۱۳۹۷ آبان ۳۰, چهارشنبه

ناسیونالیسم دامی برای وطن دوستان

امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه در مراسمی که به مناسبت صدمین سال پایان جنگ جهانی اول در پاریس ترتیب داده شد بود به تضاد بین ناسیونالیسم و وطن دوستی (patriotism) اشاره کرد و گفت: "ناسیونالیسم خیانتی است به وطن دوستان". وی این سخنان را در حضور رئیس جمهور امریکا که در کشور خود به ناسیونالیست بودن شناخته می شود بیان داشت. این گفته وی بازتاب گسترده ای در رسانه های فرانسوی و دیگر کشورها یافت، بازتابی که نشان از آن دارد که دو مفهوم ناسیونالیسم و وطن دوستی و تفاوت بین ایندو در نزد اروپائیان ناآشنا نیستند. در حالیکه بنظر می رسد در رابطه با کشورمان و بویژه در نزد برخی محافل ایرانیان مخالف حکومت جمهوری اسلامی مرز بین ناسیونایسم و وطن دوستی چندان مشخص و دقیق ترسیم نشده است، و گاه یک جریان سیاسی به آسانی و بدون دقت به ناسیونالیست متهم می گردد؛ و یا ناسیونالیسم که یک ایدئولوژی سیاسی است مترادف با وطن دوستی و گرایش سیاسی ملی گرایی ( که برای ایرانیان آشنا است) می شود.

کنتراستی که خود را بار دیگر در سخنان مکرون و نیز در استفاده بدون دقت از واژه ناسیونالیسم در مواضع سیاسی برخی مخالفین حکومت اسلامی نمایان می سازد، کنتراست بین ایدئولوژی سیاسی و اخلاق سیاسی است. به این معنی که ناسیونالیسم یک ایدئولوژی سیاسی است، و اگر این ایدئولوژی را راهنمای خود قرار دهیم همانطور که ماکرون در ادامه سخنانش اضافه می کند: "زمانی که می گوییم منافع ما در اولویت نخست قرار می گیرد و برای ما مهم نیست که چه اتفاقی برای دیگران می افتد در حقیقت آنچه که واقعا برای یک کشور مهم است و به آن حیات می بخشد و آنرا بزرگ می کند، یعنی ارزش های اخلاقی را، نادیده گرفته ایم.

به سخن دیگر وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی تا زمانی که تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی نشده باشد و نخواهد با نفی دیگران خود را اثبات نماید، نه تنها بسیار مثبت و ارزشمند است بلکه باید بعنوان یکی از اصول بنیادی اخلاق سیاسی بحساب آمده و بکار گرفته شود. با نگاه به ریشه های تاریخی ناسیونالیسم و نمونه های مشخصی که بویژه در تاریخ یک صد سال اخیر کشورهای اروپایی شکل گرفتند بخوبی می توان تفاوت های بین ناسیونالیسم و وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی دریافت.

ناسیونالیسم در واقع اتحادی ذاتی، همواره پایدار و دائمی بین افرادی است که از یک ملیت برخوردارند. "ملیت" و "ناسیونالیسمی" که اگر در کادر تحولاتی که در اروپای اواخر سده نوزدهم و اوائل قرن بیستم به وقوع پیوستند و موجب تشکیل دولت-ملت های جدیدی بر پایه نژاد و زبان مشترک شدند، مورد ملاحظه و دقت قرار گیرند، بهتر فهمیده می شوند. در این فرایند بسیار طبیعی می نماید که ملیت و ناسیونالیسمی که بر پایه خون، نژاد و زبان مشترک شکل می گیرند، مساعدِ تبدیل شدن به یک ایدئولوژی برتری طلب می شوند.

شرایط ژئوپلیتیک اروپای پس از جنگ جهانی اول که در نتیجه آن امپراطوری های بزرگ فرو می ریزند و خلاء قدرت را دولت-ملت های جدید و یا ایدئولوژی سوسیالیسم جهانی که پس از انقلاب اکتبر بشدت رو به رشد و گسترش گذاشت می خواهند پر کنند، نیز زمینه های مساعدی برای تبدیل ملیت به ناسیونالیسم را فراهم می کنند. ناسیونالیسمی که یکی از اصول اولیه آن برتری یک ملت و یا نژاد بر ملت ها و نژاد های دیگر بود.

وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی اما بر خلاف ناسیونالیسم در پی خلق و تثبیت یک اتحاد ذاتی و ابدی بین مردمی که در یک سرزمین مشترک زندگی می کنند نمی باشند. از آن نوع وطن دوستی است که بر اساس نفی ملیت های دیگر و برتری طلبی بنا نمی شود و بر خلاف ناسیونالیسم، نمی خواهد روابط درونی جامعه و مناسبات فی ما بین مردم را بر اساس یک ایدئولوژی خاصِ ملی و یا نژادی سامان و سازمان دهد.

در مقایسه بین این دو مفهوم بخوبی می توان دید که محور و جوهر اصلی ناسیونالیسم را برتری طلبی ملی و نژادی، و بر مبنای آن توسعه طلبی، تنش با دیگر ملیت ها و دخالت در امور ملت های دیگر تشکیل می دهند. وطن دوستی اما روحیه برتری طلبی را تقویت نمی کند، و تنها زمانی روحیه وطن دوستی زنده و بالنده می شود که تمامیت کشور و مام وطن در معرض خطر قرار گیرند.

بر خلاف فرایند تشکیل دولت-ملت های اروپایی در قرون اخیر، در میان ملت ایران و نیروهای ملی آن، بدلیل واقعیت غیر قابل انکار وحدت در کثرت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و زندگی مشترک و عمدتا مسالمت امیز اقوام و زبانهای مختلف درکنار هم، ایدئولوژی ناسیونالیسم هیچگاه بطور جدی و غالب مطرح نبوده و حضور نداشته است. نمونه بارز یک نیروی ملی اما غیر ایدئولوژیک جبهه ملی است که به گواه تاریخ، رهبری و اعضای اصلی آن تفکرات و عقاید ایدئولوژیک، از نوع مذهبی و یا ناسیونالیستی، نداشتند و به معنای امروزی افرادی سکولار-دمکرات بودند؛ به عبارت دیگر یک جریان میانی مانند سوسیال دمکرات ها، دمکرات مسیحی ها و لیبرال دمکرات های اروپایی و بی تردید غیر قابل مقایسه با جبهه ملی (Front National) در فرانسه.

در تمام تاریخ یک صد سال اخیر ایران تنها می توان به یک تجربه ناموفق در اواخر دوران پادشاهی پهلوی دوم در راستای تقویت و تثبیت ناسیونالیسم ایرانی اشاره کرد. محمد رضا شاه و مشاورانش تلاش کردند با آغاز جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی، با تعویض تاریخ و تعطیلی همه احزاب و سپس ایجاد حزب رستاخیز بعنوان تنها حزب قانونی و مجازِ به فعالیت، نظام سیاسی ایران را تبدیل به یک نظام متمرکز با بارقه های ناسیونالیستی نمایند. تجربه ای که به علت تضاد ماهوی و ذاتی با جامعه و مردم متکثر ایران از همان ابتدا محکوم به شکست بود. زیرا این مردم در یک سرزمین مشترک و جامعه ای موزائیکی زندگی کرده و می کنند، جامعه ای که فصل مشترک آحاد آن نه نژاد و نه زبان و نه یک فرهنگ واحد، بلکه خاک، آداب و رسوم مشترک، زندگی تاریخی در یک سرزمین و بخاطر آن حافظه تاریخی و سرنوشت مشترک است،
قاعدتا این تجربه ناموفق در ایدئولوژیک کردن منافع ملی و وطن دوستی و تبدیل آن به ناسیونالیسم و همچنین مقایسه ناروای نیروهای واقعا ملی و وطن دوست با ناسیونالیست ها از نوع اروپایی آن می تواند برای شرایط کنونی نیز مورد استفاده قرار گیرد.  

در این واقعیت تردیدی نیست که برای مبارزه و تحقق ایده ال آزادی، برابری و دمکراسی می بایست یک ظرف و محیط واقعی، قابل قبول و مشترک برای مردم هر سرزمینی که بدنبال این ایده آلها هستند ایجاد کرد. تجارب تاریخی کشورمان نشان می دهند که یک مذهب یا ایدئولوزی واحد و یا یک نژاد مشترک هرگز ظرف و محیط مناسب و درخور واقعیت رنگارنگ و "وحدت در کثرت" ایران نبوده و نیستند؛ و تاکید و اصرار بر تحمیل چنین محیط های مصنوعی عواقب خطرناک و جبران ناپذیری برای مردمان ایران بدنبال داشته اند. نمونه پیش روی ما حاکمیت شیعی، تحت پوشش جمهوری اسلامی، بر مردم ایران است که با تحمیل ایدئولوژی شیعه بر تمامیت این سرزمین فرهنگی و تاریخی، همبستگی ملی و تمامیت این خاک و بوم را در معرض خطرات جدی قرار داده است.

به سخن دیگر به اعتقاد نگارنده تنها ظرف مناسبِ تاریخ، مردم و جامعه ایران در مبارزه برای تحقق ایده آلهای همیشگی این ملت، که در داشتن یک کشور آزاد، مرفه، پیشرفته با یک نظام سیاسی دمکرات و سکولار خلاصه می شود، همانا انگیزه های وطن دوستی و دفاع از سرزمین و فرهنگ مادری است. انگیزه هایی که بمانند قطب نما مرام و اخلاق سیاسی ما را جهت می بخشند و بخاطر وطن متکثری که دوستش داریم مانع از آن می گردند که در معرض تهدید و دام ناسیونالیسم قرار گیریم. دامی که قبل از هر چیز بینایی و هوشیاری ما را در راستای جلب همکاری مجامع و قدرت های جهانی و یا طلب کمک از آنها، بسیار محدود می کند و حتی تا مرز کوری و عدم تشخیص دوست و دشمن پیش می رود.




۱۳۹۷ آبان ۲۱, دوشنبه

سیاست زدایی از حافظه تاریخی

در ایرانِ امروز کمتر موضوع اجتماعی، اقتصادی و حتی محیط زیستی را می توان یافت که به نحوی به سیاست ارتباط پیدا نکند  و یا به اصطلاح  سیاست زده نشده باشد. با وجودیکه پدیده سیاست زدگی در ایران ریشه های بسیار تاریخی و عمیقتر از چهار دهه حاکمیت اسلامی دارد، اما حضور و تاثیرگذاری این پدیده در دوران کنونی اساسا قابل مقایسه با دوران پیش ازانقلاب اسلامی نیست. یکی از علل اصلی این تفاوت را باید در ماهیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب سیاسی که قصد سرنگونی نظم موجود و جایگزینی مناسبات جدیدی را دارد جستجو کرد. تجربه انقلاب های بزرگ قرن بیستم که عمدتا به حاکمیت و هژمونی یک بخش خاص اجتماعی منجر شدند نشان می دهد که در روابط و مناسبات اجتماعی و حتی زندگی روزمره مردم، سیاست حرف اول را می زده است. سیاستی که تنها بر یک محور و موضوع استوار است و همه تحولات اجتماعی را از آن زوایه می نگرد.

اصولا می توان گفت که موضوع و بحث محوری در سیاست معمولا به تقسیم بندی و مرز کشی بین دوست و دشمن معطوف است. گفته معرف کلاسویتز که "جنگ ادامه سیاست است" دال بر همین تعریف سنتی و بسیار پایدار از سیاست می باشد؛ گفته ای که نظامهای سیاسی شکل گرفته پس از هر انقلاب بزرگ اجتماعی از جمله جمهوری اسلامی، نمونه های بسیار بارز آن بوده و هستند. حاکمیت هایی که از همان اوانِ تثبیت نظام سیاسی جدید، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای مرزکشی و حتی دیوار کشی بین دوست و دشمن تنظیم کردند و به پیش بردند؛ سیاستی که عمدتا به تجهیز نظامی و سرانجام جنگ نیز منتهی می شد.

اگرچه این نوع از سیاست اندیشی و سیاست ورزی بعنوان یک روش معمول و مرسوم برای تثبیت قدرت سیاسی شناخته می شود، روشی که سابقه و قدمتی بسیار طولانی دارد؛ اما  در دهه های پس از پایان جنگ دوم تا اواخر قرن بیستم ما شاهد نوع دیگری از سیاست در برخی از کشورهای اروپای غربی و امریکا هستیم. کارل اشمیت در کتاب معنای سیاست (the concept of political) عامل اصلی شکل گیری این نوع سیاست را رشد و برآمد اندیشه لیبرالیسم و فردگرایی می داند. اندیشه و گرایشی کاملا فردگرایانه که بر خلاف حضور و تضاد دائمی دو جبهه دوست و دشمن در روش های سیاسی پیشین، صفحه شطرنج سیاست را نه بر مبنای این دو جبهه بلکه بر اساس مجموعه ای از آحاد مستقل و بویژه فردگرا که حداکثر می توانند رقیب یکدیگر باشند، فرم می دهد و رقم می زند.

بعبارت دیگر در یک دوره خاص همراه با برآمد لیبرالیسم، فردگرایی، رشد طبقه متوسط و احزاب میانی وابسته به آن، اندیشه سیاسی مبتنی بر تقابل دو جبهه دوست و دشمن رنگ می بازد و  بدنبال آن سیاستمدارانی پا به عرصه سیاست می گذارند که کمتر ایدئولوژیکی و حزبی می اندیشند و تخصص اصلی اشان بحث و مذاکره و یافتن راه حل برای مشکلات جاری از طریق گفتگو و مصالحه است.  البته علاوه بر اینکه این دوره کوتاه بوده و با رشد جریانات پوپولیست و گرایشات ناسیونالیستی در کشورهای مورد اشاره رو به پایان گذاشته است، باید این واقعیت را نیز در نظر داشت که این اتفاق فقط در اروپای غربی و امریکا به بویژه پس از پایان جنگ دوم به وقوع می پیوندد. درحالیکه در بخش های دیگر جهان همچنان اندیشه سیاسی سنتی و مرسوم که بر تضاد دوست و دشمن استوار است حاکم بوده و می باشد.

در همین دوره مذکور است که سیاست مداران و اندیشمندان لیبرال کشورهای اروپای غربی و امریکا سعی می کنند که تاریخ و گذشته کشور خود را نیز از نظرگاه و جنبه مرسوم سیاسی (مبتنی بر تقابل ذاتی دو جبهه دوست و دشمن) نبینند. در کشورهای مذکور تلاش می شود که حافظه تاریخی ملت سیاست زدایی شود و با پایان دادن به خط کشی و مرزبندی های بین دو جبهه دوست و دشمن در طول تاریخ، یک حافظه جمعی جدیدِ تاریخی که کمتر رنگ و بوی ایدئولوژی سیاسی دارد بوجود آورده شود. به این معنی که خوب و بد و زشت و زیبا جزیی از تاریخ ما بوده و نباید با خلاصه کردن و تقلیل دادن همه تاریخ یک ملت به جنگ و تقابل دائمی بین دوست و دشمن، گناه جنبه های منفی در تاریخ خود را بر گردن به اصطلاح دشمنان، که در اکثر موارد بخشی از همان ملت بوده اند، انداخت و یا آنرا پاک نمود.

نمونه قابل توجه که در ارتباط با بحث فوق قرار دارد انتخابات میان دوره ای کنگره امریکا می باشد. در این کشور که بیش از دوره های اخیر، بواسطه رشد پوپولیسم و ناسیونالیسم از نوع دونالد ترامپ، همه امور این کشور رنگ و بوی سیاسی گرفته و بعبارتی سیاست زده شده است، حتی آتش سوزی های اخیر منطقه کالیفرنیا، ما شاهد انتخاب شدن کاندیدایی از نسل سرخ پوستان و ساکنین اولیه امریکا هستیم. انتخاب این کاندیدا، با توجه زخم های بسیار عمیق از نسل کشی سرخ پوستان و برده های افریقایی در کنتراست با شرایط سیاست زده امروز امریکا که تلاش می شود سفید پوستان در برابر رنگین پوستان قرار گیرند قرار می گیرند. کنتراستی که نشان می دهد که بخش های نسبتا وسیعی از ملت امریکا از یک حافظه جمعی تاریخی برخوردار شده اند. حافظه ای که بنظر می رسد خط کشی بین دوست و دشمن و مظلوم و ظالم را فراموش کند و وارد مصالحه و همکاری با یکدیگر گردد.

در مراسمی که به مناسبت یک صدمین سال پایان جنگ جهانی اول گرفته شد نیز گویی همه شرکت کنندگان از فاتحین تا مغلوبین آن جنگ خونین، از آن همه وقایع تلخ و دشمنی ها و دوستی ها یک حافظه جمعی تاریخی که دیگر نباید تکرار شود ساخته اند؛ همانطور که از دشمنی ها و دوستی ها دوران جنگ دوم جهانی و دیوار و مرزکشی های پس از آن اکنون فقط یک حافظه تاریخی جمعی ساخته شده است. حافظه ای که همانند خود تاریخ خاکستری است و نمی توان آنرا سفید و یا سیاه کرد و یا مرز مشخصی بین این دو رنگ و بعبارتی بین جبهه هایی که در آن دوران در مقابل هم قرار داشتند و صف های دوست و دشمن را تشکیل می دادند کشید.    

حال با توجه به این پیش زمینه این سوال مطرح است که حتی با علم به این واقعیت غیر قابل انکار که شرایط اجتماعی ایران در شرایط کنونی، بشدت سیاسی است (شرایطی که در درجه اول ناشی از استبداد سیاسی-شیعی حاکمیت اسلامی است) تا چه اندازه می توان تاریخ و گذشته این ملت را، با هدف رشد همبستگی ملی، سیاست زدایی کرد و جنبه های مثبت و منفی و شکست و پیروزی های این ملت را تبدیل به یک حافظه تاریخی جمعی نمود؟ حافظه ای که مانند تاریخ این ملت خاکستری است و سایه روشن های جبهه های دوست و دشمن در آن مخدوش و در هم فرو رفته است.

برای مثال اگر امروز روز، عربها، مغولها و افغانها دیگر بخاطر تسخیر سرزمین ایران و سرنگونی امپراطوری های ایرانی زمان خود، در قرنها پیش، دشمن ملت ایران محسوب نمی شوند و حوداث آن دوران ها جزیی از حافظه تاریخی و خاکستری ملت ما و ملت های منطقه شده است، آیا نمی توان بر همین منوال حوداث و اتفاقات دوره های اخیر در ایران، برای نمونه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و سرانجام کودتا علیه کابینه دکتر مصدق را نیز جزیی از حافظه ملی که قابل سیاه و سفید کردن و ترسیم آن بشکل جنگ بین فرشته و دیو نیست، دید؟

واقعیت های تاریخی دوران مشروطه و نیز دوران ملی شدن نفت نشان می دهند که ضعف و عقب افتادگی های فکری و فرهنگی و بسیار عوامل درونی دیگر نقش موثر و تعیین کننده ای در شکست انقلاب مشروطه و یا سرنگونی دولت مصدق داشته اند و علت این شکست ها را صرفا نمی توان بحساب جبهه مشروعه خواه در دروان جنبش مشروطه و یا طرفداران شاه و عوامل امریکایی و انگلیسی در دوران دکتر مصدق گذاشت. همانطور که در انقلاب اسلامی که به سرعت به یک فاجعه ملی تبدیل شد عوامل درونی (از حمایت های گسترده مردم تا همراهی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آنزمان با خمینی) و نیز عوامل بیرونی بیشماری نقش داشتند، بطوریکه ترسیم یک خط مشخص بین خوب و بد و دیو و فرشته برای این دوران نیز بسیار دشوار بنظر می رسد.





۱۳۹۷ آبان ۱۲, شنبه

رهبران باید جرات داشته باشند همه حقیقت را ببیند و بی پرده بیان کنند!

دیدن حقایق آنطور که هستند و نه آنطور که باید باشند هنر و استعدادی است که بسیاری از رهبران سیاسی و شاهزادگان فاقد آنند. بطوریکه گاه علامت سوال بزرگی در ذهن شنونده نقش می بندد که چگونه است که این رهبران حقایق روشن را نمی توانند بینند؟ آیا ذهن و نوع نگاه آنها به حقایق آن اندازه بسته است که اجازه دیدن همه حقایق را آنطور که هستند، نمی دهند و یا حقایق را می بینند اما جرات بیان آنرا ندارند و یا نگران کاهش طرفدارانشان هستند؟

رضا پهلوی در یک نشست محدود در واشنگتن که از طریق تلویزیون ایران اینترنشنال پخش گردید، سعی کرد برنامه های خود و راه های عبور، بنظر خودش کم هزینه از نظام جمهوری اسلامی را توضیح دهد. او در این مصاحبه تلاش نمود که بعنون یک رهبر فراگیر و مستقل از جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی ظاهر شود، حتی درب آشتی و مصالحه با برخی از اصلاح طلبان که از اصلاح حکومت اسلامی ایران نا امید شده اند را نیز باز گذاشت. با کمی دقت به نظرات ایشان می شد به آسانی دریافت که وی در واقع حرف جدیدی نداشت و اهداف و ایده الهای معمول و مرسوم رهبران سیاسی را که نقشی فراحزبی می خواهند داشته باشند تکرار کرده و قصد دارد همان راهکارهای همیشگی و شناخته شده سرنگونی نظام موجود، تشکیل دولت موقت و مجلس موسسان را دنبال نماید.

این مصاحبه قطعا توسط بسیاری که شاید در طیف طرفدران جدی او قرار نگیرند نیز دیده شده است، اصولا پخش آن از طریق تلویزیون ایران انترنشنال به همین منظور انجام شد. حال این سوال پیش می آید که آیا رضا پهلوی در این امر موفق گردید و توانست قدمی بسوی جلب اعتماد بیشتر بخش نسبتا بزرگ مردم ایران که شاید هنوز به دیده تردید به او نگاه می کنند بردارد؟ مردمی که هنوز وعده های درب باغ سبز رهبران سیاسی پیشین از زمان حکومت محمد رضا پهلوی و سپس خمینی و روسای جمهور حکومت اسلامی را در طول دهه های متمادی شنیده اند، اما شوربختانه هر بار ناامید تر از گذشته از پشت درب بسته باغ سبز بازگشته اند تا شاید منبع امید بخشی را در گذشته خود بیابند، زیرا آینده وعده داده شده هیچگاه تحقق پیدا نکرد و از باغ سبز موعود خبری نبوده است.

البته این سوال در رابطه با سایر فعالین سیاسی و رهبرانی که ادعای رهبری مقاومت در برابر نظام اسلامی را دارند نیز مطرح است. چندین دهه است که سازمان مجاهدین خلق تلاش کرده و می کند که مسعود رجوی و در شرایط کنونی مریم رجوی را بعنوان رهبر مقاومت و رئیس جمهور ایران پس از سرنگونی حکومت اسلامی معرفی نماید. این سازمان نیز طرح های نسبتا مشابهی برای ایران پس از سرنگونی جمهوری اسلامی ارائه داده است؛ از سرنگونی این نظام بدست خود مردم تا تشکیل دولت موقت و مجلس موسسان. اما در رابطه با این گروه نیز همین سوال مطرح است که آیا این گروه توانسته است از این طریق اعتماد مردم را بخود جلب کند؟ 

البته معمولا تصور می شود که در درجه اول این عملکرد رهبران سیاسی است که می تواند موجب جلب یا سلب اعتماد گردد. ضمن اینکه تردیدی در تاثیر حضور سیاسی و نحوه عملکرد یک رهبر و یا حزب و گروه سیاسی بر میزان اعتماد مردم نمی توان داشت، اما نگارنده، با الهام از نظریات نیکلای ماکیاولی در کتاب معروف شهریار، معتقد است که قبل از هر چیز توانایی و جرات دیدن حقایق و بیان آشکار این حقایق است که می تواند اعتماد مردم را جلب نماید. رهبری که حقایق را به روشنی در برابر چشمان خود قرار می دهد و آنچه را که زیر پوست جامعه در جریان است بی پرده می بیند، بعبارتی حقایق را آنطور که هستند و مردم را آنگونه که زندگی می کنند مشاهده و درک می کند، توسط مردم نیز بخوبی دیده می شود. این دیدن بی پرده و دیده شدن توسط مردم است که بنیان اعتماد متقابل را شکل می دهد. 

فلسفه سیاسی ماکیاولی معمولا به ناحق بویژه در نزد عموم مردم بعنوان نظریات فاقد ارزش های اخلاقی شناخته می شود، گزاره معروف "هدف وسیله را توجیه می کند" به او نسبت داده می شود. اما آنچه که وی در کتاب شهریار تلاش کرد به رشته تحریر در آورد و نصایحی که برای شهریار نوشت حرف های جدیدی نبودند، در گذشته بویژه در دوران ایران و روم باستان امپراطورها و شاهان دقیقا به همین شکل عمل می کردند. اهمیت و برجستگی کار او که الهام بخش بسیاری از فلاسفه بعد از خود گردید، به این حقیقت باز می گردد که وی درغروب دوران قرون وسطا و حاکمیت بیش از هزار ساله الهیات مسیحی بر سیاست و در طلوع  رنسانس و عصر روشنگری تلاش کرد امر سیاست را زمینی و سکولاریستی نماید و اخلاق مسیحی را از عرصه سیاست خارج کند و دنیای سیاست را بعنوان یک حوزه مستقل و برخوردار از اصول و پرنسیب های خاص خود معرفی نماید.

سر فصل برجسته و شاخص جدایی سیاست ماکیاولیستی از سیاست مسیحی در تاکید سیاست ماکیاولی بر "آنچه که هست" بجای "آنچه که باید باشد" می باشد. پس از این سرفصل است که راهِ سیاست ماکیاولی از سیاست مسیحی جدا می شود و به رهبر سیاسی و شهریار توصیه می گردد که بجای جستجوی حقایق تئوریک، ذهنی و دلبخواهی باید بدنبال حقایقی رفت که واقعا وجود دارند و در زیر پوست جامعه در جریانند، حقایقی که باید خوب دیده شوند و می توانند برای دست یابی به اهداف سیاسی موثر و مفید افتند. حقایقی که تحت تاثیر دین و یا نظام فکری و ایدئولوژیک شکل نگرفته و دیکته نمی شوند. 
اما این سرفصل جدایی از سیاست مسیحی و الاهیاتی به این معنا نیست که فلسفه سیاسی ماکیاولی فاقد هرگونه پرنسیب و اصول اخلاقی است. آنچه که در نزد ماکیاولی مهم است و مبنای اندیشه سیاسی او قرار می گیرد تاریخ انسان اجتماعی است که قانون و منطق از قبل پیش بینی شده را پیروی نمی کند و بعبارتی غیرمنطقی است. تاریخی است پر از فراز و نشیب که توسط ادیان و یا ایدئولوژی ها به فرازهای خوب و بد و اخلاقی و غیراخلاقی تقسیم شده است. تاریخی که اگر از منظر سیاست و امر حکومت داری و اداره کشور به آن بنگریم یک واحد مستقل از اخلاق و ارزشهای اخلاقی به ما نشان می دهد، به این معنی که سیاست امری است مستقل از اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی که قصد تحمیل خود را دارند و پرنسیبپ ها و اصول خاص خود را می طلبد. سیاستی بغایت واقعگرا که قصد دارد شکوه و عظمت جامعه انسانی را پس از یک دوره بسیار طولانی انحطاط به آن باز گرداند، شکوهی و عظمتی که ماکیاولی در امپراطوری روم باستان می دید.

از نظر فلسفی نیز ماکیاولی خواهان بازگشت به فلسفه یونان باستان بود که اومانیسم و اخلاق واقعگرای سیاسی از اصول اولیه آن بودند. آن واقعگرایی که بر واقعیت وجودی انسان و خطاکاری های او استوار است. اخلاقی که قوانین منبعث از آن صرفا از خواسته ها و ایده آلهای یک فرد و یا یک گروه سرچشمه نمی گیرد.

در واقع ماکیاولی واقعگرایی بود که سعی می کرد دنیای سیاست را بطور کامل از اخلاق و ارزشهای اخلاقی دیکته شده از بیرون این دنیا جدا سازد. سیاست از نظر او اصول و کارکردهای خاص خود را دارد و تصمیمات سیاسی باید بر مبنای قوانینی کاملا متفاوت و مستقل از اخلاق ادیان و ایدئولوژی گرفته شوند. تصمیماتی که بر مبنای درک و دیدن حقایق آنطور که هستند نه آن طور که باید باشند و نه آنطور که از طریق حجاب و فیلترهای دینی و ایدئولوژیک رنگ می بازند، باید اتخاذ گردند.

دیدن حقایق آنطور که هستند و نه آنطور که دین و ایدئولوژی و تمایلات فردی ما آنرا برای ما تصویر می کنند یکی از اصول بنیادی فسلفه سیاسی ماکیاول است. بطوریکه می توان پیام او را برای رهبران سیاسی زمان حال اینگونه فرموله کرد که یک رهبر واقعی باید جرات داشته باشد حقایق را آنطور که هستند ببیند، آنگاه است که مردم نیز او را می بینند و می توانند به او اعتماد کنند.

گفته می شود که یکی از دلایل موفقیت و رشد رهبران به اصطلاح پوپولیست نارضایتی عامه مردم بویژه طبقات ضعیف و متوسط از وضع موجود است. اما این واقعیت غیر قابل انکار را بگونه ای دیگر نیز می توان دید. به این معنی که هنر این رهبران که معمولا از خارج سیستم سیاسی موجود و نظم حاکم ظاهر می شوند در دیدن حقایقی است که در زیر پوست جامعه در جریانند و مهمتر از آن جرات بیان صریح و آشکار این حقایق است، که برای مثال علیرغم حاکمیت قانون و ادعای شفافیت سرتاپای بسیاری از نظامهای سیاسی حتی دمکراتیک را لابی، رشوه و قرار و مدارهای درونی بین تعدادی از مراکز قدرت گرفته است. حقایقی که رهبران احزاب رسمی و وابسته به مراکز اصلی قدرت جرات اعلام آنها را ندارند و شاید اساسا قدرت دیدن این حقایق را ندارند، زیرا تا زمانی که در درون یک سیستم زندگی کنی و نفس بکشی قدرت دیدن حقایق آن را از خارج از مرزهای آن نداری.

این قانونمندی در رابطه با شرایط فعلی جامعه ایران و برای بسیاری از رهبران، فعالین و جریانات سیاسی داخل و خارج کشور نیز صادق است. بر مبنای همین قانونمندی بود که برخی از اصلاح طلبان با خروج از دستگاه رسمی و اندیشه اصلاح طلبی که محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین نظام اسلامی آنر نمایندگی می کند به تدریج  قادر به کشف حقایق جدیدی شدند، که البته به هر میزان جرات بیان صادقانه و علنی آنها را از خود نشان دهند مقبولیت بیشتری نیز پیدا می کنند.
نیروهای برانداز حکومت اسلامی نیز از این قانونمندی مستثنا نبوده و نیستند. رهبری سازمان مجاهدین خلق از نمونه رهبرانی است که هیچگاه نخواسته و یا نتوانسته است حقایق جامعه ایران را آنطور که هستند نه آنطور که باید باشند، ببیند و بفهمد. همین ناتوانی و یا عدم تمایل به دیدن همه حقایق و یا گزینش بخشی از حقایق و یا حتی وارونه کردن حقایق، بر مبنای اهداف سیاسی و ایدئولوژیک و اراده گرایی های سیاسی کاملا ذهنی و فردی، بود که این سازمان را بتدریج از واقعیت های جامعه ایران دور کرد و تبدیل به یک جریان سکتاریستی و منزوی نمود.  

یکی از حقایق غیر انکار در ذهنیت تاریخی مردم ایران کودتای بیست و هشت مرداد علیه دولت قانونی دکتر مصدق است که محمد رضا شاه توانست با حمایت امریکا و پشتیبانی بخشی از روحانیت و بازار به ایران بازگردد و دورانی از سرکوب نیروهای دگراندیش را آغاز کند، دروانی که حتی با حذف احزاب درونی نظام سیاسی آنزمان و تاسیس حزب رستاخیز به اوج خود رسید. رضا پهلوی اگر به اعتبار حمایت های نسبتا گسترده مردم ایران از او، در مقایسه با سایر شخصیت های سیاسی (مطابق یکی از نظر سنجی ها رضا پهلوی با فاصله زیاد از دیگر شخصیت های سیاسی مخالف حمایت حدود سی در صد مردم ایران را دارد) بگفته خود می خواهد رهبری فراگیر برای همه مردم ایران باشد، باید در درجه اول فراتر از تمایلات سیاسی و شخصی و خانوادگی خود جرات دیدن و درک همه حقایق موجود در تاریخ ایران را داشته باشد؛ و بدلیل اینکه رژیم اسلامی جنایت های بیشمار و حتی غیر قابل مقایسه با دوران پادشاهی پدر و پدربزرگش مرتکب شده است در برابر سرکوب و استبداد سیاسی دوران پهلوی سکوت پیشه کند و آنها را به نقد نگذارد. دیدن این زخم تاریخی در اذهان مردم ایران و اعلام اینکه من این زخم را می بینم و درک می کنم و آنرا صفحه تاریکی در تاریخ پهلوی می بینیم باعث خواهد شد که مردم ایران نیز او را شفاف تر از پیش ببینند.

از دیگر واقعیت های جامعه ایران بی اعتباری روحانیت و اسلام سیاسی در نزد اکثریت مردم ایران است. اعلام صریح جدایی دین از دولت و اعلام برنامه تبدیل حوزه های علمیه به یک موسسه و یا دانشگاه برای علوم و مطالعات اسلامی و فقه مانند سایر دانشگاه های کشور و لغو تمامی امتیازات ویژه از حوزه های علمیه از دیگر موضوعاتی است که ایشان باید جرات کند که آنرا صریحا اعلام نماید.

کلام آخر اینکه سپردن امور تخصصی به گروهای متخصص و عدم موضع گیری صریح و شفاف در زمینه امور قضایی و اداری و سیاسی کمکی به جلب اعتماد مردم نمی کند، باید از این صحبت های کلیشه ای پرهیز کرد. حذف فقه از نظام قضایی کشور و تنظیم یک نظام قضایی جدید بر مبنای اصول و تجربیات شناخته جهانی نیازی به تخصص ندارد و رضا پهلوی باید آنرا صریحا اعلام کند، حتی اشکالی ندارد که وی خواست قلبی خود برای احیای مجدد نظام پادشاهی را مطرح کند اما تعیین نوع حکومت را به اراده و تصمیم مردم ایران می سپارد. از میان همه صحبت و نظرات رضا پهلوی در مصاحبه با رادیو ایران اینترنشال تنها می توان روی یک اعلام نظر صریح (و امیدوارم صادقانه) ایشان انگشت گذاشت، اینکه وی با حمله نظامی کشور های خارجی از جمله امریکا به ایران موافق نیست و آنرا در صورت وقوع محکوم می کند.

  

۱۳۹۷ آبان ۲, چهارشنبه

نیچه به ما می آموزد چگونه با پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران مقابله کنیم

هفته گذشته پس از حضور تعداد بسیار محدودی از خانمهای گزینش شده در ورزشگاه آزادی، دادستان کل حکومت اسلامی محمد جعفرمنتظری تماشای فوتبال مردان توسط زنان را غیر شرعی و گناه دانست. وی تصریح کرد: "از حضور دیروز زنان در ورزشگاه گلایه داریم، نظام ما اسلامی است، ما مسلمان هستیم، وقتی خانمی به ورزشگاه می رود و با مردانی که با لباس ورزشی و نیمه لخت مواجه می شود و آنها را می بیند گناه می کند"

علت اینکه وی بعنوان یک مقام قضایی بجای اعلام جرم از گناه بودن تماشای بدن نیمه لخت مردان صحبت می کند بسیار واضح است. حکومت اسلامی قوانین نانوشته بسیاری دارد که هر زمان یک آخوند اراده کرد می تواند انرا از کشکول فقه و شریعت استخراج و حتی به بهانه امر به معروف و نهی از منکر نیز به اجرا بگذارد؛ قوانین نا نوشته ای و سلیقه ای که رسما در نظام قضایی و جزایی این حکومت آورده نشده اند؛ قوانینی که از طریق نظام سلطه روحانیون شیعه و چتر اهریمنی ولایت فقیه  تحمیل نوع خاصی از زندگی را بر مردم ایران را زمینه سازی می کنند و پروزه اسلامیزه کردن جامعه ایران را تسهیل می نمایند.

اگرچه مردم ایران بویژه زنان آگاه و مستقل کشورمان همیشه مقاومت بی امانی از خود در تحمیل این قوانین نانوشته نشان داده اند اما تا همین امروز نیز در کلام و رفتار مراجع و روحانیون دولتی مشاهد می کنیم که این نظام هیچگاه از پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران و تحمیل اراده و الگوی مورد نظر خود ذره ای عقب نشینی نکرده و نخواهند کرد. شرایطی که مردم ایران را چندین دهه است در برابر یک چالش بزرگ قرار داده است.

مردم ما از یکسو به تجربه دریافته اند که تنها از طریق یک برخورد پراگماتیستی و اجماع عمومی روحانیت لجام گسیخته و خودخواه را که یک الگوی خاص از زندگی را می خواهد تحمیل کند و بزور آنان را به بهشت رهنمون شود، منزوی نماید و از این جزیره سرگردان در میان امواج جنگ و خشونت که منطقه را در بر گرفته حفاظت نماید.

اما ملت ما از سوی دیگر پس از هر گزینه پراگماتیستی و به اعتبار آن عقب نشینی از برخی از مطالبات خود ملاحظه می نماید که روحانیت حاکم، مراجع تقلید و رهبری این نظام لجام گسیخته تر و پر روتر از قبل حتی برای مردم فتوا صادر و تعیین تکلیف می کنند. چالش بزرگی بین گزینه های کم هزینه و پراگماتیستی همراه با اجماع عمومی از یک طرف و وجود رهبر و نظام اداره کننده ای که اتفاقا اتوپیایی و ایدنولوژیک به انسان و جامعه می نگرد و ذره ای قصد کوتاه آمدن از پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران ندارد.  

با این وصف و جدای از این واقعیت که مردم به تجربه دریافته اند که چگونه با پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران مقابله کنند، و در این راه روش های بسیار مبتکرانه ای نیز کشف کرده اند، این سوال می تواند مطرح شود که در زیر چتر حاکمیت شرع و سلطه اهریمنی ولایت فقیه، انسان ایرانی چگونه باید به زندگی بنگرد و اصولا رمز بهتر زندگی کردن چیست؟ سوالی که چندین دهه توسط حکومت اسلامی پاسخ داده شده است و بهتر بگویم هزاران سال است که توسط ادیان جواب داده شده است.  

به جرات می توان گفت که تنها اندیشمندی که بطور آشکار و صریح، پاسخ و راه حل هزاران ساله قدیمی را بطور کامل زیر سوال برد فردریش نیچه است. وی در کتاب "حکمت شادان" با اعلام "مرگ خدا"، ندای بازگشت به طبیعت و غرایز انسانی را سر می دهد. ندایی که پس از مرگ خدایی که دیگر برای ما نسخه چگونه زندگی کردن را نمی نویسد، نباید بی پاسخ بماند.
نیچه در کتاب حکمت شادان می نویسد: "من نمی پسندم کسانی را که برایشان هرگونه گرایش طبیعی نوعی بیماری، چیزی ناجور یا حتی ناخوشایند است. همین افراد در اندیشه ما القاء کرده اند که تمایلات و غرایز انسانها، بد است؛ همین افراد مسئول بی عدالتی بزرگ ما نسبت به طبیعت خودمان و نسبت به هر طبیعتی هستند. برخی افراد می توانند با رغبت و بی اختیار تن به غرایز دهند، اما آنها این کار را نمی کنند، زیرا از "جوهر پلید" خیالی طبیعت هراس دارند. از اینرو در میان انسانها نجابتِ اندکی یافت می شود، نجابتی که علامت آن این است که از خود هیچ ترسی ندارند، از خود هیچ چیز شرم آوری انتظار ندارد و به جایی که پرندگان آزاد و سبکبال قرار داریم پرواز می کند. هر جا می رویم محیط آفتابی و باز می شود."

در واقع نیچه در این قطعه راه مشخصی را برای چگونه زندگی کردن پیشنهاد می کند راهی که در درجه اول از ایستگاه ارزشگذاری (مجدد) انسان بعنوان یک موجود کاملا طبیعی که از دل طبیعت و فرایند بسیار پیچیده و طولانی تکامل طبیعی به این نقطه رسیده است، آغاز می شود. اما این تازه اول راه است، ادامه این راه منوط به زیبا دیدن طبیعت و نگاه زیبا شناسانه به انسان می باشد. انسانی که جنگ و تقابل رانش های مختلف درونی اش سرنوشت او را رقم می زنند؛ رانش هایی که بخشی در خود اگاه انسان جا گرفته اند و بخشی در ناخودآگاه او. پذیرش این واقعیت در حقیقت به رسمیت شناختن انسان بعنوان یک موجود کاملا زمینی و طبیعی می باشد.

در حقیقت آنچه که حکومت اسلامی و بطور کلی اسلام با آن مشکل و تضاد بنیادی دارد همین واقعیت بسیاری طبیعی و زمینی انسان و گناه شمردن برخی از رانش هایی که جزیی از طبیعت انسان هستند، از جمله گرایش انسان به جنس مخالف خود و جستجوی زیبایی و لذت در این رانش و گرایش می باشد. گرایشاتی که از نظر اسلام باید از داشتن آن شرم و احساس گناه کرد.

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

زوال پلورالیسم در اندیشه سیاسی

پراکندگی مخالفین حکومت جمهوری اسلامی، که به سختی می توان همه آنها را رسما اپوزیسیون این حکومت نامید، واقعیت پوشیده ای نیست. واقعیتی که حتی در میان جریانات و نیروهای سیاسی که راهبرد نسبتا مشابهی نیز پی می گیرند، بخوبی دیده می شود. برای نمونه، نیروهایی که خواهان عبور از تمامیت نظام جمهوری اسلامی و برانداختن طرح و نظامی کاملا نوین می باشند، جریانات سیاسی که مرز مشخصی با اصلاح طلبان دارند، در طیف بسیار وسیعی قرار می گیرند. طیف و دامنه ای اما بسیار پرگسل از انواع نظام های سیاسی جانشین جمهوری اسلامی، و با راهکارهای بسیار متنوع و متفاوت برای دست یابی به این هدف. حتی در میان مخالفینی که خواهان عبور مسالمت آمیز از حکومت اسلامی و برقراری یک جمهوری دمکراتیک و سکولار هستند نیز اختلافات بسیاری دیده می شود، مخالفینی که بطور رسمی در بیش از چهار گروه سیاسی گرد هم آمده اند. در میان براندازانی که حکومت مطلوب خود را پادشاهی سلطنتی اعلام می کنند نیز اختلافات بسیاری دیده می شود و این دسته از مخالفین را نیز می توان در گروهها و احزاب با نامهای مشابه هم پیدا کرد.

شاید این پراکندگی یکی از نشانه های دمکراسی و رشد در عصر مدرن تعبیر شود، همانطور که ما شاهد وجود گرایشات بسیار متنوع سیاسی در کشورهای دمکراتیک غربی و ظهور احزاب کوچکِ حتی چند نفره هستیم. در این استدلال ظاهرا فرض بر این است که دمکراسی هدفی است که از طریق تنوع افکار و روش های سیاسی گوناگون تحقق می یابد. در واقع همانطور که از مطالعه نشانه ها و نمودهای بیرونی یک پدیده می توان وجود ان پدیده را اثبات کرد، وجود تنوع افکار و روش ها نیز می تواند دلیل محکمی بر واقعیت دمکراسی و نشانه ای از رشد باشد.

اما اگر با مطالعه عمیقتر مشخص گردد که اصولا تنوع و چندرنگی، ذاتی و طبیعی یک شرایط خاص هستند و عارضی و ثانویه نیستند و برای دست یابی به یک هدف مشخص بوجود نیامده اند؛ آیا باز هم می توان گفت که این پراکندگی نشانه ای از وجود دمکراسی و یا  حتی علامت رشد و تکامل مخالفین جمهوری اسلامی است؟

پاسخ نگارنده به سوال فوق منفی است زیرا تنوع افکار و چند رنگی از جمله واقعیت های غیر قابل انکار شرایط طبیعی انسانی می باشند، همانطور که قبل از اینکه اصولا سخنی از دمکراسی و رشد در میان باشد، طبیعت و زندگی بشری همواره متنوع و رنگارنگ بوده است. در واقع می توان گفت که دمکراسی فقط یک روش مدرن است که توسط بشر در یک صد سال اخیر اختراع و تنظیم شده  تا این تنوع و چندرنگی ذاتی را بهتر بتواند اداره کند.

اما مطالعه طبیعت و زندگی بشر واقعیت ذاتی دیگری را برای ما آشکار می سازد. جوامع بشری با وجود تنوع و کثرت همواره سعی کرده اند که از وحدت اجتماعی خود در برابر عوامل بیرونی که حیات فردی و اجتماعی اشان را تهدید می کرده اند پاسداری کنند. بعبارت دیگر وحدت در عین کثرت، قبل از هر چیز و پیش از آنکه بعنوان روشی برای اداره امور داخلی برگزیده شود ذاتا و حقیقتا در همه جوامع بشری وجود داشته است و آنرا باید جزو طبیعت و ذات وجودی بشریت بحساب آورد.

با این وجود اما، بویژه در دوران مدرن، معمولا به یکی از دو سوی معادله وحدت در عین کثرت توجه شده است. به این معنی که یا کثرت و بطور مشخص تر فردیت مبنای نظام و دستگاه ارزشی و اخلاقی قرار گرفته است، یا بر وحدت، بدون توجه به کثرت و تنوع، بعنوان نقطه عزیمت برای تکوین و تدوین یک سیستم ارزشی و اخلاقی خاص تاکید گردیده است، که از جمله می توان به لیبرالیسم و اخلاق فردی برخاسته از کمونیسم و اخلاق جمعی برخاسته از آن اشاره کرد؛ دو نظام ارزشی و سیستم سیاسی کاملا متضادی که معادله طبیعی و ذاتی وحدت در کثرت را شکسته و به دو بخش غیر قابل جمع تبدیل کرده اند.

البته همانطور که از ذات انسان و جوامع بشری بر می اید، همواره تلاش شده است که از طرق مختلف از پدیده و ضرورت طبیعی وحدت در کثرت پاسداری شود، که شاخص اصلی این تلاش ها بیانیه حقوق بشر می باشد، که در آن ضمن به رسمیت شناختن حقوق فردی بر همبستگی جوامع بشری و حفاظت از انسانیت نیز تاکید گردیده است.

اصل فلسفی وحدت در کثرت در دنیای اخلاق به اخلاق پلورالیستی و در سیاست به پلورالیسم تعبیر می شود. دو تعبیر کاربردی که بعلت اتکا بر اصل ذاتی و طبیعی وحدت در کثرت در حیات انسانی، از اهمیتی بسیار بنیادی و ساختاری تر از حتی دمکراسی برخوردار می شود. دو تعبیری که شوربختانه بخاطر غلبه دو نظام اخلاقی-سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و کمونیسم و تبعات ناشی از این دو نظامِ اخلاقی-سیاسی، معمولا به حاشیه رانده شده اند و کمتر مورد توجه قرار گرفته اند. نظریات فرانسیس فوکویاما پیرامون "پایان تاریخ و پیروزی نهایی لیبرالیسم بر کمونیسم" و نظریه اخیر وی در مورد رشد هویت طلبی ناسیونالیستی در کشورهای غربی بخوبی این افراط و تفریط در بکارگیری یک سویه از معادله وحدت در کثرت را نشان می دهند. به این معنی که در دهه های پیشین، لیبرالیسم کشف نهایی آمالهای انسانی شناخته می شد و امروزه، ظاهرا ناسیونالیسم و وحدت مصنوعی زیر یک پرچم نجات بخش انسان گردیده است.

اما در رابطه با شرایط ایران شاید بتوان ردپای به محاق رفتن وحدت در کثرت را از طریق مطالعه تاریخ بسیار طولانی ایران زمین بهتر دریافت، تا از طریق مطالعه مسیری که جوامع غربی در سده های اخیر طی نموده اند. به این علت که فرایندی که کشورهای غربی از طریق اجرای دو الگوی کمونیستی و لیبرالیستی و امروزه در شکل ناسیونالیستی پشت سر گذاشته اند، در کشور ما در صد ساله اخیر به شکل طبیعی و درون زا طی نشده است.

سید جواد طباطبایی در تحقیقات خود پیرامون علل زوال اندیشه سیاسی دست روی واقعیت تاریخی وحدت در کثرت ساکنین ایران زمین می گذارد و یکی از علل زوال اندیشه سیاسی را به محاق رفتن این واقعیت تاریخی و ذاتی (وحدت در کثرت مردم ایران) می داند. وی معتقد است که امپراطوری هخامنشیان و بویژه ایران دوران کورش کبیر نمادی از جامعه مبتنی بر اصل وحدت در کثرت بوده است، دورانی که اقلیت های قومی و مذهبی و شاهان و فرانروایان محلی ضمن استقلال در امور مذهبی، فرهنگی و داخلی خود در زیر چتر یک امپراطوری واحد و شاه شاهان زندگی می کردند. جواد طباطبایی معتقد است که این سنت پس از یک دوره سکوت دو قرنه پس از حمله اعراب به ایران نیز ادامه پیدا می کند.

وی در زوال اندیشه سیاسی می نویسد: "در عصر زرین فرهنگ ایران (پس از دو قرن سکوت) که مبنای عقل عامل تعادل میان عناصر فرهنگ ایران بود، به عنوان مثال در آغاز سده پنجم هجری شعر فردوسی، فلسفه اخلاق مسکویه رازی، فلسفه ابن سینا و تاریخ نویسی مسکویه و بیهقی به یک سان، مکان آگاهی ملی ایرانیان بود. نویسندگانی که این دوره را "نوزایش اسلامی"، "میان پرده ایرانی" و "عصر زرین فرهنگ ایران" خوانده اند نظر به این هماهنگی عناصر و نمودهای فرهنگی داشته اند و در واقع در این دوره خردی یگانه همچون روحی در کالبد وجوه گوناگون فعالیت فکری ایرانیان دمیده شده بود."
در دورانی که سید جواد طباطبایی تحت عنوان عصر زرین فرهنگی می نامد، عناصری از سنت های باستانی ایرانیان، فلسفه یونانی و فرهنگ اسلامی در هم می آمیزند و وحدتی در عین کثرت و تنوع زبانی، قومی و فرهنگی زیر لوای سرزمین ایران (ایران شهر) در میان ایرانیان رقم می زند که رمز پایداری تمدن و رشد و غنای فرهنگ،ادب، علم و فلسفه ایرانی برای قرنها می گردد.

این فرایند اما با هجوم قوم مغول و مهاجرت ترکان به ایران زمین و سپس غلبه تصوف و عرفان بر خرد و منطق (که سید جواد طباطبایی بطور مفصل به آنها پرداخته است) متوقف می گردد. بنظر ایشان از این زمان به بعد نظام فرهنگی، فلسفی و بطور مشخص سیستم سیاسی مبتنی بر وحدت در کثرت (به زبان امروز پلورالیسم) جای خود را بر جزم اندیشی و ولایت و سلطنت مطلقه می دهد، وضعیتی که تا قرنها ادامه می یابد، وضعیتی که تا امروز همچنان دست بالا را دارد و فرهنگ مدارا ایرانیان، وحدت در کثرت تاریخی و ذاتی این مردم را به حاشیه رانده است.

به حاشیه رانده شدن وحدت در کثرت و بعبارت دیگر پلورالیسم را می توان در پراکندگی مخالفین جمهوری اسلامی حتی در میان جریانات سیاسی که خود را جمهوری خواه می شناسند و خواهان عبور از جمهوری اسلامی و تحقق یک نظام دمکراتیک هستند ملاحظه کرد. سایر نیروهای مخالف این نظام نیز وضعیت مشابهی دارند و ضمن راهبردها و حتی راهکارهای نسبتا مشابه قادر به اتحاد و همبستگی نیستد.

یکی از علت های اصلی این شرایط را باید در تعاقبات و تبعات ناشی از به محاق رفتن و حاشیه رانده شدن پلورالیسم و اصل بسیار طبیعی وحدت در کثرت جستجو کرد؛ در این واقعیت که سایه جزمیت و مطلق اندیشی همچنان، پس از قرنها، بر افکار و عادات ما ایرانیان سنگینی می کند. قرنهایی که پس از زوال اندیشه پلورالیستی و بقول سید چواد طباطبایی ایران شهری، بدنبال غلبه تصوف و عرفان (و در حوزه سیاست و به زبان امروز رمانتیسم سیاسی) بر فلسفه و خرد، همچنان ادامه دارند.

۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

مصادره هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان توسط رهبر جمهوری اسلامی

علی خامنه ای رهبر حکومت جمهوری اسلامی در همایش چند ده هزار نفری بسیجیان سرتاسر کشور در استادیوم آزادی "اقتدار جمهوری اسلامی و شکست ناپذیری ملت ایران" گفت. وی در این سخنرانی عظمت ایران را یک امر تاریخی دانست و از "ایران عزیز" صحبت کرد.

شاید این اولین بار یا یکی از موارد نادری باشد که علی خامنه ای در سخنان خود از "ایران عزیز" بدون پسوند اسلامی استفاده و به "تاریخ پرعظمت ایران" اشاره می کند. البته بخوبی آشکار است که وی بعلت شرایط بسیار بحرانی کشور و برای عبور از این شرایط نیازمند حفظ روحیه طرفداران خود و تقویت حس ملی در میان بسیجیان وبدنه اصلی حکومت اسلامی شده است. علت اینکه خامنه ای بجای تاکید بر ایران اسلامی از "ایران عزیز" صحبت می کند در این واقعیت نهفته است (واقعیتی که خود و مشاورانش بخوبی از آن آگاهند) که بسیجیان و بدنه سپاه پاسداران در آستانه پایان سده چهاردهم شمسی هرگز قابل مقایسه با نیروهای مکتبی سالهای پس از انقلاب اسلامی و جنگ هشت ساله با عراق نیستد، و وعده شهادت و بهشت انگیزه بخش آنان نمی تواند باشد و بنابراین باید برای مثال در کنار مکتب شیعه و شهادت، به ملیت و عظمت تاریخ ایران، ناسیونالیسم و حس ملی نیز توجه نشان داده شود. 

قطعا در نگاه علی خامنه ای تاریخ پرعظمت ایران محدود به دورانی می شود که امپراطوری ساسانی سرنگون شد و سرزمین ما به اشغال اعراب درمی آید. دورانی که ملت ایران ظاهرا به برکتِ فرهنگ و مکتب جدید اسلام دوران عظمت و شکوفایی خود را آغاز می نماید؛ و سرانجام نیز به نقطه اوج خود با رسمی شدن مذهب شیعه در دوران صفویه می رسد. در واقع از نظر خامنه ای هویت ملی ایرانیان همواره با طرفداری از نوادگان پیامبر اسلام، حب امامان شیعه و مذهب شیعه عجین بوده و عامل اصلی عظمت بخش به ملت ایران همانا دین اسلام و مشخصا مذهب شیعه بوده است. 

البته این نوع از هویت تراشیِ مصنوعی برای یک ملت و برجسته کردن بخش هایی از تاریخ و فرهنگ آن ملت فقط ویژه جمهوری اسلامی نیست. اصولا در دوران مدرن، دورانی که دولت-ملت های جدیدی شکل می گیرند، هویت ملی ویژگی و رنگ و لعاب شرایط زمانی، جغرافیایی و اجتماعی و سیاسی یک دوران خاص را بخود می گیرد، و حتی در برخی موارد بطور مصنوعی ساخته می شود. در حقیقت در دوران مدرن است که هویت ملی مترادف با هویت سیاسی یک ملت می گردد و در بسیاری از موارد یک ملت، هویت ملی خود را در شکل و نوع نظام سیاسی کشور خود می بیند و خلاصه می کند. 

برای مثال حکومت پهلوی نیز از همان ابتدا سعی کرد هویت ملی خاصی را بر مبنای تاریخ دوران هخامنشی بویژه امپراطوری کورش تعریف و ترویج نماید. آقای محمد امینی پژوهشگر تاریخ در این رابطه از هویت ملی بر اساس ناسیونالیسم هخامنشی در نوشتجات خود صحبت می کند که در دوران محمدرضا شاه و از طریق جشن های دوهزار و پانصد ساله به اوج خود می رسد؛ تلاشی یکجانبه و افراطی برای تعریف یک هویت ملی جدید برای ایرانیان که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تعریف و ترویج هویت ملی-شیعی، پیامد و عکس العمل آن بود. 

محققینی مانند احمد اشرف و محمد امینی تاکید می کنند که اصولا هویت ملی یک مقوله مدرن پس از تشکیل دولت-ملت های جدید می باشد و نباید آنرا به سراسر تاریخ ایران تعمیم داد و برای ساکنین این سرزمین یک هویت ملی واحد و ثابت تعریف کرد. احمد اشرف در کتاب هویت ایرانی مطرح می کند که ما حداکثر و با کمی تسامح می توانیم امپراطوری ساسانیان و صفویه را یک شبه دولت ملی (به مفهوم امروزی) بحساب آوریم، امپراطوری هایی که یک مذهب رسمی خاص را حاکم گردانده و از دیوانسالاری و نظام اداری ویژه ای برخوردار بودند. به همین علت هر دو محقق تاکید فراوان دارند که ما نباید از یک هویت ملی ثابت و واحد برای سرتاسر تاریخ ملت ایران صحبت کنیم. ملت ایران بر خلاف دولت-ملت های اروپایی که بر پایه نژاد و خون و زبان واحد شکل گرفته اند هیچگاه تک نژادی (برای مثال آریایی) و یا تک زبانی و حتی تک مذهبی نبوده است. 

همانطور که تحقیقات این پژوهندگان نشان می دهند، آنچه که از ملت ایران یک ملت با یک هویت مشخص ساخته است خاک، سرنوشت و وجود یک زبان مشترکِ دیوان سالاری در اکثر حکومت های حاکم بر سرزمین ایران بوده اند. زمانی که امپراطوری ساسانی سقوط کرد و مذهب رسمی زرتشتی بتدریج به حاشیه رانده شد، هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان نه تنها از بین نرفت بلکه پس از یک رخوت یک قرن و نیم مجددا شکوفا گردید، هویتی که حتی اقوام مهاجم خارجی را در خود هضم نمود. و یا زمانی که حکومت صفویه توسط اشرف افغان سرنگون گردید و سپس نادرشاه افشار بر تخت سلطنت می نشیند مذهب شیعه مجددا در کنار سایر گونه های دیگر دین اسلام می نشیند و آب از آب نیز تکان نمی خورد، گویی که هویت مصنوعی شیعی برای تمامیت ایرانیان که توسط قدرت شمشیر صفویه تحمیل شده بود، حبابی بیش نبوده است. 

بعبارت دیگر هیچگاه یک مذهب خاص عامل تعیین کننده هویت ایرانیان نبوده است و اگر هم در یک مقطع خاص یک مذهب خاص توسط نظام حاکم تحمیل گردیده است هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان در خطر جدی قرار نگرفته است. همانطور که در دوران صفویه علمای شیعه با ساختن احادیث سعی می کردند که اصل و نسب امامان شیعه را به پادشاهان ساسانی نسبت دهند و یا اعیاد تاریخی ایرانیان را منافی آموزش های شیعه ندانند، جمهوری اسلامی نیز با وجود تلاش های بسیار هرگز موفق نشده است مانع از اجرای سنن و اعیاد تاریخی ایرانیان شود. 

اگرچه اعتراف خامنه ای به عظمت تاریخ ایران و اشاره او به قدرت این ملت از روی اجبار و با اهداف سیاسی خاصی صورت گرفت است، اما با این وجود، اعتراف او گواه بر این واقعیت است که شکوه تاریخ ایران و پایداری و عظمت چندین هزار ساله ایرانیان در مقابل هجوم اقوام دیگر، حتی برای خامنه ای امر پوشیده ای نیست و او نیز نمی تواند آنرا نادیده بگیرد. شکوه و عظمتی که نه در درجه نخست بعلت مسلمان شدن مردم ایران پس از هجوم اعراب و رسمیت یافتن مذهب شیعه، نه صرفا بخاطر نژاد آریایی اقوامی که چندین هزار سال پیش در فلات ایران سکنا گزیدند و یا نه فقط به برکت وجود امپراطوری های بزرگی مانند هخامنشیان و ساسانیان بوده اند رقم خورده اند و تبدیل به یک واقعیت غیر قابل انکار شده اند. آنچه که ایرانیان را بیش از هر چیز به هم پیوند داده و همبستگی اشان را حفظ کرده است خاک، سرنوشت مشترک و یک زبان نسبتا واحد در حوزه فرهنگ و ادب و علم بوده اند. زبانی که بقول آقای محمد امینی بجز در موارد بسیار استثنایی و بسیار محدود هرگز توسط حکومت ها تحمیل نشده است، اما با این وجود عمدتا بعنوان زبان دیوان سالاری و فرهنگی و ادبی مشترک مورد استفاده قرار گرفته است. 

شاید مصادره هویت تاریخی و عظمت ملت ایران توسط خامنه ای به نفع خود و ترویج هویت کاذب ملی-شیعی توسط حکومت اسلامی در حفظ روحیه بسیجیان و بدنه سپاه پاسداران موثر افتند، اما در این شرایط بحرانی عاملی که بیش از هر چیز این ملت را پایدار می سازد و از خانه و سرزمین آبا و اجدادی همه ایرانیان پاسداری می نماید، همانا سرنوشت، تاریخ، فرهنگ، خاک و حتی حس مشترک ایرانیان می باشند. ظرف مشترکی که ایرانیان در آن همیشه بطور مسالمت آمیز در کنار هم زندگی کرده اند.

۱۳۹۷ مهر ۸, یکشنبه

از دیپلماسی رسمی تا سیاستِ کف خیابانی

 در نشست عمومی سازمان ملل متحد دو شکل متفاوت از سخنرانی و گفتار سیاسی توسط روسای جمهور ایران و امریکا ارائه و به اجرا گذاشته شدند. دو سخنرانی که نه تنها شنوندگان خاصی را از قبل بعنوان دریافت کنندگان پیام سخنرانان مد نظر داشتند، بلکه زبان، واژه ها و فرمول بندی های ویژه ای را نیز به نمایش درآوردند.

به اذعان موافقان و مخالفان حسن روحانی، وی در سخنرانی خود سعی کرد با مخاطبان خود با عرف و منطق کاملا دیپلماتیک و حقوقی صحبت کند. عرف و منطقی که معمولا فقط برای دیپلمات های سازمان ملل، مقامات دولتی و روسای کشورها قابل درک است. در حقیقت، روی سخنان حسن روحانی مردم ایران و یا ملل دیگر نبودند، وی دیپلمات ها را مورد خطاب قرار داد و کوشش داشت که از قوانین، قراردادها و پروتکل های بین المللی کمال استفاده را برده، تا به این وسیله سمپاتی آنها را جلب نماید.

سخنان دونالد ترامپ و همچنین خطابه بنیامین نتانیاهو اما شنوندگان دیگری داشتند. هدف آنان قانع کردن دیپلمات های سازمان ملل و نمایندگان دولت های عضو این سازمان نبود، چه بسا آندو مشروعیت چندانی نیز برای این نهاد بین المللی قائل نباشند. در واقع، طرف خطاب آنان مردم هوادار خود در امریکا و اسرائیل بودند، به این علت که به ادامه حمایت و لابی این بخش از مردم شدیدا نیازمندند. همانطور که دیگر رهبران پوپولیست نیز همواره با پشت کردن به نظم سیاسی موجود سعی کرده اند آنرا زیرا سوال ببرند، از منطق معمول دیپلماسی استفاده نکنند و روی بسوی مردم هوادار خود با زبان آنان صحبت کنند.

می توان گفت که حداقل در رابطه با ایران ما شاهد تقابل و جنگ بین دو زبان سیاسی در نشست عمومی سازمان ملل بودیم. جنگی که در یک سوی آن خطابه دیپلماتیک حسن روحانی، همراه با استفاده از منطق مرسوم و شناخته شده سیاسی بود و در سوی دیگر آن سخنرانی های غیرمعمول و خارج از عرف دیپلماتیک ترامپ و نتانیاهو قرار داشتند. این دو نوع از سخنرانی سیاسی را می توان "خطابه سیاسیِ خیابانی" و "خطابه دیپلماتیک" نامید؛ دو نوعی که زبان، واژه ها و مخاطبین خاص خود را دارند.

زمانی نقش های کاملا متفاوت این دو نوع از خطابه و گفتار سیاسی بهتر فهمیده می شوند که دقت داشته باشیم که سیاست، بویژه در دنیای امروز و در درجه نخست، به معنای اداره امور اجرایی کشور و رتق و فتق مسائل مالی، تولید و توزیع نمی باشد، بلکه امروزه سیاست و زبان سیاسی به معنای تصویر خاصی است که سیاست مداران مطابق اهداف و برنامه های خود ساخته و به نمایش می گذارند. تصویر و نمایشی که یک داستان ویژه و از پیش طراحی شده را بازگو می نماید. داستانی که به اعتبار مخاطبین خود با زبان و گفتار سیاسی خاصی همراه است. واضح است که اگر این نمایش سیاسی، نمایشی خیابانی و تماشاگرانش مردم کوچه و بازار باشند، بازی سیاسی خاص و کلامی ویژه عرضه می شود؛ و اگر این نمایش در سازمان ملل و در برابر دیپلمات ها به صحنه آید سناریو و بازی دیگری ارائه می گردد.

در حقیقت امروزه سیاست و گفتارهای سیاسی تبدیل به یک هنر شده اند، البته نه به مفهوم این جمله آرمانی و اتوپیایی که "سیاست هنر ممکن ساختن ناممکن هاست"، بلکه سیاست هنر و استعداد هنری خاصی است برای ساختن آینه ای که آنچه را که سازنده آن اراده می کند منعکس کرده و به زبان نمایش در می آورد. در این رابطه عناصر تعیین کننده و شکل دهنده صحنه نمایش اهداف و مخاطبین سیاست مدار می باشند. عناصری که مطابق زمان، مکان و شرایط ژئوپلیتیک تغییرمی کنند؛ و همانطور که زمان و مکان و شرایط زیست در دریافت ها و برداشت های ما از واقعیت های خارج از ذهن نقش بسزایی دارند و به همین علت نیز این دریافتها هیچگاه ثابت نیستند؛ نمایش های سیاسی با توجه به نوع مخاطب و شرایط زمانی و مکانی، همواره اشکال و صور گوناگونی بخود می گیرند و لایه ها و سطوح متفاوتی را در معرض دید قرار می دهند.  

بعبارت دیگر امروزه زبان سیاسی بعنوان یک سلاح بسیار مهم و کارآمد در عرصه های مختلف بکار می رود. شاید بتوان گفت که در دنیای امروز زبان و نمایشهای سیاسی از توجه و اهمیت حتی بیشتری در مقایسه با سلاحهای نظامی برخوردارشده اند. برای مثال نمایشاتی که وزیر خارجه وقت دولت جرج دبلیو بوش، کالین پاول، در شورای امنیت سازمان ملل برای اثبات وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق زمان صدام حسین به صحنه آورد، در حقیقت از نظر سیاسی تیر خلاصی به سوی صدام حسین بود. همانطور که نخست وزیر اسرائیل در صحن عمومی سازمان ملل سعی کرد نمایشی از کشف مکانهای جدید برای غنی سازی هسته ای در اطراف تهران را به صحنه آورد.

حال با توجه به این بحث و نیز این واقعیت که سیاست بجای ابزاری برای اداره امور مردم، تبدیل به هنر تصویر سازی و داستان پردازی شده است، هنری که زبان، فرهنگ و گفتار خاصی می طلبد، این سوال مطرح می شود که ما در شرایط خاص ایران، بویژه در دوران بسیار بحرانی کنونی که جامعه ما بیش از هر چیز به امید به آینده ای بهتر، همبستگی ملی و اتحاد و خیزش عمومی برای عبور از چنین شرایطی که عامل اصلی آن حاکمیت جمهوری اسلامی است، نیازمند چه نوعی از سیاست و زبان سیاسی هستیم؟

همانطور که از شرایط بحرانی و بسیار بی ثبات کنونی بر می آید و با توجه به اینکه مشکل و درد اصلی از وجود و ذات حاکمیت جمهوری اسلامی سرچشمه می گیرد، طبیعتا و منطقا پاسخ به سوال فوق "زبان سیاسی و خطابه دیپلماتیک" مرسوم و مقبول جامعه جهانی آنطور که حسن روحانی به نمایش گذاشت و یا محمد خاتمی بکار می گیرد نمی باشد. نمایشی که حسن روحانی در جلسه عمومی سازمان ملل متحد به صحنه آورد در درجه بسیار نخست برآمد نیاز حاکمیت و رهبری این نظام برای خروج از انزوا و پوشاندن سیاست های توسعه طلبانه و مخرب این نظام در منطقه از یک سو، و مخفی کردن ظلم و تبعیضی که از سوی این حکومت بر مردم ایران روا می شود از سوی دیگر، بود.

همچنین، پاسخ به سوال فوق در خطابه ها و بیانیه های سیاسی و "تکرار" خواسته های خود از حکومت جمهوری اسلامی و رهبری آن یافت نمی شود، زیرا همچنان با زبان سیاسی حکومت صحبت می کند و انشا می نویسد و مهمتر از هر چیز مردم را مخاطب خود نمی داند؛ زبانی است رسمی و مجلسی که شاید فقط برخی از اعیان حکومت آنرا بفهمند. این زبان از صحن و کف خیابان می ترسد و از خیابان گریزان است، حتی مردم را نیز تشویق نمی کند که در اطراف خطابه و پای منبر او گرد آیند. این زبان سیاسی یک زبان معامله گرانه و سودجویانه برای بازگشت مجدد به عرصه قدرت در نظام جمهوری اسلامی است.

شاید بتوان گفت که فقط در برخی از کشورهای دمکراتیک و پیشرفته غربی، بدلیل ثبات، قانونمندی و شکل گیری نهادهای سیاسی که هریک از خاستگاه طبقاتی خاصی برخوردارند و مهمتر از هر چیز بخاطر وجود طبقه متوسط گسترده، سیاست در درجه نخست ابزاری است برای گردش امور، و شاید زبان سیاسی تبلیغاتی و نمایش های خیابانی فقط در زمان انتخابات بکار گرفته شوند. اما در کشوری مانند ایران بدلیل عدم ثبات و مهمتر از هر چیز بی اعتمادی عمومی نسبت به نظام حاکم سیاست و زبان سیاسی به هیچ وجه نمی تواند از اشکال رسمی و دیپلماتیک و ابزارهای قانونی پیروی کند.

در ایران امروز سیاست در کف خیابان و همراه با مردم رقم می خورد. کف خیابان عرصه ایست برای همه نیروهای مخالف جمهوری اسلامی تا وزن و حضور واقعی خود را به نمایش بگذارند. میزان گرایش مردم به هر زبان و نمایش سیاسی در حقیقت تعیین کننده وزن و موقعیت نیرویی است که از آن زبان و نمایش بهره می برد؛ قانونمندی که مطابق میل من و شما عمل نمی کند و خوب و بد بر نمی تابد. به این معنی که اگر یک نیروی واقعی مردمی که دل در گرو حفظ وحدت ملی و تمامیت ارضی و خوشبختی و آزادی و آسایش مردم ایران دارد وجود نداشت، این قانونمندی یک نیرو وابسته و یا پوپولیست را به میانه میدان می کشاند.