۱۳۹۷ آذر ۲۵, یکشنبه

تکرار شوندگی پوچ و یاس آور و رمزِ شدن

یکی از آرزوهای مرسوم در آغاز سال نو، داشتن سالی بهتر از سال پیش است؛ آرزویی که همیشه، در پایان سال و هنگام آغاز سال نو، تکرار می شود. بسیاری نیز در پایان هر سال تصمیمات و برنامه های جدید خود را برای سال در پیش رو لیست می کنند؛ البته تصمیمات و برنامه هایی که معمولا تحقق نمی یابند و بنابراین باید هر ساله مجددا گرفته شوند و دوباره روی لیست جدید آیند؛ گویی همانند تکرار دوباره طبیعت، برخی از رسوم و آداب ما و اینگونه تصمیمات و برنامه ریزی ها نیز تکرار می شوند.

رمز این تکرار شوندگی اما دو پهلو است و دو وجه متضاد و یا در کنتراست با هم را نشان می دهد. این آرزوها و تصمیمات تکراری از یک سو می توانند نشان از عنصر بالندگی و رو به رشد در وجود انسان باشند، و از سوی دیگر می توانند نشان از درجا زدن و یا بازگشت مجدد به رفتار، عادات و اتفاقاتی که قرار بوده است تکرار نشوند و یا به وقوع نپیوندند، باشند.

البته این تکرار شوندگی تنها شامل فرد انسان نمی گردد، جوامع انسانی و ملت ها نیز دچار این تکرار شوندگی هستند. زمانی که مناسبات اجتماعی و نظم حاکم بر جامعه دیگر پاسخگوی مطالبات مردم نمی توانند باشند و مشروعیت و مقبولیت خود را از دست می دهند، بخش ها، طبقات و نهاد های اجتماعی به امید بهبود شرایط زیستی آغاز به حرکت و جنبشی جدید می کنند؛ جنبشی که بر تارک آن آرزوی آینده ای بهتر و محیط اجتماعی قابل زیست تر حک شده است. اما تجارب گوناگون در تاریخ جوامع نشان می دهند که اگرچه در اکثر این جوامع گامهایی رو به پیش برای تغییر و بهبود نظم موجود برداشته شده اند، اما بعد از مدتی همان کمبودها، آسیب ها، ظلم ها و تبعیض ها، شاید به شکلی دیگر، دوباره ظهور کرده اند و تکرار شده اند.

پس از جنگ های خونین اول و دوم، بسیاری از رهبران خردمند و دولت مردان تصمیم گرفتند که از طریق اجماع جهانی مکانیزمهایی برای ممانعت از تکرار این جنگ ها ایجاد و تنظیم نمایند؛ که سازمان ملل متحد یکی از نمونه های بسیار بارز آن است. اما ما شوربختانه شاهدیم که حتی تلاش می شود که از همین مکانیزم تضمین کننده صلح جهانی نیز برای آغاز جنگ های جدید استفاده شود و اگر هم این تلاش ناموفق بود، آنرا نادیده و به بهانه های مختلف جنگ جدیدی آغاز گردد. البته در این رابط فقط منظور قدرت های بزرگ جهانی نیست، قدرت های منطقه ای نیز دست هایشان به خونهای ریخته شده در جنگ های منطقه ای و نیابتی بشدت آلوده اند. جنگ هایی که بمانند شعله های مخفی در زیر خاکستر هر از چند گاهی از گوشه ای دیگرِ این کره خاکی شعله ور می شوند.

ویل دورانت در کتاب درسهایی از تاریخ می نویسد که ما در تمام سه هزار و چهارصد و بیست و یک سالی که تاریخ ثبت شده داریم تنها در دویست و شصت و هشت سال آن شاهد جنگ نبوده ایم. وی توضیح می دهد که جنگ آنگونه که در زمان حال خود را نشان می دهد (در اصل) شکل نهایی و حداکثری نیروی رقابت و اصل انتخاب طبیعی در نسل انسان است. در حقیقت علل و بهانه برای آغاز جنگ از جنس همان علل و ریشه های آغاز رقابت بین افراد انسانی برای یافتن غذا، سرزمین محل سکونت و سرانجام دست یابی به برتری اند. رقابت هایی که فقط زمانی که به نقطه تعادل و هم وزنی می رسند موجب آرامش و همکاری و زندگی مسالمت آمیز می گردند. از نظر ویل دورانت تاریخ مجموعه ای از جنایت و پوچی نوع بشر و پرهیز دائمی او از همکاری و مشارکت است. فرایندی که هر بار میراث خود را در اختیار نسل های بعدی نیز می گذارد {تا این چرخه معیوب مجددا تکرار شود}.

فردریش نیچه نیز از همین منظر به تاریخ انسان  می نگرد و آنرا چرخه ای تکرار شونده می بیند. چرخه ای که از نظر وی تنها بر محور اراده معطوف به قدرت و کسب برتری می چرخد. اگرچه این پدیده تکرار شوندگی، در درجه نخست نوعی ایستایی و سکون را به ذهن متبادر می سازد، سکون تکرار شونده ای که نا امیدی و احساس پوچی از نتایج بلافصل آن هستند؛ اما نیچه معتقد است که اتفاقا این ادیان هستند که بدلیل وعده هایی که انسان به تجربه و با کسب دانش به دروغ و بی پایه بودن آنها پی برده است، او را بیش از هر چیز نا امید تر و پوچ گرا تر ساخته و می سازند.

وی به همین دلیل شرط اصلی و گام اول برای شکستن چرخه تکرار شونده "دروغ از کار درآمدن وعده های ادیان" را شکستن دیوار پندارهای کاذب دینی و عبور از موانع که ادیان ایجاد کرده اند و بدنبال آن فروریختن باورها و اعتقادات قدیمی و سنتی، می داند (نگاه کنید به کتاب فراتر از خیر و شر). وی در برابر پوچی بازدارنده و منفعل کننده ای که توسط ادیان ترویج می شود، همان پوچی تکرار شونده و مایوس کننده ای که فقط ضعیف پرور و رواج دهنده اخلاق بردگی و بندگی است، برخورد فعال و خلاق را در برابر واقعیت غیر قابل انکار تکرار شوندگی جهان و تاریخ انسان بر می گزیند. فقط این نوع از برخورد و واکنش است که می تواند انسان را بسوی خلق انسان برتر به پیش براند؛ و تنها از این طریق است که فرایند تاریخ انسان علی رغم تکرار شوندگی در یک دور باطل گرفتار نمی شود و در هر دوره ای مجددا به نقطه اول باز نمی گردد، بلکه مانند مارپیچ، درعین دورهای تکرار شوند، رو به بالا صعود می نماید.

نیچه در کتاب دانش شاد یکی از نمونه های مشخص برخورد واکنشی و غیر خلاق (بعبارت دیگر واکنش کور) را عملیات تروریستی در زمان حکومت تزار در روسیه معرفی می کند، واکنشی که از نظر وی در پی نابودی و تخریب نظم موجود اما از موضع ضعیف، قربانی و مظلوم بود. واکنشی که خلاقیت در آن دیده نمی شد و صرفا از احساسات و خشم بر چرخه تکرار شونده استبداد تزار بر می خاست. در واقع نیچه هر اقدامی را که یا بر پایه احساس پوچیِ ناشی از وعده های تکرار شونده اما تو خالی ادیان، و یا حتی بر خاسته از احساس پوچی اما انگیزاننده که فقط در پی تخریب نظام حاکم است، ولی طرح و ایده ای برای آینده ندارد، طرد می کند. از نظر وی تنها با پذیرش آگاهانه چرخه تکرار شونده تاریخ انسان و فقط از طریق برخورد فعال و خلاق با شرایط موجود می توان چرخه باطل را به چرخه ای صعود کننده که مارپیچ وار رو به بالا می رود تبدیل کرد.

تاکید ویل دورانت بر نقش خردمندی و هوشمندی و تاکید نیچه بر خلاقیت برای شکستن چرخه باطل تاریخ و عبور از شرایط موجود به شرایط مطلوب به معنای نادیده گرفتن واقعیت و طبیعت انسان نیستند. ویل دورانت در کتاب درسهای از تاریخ می نویسد که تاریخ {در حقیقت} نقشه راه کاراکتر و شخصیت انسان است، اگر می خواهید عمل امروز انسان را تحلیل کنید باید ببینید که وی در گذشته چگونه عمل می کرده است. وی در همین کتاب اولین درس زیست شناسانه تاریخ را اینگونه فرمولبندی می کند: "حیات همانا رقابت و مسابقه است". ویل دورانت دومین درس زیست شناسانه از تاریخ را در رابطه مکانیزم انتخاب طبیعی تعریف می کند، که "زندگی همانا انتخاب طبیعی است". سومین درس از نظر وی این است که "زندگی همانا اصلاح نژاد است".

نیچه نیز مهمترین رانش طبیعی و وجودی انسان را اراده معطوف به قدرت می داند؛ البته اراده ای که بر خلاف دارونیسم بر بقای نوع استوار نیست بلکه در پی خلق ابر انسان می باشد. در واقع همین نقطه اختلاف و جدایی نیچه از فلاسفه ای مانند اسپینوزا و دانشمندانی مانند داروین است که از وی یک فیلسوف سیاسی و اجتماعی و یا یک شورشگر علیه نظم موجود و اخلاق و فرهنگ مرسوم می سازد. 

روشن است که از این نظرگاه جذب برخی از جوانان مسلمان ساکن کشورهای اروپایی به داعش و آماده شدن آنها برای اقدامات تروریستی در درجه نخست ناشی از نهیلیسمِ منفعل کنندهء حاکم بر تربیت های دینی این جوانان و بدنبال آن واکنش کور در برابر بن بستی که گرفتار آن شده اند، می باشد. حتی می توان گفت که اگر شورش های اجتماعی-سیاسی چشم انداز و مدیریت خلاق و آینده نگری نداشته باشند، خود نیز بتدریج جزیی از چرخه باطل و تکراری سیستم و نظم حاکم می شوند، تا سرانجام شورشیان بتدریج خسته و نا امید از حضور هر روزه در خیابان به خانه های خود باز گردند؛ همانطور که در شورش های خیابانی دی ما سال گذشته در ایران اتفاق افتاد و یا در رابطه با شورش جلیقه زردها که علی رغم پاسخ مثبت دولت فرانسه به برخی از خواسته های آنها، بدون یک هدف واقعی و قابل تحقق و مدیریت درست ادامه یافت، در حال اتفاق افتادن است.

اما اگر در مورد فرد انسان آرزوهای خوب و تصمیماتی که معمولا برای سال آینده گرفته می شوند، تحقق نیافتند و عملی نشدند، آسیب چندانی متوجه فرد نمی شود و باز هم می توان این رسم را در پایان هر سال تکرار کرد، حتی بدون اینکه نا امید شد؛ جوامع انسانی اما بگونه ای دیگر با تجارب تکرار شونده و آرزوها و امید هایی که تحقق نیافتند برخورد می کند. زمانی که چرخه ظلم و استبداد همچنان در گردش و همه تلاش ها برای شکستن این دور باطل بی نتیجه ماندند و هنگامی که همه آرزوها و خواسته ها، بدون خلاقیت، خردمندی، آینده نگری و مدیریت صرفا در حد شعار باقی ماندند، جامعه معمولا در برابر دو گزینش قرار می گیرد: یا تن دادن به وضع موجود که برابر است با یاس و خودکشی جمعی و یا شورش کور و تخریب کننده بدون اینکه طرح مشخصی برای ساختن آینده داشته باشد.

بعبارت دیگر صرفا با اتکا به آرزوها و شعارها نمی توان چرخه های تکراری دور های باطلِ مایوس کننده را متوقف کرد. مقایسه شورش دی ماه سال گذشته با اعتصابات و تظاهرات گارگران و رانندگان کامیون بخوبی تفاوت بین برخورد منفعلانه، از موضع مظلوم، قربانی و غیر خلاقانه از یک سو با حرکتی خردمندانه و مدیریت شده و از موضع قوی از سوی دیگر را در برابر یک واقعیت مورد اشتراک همه، که همانا ظلم و ستم حکومت جمهوری اسلامی، بویژه بر اقشار و طبقات محروم باشد، نشان می دهد.

اگرچه به احتمال زیاد حتی با وجود برخی امتیازات توسط حاکمیت جمهوری اسلامی و حتی بر فرض تغییر این حکومت، طبقات و اقشار محروم و استثمار شده همچنان باقی خواهند ماند و یا با پایان یافتن جنگ در یک منطقه آتش جنگ از گوشه دیگر شعله می کشد، اما واضح است که تنها با خلاقیت و مدیریت می توان در برابر چرخه تکرار شونده ظلم، تبعیض و جنگ ایستادگی کرد و با دو گام به پیش و یک گام به پس این چرخه تکرار شونده و مایوس کننده ظلم، استبداد، شورش و انقلاب و بار دیگر ظلم و تبعیض را به مارپیچی صعود کننده تبدیل نمود. این تراژدی انسان بودن و انسان ماندن است، که اگر بازیگر اصلی این درام تا کنون اینگونه عمل نمی کرد، از انسان و انسانیت هرگز چیزی باقی نمانده بود.


۱۳۹۷ آذر ۱۸, یکشنبه

تمرکز گرایی و وحدت دین و دولت، دو بیماری مزمن

حدود چهل سال پیش در سال 1978 دو اتفاق بزرگ، بطور نسبتا همزمان با هم، در ایران و اسپانیا به وقوع می پیوندند. در ششم دسامبر سال 1978 مردم اسپانیا پس از سالها جنگ داخلی و حکومت نظامیان در یک رفراندوم به قانون اساسی جدیدِ مبتنی بر نظام پادشاهی مشروطه رای مثبت می دهند و این کشور پس از سالها بی ثباتی روی آرامش می گیرد.

در همین سال اما انقلاب اسلامی در ایران به وقوع می پیوندد. اتفاقی که اگرچه با رای بالای مردم به نظام جدید جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن همراه شد، اما کشور ما را برخلاف اسپانیا وارد دوره ای طولانی از بی ثباتی، جنگ و سپس عواقب بعدی آن کرد که خود را در درجه اول در سیاست های اقتدارگرایانه نظامی و امنیتی نشان می داد.

مقایسه این دو اتفاق که سرنوشت دو ملت را بگونه ای کاملا متفاوت رقم می زنند طبیعتا این سوال را پیش روی ما قرار می دهند که چرا نظام پادشاهی در یک کشور موجب انقلاب و سپس بی ثباتی ها و کشت و کشتارهای بعد از آن می شود و در کشوری دیگر موجب ثبات و بازگشت آرامش به ملت خسته از جنگ های داخلی و سرکوب نظامیان می گردد؟ در حالیکه در هر دو کشور نظام پادشاهی سابقه ای بسیار طولانی دارند و پدیده سلطنت برای مردم هر دو کشور پدیده ای نا آشنا نیست.

جواب ساده و بقول معروف سر دستی به این سوال این است که یکی از دلایل وقوع انقلاب اسلامی حکومت های مطلقه پهلوی های اول و دوم بودند که با اقتدار و دستور از بالا می خواستند جامعه ایران را به دروازه های تمدن بزرگ نزدیک نمایند؛ اقتداری سیاسی-امنیتی که همیشه همراه با سرکوب، حذف دگراندیشان و استبداد سیاسی بوده است. و البته از انصاف بدور است اگر اشاره نکنیم که در سایه این اقتدار بود که جامعه پراکنده و عقب افتاده ایرانِ پس از قاجاریه و انقلاب مشروطه بتدریج توانست روی آرامش ببیند و پای در راه ترقی و پیشرفت، هر چند کند و افتان و خیزان، بگذارد.  

این پاسخ ظاهرا روشن و ساده اما برای بسیاری از طرفداران نظام پادشاهی می تواند به راه حل ساده ای برای شرایط بحرانی کنونی و عبور از جمهوری اسلامی نیز منتهی شود. به این معنی که کشور ما نیز مانند اسپانیا با بازگشت به نظام پادشاهی مشروطه می تواند بار دیگر ثبات و امنیت داخلی خود را بدست آورد و در پناه پادشاه که سمبل وحدت و همبستگی ملی است بار دیگر به دنیای مدرن آزاد و پیشرفته بازگردد، همانطور که این فرایند در اسپانیا اتفاق افتاد.  

اما پاسخ های ساده و سریع برای مسائل پیچیده اجتماعی و تاریخی و تلاش در تکرار الگوهایی که در یک منطقه جواب مثبت داده اند، اگرچه شاید در ظاهر امر امیدوارکننده و منطقی بنظر برسند، اما معمولا به خطا و نتایج غیر قابل انتظار و یا منفی می توانند منجر گردند. هر شرایط اجتماعی و تاریخی پیچیدگی خاص خود را دارند و بسیاری از مفاهیم برای مثال در حوزه علوم سیاسی مانند جمهوریت و سلطنت زمانی که در یک شرایط خاص تاریخی و اجتماعی و فرهنگی پیاده شوند، نتایج کاملا متفاوت و متضادی ببار می آورند.

برای مثال در کشورهای خاورمیانه امروز هم نظام های پادشاهی مانند اردن و هم جمهوری مانند مصر و عراق اداره امور ملت های این منطقه را در دست دارند. اما این نظامهای حکومتی با وجودیکه عناوینی مشابه با پادشاهی ها و یا جمهوری های پارلمانی در اروپا حمل می کنند، اما از نظر اصول دمکراتیک، آزادی های سیاسی و حاکمیت و رعایت قانون، در محتوا و در عمل فاصله های زیادی با نمونه های اروپایی خود دارند.

ریشه و علت اصلی این تفاوت محتوایی بین نظامهای سیاسی ظاهرا مشابه در کشورهای خاورمیانه و اروپا به واقعیت بسیار ریشه ای تاریخی و پایدار پدیده استبداد متمرکز و اقتدار مرکزی در تاریخ این منطقه باز می گردد. به این معنی که حاکمیت های استبدادی منطقه خاورمیانه اساسا و ماهیتا، بویژه از نظر ساختار و عملکرد تفاوت های بسیار عمیقی با حاکمیت های استبدادی در قاره اروپا داشته و دارند. تفاوت های بسیار ریشه ای که خود را هنوز هم در زیر پوسته و شکل ظاهرا مشابه دولت های خاورمیانه و اروپا نیز نشان می دهند.

در رابطه با کشورمان نیز همین تفاوت های ماهوی بین پدیده استبداد در تاریخ ایران و در تاریخ اروپا دیده می شود. تفاوت هایی که مانند کشورهای خاورمیانه، همچنان خود را در نظامهای سیاسی پادشاهی و جمهوری که مردم ایران در یک صد سال اخیر تجربه کرده اند نشان می دهند. تفاوت هایی که اگر بخوبی مورد تجزیه و تحلیل قرار نگیرند می توانند ما را باردیگر دچار گمراهی در انتخاب نظام سیاسی جدید برای آینده کشورمان سازند. مطالعه دقیق تفاوت هایی که بین استبداد شرقی و غربی و نظامهای مشروط به قانون در اروپا و نظامهای ظاهرا مشروط به قانون در ایران و خاورمیانه از این سوال آغاز می شود که آیا در ایران تحقق یک نظام مشروطه سلطنتی که پادشاه نقش تشریفاتی مانند نمونه های پادشاهی در کشورهای اروپایی دارد، امکان پذیر است؟ پاسخ نگارنده به این سوال منفی است و به دلایلی که در ادامه به آن اشاره می شود مناسبت ترین نظام سیاسی برای ایران آینده را جمهوری پارلمانی، غیر متمرکز و سکولار می داند؛ نظامی که در مقایسه با نظام پادشاهی به دلیل عدم تمرکز و دیگر ابزار های قانونی از پتانسیل و زمینه های کمتر و ضعیف تری برای تبدیل شدن به یک نظام اقتدارگرای متمرکز برخوردار است.

مطالعه نظامهای پادشاهی در تاریخ چند هزار ساله اروپا و مقایسه آنها با نظامهای پادشاهی در تاریخ ایران از زمان باستان تا کنون نشان می دهد که این نظامهای سیاسی علی رغم تشابهات ظاهری و اسمی تفاوت های اساسی داشته اند. نظامهای پادشاهی در اروپا از دو ویژگی مهم برخوردار بودند که پادشاهی های ایران زمین فاقد آن بوده اند.

نظام پادشاهی در اروپای قدیم نماینده واقعی سیستم و ساختار اقتصادی فئودالیسم بود. فئودالیسمی که بدلیل شرایط خاص جغرافیایی و آب و هوایی، غیرمتمرکز و غیروابسته به دیگر مناطق ادامه حیات می داد. ما در اروپای قدیم بندرت شاهد یک امپراطوری واحد و متمرکز در سرتاسر این قاره بوده ایم و مردم این قاره همواره شاهد جنگ های منطقه ای بین قدرت های بزرگ این قاره بوده اند. پادشاهان و امپراطوران هر منطقه نیز برای آغاز جنگ با رقبای منطقه ای خود همواره از نیروهای نظامی حاکمان و فئودالهای منطقه ای استفاده می کرده اند و آن حکام بنا به منافع خود و منطقه تحت حاکمیت خود تصمیم می گرفتند که نیروهای خود را در خدمت کدام پادشاه قرار دهند. بعبارت دیگر پادشاهان اروپای قدیم فاقد پایگاهای نظامی و سربازان مزدبگیر متعلق به پادشاه و بنابراین فاقد ارتش گسترده در سرتاسر اروپا بودند.

به سخن دیگر غیر متمرکز بودن یکی از واقعیت های غیر قابل انکار در نظامهای سیاسی و اقتصادی در تاریخ اروپا است، واقعیتی خوش یمن که بدلیل شرایط اقلیمی و وفور آب و سرزمین های حاصل خیز که توسط رودخانه های بزرگ بطور طبیعی مرزبندی شده اند همواره خود را بر ساختارهای سیاسی، نظامی و اقتصادی تحمیل کرده است.

ویژگی دیگری که اروپا خود را با شرق بویژه مناطق خاورمیانه و ایران متمایز می سازد جنگ و تضاد دائمی بین دین و دولت است که پس از گرایش امپراطوری روم به مسیحیت و بویژه با نقل مکان پایتخت امپراطوری روم به منطقه بیزانس (که بعدا قسطنطنیه، استانبول امروزی، نامیده شد) توسط کنستانین، آغاز گردید و قرنها ادامه داشت. با انتقال پایتخت سیاسی امپراطوری روم به قسطنطنیه و باقی ماندن مرکز قدرت مذهبی در واتیکان در واقع جدایی نهاد دین از نهاد سیاست در همان قرون اولیه گرایش اروپا به مسیحیت رقم می خورد. جدایی و فاصله بین دین و دولت اما بعلت توجه استراتژیک کنستانتین به دشمنان شرقی خود و بدنبال آن قدرت گیری فئودالها و حاکمین محلی در اروپای مرکزی و غربی که واتیکان نیز می توانست در سایه این جنگ های منطقه ای، نواحی تحت نفوذ خود را حفظ کند در قرون بعد نیز ادامه پیدا می کند.

اما در منطقه ایران نظامهای پادشاهی بدلیل شرایط اقلیمی و بویژه معضل همیشگی آب و زمین های حاصل خیز همواره متمرکز بوده اند و این حکومت ها تنها با قدرت نظامی و لشگر کشی و ایجاد پادگانهای نظامی در سرتاسر مناطق تحت نفوذ می توانستند از منافع اقتصادی خود حراست کنند. نظامهای پادشاهی در ایران بر خلاف اروپای قدیم که مبتنی بر ساختار اقتصادی منطقه ای فئودالیسم بودند، حکومت های نظامی بودند که پادشاه همزمان فرمانده ارتش نیز بود. حکومت هایی که بخشی از امور خود را از طریق برده داری و بخشی دیگر را از طریق خراج و مالیات که از طریق ماموران مستقیم و برگزیده شاه جمع آوری می شدند می گذراندند.

در تاریخ ایران، بر خلاف اروپا، جنگ دائمی بین نهاد دین و نهاد دولت جریان نداشته است، شاید تنها مورد استثنایی دوران هخامنشیان و بویژه پادشاهی کورش است که مردم مناطق تحت نفوذ امپراطوری هخمانشیان در اجرای مراسم دینی خود آزاد بوده اند. در دیگر مقاطع تاریخ این سرزمین اما نهاد سیاست و نهاد دین همواره در کنار و همراه با هم بودند، و یا تضاد و جنگ جدی بین خود نداشته اند. امپراطوری ساسانیان، دوران خلافت هزار ساله اموی وعباسی و حکومت محلی زیر امر خلیفه اسلام در ایران، پادشاهی صفویه و قاجاریه از نمونه های بسیار آشکار تاریخی از همکاری و وحدت بین دین و سیاست در نظامهای سیاسی حاکم بر ایران می باشند.

حتی رضا شاه نیز با مصلحت و نصیحت علما از ایده جمهوریت صرف نظر می کند و با دست علما تاج شاهی بر سر می گذارد. البته نباید نادیده گرفت که وی بعدا سعی کرد دست های مداخله گرانه روحانیت و علما را از سیاست و امور اجتماعی کوتاه نماید و از این بابت توانست یک مورد استثنایی در برابر قانون پایدار همدستی دین و دولت در ایران بوجود آورد. اگرچه فرزند وی محمد رضا شاه نیز با بخشی از روحانیت، بویژه در دوران انقلاب ارضی سال 1341، در افتاد، اما بدلیل ملاحظه کاری و شاید ترس از شورش علما جدیت و قاطعیت پدر را از خود نشان نمی داد و یا اساسا فاقد آن بود. به هر رو، بجز موارد بسیار استثنایی شاه و شیخ همواره در تاریخ ایران دست در دست هم و با وحدت منافع حکومت می کرده اند.
 تاریخ ایران نشان می دهد که وجود حکومت و نهاد سیاسی متمرکز و متحد با نهاد دین، بجز موارد بسیار استثنایی، یک قانون ثابت و همیشگی بوده است، حکومت هایی که بجز حکومت جمهوری اسلامی از نوع پادشاهی و موروثی بوده اند. اگرچه جمهوری اسلامی نیز در عمل و محتوا بجای سلطنت مطلقه، ولایت مطلقه را در پوشش جمهوریت اعمال می کند و از این نظر تفاوت اساسی و ذاتی با جفت و همزاد خود، سلطنت مطلقه ندارد.

همچنین در تاریخ اخیر ایران مشاهده می کنیم که دو غده فاسد تمرکزگرایی و وحدت نهاد دین و نهاد دولت حتی در دورانی که محمد رضا شاه تلاش می کرد که با انقلاب ارضی و لغو فئودالیسم جامعه ایران را بسوی صنعتی شدن رهبری و هدایت کند، همچنان عمل می کردند و مانع از تحقق آرزوهای او می شدند. فئودالیسم غیر متمرکز در اروپا و استقلال نسبی آن از امپراطوری های اروپایی موجب گردید که بتدریج طبقه ای از نخبگان سیاسی و اقتصادی مستقل بوجود آیند که از راه دیگری غیر از کشاورزی ارتزاق می کردند. استقلال و گسترش این طبقه جدید بود که انقلاب صنعتی را در اروپا رقم زد و فئودالیسم و پادشاهان را مجبور به عقب نشینی نمود. اما اصلاحات ارضی شاه و تلاش او بر لغو فئودالیسم چون از بالا و با حمایت دربار انجام گرفت، درباری که همچنان در دست سیاستمداران سنتی بود، نه تنها نتوانست بیماری تمرکز گرایی را علاج کند، بلکه بجای رشد طبقه متوسط مستقل و غیر متمرکز، سیل کشاورزان بیکار و فاقد درآمد را روانه حاشیه شهرهای بزرگ کرد.   
در پایان و بعنوان نتیجه گیری، با علم به واقعیت های عینی و تاریخی، می توان گفت که نظام پادشاهی برای ملت ایران بدلیل زمینه های تاریخی، فرهنگی و دینی استعداد بسیار بالایی برای تمرکز گرایی و وحدت با نهاد دین، حتی در زیر سایه و تحت عنوان سلطنت مشروطه، در خود نهفته دارد. نظام سیاسی جمهوری غیر متمرکز و سکولار اما بدلیل فاصله و دوری از دو سمبل شاه و شیخ که اولی نماد تمرکز و دیگر نماد وحدت نهاد دین و دولت است، از آسیب پذیری کمتری برخوردار است.

کتاب های قابل مطالعه در رابطه با بحث فوق: 
- آینده دمکراسی، به قلم فرید ذکریا
- درسهایی از تاریخ ویل دورانت


۱۳۹۷ آذر ۱۱, یکشنبه

خردمندی و سازماندهی خرد جمعی

چندین هفته است که اعتصابات و تظاهرات کارگران نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز و معلمان زحمت کش می گذرد. این برآمد بخش های تحت ستم جامعه ایران اگرچه از وسعت و گستردگی خیزش سیل بیکاران و طبقات محروم در دی ماه سال گذشته برخوردار نیست، اما به جرات می توان گفت که از نظر سازماندهی و بویژه خردمندی حاکم بر آن به مراتب عمیق تر و پیش رفته تر از جنبش دی ماه 1396 می باشد.

نگارنده در رابطه با برآمد محرومین، گرسنگان و بیکاران شهرهای بویژه کوچک ایران در سال گذشته بارها بر بی هویتی این جنبش تاکید کرده بود و آنرا یک شورش بی نظم علیه قدرتمندان حاکم بر جان و مال مردم می دانست؛ و به همین دلیل نیز تحمیل یک گرایش خاص سیاسی بر آنرا، که بر مبنای برخی شعارهای پراکنده سیاسی صورت می گرفت، عجولانه، زودرس و غیر مسئولانه تفسیر می کرد.

جامعه بحران زده و ملتهب ایران اما فرصت زیادی برای تعیین صحت و سقم این نظر باقی نگذاشت و در کمتر از یک سال، با بهره گیری از تجارب پیشین، فاز و مرحله ای پخته تر، هوشمندانه تر و عمیق تری را با آغاز اعتصابات و تظاهرات کارگران نیشکر هفت تپه  و سپس حمایت کارگران فولاد ملی اهواز رقم زد. حرکتی که با نظم تحسین برانگیز و عقلانیت در خور بخش های آگاه طبقاتِ محروم ایران، نشان داد که شورش و تمرکز صرف بر شعارهای سیاسی، که راس نظام حاکم را هدف قرار می دهند و در پی آن خشونت و تخریب، (بویژه در این مرحله از اقتدار پابرجای امنیتی و نظامی حکومت اسلامی) سرکوب شدید و بدنبال آن پراکندگی و سرخوردگی را در پی خواهد آورد؛ و بنابراین، باید بجای شور و خشم و احساسات، عقلانیت و هوشمندی را بر جنبش عموم مردم ایران، اعتراضات محرومین اقتصادی مغضوبین فرهنگی و مورد تبعیض واقع شدگان جنسی و قومی حاکم گردانید.

همانطور که شاهد هستیم در اعتراضات مسالمت آمیز اخیر نه مراکز دولتی و نظامی و امنیتی مورد حمله قرار گرفتند و نه عکس و پوستری به آتش کشیده شد و نه نیروهای سرخود و پلیس ضد شورش دست به دخالت جدی زدند. شعارها نیز یا منعکس کننده خواسته های صنفی کارگران بودند و یا متوجه جنبه های عمومی سیاسی، از جمله در رابطه با فساد فراگیر در ایران و سرمایه گذاری های بیهوده حکومت در سوریه و لبنان می شدند. شعارهایی که دیگر اصناف و طبقات، مانند معلمان و کسبه و مغازه دار و حتی دانشجویان نیز مطالبات خود را در آنها می یافتند و به همین علت نیز به سهم خود از اعتصابات کارگران حمایت کردند.

پیام اصلی این شکل از اعتراضات و اعتصابات عاری از خشونت و طرح مطالبات واقع گرایانه از این طریق، این می تواند باشد که ما در برابر این حکومت نیازمند آغازی دوباره هستیم. آعازی که اگرچه ظاهرا در گذشته از طریق اعتصابات و تظاهرات مسالمت امیز از این نوع، بارها تکرار شده است، اما بنظر می رسد اینبار این آغازی دوباره بر روی یک سکوی پرش مطمئن تری ایستاده است، سکویی که پایه ها و بنیانهای آنرا عقلانیت، هوشمندی و  سازماندهی خردمندانه تشکیل می دهند.

شاید این نظریه که اینگونه ورود به مسائل اجتماعی و سیاسی ورودی فیلسوفانه است عجیب بنظر برسد، همانطور که زمانی که نگارنده کتاب فلسفه و مشکلات اجتماعی (Philosophy and the social problem) ویل دورانت را در دست گرفت کنجکاو بود که چگونه می تواند مشکلات اجتماعی را به فلسفه پیوند داد و مهمتر از آن از دریچه فلسفی به این مشکلات نگاه کرد و برای آنها راه حلی یافت؟

ویل دورانت در آغاز کتاب خود می نویسد که یکی از اصلی ترین دغدغه های فکری بسیاری از فلاسفه بزرگ مسائل و مشکلات جامعه ای بوده که در آن زندگی می کرده اند. وی بر این مبنا مدعی است که اولین شرط معالجه مشکلات اجتماعی ورود و نگاه فلسفی به آن مشکلات است. راهکاری که به نوبه خود موجب احیای فلسفه می شود، فلسفه ای که از نظر دورانت بر مطالعه تجارب گذشته بعنوان یک کلیت و یا بخشی از این تجارب اما در ارتباط با کلیت تجارب گذشته استوار است و معنا پیدا می کند.

وی در این رابطه به فلاسفه بزرگی مانند ارسطو، افلاطون، بیکن، اسپینوزا و نیچه اشاره می کند که هر یک در جستجوی راه حلی برای مشکلات اجتماعی زمان خود بودند و ما نیز می توانیم افکار و اندیشه های آنها را البته مستقل از شرایط خاص دورانی که در آن زندگی می کرده اند، برای دوران حال مورد استفاده قرار دهیم.

بسیار واضح است که هریک از این فیلسوفان در مقطع خاصی از تاریخ زندگی می کردند و نظام فکری و فلسفی خاص خود را داشتند اما ویل دورانت معتقد است که فلاسفه بزرگ که تاریخ و سرگذشت زندگی آنها منعکس کننده تاریخ تمدنها نیز می باشد، یک فصل مشترک بسیار مهم نیز داشتند. این نقطه مشترک تلاش همگی آنها برای ساختن یک نظام اخلاقی طبیعی و نرمال در برابر نظامهای اخلاقی که ریشه های ورای طبیعت داشته و یا دارند بوده است. یک نظام اخلاقی کاملا طبیعی و زمینی که عناصر اصلی آنرا بشر اندیشمند بعنوان یک فرد و انسان اجتماعی بعنوان یک عضو مستقل از جامعه خود تشکیل می دهند.    

از نظر ویل دورانت دست آورد بسیار بزرگ فلسفه یونان باستان، که همچنان مورد استفاده قرار می گیرد و جوهر اصلی تفکرات فلسفی را تشکیل می دهد، پایین آوردن فلسفه از آسمان و ماورای طبیعت بسوی زمین، طبیعت و بطور مشخص انسان بوده است. فرایندی که موجب می شود خردمندی، هوشمندی و خرد جمعی جایگزین مقدسات و اخلاقیات ماورایی  گردند و انسان خردمند و عاقل بجای انسان های "خوب"، مومن و با تقوا بر مسند تصمیم گیری بنشیند. اما اگر یکی از عناصر اصلی تاریخ تمدنها را افکار فلسفی که در هر تمدنی وجود داشته اند بدانیم می توانیم بگوییم که در حقیقت تاریخ تمدنها، تاریخ فراز و نشیب خردمندی و عقلانیت انسان نیز بوده است و چه بسا بتوان گفت افول هر تمدنی در ابتدا با افول عقلانیت، هوشمندی و خردمندی رقم خورده است.

ویل دورانت در انتهای کتاب مزبور می نویسد که هدف من پیشنهاد یک ایسم (یک ایدئولوژی) جدید یا ارائه یک برنامه مشخص (برای حل مشکلات اجتماعی) نیست بلکه طرح یک روش جدید، یک زاویه ورود نوین و آغازی دوباره است. طرحی که نه تنها قصد حذف طرحهای دیگر را ندارد بلکه دست کمک و یاری بسوی آنها نیز دراز می کند. وی ادامه می دهد که ما ممکن است بدلیل ناموفق بودن تلاشهایمان نا امید شده باشیم حتی خسته از تلنبار شدن و افزایش مشکلات اجتماعی بجای کاهش آنها. گویی که در یک دور باطل افتاده ایم و مشکلات اجتماعی غیر قابل حل هستند.

وی در پاسخ به این معضل ظاهرا نا امید کننده ادامه می دهد: ما باید ببینیم که آن پنج فیلسوف بزرگ تاریخ که از آنها نام بردیم چگونه با این معضل برخورد کرده اند و بر چه زوایه ورود و نوع نگاهی به مشکلات اجتماعی تاکید می ورزیده اند. از نظر وی ارسطو بیش از هر چیز بر خردمندی و عقلانیت تاکید می کرد، افلاطون امید داشت که حکومت در دست فیلسوفان قرار گیرد و پادشاه یک فیلسوف باشد، بیکن رویای داشتن توانایی علمی کافی برای اداره جهان در سر داشته است، اسپینوزا دمکراسی را شاهراهی برای پیشرفت و ترقی می دانست و نیچه با شور تمام از اشرافی گری و قدرت دفاع می کرد.
از نظر ویل دورانت پیام این فیلسوفان می تواند در یک جمله خلاصه شود: اراده و خواست هوشمندی و یا خردمندی سازماندهی عقلانیت است (intelligence will organize intelligence) تا ارزش برتر (که بنظر نگارنده خرد جمعی  میتواند باشد) بتواند در فرایند حل مشکلات اجتماعی بعنوان یک عامل تاثیرگذار جدی ظاهر شود.

در رابطه با شرایط امروز ایران نیز پیام این اندیشمندان بسیار آشکار و صریح است: که با خردمندی و بدور از خشم و احساس می توان خرد جمعی را سازماندهی کرد، بدون اینکه در پی حذف یکدیگر و یا حاکمیت یک ایسم و یا گرایش خاص سیاسی باشیم. همانطور که سندیکاها و شوراهای کارگری و رهبران و نمایندگانشان در جریان اعتراضات اخیر کارگران و معلمان نشان دادند، که با هوشمندی و عقلانیت و پایداری بر خواسته های معقول و قابل مذاکره بهتر می توان به خواسته های خود رسید، خواسته هایی که با پایداری مسالمت آمیز بر آنها هم می توان قدم به قدم به تحقق آنها نزدیک شد و هم هر قدمی تمرین مدنیت و همبستگی برای آینده باشد.

کتاب هایی که در این رابطه می توان مطالعه کرد:
1- فلسفه و مشکلات اجتماعی، ویل دورانت
2- تاریخ فلسفه، ویل دورانت
3- تاریخ تمدن ویل دورانت

  

۱۳۹۷ آبان ۳۰, چهارشنبه

ناسیونالیسم دامی برای وطن دوستان

امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه در مراسمی که به مناسبت صدمین سال پایان جنگ جهانی اول در پاریس ترتیب داده شد بود به تضاد بین ناسیونالیسم و وطن دوستی (patriotism) اشاره کرد و گفت: "ناسیونالیسم خیانتی است به وطن دوستان". وی این سخنان را در حضور رئیس جمهور امریکا که در کشور خود به ناسیونالیست بودن شناخته می شود بیان داشت. این گفته وی بازتاب گسترده ای در رسانه های فرانسوی و دیگر کشورها یافت، بازتابی که نشان از آن دارد که دو مفهوم ناسیونالیسم و وطن دوستی و تفاوت بین ایندو در نزد اروپائیان ناآشنا نیستند. در حالیکه بنظر می رسد در رابطه با کشورمان و بویژه در نزد برخی محافل ایرانیان مخالف حکومت جمهوری اسلامی مرز بین ناسیونایسم و وطن دوستی چندان مشخص و دقیق ترسیم نشده است، و گاه یک جریان سیاسی به آسانی و بدون دقت به ناسیونالیست متهم می گردد؛ و یا ناسیونالیسم که یک ایدئولوژی سیاسی است مترادف با وطن دوستی و گرایش سیاسی ملی گرایی ( که برای ایرانیان آشنا است) می شود.

کنتراستی که خود را بار دیگر در سخنان مکرون و نیز در استفاده بدون دقت از واژه ناسیونالیسم در مواضع سیاسی برخی مخالفین حکومت اسلامی نمایان می سازد، کنتراست بین ایدئولوژی سیاسی و اخلاق سیاسی است. به این معنی که ناسیونالیسم یک ایدئولوژی سیاسی است، و اگر این ایدئولوژی را راهنمای خود قرار دهیم همانطور که ماکرون در ادامه سخنانش اضافه می کند: "زمانی که می گوییم منافع ما در اولویت نخست قرار می گیرد و برای ما مهم نیست که چه اتفاقی برای دیگران می افتد در حقیقت آنچه که واقعا برای یک کشور مهم است و به آن حیات می بخشد و آنرا بزرگ می کند، یعنی ارزش های اخلاقی را، نادیده گرفته ایم.

به سخن دیگر وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی تا زمانی که تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی نشده باشد و نخواهد با نفی دیگران خود را اثبات نماید، نه تنها بسیار مثبت و ارزشمند است بلکه باید بعنوان یکی از اصول بنیادی اخلاق سیاسی بحساب آمده و بکار گرفته شود. با نگاه به ریشه های تاریخی ناسیونالیسم و نمونه های مشخصی که بویژه در تاریخ یک صد سال اخیر کشورهای اروپایی شکل گرفتند بخوبی می توان تفاوت های بین ناسیونالیسم و وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی دریافت.

ناسیونالیسم در واقع اتحادی ذاتی، همواره پایدار و دائمی بین افرادی است که از یک ملیت برخوردارند. "ملیت" و "ناسیونالیسمی" که اگر در کادر تحولاتی که در اروپای اواخر سده نوزدهم و اوائل قرن بیستم به وقوع پیوستند و موجب تشکیل دولت-ملت های جدیدی بر پایه نژاد و زبان مشترک شدند، مورد ملاحظه و دقت قرار گیرند، بهتر فهمیده می شوند. در این فرایند بسیار طبیعی می نماید که ملیت و ناسیونالیسمی که بر پایه خون، نژاد و زبان مشترک شکل می گیرند، مساعدِ تبدیل شدن به یک ایدئولوژی برتری طلب می شوند.

شرایط ژئوپلیتیک اروپای پس از جنگ جهانی اول که در نتیجه آن امپراطوری های بزرگ فرو می ریزند و خلاء قدرت را دولت-ملت های جدید و یا ایدئولوژی سوسیالیسم جهانی که پس از انقلاب اکتبر بشدت رو به رشد و گسترش گذاشت می خواهند پر کنند، نیز زمینه های مساعدی برای تبدیل ملیت به ناسیونالیسم را فراهم می کنند. ناسیونالیسمی که یکی از اصول اولیه آن برتری یک ملت و یا نژاد بر ملت ها و نژاد های دیگر بود.

وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی اما بر خلاف ناسیونالیسم در پی خلق و تثبیت یک اتحاد ذاتی و ابدی بین مردمی که در یک سرزمین مشترک زندگی می کنند نمی باشند. از آن نوع وطن دوستی است که بر اساس نفی ملیت های دیگر و برتری طلبی بنا نمی شود و بر خلاف ناسیونالیسم، نمی خواهد روابط درونی جامعه و مناسبات فی ما بین مردم را بر اساس یک ایدئولوژی خاصِ ملی و یا نژادی سامان و سازمان دهد.

در مقایسه بین این دو مفهوم بخوبی می توان دید که محور و جوهر اصلی ناسیونالیسم را برتری طلبی ملی و نژادی، و بر مبنای آن توسعه طلبی، تنش با دیگر ملیت ها و دخالت در امور ملت های دیگر تشکیل می دهند. وطن دوستی اما روحیه برتری طلبی را تقویت نمی کند، و تنها زمانی روحیه وطن دوستی زنده و بالنده می شود که تمامیت کشور و مام وطن در معرض خطر قرار گیرند.

بر خلاف فرایند تشکیل دولت-ملت های اروپایی در قرون اخیر، در میان ملت ایران و نیروهای ملی آن، بدلیل واقعیت غیر قابل انکار وحدت در کثرت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و زندگی مشترک و عمدتا مسالمت امیز اقوام و زبانهای مختلف درکنار هم، ایدئولوژی ناسیونالیسم هیچگاه بطور جدی و غالب مطرح نبوده و حضور نداشته است. نمونه بارز یک نیروی ملی اما غیر ایدئولوژیک جبهه ملی است که به گواه تاریخ، رهبری و اعضای اصلی آن تفکرات و عقاید ایدئولوژیک، از نوع مذهبی و یا ناسیونالیستی، نداشتند و به معنای امروزی افرادی سکولار-دمکرات بودند؛ به عبارت دیگر یک جریان میانی مانند سوسیال دمکرات ها، دمکرات مسیحی ها و لیبرال دمکرات های اروپایی و بی تردید غیر قابل مقایسه با جبهه ملی (Front National) در فرانسه.

در تمام تاریخ یک صد سال اخیر ایران تنها می توان به یک تجربه ناموفق در اواخر دوران پادشاهی پهلوی دوم در راستای تقویت و تثبیت ناسیونالیسم ایرانی اشاره کرد. محمد رضا شاه و مشاورانش تلاش کردند با آغاز جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی، با تعویض تاریخ و تعطیلی همه احزاب و سپس ایجاد حزب رستاخیز بعنوان تنها حزب قانونی و مجازِ به فعالیت، نظام سیاسی ایران را تبدیل به یک نظام متمرکز با بارقه های ناسیونالیستی نمایند. تجربه ای که به علت تضاد ماهوی و ذاتی با جامعه و مردم متکثر ایران از همان ابتدا محکوم به شکست بود. زیرا این مردم در یک سرزمین مشترک و جامعه ای موزائیکی زندگی کرده و می کنند، جامعه ای که فصل مشترک آحاد آن نه نژاد و نه زبان و نه یک فرهنگ واحد، بلکه خاک، آداب و رسوم مشترک، زندگی تاریخی در یک سرزمین و بخاطر آن حافظه تاریخی و سرنوشت مشترک است،
قاعدتا این تجربه ناموفق در ایدئولوژیک کردن منافع ملی و وطن دوستی و تبدیل آن به ناسیونالیسم و همچنین مقایسه ناروای نیروهای واقعا ملی و وطن دوست با ناسیونالیست ها از نوع اروپایی آن می تواند برای شرایط کنونی نیز مورد استفاده قرار گیرد.  

در این واقعیت تردیدی نیست که برای مبارزه و تحقق ایده ال آزادی، برابری و دمکراسی می بایست یک ظرف و محیط واقعی، قابل قبول و مشترک برای مردم هر سرزمینی که بدنبال این ایده آلها هستند ایجاد کرد. تجارب تاریخی کشورمان نشان می دهند که یک مذهب یا ایدئولوزی واحد و یا یک نژاد مشترک هرگز ظرف و محیط مناسب و درخور واقعیت رنگارنگ و "وحدت در کثرت" ایران نبوده و نیستند؛ و تاکید و اصرار بر تحمیل چنین محیط های مصنوعی عواقب خطرناک و جبران ناپذیری برای مردمان ایران بدنبال داشته اند. نمونه پیش روی ما حاکمیت شیعی، تحت پوشش جمهوری اسلامی، بر مردم ایران است که با تحمیل ایدئولوژی شیعه بر تمامیت این سرزمین فرهنگی و تاریخی، همبستگی ملی و تمامیت این خاک و بوم را در معرض خطرات جدی قرار داده است.

به سخن دیگر به اعتقاد نگارنده تنها ظرف مناسبِ تاریخ، مردم و جامعه ایران در مبارزه برای تحقق ایده آلهای همیشگی این ملت، که در داشتن یک کشور آزاد، مرفه، پیشرفته با یک نظام سیاسی دمکرات و سکولار خلاصه می شود، همانا انگیزه های وطن دوستی و دفاع از سرزمین و فرهنگ مادری است. انگیزه هایی که بمانند قطب نما مرام و اخلاق سیاسی ما را جهت می بخشند و بخاطر وطن متکثری که دوستش داریم مانع از آن می گردند که در معرض تهدید و دام ناسیونالیسم قرار گیریم. دامی که قبل از هر چیز بینایی و هوشیاری ما را در راستای جلب همکاری مجامع و قدرت های جهانی و یا طلب کمک از آنها، بسیار محدود می کند و حتی تا مرز کوری و عدم تشخیص دوست و دشمن پیش می رود.




۱۳۹۷ آبان ۲۱, دوشنبه

سیاست زدایی از حافظه تاریخی

در ایرانِ امروز کمتر موضوع اجتماعی، اقتصادی و حتی محیط زیستی را می توان یافت که به نحوی به سیاست ارتباط پیدا نکند  و یا به اصطلاح  سیاست زده نشده باشد. با وجودیکه پدیده سیاست زدگی در ایران ریشه های بسیار تاریخی و عمیقتر از چهار دهه حاکمیت اسلامی دارد، اما حضور و تاثیرگذاری این پدیده در دوران کنونی اساسا قابل مقایسه با دوران پیش ازانقلاب اسلامی نیست. یکی از علل اصلی این تفاوت را باید در ماهیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب سیاسی که قصد سرنگونی نظم موجود و جایگزینی مناسبات جدیدی را دارد جستجو کرد. تجربه انقلاب های بزرگ قرن بیستم که عمدتا به حاکمیت و هژمونی یک بخش خاص اجتماعی منجر شدند نشان می دهد که در روابط و مناسبات اجتماعی و حتی زندگی روزمره مردم، سیاست حرف اول را می زده است. سیاستی که تنها بر یک محور و موضوع استوار است و همه تحولات اجتماعی را از آن زوایه می نگرد.

اصولا می توان گفت که موضوع و بحث محوری در سیاست معمولا به تقسیم بندی و مرز کشی بین دوست و دشمن معطوف است. گفته معرف کلاسویتز که "جنگ ادامه سیاست است" دال بر همین تعریف سنتی و بسیار پایدار از سیاست می باشد؛ گفته ای که نظامهای سیاسی شکل گرفته پس از هر انقلاب بزرگ اجتماعی از جمله جمهوری اسلامی، نمونه های بسیار بارز آن بوده و هستند. حاکمیت هایی که از همان اوانِ تثبیت نظام سیاسی جدید، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای مرزکشی و حتی دیوار کشی بین دوست و دشمن تنظیم کردند و به پیش بردند؛ سیاستی که عمدتا به تجهیز نظامی و سرانجام جنگ نیز منتهی می شد.

اگرچه این نوع از سیاست اندیشی و سیاست ورزی بعنوان یک روش معمول و مرسوم برای تثبیت قدرت سیاسی شناخته می شود، روشی که سابقه و قدمتی بسیار طولانی دارد؛ اما  در دهه های پس از پایان جنگ دوم تا اواخر قرن بیستم ما شاهد نوع دیگری از سیاست در برخی از کشورهای اروپای غربی و امریکا هستیم. کارل اشمیت در کتاب معنای سیاست (the concept of political) عامل اصلی شکل گیری این نوع سیاست را رشد و برآمد اندیشه لیبرالیسم و فردگرایی می داند. اندیشه و گرایشی کاملا فردگرایانه که بر خلاف حضور و تضاد دائمی دو جبهه دوست و دشمن در روش های سیاسی پیشین، صفحه شطرنج سیاست را نه بر مبنای این دو جبهه بلکه بر اساس مجموعه ای از آحاد مستقل و بویژه فردگرا که حداکثر می توانند رقیب یکدیگر باشند، فرم می دهد و رقم می زند.

بعبارت دیگر در یک دوره خاص همراه با برآمد لیبرالیسم، فردگرایی، رشد طبقه متوسط و احزاب میانی وابسته به آن، اندیشه سیاسی مبتنی بر تقابل دو جبهه دوست و دشمن رنگ می بازد و  بدنبال آن سیاستمدارانی پا به عرصه سیاست می گذارند که کمتر ایدئولوژیکی و حزبی می اندیشند و تخصص اصلی اشان بحث و مذاکره و یافتن راه حل برای مشکلات جاری از طریق گفتگو و مصالحه است.  البته علاوه بر اینکه این دوره کوتاه بوده و با رشد جریانات پوپولیست و گرایشات ناسیونالیستی در کشورهای مورد اشاره رو به پایان گذاشته است، باید این واقعیت را نیز در نظر داشت که این اتفاق فقط در اروپای غربی و امریکا به بویژه پس از پایان جنگ دوم به وقوع می پیوندد. درحالیکه در بخش های دیگر جهان همچنان اندیشه سیاسی سنتی و مرسوم که بر تضاد دوست و دشمن استوار است حاکم بوده و می باشد.

در همین دوره مذکور است که سیاست مداران و اندیشمندان لیبرال کشورهای اروپای غربی و امریکا سعی می کنند که تاریخ و گذشته کشور خود را نیز از نظرگاه و جنبه مرسوم سیاسی (مبتنی بر تقابل ذاتی دو جبهه دوست و دشمن) نبینند. در کشورهای مذکور تلاش می شود که حافظه تاریخی ملت سیاست زدایی شود و با پایان دادن به خط کشی و مرزبندی های بین دو جبهه دوست و دشمن در طول تاریخ، یک حافظه جمعی جدیدِ تاریخی که کمتر رنگ و بوی ایدئولوژی سیاسی دارد بوجود آورده شود. به این معنی که خوب و بد و زشت و زیبا جزیی از تاریخ ما بوده و نباید با خلاصه کردن و تقلیل دادن همه تاریخ یک ملت به جنگ و تقابل دائمی بین دوست و دشمن، گناه جنبه های منفی در تاریخ خود را بر گردن به اصطلاح دشمنان، که در اکثر موارد بخشی از همان ملت بوده اند، انداخت و یا آنرا پاک نمود.

نمونه قابل توجه که در ارتباط با بحث فوق قرار دارد انتخابات میان دوره ای کنگره امریکا می باشد. در این کشور که بیش از دوره های اخیر، بواسطه رشد پوپولیسم و ناسیونالیسم از نوع دونالد ترامپ، همه امور این کشور رنگ و بوی سیاسی گرفته و بعبارتی سیاست زده شده است، حتی آتش سوزی های اخیر منطقه کالیفرنیا، ما شاهد انتخاب شدن کاندیدایی از نسل سرخ پوستان و ساکنین اولیه امریکا هستیم. انتخاب این کاندیدا، با توجه زخم های بسیار عمیق از نسل کشی سرخ پوستان و برده های افریقایی در کنتراست با شرایط سیاست زده امروز امریکا که تلاش می شود سفید پوستان در برابر رنگین پوستان قرار گیرند قرار می گیرند. کنتراستی که نشان می دهد که بخش های نسبتا وسیعی از ملت امریکا از یک حافظه جمعی تاریخی برخوردار شده اند. حافظه ای که بنظر می رسد خط کشی بین دوست و دشمن و مظلوم و ظالم را فراموش کند و وارد مصالحه و همکاری با یکدیگر گردد.

در مراسمی که به مناسبت یک صدمین سال پایان جنگ جهانی اول گرفته شد نیز گویی همه شرکت کنندگان از فاتحین تا مغلوبین آن جنگ خونین، از آن همه وقایع تلخ و دشمنی ها و دوستی ها یک حافظه جمعی تاریخی که دیگر نباید تکرار شود ساخته اند؛ همانطور که از دشمنی ها و دوستی ها دوران جنگ دوم جهانی و دیوار و مرزکشی های پس از آن اکنون فقط یک حافظه تاریخی جمعی ساخته شده است. حافظه ای که همانند خود تاریخ خاکستری است و نمی توان آنرا سفید و یا سیاه کرد و یا مرز مشخصی بین این دو رنگ و بعبارتی بین جبهه هایی که در آن دوران در مقابل هم قرار داشتند و صف های دوست و دشمن را تشکیل می دادند کشید.    

حال با توجه به این پیش زمینه این سوال مطرح است که حتی با علم به این واقعیت غیر قابل انکار که شرایط اجتماعی ایران در شرایط کنونی، بشدت سیاسی است (شرایطی که در درجه اول ناشی از استبداد سیاسی-شیعی حاکمیت اسلامی است) تا چه اندازه می توان تاریخ و گذشته این ملت را، با هدف رشد همبستگی ملی، سیاست زدایی کرد و جنبه های مثبت و منفی و شکست و پیروزی های این ملت را تبدیل به یک حافظه تاریخی جمعی نمود؟ حافظه ای که مانند تاریخ این ملت خاکستری است و سایه روشن های جبهه های دوست و دشمن در آن مخدوش و در هم فرو رفته است.

برای مثال اگر امروز روز، عربها، مغولها و افغانها دیگر بخاطر تسخیر سرزمین ایران و سرنگونی امپراطوری های ایرانی زمان خود، در قرنها پیش، دشمن ملت ایران محسوب نمی شوند و حوداث آن دوران ها جزیی از حافظه تاریخی و خاکستری ملت ما و ملت های منطقه شده است، آیا نمی توان بر همین منوال حوداث و اتفاقات دوره های اخیر در ایران، برای نمونه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و سرانجام کودتا علیه کابینه دکتر مصدق را نیز جزیی از حافظه ملی که قابل سیاه و سفید کردن و ترسیم آن بشکل جنگ بین فرشته و دیو نیست، دید؟

واقعیت های تاریخی دوران مشروطه و نیز دوران ملی شدن نفت نشان می دهند که ضعف و عقب افتادگی های فکری و فرهنگی و بسیار عوامل درونی دیگر نقش موثر و تعیین کننده ای در شکست انقلاب مشروطه و یا سرنگونی دولت مصدق داشته اند و علت این شکست ها را صرفا نمی توان بحساب جبهه مشروعه خواه در دروان جنبش مشروطه و یا طرفداران شاه و عوامل امریکایی و انگلیسی در دوران دکتر مصدق گذاشت. همانطور که در انقلاب اسلامی که به سرعت به یک فاجعه ملی تبدیل شد عوامل درونی (از حمایت های گسترده مردم تا همراهی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آنزمان با خمینی) و نیز عوامل بیرونی بیشماری نقش داشتند، بطوریکه ترسیم یک خط مشخص بین خوب و بد و دیو و فرشته برای این دوران نیز بسیار دشوار بنظر می رسد.





۱۳۹۷ آبان ۱۲, شنبه

رهبران باید جرات داشته باشند همه حقیقت را ببیند و بی پرده بیان کنند!

دیدن حقایق آنطور که هستند و نه آنطور که باید باشند هنر و استعدادی است که بسیاری از رهبران سیاسی و شاهزادگان فاقد آنند. بطوریکه گاه علامت سوال بزرگی در ذهن شنونده نقش می بندد که چگونه است که این رهبران حقایق روشن را نمی توانند بینند؟ آیا ذهن و نوع نگاه آنها به حقایق آن اندازه بسته است که اجازه دیدن همه حقایق را آنطور که هستند، نمی دهند و یا حقایق را می بینند اما جرات بیان آنرا ندارند و یا نگران کاهش طرفدارانشان هستند؟

رضا پهلوی در یک نشست محدود در واشنگتن که از طریق تلویزیون ایران اینترنشنال پخش گردید، سعی کرد برنامه های خود و راه های عبور، بنظر خودش کم هزینه از نظام جمهوری اسلامی را توضیح دهد. او در این مصاحبه تلاش نمود که بعنون یک رهبر فراگیر و مستقل از جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی ظاهر شود، حتی درب آشتی و مصالحه با برخی از اصلاح طلبان که از اصلاح حکومت اسلامی ایران نا امید شده اند را نیز باز گذاشت. با کمی دقت به نظرات ایشان می شد به آسانی دریافت که وی در واقع حرف جدیدی نداشت و اهداف و ایده الهای معمول و مرسوم رهبران سیاسی را که نقشی فراحزبی می خواهند داشته باشند تکرار کرده و قصد دارد همان راهکارهای همیشگی و شناخته شده سرنگونی نظام موجود، تشکیل دولت موقت و مجلس موسسان را دنبال نماید.

این مصاحبه قطعا توسط بسیاری که شاید در طیف طرفدران جدی او قرار نگیرند نیز دیده شده است، اصولا پخش آن از طریق تلویزیون ایران انترنشنال به همین منظور انجام شد. حال این سوال پیش می آید که آیا رضا پهلوی در این امر موفق گردید و توانست قدمی بسوی جلب اعتماد بیشتر بخش نسبتا بزرگ مردم ایران که شاید هنوز به دیده تردید به او نگاه می کنند بردارد؟ مردمی که هنوز وعده های درب باغ سبز رهبران سیاسی پیشین از زمان حکومت محمد رضا پهلوی و سپس خمینی و روسای جمهور حکومت اسلامی را در طول دهه های متمادی شنیده اند، اما شوربختانه هر بار ناامید تر از گذشته از پشت درب بسته باغ سبز بازگشته اند تا شاید منبع امید بخشی را در گذشته خود بیابند، زیرا آینده وعده داده شده هیچگاه تحقق پیدا نکرد و از باغ سبز موعود خبری نبوده است.

البته این سوال در رابطه با سایر فعالین سیاسی و رهبرانی که ادعای رهبری مقاومت در برابر نظام اسلامی را دارند نیز مطرح است. چندین دهه است که سازمان مجاهدین خلق تلاش کرده و می کند که مسعود رجوی و در شرایط کنونی مریم رجوی را بعنوان رهبر مقاومت و رئیس جمهور ایران پس از سرنگونی حکومت اسلامی معرفی نماید. این سازمان نیز طرح های نسبتا مشابهی برای ایران پس از سرنگونی جمهوری اسلامی ارائه داده است؛ از سرنگونی این نظام بدست خود مردم تا تشکیل دولت موقت و مجلس موسسان. اما در رابطه با این گروه نیز همین سوال مطرح است که آیا این گروه توانسته است از این طریق اعتماد مردم را بخود جلب کند؟ 

البته معمولا تصور می شود که در درجه اول این عملکرد رهبران سیاسی است که می تواند موجب جلب یا سلب اعتماد گردد. ضمن اینکه تردیدی در تاثیر حضور سیاسی و نحوه عملکرد یک رهبر و یا حزب و گروه سیاسی بر میزان اعتماد مردم نمی توان داشت، اما نگارنده، با الهام از نظریات نیکلای ماکیاولی در کتاب معروف شهریار، معتقد است که قبل از هر چیز توانایی و جرات دیدن حقایق و بیان آشکار این حقایق است که می تواند اعتماد مردم را جلب نماید. رهبری که حقایق را به روشنی در برابر چشمان خود قرار می دهد و آنچه را که زیر پوست جامعه در جریان است بی پرده می بیند، بعبارتی حقایق را آنطور که هستند و مردم را آنگونه که زندگی می کنند مشاهده و درک می کند، توسط مردم نیز بخوبی دیده می شود. این دیدن بی پرده و دیده شدن توسط مردم است که بنیان اعتماد متقابل را شکل می دهد. 

فلسفه سیاسی ماکیاولی معمولا به ناحق بویژه در نزد عموم مردم بعنوان نظریات فاقد ارزش های اخلاقی شناخته می شود، گزاره معروف "هدف وسیله را توجیه می کند" به او نسبت داده می شود. اما آنچه که وی در کتاب شهریار تلاش کرد به رشته تحریر در آورد و نصایحی که برای شهریار نوشت حرف های جدیدی نبودند، در گذشته بویژه در دوران ایران و روم باستان امپراطورها و شاهان دقیقا به همین شکل عمل می کردند. اهمیت و برجستگی کار او که الهام بخش بسیاری از فلاسفه بعد از خود گردید، به این حقیقت باز می گردد که وی درغروب دوران قرون وسطا و حاکمیت بیش از هزار ساله الهیات مسیحی بر سیاست و در طلوع  رنسانس و عصر روشنگری تلاش کرد امر سیاست را زمینی و سکولاریستی نماید و اخلاق مسیحی را از عرصه سیاست خارج کند و دنیای سیاست را بعنوان یک حوزه مستقل و برخوردار از اصول و پرنسیب های خاص خود معرفی نماید.

سر فصل برجسته و شاخص جدایی سیاست ماکیاولیستی از سیاست مسیحی در تاکید سیاست ماکیاولی بر "آنچه که هست" بجای "آنچه که باید باشد" می باشد. پس از این سرفصل است که راهِ سیاست ماکیاولی از سیاست مسیحی جدا می شود و به رهبر سیاسی و شهریار توصیه می گردد که بجای جستجوی حقایق تئوریک، ذهنی و دلبخواهی باید بدنبال حقایقی رفت که واقعا وجود دارند و در زیر پوست جامعه در جریانند، حقایقی که باید خوب دیده شوند و می توانند برای دست یابی به اهداف سیاسی موثر و مفید افتند. حقایقی که تحت تاثیر دین و یا نظام فکری و ایدئولوژیک شکل نگرفته و دیکته نمی شوند. 
اما این سرفصل جدایی از سیاست مسیحی و الاهیاتی به این معنا نیست که فلسفه سیاسی ماکیاولی فاقد هرگونه پرنسیب و اصول اخلاقی است. آنچه که در نزد ماکیاولی مهم است و مبنای اندیشه سیاسی او قرار می گیرد تاریخ انسان اجتماعی است که قانون و منطق از قبل پیش بینی شده را پیروی نمی کند و بعبارتی غیرمنطقی است. تاریخی است پر از فراز و نشیب که توسط ادیان و یا ایدئولوژی ها به فرازهای خوب و بد و اخلاقی و غیراخلاقی تقسیم شده است. تاریخی که اگر از منظر سیاست و امر حکومت داری و اداره کشور به آن بنگریم یک واحد مستقل از اخلاق و ارزشهای اخلاقی به ما نشان می دهد، به این معنی که سیاست امری است مستقل از اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی که قصد تحمیل خود را دارند و پرنسیبپ ها و اصول خاص خود را می طلبد. سیاستی بغایت واقعگرا که قصد دارد شکوه و عظمت جامعه انسانی را پس از یک دوره بسیار طولانی انحطاط به آن باز گرداند، شکوهی و عظمتی که ماکیاولی در امپراطوری روم باستان می دید.

از نظر فلسفی نیز ماکیاولی خواهان بازگشت به فلسفه یونان باستان بود که اومانیسم و اخلاق واقعگرای سیاسی از اصول اولیه آن بودند. آن واقعگرایی که بر واقعیت وجودی انسان و خطاکاری های او استوار است. اخلاقی که قوانین منبعث از آن صرفا از خواسته ها و ایده آلهای یک فرد و یا یک گروه سرچشمه نمی گیرد.

در واقع ماکیاولی واقعگرایی بود که سعی می کرد دنیای سیاست را بطور کامل از اخلاق و ارزشهای اخلاقی دیکته شده از بیرون این دنیا جدا سازد. سیاست از نظر او اصول و کارکردهای خاص خود را دارد و تصمیمات سیاسی باید بر مبنای قوانینی کاملا متفاوت و مستقل از اخلاق ادیان و ایدئولوژی گرفته شوند. تصمیماتی که بر مبنای درک و دیدن حقایق آنطور که هستند نه آن طور که باید باشند و نه آنطور که از طریق حجاب و فیلترهای دینی و ایدئولوژیک رنگ می بازند، باید اتخاذ گردند.

دیدن حقایق آنطور که هستند و نه آنطور که دین و ایدئولوژی و تمایلات فردی ما آنرا برای ما تصویر می کنند یکی از اصول بنیادی فسلفه سیاسی ماکیاول است. بطوریکه می توان پیام او را برای رهبران سیاسی زمان حال اینگونه فرموله کرد که یک رهبر واقعی باید جرات داشته باشد حقایق را آنطور که هستند ببیند، آنگاه است که مردم نیز او را می بینند و می توانند به او اعتماد کنند.

گفته می شود که یکی از دلایل موفقیت و رشد رهبران به اصطلاح پوپولیست نارضایتی عامه مردم بویژه طبقات ضعیف و متوسط از وضع موجود است. اما این واقعیت غیر قابل انکار را بگونه ای دیگر نیز می توان دید. به این معنی که هنر این رهبران که معمولا از خارج سیستم سیاسی موجود و نظم حاکم ظاهر می شوند در دیدن حقایقی است که در زیر پوست جامعه در جریانند و مهمتر از آن جرات بیان صریح و آشکار این حقایق است، که برای مثال علیرغم حاکمیت قانون و ادعای شفافیت سرتاپای بسیاری از نظامهای سیاسی حتی دمکراتیک را لابی، رشوه و قرار و مدارهای درونی بین تعدادی از مراکز قدرت گرفته است. حقایقی که رهبران احزاب رسمی و وابسته به مراکز اصلی قدرت جرات اعلام آنها را ندارند و شاید اساسا قدرت دیدن این حقایق را ندارند، زیرا تا زمانی که در درون یک سیستم زندگی کنی و نفس بکشی قدرت دیدن حقایق آن را از خارج از مرزهای آن نداری.

این قانونمندی در رابطه با شرایط فعلی جامعه ایران و برای بسیاری از رهبران، فعالین و جریانات سیاسی داخل و خارج کشور نیز صادق است. بر مبنای همین قانونمندی بود که برخی از اصلاح طلبان با خروج از دستگاه رسمی و اندیشه اصلاح طلبی که محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین نظام اسلامی آنر نمایندگی می کند به تدریج  قادر به کشف حقایق جدیدی شدند، که البته به هر میزان جرات بیان صادقانه و علنی آنها را از خود نشان دهند مقبولیت بیشتری نیز پیدا می کنند.
نیروهای برانداز حکومت اسلامی نیز از این قانونمندی مستثنا نبوده و نیستند. رهبری سازمان مجاهدین خلق از نمونه رهبرانی است که هیچگاه نخواسته و یا نتوانسته است حقایق جامعه ایران را آنطور که هستند نه آنطور که باید باشند، ببیند و بفهمد. همین ناتوانی و یا عدم تمایل به دیدن همه حقایق و یا گزینش بخشی از حقایق و یا حتی وارونه کردن حقایق، بر مبنای اهداف سیاسی و ایدئولوژیک و اراده گرایی های سیاسی کاملا ذهنی و فردی، بود که این سازمان را بتدریج از واقعیت های جامعه ایران دور کرد و تبدیل به یک جریان سکتاریستی و منزوی نمود.  

یکی از حقایق غیر انکار در ذهنیت تاریخی مردم ایران کودتای بیست و هشت مرداد علیه دولت قانونی دکتر مصدق است که محمد رضا شاه توانست با حمایت امریکا و پشتیبانی بخشی از روحانیت و بازار به ایران بازگردد و دورانی از سرکوب نیروهای دگراندیش را آغاز کند، دروانی که حتی با حذف احزاب درونی نظام سیاسی آنزمان و تاسیس حزب رستاخیز به اوج خود رسید. رضا پهلوی اگر به اعتبار حمایت های نسبتا گسترده مردم ایران از او، در مقایسه با سایر شخصیت های سیاسی (مطابق یکی از نظر سنجی ها رضا پهلوی با فاصله زیاد از دیگر شخصیت های سیاسی مخالف حمایت حدود سی در صد مردم ایران را دارد) بگفته خود می خواهد رهبری فراگیر برای همه مردم ایران باشد، باید در درجه اول فراتر از تمایلات سیاسی و شخصی و خانوادگی خود جرات دیدن و درک همه حقایق موجود در تاریخ ایران را داشته باشد؛ و بدلیل اینکه رژیم اسلامی جنایت های بیشمار و حتی غیر قابل مقایسه با دوران پادشاهی پدر و پدربزرگش مرتکب شده است در برابر سرکوب و استبداد سیاسی دوران پهلوی سکوت پیشه کند و آنها را به نقد نگذارد. دیدن این زخم تاریخی در اذهان مردم ایران و اعلام اینکه من این زخم را می بینم و درک می کنم و آنرا صفحه تاریکی در تاریخ پهلوی می بینیم باعث خواهد شد که مردم ایران نیز او را شفاف تر از پیش ببینند.

از دیگر واقعیت های جامعه ایران بی اعتباری روحانیت و اسلام سیاسی در نزد اکثریت مردم ایران است. اعلام صریح جدایی دین از دولت و اعلام برنامه تبدیل حوزه های علمیه به یک موسسه و یا دانشگاه برای علوم و مطالعات اسلامی و فقه مانند سایر دانشگاه های کشور و لغو تمامی امتیازات ویژه از حوزه های علمیه از دیگر موضوعاتی است که ایشان باید جرات کند که آنرا صریحا اعلام نماید.

کلام آخر اینکه سپردن امور تخصصی به گروهای متخصص و عدم موضع گیری صریح و شفاف در زمینه امور قضایی و اداری و سیاسی کمکی به جلب اعتماد مردم نمی کند، باید از این صحبت های کلیشه ای پرهیز کرد. حذف فقه از نظام قضایی کشور و تنظیم یک نظام قضایی جدید بر مبنای اصول و تجربیات شناخته جهانی نیازی به تخصص ندارد و رضا پهلوی باید آنرا صریحا اعلام کند، حتی اشکالی ندارد که وی خواست قلبی خود برای احیای مجدد نظام پادشاهی را مطرح کند اما تعیین نوع حکومت را به اراده و تصمیم مردم ایران می سپارد. از میان همه صحبت و نظرات رضا پهلوی در مصاحبه با رادیو ایران اینترنشال تنها می توان روی یک اعلام نظر صریح (و امیدوارم صادقانه) ایشان انگشت گذاشت، اینکه وی با حمله نظامی کشور های خارجی از جمله امریکا به ایران موافق نیست و آنرا در صورت وقوع محکوم می کند.