۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه

برآمد توده ها و نقش روشنفکران

به پدیده انتخابات در نظام جمهوری اسلامی از زوایای گوناگونی پرداخته شده است،‌ از اصولا غیر دمکراتیک بودن و مهندسی شدن آن توسط حکومت، تا تفسیر آن بعنوان یک رفراندوم علیه سیاست های جنگ طلبانه و اقتدارگرایانه رهبری این نظام و اصولگرایان سخت سر و تندرو. از شرکت نسبتا بالای مردم در انتخاب نامزدها نیز تحلیل های متفاوتی می شود. رهبری نظام اسلامی مطابق معمول شرکت نسبتا گسترده مردم را دال بر مشروعیت و مقبولیت خود و حکومت تحت رهبری خود می داند، و بخشی از مخالفین و اپوزیسیون نیز حضور نسبتا گسترده رای دهندگان در پای صندوق رای را بعنوان یک نه بزرگ به خامنه ای و اقتدارگرایان و دفاع از دمکراسی معرفی می کنند.

در هر دوره ای از انتخابات نیز سعی می گردد که یک گفتمان و خواست مشترک برای دلایل حضور مردم در انتخابات تئوریزه گردد؛ برای مثال در دو دوره اخیر انتخابات ریاست جمهوری گفته می شد که حضور مردم در پای صندوق رای یک پیام مشخص برای رهبری و اقتدارگرایان داشته است و آن پیام، همانا صلح، حفظ امنیت مرزهای کشور و پرهیز از گسترش جنگ های خاورمیانه به داخل کشور از طریق یک رابطه مسالمت آمیز و عاری از تنش با کشورهای منطقه، غرب و بویژه امریکا بوده است. در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۷۶ و ۱۳۸۰ که محمد خاتمی پیروز آن بود، مطرح می گردید که گفتمان اصلی در آن دوره، آزادی خواهی و مطالبات سیاسی بوده است.

البته در اینکه در هر دوره ای از انتخابات رقابتی در ایران یک گفتمان واحد نقش محوری می یافته است تردیدی نمی توان داشت و قطعا نیز خواست اصلی رای دهندگانِ به نامزدهای جناح های اصلاح طلب ویا اعتدال گرا پیگری و تحقق این خواسته ها بوده است. اما بنظر نگارنده در بسیاری از تحلیل های صورت گرفته پیرامون انتخابات به یک موضوع بسیار مهم کمتر پرداخته شده است.

این موضوع که بهانه این یادداشت می باشد نقش روشنفکران و بخش های نخبه جامعه ایران در مقاطع فعالیت های انتخاباتی است. سوال مهمی که در این رابطه می تواند مطرح شود این است که آیا اصولا نقش روشنفکران و نخبگان یک جامعه را می توان تنها در یافتن گفتمانها و مطالبات موجود در جامعه، در هر مقطع از تحولات آن، و سپس تئوریزه کردن این گفتمانها خلاصه نمود؟ و آیا وظیفه روشنفکر و پیشروان جامعه، در درجه اول همراهی با مردم در جهت تحقق خواسته هایشان است؟ علت اصلی انتخاب این زاویه ورود به نقش روشنفکران ایرانی در جریان انتخابات رقابتی در جمهوری اسلامی در این واقعیت نهفته است که بنظر نگارنده (حداقل) بخش مهمی از روشنفکران و نخبگان جامعه ایران در نیم قرن اخیر، چنین نقشی را ایفا کرده اند و بطور جدی و فعال با خواست ها و مطالبات مردم در هر مقطع تاریخی نه تنها همراهی نشان داده اند، بلکه آنها را در قالب گفتمان و یا نظریات ایدئولوژیک تئوریزه نموده اند.

برای مثال شاه ایران در اوائل دهه پنجاه شمسی پروژه مدرنیزاسیون ایران را با انقلاب سفید سال ۱۳۴۱ رقم زد. پروژه ای که هدف آن نوگرایی در ساختارهای اقتصادی و تولیدی کشور بود؛ پروژه ای که البته بدون اصلاحات سیاسی و لیبرالیزه کردن مناسبات سیاسی-اجتماعی ایران نمی توانست به پیش برود. موفقیت و یا عدم موفقیت این برنامه اصلاحی و اینکه شاه ایران تا چه اندازه اراده و درک لازم برای رهبری تحقق این اصلاحات را داشت موضوع این یادداشت نیست. اما در هر حال با رقم خوردن این اصلاحات می توان گفت که فرایند رشد طبقه متوسط و لیبرالیزاسیون ایران افتان و خیزان آغاز گردید. فرایندی که در هر حال تبعات اجتماعی و فرهنگی خود را داشت و ما اثرات آنرا در آزادی های اجتماعی و فرهنگی آن سالها به یاد داریم. اثرات و پیامدهایی که البته عمدتا در بخش های متوسط شهر نشین قابل مشاهده بودند.

در حاشیه این تحولات واقعیت دیگری نیز در جامعه ایران آنزمان خودنمایی می کرد. بخش ها و طبقات سنتی جامعه ایران در دهه پنجای شمسی از گستردگی و حجم قابل توجه ای برخوردار بودند. همچنین در این دوران، بخش ها و طبقات مزبور نه از دست آورد های اقتصادی و نه از فرایند مدرنیزاسیون و لیبرالیزاسیون می توانستند بهره ببرند. حتی می توان گفت که بخش ها و طبقات سنتی و پائینی جامعه برخی از آزادی ها اجتماعی و فرهنگی آن دوران را نمی پسندید و مخالف فرهنگ و عقاید مذهبی خود می دانستند.

در این دوران واقعیت دیگری نیز وجود داشت. سالهای شصت و هفتاد میلادی سالهای اوج مبارزات ضد امپریالیستی و استقلال طلبانه نیز بود، و طبیعتا جامعه ایران و بویژه روشنفکران آن از این تحولات و تبعات آن نمی توانستند بی تاثیر و بی نصیب بمانند. در همین مقاطع است که بخشی از روشنفکران ایران از جمله علی شریعتی و جلال آل احمد، با مظاهر مدرنیته و فرایند لیبرالیزاسیون، بعنوان سوغات های غرب و بهانه های نفوذ امپریالیسم در ایران، به مخالفت جدی بر می خیزند و با روحانیت سنتی و بخش های عقب افتاده و مذهبی جامعه ایران هم صدا می گردند و بر گفتمانهای دینی روحانیت شیعه به رهبری خمینی جامه مدرن و ایدئولوژیک می پوشانند.

از این مقطع به بعد است که بنظر نگارنده یک تحول اساسی، حداقل در بخش مهمی از روشنفکران جامعه ایران، آغاز به شکل گیری می کند. این بخش از روشنفکران، در لباس یک روشنفکر مردمی و یا توده ای (منظور وابستگان به حزب توده نیست) سخنگو و تئورسین بخش ها و طبقات سنتی جامعه می گردند و تلاش می ورزند که گفتمانهایی انقلابی و یا ظاهرا مدرن را از متن فرهنگ سنتی و مذهبی بخش ها و طبقات مزبور استخراج نمایند. با این باور که اصالت های ملی و مذهبی جامعه ایران، برای دست یابی به استقلال و حاکمیت ملی، را باید در درون این طبقات جستجو نمود و سرانجام نیز بدست آنان حکومت محرومین و مستضعفان را بنا نهاد.           

همانطور که در سالهای قبل از وقوع انقلاب اسلامی روشنفکران عوام زده و مردمی از نظر دامنه و امکان فعالیت های قلمی و اجتماعی-سیاسی بر دیگر نخبگان فرهنگی و سیاسی جامعه ایران، که آینده کشور خود را در ادامه و تعمیق مدرنیزاسیون و لیبرالیزاسیون می دیدند، دست بالا را داشتند، و روشنفکران سکولار، لیبرال و دمکرات در اقلیت بودند؛ پس از انقلاب اسلامی نیز این وضعیت ادامه می یابد و نه تنها این تعادل قوا به هم نمی خورد، بلکه اصولا جریان روشنفکری لیبرال-سکولار بعنوان دشمن انقلاب معرفی می گردد و بتدریج از صحنه سیاست حذف می شود. در این دوران بخشی از روشنفکران مارکسیست نیز به خیل روشنفکران توده گرا و عوام زده می پیوندند و همصدا با بخش های سنتی و مذهبی جامعه ایران موانع جدی و "مسلح به سلاح های سنگین" در برابر پروسه لیبرالیزاسیون و مدرنیزاسیون جامعه ایران برپا می نمایند.

از این دوران است که جایگاه و نقش اصلی روشنفکر و نخبه در ایران که بنظر نگارنده نه سخنگو و نماینده توده مردم بلکه می بایست پیشرو و چراغ راهنما که مسیر آینده را روشن می سازد باشد، دچار آسیب های جدی میگردد و همانند دوران پیش از انقلاب، میدان فعالیت عملا در دست این روشنفکران عوام گرا و توده زده می افتد. این آسیب آن اندازه جدی و عمیق است که همچنان، پس از چندین دهه از تشکیل جمهوری اسلامی و لمس و دیدن نتایج به شدت اسفباری که مبارزات و فعالیت بسیار گسترده ضد لیبرالها ببار آورد، و نیز با وجودیکه نقش و عملکرد اینچنین روشنفکران در پیروزی انقلاب اسلامی و تثبیت جمهوری اسلامی برای عموم مردم و بویژه نسل جوان ایران آشکار شده است، اما ملاحظه می کنیم که هنوز بخش مهمی از روشنفکران ایرانی همچنان خود را نماینده و سخنگوی مردم می پندارند و مانند گذشته نقش اصلی خود را گفتمان سازی بر مبنای مطالبات و خواسته های مردم و البته در کادر و چهارچوب فرهنگ و اعتقادات مردم می دانند و یا عملا تبدیل به یک تحلیلگر سیاسی که با نگاه و منش رئال پولیتیک به دنیای سیاست وارد می شود، گردیده اند.

حال شاید برای خواننده این یادداشت روشن شده باشد که منظور نگارنده از طرح سوالی که در ابتدای این یادداشت آمد چیست. که آیا وظیفه روشنفکر فقط در ترجمه خواسته ها و مطالبات مردم در هر مقطع زمانی و تبدیل آن به گفتمان های جدید خلاصه می شود؟ کاری که چندین دهه است بخشی از روشنفکران ایران با آن مشغولند. برای مثال آیا وظیفه یک روشنفکر فقط تئوریزه کردن خواسته های مردم در مقطع انتخابات ریاست جمهوری اخیر در ایران و در بوق و کرنا کردن مطالبه عمومی مردم برای تامین امنیت و فرار از جنگ و بسیج مردم علیه جناح های جنگ طلب می باشد؟

شاید از منظر نقش و عملکرد بخشی از روشنفکران ایران در مقطع انقلاب اسلامی و در چند دهه اخیر، شرایط ایران قابل مقایسه با تحولات اجتماعی-سیاسی نیمه اول قرن بیستم در اروپا باشد. در این رابطه فیلسوف اسپانیایی اورتگا ای گاسِت (Ortega y Gasset) در سال ۱۹۳۰ میلادی کتابی تحت عنوان "برآمد توده مردم" منتشر می کند. وی برآمد توده های مردم و فرهنگ توده ای را یکی از شاخصهای مهم تحولات اجتماعی آن دوران می شناسد و معتقد است که یکی از علت های اصلی توقف فرایند لیبرالیزاسیون در اروپای آن زمان همین برآمد توده ها و رشد فرهنگ توده ای بوده است. برآمدی که بخشی از روشنفکران و نخبگان را نیز به همراه خود می کشاند و آنان را نیز تبدیل به روشنفکران توده ای و عوام زده می سازد و سرانجام نیز بخشی از آنان را به بر کرسی قدرت می نشاند. وی رشد ناسیونال-سوسیالیسم در برخی از کشورهای اروپایی از جمله آلمان و جنبش های چپ و سوسیالیستی را نتیجه این برآمدهای توده ای می داند که در برابر فرایند لیبرالیزاسیون موانع جدی ایجاد کردند و سرانجام نیز قاره اروپا را صحنه جنگهای خونین ساختند.

اریک فروم نیز همین تحولات را از منظر روانشناسی مورد بررسی قرار می دهد و علت برآمدهای توده ای مردم و اقبال رهبران توده ای را در انگیزه ترس و فرار از آزادی جستجو می کند. آزادی های فردی و استقلال در تصمیم گیری که ظاهرا مردم آنزمان (در اوان فرایند لیبرالیزاسیون) از آن گریزان بودند و ترجیح می دادند که در زیر چتر رهبران مقتدر که خواسته های آنها را نمایندگی می کنند در امنیت و آسایش و رفاه به زندگی ادامه دهند.

به سخن دیگر، از نظر این متفکرین مقام و جایگاه روشنفکران و نخبگان با توده مردم عوض می شود و این توده ها هستند که با برآمد خود، حال یا بخاطر فرار از آزادی و یا برای تامین امنیت و آسایش، جای روشنفکران را می گیرند و آنان را عملا دنباله رو خود می سازند. ما در اکثر تحولات مهم و تاریخ ساز قرن بیستم، از انقلاب اکتبر تا ظهور فاشیسم در آلمان، ایتالیا و اسپانیا جایِ پا و اثرات این جابجایی را بخوبی می توانیم مشاهده کنیم. تحولاتی که هر کدام به سهم خود فرایند لیبرالیزاسیون را کند و یا برای یک دوره زمانی متوقف ساختند. انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نیز در همین ردیف قرار می گیرد، انقلابی که توده ها و روشنفکران و رهبران عوامگرا را به قدرت رساند و روشنفکرانی که با این موج توده ای همراهی نشان نمی دادند به حاشیه راند و به اشکال مختلف حذف نمود.           

با وجودیکه نمونه های تاریخی و عینیِ تحلیل و نظریه پردازی های اورتگا ای گاسِت در مورد آسیب های ناشی از برآمد توده ها و نقش روشنفکران عوام گرا، و نیز گسترش فرهنگ توده ای، عمدتا به نیمه اول قرن بیستم باز می گردند و در دوران حیات خود او بوقوع پیوستند، و اگرچه با پایان جنگ دوم جهانی و سپس خاتمه جنگ سرد،‌ فرایند لیبرالیزاسیون، ابتدا در اروپای غربی، جان تازه ای گرفت؛ و اگرچه بجرات می توان گفت که تاریخ اعتبار رهبران کاریزماتیک و نظامهای توتالیتر و ایدئولوژیک گذشته است و حتی نظامها سیاسی اقتدار گرا نیز مجبورند تا حدودی قواعد دمکراسی را ( البته بصورت کاملا کنترل شده) رعایت کنند، اما در اینکه اکنون در قرن بیست و یکم، جوامع بشری در برابر  برآمدهای توده ایِ مشابه اوائل قرن گذشته مصون شده اند، باید تردید جدی داشت.   
البته اگر ما خود را بطور فرضی در دهه های اول قرن بیستم قرار دهیم و از این منظر به مشاهده تحولات سیاسی قرن بیست و یکم بنشینیم به احتمال زیاد و در وحله اول، هیچ اثری از برآمد توده ها و فرهنگ توده ای شبیه قرن بیستم را نخواهیم دید، بلکه بر عکس، می بینیم که اکثریت مردم به حقوق فردی خود آشنا شده اند و نه تنها از آزادی های فردی گریزان نیستند بلکه آنها را بشدت نیز پاس می دارند،؛ از رهبران توتالیتر و کاریزماتیک که همه گله وار بدنبال او راه می افتادند نیز خبری نیست و آنان نیز به تاریخ پیوسته اند.

واقعیت این است که اگرچه اشکال سیاسی و تجربه شده برآمدهای توده ای قرن گذشته قابل تکرار نیستند، اما این واقعیت نباید ما را سریعا قانع سازد و به این نتیجه برساند که ما در قرن بیست و یکم دیگر شاهد برآمدهای توده ای و فرهنگ توده ای نخواهیم بود. رشد و گسترش پوپولیسم در سالهای اخیر و حمایت های قابل توجه از رهبران این جریان دال بر این است که پدیده برآمد توده ها و ظهور روشنفکران و رهبران پوپولیست و موج سوار هنوز زنده است. پدیده ای که البته دیگر در اشکال سابق و حتی بواسطه حالات روانی که اریک فروم تحت عنوان گریز از آزادی به آن اشاره می کند، تکرار نمی شود.

امروزه مکانیزمها و عوامل روانی دیگری در برآمدهای قرن بیست و یکمی توده ها نقش دارند و این برآمده ها و رهبران و روشنفکران خاص خود را زنده نگاه می دارند. در قرن گذشته پروپاگاندای دولتی و تبلیغات شبانه روزی از طریق بلندگو های رسمی گله توده ها را به سوی در باغ سبز و امید های واهی و دروغ می راند. امروزه اما این انگیزه گریز از آزادی نیست که مردم را وادارد که به گله توده ها بپیوندند، بلکه فردگرایی های شدید که به خود شیفتگی رسیده اند و عدم اعتماد عمومی به نظامهای سیاسی موجود، به کمک رسانه های عمومی اینترنتی مانند فیسبوک، زمینه ساز نوع جدیدی از برآمد های توده ای شده اند که بعلت نقش و تاثیر گسترده و همه گیر آن، بسیاری از روشنفکران و رهبران سیاسی را نیز عوام زده نموده و مردم در واقع از طریق دهان و زبان آنها حرف های خود را می زنند و آنان را سخنگویان خود ساخته اند.

امروزه جامعه مصرفی و خود شیفته که در پی اهداف آنی و کوتاه مدت خود است و بیش از هر چیز به امنیت و رفاه خود می اندیشد حرف اول را می زند. برآمدهای توده ای قرن بیستم یکم دیگر توسط رهبران کاریزماتیک و توتالیتر اداره نمی شوند، این خود تک تک آحاد این جوامع هستند که از طریق شبکه های نامرئی دیجیتالی این برآمد را شکل می دهند و بخش مهمی از روشنفکران و نخبگان و سیاست مداران را به همراه خود ساخته و سخنگوی خود نموده اند. امروزه پوپولیسم فقط در وجود یک رهبر پوپولیست نمود پیدا نمی کند، بسیاری از رهبران و روشنفکران نیز برای پیوستن به این برآمد و جلب آرای بیشتر، وعده ها و شعارهای پوپولیستی می دهند.

در انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران، بسیاری از تحلیلگران سیاسی و مدعی روشنفکری مطرح می کردند که خواست اکثریت جامعه ایران امنیت، رفاه و آسایش است و ما باید با این خواست همراهی نشان دهیم و از این مطالبات، گفتمان اصلاح طلبی و اعتدال گرایی، در چهارچوب همین نظام، بسازیم؛ زیرا در غیر این صورت امنیت و آسایش مردم حفظ و تامین نمی گردد. این طرز فکر و نحوه ورود به انتخابات بنظر نگارنده آثار و جا پاهای بسیار بارز و روشنی از پدیده دیرپای روشنفکران توده ای و عوام گرا را در درون خود دارد؛ که حاملان این طرز فکر همیشه چند گام پشت سر مردم حرکت می کنند و خود را با برآمدهای مقطعی و خواسته های کوتاه مدت آنها همراه می سازند. همانطور که اورتگا ای گاسِت مطرح می کند، امروز نیز مانند اوائل قرن بیستم، ضرورت وجود روشنفکران و نخبگان پیشرو و دور اندیش و نقاد، که بر موج برآمد های مقطعی توده ای سوار نمی شوند و حتی جرات شنای بر خلاف جریان آب را دارند، بسیار بسیار احساس می شود.



۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

جامعه مدنی، تحول خواهی و نقش دولت

 پس از پایان انتخابات ریاست دولت در جمهوری اسلامی و پیروزی حسن روحانی، خواست اصلی بخش هایی از جامعه مدنی و فعالین سیاسی و اجتماعی ایران که از وی حمایت کرده بودند، عملی شدن شعارها و تحقق وعده های انتخاباتی است که وی در زمان مبارزات انتخاباتی داده بود. در این رابطه همچنان گفته و نوشته می شود که شرط موفقیت روحانی در مقابل رهبری و نیروهای امنیتی و نظامی اش، فراموش نکردن مردم و استفاده از حمایت آنها در مواجهه با موانعی است که این جناح در برابر او ایجاد خواهد نمود؛ که در غیر این صورت ممکن است پس از چهار سال همان شود که پس از پایان دوره محمد خاتمی به وقوع پیوست، و به علت نا امیدی و انفعال همین بخشی که از او حمایت کرده، بیت رهبری و سپاه بار دیگر با شعارهای پوپولیستی پیروز شوند.

در این یادداشت فرض بر این است که به استثنای کودتای انتخاباتی سال ۱۳۸۸، در سایر انتخابات ریاست جمهوری در ایران، به میزانی که بطور کلی بخواهد معادلات سیاسی را بر هم زند، تقلب بسیار گسترده و فاحشی صورت نگرفته است، و یکی از جناح ها، واقعا در یک انتخابات رقابتی پیروز شده است. حال با این فرض، این سوال مطرح می شود که آیا اصولا حتی در دمکراسی هایی که یک سیستم تثبیت شده و قانونیِ انتخاباتی دارند، این در خواست از حزب پیروز که با استفاده از حمایت های مردمی به وعده های انتخاباتی خود عمل کند، تا چه اندازه واقعی و موفقیت آمیز می تواند باشد و مکانیزمهای موفقیت آن چیستند؟

برای مثال در نظام حزبی امریکا و انگلستان دو حزب بسیار قدرتمند وجود دارند که بطور متوالی قدرت سیاسی را ما بین خود جابجا می نمایند. همانطور که شاهد هستیم، هر یک از این دو حزب در زمان مبارزات انتخاباتی وعده ها و شعارهای بسیاری را می دهند. اما زمانی که یکی از آنها سکان قدرت را در دست گرفت، یا بدلیل غیرواقعی بودن شعارها و وعده ها، و یا به علت موانع قانونی و تعهداتی که دولت های پیشین داده اند، شاید تنها بتوانند بخشی از وعده ها را عملی سازند. باز هم در این رابطه فرض بر این است که این انتخابات و کاندیدا ها از سلامت نسبی برخوردارند؛ اگرچه بندرت از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری در این دو کشور شنیده می شود که تحقق شعارهای انتخاباتی فقط در کادر قوانین اساسی کشور و با همکاری احزاب رقیب که آنها نیز همچنان بخشی از قدرت سیاسی را در دست دارند، امکان پذیر است.

مدافعان این سیستم انتخاباتی که در حقیقت نوعی از انتخابات رقابتی را به نمایش می گذارد، معتقدند مزیت این نوع از نظام انتخاباتیِ رقابتی همانا حفظ ثبات کشور و سرعت و قدرت تصمیم گیری است. به این معنی که پس از پایان انتخابات، مذاکرات و تصمیم گیری ها در یک مجموعه کنترل شده و عملا بسته که از حضور دو حزب اصلی شکل گرفته است، انجام می پذیرد. فرایندی که جامعه مدنی و نهادهای آن معمولا نقش موثر و کنترل کننده دائمی را نمی توانند داشته باشند؛ مگر اینکه از راه های قانونی که در قانون اساسی پیش بینی شده است، برای مثال یک رفراندم را بر دولت تحمیل کنند. پدیده ای که معمولا کمتر اتفاق می افتد.

اراده و قدرت روحانی برای عمل به وعده های انتخاباتی اش نیز از همین مکانیزم پیروی می کند. به این معنی که او نیز بخشی از قدرت حاکم است و باید در کادر قوانین آن عمل نماید؛ و هنگام مذاکرات و تصمیم گیری ها منافع و خواسته های جناح رقیب خود را که از طریق مجلس و دیگر نهادهای انتصابی بخشی از قدرت را در دست دارد، درنظر گیرد؛ و با علم به منافع آنها پای میز مذاکره بنشیند. در این رابطه نیز مذاکرات و بده و بستانها پشت درهای بسته پیش می روند و هر یک از جناح ها با استفاده از مواد قانون اساسی، که در این مورد ابزارهای بسیار متناقضی نیز را در اختیار هر دو جناح قرار داده است، سعی می کنند که اراده خود را با استفاده از همین قوانین تحمیل نمایند.

بعبارت دیگر قدرت و اراده جامعه مدنی از طریق چنین انتخابات دوره ای، سرانجام به مبارزه قدرت بین دو جناح اصلی اینگونه نظامها فرو کاهیده می شود، تا دوره ای دیگر از انتخابات فرا رسد و بار دیگر نیروهای جامعه مدنی امکان حضور پیدا نمایند. اما آیا قدرت و توانایی های جامعه مدنی را می توان در این حد و شکل محدود نمود؟ و آیا این تعریف محدود از مکانیزم اثرگذاری جامعه مدنی بر سیاست و حکومت، که در واقع جامعه مدنی قدرت خود را از طریق انتخابات رقابتی به نمایندگان این احزاب واقعا موجود واگذار می کند، با تعاریف اولیه از دمکراسی و نقش مستقیم و دائمی مردم در اعمال اراده خود در فرایند اداره جامعه، همخوانی دارد؟ و آیا حتی به بهای ثبات و قدرت تصمیم گیری های سریع، می توان از اعمال بلاواسطه اراده و قدرت جامعه مدنی صرف نظر نمود؟

بنابراین بحث اصلی باز می گردد به این پرسش که آیا می توان و باید به اراده و قدرت جامعه مدنی در برابر اراده و قدرت سیاسی حاکم، بعنوان یک وجود و هستی قائم به ذات و مستقل باور داشت؛ و حتی برای آن، علی رغم قوانین حاکم، مشروعیت قانونی قائل شد؟ البته معمولا تصور بر این است که این اعمال مستقیم اراده و قدرت جامعه مدنی که از آن صحبت می کنیم، معمولا در شرایط انقلابی و استثنایی و یا در مقاطع کوتاه مدتی تحقق پیدا می کند؛ و اگر قرار باشد که  اراده و قدرتِ مستقیم جامعه مدنی دائما حضور داشته باشد، جامعه در شرایطی بحرانی و بی ثباتی پایدار  باقی می ماند.

به سخن دیگر،‌ نظام سیاسی که پس از این شرایط استثنایی و انقلابی بوجود می آید در حقیقت نیروی سازمان دهنده جامعه مدنی را تبدیل به یک نیروی سازمان یافته می کند که از ابزار های قانونی و اجرایی جدید برخوردار گردیده است،  و دیگر نیازی به حضور دائمی جامعه مدنی برای اعمال اراده و قدرت نیست. برای مثال انقلاب های امریکا و انگلستان و حتی انقلاب اکتبر و انقلاب اسلامی،  هریک در ظرف شرایط اجتماعی-فرهنگی و تاریخی خود، اراده جوامع خود را تبدیل به نظم اجتماعی جدیدی نمودند که پس از آن نیروهای اجتماعی و بطور کلی جامعه مدنی باید در این کادر فعالیت می کردند.

اما در اینجا یک تناقض بسیار بزرگ دیده می شود که فیلسوف و مبارز سیاسی اجتماعیِ مارکسیست ایتالیایی تبار آنتونیو نِگری در کتاب خود بخوبی باز کرده است. عنوان کتاب وی "شورش، قدرت سامان دهنده و دولت مدرن" (insurgencies, constituent and the modern state) است که برای اولین بار در سال۱۹۹۹ منتشر گردید و چاپ دوم آن نیز در سال ۲۰۰۹ به بازار آمد.

وی معتقد به وجود دو نوع از قدرت و نیروی سیاسی-اجتماعی است؛ قدرت سامان دهنده (constituent power) و قدرت سامان داده شده ( constituted power)، و بر این نظر است که از زمان تشکیل دولت های مدرن که از طریق انتخابات پارلمانی و دولت های دمکراتیک اداره می شوند، همواره یک تنش و تناقض بین این دو شکل از قدرت وجود داشته است. هدف اصلی قدرت سامان داده و تثبیت شده حفظ قدرت و ثبات روابط سیاسی اجتماعی است. قدرت سامان دهنده اما از یک سو ماهیتا ضد نظم سامان داده شده است و از سوی دیگر در بند قوانینی است که خودش حداقل بخش های مهمی از آنرا خواهان بوده و در سامان دادن به نظم جدید سهیم بوده است. در فرهنگ سیاسی که امروزه مرسوم است، می توان قدرت سامان دهنده مورد نظر آنتونیو نگری را همان جامعه مدنی که مستقل از حکومت باید باشد، نامید.

در این کتاب، نیروی سامان دهنده برابر با اراده و خواسته های همگانی برای تغییر، اراده ای که ابعاد گوناگون دارد، دانسته می شود. به همین علت از نظر وی خواسته های دمکراتیک جزو جدایی ناپذیر نیروی سامان دهنده هستند، زیرا بدون وجود دمکراسی اصولا اراده های گوناگون و چند بعدی نمی توانند تحقق یابند. اما مشکل در اینجا است که نظم و نیروی سامان داده شده در اشکال دولت و پارلمان معمولا این اراده چند بعدی و رنگانگ جامعه را نمی توانند نمایندگی کنند؛ و بنابراین اگر قرار باشد جامعه مدنی و این خواسته های موزائیکی توسط نظم موجود، کانالیزه شوند، قطعا از بال و پر آنها زده خواهد شد و محدود خواهند گردید. مشکل دیگر نیز این واقعیت است که نظم سامان داده شده، از طریق قوانین خود می تواند به اشکال مختلف فعالیت جامعه مدنی را محدود سازد و مانع تحقق اراده و خواست آن گردد.
راه حلی که معمولا برای رهایی از این وضعیت متناقض ارائه می شود، استفاده از اشکال قانونی موجود انتخابات و یا فراهم کردن مقدمات قانونی برای رفراندم است. تجربه اما نشان داده است که دامنه کارایی این راه حل باز هم به قوانین و نظمی که سامان داده شده است محدود می گردد؛ که در واقع امر، خود یکی از عوامل مهم نارضایتی جوامع مدنی در کشورهای دمکراتیکی مانند امریکا و انگلستان، از حکومت های خود می باشند. راه حل دیگر اما می تواند قیام و انقلاب برای جانشین کردن یک نظم نوین باشد، شرایط بسیار استثنایی که معمولا قابل پیش بینی نیست و ممکن است هر چند صد سال اتفاق بیفتد.

در برابر این دو راه حل، روش سومی نیز وجود دارد که در میان حمایت کنندگان از حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر بسیار مطرح است و ظاهرا طرفداران بیشماری دارد. به این شکل که، از حسن روحانی خواسته می شود که مردم را در صحنه نگاه دارد و از حمایت آنها برای چانه زنی در بالا استفاده نماید. بعبارت دیگر از فردی که خود جزء دائمی و همیشگی نظم و سیستم سامان یافته پس از انقلاب اسلامی بوده است و تابع قوانین نوشته و نا نوشته این نظام می باشد، خواسته می شود که از نیروی جامعه مدنی که خواهان تغییر است استفاده نماید.

البته لازم به اشاره است که این راه حل و این درخواست از راهبردهای اصلی و ثابت اصلاح طلبان داخل این حکومت و نیروهایی سیاسی همراه با آنها در خارج از حکومت، از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ به بعد، بوده است. یعنی بسیج و تشویق مردم برای استفاده از ابزارهای انتخاباتی که این نظام تهیه دیده است، و پس از پایان انتخابات، استفاده از حمایت توده ای برای پیشبرد برنامه های خود و تحقق وعده هایی که در زمان مبارزات انتخاباتی داده اند. در این نوع نگاه، چه در هنگام مبارزات انتخاباتی و چه پس از آن، جامعه مدنی ایران بعنوان یک جامعه بی شکل دیده می شود که تنها از حضور توده ای آن در برخی از مناسبت ها و یا مذاکرات و چانه زنی ها می توان استفاده نمود.

بی دلیل نیست که مقامات این نظام معمولا حرفها و طعنه های به یکدیگر را در مجامع عمومی و در هنگام سخنرانی های خود می زنند، تجمع های عمومی که بعنوان پای منبر برای این مقامات عمل می کنند و هرگز ضمانتی برای پیشبرد وعده ها نمی توانند بدهند؛ و البته، این مقامات نیز بخوبی بر این واقعیت آگاهند و می دانند که مکانیزمهای تغییر از طریق دیگر عمل می کند، مکانیزمهایی که وقتی زمان اجرایی شدن آن رسید، دیگر از این توده بی شکل و پای منبر خبری نیست، یعنی نمی تواند خبری باشد، زیرا در تصور آنان اصولا مردم و جامعه مدنی مستقل معنایی ندارد.

همانطور که در سطور بالا آمد، مشکل این راه حل اما این است که طرفداران آن عملا استقلالی برای جامعه مدنی و اراده ای که در درون آن باید همواره زنده بماند قائل نیست. به همین علت نیز طرفهای صحبت فعالین سیاسی و تحلیل گرانی که تحول در جامعه ایران را عمدتا از طریق تغییرات و اصلاحات درونی جمهوری اسلامی دنبال می کنند، دولت روحانی و شخص رئیس جمهور است، که باید مردم را در صحنه نگاه دارد و از پشتیبانی توده ای استفاده نماید، و در این رابطه به او هشدار می دهند که در صورت ترک صحنه توسط مردم و کاهش فشار مردم، قدرت چانه زنی در بالا را از دست خواهد داد.      
اما با الهام از کتاب آنتونی نگری که بدان اشاره شد می توان گفت که راه اصلی در واقع بازگشت به ذات و هستی واقعی جامعه مدنی می باشد که از نیروی اراده و قدرت عمل مستقل برخوردار است و ویژگی بسیار مهم آن سامان دهندگی است، یعنی اراده ای که منجر به تغییر نظم موجود و برقراری نظم جدید می گردد و البته هنر اصلی فعالین جامعه مدنی این است که حتی پس از تحقق نظم جدید، از استقلال و اراده سامان دهنده خود پاسداری کنند.

اما اگر در گذشته این اراده برای تغییر معمولا از طریق شورش و انقلاب به بار می نشست، خوشبختانه امروز از نظر بین المللی قوانین و حقوقی به رسمیت شناخته شده اند که جامعه مدنی می تواند با استفاده از آنها، بطور قانونی و مشروع زنده بودن خود و نیروی سامان دهی خود را حفظ کند و  تبدیل به ابزاری بی شکل در دست نظم موجود نگردد.

در برخی از کشورهای دمکراتیک بنحو موثری از این ابزار قانونی استفاده می شود و جامعه مدنی می تواند استقلال و اراده خود را حفظ نماید. بر خلاف امریکا و انگلستان در برخی از کشورهای اروپایی مانند هلند اتحادیه های صنفی نقش موثری در تصمیم گیری های پیرامون قوانین کار دارند، در حالیکه مستقل از دولت عمل می کنند. در این رابطه سالانه مذاکراتی بین نمایندگان اتحادیه های گارگری و اتحادیه های کارفرمایان در بخش های مختلف اقتصادی صورت می گیرد و بر مبنای آن در صد افزایش سالانه حقوق و سایر قوانین جدید کاری تعیین می گردند. این یک نمونه کوچکی است از نقش قانونی و مشروع جامعه مدنی در تحمیل اراده و خواست خود، که اصولا مستقل از پروسه انتخابات دوره ای انجام می پذیرد.

به سخن دیگر، بجای طرف صحبت قرار دادن روحانی که مردم را در صحنه نگاه دارد، باید از تقویت جامعه مدنی ایران و نهاد ها و اتحادیه های مختلف حمایت نمود و به جای دل مشغولی برای روحانی و دولت او دل مشغول این نهاد ها بود و به اشکال مختلف مالی، رسانه ای و بین المللی از آنها حمایت کرد.             

۱۳۹۶ خرداد ۷, یکشنبه

پدیده انفعال سیاسی در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی

اگر گفته شود که ملت ما در دو دوره گذشته انتخابات ریاست جمهوری دچار نوعی انفعال سیاسی شده است، مسلما مخالفت های بسیاری را برخواهد انگیخت و ادعا خواهد شد که اتفاقا بخشِ بزرگی از ملت ما بطور فعال در انتخابات دو دوره اخیر شرکت کرده و با برگزیدن روحانی به ریاست جمهوری، پاسخ منفیِ روشن و آشکاری به رهبری نظام و اقتدارگرایان داده است.

ظاهر امر نیز چنین است، و بویژه در انتخابات اخیر، بعلت بشدت قطبی شدن فضای انتخابات، بخش های گسترده ای از مردم فعالانه به حمایت از روحانی برخاستند و صف های طولانی برای ریختن رای خود تشکیل دادند. اما نگارنده، با وجود این معتقد است که ملت ما از سال ۸۸ و پس از سرکوب جنبش سبز دچار نوعی رکود و انفعال سیاسی شده است.

مراد من از انفعال و رکود سیاسی این است: زمانی که حقانیت و یا مشروعیت پدیده های سیاسی-اجتماعی بعنوان نمادهایی از یک واقعیت بزرگتر، که ثابت فرض شده و تبدیل به جهان بینی ما گردیده است بنحوی که حتی بقا و حیات ما را توجیه می نماید، پذیرفته شوند؛ می توان گفت ما دچار نوعی رکود و انفعال شده ایم.

البته برخی شاید معتقد باشند که انفعال و رکود مردم و برای مثال پذیرفتن قواعد بازی سیاسی (حتی در جوامع دمکراتیک) که توسط قراردادهای اجتماعی تعیین شده اند، برای حفظ ثبات و استمرار جامعه لازم هستند و باید از آن استقبال نمود. بنیانگذاران اصلی نظریه قرار دادهای اجتماعی بر این عقیده بودند که وجود یک نظم اجتماعی و قراردادهایی که این نظم را تضمین می نمایند، یک امر ضروری است، زیرا بدون این نظم و قراردادهای اجتماعی، انسان به دوران وحش باز خواهد گشت.

قرنها پس از طرح ضرورت وجودِ قراردادهای اجتماعی، در دنیای امروز نیز هنوز فرضیات جهان بینانه ای  شبیه "حالت طبیعی" که توسط توماس هوبز مطرح می شد، برای توجیه ضرورت تن دادن به شرایط موجود و قواعد بازی آن، عنوان می گردند. برای مثال میتوان به ضرورت حفظ امنیت و ثبات کشور اشاره کرد که یکی از دلایل اصلی موافقین شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و حمایت از روحانی بود. ضرورتی که به حیات و بقای ملت و سرزمین ایران پیوند داده می شد؛ و بنظر من امروزه تبدیل به جهان بینی و نوع نگاه ایرانیان به خود و جهان پیرامونشان گردیده است.

از این منظر به جرات می توان گفت که نحوه حضور مردم در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶ که منجر به پیروزی محمد خاتمی شد بسیار فعالانه تر از انتخابات اخیر بوده است؛ دقیقا به این علت که رای به خاتمی برای حفظ نظم موجود و استمرار آن نبود و آزادی های اجتماعی و سیاسی را که اساسا در قاموس نظام اسلامی معنایی نداشته و ندارند مطالبه می نمود، بعبارت دیگر رای دهندگان در آن دوره، فرضیات حاکم بر شرایط زمانی خود را، برای مثال استمرار دولت تکنوکراتهای کارگزار سازندگی که هاشمی رفسنجانی بنیان گذاشته بود، نپذیرفتند و عملا علیه نظم موجود رای دادند.   

حتی بنظر من حمایت بخش های محروم جامعه از شعارهای احمدی نژاد در سال ۱۳۸۴ و عدم حضور فعال بخش متوسط جامعه در این انتخابات، از موضع فعال تری نسبت به انتخابات امسال صورت گرفته است. زیرا در دوره یاد شده باز هم رای بخش های محروم جامعه به عدم استمرار وضع موجود و به امید حل مشکلات اقتصادی و معیشتی اشان بود، و عدم حضور فعال بخش متوسط نیز نا امیدیشان را نسبت به نظم موجود نشان می داد؛ و با نرفتن به پای صندوقِ رای نارضایتی خود را نسبت به وضع موجود اعلام کردند.

بر خلاف گرایش غالب و معمول در نظریه قراردادهای اجتماعی که مبتنی بر فرضیات ثابت و ایدئولوژیک هستند، فیلسوف آلمانی يورگن هابرماس (Jürgen Habermas) معتقد است که اتفاقا باید بر حضور فعال مردم در عرصه های سیاسی و اجتماعی تاکید کرد و آنها را تشویق نمود که بصورت گسترده وارد بحث های موافق و مخالف همین فرضیات ثابت و قراردادها و قواعدی که نظم موجود برقرار کرده است شوند و سیستم و نظام فکری حاکم را به چالش بکشند. در این صورت  است که ارکان دمکراسی حفظ و محکم می گردند.

یورگن هابرماس در این رابطه بجای کلمه شهروند از گزاره "مردم منتقد و بحث کننده" (resonerende publiek) استفاده می کند. مردمی که حقانیت و مشروعیت قوانین و مقررات حاکم را به بحث می گذارند و فعالانه در آن شرکت می نمایند. از نظر وی کارکرد سیاست و سیاست ورزی کاملا وابسته است به درجه حضور مردمِ نقاد و اهل بحث در موضوعاتی پیرامون حقانیت و درستی قوانین موجود. برای مثال، اگر در این کارکردِ سیاسی، بجای ایجاد انجمن ها و نهادهایی که حضور نقاد مردم را ممکن می سازند، نظم حاکم فقط از نهادهای رسمی و احزابی که سیرک دمکراسی و انتخابات را راه میندازند حمایت نماید، باید گفت که این دیگر یک کارکرد واقعا دمکراتیک نیست، و اگر مردم آنرا بپذیرند، بتدریج به انفعال سیاسی کشیده می شوند.

یکی از کارکردهای سیاسی که عملا توده نقاد را از میدان خارج می کند این است که حتی ابزارهای ظاهرا دمکراتیک در این جهت بسیج شوند که فقط مردم را به پای صندوق های رای بکشانند تا با رای آنها بار دیگر مشروعیت خود را به اثبات رسانند. فرایندی که نقش کنترل کنندگی مردم بر سیاست را از آنها می گیرد و بجای آن، سیاست و سیاست ورزی را تبدیل به عامل کنترل کننده کنش و واکنش های سیاسی مردم می نماید.

از نظر یورگن هابرماس، زمانی قوانین اجتماعی و سیاسی از مشروعیت برخوردار می گردند که آنها را همه یا اکثریت مردمی که قدرت تشخیص خوبی دارند و از اطلاعات کافی و مشترک برخوردارند بپذیرند. طبیعی است که این درجه فهم و میزان اطلاعات کافی برای تصمیم گیری زمانی حاصل می شوند که خود مردم بطور فعال در مباحث و نقادی های پیرامون قوانین حضور داشته باشند.

از این نظر می توان گفت که در مقاطعی از مبارزات انتخاباتی در ایران که موضوعاتی از جمله نظارت استصوابی شورای نگهبان و بطور کلی نهاد ولایت فقیه مورد بحث بوده اند، می توان از حضور فعال و زنده مردم در دوران انتخابات و پس از آن صحبت به میان آورد، اما در دورانهایی که مباحثِ پیرامون حقانیتِ قوانین انتخاباتی در جمهوری اسلامی به حاشیه رفته اند، حتی با وجود حضور ملیونی آنها، نمی توان از حضور واقعا فعال و زنده مردم صحبت نمود.      

حتی می توان گفت که در دوره اخیر بخشی از روشنفکران و فعالین سیاسی که با پذیرش قوانین بازی انتخابات و با شعار حفظ امنیت و ثبات کشور به حمایت از روحانی برخاستند، در مقایسه با دوره های قبل به نوعی دچار انفعال سیاسی شده اند. این بخش از کنشگران سیاسی بر خلاف اسلاف خود که بعنوان یک مبارزِ پیشرو چند گام جلوتر از مردم بودند و روحیه اعتراضی را زنده نگاه می داشتند، اینبار حتی چند عقب تر از مردم قرار گرفتند و با حمایت های غلیظ و شدید خود از روحانی به سهم خود در تشدید فضای دو قطبی در رقابت های انتخاباتی نقش مهمی بازی نمودند. گویی که داشتن و حفظ روحیه اعتراضی و نقاد، و انتقال آن به مردم، فقط مربوط به دوران مبارزات قهر آمیز بوده است؛ و گویی که مبارزه قهر آمیز صرفا معادل خشونت و اسلحه است و باید با آن دوران وداع کرد. در حالیکه مبارزه قهر آمیز جدا از روش ها و تاکتیک هایی که در هر دوره ای بکار گرفته می شوند، در جوهر خود به معنای اعتراض علیه نظم موجود و داشتن دید انتقادی نسبت به آن می باشد.

۱۳۹۶ خرداد ۵, جمعه

نقش تئوری توطئه و خوش خیالی در انتخابات ریاست جمهوری

سیاست و سیاست ورزی در تاریخ مدرن ایران همواره به تئوری های توطئه و یا افکار خوش خیالانه آغشته بوده است. این آغشتگی در انتخابات اخیر ریاست دولت در جمهوری اسلامی و در فضای سیاسی پر التهاب چند هفته قبل از انتخابات بخوبی مشاهده می شد. در دلایل و مواضع سیاسی مخالفین شرکت در انتخابات عمدتا این ایده که اصولا انتخابات در جمهوری اسلامی یک بازی سیاسیِ کارگردانی شده توسط حکومت و نهادهای قدرت هستند، به نحو آشکاری بچشم می خورد. از سوی دیگر گاه در برخی از تحلیل های موافقین شرکت در انتخابات و حمایت از روحانی نوعی خوش خیالی، خوشحالی و خوش باوری در رابطه با مواضع اصلاح طلبانه و مخالف با رهبری نظام و نیروهای امنیتی که توسط روحانی و جهانگیری مطرح می گردیدند، دیده می شد.

اگرچه این دو گروه دو انتخاب کاملا متفاوتِ یا تحریم و امتناع و یا مشارکت فعال در انتخابات و حمایت از روحانی را پیشنهاد می نمودند، اما هر دو گروه در رابطه با موضوع انتخابات از روش ساده سازانه و فرمولهای خطی و یک مجهولی استفاده می کردند و با انتخابات بمانند یک تابلوی نقاشی ایستا و مستقل و مجزا از تاریخ حداقل یک صد سال اخیر ایران و فرایندهای اجتماعی و نقش بخش ها و طبقات مختلف جامعه در آن، برخورد می نمودند. البته در اینگونه تابلو ها و نقاشی ها قطعا آثاری از واقعیت های اجتماعی دیده می شوند، و مسلما آنچه که به تصویر در می آید کاملا ذهنی و فرا واقعیتی نیست؛ اما بدلیل حضور بسیار قوی و پر رنگ دو بینش از قبل تبیین و طراحی شده، که یکی بر تئوری توطئه و دیگری بر خوش خیالی و خوش باوری استوار است، اینگونه تصویر پردازی ها نه تنها هیچگاه نتوانسته اند تمامی واقعیت جامعه ایران را به نمایش در آورند بلکه گاه نقش گمراه کننده و فریب دهنده نیز داشته اند. شاید حتی بتوان گفت که در نزد این دو گروه از نقاشان تابلوی انتخابات، فرایند های اجتماعی و تاریخی و نقش و عملکرد بخش ها و طبقات مردم در مقایسه با نظرگاه ایدئولوژیک آنان که همه چیز بر محور توطئه می چرخد از اهمیت و اصالت جدی برخوردار نیستند.

ما حضور جدی این نحوه برخورد و تصویر سازی را در دوران آغاز انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نیز بخوبی می توانیم پیگیریم و مشاهده کنیم. در آن دوران دو نیروی خارج از نظامِ نو پای جمهوری اسلامی حضور فعالی داشتند که دقیقا همان روشی را که فوقا به آن اشاره شد دنبال می نمودند. به این معنی که بطور کلی تصویری از انقلاب اسلامی و رهبری آن ارائه می دادند که یا بر نظریه توطئه استوار بود و یا منبعث از خیالات واهی و خوش خیالی آنها. فعالین سیاسی و الیتِ وابسته به نظام پادشاهی پهلوی، انقلاب اسلامی را عمدتا توطئه غربی ها و بویژه انگلیس و امریکا معرفی می کردند، تا با سرنگونی شاه ایران مانع از رشد و شکوفایی و استقلال بیشتر ایران که از اواخر حکومت محمد رضا شاه پهلوی آغاز شده بود گردند. در مقابل حزب توده و هواداران آن یا به شعارهای ضد امریکایی رهبری انقلاب اسلامی باور داشتند و یا به این امید که ایران نیز راه رشد غیر سرمایه داری را در پیش گیرد و به جبهه سوسیالیسم نزدیک شود، خوش خیالانه تابلو مورد نظر خود را از وقایع آنزمان می کشیدند.

البته این واقعیت را نیز باید در نظر داشت که معمولا از چنین تابلو سازی ها از واقعیت های اجتماعیِ هر دوره، واقعیت هایی که تنها در بستر یک فرایند تاریخی و طولانی مدت بهتر و دقیق تر قابل تفسیر هستند، بدلیل ساده سازی و استفاده گزینشی از برخی از پدیده های اجتماعی و تاریخی و بدلیل انتشار یک پیام ساده استقبال نیز می شود. بویژه که معمولا، در رابطه با استفاده از تئوری توطئه، این تصویر سازی ها از خصلت اعتراضی و نفی کامل وضعیت موجود نیز بر خور دارند و به همین اعتبار نیز می توانند بخشهای عصبانی و معترض را بسوی خود جذب نمایند.  به سخن دیگر این تصویر سازی های فرا واقعیتی قبل از هر چیز بر احساس و خیالات و فرضیات متکی هستند تا واقعیت های نهفته در تاریخ و لایه های اجتماعی.

تصویر سازهای فرا واقعیتی اما دینامیزم های خاص خود را نیز دارند و به اعتبار شرایط زمانی می توانند خود را متحول سازند و تطبیق می دهند. برای مثال، زمانی از شعارهای ضد امپریالیستی رهبر انقلاب اسلامی آیت الله خمینی یک تصویر ایده آلیستی و ذهنی از واقعیت تاریخی، فرهنگی و طبقاتی روحانیت انقلابی آنزمان کشیده می شود، و در زمانی دیگر تابلویی از شعارهای مدرن و دمکراتیک و مصالحه جویانه همین روحانیت نقاشی می گردد. و یا در رابطه با تئوری توطئه زمانی شبکه فراماسونر ها و انگلیسی ها همه کاره این مملکت می شوند و زمانی دیگر هسته سخت این حکومت به همراهی سپاه و با نقش مشاوره ای روسیه، تئاتر انتخابات در ایران را صحنه پردازی و کارگردانی می کند.
نکته مهم و قابل توجه این است که دو روش و دو نگاه توطئه اندیش و خیال پرداز گاه حتی بطور ناخودآگاه یکدیگر تشدید و تقویت نیز می نمایند. تصویر سازی های فرا واقعیتی از صحبت های به ظاهر انقلابی و یا دمکراتیک رهبران جمهوری اسلامی در چند دهه اخیر، بدلیل غیر واقعی و تبلیغاتی از کار در آمدن آنها، اتفاقا طرفداران نظریه توطئه را بر نظریه خود مُصر تر و باورمند تر کردند. زمانی که سرانجام کاذب بودن این تصویر سازی آشکار گردید و بجای رشد و ترقی و آزادی، جنگ، سرکوب و تخریب منابع این سرزمین برای ملت به ارمغان آورده شد، طبیعتا مدافعان نظریه توطئه خواهند گفت که دیدید که همه چیز توطئه و فریب مردم بوده است. در این بده و بستان بین این دو روش برخورد با موضوعات سیاسی چیزی که معمولا فراموش می شود، نقش های واقعی بخش ها و طبقات اجتماعی و مکانیزمهای نهفته زیر پوست جامعه می باشند.  

در این رابطه شاید بتوان گفت که انتخابات ریاست جمهوری در امریکا یک نمونه بسیار خوبی است از فراموشی سپرده شدن واقعیت های اجتماعی و مکانیزمهایی که بخش های معترض جامعه امریکا به حمایت از دونالد ترامپ واداشت. در هنگام مبارزات انتخاباتی امریکا، از دخالت های دیجیتالی هکرهای روسیه صحبت هایی می شد. پس از انتخابات و پیروزی ترامپ از این اخبار اما بتدریج تصویری از یک توطئه جدید بنام توطئه ترامپ-پوتین ساخته گردید. این تصویر آن اندازه در رسانه ها مطرح و تکرار شد تا اینکه بسیاری از سیاست مداران سنتی امریکایی را نگران قدرت گیری مجدد بلوک شرق نمود و  بر آن داشت که نظام سیاسی امریکا و سیاست خارجی آنرا به هر شکل ممکن، حتی با چیدن و حذف اطرافیان ترامپ، به ریل و مسیر همیشگی خود که همواره جهان را دو قطبی می دیده و می خواهد ببیند، باز گرداند. منتها با این تفاوت که بر خلاف جنگ سرد که مستقیما دو قدرت بزرگ هسته ای را در مقابل خود قرار داده بود، اینبار سعی می شود که نمایندگان این دو قدرت در برابر هم چیده شوند، برای مثال جمهوری اسلامی بعنوان نماینده روسیه و عربستان نماینده امریکا در منطقه خلیج فارس. در میان این تصویر سازی های غیر واقعی، آن چیزی که عامدانه به فراموشی سپرده شده و می شود واقعیت های اجتماعی و دلایلی بودند که بخش هایی از ملت امریکا را به حمایت از ترامپ واداشت.

نکته مهم و قابل توجه دیگر تفاوت بین نظریه های سنتی توطئه و نظریه های جدید تر است. در این رابطه می توان توطئه اندیشان سنتی را بطور کلی به سه دسته تقسیم کرد. یک دسته معتقد بود که عده ای محدودِ قسم خورده اداره کل جهان را در دست دارد. برای مثال آنهایی را که معتقد بودند که فراماسونرها سر نخ های سیاست در ایران را در دست دارند و همه چیز را کنترل می کنند، می توان جز دسته اول قرار داد. اما زمانی که بتدریج افکار ایدئولوژیک شکل گرفت و سعی می شد که همه پدیده ها و تحولات اجتماعی از یک دیدگاه خاص ایدئولوژیک تفسیر شوند، دسته دیگری از توطئه اندیشان شکل گرفت که جای پای ایدئولوژی و نظام ارزشی آنها در تصویر سازی هایی که مبتنی بر توطئه و فرضیات بود، بطور واضحی دیده می شد. این دسته نیز در طول زمان متحول می شود و بر خلاف گذشته بطور آشکاری مدعی یک ایدئولوژی خاص نیست و همه واقعیت ها در ظرف ایدئولوژیک خود نمی ریزد و قالب بندی نمی کند، بلکه از فانتزی، خیالات و ایجاد ترس برای تصویر سازی های خود استفاده می نماید.

نکته مهم دیگر این دریافت است که بنظر می رسد که دسته سوم توطئه اندیشان به گروه خیال پردازان نزدیک می شوند و از همان روشهای خیال پردازی و خوش باوری استفاده می کنند. برای مثال چندین ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری در ایران، ابراهیم رئیسی بتدریج پا به صحنه سیاست در ایران می گذارد. پس از فوت واعظ طبسی و جانشینی رئیسی بعنوان تولیت آستان رضوی و عکس هایی که هنگام مراسم ختم واعظ طبسی از فرمانده هان سپاه و رئیسی منتشر می شوند، گمانه زنی ها که می خواهند او را جانشین رهبر کنند آغاز و بسرعت شاخ و برگ پیدا می کنند. این گمانه زنی ها که فقط مبتنی بر چند عکس بودند هم توسط خیال پردازان جناح راست سنتی و اقتدار گرا و هم توسط مخالفین نظام که همه چیز را از زاویه توطئه می بینند و اینگونه القا می کنند که حکومت، رئیسی را به صحنه آورده است تا پس از رئیس جمهور شدن مقدمات جانشینی وی بجای خامنه ای فراهم گردد، بشدت دامن زده می شوند.

یک تفاوت مهم بین توطئه اندیش ها و خیال پردازان سنتی و مدرن دیده می شود. در گذشته ایده ها و تصویر هایی که مبتنی بر نظریه توطئه و یا خیال پرداز بودند از طریق زبانی و نوشتاری و یا شبکه های تشکیلاتی و مردمی منتشر می شدند و طبیعتا دامنه انتشار آنها محدود بود. امروزه اما اینگونه تصویر سازی ها و نظر پردازی ها به آسانی و به سرعت از طریق اینترنت و شبکه های عمومی دیجیتالی گسترش پیدا می کنند و با افزوده شدن اخبار غیر واقعی و یا تحلیل های من در آوردی و احساسی بشدت بال و پر می گیرند. برای مثال اگر از کسانی پرسیده شود که این حرفها را، برای مثال توطئه جانشینی رئیسی بجای رهبر، بر چه اساسی می زنند، می گویند که از طریق سایت ها و شبکه های اینترنتی، خبرنگاران نیز منابع خبری خود را به شبکه های اجتماعی اینترنتی ارجاع می دهند.
  
حال این سوال مطرح می شود که چگونه می توان تصاویر واقعی از شرایط اجتماعی را از تصاویر خیالی که یا بر مبنای نظریه توطئه و یا بر اساس یک ایدئولوژی خاص ساخته و پرداخته شده اند تشخیص داد؟ اگرچه تشخیص حقیقت از کذب و واقعیت از خیال امروزه بسیار مشکل شده است، اما حداقل می توان گفت که بطور کلی نظریات و ایده هایی که بر تعدادِ کم و بسیار محدود فرضیات غیر قابل اثبات استوارند، قابل اعتماد ترند. معیار دیگر در تشخیص تفاوت واقعیت از خیال، نوع زاویه ورود به مسائل سیاسی است، اگر در یک نظریه سیاسی بیش از حد بر نقش نخبگان و بخش های الیت جامعه تاکید گردید و به تحولات و مکانیزمهای درونی جامعه و بخش ها و طبقات مختلف آن توجه لازم نشد، باید به این نظریه به دیده شک و تردید نگریست.

برای مثال، در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری در ایران از سوی موافقین و مخالفین روحانی گفته و نوشته می شد که نظر رهبری بر ادامه دولت روحانی است و یا نظر رهبری بر پیروزی رئیسی است. تصمیم شرکت و یا عدم شرکت در رای گیری نیز بر همین مبنا صورت می گرفت. آنهایی که پیش بینی می کردند که نظر نظام و رهبری بر ادامه دولت روحانی است، رفتن به پای صندوق را بیهوده می پنداشتند و آنهایی که معتقد بودند که نظر رهبری بر رئیسی است از ترس پیروزی رئیسی رای خود را بنفع روحانی به صندوق ریختند. در این میان به آنچه کمتر توجه می شد، واقعیت های اجتماعی ایران، بويژه طبقه متوسط ، زنان و جوانان ایران و موقعیت اقتصادی و سیاسی و بین المللی جمهوری اسلام بودند.

نگارنده معتقد است که قبل از خواست و سیاست رهبری این نظام، این طبقه متوسط و بویژه جوانان و زنان شهرهای بزرگ ایران بودند که نتایج این انتخابات را رقم زدند. در یک نگاه کوتاه به رشد طبقه متوسط در چند دهه اخیر می بینیم که طبقه مدرن و متوسط نو پای ایران که از آخرین دهه حکومت پهلوی آغاز به رشد کرده بود، پس از انقلاب اسلامی که بدنه اجتماعی اصلی آنرا طبقات ضعیف تر و سنتی تر جامعه تشکیل می داد رو به افول نهاد و نظام سیاسی ایران پس از انقلاب اسلامی بدست نیروهایی افتاد که پایگاه طبقاتی و فرهنگی اشان طبقات ضعیف تر و سنتی تر جامعه بود، افتاد. روشنفکران و نیروهای سیاسی چپ و انقلابی آن زمان نیز، به اعتبار دیدگاه های ایدئولوژیک خود، از این طبقه و نظام نو پای انقلاب اسلامی و رهبری آن حمایت می کردند. پس از پایان جنگ و در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی طبقه متوسط ایران بتدریج راه نفس کش می یابد و با استفاده از سیاست های اقتصادی بازار آزاد رفسنجانی آغاز به بخود نمایی می کند. خصلت عمومی این طبقه اما مدرنیته و خواست آزادی های اجتماعی است. خواست ها و مطالباتی که زمینه پیروزی محمد خاتمی را در انتخابات ریاست جمهوری فراهم آوردند. عدم موفقیت خاتمی بر تحقق خواسته های این طبقه و نا امیدی آن از تغییرات و اصلاحات بنیادی در نظام جمهوری اسلامی موجبات انفعال این طبقه و رشد مجدد طبقات و بخش های ضعیف و سنتی جامعه را فراهم آوردند، که نتیجه آن پیروزی احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ بود.

بحرانهای ناشی از ریاست جمهوری احمدی نژاد و خطر بی ثباتی و کشیده شدن دامنه جنگ به سرزمین ایران آن اندازه شدت یافت که طبقه متوسط ایران را این بار نه بخاطر دمکراسی و امید به اصلاح این حکومت بلکه در درجه اول برای تضمین امنیت و ثبات کشور به حمایت از روحانی واداشت. این نوع از انتخاب پس از دیدن آثار امید بخش برجام در دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری نیز تداوم یافت و روحانی را برای بار دوم بر کرسی ریاست جمهوری نشاند.

البته این واقعیت نیز نباید نادیده گرفته شود که این حکومت برای حفظ و بقای خود، بجز یک مورد استثنایی کودتای انتخاباتی سال ۱۳۸۸، سعی می کند خود را با تحولات اجتماعی و نقش طبقات و بخش های مختلف مردم در آن هماهنگ سازد. پس از دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، که ترور مخالفین این نظام در خارج کشور در جریان بود، حکومت نیز به ارائه یک چهره بهتر و نرم تر از خود در صحنه های بین المللی نیاز داشت و به همین خاطر با خواست طبقه متوسط جامعه ایران همراهی نشان داد.

در این دوره اخیر نیز، نیاز اصلی جمهوری اسلامی حفظ ثبات و امنیت خود است، خواستی که در موازات با خواست طبقه متوسط و اکثریت جامعه ایران قرار می گیرد. به همین علت نیز رهبری جمهوری اسلامی برای حفظ امنیت خود با خواست عمومی مردم همراهی نشان داد و مانع از عملی شدن خواست بخش های محدودی از اقتدار گرایان و نیروهای امنیتی که شاید قصد دخالت در انتخابات به نفع رئیسی را داشتند، گردید.     

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۰, شنبه

یادداشت های فیسبوکی پیرامون انتخابات ریاست دولت در جمهوری اسلامی

انتخابات ریاست دولت در جمهوری اسلامی، انتخاب بین نگاه به شرق یا نگاه به غرب نیز می باشد.
در انتخابات پیش روی ریاست دولت در "جمهوری" اسلامی به یک واقعیت مهم کمتر پرداخته می شود. این انتخابات، فقط انتخاب بین بد و بدتر و گزینش بین جناح اعتدال گرا و یا تند رو نیست، حتی فقط پاسخ منفی به جنایتکاران و قاتلین نیز نمی باشد.
انتخاب اصلی در واقع گزینشِ بین دو نگاه و دو گرایش است. انتخاب بین نگاه به غرب و همکاری استراتژیک با آن از یک سو و نگاه به شرق و همکاری استراتژیک به روسیه و چین از سوی دیگر است.
بدنه اصلیِ نگاه به غرب در میان جناح اعتدال گرا را کارگزاران سازندگی دوران رفسنجانی تشکیل می دهند که سیاست های بانک جهانی را در ایران پایه گذاری کردند و در پی کاهش تنش با غرب و امریکا هستند.
بدنه اصلی جناح رقیب را اما سپاه و نظامیان تشکیل می دهند که در پی همکاری های استراتژیک با روسیه می باشند. بی حکمت نیست که وزیر خارجه روسیه در روزهای اخیر گفت که ایران شرایط پیوند به پیمان شانگهای را دارد.
جمهوری اسلامی سالها است که در انتخاب بین این دو راه دست و پا می زند و انتخابات ریاست دولت نیز در واقع بازتاب همین وضعیت است.
برداشت من این است که اکثریت مردم ایران خواهان ارتباط و همکاری با غرب و کاهش تنش با امریکا هستند و بنابراین ترجیح می دهند که جناح اعتدال گرا بر کرسی ریاست دولت بنشیند. اما این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که بازار آزادی که کارگزاران سازندگی با همکاری بانک جهانی قصد پیاده کردن آن را داشتند خود یک از پیش زمینه های اصلی شکل گیری، تورم، کاهش ارزش ریال و سرانجام اقتصاد رانتی که در دوران احمدی نژاد به اوج خود رسید، بود.
این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که تدوین و پیشبرد سیاست های استراتژیک و راهبردی (چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی این نظام) بطور کامل از دست دولت خارج است؛ و این سیاستها را سپاه و بیت رهبری تعیین می کنند. کما اینکه دولت روحانی فقط مجری توافق برجام بود و تصمیم آن از قبل گرفته شده بود.
البته که حضور مردم، هر چهار سال یکبار، و تلاش اکثریت این مردم در انتخاب شدن کاندیدا هایی که حداکثر فاصله را با خامنه ای دارند، گواه بر زنده و پویا بودن جامعه ایران و روح آزادی خواهی این ملت است اما متاسفانه این جنگ و گریز با ولایت فقیه و سپاه پاسداران، بدلیل قدرت بلامنازع آنان در تعیین سیاست های راهبردی جمهوری اسلامی، همانطور که خود این نظام را در دور باطل جمهوریت و اسلامیت گرفتار ساخته، مردم ما را نیز در دور باطل انتخاب بین بد و بدتر گرفتار نموده است. دو دور باطلی که مثل خوره جامعه ما را از درون می خورد و انرژی های انسانی و مادی این سرزمین را به هدر می برد.
******
بجای کمپین حمایت از روحانی و یا کمپین امتناع، می توان از فضای موجود برای راه انداختن کمپین مطالبات اجتماعی و اقتصادی استفاده کرد، و انتخابات را صرفا محدود به گزینش بین بد و بدتر ننمود، و بقول خانم شادی صدر از انتخابات عبور نمود.
ظاهر گفتمان اصلی در این انتخابات اقتصاد و وضعیت معیشتی مردم است. در این رابطه نهادهای اجتماعی مستقل، سندیکاها و گروه های خودجوش مردمی می توانند از فضای موجود برای راه انداختن کمپین مطالبات خود بهترین استفاده را ببرند.
بهر حال این انتخابات نیز مانند دوره های قبل به پایان می رسد، اما آنچه که بعنوان یک سرمایه اجتماعی و سیاسی باقی می ماند و می تواند تداوم داشته باشد همین کمپین های اعتراضی و مطالباتی هستند.
خانم شادی صدر در مقاله خود که درسایت بی بی سی آمده است می نویسد: "تجربه جنبش زنان در دو انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸ به وضوح نشان می دهد که چگونه فعالان مدنی می‌توانند و باید، با عمل جمعی و مستقل خویش در فضای انتخاباتی، از انتخابات عبور کنند. این تجربه نشان می دهد که چگونه می توان فراتر از مباحثی مثل مشارکت یا تحریم و رئیسی یا روحانی یا احمدی نژاد، مباحث انتخاباتی را به امری معنا دار و در نهایت موثر در ایجاد تغییر بدل ساخت."
*******
عزای انتخابات: من می ترسم پس رای می دهم!
 صفحات فیسبوک و مقالات منتشر شده پیرامون انتخابات، بویژه مربوط به طرفداران شرکت در انتخابات و حمایت از روحانی مملو از نوشته های منفی و افشاگرانه در مورد جناح مقابل و بویژه رئیسی و قالیباف است. اینها همه بجای خود، اما توجه نمی شود که طرفداران شرکت در انتخابات با تلقین یک روحیه منفی، نفرت و خشم مردم را به پای صندوق ها می کشانند. این که نشد تشویق و ایجاد روحیه، گویی که مردم به عزای انتخابات می روند و در حقیقت به آنچه که نمی خواهند باید رای دهند. اگر نقاط مثبتی در اعتدال گرایان است آنها را بازگو کنید تا ببینید آیا مردم باز هم به شرکت در انتخابات تشویق می شوند. چرا مردم تشویق نمی شوند که از این شرایط استفاده کنند و خواسته های قانونی خود را مطرح کنند، چرا از مردم خواسته نمی شود که این انتخابات را به رفراندم تبدیل کنند، چرا از مردم خواسته نمی شود که مطالباتی مانند شکستن حصر، آزادی زندانیان سیاسی و خروج از سوریه را از کاندیدا های خود درخواست کنند. افشاگری و ترساندن مردم از هیولا های این رژیم کافی است، مردم ما خودشان با پوست و گوشتشان زهر دندان این هیولا ها را چشیده اند.
*******
انتخابات در بند نوستالژی های ما،
داغترین بحث های موافق و مخالف شرکت در انتخابات ریاست دولت در جمهوری اسلامی، تا آنجایی که من مشاهده کرده ام، از طرف فعالین سیاسی قدیمی و متعلقین به نسل های اول انقلاب اسلامی صورت می گیرند.
طرفداران تحریم انتخابات، با وجودی که شکی در صداقت و پایداریشان بر ایده آلهایشان ندارم، اما بنظر من، همچنان در نوستالژی سرنگونی این نظام آنهم سرنگونی سریع آن بسر می برند و هنوز در حال و هوای سالهای اول انقلاب اسلامی تنفس می کنند.
موافقین شرکت در انتخابات، بویژه طرفداران سنتی اصلاح طلبان، نیز بنظر من همچنان در حال و هوای دفاع از انقلاب اسلامی و یا بازگشت به دوران امام بسر می برند و از این زاویه به مقوله انتخابات و گزینش کاندید وابسته به اصلاح طلبان و یا اعتدال گرایان بر خورد می نمایند.
اما واقعیت این است که دفتر انقلاب اسلامی مدت ها است که بسته شده و این نظام خود را تثبیت نموده است، که اگر حوادث غیر قابل پیش بینی اتفاق نیفتند این سیستم می تواند حداقل یک دهه دیگر به حیات خود ادامه دهد.
بنظر من باید با انتخابات در این کادر و با توجه به واقعیت تثبیت شدن این نظام برخورد نمود و مقوله های ایده آلیستی و ایدئولوژیکی مانند مشروعیت را وارد بحث انتخابات ننمود. همانند انتخابات در کشورهای دیگری که نظامی کما بیش تثبیت شده ای دارند. انتخاباتی که عده ای بنا به دلایل مختلف در آن شرکت نمی کنند و یا از یکی از کاندیدا های آن حمایت می نمایند.
بنابراین این موضع که شرکت در انتخابات موجب مشروعیت دادن به این حکومت می شود و یا آنرا تثبیت می نماید، فقط می تواند مبنا در ایده آلهای ما و یا نوستالژی های ما داشته باشد. این رژیم جه بخواهیم و چه نخواهیم مدتها است که تثبیت شده است.
و یا این موضع که با حمایت از روحانی می خواهند نظام را برای مثال به دوران خمینی و یا خاتمی بازگردانند نیز نه تنها ریشه در واقعیت ندارد، بلکه از ایده الها و نوستالژی های اصلاح طلبان بر می خیزد.
در اینکه هر کسی حق دارد که این انتخابات را تحریم کند و یا در آن مشارکت فعال داشته باشد شکی نیست. اما بنظر من با توجه به واقعیت تثبیت شدن این نظام، بهتر است با دو پا وارد دنیای واقعی بشویم و از این شرایط حداکثر استفاده را در تشویق مردم بر طرح مطالبات خود ببریم و یا اگر در توان برخی از سازمانها و نهادهای سیاسی و صنفی و فرهنگی است این مطالبات را سازماندهی نماییم.
***********
سایه سنگین دولتِ سایه بر مناظرات دور دوم:
جای سپاه و بیت رهبری در این مناظره هم بسیار خالی است و هم بسیار پر.
 خالی از این نظر که پاسخگوی اصلی همه بحرانهایی که کشور ما دچار آن است، حضور ندارد. کاش به نماینده ای از سپاه و بیت رهبری نیز یک جایی اختصاص داده می شد! همه پاسخ ها در نزد آنها است.
 اگرچه سپاه و رهبری حضور فیزیکی ندارند اما سایه سنگینشان باعث شد که نامزدها جرات کوچکترین اشاره ای به نقش سپاه و عوامل بیت رهبری از جمله قوه قضایی، امامان جمعه و نیروهای امنیتی و نظامی در خرابی اوضاع مملکت نداشته باشند.
********
شورشگران عاقل و سیاست مداران منزه و پاکیزه پوش!
 شاید بتوان سقراط را اولین شورشگر عاقل نامید که تنها از راه مجادله و گفتگو با جوانان شهر آتن، نظم فکری و روابط ناعادلانه اجتماعی زمان خود را به چالش های بسیار جدی کشانید و سرانجام نیز جان خود را در این راه گذاشت.
همانند آن دوران، امروزه تعداد شورشگران عاقل که فارغ از ادبیات سیاسی منزه و فرمول بندی های ساده شده "آری یا نه"، دست روی دردها می گذارند و صریحا آنها را بیان می نمایند، بسیار انگشت شمارند. شاید بتوان گفت که محمد نوری زاد از جمله این انگشت شماران است که سقراط وار به شهرها و خیابانهای این مملکت پا می گذارد و با مردم به صحبت می نشیند؛ و از مردم می خواهد که رهبری این نظام، سپاهیان و دستگاه روحانیت دولتی را مورد خطاب قرار دهند و پاسخ همه این بلایا را از آنها بخواهند.
من در این مدت محدود مقاله و تحلیلی دیدم که فرایِ دستورات، رهنمود ها و تحلیل های کلیشه ای و حتی پیشنهادات اخلاقی در مورد شرکت و یا تحریم انتخابات روح پرسشگری و شورشگری مردم را برانگیزانند و استیصال جامعه ایران را که در بند قواعد بازی که حکومت تعیین کرده گرفتار مانده است، بازگو نمایند. استیصالی که خود را بخوبی در مواضع سیاست مدران و سیاست ورزان پاک و پاکیزه پوش نشان می دهد. سیاست ورزان منزه و تنزه طلبی که اخلاق و سیاست را با هم قاطی می کنند و بر منبر نصیحت می نشینند، ظاهرا شسته و روفته و با منطق "دو دو تا چهارتایی" صحبت می کنند و صلاح مردم را تعیین می نمایند.

********
گفته می شود که یکی از نقاط مثبت دور دوم مناظره نامزدهای ریاست دولت در جمهوری اسلامی عدم تاکید نامزدها بر گفتمانهای اصلی انقلاب اسلامی و تکیه کلامهای خامنه ای از جمله: ارزشهای انقلاب اسلامی، فرهنگ اسلامی و مبارزه با دشمن بوده است.
 اما فراموش می شود که حزب اللهی و طرفداران اصلی این حکومت نیازی به این مناظره ها ندارند، طرف صحبت این مناظره ها اکثریت مردم خاموش و یا مخالف این حکومتند که اتفاقا از فرهنگ حزب اللهی و اسلامی بیزارند. کاندیداها خوب می دانند که روی چه مواردی انگشت بگذارند و در چه مواردی سکوت کنند.
********
وقتی روحانی جو زده می شود!
 وقتی صحبت های روحانی را در دیدار امروزش از ارومیه را می خواندم، پیش خود گفتم که آیا این همان روحانی است که در مناظره دوم در یک موضع دفاعی قرار داشت و سعی می کرد کنترل شده حرف بزند تا به کسی برنخورد؟
 وی در صحبت های خود در ارومیه از جمله گفت: "کسانی که دهان‌ها را دوختند دم از آزادی می‌زنند" ... "دم از مالیات می‌زنند، اما آنجایی که مدیریت می‌کنند تا حالا مالیات داده؟ دولت خیالبافی نیستیم"
واقعیت این است وقتی آخوند بالای منبر می رود و برای مردم صحبت می کند معمولا جو زده می شود و سعی می کند با روضه پرشور مردم را بگریاند.
اگر دقت کرده باشیم مقامات حکومت معمولا حرف های خود را در جلسات و ملاقاتهای خصوصی و دولتی به هم نمی زنند، این حرفها و گوشه و کنایه ها معمولا در مجامع عمومی زده می شوند، در حالی که طرف صحبتشان همان همکاران حکومتی اشان هستند که در جلسات مختلف با آنها ملاقات می کنند.
این سنت همیشگی مقامات جمهوری اسلامی بوده است. در درون بحث های آخوندی می کنند و بعدش هم با هم دست دوستی می دهند. حرفهای پر شور و شعر و شعار مال بالای منبر است و برای مردم.
**********
صدای جنبش های مطالباتی جامعه امان باشیم!
 برنامه این هفته صفحه دو بی بی سی اختصاص داشت به موضوع انتخابات و مطالبات زنان. در این برنامه این سوال مطرح گردید که چرا جنبش مطالباتی زنان در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری ضعیف تر از دوره های قبلی انتخابات ریاست جمهوری عمل می کند.
بنظر من علت اصلی افول نه تنها جنبش مطالباتی زنان بلکه دیگر جنبش های مطالباتی مردم ایران در این دوره از انتخابات ریاست دولت در جمهوری اسلامی را باید در بشدت قطبی شدن این دوره از انتخابات جستجو کرد.
نامزدها بجای طرح برنامه های خود فقط و فقط مشغول افشاگری های قضایی و مالی و سیاسی یکدیگر هستند. این فضای دو قطبی حتی موافقین و مخالفین شرکت در انتخابات را نیز بشدت تحت تاثیر خود قرار داده است.
بحث های موافقین شرکت در انتخابات و حمایت از روحانی نیز فقط محدود به پرونده های قضایی نامزدها و ترس از تشدید بحرانهای منطقه ای و آغاز جنگ (که با آمدن رئیسی احتمال آن بالا می گیرد) گردیده است.
 فضای شخصی شدن مبارزات انتخاباتی نامزدها به بحث های موافقین و مخالفین نیز سرایت نموده است و موافقین و مخالفین یکدیگر را از توهین و اتهام بی نصیب نمی گذارند.
 در این میان اما ظاهرا فراموش شده است که جنبش های مطالباتی بخش های مختلف جامعه ایران یک ذات و ماهیت مستقل از این انتخابات و احزاب و جریانات شرکت کننده در آن داشته و دارند و این ذات و ماهیت باید مستقل بماند. جنبش های مطالباتی که متاسفانه صدایشان در میان فریادهای انتخاباتی نامزدها و طرفداران شرکت و یا تحریم کمتر به گوش می رسند.
 جامعه ایران و جنبش های مطالباتی جامعه ما دو قطبی و فروکاهیده شده به انتخابات مهندسی شده نبوده و نیستند.
 براستی چگونه می توان صدای این بخش از جامعه ایران که در این هیاهو صدایشان کمتر شنیده می شوند بود و آنرا انعکاس داد؟
********
آیا سناریوی سال ۸۸ تکرار خواهد شد؟
بخش هایی از مناظره سوم نامزدها شبیه مناظرات انتخابات ریاست دولت در سال  ۸۸ بودند.
 روحانی و جهانگیری نیز مانند میرحسین موسوی و کروبی به خطوط قرمز نظام و رهبری نزدیک شدند.
 قالیباف نیز مانند احمدی نژاد دست به افشاگری و رو کردن سند و مدرک زد و آمارهای گرافیکی شده را به نمایش گذاشت.
 مضاف بر اینها، خامنه ای نیز خط و نشان کشید که هر کس علیه امنیت قیام کند سیلی سنگینی خواهند خورد.
فقط یک تفاوت مهم بین موسوی و روحانی وجود دارد. موسوی سالها بود که پست دولتی نداشت و کارکشتگی سیاسی روحانی را نیز ندارد. روحانی اما همیشه در راس امور امنیتی و اجرایی این نظام بوده است. او جزء همین دستگاه و قدرت حاکمِ فاسد و آلوده است.
از این نظر شاید و امیدوارم که سناریو سال ۸۸ و کودتای انتخاباتی از طریق تقلب های گسترده، تکرار نشود.
********
سایه سنگین عوام گرایی در انتخابات: ساده سازی و فروکاهیدن تضاد ها
 نقطه اشتراک تحریم کنندگان سرسخت انتخابات و اصلاح طلبان حامی روحانی ساده سازی و فروکاهیدن تضاد ها است.
 تحریم کنندگان همیشگی و سنتی انتخابات در جمهوری اسلامی پدیده انتخابات در این حکومت را اصولا نمایش و بازی انتخاباتی می دانند، که نتایج آن از قبل مشخص شده است. در برابر این تصویر بسیار ساده شده از نظام سیاسی و اجتماعی ایران، یک راه ساده باقی می ماند و آنهم سرنگونی تمام عیار حاکمیت اسلامی است.
اصلاح طلبان و حامیان آنها نیز از همین روش ساده سازی و فروکاهیدن تضادها استفاده می کنند و انتخابات دو دوره اخیر را هم سنخ و برابر با انتخابات سالهای ۷۶ و  ۸۸ می شمارند. اما بنظر من تفاوت های اساسی بین دو دوره نامبرده شده و انتخابات پیش رو وجود دارند. در سال ۷۶ هنوز نظام اسلامی مهندسی انتخابات و استفاده از این ابزار را برای تداوم اقتدار و حاکمیت خود خوب نیاموخته بود. و در سال ۸۸ تمایل و سیاست های کلی نظام و رهبری آن تداوم ریاست جمهوری احمدی نژاد بود و نه انتخاب شدن موسوی و یا کروبی، کما اینکه بهای آنرا نیز پرداختند.
 استادیوم دوازده هزار نفری حامیان روحانی نیز همه تهران پانزده ملیونی نیست و شمال تهران نیز همه تهران نیست و تهران نیز همه ایران نیست، بزرگ کردن این نمایش انتخاباتی هم بنظر من یک ساده سازی است. اگر زنجیره شعارهایی که در تجمع هواداران روحانی را تا سال ۸۸ پی بگیریم، می بینیم که خواسته و مطالبه همین بخش از مردم نیز صرفا به حمایت از دولت اعتدال و امید محدود نمی شوند. شعار رفع حصر یاد آور شعارهای گسترده مرگ بر دیکتاتور و فریاد الله اکبر مردم بر سر پشت بامها در سال ۸۸ نیز می باشد. بنابراین نباید مطالبات مردم را در حد حمایت از روحانی و بازگشت اصلاح طلبان به قدرت فروکاهید.
معتقدم که سیاست کلی نظام و رهبری آن ادامه دولت روحانی است. شاید اگر فقط خواست فردی و قلبی خامنه ای ملاک و تعیین کننده بود، رئیسی میبایست رئیس دولت می شد، اما این را خود او، با توجه به تجربه خانمان برانداز احمدی نژاد، خوب می داند که مصالح نظامش ادامه همین دولت روحانی است. او حتی حاضر شده است عنصری مانند رئیسی را بسوزاند، زیرا قطعا پیش بینی می کرده است که با آمدن رئیسی به صحنه، پرونده جنایت های او رو خواهد شد، اما با این حال مانع از کاندیداتوری او نشد. زیرا هدف او فعلا ادامه وضع موجود است، با بحرانهای دورنی اصولگرایان راهی جز این برای او باقی نمانده است.
بنابراین از نظر سیاسی دلیلی نمی بینم که در انتخابات شرکت کنم و به روحانی رای دهم و با تنها آلترناتیوی که این نظام در برابر من گذاشته است همراهی نشان دهم. از نظر اخلاقی و فردی اساسا بخود اجازه نمی دهم که به رئیس دولتی رای دهم که برخی از اعضای کابینه او عاملان اصلی کشتار سال ۸۸ هستند و دو نامزد فعلی این انتخابات از جنایتکاران این نظام می باشند، اصولا ورود چنین افرادی به انتخابات را توهین به مردم ایران می دانم.
*****
عکس های حضور هم میهنان خارج کشور در صف انتخابات:
 شرکت در انتخابات و رای به کاندیداها و یا عدم شرکت در آن یک حق و انتخاب است و قابل احترام.
اما مهمتر از رای دادن به یک نامزد،  گزینش نوع پوشش نیز یک انتخاب آزادانه است. من تعجب می کنم که چرا برخی از خانمهای محترم حتی در خیابان های اطراف محل رای گیری و در صف ورود به محل صندوق رای نیز روسری، که معلوم است اجبارا گذاشته اند، بر سر کرده اند. آیا قرار است با استفاده از حق رای خود به یکی از نامزدها، از حق پوشش آزاد بگذریم. اینکه نقض غرض است.
 مطمئن باشید که مامورین کنترل صندوقهای رای در خارج کشور به خانمهای بدون روسری نیز اجازه می دهند که رای دهند بنابراین لازم نیست خود سانسوری کنید.
*****
و کلام آخر:
من با وجودی که در رای گیری شرکت نکردم، اما خود را در خوشحالی مردمی که به روحانی رای دادند شریک می دانم و به آنها تبریک می گویم. البته لازم است در کنار کل آرای به صندوق ریخته شده و تعداد آرای روحانی و رئیسی که در نتایج مقدماتی اعلام شده اند، دقتی نیز به تفاوت نسبی آرای روحانی و رئیسی داشته باشیم؛ و از خود بپرسیم که آیا این تفاوت نسبی حتی بدون فضای شدید دو قطبی که ایجاد گردیده بود نیز به همین اندازه باقی می ماند؟
بنظر من پاسخ مثبت است. تفاوت نسبی و درصدی بین رای روحانی و رئیسی در یک شرایط عادی و غیر دو قطبی و احساسی نیز به همین اندازه باقی می ماند.
 همانطور که قبلا چند بار نوشته بودم، اراده رهبری جمهوری اسلامی بر ادامه دولت روحانی بود.
 بنابراین می توان گفت که فضای شدیدا دو قطبی روزهای قبل از آغاز رای گیری تاثیر چندانی در تفاوت نسبی آرای روحانی و رئیسی نداشته است. شاید تنها اثر این فضای شدیدا دو قطبی را بتوان در شور و هیجان، ایجاد امید مجدد و امکان طرح مطالبات مردم خلاصه نمود، فضا و شرایطی که متاسفانه فقط هر چهار سال یکبار خود را نشان می دهند و پس از انتخابات همه چیز مجددا کما بیش سر جای اول خود باز می گردد.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

صندوق رای الزاما نماد دمکراسی نیست!

معمولا ادعا می شود که صندوق رای نماد اصلی وجود دمکراسی در یک کشور است، برای مثال گفته می شود که ما در ایران باید از تنها نماد باقی مانده از دمکراسی، یعنی همین صندوق نیم بند، پاسداری کنیم و از این طریق بطور مسالمت آمیز بدنبال مطالبات خود باشیم. اما آیا واقعا چنین است و صندوق رای نماد دمکراسی است و باید به هر طریق آنرا حفظ نمود؟ اگر یک جناح و حزب بدلیل رای بالا بر مسند قدرت نشست و اداره کشور را در دست گرفت می توان گفت که دمکراسی در آن کشور حاکم گردیده است؟ حتی اگر رای گیری بصورت کاملا شفاف و بدون تقلب انجام پذیرد؟ 


بر خلاف این ادعا نگارنده معتقد است که جوهر دمکراسی سازش (compromis)،‌ تعامل و همکاری است. به این معنی که زمانی می توان از یک دمکراسی واقعی صحبت نمود که احزاب و جناحهای شرکت کننده در مبارزات انتخاباتی، از طریق صندوق رای، پس از تشکیل مجلس و دولت بصورت ائتلافی با هم همکاری کنند و با سازش روی موارد اختلاف جمعا و متحدا اداره کشور و جامعه را در دست گیرند.

البته انسانها معمولا از سازش و توافق روی موارد مورد اختلاف فرار می کنند و ترجیح می دهند راههای کوتاه و سریع را در تصمیم گیری انتخاب نمایند. راه ها و تصمیماتی که یک جانبه انتخاب می شوند و ظاهرا اطمینان بخش هستند. در حالیکه سازش، مذاکره و توافق صبر و حوصله فراوان می طلبد، زمان گیر است و درجه اطمینان آن نیز معمولا پایین می باشد.

در این رابطه باراک اوباما در آخرین سخنرانی خود بعنوان رئیس جمهور امریکا، که در شیکاگو انجام گرفت به نکات جالبی اشاره می کند: ‌"اگر ما در حباب خود که در اطراف آن فقط هم عقیده های ما قرار گرفته اند باقی بمانیم، شاید احساس امنیت بکنیم، اما <نباید فراموش کنیم> که دیگر امریکائیان نیز کشور خود را به همان اندازه ما دوست دارند". وی سپس اضافه می کند: "دمکراسی یک مبارزه است و ما هریک اهداف و روش های مختلف رسیدن به این اهداف را داریم، <در این وصعیت> تنها با اتکا بر داده ها و اطلاعات صحیح است که می توان با یکدیگر سازش کرد و به توافق رسید."   

در این سخنرانی باراک اوباما به نکته بسیار مهمی اشاره می کند. ما برای رسیدن به سازش و توافق نیازمند اطلاعات و داده های صحیح و قابل اعتماد هستیم. اما واقعیت این است که برای برخورداری از اطلاعات واقعی، رقبای سیاسی باید حداقل اصول اخلاقی راست گویی و شفافیت را رعایت نمایند. زیرا در غیر این صورت، مبارازات سیاسی تبدیل به مبارزه برای کسب قدرت از طریق دروغ پراکنی و حذف کامل رقبای خود می گردد.

از این نظر می توان گفت که روی دیگر سکه سازش، توافق و همکاری رعایت اصول اولیه اخلاقیِ راست گویی و شفافیت است. اصولی که متاسفانه در کشورهایی که خود را سمبل دمکراسی می نامند بشدت در محاق رفته اند. برای مثال مبارزات انتخاباتی در امریکا، عملا تبدیل به مبارزات انتخاباتیِ سازش ناپذیر شده اند؛ که دو حزب رقیب اصولا حاضر نیستند قدمی بسوی یکدیگر برای رسیدن به سازش و توافق بردارند.

البته شاید در تصور عموم مردم کلمه سازش اساسا معنای اخلاقی خوبی ندهد و در فرهنگ سیاسی کشور ما نیز سازشکار یک فحش سیاسی بوده است. اما امروزه در دنیای بسیار پیچیده و با گوناگونی موازئیک وار فرهنگ ها و هنجارهای اجتماعی و قومی و وجود گرایشات بسیار متفاوت سیاسی، سازش و انعطاف و گاه کوتاه آمدن از برخی از مطالبات خود، بخشی جدایی ناپذیر از اخلاق و نزاکت سیاسی شده اند.  

دمکراسی صرفا به معنای کسب رای اکثریت و پیروز در آمدن از صندوق رای نیست. دمکراسی به معنای کسب قدرت از این طریق نمی باشد. دمکراسی در واقع آمادگی همکاری با اقلیت و تقسیم قدرت سیاسی با اوست و نه حذف کامل اقلیت، با وجودی که ۴۹ در صد رای را بخود اختصاص داده است. از این نظر آمادگی برای همکاری با احزاب رقیب و سازش روی برنامه های یکدیگر عین اخلاق و نزاکت سیاسی و نشان بلوغ سیاسی می باشد.

این واقعیت که انسان بطور طبیعی گاه از سازش فرار می کند و صبر و تحمل پیمودن راه طولانی و دشوار رسیدن به سازش و توافق را ندارد، گاه در مقاطعی از تاریخ کشور ها موجب رشد رهبران دیکتاتور و جریانات پوپولیست شده است. امروزه نیز یکی از دلایل رشد پوپولیسم در اروپا و رجوع به رهبرانی که ظاهرا قاطعیت و سرعت عمل در هنگام تصمیم گیری از خود نشان می دهند، به همین واقعیت باز می گردد، که سازش و توافق و تحمل اقلیت و دگر اندیشان صبر و سعه صدر و اخلاق مدارا جو می طلبد، چیزی که شوربختانه در اندیشه و ایدئولوژی سیاسی احزاب و گروها کمتر دیده می شود.

یکی از شعارهای همیشه پایدار در جامعه اروپا و برخی از کشورهای اروپایی اتحاد (solidarit‌‌y) است. بدون این شعار و پایبندی به آن ثبات نسبی سیاسی در جامعه اروپا و کشورهایی که عمدتا توسط دولت های ائتلافی اداره می شوند امکان ناپذیر بوده است. این شعار اکنون تبدیل به یگ گرایش عمومی و پذیرفته شده گردیده است. بطوریکه احزاب رقیب در مبارزات انتخاباتی، با علم به واقعیت اجتناب ناپذیر همکاری با یکدیگر ضمن تاکید دقیق و روشن بر اختلافات خود، درباره ضرورت سازش و همکاری با یکدیگر پس از پایان انتخابات و تشکیل دولت نیز صحبت می کنند. تجربه دمکراسی سازشگر در کشورهایی مانند آلمان و هلند نیز نشان میدهد که احزابی که حاضر به تن دادن به سازش و همکاری با دیگر احزاب نبوده اند، بتدریج محبوبیت خود را از دست داده اند و عملا و برای همیشه در جایگاه اپوزیسیون نشانده شده اند.

در نقطه مقابل، شاهد هستیم که در برخی از کشورها از جمله امریکا، با وجود دمکراسی ریشه دار، دو حزب دمکرات و جمهوری خواه بدلیل محصور شدن در پیله های ایدئولوژیک خود نه تنها قادر به سازش و همکاری با هم نیستند بلکه بطرق مختلف، بویژه لابیگری های غیر اخلاقی و خریدن رای، مانع از تصویب و اجرای برنامه های حزب رقیب خود می شوند.  در این کشورها دمکراسی و صندوق رای عملا تبدیل به وسیله کسب قدرت به هر طریق ممکن، از انتشار اخبار دروغ تا دسیسه های مختلف، گردیده است.

در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی و از همان بدو پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی نیز سازش و مذاکره یک فحش سیاسی و عمل ضد انقلابی محسوب شده و می شود. تا زمانی که در این نظام از صندوق رای تبدیل به یک سنت معمول نشده بود، این سازش ناپذیری خود را در جنگ با دشمنان داخلی و خارجی نشان می داد و یا گفته می شد، انانکه رای نداده اند حق نظر ندارند و اساسا موجودیت حزبی و سیاسی اشان به رسمیت شناخته نمی شود.

البته این روحیه و منشِ سازش ناپذیر صرفا بعلت شرایط انقلابی نبود، در تفکر اسلامی و ایدئولوژیک این نظام اساسا سازش و توافق، یک گناه بزرگ و عملی ضد ارزشهای اسلامی محسوب میشوند. بنیانگذار و پیام آور اسلام نیز اگر پیامی برای رهبران کشورهای همسایه خود می فرستاد، قصد همکاری و سازش نداشت، بلکه او این رهبران را دعوت به تسلیم و پذیرش دین جدید خود می نمود.

در واقع یکی از علت های بشدت قطبی شدن این دوره از انتخابات را باید در وجود همین روحیه سازش ناپذیری و عدم توانایی در توافق و همکاری دانست که متاسفانه محدود به صرفا مباررات نامزدهای ریاست جمهوری نمانده است، بکله بنظر من در لایه های مختلف جامعه ایران نیز، بدلیل حاکمیت چندین دهه فرهنگ مضمحل اسلامی-شیعی این حکومت، نفوذ و گسترش پیدا نموده است.  نامزدها بجای طرح برنامه های خود فقط و فقط مشغول افشاگری های قضایی و مالی و سیاسی علیه یکدیگر هستند. و در میان مردم نیز ما شاهد اوجگیری احساسات و شعارهای تند و قطبی شده هستیم که ظاهرا هدف اصلی این انتخابات بیرون آمدن روحانی از صندوق رای و حذف دشمن شده است و دیگر هیچ.

یکی دیگر از عوارض روحیه سازش ناپذیری و تبدیل شدن صندوق رای به مبارزه علیه نظم موجود  فضای بشدت شخصی مبارزات انتخاباتی که به بحث های موافقین و مخالفین نیز سرایت نموده است و هر دو یکدیگر را از توهین و اتهام بی نصیب نمی گذارند.

اگرچه قطبی شدن فضای انتخابات تابوهایی را خواهد شکست و موقعیت و فرصتی فراهم می آورد تا مردم مطالبات خود را مطرح کنند، اما تبدیل شدن صندوق به وسیله ای در نزد جناحهای مختلف این حکومت برای حذف یکدیگر و وسیله و بهانه قرار گرفتن همین صندوق رای توسط بخش هایی از  مردم برای شوریدن علیه رهبری این نظام و اقتدار سیاسی سپاه و روحانیت و بیت رهبری، عملا صندوق رای در ایران را ازمحتوای دمکراتیک آن، که وسیله ایست برای تعیین وزن هر یک از احزاب و جریانات تا بر مبنای آن با یکدیگر سازش و همکاری کنند، خارج نموده است. این صندوق رای آن صندوق رایی که من در کشورهای دمکراتیک سراغ دارم نیست. این صندوق و نامزدی مانند روحانی ابزارهایی اند برای اکثریت مردم ایران جهت شوریدن مسالمت آمیز علیه رهبری و اقتدار خامنه ای و سپاه، و بنابراین نباید آنرا حتی نماد کوچکی از دمکراسی نامید.