۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

جور دیگری هم میشود دید


"چاره ای جز این نبود" ،" ضرورت های زمانی و تاریخی ایجاب میکردند" و یا "ضرورت حفظ آرامش و ثبات" و از این قبیل توجیهات، ازگفته ها و گزاره های رایج در هنگام تحلیل سیاسی و توضیح عملکرد سیاستمداران و کنشگران دنیای سیاست شده است.

در نوشته ها و مصاحبه های این سیاستمداران خوانده میشود که "ضرورت زمان"، و یا "حفظ آرامش" و "ضرورت تداوم یک جنبش سیاسی خاص (از جمله جنبش سبز)" ما را ملزم به این یا آن انتخاب تاکتیکی ساخته است. برای نمونه: "ضرورت حفظ نظام، التزام به قانون اساسی و اعتقاد به اصلاحات" محمد خاتمی را وادار میکند علی رغم میل باطنی اش پای صندوق رای در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی برود. و یا "ضرورت حفظ اسلام و نظام اسلامی" باعث میشود که بسیاری از مراجع تقلید در برابر عملکردهای رهبر و دولتمردان جمهوری اسلامی سکوت پیشه کنند. همچنین "ضرورت پرهیز از خشونت و تفرقه و تجزیه کشور" منجر به محافظه کاری و دست به عصا رفتن بسیاری میگردد؛ و یا "ضرورت حفظ نام و تشکیلات یک سازمان سیاسی" منتهی به سکوت اعضای آن سازمان در برابر خطاهای استراتژیک رهبرانشان میشود.

بنظر میرسد که برخی از کنشگران عرصه سیاست و مبارزات اجتماعی در عملِ روزمرۀ سیاسی اشان تبدیل به برنامه ریزان و استراتژیست هایی شده اند که کار و وظیفه اشان محدود به ارائۀ راه و روش در چهارچوب ضرورت های زمان شده است. ضرورتهایی که شرایط و قانونمندیهای خود را، بدون که این فعالین بتوانند و یا بخواهند علامت سوال روی آن بگذارند، از قبل تعیین و دیکته کرده است که چه باید بکنند.
البته این نوع نگاه و روشِ برخورد حتی در کشورهای غربی نیز دیده میشود. بحرانهای مالی و اقتصادی سالها است که خود را مثل یک بختک بر زندگی اروپائیان تحمیل کرده است. رهبران این کشورها اما بدون اینکه به ریشه ها و عوامل اصلی این بحرانها بپردازند و یا جرات آنرا داشته باشند، سیاست های صرفه جویی اقتصادی و جبران ضررهای مالی بانکها و سیستمهای مالی از طریق افزایش مالیاتها را بعنوان یک ضرورت پیشنهاد میکنند. گویی که همیشه دنیای اقتصاد بر همین پایه می چرخیده است و راه حل دیگری وجود ندارد.

بعبارت دیگر همه چیز از ضرورتها بر میخیزد. ضرورتهایی که برنامه ها و مقررات خود را دیکته میکنند، و نهاد خاصی را نمیتوان مسئول این شرایط دانست.

سوال این است که بر فرض وجود این ضرورت ها، آیا ما واقعا و از صمیم قلب راه حلهای دیکته شده توسط شرایط را میخواهیم و می پسندیم؟ سوال این است که پس آن ارادۀ آزاد که از یک سیاستمدار و بویژه از یک فعال و مبارز اجتماعی- سیاسی انتظار میرود کجا است؟ کجا است آن اراده آزاد که بتواند سر و گردن خود را از پرچین ضرورت های زمان بالاتر بکشد و از یک سو به گذشته های دورتر و از سوی دیگر به چشم اندازهایِ آیندۀ بلند مدت تربنگرد و شجاعت پرداختن به ریشۀ دردها و بیان آنها را داشته باشد؟
البته این نوع نگاه "ضرورت اندیش" و بنابراین "مصلحت گرا"، که گویی همه چیز را باید در چهارچوب ضرورتهای زمان و تاریخ سنجید؛ و فراموش میکند که اگر جهشی و انقلابی در پروسه تکامل اجتماعی بوقوع پیوسته است اتفاقا توسط کسانی بوده که پا را فراتر از ضرورتهای زمان و تاریخ و فرهنگ گذاشته اند و بر خلاف مسیر عادی آب شنا کرده اند، ریشه بسیار عمیقی در اندیشه های دینی و فلسفیِ تمامیت اندیش دارد.

اندیشه های مذهبی و فلسفی تمامیت اندیش که درجستجوی هدف و ضرورت برای این جهان هستند، همه اجزاء این عالمِ هستی را در ظرف وجودِ ( البته ضروریِ) خدا و یا فلسفۀ تاریخ میریزند. بگونه ای که ضرورت وجودیِ همه پدیده ها عاریه ای از ضرورت وجودیِ خدا و یا تاریخ میگردد. در این چهارچوب چیزی را نمیتوان خارج از ضرورت و ارادۀ خدا و یا تاریخ عوض کرد. بعبارت دیگر، نتیجۀ تفکر و فلسفۀ "ضرورت اندیش" حضور دائمی قوانین و مقراراتی است که از آن گریزی نیست و سرنوشت ما این است که از آنها پیروی کنیم.در این چهارچوب، همه فرزند زمانۀ خود میشوند و قدرت انتخاب دیگری ندارند و بنابراین انتقادی نیز به آنان نمیتوان وارد دانست.

بی علت نیست که علما و مراجع دینی نهایت کارشان نوشتن توضیح المسائل برای پیروان خودشان شده است، زیرا در ضرورت وجود خدا و بهشت و جهنم تردیدی نیست، و وظفیه مومنان انجام اعمال شرعی مطابق مقرارات مندرج در توضیح المسائل است. در اصول دین و خلق این جهان بعوان یک ضرورت نمیتوان شک کرد و فروع دین را نیز از علما باید پرس و وجو نمود.

اما واقعا جای این سوال باقی است که ایا ما با کمال میل و با اراده خود این ضرورتها را پذیرفته ایم و به آنها تن داده ایم؟ آیا احساس و تمایل قلبی امان راه دیگری پیشنهاد نمیکند؟ و در مقابل آن، عقل مصلحت اندیش و محاسبه گر مان راه دیگر و کم خطر تری را پیش روی ما نمیگذارد؟

واقعیت این است که انچه در این میانه غایب است، اراده و جان آزاد هر انسان است که از بدو تولد بمانند یک گوهر پاک با خود و در درون خود به این دنیا می آورد." اراده آزاد" و "خواست پیشرفت و تکامل" و شجاعتِ غلبه بر موانعی که مانع از رشد و بقای این جان و اراده آزاد میگردند، تنها ضرورتی است که اصالت دارد. دیگر ضرورتها و مقررات ناشی از آن، ساخته و پرداخته شرایط زمانی و تاریخی خاص هستند و بنابراین مقطعی، ناپایدار و بی اصالت اند. آنچه که خود را بعنوان ضرورت ها و الزامات شرایط نشان میدهد و خود را میخواهد تحمیل کند، در واقع فقط نمایش و تصویری از اراده و خواست انسانها است که در هر دوره تاریخی به شکلی (گاه بشکل مذهب وگاه ایدئولوژی و یا یک سیستم اقتصادی) ظاهر میشود. و ما که یا به علت فقر آگاهی تاریخی و یا بعلت ترس از دست دادن ثبات و آرامش، جرات و شجاعت خود را از دست داده ایم، خود را گول میزنیم و تصور میکنیم که این ضرورتهای در واقع کاذب همواره وجود داشته اند و در آنها نمیتوان شک و تردیدی داشت، فکر می کنیم که قوانین و مقررات که به تناسب شرایط و ضرورتهای یک زمان خاص شکل گرفته اند جاودان و همیشگی هستند و باید به آن تسلیم شد.

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

اقتصاد جنگی در شرایط غیر جنگی


به گفته یکی از مقامات جمهوری اسلامی "هم اكنون اقتصاد کشور شرايطي همچون وضعيت دوران جنگ را تجربه مي كند، با اين تفاوت كه در آن زمان سيستم بانكي ما تحریم نشده بود و تنها ارز کافی در اختیار نداشتیم"... در حالیکه در شرایط حاضر سیستم بانکی ایران هم تحریم شده است.

در تعاریف مربوط به گزاره "اقتصاد جنگی" عمدتا اشاره میشود به بکارگیری منابع اقتصادی و مالی برای شرایط جنگی و تولید ابزارهای لازم برای آمادگی و ورود به کارزار جنگ. تعاریف دیگر از اقتصاد جنگی حتی پا را از این نیز فراتر میگذارند و اقتصاد جنگی را سیستمی از تولید، انباشتن و بکارگیری منابع لازم برای اجرا و تداوم قهر و خشونت معرفی میکنند.

اقتصاد جمهوری اسلامی بنا به اعتراف مقامات مسئول جمهوری اسلامی یک اقتصاد کاملا جنگی است. به این معنی که اکثر منابع مالی، اقتصادی و تولیدی (مستقیما و یا غیر مستقیم) متاثر از تنش دائمی جمهوری اسلامی با کشورهای غربی و بویژه آمریکا است. شرایط کنونی کشور قابل مقایسه با دوران اوج جنگ سرد بین دو بلوک شرق و غرب است که ضمن اینکه جنگی به معنی واقعی در میان نبود، اما سیاست های اقتصادی دو بلوک ، بویژه آمریکا و شوروی، متاثر از جنگ سرد و مسابقه تسلیحاتی بودند.

بنظر میرسد که پس از گذشت سالها از جنگ ایران و عراق هنوز گفته آیت الله خمینی که جنگ و تضاد دائمی با امریکا و شیاطین بزرگ و کوچک یک نعمت است در آسمان سیاست جمهوری اسلامی همواره بگوش میرسد و توسط روحانیون تبلیغ میشود که سرداران اسلام و سپاه آماده شهادت و جانسپاری در این راه هستند.
اما این تئوری که جنگ یک نعمت است و اقتصاد جنگی میتواند اقتصاد و چرخهای تولید یک جامعه را از رکود و سکون خارج سازد تئوریی فرسوده و بسیار قدیمی است. طرفداران این تئوری به شرایط اقتصادی پس از جنگ دوم جهانی اشاره دارند و معتقدند که جنگ دوم جهانی، علیرغم خرابیهای بسیار، توانست اروپا و غرب را از رکود اقتصادی خارج سازد. در این رابطه حتی از دخالتهای نظامی دوران شکل گیری استعمار و اشغال کشورهای جهان سوم نمونه آورده میشود و گفته میشود که این شرایط باعث رشد اقتصادی هم کشورهای اشغالگر و هم کشورهای اشغال شده گردیده است.

اما این تئوری نه تنها از اساس بی بنیان است، بلکه بطور قطع میتوان گفت که سیاستهای "اقتصاد جنگی" در دوران نوین اقتصاد و جامعه جهانیِ اطلاعاتی (که جایگزین اقتصاد صنعتی شده است و یا در حال شدن است) کارکرد خود را از دست داده اند. حتی تجربه کشورهای بلوک شرق نیز نشان داده است که نظریه اقتصاد جنگی در یک پروسه طولانی مدت نتایج کاملا مخرب و ویرانگر داشته است.

ارزیابی های جنگها و مناقشات دهه 1990 و بویژه جنگ خلیج و سپس جنگ با عراق برای سرنگونی صدام حسین نیز نشان میدهند که سیاستهای مبتنی بر اقتصاد جنگی چه اثرات مخرب و خانمان سوزی بر اقتصاد جهانی داشته اند، که هنوز جامعه جهانی از آن رئج میبرد و از بحران آن خارج نشده است. مقایسه ساده ای بین مخارج نظامی و مالی در طول دو جنگ کشورهای غربی، بویژه امریکا و انگلیس، با عراق با درآمدهای نفتیِ ناشی از اشغال منابع نفتی این کشور(که یکی از اهداف اصلی این جنگها بوده است) نشان از عمق خسارت ها و زیانهای جبران ناپذیرِ ناشی از سیاست و اقتصاد جنگی دارد. زیانها و بحرانهایی که جامعه جهانی هنوز با آن دست بگریان است.

تاسف آور اما تاکید مجدد کاندید ریاست جمهوری امریکا از حزب جمهوری خواهان، آقای رامنی، بر استفاده از اقتصاد جنگی برای مقابله با دشمنان آمریکا است. وی معتقد است که بحرانی که اکنون کشورهای اروپایی دچارآن شده اند و موجب ضعف این کشورها گردیده است، ناشی از سیاست های ضعیف جنگی و عدم سرمایه گذاری روی منابع تسلیحاتی بوده و میباشد.

بنظر میرسد که حتی در دوران کنونی نیز هنوز رهبران و سیاستمدارانی هستند که در چهارچوب سیاست های ایدئولوزیک شده و دشمن تراش می اندیشند و بر طبل اقتصاد جنگی و تقویت سیستمهای دفاعی میکوبند.
از جمله این سیاستمداران، رهبران جمهوری اسلامی و بویژه آیت الله خامنه ای هستند که واژه دشمن ترجیع بند سخنان وگفته هایشان است و سیاست ها و برنامه ریزهای اقتصادیشان همواره بر محور تنش با غرب و بویژه امریکا و آماده باش نظامی و سرمایه گذاریهای تسلیحاتی می چرخیده است.

در همین رابطه مقایسه انقلاب اسلامی و شعارها و موضعگیرهای رهبران جمهوری اسلامی بویزه آیت الله خمینی در دوران قبل و بعد از انقلاب 1357 با دوران ظهور اسلام خالی از نکات آموزنده نیست.

مطابق تحقیقاتی که در زمینه شرایط زمانی و جغرافیایی ظهور اسلام و تکوین آیات قران انجام شده، یک تفاوت بسیار اساسی بین آیات مربوط به دوران سیزده ساله مکه و دوران اقامت محمد در مدینه دیده میشود. قران دوران مکه لطیف و شعر گونه است و از آن ندای جنگ و کشتار مشرکین و کفار برنمی خیزد. اما با ورود پیامبر اسلام به مدینه بتدریج از لطافت و اندرزهای قران کاسته میشود و بجای آن احکام سیاسی و حکومتی در شکل آیات قرانی ظاهر میشوند.

این تفاوت بحدی است که به گفته شجاع الدین شفا از قران دو کتاب متفاوت میتوان ساخت. قران دوران مکه که منادی یک مذهب جدید است و قران دوران مدینه که بیشتر یک ایدئولوژی سیاسی و حکومتی است. البته علت اینکه سر انجام اسلام توانست با اتکا به ایدئولوژی ساخته و پرداخته شده در دوران مدینه گسترش جهانی یابد را باید در دوران سیزده ساله دوران مکه جستجو کرد. محمد در دوران سیزده ساله مکه تنها موفق میشود عده اندکی (مطابق تحقیقات حدود صد نفر) را جذب مذهب جدید خود کند و سرانجام نیز مجبور به ترک مکه میگردد. پیامبر اسلام تازه پس از مهاجرت به مدینه و تشکیل و سازمان دادن یک حکومت منطقه ای جدید می تواند در برابر قبایل دیگر عرض اندام کند و با حملات به کاروانهای قبایل دیگر و جمع آوری قنائم فدرت خود را فزونی بخشد.

بعبارت دیگر یکی از رموز موفقیت های بعدی پیامبر اسلام و گسترش جهانی اسلام که عمدتا از طریق جنگ و لشکر کشی امکان پذیر شد را، باید نه در پیامهای اولیه مذهب اسلام در دوران مکه بلکه در اسلام ایدئولوژیک شده دوران مدینه و تقویت نیروی نظامی و جنگی اعراب که هدفی جزگسترش خود و کسب قنائم و فتح سرزمینهای آباد وجدید نداشت دید.

 بی حکمت نیست که تاریخ اسلام و سال شمار مسلمانان با هجرت محمد از مکه به مدینه و شکلگیری حکومت محمد در مدینه آغاز میشود در حالیکه منطقی به نظر میرسد که نقطه آغاز تاریخ و تقویم اسلام باید سیزده سال قبل از این واقعه یعنی زمانی که اولین وحی نازل میشود بوده باشد. این نشان دهنده این واقعیت است که اسلام در پروسه رشد دهه های اول پس از ظهور خود بتدریج تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسیِ مدعی جهان گشایی و حکومت جهانی اسلام میگردد.  

انقلاب اسلامی نیز با شعارها و وعده های امید بخش آیت الله خمینی آغاز شد اما بسرعت تبدیل به یک حکومت ولایت فقیه و ایدئولوزیک شد که مایه حیات خود را همواره از جنگ و دشمنی با شیطانهای بزرگ و کوچک و هیجانات داخلی طرفدارانش گرفته است.

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

رمز بقای ما ایرانیان


تئوری توطئه در هنگام تحلیل وقایع سیاسی، تحولات اجتماعی و حتی حوادث طبیعی ، تئوری رایج در کشورهایی که دمکراسی و حق مشارکت عمومی در تعیین سرنوشت خود تجربه نشده و یا بسیار ضعیف است، میباشد.

انسان بطور طبیعی و فطری همواره کوشش در تحلیل و جستجوی دلیل برای وقایعی که اثرات مستقیم بر جان و زندگی اش میگذارند، دارد. این کنکاش اما در جوامعی که مردم دخالت مستقیم در تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی اشان ندارند و تصمیمات عمدتا توسط رهبران و نخبگان گرفته میشوند، معمولا منجر به تحلیل و تفسیرهای سیاسی، غیر علمی، احساسی و مبتی بر تئوری توطئه میگردد.

وقتی دمکراسی و آزادیهای اجتماعی و سیاسی در حداقل خود قرار دارند و استبداد سیاسی سرنوشت مردم را رقم میزند، مردم بطور طبیعی پیش خود میگویند که ما در این تصمیمات مشارکتی نداشته ایم و مسنولیتی در قبال آنها نداریم، بنابراین چه کسانی پشت این تصمیم گیریها هستند؟ ما که نبوده ایم، ولابد از ما بهتران بوده اند.

اگرچه به میزانی که سطح آگاهی و مشارکت اجتماعی و سیاسی افزایش مییابد تئوری توطئه بتدریج کارکرد خود را از دست میدهد؛ اما میتواند اثرات فرهنگی و سیاسی ماندگاری داشته باشد، بویژه در کشورهایی که ثبات سیاسی وجود ندارد و قدرت با فواصل نسبتا کوتاه مدت آزادیهای سیاسی و اجتماعی در میان نخبگان کشور و الیت جامعه دست بدست میگردد.

یکی از اثرات بجا مانده از استبداد سیاسی و رواج تئوری توطئه، سیاسی شدن مردم و بویژه روشنفکران و کنشگران سیاسی و اجتماعی است. به این معنی که اکثر پدیدهها و تحولات اجتماعی و فرهنگی و عملکرد و حتی شخصیت فعالین این حوزه ها از تحلیل و ریشه یابی های سیاسی در امان نمیتوانند باشند. بگونه ای یک نوع اخلاق و ایدنولوژی سیاسی و مصلحت اندیشی (بعضا بطور ناخودآگاه) بر مفسران و تحلیلگران سیاسی حاکم میگردد.

هنرمندی تصمیم میگیرد که برای دست گذاشتن روی زخمها و عقب ماندگیهای فرهنگی و اخلاقی جامعه اش از هنر و حتی از بدن خود استفاده کند. بدون اینکه هدف سیاسی خاصی مد نظر داشته باشد، تنها بعنوان یک روشنفکرِ هنرمند قصد برداشتن درپوشِ خرافات، ارتجاع و عقب افتادگی ها و به نمایش گذاشتن آنها را دارد. اما این عمل بسرعت مورد تحلیل سیاسی قرار میگیرد و در چهارچوب اخلاقیات و ایدئولوژی سیاسی مفسران و بویژه رصد گران سیاسی که کاری جزء رصد کردن و تحلیل سیاسی و ارائه راه حل بلد نیستند مورد ارزیابی و نقد قرار میگیرد.

یکی از پدیدهایی که شدیدا تحت تاثیر این اخلاقیات و ایدئولوژی های سیاسی قرار دارد هویت ما ایرانیان است. هویت سیاسی و مذهبی ما ایرانیان که سر آغاز آنرا باید در دوران صفویه جستجو کرد، ملغمه ای شده است از شیعه گری و دیوان سالاری نخبگان سیاسی و مذهبی که بنام تمامیت ایرانِ شیعی و اسلامی حکومت میکنند و مشروعیت خود را از یک سو از ایدئولوژی شیعه و از سوی دیگر ازادعای حفظ تمامیت و دفاع از کیان اسلامی مردم ایران در مقابل دشمنان خارجی میگیرند.

این هویت سیاسی و شیعی در دوران مشروطه متاثر از نظریات وارداتی دولت و ملت تبدیل به هویت ملی میشود و زمینه ساز بحثها و حتی درگیری های داخلی میگردد: که آیا مردم ایران یک ملت هستند و یا اینکه ایران از ملیت های مختلف تشکیل شده است. البته این ادعای هویت ملی و سیاسی در صده اخیر چند بار دست بدست شده است. در دوران حکومت پهلوی ها هویت ملی ایرانیان منتسب به دوران تاریخ اسطوره ای قبل از ساسانیان و بویژه دوران هخامنشیان میگردد و در دوران حکومت اسلامی به مذهب شیعه و بطور کلی اسلام نسبت داده میشود.

اگرچه به گواه تاریخ این هویت های سیاسی و ملی ساخته و پرداخته شده توسط حکومتها و مستبدین خسارات جبران ناپذیری بر فرهنگ و جامعه ایرانیان وارد آورده اند اما هیچگاه نتوانسته اند زنجیره بهم متصل هویت تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان را از هم بگسلند. حتی این هویت تاریخی و فرهنگی سرانجام حکومت های مدعی یک هویت سیاسی وملیِ یگانه را وادار به شکست و قبول واقعیت های فرهنگی و تاریخی ایرانیان کرده است.

هویت تاریخی ما ایرانیان علی رغم اختلافات زبانی و آداب و رسومی مردمان ساکن این سرزمین و با وجود گستردگی جغرافیایی و تفاوتهای اقلیمی و محیط زیستی باعث شده است که ایران بعنوان یک سرزمین آبا و اجدادی و خانۀ مشترک باقی بماند. همین هویت تاریخی و فرهنگی باعث گردیده است که ایرانیان قبایل وحشی و صحرا نشین از اعراب گرفته تا مغولها را درخود هضم و جذب کنند و فرهنگ و مناسبات خود را به آنان بیاموزند.

شاخصه این هویت تاریخی تا جایی که به این بحث مربوط میشود از جمله مدنیت، سازگاری و تسامح است. در تاریخ کشورمان هیچگاه شاهد تصفیه های گسترده نژادی و قومی در این سرزمین نبوده ایم؛ و هر حکومتی که آمده مجبور شده است خود را نماینده تمام ایران و همه اقوام ساکن این سرزمین معرفی کند. در طول دوران چند هزار ساله این سرزمین عمدتا از مرزهای کشورمان دفاع کرده ایم و اگر هم به جنگ تن داده ایم برای حفظ حریم این خانه مشترکِ آبا و اجدادی بوده است. و اگر رهبران سیاسی با اتکاء به هویت سیاسی و شیعی شعارهای جنگ طلبانه و فتح سرزمین های اسلام را سر داده اند، در عمل نتوانسته اند حمایت قاطع مردم ایران را کسب کنند و سرانجام نیز تن به شکست و پذیرش واقعیت داده اند. شاید به همین خاطر است که مراجع تقلید شیعه هیچگاه جرات نکرده اند که فتوای جهاد دهند.
در نظر بگیرید: اگر عراق به ایران حمله نمیکرد آیا آیت الله خمینی حتی تا پای عملی کردن شعار صدور انقلاب و فتح کربلا و سرزمینهای اسلام میرفت؟ من بسیار بعید میدانم. شعارهای جنگ طلبانه این رهبران شیعه حداکثر شبیه تعزیه های ماه محرم و عاشورا است که فراتر از شعار و شو نمیتواند بروند، البته عوارض این شعارها و نمایشها را ما در شام غریبان پس از این تعزیه ها دیده و حس کرده ایم.
علت را باید در فرهنگ، مدنیت و روحیه سازگاری ایرانیان دید. داستان انرژی اتمی نیز به نظر من از همین نوع شوهای تعزیه گونه است که سرانجامی جز پایان غمگیز و شام غریبان ما ایرانیان ندارد و حکومت مجبور است سرانجام دستهای خود را بالا ببرد و کوتاه بیاید. و این در درجه اول نه بخاطر فشار کشورهای غربی بلکه روحیات ما ایرانیان، صلح جویی و خواست زندگی مسالمت آمیز با همه ملتها است همانطور که در این خانه بزرگ آبا و اجدادی اینگونه رفتار و عمل کرده ایم.
آیا یک اعتراض خود انگیخته از طرف مردم ایران در اعتراض به سوزانده شدن قران و یا اعتراض به هنرمندانی که بقول برخی از فعالین سیاسی شعر و موزیکشان توهین به اعتقادات مردم بوده است دیده ایم؟ اگر توهینی بوده است چرا مردم صدایشان درنیامد و اعتراضی نکردند؟ آیا مردم ایران از فتواهای شاهین نجفی توسط مراجع تقلید حمایت کردند؟ آیا شده است که یک ایرانی شیعه در عملیات انتحاری علیه منافع دشمنان اسلام شرکت کند؟
اینها نشان میدهند که ما ایرانیان قبل از هر چیز همان ایرانیان تاریخی، مهمان نواز، اهل مصالحه و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر هستیم. بی خود نیست که ایرانیان یکی از ملت های موفق در کشورهای اروپایی و آمریکایی هستند و با آسانی با فرهنگهای دیگر کنار میآیند و خود را با آن تطبیق میدهند و این نه از روی ضعف و خود کم بینی بلکه از نشانه های قوت ما است. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

پارادوکس عشق


مطابق آمارهای رسمی، کشور ما از لحاظ تعداد طلاق در رده های بسیار بالا قرار دارد. برای مثال، آمار سال 1389 نشان میدهد که ایران رتبه جهارم طلاق در دنیا را بخود اختصاص داده است.
اگر ازعلتهای اجتماعی و اقتصادی طلاق مانند: اعتیاد، خیانت، آزار و اذیت، ازدواجهای اجباری و چند زنی بگذریم،  گفته میشود که علت جدایی،  بویزه در میان جوانان و بخشهای تحصیل کرده و آگاه تر جامعه،  عدم توافق اخلاقی و فرهنگی بین زوجها بوده است.
در کشورهای پیشرفته غربی اما فردیت گرایی بیش از حدِ انسان امروزی بعنوان یکی از علل عمده طلاق شناخته میشود. البته اگر در همین کشورها نیز از زوج های جداشده علت طلاقشان پرسیده شود سریعا دست روی عدم توافق اخلاقی میگذارند.
در این یاداشت کوتاه تلاش من بر این است که به این سوال پاسخ دهم که آیا واقعا علت این جدایی ها عدم توافق اخلاقی و یا فردگرایی بیش از حد در جوامع غربی بوده است، به این معنی که ازدواج برای جوانان این کشورها مانعی است برای آزادیهای فردیشان و به همین خاطر نیز نسل جوان یا تن به ازدواج نمیدهد و یا پس از مدتی راه طلاق و جدایی را در پیش میگیرد؟
گفته میشود که اگر توانایی و نیاز انسان برای پیوند و ارتباط با هم نوع خود نبود، هیچگاه انسان به این حد از تکامل و پیشرفت نمیرسید. در واقع یکی از رموز اصلی بقا و تکامل انسان و حتی رشد مغزی و فکریش در اجتماعی بودن انسان و توانایی اش برای برقراری پیوند و ارتباط نهفته است. برخلاف نظریاتی که مدعی حاکمیت و رسوخ فردگرایی در جوامع مدرن امروزی هستند باید گفت که ما اتفاقا در دورانی بسر میبریم که پیوندهای اجتماعی و تعلقهای گروهی، ملی، فرهنگی و یا قومی نقش بسیار جدی در شکل گیری و پایداری جوامع امروزی پیدا کرده اند. تجربیات و مطالعات همچنین نشان میدهند که احساسات و نیاز انسان به پیوند و ارتباطات عاطفی و روحی  ریشه های بسیار عمیقی در انسان تکامل یافته امروزی دارند.
به همین علت فردگرایی و خود محوری انسانها نمیتوانند دلیل اصلی اینگونه جدایی ها باشند. این حکم در رابطه با عدم توافق اخلاقی و فرهنگی بعنوان یکی از عوامل اصلی طلاق در میان نسل امروزی و جوان ایران نیز صادق است.
اصولا کاربرد کلمه اخلاق در رابطه با تحلیل علت جدایی و طلاق نشان از این دارد که معیارهای اخلاقی و فرهنگی نقش موثری در تنظیم روابط حانوادگی داشته و دارند. اخلاقیات اما اصولا بر پایه "خوب بودن" و یا" بد بودن" رفتار انسانها تنظیم شده و شکل گرفته اند. و به میزانی که نظامهای اخلاقی بر مبنای اعتقادات مذهبی استوار شده باشند درجه مطلقیت این "خوب و یا بد بودن ها" بالا تر میرود و اخلاق خوب به منزله ثواب و اخلاق بد به منزله گناه معرفی میشوند.
 عدم توافق اخلاقی در واقع امر و به زبان دیگر، خوب و بد کردن یکدیگر و ارزشگذاری روی رفتارها در یک زندگی زناشویی است. که بدلیل آموزشها و تربیت های مذهبی این خوب و بد کردن ها معمولا جنبه اطلاق و افراط نیز به خود می گیرد. ما بنا به همین تربیتهای دینی عادت کرده ایم که سریعا مارک خوب و یا بد روی رفتار و خصوصیات یکدیگر بزنیم. بطوریکه کلمه اخلاق همواره با دو کلمه خوب و یا بد بکار میرود و انسانها نه آنطور که هستند بلکه بعنوان انسانهای با ا"خلاق خوب" و یا "اخلاق بد" معرفی و شناخته میشوند. بعبارت دیگر نفس استفاده از کلمه اخلاق به نشانه از ارزشگذاری و معیاربندی دیگران بر منبای اعتقادات شحصی است. و چون این اعتقادات معمولا ریشه در تربیتهای مذهبی دارد  فرد را بطور ناخوداگاه در مقام حق و نا حق کردن خود و دیگران نیز قرار میدهد.  
اما یکی از دست آوردهای فرهنگ مدرن و امروزی در جوامع غربی عدم برخورد اخلاقی و پیش داوری نکردنهای عجولانۀ رفتارها و خصوصیات انسانها است. این عدم برخورد اخلاقی با همه مسائل و بویژه در روابط اجتماعی باعث شده است که با خصوصیت های و کاراکترهای انسانها آنگونه که هستند برخورد شود بطوری که انسانها در دو کفه مساوی در  برابر با یکدیگر  میتوانند قرار گیرند، بدون اینکه ارزش خاصی به هریک از کاراکترها داده شود. در این شرایط است که بهتر و معقولانه تر می توان سنجید که تا چه اندازه این دو کاراکتر توانایی زندگی مشترک با یکدیگر دارند.
همین برخورد اخلاقی و الزاما مطلقگرا باعث شده است که عشق در روابط زناشویی بویزه در دوران آغاز زندگی مشترک در یک مقام خدایی قرار گیرد و از آن انتظار حل همه مشکلات خانوادگی و اختلافات برود. و نیز همین برخورد اخلاقی با یکدیگر باعث میشود که هریک در مقام تحلیل و ازرشگذاری و خوب و بد کردن دیگری قرار گیرند و همسر خود را مطابق معیارهای اخلاقی خود بسنجند. بعبارت دیگر، عشق در مقام خدا قرار گرفته و هریک از دوطرف  بعنوان منادی و پیامبر این عشقِ خدایی بخود این اجازه را میدهد که هر توقع و انتظاری از همسر خود داشته باشد و او را در چهارچوب معیارهای اخلاقی خویش قالب ریزی کنند.
که البته بدلیل سرانجام نداشتن این روش، عشق به سرعت تبدیل به نفرت و انزجار میشود، به این خاطر که روابط عاشقانه امان مطابق ایداآلها و ارمانهایمان شکل نگرفته اند.
واقعیت این است که اگرچه کلمه عشق و احساس عاشقانه بسیار زیبا است اما برداشت و انتظار از آن شدیدا متاثر از فرهنگهای مذهبی و مطلقگرا است. نسل جوان و تحصیل کرده ما اگرچه کمتر تحت تاثیر فرهنگ و مناسبات اجتماعی حاکم قرار دارد و میتواند معشوق خود را خود انتخاب کند اما بدلیل برخورد اخلاقی و متاثر از تربیتهای دینی، انتظارات و توقعات بیش از حد از معشوق خود پیدا میکند و بطور ناخودآگاه خدای عشق را بر خود و همسر خویش حاکم میگرداند، خدایی که جیزی جز عشق مطلق نمیپسندد. گویی که عشق چک و سند سفیدی است که در اختیار هریک قرار گرفته است که آنچه که خواستند و اراده کردند بر روی آن بنویسند.
میخواهم نتیجه بگیرم که هیچکدام از دلایل عدم توافق اخلاقی و یا فردگرایی نمیتوانند عامل اصلی طلاق باشند. تجربهای موفق زندگی پس از ازدواج های دوم معمولا نشان میدهد که نه بدلیل اینکه انسانها کاراکتر خود را تغییر داده اند  و یا تشابه کاراکتری اینبار بیشتر شده است، که هردو احساس خوشبختی بیشتری میکنند، بلکه نشان میدهد که نوع نگاه و برخورد با مسائل و نوع انتظارات از یکدیگر واقعی تر، متعادل تر و کمتر اخلاقی و ایده آلیستی شده اند.  

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

شور زندگی


بر اساس آمارها و تحقیقات منتشر شده در ایران، افسردگی یکی از شایعترین بیماریهای روانی در ایران میباشد  که بالای 20 در صد جمعیت کشور را درگیر خود کرده است. در این تحقیقات به دلایلی از جمله فقر، خشونتهای اجتماعی، خشونتهای خانوادگی، بیکاری، اعتیاد، عدم احساس آزادی، سرخوردگی های اجتماعی، فحشا و تبیعیض اشاره شده است. این علل را اما باید بمانند یک زنجیرۀ واحد و در چهارچوب  یک مجموعه بهم پیوسته دید. مجموعه  و زنجیره ای از آسیبهای اجتماعی، که در اثر حاکمیت سی و چند ساله جمهوری اسلامی، سقوط و اضمحلال فرهنگی و عقب و دور افتادگی از مسیر رشد و مدرنیته، مردم ما را گرفتار خود کرده است.

آمار بالای افسردگی و خودکشی در میان مردان و زنان کشورمان در درجه اول ناشی از کشته شدن شور زندگی و نبودن یک چشم انداز روشن برای بخش گسترده و وسیعی از جامعه ایران است. شور زندگی را بعنوان معادل واژه انگیسی "passion” انتخاب کرده ام. واژه ای که در کشورهای پیشرفته غربی بسیار مورد توجه و بحث قرار داشته و دارد. بطوریکه یکی از سوالهای اولیه در زمان درمان بیماریهای روانی و بویژه در هنگام معالجه افسردگی این شده است که "Passion" شما چیست؟  یعنی اینکه شور زندگیتا ن چیست و برای چه چیزی دلتان شور میزند

توجه وسیع به این واژه را باید یکی از نتایج بلافصل و مستقیم فرهنگ انسان محور، امانیستی و مدرن به حساب آورد. اگر نگاه کوتاهی به تاریخ چند صد سال اخیر همین کشورها بیندازیم میبینیم که واژه "passion" تحت تاثیر فرهنگ و اندیشه های مذهبی و ایدئولوژیک  بگونه ای کاملا متفاوت با انچه در حال حاضر از آن برداشت میشود، بکار گرفته میشده است.

 برای مثال شور ایمان به یک حقیقت مطلق (passion for belief) و  اعتقاد به یک آینده تابناک اما دور دست. شورِ ایمان به معیارها و موازین ایدئولوزیک و آرمانی، بگونه ای که حتی هویت انسانی وخوشبختی آدمیان را فدای  این شور و دلبستگی به خدایان و منادیان این حقایقِ مطلق میتواند بکند و برای آن حاضر میشود انسانهای بیشماری را قربانی نماید.

و یا شور مرگ و آخرت گرایی (passion for death) ، که ریشۀ بسیار عمیقی در اعتقادات مذهبی دارد. از بنیانگذار مذاهب توحیدی ابراهیم خلیل گرفته که حاضر شد فرزند خود را قربانی خدای خود کند تا عیسی مسیح که جان خود را برای بخشیده شدن گناهان پیروانش روی صلیب از دست داد، تا امام سوم شیعیان حسین ابن علی که خود و انصارش را به قتلگاه کربلا برد و تا پیروان این مذاهب که حاضرند جان خود و دیگران را فدای اهداف و اعتقاداتشان کنند، همه و همه دال بر ارزشمند تر بودن مرگ و شهادت در برابر روح و شور زندگی در نزد این مذاهب و ایدئولوزیها و پایبدان و معتقدین سخت سرشان است.

در مقابل اما شور (passion) در فرهنگ مدرن و امانیستی معنی کاملا متفاوتی پیدا کرده است. فرهنگ و روابط اجتماعیِ جدیدی که پس از ورود به دوران مدرن و پس از کشف اصالت انسان بعنوان موجودی که در پروسه تکامل طبیعی به این مرحله از رشد و شکوفایی رسیده است، زمینه ساز تعاریف جدید و برداشتهای نوینی از واژه شور (passion) شده است.

 شور زندگی داشتن الزاما بمعنی دنبال کردن اهداف بسیار متعالی که نه توسط خود انسانها بلکه خدایان دیکته شده اند، نخواهد بود. حتی الزاما برابر با فدا کردن خوشبختیِ این دنیاییِ انسانها برای دست یابی به بهشت موعود نخواهد بود و حتی بمفهوم شهادت در راه آزادی و عدالت نیز نیست.

شور زندگی داشتن یعنی بازگشت به ارزشها و استعدادها و نیازهای اولیه و مبنایی انسان، نیازهایی که زیر انبانی از اهداف و معیارهای دیکته شده توسط نظامها و سیستمهای حاکم مدفون و بدست فراموشی سپرده شده اند. آزادی را برای ما مساوی رفاه حداکثر ولیبرالیسم اقتصادی تعریف کرده اند. از آزادی و دمکراسی تنها پوسته فیزیکی آن باقی مانده و خلاصه شده است در رضایتهای اقتصادی و میزان آرایی که هریک از احزاب در اختیار دارند آنهم بواسطه ارضای نیازهای کوتاه مدت مردم.

شور زندگی اما بدست گرفتن سرنوشت خود بدست خویش و خروج از دایره زندگی گله وار که محتاج به شبان است، میباشد. شور زندگی یعنی پاسخ به نیازهای بسیار اولیه و حیاتی انسانی و سپردن خود به راهی است که انسان را ارضا میکند و به او آرامش می بخشد.  راه و مسیری که فاعل و مفعول، رهرو و راه آن، پل، گذرگاه و عابر آن خود انسان است. راهی که انسان را پی در پی خلق میکند و او را وارد مرحله بالاتری از رشد و تکامل می نماید.

شور زندگی داشتن اما چیز پیچیده و دست نیافتنی ای نیست. حتی تربیت و رشد و فرزندان خود میتواند شور زندگی ما باشد اگر با آن آگاهانه برخورد کنیم. کشف دنیاهای جدید و خلق ایده های هنری نو، که در درجه اول هدف آن رضایت خاطر خود ما است، نیز یک نوع شور زندگی داشتن است،  البته اگر از آثار هنری خود توقع آزادی و خوشبختی دیگران را نداشته باشیم، وگرنه منبع انرژی بخش ما در خارج از خودمان قرار میگیرد و شور ناشی از آن اصالت خود را از دست میدهد.

شور زندگی برای هرکسی بمانند جویباری است که از درون خود انسان سرچشمه گرفته است و انسان خود را به سیلان آن سپرده و همراه موجهای آن بالا و پایین میرود. تجربه های تاریخ بشری نشان داده است که اگر همه ما خود را بدست شور زندگی خویش (که فرقی نمیکند که چه چیزی باشد اما از نیازهای خودمان سرچشمه گرفته باشد) بسپاریم و همراه با این جویبارِ هرچند باریک جریان بیابیم، سرانجام سیلابی ایجاد خواهیم کرد که هیچ حکومت زندگی ستیز و ضد بشری توان مقاومت در برابر آنرا نخواهد داشت.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

افول پوپولیسم


فیلم فریادهای دردناکانه یک پیرمرد بازنشسته در هنگام سفر احمدی نژاد به بندر عباس و سپس بالا رفتن شجاعانه یک دختر جوان از ماشین حامل رئیس جمهور، صحنه هایی را به نمایش میگذارند که گویی توسط یک کارگردان زبردست طراحی و کارگردانی شده اند. سناریوی به تصویر کشیده شده ای که بازگو کننده و نمایشگر افول پوپولیسم و عروج شجاعت و از خودگذشتگی مردم ایران و بویژه نسل جوان و زنان کشورمان است.
فریادهای پی در پی اما بی ثمر "من گشنه ام، باز نشسته ام"  این پیرمرد  و تلاشهای نا موفق  ماموران امنیتی برای خاموش  کردن فریادهای او  با تکرار شعار " صل علی محمد ....." سمبل شکست روشهای پوپولیستی رهبران جمهوری اسلامی است. روشها و سیاست هایی که از یک سو استوار بر احساسات مذهبی مردم بوده اند و از سوی دیگر با اتکاء بر فقر و درماندگی و نا امیدی نسل زخم خورده و پا به سن گذاشته این مرز بوم اعمال و اجرا میگردیده اند. در مقابل اما، حرکت شجاعانه این زن جوان باز گوکننده شجاعت و اتکاء به نفس نسل جوان کشور ما است که به جای درماندگی و ضجه، جسارت و از خود گذشتگی را پیشه خود ساخته است.
میگویند که دوران کارکرد سیاستهای پوپولیستی معمولا کوتاه مدت است.  به این معنی که هر از چند گاهی رهبران پوپولیست، بدلیل بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و سرخوردگی عامه مردم از قوانین موجود، ظهور میکنند و مردم را علیه نظم موجود میشورانند. به عبارت دیگر پدیده ای است که در یک مقطع زمانی خاص شکل میگیرد و مورد قبول عموم و بویژه اقشار ناآگاه جامعه می افتد، اما به همان سرعت صعودش از محبوبیتش نیز کاسته میشود و بتدریج از صحنه سیاست حذف میگردد. این قانونمندی البته میتواند در کشورهایی که احزاب و طبقات اجتماعی نهادینه شده اند و لیبرالیسم و فردیت ریشه دوانیده است صادق باشد.
 اما ظاهرا در کشور ما قانونمندیهای دیگر عمل میکنند. در کشورما سیاست های پوپولیستی و ضدیت با نظم حاکم (که یکی از ابزارهای رهبران پوپولیست است) و  مخالفت و عدم التزام به قوانینی که توسط همین حاکمیت تدوین شده اند همواره و در طول حیات جمهوری اسلامی تبلیغ و توسط خود دولتمردان اجرا میشده اند. به همین دلیل است که کشور ما در تمام سالهای پس از انقلاب هرگز روی ثبات و آرامش را ندیده است و همواره در بحرانهای داخلی و یا در جنگ و جدال با دشمنان خارجی بسر میبرده است. زیرا که پادزهر پوپولیسم در خودش نهفته است و همواره بر زد خود عمل میکند.
اگرچه دردناک است اما باید گفت که این وضعیت پر تنش اما متاسفانه با دوام  نتیجه بسیار طبیعی حاکمیت یکجانبه و تحمیلی فرهنگ مذهبی و سنتی ای میباشد که تنها بر احساسات، ترس، بدهکاریها، خرافات و اعتقاد به ماورائ طبیعت استوار است.  و نیز نتیجه بسیار طبیعی نفی استقلال و توانایی تک تک انسان برای منظم و قانونمند کردن جامعه اشان و بعبارت دیگر عوام و نادان شماردن مردم میباشد . و همچنین نتیجه بسیار طبیعی برخورد توده وار و گله وار با آحاد انسانی و حاکمیت دروغ و تزویر  است که انگلوار به دیوارهای سخت خرافات و عقب افتادگی های فرهنگی چسبیده  و از آن تغذیه میکند.
البته ریشه های شکل گیری پوپولیسم را حتی میتوان تا اندرون روح و روان ما انسان ها نیز دنبال کرد. همانند سایر پدیدهای زنده، انسان نیز در پروسه تکامل خود آموخته است که در درچه اول به هم نوع خود اعتماد کند و برای حفظ خود مرزی بین نوع خود و انواع دیگر بکشد. "فقط به منافع خود فکر کردن" و "انگیزه حفظ خود" نیز یکی از محصولات دیگر  این پروسه تکاملی است. این دو خصوصیت اما از مهمترین تکیه گاههای روانی رهبران پوپولیست بوده اند.  
برای نمونه وابسته کردن اقشار محروم و فقیر جامعه به یارانه های بخور و نمیر دولتی و تقویت دائمی نیاز بسیار اولیه و حیاتی جستجوی  طعام و امرار معاشِ روزانه یکی از جلوه های استفاده از این خصوصیت روانی توسط اینگونه رهبران است. دشمن تراشیهای دائمی و  خودی و غیر خودی کردن در بین بخشهای داخلی جمهوری اسلامی نیز نمونه دیگری از استفاده از این خصوصیتهای روانی ما انسانها توسط رهبران پوپولیست جمهوری اسلامی میباشد.
خوشبختانه ما انسانها خصوصیتهای دیگر نیز کسب کرده ایم که مانع از آن شده اند که نظامهای پوپولیستی پایدار بمانند. روحیه جستجو گری، شجاعت، کنجکاوی و عدم رضایت از وضع موجود و حضور یک جان آزاد در تک تک ما انسانها از جمله خصوصیاتی هستند که ما را همواره از حد و حدود روانهای خود خواه، بدبین و دشمن تراش بالاتر کشیده اند و مانع از آن شده اند که نظامهای پوپولیستی به حاکمیت خود ادامه دهند.
 این خصوصیتهای خوب انسانی حتی تا قرنها ی منمادی در همین جوامع غربی به اندازه کافی به رسمیت شناخته نمیشدند و کمتر مورد توجه قرار میگرفتند. که بنظر من علت آنرا باید در حاکمیت و غلبه فرهنگ مسیحی جستجو کرد.  و بنظر میرسد که خصوصیت هایی خوب انسانی مانند شجاعت، آزادگی، روحیه جستجوگری و تلاش برای به رسمیت شناخت شدن مقام انسان تازه پس از آغاز دوران پست مدرنیته و اندیشه های امانیستی و فلسفه های انسان مبنا در راس توجه قرار گرفته اند. بگونه ای که گفته معروف "من فکر میکنم پس هستم " جای خود را "به آزادگی من برابر هستی من"  من شجاعانه اعتراض میکنم پس هستم" داده است.      

۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

متافیزیک و قدرت


 در هفته ای که گذشت مسیحیان و یهودیانِ معتقد دو واقعه بزرگ تاریخی و مذهبی اشان را جشن گرفتند. دو واقعه ای که بازگوکننده پدیده هایی هستند که فقط در چهارچوب اعتقادات مذهبی قابل توجیه و تفسیر میباشند. عید پاک یاد آور عروج مسیح، سه روز پس از به صلیب کشیده شدنش است؛ و جشن پسح به مناسبت واقعه تاریخی رهایی قوم موسی از سلطه فراعنه مصر و شکافته شدن دریا و  مهاجرت یهودیان به سرزمین موعود برگزار میگردد.
هردو این عید تاریخی و مذهبی با دو اتفاق غیر طبیعی و غیر علمی و بعبارتی با دو پدیده متافیزیکی پیوند خورده اند. پیکر به صلیب کشیده شده مسیح پس از سه روز ناپدید میشود و آنچه که از او باقی میماند تکه پارچه ای بوده که او را در آن پوشانده بودند. و گفته میشود که قوم یهود با شکافته شدن دریا با اشاره عصای موسی توانست به اورشلیم کنونی مهاجرت کند.
این دو واقعه تاریخی اما تنها در یک عید و جشن سالانه خلاصه نمیشوند. بلکه معجزاتی که در آن دوران اتفاق افتادند همواره در طول تاریخ مذاهب مسیحی و یهودی  بعنوان یکی از مهمترین عوامل مشروعیت بخشِ قدرت های مذهبی مورد استفاده قرار گرفته اند. قدرت هایی که با اتکاء به این دو معجزه ضرورت وجودی و حاکمیت خود را توجیه و تثبیت میکرده اند. دو معجزه ای که با بال و پر داده شدن و داستان پردازی های افسانه وار از مهمترین منابع تغذیه قدرتها و فرهنگهای دینی و مذهبی در طول هزاران سال گذشته بوده اند. دو پدیده متافیزیکی ای که همواره در یک پیوند ارگانیک و بسیار نزدیک با قدرت قرار داشته اند. بگونه ای که هریک دیگری را حمایت و تقویت میکرده است. قدرت در جوامع سنتی و حکومتهای دینی مشروعیت خود را از این داستانهای متافیزیکی و غیر معقول میگرفته است و اعتقادات و فرهنگهای مبتنی بر متافیزیک با حمایت و پشتیبانی قدرت های مذهبی به حیات خود ادامه می داده اند.
البته همانطور که میدانیم استفاده ار پدیده های متافیزیکی صرفا مختص مسیحیت و یهودیت نبوده است. قدرت بلا منازع رهبران و خلفای مسلمان نیز بر این عقیده متافیزیکی استوار  بوده است که قران کلام خدا و آخرین معجزه پیامبر است و بنابر این همیشگی و جاودان میباشد .
اما برای یک لحظه تصور کنیم که این وقایع متافیزیکی اتفاق نمی افتادند، تصور کنیم که قوم موسی نه از طریق شکافته شدن دریا بلکه با وسایل معمول آنزمان به سرزمین موعود مهاجرت می کردند و تصور کنیم که میسح مثل یک انسان معمولی به حاک سپرده میشد و قران نیز مانند تورات و انجیل نوشته های اطرافیان پیامبرانشان بود و نه کلام خدا.  با این مفروضات مسلم است که مسیر تاریخ مذاهب بگونه ای کاملا متفاوت با آنچه که اکنون شاهد آنیم پیش رفته بود.
استفاده از متافیزیک البته محدود به مذهب نمیشود؛ بلکه اصولا متافیزیک روش مرسوم برای کسب مشروعیت در جوامع سنتی و عقب افتاده است. در جوامعی که قدرت برایند همۀ نیروها و طبقات اجتماعی نیست و بصورت دمکراتیک توزیع نشده است عوامل و ادعاهای متافیزیکی، از جمله "نمایندگی تاریخ" و یا "یک طبقه" و یا نقش کاریزماتیک رهبر، بهترین وسیله برای اعمال قدرت میشوند.
 حتی استفاده از روشهای متافیزیکی و احساساتی در تحلیلهای سیاسی نیز دیده میشود، یکبار جنبشهای اجتماعی در کشورهای عربی تحت عنوان بهار عربی معرفی میشوند و چندی بعد همین جنبشها مارک زمستان عربی میخورند. گویی که قرار بوده است که با یک گل در همۀ کشورهای عربی فصل بهار  آغاز شود.
و نیز به خاطر داریم که در دوران انقلاب اسلامی برخی از سازمانهای سیاسی مانند سازمان مجاهدین خلق ندای مظلومیت سر می دادند که رهبری انقلاب توسط آیت الله خمینی دزدیده شد ه است و سر آنها کلاه رفته است. و همین سازمان در سالهای پس از انقلاب اسلامی شکست های نظامی و استراتژیک خود را با سریالهای پی در پی انقلابهای ایدئولوژیک توجیه میکرد؛ و البته نا گفته نماند که  تمام این تحلیلهای متافیزیکی، غیر علمی و احساسی در ادامه حیات سیاسی و تشکیلاتی این سازمان نقش بسیار تعیین کننده ای نیز داشته اند.
البته پر واضح است که نقش قدرت را در عرصه های اجتماعی و روابط انسانی نمیتوان نفی کرد و اصولا نفی پدیدۀ  قدرت درروابط انسانی و اجتماعی امر عبث و بیهوده ای است. روابط انسانی و اجتماعی ای را نمیتوان تصور کرد که در آن پدیده قدرت و اعمال آن توسط انسانها حضور نداشته باشد.  منتها صحبت بر سر این است که منابع مشروعیت قدرت در کجا است و  این واقعیت را نمی توان انکار کرد که ما در جوامع بشری شاهد قدرتهای گوناگون و متعدد هستیم تا یک قدرت واحده.
مطابق دیدگاهها و اندیشه های مدرن و علمی، قدرت سیاسی و اجتماعی که در اشکال گوناگون و در سطوح مختلف  میتواند ظاهر شود، یک امر تاسیس شدنی است. به این معنا که تماما ساخته و پرداختۀ تدابیر انسانی است تا مشیت الهی و مبتنی بر متافیزیک.  بعبارت دیگر قدرت نیز بمانند سایر پدیده های اجتماعی و طبیعی یک امر کاملا نسبی و علمی است و مشروعیت خود را از قراردادهای اجتماعی میگیرد تا مسائل متافیزیکی و غیر طبیعی.
بعبارت دیگر در چهارچوب یک اندیشه مدرن و علمی که بر اساس متافیزیک استوار نشده است، تفکر و عمل سیاسی فارغ از اندیشه ها و اصول دینی و متافیزیکی صورت میگیرد؛ و منابع مشروعیت بخشِ قدرت ریشه درمتن روابط و تضادهای اجتماعی و طبقاتی دارند. بعبارت دیگر انگیزۀ ورود و یا عدم ورود آدمیان به دنیای سیاست و روابط قدرت برمبنای حسابگری سود و زیانهای شخصی و یا گروهی است تا صرفا مسائل اخلاقی و دینی. بر همین مبنا تعادل اجتماعی ای که برقرار میشود مورد قبول اکثریت جامعه قرار میکیرد. تعادلی که به زبان سیاسی دمکراسی نسبی و به زبان اقتصادی رفاه نسبی و به زبان اجتماعی امنیت فردی و عمومی نامیده میشود.
این نکته نیز افزودنی است که قدرت الزاما برابر با قهر و خشونت نیست و ایندو را با یکدیگر نمیتوان مقایسه و برابر سازی کرد. برابر سازی ای که در همین تاریخ اخیر کشور خودمان نتایج اسفباری را ببار آورده است. سازمانهایی که مانند سایر گروههای اجتماعی کسب قدرت حق مشروعشان بود اما تلاش برای دست یابی به آنرا برابر با بکار گیری قهر و خشونت میپنداشتند؛ و در مقابل سازمانهایی که اصولا تلاش برای کسب قدرت را مذموم میشماردند و قدرت طلبی را امری غیر اخلاقی میدانستند. این نحوه برخورد حتی هنوز هم در برخی از تحلیلهای سیاسی دیده میشود، برای مثال هشدار داده میشود که نیروهای اسلامی در کشورهای عربی در حال قدرت گیری هستند. گویی که قرار بوده است نیروههای محدود سکولار در راس قدرت سیاسی قرار گیرند. از کوزه همان تراود که در اوست. سازمان و حزبی که در طول حیات خود در روابط قدرت سرمایه گذاری کرده  و مشروعیت خود را یا بتدریج در اثر حمایت اکثریت و یا از طریق عقاید متافیزیکی و دینی کسب کرده است طبیعی است که از شانس بیشتری برای صعود به سطوح بالای قدرت برخوردار باشد.