۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

زایش دوباره


از سال 1982 سازمان یونسکو شهر فلورانس را بعنوان یکی گنجینه های هنری و فرهنگی بشریت شناسایی و ثبت کرده است. این شهر همچنین بعلت اینکه هنرمندان ، آرشیتکت ها و اندیشمندان آن، در قرنهای چهاردهم  و پانزدهم میلادی، نقش بسیار تعیین کننده و موثری در آغاز و ریشه گیری جنبش رنسانس داشته اند بعنوان مهد و گهواره رنسانس شناخته میشود. متفکرین و هنرمندانی مانند دانته، داوینچی، میکلانژ، گالیله و ماکیاولی زاده این شهر هستند و با آثار خود این شهر را زادگاه جنبشی ساختند که بعد ها نام رنسانس، بمعنای نوزایی و تولد دوباره، را بخود گرفت.
در دورانهای آغازین این جنبش یک جریان فرهنگی و هنری نوینی توسط روشنفکران این شهر شکل گرفت که در پی باز گرداندن و دوباره زنده کردن روش شناخت و اندیشدن به سبک دوران یونان باستان بودند و کوشش در زایش دوباره فلسفه و هنر دورانِ یونان و رومِ قبل از مسیحیت را داشتند.

این جنبش در واقع سر آغازی شد برای بکار گیری روشهای جدیدِ تجزیه و تحلیل در همه زمینه های علمی، هنری و فلسفی. بحث رئالیسم و نقش قدرت در سیاست توسط ماکیاولی مطرح و تئوریزه شد، داوینچی روش علمی و تجربی و آزمایشگاهی از طریق ساخت مدلهای اولیه را پایه گذاری کرد و میکلانژ به هنر و نقاشی روح تازه ای دمید.
در اثر این جنبش بود که مفاهیم جدیدی مانند فردیت گرایی، فمینیسم، برابری نژادی، سکولاریزم و جهان گرانی بتدریج مطرح گردیدند و بارور و بارورتر شدند. در این دوران و پس از آن، هنرمندان و دانشمندان به طبیعت و انسان توجه بسیار نشان دادند. حتی فلسفه و اندیشه های فلسفی صرفا مربوط به بحثهای انتزاعی نمیشدند بلکه دانشمندانی که در زمینه فیزیک و طبیعت شناسی کار میکردند نیز فیلسوف شناخته میشدند.

این بازنگری و زایشِ مجدد  بخوبی در آثار جمع آوری شده درمعروفترین موزه شهر فلورانس به نمایش گذاشته شده اند. زمانی که در سالنهای اصلی موزه قدم میزنی گویی که پا به دوران یونان قدیم و رم باستان گذاشته ای، اگرچه اثرهای هنری موجود در سالنهای اصلی موزه در قرنهای چهارده و پانزده میلادی خلق شده اند. اندامهای انسانهای معمولی تا اسطوره های یونان باستان مجددا بتصویر کشیده شده اند و یا تنواره هایی از آنان به نمایش گذاشته شده است.

در سالنهای جانبی نمایشگاه تضاد دو دنیای قبل و بعد از رنسانس را بخوبی شاهد هستیم. تصویرهای مسیح و مریم و رهبران کلیسا از رنج و عذاب دائمی انسان و غم به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح و یا گردن زدن گنهکاران و آتش زدن جادوگران حکایت میکنند.
اما هر بار که از سالنهای جانبی که روح و فضای قرون وسطی در آن سنگینی میکند پا به راهروی اصلی نمایشگاه میگذاری مجددا روح زندگی را در اندامهای لخت مجسمه ها و اسطورهای یونان و قهرمانان روم باستان می بینی و احساس میکنی.

نقاشی های مربوط به الهه ونوس و آغاز بهار از یک سو و جنگ دائمی انسان با نیروهای طبیعی که خود را در شکل اسطوره های یونان باستان به نمایش میگذارند، زندگی واقعی و زمینی این انسان خاکی را نشان میدهند. و سرانجام راهروهای اصلی نمایشگاه به نقاشی هایی ختم میشود که از موزیک و ابزارهای موسیقی و الهه های موزیک موج میزند.

 و چه زیبا این آثار هنری در یک مجموعه هماهنگ و با معنا در کنار هم چیده شده اند، گویی که این موزه و سالنهای آن پروسه و مراحل گوناگون زندگی و تکامل انسان را به نمایش میگذارند.
در راهروهای اصلی آنچه که حضور چشمگیر دارد و جلوه گر است همانا انسان با اندامهای عریان و زیبای زنان و مردان در نقاشی ها و تنواره ها میباشد. در سالنهای جانبی که گویی میخواهد انحرافی را در مسیر تکامل انسان نشان دهد، آثار یک نواخت و تکراری نقاشی های مربوط به کلیسای قرون وسطا، داستان به صلیب کشیده شدن مسیح، مراسم غسل تعمید توسط یحیای تعمید دهنده و مراسم اعدام و سوزانده شدن جادوگران و متهمین به نمایش گذاشته شده اند.

 و براستی چه زیبا تولد دوباره انسان، انسان شناسی نوین، تفکر فلسفی مبتنی بر عقل و توانایی های بشری و در یک کلام رنسانس و عبور از قرون وسطا در این موزه به نمایش گذاشته میشوند.

واقعیت آموزنده اما این است که این جنبش در درجه اول خصلتی فرهنگی و هنری داشته است و بازگشت به دوران یونان باستان را ابتدا از کپی برداری از نقاشی ها و بویژه مجسمه های بازمانده از یونانیان و رومیان قدیم آغاز میکند. در حقیقت ، این جنبش پس از نقد و بررسی دوران قرون وسطی و فلسفه دینی حاکم برآن، در پی اصلاح دین و نظام کلیسایی برنمی آید، بلکه در راستای زنده کردن فرهنگ و هنر، روش شناخت و فلسفه یونان باستان که از قبل از مسیحیت پایه گذاری و بسط و گسترش یافته بود به تلاش برمیخیزد. برای مثال در نقاشی ها و مجسمه هایی که از قرن پانزدهم میلادی باقی مانده اند میبینیم که فلسفه هلنیسم مربوط دوران روم قدیم مجددا زنده میشود.

"خود آگاهی انسان به خود" و کشف ارزشهای این دنیایی و بعبارت دیگر این دنیایی شدن روش اندیشیدن و زندگی کردن از دیگر دست آوردهای بسیار ارزنده این جنبش بوده است. این دست آوردها و بعبارت بهتر این آغاز مجدد کشف ارزشهای انسانی و امانیستی باعث تحولات و انقلابهای شگرفی در نحوه زندگی، روش تولید مایحتاج روزانه، صنعت، نحوه پاسخگویی به نیازهای روحی و عاطفی انسان و بنابراین نوع نگاه به مذهب و سرانجام تغییرات بنیادی در دستگاه دینی و کلیسایی و قانونگذاری میگردد.

اگرچه جنبش نوگرایی و بازگشت به خویشتن که پس از دهه چهل شمسی در ایران آغاز گردید و بطور کلی جنبش های فکری و سیاسی که پس از مشروطه بدنبال جستجوی راهی برای ورود جامعه ایران به مدرنیته بودند قابل مقایسه با جنبش رنسانس نیستند، اما اشاره به برخی از تفاوتهای بسیار اساسی بین این دو خالی از نکات آموزنده نمیباشد.
به نظر نگارنده این یادداشت، جنبشهای نوگرایی در ایران هرگز نتوانسته اند یک نقطه آغازین مشخص و بومی، و برمبنای آن یک چهارچوب و روش مشترک برای نقد تاریخ سده های اخیر ایران و جستجوی علت عقب افتادگی جامعه ایران پیدا و تعیین کنند. در مقابل اما،  یا تقلید از فرهنگ و سنن غرب پیشنهاد شده است و یا به اصلاح دین و نو کردن مذهب شیعه پرداخته شده است.
اما جوهر اصلی جنبش رنسانس زمینی کردن انسان، اتکا به قوه عقل انسان در فلسفیدن و اندیشه ورزی، در علمی و تجربی کردن روش شناخت و خارج کردن دین از عرصه سیاست و قانون گذاری بوده است، جوهره و بنیادهایی که علت اصلی رجوع و انگیزه اولیه بازگشت روشنفکران فلورانس به دوران یونان باستان و روم قدیم بوده اند.
باوجودیکه دهه ها از جنبش باز گشت به خویش و نوگرایی دینی میگذرد و با وجودیکه تجربه جمهوری اسلامی پیش روی ما است، اما مسلمانان نو گرا هنوز نتوانسته اند فکر جدید و راه حل متفاوت با پیشگامان نوگرایی دینی ارائه دهند. در حالیکه تجارب دههای اخیر نشان داده اند که نوگرایی دینی و تئوری بازگشت به خویشتن در دهه چهل و پنجاه شمسی، برای عبور موفق وبا دوام ایران به مدرنیته، نا موفق و نازا بوده اند.
با الهام از رنسانس و تولدی دیگر که از سده چهاردهم میلادی در فلورانس آغاز شد نگارنده " تولد و زایش دیگر" برای جامعه ایران را در بازگشت به اصولِ اندیشه و تفکر حاکم در ایران باستان، ایران قبل اسلام و بطور کلی پیش از ادیان توحیدی (ادیان ابراهیمی) می بیند. دورانی که بمانند یونان باستان مبنای اندیشه و تفکر بر قوه عقل و ادراک انسان استوار بود و راه اندیشه ورزی نه با واسطه ایمان به خدای واحد (که از طریق مذاهب توحیدی و کتب دینی تبلیغ میشد) بلکه با اتکا به قدرت شناخت و تحلیل خود انسان استوار بوده و گشوده میشده است. دورانی که حتی آرشیتکتی و مهندسی کاخهای آن نمایانگر قدرت اراده انسان بر طبیعت و این جهان بوده است.
البته این ایراد ممکن است به این راه حل وارد شود که جامعه ایران اکنون در قرن بیست و یکم زندگی میکند و اگر حاکمیت مذهب سیاسی شیعه نبود ما در چنین شرایطی درجا نمی زدیم. و این نیز واقعیتی انکار ناپذیر است که اکثریت جامعه ایران آمادگی پذیرش مدرنیته ، سکولاریزم، دمکراسی و نظام حکومتی و آموزشیِ مبتنی بر اصول حقوق بشر را دارد.
ضمن پذیرش این ایراد باید به واقعیت های دیگری نیز اشاره کرد: مسلمانان نوگرا و نو اندیش که عمدتا متاثر از افکار دکتر شریعتی، آیت الله منتطری و یا آیت الله طالقانی هستند نقش محوری و تعیین کننده در جنبش سبز داشته و دارند؛ و همچنان الگوی مورد نظرشان یا دوران آیت الله خمینی است و یا اندیشه های شریعتی و یا منتظری است. آین جریان روشنفکری بمانند بنیانگزاران جنبش نو گرایی در اسلام با پدیده اسلام نه بعنوان یک واقعیت تاریخی بلکه یک مجموعه ایمانی و اعتقادی برخورد میکنند و بصورت اراده گرایانه قصد نوگرایی در دین اسلام را دارند.
در حالیکه نوگرایی در دین مسیحیت مدت ها پس از آغاز جنبش رنسانس و تولد دوباره فلسفه و روش شناخت یونانی و رومی و بدنبال آن گشایشهای علمی و هنری و صنعتی بوقوع پیوست. بعبارت دیگر نوگرایی در مسیحیت معلول درجه چندم رنسانس و جنبش روشنگری در اروپا بود و نه علت آن.

اما از انجا که دین برای روشنفکران مذهبی نقش محوری، اعتقادی و مبنایی دارد و از آنجا که گفته میشود که اکثریت جامعه ایران مسلمان هستند، برای روشنفکران مسلمان سر آغاز نوگرایی و عبور به مدرنیته در درجه اول در نو شدن اندیشه های دینی خلاصه میشود. راه وروشی که بنظر نگارنده بمانند زدن شیپور از دهانه گشاد آن است و تجربه چندین دهه اخیر نیز نشان داده است که بی نتیجه بوده است و از آن اندیشه نوینی متولد نشده است.

همانطور که هنرمندان و اندیشمندان دوران آغازین رنسانس مستقل از اعتقادات دینی و بدون دغدغه نو کردن دین مسیحیت به جستجوی ریشه های تاریخی و فرهنگی اروپای قبل از مسیحیت برخاستند و همانطور که هنرمندان و شعرای ما پس از غلبه اسلام بر ایران به زنده کردن اسطورهای ایرانی از طریق زبان شعر (هنر غالب آنزمان) و در محتوای زبان شعریشان به تدوین اندیشه و تفکر ایرانی همت گماشتند این نیاز همچنان باقی و زنده است که برای نجات از این دور تسلسلِ سنت، عقب افتادگی فرهنگی و فکری بازگشتی مجدد به دورانی داشته باشیم که مبنای اندیشه و تفکر همانا خود انسان و نیروهای طبیعی و این جهانی است و نه عوامل و نیروهای غیبی، مرموز و خارج از انسان. 

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

فقیر و بی ارزش شدن انسانها در نظامهای ایدئولوژیک


میگویند آدم فقیر کسی است که به هر دلیل توانایی شناخت و استفاده از دنیای امکانات و سرمایه هایی که مام زمین و طبیعت در اختیار همه قرار داده است، ندارد. به همین دلیل نیز گفته میشود که ثروتمندان و صاحبان قدرت به دلیل در اختیار داشتن همه امکانات، اصولا نیازی به تنگدستان ندارند، البته جز در شرایطی که حضور آنان بعنوان یک کارگر ساده و یا سیاه لشکر و یا گوشت دم توپ ضروری شود. و جایی نیز برای این طبقه در اداره امور کشور وجود ندارد، زیرا که بدلیل عدم آشنایی با امور، حرفی برای گفتن ندارند و بنابراین بهتر است سرنوشت خود را بدست رهبران و سیاستمداران بسپارند.

نداشتن اطمینان به آینده خود و احساس بی فایدگی کردن ازدیگر مشخصه های زندگی فقرا در اینگونه جوامع است. دو پدیده فقرواحساس بی ارزش بودن در اصل دو روی سکه یک واقعیت هستند. واقعیتی که خود را در سقوط ارزشهای انسانی و گسترش لشکر بیکاران، از کار برکنار شدگان و بی ثمران ظاهر میسازد.

در اینگونه نظامها، منابع مالی و اقتصادی نه برای طبقات محروم، آنطور که حکام شعارش را میدهند، بلکه فقط و فقط در اختیار کسانی است که ادعای مبارزه با فقر و تنگدستی مردم را دارند و خود را نماینده آنان معرفی میکنند و به همین بهانه نیز در راس امور قرار گرفته اند.

در این جوامع، زحمتکشان و کارمندانی که زیر خط فقر زندگی می کنند، با وجودی که در بطور روزانه در پروسه تولید و فعالیتهای اقتصادی شرکت دارند اما قادر نیستند که حاصل زحمات خود را مطالبه کنند. زحمات و تلاشهای طاقت فرسایی که بدلیل نبودن یک نظام عادلانه تقسیم کار و ثروت بسرعت به هدر میرود و چیزی جز فقر، بیماری، مرگ زودرس و زندگی پر رنج نصیب آنان و بازماندگانشان نمیکئند. زندگی ای که تنها و تنها متمرکز و خلاصه در بقای روزانه خود و فرزندانشان شده است و آنان را محروم از لذت های یک زندگی نرمال انسانی کرده و میکند.
اگر بخواهیم شرایط اجتماعی در ایران، و از نظر اقتصادی بالا رفتن روزانه خط فقر و متقابلا افول ارزشهای انسانی و اخلاقی در ایران را به تصویر بکشیم و به کلام و نوشتار در آوریم چیزی جز آنچه که در سطور بالا آمد را نمیتوان به رشته تحریر درآورد.

برای نمونه، در جمهوری اسلامی که سمبل تمام عیار یک نظام ایدئولوژیک و مذهبی است و ادعای حاکمیت مستضعفان را داشته و دارد، آنچه که درعمل پیاده شده است تمرکز سرمایه در دست کسانی است که به بهانه مبارزه برای مستضعفان در راس امور قرار گرفته اند. خود مستضعفان اما مهره ای و گله ای بیش برای این نظام نیستند و تنها میبایست در شرایط ضروری بسان سیاه لشکر یا در خیابانها و یا حتی جبهه های جنگ ظاهرشوند. مردمانی که متاسفانه بدلیل فقر شدید اقتصادی و نیازمندیشان به یارانه های ناچیز این حکومت، به هر شکلی مورد سو استفاده قرار میگیرند و بتدریج بسان تفاله های بی فایده به حاشیه جامعه پرتاب می شوند.

البته جمهوری اسلامی نه اولین و نه آخرین نمونه از چنین جوامعی است. اصولا درهر نظام توتالیتر و هر حکومتی که بر مبنای ایدئولوژی خاصی شکل گرفته و سامان داده شده است، سرنوشت اکثریت جامعه و بویژه طبقات محروم، کم و بیش مشابه آنچه که در بالا به تصویر کشیده شد میباشد. کشور شورا ها، شوروی سابق، و کره شمالی از دیگر نمونه های اینگونه جوامع بوده و هستند.

حتی در کشورهای پیشرفته صنعتی نیز با اجرای سیاست های نئولیبرالیستی که برای رهبران نئولیبرال جنبه تقدس و ایدئولوژیک گرفته است شرایط مشابه ای در حال وقوع است. این سیاست های نئولیبرال که توسط موسساتی مانند بانک جهانی اعمال میشود نتیجه ای جز افزایش فاصله فقیر و غنی در این کشورها نداشته است. به این دلیل که سیاست ها و حمایت های مالی بانک جهانی از کشورهای نیازمند به وام (و بنابراین توقع این بانک از این کشورها) بر پیشرفت اقتصادی مطابق سیاست ها و برنامه های دیکته شده توسط رهبران و موسسات نئولیبرال استوار میباشند. مدل رشد اقتصادی دیکته شده توسط بانک جهانی مبتنی است بر آزاد سازی قیمت ها، خصوصی کردن بخشهای اقتصادی و تولیدی و کم کردن تعهد های دولتی در مقابل مردم، بویژه اقشار زحمتکش و کارمند جامعه است.
تاسف آور اما این واقعیت است که در نظام جمهوری اسلامی هم شاهد مصائب و عوارض وحشتناک حاکمیت یک نظام توتالیتر و ایدئولوژیک هستیم و هم شاهد اجرای سیاست های مشابه با سیاستهای بانک جهانی که از دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی آغاز شد میباشیم.

قیمت اجناس مصرفی بطور کلی از کنترل دولت خارج و بدست بازار لجام گسیخته و پر تلاطم ارز و بازار آزاد سپرده شده است. خط فقر از مرز یک میلیون تومان گذشته است و هر روز بر موج بیکاران و بی آیندگان افزوده میشود. حاکمان و والیان این نظام اما تازیانه و چماق بدست برطبل دشمن تراشی و آماده باش جنگی میکوبند و از حاشیه نشینان این جامعه و بقول خود مستضعفان انتظار گوشت دم توپ شدن را دارند.

با وجودیکه نمونه های یاد شده از رژیمهای ایدئولوژیک و توتالیتر تفاوت های بسیار آشکار و فاحشی با هم دارند، اما میتوان گفت که همه آنها در یک امر مشترک هستند، آنهم بی ارزش بودن و ابزار شدن انسانها در برابر ایدئولوژی و رهبران و حاکمان نظامهای ایدئولوژیک است. در واقع باید گفت که بسیار طبیعی است که سرنوشت انسان در اینگونه نظامها مشابه یکدیگر باشد؛ انسان یا محکوم و برده سرمایه و سیستم و ایدئولوژی نئولیبرال است ویا توده ای بی شکل در نظامهای توتالیتر میباشد و یا دنباله رو و پیرو و عوام کلانعام برای رهبران مذهبی و حکومتهای ایدئولوژیک مذهبی است. 

۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

شرکتها و موسسات سیاسی


حدود هشت سال پیش اولین همایش اتحاد جمهوری خواهان تشکیل شد و توجه بسیاری از کنشگران عرصه سیاست را بخود جلب کرد و مورد استقبال بخش وسیعی از سازمانها و شخصیتهای مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفت. متاسفانه اما به همان سرعت که این اتحاد مورد استقبال قرار گرفت، به همان سرعت نیزاز محبوبیت و گستردگی اش کاسته شد.

از آن زمان تا کنون ما شاهد شکل گیری اتحادهای سیاسی و استراتژیک گوناگونی بوده ایم که سرنوشتی شبیه به اتحاد جمهوری خواهان داشته اند و یا پیش بینی میشود که چنین سرنوشتی داشته باشند.

در این یادداشت کوتاه قصد نگارنده تحلیل سیاسی و یا روانشناسانه پروسه شکل گیری و اوج و افول این اتحاد های سیاسی نیست. در این زمینه تحلیل های بسیار ارزنده ومفیدی ارائه شده است و ضرورتی به تکرار آنها نمی باشد. هدف این یادداشت، البته در حد توان نگارنده، ارائه یک چهارچوب و روش علمی برای بررسی شرایط و راه کارهای های شکل گیری یک اتحاد سیاسی بین شخصیت ها، سازمانها واحزاب سیاسی است.

در این رابطه بنظر میرسد که مناسب ترین مدل علمی و تجربه شده برای بحث مورد نظرِ این یادداشت، مدل اتحاد و همکاریهای حرفه ای ما بین شرکتهای مالی، صنعتی و یا تجاری باشد. دلیل انتخاب این مدل در این واقعیت نهفته است که در حقیقت، هدف اصلی فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی، در نهایت امر، کسب قدرت و یا مطالبه سهمی از قدرت سیاسی است. آزادیهای اجتماعی - سیاسی، عدالت و برقراری یک سیستم دمکراتیک ، واز این قبیل اهداف و آرمانهای سیاسی و یا ایدئولوژیک، همه و همه از محصولات بعدی ونتایج بلافصل حاکمیت یک قدرت سیاسی میباشند.
حیاتی و ضروری ترین ابزارلازم برای رسیدن به این هدف همانا حمایت های گسترده اجتماعی و سیاسی از کنشگرانی است که پا به عرصه مبارزه برای کسب قدرت میگذارند و خود را در احزاب و اتحادها تشکل و سازمان میدهند.

این حمایت ها یا خود را در میزان آرا مردم (البته در یک شرایط دمکراتیک) و یا در میزان شرکت آنان در تجمع های اعلام شده توسط این اتحادها؛ و یا حمایت و استقبال از طرحها و برنامه های ارائه شده توسط احزاب و سازمانها و یا در میزان کمکهای مالی نشان میدهند. حمایت و کمکهایی که قابل اندازه گیری وارزیابی دقیق نیزمیباشند.

بعبارت دیگر فعالیت اینگونه احزاب و اتحادهای سیاسی که یک هدف خاص، یعنی کسب و یا مشارکت در قدرت را دنبال میکنند، و معیار سنجششان برای موفقیت، میزان حمایت و استقبال مردم از آنان است؛ قابل مقایسه با شرکتهای تجاری و تولیدی که هدفی جز سود و بنابراین استقبال هر چه بیشتر مصرف کنندگان از محصولاتشان ندارند میباشد. به همین علت شاید بتوان از الگوها و راه و روشهایی که برای همکاریهای استراتژیک ما بین شرکتهای تجاری بکار گرفته میشود بهره برد و از آنها نمونه برداری کرد.

در زمینه شرایط شکل گیری همکاریهای استراتژیک بین موسسات مالی و تجاری بر استقلال واحدهای شرکت کننده در این اتحاد وهمکاری جدید تاکید بسیار میشود. سوال اصلی پیش از پیوستن به یک اتحاد جدید این است که تا چه اندازه واحدهای علاقمند به این همکاری دارای استقلال هستند؟ وتا چه حد از سرمایه و منابع و ابزارهای لازم برای پیوستن به این همکاری جدید برخوردارند؟ مطابق این مدل،لازم است که واحدهای علاقمند به پیوستن به یک اتحاد، پروسه شناساییِ جایگاه و ارزش اقتصادی خود را مستقلا و قبل از پیوستن به همکاریهای اقتصادی طی کنند و به سرانجام برسانند و نه پس از پیوستن به یک مجموعه واتحاد جدید.

باور نگارنده بر این است که این پروسه دراکثر اتحادهای سیاسی بین سازمانها و شخصیت های مخالف جمهوری اسلامی، که در سالهای اخیر شکل گرفته اند، دقیقا برعکس طی شده است. به این معنی که بسیاری از شخصیت ها و گروها، تازه پس از پیوستن به یک اتحاد، پروسه شناسایی جایگاه خود و حتی دریافت و درک اینکه واقعا چه هدفی را دنبال میکنند آغاز کرده اند.

یکی دیگر از شاخصه های مهم یک همکاری و اتحاد جدید بین شرکتها و موسسات تجاری و صنعتی قدرت افزوده جذب مشتریان و مصرف کنندگان محصولات و خدمات این اتحاد و همکاریهای جدید است. قدرت جاذبه ای که حتی بایستی از جمعِ سادۀ قدرتِ جذب تک تک واحدهای پیوسته به اتحاد نیز بیشتر باشد.
موقتی بودن اینگونه از اتحادها وپاسخ به ضرورتهای خاص زمانی و جغرافیایی ودنبال کردن اهداف روشن و مشخص از ویژیگیهای دیگر اتحاد وهمکاریهای اقتصادی است. به این معنی که یا پس از دست یابی به اهدافِ از قبل تعیین شده و یا پس از شکست و عدم دستیابی به این اهداف، اتحاد مورد نظر ضرورت وجودی خود را از دست میدهد و منحل میگردد.
مقایسه این مدل با پروسه شکل گیری و افول اتحادهای سیاسی نشان میدهد که در این زمینه نیز بر خلاف این اصول عمل شده است. به این معنی که قدرت جاذبه اکثر اتحادهای سیاسی افزایش چندانی نسبت به قدرت جاذبه تک تک واحدهای پیوسته به این اتحاد نشان نمیدهد. و نیزهنگامی که این قدرت رو به افول میگذارد و استقبال از آن کاهش مییابد بجای انحلال اتحاد و بدون یک ارزیابی علمی و دقیق، از درون اتحاد مزبور سازمانها و واحدهای سیاسی جدید متولد میشوند.

در مدل اتحادها و همکاری های اقتصادی و تجاری به چند فاز برای شکل گیری یک همکاری جدید اشاره میشود. از جمله: شناسایی خود و تصمیمات استراتژیک توسط تک تک واحد ها و افرادی که قصد پیوستن به اتحاد را دارند. مرحله ای که می بایست قبل از پیوستن به اتحاد و بطور مستقل طی شود. تماس، ارتباط و انتخاب واحدهایی که آماده پیوستن به اتحاد هستند فاز مهم دیگری از پروسه شکل گیری یک اتحاد است. در این رابطه سوال اصلی این است که بایستی افراد و واحدهایی که قصد پیوستن به این اتحاد را دارند از چه شرایطی برخوردار باشند؟ و آیا زمینه های مشترک لازم برای آغاز همکاری وجود دارند یا خیر؟

نکته بسیار قابل توجه در رابطه با فازها و مراحل شکل گیری یک اتحاد، تعیین و مشخص کردن شراط برای پایان دادن به اتحاد و همکاری این است. همانطور که یک اتحاد و همکاری بعلت شرایط خاص و برای پاسخگویی به ضرورتهای خاصی متولد میشود، پس از دست یابی به اهداف مورد نظر و یا عدم دست یابی به انها به پایان طبیعی و منطقی عمر خود نزدیک میگردد.

اما همانطور که در سطور بالا آمد، پروسه آغاز و تداوم حیات اتحاد های سیاسی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی کاملا بر خلاف این مدل طی شده است.همانطور که گفته شد، یک اتحاد سیاسی و استراتژیک در نهایت در راستای کسب قدرت سیاسی تلاش میکند و محصولات نهایی آن شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که مطلوب و مورد نظر آن اتحاد است؛ محصولاتی که مصرف کنندگان و بهروران آن مردم و کلیت جامعه میباشد. بنابراین از این نظر تفاوت اساسی ای بین اتحاد های سیاسی و یا همکاری های اقتصادی و منطقه ای دیده نمیشود.

در اکثر اتحادهای سیاسیِ شناخته شده اما پروسه شناسایی و آگاهی به خود و اهداف مورد نظر خویش، تازه پس از ورود به این اتحادها آغاز میشود. پروسه ای که بخش اعظم انرژی های اتحاد ها را بخود اختصاص داده و میدهد. پروسه ای که سرانجام آن بجای اتحاد بیشتر، انشعاب و تولد سازمانها و واحدهای جدید بوده است. پروسه ای که بجای نقطه پایان گذاشتن بر آن، با ارزیابی های صرفا سیاسی و یکدیگر را مقصر شکست و عدم موفقیت اتحاد دانستن، منتهی به تولد واحد ها و سازمانهای جدید گشته و میگردد؛ و روز از نو، روزی از نو آغاز میشود.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

آیا تقدس زادیی بمعنای اهانت به مقدسات است


"تمام حقایق بزرگ در ابتدا توهین به مقدسات تلقی میشوند، سپس به مسخره گرفته میشوند و در نهایت بعنوان امری بدیهی پذیرفته میشوند."                                              جرج برنارد شاو

زمانی که پیامبر اسلام از بت های قبیله قریش تقدس زادیی کرد و آنها را سرنگون ساخت و الله را جانشین آنها کرد با موجی از مخالفت از طرف قبیله قریش روبرو شد. به گواه تاریخ اما پیامبر اسلام پس از سیزده سال، بدلیل عدم حمایت گسترده قبیله قریش از پیامش، ناچار به ترک مکه گردید. و سرانجام، سالها پس از این واقعه، خدای پیامبر اسلام پدیده ای مقدس و بسیار بدیهی تلقی شد و خانه او قبله گاه مسلمانان گردید.

با آغاز فصل روشنگری در اروپای غربی، بتدریج بر فلاسفه و اندیشمندان مغرب زمین آشکار شد که اعتقاد به خدای واحد، که دگماتیزمِ ناشی از آن در دورانهایی از تاریخ بشر مصائب و جنگهای بیشماری را به ارمغان آورده است، در واقع امر انعکاسی بوده است از نیازهای درونی خود انسانها؛ و بعبارتی، واکنشی  فلسفی و عرفانی در برابر ترسها، امیدها و آرزوهای آدمیانِ هر دوره بوده است. بگفته دیگر،  آنچه که بعنوان یک موجود مستقل و خارج از انسانها و این جهان معرفی میشده است افسانه ای بیش نبوده و وجود خارجی نداشته است. این پروسه با اعلام مرگ خدا توسط فردریش نیچه به پایان خود نزدیک میشود و سر آغازی برای شکوفایی پست مدرنیسم، سکولاریزم و امانیسم میگردد. 

در واقع با اعلام مرگ خدا دوران جدیدی از تقدس زدایی از مقدساتی که خود انسانها، بنا به نیازهایشان بوجود آورده بوده اند، آغاز میشود. البته اندیشه های سکولار و امانیستی نیز از قانونمندی و سرنوشت مقدس و مطلق شدن استثنا نشدند و ما در دورانهایی نیز شاهد حکومتها و رهبران در ظاهر سکولار، اما بشدت ایدئولوژیک و مقدس نیز بوده ایم.
بنظر میرسد که تقدس یابی و  سپس تقدس زدایی یک امر بسیار طبیعی و عادی در تاریخ تکامل انسان باشد. در هر دوره ای اما آنان که از مقدساتشان تقدس زدایی میشده است، هر گونه نقد و تلاش برای تقدس زدایی را به منزله اهانت به مقدساتشان می شمارده اند. برای مثال اقدام پیامبر اسلام در سرنگونی بتهای قبیله قریش قطعا در نزد معتقدین به آنها بعنوان اهانت تلقی میشده است، اگرچه همین قبیله بعدها به خدای محمد ایمان می آورد و مقدسی دیگر را جانشین مقدسات قبلی اش میکند. و یا زمانی که آشکار شد که بسیاری از داستانهای نوشته شده در کتب دینی از نظر تاریخی سندیتی ندارند و افسانه ای بیش نیستند بسیاری آنرا بعنوان توهین به مقدساتشان تلقی کردند در حالیکه همین واقعه برای برخی دیگر تابو شکنی و تقدس زادیی بود.

البته تا آنجا که یک امر مقدس در محدوده اعتقادات شخصی بماند و پاسخگوی نیازهای روحی و حتی سوالهای فلسفی انسانها باشد، بعنوان یک اعتقاد شخصی قابل احترام است و توهین و تمسخر آن خارج از اصول اخلاقی و انسانی است و بنابراین مردود میباشد. اشکال اما آنگاه پدیدار میشود که این موجود مقدس از محدوده خود خارج میشود و دامنه قداست خود را گسترش میدهد.

برای نمونه تا آنجا که اعتقاد برخی از هندوها به تقدس گاو در محدوده خودشان باقی بماند و گاو پرستان قصد صدور و تحمیل این اعتقاد را نداشته باشند میتوان این اعتقاد را بعنوان یکی از هزاران عقاید و مقدسات پذیرفت؛ و یا تا زمانی که اعتقاد به خدا و تقدس او در محدوده خاص خود، بعنوان یک پدیده مستحقِ عبادت، باقی بماند قابل فهم است و توهین به آن و یا تحقیر این اعتقاد مذموم است. به همین علت است که در اکثر کشورهای اروپای فقظ مجازاتهایی (البته بسیار محدود و نه تکفیر و اعدام) برای توهین به خدایِ هر مذهب در نظر گرفته شده است. برای مثال ماده 166 از قوانین جزایی در آلمان به این مسئله اختصاص داده شده است و یا ماده 188 از قانون مچازات عمومی اطریش مربوط میشود به اهانت به خدا. البته همین قوانین در انگلستان از قانون مجازات عمومی حذف شده اند و یا در امریکا دادگاه عالی قضایی نظر داده است که این نوع مجازاتها با قوانین اساسی در تضاد هستند.

این مجازاتها که محدود به جزای نقدی و یا حبس کوتاه مدت میشوند، تنها با این دلیل وضع شده اند که در واقع یکی از وظایف دولت سکولار حفظ آزادی مذاهب و تامین و تضمین زندگی مسالمت آمیز مذاهب در کنار یکدیگر میباشد.
اما در اسلام و بویژه در مذهب شیعه دوازده امامی و غلو گرِ آن و بطور مشخص در جمهوری اسلامی دامنه این تقدس بسیار بسیار فراتر از خدای واحد شده است. برخلاف مسیحیت، کتاب آسمانی مسلمانان مقدس و خدشه ناپذیر است. پیامبر اسلام و امامان، معصوم  و از خطا بری اند؛ و فقهای شیعه و علمای دین بعنوان جانشینان امام غائب غیر قابل انتقاد میباشند. بگونه ای که هرگونه نقد و پرسشی توهین به مقدسات و مقامات قدسی دین تلقی میگردد.   
در مقابل اما در دنیای مدرن، مقدسات بتدریج جایگاه واقعی خود را یافته اند و از آسمان نازل، زمینی و انسانی شده اند. سنگین ترین مجازاتها در قوانین جزایی برای قتل انسانها و گرفتن حق حیات از دیگران  در نظر گرفته شده اند و اعمال سرکوبگرانه حکومتهای مستبد تحت عنوان جنایت علیه بشریت محکوم میگردند و نه جنایت علیه خدا و یا مقدسات دیگر.

بعبارت دیگر در دنیای مدرن خوشبخانه این حیات و زندگی انسان و نسلهای آینده است که مقدس شده اند. در نزد انسان مدرن و امروزی بهبود کفیت زندگی و انتقال کیفیت بهتر زندگی به نسل آینده مقدس و با ارزش گردیده اند. و البته امر مقدسی که بدلیل ریشه در انسانِ زمینی و نیازهای حیاتی اش نسبی  و متحول شونده است.

در وافع امر آنچه که مقدس اما در عین حال شونده و متحول است دامنه گسترده پدیده حیات بر روی این کره خاکی است. دامنه ای  که بسان دامنه های یک کوهِ سر به فلکش کشیده، زمینه ای پر تنوع را برای کوهنوردان آماده کرده است. کوهنوردانی که گاها در مسیر صعودشان دلخوش به درختی، چشمه ای و یا صخره ای زیبا میشوند و پایبند آن میگردند، سپس آنرا مقدس می شمارند و  در نهایت از ادامه صعود باز میمانند.

تجربه تاریخ و این نگاه زیبا و طبیعت شناسانه به تقدس نشان میدهد که آنچه که مقدس است میتواند روزی از مقام قدسی اش فروافتد و نا مقدس شود. در واقع این پروسه تقدس یابی و تقدس زادییِ متوالی و پی در پی، روی دیگر سکۀ جستجوی انسان برای یافتن پاسخ به سوالهای همیشگی اش است. در این مسیر، انسان هرگاه به پاسخی دست یافته تصور کرده است که پاسخ نهایی را پیدا کرده است و خودرا به آن سپرده و عابد  و بنده آن شده است؛ و زمانی که پاسخهای یافته شده کارایی خودرا از دست دادند آنها را رها کرده و به جستجوی دوباره گمشده خود برخاسته است. تجربه نیز نشان داده که تحقیر و تمسخر مقدسات دیگران و بکار گیری روشهای خشونت آمیز در تقدس زادیی نتایج برعکس داشته اند و معتقدین را پایبندتر و محکمتر ساخته است. در مقابل اما باید مجددا تاکید کرد که هر تقدس زدایی و نقد اصولی و عار ی از خشونت برابر با توهین به مقدسات نیست.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

خصوصی سازی اسلام


یکی از موضوعات محوری در بحثهای مربوط به سکولاریزم و عرفی شدن سیاست واداره امور جامعه، ضرورت خصوصی شدن مذهب ومحدود ماندن اعتقادات مذهبی در حوزه مسائل فردی و تاکید بر جدایی بین دین و دولت و بطور کلی امورعمومی جوامع انسانی است. در این رابطه از نظامهای سکولاردر کشورهای اروپای غربی و حتی از کشور ترکیه بعنوان نمونه های نسبتا موفق نام برده میشود.

اما آیا این نمونه ها و تجربیات برای اثبات اینکه مذهب اسلام نیز میتواند به حوزه فردی محدود بماند کافی هستند؟ و آیا بر این مبنا میتوان ادعا کرد که مذهب اسلام یک دین معمولی است و برای تنظیم رابطه بین خدا و انسان آمده است و بنابراین توانایی و ظرفیت آنرا دارد که در حوزه فردی و خصوصی باقی بماند؟
تفاوت اساسی بین مسیحیتِ پس از رنسانس با اسلام و نیز تفاوت های بنیادی بین ئظامهای سکولار در اروپای غربی با دولتهای به اصطلاح سکولار مانند ترکیه ونیز تلاشهای حکومت پهلوی برای تحقق یک نظام سکولار نشان از آن دارند که پاسخ به سوالات فوق منفی است ومذهب اسلام را نمی توان به حوزه خصوصی و فردی محدود کرد.

تحولات بنیادی در مسیحیتِ پس از رنسانس و گسترش اندیشه و فرهنگ لیبرالیستی، نسبیت گرا وامانیستی از پیش زمینه ها و مقدمات بسیارمهم برای تحقق تدریجی و البته از پایین سکولاریزم در اروپای غربی بوده اند. در حالیکه سکولاریزم در ترکیه، ایران زمان پهلوی و برخی از کشورهای عربی، از بالا و با اعمال سیاست های خشن و سرکوبگر و بدون کوچکترین تحول بنیادی در اسلام و اعتقادات مذهبی مسلمانان صورت گرفته است.

اندیشۀ سکولار و عرفگرا و اصول و بنیادهای نظریۀ "زندگی و ارتباطات عاری از خشونت"  در یک پیوند ارگانیک و تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند، بگونه ای که سکولاریزم واقعی بدون اعتقاد به اصول "زندگی و مبادلات عاری از خشونت" و بتبع آن بدون بکار گیری روشهای عاری از خشونت امکان ناپذیر است.
انسان و نیازهایش و پذیرش و درک این نیازها از محورها و موضوعات اصلی بحثهای مربوط به "زندگی و ارتباطات عاری از خشونت" میباشند. درنظریات و تئوریهای مربوط  به "زندگی و روشهای عاری از خشونت" بر خودآگاهی و توجه دقیق به چهار موضوع مهم تاکید شده است: آگاهی بر آنچه که ما از محیط پیرامون خود دریافت میکنیم و جدی گرفتن این آگاهی؛ خودآگاهی و توجه به احساسی که ناشی از این دریافت به ما دست میدهد؛ خودآگاهی به آنچه که ما شخصا به آن نیاز داریم و بیان و آشکار کردن آن؛ و سرانجام خودآگاهی به آنچه که ما واقعا میخواهیم داشته باشیم تا زندگیمان را بارورتر کنیم. در تمامی این چهار اصل به موضوع "فرد انسان و نیازهایش" توجه شده است. بعبارت دیگر روش و اندیشه عاری از خشونت تنها بر مبنای اومانیسم و اصالت وجود و فردیت انسان قابل توجیه و تفسیرمیباشد.

در مذهب اسلام اما از همان ابتدای شهادت گفتن و تسلیم شدن در برابر خواست خداوند (مسلمان کسی است که تسلیم شده است) و سپس با اعلام اینکه هیچ الهی جز الله وجود ندارد (و نمیتواند وجود داشته باشد)، پایه و مبنای کار بر روشهای خوشونت آمیز، قهری و استبدادی گذاشته میشود. بر خلاف انجیل که یک کتاب و نوشته از زندگی مسیح و پیامهایش است، قران بعنوان یک ادعا و یک پدیده مستقل که حقوق خاص خود را دارد (و بقول برخی از متفکرین و فلاسفه مسلمان آینه ای است از نظام هستی)، شناخته میشود. پدیده ای که قرنها ثابت مانده و همواره حقیقت مطلق را که برای تمام زمانها و همه انسانها صادق است ارائه نموده است. از این نظر قران میبایست بصورت یک مجموعۀ واحد و بهم پیوسته پذیرفته و خوانده شود و به این دلیل که جزء جزء حروف و کلمات آن از جانب خداوند نازل شده است غیر قابل تغییر می باشد. سرانجام اینکه قران راه ارتباطی یک طرفه بین خدا و بندگانش است و پذیرش کلام آن نه برمبنای علم و استدلال بلکه بر پایه ایمان و اعتقاد استوار است.

به همین دلیل است که از بنظر من راه و مسیر اسلام از همان ابتدای امر با راه و مسیر "زندگی و روشهای عاری از خشونت" جدا میشود. در اندیشه و روشهای عاری از خشونت مبنا و اصل بر روابط  دو طرفه، متقابل و حقوق برابرانسانهایی است که در دو سوی این روابط  قرار دارند میباشد. یکی دیگر از اصول زندگی عاری از خشونت پذیرش نسبیت و خطا و آمادگی بر پذیرش دو طرفۀ انتقادها و طرح آزادانه ایراد ها و اشکالات دو طرف در تمام مبادلات انسانی است. اما به این دلیل که قران یک مجموعه واحد و ارگانیک و به هم پیوسته است نمیتوان هیچگونه انتقادی و ایرادی حتی به یک جزء کوچک آن وارد کرد. و در واقع که اینچنین است، مسلمان یعنی کسی که تسلیم شده است و اساسا موضوع و هدف تربیت و هدایت توسط یک قدرت برتر، مطلق و آسمانی میباشد.

البته مسلمانان صلح جو و آرامش طلب که در صداقتشان هیچ شکی نیست، همواره به آیات صلح آمیز و پند و اندرزهای خوب و دعوت به صلح و آرامش برخی از آیات (بویژه آیات مکی) اشاره میکنند و این آیات را نشانه ای از غیر خشونت آمیز بودن قران میدانند، و یا با اتکای این گفته که هیچ اکراهی در پذیرش اسلام وجود ندارد، دین اسلام را دارای این ظرفیت میدانند که در حوزه اعتقادات فردی بتواند باقی بماند.

اما واقعیت این است که قران یک مجموعه بهم پیوسته و ارائه دهنده راه و روش زندگی در تمامی ابعاد حیات انسانی است و همانطور که تاریخ گواه است هیچگاه تفکیک آیات عاری از خشونت از آیات دیگر امکان پذیر نبوده است، بدلیل انتساب آن به وحی و کلام خدا. تجربه حکومت های دینی و مذهبی نیز نشان میدهد که زمانی که قدرت سیاسی در دست مذهبییون فرار گرفته است تلاش بر اجرای بی کم و کاست شرایع دین شده است و نه بخشی از آن.

همانطور که تلاش خصوصی سازی مذهب اسلام تا کنون ناموفق مانده، کوشش حل تضاد بین ایمان و دانش نیز تا کنون به نتیجه نرسیده است و حتی منجر به این گردیده که دو حوزه دانش و ایمان از یکدیگر جدا شوند هریک نقش خاصی را بخود اختصاص دهند.

ایمان همانطور که در انجیل آمده "بنیادی را برای آنچه که ما امیدوار آن هستیم و آرزوی آن داریم بنا می نهد و ما را قانع به آنچیزی میکند که توانای دیدن آنرا نداریم".  بعبارت دیگر ایمان رابطه ای مستقیم با امید و نیاز به یک امر اطمینان بخش برای آنچه که دیدنی نیست پیدا میکند. اما در زندگی روزمره ما انسانها، تمامی اتفاقات ، تصمیمگیریها و اعمال ما پارامترهایی از عدم تعیین و نسبیت در بر دارند و ما هیچگاه با اطمینان صد در صد وارد مرحله تصمیم گیری و اقدام نمیشویم. در عین حال اما وقتی از ما توضیح خواسته شود میگوییم که من اطمینان دارم که این تصمیم و این راه راه درستی است. این گفته نیز نوعی از ایمان است و به انسان این آرامش را میدهد که به راه خود و اجرای تصمیمش ادامه دهد.

در واقع ایمان و اطمینان همان نقشی را پیدا میکند که انجیل تعریف کرده است. من ایمان به خدایی دارم که دیده نمیشود چون امیدوارم که او وجود داشته باشد و مایه اطمینان خاطر من باشد. بنابراین ایمان به وجود او نه بخاطر وجود واقعی او بلکه بدلیل امید من به وجود و واقعیت او است چون من به او احتیاج دارم. اما اگر کمی دقت کنیم همین پروسه را ما در زمینه های بسیار معمولی هم طی میکنیم. برای مثال دلمان میخواهد که آخر هفته به کوه و دشت برویم و پیش بینی هوا شناسی میگوید که هوا خوب خواهد بود. بنابراین با اطمینان خاطر برنامه اخر هفته را ترتیب میدهیم. اما اگر از ما پرسیده شود که واقعا مطمئن هستیم که هوا خوب خواهد بود؟ در پاسخ خواهیم گفت که بر اساس پیش بینی ها آری و اگر مجددا پرسیده شود که آیا واقعا هوا خوب خواهد بود؟! خواهیم گفت: بله امیدوارم که خوب بماند.

بنظرمن پروسه ای که ما برای دست یابی به یقین و ایمان برمبنای آنچه که میدانیم (ویا آنچه که نمیدانیم) و در عین حال آرزو میکنیم که خواسته ما تحقق یابد، به همین سادگی است وبه همین سادگی نیز قابل مقایسه به ایمان به خدا است. به همین خاطر نیزدر گذشته این گسل عمیق بین ایمان و دانش وجود نداشته است. ایمان و یقین دست در دست علم و دانش از یک سو پاسخگوی ندانسته های انسان بوده و از سوی دیگر آرامش بخش او و امید دهنده او برای اقدام کردن، زندگی کردن و جستجوی بیشتر بوده اند
به گواه تاریخ تنها در سده های اخیر و بویژه پس از ارائه نظریه تکامل توسط داروین و نفی ضرورت خدا برای این جهان راه ایمان و راه دانش بطور کلی از یکدیگر جدا میشوند و حتی در مقابل یکدیگر قرار میگیرند. و هریک بگونه ای افراطی، دیگری را نفی و یا پای آنرا برای حل سوالات فلسفی و بنیادی انسان لنگ میپندارد.

باز گردم به موضوع مورد نظر این یادداشت: خصوصی سازی اسلام. این امر تنها زمانی میتواند بطور واقعی تحقق پذیرد که مسلمانان جرات انرا داشته باشند که قران را به نقد بکشند و صفت وحیانی بودن آنرا از این کتاب حذف کنند. آنچه را که پیامبر اسلام در ابتدای آغاز اسلام در مکه اعلام کرد را از آنچه که او پس از استقرار در مدینه اجرا کرد تفکیک کنند و مانند انجیل مسیح که از دو عهد قدیم و جدید تشکیل شده است از آن دو عهد مدینه و مکه استخراج کنند. و همانطور که فردریش نیچه گفته است "ایمان در واقع خواست ما برای نداستن حقیقت است" تلاش بر حل تضاد غیر واقعی بین ایمان و دانش داشته باشیم و به مسلمانان بیاموزیم که دانستن حقیقت لازمه ایمان و اطمینان خاطر است.
شاید بتوان بدین طریق مذهب اسلام را زمینی تر و انسانی تر و غیر خشونت آمیز تر کرد و راه خصوصی سازی دین را در ایران و کشورهای مسلمان باز نمود. 

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

کلنجاری ما ایرانیان با خودمان


سابقه جنبشها و مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران بسیار طولانی تر از کشورهای منطقه و حتی برخی از کشورهای اروپایی است. زمانی که ایرانیان آغاز جنبش مشروطه خواهی را تدارک می دیدند، کشورهای اروپایی با خط کش مشغول تقسیم کردن و نامگذاری کشورهای آزاد شده از حکومت عثمانی و یا مستعمرات خود در افریقا بودند.
اما جای این سوال همواره باقی مانده است که چرا ما ایرانیان با وجود جنبشهای سیاسی و انقلابهای پی در پی، از مشروطه گرفته تا براندازی استبداد صغیر محمد شاه، تا جنبش ملی شدن نفت و سرانجام انقلاب اسلامی، موفق نشده ایم که به آزادی، ثبات سیاسی و تعادل اجتماعیِ نسبی دست یابیم؟

البته باید گفت که ثبات سیاسی پیشکش، ما دراثر بحرانهای مستمرِ اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی بی ثباتی جغرافیایی و اقلیمی، دراثر دست بدست گشتن کشور و سرنوشت مردم، حتی دیگرنمیدانیم که خود را چگونه ملتی معرفی کنیم. چند قومیتی، چند زبانی و چند فرهنگی و گوناگونی شرایط اقلیمی وآب و هوایی مناطق مختلف کشور نیز مزید بر علت شده و ما ایرانیان را عاجز از آن ساخته است که یک تعریف شسته و رفته از خود ارائه دهیم.
البته همواره محققین و نویسندگانی بوده وهستند که در جستجوی هویت گمشدۀ ایرانیان یا اعماق تاریخِ اسطوره ای قبل از ساسانیان و بطور مشخص دوران هخامنشیان را میکاوند و یا در پی تدوین هویت جدیدی مبتنی بر مذهب شیعه از یک سو و فرهنگ و ادب ایرانیان از سوی دیگر هستند.

اگرچه این تحقیقات و جستجوی هویت ایرانی نتایج کاملا متفاوت و بعضا متناقض داشته اند، اما به جرات میتوان گفت که بخش عمدۀ این مطالعات و تحقیقات نقاط بسیار مشترکی در روش تحلیل و نتیجه گیرهایشان از خود نشان میدهند. در ریشه یابی علل عقب ماندگی ایرانیان معمولا تاکید بیش از حد بر نقش عوامل خارجی از جمله حملۀ اعراب و مغولها و بعدها توطئه های استعماری میگردد و در نهایت نیز هویت ایرانی هویتی واحد و یگانه معرفی می شود. هویتی که در درجه اول بعد سیاسی و حتی ایدئولوژیک آن برجسته میگردد و برای اهداف خاصی بکار گرفته میشود. در واقع اکثر تحلیل گران و محققین آنگونه که دلشان و یا مرامشان خواسته است دست به باز تعریف هویت ایرانی زده اند و اراده گرایانه و یا با اهداف سیاسی خاص هویتی واحد و بنابراین سیاسی و ایدئولوژیک را برای ایرانیان خواسته اند تعریف کنند.

گاها به خطا گفته میشود که هویت و تعریف یک ملت برابربا تصویری است که آن ملت ازخود دارد و یا میخواهد داشته باشد. اما با توجه به اینکه این تصویرِ از خود متاثر از شرایط زمانی، سیاسی و تاریخی در هر دوره است نمی تواند بعنوان یک هویت پایدار معرفی شود. در ایران دوران مشروطه گفتمان غالب مدرنیته و سکولاریزم بود و در دهه چهل به بعد گفتمان غالب بازگشت به خویشتنِ عمدتا شیعی و مذهبی بود و مدرنیته و سکولاریزم از محصولات فرهنگ غربی معرفی میشدند.

در مقابل اما گفته میشود که مجموعه تصویری که دیگر ملتها از یک ملت دارند منابع بهتر و قابل اعتمادتری برای تعریف هویت و خصوصیات آن ملت در دسترس قرار میدهند. البته اگر این برادشتها و تصاویر بدون پیشداوری، با صبر و حوصله و در یک بستر تاریخی دیده شوند و مورد بررسی قرار گیرند.

خودمان را جای گزارشگران خارجی بگذاریم و خبرهایی که از ایران میرسد را، از جمله فساد مالی، رشوه خواری، و دزدیهایی که دیگر صرفا به مقامات بالای حکومت نمیشود بلکه بانکها و فدراسیونهای ورزشی را نیز در بر گرفته است، تا دروغها و قول و قرار های توخالی مسئولان جمهوری اسلامی در مذکرات اتمی را در کنار هم بگذاریم و از بیرون به آنها نگاه کنیم. و از خود بپرسیم که چه تصوری از خودمان، آنگاه که بعنوان یک انسان خارجی این وقایع را میشنویم و یا میخوانیم، پیدا میکنیم. و البته این خوش خیالی است که فکر کنیم که آنها تمام این انحرافها را فقط به حساب مسئولان جمهوری اسلامی میگذارند و مثل خود ما همه چیز را سیاسی ببینند.

برای مثال وقتی سیاستمداران و خبرنگاران خارجی شعر و شعارهای احمدی نژاد را که برای بهبود وضع جهان گفته است میشنوند در مورد ما ایرانیان چه میاندیشند؟ وی پیشنهاد میدهد:
" در تعريف از انسان بازنگري و در تعيين مفهوم جامع و صحيح آن مشاركت و تفاهم نمائيم؛ نظام بين‌‌الملل و برنامه‌‌ريزي توسعه را در خدمت انسان و تعالي مادي و معنوي او طراحي و اجرا نمائيم؛ در نظم آينده، عدالت و مهرورزي را نهادينه و خودخواهي و خودبرتر بيني را ريشه‌‌كن نمائي و ...."

 آیا آنان پیش خود نخواهند گفت که ایرانی ها فقط اهل شعار و حرف هستند و رفتار و عملشان جور دیگری است.
ویا اخباری از این نوع: که به گفته "رئیس فرهنگستان علوم اسلامی: با مکه و کربلا میتوان با تمدن مدرن غرب مقابله کرد و نه با تخت جمشید." چه تصوری از ما ایرانیان ایجاد میکند که میخوهیم با اتکا به فرهنگ و شهرهای دیگر کشورها به مقابله با تمدن غرب برخیزیم؟

 باور کنیم که این خوشخیالی است که فکر کنیم که همه این چرندیات را فقط به حساب جمهوری اسلامی و مقامات آن میریزند.
بنابراین آیا بهتر نیست کمی هم به آنچه که دیگران در باره ما ایرانیان میگویند گوش دهیم. البته متاسفانه در این زمینه منابع به روز بسیار نادر است. تنها میتوان گفت که محمد علی جمال زاده در سالهای دهه چهل دست به جمع آوری برخی از گفته ها و نوشته های دیگران در مورد ایرانیان زده است. که اگرچه دهها سال از تاریخ انتشار این کتاب میگذرد اما برخی از گزارشات آن همچنان تازگی دارند و گویی در مورد شرایط حال ما ایرانیان نوشته شده اند.
جمال زاده در کتاب خلقیات ما ایرانیان از آورده است:
"ونسان موتی در کتاب کثیر الانتشار ایران در خصوص ضمیر و روح ایرانیان مینویسد:
در پشت پرده روح ملتی پنهان است که از دوران کودکی منهوب و درهم کوفته است، چون به نا امیدی خو گرفته است. در همین کتاب آمده است: آنچه بیشتر از هر چیز دیگری مرسوم است دورویی و نفاق و خود پرستی و فساد و قساوت و خودستایی است......"
در گزارشات یک روزنامه نگار فرانسوی بنام ویزا برای ایران آمده است:
"در ایران آراء رای دهندگان را در صندقی مریزند و در موقع شمردن آراء با تردستی و مهارت صندوق دیگری را که قبلا تدارک دیده اند بجای صندوق اول میگذارند".
البته همین نویسنده در جای دیگر اضافه میکند:
"با وجود تمام این حرفها براستی که ایران خیلی بالاتر از اینهاست. مردمی دارد قدیمی که انسان خواهی نخواهی بآنها دلبستگی پیدا میکند. مردمی سخت محبوب و نازنینند اما افسوس که گذشتۀ بسیار درازی که سراسر هجوم و استیلا و مصائب و بدبختی و فتل و غارت و خون و آتش بوده است ولی همین مردم رفته رفته دارند نیرو و خصایل از دست رفتۀ خود را از نو مییابند."
جمال زاده در ادامه از قول مورخ انگلیسی سایکس می نویسد:
"با مطالعه در تاریخ ایران علل و اسباب پاره ای از جنبه های اخلاقی ایران و علی الخصوص این بی اعتنائی کامل آنها به راستگویی و حقیقت گویی روشن میگردد و علت واقعی همان چیزی است که گوبینو آنرا به کتمان تعببیر نموده است. کتمان در حقیقت عبارت است از همان نرمی وملایمتی که چه بسا بصورت همان بی حالی و بی اعتنائی معروف جلوه گر میشود و حکم نقاب و ماسک را پیدا میکند که پنداری بصورت خود زده اند. این کتمان در واقع با خستگی روحی فرقی ندارد و عبارت است از رغبت مفرطی که ایرانیان عموما بنفع و سود فوری و به دم غنیمت دان دارند و بدبینی و بی اعتقادی و بی ایمانی که از خصایص اخلاقی آنها است و از همینجا سرچشمه میگیرد."

صادق هدایت نیز در مورد ایرنیان چنین مینویسد: "اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم .به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم .در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم .عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم، ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه! هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم .فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم. برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم. اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند. وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است....."