۱۴۰۵ فروردین ۲۳, یکشنبه

تکرار تاریخ یا تکرار خطای محاسباتی؟ مقایسه شرایط فتح خرمشهر در زمان جنگ ایران و عراق با شرایط کنونی جنگ خلیج فارس

در فضای تحلیلی این روزها، بن‌بست در مذاکرات میان نمایندگان جمهوری اسلامی و نمایندگان دولت آمریکا و بی نتیجه ماندن این مذاکرات، بار دیگر این پرسش را زنده کرده است: آیا تاریخ درحال تکرار است؟ برخی ناظران با اشاره به فضای پس از آزادسازی خرمشهر در سال ۱۳۶۱، از شباهتی میان «احساس دست بالا» در آن مقطع و وضعیت کنونی سخن می‌گویند.

پس از فتح خرمشهر، ایران در موقعیتی قرار گرفت که می‌توانست جنگ را با تثبیت یک پیروزی دفاعی به پایان برساند، یا آن را برای دستیابی به اهدافی بزرگ‌تر، از جمله سرنگونی صدام حسین و فتح کربلا و قدس، ادامه دهد.

تصمیم به ادامه جنگ، بر پایه ترکیبی از بی‌اعتمادی به دولت صدام حسین، شور انقلابی بر پایه روایت «جنگ نعمت است» و شاید برای برخی از عملگرایان جمهوری اسلامی با این تصور شکل گرفت که آینده می‌تواند امتیازات بیشتری به همراه داشته باشد.

اما آن آینده، آنگونه که تصور می‌شد رقم نخورد و جنگی که می توانست با یک پیروزی نسبی برای ایران، پایان یابد، هشت سال به درازا کشید و صدها هزار کشته و مجروح و اسیر برجا گذاشت و سرانجام نیز رهبری آن زمان مجبور به پذیرش آتش بس شد، بدون هیچ دست آوردی. بازی که می توانست در موقعیت مناسب فتح خرمشهر با یک نتیجه برد-برد پایان یابد.

شرایط تاریخی و بین المللی و منطقه ای دوران جنگ ایران و عراق اساسا با شرایط جنگ جاری خلیج فارس متفاوت است و از این نظر گزاره «تاریخ تکرار می شود» چندان دقیق نیست. در واقع امر آنچه تکرار، به نظر می رسد که در حال تکرار شدن است نه خود تاریخ، بلکه الگوی تصمیم‌گیری در شرایط عدم قطعیت است.

به باور من، در مذاکرات جاری بین جمهوری اسلامی و دولت آمریکا نیز نشانه‌هایی از همان منطق دیده می‌شود: هر دو طرف، خود را در موقعیتی می‌بینند که ظاهرا زمان به نفعشان کار می‌کند و هر دو نیز ادعای پیروزی دارند و شرایط حداکثری خود را روی میز گذاشته اند و بیشتر به بازی برد-باخت می اندیشند. در چنین شرایطی، توافق نه‌تنها دشوار، بلکه از نظر سیاسی نیز می تواند، به ویژه برای شرایط داخلی هر دو کشور و حامیان دو حاکمیت، بسیار پرهزینه باشد.

در واقع مسئله اصلی، نه تکرار یک تصمیم تاریخی، بلکه خطر تکرار یک خطای محاسباتی است: بیش‌برآورد کردن توان خود و کم‌برآورد کردن هزینه‌های ادامه وضعیت موجود و تلاش برای گرفتن حداکثر امتیاز ها از طرف مقابل.

تجربه نشان می‌دهد که بن‌بست‌های طولانی برای مثال سیاست همیشگی علی خامنه ای مبنی بر نه مذاکره نه جنگ »، به‌ندرت در گذر زمان و خودبخودی به نفع یکی از طرفین شکسته می‌شوند، کما اینکه هم جمهوری اسلامی مجبور به جنگ شد و هم پای میز مذاکره مستقیم با آمریکا رفت. در واقع آنچه معمولاً مسیر را تغییر می‌دهد، نه گذر زمان، بلکه تغییر در محاسبات است، البته اگر تغییر در محاسبات به موقع مورد توجه قرار گیرد. و مسئولانه به آن پرداخته شود.

اما آنچه که امروز در فضای حاکم بر جمهوری اسلامی قابل مشاهده است، تکرار همان الگوی تصمیمات غلط و فاجعه بار در مقطع فتح خرمشهر می باشد. مقطعی که اگر جمهوری اسلامی بلند پروازی نمی کرد و به بازی برد-برد بسنده می نمود، جنگ با عراق هشت سال طول نمی کشید و هزینه های بسیار سنگین مالی و جانی بر جا نمی گذاشت.

در شرایط امروز نیز باید توهم «پیروزی کامل» را کنار گذاشت و امتیازاتی که جمهوری اسلامی بر خلاف انتظار بسیاری به دست آورده است را همین امروز تبدیل به نقد کند و کشور و سرمایه های انسانی و مادی را بیش از این فدای نسیه های برخاسته از توهمات ایدئولوژیک و محور مقاومتی خود ننماید و شجاعت اعلام ترک مخاصمه با آمریکا و اسراییل را از خود نشان دهد.

تاریخ، اگر درسی داشته باشد، این است: گاهی مهم‌ترین تصمیم، نه ادامه دادن مسیر، بلکه تشخیص به‌موقع زمان تغییر آن است.
https://t.me/politicalphilosphy/638

۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه

تسلیم یا روایت‌سازی؟ تأملی در یک واژه پرکاربرد سیاسی در میان برخی از تحلیلگران ایرانی

استفاده از عملیات روانی و پروپاگاندا توسط کشورهای درگیر در جنگ امری عادی و پذیرفته شده است. در این رابطه دو طرف نیز معمولا قدرت تشخیص بین واقعیت های میدانی و رتوریک های سیاسی را دارند. اما زمانی که تحلیلگران خارج از حوزه قدرت های درگیر در جنگ، بدون ملاحظه از واژه هایی استفاده می کنند که منعکس کننده واقعیت های میدانی نیستند، بلکه بیشتر برای عملیات روانی و اعلام پیروزی مورد استفاده قرار می گیرند، باید گفت که یا آگاهانه به نفع یکی از نیروهای درگیر در جنگ تحلیل می کنند و یا از روی خشم و احساسات از چنین واژه هایی استفاده می کنند. از جمله این واژه ها «تسلیم» است.

واژه «تسلیم» در ادبیات جنگ و روابط بین‌الملل، مفهومی دقیق، حقوقی و سنگین است که به‌سادگی نمی‌توان آن را به هر وضعیت درگیری یا مذاکره تعمیم داد. از نظر تئوریک، «تسلیم» زمانی معنا پیدا می‌کند که یک طرف جنگ به‌طور کامل توان ادامه نبرد را از دست داده و ناگزیر، بدون داشتن قدرت چانه‌زنی مؤثر، شرایط طرف مقابل را می‌پذیرد. در چنین وضعیتی، معمولاً ساختار نظامی و حتی سیاسی طرف شکست‌خورده دچار فروپاشی یا محدودیت‌های اساسی می‌شود. از جمله تسلیم آلمان نازی و امپراطوری ژاپن در پایان جنگ دوم جهانی.

اما به جز موارد نادر در تاریخ یکصد سال اخیر ، دیگر نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهند که «تسلیم» پدیده‌ای نادر است، نه یک وضعیت رایج. در بسیاری از جنگ‌ها، آنچه رخ می‌دهد نه تسلیم، بلکه ترکیبی از فرسایش، موازنه قوا، فشارهای داخلی و خارجی، و در نهایت رسیدن به نوعی آتش‌بس یا توافق سیاسی است. حتی پایان بسیاری از جنگ‌های طولانی نیز الزاماً به معنای تسلیم یکی از طرفین نبوده، بلکه نتیجه‌ای از محاسبه هزینه-فایده و تغییر شرایط میدانی و سیاسی بوده است.

در این چارچوب، اطلاق واژه «تسلیم» به وضعیت‌هایی که هنوز در آن‌ها امکان مذاکره، چانه‌زنی و تداوم قدرت وجود دارد، از نظر علمی و تحلیلی دقیق نیست. چنین کاربردی بیشتر در حوزه رتوریک سیاسی و روایت‌سازی قرار می‌گیرد؛ جایی که واژه‌ها نه برای توصیف بی‌طرفانه واقعیت، بلکه برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی، ایجاد فشار روانی یا تقویت یک روایت خاص به کار می‌روند.

به بیان دیگر، «تسلیم» بیش از آنکه یک توصیف فنی از وضعیت باشد، در بسیاری از موارد به ابزاری برای معنا دادن به واقعیت‌های پیچیده تبدیل می‌شود. از این رو، دقت در استفاده از این واژه و تمایز آن با مفاهیمی مانند آتش‌بس، مذاکره یا مصالحه، برای فهم دقیق‌تر تحولات سیاسی و نظامی ضروری است.

از این نظر معتقدم که پذیرش پیشنهاد پاکستان برای یک آتش بس دو هفته ای از سوی جمهوری اسلامی و آغاز مذاکرات مستقیم با دولت آمریکا با توجه به اینکه مطابق بسیاری از ارزیابی ها جمهوری اسلامی با وجود ضربات سنگین نظامی، هنوز قدرت موشکی و پهپادی خود را حفظ کرده و عملا تنگه هرمز را تحت کنترل درآورده است، به معنای تسلیم نمی تواند باشد. اگرچه از ابتدا نیز روشن بود که قدرت نظامی آمریکا بسیار بسیار برتر از قدرت نظامی جمهوری اسلامی است و اگر تنها فاکتور تعیین کننده قدرت نظامی بود، جمهوری اسلامی می بایست بسیار زودتر شکست کامل را بپذیرد و تسلیم شود.
https://t.me/politicalphilosphy/636

۱۴۰۵ فروردین ۲۰, پنجشنبه

scalate to deـescalate



در دنیای واقعی سیاست و منافع اقتصادی و ژئوپلتیک، نه در ادعاها و رتوریک های سیاسی، زمانی طرفهای درگیر در جنگ حاضر به پذیرش آتش بس می شوند و به پای میز مذاکره می روند که هزینه های ادامه جنگ بیشتر از توقف آن باشند.

این قانونمندی در مورد جنگ جاری خلیج فارس نیز صدق می کند. دو طرف اصلی جنگ، دولت آمریکا و جمهوری اسلامی، نیز با محاسبه زیانهای ناشی از ادامه جنگ به نقطه ای رسیدند و دریافتند ادامه شرایط جنگی به ضرر منافع استراتژیک آنها خواهد بود و بنابراین حاضر به پذیرش طرح آتش بس شدند.

از این نظر موفقیت مذاکرات بین مقامات آمریکایی و جمهوری اسلامی نیز در صورتی موفق خواهد بود که دو طرف به این نتیجه رسیده باشند که ادامه جنگ زیانهای بیشتری در مقایسه با توقف آن، متوجه آنها خواهد کرد.

بنابراین بهتر است رتوریک های سیاسی و ادعاهای دو طرف و حتی «فریاد جنگ جنگ تا پیروزی» جناح های بسیار تندرو جمهوری اسلامی و اسطوره هایی مانند «جلوگیری از کشتار بیشتر مردم و تخریب زیرساختها»، نباید مبنای پیش بینی تحولات آینده قرار گیرند.

این احتمال را نباید نادیده گرفت، بزرگترین هزینه ای که دونالد ترامپ به هر شکلی از آن پرهیز می کند، عدم موفقیت و شکست سیاست های او است، او همواره می خواهد از دل چالش ها و بحرانها پیروز بیرون آید و آنرا با افتخار اعلام کند، شکست برای او بی معناست.

از این نظر با توجه به اینکه مذاکرات غیر مستقیم از طریق ارسال پیام بین دولت آمریکا و جمهوری اسلامی از یکی دو هفته پیش در جریان بوده است می توان این احتمال را در نظر گرفت که هر دو طرف با توجه به هزینه های سنگین سیاسی و اقتصادی جنگ، از قبل در پی خروج از جنگ بوده اند، البته در ظاهر امر و در نزد افکار عمومی پیروزمندانه.

تصمیم آتش بس شاید از روزهای قبل گرفته شده بود و تهدید ترامپ که اگر جمهوری اسلامی تنگه هرمز را آزاد نکند، دیگر حتی ممکن است تمدنی در ایران نماند، فقط یک تهدید توخالی برای اعلام پیروزی در زمان اعلام آتش بس بوده است؛ با این ادعا که این تهدیدهای من بود که جمهوری اسلامی را وادار به پذیرش آتش بس کرد.

تشدید حملات نظامی اسراییل به ایران و تخریب پلها و پالایشگاه ها در ساعات قبل از اعلام آتش بس نیز می تواند با توجه به آگاهی اسراییل از اعلام آتش بس در ساعات قبل از اولتیماتوم ترامپ باشد. همان استراتژی نظامی که تحت عنوان escalate to de escalate شناخته می شود.

جنگ موقتا پایان یافت و شاید دوباره آغاز شود، اما تاریخ مصرف اسطوره های سیاسی ساخته شده در طول جنگ پایان یافت



اگرچه این گزاره که «در زمان جنگ سیاست تعطیل می‌شود» خود نوعی ساده سازی امر واقعی است، اما در عین حال یک حقیقت را در خود نهفته دارد. در زمان جنگ و صف بندی و تنش های نظامی بین دو جبهه دوست و دشمن (که این خود یک ساده سازی است) سیاست به عنوان یک علم و حتی فلسفه جای خود را به اسطوره و افسانه سازی ها و روایت های ساده می سپارد.

اصولا انسان، از نخستین روزهای آگاهی، جهان را نه فقط با مشاهده و تجربه، بلکه از طریق«داستان بافی» نیز فهمیده است. در این فرایند اسطوره‌ سازی ها تلاشی بودند برای توضیح امور ناشناخته‌ و پاسخ به سوالاتی مانند چرا آسمان می‌غرد، چرا مرگ وجود دارد یا سرنوشت انسان چگونه رقم می‌خورد. و البته واضح است که به میزان رشد علم و فسلفه، با وجودی که اسطوره های قدیمی رنگ باخته اند و کارایی ندارند، اما نیاز بشر به روایت سازی و افسانه پروری برای ساختن یک معنای ساده و قابل فهم همچنان باقی است.

از جمله در سیاست، به ویژه در دنیای امروز، استفاده از اسطوره و روایت های ساده بسیار رایج است. زیرا سیاست عرصه‌ای است مملو از پیچیدگی، تضاد منافع و عدم قطعیت. در چنین فضایی، از اسطوره‌های سیاسی به‌عنوان ابزارهایی برای ساده‌سازی، بسیج و ایجاد معنا و تحریک احساسات استفاده های فراوانی می شود. اسطوره‌هایی که معمولاً چند ویژگی مشترک دارند: واقعیت را به شکلی ساده و دوگانه (ما/آن‌ها، خوب/بد) ارائه می‌دهند، بار احساسی بالایی دارند و وعده یک مسیر روشن یا پایان مشخص می‌دهند. سوشیال مدیا نیز پلاتفرم بسیاری مناسبی فراهم آورده است برای ارائه و انتشار سریع و گسترده چنین اسطوره هایی از طریق فرمول بندی های کوتاه، بسته بندی شده و ساده.

در شرایط امروز ایران و به ویژه در جریان جنگ جاری بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی نیز استفاده از فرمول بندی های بسیار ساده، احکام قطعی، افسانه و اسطوره بسیار رایج است. برای مثال این گزاره که «فشار خارجی یا حتی جنگ می‌تواند به‌سرعت به تغییر سیاسی منجر شود»، نمونه‌ای از ساده‌سازی یک فرآیند بسیار پیچیده است. در حالیکه تجربه‌های تاریخی، از جمله عراق و یا لیبی نشان می‌دهند که تغییرات سیاسی از این جنس، اغلب پرهزینه، طولانی و غیرقابل پیش‌بینی هستند.

در سوی دیگر، روایتی که جمهوری اسلامی در این سالها تکرار کرده است که «تمام مشکلات کشور صرفاً ناشی از دشمنان خارجی است»، نیز نوعی اسطوره‌سازی است که عامدانه نقش عوامل داخلی، ساختاری و و ناکارآمدی را به حاشیه می‌راند. در مقابل نیز در برخی از مخالفین جمهوری اسلامی نیز این تصور که «با تغییر نظام، مشکلات به‌سرعت حل خواهند شد»، دیده می‌شود؛ در حالی که گذار سیاسی در هر جامعه‌ای با چالش‌های عمیق و پیچیده همراه است.

البته که اسطوره‌ها می‌توانند الهام‌بخش باشند، امید ایجاد کنند و به کنش جمعی معنا بدهند، اما زمانی که به‌جای تحلیل واقع‌گرایانه بنشینند، می‌توانند ما را به سمت تصمیم‌هایی سوق دهند که هزینه‌های سنگینی و حتی شکست به همراه دارند، از جمله مهمترین این هزینه ها و شکست ها، فروپاشی خود اسطوره و به تاریخ پیوستن و یا به پایان رسیدن تاریخ مصرف آن است.

برای مثال زمانی که این اسطوره که «مردم ایران به تنهایی قادر به گذار از یا سرنگونی جمهوری‌اسلامی نیستند و همه راه های طی شده به شکست انجامیده اند؛ پس ما به کمک آمریکا و اسرائیل نیاز داریم»، به دیوار سخت واقعیت برخورد می کند و مردم متوجه می شوند که نه تنها جنگ کمکی به آنها برای تغییر حکومت نکرده است بلکه حتی دست آوردهای مبارزات مدنی آنها را نابود ساخته و جامعه مدنی را به عقب رانده و حاکمیت جمهوری اسلامی را به مراتب رادیکال تر و خشن تر کرده است، آنگاه شکست اسطوره نه در میدان جنگ بلکه در حافظه مردم آغاز می شود.

و یا این پندار که جنگ آمریکا و اسرائیل برای آزادی مردم ایران آغاز شده است و کمک های بشر دوستانه در راه است، به یکباره با این واقعیت سخت برخورد می کند که آمریکایی ها وسط راه مردم را رها می کنند، همانطور که در افغانستان اتفاق افتاد و همانطور که آمریکا حاضر شده است با اعلام آتش بس بر سر میز مذاکره با جمهوری اسلامی بنشیند و شروط پانزده گانه ای را روی میز بگذارد که در آن کوچکترین اشاره ای به منافع مردم ایران نشده است، فروریزی آن پندار و رویا آغاز می شود و تبدیل به یک کابوس می گردد.
https://t.me/politicalphilosphy/629

۱۴۰۵ فروردین ۱۶, یکشنبه

در آستانه ورود به یک جنگ تمام عیار در خلیج فارس، باید فریاد توقف بیدرنگ جنگ و ترک مخاصمه بیش از هر زمان دیگری بلندتر شود

دونالد ترامپ و دیگر مقامات رسمی آمریکا همواره سعی کرده اند که جنگ خلیج را یک «عملیات نظامی» پیشگیرانه برای کاهش و یا نابودی تهدید های اتمی و موشکی جمهوری اسلامی معرفی کنند.

اما از هنگامی که آمریکا و اسرائیل جبهه جدیدی با حمله به زیرساخت های نفتی و صنعتی و علمی ایران آغاز کردند و جمهوری اسلامی نیز در واکنش به این حملات، پالایشگاه ها و مراکز تجاری کشورهای منطقه را مورد حمله قرار داد، دیگر نمی توان از یک عملیات نظامی بازدارنده صحبت کرد.

در این وضعیت، اولتیماتوم ترامپ نیز رو به پایان است و وی تهدید کرده است که در صورتیکه جمهوری اسلامی تسلیم نشود، دروازه های جهنم را به روی ایران باز خواهد کرد و کشور ما را به عصر حجر برمی گرداند.

مضاف بر این وزیر جنگ آمریکا پیت هگست بارها از عقاید مذهبی خود برای توجیه جنگ و یا درخواست دعا برای پیروزی استفاده کرده است. برای مثال وی در یک مراسم دعا می گوید: «بگذار هر گلوله به هدفش بخورد علیه دشمنان…» . طبق گزارش‌ها و شکایات داخل ارتش آمریکا نیز برخی فرماندهان (در فضای ایجاد شده) گفته‌اند: جنگ «بخشی از طرح خدا» است، حتی به کتاب مکاشفه (Revelation) اشاره شده و ادعا شده که این جنگ می‌تواند به وقایع آخرالزمان مرتبط باشد. (مراجعه کنید به ویکی پدیا در مورد پیت هگست).

تندروهای جمهوری اسلامی از جبهه پایداری تا رهبران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز جنگ جاری را یک جنگ ایدئولوژیک و آخرالزمانی و عرصه مبارزه حق و باطل می بینند و در تجمعات شبانه خود شعار جنگ جنگ تا پیروزی می دهند.

بنابراین تمامی شواهد و عقاید طرف های اصلی درگیر در جنگ حاکی از آن است که به احتمال بسیار زیاد ما در روزهای آینده شاهد یک جنگ تمام عیار خواهیم بود. ورود سربازان آمریکایی به عمق چند صد کیلومتری داخل ایران برای نجات کمک خلبان جت جنگنده سرنگون شده، آزمایشی ناخواسته برای چگونه پیاده کردن سربازان در داخل خاک ایران نیز بود.

حتی در صورتیکه جمهوری اسلامی همچنان در برابر حملات آمریکا و اسرائیل مقاومت کند و مقابله به مثل نماید، هیچ بعید نیست که در این جنگ برای اولین بار از ابزارهای غیر متعارف، از جمله بمب های تاکتیکی و کوچک اتمی نیز استفاده شود. که در این صورت به واقع دروازه های جهنم به روی مردم ایران بازخواهد شد و برای دهه ها مناطقی از ایران غیر قابل سکونت خواهند شد.

در این میان، بسیاری از هموطنان که طرفدار جنگ و کمک آمریکا برای سرنگونی رژیم بودند و به آن امید بسته بودند، تصور نمی کردند که این جنگ به آستانه نابودی زیرساخت ها و آنچه که از زیست بوم ایران در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی باقی مانده است برسد و در عین حال ساختار حکمرانی جمهوری اسلامی همچنان پایدار بماند.

در چنین شرایطی و برای بسیاری از هموطنان جنگ از یک گزینش و راهبرد سیاسی، تبدیل شده است به یک امر اخلاقی و وجدانی و حیاتی. امری که اکنون نقطه اشتراک بسیاری از ایرانیان شده است، البته به جز جریانات و افرادی که همانند گرایشات غالب در جمهوری اسلامی و دولتهای امریکا و اسراییل این جنگ را وجودی و ایدئولوژیک می بینند.

این نقطه اشتراک اخلاقی، وجدانی و حیاتی می بایست نقطه عزیمت ایرانیان مخالف این جنگ تمام عیار که در آستانه ورود به آن هستیم، برای یک اجماع بزرگ ملی و بین المللی برای توقف بیدرنگ جنگ و اعلام ترک مخاصمه و بازگشت به دیپلماسی باشد. تنها از این طریق است که جنگ طلبان هر دو سوی جبهه جنگ را می توان به عقب نشینی واداشت. در این شرایط بسیار حساس، سکوت و بی عملی و در انتظار معجزه نشستن به هیچ وجه جایز نیست.
https://t.me/politicalphilosphy/610


۱۴۰۵ فروردین ۱۵, شنبه

جنگ خلیج فارس، جنگ صلیبی در قرن بیست و یکم یا میدان منازعات غرب و شرق در تعیین نظم نوین جهانی؟


درک وضعیت کنونی جنگ جاری بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی و نقشی که چین و روسیه در پشت پرده بازی می کنند، بدون توجه به ترکیب «ساختار قدرت» و «اجماع ایدئولوژیک» در جمهوری اسلامی از یک سو و تحلیل سیاست های جهانی چین و روسیه از سوی دیگر، درکی ناقص خواهد بود.

ساختار قدرت در جمهوری اسلامی به‌گونه‌ای طراحی شده است که خطوط کلی سیاست خارجی، به‌ویژه در موضوعاتی مانند رابطه با آمریکا، اسرائیل و نقش منطقه‌ای ایران، همراه با نگاه و گرایش استراتژیک به شرق، همواره در سطحی فراتر از رقابت‌های جناحی تعریف و تعیین می شوند.

این ساختار با توجه به نقش بسیار تعیین کننده و ویژه ای که نهاد ولایت فقیه و شخص علی خامنه ای داشته است امکان هر تغییرات بنیادین را در راستاها و اصول کلان نظام ناممکن کرده بود. به بیان دیگر، دولت‌ها و جناح های داخلی نظام در دوره رهبری علی خامنه ای، بیشتر در سطح تاکتیک و شیوه اجرا با یکدیگر اختلاف داشته‌اند، نه در اصول کلان.

از سوی دیگر، یک اجماع ایدئولوژیک نیز همواره در درون نظام وجود داشته است. اجماع و همفکری: در اندیشه و ایدئولوژی «شیعه گری»، گفتمان دولت-مذهب-ملت، خوانش های مشترک از تجربه‌های تاریخی از دخالت های آمریکا و انگلیس در امور ایران، نوع نگاه به استقلال که از دوران جنگ سرد باقی مانده است، تفسیری مشترک از موضوع «امنیت ملی و بازدارندگی» و بی‌اعتمادی به قدرت‌های غربی.

حتی اصلاح طلبان و عملگرایان درون حکومت که به‌دنبال تنش‌زدایی و تعامل بیشتر با جهان بودند نیز عموماً این اصول پایه را پذیرفته‌ بودند. در نتیجه، نوعی هم‌پوشانی میان ساختار و ذهنیت سیاسی و ایدئولوژیک جناح های مختلف حکومت ایجاد شده بود که به پایداری الگوی حکومت داری و سیاست ورزی جمهوری اسلامی کمک کرده است. الگویی از حکومت داری که منازعه و تنش نظامی و جنگ با اسراییل و آمریکا را اجتناب ناپذیر کرده بود.

از این نظر از نگاه رهبری جمهوری اسلامی، بسیار طبیعی و منطقی بود که پس از پایان جنگ با عراق، سیاست خارجی خود را عمدتا معطوف به افزایش هزینه‌های درگیری برای طرفهای غربی و اسرائیلی نماید، و در طول چندین دهه، سرمایه های ملی را عمدتا صرف توسعه توانمندی‌های نظامی دفاعی با ایجاد شهرک های موشکی، غنی سازی اورانیوم و گسترش نفوذ منطقه‌ای و ایجاد شبکه‌ای از بازیگران همسو کند.

اما از نگاه رقبای منطقه ای و جهانی جمهوری اسلامی نیز بسیار طبیعی و منطقی بود که اتخاذ چنین سیاست هایی از سوی جمهوری اسلامی، تهدید تلقی شوند و به واکنش‌های متقابل منجر گردند. چرخه ای که به‌تدریج سطح تنش را بالا برد و به جنگ جاری منتهی گردید.

در نتیجه، می‌توان گفت وضعیت فعلی محصول طبیعی ترکیبی از ساختار قدرت و اجماع ایدئولوژیک در نظام جمهوری اسلامی است، اجماعی که یکی از پایه های مهم آن ضدیت با غرب و به طور کلی مخالفت با نظم جهانی به پندار جمهوری اسلامی «دیکته شده توسط آمریکا و غرب» است؛ که با توجه به دست بالا داشتن جناح های تندرو در ایران و آمریکا و اسرائیل، انتظار می رفت که به یک تقابل و منازعه جدی نظامی منتهی شود.

اما موضوع جنگ فراتر از صرفا ساختار و سیاست های جنگ طلبانه جمهوری اسلامی است. به این معنی که به نظر می رسد همپوشانی بسیار عجیب و نادری بین منافع و عقاید ایدئولوژیک منطقه ای و منازعات و رقابت های جهانی بوجود آمده است. از یک سو در دو سوی جنگ دو جناح به شدت رادیکال ایدئولوژیک که جنگ را نوعی جنگ مذهبی از نوع صلیبی و مذهبی می بینند و برای نابودی یکدیگر می جنگند قرار گرفته اند. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی عملا به عنوان نیروی نیابتی چین و روسیه در کاهش نفوذ منطقه ای آمریکا و حتی کسب موقعیت هژمون در منطقه خاورمیانه از سوی چین عمل می کند.

بنابراین در صورتی که این جنگ ادامه یابد و جمهوری اسلامی در معرض تهدید فروپاشی و شکست نظامی جدی قرار گیرید، به احتمال زیاد روسیه و چین به گونه ای آشکارتر و بدون احتیاط های دیپلماتیک از جمهوری اسلامی حمایت خواهند کرد و مانع از سرنگونی این رژیم خواهند شد. همانطور که روسیه به هیچ قیمتی حاضر نخواهد شد که اوکرایین به جبهه غرب و ناتو بپیوندند و یا چین به هر قیمتی کره شمالی را در جبهه خود نگاه خواهد داشت.
https://t.me/politicalphilosphy/609


۱۴۰۵ فروردین ۱۲, چهارشنبه

بازسازی ایران پس از جنگ و مقایسه راهبرد تغییرات سیاسی از طریق مبارزات مسالمت آمیز مدنی تا راهبرد جنگ برای سرنگونی



واضح است که کشورمان جدا از اینکه نتایج نهایی جنگ جاری چه باشند، از هم اکنون با چالش‌های بسیار جدی و دشواری برای بازگشت، حداقل، به شرایط پیش از جنگ روبه‌رو است. چالشهایی که شامل خسارت‌های جانی و مالی، تخریب زیرساخت‌ها، کاهش سرمایه انسانی و محدودتر شدن منابع اقتصادی می‌شود.

در این یادداشت کوتاه می خواهم مقایسه ای داشته باشم بین راهبرد مبارزات مسالمت آمیز برای گذار از جمهوری اسلامی و راهبرد جنگ برای سرنگونی این نظام، به طور مشخص از منظر زمان و هزینه ها.

فرض کنیم که این جنگ در آینده نزدیک پایان یابد و حکومت جمهوری اسلامی با وجود ضربات بسیار سنگین همچنان برقرار بماند. با توجه به اینکه صدای غالب از درون نظام جمهوری اسلامی، ادامه جنگ به هر قیمت است، می توان به راحتی حدس زد که در این سناریو خسارت‌های جانی و مالی بسیار بالا خواهند بود و زیرساخت‌ها، کارخانه‌ها و بخش‌های حیاتی اقتصاد به شدت آسیب خواهند دید.

در چنین وضعیتی، در صورت پایان جنگ و بقای یک جمهوری اسلامی ضعیف شده، بازسازی زیرساخت‌ها، صنعت و اقتصاد، در خوشبینانه ترین ارزیابی ها، دستکم بیست سال زمان می برد و احیای سرمایه انسانی و اعتماد اجتماعی نیازمند حداقل یک تغییر نسل است. سرمایه مالی لازم برای بازسازی در این سناریو نیز دست کم ۱۰۰۰ میلیارد دلار برآورد می‌شود. البته ناکارآمدی حکومت حتی می تواند زمان بازسازی و هزینه های آن را افزایش دهد.

اما فرض کنیم این جنگ سرانجام منجر به سرنگونی کامل این رژیم شد و یک حکومت مردمی و دموکراتیک بر سر کار آمد. در این سناریو نیز، تا همین امروز هم خسارت‌ها بسیاری به زیرساخت ها و صنایع و به طور کلی اقتصاد وارد آمده است، که برای بازسازی آنها زمان لازم ۱۵ تا ۲۰ سال تخمین زده می شود و سرمایه لازم نیز با فرض کارآمد و سالم بودن حکومت چیزی کمتر از ۱۰۰۰ میلیارد خواهد بود.

این ارزیابی کلی از دو سناریوی یاد شده و هزینه های آن را با استفاده از هوش مصنوعی انجام دادم تا ببینیم که اگر راهبرد مبارزات مسالمت‌آمیز و مدنی با استفاده از همه تاکتیک هایی که البته بسیاری از آنها در ایران به خوبی تجربه نشده اند، ادامه می یافت و جنبش های اجتماعی-سیاسی ایران در همان بستر و چارچوب جنبش زن زندگی آزادی ادامه می یافتند، آیا زمان بیشتری لازم بود و هزینه ها نیز سنگین تر از راهبرد استفاده از جنگ برای سرنگونی جمهوری اسلامی بودند؟

به باور من در راهبرد مبارزات مسالمت آمیز، هم زمان دستیابی به تغییرات سیاسی و اجتماعی مطلوب مردم ایران در مقایسه با سناریوی جنگ، و هم هزینه هایی که جامعه ایران در این راه متحمل می شود به مراتب کمتر بودند و خواهند بود. مضاف بر اینکه به دلیل حفظ و تکیه بر عاملیت نیروهای داخلی جامعه ایران، میزان ریسک و خطرات نیز بهتر قابل مدیریت بوده و هستند.

متاسفانه اما، بخش هایی از اپوزیسیون بدون توجه به این مقایسه بسیار ساده و فقط با استدلال که مبارزات مسالمت آمیز بسیار طولانی مدت است، برای گذار سریع از جمهوری اسلامی عملا اختیار و عاملیت سیاسی خود را در اختیار یک جریان مشخص در طیف سلطنت طلبان که از سالها پیش بر راهبرد جنگ سرمایه گذاری و لابی می کرد قرار دادند. راهبردی که اکنون کاملا مشخص شده است که در خوشبینانه ترین حالت، یعنی اگر حکومت سرنگون شود و یک دولت کارآمد و مردمی بر سرکار آید، حداقل یک نسل و دست کم یک هزار میلیارد سرمایه گذاری لازم دارد تا شرایط کشور را به نقطه صفر بازگرداند.
https://t.me/politicalphilosphy/603

این واقعیت را نیز باید در نظر گرفت که کشور ما در جغرافیای خاورمیانه با همه مصائب و دشمنی ها و رقابت ها قرار دارد و یک ایران قوی، دموکراتیک و مردمی مطلوب قدرتهای منطقه ای نیست و به اشکال مختلف در راه بازسازی کشور سنگ اندازی خواهند کرد.