۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

شرکتها و موسسات سیاسی


حدود هشت سال پیش اولین همایش اتحاد جمهوری خواهان تشکیل شد و توجه بسیاری از کنشگران عرصه سیاست را بخود جلب کرد و مورد استقبال بخش وسیعی از سازمانها و شخصیتهای مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفت. متاسفانه اما به همان سرعت که این اتحاد مورد استقبال قرار گرفت، به همان سرعت نیزاز محبوبیت و گستردگی اش کاسته شد.

از آن زمان تا کنون ما شاهد شکل گیری اتحادهای سیاسی و استراتژیک گوناگونی بوده ایم که سرنوشتی شبیه به اتحاد جمهوری خواهان داشته اند و یا پیش بینی میشود که چنین سرنوشتی داشته باشند.

در این یادداشت کوتاه قصد نگارنده تحلیل سیاسی و یا روانشناسانه پروسه شکل گیری و اوج و افول این اتحاد های سیاسی نیست. در این زمینه تحلیل های بسیار ارزنده ومفیدی ارائه شده است و ضرورتی به تکرار آنها نمی باشد. هدف این یادداشت، البته در حد توان نگارنده، ارائه یک چهارچوب و روش علمی برای بررسی شرایط و راه کارهای های شکل گیری یک اتحاد سیاسی بین شخصیت ها، سازمانها واحزاب سیاسی است.

در این رابطه بنظر میرسد که مناسب ترین مدل علمی و تجربه شده برای بحث مورد نظرِ این یادداشت، مدل اتحاد و همکاریهای حرفه ای ما بین شرکتهای مالی، صنعتی و یا تجاری باشد. دلیل انتخاب این مدل در این واقعیت نهفته است که در حقیقت، هدف اصلی فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی، در نهایت امر، کسب قدرت و یا مطالبه سهمی از قدرت سیاسی است. آزادیهای اجتماعی - سیاسی، عدالت و برقراری یک سیستم دمکراتیک ، واز این قبیل اهداف و آرمانهای سیاسی و یا ایدئولوژیک، همه و همه از محصولات بعدی ونتایج بلافصل حاکمیت یک قدرت سیاسی میباشند.
حیاتی و ضروری ترین ابزارلازم برای رسیدن به این هدف همانا حمایت های گسترده اجتماعی و سیاسی از کنشگرانی است که پا به عرصه مبارزه برای کسب قدرت میگذارند و خود را در احزاب و اتحادها تشکل و سازمان میدهند.

این حمایت ها یا خود را در میزان آرا مردم (البته در یک شرایط دمکراتیک) و یا در میزان شرکت آنان در تجمع های اعلام شده توسط این اتحادها؛ و یا حمایت و استقبال از طرحها و برنامه های ارائه شده توسط احزاب و سازمانها و یا در میزان کمکهای مالی نشان میدهند. حمایت و کمکهایی که قابل اندازه گیری وارزیابی دقیق نیزمیباشند.

بعبارت دیگر فعالیت اینگونه احزاب و اتحادهای سیاسی که یک هدف خاص، یعنی کسب و یا مشارکت در قدرت را دنبال میکنند، و معیار سنجششان برای موفقیت، میزان حمایت و استقبال مردم از آنان است؛ قابل مقایسه با شرکتهای تجاری و تولیدی که هدفی جز سود و بنابراین استقبال هر چه بیشتر مصرف کنندگان از محصولاتشان ندارند میباشد. به همین علت شاید بتوان از الگوها و راه و روشهایی که برای همکاریهای استراتژیک ما بین شرکتهای تجاری بکار گرفته میشود بهره برد و از آنها نمونه برداری کرد.

در زمینه شرایط شکل گیری همکاریهای استراتژیک بین موسسات مالی و تجاری بر استقلال واحدهای شرکت کننده در این اتحاد وهمکاری جدید تاکید بسیار میشود. سوال اصلی پیش از پیوستن به یک اتحاد جدید این است که تا چه اندازه واحدهای علاقمند به این همکاری دارای استقلال هستند؟ وتا چه حد از سرمایه و منابع و ابزارهای لازم برای پیوستن به این همکاری جدید برخوردارند؟ مطابق این مدل،لازم است که واحدهای علاقمند به پیوستن به یک اتحاد، پروسه شناساییِ جایگاه و ارزش اقتصادی خود را مستقلا و قبل از پیوستن به همکاریهای اقتصادی طی کنند و به سرانجام برسانند و نه پس از پیوستن به یک مجموعه واتحاد جدید.

باور نگارنده بر این است که این پروسه دراکثر اتحادهای سیاسی بین سازمانها و شخصیت های مخالف جمهوری اسلامی، که در سالهای اخیر شکل گرفته اند، دقیقا برعکس طی شده است. به این معنی که بسیاری از شخصیت ها و گروها، تازه پس از پیوستن به یک اتحاد، پروسه شناسایی جایگاه خود و حتی دریافت و درک اینکه واقعا چه هدفی را دنبال میکنند آغاز کرده اند.

یکی دیگر از شاخصه های مهم یک همکاری و اتحاد جدید بین شرکتها و موسسات تجاری و صنعتی قدرت افزوده جذب مشتریان و مصرف کنندگان محصولات و خدمات این اتحاد و همکاریهای جدید است. قدرت جاذبه ای که حتی بایستی از جمعِ سادۀ قدرتِ جذب تک تک واحدهای پیوسته به اتحاد نیز بیشتر باشد.
موقتی بودن اینگونه از اتحادها وپاسخ به ضرورتهای خاص زمانی و جغرافیایی ودنبال کردن اهداف روشن و مشخص از ویژیگیهای دیگر اتحاد وهمکاریهای اقتصادی است. به این معنی که یا پس از دست یابی به اهدافِ از قبل تعیین شده و یا پس از شکست و عدم دستیابی به این اهداف، اتحاد مورد نظر ضرورت وجودی خود را از دست میدهد و منحل میگردد.
مقایسه این مدل با پروسه شکل گیری و افول اتحادهای سیاسی نشان میدهد که در این زمینه نیز بر خلاف این اصول عمل شده است. به این معنی که قدرت جاذبه اکثر اتحادهای سیاسی افزایش چندانی نسبت به قدرت جاذبه تک تک واحدهای پیوسته به این اتحاد نشان نمیدهد. و نیزهنگامی که این قدرت رو به افول میگذارد و استقبال از آن کاهش مییابد بجای انحلال اتحاد و بدون یک ارزیابی علمی و دقیق، از درون اتحاد مزبور سازمانها و واحدهای سیاسی جدید متولد میشوند.

در مدل اتحادها و همکاری های اقتصادی و تجاری به چند فاز برای شکل گیری یک همکاری جدید اشاره میشود. از جمله: شناسایی خود و تصمیمات استراتژیک توسط تک تک واحد ها و افرادی که قصد پیوستن به اتحاد را دارند. مرحله ای که می بایست قبل از پیوستن به اتحاد و بطور مستقل طی شود. تماس، ارتباط و انتخاب واحدهایی که آماده پیوستن به اتحاد هستند فاز مهم دیگری از پروسه شکل گیری یک اتحاد است. در این رابطه سوال اصلی این است که بایستی افراد و واحدهایی که قصد پیوستن به این اتحاد را دارند از چه شرایطی برخوردار باشند؟ و آیا زمینه های مشترک لازم برای آغاز همکاری وجود دارند یا خیر؟

نکته بسیار قابل توجه در رابطه با فازها و مراحل شکل گیری یک اتحاد، تعیین و مشخص کردن شراط برای پایان دادن به اتحاد و همکاری این است. همانطور که یک اتحاد و همکاری بعلت شرایط خاص و برای پاسخگویی به ضرورتهای خاصی متولد میشود، پس از دست یابی به اهداف مورد نظر و یا عدم دست یابی به انها به پایان طبیعی و منطقی عمر خود نزدیک میگردد.

اما همانطور که در سطور بالا آمد، پروسه آغاز و تداوم حیات اتحاد های سیاسی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی کاملا بر خلاف این مدل طی شده است.همانطور که گفته شد، یک اتحاد سیاسی و استراتژیک در نهایت در راستای کسب قدرت سیاسی تلاش میکند و محصولات نهایی آن شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که مطلوب و مورد نظر آن اتحاد است؛ محصولاتی که مصرف کنندگان و بهروران آن مردم و کلیت جامعه میباشد. بنابراین از این نظر تفاوت اساسی ای بین اتحاد های سیاسی و یا همکاری های اقتصادی و منطقه ای دیده نمیشود.

در اکثر اتحادهای سیاسیِ شناخته شده اما پروسه شناسایی و آگاهی به خود و اهداف مورد نظر خویش، تازه پس از ورود به این اتحادها آغاز میشود. پروسه ای که بخش اعظم انرژی های اتحاد ها را بخود اختصاص داده و میدهد. پروسه ای که سرانجام آن بجای اتحاد بیشتر، انشعاب و تولد سازمانها و واحدهای جدید بوده است. پروسه ای که بجای نقطه پایان گذاشتن بر آن، با ارزیابی های صرفا سیاسی و یکدیگر را مقصر شکست و عدم موفقیت اتحاد دانستن، منتهی به تولد واحد ها و سازمانهای جدید گشته و میگردد؛ و روز از نو، روزی از نو آغاز میشود.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

آیا تقدس زادیی بمعنای اهانت به مقدسات است


"تمام حقایق بزرگ در ابتدا توهین به مقدسات تلقی میشوند، سپس به مسخره گرفته میشوند و در نهایت بعنوان امری بدیهی پذیرفته میشوند."                                              جرج برنارد شاو

زمانی که پیامبر اسلام از بت های قبیله قریش تقدس زادیی کرد و آنها را سرنگون ساخت و الله را جانشین آنها کرد با موجی از مخالفت از طرف قبیله قریش روبرو شد. به گواه تاریخ اما پیامبر اسلام پس از سیزده سال، بدلیل عدم حمایت گسترده قبیله قریش از پیامش، ناچار به ترک مکه گردید. و سرانجام، سالها پس از این واقعه، خدای پیامبر اسلام پدیده ای مقدس و بسیار بدیهی تلقی شد و خانه او قبله گاه مسلمانان گردید.

با آغاز فصل روشنگری در اروپای غربی، بتدریج بر فلاسفه و اندیشمندان مغرب زمین آشکار شد که اعتقاد به خدای واحد، که دگماتیزمِ ناشی از آن در دورانهایی از تاریخ بشر مصائب و جنگهای بیشماری را به ارمغان آورده است، در واقع امر انعکاسی بوده است از نیازهای درونی خود انسانها؛ و بعبارتی، واکنشی  فلسفی و عرفانی در برابر ترسها، امیدها و آرزوهای آدمیانِ هر دوره بوده است. بگفته دیگر،  آنچه که بعنوان یک موجود مستقل و خارج از انسانها و این جهان معرفی میشده است افسانه ای بیش نبوده و وجود خارجی نداشته است. این پروسه با اعلام مرگ خدا توسط فردریش نیچه به پایان خود نزدیک میشود و سر آغازی برای شکوفایی پست مدرنیسم، سکولاریزم و امانیسم میگردد. 

در واقع با اعلام مرگ خدا دوران جدیدی از تقدس زدایی از مقدساتی که خود انسانها، بنا به نیازهایشان بوجود آورده بوده اند، آغاز میشود. البته اندیشه های سکولار و امانیستی نیز از قانونمندی و سرنوشت مقدس و مطلق شدن استثنا نشدند و ما در دورانهایی نیز شاهد حکومتها و رهبران در ظاهر سکولار، اما بشدت ایدئولوژیک و مقدس نیز بوده ایم.
بنظر میرسد که تقدس یابی و  سپس تقدس زدایی یک امر بسیار طبیعی و عادی در تاریخ تکامل انسان باشد. در هر دوره ای اما آنان که از مقدساتشان تقدس زدایی میشده است، هر گونه نقد و تلاش برای تقدس زدایی را به منزله اهانت به مقدساتشان می شمارده اند. برای مثال اقدام پیامبر اسلام در سرنگونی بتهای قبیله قریش قطعا در نزد معتقدین به آنها بعنوان اهانت تلقی میشده است، اگرچه همین قبیله بعدها به خدای محمد ایمان می آورد و مقدسی دیگر را جانشین مقدسات قبلی اش میکند. و یا زمانی که آشکار شد که بسیاری از داستانهای نوشته شده در کتب دینی از نظر تاریخی سندیتی ندارند و افسانه ای بیش نیستند بسیاری آنرا بعنوان توهین به مقدساتشان تلقی کردند در حالیکه همین واقعه برای برخی دیگر تابو شکنی و تقدس زادیی بود.

البته تا آنجا که یک امر مقدس در محدوده اعتقادات شخصی بماند و پاسخگوی نیازهای روحی و حتی سوالهای فلسفی انسانها باشد، بعنوان یک اعتقاد شخصی قابل احترام است و توهین و تمسخر آن خارج از اصول اخلاقی و انسانی است و بنابراین مردود میباشد. اشکال اما آنگاه پدیدار میشود که این موجود مقدس از محدوده خود خارج میشود و دامنه قداست خود را گسترش میدهد.

برای نمونه تا آنجا که اعتقاد برخی از هندوها به تقدس گاو در محدوده خودشان باقی بماند و گاو پرستان قصد صدور و تحمیل این اعتقاد را نداشته باشند میتوان این اعتقاد را بعنوان یکی از هزاران عقاید و مقدسات پذیرفت؛ و یا تا زمانی که اعتقاد به خدا و تقدس او در محدوده خاص خود، بعنوان یک پدیده مستحقِ عبادت، باقی بماند قابل فهم است و توهین به آن و یا تحقیر این اعتقاد مذموم است. به همین علت است که در اکثر کشورهای اروپای فقظ مجازاتهایی (البته بسیار محدود و نه تکفیر و اعدام) برای توهین به خدایِ هر مذهب در نظر گرفته شده است. برای مثال ماده 166 از قوانین جزایی در آلمان به این مسئله اختصاص داده شده است و یا ماده 188 از قانون مچازات عمومی اطریش مربوط میشود به اهانت به خدا. البته همین قوانین در انگلستان از قانون مجازات عمومی حذف شده اند و یا در امریکا دادگاه عالی قضایی نظر داده است که این نوع مجازاتها با قوانین اساسی در تضاد هستند.

این مجازاتها که محدود به جزای نقدی و یا حبس کوتاه مدت میشوند، تنها با این دلیل وضع شده اند که در واقع یکی از وظایف دولت سکولار حفظ آزادی مذاهب و تامین و تضمین زندگی مسالمت آمیز مذاهب در کنار یکدیگر میباشد.
اما در اسلام و بویژه در مذهب شیعه دوازده امامی و غلو گرِ آن و بطور مشخص در جمهوری اسلامی دامنه این تقدس بسیار بسیار فراتر از خدای واحد شده است. برخلاف مسیحیت، کتاب آسمانی مسلمانان مقدس و خدشه ناپذیر است. پیامبر اسلام و امامان، معصوم  و از خطا بری اند؛ و فقهای شیعه و علمای دین بعنوان جانشینان امام غائب غیر قابل انتقاد میباشند. بگونه ای که هرگونه نقد و پرسشی توهین به مقدسات و مقامات قدسی دین تلقی میگردد.   
در مقابل اما در دنیای مدرن، مقدسات بتدریج جایگاه واقعی خود را یافته اند و از آسمان نازل، زمینی و انسانی شده اند. سنگین ترین مجازاتها در قوانین جزایی برای قتل انسانها و گرفتن حق حیات از دیگران  در نظر گرفته شده اند و اعمال سرکوبگرانه حکومتهای مستبد تحت عنوان جنایت علیه بشریت محکوم میگردند و نه جنایت علیه خدا و یا مقدسات دیگر.

بعبارت دیگر در دنیای مدرن خوشبخانه این حیات و زندگی انسان و نسلهای آینده است که مقدس شده اند. در نزد انسان مدرن و امروزی بهبود کفیت زندگی و انتقال کیفیت بهتر زندگی به نسل آینده مقدس و با ارزش گردیده اند. و البته امر مقدسی که بدلیل ریشه در انسانِ زمینی و نیازهای حیاتی اش نسبی  و متحول شونده است.

در وافع امر آنچه که مقدس اما در عین حال شونده و متحول است دامنه گسترده پدیده حیات بر روی این کره خاکی است. دامنه ای  که بسان دامنه های یک کوهِ سر به فلکش کشیده، زمینه ای پر تنوع را برای کوهنوردان آماده کرده است. کوهنوردانی که گاها در مسیر صعودشان دلخوش به درختی، چشمه ای و یا صخره ای زیبا میشوند و پایبند آن میگردند، سپس آنرا مقدس می شمارند و  در نهایت از ادامه صعود باز میمانند.

تجربه تاریخ و این نگاه زیبا و طبیعت شناسانه به تقدس نشان میدهد که آنچه که مقدس است میتواند روزی از مقام قدسی اش فروافتد و نا مقدس شود. در واقع این پروسه تقدس یابی و تقدس زادییِ متوالی و پی در پی، روی دیگر سکۀ جستجوی انسان برای یافتن پاسخ به سوالهای همیشگی اش است. در این مسیر، انسان هرگاه به پاسخی دست یافته تصور کرده است که پاسخ نهایی را پیدا کرده است و خودرا به آن سپرده و عابد  و بنده آن شده است؛ و زمانی که پاسخهای یافته شده کارایی خودرا از دست دادند آنها را رها کرده و به جستجوی دوباره گمشده خود برخاسته است. تجربه نیز نشان داده که تحقیر و تمسخر مقدسات دیگران و بکار گیری روشهای خشونت آمیز در تقدس زادیی نتایج برعکس داشته اند و معتقدین را پایبندتر و محکمتر ساخته است. در مقابل اما باید مجددا تاکید کرد که هر تقدس زدایی و نقد اصولی و عار ی از خشونت برابر با توهین به مقدسات نیست.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

خصوصی سازی اسلام


یکی از موضوعات محوری در بحثهای مربوط به سکولاریزم و عرفی شدن سیاست واداره امور جامعه، ضرورت خصوصی شدن مذهب ومحدود ماندن اعتقادات مذهبی در حوزه مسائل فردی و تاکید بر جدایی بین دین و دولت و بطور کلی امورعمومی جوامع انسانی است. در این رابطه از نظامهای سکولاردر کشورهای اروپای غربی و حتی از کشور ترکیه بعنوان نمونه های نسبتا موفق نام برده میشود.

اما آیا این نمونه ها و تجربیات برای اثبات اینکه مذهب اسلام نیز میتواند به حوزه فردی محدود بماند کافی هستند؟ و آیا بر این مبنا میتوان ادعا کرد که مذهب اسلام یک دین معمولی است و برای تنظیم رابطه بین خدا و انسان آمده است و بنابراین توانایی و ظرفیت آنرا دارد که در حوزه فردی و خصوصی باقی بماند؟
تفاوت اساسی بین مسیحیتِ پس از رنسانس با اسلام و نیز تفاوت های بنیادی بین ئظامهای سکولار در اروپای غربی با دولتهای به اصطلاح سکولار مانند ترکیه ونیز تلاشهای حکومت پهلوی برای تحقق یک نظام سکولار نشان از آن دارند که پاسخ به سوالات فوق منفی است ومذهب اسلام را نمی توان به حوزه خصوصی و فردی محدود کرد.

تحولات بنیادی در مسیحیتِ پس از رنسانس و گسترش اندیشه و فرهنگ لیبرالیستی، نسبیت گرا وامانیستی از پیش زمینه ها و مقدمات بسیارمهم برای تحقق تدریجی و البته از پایین سکولاریزم در اروپای غربی بوده اند. در حالیکه سکولاریزم در ترکیه، ایران زمان پهلوی و برخی از کشورهای عربی، از بالا و با اعمال سیاست های خشن و سرکوبگر و بدون کوچکترین تحول بنیادی در اسلام و اعتقادات مذهبی مسلمانان صورت گرفته است.

اندیشۀ سکولار و عرفگرا و اصول و بنیادهای نظریۀ "زندگی و ارتباطات عاری از خشونت"  در یک پیوند ارگانیک و تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند، بگونه ای که سکولاریزم واقعی بدون اعتقاد به اصول "زندگی و مبادلات عاری از خشونت" و بتبع آن بدون بکار گیری روشهای عاری از خشونت امکان ناپذیر است.
انسان و نیازهایش و پذیرش و درک این نیازها از محورها و موضوعات اصلی بحثهای مربوط به "زندگی و ارتباطات عاری از خشونت" میباشند. درنظریات و تئوریهای مربوط  به "زندگی و روشهای عاری از خشونت" بر خودآگاهی و توجه دقیق به چهار موضوع مهم تاکید شده است: آگاهی بر آنچه که ما از محیط پیرامون خود دریافت میکنیم و جدی گرفتن این آگاهی؛ خودآگاهی و توجه به احساسی که ناشی از این دریافت به ما دست میدهد؛ خودآگاهی به آنچه که ما شخصا به آن نیاز داریم و بیان و آشکار کردن آن؛ و سرانجام خودآگاهی به آنچه که ما واقعا میخواهیم داشته باشیم تا زندگیمان را بارورتر کنیم. در تمامی این چهار اصل به موضوع "فرد انسان و نیازهایش" توجه شده است. بعبارت دیگر روش و اندیشه عاری از خشونت تنها بر مبنای اومانیسم و اصالت وجود و فردیت انسان قابل توجیه و تفسیرمیباشد.

در مذهب اسلام اما از همان ابتدای شهادت گفتن و تسلیم شدن در برابر خواست خداوند (مسلمان کسی است که تسلیم شده است) و سپس با اعلام اینکه هیچ الهی جز الله وجود ندارد (و نمیتواند وجود داشته باشد)، پایه و مبنای کار بر روشهای خوشونت آمیز، قهری و استبدادی گذاشته میشود. بر خلاف انجیل که یک کتاب و نوشته از زندگی مسیح و پیامهایش است، قران بعنوان یک ادعا و یک پدیده مستقل که حقوق خاص خود را دارد (و بقول برخی از متفکرین و فلاسفه مسلمان آینه ای است از نظام هستی)، شناخته میشود. پدیده ای که قرنها ثابت مانده و همواره حقیقت مطلق را که برای تمام زمانها و همه انسانها صادق است ارائه نموده است. از این نظر قران میبایست بصورت یک مجموعۀ واحد و بهم پیوسته پذیرفته و خوانده شود و به این دلیل که جزء جزء حروف و کلمات آن از جانب خداوند نازل شده است غیر قابل تغییر می باشد. سرانجام اینکه قران راه ارتباطی یک طرفه بین خدا و بندگانش است و پذیرش کلام آن نه برمبنای علم و استدلال بلکه بر پایه ایمان و اعتقاد استوار است.

به همین دلیل است که از بنظر من راه و مسیر اسلام از همان ابتدای امر با راه و مسیر "زندگی و روشهای عاری از خشونت" جدا میشود. در اندیشه و روشهای عاری از خشونت مبنا و اصل بر روابط  دو طرفه، متقابل و حقوق برابرانسانهایی است که در دو سوی این روابط  قرار دارند میباشد. یکی دیگر از اصول زندگی عاری از خشونت پذیرش نسبیت و خطا و آمادگی بر پذیرش دو طرفۀ انتقادها و طرح آزادانه ایراد ها و اشکالات دو طرف در تمام مبادلات انسانی است. اما به این دلیل که قران یک مجموعه واحد و ارگانیک و به هم پیوسته است نمیتوان هیچگونه انتقادی و ایرادی حتی به یک جزء کوچک آن وارد کرد. و در واقع که اینچنین است، مسلمان یعنی کسی که تسلیم شده است و اساسا موضوع و هدف تربیت و هدایت توسط یک قدرت برتر، مطلق و آسمانی میباشد.

البته مسلمانان صلح جو و آرامش طلب که در صداقتشان هیچ شکی نیست، همواره به آیات صلح آمیز و پند و اندرزهای خوب و دعوت به صلح و آرامش برخی از آیات (بویژه آیات مکی) اشاره میکنند و این آیات را نشانه ای از غیر خشونت آمیز بودن قران میدانند، و یا با اتکای این گفته که هیچ اکراهی در پذیرش اسلام وجود ندارد، دین اسلام را دارای این ظرفیت میدانند که در حوزه اعتقادات فردی بتواند باقی بماند.

اما واقعیت این است که قران یک مجموعه بهم پیوسته و ارائه دهنده راه و روش زندگی در تمامی ابعاد حیات انسانی است و همانطور که تاریخ گواه است هیچگاه تفکیک آیات عاری از خشونت از آیات دیگر امکان پذیر نبوده است، بدلیل انتساب آن به وحی و کلام خدا. تجربه حکومت های دینی و مذهبی نیز نشان میدهد که زمانی که قدرت سیاسی در دست مذهبییون فرار گرفته است تلاش بر اجرای بی کم و کاست شرایع دین شده است و نه بخشی از آن.

همانطور که تلاش خصوصی سازی مذهب اسلام تا کنون ناموفق مانده، کوشش حل تضاد بین ایمان و دانش نیز تا کنون به نتیجه نرسیده است و حتی منجر به این گردیده که دو حوزه دانش و ایمان از یکدیگر جدا شوند هریک نقش خاصی را بخود اختصاص دهند.

ایمان همانطور که در انجیل آمده "بنیادی را برای آنچه که ما امیدوار آن هستیم و آرزوی آن داریم بنا می نهد و ما را قانع به آنچیزی میکند که توانای دیدن آنرا نداریم".  بعبارت دیگر ایمان رابطه ای مستقیم با امید و نیاز به یک امر اطمینان بخش برای آنچه که دیدنی نیست پیدا میکند. اما در زندگی روزمره ما انسانها، تمامی اتفاقات ، تصمیمگیریها و اعمال ما پارامترهایی از عدم تعیین و نسبیت در بر دارند و ما هیچگاه با اطمینان صد در صد وارد مرحله تصمیم گیری و اقدام نمیشویم. در عین حال اما وقتی از ما توضیح خواسته شود میگوییم که من اطمینان دارم که این تصمیم و این راه راه درستی است. این گفته نیز نوعی از ایمان است و به انسان این آرامش را میدهد که به راه خود و اجرای تصمیمش ادامه دهد.

در واقع ایمان و اطمینان همان نقشی را پیدا میکند که انجیل تعریف کرده است. من ایمان به خدایی دارم که دیده نمیشود چون امیدوارم که او وجود داشته باشد و مایه اطمینان خاطر من باشد. بنابراین ایمان به وجود او نه بخاطر وجود واقعی او بلکه بدلیل امید من به وجود و واقعیت او است چون من به او احتیاج دارم. اما اگر کمی دقت کنیم همین پروسه را ما در زمینه های بسیار معمولی هم طی میکنیم. برای مثال دلمان میخواهد که آخر هفته به کوه و دشت برویم و پیش بینی هوا شناسی میگوید که هوا خوب خواهد بود. بنابراین با اطمینان خاطر برنامه اخر هفته را ترتیب میدهیم. اما اگر از ما پرسیده شود که واقعا مطمئن هستیم که هوا خوب خواهد بود؟ در پاسخ خواهیم گفت که بر اساس پیش بینی ها آری و اگر مجددا پرسیده شود که آیا واقعا هوا خوب خواهد بود؟! خواهیم گفت: بله امیدوارم که خوب بماند.

بنظرمن پروسه ای که ما برای دست یابی به یقین و ایمان برمبنای آنچه که میدانیم (ویا آنچه که نمیدانیم) و در عین حال آرزو میکنیم که خواسته ما تحقق یابد، به همین سادگی است وبه همین سادگی نیز قابل مقایسه به ایمان به خدا است. به همین خاطر نیزدر گذشته این گسل عمیق بین ایمان و دانش وجود نداشته است. ایمان و یقین دست در دست علم و دانش از یک سو پاسخگوی ندانسته های انسان بوده و از سوی دیگر آرامش بخش او و امید دهنده او برای اقدام کردن، زندگی کردن و جستجوی بیشتر بوده اند
به گواه تاریخ تنها در سده های اخیر و بویژه پس از ارائه نظریه تکامل توسط داروین و نفی ضرورت خدا برای این جهان راه ایمان و راه دانش بطور کلی از یکدیگر جدا میشوند و حتی در مقابل یکدیگر قرار میگیرند. و هریک بگونه ای افراطی، دیگری را نفی و یا پای آنرا برای حل سوالات فلسفی و بنیادی انسان لنگ میپندارد.

باز گردم به موضوع مورد نظر این یادداشت: خصوصی سازی اسلام. این امر تنها زمانی میتواند بطور واقعی تحقق پذیرد که مسلمانان جرات انرا داشته باشند که قران را به نقد بکشند و صفت وحیانی بودن آنرا از این کتاب حذف کنند. آنچه را که پیامبر اسلام در ابتدای آغاز اسلام در مکه اعلام کرد را از آنچه که او پس از استقرار در مدینه اجرا کرد تفکیک کنند و مانند انجیل مسیح که از دو عهد قدیم و جدید تشکیل شده است از آن دو عهد مدینه و مکه استخراج کنند. و همانطور که فردریش نیچه گفته است "ایمان در واقع خواست ما برای نداستن حقیقت است" تلاش بر حل تضاد غیر واقعی بین ایمان و دانش داشته باشیم و به مسلمانان بیاموزیم که دانستن حقیقت لازمه ایمان و اطمینان خاطر است.
شاید بتوان بدین طریق مذهب اسلام را زمینی تر و انسانی تر و غیر خشونت آمیز تر کرد و راه خصوصی سازی دین را در ایران و کشورهای مسلمان باز نمود. 

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

کلنجاری ما ایرانیان با خودمان


سابقه جنبشها و مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران بسیار طولانی تر از کشورهای منطقه و حتی برخی از کشورهای اروپایی است. زمانی که ایرانیان آغاز جنبش مشروطه خواهی را تدارک می دیدند، کشورهای اروپایی با خط کش مشغول تقسیم کردن و نامگذاری کشورهای آزاد شده از حکومت عثمانی و یا مستعمرات خود در افریقا بودند.
اما جای این سوال همواره باقی مانده است که چرا ما ایرانیان با وجود جنبشهای سیاسی و انقلابهای پی در پی، از مشروطه گرفته تا براندازی استبداد صغیر محمد شاه، تا جنبش ملی شدن نفت و سرانجام انقلاب اسلامی، موفق نشده ایم که به آزادی، ثبات سیاسی و تعادل اجتماعیِ نسبی دست یابیم؟

البته باید گفت که ثبات سیاسی پیشکش، ما دراثر بحرانهای مستمرِ اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی بی ثباتی جغرافیایی و اقلیمی، دراثر دست بدست گشتن کشور و سرنوشت مردم، حتی دیگرنمیدانیم که خود را چگونه ملتی معرفی کنیم. چند قومیتی، چند زبانی و چند فرهنگی و گوناگونی شرایط اقلیمی وآب و هوایی مناطق مختلف کشور نیز مزید بر علت شده و ما ایرانیان را عاجز از آن ساخته است که یک تعریف شسته و رفته از خود ارائه دهیم.
البته همواره محققین و نویسندگانی بوده وهستند که در جستجوی هویت گمشدۀ ایرانیان یا اعماق تاریخِ اسطوره ای قبل از ساسانیان و بطور مشخص دوران هخامنشیان را میکاوند و یا در پی تدوین هویت جدیدی مبتنی بر مذهب شیعه از یک سو و فرهنگ و ادب ایرانیان از سوی دیگر هستند.

اگرچه این تحقیقات و جستجوی هویت ایرانی نتایج کاملا متفاوت و بعضا متناقض داشته اند، اما به جرات میتوان گفت که بخش عمدۀ این مطالعات و تحقیقات نقاط بسیار مشترکی در روش تحلیل و نتیجه گیرهایشان از خود نشان میدهند. در ریشه یابی علل عقب ماندگی ایرانیان معمولا تاکید بیش از حد بر نقش عوامل خارجی از جمله حملۀ اعراب و مغولها و بعدها توطئه های استعماری میگردد و در نهایت نیز هویت ایرانی هویتی واحد و یگانه معرفی می شود. هویتی که در درجه اول بعد سیاسی و حتی ایدئولوژیک آن برجسته میگردد و برای اهداف خاصی بکار گرفته میشود. در واقع اکثر تحلیل گران و محققین آنگونه که دلشان و یا مرامشان خواسته است دست به باز تعریف هویت ایرانی زده اند و اراده گرایانه و یا با اهداف سیاسی خاص هویتی واحد و بنابراین سیاسی و ایدئولوژیک را برای ایرانیان خواسته اند تعریف کنند.

گاها به خطا گفته میشود که هویت و تعریف یک ملت برابربا تصویری است که آن ملت ازخود دارد و یا میخواهد داشته باشد. اما با توجه به اینکه این تصویرِ از خود متاثر از شرایط زمانی، سیاسی و تاریخی در هر دوره است نمی تواند بعنوان یک هویت پایدار معرفی شود. در ایران دوران مشروطه گفتمان غالب مدرنیته و سکولاریزم بود و در دهه چهل به بعد گفتمان غالب بازگشت به خویشتنِ عمدتا شیعی و مذهبی بود و مدرنیته و سکولاریزم از محصولات فرهنگ غربی معرفی میشدند.

در مقابل اما گفته میشود که مجموعه تصویری که دیگر ملتها از یک ملت دارند منابع بهتر و قابل اعتمادتری برای تعریف هویت و خصوصیات آن ملت در دسترس قرار میدهند. البته اگر این برادشتها و تصاویر بدون پیشداوری، با صبر و حوصله و در یک بستر تاریخی دیده شوند و مورد بررسی قرار گیرند.

خودمان را جای گزارشگران خارجی بگذاریم و خبرهایی که از ایران میرسد را، از جمله فساد مالی، رشوه خواری، و دزدیهایی که دیگر صرفا به مقامات بالای حکومت نمیشود بلکه بانکها و فدراسیونهای ورزشی را نیز در بر گرفته است، تا دروغها و قول و قرار های توخالی مسئولان جمهوری اسلامی در مذکرات اتمی را در کنار هم بگذاریم و از بیرون به آنها نگاه کنیم. و از خود بپرسیم که چه تصوری از خودمان، آنگاه که بعنوان یک انسان خارجی این وقایع را میشنویم و یا میخوانیم، پیدا میکنیم. و البته این خوش خیالی است که فکر کنیم که آنها تمام این انحرافها را فقط به حساب مسئولان جمهوری اسلامی میگذارند و مثل خود ما همه چیز را سیاسی ببینند.

برای مثال وقتی سیاستمداران و خبرنگاران خارجی شعر و شعارهای احمدی نژاد را که برای بهبود وضع جهان گفته است میشنوند در مورد ما ایرانیان چه میاندیشند؟ وی پیشنهاد میدهد:
" در تعريف از انسان بازنگري و در تعيين مفهوم جامع و صحيح آن مشاركت و تفاهم نمائيم؛ نظام بين‌‌الملل و برنامه‌‌ريزي توسعه را در خدمت انسان و تعالي مادي و معنوي او طراحي و اجرا نمائيم؛ در نظم آينده، عدالت و مهرورزي را نهادينه و خودخواهي و خودبرتر بيني را ريشه‌‌كن نمائي و ...."

 آیا آنان پیش خود نخواهند گفت که ایرانی ها فقط اهل شعار و حرف هستند و رفتار و عملشان جور دیگری است.
ویا اخباری از این نوع: که به گفته "رئیس فرهنگستان علوم اسلامی: با مکه و کربلا میتوان با تمدن مدرن غرب مقابله کرد و نه با تخت جمشید." چه تصوری از ما ایرانیان ایجاد میکند که میخوهیم با اتکا به فرهنگ و شهرهای دیگر کشورها به مقابله با تمدن غرب برخیزیم؟

 باور کنیم که این خوشخیالی است که فکر کنیم که همه این چرندیات را فقط به حساب جمهوری اسلامی و مقامات آن میریزند.
بنابراین آیا بهتر نیست کمی هم به آنچه که دیگران در باره ما ایرانیان میگویند گوش دهیم. البته متاسفانه در این زمینه منابع به روز بسیار نادر است. تنها میتوان گفت که محمد علی جمال زاده در سالهای دهه چهل دست به جمع آوری برخی از گفته ها و نوشته های دیگران در مورد ایرانیان زده است. که اگرچه دهها سال از تاریخ انتشار این کتاب میگذرد اما برخی از گزارشات آن همچنان تازگی دارند و گویی در مورد شرایط حال ما ایرانیان نوشته شده اند.
جمال زاده در کتاب خلقیات ما ایرانیان از آورده است:
"ونسان موتی در کتاب کثیر الانتشار ایران در خصوص ضمیر و روح ایرانیان مینویسد:
در پشت پرده روح ملتی پنهان است که از دوران کودکی منهوب و درهم کوفته است، چون به نا امیدی خو گرفته است. در همین کتاب آمده است: آنچه بیشتر از هر چیز دیگری مرسوم است دورویی و نفاق و خود پرستی و فساد و قساوت و خودستایی است......"
در گزارشات یک روزنامه نگار فرانسوی بنام ویزا برای ایران آمده است:
"در ایران آراء رای دهندگان را در صندقی مریزند و در موقع شمردن آراء با تردستی و مهارت صندوق دیگری را که قبلا تدارک دیده اند بجای صندوق اول میگذارند".
البته همین نویسنده در جای دیگر اضافه میکند:
"با وجود تمام این حرفها براستی که ایران خیلی بالاتر از اینهاست. مردمی دارد قدیمی که انسان خواهی نخواهی بآنها دلبستگی پیدا میکند. مردمی سخت محبوب و نازنینند اما افسوس که گذشتۀ بسیار درازی که سراسر هجوم و استیلا و مصائب و بدبختی و فتل و غارت و خون و آتش بوده است ولی همین مردم رفته رفته دارند نیرو و خصایل از دست رفتۀ خود را از نو مییابند."
جمال زاده در ادامه از قول مورخ انگلیسی سایکس می نویسد:
"با مطالعه در تاریخ ایران علل و اسباب پاره ای از جنبه های اخلاقی ایران و علی الخصوص این بی اعتنائی کامل آنها به راستگویی و حقیقت گویی روشن میگردد و علت واقعی همان چیزی است که گوبینو آنرا به کتمان تعببیر نموده است. کتمان در حقیقت عبارت است از همان نرمی وملایمتی که چه بسا بصورت همان بی حالی و بی اعتنائی معروف جلوه گر میشود و حکم نقاب و ماسک را پیدا میکند که پنداری بصورت خود زده اند. این کتمان در واقع با خستگی روحی فرقی ندارد و عبارت است از رغبت مفرطی که ایرانیان عموما بنفع و سود فوری و به دم غنیمت دان دارند و بدبینی و بی اعتقادی و بی ایمانی که از خصایص اخلاقی آنها است و از همینجا سرچشمه میگیرد."

صادق هدایت نیز در مورد ایرنیان چنین مینویسد: "اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم .به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم .در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم .عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم، ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه! هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم .فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم. برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم. اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند. وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است....."

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

اسلام سیاسی بدون اسلامی کردن دانش بی معنا است


این گفته که " اسلام سیاسی بدون اسلامی کردن دانش بی معنا است" جان کلام و هدف اصلی انقلابهای فرهنگی در جمهوری اسلامی است.  اهداف و برنامه های انقلاب فرهنگی سال 1359 و انقلاب فرهنگی در علوم انسانی نیز ،که از سال 1388 و پس از سرکوب جنبش سبز آغاز شده است، در این گزاره بخوبی خلاصه شده و به نمایش گذاشته میشوند.
در کنفرانس "جهانی علوم انسانی اسلامی" که در ماه گذشته در ایران برگزار گردید نیز مجددا بر هدف اسلامی کردن دانش و بویژه علوم انسانی تاکید شده است. در این کنفرانس ضمن پذیرش این واقعیت که مسیر و پروسۀ اسلامی کردن دانش و علم بسیار دشوار و طولانی خواهد بود، "اسلامی کردن نظام آموزشی کشور"  بعنوان برنامه اصلی و دراز مدت انقلاب فرهنگی  معرفی گردیده است .  
البته نا گفته نماند که در قانون «اهداف و وظایف وزارت آموزش و پرورش جمهوری اسلامی» که در واقع نوعی قانون اساسی آموزش ایران و کارپایۀ سیاسی- ایدئولوژیک آن، بر اساس باور‌ها و تعلیمات مذهب شیعه میباشد نیز آمده است:
«تعلیم اصول و معارف احکام دین مبین اسلام و مذهب جعفری اثنی‌عشری براساس عقل، قرآن و سنت معصومین» و همچنین در این قانون تاکید بر اولویت آموزش دینی بر دیگر دروس شده است.
 بی دلیل نیست که حدود یک چهارم از زمان آموزش در جمهوری اسلامی به مسائل دینی، ایدئولوزیک و سیاسی اختصاص داده شده است. در حالیکه حد متوسط این زمان در سایر کشورها حدود هفت در صد است و احتمالا در کشورهای اروپایی و دمکراتیک  از این هم کمتر میباشد.

اتفاقا همین جمع بندی در مورد جنبش سبز و بطور کلی مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران نیز صادق است. به این معنی که یکی از دلایل شکست و ناپایداری این جنبش ها وبازگشت مجدد استبداد پس از یک دوره کوتاهِ آزادی های سیاسی، نبود دانش و فرهنگ لازم برای نهادینه کردن دمکراسی و  پاسداری از جامعۀ آزاد دانسته شده است. واقعیت این است که معمولا شور و حال انقلابی و همبستگی اولیه و روبنایی مردم برای سرنگونی استبداد و تعجیل در جایگزینی یک سیستم دمکراتیک و پارلمانی باعث میشود که تمام توجه ها معطوف به شکل دادن و تحقق ارکان اصلی و شناخته شده دمکراسی از جمله نظام پارلمانی، تفکیک قوا و آزادی مطبوعات گردد. به آنچه که در این میان معمولا کمتر توجه میشود نظام آموزشی آزاد و مستقل و پرورش نسل جوان بر مبنای اصول دمکراتیک و آزادیخواهانه است.

در واقع میتوان گفت که هم جمع بندی انقلابهای فرهنگی در جمهوری اسلامی و هم تجربه های جنبش های آزادیخواهانه به یک نقطه مشترک ختم میشوند و آنهم دانش، فرهنگ و آموزش است. اگرچه هریک از نظرگاه خود به این نقطه رسیده اند و به آن مینگرند.

 در یک نظام دینی بر مبنای این اعتقاد که انسان ضعیف و گناهکار ودر عین حال بندۀ خدا است و بنابراین نیازمند به هدایت میباشد، نظام آموزشی و تعلیم و تربیتی خاصی شکل میگیرد. در این نظام آموزشی بجای انسان مدرن و مستقل که همواره با سوالها و چرایی ها درگیر است، انسانی پرورش مییابد که بجای سوال،  پاسخهای آماده از طریق متون دینی، اعتقادی و یا توضیح المسانل دریافت میکند. ورود به مسانل پیچیده فلسفی برای انسان مورد نظر نظام دینی ممنوع و بجای آن  بر ایمان و اعتماد به پاسخهای علمای دین تاکید وآموزش داده میشود.

در نظام آموزشی دینی بجای تاکید بر استعداد های انسانی، هوش، عواطف و احساسات  تنها بر یک چیز تاکید میشود و آنهم روح انسان است که هدفی جز رهایی از زندان تن و بازگشت به معبود ندارد. برای مثال  در قانون «اهداف و وظایف وزارت آموزش و پرورش»  دربخش اهداف آموزش و پرورش آمده است: «رشد فضائل اخلاقی و تزکیه دانش‌آموزان بر پایۀ تعالیم عالیه اسلامی»، «تببین ارزش‌های اسلامی و پرورش دانش آموزان بر اساس آن‌ها»، «تقویت، تحکیم روحیۀ اتکاء به خدا»، «ایجاد روحیۀ تعبد دینی و التزام عملی به احکام اسلام»، و «ارتقاء بینش سیاسی بر اساس اصل ولایت فقیه»، «ایجاد روحیه قداست و استواری بنیان و روابط خانواده بر اساس تعالیم اسلام.
در چهارچوب این دیدگاه  "تاریخ  بشریت همواره صحنه جنگ بین حق و باطل بوده است. بنحوی که تاریخ بشر را می توان تاریخ صف آرائی و درگیری این دو جبهه دانست و رشد و تکامل جوامع گوناگون را نیز بر محور همین نبرد تاریخی، تحلیل و تفسیر کرد. مطابق این نظریه،  تاریخ بشر، تصویر کننده دو مسیر جدا و متقابل از پرستندگان دنیا و خداپرستان است". بعبارت دیگر یک جنک دائمی بین "روح آسمانی و ملکوتی" و "انسان خاکی و زمینی" که همواره خواسته است بر پای خود بایستد و از استعداد ها، هوش،  عواطف و احساسات خود استفاده کند.

همانطور که رهبران و ایدنولوگ های جمهوری اسلامی به این نتیجه رسیده اند که تا نظام آموزشی کشور مطابق اصول دین اسلام دگرگون نشود  جمهوری اسلامی دشمنان خود را در دامن خود و مطابق دانش و علوم غربی و سکولار تربیت خواهد کرد و بنابراین ازقیام و مبارزات هر لحظۀ آنان در امان نخواهد بود، جا دارد که آزادیخواهان و کنشگران عرصه سیاست، جامعه و فرهنگ نیز به این نکته توجه داشته باشند که تا زمانی که نظام آموزشی مستقل، انسان محور و سکولار برقرارنگردد و ریشه ندواند دوران آزادیهای سیاسی و اجتماعی کوتاه مدت خواهد.
در واقع باید گفت که در میان ارکان شناخته شده  دمکراسی (از جمله تفکیک قوا، نظام پارلمانی و آزادی مطبوعات) جای نظام آموزشی مستقل و آزاد بسیار خالی است. اگرچه نظام آموزشی را نمیتوان بعنوان یک قوه مستقل در کنار قوای سه گانه و شناخته شده قرار داد اما اهمیت و استقلال آن کمتر از استقلال سه قوه مقننه، قضائیه و اجرایی نمیباشد. یکی از ضامن های استقلال نظام آموزش و پرورش مشارکت همگانی در تاسیس و اداره واحدهای تابعه این نظام آموزشی است. و این تحقق نمیتواند یابد مگر از طریق ایجاد یک جامعه مشارکتی بجای جامعه ای که بودجۀ آموزش و پرورش آن تنها از بودجه دولت برداشت میشود و مخارج آن از این طریق تامین میگردد. البته واضح است که اهمیت استقلال نظام آموزشی در جامعه ای مثل ایران که درآمدهای نفتی همواره در دست دولت های حاکم بوده است بسیار بیشتر و حیاتی تر میشود.

البته بدیهی است که همه مردم حق برخورداری از آموزش آزاد و مستقل را دارند، اما با توجه به اینکه هیچ چیز در این دنیا واقعا مجانی نیست، آموزش آزاد و مستقل  ودر عین حال مجانی نیز که همه مخارج آن از طریق دولت تامین شود پنداری بیش نمیتواند باشد. هر دولتی هرچند دمکراتیک  عاقبت منافع طبقاتی احزاب و گروهای تشکیل دهنده خود را نمایندگی میکند. شاید در جوامعی مثل ایران بودجه آموزش و پرورش را باید مستقیما از طریق منابع مستقل از دولت برای مثال سرمایه گذاریهای خصوصی و برای آموزش همگانی از منابع بانک مرکزی که قاعدتا باید مستقل از سیاست و دولت عمل کند تامین کرد.  

۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

جور دیگری هم میشود دید


"چاره ای جز این نبود" ،" ضرورت های زمانی و تاریخی ایجاب میکردند" و یا "ضرورت حفظ آرامش و ثبات" و از این قبیل توجیهات، ازگفته ها و گزاره های رایج در هنگام تحلیل سیاسی و توضیح عملکرد سیاستمداران و کنشگران دنیای سیاست شده است.

در نوشته ها و مصاحبه های این سیاستمداران خوانده میشود که "ضرورت زمان"، و یا "حفظ آرامش" و "ضرورت تداوم یک جنبش سیاسی خاص (از جمله جنبش سبز)" ما را ملزم به این یا آن انتخاب تاکتیکی ساخته است. برای نمونه: "ضرورت حفظ نظام، التزام به قانون اساسی و اعتقاد به اصلاحات" محمد خاتمی را وادار میکند علی رغم میل باطنی اش پای صندوق رای در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی برود. و یا "ضرورت حفظ اسلام و نظام اسلامی" باعث میشود که بسیاری از مراجع تقلید در برابر عملکردهای رهبر و دولتمردان جمهوری اسلامی سکوت پیشه کنند. همچنین "ضرورت پرهیز از خشونت و تفرقه و تجزیه کشور" منجر به محافظه کاری و دست به عصا رفتن بسیاری میگردد؛ و یا "ضرورت حفظ نام و تشکیلات یک سازمان سیاسی" منتهی به سکوت اعضای آن سازمان در برابر خطاهای استراتژیک رهبرانشان میشود.

بنظر میرسد که برخی از کنشگران عرصه سیاست و مبارزات اجتماعی در عملِ روزمرۀ سیاسی اشان تبدیل به برنامه ریزان و استراتژیست هایی شده اند که کار و وظیفه اشان محدود به ارائۀ راه و روش در چهارچوب ضرورت های زمان شده است. ضرورتهایی که شرایط و قانونمندیهای خود را، بدون که این فعالین بتوانند و یا بخواهند علامت سوال روی آن بگذارند، از قبل تعیین و دیکته کرده است که چه باید بکنند.
البته این نوع نگاه و روشِ برخورد حتی در کشورهای غربی نیز دیده میشود. بحرانهای مالی و اقتصادی سالها است که خود را مثل یک بختک بر زندگی اروپائیان تحمیل کرده است. رهبران این کشورها اما بدون اینکه به ریشه ها و عوامل اصلی این بحرانها بپردازند و یا جرات آنرا داشته باشند، سیاست های صرفه جویی اقتصادی و جبران ضررهای مالی بانکها و سیستمهای مالی از طریق افزایش مالیاتها را بعنوان یک ضرورت پیشنهاد میکنند. گویی که همیشه دنیای اقتصاد بر همین پایه می چرخیده است و راه حل دیگری وجود ندارد.

بعبارت دیگر همه چیز از ضرورتها بر میخیزد. ضرورتهایی که برنامه ها و مقررات خود را دیکته میکنند، و نهاد خاصی را نمیتوان مسئول این شرایط دانست.

سوال این است که بر فرض وجود این ضرورت ها، آیا ما واقعا و از صمیم قلب راه حلهای دیکته شده توسط شرایط را میخواهیم و می پسندیم؟ سوال این است که پس آن ارادۀ آزاد که از یک سیاستمدار و بویژه از یک فعال و مبارز اجتماعی- سیاسی انتظار میرود کجا است؟ کجا است آن اراده آزاد که بتواند سر و گردن خود را از پرچین ضرورت های زمان بالاتر بکشد و از یک سو به گذشته های دورتر و از سوی دیگر به چشم اندازهایِ آیندۀ بلند مدت تربنگرد و شجاعت پرداختن به ریشۀ دردها و بیان آنها را داشته باشد؟
البته این نوع نگاه "ضرورت اندیش" و بنابراین "مصلحت گرا"، که گویی همه چیز را باید در چهارچوب ضرورتهای زمان و تاریخ سنجید؛ و فراموش میکند که اگر جهشی و انقلابی در پروسه تکامل اجتماعی بوقوع پیوسته است اتفاقا توسط کسانی بوده که پا را فراتر از ضرورتهای زمان و تاریخ و فرهنگ گذاشته اند و بر خلاف مسیر عادی آب شنا کرده اند، ریشه بسیار عمیقی در اندیشه های دینی و فلسفیِ تمامیت اندیش دارد.

اندیشه های مذهبی و فلسفی تمامیت اندیش که درجستجوی هدف و ضرورت برای این جهان هستند، همه اجزاء این عالمِ هستی را در ظرف وجودِ ( البته ضروریِ) خدا و یا فلسفۀ تاریخ میریزند. بگونه ای که ضرورت وجودیِ همه پدیده ها عاریه ای از ضرورت وجودیِ خدا و یا تاریخ میگردد. در این چهارچوب چیزی را نمیتوان خارج از ضرورت و ارادۀ خدا و یا تاریخ عوض کرد. بعبارت دیگر، نتیجۀ تفکر و فلسفۀ "ضرورت اندیش" حضور دائمی قوانین و مقراراتی است که از آن گریزی نیست و سرنوشت ما این است که از آنها پیروی کنیم.در این چهارچوب، همه فرزند زمانۀ خود میشوند و قدرت انتخاب دیگری ندارند و بنابراین انتقادی نیز به آنان نمیتوان وارد دانست.

بی علت نیست که علما و مراجع دینی نهایت کارشان نوشتن توضیح المسائل برای پیروان خودشان شده است، زیرا در ضرورت وجود خدا و بهشت و جهنم تردیدی نیست، و وظفیه مومنان انجام اعمال شرعی مطابق مقرارات مندرج در توضیح المسائل است. در اصول دین و خلق این جهان بعوان یک ضرورت نمیتوان شک کرد و فروع دین را نیز از علما باید پرس و وجو نمود.

اما واقعا جای این سوال باقی است که ایا ما با کمال میل و با اراده خود این ضرورتها را پذیرفته ایم و به آنها تن داده ایم؟ آیا احساس و تمایل قلبی امان راه دیگری پیشنهاد نمیکند؟ و در مقابل آن، عقل مصلحت اندیش و محاسبه گر مان راه دیگر و کم خطر تری را پیش روی ما نمیگذارد؟

واقعیت این است که انچه در این میانه غایب است، اراده و جان آزاد هر انسان است که از بدو تولد بمانند یک گوهر پاک با خود و در درون خود به این دنیا می آورد." اراده آزاد" و "خواست پیشرفت و تکامل" و شجاعتِ غلبه بر موانعی که مانع از رشد و بقای این جان و اراده آزاد میگردند، تنها ضرورتی است که اصالت دارد. دیگر ضرورتها و مقررات ناشی از آن، ساخته و پرداخته شرایط زمانی و تاریخی خاص هستند و بنابراین مقطعی، ناپایدار و بی اصالت اند. آنچه که خود را بعنوان ضرورت ها و الزامات شرایط نشان میدهد و خود را میخواهد تحمیل کند، در واقع فقط نمایش و تصویری از اراده و خواست انسانها است که در هر دوره تاریخی به شکلی (گاه بشکل مذهب وگاه ایدئولوژی و یا یک سیستم اقتصادی) ظاهر میشود. و ما که یا به علت فقر آگاهی تاریخی و یا بعلت ترس از دست دادن ثبات و آرامش، جرات و شجاعت خود را از دست داده ایم، خود را گول میزنیم و تصور میکنیم که این ضرورتهای در واقع کاذب همواره وجود داشته اند و در آنها نمیتوان شک و تردیدی داشت، فکر می کنیم که قوانین و مقررات که به تناسب شرایط و ضرورتهای یک زمان خاص شکل گرفته اند جاودان و همیشگی هستند و باید به آن تسلیم شد.