۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

چالش های سیاسی از منظر "اراده آزاد"

سال ۲۰۱۶ میلادی رو به پایان است. سالی که یکی از سیاه ترین و دردآور ترین سالهایی بود که من در طول زندگی ام شاهد آن بوده ام. و شاید سال ۲۰۱۶ یک لکه بزرگ سیاه دیگری در تاریخ بشریت بر جا بگذارد. سالی که دروغ بر صندلی حقیقت نشست و سالِ پست-حقیقت نامگذاری شد. سالی که قربانیان اصلی آن مردم و کودکان بی پناه منطقه خاورمیانه بويژه سوریه بودند. سال ۲۰۱۶ سال اوج گیری پوپولیسم، ظهور مجدد راست افراطی و ناسیونالیسم نژاد پرست نیز بود.

از منظر مباحث سیاسی و بین المللی سال ۲۰۱۶ بویژه نیمه دوم به بعد آنرا، می توان سال تثبیت نهایی حضور قدرت های جدیدی مانند روسیه، ترکیه و ایران در منطقه خاورمیانه و جابجایی موازنه قدرت نامید. موازنه قدرتی که توسط نئوکانهای امریکایی، مطابق طرح تغییر نقشه جغرافیایی خاورمیانه، سعی شد پیاده گردد؛ اما مانند تجربه افغانستان منجر به پیدایش تروریسم بسیار خشن تر از طالبان، جنگهای قومی و مذهبی و دنبال آن هجوم پناهندگان به اروپا و امریکا شد. شرایطی که بنوبه خود موجب رشد ناسیونالیسم و پوپولیسم در کشورهای اروپایی و امریکا گردید و موازنه قدرت در کشورهای مزبور را نیز برهم زد. در یک کلام، سال ۲۰۱۶ سال وزن و وزن کشی قدرت های مطرح در خاورمیانه برای برقراری نظم جدیدی بود. نظمی که باید در سال آینده منتظر نتایج آن بود.

اگرچه مناسبات سیاسی در دنیای امروز بر محور منافع و تمایلات معطوف به قدرت نیروهای درگیر در این عرصه شکل می گیرند، اما اگر پا را فراتر از معادلات سیاسی بگذاریم و از عرصه سیاست به لایه های درونی تر جوامع بشری نگاهی بیندازیم، متوجه می شویم که در واقع بجای "منافع و قدرت" این "اراده آزاد" است که همه چیز را رقم می زند و منشا و کارگردان اصلی همه کنش واکنش های سیاسی و اجتماعی می باشد. بطوریکه می توان همه بحث های سیاسی و تفاوت های بین راه حلهای مختلف را به "اراده آزاد" معطوف نمود.

برای مثال، معمولا پدیده پوپولیسم و یا ناسیونالیسم افراطی در کشورهای اروپایی در حد ظهور رهبران پوپولیست و ناسیونالیست خلاصه می شود، که بر موج عصبانیت و نارضایتی مردم از وضع موجود و سیتسم حاکم بر کشورشان، سوار شده و در پی کسب قدرت سیاسی است. تجربه های آلمان نازی و فاشسیم در ایتالیا در نیمه اول قرن بیستم نیز پیش رو است و همه از خطر قدرت گیری مجدد این نیرو آگاهند.

اما اگر علت عصبانیت مردم کشورهای اروپایی از سیستم سیاسی و دولت هایشان را خوب جستجو کنیم، متوجه می شویم که یکی از علت های مهم این عصبانیت و نارضایتی، در حقیقت، سپرده شدن حق تعیین سرنوشتشان بدست قدرت های فراملی، برای مثال جامعه اروپا و بطور کلی سرمایه داریِ مالی جهانی و نئولیبرالیسم، است. سرنوشتی که هر انسانی می خواهد و حق آنرا دارد، بر منبای "اراده آزاد"، خودش رقم بزند.

موضوع پناهنگان نیز قابل عطف به بحث "اراده آزاد" است.  پناه آوردن مردم کشورهای جنگ و قحطی زده به اروپا بحث های بسیاری در صحن پارلمانها و میان احزاب این کشورها برانگیخت. برخی این پناهندگان را جستجو کنندگان خوشبختی برای برخورداری از یک زندگی بهتر می شناختند و برخی دیگر، آنان را پناهندگانی واقعی که بخاطر جنگ و قحطی مجبور شده اند وطن خود را ترک کنند، نامیدند.

بعبارت دیگر احزاب و رهبران سیاسی که پناهندگان را جستجو کننده خوشبختی نامیده بودند، عملا معتقد بودند که این "به اصطلاح" پناهندگان با اراده آزاد خود انتخاب کرده اند که به کشورهای مرفه مهاجرت نمایند. در حالیکه احزاب و سیاستمدارانی که معتقد بودند که آنها واقعا پناهنده هستند و باید آنها را با آغوش باز پذیرفت، بر اجبارها و عوامل خارج از اراده آزاد این پناهندگان تاکید داشتند. به سخن دیگر آنها مجبور شده اند که خانه و کاشانه خود را ترک نمایند.
همینطور که می بینیم، در این رابطه نیز بحث ها حول محور اراده آزاد می گردد.

در حقیقت می توان گفت که در عالم سیاست، نیروهای ناسیونالیست و پوپولیست از حق حاکمیت ملی صحبت می کنند، حق حاکمیتی که توسط نهادهای جهانی و فراملی در خطر قرار گرفته است؛ اما در دنیای آدمهای معمولی این حق حاکمیت ملی به حق داشتن "اراده آزاد" در تعیین سرنوشت خود می تواند ترجمه شده و معنا پیدا کند، "اراده آزادی" که در معرض تهدید قرار گرفته است.

حتی می توان بحث های معمولی میان احزاب لیبرال از یک سو و احزاب چپ و سوسیالیست از سوی دیگر را به موضوع "اراده آزاد" معطوف نمود. به این معنی که احزاب چپ و سوسیالیست بطور سنتی بر اداره و مدیریت جامعه توسط دولت تاکید می کنند؛ و احزاب لیبرال بر باز گذاشتن دست مردم و کوچک شدن دولت و سپردن امور جامعه و کشور بدست خود مردم پافشاری می نمایند؛ زیرا اندیشه و فلسفه لیبرالیسم اصولا بر منبای اراده آزاد انسان و اصالت آن شکل گرفته است. در حالیکه فلسفه سیاسی سوسیالیسم بر یک جبریت تاریخی استوار است و می خواهد آنرا تحقق بخشد، جبریتی که همواره مافوق اراده آزاد انسان قرار داشته و دارد. همانطور که در تمامی فلسفه ها و ایدئولوژی های غایت اندیش و آرمان گرا، این اراده آزاد انسان است که قربانی می گردد.

سخن معروف ژوزف استالین که "اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است" بخوبی این تفاوت مهم بین دو گرایش اصلی فلسفی که یکی بر جبریت و حتمیت استوار است و دیگری بر اراده ازاد انسان برای رقم زدن سرنوشت خود تاکید می کند، آشکار می سازد. از این منظر شاید بتوان نیمه دوم قرن گذشته را بطور مشخص در جنگ بین اراده آزاد و اراده معطوف به قدرت و کنترل بیشتر خلاصه نمود. جنگی که خود را در عالم سیاست و مناسبات بین المللی در جنگ و رقابت بین لیبرالیسم و سوسیالیسم واقعا موجود نشان می داد.

به همین اعتبار نظام جمهوری اسلامی و جامعه ای که پس از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ بتدریج شکل گرفت را نیز می توان عرصه تجربه و چالش بین دو مدل که یکی بر جمهوریت و اراده آزاد استوار است و دیگری بر اراده خارج از انسان و بر اراده خدا و نمایندگان آن تاکید می کند، نامید. در کادر فلسفه سیاسی متکی بر اراده ازاد انسان و مطابق مدل جمهوریت باید به این اراده آزاد و قدرت تشخیص اعتماد کرد و قدرت را بدست مردم سپرد. در مدل حکومت اسلامی اما به قدرت تشخیص و اراده آزاد انسان نمی توان اعتماد داشت و باید جامعه را زیر رهبری مجتهدین و علمای دین اداره نمود. در واقع کلنجار و مبارزه روزانه مردم برای رها کردن خود از کنترل های مختلف و همه جانبه نظام جمهوری اسلامی، همواره تلاشی برای پاسداری از حق اراده آزاد خود بوده است.      

مواضع سیاسی و روش هایی که گروهها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی از آغاز تثبیت این نظام تا زمان حال اتخاذ و به اجرا در آورده اند نیز مرتبط به بحث "اراده آزاد" هستند. در طول این سالها همواره دو نظریه عمومی سیاسی و استراتژیک در برابر هم قرار داشته اند. یک نظریه بر آگاه کردن مردم و فعالیت های فکری، فرهنگی تاکید داشت و معتقد بود که برای هر تحول اجتماعی-سیاسیِ پایدار باید در درجه اول شرایط اجتماعی و میزان آگاهی و خواست مردم به اندازه کافی فراهم شده باشد. که این نوع نگرش را نیز می توان به اعتقاد به اراده آزاد تعبیر نمود.

نظریه دیگر اما بر حرکت و فعالیت پیشتازان و نسل نخبه و روشنفکر تاکید بیشتر می نمود و اراده گرایانه سعی می کرد که تحولات اجتماعی را بسود اهداف خود جهت بخشد. جریانات و گروهای مزبور همگی از یک ایدئولوژی خاص، تمامیت گرا، آرمانخواه و غایت اندیش تغذیه می کردند و برای آنان جامعه مطلوب و نظم اجتماعی مورد نظرشان بیش از هر چیز دیگری اصالت داشت. نوع نگاه این گروه ها را نیز می توان به موضوع اعتقاد و یا عدم اعتقاد به اراده آزاد تعمیم داد.

در هر حال بنظر می رسد که هر جا که بنگریم موضوع و مقوله مورد مناقشه همین بحث "اراده آزاد" است، که تا چه اندازه ما به آن اعتقاد داریم و به آن پایبند هستیم. برای مثال زمانی که عده محدودی از ایرانیان به ترامپ نامه می نویسند که جمهوری اسلامی را مورد تحریم های بیشتر قرار دهد و قرار داد برجام را لغو نماید، در واقع به این معنی است که آنها از توانایی مردم ایران در تحقق اراده آزاد و رقم زدن سرنوشت خود و رها کردن آن از دست حاکمیت جمهور اسلامی ناامیدند و بنابراین دست به دامن قدرت های خارجی شده اند. سیاستی که سالهای سال، از همان اوائل تاسیس جمهوری اسلامی، توسط سازمان مجاهدین خلق پیگیری شده است و ما عواقب مخرب آنرا هنوز در پیش رو داریم.  
haghaei.blogspot.com

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

یادداشت های فیس بوکی در پایان سال ۲۰۱۶

در رابطه با حمله تروریستی اخیر در برلین:
مواضع پوتين و انجلا مركل را پس از عمليات تروريستى اخير با هم مقايسه كنيد. پوتين بر طبل جنگ و نابودى داعش مى كوبد و مركل پس از عمل تروريستى در برلين بجاى خط و نشان كشيدن باز هم بر جامعه ازاد و اصول دمكراتيك كشورش تاكيد مى كند.
اين نوع واكنش من را بياد يكى از گفته ها امپراطور روم باستان ماركوس ارليوس انتونيوس كه پيرو فلسفه استوئسم بود و كتاب نيايش هاى او معرف است مى اندازد. پيام اصلى اين فلسفه اين است كه ما شايد كنترلى بر حوادث و اتفاقات نداشته باشيم اما مى توانيم عكس العمل هاى خود را تحت كنترل در آوريم.

ترس دشمن اصلی جامعه باز است:
همانطور که جشن های شب یلدا و کریسمس، جشن نور و شادی و ماندگار نگاه داشتن شعله و گرمای امید است و نیز، فراموش کردن ترس از تاریکی در پناه نور می باشد، واکنش های مردم آلمان در برابر عملیات تروریستی در برلین، نشانه غلبه خشم بر ترس بود، ترس از تروریسم و نگرانی از جنگ.
این خشم اگرچه در بخش محدودی از مردم آلمان تبدیل به عصبانیت و خشونت علیه از پناهندگان گردید، اما توسط بخشی دیگر، که بنظر من همچنان در اکثریت هستند، تبدیل به واکنش منطقی و تاکید مجدد بر جامعه آزاد و باز و قانونمند آلمان شد.
خشم، یک احساس انسانی است که همیشه منفی و الزاما مخرب نیست، خشم نسبت به تروریسم، جنگ و تخریب می تواند به یک واکنش منطقی و عاقلانه نیز منجر شود.
رهبرانی مانند نلسون ماندلا، گاندی و مارتین لوتر کینگ نیز از تبعیض نژادی و استعمار کشور خود خشمگین بودند، اما بواسطه همین احساس خشم خود بود که بر ترس غلبه نمودند و خشم خود را به مسیر سازندگی و آینده نگری، بجای تخریب، رهنمون شدند.
امیدوارم سال ۲۰۱۷، سال غلبه خشمِ سازنده بر ترس و خشونت کور باشد.

آیا می توان از موج چهارم صحبت کرد؟
سال ۲۰۱۶ میلادی رو به پایان است. سالی که یکی از سیاه ترین و دردآور ترین سالهایی بود که من در طول زندگی ام شاهد آن بوده ام. و شاید سال ۲۰۱۶ یک لکه بزرگ سیاه دیگری در تاریخ بشریت بر جا بگذارد. سالی که دروغ بر صندلی حقیقت نشست و سالِ پست-حقیقت نامگذاری شد. سالی که قربانیان اصلی آن مردم و کودکان بی پناه منطقه خاورمیانه بويژه سوریه بودند. سال ۲۰۱۶ سال اوج گیری پوپولیسم، ظهور مجدد راست افراطی و ناسیونالیسم نژاد پرست نیز بود.
با این وجود اما، آیا امیدی برای سالی بهتر در ۲۰۱۷ می توان داشت؟ سال جدیدی که ظاهرا آبستن تحولات شگرفی برای آغاز دوران نوینی است، سالی که شاید بتوان آنرا سال گذار به دوران نوین نامید.

اگرچه شاخص های این دوران جدید هنوز مشخص نیستند اما آیا می توان این تحولات جدید را مثبت نامید و به آنها خوشبین بود؟ من شخصا خوشبین هستم
و سعی می کنم که آن سوی مثبت تحولات را ببینم، تحولاتی مانند:
۱- اگرچه در سال ۲۰۱۶ اخبار غیر واقعی و دروغ توسط رسانه های عمومی اینترنتی از جمله فیس بوک منتشر شدند. اما این فرایند در حال تصحیح خود است و می رود که منوپولی و هژمونی رسانه های رسمی را که آنها نیز افکار عمومی را مطابق اهداف خود جهت می دهند، در هم بشکند.
۲- عرصه سیاست تا کنون در دست سیاستمداران حرفه ای بوده است، برخی از علائم اما نشان از تغییر در این وضعیت دارند. ورود یک تاجر و صاحب سرمایه به کاخ سفید شاید پارامترهای جدیدی در معاملات جهانی وارد نماید. امید بر این است که بجای منافع ژئوپلیتیک و فرامنطقه ای، منافع ملی هر کشور و هر ملتی
مبنای مراودات قرار گیرند.
۳- سال ۲۰۱۷ می تواند سال پایان جنگ های نیابتی و شکست نهایی داعش نیز باشد.
اگرچه به هیچ وجه امیدوار نیستم که رهبر جمهوری اسلامی علی خامنه ای و سایر رهبران خودپسند و گرفتار مالیخولیای قدرت در منطقه خاورمیانه، تغییری در سیاست های خود بدهند، اما موج جدیدی که امیدوارم علی رغم همه موانع و دست اندازها بشریت را بسوی آینده بهتری رهنمون شود، این رهبران خرفت و عقب افتاده ای را که هنوز در دورانهای بسیار ماقبل زندگی می کنند، به همراه خود خواهد برد.

فیلم "ورود" (arrival):
فیلمی بسیار زیبا و پر محتوا است و به دیدنش می ارزد. فیلم که بر اساس کتاب "داستان زندگی تو" (story of your life) اثر تد چیانگ ساخته شده است، داستان ورود موجودات فضایی به زمین را به تصویر می کشد که می خواهند یک سلاح جدید (offer weapon) را بشریت تقدیم کنند. دولت ها و نظامیان اما این پیام را جور دیگری ترجمه می کنند که از سلاح هایت استفاده کن. و بخاطر این کج فهمی خود را آماده جنگ می کنند. استاد زبانها که هنرپیشه اصلی فیلم است اما سرانجام موفق می شود که پیام آنها را بدرستی ترجمه کند. موجودات کرات دیگر آمده بودند که سلاح زبان و درک یکدیگر را به بشریت بیاموزند تا در آینده یار یکدیگر باشند.
داستان فیلم در واقع داستان دنیای امروز قدرت های بزرگ جهانی است که یکدیگر را نمی فهمند، با هم بابیلونی صحبت می کنند و تنها سلاح و وسیله برای مراوداتشان قدرت و آتش جنگ است.

نقش قزلباشان در تاریخ ایران:
کتاب بسیار با ارزش آقای امیر حسین خنجی بصورت رایگان در دسترس همه است. دوستی آنرا به من معرفی کرد و فایل آنرا در اختیارم گذاشت. کتابی است بسیار خواندی و آموزنده برای بسیاری از ما ایرانیان که می پنداریم شیعه جرئی از هویت ملی ما است. در این کتاب به تفصیل چگونگی تحمیل مذهب شیعه بر ملت ایران، بدست سپاه خونخوار قزلباش، که راهزن، بیابانگرد و غیر ایرانی بودند و سپس توسط روحانیون عرب لبنانی تبار تئوریزه گردید، توضیح داده شده است. این کتاب داستان غم انگیز ملتی است که با آغاز حکومت شیعه صفوی راه قهقرا را آغاز نمود و از ورود به دنیای جدید و متمدن که کمی دورتر از مرزهایش در اروپا در حال شکوفایی بود باز ماند.

۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

بستر دمکراسی و دو رویای کاپیتالیسم و سوسیالیسم


درگذشت فیدل کاسترو و انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا نشانه هایی از دو واقعه مهم تاریخی را به نمایش می گذارند. درگذشت فیدل کاسترو را می توان نقطه پایان و یا سرانجام نهایی فرایند افول نظامهای سوسیالیستی واقعا موجود که از دهه ها قبل آغاز شده بود بحساب آورد. رسیدن دونالد ترامپ به کاخ سفید اما می تواند نشانه هایی از آغاز شکست پروژه نئولیبرالیسم و برنامه های جهانی شدن آن، در خود داشته باشد. پروژه ای که به صنایع داخلی و بازار کار در کشور های سرمایه داری خسارات بسیاری وارد آورد، دولت های ملی را تضعیف نمود و به غرور و حق حاکمیت ملی خدشه وارد ساخت.

یکی از پیامدهای این فرایند را می توان در افول محبوبیت احزاب سوسیال-دمکرات و بطور کلی احزاب میانه و همچنین در ظهور و رشد جریانات پوپولیستی و راست افراطی در اکثر کشورهای اروپایی و امریکا مشاهده کرد. جریاناتی که از سیل بیکاران و آسیب دیدگان روند جهانی شدن سرمایه و تضعیف دولت های ملی استفاده های فراوانی برای پروپاگاندای احزاب متبوع خود می نمایند. حتی دیگر احزاب لیبرال و کاپیتال-دمکرات میانه طیف نیز از آسیب های نئوکاپیتالیسم جهانی و لجام گسیخته شده، در امان نبوده اند. لام به توضیح است که نگارنده احزابی را  که تحت عنوانهایی مانند لیبرال-دمکرات و یا دمکرات مسیحی شناخته می شوند و رقبای سنتی احزاب سوسیال-دمکرات بوده اند را، برای تفکیک بهتر با سوسیال-دمکرات ها در زیر مجموعه کاپیتال-دمکرات قرار می دهد. این احزاب نیز از محبوبیت گذشته برخوردار نیستند و شاهد انتقال و گرایش روز افزون بخشی از طرفداران خود بسوی پوپولیسم و گرایشات راست افراطی می باشند.

بعبارت دیگر هر دو گرایش اصلی احزاب میانه سوسیال-دمکرات و کاپیتال-دمکرات از عوارض منفی فرایند لجام گسیخته جهانی شدن سرمایه و در نتیجه کاهش حمایت های مالی صاحبان آن از دولت های متبوع خود، آسیب های فراوانی دیده اند؛ که در حقیقت می توان آنها را، در عرصه سیاست، از قربانیان اصلی این فرایند و به دنبال آن خارج شدن سرمایه ها از تولید و صنعت و سرازیر شدن آن در مبادلات بورس و معاملات بانکی پر خطر و پر ریسک نامید.

پس از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز بازسازی کشورهای متحد علیه آلمان نازی، با کمک های ایالات متحده امریکا، تصور می شد که در چهارچوب قوانین اساسی موجود، می توان ترکیب متعادلی از دمکراسی و کاپیتالیسم پی ریخت. به این معنی که دولت بعنوان مجری قانون از یک سو و سرمایه و صاحبان آن از سوی دیگر می توانند دست در دست هم کشورهای اروپای غربی پیروز در جنگ دوم جهانی را بازسازی کنند و در برابر نظام سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوری الگوی بهتری ارائه نمایند. بر منبای این پندار بتدریج احزاب میانه سوسیال-دمکرات و کاپیتال-دمکرات شکل گرفتند و تبدیل به قدرت های اصلی حاضر در دولت ها و مجالس قانونگذار متبوع خود شدند. سوسیال-دمکرات ها با حمایت از اتحادیه ها و اصناف و با تاکید بر حمایت های دولتی برای تامین رفاه برای همه، و کاپیتال-دمکرات ها با جلب اطمینان سرمایه گذاران و حمایت از صاحبان صنایع توانستند تا چندین دهه نظام قانونمند و دمکراتیکی را که از پیوند بین دمکراسی و کاپیتالیسم حاصل گشته بود نه تنها حفظ نمایند بلکه آنرا تبدیل به الگوی برتر نمایند.

این پیوند که در بستر و دوران جنگ سرد و تا اواخر دهه نود میلادی توانسته بود به حیات خود ادامه دهد به دو دلیل درونی و بیرونی روند سست شدن خود را از سالهای ۱۹۹۰ به بعد آغاز می کند. علت بیرونی فروریزی دیوار برلین و پایان جنگ سرد بود، واقعه ای که شرایط و معادلات جهانی را بطور کلی دگرگون کرد و بهانه های خارجی برای ایجاد و حفظ یک الگوی برتر در مقابل سوسیالیسم اتحاد شوروی را از بین برد. علت درونی را اما باید در ماهیت کاپیتالیسم جستجو کرد که اصولا نمی تواند در مرزهای از قبل تعیین شده باقی بماند و برای سود و تمرکز بیشترِ ثروت نمی تواند برای همیشه تابع قوانین دولت متبوع خود باقی بماند. نیرویی که پس از پایان جنگ سرد و فروریختن مرزهای بین دو جبهه شرق و غرب قصد گسترش خود و سرمایه گذاری در عرصه های بین المللی را داشت. این دوران تحت عنوان دوران آغاز رشد و گسترش نئولیبرالیسم شناخته می شود. دورانی که روز بروز از قدرت سیاسی و مالی دولت های اروپایی کاسته شد، حمایت های اجتماعی و رفاهی رو به کاهش گذاشتند و بدنبال آن معماران اصلی این سیتسم یعنی احزاب میانه بتدریج محبوبیت خود را از دست دادند.

این دوران را نیز می توان دوران تضعیف و حتی تردید در درستی و حقانیت نظام های سیاسی اجتماعی دمکراتیک-قانونمند نامید. به این معنی که با شکست پیوند بین کاپیتالیسم و دمکراسی و با تضعیف دولت های رفاه، حمایت و اقبال مردم از احزاب میانه رو به کاهش می گذارد و بی اعتمادی و عصبانیت مردم از سیستم حاکم بالا می گیرد. شرایطی که بهترین شانس و امکان را برای رشد گرایشات پوپولیستی و رهبران آن فراهم می آورند.

در عرصه جهانی نیز نئولیبرالیسم و نئوکاپیتالیسم آغازگر تحولات شگرفی بودند. با برداشته شدن چتر حمایتی اتحاد جماهیر شوروی، پروژه جهانی شدن سرمایه از طریق دخالت در مناطق آزاد شده از بلوک شرق و تجزیه آن به کشورهای کوچکتر آغاز می شود. جنگ های بالکان و تجزیه یوگسلاوی یکی از اولین آثار و نتایج این پروژه بودند. پروژه ای که یکی از عوارض بلافصل آن هجوم موج پناهندگان منطقه بالکان به کشورهای پیشرفته اروپای غربی و بدنبال آن فشار های اقتصادی بر دولت های این کشورها و کاهش امنیت اجتماعی بود. سالها بعد همین پروژه در مناطق خاورمیانه اجرا می شود که آثار و پیامدهای آن را از جمله موج پناهندگان جدید به اروپا، رشد تروریسم و کاهش امنیت اجتماعی، روزانه شاهد هستیم.

اجرای پروژه نئولیبرالیسم در مناطق مختلف جهان و گلوبالیزاسیونِ ثروت و سرمایه، بازتاب ها و عکس العمل خاصی در کشور های اروپای غربی و امریکا داشتند. کشورهایی که خودشان منشاء ظهور نئوکاپیتالیسم از خاکستر شکست نظامهای سیاسی-اجتماعی دمکراتیک-قانونمند که سوسیال-دمکراسی و کاپیتال-دمکراسی تعادل آنها را حفظ می کردند، بودند. این بازتاب ها را می توان در این عبارت خلاصه کرد: زیر سوال رفتن نظام دمکراتیکِ قانونمند، پایان پیوند سوسیالسیم و کاپیتالیسم بر بستر دمکراسی-قانونمند و اصولا تردید در امکان ترکیب بین دمکراسی و کاپیتالیسم و یا پیوند بین سوسیالیسم و دمکراسی.

مدعیان این تردید بر این عقیده اند که از این بستر و پیوند بین دمکراسی با دو همسر رویایی خود کاپیتالیسم و سوسیالیسم سرانجام فرزندی بنام نئوکاپیتالیسم زائیده شد که نا خلف از کار در آمد و بر علیه والدین خود شورید. فرزندی که بیش از هر چیز ولع کسب سودِ بیشتر، تمرکز سرمایه، بی عدالتی و غارت منابع جدید را به ارث برد و بر دیگر خصایص خالقین خود پیروز گردید؛ فرزندی که حاکمیت ملی، نظام های قانونمند و دمکراتیک و تقسیم عادلانه تر ثروت را بر نتابید. فرزندی که البته جفت معیوبی بنام پوپولیسم و تروریسم را نیز به همراه خود به جهان آورد.     

اکنون در این جهان پر آشوب که محصولات ناشی از پیوند ناموفق بین کاپیتالیسم و سوسیالیسم در بستر دمکراسی و نظامهای قانونمند کشورهای سرمایه داری، یعنی نئولیبرالیسم، پوپولیسم و تروریسم، در نقاط آشوب زده گیتی در برابر هم صف آرایی کرده اند و مردم بیگناه را به خاک و خون می کشند، این سوال بطور طبیعی مطرح می شود که چرا این پیوند نا موفق از کار درآمد؟ آیا اشکال در ترکیب بین سوسیالیسم و دمکراسی بود ویا در پیوند بین کاپیتالیسم و دمکراسی؟

در این واقعیت که هیچکدام از نظامهای واقعا موجود کاپیتال-دمکرات و یا سوسیال-دمکرات در تحقق اهداف خود، بويژه در پاسداری از دمکراسی، بازار آزاد و عدالت و رفاه اجتماعی موفق نبوده اند شکی نمی توان داشت. روی برگرداندن مردم از احزاب سنتیِ وابسته به این گرایشات، بی اعتمادی به دولت و اصولا سیاست، نارضایتی و عصبانیت مردم از الیت حاکم بر کشور خود، رشد گرایشات پوپولیستی و نژادپرستانه و نیز عدم شرکت شاید بیش از نیمی از دارندگان حق رای در انتخابات، همه و همه نشانه هایی از این عدم موفقیت می باشند. عدم موفقیتی که خود را در زیر سوال رفتن نظامهای دمکراتیک-قانونمند باز می نماید. برای مثال، امروزه احزابی در حال شکلگیری هستند که رسالت و برنامه خود را فقط حضور در مجالس قانونگذاری، بدون اینکه در رای گیری ها شرکت کنند، اعلام نموده اند. آنها می خواهند بعنوان نمایندگان بخش های خاموش جامعه تعدادی از کرسی های پارلمانها را اشغال کنند و دیگر هیچ؛ و یا جریاناتی که اصولا طرح و برنامه ای ندارند و اعلام نموده اند که برنامه های خود را فقط بر اساس نظر سنجی اینترنتی از مردم و آنچه که مردم طلبیده اند، تنظیم و پیگیری خواهند نمود.

اما فرای این واقعیت ها آیا می توان گفت که اصولا پیوند میان دمکراسی و کاپیتالیسم ناممکن است؟ زیرا کاپیتالیسم ماهیتا سود محور، منفعت طلب و گرایش به تمرکز سرمایه دارد، و این خصلت ها مانع از آن می شوند که بتواند وفادار به  یک نظام دمکراتیک که بر مبنای رای اکثریت سامان داده می شود، بماند. زیرا خصلت سود محوری و تمرکز گرایی عملا منابع اصلی ثروت را در بخش بسیار محدودی از جامعه متمرکز می سازد، و یک نظام دمکراتیک که بر مبنای رای اکثریت شکل می گیرد و عمل می کند، می تواند تهدیدی برای اقلیت سرمایه داران و تمرکز ثروت در دست عده محدودی باشد.

از سوی دیگر، گردش آزاد سرمایه و بازار آزاد از عوامل تضمین کننده دمکراسی هستند. همانطور که بنیانگذاران و تئورسین های اصلی نظریه کاپیتالیسم معتقد بودند که باید شرایطی را فراهم آورد که خریدار و فروشنده بتوانند آزادانه و بدون دخالت دست های خارجی و یا دخالت در امور اخلاقی و مرامی یکدیگر با هم مبادله و معامله کنند. این شرایط بدون وجود دمکراسی و آزادی امکان پذیر نخواهد بود. حتی آنها معتقدند که جوهر کاپیتالیسم، دمکراتیک و آزادی خواهانه است، زیرا این نظریه، فقط یک نظریه علمی برای تنظیم امور بازار می باشد، بدون اینکه اخلاق و فرهنگ خاصی را دخالت دهد. در حالیکه سوسیالیسم در جوهر و بنیاد خود یک ایدئولوژی و مرام اخلاقی است که بر منبای دترمینیسم تاریخی استوار شده است. کادرها و بنیادهایی که می توانند موانعی در برابر رشد و تحقق دمکراسی و آزادی در حق تعیین سرنوشت ایجاد کنند، بويژه اگر معتقدین به سوسیالیسم، واقعا به مرام خود وفادار بمانند و بخواهند آنرا بطور کامل پیاده نمایند.

اما در ورای تمامی بحث های نظری و یا فلسفی در رد و یا دفاع از پیوند بین کاپیتالیسم و دمکراسی و یا ترکیب بین سوسیالیسم و دمکراسی واقعیت دیگری نیز وجود دارد. این واقعیت خود انسان است که پدیده و استعداد اراده معطوف به قدرت و تنازع بقا را از فرایند بسیار طولانی و پیچیده تکامل انواع به ارث برده است و آنرا در لابلای همه روابط و مناسبات انسانی و اجتماعی خود جاری ساخته است.

بطوریکه می توان گفت که در کمتر رابطه انسانی و یااجتماعی است که پدیده قدرت به اشکال گوناگون تربیتی، فرهنگی، طبقاتی و سیاسی عمل نکند. این اراده معطوف به قدرت و بنابراین تضمین کننده بقای خود و نسل خویش که در هر پدیده زنده ای وجود دارد، اما همواره توسط پدیده های دیگر که آنان نیز در پی تضمین بقا خود هستند کنترل شده است، مکانیزمی که موجب حفظ حیات و ادامه روند تکاملی آن گردیده است.  سوسیال-دمکراسی و یا کاپیتال-دمکراسی و یا دیگر سیستم های تجربه شده، مکانیزمهایی بوده اند برای ایجاد تعادل اجتماعی از یک سو و از سوی دیگر پاسخ به اراده معطوف به قدرت و تضمین بقا. مکانیزمهایی که ظاهرا دورانشان به پایان رسیده است و بشریت در آغاز راه جستجوی سیستم و نظام جدیدی است. دورانی که فعلا فقط عوارض نا مطلوب و نگران کننده ناشی از شکست روشهای پیشین و سردرگمی در یافتن راه حلهای جدید، مشهود هستند.  


۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

پست-حقیقت و واقعیت تنبلی فکری

سایت رسمی دیکشنری اکسفورد ترکیب واره پست-حقیقت (post-truth) را بعنوان واژه سال ۲۰۱۶ برگزید. در همین سایت آمده است که پس از بحث ها و تحقیقات فراوان سرانجام این ترکیب واره بعنوان واژه سال انتخاب شده است. ترکیب واره ای که نماد و بیان این واقعیت است که امروزه افکار عمومی بجای تاثیر پذیری از داده های واقعی و قابل اتکا، از احساسات و عقاید شخصی تاثیر می پذیرند.
این کلمه برای سالی انتخاب می شود که انتخاب شدن ترامپ به ریاست جمهوری امریکا و نتیجه رفراندم خروج بریتانیا از جامعه اروپا نشان دادند که امروزه، ظاهرا، گزینش های بسیاری از مردم بر اساس احساسات درونی و عقاید شخصی و بیشتر متاثر از رسانه های اجتماعیِ غیر رسمی (social media) صورت می گیرند. در این رابطه گفته می شود که رسانه های مزبور نقش بسیار بالایی در پخش و تکرار اخبار غیر واقعی و دروغ داشته اند. دروغ هایی که ابتدا توسط خود رهبرانی مانند ترامپ و گردانندگان اصلی پروژه خروج بریتانیا از جامعه اروپا عنوان و پخش گردیدند.

انتخاب پست-حقیقت بعنوان واژه سال ۲۰۱۶، یادآور آغاز دوران پست-مدرنیسم است که جرقه های آن در اواخر قرن نوزدهم زده شد و از اواسط قرن بیستم به اوج خود رسید. فلسفه و نوع نگاه جدیدی که فردریش نیچه یکی از بنیانگذاران اصلی و پدر فکری آن بشمار می آید. او بود که با اعلام مرگ خدا و نقطه پایان گذاشتن بر داستانهای بزرگ و جهان شمول، اما دروغ، راهگشای آغاز دوران پست-مدرنیسم گردید و بسیاری از فلاسفه، اندیشمندان و حتی هنرمندان و نوسیندگان دروان های پس از خود را تحت تاثیر افکار خود قرار داد. وی معتقد بود که باور بسیاری از مردم به داستانهای بزرگ و متافیزیکی، که در پوشش حقیقت مطلق ارائه می شوند، در درجه نخست بخاطر تنبلی فکری، جبونی و زبونی آنها است.    

ظاهرا پس از گذشت بیش از یک قرن و پس از رد جدی و کمرشکن داستانهای بزرگ و اعتقادات متافیزیکی توسط جنبش فکری پست-مدرنیسم، اعتقاداتی که عمدتا ناشی از تنبلی فکری، ترس و احساسات درونی انسان هستند، تا تحقیق و جستجوگری و تجزیه و تحلیل داده های واقعی و قابل اثبات؛ ما امروزه مشاهده می کنیم که بخشی از مردم همچنان بر اساس احساس، ندای درون، اعتقادات فردی و تجارب شخصی دست به تصمیم گیری می زنند و می پندارند که این ندای درون، همه حقیقت را به نمایش می گذارد.

البته شاید تصور شود که انتخاب ترکیب واژه "پست-حقیقت" بعنوان واژه سال، بیانگر ضرورت بازگشت مجدد به دوران قبل از پست-مدرنیسم می باشد. به این معنی که این جنبش فکری پست-مدرنیسم بود که مرگ حقیقت را اعلام کرد و ادعا نمود که حقیقت واحدی وجود ندارد؛ بلکه هر فردی از منزلگاه و زاویه نگرش خاص خود به واقعیت بیرون از خویش می نگرد و حقیقت را طور دیگری می بینید. بنابراین ظهور افرادی مانند ترامپ در واقع بخاطر مرگ حقیقت است، و اینکه امروزه هر کسی می تواند ادعای دست یابی به حقیقت را داشته باشد؛ زیرا پست-مدرنیسم موجب گردید که حقیقت تکه پاره شود و هر کس به گوشه ای از آن دست یازد.

اما اتفاقا باید گفت که ترکیب پست-حقیقت، تاکید مجددی است بر صحت و برگشت ناپذیری جنبش پست-مدرنیسم. انتخاب این واژه در حقیقت نشانه آن است که ما معمولا عادت داریم که فقط بخشی از حقیقت را ببینیم و آنرا بزرگ کرده و بعنوان تمام حقیقت معرفی نماییم. همانطور که دونالد ترامپ تمام مشکلات جامعه امریکا را در به فراموشی سپرده شدن سفید پوستان خلاصه می کند و بعنوان یک حقیقت تام و تمام عرضه می نماید. همانطور که برخی از احزاب و رهبران ناسیونالیست افراطی در اروپا، همه بحرانها را ناشی از اقلیت مسلمان مقیم این قاره و یا بطور کلی اسلام معرفی می کنند. این واژه بیان این حقیقت نیز می باشد که بسیاری از مردم، بخود زحمت نمیدهند که قدمی جلوتر از برداشت های اولیه و احساس درونی و آنچه که این احساس درونی به آنها القا می کند، بردارند. احساسات و برداشت های اولیه ای که در واقع بصورت ندای درونی ظاهر می شوند و انسان را وادار می کنند که آنچه را که می خواهد ببیند و بشنود، همانها را نیز دریافت نماید.
      
در رابطه با چنین پروسه فکری که در نهایت به یک تصمیم گیری مشخص می رسد، برنده جایزه نوبل در زمینه اقتصاد، دانیل کاهنِمان (Daniel Kahneman) تحقیقات بسیار با ارزش و علمی انجام داده است که نتایج آن در کتاب معرف وی تحت عنوان تفکر، سریع و کند (thinking, fast and slow) منعکس گردیده اند. وی در این کتاب با زبانی بسیار ساده و قابل فهم برای همه، نتایج تحقیقات خود را در باره پروسه فکر کردن و اتخاذ تصمیم در معرض قضاوت خوانندگان قرار می دهد.     
وی معتقد است که بسیاری از انسانها بیش از اندازه به تجارب شخصی، احساسات درونی و دنیایی که بر این مبنا برای خود ساخته اند بها می دهند. همین امر باعث می شود که اکثر تصمیماتشان نه بر اساس تحقیق و تحلیل های مستقل و مربوط به موضوعی که در حال با آن مشغول هستند، بلکه بر منبای ندای درونی، احساسات قلبی و پیش فرضهای مبتنی بر آنها صورت می گیرند. برای توضیح این مکانیزم نویسنده مزبور، مغز و سیستم فکری انسان را به دو سیستم مجزا از هم تقسیم می کند.

سیستم اول در موقع نتیجه گیری ها و اتخاذ تصمیم بسیار سریع است و ابزارهای اصلی آن تجارب شخصی، اعتقادات فردی و خاطراتی می باشند که بصورت ندای درون و یا احساسات قلبی ظاهر می شوند. بخش دوم اما، بسیار کند عمل می کند و فرایند تجزیه و تحلیل و تصمیم گیری آن مبتنی بر داده ها و اطلاعاتی که از طریق اعضای حسی به فرد مورد نظر منتقل می گردند. البته در دنیای واقعی این دو سیستم هیچگاه مستقل از هم عمل نمی کنند و زمانی که انسان در رابطه با یک انتخاب دچار مشکل می شود، یکی از این دو سیستم به کمک آن دیگری می شتابد. طبیعی است که هر اندازه انسان سیستم دوم فکری خود را تقویت کرده باشد، کمتر تحت تاثیر سیستم اول، که عجولانه و بر مبنای پیش فرض و اعتقادات فردی عمل می کند، دست به تصمیم گیری می زند.     

بر مبنای همین نظریه دو سیستمی تفکر انسان بود که وی توانست پاسخی مناسب برای بسیاری از تئوریهای ناموفق اقتصاددانان برای تفسیر مکانیزم بازار و نقش تولیدگران و مصرف کنندگان بیابد. پاسخی که وی را با وجودی که یک اقتصاددان نبود، به جایگاه برنده نوبل اقتصاد رساند. تصور عموم اقتصاددانان بر این بود که نحوه ورود، عملکرد و انتخاب انسانها در زمینه بازار و اقتصاد، از یک کارکرد و مکانیزم کاملا منطقی پیروی می کند. اما وی بر مبنای هزاران آزمایش و مطالعه روی موارد مشخص و بر خلاف نظریات کلاسیک، به این نتیجه دست یافت که بسیاری از انتخاب های انسانها از قواعد دیگری پیروی می کنند. قواعدی که تجزیه و تحلیل منطقی و کاملا آگاهانه در آن کمتر دیده می شوند، بلکه بر عکس تاثیر پذیری انسان را هنگام فکر کردن و انتخاب نمودن، از احساسات درونی، اعتقادات فردی و ندای درونی نشان می دهند. به همین خاطر بسیاری از این انتخاب ها قابل پیش بینی نیستند و یا پیش بینی های ما به وقوع نمی پیوندند،  زیرا ما می پنداریم که همه مردم یک فرایند کاملا منطقی را در هنگام تصمیم گیری های خود طی می کنند.

یکی از موضوعاتی که بنظر نگارنده ارتباط مستقیم با بحث فوق پیدا می کنند مقولاتی مانند علم و متافیزیک هستند. به این معنی که برخی از اعتقادات فردی، پیش فرض ها و اصولا جهان بینی که هر فردی در اختیار دارد، از جمله ابزارهای مهم در سیستم اول از مکانیزم تفکر او بحساب می آیند. ابزارهایی که انسان تا حد امکان، بخاطر سرعت و در دسترس بودن و بی نیازی به داده های جدید، از آنها برای تصمیم و یا نتیجه گیری استفاده می کند. اینگونه اعتقادات فردی و باورهای شخصی، به این دلیل که عمدتا از احساسات و ندای درون نشات می گیرند و کمتر بر تجزیه و تحلیل علمی و منطقی استوار هستند، در ردیف افکار متافیزیکی قرار می گیرند.  

یکی از وجوه مشترک افکار متافیزیکی و سیستم اول در مکانیزم تفکر، وجود باورهای دگم شده و بطور کلی دگماتیسم است. به این معنی که برخی از باورها آن اندازه در وجود انسان رسوخ می کنند که بدون اینکه فرد بر نقش و حضور دائمی اینگونه باورها آگاه باشد، سالهای طولانی و یا تمام عمر دنیای اطراف خود را از دریچه آنها می نگرد. دگماتیسمی که به این طریق شکل می گیرد، تمامی تصمیمات و گزینش های فرد مورد نظر را تحت کنترل خود در می آورد. برای مثال، برای رهبر جمهوری اسلامی این یک اصل و حقیقت مطلق و غیر قابل تغییر است که امریکا دشمن جمهوری اسلامی است و همواره خواهد ماند. اصل و حقیقتی که در هیچ شرایطی عوض نخواهد شد. و نیز، توهم توطئه که همه معادلات سیاسی در عرصه جهان را رقم می زند، از دیگر ابزار های سیستم اول تفکر است، که انسانهای معتقد به آن را آسوده از هر گونه تجزیه و تحلیل عمیقتر و استفاده از داده های به روز شده، کرده و همچنان می کند.

بطور کلی می توان گفت، که تفکرات متافیزیکی و نگاه از کل به جزء یکی از ابزارهای مهم در سیستم اول از مکانیزم اندیشه انسان در طول تاریخ بوده است. سیستمی که از احساس ترس، توهمات و جستجوی پاسخ های آسان و سریع و تنبلی های آدمیان تغذیه کرده و می نماید. زمانی که در کادر عقاید دینی، همه اتفاقات و حوادث به قضا و قدر تعبیر می شوند و این روش فکر کردن و اصولا تقلید تبلیغ می گردند طبیعی است که در سیستم فکری تربیت شدگان اینگونه عقاید دینی، جایی برای فکر کردن مستقل، جستجو و پرسشگری باقی نماند.
 
به سخن دیگر ظهور پدیده هایی مانند، خمینی، قذافی، خامنه ای، احمدی نژاد و در زمان حال مانند دونالد ترامپ در امریکا که همه آنها سوار بر توهمات، باورهای خرافی و دگماتیسم رسوب کرده در افکار و فرهنگ جامعه خود شدند، نشان از این واقعیت دارد که بسیاری از مردم جوامع مختلف هنوز در بند تنبلی های فکری، ترس و نگرانی های موهوم و باورهای خود ساخته خویش بسر می برند. سال میلادی جاری که توسط دیکشنری اکسفورد سال پست-حقیقت نامگذاری شده است در حقیقت بیان این واقعیت است که بسیاری از مردمان همچنان در دوران های پیشین که متافیزیک، باورهای دگم شده و خرافی حاکم بودند زندگی می کنند.


۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

هویت سیال ایرانیان در گهواره ایران زمین

تجمع هزاران نفر در اطراف آرامگاه کورش در پاسارگاد کنتراست قابل تاملی با تجمع میلیون ها نفر در اطراف حرم حسین ابن علی امام سوم شیعیان در کربلا به نمایش می گذارد. تجمعاتی که امسال با فاصله کوتاهی برگزار گردیدند. اگرچه تجمع مردم در پاسارگاد خودجوش بود و راهپیمایی کربلا کاملا از طرف حکومت جمهوری اسلامی سازماندهی شده بود، اما در هر حال این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که از میان میلیونها زائر حرم امام حسین قطعا عده بیشماری هستند که بخاطر اعتقادات مذهبی خود تن به سفر پر مخاطره به عراق و کربلا می دهند.

شاید تنها نقطه مشترک بین این دو تجمع، جستجو در حوادث تاریخی و گذشته های بسیار دور برای یافتن منابعی جهت بازتعریف هویت خود و به اعتبار آن دست یابی به معنای خاصی برای زندگی و یافتن نوعی آرامش و تعادل باشد. تلاش و جستجویی که بویژه در شرایط پر تلاطم و نامعلوم کنونی، در شرایطی که نظام جمهوری اسلامی دهه هاست که کمر به نابودی تاریخ ایرانِ قبل از اسلام بسته از اهمیت ویژه ای برخوردار است و پیگیرانه تر دنبال می شود.

پرسش اصلی اما این است که آیا اینگونه جستجوها می توانند خواست بخشی از مردم را که در پی یافتن هویت تاریخی و فرهنگی خود هستند پاسخگو باشند؟ و اساسا، چگونه تاریخ یک ملت و یا قوم می تواند منابع الهام بخش برای کشف و یا تعیین هویت در اختیار جویندگان خود قرار دهد؟ اصولا هویت چیست و چگونه می توان آنرا تعریف نمود؟ آیا می توان به اعتبار آداب و مراسم خاص، تاریخ و یا عقاید مذهبی مشترک دامنه و مرزهای هویت یک ملت را تعیین و مشخص نمود؟‌ با وجود همه این پرسشها اما در این حقیقت نمی توان شک داشت که جستجو و باز تعریف هویتِ خود، حق هر انسان، هر ملت و یا هر قومی است. هویتی که به اعتبار آن معنا و هدف زندگی مشخص، و رمز بقای هر فرد و ملتی نوشته می شود. هویتی که او بر مبنای آن  خود را از دیگران متمایز می سازد.

تاریخ انسان اما نشان می دهد که هویت، مانند شناسنامه فرد نیست، که زمانی که ثبت گردید دیگر قابل تحول و تغییر نباشد. همراه با تحولات اجتماعی و تداخل مداوم مرزهای جغرافیایی و فرهنگی، هویت های فرهنگی، سیاسی و ملی نیز متحول گردیده اند. بگونه ای که جامعه ای که به هویت و عقاید و آداب خود عادت کرده بود، با پا گذاشتن به مقطع جدید و یا مواجه با فرهنگ های بیگانه، مجبور گردیده است که خود را باز تعریف نماید. باز تعریفی که نقش مهمی در بقای آن جامعه بازی کرده است.

واقعیت مهم این است که با وجودی که همه جوامع انسانی از این قانونمندی عام پیروی کرده اند، اما هرگز از یک الگوی واحد برای کشف و یا باز تعریف هویت پیروی نشده است. برای مثال در اروپای امروز، ما شاهد دولت-ملت هایی هستیم که هویت های تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و زبانی خود را حتی قبل از شکل گیری دولت-ملت های شناخته شده امروزی در اختیار داشته اند. نژاد و فرهنگ و زبان فرانسوی حتی قبل از تشکیل کشور امروزی فرانسه وجود داشته است، همانطور که نژاد و فرهنگ و زبان ژرمن قبل از تشکیل ژرمانی (آلمان) امروز وجود داشته اند.

اما در مورد ملت امریکا داستان شکل گیری یک هویت و ملت جدید بگونه دیگری پیش رفت. به این معنی که قبل از شکلگیری و ظهور ملت جدیدی بنام امریکا، آنطور که امروزه می شناسیم، نژاد، فرهنگ و زبان امریکایی وجود نداشت. ملت جدید امریکا در دامن جنگهای استقلال (۱۷۷۵-۱۷۸۳)، که مهاجرین مقیم این قاره علیه کشورهای مبدا خود بويژه انگلیس می جنگیدند، و سپس جنگهای داخلی (۱۸۶۱-۱۸۶۵) زائیده شد. همانطور که ابراهام لینکن ازخودگذشتگی ها و فداکاری های سربازان خود، در جنگ های داخلی، را تضمین کننده تولد و حیات و آزادی یک ملت جدید می نامد. ملتی که نه بر مبنای یک نژاد و فرهنگ خاص، بلکه با کسب آزادی و استقلال و تدوین اولین قانون اساسی در جهان، خود را تعریف می نماید. ملتی که شاید بتوان گفت قبل از اینکه بطور کامل بعنوان یک ملت جدید شناخته و معروف شود، قوانین اساسی خود را تنظیم نموده بود. بعبارت دیگر مقدم بر هر عاملی مانند نژاد و زبان و فرهنگ، این پروسه استقلال و تدوین قانون بود که از امریکا یک ملت با هویت جدید خلق نمود.
به همین علت ما نمی توانیم یک الگوی ثابت برای تعریف هویت یک ملت ارائه دهیم، حتی منابع از قبل تعیین شده ای مانند زبان و نژاد مشترک نیز همیشه نمی توانند برای شناسایی و تعریف هویت بکار گرفته شوند. شاید تنها امر مشترک در تعریف هویت که در مورد همه ملت ها می توان بکار گرفت، پروسه مشترک تاریخی است که مردم هر جامعه با یکدیگر و در کنار هم طی کرده اند. پروسه ای که تنها در نقش یک بستر، و نه چیزی بیشتر، در پروسه خلق یک هویت جدید عمل می کند. به سخن دیگر، اینکه چه حوادثی در این فرایند و بسترِ مشترک برای مردم هر جامعه ای اتفاق افتاده و چه تجاربی آن مردم پشت سر گذاشته اند، فقط و فقط مختص همان مردم است و قابل الگو برداری نمی باشند.  

به همین اعتبار می توان گفت که پروسه شکلگیری دولت-ملت ایران، به مفهوم امروزی آن، با فرایندی که دولت-ملت های همسایه ایران طی نموده اند کاملا متفاوت است. همچنین بر اساس نمونه های فوق، می توان افزود که هویت ملی و فرهنگی بمانند تاریخ یک ملت یک امر کاملا سیال و متحول شونده است. پدیده ای که به اعتبار عوامل و پارامترهای مختلف زمانی و مکانی، معنا و شکلِ زمانی-مکانی خاصی نیز پیدا می کند.

بنابراین ما نمی توانیم پارامترهای هویت ساز ایرانیان را صرفا در تاریخ پیش از اسلام و بطور مشخص دوران پادشاهی هخامنشی جستجو کنیم و یا آنطور که جمهوری اسلامی مدعی آن است و آنرا همواره تحمیل نموده، هویت ایرانیان را صرفا در تاریخ ایران پس از اسلام خلاصه نماییم. حتی نمی توان بر مبنای زبان رسمی فارسی و یا مذهب شیعه که مذهب اکثریت مردم ایران است هویت ایرانی را تعریف کرد. به آثار فرهنگی و ادبی بزرگان ایران زمین از جمله فردوسی، حافظ و سعدی و دیگر ادیبان این مرز و بوم نیز نباید به دیده ایستا نگریست، گویی که این آثار بدور از بستر و زمانه خود به یکباره خلق شده اند، آنهم برای ما ایرانیان این زمان که به آنها فخر نماییم.

واقعیت این است که ایران به قول معروف چهار راه حوادث بوده و در هر دوره ای از حیات خود غریبه ای به آن تاخته و مدتی بر آن حکومت کرده است. زمانی این سرزمین مورد حمله اسکندر، زمانی دیگر مورد تهاجم اعراب و در دوره ای دیگر مغولها آنرا مورد تاخت و تاز قرار دادند. در هریک از این مقاطع فرهنگ، زبان، عقاید دینی و آداب و رسوم ما ایرانیان در معرض برخورد با فرهنگ و زبان بیگانه قرار گرفتند و با آن تداخل نمودند، و بخشی از فرهنگ قوم بیگانه و تازه وارد را به فرهنگ خود افزود و بخشی از فرهنگ خود را به آنها داد.

انسان ایرانی در هریک از این دوران مجبور بود خود را باز تعریف کند و هویت جدیدی از خود به نمایش بگذارد. فرایندی اجتناب ناپذیر برای تطبیق با شرایط جدید و تضمین بقای خود. شرایط و فرایندی که اتکا و بازگشت به فرهنگ و تاریخ گذشته، دیگر برای تضمین امنیت، آرامش و یافتن معنای زندگی کفایت نمی کرد. او می بایست نگاهی نیز به آنسوی مرزهای خود بیفکند. مرزهایی که اکنون دیگر در نوردیده شده بودند و او بیگانه را نه پشت مرزها بلکه در همسایگی خود می دید. فرایندی که هیچگاه سر ایستادن و توقف نداشته و ندارد.

در این مسیر اما تنها فاکتور مشترک ما ایرانیان فقط سرزمینمان آبا و اجدادیمان بود که دست بدست می گشت، زمانی تحت کنترل اسکندر بود، زمانی دیگر زیر پرچم خلفای اسلام اداره می شد و در برهه ای دیگر مغولها برآن حکومت می کردند. در این مسیر اما فرهنگ، دین و مذهب و حتی زبان ما ایرانیان آن اندازه دچار تحول و تغییر شده اند که نمی توان آنها را عوامل اصلی هویت ساز ما ایرانیان نامید. حتی نژاد آریایی نیز نمی تواند در ردیف پارامترهای هویت ساز ما ایرانیان قرار گیرد، زیرا در این سرزمین پهناور نژادها، زبانها و گویشهای گوناگون همیشه در کنار هم می زیسته اند.

بعبارت دیگر همانند سایر ملل، ایرانیان نیز فرم و مدل خاصی از  خلق هویت های ملی و فرهنگی را تجربه کرده اند، که شاید نمونه آن کمتر دیده شود. همانطور که در فوق آمد، شاید تنها عامل مشترک در بین همه اقوام، زبانها و مذاهب ساکن ایران زمین، همین سرزمین آبا و اجدادی بوده است که ایرانیان آنرا بواسطه تطبیق خود با شرایط جدید، همواره حفظ نموده اند. این سرزمین در واقع گهواره ای بوده  است که در نوسانهای ناشی از تحولات گوناگون، هویت های جدیدی را برای ایرانیان در درون خود پرورش داده است. بمانند کودکی که در هر مقطع زمانی از رشد خود هویت جدیدی کشف و از خود بروز می دهد، و تنها عامل مشترک در طول تمام این دوران اراده به زنده ماندن و تضمین بقای خود بوده است.

داستان ملت ایران و سایر ملل این کره خاکی شبیه ویلن زن روی بام (در فیلمی به همین نام) است که در نقطه و مرز بین گذشته و آینده، ضمن نواختن آهنگ زندگی، تعادل خود را نیز باید حفظ نماید، که در غیر این صورت سقوط خواهد کرد. ویلن زن هر ملتی اما آهنگ خاص خود را می نوازد، آهنگی که فقط و فقط تصویرگر و نمایش دهنده نحوه زندگی آن ملت است. آهنگی که با ترکیب نت های بر گرفته از گذشته و نت های پیش رو و آینده، آهنگ خاصی را بگوش می رساند که فقط خاص آن ملت می باشد. گذشته و آینده یک ملت، که بطور تحمیلی و یا قراردادی تعیین شده اند، هویت ساز آن ملت نیستند. هویت آن ملت همانا آهنگی است که در این مرحله بگوش می رسد.

به همین دلیل تصویری که دونالد ترامپ می خواهد از امریکا بسازد که فقط متعلق به سفید پوستان است تصویری است من درآوردی و کاملا متناقض با هویت اصلی و تاریخی مردم این کشور. همانطور که هویت تاریخی و فرهنگی خاصی که جمهوری اسلامی در طول چند دهه حاکمیت خود، همواره بر ملت ایران تحمیل کرده است، که ایران یک کشور شیعه و اسلامی است، یک تصویر و ادعای کاملا پوچ و غیر واقعی می باشد. همانطور که نمی توان به آسانی تاریخ بیش از هزار سال پس از ورود اسلام به ایران را فراموش کرد و نادیده گرفت و هویت ایرانی را فقط در دوران ماقبل از آن جستجو نمود.

هویت ایرانی در بستر و گهواره ایران زمین نوسانات بیشمار داشته است و بی تردید از هر دوره ای تاثیر پذیرفته است. همانطور که "پرنده مردنی است و پرواز را باید بخاطر سپرد"، هویت ایرانی نیز یک پدیده ثابت و غیر قابل تغییر نیست. هویت ایرانی همان آهنگ خاصی است که ایرانیان با تطابق خود با شرایط جدید پس از ورود بیگانگان به کشورشان، همواره نواخته اند و بواسطه آن توانسته اند تعادل خود را حفظ نمایند. هویت ایرانی، نحوه سازگاری ایرانی با شرایط جدید است، نحوه نواختن آهنگ زندگی و حفظ روحیه خود می باشد. این هویت را نه صرفا مذهب شیعه و یا اصولا اسلام، و نه صرفا تاریخ باستان این کشور، نه زبان فارسی و نه نژاد آریایی رقم می زنند.

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

ترامپ، از نگاهی دیگر

اولین واکنش عمومی و مشترک اکثر نظاره گران، حتی حزب جمهوری خواه و طرفداران دونالد ترامپ ابراز شگفتی از  پیروزی وی در انتخابات ریاست جمهوری امریکا بود. زیرا مطابق اکثر نظر سنجی ها، که از ماه ها قبل تا شب پیش از انتخابات انجام شده بود، هیلاری کلینتون شانس بالایی برای پیروزی داشت.

همانطور که شاهد بودیم اولین سوال پس از پیروزی غیر قابل پیش بینی ترامپ این بود که به چه دلیل اکثر نظر سنجی ها اشتباه از کار در آمدند؟ که دامنه پاسخها به این سوال از ابراز تردید در مورد روش های نظرسنجی، تا فراموش شدن بخش هایی از جامعه امریکا که در مناطق دور افتاده زندگی می کنند، تا پنهان کاری طرفداران ترامپ در هنگام نظرسنجی ها (بدلیل احساس ترس و یا خجالت از ابراز نظر واقعی) گسترده است.

پس از گذشت این دوران کوتاه شگفت زدگی و فروکش کردن احساسات، بتدریج تحلیلهای مختلفی پیرامون پیروزی ترامپ و دلایل شکست هیلاری کلینتون نوشته و متشر شدند. نگارنده تا انجا که مقالات و یادداشتهای هموطنان را جستجو و مطالعه کرده بر این عقیده است که بسیاری از این تحلیل ها از نظرگاه چپ و ایدئولوژیک و همچنان متاثر از احساسات نگاشته شده اند.

برای نمونه: نتیجه انتخابات ریاست جمهوری برابر با پیروزی نژادپرستی، سکسیسم، پوپولیسم، میلیتاریسم، بیگانه ستیزی و ... تحلیل می شوند؛ و یا در یادداشت دیگری  انتخاب ترامپ، به منزله انتخاب جهنم از سوی امریکایی ها تلقی می گردد. در جایی دیگر گفته می شود که پیروزی ترامپ در امریکا نشان بارزی بر وجود یک بیماری مزمن در جامعه امریکا است. ترامپ نیز با هیتلر یا خمینی مقایسه می شود و یا احمدی نژادِ امریکا معرفی می گردد.

اما به آنچه که در این تحلیل ها کمتر پرداخته می شود، روی دیگر سکه انتخابات است. به این معنی که این ترامپ نیست که پیروز شد، بلکه مهم تر از این پیروزی، شکست هیلاری کلینتون و حزب دمکرات است. در حقیقت شکست او بود که ترامپ را به کاخ سفید رساند. حتی شاید خود ترامپ نیز انتظار این پیروزی را نداشت و چه بسا قصد تسخیر کاخ سفید را نیز بطور جدی در برنامه های خود قرار نداده بود. او مانند یک تاجرپیشه می خواست حداکثر بهره را از میدانی که در اختیارش قرار گرفته است ببرد و نه بیشتر. و یا می توان گفت که او چیزی نداشت که از دست بدهد و هم اینکه بعنوان یک تاجر تا آخرین مرحله انتخابات پیش رفته بود، برای او پیروزی بزرگی محسوب می شد. پیروزی که سرانجام به پیروزی بزرگتری ختم گردید و هم خودش و هم جهانیان را شگفت زده کرد.    

البته شاید این زاویه ورود در ظاهر منطقی بنظر برسد و گفته شود که در هر حال در یک مسابقه، پیروزی یکطرف به معنای شکست طرف دیگر است. اما در رابطه با انتخابات اخیر در امریکا و بعلت وجود عوامل بسیار پیچیده و گوناگون، این زاویه ورود نباید در حد یک معادله بظاهر ساده و منطقی، که نتیجه می گیرد که هر پیروزی یک شکست خورده در مقابل خود دارد، باقی بماند.

اما چرا نگارنده مدعی است که بسیاری از مقالات ناظران و مفسران ایرانی پیرامون پیروزی ترامپ از منظرگاه ایدئولوژیک صورت گرفته است و داده های جمع اوری شده در این مقالات عمدتا برای اثبات پیش فرضهای و مدعاهای نویسندگان آنها، که از قبل در اختیار داشته اند، جمع آوری شده اند؟

در بسیاری از تحلیل های رسمی و غیر رسمی و مقالات منتشر شده پیرامون پیروزی ترامپ، به پوپولیسم و وعده های پوپولیستی او اشاره می شود. اما اگر خوب دقت کنیم اکثر رهبران سیاسی بویژه هنگام مبارزات انتخاباتی شعارهای پوپولیستی و عوام گرایانه داده و می دهند. شعارها و وعده هایی که خودشان هم در عمق وجدان خود آگاهند که امکان تحقق آنها ضعیف و یا حتی غیر ممکن است. بنابراین آیا می توان هر فردی را که وعده های غیر قابل تحقق می دهد پوپولیست نامید؟ و آیا می توان این رهبر را که سعی می کند بخش های پیرامونی و طبقات پائین تر جامعه را مورد خطاب قرار دهد و تحریک و بسیج نماید، یک رهبر پوپولیست نامید؟

دیگر شاخصه مشترک مقالات مزبور، انسان محوری این تحلیل ها بود. سطحی، بی سواد، نژادپرست و عقب افتاده معرفی کردن مردمی که به ترامپ رای دادند، در حقیقت و در واقعیت امر به این معنی است که علت اصلی این پیروزی خود شخص ترامپ و نخبگانی که در اطراف جمع شده بودند می باشند. این نحوه نگرش به این علت یک نگاه ایدئولوژیک است که اصولا کنش-واکنش نیروهای های اجتماعی درگیر در قدرت را تنها در سطح قدرتهای سیاسی، نخبگان و یا مبارزات طبقاتی کلاسیک (در چهارچوب مارکسیسم) خلاصه می کند و کمتر بهایی به مناسبات قدرت در عمیق ترین لایه های اجتماعی می دهد.

در کادر دیدگاه و نحوه نگرش ایدئولوژیک تصور می شود که گفتمانها و شعارهایی که از سوی رهبران سر داده می شوند، فقط و فقط توسط خودشان خلق و یا کشف شده اند. در این رابطه کمتر تلاشی صورت می گیرد تا ریشه های عمیقتر این گفتمانها در لایه های درونی تر جامعه جستجو شوند؛ و چه بسا شاید یکی از دلایل غافلگیر شدن بسیاری از انتخاب ترامپ عدم اطلاع کافی آنها از آنچه که در میان مردم در دور افتاده ترین نقاط امریکا می گذشته و می گذرد، بوده است.

نگاه ایدئولوژیک به نتایج انتخاب در نحوه برخورد احساسی و منفی با آن نیز دیده می شود. در نگاه ایدئولوژیک اصولا پدیده قدرت که نتیجه و محصول مبارزات طبقاتی است و در دولت حاکم نماد پیدا می کند، پدیده ای منفی و حتی مخرب بحساب می آید؛ پدیده ای که باید تصحیح گردد. بر همین مبنا گفته می شود که با انتخاب ترامپ، احتمالا دولت و سیستمی بوجود خواهد آمد که امکانات کمتری برای تصحیح و کنترل آن در اختیار مردم قرار می دهد.

فیلسوف پست مدرن فرانسوی میشل فوکو اما معتقد است که قدرت الزاما پدیده ای منفی و مخرب نیست. از نظر او قدرت یک پدیده صرفا سیاسی و طبقاتی نیز نمی باشد، بلکه در عمیق ترین لایه های اجتماعی و فرهنگ، عادات و مناسبات مردم حضور دارد. پدیده ای که مکانیزمها و عملکرد آن پیش زمینه های اصلی شکل گیری گفتمانهای جدید را فراهم می آورند. گفتمانهایی که در ابتدا بصورت پیام و یا گفتمان هنوز ناپخته در اختیار برخی از رهبران سیاسی، که استعداد دریافت آنها را دارند، قرار می گیرند و سپس توسط آنها در حد فهم همین مردم، فرموله می گردند.

به سخن دیگر گفتمانهایی که ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود برگزید انعکاسی بود از خواسته های قلبی بسیاری از امریکایی ها. در این رابطه باید اضافه کرد که مهم برای این دسته از مردم آن بود که او سخنگوی آنها شده است. واقعیتی که برای آنها به اندازه ای تعیین کننده بود، که حتی اگر وی در کنار گفتمان "امریکا برای امریکایی ها" حرف های تبعیض نژادانه و یا ضد زن زده باشد، نظر آنها نسبت به وی عوض نخواهد شد.

نمونه دیگر از برخورد ایدئولوژیک با پدیده ترامپ، بکارگیری معیارهای دوگانه بود. برای نمونه برخی از حرف ها و عملکردهای ترامپ تحت عنوان سکسیسم معرفی می گردد. این در حالی است که روسای جمهور قبلی از جمله بیل کلینتون و یا جان اف کندی و یا فرانسوا اولاند در فرانسه، که آنها نیز روابط نامشروع جنسی داشتند مشمول این اتیکت نمی شوند.
و یا در موقع انتخابات مجلس شورای اسلامی در ایران کاملا پراگماتیستی به لیست سی نفره رای داده می شود و یا از آن حمایت می گردد، در حالیکه در همین لیست افرادی حضور داشتند که پرونده سیاه نقض حقوق بشر دارند. این در حالیست که در هنگام انتخابات ریاست جمهوری امریکا اینبار از سوی بسیاری از ناظران و تحلیلگران ایرانی موضوع حقوق بشر و رفتار و سخنان تبعیض ترامپ بسیار بسیار مورد توجه و نقد قرار می گیرند. در حالیکه رقیب او نیز از نظر این نرمها و پرنسیب ها پرونده پاک و سفیدی نداشت.

بهر حال همانطور که سنت همیشگی برخورد ایدئولوژیک با مسائل سیاسی-اجتماعی ساده سازی آنهاست، بنظر می رسد که بسیاری از تحلیل های مزبور نیز دچار همین مکانیزم ساده کردن پدیده ترامپ و بکارگیری تحلیل های کلیشه ای از روانشناسی اجتماعی و مقایسه ترامپ با خمینی و هیتلر و یا پدیده های تاریخی و شناخته شده پوپولیست شده اند. تحلیل هایی که هنوز چند روزی از انتخاب ترامپ نگذشته است که بعلت مواجهه با واقعیت، بتدریج از حدت و شدتشان کاسته می گردد: زمانی که مشاهده می کنیم که ترامپ بتدریج و آرام آرام در حال کند کردن تیزی و برندگی وعده ها و شعارهایش است؛ و می بینیم که وی دیگر بطور جدی دنبال ساختن دیوار نیست و به سیم خاردار آنهم فقط در نقاطی از مرز امریکا و مکزیک راضی است؛ و دیگر بدنبال زندانی کردن هیلاری کلینتون نیست و از او قدردانی نیز می کند؛ و بیمه درمان همگانی اوباما را نمی خواهد بطور کامل از بین ببرد و برجام را نیز نمی خواهد پاره کند بلکه مورد تجدید نظر قرار دهد. بعبارت دیگر آتش آن جهنمی که پیش بینی می شد آن اندازه هم سوزنده نیست.

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

تاریخ تکرار نمی شود، ما زندانی زمان حال هستیم

به پدیده دونالد ترامپ در امریکا و بطور کلی پوپولیسم در اروپای قرن بیست و یکم از زوایای گوناگون پرداخته شده است. سوال اصلی در این رابطه همواره این بوده است که علت رشد این جریانات و گرایش بخشهایی از مردم این کشورها به پوپولیسم چیست؟ و آیا هر رهبر و نیروی سیاسی را که نارضایتی های مردم را از نظام و سیستم سیاسی حاکم به زبان ساده و قابل فهم ترجمه و بیان می کند، و برای مشکلات موجود راه حلهای رادیکال ارائه می دهد می توان پوپولیست نامید؟

یکی از علت های اصلی گرایش بخش هایی از مردم به چنین جریانات و رهبرانی که به پوپولیست ها معروفند، عصبانیت مردم از سیستم حاکم نامیده می شود، اما علت اصلی این عصبانیت چیست؟ آیا این نارضایتی ها و عصبانیت ها قابل مقایسه هستند با دهه های اول قرن بیستم که سرانجام منجر به ظهور رهبران پوپولیست و سپس فاشیسم شدند؟ و آیا اصولا مقایسه دو دهه اول قرن حاضر با دهه های پیش از ظهور فاشیسم و آغاز جنگ جهانی مقایسه صحیحی است؟ بویژه اگر توجه داشته باشیم که وضعیت اقتصادی و سیاسی جوامع اروپایی پس از پایان جنگ اول جهانی و دهه بیست و سی قرن گذشته اساسا قابل مقایسه با قرن حاضر نیست. رفاه اقتصادی و آزادی های سیاسی که اروپائیان و ملت امریکا از آن برخوردارند به هیچوجه قابل مقایسه با اوائل قرن گذشته نیست. بنابراین این سوال همچنان مطرح است که علت اصلی این نارضایتی ها چیست؟ و چرا حتی بخش های اجتماعی که از رفاه نسبی برخوردارند نیز به جریانات پوپولیستی روی می آورند؟ آیا رویای امریکایی برخورداری از آزادی و رفاه، برای بسیاری از این مردم تحقق نیافته است؟ و یا موج پناهندگان به اروپا و مهاجرین غیر قانونی به امریکا تا چه اندازه می تواند علت اصلی و جدی برای این نارضایتی ها باشد؟

در هر حال همانطور که می بینیم، از زوایای مختلفی می توان به پیش زمینه های ظهور پدیده ای مانند ترامپ و یا پوپولیسم اروپایی پرداخت. پیش زمینه هایی که شاید فقط بخشی از حقیقت را آشکار کنند. در رابطه با طرح سوالهای فوق هدف نگارنده رد تحلیلهایی که بیشتر به وجوه اقتصادی ناشی از بحرانهای مالی اخیر در جهان سرمایه داری و یا وجوه فرهنگی و ملیتی ناشی از هجوم پناهندگان به اروپا و امریکا و یا ترس و نگرانی از گسترش اسلام در کشور های مسیحی نیست، بلکه کوشش نگارنده بر باز کردن دریچه ای دیگر بسوی ظهور پدیده پوپولیست است، تا شاید این مجموعه تحلیل ها را کاملتر نماید.

با وجودی که می توان علت های گوناگونی برای اعتراضات و عصبانیت های مردم از وضع موجود و ظهور پوپولیسم یافت، که هریک به سهم خود در ایجاد چنین شرایطی موثر بوده اند؛ اما همه این اعتراضات، با وجود انگیزه های مختلف، بسوی یک هدف مشخص نشانه رفته اند. این هدف همانا نظم و سیستم حاکم بر کشورهای پیشرفته غربی است، همان سیستمی که رفاه، آزادی و دمکراسی را برای آنها به ارمغان آورده است. نظامی که همچنان در مقایسه با سایر کشورها همچنان نمونه های برتری ازمدرنیته، دمکراسی* سلامت سیاسی و حتی سوسیالیسم را به نمایش می گذارند.

برای بهتر فهمیدن بحرانهایی که امروزه جوامع مدرن و بطور کلی مدرنیته با آن دست بگریبانند، بحرانهایی که موجب نارضایتی و عصبانیت از نظامهای حاکم شده اند، یک مطالعه جدی تاریخی و نقادانه از مقوله سیاست و تنظیم یک نظام سیاسی لازم است. مطالعه ای که یکی از پیش شرط های مهم آن این است که باور داشته باشیم که تاریخ خود را تکرار نمی کند، این ما هستیم که بخاطر زندانی شدن در زمان حال تصور می کنیم که صفحات تاریخ مرتبا در برابرمان تکرار می شوند و رژه می روند. برای مثال ظهور پوپولیسم در دهه سی قرن بیستم و سپس ظهور پوپولیسم در قرن حاضر به منزله تکرار تاریخ نیست، بلکه این مائیم که همچنان در یک طرز تلقی ثابت و ماندگار شده از سیاست و جامعه درجا می زنیم، تصور و طرز تلقی ای که شاید خود علت اصلی این نارضایتی ها و عصبانیت ها باشند.  

مطالعه تاریخ فلسفه سیاسی و تئوری های مربوط به نظامهای سیاسی-اجتماعی نشان می دهد که در طول تاریخ، از عهد یونان باستان تا دوران مدرن و  پسامدرن دو نظریه و دو گرایش عمده سیاسی و دو برداشت متفاوت از نظم سیاسی و نحوه مشارکت مردم در امور سیاسی همواره وجود داشته اند. سمبلهای باستانی و قدیمی این دو گرایش را می توان دو نظام سیاسی در روم و یونان باستان نامید. این دو نظم سیاسی هر کدام بر مبنای یک منطق و تبیین تاریخی خاصی استوار بودند. در روم باستان برای ایجاد یک نظم اجتماعی بر وجود یک رهبری متمرکز و در کنار آن نهاد قانونگذار، که در آن زمان و تا بحال به سنا مشهور بود، تاکید می گردید. نظمی که مردم دخالت مستقیمی در امور سیاسی و قانونگذاری نداشتند. هدف این نظم سیاسی نیز به معنای واقعی برقراری نظم و حفظ نظام طبقاتی و سلسله مراتبی آن زمان بود. در یونان باستان اما، از نظم سیاسی و بطور کلی سیاست و مشارکت مردم در امور اجتماعی تعریف دیگری می شد. برای مثال از مشارکت مردم در امور سیاسی و اجتماعی، مشارکت مستقیم و بلافاصله و از آزادی (البته در حد فهم و میزان سواد مردم در آن زمان)، آزادی به معنای واقعی یعنی لذت از زندگی و حاکمیت بر زندگی شخصی خود فهمیده می شد.

در نظریات فلسفی-سیاسی که از سوی نظریه پردازان مطرح می گردید نیز این دو گرایش و طرز نگاه به سیاست و جامعه سیاسی دیده می شود. نحله فکری مسلط و عمده که از دوران آغاز روشنگری و سپس مدرنیته همواره مطرح و مورد بحث بوده است، گرایش سیاسی مبتنی بر ایجاد نظم از طریق تنظیم قراردادهای اجتماعی و تثبیت و یا انتخاب نهادهای قانونگذار بود، که نظریه پردازان برجسته آن از جمله ماکیاولی و سپس در سده های اخیر  ژان لاک و ژان ژاک روسو بودند. از نظر فلسفی و جهان شناسانه نیز می توان هگل را در این ردیف قرار داد. برای مثال، هگل معتقد بود که تاریخ و فرایند تکامل جوامع بشری از نظم و قانونمندی درونی و ثابتی پیروی می کند. قانونمندی که سرانجام به ضرورت وجود یک نظام سیاسی قانونمند از طریق قوانین اساسی و مقررات اجتماعی ختم می گردد. قوانین و مقرراتی که بشریت سرانجام می تواند از طریق آن آزادی خود را تحقق بشد.

برای فلاسفه دیگر از جمله فردریش نیچه، که مدرنیته را بطور جدی به نقد کشیدند، اما تاریخ و فرایند تکامل جوامع بشری از یک نظم درونیِ از قبل تعیین و مقرر شده پیروی نمی کنند، بلکه این نیروها و حوادث اتفاقی و نامتعین هستند که تاریخ جوامع بشری  و فرایندهای آنرا رقم می زنند. در این رابطه نیچه ارزش فوق العاده ای برای سیاست در جامعه یونان باستان قائل است. وی آزادی در یونان باستان را یک آزادی به معنای واقعی آن می داند. آزادی و حق مشارکت در امور اجتماعی و سیاسی که از زندگی شخصی و خصوصی آغاز شده و تنظیم امور فردی و خانوادگی برای لذت و رفاه بسیار مهم تلقی می شود.

به اعتقاد نیچه مدرنیته و تلقی از سیاست و مشارکت اجتماعی که ریشه های آنرا در نظم اجتماعی و سیاسی دوران روم باستان باید جستجو کرد، مسیری را که از یونان باستان آغاز شد بطور کاملا منحرف و از محتوا  و هدف اصلی آن تهی نموده است. اگر در آنزمان بخش هایی از جوامع روم و یونان باستان جزء بردگان محسوب می شدند و حقی در مشارکت نداشتند، در دنیای مدرن و امروزه اما اکثر مردم برده نظامهای سیاسی بظاهر مدرن و دمکراتیک گردیده اند. از نظر نیچه سیاست در یونان باستان برای یک زندگی بهتر، برای اداره زندگی خانوادگی و گردش بهتر امور خانه و زندگی تنظیم شده بود و تفاوتی بین امور عمومی و امور شخصی دیده نمی شد، امور شخصی و خانوادگی جریی از امور عمومی و اجتماعی بودند.

در نقطه مقابل اما پس از یونان باستان، زندگی واقعا آزاد و لذت از آن، در اثر حاکمیت فرهنگ مسیحی، ابتدا به زندگی پس از مرگ موکول می گردد؛ و در دروان مدرن نیز، همراه با حاکمیت خدا که همچنان وجود خود را تحمیل کرده و می کند، مفهوم واقعی آزادی و زندگی مطلوب و مرفه، بتدیج، محو شده و امور سیاسی صرفا محدود به امور کلی اجتماعی و اداره جامعه در ابعاد کلان آن می گردند. فرهنگ دینی عشق به زندگی و انسان را نیز تبدیل به عشق به خدای مطلق می کند و انسانی را که بخاطر عشق به خود می توانست سرور زندگی خود باشد تبدیل به برده ای در برابر خدایان و یا قدرت های زمینی می نماید. خدایانی که یا بنحوی خود را جانشین خدا اعلام می کنند و یا بواسطه تمرکز قدرت در دست هایشان عملا بمانند خدای حاکم بر زمین ظاهر می شوند.

در همین فرایند است که امروزه دیگر سروریت، اقتدار و خودرایی یک ارزش خوب و پسندیده محسوب نمی شود، بلکه پیروی از نظم موجود و قناعت به امکاناتی که این نظم در اختیار مردم گذاشته شده است تشویق شده و جایزه می گیرد. پروسه ای که انسان همواره مجبور است بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و دائما خواسته های خود را کوچک و محدودتر نماید و عملا خود را بعنوان یک انسان ضعیفتر و برده تر کند تا بقول هوبز از امنیت اجتماعی و شغلی اهدایی از سوی نظم حاکم برخوردار گردد. امنیتی که البته روی دیگر آن ترس و نگرانی دائمی بخاطر از دست دادن همین شرایط موجود است.

نیچه اما می خواست این فرایند را متوقف کند و نظم اجتماعی را به دورانی برگرداند که از نظر او انسان به معنای واقعی زندگی می کرد و با تراژدی های آن از طریق خلاقیت های هنری دست و پنجه نرم می نمود. زندگی که هدف آن صرفا زنده ماندن و برخوردار شدن از امکاناتی که نظم موجود برای زندگی بخور و نمیر در اختیارش قرار می دهد نبود، بلکه قصد آن به مفهوم واقعی زندگی کردن و روبرو شدن با چالش های آن است. زندگی و روابط اجتماعی که بر مبنای عقاید متافیزیکی و آینده های نامعلوم بنا نشده باشد. زندگی که مردم توسط ایدئولوژی های گول زننده بسوی در باغ سبز که همه اختلافات حل خواهند شد و انسان به بهشت موجود خواهد رسید فریب داده نشوند. زندگی که راه صعود و تکامل و آزدای انسان بر این واقعیت و شرط استوار است که به هرحال نابرابری از نظر استعداد و قدرت های انسانی همواره وجود خواهد داشت و آن کسی سرور و آقای زندگی خود خواهد شد که به استعداد و قدرت خود باور داشته باشد و برای تحقق آن منتظر هیچ نظم و قرارداد از قبل تعیین شده نماند.

در واقع علت اصلی نارضایتی ها و عصبانیت های عمومی در جوامع امروزی و بويژه کشورهای غربی و امریکا را باید در نهیلیسم ناشی از تهی شدن مفهوم زندگی، در خالی و پوچ شدن مفهموم آزادی از آنچه که انسان غربی واقعا به آن احتیاج دارد و محدود شدن آن به انتخاب هایی است که نظم حاکم در اختیار او گذاشته است، جستجو کرد. در حقیقت گرایش بخش های گسترده این جوامع به رهبرانی که حداقل در ظاهر نظم موجود را به چالش می کشند بیان آشکاری از مطالبه مردم برای شکستن دیوارهای نظمی است که اکنون حاکم است. مگر باراک اوباما با شعار تغییر وارد عرصه مبارزات انتخاباتی نشد و مگر او با سخنان مهیج و با زبان ساده و قابل فهم برای همه مردم امریکا را بسوی خود نکشاند؟ و مگر او توانست کوچکترین تغییری در نظم حاکم ایجاد کند؟

اگر پاسخ به سوالات فوق مثبت است، و اگر دونالد ترامپ نیز نظم حاکم را به چالش می کشد و دست روی عصبانیت های مردم می گذارد و آنها را بزبان ساده ترجمه می کند، پس چرا او را فقط پوپولیست می نامند؟ در اینکه دونالد ترامپ یک شارلاتان است شکی نیست، کما اینکه در فساد سیاسی و مالی هیلاری کلینتون نیز شکی وجود ندارد، اما گذشته از اهداف فردی و جناحی که هریک از کاندیداهای ریاست جمهوری در امریکا دارند نباید این حقیقت نیز را نادیده گرفت که مردم خسته و عصبانی از نظم موجود در امریکای امروزه بدنبال اسطوره جدیدی در دنیای سیاست هستند که آن رویای معروف امریکایی زندگی بهتر، رفاه و آرامش را باردیگر در ذهن مردم زنده کند و نور سویی در چشم انداز آینده روشن نماید، نور سویی که شرط اولیه آن ضربه به دیوار های نظم موجود است تا شاید از ورای شکاف های ناچیز ایجاد شده در روی این دیوار نوری بسوی آینده بتابد. آینده ای که بنا به خصلت تاریخ بشر، البته که نامشخص، پر حادثه و شاید منشا جنگهای جدیدی باشد. همانطور که نیچه بخاطر همین انحراف از اهداف اصلی آزادی و زندگی و تبدیل شدن انسانها به بردگان نظم موجود پیش بینی بی نظمی های بیشتر و جنگ های عظیمی را کرده بود.