگ و خشونت که پس از پایان جنگ دوم جهانی و تشکیل دولت اسرائیل کشورهای خاورمیانه را نیز در بر گرفته بود، نه تنها شکسته نشد بلکه دامنه های آن به قرن حاضر نیز رسیده است و همچنان نیز سرمایه های انسانی و مادی این کشورها را در گرداب خود می بلعد. سوال مهم اما این است که چه عواملی موجب شکسته شدن چرخه های جنگ در اروپا و شرق دور گردیدند و چرا این عوامل در جنگهای خاورمیانه حضور ندارند و یا نتوانسته اند در شکسته شدن چرخه جنگ در این منطقه موثر افتند؟

بطور کلی می توان به چند عامل مهم که در فرایند شکسته شدن چرخه های جنگ در اروپا و شرق دور موثر بودند اشاره کرد. در رابطه با اروپای پس از دو جنگ خونین اول و دوم می توان گفت که هراس از آغاز یک جنگ مجدد نقش موثری در رشد همکاری های منطقه ای و میان قاره ای و جانشین شدن اصل مذاکره و گفتگو بجای جنگ و خشونت، داشته است.
همچنین، حمایت یکجانبه از اقتصاد و محصولات داخلی (protectionism) بتدریح جای خود را به همکاری های اقتصادی منطقه ای و گسترش پروسه تولید و فروش محصولات، اما فراتر از مرزهای سنتی، می دهد. که یکی از نتایج بارز این فرایند، رشد و گسترش طبقه متوسط در اکثر کشورهای اروپایی بود که قبل از هر چیز به ثبات و گردش سرمایه و امور زندگی فکر می کرد تا به جنگ.

این واقعیت نیز افزودنی است که کشور های قاره اروپا در سایه جنگ سرد و آرامش نسبی که برقرار شده بود، بتدریج توانستند روابط درونی و منطقه ای خود را مستحکم کنند. آنچه در این میان نقش بسیار تعیین کننده داشت تلاش اروپائیان برای جلوگیری از شعله ور شدن مجددا جنگ در این قاره بود. البته این تلاش ها صرفا محدود به تلاشهای سیاسی نمی گردید. برای مثال در سال 1952 اولین اتحادیه اروپایی ذغال سنگ و فولاد تشکیل می شود که الگویی می گردد برای اتحادیه اقتصادی اروپا (European Economic Community) و سپس اتحادیه انرژی اتمی اروپا (European Atomic Energy Community) که در سال 1957 مطابق پیمان رم تشکیل گردید.

به موازات پیمانها و همکاری های اقتصادی، اولین اتحادیه (سیاسی) اروپای غربی (ٌWest European Union) نیز، مطابق پیمان بروکسل، در بیست و سوم اکتبر سال 1954 رسمیت می یابد. و سرانجام پس از فروریزی دیوار برلین در سال 1989 زمینه های همکاری بین کشورهای اروپایی افزایش می یابد، بطوریکه چند سال بعد، در سال 1992 پیمان جدید جامعه اروپا که به پیمان ماستریخت معروف است زمینه های جدیدی برای همکاری های بیشتر بین دول اروپایی که دیگر زیر سایه جنگ سرد قرار نداشتند، فراهم می آورد.

البته نباید در کنار عوامل خارجی مساعد کننده شرایط همکاری، از جمله جنگ سرد و نگرانی از کشیده شدن دامنه جنگهای کره به قاره اروپا، عوامل درونی را که عمدتا از فرهنگ و فلسفه مدرن اروپا بر می خاست فراموش کرد. فرهنگ و منشی که بیشتر مشوق همگرایی، مدارا و گفتگو و مذاکره برای یافتن یک راه حل همگانی و جمعی برای اختلافات فی مابین بود تا جنگ و خشونت.

با نگاهی به مجموعه این عوامل و فرایندی که جامعه اروپا طی کرده است، می توان گفت که احتمال بروز چرخه جدیدی از جنگ در قاره اروپا بسیار ضعیف شده و جامعه اروپا موفق گردیده است که شکلی از نظام فدرالیسمِ مبتنی بر تعدد ملت ها، زبانها و فرهنگ های گوناگون اروپایی را حداقل در بخش غربی و شمالی آن، سازمان دهد. فرایندی که با وجود تشابه طول عمر بین جنگ های خاورمیانه و جنگهای قرن بیستم در اروپا، شانس موفقیت کمی در منطقه خاورمیانه داشته است.

کشورهای خاورمیانه نیز از نظر قرار داشتن در آرامش نسبی ناشی از جنگ سرد، تا حدودی در شرایط مشابه با کشورهای اروپایی بسر می بردند، اما از نظر موقعیت داخلی در وضعیتی کاملا متفاوت با اروپا قرار داشتند. اکثر کشورهای این منطقه پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی بطور مصنوعی بوجود آمده اند. رهبران سیاسی ملت های تازه متولد شده خاورمیانه، عمدتا نظامی و با حمایت انگلیس و از طریق کودتا بر مسند قدرت نشسته اند. اقتصاد وابسته به نفت و وابستگی سیاسی و اقتصادی این کشورها به غرب نیز مانع از آن شد که طبقه متوسط مستقلی شکل گیرد.

اگر در جوامع اروپایی موقعیت اجتماعی مردم ارتباط بسیار نزدیک و ارگانیکی با موقعیت واقعی طبقاتی اشان داشته و دارد، اما در کشورهای خاورمیانه موقعیت اجتماعی افراد به اعتبار نزدیکی و دوری به نهاد قدرت تعیین میگردد. بطوریکه تقریبا از هر خانواده حداقل یک نفر یا در بخش های امنیتی و نظامی کار می کرد. بخشهایی که هدفی جز پاسداری از دیکتاتورها و یا پادشاهان کشورهای عربی نداشتند.

در کنار بخش بسیار گستره وابسته به نیروهای امنیتی و نظامی و ضعف مفرط طبقه واقعا مستقل در این جوامع، نباید نقش دین و فرهنگ مذهبی را نادیده گرفت. در شرق آسیا، فرهنگ و فلسفه کنفسیوس، بودیسم و تائوئیسم نقش موثری بر گرایش به صلح و آرامش و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر داشته اند. در حالیکه در کشورهای منطقه خاورمیانه ادیان تک خدایی وجود دارند که همچنان فرهنگ، طرز تفکر و منش اکثر ساکنین این منطقه را رقم می زند. ادیانی که بدلیل نفی ساختاری و ایدئولوژیک یکدیگر از همان ابتدا پایه را بر سکتاریسم، خشونت و حذف مخالفین خود قرار می دهند. و بسیار طبیعی است که نسلی که در چنین فرهنگی، که بر مدارا و تعامل استوار نیست، تربیت شود ناتوان از مشارکت و تعامل با مخالفین خود و حل اختلافات از طریق مذاکره و گفتگو است.

جامعه اروپا می رود که برای همیشه چرخه و دور باطل جنگ و خشونت را متوقف کند و با وجود بحرانهای عمیق اقتصادی و اختلافات درونی، تا کنون گامهای مهمی در تحقق یک فدرالیسم اروپایی برداشته است. در مقابل اما، نظام پیشنهادی فدرالیسم برای عراقِ پس از صدام حسین، که مطلوب ترین و واقع ترین راه حل سیاسی برای این کشور بود، تنها بر روی کاغذ ماند. و سالها است که بیش از آنکه همکاری، مشارکت و صلح عمل حکومت کند، سکتاریسم و خشونت حرف اول را می زند.



۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

آنهایی که آزاد نیستند اما خودمختارند و آنانی که آزادند ولی خودمختار نیستند


احمد زیدآبادی، "شرف اهل قلم" پس از گذراندن دوه اول از محکومیتش برای پنج سال به تبعیدگاهش، شهر گناباد، منتقل گردید. مصطفی تاجزاده پس از پایان دوره محکومیت شش ساله اش، بعلت نامه نگاری به خارج از زندان به یکسال دیگر محکوم شد. کیوان صمیمی پس از گذراندن دوره محکومیتش که همراه با بیماری های بسیار بود از زندان آزاد گردید، بازجوی او مهاجرت از کشور را به او پیشنهاد کرده بود. اما وی پس از آزادی از زندان به محل اعتراض روزانه نسرین ستوده در مقابل کاخ دادگستری رفت و در کنار او پرچم اعتراض بدست گرفت.

در گذشته نه چندان دور داریوش فروهر، باوجود فشار و تهدید های روزانه، از انتقادات تند خود نسبت به حکومت کوتاه نمی آمد؛ وی نیز ماندن در سرزمین مادری خود را به مهاجرت ترجیح می داد. البته او و همسرش سرانجام بهای سنگین آنرا با قتل ناجوانمردانه اشان توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی پرداختند. در دوران حال نیز تک چهره های منتقدی از جمله محمد نوری زاد و فریبرز رئیس دانا با صراحت تمام و شجاعانه به انتقادات خود از کل نظام و حتی ولایت فقیه ادامه می دهند و علی رغم فراخوانده شدن دائمی به دادگاه و فشار و حملات عناصر نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی به زندگی در وطن خود ادامه می دهند، در حالیکه جمهوری اسلامی ترجیح داده و میدهد که آنان نیز به خارج از کشور مهاجرت کنند و از آنجا هر آنچه می خواهند بر سر این حکومت فریاد برآورند.

در کنار این چهره ها اما افرادی از همین جبهه اصلاحات نیز بودند که پس از کودتای انتخاباتی سال 1388 به زندان افتادند، اما پس از گذراندن دوره کوتاهی آزاد گردیدند. اینان اما پس آزادی از زندان یا عمدتا سکوت پیشه نمودند، ویا نوک قلم خود را بجای نقد سیاست ها و عملکردهای نظام ولایت فقیه و مواضع بغایت ارتجاعی روحانیت حاکم عمدتا متوجه دگراندیشان دهه های اخیر جامعه ایران و حتی نوگرایان مسلمان کرده اند. از جمله چنین آزادشدگان از زندان ولایت فقیه محمد قوچانی است که در طول عمر سیاسی خود حرفه ای جز سردبیری نشریات مختلف نداشته است. وی که یک ژورنالیست به معنی واقعی حرفه ای است اکنون سردبیری مجله مهرنامه را بعهده دارد.

محمد قوچانی از جمله نظریه پردازان "اصلاح طلب" این نظام است که به هر طریق ممکن انگیزه مشارکت در قدرت سیاسی را نمی تواند رها سازد. وی یکی از اولین نظریه پردازان این نظام بود که حسن روحانی را با تعریف و تمجیدهای خود به عرش اعلا رساند؛ و یکی از گفته های وی را به این مضمون که "من یک حقوقدان هستم و نه سرهنگ" با آب طلا می نوشت وهمواره تکرار می نمود.  وی مدتی پیش در مصاحبه ای با سایت خبری-تحلیلی مثلث، در مورد علل شکل گیری حزب ندا، برداشت و پندار خود را از فرایند پیروزی حسن روحانی در انتخابات اخیر ریاست جمهوری توضیح می دهد: "اصلاح‌طلبان از سال 92 به حاکميت بازگشته‌اند. چه به صورت عملی و اجرايی با تصدی پاره‌ای مسئوليت‌ها در نهاد دولت در سطح وزارت و معاونت و مشاورت و... و چه به صورت نظری و سياسی با حمايت از دولت دکتر روحانی. اين بازگشت البته با سال 76 از اين حيث فرق مي‌کند که در نيمه دهه 70 هنوز اين اندازه نيروی گريز از مرکز نظام شدت نگرفته بود و هنوز در آن زمان اصلاح‌طلبی به معنای اپوزيسيون‌بودن نبود. جناح چپ اسلامی و نيز کارگزاران سازندگی (راست مدرن) در سال 76 خود را جزء ضروري حاکميت وقت می دانستند و نظام نيز چنين باوری داشت. در سال 92 از اين تصور هر دو جناح فاصله گرفته بودند و تنها با يک تصميم سياسی در سطح عالی حاکميت و اپوزيسيون اصلاح‌طلب بود که اين تحول شکل گرفت."

در واقع به پندار محمد قوچانی بازگشت اصلاح طلبان بقدرت، که البته عناصر پایدار آن هنوز در زندان بودند، نتیجه معادلات و بده و بستانهای سیاسی در سطوح بالای حکومتی بوده است. پر واضح است که وی از زاویه خاصی به وقایع می نگرد و در کادر ویژه خود می اندیشد. زاویه و کادری که در آن اکثریت جامعه ایران که مخالف حکومت دینی، ولایت فقیه و روحانیت سنتی است، جایی ندارد و منطق حاکم برآن بقای در قدرت سیاسی به هر قیمتی است.

محمد علی ابطحی معاون رئیس جمهوری در دوران محمد خاتمی پس از دستگیری در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 به مدت کوتاهی به زندان می رود. وی پس از آزادی از زندان به همراه محمد عطریان فر در یک کنفرانس خبری اعلام می دارد که میر حسین موسوی در انتخابات سال 88 دچار توهم تقلب بوده است. وی همچنین همراهی محمد خاتمی با میر حسین موسوی را خائنانه می خواند. وی حتی خوراندن قرصهای آرام بخش در زندان را، که از طریق همسرش افشا شده بود، بعدا تکذیب می کند.

سعید حجاریان، سعید شریعتی و محمد عطریان فر نیز پس از آزادی از زندانهای کوتاه مدت در یک مصاحبه تلویزیونی به انتقاد از دیدگاه های سیاسی خود می پردازند و همانند رهبر جمهوری اسلامی به علوم انسانی حمله می نمایند. سعید حجاریان نیز بعد ها در یک مصاحبه ای اعلام کرد که آنچه در جریان انتخابات 1388 در ایرن رخ داده نه تقلب و نه تخلف بلکه "تدلیس سیستماتیک" بوده است. وی در توضیح تدلیس سیستماتیک گفت: "در چهار سال دور اول ریاست جمهوری به علاوه دوره شهرداری، آقای احمدی‌نژاد چقدر از بیت المال برای رای آوردن، تدلیس کرده است؟" وی در حقیقت به این وسیله سعی می کند همه تقصیرها را به گردن احمدی نژاد بیندازد و دست سپاه و بیت خامنه ای را از گناه کودتای انتخاباتی و خونهای ریخته شده بشوید.

مقایسه این دو گروه از زندانیان، مقایسه آنهایی است که آزاد نیستند اما خود مختارند و آنانکه آزادند اما اختیار سرنوشت قلم و زبانشان را از دست داده اند. آنهایی که به هر بها، از ابراز پشیمانی تا اندیشه ورزی و قلم زنی برای مصالحِ عالیه وبقای نظام جمهوری اسلامی، آزادی را بر تحمل زندان، شکنجه و تبعید ترجیح دادند. آنهایی که البته در مقابل بازگشت به خانه و زندگی خویش، اختیار خود را بدست منافع عمومی نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه سپردند، و نوک تیز قلم خود را از روی عامل اصلی همه بحرانهای این مملکت، که همانا سیاست های بیت رهبری و سپاه پاسداران باشند، برگرداندند. آری، آنها آزاد شدند، اما اختیار سرنوشت خود را بدست حکومت گران سپردند، حتی آزادند که انتقاد کنند، به شرط آنکه از خط قرمزهای جمهوری اسلامی که مهمترین آنها انتقاد از ولایت فقیه و روحانیون در قدرت است عبور نکنند. برای مثال در نشریه مهرنامه بیش از هرچیزی و به هر بهانه ای به نقد دگراندیشی، روشنفکران مارکسیست و حتی نوگرایان مسلمان پرداخته می شود، اما امثال آخوندهای مرتجعی مانند احمد جنتی و احمد خاتمی از تیغ قلم این نشریه درامانند.

چرا اگر "خودمختاری" یا "خودفرمانی" (autonomy) وجود نداشته باشد، آزادی بی معنی و توخالی می شود؟ جان رالس (John Rawls) فیلسوف آمریکایی و نظریه پرداز برجسته حقوق و عدالت سیاسی معتقد است که خودمختاری و خودفرمانی از بنیادی ترین حقوق انسانها در یک جامعه آزاد و دمکراتیک هستند. به اعتقاد وی جوامع آزاد و دمکراتیک باید بتوانند حق خودمختاری و خودفرمانی آحاد جامعه را تامین کنند و زمینه ها و ابزارهای لازم برای تحقق آنها را فراهم آورند.
 در کادر فلسفه-سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و دمکراسی و بر مبنای اندیشه های اومانیستی، "خودمختاری" و "خودفرمانی" محدود به حق تعیین سرنوشت برای اقوام و ملل نمی شوند. این دو مقوله حقوقی هستتند که هر انسانی باید از آنها برخوردار باشد، تا آنگونه که خود می خواهد زندگی خویش را سامان دهد و سرنوشت زندگی و آینده اش را رقم بزند. در چنین کادری آزادی اما بطور اتوماتیک منجر به خود مختاری و خودفرمانی نمی شود. ممکن است، یک زندانی از حصر و زندان آزاد شود، اما تا زمانی که عوامل درونی و بیرونی لازم برای حق تعیین سرنوشت فراهم نباشند، وی به مفهوم واقعی آزاد نیست.
اگر آزاد شدن از حصارهای زندان تا حدود بسیاری مشروط به برداشته شدن دیوار و حصارهای فیزیکی و واقعا موجود است، اما خودمختاری و خودفرمانی تا حدود بسیاری منوط به شکستن دیوارهای درونی و ذهنی و روانی می باشند. حتی می توان گفت که آزادی واقعی در درجه اول منوط به فروریختن دیوارهای ذهنی، ترس و بدست گرفتن اراده و سرنوشت خود بدست خویش است.

فرد خودمختار و خودفرمان، حتی اگر در پشت حصار و میله های زندان بماند، آزادتر از فردی است که از زندان آزاد شده اما در عوض از حق تعیین سرنوشت خود گذشته است. بعبارت دیگر تحقق خودمختاری و خودفرمانی به معنای وجود آزادی است، اما آزادی الزاما به معنای خود مختاری نمی تواند باشد. آزادی در کادر خود مختاری به معنای آزادی عمل در صورت برخورداری از حق تعیین سرنوشت است، حقی که از تک تک انسانها آغاز می شود و دامنه آن به اقوام و ملل مختلف می رسد.
البته واضح است که "آزادی مطلق" و "خود مختاری و یا خودفرمانی مطلق" نه قابل تحقق و نه مطلوب می باشند. ایندو در حقیقت به مثابه دو کفه ترازو عمل می کنند، که سنگینی بیش از حد یک کفه از قدر و ارزش کفه دیگر می کاهد. بعبارت دیگر آن خودمختاری و خودفرمانی که موجب سلب آزادی دیگران شوند، مورد نظر نمی باشند، چنین وضعیتی نامتعادل است و سرانجام بر ضد خود عمل خواهد کرد. همانطور که برداشتی از آزادی که صرفا محدود به عدم وجود عوامل کنترل کننده خارجی شود، اما بر استقلال و خودفرمانی فرد اصرار نورزد، آزادی است ناقص.

همزمانی آزادی و سپس تبعید احمد زید آبادی با مرخصی محمد رضا رحیمی ، معاون اول احمدی نژاد از زندان، کنتراست بسیار روشنی مابین آنانی که ظاهرا آزادند اما مهره بی اراده ای در اقتصاد رانتی و فاسد جمهوری اسلامی هستند، و چهره هایی که آزاد نیستند اما بر استقلال، خودفرمانی و خودمختاری خود پایدار مانده اند و از شرافت خود پاسداری نموده اند، به نمایش می گذارد. 



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

آیا جامعه ایران در حال تبدیل شدن به یک جامعه طبقاتی است؟

در ماه های اخیر اخبار مربوط به اعتصاب های کارگری و تجمعات اعتراضی معلمان به یکی از مهمترین موضوعات سیاسی-اجتماعی تبدیل شده، و بار دیگر موضوع پر چالش اقشار و طبقات محروم و زحمتکش ایران را از حاشیه به متن رانده اند. معلمان با تجمعات اعتراضی خواهان بهبود وضعیت معیشتی و آزادی معلمان زندانی شده اند؛  تجمعاتی که صرفا محدود به پایتخت و شهرهای بزرگ نمی شود و دامنه آن به شهرهای کوچکتر کردستان نیز کشیده شده اند. اعتصابات کارگران قطار شهری اهواز نیز هفته دوم خود را پشت سر گذاشته است و اعتصاب کارگران لوله و نورد صفا ساوه همچنان ادامه دارد.

این وقایع بهمراه اعتراضات مداوم وکلا، که نسرین ستوده پرچم دار آن است، و نیز مقاومت دائمی زنان و دختران در برابر سیاست های سرکوبگرانه و ضد زن جمهوری اسلامی نمونه های بارزی از فرایند تبدیل شدن جامعه ایران به یک جامعه طبقاتی و صنفی را به نمایش می گذارند. فرایند طبقاتی شدن جامعه ایران اما ابتدا با دگردیسی طبقه متوسط جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی و سپس بواسطه رشد کاذبِ آن کلید خورد، و بالاخره، بدلیل اقتصاد رانتی جمهوری اسلامی، تشدید اختلافات طبقاتی و پرتابِ اکثریت غالبِ اقشار میانی به میان طبقات محروم و ضعیف جامعه، در حال به سرانجام رسیدن است. 

یکی از پیش زمینه های اصلی طبقاتی شدن یک جامعه مدرن و شهری را می توان در ضعف و محدود شدن وسعت و کیفیت طبقه متوسط دانست. در چنین جوامعی حضور گسترده این طبقه را می توان نشانه ای از کم بودن فواصل طبقاتی، در صد محدود لایه های اجتماعیِ بسیار غنی و بسیار فقیر و میزان نسبتا بالای طبقات و بخش های اجتماعی بهرمند از الزامات و شرایط یک زندگی سالم انسانی، دانست. البته اگرچه وجودِ ملموس و چشمگیر طبقه متوسط یکی از علائم پیشرفت سالم اقتصادی و ثبات سیاسی است، اما در عین حال دامنه و دوام آن بشدت وابسته به اوضاع اقتصادی و سیاست های مالی، تولیدی نظام حاکم می باشد.

نخبگان و الیت جامعه که در نقش سیاستمدار و یا رهبری سیاسی و حزبی ظاهر می شوند نیز معمولا از این بخش بر می خیزند. این نخبگان اما تا مادامی که به حفظ و گسترش بیشتر این طبقه و ممانعت از تشدید فواصل طبقاتی وفادار بمانند، و بعبارت دیگر استقلال آنرا حفظ کنند و آنرا تبدیل به ابزاری در خدمت دولت و نظام حاکم ننمایند، می توانند جامعه خود را، موفق تر، بسوی شکوفایی و عدالتِ بیشتر رهبری نمایند. در عین حال اما یکی از تهدید های جدی جوامع برخوردار از طبقه متوسطِ گستره، ظهور نخبگانی است که با سیاست های پوپولیستی و مُد روز فرایند استقلال این طبقه و رشد سالم و طبیعی جامعه را بخطر می اندازند و انرژی و منابع انسانی و مادی را در خدمت اهداف خاص حزبی، ناسیونالیستی، نژادی، ایدئولوژیک و یا در خدمت قدرت های بزرگ اقتصادی قرار می دهند.  

این قانومندی در مورد ایران نیز صادق است. طبقه متوسط ایرانِ پس از انقلاب اسلامی بتدریج شکل و ساختاری متفاوت با قبل از انقلاب اسلامی پیدا می کند. به این معنی که، این طبقه از دهه دومِ پس از پیروزیِ انقلاب و پایان جنگ با عراق به بعد، اقشار و نیروهای جدیدی را به درون خود می پذیرد؛ اقشار نوپایی که بدنبال دگرگون شدن نظام اقتصادی و نحوه تمرکز و گردش ثروت و بدنبال آن تبدیل اقتصاد تولیدی و صنعتنی به اقتصاد تجاری، وارد عرصه اقتصاد و سیاست شده بودند.

این طبقه متوسط جدید اما برخلاف دو دهه آخر حکومت محمد رضا پهلوی، که ایران آنزمان را می توان در زمره یکی از کشوهای در حال توسعه دانست، و نیز درست در نقطه مقابلِ اقتصاد سرمایه داری در جوامع پیشرفته اروپایی، که طبقه متوسط آن عمدتا وابسته به بخش خصوصی و مستقل از دولت می باشد، پدیده ای بود کاملا وابسته به نظام جمهوری اسلامی و یا نیروهای نظامی و امنیتی آن؛ وابستگی از جنس مرامی و اعتقادی و سپس وابستگی تمام عیار بواسطه منافع اقتصادی و مالی.
مصادره اموال بخش خصوصی در سالهای اول پس از انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله با عراق و از هم پاشیده شدن تولید و صنعت کارگاهی و کوچک در بسیاری از نقاط کشور، رشد روز افزون اقتصاد تجاری و رانتی و عدم حمایت ساختاری و بنیادی از صنعت و تولید داخلی از جمله عوامل اصلی در فربه شدن بخش متوسط وابسته به دولت و نیروهای نظامی بوده اند. حزب کارگزاران سازندگی که یکی از بزرگترین تشکلهای سیاسی پس از پایان جنگ شد، در حقیقت حضور گسترده طبقه متوسط وابسته به نظام و بعبارتی کارگزاران سیاسی، نظامی، حقوقی و فنی جمهوری اسلامی را به نمایش می گذاشت.  

رشد این طبقه اما قطعا بیانگر رشدِ سالم اقتصادی و شکوفایی صنعت داخلی نبود. بلکه، گسترده شدن نظام بوروکراتیک دولتی در جمهوری اسلامی، رشد لجام گسیخته اقتصاد بازاری، از بین رفتن تدریجی بخش خصوصی مستقل و در عوض، دست اندازی سپاه پاسداران به همه زمینه های اقتصادی، تولیدی و اجتماعی، از ورزش تا آموزش و پرورش و نفت، زمینه های بسیار مستعدی برای جذب نیروهایِ تازه نفسِ کار برای این طبقه نوپا را فراهم آوردند؛ نیروهای کار جدیدی که بواسطه رشد جمعیتی و روز به روز جوان تر شدن جامعه ایران به بازار کار سرازیر شده بودند، و بدلیل خوابیدن صنعت کشور راهی جز کاریابی در زمینه های تجاری، دلالی، خدماتی و در  دستگاهای دولتی و نظامی نمی یافتند.

طبقه متوسط نوپای پس از انقلاب اسلامی اما بدلیل پیوندهای فکری و عقیدتی با رهبری نظام و وابستگی اقتصادی و مالی به نهادهای اصلی قدرت از جمله بازار و سپاه، نه تنها مانند بخشهای متوسط در جوامع سرمایه داری نتوانست عاملی برای توزیع عادلانه ثروت و کاهش اختلافات طبقاتی گردد، بلکه بدلیل وابستگی و عدم استقلال، نردبانی برای پرورش الیت و نخبگان سیاسی و اقتصادی که بتدریج همه شریان های حیاتی کشور را در دست گرفتند، شد.

اوج قدرت یابی نخبگان سیاسی که خود را از نردبان طبقه متوسط نوپای پس از انقلاب به بالا کشیده بودند، قدرت یابی حزب کارگزاران سازندگی در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی و سپس انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری نظام اسلامی بود. دوران خاتمی را در یک کلام می توان دوران حاکمیت الیت و نخبگان سیاسی پرورش یافته در دامن جمهوری اسلامی نامید. دورانی که تبدیل به آزمایشگاهی برای تجربه و اجرای نظریات روشنفکران مسلمانِ اطراف محمد خاتمی گردید. دورانی که نخبگان مزبور فراموش کردند که به پشتوانه چه قشر و طبقه ای به قدرت رسیده اند و بجای پرداختن به نیازهای مادی و واقعی این طبقه درگیر جنگ سیاسی و نظری با جناح های راست و تندروی جمهوری اسلامی شدند.

تجربه دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی باردیگر آسیب پذیری های ساختاری طبقه متوسط را آشکار ساخت. همانطور که در فوق آمد، عمده نخبگان سیاسی یک جامعه از این طبقه بر می خیزند. پاشنه آشیل این نخبگان اما نشستن بر برج عاج، در بالای سرمردم و بدون یک ارتباط نزدیک با جامعه، و نیز،غوطه خوردن در افکار و نظریات روشنفکری و تئوریک می باشد. شرایطی که در صورت تداوم، موجب سرخوردگی اقشار حامی آنها و زمینه ساز ظهور رهبران پوپولیست می گردد.

ما این فرانید را از اواخر دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی و سپس ظهور فردی عوامگرا و پوپولیست بنام احمدی نژاد بخوبی شاهد بودیم. به این معنی که نقاط اصلی آسیب پذیر طبقه متوسط یک جامعه، یعنی عدم استقلال آن نسبت به نهاد های اصلی قدرت، وجود نخبگان سیاسی که منافع اصلی طبقه متوسط را که همانا استقلال و رشد و گسترش آن باشد، دنبال نمی کنند و سر انجام ظهورِ رهبران پوپولیست در تجربه دوران خاتمی و سپس احمدی نژاد کاملا اشکار می شوند و خود نمایی می کنند.

اگرچه عوام گرایی و نخبه گرایی (پوپولیسم و الیتیسم) در دو سر قطب، مقابل هم، قرار می گیرند و قاعدتا می بایست بر خلاف هم عمل نمایند؛ اما تجربه نشان داده است که وجود و بقای طولانی مدت نخبگان سیاسی که منافع اقشار اجتماعی و بطور کلی منافع عمومی و حقوق شهروندی را فراموش می کنند، و در عوض، یا بدنیال تحقق ایدآلهای خویش و یا تامین منافع نهاد های اصلی قدرت سیاسی و اقتصادی هستند، زمینه ساز اصلی ظهور رهبران پوپولیست می گردند که بر موج بی اعتمادی و نا امیدی مردم سوار می شوند. به سخن دیگر دوران خاتمی و سپس دوران احمدی نژاد را از منظر سیاسی باید تحت عنوان "حرکت جامعه ایران از حاکمیت نخبگان سیاسی برج عاج نشین بسوی حاکمیت عوام گریان و پوپولیست ها خلاصه کرد.

اما همانطور که در ابتدا آمد، طبقه متوسط جامعه ایران ، چه سنتی و چه از نوع نوپا و وابسته آن بدلیل افزایش سرسام آور فاصله طبقاتی، فقر و بیکاری و همچنین تجربه دو دوره از حاکمیت نخبگان سیاسی تحت رهبری محمد خاتمی و عوامگرایان به سردمداری احمدی نژاد، ظاهرا در حال عبور از یک "موقعیت اجتماعی" تعریف شده توسط جو و نظام حاکم، که زمینه ساز آگاهی های کاذب می شود، به یک "خودآکاهی اجتماعی، صنفی و طبقاتی" رسیده اند. اکنون در خیابانها، مدرسه ها و در کارخانه های بیش از هر چیز شعارهای صنفی و طبقاتی به گوش می رسند که در صورتیکه توسط نیروهای نظامی و امنیتی سرکوب نگردند، تبدیل به موج گستره ای از اعتراصات و اعتصابات صنفی، کارمندی و کارگری می شوند.