۱۳۹۶ بهمن ۸, یکشنبه

اصلاح طلبان،‌ از کوزه همان برون تراود که در اوست!

امواج اولیه جنبش اعتراضی اخیر مردم اقصا نقاط کشورمان، همانطور که ویژگی مراحل آغازین چنین جنبش هایی است، اکنون بسوی اقیانوسِ در عمق همواره خروشان و پر التهاب مردم به جان آمده از حاکمیت جمهوری اسلامی ولایت فقیه باز گشته است تا بار دیگر با امواجی بلند تر از بارِ پیش خود را بر دیوار استبداد دینی حاکم بکوبد. این بازگشت موج اول به منزلگاه خود فرصتی را فراهم آورد تا منتقدین این جنبش به تحلیل آن بنشینند.

در میان این نقد ها و تحلیل، مواضع عناصر شاخص جریان اصلاح طلبی مانند عباس عبدی و مصطفی تاجزاده واکنش های بسیاری برانگیخت و موجب انتشار مقالات بسیاری در نقد نظریات ایندو چهره شاخص اصلاح گشت. اگرچه اکثر اصلاح طلبان در نوشته ها و پیامهای خود بر حق اعتراضات و تظاهرات مسالمت آمیز تاکید داشتند، اما در عین حال بطور صریح و روشن مرز بندی خود را نیز با شعارهای ساختار شکن مردم نشان دادند و با طرح خطر سوریه شدن ایران و احتمال پاشیده شدن ایران زمین ابراز امیدواری می کردند که مردم بار دیگر به راه اصلاحات مورد نظر اصلاح طلبان باز گردند و اعتراضات خود را با حمایت از اصلاح طلبان در کادر نظام جمهوری اسلامی، تبدیل به یک عمل سیاسی مشخص نمایند.

از میان این مواضع شناخته شده و قدیمی اصلاح طلبان تنها یک نظر جدید از مصطفی تاجزاده دیده شد که در آن از احتمال تحریم مشخص انتخابات آنهم در رابطه با یکی از برنامه های انتخاباتی در جمهوری اسلامی صحبت به میان آمده بود. اما در سایر تحلیل همان مواضع سابق اصلاح طلبی تکرار گردیدند و حرف جدیدی دیده نشد،‌ در حالیکه که حتی برخی از اصلاح طلبان بر متفاوت بودن ماهیت این جنبش اعتراضی با جنبش های پیشین مانند جنبش سبز، تاکید می کردند؛ البته اگرچه موذیانه سعی می کردند آنرا به اشکال مختلف و با بکارگیری واژه هایی مانند کرکس و یا بی ریشه تخطئه نمایند.

در رابطه با مواضع اصلاح طلبان نقد ها و تحلیل های ارزنده ای صورت و نگارنده قصد تکرار آنها را ندارد. آنچه که نگارنده در سطور زیر قصد باز کردن آنرا دارد (اگرچه در این زمینه نیز کارهای خوب و مفیدی صورت گرفته است) این واقعیت است که از کوزه جریان اصلاح طلبی در ایران همان تراود که در اوست و بیش از این نباید از آن انتظار داشت. این کوزه انباشته از نظریات و اندیشه های سیاسی و ایدئولوژیکی است که عقبه آن به دوران قبل از انقلاب مشروطه و آغاز بیداری ایرانیان باز می گردد و مسلما فقط به دوران جمهوری اسلامی محدود نمی شود.

روشنگران رادیکال و روشنگران میانه رو

روشنگران دروان انقلاب مشروطه -که تاثیرات بسزایی بر آغاز جنبش مشروطه در ایران داشتند را می توان مانند دوران آغازین روشنگری در اروپا به سه دسته اصلی (با الهام از  تحقیقات و کتب جاناتان اروین اسرائیل، تاریخ شناس برجسته انگلیسی در زمینه "روشنگریِ رادیکال"، "مسابقه روشنگری" و "روشنگریِ دمکراتیک") تقسیم کرد. به این مفهوم که در اواخر دوران قاجار و اوائل جنبش مشروطه نیز ما می توانیم نمونه های مشخص و قابل تاملی از "روشنگران رادیکال"، "روشنگران میانه رو" و "کنترا روشنگران" را در ایران آن زمان بیابیم.

برای مثال فتحعلی آخوند زاده را  می توان از جمله مهمترین و اثرگذارترین روشنگران رادیکال عصر مشروطه نامید که با افکار سکولار خود و دفاع از حقوق بشر (هم برای زنان و هم برای مردان) بیشترین تاثیر را در آغاز عصر مدرنیته و جنبش مشروطه خواهی در ایران داشته است. میرزا آقاخان کرمانی، که عمدتا تحت تاثیر افکار آخوند زاده بود، را نیز می توان از جمله روشنگران رادیکال این عصر نامید.

در کنار روشنگران رادیکال، روشنگرانی مانند میرزا ملکم خان و طالبوف نیز بودند که بر خلاف افکار رادیکال آخوند زاده، در راستای نوعی هماهنگی و صلح بین اسلام و مفاهیمی مانند آزادی، دمکراسی و حقوق انسان ها تلاش می ورزیدند. این افراد را که از یک سو تحت تاثیر جنبش روشنگری و مدرنیته در اروپا قرار داشتند و آثار فیلسوفان و متفکرین اروپای را مطالعه کرده بودند واز سوی دیگر در پی نوعی تعریف بومی، ملی، فرهنگی و دینی از مفاهیم مدرنیته غربی بودند، می توان "روشنگران میانه رو" نامید.   

در سالهای پس از کودتای بیست و هشت مرداد بتدریج روشنفکرانی پا به حیات جامعه ایران می گذارند که همانند روشنگران میانه روِ عصرِ مشروطه در ایران (و یا عصر روشنگری در اروپا) در پی آشتی بین دین و علم و منطق بشری بودند. این روشنگران نیز مانند اسلاف مشروطه خواه خود، بجای تقویت جبهه روشنگری رادیکال و سکولار که از دوران آخوندزاده آغاز شده بود، بیشترین نگاه و توجه خود را به فرهنگ مذهبی و شیعی معطوف می داشتند و شعار بازگشت به خویشتن را شعار محوری خود قرار داده بودند.

روشنفکرانی مانند دکتر علی شریعتی و جلال آل احمد با مواضعی از جمله شیخ شهید نامیدن فضل الله نوری (توسط آل احمد) و یا اینکه (به گفته شریعتی) "روحانیت پای هیچ قرارداد استعماری را امضا نکرده است" (در حالیکه جنگ های ایران و روس که با شکست ایران پایان یافت و قراردادهای سنگین و خانمان براندازی مانند ترکمنچای و گلستان را بر ملت ایران تحمیل کرد با فتوای جهاد علیه کفار روس توسط مجتهدین و تحریک علمای دوران فتحعلی شاه قاجار آغاز گشتند) و بویژه  با استفاده های رمانتیک از داستانهای شیعه، عملا (با تاکید بر شعار بازگشت به خویش) هم جبهه با کنترا روشنگران و روحانیت شدند.  

از این نظر می توان انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی را در حقیقت محصولی از پیوند دو جریان کنترا روشنگری در ایران که از فضل الله نوری آغاز شد، با آیت الله کاشانی ادامه پیدا کرد و در آیت الله خمینی ختم گردید از یکسو  و روشنگران میانه رو و مذهبی از سوی دیگر دانست. در واقع پس از یک مبارزه بیش از صد ساله برای آزادی، حقوق طبیعی انسان و سکولاریزم که توسط روشنگران رادیکال این مرز و بوم نمایندگی می شد، انتقام انقلاب مشروطه -که در درجه اول محصول تلاشهای روشنفکران رادیکال این مرز و بوم بود- گرفته شد و روحانیت شیعه به رهبری آیت الله خمینی در مسند قدرت قرار گرفت؛ وی با تقاص خون فضل الله نوری از جنبش روشنگری و سکولار جامعه ایران، جمهوری اسلامی را بعنوان نمادی از غلبه مذهب بر دولت و ملت تاسیس کرد.  

در اینجا برای دریافت بهتر تفاوت های بین روشنگران میانه رو و روشنگران رادیکال بهتر است نگاه کوتاهی به روشنگران دوران روشنگری اروپا بیندازیم.

عقبه روشنگران رادیکال در دوران بیداری اروپائیان به اسپینوزا فیلسوف هلندی می رسد، آنان جایی برای اعتقاد مذهبی و دینی در پروسه روشنگری و پیشرفت اروپای مدرن قائل نبودند؛‌ ماتریالیستی فکر می کردند، بی خدا بودند، به آزادی های فردی بیش از هر چیز بها می دادند، خود را در محدوده فرهنگ، قومیت و یک ملیت خاص محصور نمی کردند و، به سخن دیگر جهانی می اندیشیدند. به اعتقاد جاناتان اسرائیل، فلاسفه رادیکال عصر روشنگری به انسان از دید جهانی می نگریستند و برای انسان حقوق طبیعیِ مستقل از ملیت، قومیت، نژاد و فرهنگ قائل بودند.

به موازات روشنگران رادیکال، روشنگران میانه رویی نیز بودند که سعی داشتند پیوندی صلح آمیز و تکمیل کننده بین اعتقادات دینی از یک سو و علم و منطق بشری از سوی دیگر ایجاد نمایند. در مقابل این دو جریان، گرایش سومی نیز وجود داشت که جاناتان اروین اسرائیل آنرا "کنترا روشنگری" می نامد. بنظر وی کنترا روشنگران، همانطور که از نامشان بر می آید، همواره در برابر جنبش روشنگریِ رادیکال و حتی روشنگریِ میانه رو موضع گیری می کردند و هدفشان بازگشت دادن همه چیز به منابع اعتقادی دینی و مذهبی بوده است. تلاش کنترا روشنگران، در زمینه سیاست و اجتماع نیز ادامه دادن به همان سنت های قدیمی و موجود بود؛ و حوزه نظر و فعالیت آنان بیشتر محدود به حوزه های ملی، فرهنگی و منطقه ای می شد و کمتر به انسان و حقوق او از دید جهانی توجه می کردند.
این تفاوت های بارز در میان روشنگران رادیکال و میانه رو در آغاز دوران بیداری ایرانیان پیش از انقلاب مشروطیت در سال ۱۲۸۵ شمسی نیز بخوبی دیده می شود.  برای مثال ملکم خان در نوشته های خود که در کتابچه غیبی آمده اند تلاش می ورزید تا اثبات نماید که اندیشه های سیاسی و اصولی که از غرب گرفته می شوند با شریعت اسلام تضادی ندارند و علمای اسلام و مجتهدین شیعه نه تنها نگران نیستند بلکه از این اصول غربی استقبال نیز خواهند کرد. همانطور که می دانیم او اصولا یک سیاست مدار بود و سعی می کرد که اصلاحات مورد نظر خود را از طریق مذاکره و گاه فشار بر دربار قاجار پیش ببرد.

سید جمال الدین اسد آبادی نیز از همین دست روشنگران میانه رو بود که از یک سو تلاش می ورزید وحدتی بین شریعت و مدرنیته فراهم آورد و از سوی دیگر از طریق سیاست از بالا اصلاحات مورد نظر خود را به پیش ببرد. البته زمانی که وی از این راه مایوس گردید، همانطور که همیشه اهداف سیاسی و ایدئولوژیک خود را از طریق تغییرات از بالا به پیش می بُرد، این بار نیز  مقدمات ترور ناصرالدین شاه را فراهم آورد که توسط میرزا رضا کرمانی به انجام رسید. وی نیز مانند ملکم خان یک روشنگر میانه رو بود که تلاش می ورزید از طریق انجام اصلاحات در سطوح بالای کشوری به اهداف خود دست یابد. البته با این تفاوت بسیار بزرگ با ملکم خان که وی ایدئولوژی وحدت اسلامی و احیای امت اسلام را حمل می نمود، و اصلاحات سیاسی در نظام حکومتی قاجار و تحریک علما و استفاده وسیله وار از روحانیت را در نهایت برای تحقق اهداف ایدئولوژیک خود می خواست. تحریک به ترور ناصرالدین شاه در واقع نقطه اوج سیاست ورزی های بدون پشتوانه او و وسیله قرار دادن همه چیز در خدمت اهداف ایدئولوژیک احیای اسلام و امت اسلامی بود.

میرزا فتحعلی آخوند زاده اما بر خلاف روشنگران میانه رو و سیاست ورز، روشنگری رادیکال و سکولار بود که بر خلاف روشنگران میانه رو از یک فلسفه و دیدگاه واحد و مخلوط نشده با فرهنگ و فلسفه دینی پیروی می کرد. هدف اصلی او همانطور که در مکتوباتش  آمده است بیداری تفکر و وجدان ملی از طریق انتقادات جدی به اسلام و روحانیون بعنوان یکی از عوامل سیه روزی مردم ایران بود. وی شجاعانه می نویسد: "باید دین از سیاست جدا شود و سلطنت علما را در اداره کشور شریک خود نسازد.‌" وی سلاطین و علما را مشترک المنافع می دانست به همین دلیل به فرهنگ خرافاتی و پوچ مذهبی بشدت حمله می کرد. فتحعلی آخوند زاده بر خلاف روشنگران میانه رو و سیاست ورز  همت و نوشته های خود را بیشتر معطوف به تغییرات بنیادی فکری و فرهنکی می کرد و بر اصلاح نظام آموزشی ایران آن زمان تاکید بسیار داشت، تا صرفا فعالیت های سیاسیِ بر خاسته از یک ایدئولوژی خاص که سید جمال الدین اسدآبادی شاخص آن بود و متاسفانه ارثیه خود را برای روشنفکران مسلمان پس از خود بر جا گذاشت.

بعبارت دیگر تلاش و برنامه اصلی ملکم خان و سید جمال الدین اسد آبادی تشویق طبقه مذهبی ایران و روحانیت برای دست بابی به اهداف سیاسی که هریک مد نظر داشتند بود. ملکم خان بنا بر تاریخچه زندگی خود و آموزش هایی که دیده بود برای رسیدن به یک نظام مدرن سیاسی کوشش می کرد، و سید جمال در هوای احیای اسلام و رسیدن به وحدت امت اسلام و باز گرداندن شکوه تمدن اسلامی شب و روز می گذراند.   

به جرات می توان گفت که عناصر اصلی اصلاح طلبان در دوران جمهوری اسلامی عمدتا از آموختگان مکتب شریعتی و جلال آل احمد هستند که ایدئولوژی و اهداف سیاسی خود را از طریق بسیج مردم مذهبی و همکاری با روحانیت دنبال می کنند. عقبه اشان به روشنگران میانه رو باز می گردد و در فکر و اندیشه التقاطی (مانند سید جمال الدین اسد آبادی و پس از او شریعتی و آل احمد) هستند و بجای قدم در راه یک انقلاب واقعیِ‌ درونی در دیدگاه های ایدئولوژیک خود و رها کردن خویش از پس مانده های مذهبی تلاش دارند که این ملاحظه کاری و ناتوانی خود را با بهانه هایی مانند "احترام به اعتقادات مذهبی مردم" و "ترس از  سوریه ای شدن ایران" و "خطر از هم پاشیده شدن کشور" بپوشانند و توجیه نمایند.

آنچه که در این رابطه نباید مورد سفسطه و مجادله قرار گیرد این اصل تجربه شده و مورد اتفاق (حداقل از نظر تئوری) همه است که اندیشه و افکار رادیکال و پیشرو الزاما و همیشه به معنای عمل و سیاست های رادیکال نیست کما اینکه فتحعلی آخوند زاده نیز می خواست که استبداد سیاسی تغییر پذیرد و مشروطیت و حکومت قانون جایگزین آن گردند و البته زمانی که شرایط لازمه فراهم بود اقدامات سیاسی بنیادی نیز انجام گیرند. از جمله بودند روشنفکران و مشروطه خواهانی که پس از انقلاب مشروطه و سقوط سلسله پادشاهی قاجار پیشنهاد تبدیل نظام پادشاهی به جمهوری را می کردند که اتفاقا توسط روحانیت و علمای آن شدید رد گردید به این دلیل بسیار کودکانه که مگر می شود یک مملکت شاه نداشته باشد!  

اما مشکل جریان اصلاح طلبی و بازماندگان سلسله ای که سید جمال الدین اسدآبادی آغازگر آن بود این است که شیپور را همواره از دهانه گشاد آن زده و می زنند؛ در افکار و دیدگاه های خود محافظه کار و میانه رو هستند، هم سنت و دین را می خواهند و هم مدرنیته و فلسفه مدرن را، و بدتر از آن در عمل سیاسی گاه دچار تندروی های نابجا (مانند ترور ناصرالدین شاه و یا اعدام ها روزهای اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی و ترورهایی که نیروهای مذهبی مانند فرقان و مجاهدین در سالهای اول انقلاب دامن زدند و یا تسخیر سفارت امریکا) می شوند.

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

جنبش اعتراضی مردم و هویت های سیاسی زود هنگام!


اگرچه از جنبش اعتراضی مردم ایران در هفته های اخیر تحلیل های مختلفی صورت گرفته و از زوایای گوناگونی به آن پرداخته شده است، اما اکثر تحلیل گران، حتی مخالفین این جنبش اعتراضی که عمدتا از اصلاح طلبان شناخته شده بودند، براین واقعیت اذعان داشتند که این جنبش ماهیتا با جنبش های اعتراضی پیشین مانند جنبش عمدتا دانشجویی سال ۱۳۷۸ و ده سال پس از آن جنبش سبز ۸۸ متفاوت است. همانطور که شاهد بودیم، این تفاوت خود را در پایگاه طبقاتی معترضین، گستردگی دامنه اعتراضات که تا شهرستانهای کوچک و دور افتاده کشورمان کشیده می شد، شعارهای ساختار شکن و مهمتر از هر چیز مطالبات اقتصادی و صنفی آشکار می کرد.

اما نگارنده معتقد است که شاخصه اصلی جنبش اعتراضی سال ۹۶، نه در پایگاه طبقاتی و یا گستردگی آن بلکه در این واقعیت نهفته است که این جنبش علی رغم وجود شعارهای ساختار شکن و یا نوستالژیک آن، هنوز از یک هویت مشخص سیاسی برخوردار نیست. واقعیتی که به اعتبار مرحله زمانی و فازی که این جنبش در آن قرار دارد بهتر است بعنوان یک پدیده مثبت مورد توجه قرار گیرد.

ادعای برخوردار نبودن این جنبش اعتراضی از یک هویت مشخص سیاسی شاید با توجه به حضور فعال گروه های شناخته شده سیاسیِ مختلف که از آن حمایت کردند، کمی عجیب بنظر برسد؛ اما زمانی که به خودجوشی، گستردگی و گوناگونی شعارهای مردم معترض که از تقاضای جمهوری ایرانی تا بازگشت نظام پادشاهی در آن دیده می شد، نگاهی داشته باشیم نمی توانیم به آسانی مدعی یک هویت سیاسی مشخص برای این جنبش باشیم. حتی با وجود شنیده نشدن شعارهای مذهبی و یا عدم حمایت از رهبران جنبش سبز و حتی شعارهای ضد روحانیون و ماهیت عمدتا سکولار این جنبش بنظر می رسد که هنوز تعریف یک هویت سیاسی مشخص برای این جنبش زود و دشوار باشد. که بنظر نگارنده این واقعیت و نامشخص بودن هویت سیاسی این جنبش مثبت است و اگر خوب مورد توجه قرار گیرد و عمیقا درک شود، می توان آنرا بسوی هویت یابی یاری کرد.

هویت سیاسی که در این یادداشت مورد توجه است، از دو نوع کاملا مجزا و متفاوت تشکیل می شود، دو بخشی که الزامات و پارامترهای خاص خود را دارند. زمانی که از هویت سیاسی یک گروه و حزب صحبت می شود، منظور هویت سیاسی مشخصی است که بر مبنای یک ایدئولوژی واحد، اهداف، برنامه ها و الگوی خاصِ سیاسی و یک آلترناتیو برای اداره جامعه، ساخته و تعریف می شود. هویتی که همه اعضا و طرفداران آن گروه را به هم پیوند می دهد و از آنها یک مجموعه واحد می سازد، بطوریکه هویت سیاسی تک تک اعضا و هواداران آن نیز همان هویت سیاسی حزب و گروه متبوعشان می گردد.

اما زمانی که از هویت سیاسی یک ملت و یا یک قوم سخن به میان می آوریم، منظورمان در درجه اول باور عمومی به داستانی (عمدتا سیاسی) است که آن ملت، در یک پروسه زمانی، به آن دست یافته است؛ مانند زمانی که یک قوم و ملت برای استقلال و یا خودمختاری خود می جنگد. این نوع از هویت سیاسی که بر یک باور عمومی استوار است، معمولا در کشورهای دمکراتیک غریی که از ثبات نسبی و با دوام برخوردارند، با هویت فرهنگی، تاریخی و حتی بعضا نژادی-قومی (مانند نژاد ژرمن ها و یا آنگلو-ساکسن) ملت های ساکن این کشور عجین می شود. اما همین نوع از هویت در کشورهای در حال رشد و یا عقب مانده، که توسط نظامهای سیاسی غیر دمکراتیک اداره می شوند و معمولا نیز از ثبات نسبی برخوردار نیستند، عمدتا دچار تلاطم های مرحله ای است. به همین علت نیز بار سیاسی این هویت در مقایسه با بخش های فرهنگی، قومی و تاریخی آن، از اهمیت بیشتری برخوردار می شود و معمولا نیز در نهایت غلبه پیدا می کند.

تفاوت اصلی بین هویت سیاسی یک ملت با هویت سیاسی یک گروه و حزب خاص در این واقعیت نهفته است که هویت سیاسی یک ملت، که بر یک باور و داستان عمومی استوار است، معمولا می تواند موجب اتحاد ملت شود، اما هویت سیاسی یک حزب و گروه خاص، بر عکس، می تواند عامل تفرقه گردد و بر جدایی ها دامن زند. البته این امر بسیار طبیعی و منطقی است که یک حزب و گروه سیاسی، ایدئولوژی و اهداف مشخصی داشته باشد و تحقق آنها را پیگیری نماید، اما اگر این پیگیری ها بدون توجه به فاز و مرحله ای که هویت سیاسی یک ملت در آن قرار دارد، بويژه زمانی که ملت به هر دلیل نتوانسته است به یک باور عمومی جدید دست یابد و بر مبنای آن هویت سیاسی خود را تعریف کند، می تواند بجای وحدت بر تفرقه و جدایی ها دامن بزند و بدنبال خود فرایندی را که آن ملت در حال عبور از آن است به تاخیر بیندازد.

زمانی که یک گروه سیاسی فقط به این اعتبار که برخی از مردم ایران در اعتراضات اخیرشان شعارهایی که هماهنگ با اهداف آن گروه بودند سر دادند، بخواهد بر این تصور دامن زند که مردم ایران در این اعتراضات خواستار جانشینی یک مدل خاص بجای نظام جمهوری اسلامی شده اند، خواسته و نا خواسته این جنبش را در حد اهداف گروهی خود تقلیل می دهد. این ضعف و نقد جدی بر این نحوه برخورد با جنبش اعتراضی مردم زمانی بهتر آشکار می شود که به این واقعیت نیز توجه داشته باشیم که یک حزب و گروه سیاسی زمانی عملا می تواند هویت سیاسی مورد نظر خود را مانند یک جامه بر جنبش عمومی مردم بپوشاند که ابزارهای لازم و شروط اولیه برای کسب قدرت را در اختیار داشته باشد. اما نگاه کوتاهی به موقعیت ملی و بین المللی این گروهها نشان می دهد که آنها اساسا فاقد ابزار و قدرت لازم برای حتی آغاز پروسه جانشینی آلترناتیو خود بجای نظام فعلی هستند، و نه تنها هنوز قادر نبوده اند که ایده و اهداف خود را در باور مردم بنشانند و آنرا تبدیل به یک داستان نمایند، بلکه حتی فاقد پایگاه اجتماعی قابل توجهی هستند.

رمز موفقیت آیت الله خمینی در بدست گرفتن رهبری جنبشی که به پیروزی انقلاب اسلامی منجر گردید در این بود که وی اولا باور عمومی مردم ایران در آن زمان را که در عمق آن عصبانیت و نفرت از امریکا بدلیل دخالت های آن در امور داخلی کشورشان بویژه در براندازی دولت ملی و قانونی دکتر مصدق نهفته بود، خوب فهمیده و شناخته بود، و ثانیا می دانست که مردم ایران هنوز به روحانیت اعتماد نسبی دارد، صنفی که مانند یک شبکه و سازمان سیاسی بسیار گسترده و کارآمد در میان مردم و اقصا نقاط ایران عمل می کرد. بعیارت دیگر وی هم توانست باور عمومی مردم را دریابد و هم با طرح شعار "همه با هم" سعی کرد بر تفرقه ها دامن نزند و حتی از برملا کردن اهداف سیاسی و ایدئولوژیک واقعی خود که در نظریه ولایت فقیه او منعکس بودند، پرهیز می نمود.  

البته شاید مطرح گردد که این نوع از جلب اعتماد عمومی بر مبنای درک باورهای مردم و یا این سوال که آیا اصولا مردم یک جامعه در یک مقطع زمانی خاص، به یک باور عمومی دست یافته اند و تاکید بر تلاش نیروها و جریانات سیاسی در استفاده از این باور عمومی برای حفظ وحدت مردم و کشور خود، مربوط به دوران پیشا مدرن است و امروزه نمی توان،‌ در دوران پست-مدرن، از داستانها و باورهای عمومی استفاده کرد، بلکه بر عکس، هر حزب و جریان سیاسی می بایست به اعتبار پایگاه اجتماعی خود و ایدئولوژی و الگو و برنامه خاص خویش، که منابع اصلی هویت بخش به اعضا و پیروانش هستند، در عرصه جامعه حاضر شود. زیرا اصولا پست-مدرنیسم، لیبرالیسم و فردگرایی و تکثر تاکید دارند.  

اما تجارب کشورها و ملت هایی که پا به دوران پست-مدرن گذاشته اند نشان می دهند که تاکید بیش از حد بر هویت های سیاسی خاص حزبی و یا حتی طبقاتی و قومی، تا چه اندازه می تواند موجب تفرقه های داخلی و در هم ریختن انسجام ملی گردد، بویژه در شرایطی که کشور به آن نیاز دارد. برای مثال ناتوانی حزب دمکرات امریکا در انتخابات یک سال پیش ریاست جمهوری در این کشور که دونالد ترامپ پیروز آن بود، در این علت نیز نهفته بود که این حزب با تاکید بیش از حد بر هویت سیاسی-ایدئولوژیک بخش های الیت و نخبگانی که خود را بطور تاریخی وابسته به آن می دانند، روز  بروز از مردم جامعه امریکا و باورهای عمومی این ملت فاصله گرفته بود. این سرنوشت کمابیش برای احزاب لیبرال و سوسیال دمکرات اروپایی که هر دو به بنیادهای فکری لیبرالیسم اعتقاد دارند نیز تحقق پیدا کرده و خلا ناشی از آن زمینه های رشد پوپولیسم را نیز فراهم نموده است.
    
از طرف دیگر اگر رهبرانی مانند نلسون ماندلا، مارتین لوتر کینگ و مهاتما گاندی فقط بعنوان یک رهبر حزبی وارد عرصه سیاست و فعالیت های اجتماعی کشور خود می شدند قطعا در جایگاه قابل احترامی که جامعه بشری برای آنها قائل بوده و هست قرار نداشتند. هنر اصلی این رهبران این بود که ضمن تاکید بر آرمانهای اصلی جامعه خود، از مبارزه با تبعیض قومی و نژادی تا کسب استقلال و آزادی ملت خود، عدم استفاده از هویت های سیاسی حزبی و گروهی، حتی احزاب و نهادهایی که به آنها تعلق داشتند، بود؛ هویت هایی که می توانند مرزهای کاذب در میان ملت ها ایجاد می کنند و بجای اتحاد موجب تفرقه شوند.

اگرچه جامعه ایرانِ امروز نیز خواسته های مشخصی دارد و از تبعیض جنسی، مذهبی و قومی رنج می برد و خواستار جامعه ای آزاد و نظامی عادلانه است و شاید به جرات بتوان گفت که از حضور دین و نهاد دین در عرصه سیاست و امور روزمره زندگی خود خسته شده است، اما جنبش عمومی و گسترده اعتراضی هفته های اخیر نشان داد که با این وجود تا رسیدن به باور، داستان و گفتمانی همگانی که ضمن حفظ انسجام و وحدت، آینده ای بهتر را برای او ترسیم کند راه های کوبیده نشده ای در پیش دارد. از این منظر است که تقلیل دادن این جنبش به اهداف و برنامه های یک گروه خاص و گزینش فقط بخش کوچکی از شعارها و خواسته های مردم و بزرگ نمایی این بخش و تعریف عجولانه یک هویت سیاسی مشخص برای این جنبش نه تنها کمکی به تعمیق و کوبیده شدن راه های نرفته ای که توسط خود مردم می بایست پیموده شود نمی کند بلکه موجب تفرقه و جدایی های زود هنگام و خطرناک نیز می شود.

۱۳۹۶ دی ۲۴, یکشنبه

در ستایش کار، منبع معنا بخش به زندگی

شاید شعله های این جنبش اعتراضی طبقات محروم و جوانان بیکار برای مدتی در زیر خاکستر غم و اندوهِ کشته شدن عده ای از فرزندان این مرز و بوم و زندانی شدن هزاران تن از معترضین پنهان شود اما با ویژگی های بارز و متفاوتی که جنبش اخیر در مقایسه با جنبش های عدالت طلبانه و آزادیخواهانه ملت ایران در دهه های اخیر از خود نشان داد باید گفت که این جنبش نه تنها خود را در دفتر تاریخ تحولات سیاسی-اجتماعی ایران ثبت کرده، بلکه فصل جدیدی در این دفتر گشوده است.

اگرچه این فصل جدید در تحولات سیاسی-اجتماعی ایران به حق "نان، کار، آزادی" نامیده شده است، اما آنرا نباید صرفا در حد مطالبات اقتصادی و موضوعات صنفی محدود نمود. شاهد این واقعیت را بخوبی می توان در نوع برخورد و کلام مقامات جمهوری اسلامی و شخص ولایت فقیه این نظام دید، که نشان می دهد آنها پیام اصلی این جنبش را بخوبی گرفته و می دانند که خواسته ها و مطالبات معترضین به مسائل اقتصادی و موضوع بیکاری محدود نمی شوند؛ و بخاطر همین نیز دهان به ناسزاگویی گشوده و معترضین را زباله و آشغال می نامند؛ و برخی از اصلاح طلبان که حیات و ممات خود را وابسته به ادامه حیات این نظام می دانند، نیز دقیقا به علت ماهیت اصلی این جنبش که کلیت دستگاه ایدئولوژیک و سیاسی نظام جمهوری اسلامی را هدف قرار داده است، آن را بی ریشه و یا معترضین را کرکس می نامند.

اگرچه نفی تمامیت نظام جمهوری اسلامی، که در شعارهای مرگ بر دیکتاتور و یا مرگ بر روحانی و خامنه ای متجلی بود، به ظاهر مشابه نفی تمامیت نظام پادشاهی و شعارهای مرگ بر شاه در دوران انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ است، اما واضح است که این جنبش در معنا، نوع و عمق مطالبات و در انگیزه های اصلی گسترش آن در سرتاسر ایران، تفاوت های بسیار اساسی با جنبشی که به انقلاب سال ۱۳۵۷ منجر گردید، دارد. اصولا همانطور که هر انسان و جامعه ای در هر مقطع زمانی از حیاتش پدیده ای بی همتاست و جامعه ایران سال ۱۳۵۷ قابل مقایسه با جامعه ایران امروز نیست، انقلاب اسلامی نیز پدیده ای بی همتا بود، همانطور که جنبش نان، کار و آزادی بی همتا و کاملا متفاوت با جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ است.

رمز بی همتایی هر حرکت و جنبش اجتماعی-سیاسی در داستانی نهفته است که عموم شرکت کنندگان در آن جنبش به آن باور پیدا می کنند. برای مثال خواسته های اقتصادی، صنفی و بهبود وضعیت معیشتی مردم در سالهای ۱۳۵۵-۱۳۵۶ شمسی آن داستانی را که به انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ معنا بخشید و بسیاری به آن باور پیدا کردند و بدنبال آن راه افتادند رقم نزدند؛ حتی استبداد و نبود آزادی های سیاسی در دوران سلطنت پهلوی تنها عوامل تعیین کننده در ساخته و پرداخته شده داستان انقلاب اسلامی نبودند. آنچه که این داستان را خوب پروراند و شکل بخشید و در باور بسیاری از مردم نهادینه کرد دو عامل درونی و بیرونی بودند. این دو عامل یکی، زخم، خشم و عقده های انباشته ناشی از کودتای سال ۱۳۳۲ و سرنگونی رهبر ملی مردم دکتر محمد مصدق بود، که همچنان در سینه و حافظه مردم زنده بود، و دیگری دست نسبتا باز فعالین و نظریه پردازان مسلمان در سالهای آخر پادشاهی محمد رضا پهلوی در دادن رنگ و لعاب مذهبی به خشم و عصبانیت مردم از کودتای امریکایی-انگلیسی سال ۱۳۳۲ و ترویج و تلقین این احساس خطر که حکومت شاه با برنامه های مدرن سازی خود، می رود که هویت فرهنگی و مذهبی مردم ایران را نابود سازد.  

اما داستان جنبش نان، کار، آزادی سال ۱۳۹۶ چیست و چگونه این داستان می تواند در باور مردم نهادینه شود و پایدار بماند؟ طبیعی است که خواسته های اصلی مردم را از میان کلمات نان، کار آزادی می توان دریافت و فهمید اما آیا خواسته های نان، کار آزادی بخودی خود می توانند تبدیل به یک داستان و باور جدید شوند؟ و آیا می توان از داستانهای پیشین کپی برداری کرد و این جنبش را بنفع خود و یا جریان متبوع خویش مصادره نمود؟ پاسخ به این سوالها قطعا منفی است، زیرا همانطور که در فوق آمد، هر پدیده اجتماعی در هر مقطع زمانی پدیده ایست بی همتا و یگانه، همانطور که انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت، انقلاب اسلامی، جنبش سبز و جنبش نان، کار، آزادی هر یک پدیده ای یگانه و بی همتا هستند و داستان و باورهای مربوط به هر جنبش و مقطعی فقط و فقط از آن همان جنبش و مقطع تاریخی هستند و قابل کپی برداری نیستند.

موضوع و خواست کار بی جهت در میانه و مرکزیت شعار نان کار آزادی قرار نگرفته است، موضوعی که کمتر، بویژه از نظر روانشناسی و نقشی که در زندگی انسان دارد، به آن پرداخته شده است. در حالیکه در دنیای امروز کار و شکوفایی خلاقیت های انسانی در هنگام کار کردن بعنوان یکی از سرچشمه های مهم در معنا بخشی به حیات انسان و انگیزه برای ادامه آن تبدیل شده اند. حتی می توان گفت که در دنیای مدرن، کار و شکوفایی خلاقیت های انسان، جای ادیان و مذاهب را که قرنهای طولانی منابع اصلی در معنا بخشی به زندگی بودند گرفته اند. امروزه مردم بسیار بسیار بیشتر از مشغولیات روزانه که در آن هدف خاصی را دنبال می کنند، لذت می برند و احساس رضایت می کنند تا از مراسم و عادات مذهبی.      

اولین سوالی که یک جوان بیکار در ایران، هنگامی که صبح از خواب بر می خیزد از خود می کند این است که برنامه امروزم چیست، آیا کاری دارم که مشغول آن شوم، تا در آخر روز با رضایت خاطر و توشه ای فراهم آمده از دست رنجم به خانه بازگردم؟ این سوال اگرچه یک سوال ساده بنظر می رسد، اما سوالی است عمیقا فلسفی و معنا دار. حتی جوان با پاسخ مثبت به این سوال است که احساس بودن و مفید بودن می کند، برای او گفته معروف من فکر می کنم پس هستم بی معنا است، شعار فلسفی او در حقیقت "من کار می کنم پس هستم" می باشد.

در واقع جوان ایران امروز دیگر به داستانهای بزرگ و ساخته و پرداخته شده توسط والدینش اعتقادی ندارد، او معنا و داستان زندگی خود را در کار کردن و مفید بودن جستجو می نماید. معنا و مفهومی بسیار ساده اما، واقعی، سکولار، مادی و خاکی!

در زمینه نقش کار و کشف و ظهور خلاقیت های انسان تحقیقات و مدل هرمی شکل ماسلو (Maslow) بسیار معروف است. در این مدل هرمی، شرایط مختلفی که یک انسان می تواند دچار آن شود و یا در آن قرار گیرد طبقه بندی شده اند. در قسمت تحتانی این مدل "شرایط بقا"، در مرحله بالاتر "احساس امنیت" و در طبقه سوم "جایگاه اجتماعی" قرار گرفته اند. برخورداری از احترام و سپس شکوفایی استعداد ها در طبقات چهارم و پنجم این هرم قرار می گیرند. مطابق این مدل، زمانی انسان قادر خواهد شد که به زندگی خود معنا بخشد که مراحل و طبقات پیشین این هرم را پشت سر گذاشته و از آنها صعود کرده باشد. همانطور که از این مدل می توان بخوبی دریافت، کار کردن، مفید و با ارزش بودن و کسب یک جایگاه مشخص اجتماعی مکانیزم های اصلی در صعود از این هرم و رسیدن به قله رضایت از خود و معنای زندگی هستند.

حال زمانی که این مدل را بر شرایط جوانان ایرانی که بخش اصلی معترضین را تشکیل می دادند منعکس کنیم، مشاهده می شود که اکثر معترضین شوربختانه در کف این هرم و برای بقای خود دست و پا می زنند؛ و درد آورتر این است که رهبران جمهوری اسلامی از صدر تا ‌ذیل حتی حق دست و پا زدن برای این جوانان قائل نیستند و می خواهند آنها را بمانند زباله و آشغال از گردونه جامعه تحت حکومت اسلامی به بیرون پرتاب کنند. در نزد آنان مردم ایران همان بخش چند درصدی هستند که در عین فقر و نداری دلشان به موهومات دستگاه آخوندی خوش است و معنای زندگی خود را در این موهومات یافته اند و یا هنوز جستجو می کنند.

موضوع کار و نقش آن در زندگی انسان آن اندازه مهم است که حتی بسیاری از روانشناسان نیز به آن توجه ویژه ای کرده اند و مهمترین عامل در هدایت و راهنمایی جوانان و حفاظت آنها از انحرافات مختلف، کارِ سازمان یافته همراه با هدایت و راهنمایی های تخصصی و مشغله های مفید اجتماعی معرفی نموده اند. در این زمینه روانشناس امریکایی ژیکسزنت میهالیی (Mihaly Csikszentmihalyi) در نظریه بسیار معرف خود تحت عنوان جریان (flow) نقش کار را در ایجاد احساس رضایت و خوشحالی از قرار گرفتن در یک جریان ادامه دار مانند یک رود جاری مورد بررسی قرار می دهد و با آوردن مثالها و نمونه های فراوان از افرادی که خود آنها را مورد مطالعه قرار داده است نشان می دهد که زمانی که یک نفر به کاری که به آن علاقه دارد مشغول است و همه فکر و توجه اش معطوف به آن کار است، در حقیقت خود را به جویباری سپرده است که از امواج آرامش دهنده آن لذت می برد و دنیای پیرامون خود را فراموش کرده و گذر زمان را نمی فهمد.

البته که این احساس رضایت زمانی تکمیل می شود و می تواند به زندگی روزانه فرد معنا بخشد که نتایج و محصولات کار وی دزدیده نشوند و یا او از کاری که می کند، بدلیل اتوماتیزه شدن مستمر فرایند تولید، از خود بیگانه نگردد و تبدیل به مهره ای از دستگاه بزرگ تولید نشود. اگرچه در این رابطه نیز ژیکسزنت میهالیی پیشنهاد می کند که باید به اشکال مختلف خلاقیت آدمهایی که با کارخانه های تمام اتوماتیزه کار می کنند تشویق و تقویت نمود تا کیفیت و کارکرد ماشین آلات بهبود یابند و محصولات بهتری به بازار عرضه شوند؛ از این طریق است که خطر تکراری و کسالت آور شدن کار و یا مهره شدن انسان کمتر می شود.

لبو فروش های شهرهای ایران که البته از دست ماموران شهرداری در امان نیستند، هر روز لبوهای خود را آماده می کنند و بر بساط فروش می گذارند. اینان نیز از همین مکانیزمی که در بالا به آن اشاره شده پیروی می کنند. آنها سعی می کنند محصول بهتر، خوش رنگتر و خوش مزه تری به بازار عرضه کنند و هر بار که پس از فروش لبوهای خود به خانه باز می گردند با رضایت خاطر و با انگیزه بیشتر برای عرضه محصولی بهتر بر سر سفره کوچک خانواده اش می نشینند. او از همین طریق بسیار ساده معنای زندگی خود را یافته و به یکی از اهداف مهم زندگی یعنی لذت از کار و بکارگیری خلاقیت های خود برای بهبود آن رسیده است، بدون اینکه نیازی به داستانهای موهوم و وعده های پوچ ادیان و یا ایدئولوژی ها داشته باشند. داستانی که آنها هر شب و روز در حال تکرار آن هستند و برای بهبود نتایج کار خود تلاش می ورزند، داستان واقعی زندگی آنها است؛ نه داستانهایی که در کتب تاریخی و فلسفی به رشته تحریر در آمده اند. این داستانها در واقع امر برای توجیه نحوه زندگی و نوع نگرش نویسندگانشان به زندگی نوشته شده اند؛ که از این نظر تفاوتی بین داستانی که لبو فروش از زندگی خود می نویسد تفاوتی با داستانهای فلسفی و دینی ندارد، که هر کدام به تصویر در آورنده نحوه زندگی و طرز فکر نویسندگان آن هستند.    

اما جمهوری اسلامی، حال که قادر نیست که امکانات شغلی مناسب در اختیار جوانان قرار دهد، همین رضایت خاطر لبو فروش و معنای ساده ای که او از زندگی خود پیدا کرده است را بر نمی تابد و با خشونت بساط کوچک و منبع درآمد لبو فروش را در هم می کوبد؛ و آنگاه که او و خیل بیکاران به اعتراض بر می خیزند آنها زباله و آشغال و عامل بیگانه معرفی می کند.

اما این خشم مقامات جمهوری اسلامی صرفا از شعارهای مرگ بر خامنه ای نیست، خشم این حکومت از جوانان معترض به این واقعیت باز می گردد که نسل جوان ایران امروز دیگر به موهومات آخوندی باور ندارد. موهوماتی که در پی چیزی نیست جز القای یک معنای کاذب و پوچ برای زندگی جوانان ایران که بسیاری از آنها نمی دانند که وقت روز خود را چگونه بطور مفید پر کنند.

خشم آنها از اعتراض سیل بیکاران و شعار کار نان آزادی در این نیست که معترضین تقاضای کار و نان و مسکن دارند، در این واقعیت نهفته است که داستانهای دروغینی مانند "ایران اسلامی"،  حکومت مستضعفین و اعلام همیشگی این خطر که دشمن در کمین اسلام نشسته است و... دیگر برای نسل جوان و اکثریت غالب مردم ایران اعتباری ندارند. نسل جوان ایران شور و معنای زندگی خود را در جستجوی کار، یافتن و تثبت جایگاه اجتماعی خویش و در آزاد کردن استعداد ها و خلاقیت هایشان جستجو می کند.

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

عدالت، حقوق برابر و قانونمداری، مقدمات و راهگشای دمکراسی

در جوامع امروزی بی تردید دمکراسی و عدالت دو میزان و ارزش بنیادی برای سنجش رشد یافتگی، سلامت اجتماعی و خوشبختی مردم هستند. اما واقعیت این است که اگرچه عمدتا از این دو ارزش بطور همزمان و در کنار هم صحبت به میان می آید، اما تجارب کشورهای آزاد و لیبرال نشان می دهند که گاه مسیر تحقق ایندو معیار در جهت های متفاوت و حتی متضاد پیش رفته اند. البته تغییر جهت و حتی تقابل اهداف دست یابی به این دو معیار صرفا محدود به حوزه های واقعی و عینی نمانده اند، بلکه حتی این تقابل به حوزه های نظری و تئوریک نیز کشیده شده است؛ که برای مثال آیا عدالت مقدم بر آزادی و دمکراسی است یا بر عکس ابتدا باید دمکراسی برقرار شود تا بتوان روابط و مناسبات اجتماعی را عادلانه تر ساخت. تقابل نظری و عینی بین دو ارزش آزادی و عدالت حتی موجب این نظریه نیز شده است که اصولا ما نمی توانیم همزمان در راه تحقق این دو ارزش تلاش کرد، حداقل اینکه می بایست تقدم و تاخری برای آندو قائل شویم.

تجربه انقلاب های بزرگ و تاریخ سازی مانند انقلاب فرانسه در اواخر قرن هیجدهم میلادی که ابعاد جهانی یافت و یا حتی در ابعاد ملی و کشور خودمان تجربه انقلاب مشروطه نشان می دهند که نسلهای پیشین با انگیزه تحقق روابط عادلانه تر و گرفتن حق خود از حکام و پادشاهان که حقوق ویژه ای برای خود قائل بودند، برخاستند و انقلاب خود را رقم زدند. فرایند های بعدی این انقلاب ها، بویژه انقلاب فرانسه نشان می دهند که ملت فرانسه پس از الغای حقوق ویژه حکام، شاهزادگان و اعیان و تشکیل عدالت خانه و مجالس قانونگذار بود که بتدریج و در یک مسیر بسیار پر و پیچ و خم و افتان و خیزان به آزادی های سیاسی-اجتماعی، فرهنگی و در مراحل بعدتر حتی به آزادی های جنسی دست یافتند.

برای مثال، پیش زمینه های نظری و عینی که در تحقق انقلاب فرانسه نقش اصلی را بازی کردند خواست دمکراسی و آزادی های اجتماعی-سیاسی به مفهومی که ما امروزه بکار می بریم و یا در جوامع مدرن وجود دارند نبود. از جنبه نظری و فکری فلاسفه دوران روشنگری مانند ژان-ژاک روسو و مونتسکیو بر قراردادهای اجتماعی، قانونمند کردن مناسبات اجتماعی و مشروط کردن قدرت پادشاه تاکید داشتند، که نقش بسیار مهم آندو در آماده کردن زمینه های نظری انقلاب فرانسه بدون تردید است.  

از نظر اجتماعی و اقتصادی نیز مردم فرانسه در شرایط بسیار سخت که ناشی از تبعیض و شکاف های عمیق طبقاتی بود بسر می بردند. در فرانسه آنزمان اعیان و اشراف تنها ۳ درصد از جامعه را تشکیل می داند و ۹۷ در صد از مردم در فقر و تنگدستی مطلق زندگی می کردند. مردمی که سرانجام با شورش خود انقلاب عظیمی را در کشور موجب شده و به ثمر رساندند.

جالب توجه اینکه یکی از اولین اقداماتی که پس از انقلاب فرانسه صورت گرفت تنظیم بیانیه حقوق انسان و شهروندان در بیست و شش آگوست ۱۷۸۹ بود. در این بیانیه نوشته شده بود که حق حاکمیت از آن ملت است و حقوق ویژه ای که قبلا متعلق به اعیان و اشراف بودند ملغا و از این به بعد فرد بدلیل متولد شدن در یک طبقه خاص از حقوق ویژه ای برخوردار نخواهد بود. همچنین در این بیانیه آمده بود که درآمدهای ناشی از مالیات باید بطور عادلانه در میان مردم تقسیم شوند و باید با مذاهب و ادیان دیگر با مدارا برخورد کرد.

همچنین در تاریخ انقلاب فرانسه آمده است که در اکتبر ۱۷۸۹ زنان پاریس با راهپیمایی تقاضای نان به کاخ ورسای حمله می کنند، که موجب حبس خانگی پادشاه فرانسه لودویک شانزدهم و خانواده اش می گردد. مدت کوتاهی پس از راهپیمایی نانِ زنان پاریس و حبس خانگی پادشاه فرانسه، در نوامبر همان سال اموال و دارایی های کلیسای کاتولیک فرانسه مصادره می شوند و کشیش ها و کارمندان کلیسا حقوق بگیر دولت فرانسه می گردند و سرانجام در سال ۱۷۹۰ مجبور می شوند که به نظام جمهوری تازه تاسیس سوگند بخورند، و آنهایی که از این سوگند سرباز زدند مورد تعقیب قرار گرفتند.

در واقع شعار اصلی در انقلاب فرانسه گرفتن حقوق پایمال شده، از جمله حق نان و برخورداری عادلانه از منابع و سرمایه های کشور بود؛ حقوقی که سعی می شد از طریق قراردادهای جدید اجتماعی و حکومت قانون که نظریه پردازان اصلی آن ژان-ژاک روسو و منتسکیو بودند، کسب گردند، بویژه با الغای حقوق ویژه ای که اعیان و اشراف و مقامات کلیسا داشتند. اگرچه فرایندهای بعدی این انقلاب با موانع بسیاری از جمله دوران ترور وحشتناک روبسپیر و ژاکوبن ها و سپس جنگ ها و کشور گشایی های ناپلئون بناپارت روبرو گشت اما خواست عدالت و قانون آن اندازه پایدار و عمیق بود که ملت فرانسه توانست از طریق یک انقلاب سوسیالیستی هر چند کوتاه مدت مردم پاریس که به کمون پاریس معروف است، سرانجام شعار آزادی، برابری و برادری را محقق کند.  

انقلاب کبیر فرانسه الهام بخش انقلاب های بیشماری از جمله انقلاب مشروطه در ایران بود. در این انقلاب نیز گرفتن حق مردم از طریق اجرای عدالت و تشکیل عدالت خانه از شعارها و اهداف اصلی انقلاب به شمار می آمدند. در یکی از شب نامه های زمان مشروطه آمده است «…قانون اصل مقصود و مطلوب ایرانیان مظلوم است. پس امروز، هر ایرانی که خیر مملکت و آسایش جنس خود را می خواهد باید اغراض شخصی و مذاکرات بیهوده را کنار گذاشته از صمیم قلب ندا کند، فریاد نماید که قانون لازم داریم و از مجلس ملی وضع قانون می خواهیم…» و در شب نامه دیگری می خوانیم که « مقصود ما که مطالبه ی قانون می نمائیم به نوشتن قانون نیست. زیرا که قوانین مدونه ملتی و دولتی در میانه ی ما هست. بلکه مراد ما اجرای قانون است….». ( محمد مهدی شریف کاشانی: واقعات اتفاقیه در روزگار، جلد اول برگرفته از وبلاگ یادداشت های اسد سیف)

البته دکتر ماشاالله آجودانی در کتاب مشروطه ایرانی معتقد است که بدلیل تلاش اکثر روشنفکران آن دوره، بجز میرزا فتحعلی آخوند زاده، برای تطبیق و بومی کردن مفاهیم مشروطه خواهی و قانونمند کردن نظام سیاسی و اجتماعی مملکت با قوانین شرع از یکسو و عقب افتادگی های فرهنگی جامعه ایران آن زمان انقلاب مشروطه محکوم به شکست بود و شاید پس از آن حداکثر می توانست یک دمکراسی سیاسی امکان رشد پیدا کند. برای مثال، "چنانچه، کار به مقولاتی مثل «آزادی عقاید و ادیان، آزادی قلم و بیان در مسائل اجتماعی، آزادی زنان، تساوی حقوق اقلیت های دینی و مذهبی و مهم تر از همه ... حقوق شهروندی» کشیده می شد ، آن وقت سر و کار روشنفکران  با « چماق تکفیر»  نهاد های مذهبی و داغ و درفش نظام سیاسی می افتاد." (بر گرفته از سیاست رسمی آجودانی).

اگر از این منظر به اعتراضات اخیر خیابانی مردم ایران در اقصا نقاط کشورمان نظری بیفکنیم و شعارهای عمدتا اقتصادی و مطالبه جویانه و نیز جایگاه طبقاتی اقشار شرکت کننده در این اعتراضات را مورد توجه قرار دهیم، می توانیم بگوییم که جنبش اعتراضی روزهای اخیر بر خلاف جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ علائمی شبیه انقلاب های فرانسه و مشروطه را از خود نشان می دهد. بويژه اگر کنتراست بین شعارهای این دوره را با شعارهای سال ۱۳۸۸ در هنگامه جنبش سبز مد نظر قرار دهیم. در جنبش سبز شعار اصلی مردم، که بويژه طبقات متوسط شهری شهرهای بزرگ از جمله تهران آنرا نمایندگی می کردند، "رای من کو" بود، در حالیکه شعار اصلی اعتراضات اخیر از مطالبه "حق من کو" آغاز گشت. حقی که بویژه از طبقات محروم، کارگران و کارمندان دریغ شده و می شود؛ حقی که توسط اقشار بسیار ویژه و بقول معروف خودی های نظام بغارت رفته است. بعبارت دیگر اگر در جنبش سبز شعارها عمدتا رنگ و بوی سیاسی داشتند و عمدتا تبعیض حاکم بر سیستم انتخاباتی جمهوری اسلامی را هدف قرار داده بودند، شعارهای جنبش اعتراضی اخیر تبعیض حاکم بر کلیت جامعه ایران، از تبعیضات اقتصادی تا اجتماعی و فرهنگی را در تیر رس خود قرار داده اند.

حتی می توان گفت که پیش زمینه های آغاز دو جنبش اخیر، سال ۱۳۸۸ و سال ۱۳۹۶، تفاوت های آشکاری با هم دارند. جنبش سبز با یک پشتوانه نسبتا طولانی از فعالیت های عمدتا فرهنگی و سیاسی که از دوران ریاست جمهوری خاتمی آغاز گشت و اهداف سیاسی مانند لغو نظارت استصوابی شورای نگهبان و دیگر اصلاحات در درون نظام سیاسی حاکم بر ایران را دنبال می کرد. اهدافی که موتور محرکه اصلی آن اصلاح طلبان داخل نظام جمهوری اسلامی بودند و طبقه متوسط شهرهای بزرگ را بخود جلب می نمود. پیش زمینه های جنبش اعتراضی اخیر اما کاملا متفاوت اند، این پیش زمینه ها بر خلاف جنبش سبز از فعالیت روشنفکران و اصلاح طلبان سرچشمه نمی گرفت، بلکه عمدتا از اعتراضات، اعتصابات و تجمعات مردمی سالهای اخیر علیه بیکاری، حقوق های معوقه، دزدیده شدن سپرده های مردم توسط موسسات مالی و بانک ها تغذیه می کرد. به همین دلیل نیز این جنبش اعتراضی بر خلاف جنبش سبز که از یک گفتمان از قبل آماده و کار شده برخوردار بود، فاقد طرح و گفتمان نو و جانشین است و شاید به همین خاطر نیز بسرعت تبدیل به خشم و شعارهای مرگ بر…. شد و یا شعارهای نوستالژیکی مبنی بر درخواست بازگشت سلطنت بر سر زبانها افتاد.

با این وجود اما جنبش اعتراضی سال ۹۶، که می توان آنرا جنبش"نان، کار و آزادی" نامید، بدلیل خواست ها و مطالبات بسیار بنیادی که عموم مردم جامعه ایران حتی طبقه متوسط شهری را که نسبت به سال ۱۳۸۸ بسیار فقیر تر شده است، در بر می گیرد، جنبش و حرکتی است بسیار ریشه دارتر و عمیق تر از جنبش سبز در سال ۸۸. حتی نگارنده معتقد است که این جنبش، اگرچه بظاهر در اثر سرکوب گسترده و جو امنیتی حاکم بر کشور، از شدت آن کاسته شده است اما بدلیل پیگیری حقوق ملت و فراتر رفتن از صرفا اهداف و شعارهای سیاسی در راستای اصلاح نظام سیاسی جمهوری اسلامی، بمانند آتش زیر خاکستر پایدار خواهد ماند.

همچنین پایداری و دوام این جنبش در عدالت طلبی و حق خواهی به این واقعیت باز می گردد، که اصولا عدالت طلبی و حقوق برابر برای همه بر خلاف دمکراسی چندان تفسیر بردار نیست. برای مثال تصوری که مردم زمان انقلاب فرانسه و یا انقلاب مشروطه در ایران از دمکراسی داشتند با برداشت و تعریف امروزی از دمکراسی بسیار متفاوت است. در حالیکه معنای عدالت و حقوق برابر برای همه بر خلاف دمکراسی دچار تحولات و دگرگونی های جدی و عمیق نشده است، خواست نان در هنگام راهپیمایی زنان پاریس بسوی کاخ ورسای با مطالبه های اخیر مردم ایران برای نان و کار و مسکن تفاوتی ندارد، همانطور که درخواست الغای حقوق ویژه برای اعیان و اشراف قابل مقایسه با شعار سمبلیک "مردم گدایی می کنند، رهبر خدایی می کند" می باشد.        

تجربه این دو انقلاب نیز نشان می دهد که نظریه و اصول دمکراسی که امروزه برای بسیاری از مردم، بویژه جوامع مدرن بسیار طبیعی می نمایند، از جمله آزادی انتخاب، آزادی بیان، حق پوشش، آزادی زنان و نژاد های مختلف که بسیاری از همین جوامع مدرن در یک صد سال  اخیر به آنها دست یافته اند، پس از گامهای جدی در زمینه قانونمند کردن نظام سیاسی و اجتماعی، تصویب قوانین اساسی و ملزم شدن مردم به اجرای قوانین و بویژه پس از جا افتادن این اصل که همه در برابر قانون برابرند، بتدریج پیاده شده اند. برای مثال از قدمت قوانین اساسی بسیاری از کشورهای اروپایی مانند فرانسه و هلند بیش از دویست سال می گذرد، قوانینی که مبنای آن عدالت و قانون برای همه بود. در حالیکه اصول شناخته شده دمکراسی و حق آزاد شرکت در انتخابات و انتخاب شدن بعنوان نماینده ملت صد سال بعد از تصویب این قوانین اساسی بتدریج به رسمیت شناخته شده و اجرا گردیدند.  
بعبارت دیگر مقدمه دمکراسی و آزادی های سیاسی، عدالت خواهی و در خواست حقوق برابر برای همه آحاد جامعه است. زمانی می توان از یک دمکراسی پایدار در جامعه ایران صحبت به میان آورد که در ابتدای امر از طریق یک قانون اساسی عادلانه حقوق مردم بویژه در بهره وری عادلانه از شانس ها و امکانات مالی، آموزشی و کار و تحصیل به رسمیت شناخته شوند، حقوقی که هیچ پیش شرط دینی و ایدئولوژیک ندارد و همه مردم به صرف انسان بودن مشمول آن می شوند.

در حقیقت بر خلاف نظامهای نئو لیبرالیستی که از طریق دمکراسی پارلمانی اداره می شوند، مبنا بر آزادی مطلق فردی نیست، بلکه مبنا بر حقوق برابر در استفاده از شانس ها و موقعیت هایی است که بطور عادلانه توزیع می شوند. تجربه همین نظامهای لیبرالیستی نشان می دهد که تاکید بیش از حد بر آزادی های فردی عملا منجر به فراموش شدن حقوق برابر و سو استفاده فراوان از آزادی های فردی گردیده است. البته در این جوامع همه آزادند که حزب مورد نظر و حتی راه زندگی خود را آزادانه انتخاب کنند، اما زمانی که مردم از حقوق برابر در استفاده از منابع ملی و امکانات آموزشی و تحصیلی برخوردار نیستند، این نوع از آزادی های اجتماعی-سیاسی فاقد محتوا و ارزش واقعی می شوند. نوعی از آزادی که بدلیل تبدیل شدن به یک ایدئولوژی و آگاهی کاذب و تقویت این پندار که مردم آزادانه زندگی می کنند، پوشش خود را خود انتخاب می کنند، می توانند دین و مذهب خود را برگزینند و در این رابطه اجباری برای این انتخاب نیست، سرپوشی گول زننده بر حقوق نا برابر و بی عدالتی در استفاده از شانس ها می گردد.

مردمی که در اعتراضات اخیر به خیابانها ریختند، همانند انقلاب های عمیق اجتماعی و ماندگار، در درجه اول خواستار حقوق برابر و عدالت در تقسیم امکانات و سرمایه های اجتماعی هستند، خواستی که در درجه اول از طریق یک عدالت خانه و دولت منصف و قانونمند می تواند تحقق پیدا کند. دمکراسی و آزادی های سیاسی در واقع نتیجه تحقق این خواست و ضمانتی است برای تداوم عدالت و حقوق برابر برای همه.  از این نظر است که بنظر نگارنده ما تازه پس از سالها می خواهیم شیپور را از دهانه تنگ و اصلی آن بزنیم و دست روی خواستِ همیشه پایدار و کمتر غیر قابل تفسیرِ عدالت و حقوق برابر گذاشته ایم.

۱۳۹۶ آذر ۲۶, یکشنبه

جملات و کلمات مرگ آفرین

هفته گذشته در برنامه شصت دقیقه بی بی سی مصاحبه ای پیرامون موضوع شکنجه انجام گرفت و در پی آن چند یادداشت و مقاله منتشر گردیدند و از زاویه های مختلفی به این موضوع پرداخته شد. از جمله تاکید آقای نیکفر بر این واقعیت که شکنجه در جمهوری اسلامی بنام خدا صورت می گیرد و سپس یادداشت کوتاه آقای حسین باقرزاده پیرامون این واقعیت و یا این حقیقت که حبس در زندان انفرادی خود یکی از شکنجه های رایج روانی در جمهوری اسلامی است. در این رابطه خانم نرگس محمدی می نویسد:
"براستی چند نفر باید بگویند که بازجو می‌گفت آن"قدر" در سلول می‌مانی تا "اعتراف" کنی؟ چند نفر باید در بیمارستان‌ها بستری شوند و به بیماری‌های صعب‌العلاج مبتلا شوند تا دلی به رحم آید؟ چند نفر باید بگویند که سند و مدرک محکومیتشان اعترافات در سلول‌های انفرادی در از دست دادن تحمل این شکنجه غیر انسانی بوده، تا مسئولان و رسانه‌ها جرأت کنند به این شکنجه بپردازند؟ (سایت کانون مدافعان حقوق بشر). "

در این یادداشت نگارنده سعی می کند از زاویه دیگری به موضوع شکنجه و اعدام بپردازد و امید دارد که تکمیل کننده این مباحث گردد. شاید در ابتدا عجیب بنظر برسد اگر گفته شود که کلمات نیز می توانند شکنجه کنند و یا حتی موجب قتل گردند. در اینجا منظور از شکنجه و مرگ بصورت استعاره ای و یا آرزوی آن و یا نفرین مرگ نیست، بلکه بواقع کلمه می تواند خود عملی و اقدامی برای انجام شکنجه و قتل یک انسان نیز باشد و آنرا به معنی واقعی و عینی نمایندگی کند.

برای مثال زمانی که در قران صحبت از کفار و مشرکین به میان می آید، صرفا به منظور تعریف و تحلیل موقعیت این افراد و گروه های اجتماعی زمان پیامبر اسلام نیست، بلکه بدنبال خود کشتار و اسیری آنها توسط مسلمین را نیز بهمرا می آورد. کلماتی که نازی های آلمان در رابطه با یهودیان استفاده می کردند نیز در حد کلمه و برای شناسایی یهودیان نبود بلکه بلافاصله شکنجه، تحقیر، اسیری و تصفیه نژادی آنها را نیز بدنیال خود داشت.

یکی از دشنامهای دائم تکرار شونده در سالهای اول انقلاب اسلامی، کلماتی مانند منافق و لیبرال بودند. این کلمات نیز در حد حتی دشنام باقی نمی ماندند و در حقیقت حکم سرکوب و دستگیری افرادی که مشمول این کلمات می شدند را نیز در درون خود نهفته داشتند. به سخن دیگر این کلمات هیچگاه در حد کلمه باقی نمانده اند و استعاره وار و یا صرفا برای نفرین و آرزوی مرگ بکار گرفته نشده اند، بلکه خود ابزاری عینی و واقعی برای انجام عمل شکنجه و یا سرکوب و قتل بوده اند. این کلمات در حقیقت نیروی سرکوبگر و خشنی را نمایندگی کرده و می کنند و قابل مقایسه با شلاق شکنجه، طناب دار و یا ماشه تفنگ هستند.

البته شاید در این رابطه گفته شود که صرف به زبان آوردن این کلمات به معنای مشارکت در شکنجه و قتل نیست، مگر اینکه ثابت شده باشد که اجرای شکنجه و اعدام با دستور کتبی و یا شفاهی یک فرمانده صورت گرفته است، که در این رابطه کلمه از حالت صرفا توصیفی خود خارج و تبدیل به دستور شده است و مطابق قوانین جزایی قابل پیگرد می باشد. اما تجارب اخیر در دادگاه ها و محاکمات بین المللی علیه تصفیه نژادی در منطق بالکان و روندا نشان می دهد که حتی خبرنگاران و اصحاب روزنامه بدلیل ترویج فرهنگ خشونت علیه نژادها و اقوام دیگر می توانند محاکمه شوند. اگرچه خبرنگاران مزبور هیچگاه بطور مستقیم دست در این جنایت ها نداشته اند. برای مثال در تریبون بین المللی روندا مطرح گردید که شما لازم نیست که ماشه سلاح را کشیده باشی تا بعنوان عامل قتل مورد محاکمه قرار بگیری، همینکه شما یک نژاد را انگل یا سوسک بنامی کافی است که شما بعنوان شریک جرم مورد محاکمه قرار بگیری، زیرا شما با کلمات خود خشونت و تصفیه نژادی را ترویج داده اید. (International Tribunal for Rwanda )

البته شاید ادعا شود که محاکمه این خبرنگاران صرفا بدلیل استفاده از کلمات و نوشته های خشونت پرور متناقض با اصل آزادی اندیشه و بیان و انتشار آن است. ادعا و نظریه ای که از اساس اشتباه می باشد و بر این فرضیه مبتنی است که کلمات فاقد روح و عملکرد هستند و باید آنها  را در حد تراوشات ذهنی یک فرد بحساب آورد؛‌ و برای اینکه این کلمات به واقعیت بپیوندند باید یک رابط و واسطه دیگر،  برای مثال دستور مستقیم قتل و شکنجه وجود داشته باشد، در غیر این صورت نمی توان یک خبرنگار و نویسنده را صرفا بخاطر نوشتن و به زبان آوردن کلمات خشونت پرور و ضد نژادی مورد محاکمه قرار داد.

در رابطه نقش و جایگاه کلمات لودویگ ویتگنشتاین (۱۸۸۹-۱۹۵۱) فیلسوف آلمانی-اتریشی تحقیقات گسترده ای در زمینه نقش و بازی کلمات دارد. وی بخوبی نشان می دهد که زبان و کلمات صرفا تراوشات ذهنی و حرفی که از دهان خارج و یا از قلم جاری می شود نیستند، کلمات و بطور کلی زبان محاوره ای و نوشتاری فرم و محتوای زندگی ما را به نمایش می گذارند.

وی می نویسد: "تصور اینکه یک زبان از مجموعه کلماتی که مطابق یک فرمول و گرامر خاص سازمان یافته و برای مثال شرایط میدان جنگ را توصیف می کند ساده است و یا فرض اینکه یک نوشته پرسشی را مطرح می سازد که پاسخ آن آری یا نه است نیز ساده می باشد و یا اشکال دیگری که هر زبان و نوشته ای به نمایش می گذارد، اما در عین حال باید این تصور و فرض نیز ساده باشد که یک زبان و نوشته ها و حرفها و کلمات بکار گرفته شده در آن فرم،‌ نوع و روش زندگی ما را نیز نشان می دهند." (philosophical investigations)

همچنین وی می نویسد که "توافق و یا عدم توافق با پاسخ آری یا نه به یک نوشته و کلمات آن صرفا یک توافق در عالم ذهن نیست، بلکه در حقیقت توافق یا عدم توافق با راه و روشی است که آن نوشته برای عمل روزمره ارائه می دهد و صرفا در حد توافق با یک نظر و عقیده خلاصه نمی گردد."(philosophical investigations)

وی در رابطه با نقش و بازی کلمات در زندگی روزمره نمونه های ساده و فراوانی می آورد تا نشان دهد که زبان و کلمات نقش بلاواسطه در عمل و رفتار  ما انسانها دارند. برای مثال زمانی که کلمه صندلی بر زبان آورده می شود ما در درجه نخست به این واقعیت که صندلی از چوب ساخته شده و در یک فرایند تخصصی به این شکل در آمده است، نمی اندیشیم بلکه به این واقعیت فکر می کنیم که صندلی برای نشستن روی آن است و یا حتی در موقع نزاع می تواند برای پرتاپ شدن بسوی دیگری مورد استفاده قرار گیرد! با این مثال ساده می بینیم که بسیاری از کلمات بویژه اگر به شرایط و کانتکس زمان استفاه از آنها توجه کنیم، رابطه مستقیمی با نحوه زندگی و رفتار ما انسانها دارند و در واقع آن رفتارها را نمایندگی می کنند.

کلمات و جملات فلسفی شاید در وحله اول رابطه مستقیمی با زندگی و فرم آن نداشته باشند و یا یک عمل مشخص را نمایندگی نکنند اما ویتگنشتاین معتقد است که این جملات و کلمات در برگیرنده آن نیز در حقیقت برای توجیه و تفسیر نحوه نگاه ما به زندگی و بويژه رفتارها و انتخابهایی که می کنیم شکل گرفته اند. تنها تفاوت این نحوه از سخن گفتن و نوشتن در تقدم زمانی آنها است، یکی عمل را نمایندگی و تشویق می کند و دیگری آن عمل را توجیه و تفسیر می نماید.

هدف و منظور شکنجه گر که از همان بدو دستگیری و قبل از کتک زدن شروع به فحش و ناسزا به فرد دستگیر شده می کند و کلمات منافق، ضد انقلاب، هرزه و از این نمونه دشنامها را بر زبان می آورد، تحلیل و توصیف وضعیت زندانی نیست؛ او در واقع با بکار بردن این کلمات، حکم شکنجه، تجاوز و قتل را صادر کرده و آنرا تجویز می نماید. این کلمات بار شکنجه و مرگ دارند و عملی را که بلافاصله صورت می گیرد نمایندگی و بازتاب می کنند و تفاوتی نیز نمی کند این کلمات و شعارها در نمازهای جمعه سر داده شوند و یا در کف خیابانها و یا در زندان و شکنجه گاه.

کلمات مزبور هیچگاه در خلاء بر زبان و قلم آورده نشده و نمی شوند، انها صرفا تفسیر کننده یک موقعیت خاص نیستند، انها همانطور عمل می کنند که شلاق و ماشه تفنگ و طناب دار؛ و بطور آشکاری نوع زندگی و نوع رفتار نویسندگان، سخنگویان این گونه از کلمات و در حقیقت شخصیت واقعی آنها را به نمایش می گذارند.  

شکنجه و فرود آمدن شلاق بر کف پای زندانی در حقیقت آخرین حلقه از فرایندی طولانی است که در ابتدا به شکل کلام و یا نوشته ظاهر شده است. فرایندی طولانی که چه بسا ریشه های آن به آموزش این کلمات و فرهنگ و هنجارهای برخاسته از آن باز می گردد. شکنجه گران جمهوری اسلامی آیات قران را که در هنگام شکنجه بر زبان می آورند برای ثواب نمی خوانند، بلکه تلاوت آیات قران برای تکرار مداوم فرمانی است که در عمق و درون این آیات و کلمات خشونت پرور آن نهفته اند، گویی فرمانده ای در گوش آنها تکرار می کند که ضربه شلاق را محکم تر فرود آور، زیرا این راه و منش زندگی تو است.


۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

آیا ملت ایران یک ملت برونگرا است؟

شدت یافتن تضاد بین جمهوری اسلامی و برخی از کشورهای عرب، بویژه عربستان، پس از شکست داعش در سوریه و عراق، ممکن است بسیاری از ما ایرانیان را دچار یک تناقض آزار دهنده کرده باشد. طرفهای اصلی این جنگ قدرت، رهبران سعودی و بطور کلی نظام سیاسی و قضایی عربستان، که خود از نظر موازین حقوق بشر، آزادی های اجتماعی و سیاسی و حقوق برابر برای زنان و اقلیت های ساکن این کشور پرونده ای قطور و سیاه دارند و جمهوری اسلامی که با حاکمیت گسترده روحانیون و مراجع تقلید از یک سو و قدرت اختاپوسی سپاه پاسداران سمبل یک رژیم ایدئولوژیک، مستبد و تمامیت خواه است که ادامه حیات خود را در گسترش نفوذ در منطقه خاورمیانه و مناطق شیعه نشین می داند. سیاستی راهبردی که نه تنها این نظام بلکه حتی ایران و ایرانیان را در مقابل عربستان و دیگر کشورهای منطقه خلیج فارس قرار داده است.

این شرایط شاید برخی از ایرانیان را در وضعیت متناقضی قرار دهد، شرایطی که قضاوت در مورد طرفهای درگیر در جنگ های نیابتی در منطقه خاورمیانه و یا انتخاب بین یکی از دو سوی این جنگ قدرت را ممکن است با مشکل روبرو سازد؛‌ بویژه که این جنگ قدرت صرفا در حد قدرت های سیاسی کشورهای منطقه باقی نمانده و دامنه های آن به رقابت های ملی، منطقه ای و مذهبی نیز، که البته از سوی دو رژیم حاکم بر عربستان و ایران دامن زده می شوند، کشیده شده اند. شاید برخی از مردم ما از اینکه ایران اکنون بعنوان یک قدرت منطقه ای عمل می کند ناراضی نیز نباشند و یا در دل احساس خوشحالی کنند، که برای مثال کشور ما در زمینه های سیاسی و نظامی و دیگر  جنبه ها از جمله ورزشی و فرهنگی، پس از یک دوره طولانی پر فرازو نشیبِ پس از انقلاب اسلامی، بار دیگر بعنوان یک قدرت تعیین کننده ظاهر شده است.

اما به چه دلیل، با وجودیکه همین مردم زیر فشارهای طاقت فرسای سیاسی، اجتماعی و بویژه اقتصادی بسر می برند، فشارهایی که در درجه نخست ناشی از همین راهبرد دخالت و نفوذ حکومت اسلامی در منطقه خاورمیانه و هزینه کردن هزاران میلیارد تومان برای مناطق شیعه نشین می باشند، بنوعی رضایت درونی دارند و شاید بخود نیز ببالند که کشور ایران بار دیگر می رود که قدرت گذشته خود را بازیابد؟ و یا حتی پاسدار سلیمانی را یک سردار ملی بنامند؟

البته که در این میان بسیاری نیز هستند که در اعتراضات و تظاهرات با سر دادن شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران با سیاست های راهبردی جمهوری اسلامی در منطقه مخالفت می کنند اما شاید برای همین مردم نیز زمانی که می بینند رژیم عربستان و دونالد ترامپ و نتانیاهو علیه کشورشان بسیج شده اند و حتی به ملت ایران توهین می کنند بسیار مشکل باشد که همچنان بیطرف بمانند و از دولت خود حمایت نکنند.

در اینکه از زوایای مختلفی می توان به این وضعیت نگریست و آنرا تحلیل کرد شکی نیست، اما من سعی دارم در این یادداشت به این موضوع از منظر یکی از روحیات و خصوصیات اخلاقی و فرهنگی ما ایرانیان بپردازم.

اگرچه انسانها از نظر شخصیت فردی معمولا به دو دسته درونگرا و برونگرا تقسیم می شوند و بحث های روانشناسانه مربوط به این دو ویژگیِ شخصیتی معمولا به روانشناسی فردی باز می گردند، اما جوامع و ملت ها را نیز می توان با کمی مسامحه به دو دسته برونگرا و درونگرا تقسیم کرد. از این نظر نگارنده این یادداشت معتقد است که ملت ایران در طول تاریخ خود نشان داده است که مجموعا یک ملت برونگرا بوده است و نظامهای سیاسی حاکم بر ایران، از زمان باستان تا کنون، توانسته اند بر مبنای همین روحیه برونگرایی ایرانیان بسیاری را برای گسترش قدرت سیاسیِ خود بسیج کنند. سیاست و برنامه ای که معمولا از اولین گامهایی بوده است که حکومت های ایران، پس از تثبیت قدرت در درون کشور، برداشته اند.

از سوی دیگر سازگاری ما ایرانیان با شرایط مختلف سیاسی-اجتماعی و فرهنگی ناشی از یا هجوم اقوام دیگر به ایران زمین و یا تداخل و مبادلات فرهنگی با دیگر فرهنگ ها، مهمان نوازی ما ایرانیان که مورد اشاره و تحسین بسیاری از جهانگردان و مسافرین خارجی به ایران می باشد؛ و حتی حس مشترک و بسیار عمیق بین اقوام و فرهنگ های ساکن این سرزمین در زمینه ایرانی بودن، می توانند نشانه هایی از روحیه برونگرای ما ایرانیان باشند. روحیه شاد ما ایرانیان، حتی در شرایط بسیار سخت کنونی، و رواج استفاده از وسایل ارتباط جمعی اینترنتی، و نیز تمایل بسیار و سریع در استفاده از مظاهر مدرن و غربی که بعضا برای خودنمایی و جلوه گری بعنوان تک انسان آزاد و مختار بکار می آیند، از جمله علائم دیگر از وجود روحیه برونگرای ما ایرانیان هستند.

البته همانطور که در فوق تاکید کردم تقسیم بندی بین ملت های درونگرا و برونگرا را باید با کمی مسامحه انجام داد. همانطور که شخصیت های درونگرا و برونگرا یک طیف وسیع را تشکیل می دهند، جوامع و ملل مختلف نیز از نظر روحیات جمعی برونگرا و یا درونگرا در یک طیف گسترده قرار می گیرند؛ و بنابراین شاید ما نتوانیم روی یک ملتِ مطلقا درونگرا یا برونگرا انگشت بگذاریم. حتی روحیات یک ملت در طول تاریخ خود نمی تواند ثابت بمانند و تشخیص اینکه یک ملت در این مقطع زمانی عمدتا روحیات درونگرا و یا برونگرا از خود نشان می دهد نمی تواند به سایر مقاطع از تاریخ حیات آن ملت تعمیم داده شود. حتی روحیات درونگرایی و برونگرایی درجات مختلف می توانند داشته باشند.

برای مثال ملت چین را می توان مجموعا یک ملت درونگرا نامید. چینی ها با وجودیکه در نظم نوینی که در حال شکلگیری است در پی گسترش نفوذ خود حتی تا نقاط دور دست افریقا و امریکای لاتین هستند، اما بر خلاف بسیاری از انقلاب های بزرگ قرن گذشته مانند انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه تزاری و انقلاب اسلامی ایران، پس از انقلاب خود به رهبری مائو عمدتا به درون کشور خود پرداختند و داعیه صدور انقلاب کمونیستی چین را سر ندادند. در شرایط کنونی نیز هدف چین در گسترش نفوذ خود به دیگر نقاط جهان، به هیچ وجه صدور فرهنگ و ایدئولوژی خود نیست و فقط سود و بهره وری اقتصادی و مالی می باشد. این رویکرد را نیز می توان به خصوصیت برونگرایی این ملت نسبت داد. روحیه و خصوصیتی که در مردم کشورهای اسکاندیناوی نیز قابل مشاهده و شناسایی اند.

در نقطه مقابل ملت هایی مانند اسپانیا، انگلستان، هلند و در شرایط فعلی امریکا را می توان ملت های برونگرا نامید. ملت هایی که پس از تسخیر سرزمین های دیگر، پروژه تغییرات دامنه دار فرهنگی و مذهبی را در سرزمین های تازه تسخیر شده آغاز کردند و حتی با قدرت ارتش و اسلحه دین، زبان و فرهنگ مستعمرات خود را تغییر دادند. این نحوه از تسخیر، استعمار و گسترش نفوذ تنها از ملتی بر می آید که عمیقا برونگرا باشد. در امریکای امروز دونالد ترامپ سمبل این روحیه برونگرایی ملت امریکا است، ملتی که نه تنها خود را برتر از سایر ملل می داند، بلکه می خواهد این برتری را به هر شکل ممکن تحمیل نماید. حتی شعار "اول، امریکا" و باز گرداندن شکوه گذشته آن به این ملت نشانه هایی از برونگرایی مفرط دونالد ترامپ و حداقل بخش هایی از ملت امریکا است. این برونگرایی افراطی حتی به جایی می رسد که طرفداران سرسخت دونالد ترامپ برونگرایی را یک صفت مهم سفید پوستان مسیحی می دانند و سیاه پوستان و دیگر نژاد ها را درونگرا و خجالتی و یا حتی توسری خور می شناسند.     

اما همانطور که گفته شد روحیات درونگرا و برونگرا را بهتر است در یک طیف قرار دهیم؛ روحیات یک ملت نیز در طول تاریخ خود نمی تواند ثابت باشد. ایرانیان را اگرچه می توان یک ملت برونگرا نامید اما تاریخ هزاران ساله ملت ما نشان می دهد که این روحیه هیچگاه شکل افراطی و نژاد پرستانه بخود نگرفته است. در تاریخ هخامنشی آمده است که کورش بزرگ، پادشاه ایران زمین، پس از تسخیر سرزمین های دیگر به فرهنگ و عقاید ملت های ساکن این سرزمین احترام می گذاشته است. برای مثال در استوانه کورش که پس از فتح بابل نوشته شد دو جمله به این مضمون آمده است: "اعلام اطاعت مردم و سرزمین های دیگر از کورش" و "خدایان و مردم به سرزمین هایشان بازگردانده می شوند". در بسیاری از مقاطع دیگر نیز ملت ما با حفظ روحیه برونگرای خود توانسته است پس از هجوم اقوام عرب و مغول با برخورد مثبت، باز و پذیرا از ریشه ها و بنیادهای فرهنگی و زبانی خود پاسداری کرده و تمامیت بخش بزرگی از ایران را بعنوان یک ملت و سرزمین حفظ کنند.       
    
تناقض و پارادوکسی که در فوق به آن اشاره شد نیز از همین روحیه متعادل برونگرای ما ایرانیان بر می خیزد. ملت ما طبیعتا بعنوان یک ملت باز، سازگار و با نگاه به بیرون از خود شناخته می شود. اما این به این معنی نیست که این ملت در پی تحمیل عقاید و فرهنگ خود بر سایر ملل پیرامون خود بوده و یا می باشد، بلکه بر عکس در بسیاری از مقاطع از خود در برابر هجوم اقوام بیگانه دفاع کرده و از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی خود پاسداری نموده است.

سیاست راهبردی جمهوری اسلامی در زمینه گسترش نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک خود در منطقه به هیچ وجه مربوط به و ناشی از روحیه برونگرای ملت ایران نیست؛ بلکه آنرا باید در عارضه انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب ایدئولوژیکی جستجو کرد که ادامه حیات آن صرفا منوط به و در گرو گسترش دامنه های نفوذ ایدئولوژیک نظام سیاسی تثبت شده پس از انقلاب می باشد.

شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران و اعلام همبستگی و هم دردی مردم ایران با هموطنان کرمانشاهی پس از زلزله اخیر و اعتراضات گسترده و دائمی مردم علیه سیاست های حمایتی حکومت اسلامی از رژیم سوریه و شیعیان لبنان و یمن و سرمایه گذاری ها در این کشورها و در عین حال هم دردی با مردم کشورهای دیگر که قربانی تروریست های مسلمان داعشی هستند همه و همه نشانه هایی از روحیه متعادل برونگرای مردم ایران می باشند.    


  

۱۳۹۶ آذر ۱۲, یکشنبه

بیماری مزمن اسکیزوفرنی در نظام جمهوری اسلامی

افشاگری های گسترده و پی در پی احمدی نژاد موجب حملات بسیاری از سوی دیگر مقامات جمهوری اسلامی بویژه جناح اصول گرا گردید. یکی از این حملات گفته مجتبی ذوالنور نماینده اصولگرای مجلس شورای اسلامی است که گفت: "انگار احمدی نژاد روان گردان مصرف کرده است". داروهای روان گردان به مجموعه ای از مواد افیونی گفته شوند که از جمله موجب اختلالات عصبی، روان پریشی، توهم و افکار مالیخولیایی می گردند و در یک کلام انسان را از یک زندگی سالم، مفید و معنادار محروم می کنند.

اما اگر آثار و عواقب این داروها را ملاحظه کنیم، می بینیم که بسیاری از نتایج روانی و عصبی این داروها قابل مقایسه با شواهدی است که بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی از خود نشان می دهند. منتها با این تفاوت که معمولا بیماری اسکیزوفرنی بویژه نوع حاد آن در سنین جوانی اتفاق می افتد، در حالیکه مصرف داروهای روان گردان محدوده سنی نمی شناسد و شاید بتوان گفت آثار آن در تمام جوامع و فرهنگ ها مشابه هستند، در حالیکه آثار و علائم بیماری اسکیزوفرنی می توانند متاثر از فرهنگ و عقاید متغیر باشند. و البته طبیعی و منطقی است که روان پریشی ناشی از داروهای روان گردان عوامل خارجی (قرص های روان گردان) دارند، در حالیکه برای علت یابی بیماری اسکیزوفرنی باید در روان فرد بیمار جستجو کرد.

مطالعات روی مغز انسان اثبات کرده اند که مغز از دو بخش چپ و راست که کارکردهای مختلف دارند تشکیل شده است. بطور خلاصه می توان گفت که یک بخش از مغز اطلاعات و داده های مختلف را توسط اعضای حسی دریافت می کند و بخش دیگر به تجزیه و تحلیل این داده ها می پردازد. نواح حریری (نویسنده کتاب معروف انسان خردمند، homo Sapien) آن قسمت از مغز را که عمدتا وظیفه دریافت داده را بعهده دارد بخش تجربه گر می نامد. بخش دیگر مغز وظیفه تجزیه و تحلیل این داده ها را بعهده دارد. نویسنده مزبور این بخش را بخش داستان ساز و روایت پرداز می نامد. به این معنی که این بخش صرفا بر اساس داده هایی که دریافت کرده شروع به داستان سازی و تجزیه و تحلیل و نتیجه نمی کند، بلکه عوامل بیشماری از جمله تجارب پیشین، خاطرات، دانش، اطلاعات و اعتقادات اندوخته در حافظه شخص نقش بسیار موثری در تجزیه و تحلیل و در نهایت تصمیم گیری او دارند، که آن هم بر مبنای یک داستان و به اصطلاح توجیهاتی که فرد برای خود دست و پا می کند نهایی می شود و به مرحله اجرا در می آید.

بخش داستان ساز اما گاه آن اندازه نقش برتر و غالب را در تصمیم گیری ها پیدا می کند که جستجوی دلایل عینی و واقعی در محیط خارج از ذهن برای توجیه عملکرد فرد را با مشکلات فراوان روبرو می سازد. در این حالت گفته می شود که فرد مزبور دچار توهمات و خودفریبی شده است، که حالت های حاد آنرا در افرادی که از بیماری اسکیزوفرنی رنج می برند، می توان مشاهده نمود. افرادی که بدلیل کارکرد ضعیف بخش تجربه گر مغز خود و بنابراین ناتوانی در ارتباط با دنیای واقعی، قادر به تشخیص تفاوت بین توهمات خود و واقعیت های جاری که حتی اطلاعات آنها را از طریق اعضای حسی خود دریافت می کنند نیستند.

البته اگر فقط حالت های حاد بیماری اسکیزوفرنی را در نظر نگیریم شاید بتوان گفت که بسیاری از ما انسانها بدون اینکه حتی کاملا خود آگاه باشیم، بعضا افسار تصمیم گیری های خود را بدست بخش داستان ساز مغز خود می سپریم و رفتارهایی از خود نشان می دهیم و تصمیماتی اتخاذ می کنیم که فقط در کادر همان داستان و روایتی که مغزمان ساخته و پرداخته، قابل توجیه اند. داستانهایی که خود از سلسله داستانها و روایت هایی که یا قبلا خودمان ساخته ایم و یا دیگران برای ما گفته و ما آنها را باور کرده ایم، تشکیل شده اند.

در دنیای امروز، سیاست مداران و رهبران جوامع بشری از این استعداد روایت سازی و داستان پردازی هنرمندانه و بخوبی استفاده می کنند و علم سیاست و سیاست ورزی را عملا تبدیل به یک هنر برای خلق روایت های فرضی و خیالی کرده اند. هنری برای فریب خود و دیگران، هنری برای معتقد کردن به فریب و توهم تا واقعیت. برای مثال تهییج و بسیج مردم علیه یک دشمن فرضی و یا اهداف خیالی، که معمولا در پوشش های جذاب و مردم پسندِ ناسیونالیسم، مذهب و یا ایدئولوژی ارائه می شوند.
  
از این نظر است که می توان مدعی شد که در دنیای سیاست نیز بیماری توهم و افرادی که از اسکیزوفرنی رنج می برند به وفور یافت می شوند. بیماریی که هم رهبران سیاسی متوهم و هم پیروان آنها را از دیدن واقعیت ها محروم می سازد. در این رابطه تفاوتی نیز نمی کند که ما در چه سرزمین و فرهنگی زاده و تربیت شده ایم؛ به این معنی که در اصل بیماری توهم تفاوتی  بین فرهنگ ها و ملل مختلف نیست، تنها می توان گفت که تفاوت در نوع و چگونگی توهم است. در ایالات متحده فردی متوهم و روان پریش به ریاست جمهوری می رسد و طرفداران او نیز به داستان و روایت "اول امریکا" که دشمن اصلی آن مسلمانان افراطی هستند، باور می کنند.

رهبری جمهوری اسلامی از ولایت فقیه تا کارگزاران او نیز از چنین بیماری رنج می برند و عده ای را نیز به روایت های دروغین خود متقاعد کرده اند و یا با وعده های فریبنده بدنبال خود کشانده و می کشانند. به همین علت با اطمینان می توان گفت که کابوس بزرگ علی خامنه ای دشمنانی هستند که وی برای خود و اطرافیانش ساخته و پرداخته است، این را در ترجیع بند دشمن دشمن در همه سخنرانی ها او می توان بخوبی مشاهده کرد.

بیماری اسکیزوفرنی را در محمود احمدی نژاد نیز که در دامن رهبر خود بزرگ شده است، می توان بخوبی مشاهده کرد. البته بیماری توهم های مالیخولیایی و غرقه شدن در خیالات آن اندازه در وی وخیم گردیده که او حتی گوی سبقت را از پدر ایدئولوژیک خود ربوده است. برای مثال احمدی نژادی ها تصور می کردند که با بست نشینی در حرم شاه عبدالعظیم می توانند روایتی دروغین از احمدی نژاد و یارانش بعنوان چهره های مظلوم بسازند و بی کفایتی و خرابی هایی که خسارات آن سر به صدها میلیارد دلار می زنند بپوشاند و بخش هایی از مردم را بار دیگر فریب دهند.

از جمله دیگر مقامات این نظام که شدیدا دچار بیماری اسکیزوفرنی اند مکارم شیرازی است که موضوع اجازه ورود بانوان به ورزشگاه ها را مسئله ای فرعی تلقی می کند و یا امام جمعه اصفهان، سید مجتبی میردامادی است که در نماز جمعه می گوید "امروز مشکل کم‌ آبی و قطع نزول باران به دلیل آن است که تقوا در جامعه کمرنگ شده و خداوند می‌ گوید اگر تقوا پیشه کنید درهای رحمت به روی شما باز می‌ شود. در شرایط کم‌ آبی و خشک سالی باید نماز باران خواند و بسیاری از علما زمانی که خشکسالی پیش می‌ آمد، نماز استغاثه می‌ خواندند و امسال نیز همچون سال گذشته باید در اصفهان نماز استغاثه بخوانیم تا انشاالله درهای رحمت خداوند باز شود".     

بعبارت دیگر توهم در دنیای سیاست که بسیاری از مقامات روحانی و امنیتی جمهوری اسلامی را تبدیل به دون کیشوت های قرن بیست و یکم کرده است، یک نمونه بسیار بارز از وجود بیماری مزمن اسکیزوفرنی در این حکومت است. حکومتی که از همان ابتدا بر اساس یک توهم بزرگ تشکیل گردید. توهمی که هم رهبر انقلاب اسلامی شدیدا دچار آن بود و هم (متاسفانه) بخش بزرگی از جامعه ایران آن زمان اسیر آن شده بود.

اگرچه این دو گونه از توهم و خیال با هم تفاوت هایی دارند؛ به این معنی که خمینی در توهم اسلام و ولایت فقیه و احیای مجدد اسلام ناب محمدی بسر می برد، و مردم در توهم یک نظام آزاد و عادل در چهارچوب فرهنگ خود به حمایت گسترده از او برخاستند؛ اما هر دو، که یکی برخاسته از ذهن آشفته و متوهم خمینی و دیگری برخاسته از آشفتگی در هویت تاریخی و ملی مردم بود، یکدیگر را تقویت نیز می کردند. مردمی که برای آنها زمانی روایت تاریخ باستان و هویت ملی برخاسته از آن نقل می گردید و زمانی توسط روشنفکران مسلمان بسوی بازگشت به هویت شیعی و مذهبی خود فراخوانده می شدند.

به سخن دیگر انقلاب اسلامی پس از تلاقی و پیوند این دو توهم بزرگ بود که اتفاق افتاد و فرزندی را ببار آورد که جمهوری اسلامی نامیده شد، فرزندی که این بیماری را به ارث برده بود. بیماریی که آثار و علائم خود را از همان ابتدا و در مقاطع مختلف حیات این موجود نشان داده است. از جمله بزرگترین توهمی که بتدریج تمامی این نظام را در بر گرفت همانا توهم تحقق اسلام ناب محمدی از طریق جمهوری ولایت فقیه بود. توهمی ایدئولوژیک که اگرچه بسیاری بطور تئوریک آموخته بودند که یک آگاهی کاذب و یک روایت دروغ است، اما باز هم عده ای را در پی خود روان داشت.

این توهم و دروغ بزرگ در مقاطع مختلف حیات این نظام متوهمین جدیدی را به میدان سیاست در جمهوری اسلامی فرستاد. کسانی که حاضر می شدند فرزندان خود را به چوبه دار بسپارند و یا راهی میدانهای جنگ کنند. کسانی که نگران بیرون زدن گوشه ای از موی سر زنان از زیر چادر و روسری بودند، و یا کسانی که در پی آماده کرن مقدمات ظهور امام زمان بوده و هستند و در نهایت متوهم بزرگ که از کابوس دشمنانش خواب آسوده ندارد.

اما باید با خود صادق بود، بسیاری از ما نیز که در اوان جوانی پر شر و شور بودیم و از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری خمینی خوشحالی می کردیم، دچار توهمات و آشفتگی های فکری و هویتی فراوانی بودیم. در توهم بودیم که سرانجام از طریق انقلاب اسلامی توانستیم پوزه استبداد و استعمار و امپریالیسم را به خاک بمالیم و انتقام خون شهدای کودتای سال ۱۳۳۲ را از امریکا و انگلستان بگیریم. در توهم بودیم که با سرنگونی شاه، آزادی و عدالت در جامعه ایران شکوفا خواهند شد، و در توهم بودیم که خمینی و روحانیون اطراف او با وجودی که با آنها اختلافات فکری و ایدئولوژیک داشتیم، موانع بزرگی در این راه نخواهند بود و ما از آنها عبور خواهیم کرد.

با این وجود همه این نمونه ها اما این سوال مطرح است که آیا روزی خواهد رسید که بشریت از روایت سازی های غیر واقعی و توهمات ناشی از آن دست بردارد و از عوارض آن خلاصی پیدا نماید؟ که با توجه به تجارب پی در پی، از هزاران سال پیش تا کنون؛ از زمانی که بشریت برای خود داستانهای اسطوره ای ساخت تا روایت های دینی و مذهبی و سپس ایدئولوژی های مدرن امروزی، که یکی پس از دیگری غیر واقعی و توهمی بودنشان اثبات شده اند، می توان نتیجه گرفت که این داستان پردازی ها و روایت سازی ها سر ایستادن ندارند. بنابراین بهتر است بگونه ای مثبت به این استعداد انسانی در زمینه داستان سازی و روایت پردازی نگاه کرد. به این معنی که با توجه به تجارب تاریخی بشر، خطر اصلی را نه در قدرت داستان سازی انسان، بلکه خطر اصلی را باید در این فرایند دید: که معمولا داستانهایی که توسط انسانها ساخته می شوند، بتدریج یک زندگی مستقل از سازندگان خود را  آغاز می کنند و بعنوان یک موجود مستقل به حیات خود ادامه می دهند. از جمله ادیانی مانند اسلام و مسیحیت که در یک شرایط تاریخی خاص ساخته و پرداخته می شوند، اما بتدریج از آن شرایط خاص کنده می شود و مستقلا در  ذهنیت های تاریخی و فرهنگی بخش هایی از جوامع بشری ادامه حیات می دهد.
این داستان نیز ادامه دارد….!