۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

بیماری مزمن اسکیزوفرنی در نظام جمهوری اسلامی

افشاگری های گسترده و پی در پی احمدی نژاد موجب حملات بسیاری از سوی دیگر مقامات جمهوری اسلامی بویژه جناح اصول گرا گردید. یکی از این حملات گفته مجتبی ذوالنور نماینده اصولگرای مجلس شورای اسلامی است که گفت: "انگار احمدی نژاد روان گردان مصرف کرده است". داروهای روان گردان به مجموعه ای از مواد افیونی گفته شوند که از جمله موجب اختلالات عصبی، روان پریشی، توهم و افکار مالیخولیایی می گردند و در یک کلام انسان را از یک زندگی سالم، مفید و معنادار محروم می کنند.

اما اگر آثار و عواقب این داروها را ملاحظه کنیم، می بینیم که بسیاری از نتایج روانی و عصبی این داروها قابل مقایسه با شواهدی است که بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی از خود نشان می دهند. منتها با این تفاوت که معمولا بیماری اسکیزوفرنی بویژه نوع حاد آن در سنین جوانی اتفاق می افتد، در حالیکه مصرف داروهای روان گردان محدوده سنی نمی شناسد و شاید بتوان گفت آثار آن در تمام جوامع و فرهنگ ها مشابه هستند، در حالیکه آثار و علائم بیماری اسکیزوفرنی می توانند متاثر از فرهنگ و عقاید متغیر باشند. و البته طبیعی و منطقی است که روان پریشی ناشی از داروهای روان گردان عوامل خارجی (قرص های روان گردان) دارند، در حالیکه برای علت یابی بیماری اسکیزوفرنی باید در روان فرد بیمار جستجو کرد.

مطالعات روی مغز انسان اثبات کرده اند که مغز از دو بخش چپ و راست که کارکردهای مختلف دارند تشکیل شده است. بطور خلاصه می توان گفت که یک بخش از مغز اطلاعات و داده های مختلف را توسط اعضای حسی دریافت می کند و بخش دیگر به تجزیه و تحلیل این داده ها می پردازد. نواح حریری (نویسنده کتاب معروف انسان خردمند، homo Sapien) آن قسمت از مغز را که عمدتا وظیفه دریافت داده را بعهده دارد بخش تجربه گر می نامد. بخش دیگر مغز وظیفه تجزیه و تحلیل این داده ها را بعهده دارد. نویسنده مزبور این بخش را بخش داستان ساز و روایت پرداز می نامد. به این معنی که این بخش صرفا بر اساس داده هایی که دریافت کرده شروع به داستان سازی و تجزیه و تحلیل و نتیجه نمی کند، بلکه عوامل بیشماری از جمله تجارب پیشین، خاطرات، دانش، اطلاعات و اعتقادات اندوخته در حافظه شخص نقش بسیار موثری در تجزیه و تحلیل و در نهایت تصمیم گیری او دارند، که آن هم بر مبنای یک داستان و به اصطلاح توجیهاتی که فرد برای خود دست و پا می کند نهایی می شود و به مرحله اجرا در می آید.

بخش داستان ساز اما گاه آن اندازه نقش برتر و غالب را در تصمیم گیری ها پیدا می کند که جستجوی دلایل عینی و واقعی در محیط خارج از ذهن برای توجیه عملکرد فرد را با مشکلات فراوان روبرو می سازد. در این حالت گفته می شود که فرد مزبور دچار توهمات و خودفریبی شده است، که حالت های حاد آنرا در افرادی که از بیماری اسکیزوفرنی رنج می برند، می توان مشاهده نمود. افرادی که بدلیل کارکرد ضعیف بخش تجربه گر مغز خود و بنابراین ناتوانی در ارتباط با دنیای واقعی، قادر به تشخیص تفاوت بین توهمات خود و واقعیت های جاری که حتی اطلاعات آنها را از طریق اعضای حسی خود دریافت می کنند نیستند.

البته اگر فقط حالت های حاد بیماری اسکیزوفرنی را در نظر نگیریم شاید بتوان گفت که بسیاری از ما انسانها بدون اینکه حتی کاملا خود آگاه باشیم، بعضا افسار تصمیم گیری های خود را بدست بخش داستان ساز مغز خود می سپریم و رفتارهایی از خود نشان می دهیم و تصمیماتی اتخاذ می کنیم که فقط در کادر همان داستان و روایتی که مغزمان ساخته و پرداخته، قابل توجیه اند. داستانهایی که خود از سلسله داستانها و روایت هایی که یا قبلا خودمان ساخته ایم و یا دیگران برای ما گفته و ما آنها را باور کرده ایم، تشکیل شده اند.

در دنیای امروز، سیاست مداران و رهبران جوامع بشری از این استعداد روایت سازی و داستان پردازی هنرمندانه و بخوبی استفاده می کنند و علم سیاست و سیاست ورزی را عملا تبدیل به یک هنر برای خلق روایت های فرضی و خیالی کرده اند. هنری برای فریب خود و دیگران، هنری برای معتقد کردن به فریب و توهم تا واقعیت. برای مثال تهییج و بسیج مردم علیه یک دشمن فرضی و یا اهداف خیالی، که معمولا در پوشش های جذاب و مردم پسندِ ناسیونالیسم، مذهب و یا ایدئولوژی ارائه می شوند.
  
از این نظر است که می توان مدعی شد که در دنیای سیاست نیز بیماری توهم و افرادی که از اسکیزوفرنی رنج می برند به وفور یافت می شوند. بیماریی که هم رهبران سیاسی متوهم و هم پیروان آنها را از دیدن واقعیت ها محروم می سازد. در این رابطه تفاوتی نیز نمی کند که ما در چه سرزمین و فرهنگی زاده و تربیت شده ایم؛ به این معنی که در اصل بیماری توهم تفاوتی  بین فرهنگ ها و ملل مختلف نیست، تنها می توان گفت که تفاوت در نوع و چگونگی توهم است. در ایالات متحده فردی متوهم و روان پریش به ریاست جمهوری می رسد و طرفداران او نیز به داستان و روایت "اول امریکا" که دشمن اصلی آن مسلمانان افراطی هستند، باور می کنند.

رهبری جمهوری اسلامی از ولایت فقیه تا کارگزاران او نیز از چنین بیماری رنج می برند و عده ای را نیز به روایت های دروغین خود متقاعد کرده اند و یا با وعده های فریبنده بدنبال خود کشانده و می کشانند. به همین علت با اطمینان می توان گفت که کابوس بزرگ علی خامنه ای دشمنانی هستند که وی برای خود و اطرافیانش ساخته و پرداخته است، این را در ترجیع بند دشمن دشمن در همه سخنرانی ها او می توان بخوبی مشاهده کرد.

بیماری اسکیزوفرنی را در محمود احمدی نژاد نیز که در دامن رهبر خود بزرگ شده است، می توان بخوبی مشاهده کرد. البته بیماری توهم های مالیخولیایی و غرقه شدن در خیالات آن اندازه در وی وخیم گردیده که او حتی گوی سبقت را از پدر ایدئولوژیک خود ربوده است. برای مثال احمدی نژادی ها تصور می کردند که با بست نشینی در حرم شاه عبدالعظیم می توانند روایتی دروغین از احمدی نژاد و یارانش بعنوان چهره های مظلوم بسازند و بی کفایتی و خرابی هایی که خسارات آن سر به صدها میلیارد دلار می زنند بپوشاند و بخش هایی از مردم را بار دیگر فریب دهند.

از جمله دیگر مقامات این نظام که شدیدا دچار بیماری اسکیزوفرنی اند مکارم شیرازی است که موضوع اجازه ورود بانوان به ورزشگاه ها را مسئله ای فرعی تلقی می کند و یا امام جمعه اصفهان، سید مجتبی میردامادی است که در نماز جمعه می گوید "امروز مشکل کم‌ آبی و قطع نزول باران به دلیل آن است که تقوا در جامعه کمرنگ شده و خداوند می‌ گوید اگر تقوا پیشه کنید درهای رحمت به روی شما باز می‌ شود. در شرایط کم‌ آبی و خشک سالی باید نماز باران خواند و بسیاری از علما زمانی که خشکسالی پیش می‌ آمد، نماز استغاثه می‌ خواندند و امسال نیز همچون سال گذشته باید در اصفهان نماز استغاثه بخوانیم تا انشاالله درهای رحمت خداوند باز شود".     

بعبارت دیگر توهم در دنیای سیاست که بسیاری از مقامات روحانی و امنیتی جمهوری اسلامی را تبدیل به دون کیشوت های قرن بیست و یکم کرده است، یک نمونه بسیار بارز از وجود بیماری مزمن اسکیزوفرنی در این حکومت است. حکومتی که از همان ابتدا بر اساس یک توهم بزرگ تشکیل گردید. توهمی که هم رهبر انقلاب اسلامی شدیدا دچار آن بود و هم (متاسفانه) بخش بزرگی از جامعه ایران آن زمان اسیر آن شده بود.

اگرچه این دو گونه از توهم و خیال با هم تفاوت هایی دارند؛ به این معنی که خمینی در توهم اسلام و ولایت فقیه و احیای مجدد اسلام ناب محمدی بسر می برد، و مردم در توهم یک نظام آزاد و عادل در چهارچوب فرهنگ خود به حمایت گسترده از او برخاستند؛ اما هر دو، که یکی برخاسته از ذهن آشفته و متوهم خمینی و دیگری برخاسته از آشفتگی در هویت تاریخی و ملی مردم بود، یکدیگر را تقویت نیز می کردند. مردمی که برای آنها زمانی روایت تاریخ باستان و هویت ملی برخاسته از آن نقل می گردید و زمانی توسط روشنفکران مسلمان بسوی بازگشت به هویت شیعی و مذهبی خود فراخوانده می شدند.

به سخن دیگر انقلاب اسلامی پس از تلاقی و پیوند این دو توهم بزرگ بود که اتفاق افتاد و فرزندی را ببار آورد که جمهوری اسلامی نامیده شد، فرزندی که این بیماری را به ارث برده بود. بیماریی که آثار و علائم خود را از همان ابتدا و در مقاطع مختلف حیات این موجود نشان داده است. از جمله بزرگترین توهمی که بتدریج تمامی این نظام را در بر گرفت همانا توهم تحقق اسلام ناب محمدی از طریق جمهوری ولایت فقیه بود. توهمی ایدئولوژیک که اگرچه بسیاری بطور تئوریک آموخته بودند که یک آگاهی کاذب و یک روایت دروغ است، اما باز هم عده ای را در پی خود روان داشت.

این توهم و دروغ بزرگ در مقاطع مختلف حیات این نظام متوهمین جدیدی را به میدان سیاست در جمهوری اسلامی فرستاد. کسانی که حاضر می شدند فرزندان خود را به چوبه دار بسپارند و یا راهی میدانهای جنگ کنند. کسانی که نگران بیرون زدن گوشه ای از موی سر زنان از زیر چادر و روسری بودند، و یا کسانی که در پی آماده کرن مقدمات ظهور امام زمان بوده و هستند و در نهایت متوهم بزرگ که از کابوس دشمنانش خواب آسوده ندارد.

اما باید با خود صادق بود، بسیاری از ما نیز که در اوان جوانی پر شر و شور بودیم و از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری خمینی خوشحالی می کردیم، دچار توهمات و آشفتگی های فکری و هویتی فراوانی بودیم. در توهم بودیم که سرانجام از طریق انقلاب اسلامی توانستیم پوزه استبداد و استعمار و امپریالیسم را به خاک بمالیم و انتقام خون شهدای کودتای سال ۱۳۳۲ را از امریکا و انگلستان بگیریم. در توهم بودیم که با سرنگونی شاه، آزادی و عدالت در جامعه ایران شکوفا خواهند شد، و در توهم بودیم که خمینی و روحانیون اطراف او با وجودی که با آنها اختلافات فکری و ایدئولوژیک داشتیم، موانع بزرگی در این راه نخواهند بود و ما از آنها عبور خواهیم کرد.

با این وجود همه این نمونه ها اما این سوال مطرح است که آیا روزی خواهد رسید که بشریت از روایت سازی های غیر واقعی و توهمات ناشی از آن دست بردارد و از عوارض آن خلاصی پیدا نماید؟ که با توجه به تجارب پی در پی، از هزاران سال پیش تا کنون؛ از زمانی که بشریت برای خود داستانهای اسطوره ای ساخت تا روایت های دینی و مذهبی و سپس ایدئولوژی های مدرن امروزی، که یکی پس از دیگری غیر واقعی و توهمی بودنشان اثبات شده اند، می توان نتیجه گرفت که این داستان پردازی ها و روایت سازی ها سر ایستادن ندارند. بنابراین بهتر است بگونه ای مثبت به این استعداد انسانی در زمینه داستان سازی و روایت پردازی نگاه کرد. به این معنی که با توجه به تجارب تاریخی بشر، خطر اصلی را نه در قدرت داستان سازی انسان، بلکه خطر اصلی را باید در این فرایند دید: که معمولا داستانهایی که توسط انسانها ساخته می شوند، بتدریج یک زندگی مستقل از سازندگان خود را  آغاز می کنند و بعنوان یک موجود مستقل به حیات خود ادامه می دهند. از جمله ادیانی مانند اسلام و مسیحیت که در یک شرایط تاریخی خاص ساخته و پرداخته می شوند، اما بتدریج از آن شرایط خاص کنده می شود و مستقلا در  ذهنیت های تاریخی و فرهنگی بخش هایی از جوامع بشری ادامه حیات می دهد.
این داستان نیز ادامه دارد….!

۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه

با پیکر بی جان خدا، که نیچه بیش از یکصد سال پیش مرگ او را اعلام کرد چه باید کرد؟

با وجودی که ندای مرگ خدا در تمامی دوران قرن بیستم در گوش ما طنین انداز بود، اما پیکر بی جان او همچنان روی دست های ما باقی ماند.

قرن بیست و یکم را اما می توان قرن دفن این پیکر بی جان نامید، زیرا دیگر اعتقاد به خدا آنگونه که مذاهب رسمی مسیحیت، یهودیت و اسلام مبلغ آنند، دیگر معنای خود را از دست داده است؛ و یا در نزد بسیاری از مومنین به این ادیان تبدیل به جستجوی راهی برای دست یابی به معنویت گردیده است.

اما معنویت و جستجوی معنا برای زندگی، که بشریت در یکی دو قرن اخیر پی آن برخاسته است، مفهوم و مقوله ای متعلق به دوران مدرن است و مربوط به این ادیان نمی باشد. خدای آنها سمبل این معنویت نیست، و ادیان مزبور  نمی توانند آنرا تصاحب کنند و بر آن ادعای مالکیت داشته باشند.

تجربه های تلخ گرایشات بغایت افراطی ناسیونالیست که مدعی اومانیسم و سکولاریسم بودند، خوشبختانه به تاریخ سپرده شده اند و بشریت مدرن قرن بیست و یکمی می رود که با دفن پیکر بی جان خدا،‌ لباس عزا از تنِ سکولاریسم و اومانیسم به در آورد؛ و حتی اخلاقیات و معنویت را نه به عنوان اموری دیکته شده از سوی خدای ادیان، بلکه در متن حیات و تکامل بشری بعنوان یک ضرورت وجودی برای حفظ تعادل محیط زندگی و زیست طبیعی و اجتماعی، جستجو نماید و باز تعریف کند.

این گفته چالرز تیلر فیلسوف کانادایی بسیار با معنا و قابل تامل است:
the change I want to define and trace is one which takes us from a society in which it was virtually impossible not to believe in God, to one in which faith, even for the staunchest believer, is one human possibility among others. I may find it inconceivable that I would abandon my faith, but there are others, including possibly some very close to me, whose way of living I cannot in all honesty just dismiss as depraved, or blind, or unworthy, who have no faith (at least not in God, or the transcendent). Belief in God is no longer axiomatic. There are alternatives. And this will also likely mean that at least in certain milieux, it may be hard to sustain one's faith.”

― Charles Taylor, A Secular Age

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

ملتی که نشان داد می تواند دوباره متولد شود

اگرچه زلزله کرمانشاه خرابی های بسیاری بر جا گذاشت و صدها قربانی گرفت، اما با همیاری و همبستگی نهادهای مختلف مردمی و حمایت های گسترده مردم از زلزله زدگان پدیده ای امیدوار کننده از زیر تل های خاک و آوار سر بر آورد و خود را نمایان ساخت که شاید برای بسیاری از ما و حتی برای مردمی که خود در متن کمک و همیاری های بودند، جدید و تحسین برانگیز بود. این پدیده اگرچه در عمق روابط و مناسبات اجتماعی و فرهنگی ما همیشه وجود دارد، اما خود را معمولا در شرایط عادی و معمولی زندگی کمتر نشان می دهد. این پدیده را با الهام از نظریات هانا آرنت پیرامون شرایط انسانی (human condition) "موقعیت طبیعی انسانی" می نامم و سعی می کنم در این یادداشت به آن بپردازم.


آنچه که بوضوح پس از زلزله کرمانشاه شاهد آن بودیم، حمایت های خودجوش مردمی از زلزله زدگان بود. حمایت هایی که به یمن وسائل ارتباطی مدرن از طریق اینترنت، نه تنها مستقل از نهادهای سنتی و دولتی به پیش رفت و سازمان داده شد، بلکه حتی این نهادها را پشت سر گذاشت.


در بررسی و ریشه یابی علل حمایت و همبستگی خود جوش مردم ایران با زلزله زدگان معمولا به عدم اعتماد مردم نسبت به نهاد های سنتی مانند مسجد و نهادهای دولتی مانند هلال احمر اشاره می شود. عدم اطمینانی که ریشه های سیاسی،‌ اقتصادی و حتی فرهنگی دارد، و معمولا به جدایی مزمنِ بین دولت و ملت در ایران نسبت داده می شود.


بعقیده نگارنده اگرچه اعتماد و اطمینان حاصل از آن شروط بسیار اساسی و الزامی برای تنظیم یک رابطه پایدار و مثبت بین دولت و ملت هستند، اما این حمایت ها و همبستگی های خودجوش مردم دلایل و ریشه های بسیار عمیق تری از صرفا عدم اعتماد به نهاد های دولتی دارند، و باز می گردند به موضوع "موقعیت های انسانی" که هانا آرنت بطور مفصل به آن پرداخته است. همانطور که او اشاره دارد،‌ اعتماد و اطمینان فقط ابزارهای بسیار لازم و ضروری برای حفظ و تدوام این موقعیت انسانی هستند و نه ریشه و علت شکل گیری  ویا ضربه پذیری این موقعیت انسانی. اما این موقعیت انسانی چیست و چگونه می توان آنرا در حمایت و همبستگی های مردم با زلزله زدگان پیدا کرد؟   


دو حرکت خودجوش مردم منطقه غرب کشورمان، که یکی چند ماه پیش در هنگام ابراز شادی از رفراندوم اقلیم کردستان و تجمع های مردمی در خیابانهای شهرهای کردستان ایران شاهد آن بودیم؛ و دیگری حمایت های بسیار وسیع مردمی (بويژه مردم مناطق کردستان و کرمانشاه) از زلزله زدگان در روزهای اخیر، کنتراست بسیار قابل تاملی را به نمایش می گذارند. کنتراستی بین دو حرکت خودجوش، که اگرچه در ظاهر ارتباطی با هم ندارند و حتی بظاهر متضاد با یکدیگر بنظر می رسند؛ که یکی نشانه هایی از تمایل به خودمختاری و جدایی و دیگری روحیه همبستگی و اتحاد را به نمایش میگذارد، در عین حال اما زمینه ها،‌ دلایل و انگیزه های مشابه و مشترکی دارند؛ که موضوع این یادداشت است.


هانا آرنت معتقد است که ما هرگاه به یک عمل و کُنش جدید، متفاوت با کارهای عادی و روزمره،‌ دست می زنیم و پدیده و واقعیت جدیدی را خلق و به منصه ظهور می رسانیم، در حقیقت به جهان پیرامون خود نشان می دهیم که ما چه موجودی هستیم. وی این نوع کُنش را تولدی دوباره می نامد، تولدی که انسان بواسطه آن پرده ای جدید و استثنایی از وجود و ماهیت خویش به نمایش می گذارد. از نظر هانا آرنت این تولد جدید، که ممکن است در طول زندگی انسان و حیات یک جامعه چندین بار تکرار شود، یکی از اصول اولیه موقعیت طبیعی انسانی است.


در حقیقت زمانیکه یک انسان متولد شده و پا به عرصه حیات می گذارد، یک چیستی واحد و مستثنا از دیگر انسانها را به نمایش می گذارد. این چیستی اگرچه در ابتدای امر در نژاد، رنگ پوست، وضعیت فیزیکی و جنسیت ما خلاصه می شود و بر اساس آن هر کودک تازه متولد شده از دیگر متولدین متمایز می گردد، اما قطعا در طول حیات انسان ثابت نمی ماند و ممکن است از اساس متحول و دگرگون شود.


انسان بواسطه ویژگیهای خاص عقلی و هوشی و با استفاده از قدرت و استعداد شناخت و تطبیق خود با شرایط جدید، هر بار می تواند شناسنامه خود را بازنویسی کند و هویت جدیدی را به نمایش بگذارد، بعبارت دیگر دوباره متولد شود. فرایندی که خود را معمولا در شرایط خاص و بحرانی که انسان را وا می دارد که خارج از کادر فعالیت های روزمره دست به کنش و واکنش جدید زده و خلاقیت از خود نشان دهد،‌ بطور آشکاری نمایان می سازند. مانند آنچه که مردم ایران در واکنش به زلزله استان کرمانشاه از خود نشان دادند و به سخن دیگر تولدی دیگر و شروع دوباره ای را به نمایش گذاشتند.


با منطقی که هانا آرنت در مباحث خود پیرامون موقعیت های انسانی بکار می برد می توان در حقیقت گفت که مردم ایران را صرفا نمی توان مجموعه هایی مجزا و مستثنا از یکدیگرِ‌ اقوام و زبانها و فرهنگ های مختلف که در یک سرزمین زندگی می کنند بشمار آورد،؛ مانند کودکان تازه متولد شده که صرفا با ظاهر و مشخصات فیزیکی و یا حداکثر نژادی و جنسیتی قابل تشخیص هستند. همانطور که یک انسان در طول زندگی خود می تواند بارها تولد دوباره داشته باشد و زندگی را از نو آغاز کند،‌ جوامع بشری نیز می توانند در طول حیات اجتماعی خود بارها متولد شوند و زندگی اجتماعی جدید و مناسبات نوینی را شکل دهند.


هانا آرنت این تولدهای پی در پی را نمادهایی از موقعیت های طبیعی انسانی می نامد. موقعیت هایی که صرفا  شرطی و عارضی نیستند، بلکه جزو ذات و جوهر طبیعت انسان می باشند. وی معتقد است که این موقعیت انسانی را در درجه اول چندگانگی (plurality) انسان به عنوان یک واقعیت مطلق و غیر قابل تردید رقم می زند و می نویسد که "نه انسان بلکه این انسانها هستند که در این جهان زندگی می کنند‌"؛ و بنابراین نباید با تاکید صرف و مطلق بر حقوق فردی،‌ حقوق جمعی انسانها را به فراموشی سپرد.


از همین زوایه ورود است که چندگانگی و چند رنگی انسانها برای هانا آرنت یک اصل مهم سیاسی می شود و نظرگاه های سیاسی او را رقم می زند و بر آن تاکید فراوان می کند. از نظر او زمانی که انسان وارد کنش و واکنش با انسانها می شود و بویژه هنگامی که با وجود تفاوت های اولیه اش با دیگران، خود را در موقعیت برابر با انسانها قرار می دهد، در واقع نه تنها دوباره متولد شده است بلکه دو بار متولد شده است؛ یک تولد مجدد فردی و دیگر بهمراه خود جامعه را بسوی تولدی دیگر رهنمون شده است. وی این فرایند و تحول را جزئی اجتناب ناپذیر و در حقیقت این همانی و خودِ موقعیت انسانی که بر پایه چندگانگی شکل گرفته است، می نامد. موقعیت های انسانی که به هیچ وجه قابل پیش بینی نیستند؛ همانطور که در واقعه زلزله استان کرمانشاه خود را نشان داد و بار دیگر بر طبیعت انسان و سرنوشت های وابسته به یکدیگر و همبستگی در عین تکثر انگشت تاکید گذاشت.


اما با توجه به اینکه موقعیت های خاص انسانی و اجتماعی قابل پیش بینی و برنامه ریزی نیستند، وی برای تداوم و پایداری این موقعیت طبیعی انسانی و همبستگیِ در عین تکثر، بر دو پیش شرط مهم تاکید می ورزد، قدرت بخشش و قدرت وعده. دو پیش شرطی که اموری خارج از وجود انسان نبوده و جزئی از استعدادهای او می باشند. برای مثال وی تنها راه عبور از فجایع جنگ جهانی دوم بویژه قتل عام یهودیان و پشت سر گذاشتن این واقعه خونبار را بخشش و قول و تعهد بر عدم تکرار آن می داند. بدون بخشیدن خود و دیگران این واقعه و جنایت های جنگ دوم  ما را همواره تعقیب خواهند کرد و بمانند شمشیر داموکلس بالای سرمان باقی می ماند.      


در واقع امر "بخشش و وعده و تعهد بر تداوم این بخشش" اجزائی ضروری از کنش های انسانی هستند، که بويژه نیاز به آنها در شرایط بحرانی بیشتر احساس می شود. در تحلیل شرایط اجتماعی و بویژه روحی ایرانیان تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بر وجود عنصر بی اعتمادی، حتی در بین مردم، و از هم گسیخته شدن شیرازه های اجتماعی و پیوندهای انسانی و فرهنگی بین اقوام و مذاهب مختلف ساکن در سرزمین ایران اشارات فراوانی می شوند. برای مثال شادی و پایکوبی کردهای ایران پس از رفراندوم اقلیم کردستان عراق بسیاری را خوش نیامد و این شادی ها نشانه ای از روحیه و انگیزه جدایی طلبی و تجزیه مناطق کرد نشین دانسته شدند، و نمونه ای از خلف وعده تاریخی برای حفظ تمامیت ارضی و اتحاد اقوام مختلف ساکن این سرزمین زیر پرچم یک ایران متحد و یکپارچه معرفی گردیدند.


در حقیقت حمایت های گسترده مردم از زلزله زدگان و بکارگیری ابتکارهای جدید و مستقل از نهادهای دولتی و مذهبی صرفا نشان دهنده بی اعتمادی مردم نسبت به این نهاد ها نیست، بلکه در واقع و در درجه نخست مردم ما  با این کار بار دیگر با هم تجدید عهد کردند و با بخشش گذشته ها و نادیده گرفتن اختلافات،‌ تکثرها و حتی فراموش کردن بی اعتمادی های بین خود، مجددا همبسته شدند و به یاری زلزله زدگان شتافتند.


اما زمانی که انسانها با کنش خود بر مبنای بخشش و همبستگی دوران جدیدی را آغاز می کنند و دوباره متولد می شوند،‌ لازم است که با عهد و پیمان میان خود این مکانیزم و واکنش طبیعی را در فرایندهای بعدی که قطعا نا متعین هستند و ممکن است شرایط بحرانی جدیدی را رقم بزنند، زنده نگاه داشته و حفظ کنند. در واقع بخشش و عهد و پیمان پیش شرط های حفظ موقعیت های طبیعی انسانی هستند.


بقول هانا آرنت قدرت انسان در بستن پیمان و عهد با یکدیگر در این اقیانوس چند گونه و در عین حال نامتعین، می تواند جزایر کوچک انسانی قومی و اجتماعی را در پیوندی مطمئن و قابل اطمینان قرار دهد. فرزند نورسیده این همبستگی که از این طریق حاصل می شود همان اعتماد و احساس اطمینانی است که به انسان در چنین شرایطی دست می دهد و موجب امیدواری به آینده جامعه خود می گردد.

  

۱۳۹۶ آبان ۲۱, یکشنبه

قربانیان حلقه قدرت

قربانیان حلقه قدرت

افلاطون در بخش دوم کتاب خود "دولت" داستان افسانه ای حلقه گیگِس (‌GYges) را،‌ که هرکس آنرا در اختیار داشته باشد می تواند ناپدید شود،‌ باز گویی می کند. در این افسانه آمده است که یک چوپان پس از پیدا کردن این حلقه آنرا نزد پادشاه منطقه خود می برد. اما با پی بردن به قدرت حلقه زن پادشاه را اغفال می کند و پس از به قتل رساندن پادشاه جانشین او می شود.

گفته میشود که یکی از دلایل بازگویی این افسانه توسط افلاطون در کتاب دولت اشاره به این واقعیت است که اگر مردم از اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پیروی می کنند،‌ در درجه نخست به این علت است که دستشان از قدرت کوتاه است؛‌ و در صورتی که به آن دست یابند طور دیگری رفتار می کنند. دارنده حلقه گیگِس با به انگشت کردن حلقه از دیده ها پنهان می شود و می تواند بدون نگرانی از محکومیت و مجازات دست به کارهای خلاف هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمان خود بزند. همانطور که از این افسانه برداشت می شود،‌ هسته اصلی این داستان اسطوره ای همانا قدرت ناپدید شدن است، قدرتی که فرصت هر کار غیر اخلاقی را در اختیار دارنده حلقه قرار می دهد. همان تمایلی که بسیاری از ما انسانها بعضی مواقع در خیالات و رویاهای خود داریم که به دور از چشم دیگران کاری را انجام دهیم، کاری که در نزد دیگران ممکن است پسندیده نباشد.

در این داستان مردمی که این حلقه را در اختیار ندارند،‌ در واقع بعنوان قربانیان صاحب حلقه معرفی می شوند که مجبور به اطاعت از اخلاقیات و نرمهای اجتماعی و فرهنگی هستند، و هر عمل خلاف آنها دیده و ضبط می شود، در حالیکه صاحب حلقه بدلیل قدرت ناپدید شدن هر عملی را برای خود مجاز می داند و هر نظم اخلاقی را که بخواهد حاکم می گرداند. اگرچه مکانیزمهای اعمال قدرت در دنیای امروز بسیار پیچیده و چندین لایه شده اند و بجای یک حلقه، حلقه های تو در توی قدرت نظم اجتماعی را اداره می کنند اما در عین حال هسته اصلی داستان قدرت در دنیای امروز نیز همچنان با همین داستان ساده حلقه ای که یک چوپان پیدا می کند و با استفاده از قدرت ناپدید شدن به مقام پادشاهی می رسد، قابل تفسیر است.

با وجودی که مناسبات قدرت و رابطه بین قربانیان و قدرتمداران در جوامع امروزی، در هسته اصلی خود،
در نهایت به داستان حلقه قدرت در افسانه گیگس باز می گردد اما در دنیای امروز مکانیزم ناپیدایی و پنهان شدن، آنطور که در افسانه گیگس فقط در دست صاحب حلقه است، حتی مورد استفاده قربانیان قدرت نیز قرار می گیرد و آنان نیز گاه از همین مکانیزم برای استفاده از موقعیت ها و امتیازاتی که نقش قربانی در اختیار آنها قرار می دهد استفاده می کنند. بعبارت دیگر ناپدید شدن، نفی خود و پنهان کردن خویشتن برای رسیدن به مراتب بالاتر قدرت و اگر قدرت سیاسی همچنان در دسترس نبود حداقل  دست یابی به قدرت اخلاقی، توسط قربانیان نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

برای مثال رفتارهای بسیار افراطی عزاداران ماه محرم از غلتیدن در گِل و لای، تا قمه زنی و سینه خیز روانه کربلا شدن، همه و همه در حقیقت می تواند به معنای نفی تمامی وجود خود و به سخن دیگر قرار گرفتن در جایگاه قربانی با استفاده از مکانیزم پنهان شدن و نفی خویش، برای رسیدن به موقعیت برتر از نظر اخلاقی و ارزشی باشد.

حتی می توان گفت که در جامعه ما از دیر باز تا کنون مردم عادت کرده و یاد گرفته اند که بیشتر در جایگاه قربانی بمانند و روزگار بگذرانند تا از این طریق شاید بتوانند از مواهب و آثار قدرت اخلاقی و مذهبی که البته عمدتا تحقق آن به دنیای پس از مرگ و بهشت موکول می شود برخوردار گردند.
سرزمین ما پس از هجوم اعراب و فروپاشیدن امپراطوری ساسانیان همواره چهارراه حوادث بوده و در هر دوره ای یک قوم غیر ایرانی بر آن حکومت میکرده است، زمانی اعراب و زمانی دیگر مغولها و تیموریان بر سرزمین ما با اخلاقیات و ارزشهای خاص خود فرمانروایی داشته اند. در این طول این قرون مردم ایران زمین اما آموخته اند که در نقش قربانی ظاهر شوند تا بدین طریق سرزمین و فرهنگ و زبان خود را حفظ نمایند. بی حکمت نیست که در شاهنامه فردوسی سیاوش که از جنگ و خشونت پرهیز می کرد، بعنوان سمبل تاریخی و فرهنگی این مردم که قربانی قدرت و دسیسه شده اند معرفی می گردد.

در داستانهای شیعه که ایرانیان مسلمان شده و تحت سلطه خلفای عرب ساخته و پرداخته اند نیز این ردپای نقش قربانی بخوبی دیده می شوند. همه امامان شیعه در نهایت قربانی دسیسه ها می شوند و مظلومانه مسموم می گردند. نقطه اوج این داستان حسین ابن علی،‌امام سوم شیعیان است که همراه خانواده و همراهانش در جنگ با لشکر یزید کشته می شود، جنگی نا برابر با سپاه یزید و بدون حمایت مردم کوفه که او امید به همراهی آنها داشت.

پس از داستان سیاوش، در واقع این داستان امام حسین است که سمبل و نماد قربانی بودن مردم ایران در برابر هجوم اقوام خارجی می گردد. قربانیانی که هر ساله در مراسم محرم و با پوشیدن لباس سیاه،‌ گِل مالی و قمه زنی، نفی و نا پدید شدن خود را تجربه کرده و به نمایش می گذارند، تا اگرچه مجبورند تحت حاکمیت و قدرت سیاسی یک نظام جبار و ستمگر زندگی کنند و دستشان از این قدرت کوتاه است، اما امید دارند که حداقل از مواهب قدرت اخلاقی و ارزشی که در اثر بازی در نقش قربانی به آنها وعده داده شده برخوردار گردند.

فرهنگ قربانی و اسیری در میانه حلقه قدرت اما صرفا محدود به سیاست و ملیت نمانده اند. در لایه های بسیار عمیق روابط اجتماعی و خانوادگی بسیاری از جوامع آثار این فرهنگ قربانی و اجبار بر ناپدید شدن و دیده نشدن دیده می شوند. یکی از این آثار و نمونه ها که امروزه خوشبختانه بیش از گذشته به آنها پرداخته می شود، خشونت ها و تعرضات جنسی به زنان است، قربانیانی که تا مدتهای بسیار طولانی زیر انبوهی از تابوها پنهان مانده بودند و یا جرات بروز و آشکار کردن خود را نیافته بودند. فرهنگ و مذهب قربانی پرور به آنان آموخته بود که سکوت کرده و آبروی خود و خانواده خود را حفظ کنند و اگر نمی توانند حتی دست به خودکشی بزنند تا برای همیشه از دیده ها پنهان گردند.    

متاسفانه حتی برخی از این قربانیان، برای مثال در دنیای سینما و بویژه در هالیوود، برای طی مدارج ترقی و بدلیل نیاز شدید به پذیرفته شدن در میانه حلقه قدرت تا مدت ها مجبور به سکوت بوده و رنج و تجاوزی که به آنها شده بود را پنهان می کرده اند. بعبارت دیگر زمانی که فرهنگ و ارزشهای خاصی غلبه پیدا می کند و تابوهای خود را می سازد، قربانیان این فرهنگ و نظام ارزشی نیز با نفی و پنهان کردن خود همان فرهنگ مناسبات را به سهم خود تداوم می بخشند.

تنها زمانی زنجیره تداوم این فرهنگ قربانی پرور از هم می گسلد و حلقه قدرتِ حاکمیت و سلطه فرهنگی و سیاسی و اقتصادی خود را از دست می دهد که عده ای از قربانیان این حلقه جرات ظاهر کردن خود و بیرون آمدن از پشت پرده پوشالی تابوها را بخود بدهند. شجاعت خروج از محدوده حلقه قدرت را داشته باشند و بتوانند با صدای بلند فریاد نه بر آورند و دست متجاوز را از دامن خود کوتاه کنند.

فردریش نیچه نیز به شکلی دیگر به همین فرهنگ قربانی پرور می پردازد و عامل اصلی آنرا مسیحیت و بطور کلی فرهنگی مذهبی اروپای زمان خود معرفی می کند. اما وی با تقسیم بندی دو فرهنگ و نظام ارزشی به ‌"سروریت" و "برده پرور"،‌ قربانیان این نظام فرهنگی دو گانه را برد‌گانِ سروران و قدرت مداران مینامد. بردگانی که برای بهرمندی از مزایای این سیستم برده پرور وجود و زندگی خود را در اختیار سروران قرار می دهند و بعبارتی محو آن شده اند.

البته تجزیه و تحلیل نیچه از پدیده فرهنگ بردگی و قربانی محدود به تاریخ مسیحیت نمی تواند بماند. ما امروزه اشکال واضح و آشکاری از سیاست قربانی و برده پروری را در راه و روش بسیاری از سیاستمداران بویژه پوپولیست مشاهده می کنیم. برای نمونه آیت الله خمینی از قربانی شدن جامعه ایران در پای کودتاها و دخالت های کشورهای استعماری در امور داخلی ایران و با انگشت گذاشتن بر نقش قربانی بودن مردم ایران توانست نیروهای اجتماعی بسیاری گسترده ای را بسیج نماید و با اتکای به آن انقلاب اسلامی را به ثمر برساند.

در امریکا نیز برای مثال دونالد ترامپ ملت امریکا و بویژه طبقه متوسط و زحمتکش این کشور را قربانی سیاست های بنظر او غلط رهبران پیشین معرفی کرد و از این طریق توانست پشتیبانی های بسیاری از این بخش های اجتماعی امریکا را در انتخابات ریاست جمهوری نصیب خود نماید. بخشی که خود را قربانی سیاست های جهان گشایانه دولت های پیشین امریکا می دانست. شعار اول امریکا که توسط دونالد ترامپ داده می شد در حقیقت به معنای دست گذاشتن بر روی واقعیت قربانی شدن بخش هایی از مردم آمریکا بخاطر سیاست های جهانی دولت های پیشین میباشد.
اما همانطور که تجربه قربانیان خشونت و تعرضات جنسی نشان می دهد و همانطور که نیچه پیش بینی می کند، تنها را نجات از فرهنگ برده و قربانی پرور همانا خروج از لاک و پناهگاهی است که تابو های قربانی و برده پرور ساخته اند؛ و نیز، شجاعت نمایان کردن و به سخن نیچه فرود آمدن از کوه و دنیای تنهایی های خود و  وررود به عرصه های اجتماعی، نه بعنوان قربانی و یا برده بلکه بعنوان یک انسان برتر که جرات نمایان کردن خود و شجاعت اعتراض به تعدی ها و ظلمهایی که در حق او روا داشته شده است می باشد.


۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

بربریت بین المللی و بردگی ملی

اسلاو ژیژک (Slavoj Žižek) فیلسوف، نظریه‌پرداز، جامعه‌شناس، منتقد فرهنگی و سیاست‌مدار اسلوونیایی در مصاحبه ای اختصاص با نشریه فلسفی-اجتماعی خرمگس (http://falsafeh.com) انجام داده در رابطه با بحرانهایی که امروزه دست بگریبان جامعه بشری است به یکی از نظریات هگل اشاره می کند که الهام بخش و انگیزه ای شد برای نوشتن این یادداشت. وی در این مصاحبه می گوید:‌
"چنان که هگل پرداخته، سراسر اخلاق یک کشور در والاترین کنشِ قهرمانانۀ آمادگی برای فدا کردن جان خود برای میهن متجلی می شود؛ یعنی مناسبات بربروار و وحشیانه میان کشورها به کار پی ریزی بردگی اخلاقی درون یک کشور می آید.‌"


تاکید مداوم جمهوری اسلامی بر هویت شیعی ایرانیان و برنامه های بسیار گسترده این حکومت از تغییر شعارها و پیامهای روزانه ارتش و حذف نام ایران از این شعارها تا ترتیب و سازماندهی راهپیمایی بسیار پر هزینه اربعین در عراق نمونه ای بارز از این گفته هگل است که اسلاو ژیژک به آن اشاره می کند. جمهوری اسلامی با پیگیری راهبرد گسترش شیعه گری در مناطق عمدتا شیعه نشین خاورمیانه از مرزهای اسرائیل تا افغانستان و پاکستان، به بربریت و جنگ های قومی و مذهبی در این منطقه دامن می زند و در داخل کشور مردم ایران را به بردگی و پیروی حاکمانه از یک کیش و ایدئولوژی مشخص کشانده و می کشاند.


در چنین شرایطی واکنش بسیار طبیعی مردمی که تحت چنین حاکمیتی روزگار می گذرانند، جستجوی هویتی جدید در برابر هویت تحمیلی شیعه و سیاست های شیعه گری و غلو آمیز این حکومت می باشد. هویتی که اجزاء آن در تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله ایران زمین، از ساختارهای سیاسی در قبل از اسلام بویژه امپراطوری هخامنشیان تا آثار فرهنگی و ادبی و علمی و فلسفی مشاهیر این منطقه، بسیار یافت می شوند؛ و به اندازه کافی عناصر هویت بخش در اختیار ایرانیان گریزان از شیعه گری تحمیلی قرار می دهد.


نگاه کوتاهی به تاریخ چند سده اخیر ایران اما نشان می دهد که این چرخه گریز از هویت های تحمیلی و پناه به هویت تاریخی جدید چندین بار تکرار شده است. زمانی که مناطق بزرگی از ایران تحت سلطه خلفای عرب افتاد و مردم ایران بتدریج سنی مذهب شدند، انگیزه حفظ یک هویت مستقل بر منبای تاریخ و فرهنگ غنی ایرانیان موجب گشت که عناصری از فرهنگ و ادب ایرانی،‌ برای مثال اسطوره های شاهنامه فردوسی،‌ بتدریج رنگ و پوشش مذهبی و شیعی بخود گیرند، فرایندی که سرانجام زمینه های ظهور صفویه را فراهم آوردند.


این چرخه اما پس از دوران صفویه باز نایستاد و اینبار از حدود صد و پنجاه سال پیش، در جهت عکس، آغاز به حرکت کرد و ایرانیان عقب مانده از قطار مدرنیته را، که بسرعت در حال حرکت بود، واداشت که بار دیگر در منابع تاریخی خود به جستجوی هویت از دست رفته و قلب شده توسط مذهب شیعه برخیزند و به تناسب مفاهیم جدید و مدرن در زمینه دولت-ملت، هویت ملی ایرانیان را باز تعریف کنند.


این چرخه اما بار دیگر در اواسط حکومت پهلوی دوم در جهت عکس آغاز به حرکت کرد و بخش مهمی از روشنفکران سالهای چهل شمسی در پی بازگشت به هویت دینی و شیعی بر آمدند و نهضت احیای اسلام شیعی را، که از حدود صد و پنجاه سال پیش شکل گرفته بود اما در مقابل موج ملیت و مدرنیته و مشروطیت در حاشیه قرار داشت، مجددا راه انداختند.


همانطور که می دانیم و شاهد هستیم بخش بزرگی از جامعه ایران،‌ بويژه جوانان طبقه متوسط کشورمان گریزان و عاصی از حکومت شیعه و ولایت مطلقه فقیه به آرامگاه کورش و پاسارگاد پناه می آورند و در جستجوی منابع تاریخی و فرهنگی به یغما رفته توسط جمهوری اسلامی هستند. اگرچه در همین روزها بخش دیگری از همین مردم بسوی کربلا، مهد تشیع، در حرکتند تا با راهپیمایی خود هویت شیعی-ایرانی خود را به رخ دیگر اقوام و مذاهب منطقه بکشانند. کنتراستی و تناقضی که شاید در تاریخ اخیر ایران به این روشنی و واضحی که خود را اکنون نمایان می کنند، شاهد آن نبوده ایم. کنتراستی که بخوبی چرخه تکرار شونده گریز از یک هویت تاریخی به هویت تاریخی دیگر را به نمایش می گذارد. چرخه ای که  ممکن است بدلیل حضور دو عامل همزمان و هم تراز، اما متضاد و متناقض با یکدیگر،  یعنی از یکسو جستجوی هویت صد در صد خالص ایرانی ملی و از سوی دیگر هویت صد در صد شیعی، به احتمال زیاد از چرخیدن باز خواهد ایستاد. اتفاقی که به احتمال زیاد منجر به رشد تضاد های داخلی و شکاف های عمیق اجتماعی و فرهنگی بین دو طبقه متوسط و مدرن ایران از یک سو و طبقات سنتی تر از سوی دیگر خواهد شد و گسلهای اجتماعی را بیش از بیش عمیقتر خواهد کرد.


البته کشورمان در این رابطه یک استثنا نیست، حرکت های استقلال طلبانه در کردستان عراق، اسپانیا، انگلستان (استقلال این کشور از اتحادیه اروپا) تنها اثری که بر جا گذاشته اند، تشدید شکافهای اجتماعی و قومی و زبانی بین طبقات مردم، حتی بین پیر و جوان و اقوام ساکن این مناطق بوده است.


حال با این توصیف چگونه می توان این چرخه باطل را، قبل از اینکه دو نیروی کاملا متضادِ فعال در آن به نقطه تعادل (از نظر توانایی و قدرت) برسند و جوامعی که دچار این چرخه باطل هستند را در یک بن بست گرفتار سازند، بن بستی که مناسبترین زمینه را برای جریانات و رهبران پوپولیست و دیکتاتور فراهم می آورد، کاملا متوقف کرد و از چنبره آن خلاصی یافت؟ و اگر چرخه جستجوی هویت از اساس معیوب کار کند و سرانجام نیز به یک دور باطل منجر می شود، آیا بهتر نیست که اصولا به فکر  راه حلی خارج از کادرهایی که منجر به پیدایش این چرخه معیوب می شوند، بر آییم؟


در اینجا است که گفته اسلاو ژیژک در مصاحبه یاد شده طنین انداز می شود:
‌"اما لحظه ای که ما یکسره بپذیریم که در “کرۀ زمین همچون یک سفینۀ فضایی” زیست می کنیم، وظیفۀ فوری ما متمدن ساختن خود تمدن ها می شود و نیز اجرای همبستگی و مشارکت جهانی میان همۀ جوامع.  اجرای این وظیفه به دلیل خیزش کنونی فرقه گرایی مذهبی و خشونت قومی “قهرمانانه” و آمادگی برای قربانی کردن خود (و دنیا) در راه هدف خود، هر چه دشوارتر شده است.  آیا غلبه بر گسترش طلبی سرمایه داری، مشارکت وسیع بین المللی و همبستگی ملت ها که بتوانند خود را به نیروی اجرایی آماده برای سرپیچی از سروری حکومتی تبدیل سازند، اقداماتی نیستند ضروری جهت حفاظت منافع مشترک طبیعی و فرهنگی ما؟"   


تصور زیست در یک سفینه فضایی و مقایسه کره زمین و انسانهای ساکن بر آن با مسافرین این سفینه فرضی از نظریه جهانی سازی (universalism) اسلاو ژیژک بر می خیزد. پیام اصلی این نظریه، در رابطه با موضوع این یادداشت این است که وجود و ذات جهانی و یونورسالِ پدیده ها و آثار تاریخی-فرهنگی و یا علمی و فلسفی هر قوم و ملتی زائده ای از هویت و ذات ملی و منطقه ای آن پدیده نیست و فرع بر آن نمی باشد. این ذات جهانی جزئی جدایی ناپذیر از ذات هر پدیده و اثر تاریخی و فرهنگی است و از اصالت برخوردار است.


به عبارت دیگر پدیده ها و آثار ماندگار تاریخی و فرهنگی یک ملت، فقط متعلق به آن ملت و فرهنگ که زادگاه آن پدیده و اثر تاریخی بوده اند نمی باشد. برای مثال آثار فلسفی بازمانده از دوران یونان باستان دیگر صرفا در مالکیت ملت یونان نیستند. این آثار اگرچه موجب افتخار ملت یونان هستند اما متعلق به تمام بشریت می باشند. همینطور می توان گفت منشور کورش کبیر، اگرچه ما ایرانیان به آن افتخار می کنیم، اما دیگر صرفا متعلق به ملت ایران نیست. آثار باستانی باقی مانده از دوران هخامنشیان و حتی آثار فرهنگی و ادبی این سرزمین دیگر صرفا متعلق به ایرانیان نیست و جز گنجینه های بشری محسوب می شوند.


پیام دیگر این نظریه را می توان به این شکل فرمولبندی کرد که آثار و اتفاقات تاریخی را نباید مستقل از زمینه های تاریخی و زمانی که موجب تولد این آثار شده اند و نیز بدون یک دید جهان شمول و جهانی ساز (یونیورسال) مورد بررسی و ملاحظه قرار داد. و مهمتر از این،‌ آثار مزبور نباید بمانند یک موجود زنده،‌ مستقل از بستر های تاریخی و زمانی خود و نیز جدا از یک دیدگاه جهان شمول به حیات خود ادامه دهند. که در غیر این صورت خود تبدیل به موجودی زنده و مستقل می شوند. موجودی که به تاریخ یک ملت یک رگ و بوی خاص می بخشد و آنرا یک بعدی می سازد و در میان مرزهای خود محصور می کند.


هگل اینگونه ملیت سازی و ملیت پردازی های اغراق آمیز را که موجب مرزبندی های سخت و غیر قابل عبور بین ملت ها می شوند، نشانه ای از بردگی آن ملت،‌ که در حقیقت برده تاریخ و هویت خود شده اند، می داند. هویتی که در مرزهای ملی، قومی و جغرافیایی محصور است و اخلاقیات و ارزش های خود را بر مردم منطقه خود تحمیل می کند،‌ که برای مثال فداکاری و از جان گذشتگی برای وطن یک امر با ارزش و یک اخلاق خوب محسوب می شود. اخلاقیاتی که در عرصه جهانی، زمانی که هر ملتی فقط بر مبنای ارزشها و اخلاقیات قومی و ملی و مذهبی قدم در این عرصه می گذارد، روابطی متشنج و حاکی از بربریت موجب می شود.

 
   

۱۳۹۶ آبان ۶, شنبه

درسی از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷: همکاری و اتحاد قابل انعطاف

امسال به مناسبت یکصدمین سال انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه تزاری تحلیل های بسیاری در زمینه علل آغاز این انقلاب و سرانجام تبدیل شدن آن به یک سیستم بسته و متمرکز کمونیستی در زیر پرچم اتحاد جماهیر شوروی ارائه گردیدند. گذشته از اینکه این انقلاب و تحولات پس از آن نقاط مثبت و منفی داشت که همچنان مورد بحث و مناقشه اند، اما در این واقعیت نمی توان تردید داشت که انقلاب اکتبر از نظر پیش زمینه های تاریخی دنباله جنبش های سوسیالیستی در اروپای قرن نوزدهم بود. انقلابی که پس از به پیروزی رسیدن، جامعه بشری را وارد دوران جدیدی نمود. دورانی که شاخصه اصلی آن رقابت و تضادهای بین دو سیستم واقعا موجود سوسیالیستی و کاپیتالیستی بود.

در بسیاری از نقدهایی که به انقلاب ۱۹۱۷ آورده می شوند مطرح میگردد که انقلاب اکتبر، در حقیقت، یک انقلاب واقعی نبود بلکه کودتایی بود که توسط اقلیتی معدود که بخشی از کارگران و ارتش تزاری را توانسته بودند سازماندهی کنند صورت گرفت. که اتفاقا به همین دلیل نیز بسرعت به دیکتاتوری و سرکوب ختم گردید. از همین زاویه است که بسیاری با توجه به تجارب منفی انقلاب اکتبر و همچنین، انقلاب های دیگر در قرن گذشته که عمدتا به سرکوب، خشونت، استبداد و یک حکومت متمرکز ختم گردیدند، اصولا تئوری انقلاب را مورد نقدهای جدی قرار میدهند و یا آنرا بطور کامل رد می کنند.

نگارنده اما معتقد است که نتایج منفی اتخاذ یک راهبرد الزاما به معنای مردود شماردن کلیت آن راهبرد نمیتواند باشد. بنظر می رسد که در نقد انقلاب اکتبر نیز این اشتباه محاسبه صورت گرفته باشد. اشتباهی که شاید سر منشا و علت اصلی آن عدم تفاهم روی تعریف و توقعی است که از تئوری انقلاب و راهبردهای آن می شود و یا مورد انتظار است. اما تجارب بشر در طول حیات هوشمندش نشان می دهند که هیچگاه تحولات بزرگ و انقلاب گونه، در درجه نخست، متکی به تعداد انسانهای دخیل و یا متاثر از آن، و یا حضور توده های مردم، و یا برخورداری از ابزارهای پیش رفته نبوده اند.

برای نمونه:‌ غلبه انسانهای اولیه بر سایر حیوانات و بعدا تسخیر کره زمین قطعا بعلت تعداد آنها نبوده است،‌ که از این نظر،‌ بويژه در اوائل رشد و تکامل خود، همیشه در اقلیت بوده اند؛ حتی این برتری صرفا بخاطر برخورداری از هوش و ذکاوت نبوده است. آنچه که انسان هوشمند را به این موقعیت رساند در یک استعداد دیگر نهفته بود. این استعداد به قدرت همکاری،‌ مشارکت و سازماندهی مجموعه های انسانی مربوط می شود. در واقع اگر این استعداد و توانایی نبود،‌ مجموعه های انسانی هرگز قادر به گسترش اعضای خود به بیشتر از چند صد نفر نبودند.

و همچنین می توان گفت که اگر یونانی ها با ارتش محدود خود توانستند در مقابل لشگر عظیم پارس مقاومت کنند و مانع از تسخیر کشور خود توسط امپراطوری پارس شوند، بخاطر سازماندهی و رهبری خوب و با کفایت آنها بود؛ و اگر ارتش روم توانست یونان را تسخیر کند نه به این علت بود که رومی ها  از هوش بیشتر و یا ادوات بهتری برخوردار بودند، بلکه پیروزی آنها در درجه نخست مدیون همکاری بهتر و موثرتر و سازماندهی خوب ارتش روم بود.

انقلاب اکتبر را نیز از همین زاویه می توان تفسیر کرد. به این معنی که انقلاب ها و تحولات بزرگ در درجه نخست بخاطر تعداد افراد شرکت کننده و یا حضور توده مردم اتفاق نمی افتند. تعداد و یا حضور مردم هیچگاه کافی و شرط اصلی برای تحقق یک انقلاب نیست. انچه که یک انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی را سرانجام به ثمر می رساند، همانا وجود یک شبکه کوچک با سازماندهی خوب از عناصری است که ایده های انقلاب را با جان و دل حمل می کنند. عناصری که از یکسو خوب رهبری می شوند و از سوی دیگر همکاری و مشارکت منعطف و موثری با هم دارند.

از این منظر است که می توان گفت که انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بواقع امر یک انقلاب بوده است، زیرا از عوامل اصلی تحقق یک انقلاب که همانا همکاری و مشارکت خوب و سازماندهی شده، هر چند توسط یک اقلیت، برخوردار بود. بعبارت دیگر این توده مردم حدود دویست میلیونی روس نبود که دستگاه عظیم امپراطوری تزار را سرنگون کرد، بلکه سازماندهی خوب حزب چندهزار نفری کمونیست بود.

این قانونمندی در مورد انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی نیز صدق می کند. اگرچه در این انقلاب توده های مردم بنحو گسترده ای در خیابانها حضور داشتند اما آنچه که سرانجام حکومت شاه را سرنگون کرد وجود یک جریان و گروه بسیار محدود اجتماعی،  اما خوب و موثر سازماندهی شده تحت رهبری آیت الله خمینی بود. جریانی که تک تک اعضای آن به ایده های رهبر خود ایمان داشتند و دست به همکاری و مشارکت با هم زده بودند. این گروه نیز نه از استعداد و هوش بیشتر و نه از ابزار های لازم در برابر ارتش و پلیس بشدت مسلح شاه برخوردار بودند. پیروزی آنان و کشانده شدن مردم بدنبال آنها نیز صرفا مدیون سازماندهی و همکاری و مشارکت خوبشان بود.

تحولاتی که در مصر و برخی از کشورهای خاورمیانه که به بهار عربی معروف شد،‌ نیز از همین قانونمندی پیروی می کند. اگرچه مردم بسیاری هر روزه در میدان التحریر قاهره گرد می آمدند اما پیام این انقلاب به یمن شبکه ای سازماندهی شده که از ابزار مدرن مانند اینترنت استفاده می کرد بخوبی گسترش پیدا کرد. پیروز اصلی این انقلاب اجتماعی نیز حزب اخوان المسلمین و ارتش مصر بودند،‌ زیرا از سازماندهی کیفی و رهبری شده برخوردار بودند.  

بنا بر این وقایع و شواهد تاریخی، غیر از این نمی توان نتیجه گرفت که اصولا یک انقلاب اجتماعی-سیاسی و بطور کلی تحولات بزرگی که بشر در طول حیاتش تجربه کرده در درجه نخست بدلیل حضور توده های گسترده مردم و یا بخاطر تعداد افراد شرکت کننده در آن که اکثریت داشته اند نبوده است. آنچه که یک انقلاب را می تواند رقم بزند همانا وجود یک شبکه کوچک است که از سازماندهی و همکاری و رهبری خوب برخوردارند، و اگر در آینده انقلاب های دیگری در جوامع بشری اتفاق بیفتند مسلما از همین قانونمندی پیروی می کند.

اما این واقعیت که اکثر انقلاب های سیاسی-اجتماعی سرانجام به انحراف از اهداف اولیه اشان کشیده شده و مجددا استبداد و قدرت متمرکز اما در شکل جدیدی حاکم گردیده است، نمی تواند ناقض این قانونمندی طبیعی برای بروز یک انقلاب و سرانجام پیروزی آن باشد، و مهمتر از آن، نمی توان بدلیل نتایج منفی یک تحول سیاسی،‌ برای همیشه مخالف انقلاب شد و  اراده گرایانه و به هر شکل ممکن مانع از وقوع آن گردید. بعبارت دیگر بهتر است با توجه به این قانونمندی در ظاهر ثابت برای بروز یک انقلاب سیاسی-اجتماعی، بجای مخالفت با آن سعی در آموختن و بکارگیری این قانونمندی کرد که جوهر اصلی آن همانا همکاری،اتحاد و مشارکت سازماندهی شده اما منعطف و پویا می باشد.

۱۳۹۶ مهر ۱۴, جمعه

سیاست عرصه جنگ فرشته و شیطان نیست

چند روز پس از رفراندوم استقلال اقلیم کردستان جلال طالبانی رئیس جمهور پیشین عراق و رهبر اتحادیه میهنی کردستان درگذشت. همانند درگذشت بسیاری از رهبران سیاسی،‌ فوت وی نیز بهانه ای شد برای نقد و تحلیل زندگی سیاسی این رهبر کرد. همزمانی این واقعه با رفراندم استقلال اقلیم کردستان عراق که مصطفی بارزانی معمار اصلی آن است و نقد و تحلیل های بسیار، بویژه در رابطه با نقش و عملکرد بارزانی،‌ کنتراست جالب و قابل تاملی بین تصاویری که از دو رهبر کرد ساخته می شوند به نمایش گذاشته می گردد.

در تصویری که از مسعود بارزانی،‌ حتی در نزد بسیاری از موافقین رفراندم اقلیم کردستان عراق،‌ ساخته می شود وی و دیگران رهبران طایفه بارزان و حزب دمکرات کردستان عراق بعنوان قدرت طلبانی که برای رسیدن به قدرت حاضر به همکاری و اتحاد با رژیم های مختلف از جمهوری اسلامی، تا حکومت صدام حسین و یا دولت اسرائیل معرفی می گردند. که برای مثال اگرچه خود مختاری و استقلال حق مسلم مردم کرد است اما عدم شفافیت و فساد در مناسبات درونی و بیرونی دولت اقلیم کردستان شک و تردیدها و نگرانی های بسیاری را نسبت به آینده تحولات سیاسی در کردستان عراق پس از رفراندم اخیر بر انگیخته است.

اما تصویری که از رهبر اتحادیه میهنی کردستان عراق،‌ جلال طالبانی،‌ در اذهان علاقمندان به تحولات منطقه کردستان شکل گرفته است بطور کلی بگونه ای دیگر است. جلال طالبانی بعنوان رهبری خردمند، اهل مصالحه و مدارا معرفی می گردد که دل در گرو آینده مردم عراق داشت و به همین علت نیز روابط خوبی با رهبران شیعه و سنی عراق برقرار کرده بود. وی کسی بود که بعنوان رئیس جمهور عراق حاضر نشد پای ورقه حکم اعدام صدام حسین را امضا کند. حزب وی نیز در رابطه با رفراندم اقلیم کردستان که در دوران شدت گرفتن بیماری جلال طالبانی صورت گرفت دچار چند دستگی و اختلافات بسیاری شد.

این کنتراست اما در رابطه حوادث میانمار و کشتار و اخراج دسته جمعی مسلمانان منطقه روهینگیا توسط ارتش و میلیشای بودیست و سکوت و بی عملی نخست وزیر میانمار، آنگ سان سوچی، که برنده جایزه صلح نوبل است، خود را بگونه ای دیگر بروز می دهد. چگونه ممکن است که او که بخاطر مبارزات آزادی خواهانه و حمایت از حقوق بشر مستحق دریافت جایزه صلح نوبل شده است در برابر این قتل عام وسیع سکوت پیشه کند و عملکرد ارتش این کشور را محکوم ننماید.

البته همانطور که می دانیم قدرت اصلی در میانمار هنوز در دست ارتش این کشور است و نیز دشوار است که اخبار واقعی و پیش زمینه های اصلیِ آغاز این نسل کشی توسط ارتش را بدست آورد و تحلیلی عینی ارائه نمود. ظاهرا حملات مسلحانه برخی از مسلمانان این منطقه به پاسگاه های پلیس موجب واکنش گسترده و وحشیانه ارتش و ملیشیاهای بودایی شده اند. با این وجود اما همچنان این سوالِ‌ پارادوکس وار مطرح است که چرا و به چه دلایلی آنگ سان سوچی از خود واکنشی در خورِ‌ یک برنده جایزه صلح نوبل نشان نداد؟

در رابطه با سکوت و بی عملی اولیه نخست وزیر میانمار بسیاری از فعالین حقوق بشر از جمله ملالا یوسفزای ،‌ اسقف دسموند توتو و شیرین عبادی عکس العمل نشان دادند و ضمن محکوم کردن این نسل کشی به سکوت و بی عملی آنگ سان سوچی اعتراض جدی کرده و حتی برخی خواهان پس گرفتن جایزه صلح نوبل از وی شدند.
اما جدا از اینکه هر یک از رهبران سیاسی کاراکتر و منش خاص خود را دارند و برخی اهل مدارا و مصالحه جوتر و برخی دیگر سخت سرتر هستند و همچنین این انتظار نیز از یک سیاست مدار می رود که در شرایط حساس و بحرانی بسرعت در صحنه عمومی حاضر شود، حتی اگر هنوز اطلاعات کافی در اختیار ندارد و قادر به تصمیم گیری نیست، و اعلام نماید که با تیم خود بسرعت اوضاع را بررسی خواهند کرد و بزودی اطلاعات کافی در اختیار عموم قرار می دهند. امروزه از یک سیاست مدار انتظار می رود که قبل از اعلام مواضع اخلاقی و ارزشی، در درجه نخست بعنوان یک مدیر، بحرانهای جاری را تحت کنترل در آورد و توانایی و آمادگی خود را در زمینه مدیریت و کنترل بحران نشان دهد.

با این وجود اما بسیاری از تحلیلگران و کنشگران عرصه سیاست در درجه نخست با ابزار اخلاق و ارزشهای اخلاقی خود انتظاراتشان را از سیاست مداران بیان می کنند و یا با انتخاب یک جایگاه خاص اخلاقی و ارزشی، از عرصه سیاست و عوامل اصلی فعال در آن، جبهه ای از جنگ بین خوب و بد و یا حق و باطل می سازند؛ و یا تضاد های موجود در این عرصه را در حد موضوعات اخلاقی و یا مسائل شخصی رهبران سیاسی و اطرفیانشان فرو می کاهند. در اثر این نحوه ورود به موضوعات سیاسی، پیچیدگی اوضاع و حضور عوامل مختلف تاریخی،‌ منطقه ای،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بطور کلی نادیده گرفته می شوند و بحرانها و تضادهای جهانی و منطقه ای در حد تضاد بین خوب و بد خلاصه می گردند.
ما آثار مخرب این نحوه ورود اخلاقی و ارزشی را در سیاست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی از همان ابتدای تشکیل آن دیده ایم،‌ سیاست ها و استراتژی هایی که بر مبنای جبهه حق و باطل تنظیم گردیدند و به اجرا در آمدند و مملکت ما را به این روز انداختند. ما همه روزه آثار همین نوع سیاست ورزی را در لشگر کشی به عراق،‌ لیبی و سوریه مشاهده می کنیم. البته اگرچه طراحان اصلی حمله به عراق اهداف اقتصادی و ژئوپلیتیک داشتند اما آنچه که حتی بسیاری از رهبران سیاسی و مردم غرب را به حمایت از حمله به عراق واداشت تصویری اخلاقی و ارزشی از دنیای سیاست بود که در یک سوی آن نماد بدی و شرارت نشسته است و در سوی دیگر نماد خوبی و آرامش.

واقعیت این است که امروزه دنیای سیاست عمدتا بر مبنای ویژگی های شخصی سیاستمداران و میزان پای بندیشان به اصول اخلاقی رنگ آمیزی شده و به تصویر در می آید. سالها بود که از شخصیت آنگ سان سوچی بعنوان برنده جایزه صلح نوبل تجلیل بعمل می آمد، که شاید این اندازه تجلیل و تعریف از وی پس از نلسون ماندلا سابقه نداشت. از باراک اوباما نیز بسیار تجلیل شده و می شود و قبل از هر چیز وی بعنوان یک فرد دارای اخلاق و ارزشهای اخلاقی و انسانی شناخته می شود تا یک رهبر سیاسی. جایگاهی که محمد خاتمی در نزد اصلاح طلبان ایران دارد نیز بدلیل شخصیت مدارا جوی اوست تا یک سیاست مدار.     
       
اما آنچه که معمولا فراموش می شود این است که هیچکدام از این رهبران سیاسی بعنوان یک آدم مقدس و منزه وارد سیاست نشده و عمل نکرده اند. هریک بنا به میزان توانائی هایشان در عالم سیاست مجبور به بستن قرار داد با رهبران و رقبای جهانی و منطقه ایشان شده اند و امتیازهایی داده اند و امتیازهایی گرفته اند. آنگ سان سوچی نیز قطعا از اختلاف ها و شکاف های قومی در کشور خود از یک سو و قدرت مسلم ارتش مطلع بوده است. واکنش های او را نیز باید در کادر سیاست ورزی و سیاست مداری و بعنوان یک سیاست مدار مورد نقد قرار داد نه بعنوان یک فعال حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل. وی در این رابطه یک گفته قابل تعمق دارد: ‌"واقعیت این است که من یک سیاستمدار هستم، البته نه مانند مارگارت تاچر،‌ ولی در عین حال مادر ترزا نیز نیستم."

بعبارت دیگر اگر یک فعال حقوق بشر می خواهد همچنان مانند مادر ترزا عمل کند نباید جامه یک سیاست مدار را بر تن نماید. سیاست و سیاست مداری عرصه مراوده و تبادل بر مبنای منافع و قدرت است؛ سیاست دستها را آلوده می کند،‌ تنزه طلبی و پاکیزه دامنی را بر نمی تابد. سیاست دوست و دشمن نمی شناسد بلکه بدنبال متحدینی است برای تحقق منافع و حفاظت از قدرت خود.

از این منظر اگر برای مسعود بارزانی و دیگر رهبران کرد کسب استقلال برای کردستان عراق در درجه اول اهمیت قرار دارد، طبیعی است که آنها از هر وسیله ای برای دست یابی به این استقلال استفاده کنند. دنیای سیاست دنیای موازنه قدرت است و تنها راه چانه زنی با دیگر قدرت های حاضر در دنیای سیاست کسب قدرت لازم و بدنبال آن به جدی گرفته شدن می باشد. ابزار های کسب این قدرت نیز شامل همه چیز می تواند بشود از حمایت های مردمی از طریق رفراندم تا حمایت های منطقه ای و یافتن دوستان و متحدین جدید.

تنها می توان گفت که اگر در گذشته های نه چندان دور قانون اصلی در منازعات قدرت، جنگ و کشتار بود، امروزه بشریت به این حقیقت پی برده است که اختلافات را بر سر میز مذاکره نیز می توان به بحث گذاشت و به یک راه حل مشترک رسید. و همچنین این واقعیت که اساسا قدرت مطلق وجود ندارد و در دست هیچکس حتی خدا نیز نمی تواند متمرکز شود، امروزه تبدیل به یک حقیقت مورد توافق همه گردیده است. و زمانی که قدرت مطلق و بلامنازع وجود نداشت،‌ طبیعی است که باید قدرت های کوچکتر و منطقه ای به رسمیت شناخته شوند و منازعات بین آنها در درجه اول بدون دخالت قدرت های خارجی  و البته از طریق مذاکره و مراوده و بر سر میز گفتگو، حل و فصل گردند.