۱۳۹۸ فروردین ۱۱, یکشنبه

سیل، آینه بزرگ نمای شر و بدی

با وجودیکه در ایران وقایع طبیعی مانند سیل و زلزله بارها اتفاق افتاده اند، اما سیلاب های اخیر که در بسیاری از نقاط کشورمان خرابی های فراوان بر جا گذاشتند، پدیده ای بی نظیر و استثنائی از نظر وسعت و میزان خسارت است؛ پدیده ای که تقریبا تمامی کشور و کل جامعه ایران را تحت تاثیر خود قرار داده است. بطوریکه می توان گفت که اگر در گذشته فقط بخشی از ایران و مردم یک منطقه، قربانی حوادث طبیعی مانند زلزله و سیل می شدند، اینبار اما بخش اعظم مردم نقاط مختلف کشورمان از شمال تا جنوب و نیز بسیاری زیرساخت های اقتصادی ایران قربانی این سیل گردیدند.

از این نظر می توان گفت که سیل اخیر یک انقلاب فراگیر در عرصه جغرافیایی و محیط زیستی ایران بود، انقلابی که مانند انقلاب های سیاسی و اجتماعیِ بنیاد برافکن بود و به همراه خود تخریب، بی نظمی و در هم ریختگی به بار آورد. و در همین رابطه شاید مقایسه بین انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت و سرنگونی نظام پادشاهی با سیل اخیر مقایسه ای چندان بی مورد نباشد. انقلاب هایی که پس از یک فرایند تدریجی و با آماده شدن شرایط محیط زیستی و یا سیاسی-اجتماعی جرقه وار به وقوع می پیوندند و تر و خشک را با هم می سوزانند.

گفته می شود که یک انقلاب سیاسی زمانی به وقوع می پیوندد که راه دخالت سالم و سازنده جامعه مدنی در سرنوشت کشور مسدود شده باشد؛ و با نادیده گرفته شدن اراده مردم برای مشارکت در سرنوشت حال و آینده خود و کشورشان، توسط حکومت های مستبد، اعتراضات و مطالبات در پشت دیوار استبداد تلنبار گردند. به همین ترتیب نیز می توان گفت که سیلاب های ناشی از بارندگی نیز هنگامی مخرب می گردند که راه های طبیعی انتقال آب بسته شده باشند.

اما علی رغم تشابه در آثار و نتایج سیل بنیاد بر افکن ناشی از بارندگی، و انقلاب سیاسی-اجتماعی زیر و رو کن، یک تفاوت بسیار مهم بین این دو پدیده طبیعی و سیاسی دیده می شود. در متن هر انقلاب سیاسی یک اراده مشخص برای تخریب وجود دارد که آگاهانه در پی ایجاد آشوب و برافکندن نظم موجود است، در حالیکه در پدیده های طبیعی مانند سیل چنین اراده و انگیزه ای برای تخریب و آشوب یافت نمی شود. سیل و یا زلزله بدون اینکه قصد و اراده ای برای تخریب در آنها نهفته باشند، مطابق قانونمندی های طبیعی و اکولوژیک اتفاق می افتند و آثاری بر جا می گذارند؛ آثاری که شدت و گستردگی آنها رابطه مستقیمی با نقش بشر در تخریب محیط زیست دارد. بعبارت دیگر به وقوع پیوستن این حوادث طبیعی اقتضای طبیعتشان است و با خوب و بد و شر و خیر و اخلاقیات انسانی بیگانه اند.

به سخن دیگر میزان خسارت های ناشی از وقایع طبیعی مانند سیل و زلزله ربطی به مقولاتی مانند خیر و شر و مجازات های الهی ندارد، بلکه مستقیما ناشی از میزان تخریب محیط زیست توسط بشر و عدم رعایت اصول علمیِ ایمنی می باشد. بزرگی و وسعت حوادث طبیعی نیز نه بخاطر وجود اراده ای قوی برای تخریب، بلکه در حقیقت انعکاس دهنده میزان و شدت اشتباهات و منفعت طلبی های بخشی از جامعه بشری اند که بخاطر سود شخصی و انحصار طلبی فردی و طبقاتی سرگرم تخریب محیط زیست می باشد.

فیلم نابودی (annihiliation) که در سال 2018 بر پرده سینماها آمد بخوبی رابطه بین حوادث طبیعی و انسان را به نمایش می گذارد. فیلم که به اقتباس از کتابی به همین عنوان ساخته شده است، داستان چهار دانشمند را به نمایش می گذارد که برای پاسخ به یک چرایی بزرگ سفر پر ماجرای خود را آغاز می کنند. چندین سالی است که از تغییرات بسیار بنیادی و غیر قابل فهمِ تمام قوانین طبیعی در یک منطقه، پس از سقوط و نفوذ یک شئ نورانی در یک برج دیدبانی کنار دریا، می گذرد. گروه های جستجوگری که تا کنون به این منطقه اعزام شده اند باز نگشته اند و با وسعت یافتن دامنه تاثیرات محیط زیستی هر روز بر اسرار آمیز بودن این شئ نورانی افزوده می شود و دانشمندان نتوانسته اند دریابند که این شئ چیست و اصولا چه می خواهد. فقط از آثار و نتایج محیط زیستی فهمیده اند که بسیار خطرناک است و نه تنها امواج مغانطیسی را می شکند و در هم می ریزد بلکه حتی دی-ان-ای موجودات زنده از گیاهان تا حیوانات و انسان را بشدت تحت تاثیر قرار می دهد.
آنچه که بیش از هر چیزی توجه دانشمندان را بخود جلب می کند نقش این موجود اسرار آمیز در مشابه سازی و تکرار و حتی بزرگ نمایی پدیده هایی است که در معرض تشعشعات آن قرار می گیرند. این مشابه سازی و تکرار شوندگی اما زمانی بسیار جدی تر خود را نشان می دهد که بیولوژیست و زن نقش اول فیلم پا به درون برج دیدبانی می گذارد و از نزدیک در تماس با منبع اصلی شئ نورانی قرار می گیرد. او متوجه می شود که آن شئ اسرار آمیز یک موجود کاملا شبیه او را بوجود آورده که آینه وار حرکات او را تکرار می کند، بطوریکه خود وی نیز تردید می کند که کدامیک خود واقعی و کدامیک مشابه و همزاد او است.

سرانجام پس از تلاش بسیار وی موفق می شود که نارنجکی که از گروه های قبلی بجا مانده بود در دست همزاد خود بگذارد و ضامن آن را بکشد و پا به فرار بگذارد. اما زمانی که دانشمند مزبور به زادگاه خود باز می گردد و با شوهر خود که وی نیز یک سال پیش برای ماموریتی مشابه به همین منطقه اعزام شده بود و پس از یک سال بی خبری بازگشته بود روبرو می شود. بیننده فیلم اما در صحنه آخر از چشمان بی روح هر دوی آنها متوجه می شود که نه خود اصلی آنها بلکه همزاد هایشان از برج دیده بانی جان سالم بدر برده اند.

سوال اصلی که فیلم نابودی در برابر بیننده قرار می دهد، این است که آیا شر و در هم ریختگی و آشوبی که ظاهرا و در نگاه نخست از شئ نورانی منشاء می گیرد، واقعا از درون آن شئ بر می خیزد و آن شئ ذاتا شرور و مخرب است؟ سوالی که نویسنده کتاب به همین نام و کارگردان فیلم سعی می کنند با صحنه های آخر فیلم که همزاد آن دانشمند بیولوژیست ظاهر می شود، پاسخ دهد. که در واقع شر و آشوبی که سرتاسر یک منطقه را در برگرفته اند ذاتی و وجودی آن شئ نورانی نیستند، آن موجود اسرارآمیز در حقیقت قصد و اراده ای بدی ندارد، بلکه آنچه را که در سر راه او قرار می گیرد تکرار و بزرگ نمایی می کند، همه آن چیزهای خوب و بدی که ما انسانها در درجه نخست عامل اصلی آن هستیم. برای مثال دانشمند بیولوژیست زن در طول سفر پر ماجرای خود خاطرات خود را از رابطه نامشروعش با همکار خود چندین بار بیاد می آورد و مرور می کند، خاطراتی که شرمنده آن است. در واقع دانشمند مزبور در انتهای داستان با خود بعنوان یک انسان خطاکار که همه شر و آشوب از او ناشی می شوند روبرو می گردد.

فیلم داستانی "نابودی"، در واقع تخریب، خسارت و آشوب و درد و رنج ناشی از یک حادثه طبیعی را به نمایش می گذارد، البته درد و رنج و بدی هایی که از حوادث طبیعی بر نمی خیزند بلکه در وجود ما انسانها ریشه دارند و تنها این حوادث آنها را منعکس و بزرگ نمایی می کنند. حادثه سیلاب های اخیر نیز از همین زاویه قابل تفسیر است.
خسارت های جانی و مالی که این سیلاب ها بر جا گذاشتند نتیجه مستقیم مدیریت و سیاست های غلط مسئولین مملکتی و همراهی بخشی از همین خود مردم در خرید و فروش زمین های خالی شده از درختان جنگلی و ویلا سازی و جاده کشی بوده است، ناشی از پیگیری اهداف کوتاه مدت و سودهای باد آورده و یک شبه بوده است که متاسفانه جامعه ما را از بالا تا پایین گرفتار خود ساخته اند.

البته که منبع اصلی این شر را باید در حکومت جمهوری اسلامی و مسئولین رده بالای آن جستجو کرد که با گماردن مدیران نالایق و اختصاص بودجه های بسیار ناچیز به سازمان مدیریت بحران و دیگر نهاده هایی که وظیفه حفظ محیط زیست را دارند، در مقایسه با نهاد های مذهبی زیر پوشش بیت رهبری، مردم ایران و سرنوشت کشور را عملا به حال خود رها ساخته اند. در اینجا است که حادثه انقلاب اسلامی که چیزی جز شر و بازگشت به گذشته را برای جامعه ایران به ارمغان نیاورد با حادثه سیل اخیر گره می خورد گویی که آن سیل بنیاد برافکن انقلاب اسلامی بار دیگر خود را در سیل بنیاد برافکن اخیر منعکس نموده است.

۱۳۹۷ اسفند ۲۶, یکشنبه

سیستم اعتباری سیاسی

سیستم اعتباری اجتماعی زمانی بعنوان یک سیستم واقعی و با برنامه، مورد توجه قرار گرفت که دولت چین اجرای آزمایشی این سیستم را در برنامه کار خود قرار داد و ظاهرا در سطح محدودی نیز پیاده کرده است. این سیستم جدید که مجهز به پیشرفته ترین تکنولوژی شناسی شهروندان چینی است، می تواند نقض قوانین شهری از جمله عبور از چراغ قرمز را همراه با مشخصات کامل فرد خاطی ضبط نماید. مکانیزمهایی در این سیستم کنترل اجتماعی تعبیه شده اند که فرد خاطی در صورت تکرار یک خطا نمره اعتباری منفی دریافت می کند. اعتباری منفی که می تواند بعد ها در هنگام تقاضای کار یا نقل مکان به شهر دیگر و یا ورود به دانشگاه مشکل ساز باشد.

در گذشته تصور وجود چنین سیستمی فقط از طریق داستانها و فیلم های تخیلی امکان پذیر بود. برای مثال در یکی از مجموعه های سریال آینه سیاه (black mirror) جامعه ای به تصویر کشیده می شود که شهروندان آن می توانند از طریق یک برنامه کامپیوتری که روی تلفن های همراهشان نصب شده است به یکدیگر امتیاز منفی یا مثبت دهند. امتیازی که فقط بر اساس سلیقه امتیاز دهنده تعیین می شود. در این جامعه فرضی، هر اندازه شهروندان امتیازهای مثبت بیشتری دریافت کنند از امکانات اجتماعی و شهری بهتری برخوردار می شوند. جامعه ای که اساسا تصور تحقق آن بسیار ترس آور و وحشتناک است.

اگرچه به جز در کشور چین که طرح آزمایشی سیستم اعتباری اجتماعی آغاز شده است، خوشبختانه در هیچ کشوری این سیستم پیاده نشده است و بویژه در کشورهای دمکراتیک اساسا امکان پیاده شدن آن وجود ندارد. و همچنین، دولت های استبدادی مانند جمهوری اسلامی نیز اساسا فاقد توانایی های تکنولوژیک لازم برای اجرای این طرح هستند؛ اما در عین حال وسایل ارتباط جمعی اینترنتی مانند فیس بوک، توئیتر، تلگرام و ایستاگرام، امروزه علاوه بر انتشار اخبار، تصاویر و شرح حالهای فردی و جمعی، در نقش یک سیستم اعتباری و امتیاز دهی نیز ظاهر می شوند که می توان آنرا "سیستم اعتباری عمومی" نامید. با این تفاوت که کنترل این سیستم در دست یک دولت و حکومت خاص نیست؛ البته اگرچه دولت ها و قدرت های سیاسی و اقتصادی نیز سعی می کنند با تبلیغات و پخش اخبار مورد نظر خود و یا حتی جعل خبر، از مکانیزم اعتبار دهی و اعتبار بخشی این وسایل ارتباطی حداکثر بهره را ببرند.

این یک واقعیت غیر قابل تردید است که در دنیای امروز، اینترنت و رسانه های جمعیِ آن، بخش جدایی ناپذیر از فضای عمومی جوامع بشری، که سیاست  یکی از موضوعات مهم آن است، شده اند. بطوریکه که می توان گفت، بویژه در کشورهایی که از اینترنت و تلفن های همراه هوشمند بطور گسترده و همه گیر استفاده می شوند، وسایل ارتباط جمعی فضای عمومی و سیاسی جامعه را، بسیار بیشتر از رسانه های رسمی، تحت تاثیر جدی خود قرار می دهند و حتی کنترل می کنند و بدنبال خود می کشانند.

تاثیرگذاری و کنترل رسانه های اینترنتی اما معمولا از دو طریق صورت می گیرد، یا از طریق اخباری که پخش کنندگان آن مدعی حقیقی بودن آنها هستند ویا از طریق انتشار یک نظر و عقیده که معمولا به عنوان یک نظرِ علمی و قابل بحث، بویژه در نزد ما ایرانیان، ارائه نمی شود، بلکه بعنوان یک حقیقت مطلق اعلام می گردد. 

اما همین نوع از اخبار و عقاید که در دنیای سیاست و در نزد ما ایرانیان بشدت رواج دارند، مبنای امتیاز دهی و به زبان فیس بوکی لایک کردن نیز قرار می گیرند. در این سیستم که می توان انرا "سیستم اعتباری سیاسی" نامید، امتیازها ولایک های بیشتر احتمال حقیقی و قابل پذیرش بودن اخبار و عقاید را نیز بالاتر می برند.  اما آیا میزان بالای امتیازها می تواند دال بر حقیقی بودن یک خبر یا نظر باشد؟ تجربیات بارها خلاف این را نشان داده است، بطوریکه برخی دوران و فضای عمومی جدیدی را که توسط رسانه های اینترنتی بوجود آمده اند، دوران پسا-حقیقت می نامند. دورانی که یک نظر و عقیدۀ بدون پشتوانه لازم علمی، لباس حقیقتِ مطلق بخود می پوشاند. دورانی که به همین دلیل، اصول اخلاقی مانند شفافیت، آزادی و استقلال اندیشه را می تواند در معرض خطر جدی قرار دهد و تشخیص دروغ و حقیقت را دشوار سازد.

سیستم اعتباری سیاسی اما بر خلاف سیستم اعتباری اجتماعی که دولت چین قصد پیاده کردن آنرا دارد، بدلیل اینکه مالکیت ناپذیر است آنتی تز و پادزهر درونی خود را نیز در اختیار دارد. نبود یک مالکیت واحد و یگانه بر دنیای اینترنت و رسانه های اینترنتی موجب می شود که، علی رغم پخش اخبار و نظرات غیر واقعی و یا دروغ، بدلیل باز بودن و ماهیت دمکراتیک و پولورال اینترنت، سرانجام و در نهایت، غیر واقعی و دروغ و نادرست بودن نظرات بر ملا شوند. در واقع همین مکانیزم است که سرانجام، حتی با وجود امتیازات بالا به یک نفر که مدعی یک نظریه خاص است، انگیزه و ماهیت اصلی نظرات وی را کشف و برملا می کند و صحت و درستی انها را با وجود امتیازهای بالای اولیه به مردم نشان دهد.

برای نمونه می توان به اخبار منتشر شده پیرامون اختلاس و دزدی در پرونده پتروشیمی اشاره کرد که یکی از متهمین آن مرجان شیخ الاسلامی همسر مهدی خلجی است. با توجه به اینکه صحت اختلاس هایی که تا کنون توسط کارگزاران و مدیران جمهوری اسلامی صورت گرفته است کاملا ثابت شده اند، می توان حدس قریب به یقین زد که اختلاس اخیر و نقش ایشان نیز داستانی است واقعی، بویژه با سوابق و مسئولیت هایی که نامبرده در جمهوری اسلامی داشته است.

موضوع مورد بحث اما مرجان شیخ الاسلامی نیست، بلکه همسر ایشان است که در سالهای اخیر یکی از نظریه پردازان مطرح در بین اپوزیسیون جمهوری اسلامی بوده است. نظریه پرداز و فعال سیاسی که عقاید و گفته هایش وسیعا پخش می شدند و امتیازهای نسبتا بالایی نیز می گرفتند. بویژه موضع سیاسی وی مبنی بر حمایت از تحریم های اقتصادی و سیاسی جمهوری اسلامی توسط آمریکا، تحریم هایی که اگر برای مردم ایران نتیجه ای جز رنج و ملالت اقتصادی بدنبال نداشته اند، برای شرکت هایی که تخصص اصلی اشان دور زدن تحریم ها است، آب و نان فراوان داشته و دارند.

اینجاست که شفافیت و مالکیت ناپذیری و جریان آزاد اینترت سرانجام ماهیت اصلی نظریات سیاسی چنین افرادی را آشکار می کنند و در یک لحظه همه امتیازهای مثبت و لایک ها که سرمایه سیاسی این افراد بودند را بر باد می دهند. جالب اما واکنش مهدی خلجی به اخبار اختلاس همسرش می باشد که اتفاقا نشان دهنده همان روش سوخته و معمول در ارائه یک نظر و عقیده از طریق یک یادداشت کوتاه است که قصد دارد دیدگاه خود را بعنوان حقیقت مطلق تحمیل نماید. این روش، که بجای پاسخ گوییِ شفاف و ارائه فاکت، صرفا به تحلیل و انگیزه یابی مخالفین خود پرداخته است، نه تنها کمکی به شفافیت بیشتر نمی کند بلکه بر بی اعتمادی بیشتر و پروسه تبدیل شدن ایشان به یک مهره سوخته سیاسی در نزد ایرانیان شدت می بخشد.    

 

۱۳۹۷ اسفند ۱۸, شنبه

استعاره ها، معنا بخش و هویت دهنده

در دنیای امروز سیاست صرفا محدود به امر سیاست مداری و ادراه امور جامعه نمی شود. گفتمان سیاسی، سیاست اندیشی، شعارها و تبلیغات سیاسی نیز جز جدایی ناپذیر از مقوله سیاست هستند. حتی می توان گفت که در عصر اینترنت و وسایل عمومی ارتباط جمعی، اندیشه و گفتمانهای سیاسی که در قالب نظریه و شعار ارائه می شوند بسیار اثر بخش تر از سیاست مداری و دولت-ملت مداری شده اند. بطوریکه رهبران سیاسی قبل از ارائه برنامه و طرح برای اداره کشور خود، گفتمان و نظریه سیاسی خود را از طریق یک شعار مشخص که معمولا ساده و استعاره وار است تبلیغ می کنند. نظریات استعاره واری که معمولا راهبردهای سیاسی در زمینه سیاست داخلی و خارجی رهبران را فرموله می کنند. برای مثال نماد انتخابی حسن روحانی در جریان انتخابات ریاست جمهوری اسلامی "کلید" و رنگ بنفش و شعار محوری او "تدبیر و امید" بود. اوباما نیز شعار انتخاباتی خود را "تغییر" برگزید و ترامپ "اول امریکا" را شعار خود قرار داد و جرج دبلیو بوش در سیاست خارجی خود در رابطه با جمهوری اسلامی شعار "مبارزه با محور شر" را انتخاب کرد. که با کمی دقت در این شعارها می توان کلمات و نمادهای استعاره ای مانند کلید، رنگ سبز، اول امریکا و یا محور شرارت را یافت.

استفاده از استعاره و نماد اما صرفا محدود به رهبران سیاسی نمی شود. نگاه کوتاهی به شعارهایی که مردم ایران در اعتراضات خیابانی خود می دهند نشان می دهد که در اکثر این شعارها از گزاره های استعاره ای، که معمولا نظم شعری خاصی نیز دارند، به وفور استفاده می شود. ما بکرات و به مناسبت های مختلف شعار استعاره وار "عزا عزا است امروز" را، که با توجه به شرایط و مطالبات مشخص بیت دوم آن تغییر می کند، شنیده ایم. در تظاهرات طرفداران جمهوری اسلامی در روزهای قدس و بیست و دوم بهمن نیز شعارهای استعاره ای و شعر گونه مانند "فینگلی امریکا، جنگیلی اسرائیل" که رو پلاکارت نوشته شده بود دیده می شوند. و یا شعارهای استعاره وار مانند "توپ تانک فشفه آخوند باید گم بشه" و "این ماه ماهِ خونِ آخوند سرنگونه" که بخش های اول آنها در دوران انقلاب اسلامی علیه شاه نیز بکار گرفته می شدند، در تظاهرات ضد حکومتی اخیر بکرات شنیده شدند.

شعرای آزادی خواه دوران مشروطه نیز نظریات سیاسی خود را در قالب شعر و استعاره مطرح می کردند. برای مثال فرخی یزدی در رابطه با زاهدان مردم فریب می سراید: "زاهد مردم فریب ما که زد لاف صلاح / روز اندر مسجد و شب در خانۀ خمّار بود." عارف قزوینی از دیگر شعرای مردمی عصر مشروطه است که در اشعار خود از کلمات ساده که در ادبیات شفاهی مردم بکار می روند استفاده می کند. میرزاده عشقی نیز استعاره وار وطن پرستی خود را بدینگونه به تحریر در می آورد: "شراب مرگ بنوشم به راه عشق وطن / روا بود که به این مستی افتخار کنم".

شاید بتوان گفت که سنت استفاده از استعاره و شعر در شعارها و تظاهرات سیاسی از عصر جنبش مشروطه خواهی ایرانیان بجا مانده است و شاید هم این سنت ریشه های بسیار عمیق تری در تاریخ و فرهنگ این سرزمین داشته باشد. سرزمینی که شعر و ادبیات شعری در آن سابقه بسیار طولانی دارند. البته استفاده از نماد و استعاره صرفا محدود به سیاست نمی شود، ما در زندگی روزمره امان و در مناسبت های مختلف از استعاره و ضرب المثل برای شکل دادن، خلاصه و بهتر قابل فهم کردن نظراتمان استفاده های فراوان می بریم. استعاره هایی که بیشمارند و هریک نمادی از تجربه های پیشین و نوع نگاه ما به زندگی می باشند. 

بهترین شکل برای تعریف استعاره، استفاده از یک گزاره استعاری است؛ برای مثال به دو شکل می توان آنچه را که در ذهن ما در مورد مار می گذرد نمادی بیرونی داد، یا از طریق کشیدن مار یا نوشتن کلمه مار.  در واقع شکل مار نقش استعاره را بازی می کند که از طریق آن یک ذهنیت خاص با یک واقعیت خاص ارتباط بر قرار می کند. بعبارت دیگر استعاره یک شکل و فرمولبندی زبانی ویژه است که در همه زبانها و فرهنگ ها مورد استفاده قرار می گیرد، به این علت که انسانها همواره در پی برابرسازی و اینهمانی بین ذهنیات و عالم واقعیت هستند، تا دنیای بیرون از ذهن را بهتر بشناسند و معرفی کنند.

اما ارائه یک تعریف خاص از واقعیات بیرون از ذهن از دو طریق می تواند صورت گیرد؛ یکی از تغییر مشابه یابی، نماد سازی هایِ ذهنی، بر اساس اندوخته ها و خاطرات پیشین؛ و دیگری از طریق منطق و استدلال، بر اساس داده هایی که ذهن باید در جستجوی آنها تلاش نماید. واضح است که راه دوم بسیار پیچیده تر و طولانی تر است و نیازمند حوصله و دقت می باشد. راه اول اما سریع و ساده است و گاه بطور اتوماتیک، بدون اینکه ما بر تمام مراحل آن اگاه باشیم، طی می گردد. همچنین بسیار روشن است که تنایج راه دوم دقیق و با جزئیات کامل می باشند. در زمینه نحوه کارکرد این دو سیستم و روش فکری دانیل کاهنِمان (Daniel Kahneman) روانشناس و اقتصاد دان اسرائیلی-امریکایی در کتاب معرف خود تحت عنوان فکردن سریع و کند (Thinking, Fast and Slow) توضیحات بسیار دقیق و علمی داده است. بر اساس برداشت من از این کتاب می توان گفت که استعاره ها محصول سیستم سریع و کوتاه-مسیر فکری ما انسانها می باشند؛ همان سیستم و راه اول که کوتاه و ساده تر است و از طریق مشابه سازی سعی می کند تصویری فرضی اما قابل فهم از یک واقعیت بیرونی ارائه دهد.

حتی نویسندگان کتاب استعاره ها، ما با آنها زندگی می کنیم
 ( George Lakoff ,Mark Johnson Methaphors, We Live By, ) معتقدند که اصولا سیستم فکریِ معمولی، ساده و فرضیه ساز ما انسانها our ordinary conceptual system) )، سیستمی که بیشتر از سیستم های دیگر فکری مورد استفاده قرار می گیرد، استعاره ساز است. از نظر آنها فرضیه هایِ استعاره واری که از این طریق تولید می شوند فقط محصول یک بازی ذهنی نیستند بلکه زندگی و رفتار روزانه ما را نیز تنظیم و اداره می کنند. بنابراین سیستم فکری استعاره ساز نقش بسیار محوری در زندگی ما بازی می کنند، نقشی که البته ما از کارکرد و تاثیرات آن خود آگاهی کامل نداریم. از نظر نویسندگان کتاب مزبور نقش سیستم فکری استعاره ساز آن اندازه قوی و جدی است که حتی می تواند برای ما حقایق و واقعیت های جدیدی خلق کند، بویژه واقعیت های اجتماعی. از این نظر، استعاره، دیگر در حد یک ضرب المثل و یا یک تشابه سازی ساده باقی نمی ماند و به این علت که قادر است واقعیت های جدیدی برای ما بسازد، آینده ما را نیز رقم می زند.

اما همانطور که نویسنده کتاب "فکر کردن سریع و کند" بارها در کتاب خود تاکید می کند، بطوریکه عنوان ترجمه هلندی آن "فکر کردن معیوب (و یا به اشتباه انداز) ما" انتخاب شده است، با وجودیکه استعاره ها می توانند حقایق و واقعیات جدیدی، بویژه در حوزه روابط انسانی، بسازند، اما همواره باید در صحت و درستی آنها شک کرد. بویژه که در سیستم فکری سریع و کوتاه، که فرضیات و استعاره ها ساخته می شوند، حقایق خلق شده بگونه مطلق و غیر قابل خدشه ظاهر می شوند. حقایقی که ما بر اساس آنها انتخاب های خود را می کنیم و اعمال اجتماعی امان را تنظیم و اداره می نماییم.  

نکته بسیار مهم دیگری که نویسندگان "استعاره ها، ما بوسیله آنها زندگی می کنیم" به آن اشاره می کنند این واقعیت است که بسیاری از پیش فرضها، بخش عمده حقایقی که از قبل به آنها باور پیدا کرده ایم، تجربیات تاریخی و تابوها، در خلق استعاره و نماد نقش کلیدی دارند. پیش فرضها و باورها و تابوهایی که همگی در مناسبات اجتماعی مبتنی قدرت و توسط بنگاه ها و نهادهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و رهبران و فرهنگِ حاکم، ساخته می شوند. بنابراین، اگرچه بسیاری از استعارها در طول زمان متحول و ساخته می شوند اما بسیاری نیز توسط رهبران سیاسی و مذهبی، بنگاه های تجاری و اقتصادی و تبلیغات رسانه ای تحمیل می گردند.

یکی از مقوله هایی که همواره در میان مرز و سایه روشن های بین واقعیت، ذهنیت و استعاره نوسان می کند، هویت سیاسی یک ملت است. در اینکه هر ملت و یا قومی یک هویت مشخص تاریخی و فرهنگی دارد، که به اعتبار آن می توان آن ملت و قوم را از ملل و اقوام دیگر متمایز ساخت، تردیدی نمی توان کرد؛ بعبارت دیگر تاریخ و سرنوشتی که یک ملت و یا قوم پشت سر گذاشته است، بطور واقعی هویت آن ملت را رقم می زند. اما در عین حال برای هر ملتی، در مقاطع زمانی مختلف، هویت های جدید سیاسی و یا مذهبی و فرهنگی تعریف و معمولا توسط رهبران و نهادهای قدرت تحمیل شده اند. این نوع از هویت بدلیل نقش تصویر دهنده و نماد سازی که بین هویت واقعی و تاریخی آن ملت از یک سو و مدلی که رهبران و نهادهای قدرت مطابق ایدئولوژی خود طراحی کرده اند از سوی دیگر بازی می کند، یک هویت کاملا استعاره ای و نمادین است. برای مثال هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان توسط جمهوری اسلامی رنگ و لعاب اسلامی و شیعی بخود می گیرد و سعی می شود که ملت ایران با وجود ادیان و مذاهب مختلفی که ایرانیان در طول تاریخ داشته و دارند، بعنوان بخشی از امت اسلام و بطور مشخص یک ملت و کشور شیعه معرفی گردد. بسیار طبیعی است که اگر این نوع از هویت، که کاملا جنبه سیاسی و ایدئولوژیک دارد، بطور دائم آموزش داده شود و از طریق کتاب و رسانه تبلیغ گردد، بتدریج در ذهن نسل های جوان بعدی بعنوان هویت واقعی می نشیند و رفتار و افکار او را تحت کنترل در می آورد.

از این نظر است که مشاهده می کنیم که در تظاهرات و اعتراضات ضد حکومتی، بعضا مردم بطور نا خوداگاه شعارها و ترجیع بند های اسلامی-شیعی مانند "عزا عزا است امروز" را در مناسبت های مختلف استفاده می کنند. شعاری که وجود ریشه های بسیار عمیق فرهنگ عزاداری و مظلوم نمایی شیعی را نشان می دهد، فرهنگی که بسیاری از مردم دانسته و ندانسته در آن و با آن زندگی می کنند. البته این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که تعداد شعارهای مذهبی نسبت به قبل رو به کاهش گذاشته است، بویژه نسبت به تظاهرات ضد شاه در ماه های قبل از سرنگونی نظام سلطنتی، که رهبری مذهبی خمینی و روحانیون شیعه موقعیت کاملا برتر یافته بودند و شعارهای مذهبی در تظاهرات خیابانی ضد شاه موج می زدند. واقعیت دیگر اما این است که در برابر کاهش شعارهای مذهبی بعضا شعارهای استعاره وار که نشان از بازگشت به قبل از حاکمیت اسلامی در این مرز و بوم دارد، از جمله "رضا شاه روحت شاد" نیز شنیده می شدند؛ که این شعار نیز شکلی از استعاره سازی و نماد سازی ملی و تاریخی را در برابر نمادهای شیعی به نمایش می گذارد.  

از دیگر نمادها و استعاره هایی که هم توسط حکومت اسلامی و هم توسط مردم در قالب شعار بکار گرفته می شود، مقوله دشمن و شعار مرگ بر دشمن است. حکومت اسلامی بویژه رهبری آن از این نماد و استعاره برای رجوع دادن عمده مشکلات داخلی کشور به عوامل دشمن استفاده های بسیار می برد؛ مقوله ای که ریشه ها و پیش زمینه های کاملا ایدئولوژیکِ بجا مانده از دوران انقلاب اسلامی دارد و در فرهنگ شیعی و مذهبی، مبارزه دائمی و تاریخی بین خیر مطلق و شر مطلق را به نمایش می گذارد. در آن دوران نیز نیروی های چپ مسلمان و غیر مسلمان دشمن اصلی ملت ایران را امپریالیسم امریکا می دانستند و شاه را سگ زنجیری آمریکا معرفی می کردند؛ و امروزه نیز رهبری جمهوری اسلامی ترجیعبند دشمن را رها نمی سازد. همین روحیه و فرهنگ دشمن ستیزی و خط کشی غیر قابل عبور بین سیاه و سفید، در تظاهرات و اعتراضات مردم، که خود را در شعار مرگ بر ... (که در هر مناسبتی بکار می رود) نشان میدهد، نیز دیده می شود. روحیه و فرهنگی که البته فقط در اعتراضات ضد حکومتی دیده نمی شود، بلکه در مناسبات عادی اجتماعی مردم نیز حضور دارد و عمل می کند.

در واقع یکی از اثرات مهم زبان استعاره و نماد ساز، که همانطور که گفته شد صرفا در حد کلام باقی نمی مانند، حضور و تاثیرات آن بر نوع نگاه ما به زندگی، به سیاست و مناسبات اجتماعی است. اگرچه زبان استعاره و نماد ساز در اکثر فرهنگ ها وزبانها وجود دارد و بخشی جدایی ناپذیر از سیستم فکری سریع و کوتاه انسان می باشد، اما بنظر می رسد که نقش استعاره در جوامع با فرهنگ سنتی و شفاهی که باورها و داستانهای آن سینه به سینه منتقل می شوند، بسیار قویتر و پایدارتر از جوامع مدرن می باشد. طبیعی است که هر اندازه نظام آموزشی و فرهنگی یک کشور از باورهای سنتی که در خاطره تاریخی مردم باقی مانده اند فاصله گیرد و علمی و سکولاتر گردد؛ و هر اندازه در روش های آموزشی، تفکر و تعقل کردن و استفاده از سیستم و روش فکریِ منطق بنیاد، تجزیه و تحلیل گر و داده پرداز تشویق گردند، خودآگاهی نسبت به استعارها که از طریق آنها باورهای سنتی، حقایق مطلق شده و تابوها منتقل می شوند، افزایش می یابد.
  

۱۳۹۷ اسفند ۵, یکشنبه

شاهزاده ای که می خواهد افلاطون باشد

در روز جمعه سوم اسفند 1397 با سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی در دانشگاه جرج واشنگتن پروژه علمی-تحقیقاتی ققنوس کار خود را آغاز کرد. پروژه ای، متشکل از دانشمندان و متخصصان ایرانیِ ساکن خارج کشور، برای تحقیق در مورد مشکلات جامعه ایران و ارائه راحل های کاربردی وعملی برای این مشکلات. بگفته شاهزاده رضا پهلوی و سخنگویان این پروژه، ققنوس نهادی علمی-تخصصی است و قرار است بدون دخالت در سیاست نتایج تحقیقات خود را در اختیار دولت های پس از سرنگونی جمهوری اسلامی قرار دهد؛ اتاق فکری است برای ایران آینده.

شاید انتخاب سوم اسفند، سالروز کودتای نظامی سوم اسفند سال 1299 توسط رضا خان و سید ضیاالدین طباطبائی برای اعلام آغاز کار این پروژه اتفاقی بوده باشد و شاید هم این روز عامدانه برای اعلام موجودیت ققنوس برگزیده شده است. جواب به این چرایی فقط در اختیار رضا پهلوی است و پاسخ به آن می تواند به شفافیت این پروژه کمک نماید.

در کنار این پرسش که آیا انتخاب روز سوم اسفند عامدانه بوده است؟ حضور شاهزاده رضا پهلوی بعنوان بنیانگذار این پروژه نیز، که خود را یک رهبر و عنصر کاملا سیاسی می داند، تردید در مورد غیر سیاسی بودن این نهاد را افزایش می دهد. البته در کادر تعریفی که ایشان از سیاست دارد، می تواند تاکید ایشان بر غیر سیاسی بودن ققنوس قابل فهم باشد؛ و اگر تلاشهای تا کنون ناموفق برخی از فعالین و نهاد های سیاسی، از جمله حشمت طبرزدی، حسن شریعتمداری و شورای مدیریت دوران گذار برای کشاندن رضا پهلوی بر پای میز مذاکره و گفتگو برای تشکیل یک جبهه فراگیر برای مبارزه با جمهوری اسلامی را هم در نظر گیریم، موضع و جایگاه رضا پهلوی قابل فهمتر می گردد.

البته پازل جایگاه سیاسی شاهزاده رضا پهلوی چندان پیچیده نیست، وی بارها بر جایگاه فرا حزبی و سازمانی خود تاکید کرده است و اعلام نموده که قصد ندارد وارد دسته بندی های سیاسی، بویژه بین دو گرایش اصلی در اپوزیسیون حکومت جمهوری اسلامی یعنی جمهوری خواهان و طرفداران نظام پادشاهی، شود. اما آیا همه این تاکید ها و همچنین، غیر سیاسی اعلام کردن پروژه ققنوس واقعا به معنای جایگاه غیر سیاسی و فرا حزبی رضا پهلوی می باشند؟ و یا اینکه ایشان تعریف خاص خود را از سیاست دارد؟

نگارنده بر این باور است که سایه حضور رضا پهلوی، بعنوان یکی از شخصیت های مهم اپوزیسیون حکومت اسلامی، بر تمامی تشکل هایی گفته و یا ناگفته وابسته به ایشان آن اندازه سنگین و گسترده است که به دشواری بتوان پذیرفت که پروژه ققنوس و اصولا موقعیت رضا پهلوی کاملا غیر سیاسی و فرا حزبی و حتی خنثی نسبت نوع حکومت آینده (جمهوری یا پادشاهی) باشد.  بنابراین می ماند که ایشان چه تعریف خاصی از سیاست دارد.

پروژه ققنوس و تاکید بر ماهیت غیر سیاسی آن از یک سو، و قائم به ذات نبودن آن بخاطر نقش بلامنازع شاهزاده رضا پهلوی در تشکیل آن از سوی دیگر، یاد آور حکومت مطلوب و ایده آل افلاطون است. در نظر وی بهترین نظام حکومتی، حکومتی است که از نخبگان جامعه از جمله فیلسوفان، دانشمندان و ارتشیان تشکیل شده باشد؛ حکومتی که یک عالِم، فیلسوف و یا شخصیت فراگیر و والا در راس آن قرار دارد. جامعه ای که توسط این متخصصان اداره می شود نیز نیازمند دخالت مردم عادی در سیاست که دانش، آگاهی و تخصصی ویژه ای ندارند نیست. از نظر افلاطون یکی از بدترین نوع حکومت ها، حکومت های دمکراتیک هستند که قدرت را بدست مردم و نمایندگانش سپرده است؛ حکومتی که از همه طبقات جامعه از عامی تا تحصیل کرده از طبقات فقیر تا مرفه می توانند در آن شرکت کنند. از دیگر حکومت هایی که مورد پسند افلاطون نمی باشند، الیگارشی ثروتمندان و مرفهین و حکومت های توتالیتر و دیکتاتور می باشند.

همچنین این واقعیت را نباید نادیده گرفت که ققنوس فقط یک پروژه نیست، اتاق فکر و نهادی تشکیلاتی است که زیر مجموعه های گوناگونی پیرامون چالشهای جامعه ایران دارد. این تشکیلات در حقیقت می تواند نماد و نمونه ای از یک دولت متخصص در زیر چطر رهبری نظام سیاسی مطلوب شاهزاده رضا پهلوی نیز باشد. همانند کابینه های تخصصی و تکنوکرات که در هنگام بحرانهای سیاسی و اقتصادی در برخی از کشورهای اروپایی که نظام پادشاهی دارند، مانند اسپانیا و هلند، تشکیل می شوند.

بنابراین تاکید رضا پهلوی و دیگر سخنرانان روز اعلام موجودیت این نهاد جدید، بر غیر سیاسی بودن ققنوس یک تعارف بیش نمی تواند باشد. سایه بسیار سنگین شاهزاده بر این نهاد جای تردید باقی نمی گذارد که در کادر تعریفی که شاهزاده از سیاست دارد و جایگاه فرا حزبی که ایشان برای خود قائل می باشد، ققنوس یک نهاد کاملا سیاسی است، ماهیتی که در آینده نزدیک آشکارتر می گردد.

جایگاه سیاسی ققنوس زمانی بهتر آشکار می شود که ما این نهاد را در مقابل متضاد خود یعنی نهادهایی که اتفاقا بر سیاسی بودن خود تاکید دارند و هدف نخست خود را عبور از جمهوری اسلامی و برقراری دمکراسی در ایران اعلام کرده اند و از همه اقشار در خواست مشارکت نموده اند، قرار دهیم. عدم تمایل رضا پهلوی به همکاری با این نهادها و اعلام آغاز کار ققنوس در روز سوم اسفند گواهی بر دیدگاه و تعریف خاصی هست که شاهزاده از سیاست و نوع مطلوب حکومت پس از سرنگونی جمهوری اسلامی برای خود دارد.

شاید در وهله نخست بنظر آید که تشکیل یک گروه تخصصی غیر سیاسی و فارغ از بحث ها و جنجالهای سیاسی، اقدام مناسبی در برابر رشد پوپولیسم و مبارزات شعاری، توخالی و فاقد برنامه باشد. بویژه که در چهل سال اخیر ما شاهد ظهور قارچگونه نهادها و جبهه های سیاسی بدون برنامه و محتوا بوده ایم که به همین دلیل نیز پس از مدت کوتاهی رو به افول نهاده اند. و یا گروهایی را شاهد بوده ایم که در زمان اوج گیری بحرانهای درونی جمهوری اسلامی و افزایش احتمال سرنگونی آن، سریعا بوجود آمده اند و پس از طرح شعارهای کلی و پوپولیستی، بدلیل عدم حمایت های گسترده از آنها، به همان سرعت نیز آب رفته اند.

اما تجربه های بسیار ناموفق اتحادهای سیاسی که در میان یک حباب و اندیشه سیاسی خاص بوجود آمدند و حباب وار نیز پس از مدتی ترکیدند، نمی تواند دلیل بر تایید آغاز پروژه ققنوس که مدعی  تجربه ای جدید است، باشد. در حقیقت دو الگوی ورود پوپولیستی و توخالی به سیاست و یا ایجاد یک نهاد تخصصیِ با محتوا و برنامه اما غیر سیاسی، دو الگوی متضاد در دو سر طیف سیاست ورزی و سیاست مداری می باشند. دو طرف کاملا متضاد با یکدیگری که تایید یکی دال بر رد طرف دیگر نمی تواند باشد، زیرا این دو شکل از ورود به سیاست دو برخورد افراط و تفریطی را در رابطه با مدیریتِ پروژه مبارزه با حکومت جمهوری اسلامی و سازندگی ایران آینده نمایندگی می کنند و به نمایش می گذارند.

ارسطو شاگرد افلاطون اما سعی می کند بر خلاف استاد خود فقط یک نوع از سیاست و حکومت مداری را بر نگزیند. وی تلاش می کند تضاد بین دو سر طیف سیاست ورزی افراطی پوپولیستی و تخبه گرایی را با جستجوی راهی میانه و متعادل حل نماید. از نظر وی این یک واقعیت غیر قابل انکار است که توده های مردم نمی توانند سیاست ساز و سیاست مدار باشند، اما قادر هستند که تشخیص دهند که آیا یک سیاست و برنامه خاص کارآیی دارند یا خیر. همانطور که همه نمی توانند یک هواپیما بسازند اما می توانند تا حدودی سقوط دیر یا زود یک هواپیمای قدیمی و خراب را پیش بینی نمایند.

به همین علت ارسطو تلاش می کند که ترکیبی از دو شکل حکومت که یا فقط متکی بر نقش مستقیم مردم است و یا تنها بوسیله نخبگان اداره می شود طراحی و پیشنهاد کند. طبیعی است که سیاست سازی و ارائه راه کارهای تخصصی باید بر عهده نخبگان و برگزیدگان ملت باشد اما مردم عادی نیز باید این امکان را داشته باشند که بویژه در موقع پیاده کردن طرح های پیشنهادی نقش و دخالت مستقیم از طریق نهادهای غیر دولتی داشته باشند.  

از این طریق است که امکان مشارکت همگانی، بویژه برای اقلیتی که بدلیل انتخاب نشدن حضور ضعیف در اداره کشور دارد، فراهم می گردد. ارسطو در واقع با اگاهی از نقاط ضعف و آسیب پذیرِ دو نوع از سیستم حکومتی که یا ادعا می کنند که فقط از طریق دخالت مستقیم مردم و یا یک طبقه خاص می خواهند کشور را اداره نمایند و یا راه حل را در حکومت نخبگان و تکنوکرات میدانند، این شکلِ ترکیبی را پیشنهاد می نماید.

شاید بتوان گفت که تنها شکلِ ترکیبی از حضور نخبگان و دخالت مردم بویژه اقلیت در اداره کشور نظام سیاسی ایالات متحده امریکا باشد که مکانیزمهای لازم را برای حفظ تعادل و تضمین دخالت مردم و اقلیت ها جامعه را پیش بینی کرده است. برای مثال مجالس قانوگذاری امریکا می توانند از ابزارهای قانونی خود برای کنترل سیاست های رئیس جمهور امریکا که با رای اکثریت انتخاب شده است استفاده کند. حتی در سیستم رای گیری برای انتخاب ریاست جمهور در این کشور مکانیزمهایی پیش بینی شده اند که مانع از دخالت ایالات پر جمعیت در انتخاب یکی از کاندیداها شوند و ایالات کم جمعیت بطور سیستماتیک در اقلیت قرار گیرند. به همین دلیل بارها اتفاق افتاده است که یک کاندید حتی با وجودیکه از نظر تعداد رای در سرتاسر امریکا پیروز شده است نتواند به کاخ سفید برسد.

بعنوان نتیجه گیری می توان گفت که جبهه ها و اتحادهایی که در طی چهار دهه گذشته با هدف رهبری و یا مدیریت مبارزه با حکومت جمهوری اسلامی و برقراری دمکراسی در ایران آینده بوجود آمده اند از دو نقطه نظر آسیب پذیر بوده اند. آسیب پذیری هایی که مانع از رشد و تدوام کارشان گردیده اند. این نهادها یا بیش از حد نخبه گرا بوده و در چهارچوب روابط سنتی بین اعضای قدیمی ادامه حیات داده اند و یا بدون پشتوانه های لازم از نظر کادر سیاسی و با اعضای بسیار محدود، سنگ های بزرگ تحت عنوان جبهه دمکراتیک، اتحاد برای دمکراسی و حقوق بشر و عناوینی از این دست برداشته اند. طبیعی است که تجربه اول به انزوای از جامعه ایران و باقی ماندن در حباب سیاسی خود منتهی شده است و تجربه دوم به پوپولیسم سیاسی و رفتارهای شعاری و بی محتوا منجر گردیده است.  

از این نظر است که نگارنده معتقد است که نباید بحث های جدی و محتوایی پیرامون نظام جمهوری و پادشاهی به بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی و زمان رفراندوم و رای مستقیم مردم به یکی از این دو نظام موکول گردند. قطعا اهداف اصولی و محوری برای تشکیل شورا ها و جبهه های سیاسی برای مدیریت و رهبری مبارزه با حکومت اسلامی، چیزی جز دمکراسی، حقوق بشر و آبادی و رفاه برای ایران و ایرانیان نمی تواند باشند. اما مدیریت دوران گذار نباید صرفا محدود به بحث ها  و شعارهای کلی  و یا اکسیونهایی علیه نظام اسلامی بماند. مدیریت این دوران مدیریت تحقیقات و بحث های بسیار جدی پیرامون نظامهای سیاسی پس از جمهوری اسلامی از طریق گروهای کاری نیز می باشد. تجربه نشان داده است که همیشه از صندوق رای و رفراندوم راه حل مناسب و مفیدی برای مردم و آینده کشورشان در نمی آید؛ هر چند مردم با شعارهای بسیار مترقی به پای صندوق کشیده شوند.

پروژه و اهداف ققنوس نشان می دهند که نوع نظام سیاسی برای آینده ایران مورد بحث بنیانگذاران این پروژه نیست. موکول کردن بحث و تحقیق در مورد نوع نظام سیاسی به آینده پس از جمهوری اسلامی یک برخورد کاملا پوپولیستی است؛ که گویی مردم خوب می دانند که چه نظام سیاسی را در مورد مقتضی انتخاب کنند. در حالیکه تجربه بارها خلاف آنرا ثابت کرده است.  


۱۳۹۷ بهمن ۲۷, شنبه

چهل سال بعد، اما همچنان مشغولِ سوال "اگر اينگونه پيش نمى رفت و يا اگر چنين مى شد و چنان نمى شد

انفلاب اسلامى سال ١٣٥٧ براى نسلهاى پس از انقلاب و اكثريت مردم ايران به تاريخ پيوسته و تبديل به بخشى از سرگذشت تحولات اين سرزمين، مانند انقلاب مشروطه و جنبش ملى سال ١٣٣٢ ، شده است. براى اين بخشِ بزرگ جامعه ايران، همانطور كه در رابطه با انفلاب مشروطه و جنبش ملى شدن نفت سوالهايى مانند "اگر اينطور پيش نمى رفت و يا اگر چنين مى شد و چنان نمى شد" كمتر مطرح هستند، پرونده انقلاب اسلامى نيز بسته شده است و چنين سوالهايى جزءِ مشغوليات ذهنيشان نمى باشند.

اما بنظر مى رسد كه نسل انقلاب اسلامى و بويژه فعالين سياسي آن دوران، پس از چهل سال همچنان درگير چنين سوالهايى هستند: كه اگر شاه ايران زودتر پيام مردم را شنيده بود و دست به اصلاحات سياسى مى زد شايد روند تحولات بگونه ديگرى پيش مى رفت؛ و يا اگر شاه واهمه كمترى از تندروهاى مسلمان و روحانيون داشت شايد دست آنها را كمتر باز مى گذاشت و يا اگر سياست هاى دولت وقت در ايالات متحده امريكا به شكل ديگرى رقم مى خورد و يا اگر ما گول وعده هاى خمينى را نمى خورديم.

از منظر تاريخ نگارى و علم تاريخ اين سوالات بيفائده اند و چه بسا، مانع مطالعه مستقل (و بدون پيش فرض) تحولاتى كه در گذشته اتفاق افتاده اند، گردند. به همين علت تاريخ شناسان سعى مى كنند از طرح و پرداختن به چنين سوالاتى پرهيز نمايند. البته جستجوى پاسخ براى سوالات فوق و بحث و انديشه در مورد آنها مى توانند كمك كننده به تعيين وزن و جايگاه اجتماعى و سياسى بخش ها و طبقات مختلف در يك مقطع خاص از تاريخ باشند، اما بايد دقت كرد كه ما با ورود به اين بحث در حقيقت از حوزه تاريخ نگارى خارج و پا به عرصه سياست و فلسفه سياسى گذاشته ايم.

تاريخ انسان همانند تاريخ تكاملِ حيات همواره بر اساس اتفاقات و حوادث غير قابل پيش بينى طى مسير كرده است. و على رغم اينكه بر كليت اين فرايند قوانينى عام و جهان شمول حاكمند، اما اين قوانين همواره در فرع و ذيلِ اتفاقى بودن روند تحولات قرار داشته و دارند. در واقع قوانين طبيعى و همچنين قوانين اجتماعى و تاريخى كه انسان كشف و بهتر بگويم فرض كرده است، حداكثر مى توانند چگونگى بروز تحولات و اتفاقات را نشان دهند، حتى در علم فيزيك نيز، كه يكى از دقيق ترين علوم است، اصل عدم تعيين مانع از پيش بينى دقيق آينده مى شود. در دنياى فيزيك اين سوال كه اگر ذره بنيادى بجاى چرخش مطابق عقربه هاى ساعت بر خلاف عقربه هاى ساعت بچرخد چه اتفاقى خواهد افتاد بحث علمى را به بحث فلسفى مى كشاند.

بنابراين اين پرسش مطرح است: كه طرح سوالاتى از اين نوع: "كه اگر در زمان انقلاب اسلامى چنين مى شد و يا چنان نمى شد" چه فايده اى براى زمان حال مى تواند داشته باشد؟ بنظر من پرداختن به اين سوالها جز يك بازى ذهنى و فلسفى نيست و يا حداكثر براى تعيين قدرت و وزن نيروهاى سياسى در مقطع انقلاب اسلامى بكار مى آيد. حتى مى توان گفت كه پرداختن بيش از حد به سوالات فوق، كه نتيجه اى جز رديف كردن احتمالات گوناگون ندارد، انسان را بيش از پيش به اين واقعيت آگاه مى سازد كه در تاريخ انسان و جهان قبل از هر چيز حوادث و اتفاقات رل اصلى را بازى مى كنند، و در درجه دوم حتميت و ضرورت ها. تولد انسان و ساير حيوانات كاملا اتفاقى است اما مرگ او حتمى و قطعى است. حوادث مختلفى در تولد يك تمدن نقش بازى مى كنند، اما سقوط و افول آن تمدن پس از عبور از نقطه اوج نيز حتمى است.

شايد بتوان گفت كه تنها درسى كه پس از پرداختن به سوالات فوق مى توان گرفت اين است كه در هر مقطعى از تاريخ، نيروهاى اجتماعى-سياسى به اعتبار وزن و قدرت خود عمل مى كنند و على رغم غير فابل پيش بينى بودن آينده با اين حال با قطعيت مى توان گفت كه قدرت هاى برتر سرانجام دست بالا را خواهند داشت.

شايد براى نيروهاى سياسى ضعيف و فاقد جايگاه مشخص اجتماعى، پرداختن به سوالات فوق نوعى مشغوليات ذهنى و حزبى و روشنفكرى و بهانه اى براى فرار از مسئوليت و پوشاندن نقاط ضعف و اشتباهات گذشته باشد، اما براى فرد و جريانى كه در زمان حال زندگى مى كند و با دو پاى خود بر زمين سخت واقعيت هاى امروز جامعه ايران ايستاده است، پرداختن به سوالهاى فوق چيزى جز اتلاف وقت و انحراف از مسائل امروز ايران نيست.

۱۳۹۷ بهمن ۸, دوشنبه

سیاه چال قدرت

بیانیه اخیر چهار جریان جمهوری خواه واکنش های بسیاری، بویژه در میان نیروهای چپ، برانگیخت. واکنش هایی که عمدتا نقادانه و رد کننده مواضع نویسندگان بیانیه در ارتباط با جریان های سیاسی رقیب، سلطنت طلب و مشروطه خواه، بودند. ایراد مهمی که از سوی معترضین به این بیاینه مطرح گردید عمدتا متوجه عدم برخورد دمکراتیک تهیه کنندگان این بیانیه با نیروهای رقیب و غلبه فرهنگ چپ بر محتوای آن بود.

نگارنده قصد ندارد که در این یادداشت به نقد این بیانیه بپردازد؛ بلکه هدفش پرادختن به دو موضوع مهم در دنیای سیاست است که هر دو جریان رقیب جمهوری خواه و سلطنت طلب را خواه نا خواه بخود مشغول داشته و در آینده نیز هر اندازه بحرانهای حکومت جمهوری اسلامی تشدید می یابند در گیر خواهند کرد. دو موضوع مهمی که در دوران مدرن همواره مورد توجه نظریه پردازان در زمینه فلسفه سیاسی بوده اند.

این دو موضوع بسیار با اهمیت "دمکراسی" و "قدرت سیاسی" می باشند. امروزه اداره امور یک کشور با اقتدار سیاسی غیر دمکراتیک و یا با دمکراسی فاقد قدرت سیاسیِ محافظِ دمکراسی، شرایط ناپایداری را برای آن کشور رقم می زند؛ بطوریکه می توان گفت که در عصر مدرن این دو مقوله علی رغم اینکه بر ضد هم می توانند عمل کنند، به یکدیگر نیز شدیدا نیازمندند و می توانند کمک کننده یکدیگر نیز باشند.

واقعیت غیر قابل تردید، در این رابطه، این است که سیاست بدون قدرت سیاسی اساسا بی معنی است و نظام های سیاسی در حقیقت نماینده قدرت های سیاسی-اجتماعی در محدوده تحت کنترل خود می باشند. در حقیقت سیاست میدان زور آزمایی قدرت های اجتماعی-سیاسی برای رسیدن به جایگاه قدرت است، و در این راه گریزی از مبارزه و رقابت و حذف یکدیگر نیست. وضعیتی که در درجه نخست وجود و ماهیت انسان و اراده درونی او برای کسب قدرت را بازتاب می دهد. دمکراسی و مکانیزمهای دمکراتیک از جمهوریت تا سلطنت های تشریفاتی و اداره کشور بر اساس رای ملت از این جهت توسط اندیشمندان این حوزه تنظیم و تدوین شده اند که مانع از حضور دائمی یک نوع از قدرت سیاسی و یا فقط یک بخش از نیروهای اجتماعی در جایگاه قدرت شوند و اراده معطوف به قدرت بطور نا محدود عمل نماید.

بر همین مبنا می توان گفت که دغدغه و تلاش اصلی نویسندگان بیانیه چهار جریان چپ و جمهوری خواه و نیروهای رقیب آنها نیز همانا چگونگی تنظیم رابطه بین اقتدار سیاسی و دمکراسی است؛ در واقع، تلاش در راستای ارائه یک الگوی مشخص برای حل پارادوکس قدرت سیاسی و دمکراسی می باشد. البته اینکه در شرایط خاص امروز ایران آیا ارائه یک الگوی مشخص برای حل این پارادوکس تا چه اندازه ضروری است، که باید همین امروز به آن پرداخته شود و مرزهای بین دو الگوی پیشنهادی باید سریعا مشخص گردند، پرسشی قابل بحث و تامل است. در این رابطه نیز نگارنده قصد ورود به این پرسش را ندارد و ورای این سوال سعی می کند فقط از جنبه نظری به این پارادوکس بپردازد.

تا قبل از دوران مدرن و تا پیش از باور عمومی به ضرورت وجود دمکراسی و دخالت مستقیم مردم در سرنوشت کشورشان، جایگاه قدرت سیاسی همواره توسط ادیان، ایدئولوژی ها و یا پادشاهان پر می شده است؛ و از این نظر جایگاه قدرت نمی توانسته برای طولانی خالی بماند؛ و اگر جایگاه قدرت بنا بدلایلی مانند جنگ، شکست و یا فوت رهبر و یا پادشاه خالی می شده است، بلافاصله این جایگاه توسط نیروهای پیروز در جنگ و یا وارثان رهبر پیشین پر می گردیده است.

در زمینه بحث های نظری پیرامون جایگاه قدرت سیاسی بیش از هر نظریه پرداز دیگری نام کِلاد لِفورت (Claude Lefort) به چشم می خورد. سوال محوری در بحث های نظری کلاد لفورت این است که اساسا سیاست به چه معنا است؟ این سوال به این دلیل بسیار محوری است که اصولا انسان یک موجود سیاسی است و جامعه انسانیِ فاقد سیاست اندیشان و سیاست ورزان نمی تواند وجود داشته باشد. سیاست اندیشی و سیاست ورزی که موضوع اصلی و محوری آن تعیین جایگاه قدرت سیاسی، حد و حدود و مشروعیت آن است.

اما با توجه به اینکه پس از دوران روشنگری در اروپا و آغاز دوران مدرن و همچنین روز افزونی باور عمومی به سکولاریسم، جایگاه قدرت دیگر نمی تواند توسط نمایندگان خدا و یا یک ایدئولوژی توتالیتر و یا رهبر کاریزما پُر شود و مشروعیت آن به این طریق تعیین گردد، پاسخ به سوال سیاست چیست را باید ورای ادیان و ایدئولوژی ها، در خود مقوله سیاست جستجو نمود؛ همان کاری که لفورت در کتاب سیاست چیست تشریح می کند. اما با توجه به اینکه موضوع اصلی سیاست چگونگی تشکیل نهاد قدرت و نوع تنظیم رابطه با آن است، می توان گفت که سوال سیاست چیست را می توان با طرح یک سوال دیگر: که جایگاه و مقام قدرت چگونه است و نوع تنظیم رابطه با آن چطور باید باشد بیشتر باز کرد.
نویسنده کتاب سیاست چیست با علم به این واقعیت که در دوران مدرن دیگر نمی توان جایگاه قدرت را بطور طولانی مدت با یک نظام توتالیتر و یا رهبر کاریزما پُر نمود و محفوظ و مشروع نگاه داشت؛ و اساسا چالش قدرت سیاسی، در عصر مدرن، از طریق توتالیتاریسم و یک ایدئولوژی سیاسی دیگر نمی تواند به پیش برود، بر دمکراسی البته نه صرفا بعنوان یک ابزار انتخاباتی که در دوره های مشخص تکرار می شود بلکه بعنوان مکانیزمی برای همچنان خالی نگاه داشتن جایگاه قدرت سیاسی تاکید می کند.

در واقع به عقیده وی اگر ما در خالی نگاه داشتن جایگاه قدرت موفق نشویم، این جایگاه سرنوشتی جز پُر شدن توسط یک نیروی توتالیتر را نخواهد داشت. حتی در صورتی که موفق در خالی نگاه داشتن جایگاه قدرت گردیم، این جایگاه، اگرچه شاید بظاهر خالی بنظر برسد، نیرویی جذب کننده و بسیار قویی در خود دارد که بمانند سیاه چال، در صورت عدم تعبیه مکانیزمهای لازم، می تواند بسرعت نیروهای طالب کسب قدرت خود را بدرون خود بکشد.

حال، این سوال، همانطور که در ابتدای یادداشت آمد، مطرح است که چگونه می توان از نهال دمکراسی با قدرت تمام پاسداری کرد و در عین حال مانع از پر شدن جایگاه خالی قدرت در یک نظام دمکراتیک شد؟ در این رابطه همانطور که می دانیم مکانیزمهایی از جمله انتخابات دوره ای و تقیسم قوای کشور در سه نهاد مستقل و مراجعه به رای مستقیم مردم در شرایط اضطراری پیش بینی شده و به اجرا نیز در می آیند.

اما از نظر کلاد لفورت این مکانیزمها کافی نیستند و در عمل نیز مانع از پر شدن جایگاه قدرت نشده اند. برای مثال در رفراندوم مربوط به طرح خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، موافقین خروج از اتحادیه اروپا با اختلاف رای ناچیزی بر مخالفین پیروز شدند. بعبارت دیگر، کمی کمتر از نیمی از شرکت کنندگان در رفراندوم مخالف خروج انگلستان از اتحادیه اروپا بودند. در حالیکه می بینیم که همه سیاست های دولت ترزا می متمرکز بر خروج کشورش از اتحادیه اروپا است. در حالیکه تقریبا نیمی از مردم انگلستان موافق ماندن در اتحادیه می باشند. به سخن دیگر زمانی که یک اکثریت شکننده تمام سیاست های خود را متمرکز بر خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا می کند و خواسته تقریبا نیمی از مردم را نادیده می گیرد و حتی مدعی است که سیاست و برنامه هایش بازتاب کننده رای مردم بریتانیا هستند، جایگاه قدرت را بطور نامشروع پُر کرده است، حتی اگر بظاهر همه مکانیزمهای شناخته شده دمکراسی نیز بکار رفته باشند.

در طرح ها و برنامه های جمهوری خواهان و سلطنت طلبان به رای گذاشتن نوع نظام سیاسی پس از حکومت جمهوری اسلامی پیش بینی شده است. حال تصور کنیم که مردم ایران سرانجام توانستند بطور آزادانه در رفراندوم تعیین نظام جانشین حکومت اسلامی شرکت کنند. همچنین فرض کنیم که نتایج موافقین نظام جمهوری و نظام مشروطه سلطنتی نیز به هم نزدیک باشند (که دور از تصور نیست). حال آیا باید در این شرایط نظام مطلوب اکثریت را که اختلاف ناچیزی با اقلیت دارد حاکم گردانید و خواسته اقلیت را نادیده گرفت؟

پاسخ به این سوال و پیش بینی آینده نیز بسیار دشوار است. همچنین نباید فراموش کرد که نحوه حضور مردم در رفراندوم تعیین نظام سیاسی جاشین حکومت اسلامی نیز بستگی به نوع و چگونگی عبور از جمهوری اسلامی دارد. اما در عین دشواری پاسخ به سوال فوق و عدم امکان پیش بینی دقیق روند تحولات آینده ایران، بنظر نگارنده یک اصل بسیار روشن و اثبات شده وجود دارد، همانطور که نویسنده کتاب سیاست چیست عنوان می کند، و آن اصل این است که جایگاه قدرت باید در یک نظام دمکراتیک همواره خالی بماند. جایگاهی که طبقات، بخش ها و نیروهای اجتماعی و سیاسی باید بتوانند از طریق مکانیزمهای لازم در اطراف آن به تنظیم رابطه با هم بپردازند و مانع از پر شدن این جایگاه توسط بخشی از طبقات و نیروهای محدود شوند. در حقیقت خالی ماندن جایگاه قدرت یکی از پیش های دمکراسی در دوران مدرن است.

تاکید بیش از اندازه کِلاد لِفورت بر خالی ماندن جایگاه قدرت از این واقعیت بر می خیزد که بخاطر ماهیت انسان و همانطور که تجربه های تاریخی بیشمار نشان می دهند، مناسبات اجتماعی و نظام های سیاسی زمینه های بسیار مستعدی برای حضور مجدد نیروهای توتالیتر و پر شدن جایگاه قدرت دارند. به همین علت از نظر وی توتالیتاریسم صرفا در شکل و شمایل نیروهای سنتی توتالیتر که در تاریخ نمونه های فراوانی داریم ظاهر نمی شود. حاکمیت اکثریت بر اقلیت و نادیده گرفتن منافع و خواسته های اقلیت نیز نوعی توتالیتاریسم در دوران مدرن می باشد. بعبارت دیگر کلاد لفورت تاکید می کند که باید مکانیزمهایی پیش بینی شوند که منافع و مطالبات اقلیت نیز تضمین و تامین گردند.

از این نظرگاه است که نگارنده معتقد است که در دوران گذار از جمهوری اسلامی، بحث بر سر نوع حکومت آینده و اعلام مرزبندی های گروهی در این رابطه و دعوا بر سر جمهوریت یا سلطنت، به این علت که به احتمال زیاد جامعه ایران را به انشقاق و دو بخش اقلیت و اکثریت می کشاند بسیار زودرس است و مناسب این شرایط نمی باشد. آنچه که بیش هر چیز در این دوران ضروری است مدیریت دوران گذار بدون تاکید بر اختلافات گروهی است. مدیریتی که نباید ادعای رهبری و آلترناتیو سازی داشته باشد و نباید اجازه دهد فرایند گذار از جمهوری اسلامی با اراده یک گروه و گرایش خاص پیش برود و همانند انقلاب اسلامی، سیاه چال قدرت توسط امثال خمینی و  دیگر رهبران کاریزما اشغال گردد.

کتاب های مرجع:
-        What is politics: Claude Lefort
-        The Political Forms of Modern Society, Bureaucracy, Democracy, Totalitarianism: Claude Lefort