۱۳۹۷ تیر ۲۴, یکشنبه

رقص و رقاصی چنین در میانه میدانم آرزو است!



اگرچه جامعه ایران یک جامعه دمکراتیک نیست اما بطور قطع می توان گفت که جامعه ای است نسبتا مدرن، باز و برونگرا؛ جامعه ای است که با وجود فیلترینگ و پارازیت می کوشد با جهان پیرامون خود ارتباط فعال برقرار کند. جامعه ایران مردمی دارد که هم از محیط پیرامون خود تاثیر می گیرند و هم بر آن تاثیر می گذارند.

چنین جوامعی اما، با وجودیکه دمکراتیک نیستند، برخی از نشانه های جوامع دمکراتیک را از خود نشان می دهند. برای مثال جوامعی مانند ایران دیگر، بدلیل پا گذاشتن به دوران مدرن و به علت برخورداری از فرهنگ باز و برونگرا، تک صدایی را بر نمی تابد. مطالبات اجتماعی-فرهنگی و اقتصادی، و بویژه خواسته های سیاسی به اشکال و فرمهای مختلف بازتاب پیدا می کنند، و حتی هر گروه و قشری از رهبری خاص خود پیروی می نماید؛ چند صدایی یکی از ویژگی های مهم این جوامع است.

اما این ویژگی مثبت می تواند (بويژه در جامعه ای مانند ایران) آثار و پیامد های منفی نیز داشته باشد. به این معنی که حتی در نظامهای دمکراتیک نمی توان همیشه انتظار داشت که مطالبات اجتماعی فقط از طریق احزاب و نهادهای سیاسی رسمی کانالیزه شوند و نمود بیرونی پیدا کنند،‌ حتی اگر این نهاده ها و احزاب کاملا دمکراتیک و نمادی از  جامعه چند صدایی باشند.

البته که جریانات و طبقاتی که منافع خود را در حفظ همین سیستم حزبی و کانالیزه شده می بینند، هر خواسته و بدنبال آن هر حرکتی را که خارج از سیستم و نظم حاکم شکل گیرد، و یا هر فردی را که بخواهد این خواسته ها را خارج از روال معمول نمایندگی کند بعنوان یک جریان پوپولیست و عوام گرا معرفی می کنند؛ اما گاه یک جامعه، حتی یک جامعه دمکراتیک، در یک شرایط خاص تمایل پیدا می کند که خواسته های خود را از طریقی متفاوت و غیر معمول دنبال نماید و حتی فضل مشترک خواسته های خود را در وجود یک فرد متبلور سازد.

بعبارت دیگر، حتی یک جامعه آزاد و باز که چند صدایی را تجربه کرده است گاه می تواند نیازمند یافتن یک فصل مشترک از همه خواسته های پراکنده شود و بدنبال یک تک صدا بجای چند صدا راه افتد. رشد جریانات پوپولیستی در جهان و بویژه در اروپا و امریکا شاید دلیلی بر وجود چنین نیازی باشد که معمولا در شرایط بی ثباتی و عدم اطمینان نسبت به آینده خود را نشان می دهد. نیازی که فی نفسه منفی نیست و از دل یک شرایط خاص ظهور پیدا کرده است.

در رابطه با ایران امروز نیز با وجودیکه چند صدایی نشان از باز و برونگرا بودن جامعه ایران است اما همین ویژگی می تواند در شرایط بسیار بحرانی فعلی بر ضد خود عمل کند و مانع از اتحاد بخش بزرگی از مردم ایران در برابر حکومت اسلامی شود.

از این نظر همانطور که در یادداشت هفته پیش مطرح کرده بودم جامعه ما با وجود چند صدایی و گوناگونی موزائیکی امروزه نیازمند یک تک صدا و رهبری واحد است که در حقیقت با بدن و پوست و گوشت خود این تک صدایی را بتواند نمایندگی کند و سمبلی از فصل مشترک خواسته های مردم ایران گردد. رهبر و فردی که بر خلاف معمول رهبران سیاسی و نمایندگان احزاب، طرح ها و برنامه های کلیشه ای و هزاران بار گفته و شنیده شده اما در عمل به اجرا در نیامده را تکرار نکند.

رقص دختران جوان و نمایش موزون بدن این دختران و بطور کلی اعتراض دختران انقلاب به حجاب اجباری برای من یک پیام خاص دارند، آنها با رقص و برافراشتن حجاب خود بر سر چوب که همراه با سکوت همراه بوده است به زبان بی زبانی اعلام می کنند که ما، این نسل جوان و این جامعه چند صدا، امروزه بیش از هر چیز دیگر نیازمند یک بدن، یک جسم و یک فرد که سمبل خواسته هایمان باشد و ما را نمایندگی کند می باشیم.

۱۳۹۷ تیر ۱۷, یکشنبه

چه کسی از چه کسی پیروی می کند؟ رهبر از مردم یا مردم از رهبر؟

امروزه موضوع چکونگی گذار از نظام جمهوری اسلامی و مشکلات و بحرانهایی که جامعه ایران با آن دست به گریبان است در تمامی سطوح مختلف از درون حکومت تا مخالفین آن بطور جدی مطرح اند. در این رابطه اما آنچه که بیش از هر چیز مورد بحث قرار دارد نوع رهبری وهدایت فرایند گذر از این شرایط می باشد.

نکته قابل توجه و تعمق در رابطه با موضوع رهبری گذار از حکومت جمهوری اسلامی در این واقعیت نهفته است که با وجودیکه راهبردهای کاملا متفاوت و بعضا متضاد از سوی گروه ها، اتحادها و جبهه های سیاسی برای گذار از شرایط موجود مطرح می گردند، اما رهبران و سخنگویان آنها اهداف وبرنامه های کما بیش مشابهی برای ایران آینده و دوران پس از جمهوری اسلامی ارائه میدهند.

به این معنی که اگرچه برخی از رهبران و سخنگویان مزبور راهکارهای مسالمت آمیز و برخی دیگر راهبرد سرنگونی و براندازی، حتی از طریق دخالت خارجی، را دنبال می کنند، اما اهداف، طرح ها و برنامه های نسبتا مشابهی برای نظام سیاسی آینده و حتی چگونگی شکل گیری این نظام ارائه می دهند. برای مثال این رهبران در زمینه اهداف و طرح هایی در زمینه جدایی دین از دولت، تشکیل مجلس موسسان و انتخابات آزاد و اصول کلی مانند آزادی مذاهب، حق انتخاب پوشش و حقوق بشر با هم فصل مشترک پیدا می کنند. این در حالی است که هیچ اجماع عمومی در رابطه با رهبری دوران گذار و راهبرد گذار از جمهوری اسلامی و نوع حکومت آینده در میان مردم دیده نمی شود.

نگارنده معتقد است که در ابطه با شرایط خاص ایران که اساسا با شرایط کشورها و ملت هایی که در آنها تحولات سیاسی بطور مسالمت امیز ونسبتا دمکراتیک به پیش می روند قابل مقایسه نیست، رهنمود های نیکلای ماکیاولی پیرامون امر رهبری می توانند کاربرد داشته باشند.

ماکیاولی که یکی از تاثیر گذار ترین نظریه پردازان سیاسی در دوران روشنگری بود و همچنان نیز پس از گذشت بیش از پنج قرن مورد مراجعه است و به نظریه پردازی پراگماتیست معروف می باشد در کتاب مشهور خود شهریار رهنمودهایی برای رهبران و پادشاهان ارائه می دهد که به جرات می توان گفت که توسط بسیاری از رهبران سیاسی مورد استفاده قرار گرفته است، بطوریکه سیاست ماکیاولیستی نوعی مارک و بِرند معروف در زمینه کشور داری شده است.

واقعیت قابل یاد آوری این است که کتاب شهریار توسط ماکیاولی زمانی تدوین شد که سرزمین ایتالیا توسط دولت های محلی اداره می شد و بدلیل اختلافات داخلی فاقد امنیت بود و فساد اخلاقی نیز در میان روحانیون واتیکان بشدت رواج داشت. دورانی که مردم ساکن سرزمین ایتالیا نیازمند یک قدرت ملی برای برقراری امنیت و آسایش بودند.  

ماکیاولی در فصل اول کتاب خود به انواع حکومت ها می پردازد. در این رابطه افزودنی است که اگرچه خود وی نظام جمهوری را ترجیح میداد اما پس از سقوط جمهوری فلورانس امید خود را به یک شهریار قوی و بلند همت بست (مراجعه کنید به کتاب شهریار ترجمه محمود محمود).

ماکیاولی در فصل پانزدهم کتاب خود به صفاوت خوب و بد حاکمان می پردازد و با تاکید بر اینکه باید از حکومت های خیالی پرهیز کرد، می نویسد پادشاه لازم است که بداند که برای اینکه مقام خود را حفظ کند، در کنار کارهای فقط و عمدتا خوب و نیکی که می تواند بکند چه کارهای دیگری می توان انجام داد. وی در فصل بعدی برای مثال به صفاتی مانند امساک و سخاوت می پردازد و پیشنهاد می کند که بهتر است بجای  دست و دلبازی و سخاوت، امساک و صرفه جویی پیشه کند تا اگر هم زمانی بدلیل فراوانی سر کیسه را شل کرد مردم از او سپاسگذار باشند.

وی در فصل دیگر کتاب خود به ترحم و ظلم می پردازد و می نویسد که هر پادشاهی طبیعتا دوست دارد که به رهبری رحیم و عادل معروف شود؛ اما در عین حال او باید مراقب باشد که دیگران از این صفت رحیم بودن او سوء استفاده نکنند و اگر در یک شرایط خاص برای ایجاد امنیت عمومی لازم بود از قدرت خود حتی بطور ظالمانه استفاده کند نباید نگران ان باشد که مردم در باره او چه می گویند. ماکیاولی فصل هفدهم کتاب خود اینگونه به پایان می رساند: یک شهریار عاقل باید حساب کار خود را روی آن قسمت که مربوط به خود او است باید بکند، نه روی آنچه که مربوط دیگران است. که به نظر من به این معنی است که اگر می خواهد مردم به او اعتماد کنند باید حرفی بزند و وعده ای بدهد که خودش توانایی انجام آنرا دارد و مهمتر از هر چیز به آن حرف ایمان و اعتقاد دارد.

وی در جای دیگر کتاب خود می آورد که اگر مردم می خواهند رهبر و شهریار خود را بزیر بکشند باید با او بطور کامل درگیر شوند و بقول خودش با او گلاویز گردند، زیرا از نظر وی یک پادشاه باید فردی قوی و محکم باشد زیرا یک پادشاه ضعیف و ناکارآمد خود بخود توسط مردم و اطرافیانش به آسانی بزیر کشیده می گردد و نیازی به درگیری فیزیکی و جنگ نیست.

اصولا، همانطور که در فوق اشاره شد، با وجودیکه ماکیاولی به جمهوریت گرایش داشت، اما بدلیل نا امنی های بسیار و حکومت های محلی و بویزه فساد در روحانیون واتیکان بدنبال شهریاری قوی و کار آمد بود. در عین حال وی از خیال بافی و کلی گویی پرهیز می کرد و رهنمود های عملی می داد و مجموعه ای از صفات به اصطلاح و در نزد اهل اخلاق خوب و بد را برای رهبران پیشنهاد می نمود. صفاتی که به اعتبار شرایط باید بروز پیدا کنند.

همانطور که در ابتدای این یادداشت آوردم، اهداف و برنامه هایی که رهبران و سخنگویان جبهه ها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی ارائه می دهند شباهت ها و فصل مشترک های بسیاری دارند. اهداف و برنامه هایی که مردم به اعتبار تجارب خود، بویژه در رابطه با وعده های دروغینی که خمینی در ابتدای انقلاب اسلامی می داد، نمی توانند به آسانی به انها اعتماد کنند. مردمی که قبل از هر چیز خواهان امنیت، آسایش و رفاه هستند تا بدنبال شعارهای کلی و طرح های تکراری از جمله ایجاد مجلس موسسان تعیین شکل حکومت، آزادی های سیاسی و جدایی دین از دولت.

شعار رضا شاه روحت شاد قبل از اینکه ترجیح یک شکل حکومت را بر شکل دیگر نمایانگر باشد، نشانگر نیاز مردم به امنیت، قانون، آسایش و صلح و سازندگی است. نیازها و خواسته هایی که به تصور بسیاری فقط توسط یک رهبر قوی و با اراده قابل تحقق می باشند. برای مردم به جان آمده از حکومت اسلامی ایران شعارهای کلی و برنامه های تکراری که رهبران معمولا  زمان انتخابات سر می دهند جذابیتی ندارند. مردم ظاهرا رهبری را می طلبند که با صراحت و روشنی اعلام نماید که همراه مردم تا تغییرات ساختاری در نظام جمهوری اسلامی و در نهایت سرنگونی آن خواهد بود و وظیفه خود را قبل از هر چیز ایجاد امنیت و برقراری قانون و تامین آسایش و رفاه برای مردم ایران پس از جمهوری اسلامی می داند. وظیفه ای که خود باید صراحتا و صادقانه تاکید کند و با مردم در میان بگذارد که اجرای آن با دشواری های بسیاری روبرو خواهد شد و قبل از هر چیز حمایت مردم از وی را می طلبد.

هنر یک رهبر خردمند و قوی شناسایی و یافتن فصل مشترک خواسته های تمامی مردم ایران و اعلام برنامه های مشخص خود برای پاسخ به این خواسته ها است.  رهبریی که ابتدا باید بدنبال مردم باشد، حتی بدود، درد ها و رنج های آنها را خوب شناسایی کند و در ضمیر خود پیرو آنها گردد و سپس با صراحت و صداقت و با اراده و شجاعت در جلوی مردم و بعنوان پیشرو قرار گیرد. رهبری که واقعیت ها و موانع را با شفافیت با مردم در میان می گذارد و با درک ظرفیت و شرایط جامعه خود از طرح شعارها و برنامه های ایدآلیستی و خیالی پرهیز می کند و ابایی از این نیز ندارد که به عوام گرایی متهم شود.

۱۳۹۷ تیر ۸, جمعه

"ماهی از سر گنده گردد نه از دُم"، دلایل اصلی بحرانهای حاد جامعه ایران را باید در راس نظام جستجو کرد

مولوی شعری در مثنوی معنوی دارد که امروزه نه تنها در میان فارسی زبانان بلکه در بین فرهنگ ها و زبانهای دیگر نیز تبدیل به یک ضرب المثل شده است. مولوی در مثنوی معنوی می سراید: "ماهی از سر گنده گردد نه از دم". گفته ای که در شرایط امروز ایران بسیار کار آید و در تاریخ کشورمان نیز بارها اثبات گردیده است.

در واقع این قطعه شعر می تواند حکایت علل اصلی فراز و فرود تمدن های ایرانی و یکپارچگی و از هم گسستن ایران زمین و اتحاد و تفرقه اقوام و ملیت های ساکن آن باشد. حتی در شرایط امروز ایران که خطرات بسیار جدی تمامیت ارضی و حتی فرهنگ و تمدن باستانی ایران را تهدید می کنند، این شعر یا ضرب المثل می تواند راهگشای خوبی برای جستجوی عوامل اصلی این تهدید ها و خطرات باشد. تهدید ها و خطراتی که کشور و ملت ایران را در یک نقطه بسیار حساس قرار داده اند. تهدیداتی که اگر بخوبی علت یابی نشوند می توانند بار دیگر تمامیت و وحدت تاریخی ایرانیان ساکن این سرزمین و حتی اعتبار تاریخی و اعتماد به نفس ملت ایران را وارد دوره ای دیگر از سکون، سکوت، هرج و مرج و سرافکندگی و سرشکستگی نمایند.

تاریخ ایران زمین نشان می دهد که مصداقِ سرِ ماهی که گندیدن مابقی بدن ماهی از آنجا آغاز می شود، همانا در درجه نخست، نخبگان، سران حکومت ها و نظریه پردازانشان بوده اند که با انتخاب ها و سیاست های خود شکست های سنگینی را برای ایرانیان رقم زده اند و برای مدت نسبتا طولانی فرهنگ، تمدن و شکوفایی  و طراوت ملت را به محاق برده اند.

برای نمونه:  فرایند فروپاشی تمدن ساسانیان از حمله اعراب آغاز نشد، بلکه این پروسه از مدت ها قبل در درون امپراطوری ساسانی و دستگاه سلطنت خسرو پرویز رقم خورده بود. در واقع زمانی که بهرام چوبین قیام کرد و خسرو پرویز به دربار سلطنت بیزانس پناهنده شد و پس از به قتل رساندن بهرام چوبین و بازگشت مجدد به قدرت، دوره ای جدیدی از جنگ های فرسایشی با امپراطوری روم را آغاز کرد؛ جنگ هایی که به آنها رنگ و بوی مذهبی زده شد، روند فروپاشی امپراطوری ساسانی شروع شده بود؛ و زمانی که موبدان و منجمان و خرافه پرستان به دربار خسرو پرویز راه یافتند و کنترل تصمیم های او را در دست گرفتند پوسیدگی و گندیدگی راس دستگاه سلطنت را فرا گرفته بود.

پس از مرگ خسرو پرویز ایرانیان ده پادشاه ساسانی دیگر را پشت سر می گذارند، تا نوبت به یزدگرد سوم می رسد. پادشاهی که آخرین سرسلسله ساسانیان بود و توسط لشکریان عرب در جنگ قادسیه سرنگون شد. البته در رابطه با جنگ معروف قادسیه افسانه پردازی های بسیاری، که هیچ سند دقیق تاریخی و باز مانده از آن زمان برای اثبات آنها وجود ندارد، شده است؛ که گویی امپراطوری ساسانی بدست اعراب تازه مسلمان در زمان خلیفه دوم مسلمانان، عمر بن خطاب، سرنگون شده است. افسانه ای که فقط در تاریخ طبری یافت می شود که او نیز بدون هیچ سند مشخص این داستان را فقط بر اساس شنیده ها و نقل قولها، سرهم بندی می کند. در حالیکه آز دست نوشته ها و کتیبه ها و سکه های یافت شده در مناطق دمشق و اروشلیم معلوم شده است که پس از خروج لشکریان خسرو پرویز از این مناطق و شکست او از لشکریان روم، اعراب ساکن این منطقه بتدریج مستقل می شوند. سنگ نوشته های بجا مانده از آن زمان حاکی از آنند که حاکم محلی این منطقه معاویه نام داشته است و او سال خاتمه حکمرانی ساسانیان بر منطقه سوریه را سال اول اعراب می نماد و نه سال اول هجری مسلمانان. سالی که برابر با 622 میلادی است.  

گندیدگی که از راس امپراطوری ساسانی و از دوران خسرو پرویز آغاز گشت و موجب حملات اقوام عرب حاشیه منطقه ساسانیان گردید بتدریج همه سرزمین ایران را فرا گرفت و موجب سکوت و رخوت سنگین دو قرنه شد. اما پس از دو قرن سکوت بار دیگر عصر نوینی در تاریخ و فرهنگ و زبان ایران زمین آغاز می شود که دکتر جواد طباطبایی آنرا عصر زرینی در زمینه خرد، علم، فلسفه و ادب و زبان ایرانیان می نامد. عصر زرینی که توسط نخبگان ایرانی در زمینه شعر، علم  و فلسفه رقم می خورد و سرتاسر جامعه و سرزمین ایران را متحول می سازد. این شکوفایی و حیات مجددی که در سطوح بالای جامعه ایران، که مصداق سر ماهی است، آغاز گردید آن اندازه قوی و پر اثر و انرژی بود که حتی حملات مغولها به این سرزمین نتوانست آنرا از ادامه رشد باز دارد.

اما شکوفایی فرهنگ و تمدن ایرانی در عصر خرد ورزیِ پس از دو قرن سکوت بار دیگر از راس و سرِ خود ضربه می خورد و جامعه و تمدن ایرانی مجددا وارد دوره جدیدی از انحطاط می شود. یکی از عوامل موثر در آغاز این دوره جدید از انحطاط امام محمد غزالی است که بشدت مخالف خردورزی فلسفی و علمی بود و تصوف و فقه را ترویج می نمود؛ و به این ترتیب بود که عصر خردورزی علمی-فلسفی و سپس مقاومت های فرهنگی در قالب شعر و نثر که پس از حمله مغول در جریان بودند جای خود را به تصوف، فلسفه وحدت وجود و سپس تشیع می دهد و با حضور قاضی القضات ها در راس  دستگاه های حکومت های آن زمان، باردیگر جامعه ایران وارد دوران تاریکی از حیات خود می شود.

دوران تاریکی که از پس از امام محمد غزالی و در پی مبارزه بی امان با اهل فلسفه و علم و مقابله خشن با مخالفین تصوف و فقه آغاز گردید و ادامه یافت، در دوران صفویه به اوج خود می رسد. گندیدگی راس حکومت در زمان شاه سلطان حسین که اطراف او را علمای شیعه گرفته بودند به حدی می رسد که او هیچ تصمیمی را بدون مراجعه به علما و استخاره نمی توانست اتخاذ کند؛ در تاریخ آمده است که زمانی که محمود افغان به دروازه های اصفهان می رسد شاه سلطان حسین بساط عزاداری و نذر و نیاز راه می اندازد.

آغاز دوران مدرن در ایران نیز مدیون تلاش نخبگانی مانند آخوند زاده و میرزا آقان خان تبریزی در سالهای قبل از آغاز انقلاب مشروطه است. افول و آغاز فرایند گندیدگی انقلاب مشروطه نیز با ورود روحانیونی که یا مشروطه از نوع اسلامی آن می خواستند و یا صراحتا دم از مشروعه و حکومت صد در صد اسلامی (از نوع طالبانی) می زدند، رقم می خورد. و به این ترتیب پیوند محکم شاه و شیخ که از زمان صفویه آغاز و در دوران قاجار ادامه یافته بود، و می رفت که با انقلاب مشروطه از هم بگسلد، با مخالفت روحانیت با طرح رضا خان برای تبدیل نظام سیاسی ایران به جمهوری، مجدد برقرار می گردد و تبدیل به گره ای کور و غده ای عفونی در نظام سیاسی ایران می شود.

بر همین منوال به جرات می توان گفت که بحرانهای بسیار جدی که اکنون جامعه ایران، وحدت ملی و تمامیت ارضی را تهدید می کنند در درجه بسیار نخست از سیاست های رهبری این نظام  بویژه شخص رهبر این حکومت نشات می گیرند. گره کور پیوند شاه و شیخ و دخالت دین در حکومت و غده چرکین ناشی از آن با انقلاب اسلامی و تثبیت نظام ولایت فقیه ای جمهوری اسلامی نه تنها باز نشد و بهبود نیافت بلکه تبدیل به سرطانی گردید که بتدریج تمامی جامعه ایران در بر گرفت و در طول چهار دهه فرهنگ، مناسبات اجتماعی و طبقاتی را آلوده خود ساخت و اضمحلالی را رقم زد و ضرباتی را بر اعتماد ملی و سرمایه های مادی و انسانی این کشور وارد ساخت که شاید در تاریخ ایران سابقه نداشته باشند.

و سخن آخر اینکه خطری که در درجه نخست تمامیت ایران را تهدید می کند نه تهدیدت امریکا و نه تحریم های اقتصادی اند. خطر اصلی در راس این نظام و سیاست های شیعه گری و توسعه طلبی در خارج از مرزهای ایران و نیز غارت و نابودی سرمایه های مادی و انسانی این مرز و بوم توسط مسئولین بی کفایت و یا دزد نهفته است.  


۱۳۹۷ تیر ۳, یکشنبه

نسرین ستوده در نگاه هانا آرنت

نسرین ستوده در اولین نامه خود از زندان اوین پس از دومین بار بازداشت می نویسد: "با این حال دوست دارم یک بار دیگر با صدای بلند بر الزامات حرفه‌ی وکالت تاکید کنم که بدون رعایت آنها, از عدالت اثری باقی نمی‌ماند. وکالت تخصص می‌طلبد و در کنار آن شهامت و شجاعت نیز می‌طلبد. بخصوص در حکومتی که تمامی حریم‌ها را می‌شکند. پافشاری بر حریم استقلال نهاد وکالت مهم و حیاتی است. آنچنان که بدون الزامات این حرفه تمامی حقوق‌مان بیش از پیش به دست باد سپرده خواهد شد, بی‌آنکه دست‌های متجاوزان را شناسایی کنیم."

وی در این نامه ضمن تاکید بر رعایت الزامات حرفه ای وکالت بر داشتن شهامت و شجاعت در شرایطی که حکومت تمامی حریم ها را می شکند نیز پافشاری مینماید. این نحوه ورود به امر قضاوت و وکالت که در کنار رعایت قانون و الزامات حرفه ای امر وکالت  به ارزش های انسانی و اخلاقی نیز توجه می کند یاد اور نظریات هانا ارنت درباره نافرمانی مدنی است.

یکی از موضوعات محوری در نظریات هانا آرنت پیرامون نافرمانی مدنی، تناقض بین اصل پیروی شهروندان از قانون که یکی از مبانی قراردادهای اجتماعی است، وحق همین شهروندان برای نافرمانی مدنی است. وی در این رابطه به این به سوال می پردازد که کدامیک ارجحیت دارند قانون یا اخلاق و ارزشهای انسانی؟ برای مثال آیا فرار از سربازی توسط برخی از شهروندان امریکایی (در زمان جنگ ویتنام) نمونه ای است از عدم شجاعت یا وطن پرست نبودن و یا نشانه ای است از نافرمانی مدنی که ریشه در اصول اخلاقی وارزشهای انسانی دارد؟

پاسخ هانا آرنت به این سوال در راستای نظریه ارسطو قرار می گیرد که خود وی به آن در کتاب بحران های جمهوریت (Crises of the republic) که در زبان هلندی تحت عنوان بن بست سیاست ترجمه شده است اشاره می  کند. ارسطو می گوید: "یک انسان خوب تنها در یک دولت و یا حکومت خوب می تواند یک شهروند خوب باشد". گفته ای عمیق که بحث نافرمانی مدنی را به حوزه اخلاق و ارزشهای انسانی می کشاند.

بعبارت دیگر نافرمانی مدنی، حتی نافرمانی در برابر قوانینی که زمانی شهروندان به آن رای مثبت داده اند، یک اصل، مکانیزم و ابزار بسیار ضروری در دست شهروندان است که از طریق آن از آزادی ابراز عقیده و حق انتقاد و مخالفت با تصمیم هایی که حکومت می گیرد پاسداری کنند. نافرمانی مدنی در کادر نظریات هانا آرنت و در راستای گفته ارسطو یک عمل خلاف و یا حتی یک نافرمانی معمولی و ابراز مخالفت دم دمی نیست، بلکه انتخابی آگاهانه برای مخالفت نقادانه و اعتراض و شکایت علیه بی عدالتی اخلاقی ویا دست گذاشتن وبرملا کردن ناسازگاری هایی که در قوانین موجود وجود دارند می باشد.

نسرین ستوده در نامه اخیرش به دوموضوع مهم می پردازد، دو موضوعی که درکتاب بن بست ویا بحران سیاست هانا آرنت نیزبخوبی دیده میشوند. وی در نامه اش از یک سو و باردیگر بر ناسازگاری های درونی نظام قضایی جمهوری اسلامی و رفتارِ خلاف قانون بازرسان آن انگشت می گذارد، و از سوی دیگر تاکید مینماید که در کنار امر تخصصی وکالت، اصول اخلاقی وارزشهای انسانی مانند شهامت وشجاعت، بویژه در برابر حکومتی که تمامی حریم ها را می شکند، برای حفظ حریم نهاد وکالت بسیار مهم وحیاتی هستند.   

از این نظر است که به جرات می توان گفت که نامه نسرین ستوده و بطور کلی حضور شجاعانه ایشان و دیگرفعالین عرصه نافرمانی های مدنی مانند نرگس محمدی در راستای نظریات هانا آرنت قرار می گیرند؛ واین فعالین را می توان نمادهای استوار وبرجسته نافرمانی مدنی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نامید.

اگرچه عنوان کتاب هاناآرنت به بحرانها و بن بست های نظامهای سیاسی زمان انتشار این کتاب اشاره دارد، البته بحرانهایی که نه تنها بعد از فوت وی کمتر نشده اند بلکه بسیار عمیقتر وگسترده تر نیز گردیده اند، اما با عطف توجه به دیگر نظرات وی پیرامون نافرمانی مدنی می توان گفت که در رابطه با ایران در کنار بحرانها و بن بست های سیاسی در نظام جمهوری اسلامی، حتی وضعیت نافرمانی های مدنی در جامعه ایران، علی رغم گستردگی و فراگیر شدن آنها نسبت به گذشته، در نوعی بحران و یا بن بست بسر می برند.  

هانا آرنت در کتاب خود با این نظر که نافرمانی مدنی یک کار فردی نیز می تواند باشد مخالفت می ورزد و تاکید می نماید که نافرمانی مدنی یک ابزار و عمل گروهی و جمعی برای افزایش فشارهای اجتماعی بر سیستم حاکم است؛ ابزار و رفتاری که البته با عملِ خلاف قانون و یا بی احترامی به آن، حتی با روش های عاری از خشونت، و نیز با روشهای انقلابی متفاوت اند. به سخن دیگر، بی احترامی که از طریق نافرمانی های جمعی و گروهی نسبت به قوانین حاکم روا داشته می شود از نظر هانا آرنت، زمانی که همه کانالهای نرمال و رسمیِ ابراز نظر ومخالفت مسدود هستند کاملا مشروع، قانونی و قابل قبولند.

بر همین مبنا می توان گفت که اگرچه نسرین ستوده ونرگس محمدی سمبل های بی تردید نافرمانی مدنی در برابر قوانین نا عادلانه وتبعیض آمیز نظام جمهوری اسلامی هستند، اما در عین حال باید به این واقعیت نیز توجه داشت که جامعه ایران هنوز در مراحل بسیار آغازین نافرمانی های جمعی، سازمان یافته وگسترده اجتماعی در برابر قوانین ومقررات ظالمانه بسر می برد، حتی با وجودی که تجمعات و اعتراضات روزانه بخش های اجتماعی در جریان باشند. برای مثال با وجود نارضایتی عمومی ما کمتر شاهد برخی تحریمهایی که مردم می توانند علیه نظام حاکم اِعمال کنند هستیم، برای مثال تحریم ورزشگاه ها از سوی مردان  تا زمانی که درِ آنها بر روی زنان باز نشوند و یا تحریم اجناس لوکس مصرفی حداقل برای کوتاه مدت و یا اعتصابات سراسری و کمر شکن.


  

۱۳۹۷ خرداد ۲۸, دوشنبه

مذاکره و تفاهم زیر سایه اسلام فقاهتی!



بدنبال مذاکرات بی سابقه دو رهبر کره شمالی و امریکا، طبیعتا این سوال برای بسیاری از ایرانیان پیش می آید که اگر این دو دشمن دیرین که تا همین اواخر تا مرز جنگ پیش رفته بودند، می توانند بر سر میز مذاکره بنشینند، چرا حکومت اسلامی ایران و دولت آمریکا نتوانند رو در رو به مذاکره بپردازند؟ و نیز بسیار عادی و طبیعی است که بسیاری ازمردم ایران آرزومند پایان تنش ها و دشمنی ها بین ایران و آمریکا، و امیدوار باشند که حکومت جمهوری اسلامی نیز از این طریق روابط خود را با جامعه بین الملل و بویژه دولت های غربی عادی نماید.

اما آنچه که در عالم واقعیت تعیین کننده و رقم زننده تحولات و حوادث می باشد معمولا آرزوها و امید های ما نیستند،‌ حتی اگر صدها نفر، همراه با هم، این آرزو را فریاد زنند و اعلام نمایند!

البته معمولا ما انسانها موقعی ابراز امیدواری می کنیم و آرزومند تحقق یک امر می شویم و یا دست به دعا بر می داریم که از عوامل و امکانات لازم برای پیش بینی تحولات آینده برخوردار نباشیم؛ ناتوانی و عدم امکاناتی که عمدتا نیز بر آن واقفیم.

مشکل اما از هنگامی آغاز می شود که آدمی چشمان خود را بر روی واقعیت ها ببندد و یا از زاویه خاصِ بینشی و ایدئولوژیک به واقعیت ها بنگرد و بجای آرزو و دعا دچار خیال بافی شود. برای مثال در بیانیه بیش از صد نفر از فعالین سیاسی ایران که خواهان و حامی مذاکره مستقیم بین دولت ایران و دولت امریکا شده اند، آمده است: "انقلاب بهمن۵۷ در عرصه بین الملل بدنبال اعمال سیاست «موازنه منفی» و «نه شرقی و نه غربی» بود."

در همین یک جمله کوتاه یک اشتباه فاحش دیده می شود که ظاهرا نویسندگان و امضا کنندگان بیانیه یا آگاهانه این جمله را نوشته اند و یا نا اگاهانه و به سادگی از روی آن عبور کرده اند. مترادف قراردادن سیاست «موازنه منفی» که یاد آور سیاست های ملی دکتر محمد مصدق است با سیاست «نه شرقی و نه غربی» که یک سیاست راهبردیِ  ایدئولوژیک در انقلاب اسلامی بود انحراف و اشتباه بزرگی است که در این بیانیه دیده می شود؛ بویژه زمانی که نویسندگان و امضا کنندگان بیانه مزبور در ادامه می آورند: "این اما به هیچوجه به معنای یک جدال و قهر بی پایان و پرهزینه نبوده است. "

جالب اما این واقعیت است که نویسندگان و امضا کنندگان بیانیه در حالی خواهان مذاکره و تفاهم با امریکا شده اند که خود در طی چهار دهه گذشته در زمینه  مذاکرات و تفاهمات بین خود همواره ناموفق بوده اند!  

البته این یک واقعیت است که سیاست موازنه منفی دکتر مصدق یک سیاست ایدئولوژیک و حزبی نبود و هرگز نمی توانست به یک "جدال و قهر بی پایان" منتهی شود. اما سیاست نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی قبل از اینکه یک سیاست راهبردی در زمینه مناسبات بین المللی باشد یک سیاست حزبی و ایدئولوژیک بود و اسلامیتِ انقلاب سال ۱۳۵۷ و نظام سیاسی جدید را در مقابل کمونیسم شرقی و کاپیتالیسم غربی قرار می داد و به نمایش می گذاشت. واقعیتی که آگاهانه و یا نا آگاهانه مورد توجه نویسندگان و امضا کنندگان بیانیه قرار نگرفته است. واقعیتی که یکی از مبانی ایدُولوژیک جمهوری اسلامی را تشکیل می داد و بر مبنای آن جمهوری اسلامی مدعی یک نظام و الگوی جدید برای مناسبات داخلی خود و حتی بین المللی بود. آدعایی که از همان ابتدا تخم تنش و جنگ با نظم بین اللمل را کاشت.

در حقیقت سایه اسلام سیاسی و فقاهتی همواره بر سیاست خارجی و مناسبات بین المللی حکومت جمهوری اسلامی سنگینی می کرده و اگر هم جمهوری اسلامی پای میز مذاکره آمده است نه از روی اعتقاد به مسالمت و تفاهم بلکه  از روی اجبار و به نشانه تسلیم بوده است.

موقعیت داخلی کشورهایی که همچنان سایه سنگین اعتقادات افراطی و ایدُولوژیک مذهبی بر افکار و مناسبات اجتماعی سنگینی می کند نیز این حقیقت را بخوبی و آشکاری نشان می دهد؛ که تا زمانی که این سایه سنگین ایدُولوژیک و افراطی برداشته نشود راه مصالحه و تفاهم همجنان بسته می ماند. ما این حقیقت را در بن بستی که جوامعی مانند افغانستان و پاکستان، بدلیل حضور گروههای افراطی، در آن گرفتار آمده اند مشاهده می کنیم. حتی با وجودیکه هندوستان یکی از بزرگترین دمکراسی ها نامیده می شود، این کشور نیز همواره از حضور سنگین سکت های مذهبی رنج برده است. بمب گذاری ها و ترورهایی که ریشه مذهبی دارند نیز در این کشور کم نبوده اند. در گذشته نه چندان دور ایرلند شمالی نیز دقیقا بخاطر اختلافات عمیق مذهبی دچار بن بست کامل شده بود.

البته تجربه همین کشورها نشان می دهد که به هر میزان سایه مذاهب و ادیان بر سیاست سبکتر و رقیق تر شده است یخ های روابط بین گروه ها و طبقات اجتماعی نیز رو به ذوب شدن گذاشته اند.

بنابراین اگر هم قرار است از طریق بیانیه از حکومت جمهوری اسلامی و بویژه رهبری آن درخواستی صورت گیرد باید دست روی ریشه اصلی همه این تنش ها و دشمن تراشی گذاشته شود و از حکومت جمهوری اسلامی خواست که از همین امروز شعارهای مرگ…. را تعطیل کند، مانع از آتش زدن پرچم های آمریکا و اسراُییل گردد و مهمتر از هر چیز علی خامنه ای دست از دشمنی های هیستریک خود با امریکا و اسراُییل بردارد، اقداماتی که تنها با برداشته شدن سایه سنگین شیعه گری و اسلام سیاسی شانس و امکان تحقق دارند. فرایندی که از طریق درخواست ازحکومت و بیانیه به پیش نخواهد رفت  بلکه باید بر دوش مردم ایران و مخالفین حکومت اسلامی حمل شود.




۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و یا حق حاکمیت مردم

در مباحث سیاسی ضرورت وجود یک حاکمیت و مقام مشخص که در بالاترین جایگاه و در صدر سلسله مراتب قدرت سیاسی نشسته است، برای نظارت و حکم رانی یک امر بسیار طبیعی و پذیرفته شده است. ضرورتی که همواره از زمانی که مجموعه های انسانی در یک منطقه جغرافیایی تحت لوای یک حکومت گرد هم آمدند مورد توجه قرار گرفته و به آن عمل شده است. اما اگر در گذشته های دور این حاکمیت برای مثال در بالاترین مقام و قدرتمندترین فرد قبیله و یا در شخص پادشاه و امپراطور که به اعتبار موقعیت خود اراده اش را بعنوان قانون بر مردم تحت امر خود تحمیل می کرد، متبلور می شد، در دوران مدرن اما این مقام خود را در مجالس قانونگذاری و دولت های منتخب مردم نشان می دهد.

سر فصل تغییر بسیار مهم و تاریخی در مفهوم و مصداق حاکمیت از رهبری فردی و یا پادشاه به منتخبین مردم را باید در انقلاب فرانسه و نظریات ژان ژاک روسو جستجو کرد. در واقع پس از خلع ید از لوئی شانزدهم در دروان انقلاب فرانسه و پس از یک دوران طولانی پر هرج و مرج و حاکمیت وحشت و ترور که ناشی از خلاء حاکمیت و قدرت بود،‌ بتدریج قدرت و حاکمیت به مردم و منتخبینشان در یک نظام جمهوری سکولار واگذار گردید. گذار و تحولی بسیار اثرگذار که ژان ژاک روسو در نظریه معروف قرار دادهای اجتماعی پیش بینی کرده و مورد توجه قرار داده بود.

در واقع پس از این گذار تاریخی است که مقوله حاکمیت تبدیل به یک نظریه علمیِ‌ اجتماعی-سیاسی می شود، بطوریکه دیگر نمی توان آنرا در شکل حاکمیت یک فرد، بعنوان سمبل قانون و حکمیت، خلاصه کرد و نمایش داد. حتی می توان گفت که در کادر نظریه قراردادهای اجتماعی روسو و پس از تجربه دمکراسی در دوران مدرن، "حاکمیت مردم"  تبدیل به یکی از اصول و پرنسیب های بسیار مهم در نظریه حاکمیت و دولت شده است.

اما در رابطه با موضوع "حاکمیت مردم" معمولا یک خلط مبحث صورت می گیرد، به این معنی که حاکمیت مردم برابر با حاکمیت ملی و یا تمامیت ارضی شناخته می شود. در حالیکه بنظر نگارنده نه مردم برابر با ملت و نه "حاکمیت مردم" برابر با "حاکمیت ملی" و یا "تمامیت ارضی" باید فرض شوند. حاکمیت مردم قبل از اینکه یک مقوله سیاسی باشد بیشتر یک مقوله حقوقی است، در حالیکه حاکمیت ملی یا حتی تمامیت ارضی بیشتر مقولات سیاسی هستند که می توانند در معرض تغییر و تفسیر به ویژه توسط حکومت ها قرار می گیرند. البته اگرچه از مقوله حاکمیت مردم نیز می تواند تفسیر های مختلف صورت گیرد، اما آسیب پذیری آن از "حاکمیت ملی" و یا "تمامیت ارضی" کمتر است.

علت کمتر آسیب پذیر بودن نظریه حاکمیت مردم را باید در حقوق بین الملل و بویژه حقوق بشر جستجو کرد که در آنها بر حق خودکفایی مردمی که از نظر فرهنگی،‌ تاریخی و زبان مشترک یک مجموعه شناخته شده و واحد را تشکیل می دهند، تاکید بسیار شده است. بطوریکه اگر دولت حاکم بر یک کشور حقوق مردم و یا بخش هایی از مردم را زیر پا بگذارند از نظر حقوق بین الملل محکوم و قابل مجازات هستند.

البته همانطور که مصداق کامل و واقعی حاکمیت مردم نه یک رهبر یا پادشاه و حتی حاکمیت ملی و یا حکومت نیز نیست، و اگر حاکمیت مردم در وجود یک فرد تبلور پیدا کند، در حقیقت همان حاکمیت مردم بسرعت نقض شده است، می توان گفت که چون جوهر و اصل بنیادی در نظریه حق حاکمیت مردم، همان حقوق بشر است. به این معنی که یک گروه از مردم نیز نمی توانند به بهانه حق حاکمیت مردمی، حقوق بخش دیگری از مردم را که تفاوت های تاریخی، فرهنگی و زبانی با آنها دارند نقض کنند.

از این بحث می خواهم این نتیجه را بگیرم که اگرچه دل نگرانی اصلی دولت های اروپایی و بویژه امریکا حقوق بشر در ایران و یا حق حاکمیت مردم ایران که توسط حکومت اسلامی بطور آشکاری نقض می شود، نیست و فشار های سیاسی،‌اقتصادی و شاید نظامی به ایران برای کنترل رژیم حاکم بر کشورمان از دخالت و آشوب در منطقه و سرِ جا نشاندن این گردنکش است،‌ اما آنکه حقوق بشر و حق حاکمیت مردم ایران را نقض کرده و می کند و زندگی ایرانیان را قبل از هر دولت دیگر در معرض خطرات جدی قرار داده است خود حکومت اسلامی است؛ حتی اگر همین حکومت به استبداد داخلی ادامه می داد اما دست از دخالت های منطقه ای و بلند پروازی بر می داشت، هرگز خطر جنگ جدیت نمی یافت و فشارهای اقتصادی و تحریم ها به این حد نمی رسید.

بنابراین افرادی مانند اردشیر زاهدی و بسیاری دیگر که در این شرایط موضوع حاکمیت ملی و حفظ تمامیت ارضی را به میان می کشند و عملا از حکومت اسلامی حمایت می کنند و یا بقول داریوش همایون که در مصاحبه ای گفته بود که فعلا مسئله من حکومت نیست بلکه حفظ تمامیت ایران است، می خواهند به اشکال مختلف عامل اصلی این شرایط را آگاهانه یا نا آگاهانه از نظرها پنهان کنند.

البته غیر از این نیز نباید انتظار داشت، در قاموس بسیاری از این افراد حاکمیت مردم و حقوق بشر جایگاه و معنای خاصی ندارند، آنچه که برای آنها اصل و مبنا است "حاکمیت ملی" و "تمامیت ارضی" است که همانطور که در فوق آمد می توانند بشدت تحت تاثیر یک ایدئولوژی خاص قرار گیرند و به بهانه حاکمیت ملی یا حفظ تمامیت ارضی حقوق بشر و مردم نقض گردند.

با وجودی که در کادر ایدئولوژی سیاسی نظام پادشاهی حاکمیت ملی یک معنا پیدا می کند و در کادر نظام ولایت فقیه معنای دیگر، اما چون هر دوی آنها بهر شکل که شده، با نقض حقوق بشر و زیر پا گذاشتن حق حاکمیت مردم ساکن این سرزمین می خواهند "حاکمیت ملی"  و " تمامیت ارضی" را حفظ می کنند، این افراد می توانند به آسانی جبهه خود را عوض نمایند و مسئله جمهوری اسلامی را بعنوان عامل اصلی همه بحرانها از روی میز پاک کنند.

۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

هر قدر به منبع اصلی شر نزدیکتر شوی، بیشتر شبیه او می شوی!

چندی پیش فیلم annihilation را دیدم که ترجمه فارسی آن می تواند نابودی یا انحراف باشد. پس از دیدن فیلم و خواندن چند نقد در مورد آن متوجه شدم که بر خلاف تصور اولیه من که این فیلم نیز از سری فیلم های معمولی علمی-تخیلی ممکن است باشد، annihilation یک فیلم عمیق فلسفی و روانشناسی است.

این فیلم که بر اساس یک رمان به همین نام ساخته شده است با حادثه سقوط یک جسم نورانی آسمانی مانند شهاب، بر روی یک برج دیدبانی دریایی آغاز می شود. جسم نورانی که با ماندن در زیر این برجِ دیده بانی و همراه با تشعشعات خود تمام قوانین طبیعی محیط اطراف خود را در هم ریخته و منطقه وسیعی را غیر قابل سکونت ساخته است؛ بطوری که نه تنها امواج رادیو مغناطیسی دچار انحراف و شکستگی شده اند بلکه حتی ژن ها و دی-ان-ای موجودات زنده نیز دچار تغییرات شگرفی شده اند.

حوادث بعدی فیلم با آغاز پروژه جستجوی این شی نورانی و اسرار آمیز توسط چهار دانشمند و محقق که هریک تخصص ویژه ای دارند، ادامه پیدا می کنند. در طول مسیر بسوی برج دریایی جایی که آن شی نورانی سقوط کرده است، گروه متوجه می شود که در اثر تشعشعات این موجود اسرار آمیز مختصات زمان و مکان و کل نظام طبیعت بهم خورده اند و حیوانات و گیاهان عجیبی شکل گرفته اند که تا کنون در عالم طبیعت نمونه های آن هرگز دیده نشده است، مانند سوسماری با دندانهای کوسه ای و گیاهانی بسیار عجیب و رنگارنگ. حتی این گروه متوجه تغییراتی در بدن خودشان نیز می شوند و دانشمند بیولوژیک عضو گروه تحولات عجیب و غریبی را در گلبولهای خون خود در زیر میکروسکوپ مشاهده می کند.

آنچه که این فیلم را هیجان انگیز و بعضا ترسناک می سازد، اسرار آمیز و نامشخص بودن آن موجود نورانی است، که گاهی آنرا "یک چیز" می نامند که نمی توان آنرا توصیف کرد، منبعی از رنگ های مختلف از آسمان که با وجودیکه محیط اطراف خود را غیر قابل سکونت کرده است و همه علائم حیات را در هم ریخته است اما در عین حال زیبایی های شگفت انگیز و خیره کننده ای خلق نموده است.

سرانجام دو نفر از گروه موفق می شوند تا خود را به داخل برج برسانند، که رهبر گروه با نزدیک شدن به منبع نورانی، گویی عین آن می شود و تمام بدنش تبدیل به تشعشعات نورانی می گردد و از هم می پاشد. دانشمند بیولوژیک اما پس از فرار از حفره ای که آن جسم نورانی ایجاد کرده بود، متوجه موجودی در ابتدا بی شکل و سپس بتدریج کاملا شبیه خود می گردد که تمامی حرکت های او را آینه وار تکرار می کند؛ همان اتفاقی که برای همسرش نیز که جزء گروه های تجسسی قبلی بود پیش آمده بود. شیء نورانی در واقع با دستکاری و تغییر ژن و دی-ان-ای آن دانشمند بیولوژیک و با تقسیم او به دو جسم، کپی کاملا مشابهی از او خلق کرده بود. انتخاب یک دانشمند بیولوژیک که تا انتهای داستان باقی می ماند و توسط آن شیء نورانی به دو بخش مشابه تقسیم می شود، بی حکمت نیست. زیرا همین پروسه تقسیم سلول های اولیه حیات به دو بخش که در ظاهر امر نابودی آن سلول را معنی می دهند، فرایندی است که همواره در طول حیات و تکامل اتفاق می افتد.

نکته مهم داستان، ترسناکی و اسرارآمیز بودن آن موجود آسمانی است که در انتهای فیلم یک کپی از آن بیولوژیست خلق می کند. ترس و وحشتی که بر دانشمند بیولوژی غالب می شود ناشی از دیدن همزاد خودش است که در برابر او ظاهر شده است. در طول داستان بیننده فیلم متوجه می شود که قهرمانان داستان هریک مسائل شخصی و مخفی در گذشته خود دارند که از یکدیگر مخفی می کنند، خطاهایی کرده اند که نمی خواهند بر ملا شوند، برای مثال قهرمان اصلی فیلم، آن بیولوژیست، روابط نامشروعی با همکار خود داشته است که بسیار از آن شرم دارد و پشیمان است. همانطور که بسیاری از ما آدمها در زندگی خود انتخاب هایی کرده ایم و برای پنهان کردن آنها دروغهای نیز بافته ایم، که هرگاه در برابر آینه قرار می گیریم و آن خاطرات را مرور می کنیم دچار پشیمانی و شرم و یا حتی ترس و وحشت از موجودی که در درون خود داریم، می گردیم.

در واقع فیلم annihilation می خواهد نشان دهد که آن موجود ترسناک در درون خود ما نهفته است، موجودی که در این فیلم در شکل کپی کامل بیولوژیست ظاهر می شود. فیلم می خواهد بگوید که شر و بدی در درون خود ما نهفته است، هر چند ضعیف و کوچک و قابل گذشت. اما همین شر و بدی های کوچک زمانیکه به مرکز نور و تشعشعات گول زننده، اما در حقیقت منبع اصلی شر نزدیک می شوند،‌ زیر ذره‌بین قرار می گیرند، تشدید می گردند و خود را در شکل یک موجودات ترسناک که در حقیقت خود ما هستیم که اکنون جزیی از همان منبع اصلی شر شده است، ظاهر می کند. این واقعیت را ما در چشمان قهرمان داستان پس از بازگشت و ملاقات با همسرش می بینیم. همسر او نیز در همان برج دریایی بوده و و با نزدیک شدن به آن موجود آسمانی و مشعشع، خود واقعی خود را کشته است و اکنون کپی و همزادش در آغوش همسرش است. چشمان هر دوی آنها رنگ همان جسم نورانی آسمانی را بخود گرفته اند، رنگی که علائم حیات و زندگی قبلی آنها را دیگر نشان نمی دهد و بی روح است.

زمانیکه آغاز به نوشتن این یادداشت کردم قصدم فقط تحلیل و برداشت های شخصی از این فیلم بود اما حال که به اینجای یادداشت رسیده ام تشابهات زیادی بین این داستان و منبع اصلی شرِ حاکم بر کشورمان می بینم. منبعی که لباس روحانی و قداست پوشیده است خود را دانشمند، شاعر و شاعر و دانشجو نواز می نمایند و در زیر انواع و اقسام پروژکتورها، نورانی و مشعشع می نماید. منبعی که هر قدر به آن نزدیک میشوی، بدی ها و شرهای ناچیزت که بخشودنی اند، بزرگ و بزرگتر می شوند و زمانی که دست در دست او گذاشتی عین خود او می شوی، جزیی از منبع اصلی شر.