۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

پارادوکس عشق


مطابق آمارهای رسمی، کشور ما از لحاظ تعداد طلاق در رده های بسیار بالا قرار دارد. برای مثال، آمار سال 1389 نشان میدهد که ایران رتبه جهارم طلاق در دنیا را بخود اختصاص داده است.
اگر ازعلتهای اجتماعی و اقتصادی طلاق مانند: اعتیاد، خیانت، آزار و اذیت، ازدواجهای اجباری و چند زنی بگذریم،  گفته میشود که علت جدایی،  بویزه در میان جوانان و بخشهای تحصیل کرده و آگاه تر جامعه،  عدم توافق اخلاقی و فرهنگی بین زوجها بوده است.
در کشورهای پیشرفته غربی اما فردیت گرایی بیش از حدِ انسان امروزی بعنوان یکی از علل عمده طلاق شناخته میشود. البته اگر در همین کشورها نیز از زوج های جداشده علت طلاقشان پرسیده شود سریعا دست روی عدم توافق اخلاقی میگذارند.
در این یاداشت کوتاه تلاش من بر این است که به این سوال پاسخ دهم که آیا واقعا علت این جدایی ها عدم توافق اخلاقی و یا فردگرایی بیش از حد در جوامع غربی بوده است، به این معنی که ازدواج برای جوانان این کشورها مانعی است برای آزادیهای فردیشان و به همین خاطر نیز نسل جوان یا تن به ازدواج نمیدهد و یا پس از مدتی راه طلاق و جدایی را در پیش میگیرد؟
گفته میشود که اگر توانایی و نیاز انسان برای پیوند و ارتباط با هم نوع خود نبود، هیچگاه انسان به این حد از تکامل و پیشرفت نمیرسید. در واقع یکی از رموز اصلی بقا و تکامل انسان و حتی رشد مغزی و فکریش در اجتماعی بودن انسان و توانایی اش برای برقراری پیوند و ارتباط نهفته است. برخلاف نظریاتی که مدعی حاکمیت و رسوخ فردگرایی در جوامع مدرن امروزی هستند باید گفت که ما اتفاقا در دورانی بسر میبریم که پیوندهای اجتماعی و تعلقهای گروهی، ملی، فرهنگی و یا قومی نقش بسیار جدی در شکل گیری و پایداری جوامع امروزی پیدا کرده اند. تجربیات و مطالعات همچنین نشان میدهند که احساسات و نیاز انسان به پیوند و ارتباطات عاطفی و روحی  ریشه های بسیار عمیقی در انسان تکامل یافته امروزی دارند.
به همین علت فردگرایی و خود محوری انسانها نمیتوانند دلیل اصلی اینگونه جدایی ها باشند. این حکم در رابطه با عدم توافق اخلاقی و فرهنگی بعنوان یکی از عوامل اصلی طلاق در میان نسل امروزی و جوان ایران نیز صادق است.
اصولا کاربرد کلمه اخلاق در رابطه با تحلیل علت جدایی و طلاق نشان از این دارد که معیارهای اخلاقی و فرهنگی نقش موثری در تنظیم روابط حانوادگی داشته و دارند. اخلاقیات اما اصولا بر پایه "خوب بودن" و یا" بد بودن" رفتار انسانها تنظیم شده و شکل گرفته اند. و به میزانی که نظامهای اخلاقی بر مبنای اعتقادات مذهبی استوار شده باشند درجه مطلقیت این "خوب و یا بد بودن ها" بالا تر میرود و اخلاق خوب به منزله ثواب و اخلاق بد به منزله گناه معرفی میشوند.
 عدم توافق اخلاقی در واقع امر و به زبان دیگر، خوب و بد کردن یکدیگر و ارزشگذاری روی رفتارها در یک زندگی زناشویی است. که بدلیل آموزشها و تربیت های مذهبی این خوب و بد کردن ها معمولا جنبه اطلاق و افراط نیز به خود می گیرد. ما بنا به همین تربیتهای دینی عادت کرده ایم که سریعا مارک خوب و یا بد روی رفتار و خصوصیات یکدیگر بزنیم. بطوریکه کلمه اخلاق همواره با دو کلمه خوب و یا بد بکار میرود و انسانها نه آنطور که هستند بلکه بعنوان انسانهای با ا"خلاق خوب" و یا "اخلاق بد" معرفی و شناخته میشوند. بعبارت دیگر نفس استفاده از کلمه اخلاق به نشانه از ارزشگذاری و معیاربندی دیگران بر منبای اعتقادات شحصی است. و چون این اعتقادات معمولا ریشه در تربیتهای مذهبی دارد  فرد را بطور ناخوداگاه در مقام حق و نا حق کردن خود و دیگران نیز قرار میدهد.  
اما یکی از دست آوردهای فرهنگ مدرن و امروزی در جوامع غربی عدم برخورد اخلاقی و پیش داوری نکردنهای عجولانۀ رفتارها و خصوصیات انسانها است. این عدم برخورد اخلاقی با همه مسائل و بویژه در روابط اجتماعی باعث شده است که با خصوصیت های و کاراکترهای انسانها آنگونه که هستند برخورد شود بطوری که انسانها در دو کفه مساوی در  برابر با یکدیگر  میتوانند قرار گیرند، بدون اینکه ارزش خاصی به هریک از کاراکترها داده شود. در این شرایط است که بهتر و معقولانه تر می توان سنجید که تا چه اندازه این دو کاراکتر توانایی زندگی مشترک با یکدیگر دارند.
همین برخورد اخلاقی و الزاما مطلقگرا باعث شده است که عشق در روابط زناشویی بویزه در دوران آغاز زندگی مشترک در یک مقام خدایی قرار گیرد و از آن انتظار حل همه مشکلات خانوادگی و اختلافات برود. و نیز همین برخورد اخلاقی با یکدیگر باعث میشود که هریک در مقام تحلیل و ازرشگذاری و خوب و بد کردن دیگری قرار گیرند و همسر خود را مطابق معیارهای اخلاقی خود بسنجند. بعبارت دیگر، عشق در مقام خدا قرار گرفته و هریک از دوطرف  بعنوان منادی و پیامبر این عشقِ خدایی بخود این اجازه را میدهد که هر توقع و انتظاری از همسر خود داشته باشد و او را در چهارچوب معیارهای اخلاقی خویش قالب ریزی کنند.
که البته بدلیل سرانجام نداشتن این روش، عشق به سرعت تبدیل به نفرت و انزجار میشود، به این خاطر که روابط عاشقانه امان مطابق ایداآلها و ارمانهایمان شکل نگرفته اند.
واقعیت این است که اگرچه کلمه عشق و احساس عاشقانه بسیار زیبا است اما برداشت و انتظار از آن شدیدا متاثر از فرهنگهای مذهبی و مطلقگرا است. نسل جوان و تحصیل کرده ما اگرچه کمتر تحت تاثیر فرهنگ و مناسبات اجتماعی حاکم قرار دارد و میتواند معشوق خود را خود انتخاب کند اما بدلیل برخورد اخلاقی و متاثر از تربیتهای دینی، انتظارات و توقعات بیش از حد از معشوق خود پیدا میکند و بطور ناخودآگاه خدای عشق را بر خود و همسر خویش حاکم میگرداند، خدایی که جیزی جز عشق مطلق نمیپسندد. گویی که عشق چک و سند سفیدی است که در اختیار هریک قرار گرفته است که آنچه که خواستند و اراده کردند بر روی آن بنویسند.
میخواهم نتیجه بگیرم که هیچکدام از دلایل عدم توافق اخلاقی و یا فردگرایی نمیتوانند عامل اصلی طلاق باشند. تجربهای موفق زندگی پس از ازدواج های دوم معمولا نشان میدهد که نه بدلیل اینکه انسانها کاراکتر خود را تغییر داده اند  و یا تشابه کاراکتری اینبار بیشتر شده است، که هردو احساس خوشبختی بیشتری میکنند، بلکه نشان میدهد که نوع نگاه و برخورد با مسائل و نوع انتظارات از یکدیگر واقعی تر، متعادل تر و کمتر اخلاقی و ایده آلیستی شده اند.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر