۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

سکتاریسم موتور محرکه چرخۀ جنگ در خاورمیانه

از نظر تعدد جنگ و انقلاباتِ پی در پی، قرن بیستم میلادی پرتنش ترین دوران تاریخ بشریت پس از آغاز مدرنیته در اروپا بود. از این لحاظ می توان این سده را قرنِ "چرخۀ جنگ" ( (cycle of warنامید. اگرچه این چرخه های جنگ و خشونت، سرانجام یکی پس از دیگری، شکسته و یا متوقف شدند، اما قطعا می توان گفت که برای آنانی که که در آن مقاطع از نزدیک شاهد این تحولات بزرگ بودند و تنش های سیاسی، نظامی، نژادی، طبقاتی و بحرانهای اقتصادی را با پوست و گوشت خود لمس می کردند، چرخه های مزبور بی پایان بنظر می رسیدند.

خشونت هایی که بشریت در قرن بیستم شاهد آن بود اما صرفا به جنگ و خون ریزی محدود نمی گردید، خشونت سیاسی، برای حذف رقبای خود در عرصه های جهانی و منطقه ای نیز از جمله روش های رایج در معادلات سیاسی آنزمان بود. روشهایی که بجای همکاری، مشارکت و حل و فصل اختلافات از طریق مجامع و نهاد های بین المللی بر سکتاریسم، شانتاژ سیاسی، اعمال هژمونی و برتری طلبی استوار بودند. سکتاریسم و برتری طلبی که گاه از ناسیونالیسم افراطی، بعضا از نژادپرستی و یا از یک ایدئولوژی خاص تغذیه می کردند.

لیست جنگهای پی در پی در قرن گذشته بسیار طولانی است، ودرعوض مقاطع صلح و آرامش در این دوران بسیار کوتاه و نادر می باشند. پس از جنگ روس و ژاپن در سالهای اول قرن بیستم و سپس انقلاب سال 1905 در روسیه تزاری، اولین چرخه بزرگِ جنگ، جنگ جهانی اول بود، که اکثر کشورهای اروپایی آنزمان را درگیر خود ساخت. جنگی که بدنبال آن مرزهای موجودِ ژئوپلیتیک را در اروپا و خاورمیانه درهم ریخت و در پی آن کشورها و یا دولت-ملت های جدیدی پا به عرصه گذاشتند.
دومین چرخۀ بزرگِ جنگ، جنگ دوم جهانی بود؛ جنگی که بدنبال آن معادلات سیاسی جدید رقم خورد و یک نظم نوین جهانی با حضور دو قدرت بزرگ و پیروز جنگ دوم شکل گرفت. اگر جنگِ سرد بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده امریکا موجب نوعی آرامش در اروپای نیمه دوم قرن شد، اما متاسفانه چرخۀ جنگ و خونریزی در مناطق دیگری از جهان به حیات خود ادامه داد؛ و اینبار کشورهای شرق دور را در گرداب خود گرفتار ساخت.

پس از سقوط فاشیسم در جنگ جهانی دوم، هر دو جبهه بزرگ لیبرال دمکراسی به رهبری امریکا و کمونیسم اتحاد جماهیر شوری خود را پیروز جنگ علیه فاشیسم می شمردند. رهبران سیاسی دو جبهه مزبور اما با وجود اختلافات بسیار عمیقِ سیاسی، و با وجودیکه یکی از جبهه کمونیسم و دیگری از جبهه کاپیتالیسم بر می خاست، از نظر ادعای برخورداری از حق دخالت در امور کشور های دیگر و صدور ایدئولوژی و نظام اقتصادی مطلوب خود به اقصا نقاط جهان، شباهت های فراوانی داشتند. رهبران هر دو جبهه، در حقیقت، خود را یک رهبر جهانی و حتی "پدرِ ملت ها" می دیدند و هریک بعنوان معمار سازندگی پس از خرابی های جنگ جهانی دوم ظاهر شده بودند.

پس از جنگ دوم جهانی و در اوائل نیمه دوم قرن بیستم، در بسیاری از کشورهای غربی، بعد از مدتی مجددا همان رهبران سیاسی دوران جنگ دوم پا به عرصه سیاست در دوران صلح می گذارند. در ایلات متحده امریکا ژنرال آیزنهاور به ریاست جمهوری انتخاب می شود (1961-1951) ودر انگلستان وینستون چرچیل یکبار دیگر در فاصله سالهای 1955-1951 رهبری دولت بریتانای کبیر را بدست می گیرد. در فرانسه نیز ژنرال دوگل، سرانجام پس از ظهور و سقوط دولت های کوتاه مدت از سال 1958 تا 1969 بر مسند ریاست جمهوری می نشیند. در آلمان نیز کنراد آدِنار (Konrad Adenauer) در نقش پدر یک ملت رهبری دوران سازندگی آلمان را بعهده می گیرد. در اتحاد جماهیر شوروی نیز استالین تا سال 1952 به رهبری حزبی و سیاسی خود ادامه میدهد.

وجود چنین رهبرانی که برای خود نقش ویژۀ پدری و کاریزماتیک قائل بودند، و به اعتبار آن دخالت مستقیم در امور کشورهای دیگر و صدور ایدئولوژی خود را حق خویش می دانستند، دامنه جنگ و خشونت را به دیگر نقاط جهان کشاند. شاید بتوان گفت که جنگ های کره و سپس ویتنام از قماش همان جنگ های بین قدرت های بزرگ بود که از اروپا آغاز گشت و چرخه آن در نیمه دوم قرن بیستم به شرق دور کشیده شد. با این تفاوت که اینبار در چرخه جنگ های ظاهرا بی پایان کره و ویتنام دولت های دیگری به نیابت دو قطب اصلی شرق و غرب می جنگیدند. سرانجام این چرخه های جنگ نیز شکسته می شوند و این مناطق نیز بتدریج روی آرامش بخود می گیرند. شوربختانه اما بر خلاف جنگهای قاره اروپا و شرق دور، چرخه جنگ و خشونت که پس از پایان جنگ دوم جهانی و تشکیل دولت اسرائیل کشورهای خاورمیانه را نیز در بر گرفته بود، نه تنها شکسته نشد بلکه دامنه های آن به قرن حاضر نیز رسیده است و همچنان نیز سرمایه های انسانی و مادی این کشورها را در گرداب خود می بلعد. سوال مهم اما این است که چه عواملی موجب شکسته شدن چرخه های جنگ در اروپا و شرق دور گردیدند و چرا این عوامل در جنگهای خاورمیانه حضور ندارند و یا نتوانسته اند در شکسته شدن چرخه جنگ در این منطقه موثر افتند؟

بطور کلی می توان به چند عامل مهم که در فرایند شکسته شدن چرخه های جنگ در اروپا و شرق دور موثر بودند اشاره کرد. در رابطه با اروپای پس از دو جنگ خونین اول و دوم می توان گفت که هراس از آغاز یک جنگ مجدد نقش موثری در رشد همکاری های منطقه ای و میان قاره ای و جانشین شدن اصل مذاکره و گفتگو بجای جنگ و خشونت، داشته است.
همچنین، حمایت یکجانبه از اقتصاد و محصولات داخلی (protectionism) بتدریح جای خود را به همکاری های اقتصادی منطقه ای و گسترش پروسه تولید و فروش محصولات، اما فراتر از مرزهای سنتی، می دهد. که یکی از نتایج بارز این فرایند، رشد و گسترش طبقه متوسط در اکثر کشورهای اروپایی بود که قبل از هر چیز به ثبات و گردش سرمایه و امور زندگی فکر می کرد تا به جنگ.

این واقعیت نیز افزودنی است که کشور های قاره اروپا در سایه جنگ سرد و آرامش نسبی که برقرار شده بود، بتدریج توانستند روابط درونی و منطقه ای خود را مستحکم کنند. آنچه در این میان نقش بسیار تعیین کننده داشت تلاش اروپائیان برای جلوگیری از شعله ور شدن مجددا جنگ در این قاره بود. البته این تلاش ها صرفا محدود به تلاشهای سیاسی نمی گردید. برای مثال در سال 1952 اولین اتحادیه اروپایی ذغال سنگ و فولاد تشکیل می شود که الگویی می گردد برای اتحادیه اقتصادی اروپا (European Economic Community) و سپس اتحادیه انرژی اتمی اروپا (European Atomic Energy Community) که در سال 1957 مطابق پیمان رم تشکیل گردید.

به موازات پیمانها و همکاری های اقتصادی، اولین اتحادیه (سیاسی) اروپای غربی (ٌWest European Union) نیز، مطابق پیمان بروکسل، در بیست و سوم اکتبر سال 1954 رسمیت می یابد. و سرانجام پس از فروریزی دیوار برلین در سال 1989 زمینه های همکاری بین کشورهای اروپایی افزایش می یابد، بطوریکه چند سال بعد، در سال 1992 پیمان جدید جامعه اروپا که به پیمان ماستریخت معروف است زمینه های جدیدی برای همکاری های بیشتر بین دول اروپایی که دیگر زیر سایه جنگ سرد قرار نداشتند، فراهم می آورد.

البته نباید در کنار عوامل خارجی مساعد کننده شرایط همکاری، از جمله جنگ سرد و نگرانی از کشیده شدن دامنه جنگهای کره به قاره اروپا، عوامل درونی را که عمدتا از فرهنگ و فلسفه مدرن اروپا بر می خاست فراموش کرد. فرهنگ و منشی که بیشتر مشوق همگرایی، مدارا و گفتگو و مذاکره برای یافتن یک راه حل همگانی و جمعی برای اختلافات فی مابین بود تا جنگ و خشونت.

با نگاهی به مجموعه این عوامل و فرایندی که جامعه اروپا طی کرده است، می توان گفت که احتمال بروز چرخه جدیدی از جنگ در قاره اروپا بسیار ضعیف شده و جامعه اروپا موفق گردیده است که شکلی از نظام فدرالیسمِ مبتنی بر تعدد ملت ها، زبانها و فرهنگ های گوناگون اروپایی را حداقل در بخش غربی و شمالی آن، سازمان دهد. فرایندی که با وجود تشابه طول عمر بین جنگ های خاورمیانه و جنگهای قرن بیستم در اروپا، شانس موفقیت کمی در منطقه خاورمیانه داشته است.

کشورهای خاورمیانه نیز از نظر قرار داشتن در آرامش نسبی ناشی از جنگ سرد، تا حدودی در شرایط مشابه با کشورهای اروپایی بسر می بردند، اما از نظر موقعیت داخلی در وضعیتی کاملا متفاوت با اروپا قرار داشتند. اکثر کشورهای این منطقه پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی بطور مصنوعی بوجود آمده اند. رهبران سیاسی ملت های تازه متولد شده خاورمیانه، عمدتا نظامی و با حمایت انگلیس و از طریق کودتا بر مسند قدرت نشسته اند. اقتصاد وابسته به نفت و وابستگی سیاسی و اقتصادی این کشورها به غرب نیز مانع از آن شد که طبقه متوسط مستقلی شکل گیرد.

اگر در جوامع اروپایی موقعیت اجتماعی مردم ارتباط بسیار نزدیک و ارگانیکی با موقعیت واقعی طبقاتی اشان داشته و دارد، اما در کشورهای خاورمیانه موقعیت اجتماعی افراد به اعتبار نزدیکی و دوری به نهاد قدرت تعیین میگردد. بطوریکه تقریبا از هر خانواده حداقل یک نفر یا در بخش های امنیتی و نظامی کار می کرد. بخشهایی که هدفی جز پاسداری از دیکتاتورها و یا پادشاهان کشورهای عربی نداشتند.

در کنار بخش بسیار گستره وابسته به نیروهای امنیتی و نظامی و ضعف مفرط طبقه واقعا مستقل در این جوامع، نباید نقش دین و فرهنگ مذهبی را نادیده گرفت. در شرق آسیا، فرهنگ و فلسفه کنفسیوس، بودیسم و تائوئیسم نقش موثری بر گرایش به صلح و آرامش و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر داشته اند. در حالیکه در کشورهای منطقه خاورمیانه ادیان تک خدایی وجود دارند که همچنان فرهنگ، طرز تفکر و منش اکثر ساکنین این منطقه را رقم می زند. ادیانی که بدلیل نفی ساختاری و ایدئولوژیک یکدیگر از همان ابتدا پایه را بر سکتاریسم، خشونت و حذف مخالفین خود قرار می دهند. و بسیار طبیعی است که نسلی که در چنین فرهنگی، که بر مدارا و تعامل استوار نیست، تربیت شود ناتوان از مشارکت و تعامل با مخالفین خود و حل اختلافات از طریق مذاکره و گفتگو است.

جامعه اروپا می رود که برای همیشه چرخه و دور باطل جنگ و خشونت را متوقف کند و با وجود بحرانهای عمیق اقتصادی و اختلافات درونی، تا کنون گامهای مهمی در تحقق یک فدرالیسم اروپایی برداشته است. در مقابل اما، نظام پیشنهادی فدرالیسم برای عراقِ پس از صدام حسین، که مطلوب ترین و واقع ترین راه حل سیاسی برای این کشور بود، تنها بر روی کاغذ ماند. و سالها است که بیش از آنکه همکاری، مشارکت و صلح عمل حکومت کند، سکتاریسم و خشونت حرف اول را می زند.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر