۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

راهبردهای سیاسی و بحران جنگ

بالا گرفتن تنش های منطقه ای بین جمهوری اسلامی و دولت امریکا و جدی شدن احتمال آغاز یک جنگ جدید در خاورمیانه، بدنبال تقویت نیروهای نظامی امریکا در خلیج فارس، بوته سنجش و آزمایش راهبردهای سیاسی نیروهای مخالف حاکمیت اسلامی است. ورود پارامتر احتمال آغاز یک جنگ جدی بین جمهوری اسلامی و امریکا به حوزه بحث های راهبردی در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی، این بحث ها را از حالت بحث های کلاسیک و منطقی در عالم سیاست خارج کرده است و بطور مشخص موضوعات اخلاقی و انسانی را نیز، بدلیل در معرض خطر قرار گرفتن جان انسانهای بیگناه، در مرکز توجه قرار داده است. شرایطی که می تواند بوته آزمایش و سنجش کیفیت و همه جانبه بودن راهبردهای سیاسی باشد.

موضوع اصلی در بحث های کلاسیک و سنتی در حوزه فلسفه سیاسی، تقابل و رقابت برای کسب و یا مشارکت در قدرت سیاسی است، و این موضوع محوری مصداق گفته معروف که "ما در سیاست دوست نداریم بلکه منافع داریم"، می باشد؛ منافعی که ممکن است توسط رقبا و دشمنان آسیب ببینند و یا تصاحب گردند. این نوع مرسوم از سیاست ورزی بر یک منطق کاملا خشک و ظاهرا عقلانی استوار است و با محاسبه سود و زیان، معادلات سیاسی بین قوای حاضر در این عرصه را تنظیم می کند.

اما با توجه به اینکه جنگ بین دو حکومت معمولا در حد تقابل نیروهای نظامی خلاصه نمی شود و تاریخ جنگ ها نشان می دهد که مردم بیگناه همیشه قربانیان اصلی جنگ و کشتار بوده اند، این سوال اخلاقی هموار مطرح بوده است که در تضاد و تقابل بین دولت ها و نهادهای قدرت، جان و زندگی انسانها و مردم تحت حاکمیت این نهادهای قدرت چه جایگاهی دارند و در این رابطه نقش نیروهای سیاسی و نهادهای مدنی که خود را مستقل از نهادهای قدرت حاکم می دانند، چیست؟ و برای مثال آیا مجازند که از شرایط جنگی برای دست یابی به منافع خاص خود بهره ببرند؟

اگرچه هیچ نیرو و جریان سیاسی مخالف حکومت اسلامی صریحا از جنگ بین دو دولت جمهوری اسلامی و امریکا حمایت نکرده و حتی صریحا مخالفت خود را با جنگ اعلام نموده است، اما با این حال، با کمی دقت می توان یک خط و مرز مشخص بین مواضع این جریانات در رابطه با جنگ مشاهده و ترسیم کرد. در یک سوی این خط مخالفین و فعالین سیاسی را می توان یافت که علاوه بر مخالفت آشکار با آغاز جنگ، اقدامات تنش زای دو طرف اصلی در این درگیری را صریحا محکوم می نمایند و خواهان آغاز مذاکرات بدون قید وشرط بین دو دولت هستند؛ که بنظر می رسد در رابطه با این موضع گیری، فعلا، منافع خاص آنها بعنوان یک نیروی سیاسی مخالف که راهبرد گذار از حکومت اسلامی را دنبال می کند، آگاهانه در حاشیه قرار داده شده اند.

در سوی دیگر اما گرایشات و فعالین سیاسی را مشاهده می کنیم که با وجود مخالفت کلی (و بنظر نگارنده ظاهری) با آغاز جنگ، یا حضور فعالی در کاهش تنش ها از خود نشان نمی دهند و یا در این میانه، منافع سیاسی خود را نیز، بعنوان یک نیروی سیاسی جانشین، دنبال می کنند. این جریانات سیاسی و عناصر و رهبران اصلی آنها به اَشکال مختلف در حال ارسال پیام و یا حتی لابی با دولت امریکا هستند تا آنها را بعنوان آلترناتیو به رسمیت بشناسد و بجای مذاکره با دولت جمهوری اسلامی با آنها وارد مذاکره شود. آنچه که در واقع و به وضوح در مواضع سیاسی گرایشات مزبور دیده نمی شود، عدم تاکید جدی بر آغاز مذاکرات بدون قید شرط است، حتی بخاطر توهم نیروی جانشین بودن، این جریانات شرایط خاص خود را نیز برای آغاز مذاکرات با امریکا اعلام می نمایند!

بنظر نگارنده زمینه های فکری و تئوریک این تفاوت آشکار بین مواضع سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی را می توان در دو تعریف متفاوت از سیاست که یکی توسط کارل اشمیت تئوریزه شده است و دیگری توسط هانا آرنت تشریح گردیده است جستجو نمود. کارل اشمیت که بعنوان یک نظریه پرداز راست افراطی در دوران آلمان نازی شناخته می شود، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای تقسیم جامعه بشری به دو جبهه دوست و دشمن تنظیم می کرد و حتی هویت های اجتماعی و سیاسی را به این تقسیم بندی مربوط می دانست. بنظر وی اصولا سیاست و سیاست ورزی میدان جنگ بین دو ملت است، که هدفی جز حذف یکدیگر ندارند؛ عرصه و میدانی است که در آن تعامل، مدارا و تعادل و بطور کلی اینکه "سیاست هنر تحقق ممکن ها است" جایی ندارند.

البته در وجود واقعی نهادهای قدرت در جوامع بشری و نیز کنش و واکنش های عینیِ بین آنها تردیدی وجود ندارد، اما همانطور که تجربه جنگ جهانی دوم نشان داد، نتایج نظریات کارل اشمیت و تلاش هواداران این نظریات، عملا به ادغام و یا حذف نیروها و قدرت های کوچک تر سیاسی و تشکیل دو جبهه بزرگ و واحد در مقابل هم منجر گردید، و آثار بسیار شوم و مخربی از سرکوب و جنگ و قتل عام برجا گذاشت. از نظر کارل اشمیت وجود گوناگونی و پذیرش اصولی مانند مدارا، تعامل و تعادل در عرصه های سیاسی موجب کاهش قدرت و قاطعیت یک ملت در برابر دشمنانش می گردد و به همین علت باید ارزشهای اخلاقی و مرامی را از مقوله سیاست و قدرت جدا نمود. وی معتقد بود که جنگ قدرت در سیاست اجتناب ناپذیر است؛ و بنابراین بهتر است بجای نفی و یا پوشاندن آن با ایده ها و توجیهات اخلاقی این واقعیت را بپذیریم و سعی کنیم با علمِ سیاست، البته از نوعی که وی معتقد بود، تعادلی را در بین نیروهای قدرت طلب ایجاد نمائیم. وی هشدار میدهد که اخلاقی کردن تضادهای سیاسی خطر اصلی تعادل و نظم اجتماعی است.

جنگ جهانی دوم با بر جا گذاشتن میلیونها کشته و قربانی، یکی از تاریک ترین، ننگین ترین و شوم ترین صفحات را در تاریخ دوران مدرن رقم زد و بسیاری از اندیشمندان و فلاسفه را برانگیخت تا نظریات فلسفی-سیاسی "دشمن محور" و تقسیم جوامع بشری به دو جبهه دوست و دشمن را بطور جدی مورد نقد و بازبینی قرار دهند. یکی از این نظریه پردازان هانا آرنت است که بر خلاف کارل اشمیت تاکید بر چند رنگی و چند گونگی در جوامع بشری و بطور مشخص در دنیای سیاست، دارد. وی اگرچه نافی وجود مناسبات قدرت در جوامع بشری نبود، اما بر خلاف کارل اشمیت قدرت را به دو جبهه دوست و دشمن تقسیم نمی کرد و مخالف حذف نیروهای کوچکتر سیاسی برای وحدت و یکپارچگی در مقابل دشمنان بود.

اگرچه هر دو نظریه پرداز تلاش می کردند تا یک تعریف واقعی و کاربردی از سیاست بدست دهند، اما مفهوم سیاست در نزد هانا آرنت صرفا محدود به حوزه قدرت نمی شد و معنایی فراگیر، اجتماعی و در ارتباط تنگاتنگ با شرایط انسانی، پیدا می کرد. به این معنی که سیاست در نزد هانا آرنت در پیوند بسیار نزدیک با مناسبات اقتصادی، گردش تولید و مصرف و بطور کلی روابط و مبادلات انسانی و حوزه عمومی قرار می گرفت و به همین علت نیز نمی توانست صرفا در محدوده حوزه های فردی و یا گروهی از نخبگان باقی بماند .

نمونه بسیار مشخص از کارکرد سیاست از نظر هانا آرنت را می توان در نقشی که خود وی در دفاع از یکی از جنایتکاران جنگی پس از جنگ جهانی دوم بعهده گرفت، بخوبی ملاحظه کرد. وی در این همین دوران و بطور مشخص در ارتباط با دفاع از این جنایتکار جنگی بود که نظریه ابتذال شر را پس از شنیدن دفاعیات او در دادگاه، ارائه نمود، که البته در پی آن انتقادات بسیاری نیز از او بعمل آمد. در واقع هانا آرنت این جنایتکار را دیگر دشمن خود و جامعه بشری نمی دید، بلکه او را سمبل ابتذال شر که ناشی از شستشوی مغزی این متهم بود، می دانست.

پس از پایان دوران پر بحران جنگ جهانی دوم انتظار می رفت که نظریات رادیکال کارل اشمیت به همت اندیشمندانی مانند هانا آرنت به حاشیه رانده شوند، اما با آغاز دوران جنگ سرد و رشد روزافزون تضادهای ایدئولوژیک بین بلوک شرق و غرب، باردیگر فلسفه سیاسی "دشمن محور" بر مبنای تقسیم بخش بزرگی از جامعه جهانی به دو جبهه دوست و دشمن روح تازه ای گرفت و مناسبات بین المللی و تحولات سیاسی بسیاری از کشورها را  متاثر از خود ساخت.

پس از پایان جنگ سرد و اعلام پیروزی لیبرالیسم بر مارکسیسم، بار دیگر اندیشه های لیبرالیستی و سیاست ورزی مبتنی بر همکاری، تعامل، مدارا و تعادل از حاشیه خارج شدند و چند رنگی و وجود موزائیکی جوامع بشری به رسمیت شناخته شدند. سیاست نیز از حوزه احزاب و نخبگان خارج گردید و جزئی از زندگی روزانه مردم گردید. شوربختانه اما پس از حمله تروریستی القاعده به برجهای تجاری نیویورک در یازده سپتامبر 2001 و با ورود نئوکانها به کاخ سفید، مجددا سیاست های امریکا بر پایه مبارزه با "آشیانه شر" و دشمنان دنیای آزاد تنظیم گردیدند.

بحرانهای اقتصادی در دنیای سرمایه داری نیز زمینه های مساعدی برای رشد پوپولیسم فراهم آوردند که رهبران آن نیز سیاست خود را بر پایه دوست و دشمن تنظیم کرده و می کنند. و البته در این میان و در سوی دیگر جبهۀ دوست-دشمن، نظام جمهوری اسلامی حضور فعال داشته و دارد، که جرج دبلیو بوش آنرا آشیانه شر اعلام کرده بود. نظامی که بعنوان اولین حکومت اسلامی با ایدئولوژی شیعۀ ضد شیاطین و مستکبران، از سالها پیش سیاست خود را بر مبنای دوست-دشمن تنظیم کرده است و آنرا همواره تبلیغ و ترویج نیز می نماید.

حال با توجه با این شرایط و حضور بسیار سنگین روح و افکار کارل اشمیت بر سیاست های منطقه ای و بین المللی جمهوری اسلامی از یک سو و دولت ترامپ از سوی دیگر، و صف کشی نظامی دوست و دشمن در مقابل هم در اطراف مرزهای کشورمان، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی که در پی براندازی نرم و یا عبور مسالمت آمیز از رژیم جمهوری اسلامی هستند، چه واضع و جایگاهی را باید اتخاذ کنند؟ آیا باید به یکی از این صفوف پیوست و یا موضعی مستقل گرفت؟
پاسخ به این سوال بنظر می رسد چندان دشوار نباشد. برای یک نیروی سیاسی که اهداف مورد نظر و منافع خاص حزبی و سازمانی و ایدئولوژیک آن به هر قیمتی و یا هر وسیله باید تامین و تضمین شوند، که نمونه های مشخص این نوع از گرایشات سازمانی و حزبی در تاریخ اخیر ایران کم نیستند، انتخاب یکی از این دو جبهه دوست و دشمن مناسب ترین و سریع ترین راه است. در اینجا واضح است که اخلاق و ارزشهای اخلاقی و منافع فردی و انسانی نقشی در انتخاب یکی از این دو جبهه ندارند.

اما اگر باور داشته باشیم که پدیده شوم جنگ و کشتار، قبل از اینکه یک موضوع سیاسی و یا استراتژیک باشد، موضوعی است اخلاقی، زیرا در آتش آن این انسان و ارزشهای انسانی، آزادی های فردی و حق انتخاب نوع زندگی، جامعه مدنی و حق مسلم برخورداری از یک زندگی سالم و شرفتمندانه اند که نابود می شوند، قطعا و بدون تردید و لکنت زبان باید با این صف و قشون کشی ها مخالفت نمود و خواهان آغاز سریع مذاکرات بدون قید و شرط شد.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

روشنگری زیر آتش افشاگری

یکی از عارضه های دنیای اینترنت و بویژه رسانه های عمومی اینترنتی مانند توئیتر، تلگرام و فیس بوک تبدیل شدن بحث های منطقی، عمیق و روشنگر به شعار، پروپاگاندای سیاسی و افشاگری است. عارضه ای که با ظهور مجدد پوپولیسم در عرصه سیاست در سالهای اخیر و بویژه با ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید شدت گرفته و این رسانه ها را بجای یک محیط باز، سالم و دمکراتیک تبدیل به ابزاری برای افشاگری، تصفیه حساب، تهمت و ناسزا در عرصه های سیاسی و اجتماعی نموده است. ابزارهایی که جریان تاریخی روشنگریِ منطقی و علمی، و نیز رواداری و تحمل یکدیگر را که از الزامات روشنگری هستند، زیر آتش خود قرار داده اند.

اما همانطور که جریان تاریخی روشنگری صرفا محدود به عرصه های سیاست نمی شود، افشاگری نیز فقط به معنای افشاگری های سیاسی و تصفیه حساب نیست. این واژه نیز یک بار تاریخی دارد و سوابق آن به دوران جدال روشنگری و مدرنیته با سنت و مذهب باز می گردد. بطوریکه می توان گفت که مذاهب از اولین افشاگران تاریخ بودند و ادعای کشف و افشای حقیقت، به واسطه ارتباط با ماوری طبیعت و منابع وحی، داشتند. حقایقی که جای شک و تردید برای مردم باقی نمی گذاشتند.  

پس از گذار سخت و پر چالش روشنگری و مدرنیته از سنت و مذهب تصور می شد که سنت تفتیش، افشاگری و حقیقت یابی و به اعتبار آن حذف و عدم تحمل یکدیگر به حاشیه رانده شده اند، اما با آغاز دوران ایدئولوژی ها، از نیمه های قرن نوزدهم میلادی به بعد، ایدئولوژی هایی که هریک مدعی کشف حقیقت بودند، سنت افشاگری و حقیقت یابی و تفتیش عقاید بار دیگر جان تازه ای گرفت و حکومت های حامل این ایدئولوژی ها با پروپاگاندای سیاسی و فرهنگی خود به این سنت شکل نوینی بخشیدند. سخنرانی ها و کلمات رهبران ایدئولوژی های مزبور در این دوران، فقط افشاگرانه، شعارگونه، احساساتی و مملو از تهمت و ناسزا به دشمنانشان بودند و محرکی می شدند برای کتاب سوزی و حذف و ترور مخالفین خود.

باردیگر پس از عبور از دوران ایدئولوژی ها و شکست و فروپاشی نظامهای سیاسی که این ایدئولوژی ها را نمایندگی می کردند، تصور می شد که سنت افشاگری، تفتیش و حقیقت یابی به حاشیه رانده شده است. اما پس از بحرانهای اقتصادی در جهان سرمایه داری و رشد قارچ گونه جریانات پوپولیستی از نوع چپ و راست آن، مجددا سنت افشاگری و حقیقت یابی و شعارهای احساساتیِ سیاسی روح تازه ای یافته اند.

البته اگر در دورانهای گذشته حقیقت یابان و افشاگرها و مفتشین نیز مجبور بودند که از روزنامه و کاغذ و کتاب برای انتشار نظرات خود استفاده کنند، که این ابزار محدودیت های خود را داشتند، در این دوران جدید اما رسانه های عمومی اینترنتی مانند توئیتر و فیس بوک ابزار های بسیار مناسبی در اختیار پوپولیست ها و افشاگران و مفتشین حقایق پنهان قرار داده اند.
این ابزارهای جدید اینترنتی آن اندازه کارا و جذاب هستند که حتی متفکرینی که معمولا دل در گرو بحث های محتوایی و منطقی دارند و سعی می کنند نظرات خود را در یک جمله گزاره ای کوتاه منتشر نکنند نیز دچار وسوسه استفاده از این ابزار می گردند، و بحث و نظرات مهم تاریخی و فرهنگی مانند بحران هویت ایرانی را در یک گزاره کوتاه توئیت می نمایند.  

اما امروز، در شرایط خاص و بسیار پیچیده ایران این سوال مطرح است که آیا می توان گفت که مشکلات بسیار عمیق و تاریخی ایران را (مانند موضوع هویت ایرانی) می توان در گزاره های کوچک و توئیتری خلاصه نمود و اعلام کرد؟ و آیا راه مبارزه با حاکمیت غداری مانند جمهوری اسلامی از طریق رشته توئیت های افشاگرانه و مهیجِ فعالین اپوزیسیون می گذرد؟
طبیعتا پاسخ به این سوال منفی است، مگر برای جریانات و افرادی که مشکل ایران و مردم این سرزمین را فقط و فقط در حاکمیت اسلامی و بطور کلی اشغال ایران توسط اسلام خلاصه می کنند و راه حل مشخص این مشکل و جانشین این نظام نیز از قبل تعیین شده می دانند. البته بنظر می رسد که بجز معدود جریانات سیاسی، اکثر مخالفین این حکومت، همانطور که در فعالیت های فکری و سیاسی و قلمی خود نشان داده اند، همواره در مسیر روشنگری و  یافتن نقاط اشتراک بین خود تلاش ورزیده اند.

راهبرد سرنگونی با کمک یک نیروی نظامی و یا حمایت دول خارجی راهبردی است که معمولا توسط جریانات سیاسی که مشکل جامعه ایران را تک فاکتوری می بینند و بیشتر به افشاگری مشغولند تا روشنگری، دنبال می شود و اگر هم کار محتوایی صورت گیرد معمولا در جهت تثبیت و تایید رهبری و نظام سیاسی مطلوب می باشد.

در نقطه مقابل اما، روشنگری و راهبرد های سیاسی که مشکلات جامعه ایران تک فاکتوری نمی بینند بر این اصل و پیش شرط استوارند که هدف اصلی از تحلیل، جستجوگری و نقد و نوشتن و انتشار کتب و مقالات، در درجه اول انقلاب در خودآگاهی مردم ایران و نیز تشویق مدارا و همکاری و تقویت همبستگی و اتحاد بین اپوزیسیون جمهوری اسلامی می باشد.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

منطق جنگ با آرایش جنگی

پس از اعلام آرایش جنگی از سوی رهبر حکومت جمهوری اسلامی و تهدید های فرماندهان سپاه پاسداران بر بستن تنگه هرمز ملت های ایران و منطقه خاورمیانه بار دیگر سایه های تاریک جنگ جدیدی را بر بالای سر خود مشاهده می کنند. اگرچه از علی خامنه ای تا سایر مقامات سیاسی حکومت از احتمال ضعیف آغاز جنگ صحبت می کنند، اما ملت های منطقه به تجربه دریافته اند که موضوع و نگرانی اصلی احتمال آغار جنگ نیست، بلکه "منطق جنگ" است که بر سیاست خارجی بسیاری از دول این منطقه و دولت امریکا حاکم است.

تا قبل از کشیده شدن این منطق به خارج از مرزها، دولت های مستبد و فاسد منطقه با همین منطق امور داخلی کشور خود را اداره می کردند. در مناطق اشغالی نیز منطقِ جنگ همواره دست بالا را نسبت به منطق صلح و زندگی مسالمت آمیز در کنار هم داشته است. پس از انقلاب اسلامی و حاکمیت جمهوری اسلامی به رهبری خمینی اما ایده صدور انقلاب اسلامی دامنه های منطقِ جنگ را به فراتر از مرزها کشاند و دولت ها و ملت های منطقه را وارد دوره ای از جنگ و بی ثباتی کرد که تا کنون ادامه دارد.

سیاست خارجی دولت های امریکا نیز، که همواره یکی از بازیگران مهم در جنگ ها و تضاد های منطقه خاورمیانه بوده است، عموما بجای پیشبرد صلح بر منطقِ جنگ استوار بوده است. بطوریکه در هر دوره از انتخابات ریاست جمهوری در امریکا مردم خاورمیانه با نفس های حبس شده در سینه در انتظار اعلام سیاست های جدید ریاست جمهوری منتخب می نشینند و از خود می پرسند که آیا بجای منطق جنگ و حذف، سیاست دیگری از سوی دولت امریکا در پیش گرفته خواهد شد؟ و آیا سیاست مداری پیدا خواهد شد که چرخه باطل "منطق جنگ" در سیاست خارجی امریکا را بشکند و این ژاندارم جهانی را سرانجام بازنشسته نماید؟

اما این منطق های جنگی حاکم بر سیاست های دولت امریکا و بسیاری از کشورهای منطقه از اسرائیل تا ایران چیست که علی رغم تفاوت های بسیار عمیق در بین اهداف و منافع، نقاط مشترکی با هم پیدا می کنند و یکدیگر را تشدید می نمایند.
از نظر نگارنده فصل مشترک منطقِ جنگ حاکم بر دول درگیر در منطقه خاورمیانه را باید در ناسیونالیسم استثناگرا جستجو کرد. برای مثال برخی از آمریکائیان می‌پندارند جمهوریتی که در این سرزمین شکل گرفته بسیار استثنایی است؛ و فردیت گرایی و گریز از یک حاکمیتِ متمرکز و آزادی مطلق برای تحقق، تاسیس و بکارگیری ایده‌های نو و ابتکاراتِ جدید، خصوصیت های یگانه و استننایی ملت آمریکا اند.

در همین رابطه است که برخی از سیاستمداران و حقوقدانان آمریکایی نظر بر این دارند که بدلیل شرایط تاریخی، فرهنگی و موقعیت سیاسی- جغرافیایی کشورشان ( که بویژه پس از نقش موثر امریکا در جنگ دوم جهانی و شکست آلمان نازی، تثبیت شد) موقعیت امریکا آنچنان استثنایی گردیده‌است که این کشور لزومی بر تعهد و پایبندی به تمامی قوانین و حقوق بین الملل نمی‌بیند.

البته پشتوانه های تاریخی پندار استثنا بود اما صرفا محدود به پیروزی امریکا در جنگ دو جهانی نمی ماند. همینکه ملت امریکا اولین ملتی است که توانست پس از جنکهای استقلال اولین قانون اساسی مدرن را تدوین کند و نظامی اجتماعی-سیاسی و اقتصادی بر مبنای لیبرالیسم، فردگرایی و حقوق برابر پایه گذاری نماید، این ملت را استثنا کرده است. پندار استثنا و حتی در نزد برخی از امریکائیان برگزیده بودن تا جایی پیش می رود که روسای جمهور امریکا یک نقش و تعهد بین المللی بسیار مهم در جهت گسترش لیبرالیسم و آزادی های فردی برای خود قائل بودند. ابراهام لینکلن معتقد بود که "امریکا تعهد و وظیفه دارد که مطمئن شود که دولت ها از خود مردم و برای مردم باشند، تعهد و مسئولیتی که نباید محو گردد." (سخنرانی  معرف Gettysburg Address در سال 1863)

از نظر یهودیان ارتودوکس و سنتی نیز قوم یهود یک قوم برگزیده از سوی خداوند می باشد و با آنان پیمان بسته شده است. یهودیان ارتودوکس برگزیدگی یهودیان به این آیات تورات نسبت می دهند: "خداوند دل خود را با شما نبست و شما رابرنگزید از این سبب که از سایر قومها کثیرتربودید، زیرا که شما از همه قومها قلیلتر بودید. لیکن از این جهت که خداوند شما را دوست می‌داشت، و می‌خواست قسم خود را که برای پدران شما خورده بود، بجا آورد، پس خداوند شما را با دست قوی بیرون آورد، و از خانه بندگی از دست فرعون، پادشاه مصر، فدیه داد." "واکنون اگر آواز مرا فی الحقیقه بشنوید، و عهد مرانگاه دارید، همانا خزانه خاص من از جمیع قومهاخواهید بود. زیرا که تمامی جهان، از آن من است. و شما برای من مملکت کهنه و امت مقدس خواهید بود."

مقامات جمهوری اسلامی و بویژه تئوریسین های نظام ولایت فقیه نیز بر این پندارند که نظام جمهوری اسلامی هم یک استثنا است و بدلیل برخورداری از پشتوانه‌های الهی و دینی از یک موقعیت یگانه و استثنایی برخوردار می‌باشد. همانطور که "کاپیتالیسم و نئولیبرالیسمِ امریکایی" یکی از پشتوانه‌های اصلیِ پندارِ استثنا بودن آمریکا درنزد سیاستمداران و تئوریسین های راست گرا و استثنا گرا در این کشور است؛ اسلام و بویژه قرائت شیعی آن نیز رنگ ولعاب متفاوتی به جمهوری اسلامی داده و پشتوانهِ تئوریک و ایدئولوژیکِ استثنایی پنداشتن این نظام گردیده‌است.

دین اسلام بر مبنای آیات قران و سنتِ پیامبراسلام یک سیستم اجتماعی و سیاسی خاص را تعریف و تعیین می‌نماید. به سخن روشنتر، دین اسلام صرفا یک دین و اعتقاد در جهت پاسخگویی به سوالات بسیار بنیادی و فلسفی بشر در مورد انسان و جهان هستی و رابطه بین ایندو نیست، بلکه یک مجموعه کامل از قوانین حقوقی برای اداره زندگی فردی و اجتماعی انسانها ارائه می‌دهد و مدعی تمامیت، شمولیت و خطاناپذیربودن قران و سنت پیامبر است. این مشخصه‌ها باعث شده‌اند که اسلام نیز، بعنوان یک ایدئولوژیِ سیاسی، موقعیت بسیار خاصی در میان سایر ادیان پیدا کند.

این موقعیتِ خاص و یگانهِ اسلام اما توسط  مذهب شیعه، بدلیل اعتقاد به عصمتِ پیامبر و امامان و عدم حقانیت حکومتهای ساخته دست بشر، بسیار استثنایی و یگانه تر نیز می‌گردد. این جایگاه ویژه و استثنایی اما در جمهوری اسلامی و پس از تکوین و اعمالِ نظریه ولایت فقیه شکل بسیار جدی تری بخود می‌گیرد؛ و به تصور و پندار رهبران آن، جمهوری اسلامی را از یک موقعیت بسیار ویژه برخوردار می‌سازد.

تجربه اما به کرات نشان داده است که دولت هایی که سیاست های خود را بر پندار استثنا و برگزیده بودن خود و ملت تحت حاکمیتشان استوار کرده اند، جز جنگ، خشونت و بی ثباتی از خود بجا نگذاشته اند. البته جنگ هایی که سرانجام یا به فروپاشی نظام سیاسی-اجتماعی تحت سلطه اشان منجر گردیده اند، مانند نازیسم در آلمان، و یا پس از عدم موفقیت و شکست مجبور به ترک صحنه جنگ گردیده اند. ارتش امریکا پس از سالها جنگ های بی نتیجه و پس از تلفات بسیار در کره و ویتنام مجبور به ترک این مناطق گردید. دخالت های نظامی امریکا و متحدانشان در عراق و لیبی نیز، اگرچه به سرنگونی صدام حسین و معمر القذافی انجامیدند، اما جنگ های قومی و مذهبی و رشد تروریسم را در این مناطق را از خود بجای گذاشتند.

حکومت جمهوری اسلامی پس از تثبیت خود با ادعای برگزیده بودن و مسئولیتی که برای گسترش اسلام از سوی خداوند به او واکذار شده است با دخالت های گوناگون در عراق و تحریک ارتش آن به شورش علیه صدام حسین زمینه های جنگ خونین هشت ساله با عراق را فراهم آورد. جنگی که می توانست پس از بازپس گیری خرمشهر پایان یابد، اما خمینی و سپاه پاسدارانش به امید فتح اماکن مقدسه شعار جنگ، جنگ تا فتح بیت المقدس را سر دادند و به منطق و آرایش جنگی خود ادامه دادند. البته آرایشی که سرانجام در هم فرو ریخت و حاکمیت را وادار به امضای قرارداد آتش بس با عراق نمود.
ایده استثنا بودن یک ملت از این نظر بسیار بی پایه و غیر منطقی است که اصولا هر ملت و فرهنگی تاریخ یگانه خود را دارد و ویژگیهایی برای آن می‌توان قائل شد که آنرا متفاوت با سایر ملل می‌سازد. به همین اعتبار می‌توان گفت که هر ملتی یک استثنا می‌تواند باشد و مرزها و مشخصاتِ اخلاقی، فرهنگی و سنتی ای برای آن میتوان بر شمارد که آنرا متمایز از دیگران می‌سازد. بنابراین اگر هر ملت و فرهنگی یک استثناء میتواند باشد، دیگراستثنایی و حقوق خاصی برای یک ملت و کشور نمی‌توان قائل شد و استثنا تبدیل به قاعده میگردد. تنها استثنایی که می‌توان در حوزه مسائل انسانی و بشری قائل شد همانا استثنا بودن خود انسان و حق حیات او است.

در قرن بیست و یکم، در دوران جهانی شدنِ حقوق بشر و دمکراسی، که برخی سیاستمداران امریکا از جمله باراک اوباما بر خلاف رهبران پیشین آمریکا ایده غیراستثنایی بودن امریکا را، مطرح می‌ کردند، دونالد ترامپ و علی خامنه ای ولایت همچنان بر استثنایی بودن خود و نظامشان پا می‌فشارند.

در شرایط کنونی، پندار رهبران جمهوری اسلامی مبنی بر استثنایی بودن این نظام و این تصور که تمامی غرب دشمن جمهوری اسلامی است، باعث شده که جمهوری اسلامی تبدیل به یکی از چالشهای اصلی جامعه بین الملل گردد. و در صورتی که نظام جمهوری اسلامی همچنان بر استثنا بودن خود تاکید ورزد، دو نقطه برگشت ناپذیر در انتظار ولایت فقیه خواهند بود، همانطور که این سرنوشت برای نظامهای مشابه آن تکرار شده‌است. این دو نقطه برگشت ناپذیر همانا انزوای بین المللی و سرانجام شکست و فروپاشی است.

اما اگر فقط به استثئا بودن انسان و حق حیات برای همه انسانها اعتقاد داشته باشیم، می‌توان نتیجه گرفت که استثناگرایی، چه از نوع جمهوری اسلامی آن و چه از نمونه‌های تاریخی و غیر مذهبی آن مانند نازیسم و ترامپیسم خطر اصلی برای جامعه جهانی، دمکراسی و حقوق بشر می‌باشد. زیرا زمانی که یک نظام سیاسی پندار استثنایی بودن خود را چه از نظر تاریخی یا فرهنگی و یا ایدئولوژیکی و یا نژادی رها نکند، تعهدی بر گردن نهادن به قوانین بین الملل از حقوق بشر تا قوانین و قرار دادهای محیط زیست نخواهد داشت.

خطری که جامعه جهانی را تهدید می‌کند استثناگرایانی هستند که می‌خواهند مقررات دینی و شریعت خود را بر جامعه جهانی تحمیل کنند و یا ناسیونالیستهایی که به قوانین بین المللی پایبند نیستند و ملت و نژاد خود را برتر از سایر ملل می‌پندارند و یا معتقدند که سرزمینشان سرزمین وعده داده شده توسط خداوند است. استثناگرایان چه از نوع مذهبی و چه از نوع غیر مذهبی و فاشیستی و ناسیونالیستی مشروعیت خود را از یک پندار و وهم مطلق شده می‌گیرند و برای خود بدلیل نمایندگی آن پندار که مدعی حقیقت مطلق بودن آن هستند، جایگاه یگانه‌ای قائل می باشند.

این استثناگرایان اما هیچگاه قادر به ادامه مذاکره و نشستن بر میز مذاکره برای دست یابی به یک توافق واقعی و کار ساز نخواهند بود. و اگر هر دو طرف میز مذاکره خود را استثنایی در میان دیگران بشمارند، این مذاکره از قبل محکوم به شکست خواهد بود. سرنوشت استثناگرایان در این قرن جدید و در جامعهِ جهانی شده، چیزی جز انزوای بین المللی و یا آغاز یک جنگ جدید نخواهد بود.



۱۳۹۸ اردیبهشت ۲, دوشنبه

آسیب شناسی شکاف های مزمن بین نیروهای سیاسی و مردم

واکنش نیروها و جریانات سیاسی به اقدام اخیر دولت امریکا در رابطه با قرار دادن سپاه پاسداران در لیست سازمانهای تروریستی و سپس اعلام موضع آنها در برابر ورود نیروهای شبه نظامی خارجی به داخل مرزهای ایران، برای کمک به سیل زدگان خوزستانی، تجارب و موضوعهای بسیار مفید و درس آموزی در اختیار فعالین سیاسی که در پی چاره اندیشی برای شرایط امروز ایران هستند، قرار می دهند. بویژه مواضع سیاسی اتحادها و سازمانهای سیاسی با گرایشات چپ که دل در گرو حمایت های سیاسی و نظامی امریکا نبسته اند و گذار مسالمت آمیز از نظام جمهوری اسلامی با همت خود مردم ایران را معقول ترین وکم هزینه ترین راه می شناسند، ارزش دقت و تعمق دارند.

نگارنده که خود را متعلق به این جبهه می داند در یادداشت دیگری به نقد این مواضع پرداخته بود. در یادداشت مزبور تلاش شده بود که (از نگاه نگارنده) ریشه های تاریخی و ایدئولوژیکِ مواضع بین نا بین و نامشخص جریانات چپ از جمله جمهوری خواهان، مورد بررسی قرار گیرند. مواضعی که بنظر نگارنده راهکارهای عملی مشخص و قابل اجرا ارائه نمی دهند و بیشتر در حد اعلام موضع، نصیحت و تعیین جایگاه سیاسی و ایدئولوژیک این جریانات باقی مانده اند.

یکی از دلایل اصلی این ناتوانی در ارائه راهکارهای مشخص و قابل اجرا برای شرایط مشخص را می توان در عدم توجه کافی به ضرورت های برخاسته از راهبرد گذار مسالمت آمیز از حکومت جمهوری اسلامی، که اتکا اصلی آن باید بر داخل کشور و جنبش های اجتماعی باشد، جستجو نمود. واضح است که برای تحقق اهداف اصلی این راهبرد، آنطور که مورد نظر بخشی از اپوزیسیون این حکومت است، رابطه بین سازمانها و جریانات سیاسی با مردم و جامعه مدنی ایران نقش بسیار کلیدی و محوری بازی می کند. رابطه ای که اگر روی آن به اندازه کافی تحقیق و سرمایه گذاری نشود، راهکارها، تاکتیک ها و مواضع سیاسی مقطعی که توسط این جریانات گرفته می شوند، بتدریج تبدیل به تحلیل، اعلام جایگاه و یا نصیحت و قضاوت های خارج از گود و عرصه های واقعی سیاسی و اجتماعی می گردند.

به سخن دیگر علاوه بر ریشه های تاریخی-ایدئولوژیک بازمانده از دورانهای پیشین، یکی دیگر از دلایل عدم اقبال نسبت به مواضع اخیر سازمانهای چپ در رابطه با تروریست نامیدن سپاه پاسداران از سوی دولت امریکا و حتی نقدهای بسیار گسترده ای که روی این مواضع صورت گرفتند، به نوع رابطه و شکاف بسیار عمیق بین نیروهای مزبور و جامعه مدنی ایران باز می گردد؛ شکافی که خود این نیروها نیز به آن اذعان دارند.

اغلب علت اصلی وجود این شکاف به دوری از وطن و زندگی در خارج کشور نسبت داده می شود. اگرچه فاصله جغرافیایی یک واقعیت غیر قابل تردید است، اما بویژه در دوران کنونی و با وجود نقش بسیار گسترده رسانه های اینترنتی عمومی، فاصله جغرافیایی نمی تواند دلیل اصلی و جدی برای این رابطه معیوب و وجود این شکاف مزمن و بنابراین نرسیدن پیامهای این جریانات به عمیق ترین لایه های اجتماعی، باشد؛ و بنابراین باید علت را در زمینه های دیگری جستجو نمود.
مهمترین فاکتور در تعیین میزان و نوع رابطه بین مردم و رهبران، احزاب و سازمانهای سیاسی مقوله اعتماد است. قابل فهم بودن مواضع سیاسی برای مردم و پذیرش این مواضع، قبل از حتی میزان توانایی یک جریان سیاسی در توضیح نظرات خود، به میزان قابل اعتماد بودن این جریان برای مردم بستگی دارد. برای مثال یکی از دلایل کاهش مقبولیت اصلاح طلبان در نزد مردم، ضربه به اعتماد آنها پس از انتخابات ریاست جمهوری حسن روحانی است، که اصلاح طلبان تمام عیار از او حمایت کردند. اما در مقابل وی و دولتش در طول عملکرد خود نشان دادند که نه اراده ای و نه توانایی لازم را برای تحقق وعده های انتخاباتی دارند. انتقاد از خود برخی از اصلاح طلبان و تلاشهای حسن روحانی برای توضیح سیاست های دولتش نیز نه تنها به توقف پروسه کاهش مقبولیت کمکی نکرد بلکه آنرا نیز تشدید نمود.

سازمانهای سیاسی چپ که سابقه فعالیتشان به سالهای قبل و بعد از انقلاب اسلامی می رسد نیز دچار همین مشکل می باشند. سیاست های کاملا اشتباه بخش اصلی این جریان در حمایت از خط امام؛ و نیز، همراهی و پیروی آنها از سیاست های جهانی اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ سرد؛ و همچنین، سهیم شدن آنها در تثبیت قدرت جمهوری اسلامی و کشاندن کشور و ملت ایران به یک جنگ ایدئولوژیک با امپریالیسم جهانی به سرکردگی امریکا، موجب شده اند که در نگاه مردم ایران، بویژه آن بخشی که دوران انقلاب اسلامی را تجربه کرده است، این جریانات همدست و همراه حکومت اسلامی در دشمنی آن با امریکا شناخته شوند. حکومتی که برای اکثریت غالب مردم ایران غیر قابل اعتماد است؛ و مردمی که بر خلاف روشنفکران به مواضع سیاسی مندرج در مرامنامه ها و اطلاعیه های سیاسی و راهبردهای سیاسی طولانی مدت جریانات سیاسی دقت نمی کنند، بلکه عملکرد واقعی آنها را در شرایط مشخص می بییند و قضاوت می نمایند.

عامل دیگری که در ایجاد شکاف بین جریانات سیاسی و مردم  نقش دارد جایگاه سیاست در نزد مردم و بویژه نسل جوان، و اصولا تعریفی است که امروزه از سیاست می شود. واقعیت این است که در دوران پسا ایدئولوژی، سیاست یک مقوله کاملا شخصی شده است، یعنی ارتباط مستقیمی با امور روزمره مردم پیدا نموده است. این درک جدید از سیاست را بنظر می رسد که دولت و حزب حاکم بر کشور و ملت چین بخوبی فهمیده و بکار می بندد. حزب کمونیست چین دیگر مبلغ ایده آلهای کمونیستی و خلقی نیست و با این ایده آلها وارد مناسبات جهانی نمی شود و جامعه خود را اداره نمی نماید. حزب کمونیست چین در یک فرایند طولانی و تدریجی اکنون بیشتر یک حزب کنفسیوسی شده است تا چپ؛ حزب و دولتی که سیاست خود را کاملا پراگماتیستی تنظیم می کنند. سیاست هایی که بیشتر منعکس کنند فرهنگ و فلسفه کنفسیویس اند تا فلسفه مارکسیسم، و از این نظر قابل فهم تر برای مردم چین می باشند. در نظامهای ایدئولوژیک همه امور از کانال سیاست می گذرد و همه مردم باید سیاسی باشند و همیشه در آماده باش کامل برای مبارزه با دشمنان ایدئولوژیک بسر ببرند. راهبردی که اگر توسط دولت و حزب حاکم چین دنبال می شد، قطعا موجب بحرانهای گسترده در کشور می گردید. به این دلیل بسیار ساده که ملت و فرهنگ چین از نظر تاریخی یک ملت و فرهنگ کاملا پراگماتیستی و علاقمند به زندگی شخصی و امور روزمره، بر مبنای آموزه های کنفسیوس، هستند.

برای نسل جدید ایران نیز، همانند نسل های جوان دیگر کشورها، حتی کشورهای دمکراتیک، سیاست و سیاست مداری رابطه تنگاتنگی با زندگی شخصی و روزمره اشان پیدا کرده است. در نقطه مقابل، این نسل می بیند که در نزد دولت مردانشان سیاست و سیاست مداری تبدیل به ابزاری برای حفظ تعادل بین نهادهای قدرت اقتصادی در کشور خود و حتی در سطح جهانی شده اند و نیازهای این نسل مانند همیشه در زیر سایه منافع اقتصادی-سیاسی نهادهای قدرت قربانی می شوند. برای این نسل دیگر حتی مقوله سیاست جذابیت گذشته را ندارد زیرا در واقعیت امر مشاهده کرده و می کنند که علی رغم وعده و وعید های انتخاباتی درب همچنان بر همان پاشنه قدیمی می چرخد. ما این بی اعتمادی را به وضوح در کاهش روز افزون درصد شرکت کنندگان جوان در انتخابات می بینیم.

از این نظر بسیار طبیعی است که زمانی که یک فرد و یا جریان سیاسی بدون توجه به شرایط روحی مردم، که هنوز خاطرات هجوم سربازان عراقی در زمان جنگ ایران وعراق زنده اند، ورود نیروهای شبه نظامی عراقی و افغانستانی به خاک ایران را توجیه می کند، آن فرد و یا جریان بطور طبیعی و قانونمند از جرگه زندگی روزمره مردم پرت افتد و مواضعش برای مردم غیر قابل فهم شود. در حالیکه همین مردم شاید اگر نیروهای امریکایی برای کمک به سیل زدگان وارد خاک ایران می شدند از آنها استقبال نیز می کردند. اکثر مردم ایران روزانه شلاقهای نظام سرکوب و سیستم امنیتی جمهوری اسلامی را که سپاه پاسداران عامل اصلی آن است بر گُرده  خود احساس می کنند و مقصر اصلی تحریم های اقتصادی و انزوای سیاسی کشور خود را این سازمان مخوف نظامی-امنیتی می دانند. آنها قبل از آمریکا زهر سپاه پاسداران را چشیده و می چشند، و اگر یک جریان و یا عنصر سیاسی در این شرایط موضع میانی اتخاذ کند و یکی به نعل و یکی به میخ بکوبد و بیگانه با شرایط واقعی زندگی روزمره مردم بخواهد با ایجاد ترس و توهم نسبت به آینده های نامعلوم بر منبر نصیحت و کرسی قضاوت بنشیند، نشان می دهد که هنوز سیاست برای او یک موضوع ایدئولوژیک و آرمانی است و می خواهد حال و آینده را فقط از همین زاویه ببیند.

عاملی دیگری که می تواند به تشدید شکاف بین نیروهای سیاسی و مردم کمک کند عدم توجه کافی به تحولی است که در نقش های سیاسی در حال رخ دادن است. سیاست و سیاست مداری بطور سنتی یک عرصه تخصصی برای سیاست مداران بوده است و مردم نقش مستقیمی، بجز در انتخابات دوره ای، در تعیین سیاست و اداره کشور خود نداشته اند. این تفکیک رل و تقسیم کار بین مردم و سیاست مداران در حال تغییر هستند و مردم با ابزارهایی که امروزه در اختیار دارند می توانند به اشکال مختلف در سیاست دخالت فعال تری داشته باشند و همانطور که سیاست برای آنها یک امر شخصی شده است سیاست های کشوری را نیز بسوی ملی تر شدن سوق دهند و سیاست مداران را وا دارند که بجای نقش یک مدیر و اداره کننده امور جاری بعنوان یک سیاست مدار که اهداف و برنامه هایش را بر اساس منافع ملت خود تنظیم می کند ظاهر شوند.
مواضع سیاسی عجولانه و بعضا متناقض احزاب و جریانات سیاسی مورد اشاره در رابطه با شرایط خاص امروز ایران نشان می دهند که این جریانات هنوز در دنیای سنتی سیاست و تفکیک رل و تقسیم کار سنتی بین سیاست مدار و مردم می اندیشند و به درک درستی از نقش و خواسته های مردم نرسیده اند.  دنیایی که سیاست مدار بدلیل تخصص از داده های اجتماعی و اطلاعاتی که از مردم کسب می کند سیاست می سازد و راهبرد و راهکار تدوین می کند، راهبردهایی که باید مردم از آن پیروی کنند و اگر سیاست مدار بر مسند قدرت نبود به نصایح راهبردی او گوش دهند.

جریانات مزبور پس از قرار گرفتن سپاه پاسداران در لیست سازمانهای تروریستی توسط دولت امریکا سریعا و عجولانه این اقدام امریکا را محکوم کردند. اما پس از ورود شبه نظامیان عراقی به خاک ایران، سیاست های منطقه ای سپاه و آورده شدن نیروهایی مانند حشد الشعبی به خوزستان توسط همین جریانات محکوم می گردند. همچنین فعالین سیاسی که پای بیانیه محکومیت اقدام امریکا را امضا کرده بودند بیانیه های جدیدی را مبنی بر محکومیت سپاه و ورود شبه نظامیان عراقی به خاک ایران را امضا می نمایند. این سردرگمی در اعلام مواضع جریانات مزبور را در نزد مردم ایران از یک جریان سیاسی ایرانی که قاعدتا باید دل در گرو مشکلات روز مره مردم ایران داشته باشد به جنبش های ضد جنگ تبدیل کرده است. جنبش هایی که اگرچه حرف های خوبی می زنند اما عملا کاری از دستشان بر نمی آید و نمی توان آنها در صحنه سیاست جدی گرفت. 


۱۳۹۸ فروردین ۲۵, یکشنبه

حمایت از سپاه، حمایت از نظامی گری در سیاست داخلی و خارجی است

قراردادن سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در لیست سازمانهای تروریستی توسط دولت آمریکا موج گسترده ای از واکنش های موافق و مخالف برانگیخته است. محکوم کردن این اقدام از سوی اصلاح طلبان قابل پیش بینی بود. اگرچه عناصر شاخص این جریان همواره یکی از منتقدین اصلی حضور و دخالت سپاه پاسداران در سیاست داخلی و خارجی و بویژه منطقه ای این نیروی نظامی بوده اند، با این حال مخالفت اصلاح طلبان با تروریست شناختن سپاه، با توجه حمایت دائمی این جریان از کلیت نظام جمهوری اسلامی قابل فهم است و نمی تواند تعجب برانگیز باشد.

اما مخالفت بسیاری از افراد و سازمانهای چپ و سوسیال دمکرات با اقدام امریکا و یا اتخاذ مواضع وسط و دو پهلوِ این جریانات بسیار پرسش برانگیز است؛ پرسش و علامت سوالی که با ورود نیروهای حشد شعبی متحد سپاه پاسداران به خاک ایران هر روز بزرگتر می شوند. مخالفت ها و محکوم کردنهای مزبور از سوی سازمانها و جریاناتی صورت می گیرند که خود را تحول خواه می نامند و همواره یکی از منتقدان اصلی نظامی گری در سیاست خارجی جمهوری اسلامی و دخالت های منطقه ای سپاه پاسداران بوده اند؛ سازمانهایی که در تحلیل ها و مواضع استراتژیک خود خواهان عبور از جمهوری اسلامی و بعبارت دیگر براندازی مسالمت آمیز این رژیم هستند. همچنین می توان به جرات گفت که بخش عمده این جریانات، برخلاف اصلاح طلبان، منافع خاص اقتصادی و یا انگیزه مشارکت در قدرت سیاسی ندارند، بلکه بنظر می رسد که خاستگاه آنها بیشتر ایدئولوژیک است تا منفعت طلبی های سیاسی-اقتصادی.  

خاستگاه ایدئولوژیک مورد اشاره اما به معنای مرسوم و شناخته شده ایدئولوژی ها مانند کمونیسم، ناسیونالیسم، جهادیسم و یا فاشیسم نیست؛ بلکه نوعی نظام فکری-سیاسی است که اگرچه مانند گذشته رادیکال نمی باشد اما همچنان بارقه هایی از گذشته های دور، از دوران جنگ سرد، ناسیونالیسم افراطی و مبارزات ضد امپریالیستی، را با خود حمل می کند و از جوهر اصلی این تفکرات ایدئولوژیک رهایی نیافته است. همانطور که مارکس می گوید، ایدئولوژی یک آگاهی کاذب است که با پنهان کردن واقعیت ها مانع دیدن آنها، آنطور که هستند، می شود. قانونمندی که صرفا محدود به ایدئولوژی های رادیکال نمی شود بلکه برخی از اندیشه های سیاسی جدید مانند سوسیال-دمکراسی و نئولیبرالیسم را که سایه ایدئولوژی های راست و چپ، از فاشیسم تا کمونیسم، همچنان بر آنها سنگینی می کند نیز شامل می گردد.

حمایت های بعضا بی دریغ بخش بزرگی از نیروهای چپ از اسلامیون حاکم بر ایران، در سال های اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی، واقعیت پوشیده ای نیست. در آن دوران جریانات مزبور، خط امام و حزب الله را متحد طبیعی خود در مبارزات ضد امپریالیستی می دانستند و با آنها همکاری می کردند. خط مشی و سیاستی که دشمن اصلی مردم ایران را لیبرالهای وطنی و بورژوازی مدرن می شناخت و آنها را جاده صاف کن امپریالیسم معرفی می کرد و خواهان مسلح کردن سپاه به سلاحهای سنگین بود. راهبردی که از نظریات "حمایت از خرده بورژوازی بومی" و "راه رشد غیر سرمایه داری" که از سوی اتحاد جماهیر شوروی تبلیغ و ترویج می شدند، تغذیه می کرد و روحانیون و بخش سنتی و مذهبی جامعه ایران را همراه خود می دانست؛ و نظریه پردازان آن تصور می کردند که این اتحاد و همکاری یک بازی برد-برد برای طرفین خواهد بود.

روند تحولات اما بر خلاف این تصورات و پندارهایِ ایدئولوژیک، و بسیار متاثر از دوران جنگ سرد، پیش رفت و بازی برد-برد به یک رقابت برد-باخت تبدیل گردید، که بدنه اصلی جریانات چپ یکی از قربانیان اصلی آن بود. تحولاتی که در دامن آن بتدریج "نظامی گری در سیاست داخلی و خارجی" و "سیستم فرهنگی-امنیتیِ مبتنی بر ایدئولوژی شیعهِ ضد دنیای آزاد و مدرن" به شاخصه های اصلی حکومت جمهوری اسلامی تبدیل گردیدند؛ بطوریکه می توان گفت که مهمترین عاملی که موجب بقای بیش از چهار دهه حکومت اسلامی شده است همین قدرت نظامی-امنیتی در داخل مرزهای ایران و منطقه خاورمیانه است، که سپاه پاسداران بنیانگذار اصلی آن می باشد.

در زمینه استفاده از قدرت، بویژه قدرت نظامی در عرصه های بین المللی، دانشمند و نظریه پرداز سیاسی اهل امریکا، John J. Mearsheimer، در کتاب خود تحت عنوان: The Tragedy of Great Power Politics می نویسد: "بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در رفتار سیاسی قدرت های بزرگ جهانی (بویژه امریکا و روسیه) تغییر فاحشی دیده نمی شود. در حقیقت این قدرت های جهانی همچنان در پی تعامل و ایجاد تعادل در سطوح منطقه ای و بین المللی بر مبنای رقابت در عرصه  سیاسی و نظامی هستند. اراده معطوف به قدرت هنوزهم رفتار های سیاسی این دولت ها را رقم می زند. که طبیعتا این تعادل ایجاد شده در عرصه رقابت های بین المللی در عمق و ریشه های خود همچنان انباشته از بی اعتمادی نسبت به یکدیگر و آمادگی برای استفاده از ابزار خشونت، در صورتیکه شرایط ایجاب کند، می باشد."

در رابطه با سپاه پاسداران و بخشی از سازمانهای چپ ایرانی نیز این نظریه، با وجودیکه دوران جنگ سرد به پایان رسیده است، همچنان صدق می کند. محکوم کردن و مخالفت با قرار دادن سپاه پاسداران در لیست سازمانهای تروریستی در واقع نمایانگر سرسختی نظریه "رئالیسم سیاسی قدرت محور" در افکار و اندیشه های این جریانات می باشد که از دوران جنگ سرد و مبارزات ضد امپریالیستی و اتحاد و همکاری با راست ترین نیروهای مذهبی در این مبارزه بجا مانده است. رئالیسم سیاسیِ که هنوز نتوانسته است با نقطه مقابل خود یعنی "سیاست های ملی و لیبرالیستی" آشتی کند.

"سیاست ملی و لیبرالیستی" براین اصل استوار است که سیاست خارجی دولت ها را می بایست نوع نظام و مناسبات سیاسیِ ملی و درون کشوری رقم بزند.  بعبارت دیگر سیاست بین المللی و قواعد بازی سیاسی در این عرصه پدیده ای مجزا از سیاست داخلی و قواعد آن در عرصه مناسبات اجتماعی و مردمی نیست، بلکه انعکاسی از آن است. الهام بخش این تفکر امانوئل کانت است که در کتاب صلح ابدی در سال 1795، که متاثر از انعکاس ها و امواج انقلاب فرانسه است، قطعه ای به این مضمون دارد: کشورهایی که از یک نظام حقوقی، قانونمند و مردمی برخوردار باشند در سیاست خارجی وارد جنگ و مبارزه قدرت نمی شوند، زیرا مردم این کشورها در درجه اول خواهان صلح، امنیت و آرامش هستند. صلح و آرامشی که از طریق آن رفاه و آرامش اجتماعی و رشد اقتصادی نصیبشان می شود. بنابراین در سیستم های دمکراتیک که رای مردم لحاظ می شود، رای مردم مسلما علیه جنگ و مبارزه برای قدرت در عرصه بین المللی خواهد بود.

در "سیاست ملی و لیبرالیستی" مشخصات سیاسی و نوع روابط و مناسبات دولت با مردمشان باید تاثیر مستقیم و بلاواسطه بر سیاست خارجی آن کشور داشته باشد . بعبارت دیگر روابط بین الملل باید انعکاسی باشد از روابط داخلی و نوع نظامهای سیاسی و اقتصادی هر کشور. و اگر یک سیستم سیاسی بصورت دمکراتیک و لیبرالیستی اداره شود، قاعدتا آن نظام سیاسی نباید خود را در سیاست خارجی و بین المللی اش مشغول و درگیر جنگ قدرت با دولت های دیگر، که معمولا در پوشش امنیت ملی و یا منافع ملی ظاهر می شود، نماید.

بنابراین اگر نیروهای چپ واقعا خواستار آزادی و دمکراسی در ایران هستند، قاعدتا می بایست قبل از دولت امریکا نقش سپاه در ادامه نظامی گری در سیاست داخلی و خارجی و حضور این سازمان را در منطقه خاورمیانه بشدت محکوم می کردند و خواستار حمایت های جهانی برای تحریم و ایزوله کردن آن می شدند. البته که در مواضع نیروهای چپ انتقادات بسیاری از دخالت های گسترده سپاه در همه امور کشور دیده می شود؛ اما بنظر می رسد که زمانی که پای امپریالیسم و بطور مشخص آمریکا به میان کشیده می شود و دولت این کشور اقدامی در جهت محدود کردن قدرت سپاه در منطقه انجام می دهد باز هم "رئالیسم سیاسی قدرت محورِ" باز مانده از جنگ سرد و اصل "دشمنِ دشمن من دوست من" است عمل می کنند و این نیرو خود را در جبهه سپاه و نیروهای سنتی مذهبی قرار می دهد و یا مواضع بینابین اتخاذ می کند و یا حداکثر بعنوان یک نیروی نصیحت کننده بر کرسی قضاوت دو طرف دعوا می نشیند.



۱۳۹۸ فروردین ۱۸, یکشنبه

صدای خیابان همچنان طنین انداز است

در پاسخ به دو یادداشت از رضا علیجانی تحت عناوین "آیا زمان آشتی با عرصه خیابان نرسیده است؟"  "به جای هو کردن خیابان آنرا فهم کنید!" مقاله ای توسط ملیحه محمدی در سایت زیتون منتشر شد. از سوی نویسنده عنوان مقاله "خیابان استراتژی نیست" انتخاب شده است. همانطور که نویسنده مزبور در ابتدای مقاله خود هدف خود را پاسخ گویی به یادداشت های اخیر علیجانی و اینکه چرا خیابان استراتژی نیست معرفی می کند، خواننده نیز انتظار دارد که در ادامه مقاله نظریات نویسنده پیرامون موضوع مقاله ارائه شوند.

نویسنده مقاله "خیابان استراتژی نیست" منظور خود از انتخاب این عنوان اینگونه باز می کند: " این دوستان ما دریافت درستی از توازن قوای سیاسی میان حکومت و مردم بدست ندهند و دیگر اینکه عامل خیابان را به عنوان استراتژی و محور مبارزه ارائه دهند که من آن را زیانبار می دانم و مختص دوستمان علیجانی هم نیست."

اما اگر دو یادداشت رضا علیجانی را خوب مطالعه کنیم متوجه می شویم که ایشان حتی یکبار از کلمه استراتژی و یا خط مشی استفاده نکرده است. تمام حرف او این است که چرا اصلاح طلبان به جنبش های مدنی و اعتراضات مردمی کمتر توجه می کنند و بدون استفاده از این پشتوانه بزرگ مردمی فقط مشغول چانه زنی در بالا هستند؟ طرح و پرداختن به این سوال طبیعتا و منطقا نمی تواند به معنی انتخاب "خیابان" بعنوان استراتژی باشد؛ و بنظر می رسد که نویسنده مقاله "خیابان استراتژی نیست" دو یادداشت علیجانی را بهانه خوبی برای طرح نظریات خود که ارتباط مستقیمی که با نظریات ایشان ندارند دیده است.

در ادامه این یادداشت قصد ندارم بیش از این به جزئیات مقالات دو نویسنده مزبور بپردازم بلکه می خواهم با آوردن چند نمونه تاریخی به نقش اعتراضات خیابانی و بطور کلی جامعه مدنی که یکی از ابزار های آن اعتصاب و اعتراض است بپردازم، بدون اینکه وارد بحث های نظری و کلامی که آیا خیابان استراتژی یا تاکتیک است شوم.  

برای نمونه: حدود پنجاه سال پیش در ماه مه ۱۹۶۸ دانشجویان و کارگران فرانسوی شورشی را در پاریس آغاز کردند که بسرعت به اعتراضات و اعتصابات گسترده ای تبدیل گردید و دامنه های آن به دیگر کشورهای اروپایی از جمله بلژیک و هلند نیز کشیده شدند. اگرچه این شورش سرانجام پس از دخالت دولت های حاکم آنزمان رو به سردی و خاموشی گذاشت، اما آثار و نتایج آن، با توجه به ویژگی های استثنایی این جنبش اعتراضی بسیار عمیق بودند و ماندگار ماندند.
آنچه که این جنبش اعتراضی را نسبت به جنبش های اعتراضی پیشین متمایز می ساخت فراتر رفتن شعارهای آن از مطالبات طبقاتی و یا فرهنگی یک گروه و طبقه اجتماعی خاص بود. این جنبش، رنگ و فرهنگ و طبقه خاصی نمی شناخت و با حضور سنین مختلف در آن تبدیل به قیامی عمومی علیه نظم و سنت حاکم بر مناسبات سیاسی و اجتماعی که بطور خاص خود را در نظام آموزشی، تبعیض های جنسی و مناسبات کاری نشان می دادند، گردید.

جنبش اعتراضی ماه مه ۱۹۶۸ در واقع سرفصلِ انقطاع و عبور از جامعه سنتی و محافظه کار به جامعه مدنی و متکی بر حقوق فردی و آزادی های جنسیتی بود. جنبشی که بویژه موجب مشارکت فعالتر زنان در مناسبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی شد. اما در رابطه با جنبش ماه مه مهم تر و قابل توجه تر از هر چیز دیگر، این واقعیت است که تحولات عمیقی که این جنبش اعتراضی موجب گردید قبل از هر چیز در کف خیابان و با پیشتازی نسل جوان و پیشرو از جمله دانشجویان و کارگران جوانه زدند و کلید خوردند. جنبشی که در ادامه حیات خود و با شعار های تحول طلبانه و رادیکال، نظام های سنتی حاکم را وادار به عقب نشینی و تجدید نظر در سیاست های فرهنگی و آموزشی خود نمود.

نمونه ای دیگر: در سال 2011 جنبش اِشغال (occupay movement) با تجمع  و اسکان معترضین در وال استریت آغاز شد. این جنبش اگرچه سرانجام با دخالت پلیس به پایان رسید اما ندای این جنبش جایگاه ویژه ای در مباحث سیاسی و اقتصادی و حوزه عمومی یافت و نقش بانکداران و سهام داران وال استریت و بطور کلی نظام کاپیتالیستی را مورد پرسش جدی قرار داد؛ بطوریکه نشریه تایم معترضین این جنبش را بعنوان شخصیت سال معرفی کرد و تا مدتها مقالات و گزارشاتی پیرامون این جنبش اعتراضی منتشر نمود، جنبشی که شعارها و مطالبات آن در سیاست ها و برنامه های سیاستمداران آمریکایی مانند اوباما نیز بخوبی منعکس شدند.

در رابطه با کشورمان نیز بارها دیده ایم که فرایند تحولات سیاسیِ که سرانجام به تغییر در نظم موجود نزدیک شده اند، در ابتدا، از کف خیابانها و با حضور معترضین، بویژه نسل جوان و پیشرو، آغاز شده اند و کلید خورده اند. برای مثال، اگرچه دوم خرداد ۱۳۷۶ با نام محمد خاتمی پیوند خورده است، اما اگر حضور گسترده مردم بویژه نسل جوان در خیابانها و تجمعات نبود، رقم بیست میلیون رای برای خاتمی هرگز تحقق پیدا نمی کرد. حمایت هایی که پشتوانه برخی آزادی های مدنی و فرهنگی هر چند محدود در دوره اول ریاست جمهوری خاتمی شدند. جنبش اعتراضی رای من کو در سال ۱۳۸۸ که پس از کودتای انتخاباتی سپاه و بیت خامنه ای آغاز شد و به جنبش سبز معروف گردید نیز در کف خیابانها رقم خورد و اگر سرکوب وحشیانه حکومت اسلامی و حصر خانگی موسوی و کروبی و رهنورد نبودند قطعا این جنبش به تحولات ساختاری در نظم سیاسی حاکم منتهی می گردید.

بر مبنای این نمونه می توان گفت که آغاز بحث استراتژی سیاسی با طرح این سوال که آیا خیابان یک استراتژی است بحثی است کاملا انحرافی و نواختن شیپور از دهانه گشاد آن می باشد. همچنین، این تجارب نشان می دهند که در دنیای امروز، حتی در جوامع بسته ای مانند مصر در دوران بهار عربی، فرایند تغییرات سیاسی و اجتماعی (حتی اگر این تغییرات سطحی و غیر بنیادی بوه اند) همواره و در ابتدای امر در متن جامعه و مردم، بصورت اعلام نارضایتی و یا جنبش اعتراضی، شکوفه زده و متولد گردیده است. به سخن دیگر خط مشی که توسط رهبران جنبش اعتراضی برای تحقق اهداف جنبش اتخاذ می گردند مؤخّر بر شکوفایی و جرقه زدن جنبش ها و اعتراضات خیابانی هستند؛ و نظریه پردازانی که در اتاقهای فکر خود بخواهند قبل از اینکه اساسا زمینه های خواست تغییر و روحیه اعتراض در میان مردم شکل گرفته باشند خط مشی سیاسی (حتی بر مبنای خیابان) طراحی کنند، چیزی یک محصول تئوریک و ذهنی نمی توانند ارائه دهند.  

در عصر حاضر که نظریات سیاسی مربوط به دوران ایدئولوژی ها پیرامون نقش پیشتاز در طراحی استراتژی و تاکتیک و ایجاد جرقه هایِ تغییر رنگ باخته اند، بیش از پیش نقش و جایگاه حضور خیابانی مردم و بویژه نسل جوان در تولد یک جنبش اجتماعی-سیاسی برای تغییر در نظم موجود بسیار برجسته شده اند. بطوریکه با وجود حضور فعال و گسترده نهاد های مدنی در کشورهای دمکراتیک غربی و برخورداری این نهادها از ابزار های لازم برای لابی گری و چانه زنی، در عین حال همین نهادها نیز برای آغاز حرکت خود و اعلام رسمی مطالباتشان از تجمعات و تظاهرات و یا اعتصابات استفاده می کنند، تا با فشار از پایین بتوانند وارد چانه زنی در سطوح بالایی قدرت شوند. بعبارت دیگر، جایگاه و محل تولد یک جنبش اجتماعی برای تغییر در نظم موجود همان کف خیابان و تجمعات بزرگ مردمی است و بحثهای راهبردی و استراتژیک پیرامون راههای گذار به وضع مطلوب فرع بر این واقعیت می باشد.

حتی نقش غیر قابل تردید جنبش های خیابانی در کلید زدن تحولات سیاسی و تغییر نظم موجود آن اندازه آشکار شده است که حتی نظامهای حاکم نیز بعضا برای پیش برد تغییرات مورد نظر خود در نظم موجود، دست به سازماندهیِ کنترل شده تجمعات اعتراضی خیابانی می زنند. تجمعاتی که با استفاده از تبلیغات دولتی جنبه عمومی بخود می گیرند و به تغییرات مورد نظر مقبولیت عامه می بخشند، تا سپس از کانالهای قانونی مشروعیت و قانونیت نیز کسب نمایند.

قانونمندی که در جنبش اعتراضی ماه مه  ۱۹۶۸ و جنبش اشغال وال استریت عمل کرد و بارها نیز صحت آن اثبات شده است، قانونمندی که خود را در اعتراضات سالهای اخیر مردم ایران نیز بخوبی نشان داد این است که خواست تغییر و تحول در نظم موجود در درجه نخست بطور خود جوش کلید می خورد و پس از آن، جریانات مختلف سیاسی به آن واکنش نشان می دهند و برای فرایندهای پس از آن استراتژی می نویسند و یا حتی ادعای رهبری آنرا می نمایند. بر این مبنا همانطور که در فوق به آن اشاره شد، اگر بحث های نظریِ پیرامون استراتژی سیاسی بر مبنای واقعیت های مرحله ای نارضایتی ها و اعتراضات خیابانی مردم صورت نگیرد و استراتژی را اصل و خیابان را فرع گیرد، در حد نظریات نازا و ذهنی باقی خواهتد ماند.

بر خلاف نظریاتی که نقش خیابان را در پروسه تغییرات سیاسی عامدانه و یا ناآگاهانه نادیده می گیرند باید گفت که اصولا هیچ شورش و اعتراض خیابانی فی نفسه و بخودی خود کور و بی هدف نیست، زیرا هر شورش و اعتراضی که مردم با تعطیل کردن کار روزانه خود وارد آن می شوند قطعا بخاطر نارضایتی عمومی از وضع موجود و خواست تغییر در این وضعیت اتفاق افتاده است؛ اعتراضات و خواسته هایی که از همان ابتدا به جنبش جدیدی که در حال تولد و شکل گیری است هویت خاصی می بخشند و ندا و فریادی جدید و متفاوت سر می دهد. حتی اگر این جنبش تازه متولد در نطفه خفه شود و به نتایج مطلوب خود نرسد، حداقل می توان گفت که توانسته است پیام نارضایتی مردم از وضع موجود را به گوش صاحبان قدرت برساند و سر فصل جدیدی را در تقابل بین مردم و نظام حاکم باز نماید.

در حقیقت، مارک کور و بی آینده بودن به اعتراضات خیابانی تنها از طرف کسانی زده می شود که اراده گرایانه می پندارند که مردم برای ورود به صحنه اعتراضات باید حساب همه چیز از جمله آلترناتیو و حتی رهبری جنبشی را که قصد آغاز آنرا دارند، از پیش کرده باشند. تصور و انتظاری که فقط در ذهن و خیالات این افراد در جریانند. در عالم واقعیت اما همانطور که بارها دیده ایم اعتراضات و سپس شورش و انقلاب بگونه ای معمولا غیر قابل پیش بینی رقم می خورند و حتی همین افراد را نیز غافلگیر می سازند.

از این نظر است که بر خلاف رهبران رنگارنگی که جنبش های اعتراضی مردم ایران در چند دهه اخیر بخود دیده اند (رهبرانی کاملا متفاوت با یکدیگر، که اختلافات بسیاری در زمینه راهبرد ها و راهکارهای سیاسی با هم دارند و بعبارت دیگر در امتداد هم قرار نمی گیرند و با یکدیگر هماهنگ نیستند) جنبش های اعتراضی مردم ایران از جنبش دوم خرداد ۱۳۷۶، تا جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ و جنبش اعتراضی دی ماه سال ۱۳۹۶ در امتداد یکدیگر قرار گرفته اند. بگونه ای که می توان گفت که با آغاز هر جنبش و موج جدید اعتراضی ضرباهنگ ساعت های این جنبش با جنبش های پیشین هماهنگ و تنظیم می شود. بی حکمت نیست که نوع و فرم شعار های مردم در اعتراضات خیابانی اخیر آهنگ و وزن مشابه با اعتراضات خیابانی جنبش های پیشین حتی قیامی که به انقلاب ۱۳۵۷ منجر شد، نشان می دهند؛ گویی که ما هنگام شنیدن این شعارها آشنا به گوش به چند دهه پیش سفری در تونل زمان کرده ایم و نداهای آشنا از زمانهای دور را می شنویم، ندایی که نشان می دهد خیابان هنوز زنده است.