۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

فلسفه سیاسی از دیدگاه نیچه

برخی از اهل نظر در زمینه فلسفه سیاسی معتقدند که در شرایط حاد و بحرانی سیاسی نمی توان به آسودگی نشست و به نظریه پردازی های فلسفی-سیاسی و یا بحث های تئوریک پرداخت (برای مثال: نظریات اسلاو ژیژک و الیان بادیو در کتاب actual philosophy). شخصا در روزها و هفته های اخیر که جنبش های اعتراضی مردم ایران باردیگر اوج گرفتند به تجربه دیدم که در شرایط بسیار بحرانی که کشورمان اسیر آن شده فرصت کافی و ذهن آزاد و خیال راحتی باقی نمانده است که به مطالعات و بحث ها و نوشته های مورد علاقه ام بپردازم. روند تحولات سیاسی چه در داخل ایران و چه در ابعاد بین المللی مربوط به ایران نیز آن اندازه سریع و شتابان شده اند که فقط می توان از طریق موضع گیری ها و پیامهای کوتاه نسبت به آنها عکس العمل نشان داد.

البته همانطور که در معرفی وبلاگم آمده است هیچگاه خود را در مقام یک تحلیل گر سیاسی و رصد کننده تحولات روزانه ایران ندانسته ام و معمولا سعی داشته ام از زوایای فلسفی-سیاسی به موضوعات سیاسی و اجتماعی بپردازم، آن چیزی که همواره مورد توجه، علاقه و توانایی ام بوده است. اما باید اذعان کنم که همیشه نیز به این جهت گیری کلی فعالیت های نوشتاریم پایبند نبوده ام و به تناسب شرایط موضع گیری ها و تحلیل های سیاسی مشخص داشته و نوشته ام؛ که هر اندازه این شرایط حادتر و حساس تر می شد این نوع از موضع گیری های سیاسی، از طریق پیامهای فیسبوکی و یا توییتری، شدت می یافت؛ که همانطور که در ابتدا اشاره کردم شاید یک عکس العمل بسیار طبیعی در برابر چنین شرایطی باشد.

درگیر این دوگانگی بین کار نظری و تئوریک در پیوند با شرایط روز از یک سو و تحلیل و موضع گیری مشخص سیاسی از سوی دیگر بودم که مقاله آقای شیدان وثیق تحت عنوان "فلسفه به یاری سیاست رهایی" منتشر شد و توجه ام را جلب کرد. اگرچه با نظریه ایشان که بطور گسترده و عمیق در مقاله مزبور تشریح شده است زاویه دارم اما با ایشان هم نظرم که حتی در چنین شرایط بحرانی که کشورمان دچار آن است فلسفه می تواند به کمک سیاست بیاید، البته نه در رابطه با سیاست ورزی بلکه سیاست اندیشی و نظریه پردازی در زمینه راهبردهای سیاسی و چشم اندازهای آینده.

تعطیلات کاری نیز فرصت داد تا فارغ از فعالیت های ثابت روزانه نگاهی به وبلاگ یادداشت ها بیندازم و انگیزه اولیه راه اندازی این وبلاگ و یادداشت های نسبتا هفتگی را بازبینی کنم. همانطور که در معرفی وبلاگ آمده است سیاست و سیاست ورزی از زمانی که جوامع انسانی شکل گرفتند، نماد بارزی از اراده معطوف به قدرت نهفته در نهاد انسان بوده است، اراده ای که امروزه در دنیای مدرن در شکل دولت (State) ظاهر می شود. نا گفته نیز آشکار است که از نظر فلسفی بسیار تحت تاثیر اندیشه های نیچه هستم و او را همواره تحسین کرده و می کنم. از این نظر می خواهم وبلاگ خود را همچنان بعنوان وسیله ای برای نشر و مبادله بحث های فلسفی-سیاسی در ارتباط مستقیم با شرایط روز فعال نگاه دارم و از این زوایه قصد تغییری در جهت گیری و کادری که چند سال پیش انتخاب کردم ندارم.

برخی از نظریه پردازان حوزه فلسفه-سیاسی معتقدند که اساسا گذر از اندیشه های فلسفی نیچه ناممکن است زیرا نیچه اصولا یک فیلسوف سیاسی نبوده است و سیاست یکی از کمترین موضوعاتی است که نیچه در نوشته های خود به آن پرداخته است. اما همانطور که اصولا سیاست اندیشی بدون داشتن یک نظریه فلسفی و یک جهان بینی مشخص ناممکن است، فلسفه و جهان بینی که یا بطور مستقیم و یا غیر مستقیم به سیاست راه نبرد وجود ندارد. فلسفه نیچه نیز از این قاعده مستثنا نیست و می توان از میان نوشته های او نیز نظریات سیاسی وی را در مورد جامعه و دولت استخراج نمود. برای مثال وی در یکی از مقاله های کوتاه خود که در کتاب تولد تراژدی نیز آمده است به دولت یونانی (Greek State) می پردازد.

وی در نظریات خود پیرامون دولت یونانی ایده افلاطونی در مورد دولت را بسط می دهد و مطرح می کند که دولت صرفا توسط فلاسفه نباید تشکیل شود بلکه توسط نخبگان در هر زمینه ای، حتی هنر و نظامی گری. وی بر خلاف نظریات موخر در مورد دولت بعنوان نمادی از یک قرارداد دولتی، معتقد است که شکل گیری یک دولت محصول فرایند بعضا اتفاقی، بروز خشونت و فروپاشی نهادهای موجود اجتماعی است. همان نظریه ای که در اندیشه های مارکس نیز مطرح می شود. (مرجع: نیچه بعنوان یک فیلسوف سیاسی،Nietzsche as Political Philosopher اثر Manuel Knoll & Barry Stocker پیشگفتار صفحه xiiii).  

نظریه پردازانی نیز هستند که نیچه را دارای اندیشه ها و گرایش های مشخص سیاسی می دانند، اما معتقدند که وی نظریاتی کاملا غیر دمکراتیک داشته است و در افکار سیاسی اش یک آریستوکرات افراطی بوده است، که به همین دلیل نیز نوشته هایش بطور گسترده ای مورد استفاده فاشیست ها و نازیست های ایتالیای و آلمانی قرار گرفته است.

در این واقعیت نمی توان تردید داشت که نیچه معتقد به برابری ارزشی انسانها با یکدیگر نبود و برابری ارزشی را یکی از عوارض و انحرافات ناشی از غلبه اندیشه های دینی می دانست. به همین علت نیز از یک جامعه دارای سلسله مراتب ارزشی حمایت می کرد، که در این رابطه می توان شواهد بسیاری در نظریات وی پیرامون فرهنگ بردگی و فرهنگ سروری یافت. جامعه دارای سلسله مراتب ارزشی و دولتی که از نخبگان تشکیل می شود برای نیچه وسیله و زمینه هایی هستند برای رشد و ظهور ابر انسان که وی در کتاب چنین گفت زرتشت مفصلا به آن پرداخته است.

نکته بسیار مهمی که در اینجا باید به آن اشاره کرد این است که بحث نیچه پیرامون نابرابری ارزش ها می باشد و نه نابرابری حقوق. با الهام از خود نظریات نیچه پیرامون اراده آزاد و اراده معطوف به قدرت می توان نتیجه گرفت که همه انسانها بدلیل برخورداری از این اراده آزادِ معطوف به قدرت طبیعتا باید از حقوق برابر در جهت استفاده از اراده آزاد خود برای پاسداری از جایگاه خویش برخوردار باشند؛ اما این به این معنی نیست که همه انسانها از نظر ارزشی که برای حیات و جامعه بشری دارند نیز برابر هستند. واضح است که ارزش یک دانشمند و محقق و یا یک هنرمند و حتی متخصص امور نظامی از ارزش یک فرد معمولی، برای جامعه ای که ایندو در آن زندگی می کنند بیشتر است.    

از سوی دیگر شخصیت های تاریخی که نیچه مورد تحسین قرار داده است، مانند ناپلئون، گوته و ژولیوس سزار همگی بنوعی مورد رجوع و الگو برداری اندیشمندان مدرن و پست مدرن معتقد به دمکراسی و لیبرالیسم و رابطه دولت-ملت بوده اند. در حالیکه بر خلاف افرادی که نیچه را یک فیلسوف فاشیست و نازیست می دانند و یا اینکه حداقل معتقدند که نظریات وی بسیار مورد توجه و استفاده احزاب فاشیست و نازیست قرار گرفته، نیچه بارها مخالفت خود را با ناسیونالیسم آلمانی بویژه در زمان بیسمارک اعلام می کند.

در مجموع می توان گفت که نظریات رادیکال نیچه در مورد ضرورت سلسله مراتب اجتماعی و آریستوکراسی و مخالفت او با دمکراسی لیبرال و برابر انگاشتن ارزش انسانها و آحاد جامعه راه به نظریات مشخص در زمینه فسلفه-سیاسی و نوع مشخصی از نظام اجتماعی و سیاسی می برد. اما این رویکرد به هیچ وجه راه به تبعیض نژادی و ناسیونالیسم افراطی در اشکال نظام های فاشیستی و نازیستی نمی برد. کشف نیچه در رابطه با ریشه کنش های طبیعی و انسانی بر مبنای اراده معطوف به قدرت و هدف نهایی او برای ظهور انسان برتر همانند کشف و اختراعاتی مانند انرژی اتم و یا دینامیت است که توسط سیاست مداران در جهت منافع خود مورد سو استفاده قرار گرفته اند، در حالیکه همین اکتشافات و اختراعات آثار بسیار مثبتی برای  بشریت داشته و دارند.

تنها تفاوت مهم نیچه با دیگر نظریه پردازان در زمینه فلسفه های سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و یا کمونیسم این است که وی با یک واقع گرایی بسیار جدی و تحسین برانگیز دست روی ماهیت واقعی انسان می گذارد و تمامی ابزار های سیاسی و اشکال حکومتی را فقط ابزاری در خدمت رشد انسان برتر می شناسد و هیچ قداستی برای آنها قائل نیست.

در نظامهای شناخته شده سیاسی ایدئولوژیک چه از نوع کاپیتالیستی و یا سوسیالیستی معمولا دروغ بزرگی تحت عنوان برابری همه انسانها بخورد مردم داده می شود در حالیکه در عمل تبعیض و نا برابری در همه ارکان آنها جاری است. در یک کلام می توان گفت که اگر نظامهای سیاسی شناخته شده از نوع کاپیتالیستی، کمونیستی و یا دینی با دروغ بزرگ برابری ارزش انسانها ظاهر می شوند، اما در عمل حق و حقوق نابرابر را اعمال می کنند، نیچه نوعی از نظام سیاسی سلسله مراتبی مبتنی بر ارزش واقعی انسانهای پیشنهاد می نماید که هدفی جز تربیت انسان برتر و فرهنگ برتر ندارد، فرهنگی که بر خلاف بسیاری از ایدئولوژی ها نه مستضعف و نه کارگر پرور است؛ فرهنگ و مناسباتی اجتماعی-سیاسی است که آزادی اراده انسان و شخصیت والای انسانهای برتر را می خواهد ترویج و تقویت نماید.

در کادر این نظریات و با الهام از افکار نیچه و نیز ماکیاولی است که نگارنده سعی داشته است در چندین یادداشت نظرات خود را پیرامون آینده تحولات ایران بنویسد از جمله در یاداشت هایی تحت عنوان چه کسی از چه کسی پیروی می کند؟ رهبر از مردم یا مردم از رهبر؟  و آنکه بنام مردم سخن می گوید دروغگو است. و نیز در چندین یاداشت درباره نظریات ماکیاولیسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر