۱۳۹۷ آبان ۲, چهارشنبه

نیچه به ما می آموزد چگونه با پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران مقابله کنیم

هفته گذشته پس از حضور تعداد بسیار محدودی از خانمهای گزینش شده در ورزشگاه آزادی، دادستان کل حکومت اسلامی محمد جعفرمنتظری تماشای فوتبال مردان توسط زنان را غیر شرعی و گناه دانست. وی تصریح کرد: "از حضور دیروز زنان در ورزشگاه گلایه داریم، نظام ما اسلامی است، ما مسلمان هستیم، وقتی خانمی به ورزشگاه می رود و با مردانی که با لباس ورزشی و نیمه لخت مواجه می شود و آنها را می بیند گناه می کند"

علت اینکه وی بعنوان یک مقام قضایی بجای اعلام جرم از گناه بودن تماشای بدن نیمه لخت مردان صحبت می کند بسیار واضح است. حکومت اسلامی قوانین نانوشته بسیاری دارد که هر زمان یک آخوند اراده کرد می تواند انرا از کشکول فقه و شریعت استخراج و حتی به بهانه امر به معروف و نهی از منکر نیز به اجرا بگذارد؛ قوانین نا نوشته ای و سلیقه ای که رسما در نظام قضایی و جزایی این حکومت آورده نشده اند؛ قوانینی که از طریق نظام سلطه روحانیون شیعه و چتر اهریمنی ولایت فقیه  تحمیل نوع خاصی از زندگی را بر مردم ایران را زمینه سازی می کنند و پروزه اسلامیزه کردن جامعه ایران را تسهیل می نمایند.

اگرچه مردم ایران بویژه زنان آگاه و مستقل کشورمان همیشه مقاومت بی امانی از خود در تحمیل این قوانین نانوشته نشان داده اند اما تا همین امروز نیز در کلام و رفتار مراجع و روحانیون دولتی مشاهد می کنیم که این نظام هیچگاه از پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران و تحمیل اراده و الگوی مورد نظر خود ذره ای عقب نشینی نکرده و نخواهند کرد. شرایطی که مردم ایران را چندین دهه است در برابر یک چالش بزرگ قرار داده است.

مردم ما از یکسو به تجربه دریافته اند که تنها از طریق یک برخورد پراگماتیستی و اجماع عمومی روحانیت لجام گسیخته و خودخواه را که یک الگوی خاص از زندگی را می خواهد تحمیل کند و بزور آنان را به بهشت رهنمون شود، منزوی نماید و از این جزیره سرگردان در میان امواج جنگ و خشونت که منطقه را در بر گرفته حفاظت نماید.

اما ملت ما از سوی دیگر پس از هر گزینه پراگماتیستی و به اعتبار آن عقب نشینی از برخی از مطالبات خود ملاحظه می نماید که روحانیت حاکم، مراجع تقلید و رهبری این نظام لجام گسیخته تر و پر روتر از قبل حتی برای مردم فتوا صادر و تعیین تکلیف می کنند. چالش بزرگی بین گزینه های کم هزینه و پراگماتیستی همراه با اجماع عمومی از یک طرف و وجود رهبر و نظام اداره کننده ای که اتفاقا اتوپیایی و ایدنولوژیک به انسان و جامعه می نگرد و ذره ای قصد کوتاه آمدن از پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران ندارد.  

با این وصف و جدای از این واقعیت که مردم به تجربه دریافته اند که چگونه با پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران مقابله کنند، و در این راه روش های بسیار مبتکرانه ای نیز کشف کرده اند، این سوال می تواند مطرح شود که در زیر چتر حاکمیت شرع و سلطه اهریمنی ولایت فقیه، انسان ایرانی چگونه باید به زندگی بنگرد و اصولا رمز بهتر زندگی کردن چیست؟ سوالی که چندین دهه توسط حکومت اسلامی پاسخ داده شده است و بهتر بگویم هزاران سال است که توسط ادیان جواب داده شده است.  

به جرات می توان گفت که تنها اندیشمندی که بطور آشکار و صریح، پاسخ و راه حل هزاران ساله قدیمی را بطور کامل زیر سوال برد فردریش نیچه است. وی در کتاب "حکمت شادان" با اعلام "مرگ خدا"، ندای بازگشت به طبیعت و غرایز انسانی را سر می دهد. ندایی که پس از مرگ خدایی که دیگر برای ما نسخه چگونه زندگی کردن را نمی نویسد، نباید بی پاسخ بماند.
نیچه در کتاب حکمت شادان می نویسد: "من نمی پسندم کسانی را که برایشان هرگونه گرایش طبیعی نوعی بیماری، چیزی ناجور یا حتی ناخوشایند است. همین افراد در اندیشه ما القاء کرده اند که تمایلات و غرایز انسانها، بد است؛ همین افراد مسئول بی عدالتی بزرگ ما نسبت به طبیعت خودمان و نسبت به هر طبیعتی هستند. برخی افراد می توانند با رغبت و بی اختیار تن به غرایز دهند، اما آنها این کار را نمی کنند، زیرا از "جوهر پلید" خیالی طبیعت هراس دارند. از اینرو در میان انسانها نجابتِ اندکی یافت می شود، نجابتی که علامت آن این است که از خود هیچ ترسی ندارند، از خود هیچ چیز شرم آوری انتظار ندارد و به جایی که پرندگان آزاد و سبکبال قرار داریم پرواز می کند. هر جا می رویم محیط آفتابی و باز می شود."

در واقع نیچه در این قطعه راه مشخصی را برای چگونه زندگی کردن پیشنهاد می کند راهی که در درجه اول از ایستگاه ارزشگذاری (مجدد) انسان بعنوان یک موجود کاملا طبیعی که از دل طبیعت و فرایند بسیار پیچیده و طولانی تکامل طبیعی به این نقطه رسیده است، آغاز می شود. اما این تازه اول راه است، ادامه این راه منوط به زیبا دیدن طبیعت و نگاه زیبا شناسانه به انسان می باشد. انسانی که جنگ و تقابل رانش های مختلف درونی اش سرنوشت او را رقم می زنند؛ رانش هایی که بخشی در خود اگاه انسان جا گرفته اند و بخشی در ناخودآگاه او. پذیرش این واقعیت در حقیقت به رسمیت شناختن انسان بعنوان یک موجود کاملا زمینی و طبیعی می باشد.

در حقیقت آنچه که حکومت اسلامی و بطور کلی اسلام با آن مشکل و تضاد بنیادی دارد همین واقعیت بسیاری طبیعی و زمینی انسان و گناه شمردن برخی از رانش هایی که جزیی از طبیعت انسان هستند، از جمله گرایش انسان به جنس مخالف خود و جستجوی زیبایی و لذت در این رانش و گرایش می باشد. گرایشاتی که از نظر اسلام باید از داشتن آن شرم و احساس گناه کرد.

۱۳۹۷ مهر ۲۲, یکشنبه

زوال پلورالیسم در اندیشه سیاسی

پراکندگی مخالفین حکومت جمهوری اسلامی، که به سختی می توان همه آنها را رسما اپوزیسیون این حکومت نامید، واقعیت پوشیده ای نیست. واقعیتی که حتی در میان جریانات و نیروهای سیاسی که راهبرد نسبتا مشابهی نیز پی می گیرند، بخوبی دیده می شود. برای نمونه، نیروهایی که خواهان عبور از تمامیت نظام جمهوری اسلامی و برانداختن طرح و نظامی کاملا نوین می باشند، جریانات سیاسی که مرز مشخصی با اصلاح طلبان دارند، در طیف بسیار وسیعی قرار می گیرند. طیف و دامنه ای اما بسیار پرگسل از انواع نظام های سیاسی جانشین جمهوری اسلامی، و با راهکارهای بسیار متنوع و متفاوت برای دست یابی به این هدف. حتی در میان مخالفینی که خواهان عبور مسالمت آمیز از حکومت اسلامی و برقراری یک جمهوری دمکراتیک و سکولار هستند نیز اختلافات بسیاری دیده می شود، مخالفینی که بطور رسمی در بیش از چهار گروه سیاسی گرد هم آمده اند. در میان براندازانی که حکومت مطلوب خود را پادشاهی سلطنتی اعلام می کنند نیز اختلافات بسیاری دیده می شود و این دسته از مخالفین را نیز می توان در گروهها و احزاب با نامهای مشابه هم پیدا کرد.

شاید این پراکندگی یکی از نشانه های دمکراسی و رشد در عصر مدرن تعبیر شود، همانطور که ما شاهد وجود گرایشات بسیار متنوع سیاسی در کشورهای دمکراتیک غربی و ظهور احزاب کوچکِ حتی چند نفره هستیم. در این استدلال ظاهرا فرض بر این است که دمکراسی هدفی است که از طریق تنوع افکار و روش های سیاسی گوناگون تحقق می یابد. در واقع همانطور که از مطالعه نشانه ها و نمودهای بیرونی یک پدیده می توان وجود ان پدیده را اثبات کرد، وجود تنوع افکار و روش ها نیز می تواند دلیل محکمی بر واقعیت دمکراسی و نشانه ای از رشد باشد.

اما اگر با مطالعه عمیقتر مشخص گردد که اصولا تنوع و چندرنگی، ذاتی و طبیعی یک شرایط خاص هستند و عارضی و ثانویه نیستند و برای دست یابی به یک هدف مشخص بوجود نیامده اند؛ آیا باز هم می توان گفت که این پراکندگی نشانه ای از وجود دمکراسی و یا  حتی علامت رشد و تکامل مخالفین جمهوری اسلامی است؟

پاسخ نگارنده به سوال فوق منفی است زیرا تنوع افکار و چند رنگی از جمله واقعیت های غیر قابل انکار شرایط طبیعی انسانی می باشند، همانطور که قبل از اینکه اصولا سخنی از دمکراسی و رشد در میان باشد، طبیعت و زندگی بشری همواره متنوع و رنگارنگ بوده است. در واقع می توان گفت که دمکراسی فقط یک روش مدرن است که توسط بشر در یک صد سال اخیر اختراع و تنظیم شده  تا این تنوع و چندرنگی ذاتی را بهتر بتواند اداره کند.

اما مطالعه طبیعت و زندگی بشر واقعیت ذاتی دیگری را برای ما آشکار می سازد. جوامع بشری با وجود تنوع و کثرت همواره سعی کرده اند که از وحدت اجتماعی خود در برابر عوامل بیرونی که حیات فردی و اجتماعی اشان را تهدید می کرده اند پاسداری کنند. بعبارت دیگر وحدت در عین کثرت، قبل از هر چیز و پیش از آنکه بعنوان روشی برای اداره امور داخلی برگزیده شود ذاتا و حقیقتا در همه جوامع بشری وجود داشته است و آنرا باید جزو طبیعت و ذات وجودی بشریت بحساب آورد.

با این وجود اما، بویژه در دوران مدرن، معمولا به یکی از دو سوی معادله وحدت در عین کثرت توجه شده است. به این معنی که یا کثرت و بطور مشخص تر فردیت مبنای نظام و دستگاه ارزشی و اخلاقی قرار گرفته است، یا بر وحدت، بدون توجه به کثرت و تنوع، بعنوان نقطه عزیمت برای تکوین و تدوین یک سیستم ارزشی و اخلاقی خاص تاکید گردیده است، که از جمله می توان به لیبرالیسم و اخلاق فردی برخاسته از کمونیسم و اخلاق جمعی برخاسته از آن اشاره کرد؛ دو نظام ارزشی و سیستم سیاسی کاملا متضادی که معادله طبیعی و ذاتی وحدت در کثرت را شکسته و به دو بخش غیر قابل جمع تبدیل کرده اند.

البته همانطور که از ذات انسان و جوامع بشری بر می اید، همواره تلاش شده است که از طرق مختلف از پدیده و ضرورت طبیعی وحدت در کثرت پاسداری شود، که شاخص اصلی این تلاش ها بیانیه حقوق بشر می باشد، که در آن ضمن به رسمیت شناختن حقوق فردی بر همبستگی جوامع بشری و حفاظت از انسانیت نیز تاکید گردیده است.

اصل فلسفی وحدت در کثرت در دنیای اخلاق به اخلاق پلورالیستی و در سیاست به پلورالیسم تعبیر می شود. دو تعبیر کاربردی که بعلت اتکا بر اصل ذاتی و طبیعی وحدت در کثرت در حیات انسانی، از اهمیتی بسیار بنیادی و ساختاری تر از حتی دمکراسی برخوردار می شود. دو تعبیری که شوربختانه بخاطر غلبه دو نظام اخلاقی-سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و کمونیسم و تبعات ناشی از این دو نظامِ اخلاقی-سیاسی، معمولا به حاشیه رانده شده اند و کمتر مورد توجه قرار گرفته اند. نظریات فرانسیس فوکویاما پیرامون "پایان تاریخ و پیروزی نهایی لیبرالیسم بر کمونیسم" و نظریه اخیر وی در مورد رشد هویت طلبی ناسیونالیستی در کشورهای غربی بخوبی این افراط و تفریط در بکارگیری یک سویه از معادله وحدت در کثرت را نشان می دهند. به این معنی که در دهه های پیشین، لیبرالیسم کشف نهایی آمالهای انسانی شناخته می شد و امروزه، ظاهرا ناسیونالیسم و وحدت مصنوعی زیر یک پرچم نجات بخش انسان گردیده است.

اما در رابطه با شرایط ایران شاید بتوان ردپای به محاق رفتن وحدت در کثرت را از طریق مطالعه تاریخ بسیار طولانی ایران زمین بهتر دریافت، تا از طریق مطالعه مسیری که جوامع غربی در سده های اخیر طی نموده اند. به این علت که فرایندی که کشورهای غربی از طریق اجرای دو الگوی کمونیستی و لیبرالیستی و امروزه در شکل ناسیونالیستی پشت سر گذاشته اند، در کشور ما در صد ساله اخیر به شکل طبیعی و درون زا طی نشده است.

سید جواد طباطبایی در تحقیقات خود پیرامون علل زوال اندیشه سیاسی دست روی واقعیت تاریخی وحدت در کثرت ساکنین ایران زمین می گذارد و یکی از علل زوال اندیشه سیاسی را به محاق رفتن این واقعیت تاریخی و ذاتی (وحدت در کثرت مردم ایران) می داند. وی معتقد است که امپراطوری هخامنشیان و بویژه ایران دوران کورش کبیر نمادی از جامعه مبتنی بر اصل وحدت در کثرت بوده است، دورانی که اقلیت های قومی و مذهبی و شاهان و فرانروایان محلی ضمن استقلال در امور مذهبی، فرهنگی و داخلی خود در زیر چتر یک امپراطوری واحد و شاه شاهان زندگی می کردند. جواد طباطبایی معتقد است که این سنت پس از یک دوره سکوت دو قرنه پس از حمله اعراب به ایران نیز ادامه پیدا می کند.

وی در زوال اندیشه سیاسی می نویسد: "در عصر زرین فرهنگ ایران (پس از دو قرن سکوت) که مبنای عقل عامل تعادل میان عناصر فرهنگ ایران بود، به عنوان مثال در آغاز سده پنجم هجری شعر فردوسی، فلسفه اخلاق مسکویه رازی، فلسفه ابن سینا و تاریخ نویسی مسکویه و بیهقی به یک سان، مکان آگاهی ملی ایرانیان بود. نویسندگانی که این دوره را "نوزایش اسلامی"، "میان پرده ایرانی" و "عصر زرین فرهنگ ایران" خوانده اند نظر به این هماهنگی عناصر و نمودهای فرهنگی داشته اند و در واقع در این دوره خردی یگانه همچون روحی در کالبد وجوه گوناگون فعالیت فکری ایرانیان دمیده شده بود."
در دورانی که سید جواد طباطبایی تحت عنوان عصر زرین فرهنگی می نامد، عناصری از سنت های باستانی ایرانیان، فلسفه یونانی و فرهنگ اسلامی در هم می آمیزند و وحدتی در عین کثرت و تنوع زبانی، قومی و فرهنگی زیر لوای سرزمین ایران (ایران شهر) در میان ایرانیان رقم می زند که رمز پایداری تمدن و رشد و غنای فرهنگ،ادب، علم و فلسفه ایرانی برای قرنها می گردد.

این فرایند اما با هجوم قوم مغول و مهاجرت ترکان به ایران زمین و سپس غلبه تصوف و عرفان بر خرد و منطق (که سید جواد طباطبایی بطور مفصل به آنها پرداخته است) متوقف می گردد. بنظر ایشان از این زمان به بعد نظام فرهنگی، فلسفی و بطور مشخص سیستم سیاسی مبتنی بر وحدت در کثرت (به زبان امروز پلورالیسم) جای خود را بر جزم اندیشی و ولایت و سلطنت مطلقه می دهد، وضعیتی که تا قرنها ادامه می یابد، وضعیتی که تا امروز همچنان دست بالا را دارد و فرهنگ مدارا ایرانیان، وحدت در کثرت تاریخی و ذاتی این مردم را به حاشیه رانده است.

به حاشیه رانده شدن وحدت در کثرت و بعبارت دیگر پلورالیسم را می توان در پراکندگی مخالفین جمهوری اسلامی حتی در میان جریانات سیاسی که خود را جمهوری خواه می شناسند و خواهان عبور از جمهوری اسلامی و تحقق یک نظام دمکراتیک هستند ملاحظه کرد. سایر نیروهای مخالف این نظام نیز وضعیت مشابهی دارند و ضمن راهبردها و حتی راهکارهای نسبتا مشابه قادر به اتحاد و همبستگی نیستد.

یکی از علت های اصلی این شرایط را باید در تعاقبات و تبعات ناشی از به محاق رفتن و حاشیه رانده شدن پلورالیسم و اصل بسیار طبیعی وحدت در کثرت جستجو کرد؛ در این واقعیت که سایه جزمیت و مطلق اندیشی همچنان، پس از قرنها، بر افکار و عادات ما ایرانیان سنگینی می کند. قرنهایی که پس از زوال اندیشه پلورالیستی و بقول سید چواد طباطبایی ایران شهری، بدنبال غلبه تصوف و عرفان (و در حوزه سیاست و به زبان امروز رمانتیسم سیاسی) بر فلسفه و خرد، همچنان ادامه دارند.

۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

مصادره هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان توسط رهبر جمهوری اسلامی

علی خامنه ای رهبر حکومت جمهوری اسلامی در همایش چند ده هزار نفری بسیجیان سرتاسر کشور در استادیوم آزادی "اقتدار جمهوری اسلامی و شکست ناپذیری ملت ایران" گفت. وی در این سخنرانی عظمت ایران را یک امر تاریخی دانست و از "ایران عزیز" صحبت کرد.

شاید این اولین بار یا یکی از موارد نادری باشد که علی خامنه ای در سخنان خود از "ایران عزیز" بدون پسوند اسلامی استفاده و به "تاریخ پرعظمت ایران" اشاره می کند. البته بخوبی آشکار است که وی بعلت شرایط بسیار بحرانی کشور و برای عبور از این شرایط نیازمند حفظ روحیه طرفداران خود و تقویت حس ملی در میان بسیجیان وبدنه اصلی حکومت اسلامی شده است. علت اینکه خامنه ای بجای تاکید بر ایران اسلامی از "ایران عزیز" صحبت می کند در این واقعیت نهفته است (واقعیتی که خود و مشاورانش بخوبی از آن آگاهند) که بسیجیان و بدنه سپاه پاسداران در آستانه پایان سده چهاردهم شمسی هرگز قابل مقایسه با نیروهای مکتبی سالهای پس از انقلاب اسلامی و جنگ هشت ساله با عراق نیستد، و وعده شهادت و بهشت انگیزه بخش آنان نمی تواند باشد و بنابراین باید برای مثال در کنار مکتب شیعه و شهادت، به ملیت و عظمت تاریخ ایران، ناسیونالیسم و حس ملی نیز توجه نشان داده شود. 

قطعا در نگاه علی خامنه ای تاریخ پرعظمت ایران محدود به دورانی می شود که امپراطوری ساسانی سرنگون شد و سرزمین ما به اشغال اعراب درمی آید. دورانی که ملت ایران ظاهرا به برکتِ فرهنگ و مکتب جدید اسلام دوران عظمت و شکوفایی خود را آغاز می نماید؛ و سرانجام نیز به نقطه اوج خود با رسمی شدن مذهب شیعه در دوران صفویه می رسد. در واقع از نظر خامنه ای هویت ملی ایرانیان همواره با طرفداری از نوادگان پیامبر اسلام، حب امامان شیعه و مذهب شیعه عجین بوده و عامل اصلی عظمت بخش به ملت ایران همانا دین اسلام و مشخصا مذهب شیعه بوده است. 

البته این نوع از هویت تراشیِ مصنوعی برای یک ملت و برجسته کردن بخش هایی از تاریخ و فرهنگ آن ملت فقط ویژه جمهوری اسلامی نیست. اصولا در دوران مدرن، دورانی که دولت-ملت های جدیدی شکل می گیرند، هویت ملی ویژگی و رنگ و لعاب شرایط زمانی، جغرافیایی و اجتماعی و سیاسی یک دوران خاص را بخود می گیرد، و حتی در برخی موارد بطور مصنوعی ساخته می شود. در حقیقت در دوران مدرن است که هویت ملی مترادف با هویت سیاسی یک ملت می گردد و در بسیاری از موارد یک ملت، هویت ملی خود را در شکل و نوع نظام سیاسی کشور خود می بیند و خلاصه می کند. 

برای مثال حکومت پهلوی نیز از همان ابتدا سعی کرد هویت ملی خاصی را بر مبنای تاریخ دوران هخامنشی بویژه امپراطوری کورش تعریف و ترویج نماید. آقای محمد امینی پژوهشگر تاریخ در این رابطه از هویت ملی بر اساس ناسیونالیسم هخامنشی در نوشتجات خود صحبت می کند که در دوران محمدرضا شاه و از طریق جشن های دوهزار و پانصد ساله به اوج خود می رسد؛ تلاشی یکجانبه و افراطی برای تعریف یک هویت ملی جدید برای ایرانیان که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تعریف و ترویج هویت ملی-شیعی، پیامد و عکس العمل آن بود. 

محققینی مانند احمد اشرف و محمد امینی تاکید می کنند که اصولا هویت ملی یک مقوله مدرن پس از تشکیل دولت-ملت های جدید می باشد و نباید آنرا به سراسر تاریخ ایران تعمیم داد و برای ساکنین این سرزمین یک هویت ملی واحد و ثابت تعریف کرد. احمد اشرف در کتاب هویت ایرانی مطرح می کند که ما حداکثر و با کمی تسامح می توانیم امپراطوری ساسانیان و صفویه را یک شبه دولت ملی (به مفهوم امروزی) بحساب آوریم، امپراطوری هایی که یک مذهب رسمی خاص را حاکم گردانده و از دیوانسالاری و نظام اداری ویژه ای برخوردار بودند. به همین علت هر دو محقق تاکید فراوان دارند که ما نباید از یک هویت ملی ثابت و واحد برای سرتاسر تاریخ ملت ایران صحبت کنیم. ملت ایران بر خلاف دولت-ملت های اروپایی که بر پایه نژاد و خون و زبان واحد شکل گرفته اند هیچگاه تک نژادی (برای مثال آریایی) و یا تک زبانی و حتی تک مذهبی نبوده است. 

همانطور که تحقیقات این پژوهندگان نشان می دهند، آنچه که از ملت ایران یک ملت با یک هویت مشخص ساخته است خاک، سرنوشت و وجود یک زبان مشترکِ دیوان سالاری در اکثر حکومت های حاکم بر سرزمین ایران بوده اند. زمانی که امپراطوری ساسانی سقوط کرد و مذهب رسمی زرتشتی بتدریج به حاشیه رانده شد، هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان نه تنها از بین نرفت بلکه پس از یک رخوت یک قرن و نیم مجددا شکوفا گردید، هویتی که حتی اقوام مهاجم خارجی را در خود هضم نمود. و یا زمانی که حکومت صفویه توسط اشرف افغان سرنگون گردید و سپس نادرشاه افشار بر تخت سلطنت می نشیند مذهب شیعه مجددا در کنار سایر گونه های دیگر دین اسلام می نشیند و آب از آب نیز تکان نمی خورد، گویی که هویت مصنوعی شیعی برای تمامیت ایرانیان که توسط قدرت شمشیر صفویه تحمیل شده بود، حبابی بیش نبوده است. 

بعبارت دیگر هیچگاه یک مذهب خاص عامل تعیین کننده هویت ایرانیان نبوده است و اگر هم در یک مقطع خاص یک مذهب خاص توسط نظام حاکم تحمیل گردیده است هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان در خطر جدی قرار نگرفته است. همانطور که در دوران صفویه علمای شیعه با ساختن احادیث سعی می کردند که اصل و نسب امامان شیعه را به پادشاهان ساسانی نسبت دهند و یا اعیاد تاریخی ایرانیان را منافی آموزش های شیعه ندانند، جمهوری اسلامی نیز با وجود تلاش های بسیار هرگز موفق نشده است مانع از اجرای سنن و اعیاد تاریخی ایرانیان شود. 

اگرچه اعتراف خامنه ای به عظمت تاریخ ایران و اشاره او به قدرت این ملت از روی اجبار و با اهداف سیاسی خاصی صورت گرفت است، اما با این وجود، اعتراف او گواه بر این واقعیت است که شکوه تاریخ ایران و پایداری و عظمت چندین هزار ساله ایرانیان در مقابل هجوم اقوام دیگر، حتی برای خامنه ای امر پوشیده ای نیست و او نیز نمی تواند آنرا نادیده بگیرد. شکوه و عظمتی که نه در درجه نخست بعلت مسلمان شدن مردم ایران پس از هجوم اعراب و رسمیت یافتن مذهب شیعه، نه صرفا بخاطر نژاد آریایی اقوامی که چندین هزار سال پیش در فلات ایران سکنا گزیدند و یا نه فقط به برکت وجود امپراطوری های بزرگی مانند هخامنشیان و ساسانیان بوده اند رقم خورده اند و تبدیل به یک واقعیت غیر قابل انکار شده اند. آنچه که ایرانیان را بیش از هر چیز به هم پیوند داده و همبستگی اشان را حفظ کرده است خاک، سرنوشت مشترک و یک زبان نسبتا واحد در حوزه فرهنگ و ادب و علم بوده اند. زبانی که بقول آقای محمد امینی بجز در موارد بسیار استثنایی و بسیار محدود هرگز توسط حکومت ها تحمیل نشده است، اما با این وجود عمدتا بعنوان زبان دیوان سالاری و فرهنگی و ادبی مشترک مورد استفاده قرار گرفته است. 

شاید مصادره هویت تاریخی و عظمت ملت ایران توسط خامنه ای به نفع خود و ترویج هویت کاذب ملی-شیعی توسط حکومت اسلامی در حفظ روحیه بسیجیان و بدنه سپاه پاسداران موثر افتند، اما در این شرایط بحرانی عاملی که بیش از هر چیز این ملت را پایدار می سازد و از خانه و سرزمین آبا و اجدادی همه ایرانیان پاسداری می نماید، همانا سرنوشت، تاریخ، فرهنگ، خاک و حتی حس مشترک ایرانیان می باشند. ظرف مشترکی که ایرانیان در آن همیشه بطور مسالمت آمیز در کنار هم زندگی کرده اند.

۱۳۹۷ مهر ۸, یکشنبه

از دیپلماسی رسمی تا سیاستِ کف خیابانی

 در نشست عمومی سازمان ملل متحد دو شکل متفاوت از سخنرانی و گفتار سیاسی توسط روسای جمهور ایران و امریکا ارائه و به اجرا گذاشته شدند. دو سخنرانی که نه تنها شنوندگان خاصی را از قبل بعنوان دریافت کنندگان پیام سخنرانان مد نظر داشتند، بلکه زبان، واژه ها و فرمول بندی های ویژه ای را نیز به نمایش درآوردند.

به اذعان موافقان و مخالفان حسن روحانی، وی در سخنرانی خود سعی کرد با مخاطبان خود با عرف و منطق کاملا دیپلماتیک و حقوقی صحبت کند. عرف و منطقی که معمولا فقط برای دیپلمات های سازمان ملل، مقامات دولتی و روسای کشورها قابل درک است. در حقیقت، روی سخنان حسن روحانی مردم ایران و یا ملل دیگر نبودند، وی دیپلمات ها را مورد خطاب قرار داد و کوشش داشت که از قوانین، قراردادها و پروتکل های بین المللی کمال استفاده را برده، تا به این وسیله سمپاتی آنها را جلب نماید.

سخنان دونالد ترامپ و همچنین خطابه بنیامین نتانیاهو اما شنوندگان دیگری داشتند. هدف آنان قانع کردن دیپلمات های سازمان ملل و نمایندگان دولت های عضو این سازمان نبود، چه بسا آندو مشروعیت چندانی نیز برای این نهاد بین المللی قائل نباشند. در واقع، طرف خطاب آنان مردم هوادار خود در امریکا و اسرائیل بودند، به این علت که به ادامه حمایت و لابی این بخش از مردم شدیدا نیازمندند. همانطور که دیگر رهبران پوپولیست نیز همواره با پشت کردن به نظم سیاسی موجود سعی کرده اند آنرا زیرا سوال ببرند، از منطق معمول دیپلماسی استفاده نکنند و روی بسوی مردم هوادار خود با زبان آنان صحبت کنند.

می توان گفت که حداقل در رابطه با ایران ما شاهد تقابل و جنگ بین دو زبان سیاسی در نشست عمومی سازمان ملل بودیم. جنگی که در یک سوی آن خطابه دیپلماتیک حسن روحانی، همراه با استفاده از منطق مرسوم و شناخته شده سیاسی بود و در سوی دیگر آن سخنرانی های غیرمعمول و خارج از عرف دیپلماتیک ترامپ و نتانیاهو قرار داشتند. این دو نوع از سخنرانی سیاسی را می توان "خطابه سیاسیِ خیابانی" و "خطابه دیپلماتیک" نامید؛ دو نوعی که زبان، واژه ها و مخاطبین خاص خود را دارند.

زمانی نقش های کاملا متفاوت این دو نوع از خطابه و گفتار سیاسی بهتر فهمیده می شوند که دقت داشته باشیم که سیاست، بویژه در دنیای امروز و در درجه نخست، به معنای اداره امور اجرایی کشور و رتق و فتق مسائل مالی، تولید و توزیع نمی باشد، بلکه امروزه سیاست و زبان سیاسی به معنای تصویر خاصی است که سیاست مداران مطابق اهداف و برنامه های خود ساخته و به نمایش می گذارند. تصویر و نمایشی که یک داستان ویژه و از پیش طراحی شده را بازگو می نماید. داستانی که به اعتبار مخاطبین خود با زبان و گفتار سیاسی خاصی همراه است. واضح است که اگر این نمایش سیاسی، نمایشی خیابانی و تماشاگرانش مردم کوچه و بازار باشند، بازی سیاسی خاص و کلامی ویژه عرضه می شود؛ و اگر این نمایش در سازمان ملل و در برابر دیپلمات ها به صحنه آید سناریو و بازی دیگری ارائه می گردد.

در حقیقت امروزه سیاست و گفتارهای سیاسی تبدیل به یک هنر شده اند، البته نه به مفهوم این جمله آرمانی و اتوپیایی که "سیاست هنر ممکن ساختن ناممکن هاست"، بلکه سیاست هنر و استعداد هنری خاصی است برای ساختن آینه ای که آنچه را که سازنده آن اراده می کند منعکس کرده و به زبان نمایش در می آورد. در این رابطه عناصر تعیین کننده و شکل دهنده صحنه نمایش اهداف و مخاطبین سیاست مدار می باشند. عناصری که مطابق زمان، مکان و شرایط ژئوپلیتیک تغییرمی کنند؛ و همانطور که زمان و مکان و شرایط زیست در دریافت ها و برداشت های ما از واقعیت های خارج از ذهن نقش بسزایی دارند و به همین علت نیز این دریافتها هیچگاه ثابت نیستند؛ نمایش های سیاسی با توجه به نوع مخاطب و شرایط زمانی و مکانی، همواره اشکال و صور گوناگونی بخود می گیرند و لایه ها و سطوح متفاوتی را در معرض دید قرار می دهند.  

بعبارت دیگر امروزه زبان سیاسی بعنوان یک سلاح بسیار مهم و کارآمد در عرصه های مختلف بکار می رود. شاید بتوان گفت که در دنیای امروز زبان و نمایشهای سیاسی از توجه و اهمیت حتی بیشتری در مقایسه با سلاحهای نظامی برخوردارشده اند. برای مثال نمایشاتی که وزیر خارجه وقت دولت جرج دبلیو بوش، کالین پاول، در شورای امنیت سازمان ملل برای اثبات وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق زمان صدام حسین به صحنه آورد، در حقیقت از نظر سیاسی تیر خلاصی به سوی صدام حسین بود. همانطور که نخست وزیر اسرائیل در صحن عمومی سازمان ملل سعی کرد نمایشی از کشف مکانهای جدید برای غنی سازی هسته ای در اطراف تهران را به صحنه آورد.

حال با توجه به این بحث و نیز این واقعیت که سیاست بجای ابزاری برای اداره امور مردم، تبدیل به هنر تصویر سازی و داستان پردازی شده است، هنری که زبان، فرهنگ و گفتار خاصی می طلبد، این سوال مطرح می شود که ما در شرایط خاص ایران، بویژه در دوران بسیار بحرانی کنونی که جامعه ما بیش از هر چیز به امید به آینده ای بهتر، همبستگی ملی و اتحاد و خیزش عمومی برای عبور از چنین شرایطی که عامل اصلی آن حاکمیت جمهوری اسلامی است، نیازمند چه نوعی از سیاست و زبان سیاسی هستیم؟

همانطور که از شرایط بحرانی و بسیار بی ثبات کنونی بر می آید و با توجه به اینکه مشکل و درد اصلی از وجود و ذات حاکمیت جمهوری اسلامی سرچشمه می گیرد، طبیعتا و منطقا پاسخ به سوال فوق "زبان سیاسی و خطابه دیپلماتیک" مرسوم و مقبول جامعه جهانی آنطور که حسن روحانی به نمایش گذاشت و یا محمد خاتمی بکار می گیرد نمی باشد. نمایشی که حسن روحانی در جلسه عمومی سازمان ملل متحد به صحنه آورد در درجه بسیار نخست برآمد نیاز حاکمیت و رهبری این نظام برای خروج از انزوا و پوشاندن سیاست های توسعه طلبانه و مخرب این نظام در منطقه از یک سو، و مخفی کردن ظلم و تبعیضی که از سوی این حکومت بر مردم ایران روا می شود از سوی دیگر، بود.

همچنین، پاسخ به سوال فوق در خطابه ها و بیانیه های سیاسی و "تکرار" خواسته های خود از حکومت جمهوری اسلامی و رهبری آن یافت نمی شود، زیرا همچنان با زبان سیاسی حکومت صحبت می کند و انشا می نویسد و مهمتر از هر چیز مردم را مخاطب خود نمی داند؛ زبانی است رسمی و مجلسی که شاید فقط برخی از اعیان حکومت آنرا بفهمند. این زبان از صحن و کف خیابان می ترسد و از خیابان گریزان است، حتی مردم را نیز تشویق نمی کند که در اطراف خطابه و پای منبر او گرد آیند. این زبان سیاسی یک زبان معامله گرانه و سودجویانه برای بازگشت مجدد به عرصه قدرت در نظام جمهوری اسلامی است.

شاید بتوان گفت که فقط در برخی از کشورهای دمکراتیک و پیشرفته غربی، بدلیل ثبات، قانونمندی و شکل گیری نهادهای سیاسی که هریک از خاستگاه طبقاتی خاصی برخوردارند و مهمتر از هر چیز بخاطر وجود طبقه متوسط گسترده، سیاست در درجه نخست ابزاری است برای گردش امور، و شاید زبان سیاسی تبلیغاتی و نمایش های خیابانی فقط در زمان انتخابات بکار گرفته شوند. اما در کشوری مانند ایران بدلیل عدم ثبات و مهمتر از هر چیز بی اعتمادی عمومی نسبت به نظام حاکم سیاست و زبان سیاسی به هیچ وجه نمی تواند از اشکال رسمی و دیپلماتیک و ابزارهای قانونی پیروی کند.

در ایران امروز سیاست در کف خیابان و همراه با مردم رقم می خورد. کف خیابان عرصه ایست برای همه نیروهای مخالف جمهوری اسلامی تا وزن و حضور واقعی خود را به نمایش بگذارند. میزان گرایش مردم به هر زبان و نمایش سیاسی در حقیقت تعیین کننده وزن و موقعیت نیرویی است که از آن زبان و نمایش بهره می برد؛ قانونمندی که مطابق میل من و شما عمل نمی کند و خوب و بد بر نمی تابد. به این معنی که اگر یک نیروی واقعی مردمی که دل در گرو حفظ وحدت ملی و تمامیت ارضی و خوشبختی و آزادی و آسایش مردم ایران دارد وجود نداشت، این قانونمندی یک نیرو وابسته و یا پوپولیست را به میانه میدان می کشاند.

۱۳۹۷ شهریور ۲۸, چهارشنبه

سیاست یاس و تراژدی امید


راهبردهای سیاسی مبتنی بر یاس و ترس همواره دو ابزار بسیار مهم در دست حکومت های غیر دمکراتیک بوده اند؛ دو ابزاری که بمانند دو روی یک سکه و دو لبه قیچی عمل میکنند. به این علت که از نظر روانشناسی فردی و اجتماعی عنصر یاس همواره با عنصر ترس عجین بوده است، حکومت هایی که سیاست و برنامه رواج یاس و تردید نسبت به آینده را دنبال می کنند، هیچگاه از پاشیدن بذر ترس نسبت به دشمنان خیالی و بیم از آینده نا معلوم نیز غافل نیستند. یاس از بهبود شرایط زندگی و ترس از دست دادن آنچه که امروز در اختیار آنها گذاشته شده است و نگرانی از آینده و حتی فردای خود، همواره بعنوان عوامل روانی بسیار کارآمد برای قفل کردن مردم مورد استفاده قرار گرفته اند.

حکومت جمهوری اسلامی از جمله رژیم هایی است که بخوبی از چنین سیاست هایی بهره می برد. در واقع این حکومت، شرایط و وضعیتی را برای مردم ایران فراهم آورده است که به جرات می توان گفت که یاس و ترس، امروزه دو مولفه اصلی در زندگی مردم ایران شده اند. با نگاه کوتاهی به اکثر نشریات ایرانی داخل و خارج کشور، که عمدتا منعکس کننده اخبار و گزارشات منفی و دردناک هستند، می توان این واقعیت غم انگیز را به روشنی دریافت. در این رابطه واقعیت دیگری نیز خودنمایی می کند، حکومت اسلامی حتی نگران نیست که افرادی آزادانه از بدبختی های مردم صحبت کنند، از بی آبی، گرانی و فساد شکایت کنند و حکومتیان را مورد خظاب قرار دهند، البته با این پیش شرط که تخم امید به آینده ای بهتر و روشنتر در دل مردم کاشته نشود.

امروزه اخبار منفی و مایوس کننده از ایران به حدی رسیده اند که خواندن و شنیدن روزانه آنها بسیاری را دچار افسردگی و یاس کرده است، بطوری که ظاهرا برخی ترجیح می دهند اخبار عمدتا منفی که روزانه منتشر می شوند را بطور فعال دنبال نکنند. شوربختانه بسیاری از نشریات اینترنتی و رادیوتلویزیون های ایرانیان در خارج کشور نیز آگاهانه و یا ناآگاهانه بر گسترش عمدتا اخبار منفی و مایوس کننده دامن می زنند. البته در این واقعیت که این اخبار حقایقی محض از داخل کشور را نمایان می سازند، شکی نیست، حقایقی که باید منتشر و منعکس شوند. اما با این وجود، تاثیر روانی این اخبار منفی و مایوس کننده بسیار جدی است و نباید از نظرها پنهان بماند.

شاید یکی از دلایل اصلی انتخاب این شکل از اخبار از سوی رسانه های مخالف جمهوری اسلامی این سیاست باشد که با انتشار مدوام و روزانه اخبار منفی و انعکاس گسترده آنها، مردم تشویق به اعتراض و شورش علیه این نظام خواهند شد. اما واقعیت این است که با این شیوه و انعکاس یک جانبه اخبار منفی، این امکان وجود دارد که قبل از هر چیز سایه ترس و یاس هر روز سنگین تر و سیاهی آن دائما در برابر چشمان مردم غلیظ تر گردد، شرایطی که معمولا دو راه در برابر آن قابل تصور است، یا شورش و سر بر دیوار استبداد کوبیدن و یا خودکشی که البته نتیجه هر دو یکی خواهد بود.

البته واکنش طبیعی در برابر این تشریح از وضع موجود و نقد روش خبرنگاری رسانه های مخالف حکومت اسلامی این است که مگر اخبار مثبت و امیدوار کننده ای از ایران شنیده می شود و یا مگر با توجه بحرانهای بسیار ساختاری و نیز، تخریبی که در طول چهار دهه حاکمیت جمهوری اسلامی در همه عرصه های اقتصادی، صنعتی، اجتماعی، فرهنگی و محیط زیستی صورت گرفته است، آینده امیدوار کننده ای برای ملت ایران و این سرزمین قابل تصور می باشد؟

برای باز کردن دریچه ای متفاوت برای تشریح بن بست کنونی و پاسخ به ابهامات فوق نگارنده کوشش می کند که در ادامه یادداشت به مقوله امید از نظرگاه های فلسفی و دینی بپردازد و مقایسه ای بین آنها انجام دهد.

از نظر فلسفی امید نسبت به آینده، بعنوان یکی از توانایی های انسان، ریشه در ساختار تاریخی و تکامل یافته انسان دارد. انتظار و بطور مشخص تر خواست آینده ای بهتر از شرایط حال، یکی از ویژگی های انسان خودآگاه است. انسانی که به گذشته و حال خود آشناست همواره در برابر این سوال قرار می گیرد که فواید و نتایج مسیری که از گذشته تا زمان حال پیموده و فرایند تاریخی که پشت سر گذاشته است چه بوده اند؟ و چرا باید به فکر آینده خود باشد و چرا نباید امید به آینده را از دست بدهد.

همانطور که می دانیم در برابر این پرسشها، و اصولا در رابطه با مقوله امید، نظریات فلسفی و دینی گوناگون و بعضا متضادی ارائه گردیده اند. برای مثال در فلسفه یونان باستان، در قالب داستان اسطوره ای پاندورا، به مقوله امید پرداخته می شود. مطابق اساطیر یونان، پاندورا اولین زنی است که توسط خدایان خلق میشود، مشابه آنچه در متون دینی درباره حوا آمده است. بر خلافِ افسانه های دینی که آدم و حوا بدلیل عدم فرمانبرداری از دستور خداوند، مبنی بر نزدیک نشدن به درختِ ممنوعه، از بهشت اخراج شدند، پاندورا و همسرش ظاهرا بر روی همین زمین خلق می شوند و صندوقچه ای پر از بلایا و بیم و امیدهای انسانی بعنوان هدیه، و شاید توشه راه، دریافت می کنند. صندوقچه ای که تا زمانی که بسته بماند و نهان هایِ آن آشکار نشوند، این زوج همچنان می توانند در صلح و آرامش به زندگیِ بدون خطر و ترس ادامه دهند. پاندورا، اما بخاطر کنجکاوی های بیش از حد، درِ صندوقچه را برای لحظه ای باز میکند، اما بسرعت به اشتباه خود پی می برد و در نیمه باز صندوقچه را می بندد. در این فاصله کوتاه اما، تمامی بلایا و بدبختی ها از صندوقچه خارج و پراکنده میشوند، بجز عنصرِ "امید".

همانطور که از افسانه اخراج آدم و حوا از بهشت تفسیرهای بسیاری شده است، افسانه پاندورا نیز به اشکال گوناگون تعبیر گشته است. برخی از فلاسفه مانند فردریش نیچه معتقدند که امید نیز از جمله همان بلایا بوده است که نتوانسته ازصندوقچه آزاد گردد. زیرا که امید، بنظر وی، جهان واقعی را با همه بدبختی ها و بلاهایش از برابر چشمانِ انسان پنهان می سازد و انسان را سرگرم پنداریِ غیر واقعی بنام "امید" می نماید. وی به همین خاطر فلسفه یونان باستان را بسیار ارج می نهد و معتقد است که تراژدی یونانی دینوسوس و آپولون پاسخ بسیار واقعبینانه و زمینی به مقوله امید بوده است.

در افسانه های دینی مربوط به خروجِ آدم و حوا از بهشت کمتر از عنصرِ امید، آنطور که در اسطوره های یونان آمده است، صحبت می شود، بلکه بجای آن به آدم و حوا وعده داده می شود که پیامبرانی از جانب خداوند اعزام خواهند شد تا انسان را مجددا به سوی زندگی بهشتی اش راهنمایی کنند، و بدین طریق، او را از رنج بلایای زمینی نجات دهند. در واقع امر تنها امیدی که به آدم و حوا و نسلهایِ بعدیشان داده می شود، امیدِ به فرستادن پیامبرانی از جانب خداوند و بازگشت به بهشتِ موعود است. در حالیکه عنصر امید که در صندوقچه پاندورا محبوس مانده بود، برای انسان ناشناخته است و خود اوست که باید آنرا کشف کند و، مطابق نظر برخی از فلاسفه، بعنوان ابزار برای دست یابی به عناصرِ مثبت دیگری که از صندوقچه آزاد شده اند بکار گرفته شود.

در دوران مدرن، پس از عصر روشنگری، بسیاری از فلاسفه و اندیشمندان این عصر تلاش می کنند که با طراحی و یا بعضا حتی پیش بینی یک نظام اجتماعی اتوپیایی عنصر امید را زنده نگاه دارند. اکثر فلاسفه دوران مدرن اما عمدتا در کادر دینی به چشم اندازهای امید بخشی که ادیان ترسیم می کردند می اندیشیدند. به همین علت طرحهایی که توسط این فلاسفه برای آینده ترسیم می گردیدند همگی اتوپیایی بودند. در واقع همانطور که ادیان با اعزام پیامبران قصد آن داشتند که انسان را مطابق الگوهای خاص دینی و مذهبی پرورش دهند و بسازند، این فلاسفه نیز با نظریات اتوپیایی و ارائه الگویی نظری از جامعه ایده ال مورد نظر خود، می خواستند که آینده انسان را اراده گرایانه شکل وانسان ایده آل خود را پرورش دهند، که در این رابطه می توان به فلاسفه اتوپیا اندیشی مانند توماس مور، کانت، هگل و مارکس اشاره کرد.

در دوران پست-مدرن، همانطور که نیچه آغازگر آن بود، اندیشه اتوپیایی و ایده آرمان شهری، و همچنین این اعتقاد  که انسان مطابق یک الگوی خاص قابل ساخته شدن است، بشدت مورد نقد و حمله قرار می گیرند. در این دوران جدید، بجای امیدها و آرزوهای اتوپیایی، بیش از هر چیز بر مسئولیت فردی و هنجارها و ارزشهای اخلاقی ناشی از آن تاکید می گردد، مسئولیتی که در درجه نخست متوجه حداکثر استفاده از زمان حال و حفاظت از محیط  طبیعی و انسانی در برابر آسیب های جبران ناپذیر می باشد. هنجارهای اخلاقی که بر آرزوهایی اتوپیایی و ایده های آرمان شهری بنا نشده اند، بلکه هدفشان بیش از چیز پرهیز از خسارت های بیشتر و غیر قابل جبران بر انسان و محیط زندگی او است.

از نظر فلاسفه پست مدرن ایده ها و امیدهای بزرگ و رمانتیزه شده که معمولا اراده گرایانه نیز می باشند، از پتانسیل بسیار بالایی برای تبدیل شدن به ایدئولوژی سیاسی برخوردارند. بعبارت دیگر نباید خوشبختی را در اتوپیا و افکار و خیالات رمانتیزه شده جستجو نمود، خوشبختی واقعی زمانی حاصل می شود که امید به آینده های دور به فراموشی سپرده شود و انسان در زمان حال و موقت زندگی کند و سرگرم امید ها و آرزوهای کوچک و دست یافتنی باشد و سعی کند از کوچکترین ها در زندگی روزانه اش لذت ببرد.

به سخن دیگر نقد و ایراد اصلی بر داشتن امید و آرزوهای اتوپیایی است، نوعی از امید و آرزو که یا به رویاپردازی و یا به یک ایدئولوژی سیاسی اراده گرا منتهی می شود. امید و آرزوهایی که بدلیل دست نیافتنی بودن، خود موجب اصلی تشدید یاس و ناامیدی می گردند. در حقیقت روی دیگر سکه امید و آرزوهای اتوپیایی نا امیدی و یاس است و هر بار که انسان به دروغ بودن امیدهای بزرگ پی می برد، امیدهایی که بسیار به انها دلبسته بود، بر ناامیدی و یاس او نیز افزوده می گردد. فرایندی که برای مردم ایران و بویژه  پیروان آیت الله خمینی نیز در جریان انقلاب اسلامی اتفاق افتاد. وعده های امید بخش، اما دروغینی که خمینی در سخنرانی معروفش پس از ورود به ایران در بهشت زهرا داد به سرعت در برابر آفتاب سوزان واقعیت ها و ظرفیت های جامعه ایران بمانند برف ذوب و با شتاب زیاد تبدیل به یاس و بی اعتمادی شدند.

اگر جمهوری اسلامی در سالهای اول پس از انقلاب اسلامی، برای تثبیت حاکمیت خود نیازمند امیدوار نگاه داشتن پیروان خود بود و با وعده حاکمیت نظام جهانی اسلامی و تحقق عدل الهی، سعی می نمود پیروان خود را امیدوار و در صحنه نگاه دارد؛ امروزه اما حکومت جمهوری اسلامی تنها می تواند با تطمیع بدنه اصلی خود و رواج رانت خواری، از یک سو، و گسترش ترس و ناامیدی از آینده در میان مردم، از سوی دیگر، اقتدار خود را حفظ کند.

طبیعتا راه شکستن بن بست یاس و بی اعتمادی، اعلام آلترناتیو و وعده های کلی که در فردای پس از جمهوری اسلامی یک نظام سکولار و دمکرات و عادلانه برقرار خواهد شد و تعیین نقشه راه برای این منظور، و یا تشویق مدوام مردم به اعتراضات خیابانی، همراه با تخریب، شعار مرگ بر.... و یا با آتش زدن پرچم، نیست.

تجربه اعتصابات اخیر در کردستان پس از اعدام سه جوان کرد، و پیشتر از این حمایت و همراهی خودجوش و گسترده مردم ایران با زلزله زدگان منطقه کرمانشاهان نشان می دهند که تقویت روحیه همبستگی و حس مشارکت عمومی که ما تنها نیستیم، برای مثال از طریق اعتصابات سراسری، حتی یک روزه، برای حمایت از کارگران و مال باختگان و یا تشویق مردم در جمع آوری پول برای نیازمندان بجای دادن غذای نذری به مناسبت محرم، نقش بسیار مهم و موثری در تقویت روحیه مثبت و امیدواری مردم می توانند باشند. در واقع در چنین شرایطی نهادهای سیاسی مخالف حکومت هرگز به تنهایی قادر به شکستن جو یاس و ناامیدی نیستند. این رسالت بیش از هر چیز امروزه بر دوش نهادهای مدنی، سندیکاها، اتحادیه ها و فعالین مدنی، محیط زیستی و حقوق بشری است، که همبستگی و اتحاد مردم ایران و امیدواری به آینده را تقویت کنند.

۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

عقلانیت همراه با رویا و آرزو

سیاست برای بسیاری از روشنفکران ایرانی همواره میدان تلاش برای تحقق آرمانها و یا محک ارزشها بوده است و فعال سیاسی معمولا زندگی خود و خانواده اش را از این طریق نمی گذرانده است، حتی اگر خود را بطور تمام وقت و کاملا حرفه ای وقف سیاست می کرده است. این تصویر را می توان در هر برشی از تاریخ یک صد سال اخیر ایران بخوبی مشاهده کرد.
با وجودی که در هر برشی که از تاریخ ایران زده می شود پیشروان و کنشگرانی را میتوانیم بیابیم که حامل ایده الها و آرزوهای نسل خود بوده اند و به اعتبار آن روحیه امید و شور ادامه زندگی را زنده نگاه می داشته اند، اما اگر همین تاریخ را بطور پیوسته مانند یک فیلم داستانی مورد ملاحظه قرار دهیم، مشاهده میکنیم که شوربختانه تاریخ ایران همواره عرصه خشونت، جنگ و سرکوب بوده است. بطوریکه می توان گفت که ظاهرا رویا و آرزوهای نسل های ایران در هر مقطع و برشی از تاریخ ایران فقط رویاهایی خوب و فرح بخش در بستری از استبداد و سرکوب و خشونت دائمی و در سراسر تاریخ ماندگار، بوده اند.

در بحث ها و مناظرات پیرامون شرایط بسیار بحرانی کشورمان انتقاد اصلی معتقدین به تحولات تدریجی، حداقلی و گام به گام به فعالین سیاسی وکنشگران اجتماعی که راهبرد تغییرات رادیکال ساختاری و در نهایت عبور از نظام جمهوری اسلامی را دنبال می کنند این است که آنچه که شما مطرح می کنید آرزو و رویایی بیش نیستند و یا حداقل اینکه در آینده نزدیک قابل تحقق نمی باشند. بحث های مزبور گاه آنچنان شدت می گیرند و دو طرف در نقطه کاملا متضاد یکدیگر می ایسند که گویی همانطور که جمع اضداد نا ممکن، جمع و یا هماهنگی بین این دو راهبرد نیز غیر قابل تحقق است.

البته روی سخن این یادداشت کوتاه اساسا با اصلاح طلبان حکومتی و استمرارطلبان که منافع مادی خاصی در حفظ این حکومت و ساختار جمهوری اسلامی دارند و یا براندازانی که به حمایت های مشخص مالی، لجستیکی و نظامی دلبسته اند و حتی آماده اند جنگ های منطقه ای را به داخل ایران نیز بکشانند، نیست بلکه با کنشگرانی است که چه بسا در رابطه با آنچه که بعنوان آرزو و ایده آل مطرح می شود با مخالفین رادیکالتر اشتراک نظر دارند، اما راه رسیدن به این آرزوها را تغییرات تدریجی و رفرم و اصلاح حتی در چهارچوب همین نظام می دانند و این راه عقلانی تر و کم ضررتر معرفی می کنند.
شاید یکی از علل چرخه تکرار شونده تاریخ این سرزمین و رویاهای تکرار شوند در بستری از سرکوب و خشونت و استبداد دائمی در به اصطلاح تضاد حل و جمع نشدنی عقلانیت و رویا باشد، که از نظر برخی باید در نهایت بین عقلانیت و رویا یکی را انتخاب کرد. اما بنظر نگارنده این یادداشت حتی عقلانیت و رویا و آرزو قابل جمعند و تضاد بین ایندو غیر قابل حل نیست.

انتخاب این رویکرد در رابطه با شرایط خاص کشورمان به این معنی می شود که تغییرات تدریجی، رفرم و اصلاحات ساختاری و تحول بنیادی در نظام جمهوری اسلامی و سرانجام عبور از این نظام نه در مقابل و یا حتی در عرض هم، بلکه در طول و دنباله هم باید قرار گیرند. از این نظر معتقدم که گروها و شخصیت های مخاف جمهوری اسلامی به استثنای اصلاح طلبان دولتی که منافع خود را با حیات این نظام پیوند داده اند و براندازانی که به امید حمایت های نظامی و مالی دول خارجی نشسته اند، در دو جبهه غیر قابل جمع قرار نمی گیرند، بلکه در عرصه های مختلف برای ایرانی بهتر مشغول فعالیت هستند و تا مادامی که به آزادی یکدیگر در پیشبرد اهدافشان احترام می گذارند نباید با مارک و تهمت زدن و واکنش های احساسی به دو جبهه واقعا غیر قابل جمع براندازان و اصلاح طلبان وابسته به قدرت های حاکم، پرتاب گردند.  

از این نظر در خواست هایی مانند حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان، در خواست بازخواست نمایندگان مجلس خبرگان از خامنه ای و فشار به رهبری جمهوری اسلامی که تن به مذاکره با امریکا بدهد، حتی اگر احتمال تحقق اینها نیز ضعیف باشد، نباید از سوی مخالفین رادیکالتر که خواهان عبور از جمهوری اسلامی هستند بطور کامل طرد شوند و مورد حمایت قرار نگیرند. و بسیار واضح است که راهبرد تحولات ساختاری و عبور از نظام جمهوری اسلامی نیز نباید در بست به براندازی از طریق دخالت خارجی مصادره گردد.      

۱۳۹۷ شهریور ۱۱, یکشنبه

سیاست مداران حرفه ای جمهوری اسلامی، نمادهای ابتذال شر!

مجلس شورای اسلامی بر خلاف ادعای مسئولان حکومت، که مجلس عصاره ملت است، به تمام معناعصاره اخلاق و فرهنگی است که نظام ولایت فقیه چهار دهه است بر کشور و ملت ایران حاکم کرده است. اخلاق و فرهنگی که دروغ و حیله گری را تحت عنوان دروغ های مصلحتی و کلاه های شرعی مجاز می دانند. نمونه آخر از این دروغ های به اصطلاح مصلحت آمیز سوگند حسن روحانی بود که بدون ذره ای لکنت زبان گفت که ما در کشور بحران نداریم و سپس دروغ های بزرگتر عطااالله مهاجرانی در توجیه سخنان ریاست جمهور اسلامی در مصاحبه با بی-بی-سی.

البته شاید گفته شود که این اصولا روش سیاستمداران حرفه ای است که بخاطر مصالح بزرگتر و یا امنیت و آسایش عمومی از گفتن برخی از حقایق در مجامع عمومی پرهیز می کنند و حتی حاضرند در برابر سوال مشخص از طرف خبرنگاران دروغ بگویند و یا ابراز بی اطلاعی نمایند و به اصطلاح پاسخ دیپلماتیک بدهند.

در ظاهر امر می توان گفت که چه دروغ گویی های رئیس جمهور اسلامی حسن روحانی و چه دروغ گویی های معمول سیاست مداران حرفه ای هر دو کاری غیر اخلاقی اند و از این نظر تفاوتی بین ایندو نیست. اما با کمی دقت می توان یک تفاوت بسیار مهم بین این دو نوع از دروغگویی را شناسایی کرد.

در اینکه اصولا در دنیای مدرن، امر سیاست در پیوند بسیار نزدیک با امر حکومت و یا دولت قرار می گیرد، بطوریکه هر دو را می توان بعنوان دو طرف یک سکه به حساب آورد، شکی نیست؛ و نیز تردیدی در این حقیقت نمی توان داشت که اقتدار یک حکومت و دولت بستگی مستقیمی به توانایی آن در اعمال و جاری کردن اراده معطوف به قدرت در تمام مناسبات اجتماعی دارد، بطوریکه می توان گفت که حکومت و قدرت نیز دو سوی یک سکه را به نمایش می گذارند. البته واضح است که امروزه ابزار اعمال قدرت صرفا در خشونت و قهر خلاصه نمی شود و حکومت ها از ابزار های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بسیار پیچیده ای برای تثبت قدرت خود استفاده می کنند. فرایندی که سیاست و سیاست ورزی را تبدیل به یک حرفه مشخص کرده است.

ماکس وبر در یکی از سخنرانی های درسی خود به موضوع سیاست بعنوان حرفه می پردازد و می گوید از دو منظر می توان به سیاست بعنوان یک وظیفه و یا حرفه نگاه کرد؛ یا یک سیاست مدار از طریق این حرفه زندگی خود را تامین میکند و بعبارت دیگر سیاست را برای زندگی خود انتخاب می نماید، و یا بر عکس، بدلایل آرمانی و یا علائق شخصی، برای سیاست و خدمت در این حوزه زندگی می کند. البته خود وی تصریح می کند که در بسیاری از موارد و بتدریج این دو زاویه ورود به سیاست به هم نزدیک می شوند بطوریکه مرز مشخصی بین ایندو روش ورود بسادگی قابل تشخیص نیست.

در سخنرانی درسی مزبور ماکس وبر بیشترین توجه خود را به نوع دوم سیاست پیشگی، آن نوعی که سیاست مدار زندگی خود را در خدمت سیاست قرار می دهد، معطوف می دارد، و بحث خود را به حوزه اخلاق و سیاست می کشاند. به اعتقاد ماکس وبر ارزشهای اخلاقی برای سیاست مداری که زندگی خود را در خدمت سیاست قرار داده است می توانند از دو منبع مختلف سرچشمه بگیرند؛ یا از اعتقادات (مذهبی، ایمان به رهبر کاریزما و یا ایدئولوژی حزبی) و یا از حس مسئولیت و وجدان شخصی. ارزشهایی که جهت گیریهای سیاسی او را تعیین می کنند و نقش مستقیمی در تصمیمات و مواضع سیاسی او بازی می کنند.

تفاوت بسیار مهم بین این دو منبع الهام بخش اخلاق در این واقعیت نهفته است که اعتقاداتی که ارزش های اخلاقی را تعیین، تبلیغ و دیکته می کنند در طول تاریخ همواره در قالب یک نهاد قدرتمند اجتماعی-سیاسی ظاهر شده اند و سمبل و نماد اصلی قدرت را به نمایش گذاشته اند. نمادی که معمولا و در یک فرایند تدریجی در یک رهبر فرهمند متمرکز گردیده است. نمادی که اطاعت محض از او جزو واجبات و حتمیات است، حتی اگر از این طریق وجدان شخصی زیر پا گذاشته شود. در این رابطه نمونه های فراوانی می توان یافت که اطاعت از رهبری فرهمند تا چه اندازه توانسته شخصیت و وجدان یک سیاست مدار را از درون تهی کند و او را تبدیل به مهره ای از نهاد قدرت سیاسی نماید.

ماکس وبر برای باز کردن این بحث به مذهب پروتستان اشاره می کند که چگونه مقامات کلیسای پروتستان توانستند مسئولیت شخصی و وجدانی که از این طریق شکل می گیرد را از مومنان و پیروان خود بگیرند و آن را فقط منسوب به خدای کلیسای نمایند، و به این طریق سربازان خود را بدون نگرانی و ترس از نتایج اعمال خود به جبهه های جنگ بکشانند، که نگران نباشند خدای کلیسای پروتستان همه مسئولیت ها را بعهده گرفته است. به عقیده ماکس وبر ژان کالون اصلاح طلب پروتستان اهل فرانسه اصلاحاتی را در این مذهب پیشنهاد و آغاز می کند و در رابطه با موضوع اخلاق و مسئولیت بر خلاف پروتستان های سنتی وظیفه دفاع از نهاد مذهب را بار دیگر به مسئولیت شخصی و وجدان درونی مومنان می کشاند که فرد مومن نیز وظیفه و مسئولیت دفاع از مذهب را بعهده دارد و از این نظر باید در مقابل خدا پاسخگو باشد. از نظر ماکس وبر بازگشت مجدد وجدان و مسئولیت حتی در این شکل مذهبی و کلیسایی آن نقطه آغاز نگاه مدرن و مدرنیزاسیون سیاست و بدنبال آن پر رنگ تر شدن نقش وجدان و مسئولیت سیاست مدار در دنیای امروز بوده است؛ که با سکولار شدن جوامع مدرن و به دنبال آن سکولار شدن سیاست، وجدان و مسئولیت سیاست مدار نیز از وظیفه دفاع از مذهب و خدای کلیسا به مسئولیت و وظیفه دفاع از حوزه عمومی و جامعه انسانی منتقل گردیده است.

اگرچه همانطور که در فوق آمد نمی توان در دنیای واقعی مرز مشخصی بین ورود به حوزه خدمات عمومی و سیاست بعنوان یک حرفه برای تامین زندگی و یا قرار دادن زندگی خود در خدمت سیاست و خدمات عمومی ترسیم کرد، اما ما می توانیم همان پیش بینی که ماکس وبر کرده بود که کالوینیسم راه مدرنیته در سیاست را با باز گرداندن مسئولیت شخصی به خود فرد هموار کرد، امروزه در برخی از سیاست مداران ببینیم که سیاست در درجه اول منبع درآمدی برای آنها نیست بلکه انجام وظیفه ای است برای حوزه عمومی و جامعه خود. در همین رابطه ماکس وبر بهترین و ایده آل ترین شرایط را زمانی تحقق یافته میداند که سیاست مداران مانند دانشمندان در درجه نخست بر اساس وجدان علمی و شخصی خود عمل کنند و علم و سیاست را منبع اصلی در آمد خود ننمایند.  

واضح است که در آینه گفتار ماکس وبر پیرامون سیاست بعنوان یک حرفه، سیاست مداران جمهوری اسلامی چگونه ترسیم می شوند و در چه جایگاهی قرار می گیرند. برای مثال زمانی که حسن روحانی در ابتدای سخنان خود در مجلس شورای اسلامی می گوید که با رهبری نظام هماهنگ کرده است و قصد دارد سفارشات او را جامه عمل بپوشاند و هنگامی که قسم خدا می خورد که کشور دچار بحران نیست، آشکار است که وی بعنوان یک سیاست مدار قبل از هر چیز خود را عاری از هر مسئولیتی کرده و آنرا فقط به رهبر خود سپرده است.

البته حسن روحانی از عواقب این دروغگویی آشکار بخوبی آگاه است اما وظیفه و مسئولیت حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی برای وی وامثال عطاالله مهاجرانی، جایی برای وجدان و مسئولیت های شخصی و ارزشهای اخلاقی برخاسته از آن نگذاشته است. سیاست مداری که به این طریق خود را در اختیار نهاد قدرت قرار می دهد بسیار بسیار خطرناکتر از سیاست مداری است که زندگی خود را از طریق سیاست می گذارند.

سیاست مداری که برای گذران زندگی وارد حوزه خدمات عمومی و سیاسی شده است می تواند در معرض تناقض بین وجدان و مسئولیت شخصی از یک سو و مسئولیت ها و وظایفی که نهاد قدرت از او طلب می کند قرار گیرد و حتی این امکان و توانایی را دارد که در صورت وجود یک تناقض حل نشدنی بین وجدان و وظایفی که از او خواسته می شود یکی را انتخاب نماید. اما سیاست مداری که با ورود به سیاست وجدان و مسئولیت را یکپارچه به نهاد قدرت و رهبر خود سپرده است همانطور که هانا آرنت می گوید نمادی از ابتذال شر می گردد. ابتذالی که سیاستمداری چون حسن روحانی و پامنبر نشینانی مانند مهاجرانی را از درون خالی می کند و وا می دارد که بدون لکنت زبان ودر روز روشن دروغ بگوید و یا با خنده زهرآگین ملت ایران به مسخره گیرد، و شب نیز با وجدان آسوده سر بر بالین بگذارد؛ وجدانی که از اخلاق و مسئولیت شخصی خالی شده و آکنده از زهر ابتذال و شر گردیده است.