۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

زن یعنی مادر


در مقدمه قانون اساسی جمهوری اسلامی بر اهمیت خانواده بعنوان " واحد بنیادین جامعه و کانون اصلی رشد و تعالی انسان" تاکید بسیار شده است. اما قابل توجه و اشاره است که این تاکیدِ بیش از حدِ معمول بر نهاد خانواده حتی در قوانین اساسی کشورهایی که فرهنگ مذهبی غلبه نسبی دارند دیده نمیشود. همچنین، مطالعه اصولِ مندرج در این قانون اساسی نشان میدهد که روح حاکم برمقدمه این قانون، در باب اهمیت نهاد خانواده، چه اثرات مشخص و مستقیمی بر اصول بعدی قانون اساسی که در آن به نقش و حق و حقوق زن پرداخته شده است داشته است.
مطابق این اصول، هویت اصلی زن و حقوق او در چهارچوبِ نهادِ خانواده معنا و کاربرد واقعی خود را پیدا میکند. بعبارت دیگر حقوق زن نه بعنوان یک شهروندِ مستقل بلکه به مثابه عضوِ "مهمی" از خانواده مورد توجه قرار میگیرد و تعیین میشود.

اما در قوانین اساسی امروزی و سکولار از آحادِ جامعه انسانی، بدون توجه به جنس و نژاد، بعنوان شهروند، که از حقوق برابر بخوردار هستند، نام برده میشود؛ و به این صراحت به کانون خانواده بعنوان نهاد بنیادین جامعه پرداخته نمی گردد.

در جای دیگر این قانون اساسی آمده است که " از آنجا که خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است، همه قوانین و مقررات و برنامه ریزیهای مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی بر پایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد."

این تاکید بیش از حد بر نهادِ خانواده یکی از تفاوتهای بسیار مهم بین قوانین اساسی مدرن و سنتی راِ که قانون اساسی جمهوری اسلامی یکی از نمونه های آن است، آشکار می سازد. که البته با توجه به اینکه قانون اساسی جمهوری اسلامی الهام گرفته از قران و متون دینی است این تفاوت بسیار طبیعی و منطقی مینماید.

همانطور که قانون اساسی جمهوری اسلامی از تعریف و تمجید از مقام زن مسلمان کم نمیگذارد، و درعین حال روح سنتی و عقب افتاده خود را در اصول اجرایی و بعدی این قانون و قوانین مصوبه مجلس اسلام بنمایش میگذارد؛ در قران نیز شاهد یک دوگانگی بسیار آشکار در رابطه با مقام و حقوق زن هستیم.

در قران بکرات بر برابری زن و مرد در برابر خالق خود و برخوداری مساوی از عذاب و پاداشهای اخروی تاکید شده است. مطابق آیات قران همه انسانها در مقام خلقت و در برابر خدایِ مطلق با هم برابرند و در آفرینش تفاوتی بین زن و مرد نیست. اما در زمینه حقوق اجتماعی و نقش زن در جامعه آیات و احادیث بسیاری وجود دارند که حکایت از زیر دست و کمتر بودن زن در جامعه اسلامی دارند. از جمله: برابر بودن شهادت دو زن با شهادت یک مرد و اینکه عادات ماهانه دلیل بر نقصان و ضعف در دین تلقی میشود.

در واقع امر در دین اسلام موقعیت، مقام و حقوق زن بستگی به زمینه و چهارچوبی دارد که زن در آن قرار میگیرد. زن بعنوان مخلوق و بنده درگاه خداوندی، برابر با مرد است و خداوند همه را بقول معروف با یک چشم نگاه میکند. اما درمقام یک فرد و عضوی از جامعه انسانی از او توقع میرود که بعنوان مادر از نهاد خانواده پاسداری کند و به تربیت فرزندانش بپردازد.

میگویند "مردی به نزدیک پیامبر اسلام آمد و گفت: یا "رسول‌الله"، از مردم چه کسی را خدمت کنم؟ رسول گفت: مادرت را مرد گفت: دیگر چه کسی را؟ رسول گفت: مادرت را. مرد بار دیگر پرسید: پس از او چه کسی را؟ رسول گفت: مادرت را چون برای بار چهارم مرد پرسید: دیگر چه کسی را خدمت کنم؟ رسول گفت: پدرت را"
قران نیز مردان را قیم و سرپرست زنان و مسؤول حفاظت از آن‌ها می‌داند:
"مردان مسلط بر زنان و سرپرست ایشان‌اند چرا که خداوند برخی را بر برخی دیگر برتری داده‌است؛ پس مردان از اموال خویش به زنان نفقه دهند و زنان شایسته و مطیع و حافظان خانه در غیاب شوهر باشند و آن‌چه خداوند به نگهداری آن دستور داده، نگه‌دارند."

بعبارت دیگر قانون اساسی جمهوری در رابطه با مقام و حقوق زن شباهت بسیار با قران و احادیث دین اسلام دارد. از مقام زن تعریف بسیار میشود اما اندیشه ای که در مقدمه آن در باب خانواده ونقش زن بعنوان مادر برشته تحریر در آمده است خود را در اصول بعدی قانون اساسی بخوبی نشان میدهد. از قوانین اجرایی، جزایی و حقوقی که در دوران حکومت اسلامی بتصویب و اجرا شده اند نیز بخوبی میتوان دید که جمهوری اسلامی زن را بعنوان مادر که نقش و وظیفه اش مطابق متون دینی تعیین شده است، تعریف میکند و از او انتظار تبعیت از این قوانین را دارد.
بی دلیل نیست که زنان از شرکت در حدود هفتاد رشته تحصیلی منع میشوند و رهبران جمهوری اسلامی با تاکید بر نهاد خانواده و نقش زن در آن، خانواده ها و مردن و زنان را تشویق به افزایش تعداد فرزندان خود میکنند. خانواده هایی که بدلیل فرهنگِ مذهبی و سنتی حاکم بر مبنای تبعیض و حقوق نا برابر بین زن و مرد استوار شده و از آن حمایت میشود.

آنچه که در این میان گم میشود زن بعنوان یک انسان مستقل میباشد، که حق انتخاب مادر شدن و یا مادر نشدن با خود او است؛ اما این حق به اشکال مختلف از او سلب میگردد، یا با محدود کردن آموزش و تحصیل و یا با تشویق های اقتصادی برای خانواده های پر جمعیت و حتی تشویق چند همسری برای افزایش بیشتر جمعیت کشور.
در قانون اساسی جمهوری اسلامی نهاد خانواده تحت عنوان بسترِ رشد و تکامل انسان معرفی میگردد اما آنچه که در حقیقت اتفاق افتاده و همچنان در حال وقوع است حاکم و جاری شدن همان تصوری است که پیامبر اسلام از زن دارد، یعنی مادر بودن و از همسر خود اطاعت کردن.

همچنین باید اضافه کرد که توافقها و قراردادهایی هم که بین زن و مرد میتواند بسته شود و در قانون اساسی جمهوری اسلامی به انها پرداخته شده است توافقهایی بر پایه راده آزاد نیستند. زیرا که با اضافه کردن کلماتی مانند "عقیدتی و آرمانی" این توافقها در چهارچوب روح اصلی قانون اساسی در مورد نقش زن، یعنی مادر بودن و اصالت نهاد خانواده، صورت گرفته و میگیرد. خانواده و روابط مشترکی که می بایست بر پایه تفاهم های عقیدتی و مکتبی شکل گیرد.

با مقایسه قانون اساسی جمهوری اسلامی با قوانین اساسی کشورهای دیگر شاید به جرات بتوان گفت که در هیچ قانون اساسی دیده نشده است که نظام حاکم تا این اندازه در تشکیل نهاد خانواده دخالت کند و برای زن، در درجه اول، نقش مادری و فرزند داری قائل شده باشد. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

دیپلماسی اسلامی


شکستهای پی در پی مذاکرات جمهوری اسلامی و کشورهای 5+1 و انزوای بین المللی رژیم ایران مسلما و در درجه اول ناشی از ناتوانی و نادانی دیپلماتهای جمهوری اسلامی نمیباشند. ریشه این عدم موفقیت ها و ندانمکاریها را باید در نوع دیپلماسی جمهوری اسلامی و خاستگاههای ایدنولوژیک و دینی آن جستجو کرد. در این یادداشت کوشش نگارنده بر این است که نقش عمومی دین اسلام را در زمینه های دیپلماتیک و سیاست خارجی مورد نقد و بررسی قرار دهد.

در یکی از تحقیقاتی که اخیرا توسط بخش مدیریت مالی موسسه تکنولوژی چونگیو در تایوان انجام شده مقایسه ای بین روشهای دیپلماتیک از نظرگاه مسیحیت، اسلام و وبودیسم صورت گرفته است. این مطالعات نشان میدهند که اعتقادات مذهبی و ایدئولوژیک در دیپلماسی اسلامی ، در مقایسه با مسیحیت، بسیار تعیین کننده و اثر گذار بر روند مذاکرات دیپلماتیک هستند. همچنین، مشخص شده است که دیپلماسی اسلامی کمتر بر واقعیت های روز و الزامات شرایط استوار، بلکه بیشتر مبتنی بر ایمان مذهبی میباشد. البته جالب توجه و تا حدی متناقض با نتایج قبلی، دیده شده است که دیپلماتهای مسلمان از قدرت تجزیه و تحلیل خوبی در هنگام مذاکرات برخوردارند. البته نه بر مبنای فاکتها و واقعیت های روز بلکه مبتنی بر منطق و تفکر استوار بر ایمان و اعتقادات مذهبی. این واقعیت را در یکی دیگر از نتایج این تحقیق میتوان دید. دیپلماتهای کشورهای مسیحی روشهای قابل فهم، ساده و حسی در هنگام مذاکرات بکار میگیرند، در حالیکه دیپلماتهای مسلمان 
معمولا با منطقها و حرفهای پیچیده وارد مذاکرات میشوند. 

نگاه کوتاهی به تاریخ اسلام، از بدو پیدایش تا کنون، نشان میدهد که دین اسلام همواره یک روش دیپلماتیک خاص خود را تبلیغ و اشاعه میکرده است و رهبران مسلمانی که میخواستند جای پای پیامبر خودشان بگذارند، آنرا بکار می برده اند.

زمانی که پیامبر اسلام قدرت خود را در مدینه تثبیت کرد، فرستادگانی را در سال نهم هجری به کشورهای مجاور و قدرتهای آن زمان از جمله ایران، مصرو حبشه فرستاد و در نامه ای آنان را به ایمان آوردن به دین اسلام دعوت کرد.

 این روش حتی روش مرسوم ودیپلماتیک آن دوران نیز نبود. معمول بر این بود که در هنگام آغاز مراودات سیاسی بین دو دولت رهبران هدایایی را توسط سفیرانشان برای یکدیگر میفرستادند و بدین طریق راه مبادله دو کشور را باز میکردند. اما پیامبر اسلام از همان ابتدای امر دیپلماسی خود را بر پایه دعوت به اسلام و بعبارت دیگر گسترش و توسعه اسلام قرار داد و هیچیک از آداب دیپلماتیک و مرسوم را دنبال نکرد.
این نوع از دیپلماسی طبیعتا برای کشورهای مجاور و بویژه قدرتهای بزرگ آن زمان که دین و آیین خود را داشتند نه تنها خوشایند نبود بلکه نوعی اعلام جنگ و خشونت و توسعه طلبی تلقی میشد.

همین استراتژی دعوت و توسعه طلبی توسط خلفای جانشین پیامبر اسلام نیز دنبال شد. البته اینبار نه از طریق نامه بلکه با زور شمشیر و از طریق اشغال کشورهای دیگر. و رهبران بعدی مسلمان که میخواستند و یا میخواهند که پای جای پای پیامبر اسلام بگذارند نیز همین استراتژی دعوت و توسعه را دنبال کرده اند.
آیت الله خمینی نیز پس از برقراری جمهوری اسلامی در سخنرانیهای خود یا دول و ملتهای دیگر را بدین اسلام دعوت کرد و یا پیش بینی نمود که بزودی سرنگون خواهند شد. در میان اهل سنت نیز اساما بن لادن استراتژی دعوت و توسعه را از طریق عملیات تروریستی دنبال کرد و میخواست روشهای سیاسی پیامبر اسلام را پیاده و اجرا نماید. رئیس جمهور اسلامی، احمدی نژاد نیز در سخنرانیهای خود در سازمان ملل و دیگر مجامع بین المللی سخنرانی جز دعوت به اسلام و پیش بینی سقوط نظامهای کفر و شرک نکرده است.
برخلاف روشهای مرسوم دیپلماتیک که مبتنی بر مذاکره و تبادل است، دیپلماسی اسلامی مبتنی بر اصول اولیه اسلام از جمله "اقامه توحید و عدل الهی" و حاکمیت یک دین واحد برای تمامی بشریت میباشد. 

دیپلماتهای جمهوری اسلامی نیز راهی جز دنبال کردن فتواهای مراجع دین و رهبری جمهوری اسلامی ندارند؛ و اصولا حرفی و طرحی قابل مذاکره نمیتوانند ارائه دهند جز تکرار فتواها، دعوتها و خط و نشان کشیدنهای رهبر جمهوری اسلامی. طریقه حرف زدن رئیس جمهوری اسلامی که تصور میکند یکی از سفیران پیامبر اسلام است نیز نشان میدهد که دیپلماسی واقعی اسلامی با اعلان و ابلاغ و صدور احکام، شکل واقعی بخود میگیرد و توسط دنبال کنندگان راه محمد، پیامبر اسلام، اجرا میشود.

البته این راه و روش اعلان و ابلاغ از آموزشهای مستقیم قران و اصولا ریشه در نوع رابطه پیامبر اسلام با خدای خود دارد.

مطالعه تاریخ ادیان ابراهیمی نشان میدهد که رابطه خداوند با پیامبرانش همواره به یک شکل نبوده است. مطابق متون دینی، خداوند، ابراهیم خلیل را برای تبادل نظر به میز مذاکره در مورد مجازات اقوام ظاهرا گناهکار دیگر دعوت میکند. حتی قبل از دعوت او پیش خود میگوید که آیا قصد مجازات کردن این اقوام را از ابراهیم مخفی نگاه دارد یا نه. بعبارت دیگر خدای ابراهیم تا حدودی اهل مذاکره و مشورت بوده است.
پس از ابراهیم رابطه خداوند با پیامبرانش موسی، عیسی و محمد به سه صورت متفاوت متحول میشود و شکل دیگری بخود میگیرد. " فريمن کلارک پژوهشگر تاريخ مذاهب و مولف کتاب معروف مذاهب بزرگ اين هر سه واقعيت را چنين خلاصه مِی کند که : خداِی موسِی قدرت ترسناکِی است که هميشه در ميان بندگان خودش زندگِی مِی کند و شريک همه درستيها و نادرستيهاِی آنها است، خداِی عيسِی هم بالاِی سر آدميان است و هم در درون آنها است، و خداِی محمد صرفا دربالاِی سر آنها است و از موضع فرمانرواِی مطلقِی با آنان سخن مِی گويد که هيچوقت از مسند خدائِی خودش فرود نمِیآيد." (از کتاب تولدی دیگر اثر شجاع الدین شفا).

اگر خدای تورات و یهودیان فرمانروای مطلق و قدرت طلب که به هر وسیله و امکانی (حتی در صورت لزوم با فرود آمدن به روی زمین) قوم یهود را حمایت و پشتیبانی میکند، خدای عیسی خدایی مهربان و بخشنده که جایش درون قلبها است، میشود.

 خدای محمد اما اشتراکات بسیاری با خدای یهودیان پیدا میکند، بجز اینکه در آسمان باقی میماند و از طریق وحی و احکام صادره حکومت میکند. البته گاه رحیم و مهربان نیز میشود اما هیچگاه از مقام آسمانی و فرمانروایی مطلقش پایین نمی آید. خدایی که به تناسب شرایط ، جنگ و صلحهای پیامبر اسلام و حمله به قبایل دیگر را با وعدههای بهشتی توجیه و تشویق میکند؛ و از همه اعمال پیامبر از گرفتن زنهای قبایل دیگر تا کشتار مردانشان را بخاطر گسترش فرمانروایی اسلام حمایت می نماید. خدای یهود زیرک است و هدفش فقط و فقط حمایت از قوم یهود است و خدای محمد، فرمانروایی خشن است که قصد حاکمیت بر همه جهانیان را دارد (با استفاده از کتاب تولدی دیگر اثر شجاع الدین شفا).

 شباهت های بسیار بین خدای یهودیان و مسلمانان خود را بخوبی در روشهای دیپلماتیک رهبران دولت اسرائیل و جمهوری اسلامی نشان میدهد. موضع هر دو سازش ناپذیر و مبنای ورودشان به دنیای دیپلماسی ایدئولوژیشان است، یا حکومت جهانی اسلام و یا حمایت مطلق و بهر وسیله از قوم یهود.

آنچه که میگویند تفاوت بسیار با آنچه که در عمل نشان میدهند دارد و به اصول مرسوم دیپلماتیک پایبند نیستند. بی دلیل نیست که هرگاه یکی از دو طرف مذاکره رهبران سخت سر این دو دولت بوده اند آن مذاکره نا موفق و حتی از قبل محکوم به شکست بوده است.




۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

زایش دوباره


از سال 1982 سازمان یونسکو شهر فلورانس را بعنوان یکی گنجینه های هنری و فرهنگی بشریت شناسایی و ثبت کرده است. این شهر همچنین بعلت اینکه هنرمندان ، آرشیتکت ها و اندیشمندان آن، در قرنهای چهاردهم  و پانزدهم میلادی، نقش بسیار تعیین کننده و موثری در آغاز و ریشه گیری جنبش رنسانس داشته اند بعنوان مهد و گهواره رنسانس شناخته میشود. متفکرین و هنرمندانی مانند دانته، داوینچی، میکلانژ، گالیله و ماکیاولی زاده این شهر هستند و با آثار خود این شهر را زادگاه جنبشی ساختند که بعد ها نام رنسانس، بمعنای نوزایی و تولد دوباره، را بخود گرفت.
در دورانهای آغازین این جنبش یک جریان فرهنگی و هنری نوینی توسط روشنفکران این شهر شکل گرفت که در پی باز گرداندن و دوباره زنده کردن روش شناخت و اندیشدن به سبک دوران یونان باستان بودند و کوشش در زایش دوباره فلسفه و هنر دورانِ یونان و رومِ قبل از مسیحیت را داشتند.

این جنبش در واقع سر آغازی شد برای بکار گیری روشهای جدیدِ تجزیه و تحلیل در همه زمینه های علمی، هنری و فلسفی. بحث رئالیسم و نقش قدرت در سیاست توسط ماکیاولی مطرح و تئوریزه شد، داوینچی روش علمی و تجربی و آزمایشگاهی از طریق ساخت مدلهای اولیه را پایه گذاری کرد و میکلانژ به هنر و نقاشی روح تازه ای دمید.
در اثر این جنبش بود که مفاهیم جدیدی مانند فردیت گرایی، فمینیسم، برابری نژادی، سکولاریزم و جهان گرانی بتدریج مطرح گردیدند و بارور و بارورتر شدند. در این دوران و پس از آن، هنرمندان و دانشمندان به طبیعت و انسان توجه بسیار نشان دادند. حتی فلسفه و اندیشه های فلسفی صرفا مربوط به بحثهای انتزاعی نمیشدند بلکه دانشمندانی که در زمینه فیزیک و طبیعت شناسی کار میکردند نیز فیلسوف شناخته میشدند.

این بازنگری و زایشِ مجدد  بخوبی در آثار جمع آوری شده درمعروفترین موزه شهر فلورانس به نمایش گذاشته شده اند. زمانی که در سالنهای اصلی موزه قدم میزنی گویی که پا به دوران یونان قدیم و رم باستان گذاشته ای، اگرچه اثرهای هنری موجود در سالنهای اصلی موزه در قرنهای چهارده و پانزده میلادی خلق شده اند. اندامهای انسانهای معمولی تا اسطوره های یونان باستان مجددا بتصویر کشیده شده اند و یا تنواره هایی از آنان به نمایش گذاشته شده است.

در سالنهای جانبی نمایشگاه تضاد دو دنیای قبل و بعد از رنسانس را بخوبی شاهد هستیم. تصویرهای مسیح و مریم و رهبران کلیسا از رنج و عذاب دائمی انسان و غم به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح و یا گردن زدن گنهکاران و آتش زدن جادوگران حکایت میکنند.
اما هر بار که از سالنهای جانبی که روح و فضای قرون وسطی در آن سنگینی میکند پا به راهروی اصلی نمایشگاه میگذاری مجددا روح زندگی را در اندامهای لخت مجسمه ها و اسطورهای یونان و قهرمانان روم باستان می بینی و احساس میکنی.

نقاشی های مربوط به الهه ونوس و آغاز بهار از یک سو و جنگ دائمی انسان با نیروهای طبیعی که خود را در شکل اسطوره های یونان باستان به نمایش میگذارند، زندگی واقعی و زمینی این انسان خاکی را نشان میدهند. و سرانجام راهروهای اصلی نمایشگاه به نقاشی هایی ختم میشود که از موزیک و ابزارهای موسیقی و الهه های موزیک موج میزند.

 و چه زیبا این آثار هنری در یک مجموعه هماهنگ و با معنا در کنار هم چیده شده اند، گویی که این موزه و سالنهای آن پروسه و مراحل گوناگون زندگی و تکامل انسان را به نمایش میگذارند.
در راهروهای اصلی آنچه که حضور چشمگیر دارد و جلوه گر است همانا انسان با اندامهای عریان و زیبای زنان و مردان در نقاشی ها و تنواره ها میباشد. در سالنهای جانبی که گویی میخواهد انحرافی را در مسیر تکامل انسان نشان دهد، آثار یک نواخت و تکراری نقاشی های مربوط به کلیسای قرون وسطا، داستان به صلیب کشیده شدن مسیح، مراسم غسل تعمید توسط یحیای تعمید دهنده و مراسم اعدام و سوزانده شدن جادوگران و متهمین به نمایش گذاشته شده اند.

 و براستی چه زیبا تولد دوباره انسان، انسان شناسی نوین، تفکر فلسفی مبتنی بر عقل و توانایی های بشری و در یک کلام رنسانس و عبور از قرون وسطا در این موزه به نمایش گذاشته میشوند.

واقعیت آموزنده اما این است که این جنبش در درجه اول خصلتی فرهنگی و هنری داشته است و بازگشت به دوران یونان باستان را ابتدا از کپی برداری از نقاشی ها و بویژه مجسمه های بازمانده از یونانیان و رومیان قدیم آغاز میکند. در حقیقت ، این جنبش پس از نقد و بررسی دوران قرون وسطی و فلسفه دینی حاکم برآن، در پی اصلاح دین و نظام کلیسایی برنمی آید، بلکه در راستای زنده کردن فرهنگ و هنر، روش شناخت و فلسفه یونان باستان که از قبل از مسیحیت پایه گذاری و بسط و گسترش یافته بود به تلاش برمیخیزد. برای مثال در نقاشی ها و مجسمه هایی که از قرن پانزدهم میلادی باقی مانده اند میبینیم که فلسفه هلنیسم مربوط دوران روم قدیم مجددا زنده میشود.

"خود آگاهی انسان به خود" و کشف ارزشهای این دنیایی و بعبارت دیگر این دنیایی شدن روش اندیشیدن و زندگی کردن از دیگر دست آوردهای بسیار ارزنده این جنبش بوده است. این دست آوردها و بعبارت بهتر این آغاز مجدد کشف ارزشهای انسانی و امانیستی باعث تحولات و انقلابهای شگرفی در نحوه زندگی، روش تولید مایحتاج روزانه، صنعت، نحوه پاسخگویی به نیازهای روحی و عاطفی انسان و بنابراین نوع نگاه به مذهب و سرانجام تغییرات بنیادی در دستگاه دینی و کلیسایی و قانونگذاری میگردد.

اگرچه جنبش نوگرایی و بازگشت به خویشتن که پس از دهه چهل شمسی در ایران آغاز گردید و بطور کلی جنبش های فکری و سیاسی که پس از مشروطه بدنبال جستجوی راهی برای ورود جامعه ایران به مدرنیته بودند قابل مقایسه با جنبش رنسانس نیستند، اما اشاره به برخی از تفاوتهای بسیار اساسی بین این دو خالی از نکات آموزنده نمیباشد.
به نظر نگارنده این یادداشت، جنبشهای نوگرایی در ایران هرگز نتوانسته اند یک نقطه آغازین مشخص و بومی، و برمبنای آن یک چهارچوب و روش مشترک برای نقد تاریخ سده های اخیر ایران و جستجوی علت عقب افتادگی جامعه ایران پیدا و تعیین کنند. در مقابل اما،  یا تقلید از فرهنگ و سنن غرب پیشنهاد شده است و یا به اصلاح دین و نو کردن مذهب شیعه پرداخته شده است.
اما جوهر اصلی جنبش رنسانس زمینی کردن انسان، اتکا به قوه عقل انسان در فلسفیدن و اندیشه ورزی، در علمی و تجربی کردن روش شناخت و خارج کردن دین از عرصه سیاست و قانون گذاری بوده است، جوهره و بنیادهایی که علت اصلی رجوع و انگیزه اولیه بازگشت روشنفکران فلورانس به دوران یونان باستان و روم قدیم بوده اند.
باوجودیکه دهه ها از جنبش باز گشت به خویش و نوگرایی دینی میگذرد و با وجودیکه تجربه جمهوری اسلامی پیش روی ما است، اما مسلمانان نو گرا هنوز نتوانسته اند فکر جدید و راه حل متفاوت با پیشگامان نوگرایی دینی ارائه دهند. در حالیکه تجارب دههای اخیر نشان داده اند که نوگرایی دینی و تئوری بازگشت به خویشتن در دهه چهل و پنجاه شمسی، برای عبور موفق وبا دوام ایران به مدرنیته، نا موفق و نازا بوده اند.
با الهام از رنسانس و تولدی دیگر که از سده چهاردهم میلادی در فلورانس آغاز شد نگارنده " تولد و زایش دیگر" برای جامعه ایران را در بازگشت به اصولِ اندیشه و تفکر حاکم در ایران باستان، ایران قبل اسلام و بطور کلی پیش از ادیان توحیدی (ادیان ابراهیمی) می بیند. دورانی که بمانند یونان باستان مبنای اندیشه و تفکر بر قوه عقل و ادراک انسان استوار بود و راه اندیشه ورزی نه با واسطه ایمان به خدای واحد (که از طریق مذاهب توحیدی و کتب دینی تبلیغ میشد) بلکه با اتکا به قدرت شناخت و تحلیل خود انسان استوار بوده و گشوده میشده است. دورانی که حتی آرشیتکتی و مهندسی کاخهای آن نمایانگر قدرت اراده انسان بر طبیعت و این جهان بوده است.
البته این ایراد ممکن است به این راه حل وارد شود که جامعه ایران اکنون در قرن بیست و یکم زندگی میکند و اگر حاکمیت مذهب سیاسی شیعه نبود ما در چنین شرایطی درجا نمی زدیم. و این نیز واقعیتی انکار ناپذیر است که اکثریت جامعه ایران آمادگی پذیرش مدرنیته ، سکولاریزم، دمکراسی و نظام حکومتی و آموزشیِ مبتنی بر اصول حقوق بشر را دارد.
ضمن پذیرش این ایراد باید به واقعیت های دیگری نیز اشاره کرد: مسلمانان نوگرا و نو اندیش که عمدتا متاثر از افکار دکتر شریعتی، آیت الله منتطری و یا آیت الله طالقانی هستند نقش محوری و تعیین کننده در جنبش سبز داشته و دارند؛ و همچنان الگوی مورد نظرشان یا دوران آیت الله خمینی است و یا اندیشه های شریعتی و یا منتظری است. آین جریان روشنفکری بمانند بنیانگزاران جنبش نو گرایی در اسلام با پدیده اسلام نه بعنوان یک واقعیت تاریخی بلکه یک مجموعه ایمانی و اعتقادی برخورد میکنند و بصورت اراده گرایانه قصد نوگرایی در دین اسلام را دارند.
در حالیکه نوگرایی در دین مسیحیت مدت ها پس از آغاز جنبش رنسانس و تولد دوباره فلسفه و روش شناخت یونانی و رومی و بدنبال آن گشایشهای علمی و هنری و صنعتی بوقوع پیوست. بعبارت دیگر نوگرایی در مسیحیت معلول درجه چندم رنسانس و جنبش روشنگری در اروپا بود و نه علت آن.

اما از انجا که دین برای روشنفکران مذهبی نقش محوری، اعتقادی و مبنایی دارد و از آنجا که گفته میشود که اکثریت جامعه ایران مسلمان هستند، برای روشنفکران مسلمان سر آغاز نوگرایی و عبور به مدرنیته در درجه اول در نو شدن اندیشه های دینی خلاصه میشود. راه وروشی که بنظر نگارنده بمانند زدن شیپور از دهانه گشاد آن است و تجربه چندین دهه اخیر نیز نشان داده است که بی نتیجه بوده است و از آن اندیشه نوینی متولد نشده است.

همانطور که هنرمندان و اندیشمندان دوران آغازین رنسانس مستقل از اعتقادات دینی و بدون دغدغه نو کردن دین مسیحیت به جستجوی ریشه های تاریخی و فرهنگی اروپای قبل از مسیحیت برخاستند و همانطور که هنرمندان و شعرای ما پس از غلبه اسلام بر ایران به زنده کردن اسطورهای ایرانی از طریق زبان شعر (هنر غالب آنزمان) و در محتوای زبان شعریشان به تدوین اندیشه و تفکر ایرانی همت گماشتند این نیاز همچنان باقی و زنده است که برای نجات از این دور تسلسلِ سنت، عقب افتادگی فرهنگی و فکری بازگشتی مجدد به دورانی داشته باشیم که مبنای اندیشه و تفکر همانا خود انسان و نیروهای طبیعی و این جهانی است و نه عوامل و نیروهای غیبی، مرموز و خارج از انسان. 

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

فقیر و بی ارزش شدن انسانها در نظامهای ایدئولوژیک


میگویند آدم فقیر کسی است که به هر دلیل توانایی شناخت و استفاده از دنیای امکانات و سرمایه هایی که مام زمین و طبیعت در اختیار همه قرار داده است، ندارد. به همین دلیل نیز گفته میشود که ثروتمندان و صاحبان قدرت به دلیل در اختیار داشتن همه امکانات، اصولا نیازی به تنگدستان ندارند، البته جز در شرایطی که حضور آنان بعنوان یک کارگر ساده و یا سیاه لشکر و یا گوشت دم توپ ضروری شود. و جایی نیز برای این طبقه در اداره امور کشور وجود ندارد، زیرا که بدلیل عدم آشنایی با امور، حرفی برای گفتن ندارند و بنابراین بهتر است سرنوشت خود را بدست رهبران و سیاستمداران بسپارند.

نداشتن اطمینان به آینده خود و احساس بی فایدگی کردن ازدیگر مشخصه های زندگی فقرا در اینگونه جوامع است. دو پدیده فقرواحساس بی ارزش بودن در اصل دو روی سکه یک واقعیت هستند. واقعیتی که خود را در سقوط ارزشهای انسانی و گسترش لشکر بیکاران، از کار برکنار شدگان و بی ثمران ظاهر میسازد.

در اینگونه نظامها، منابع مالی و اقتصادی نه برای طبقات محروم، آنطور که حکام شعارش را میدهند، بلکه فقط و فقط در اختیار کسانی است که ادعای مبارزه با فقر و تنگدستی مردم را دارند و خود را نماینده آنان معرفی میکنند و به همین بهانه نیز در راس امور قرار گرفته اند.

در این جوامع، زحمتکشان و کارمندانی که زیر خط فقر زندگی می کنند، با وجودی که در بطور روزانه در پروسه تولید و فعالیتهای اقتصادی شرکت دارند اما قادر نیستند که حاصل زحمات خود را مطالبه کنند. زحمات و تلاشهای طاقت فرسایی که بدلیل نبودن یک نظام عادلانه تقسیم کار و ثروت بسرعت به هدر میرود و چیزی جز فقر، بیماری، مرگ زودرس و زندگی پر رنج نصیب آنان و بازماندگانشان نمیکئند. زندگی ای که تنها و تنها متمرکز و خلاصه در بقای روزانه خود و فرزندانشان شده است و آنان را محروم از لذت های یک زندگی نرمال انسانی کرده و میکند.
اگر بخواهیم شرایط اجتماعی در ایران، و از نظر اقتصادی بالا رفتن روزانه خط فقر و متقابلا افول ارزشهای انسانی و اخلاقی در ایران را به تصویر بکشیم و به کلام و نوشتار در آوریم چیزی جز آنچه که در سطور بالا آمد را نمیتوان به رشته تحریر درآورد.

برای نمونه، در جمهوری اسلامی که سمبل تمام عیار یک نظام ایدئولوژیک و مذهبی است و ادعای حاکمیت مستضعفان را داشته و دارد، آنچه که درعمل پیاده شده است تمرکز سرمایه در دست کسانی است که به بهانه مبارزه برای مستضعفان در راس امور قرار گرفته اند. خود مستضعفان اما مهره ای و گله ای بیش برای این نظام نیستند و تنها میبایست در شرایط ضروری بسان سیاه لشکر یا در خیابانها و یا حتی جبهه های جنگ ظاهرشوند. مردمانی که متاسفانه بدلیل فقر شدید اقتصادی و نیازمندیشان به یارانه های ناچیز این حکومت، به هر شکلی مورد سو استفاده قرار میگیرند و بتدریج بسان تفاله های بی فایده به حاشیه جامعه پرتاب می شوند.

البته جمهوری اسلامی نه اولین و نه آخرین نمونه از چنین جوامعی است. اصولا درهر نظام توتالیتر و هر حکومتی که بر مبنای ایدئولوژی خاصی شکل گرفته و سامان داده شده است، سرنوشت اکثریت جامعه و بویژه طبقات محروم، کم و بیش مشابه آنچه که در بالا به تصویر کشیده شد میباشد. کشور شورا ها، شوروی سابق، و کره شمالی از دیگر نمونه های اینگونه جوامع بوده و هستند.

حتی در کشورهای پیشرفته صنعتی نیز با اجرای سیاست های نئولیبرالیستی که برای رهبران نئولیبرال جنبه تقدس و ایدئولوژیک گرفته است شرایط مشابه ای در حال وقوع است. این سیاست های نئولیبرال که توسط موسساتی مانند بانک جهانی اعمال میشود نتیجه ای جز افزایش فاصله فقیر و غنی در این کشورها نداشته است. به این دلیل که سیاست ها و حمایت های مالی بانک جهانی از کشورهای نیازمند به وام (و بنابراین توقع این بانک از این کشورها) بر پیشرفت اقتصادی مطابق سیاست ها و برنامه های دیکته شده توسط رهبران و موسسات نئولیبرال استوار میباشند. مدل رشد اقتصادی دیکته شده توسط بانک جهانی مبتنی است بر آزاد سازی قیمت ها، خصوصی کردن بخشهای اقتصادی و تولیدی و کم کردن تعهد های دولتی در مقابل مردم، بویژه اقشار زحمتکش و کارمند جامعه است.
تاسف آور اما این واقعیت است که در نظام جمهوری اسلامی هم شاهد مصائب و عوارض وحشتناک حاکمیت یک نظام توتالیتر و ایدئولوژیک هستیم و هم شاهد اجرای سیاست های مشابه با سیاستهای بانک جهانی که از دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی آغاز شد میباشیم.

قیمت اجناس مصرفی بطور کلی از کنترل دولت خارج و بدست بازار لجام گسیخته و پر تلاطم ارز و بازار آزاد سپرده شده است. خط فقر از مرز یک میلیون تومان گذشته است و هر روز بر موج بیکاران و بی آیندگان افزوده میشود. حاکمان و والیان این نظام اما تازیانه و چماق بدست برطبل دشمن تراشی و آماده باش جنگی میکوبند و از حاشیه نشینان این جامعه و بقول خود مستضعفان انتظار گوشت دم توپ شدن را دارند.

با وجودیکه نمونه های یاد شده از رژیمهای ایدئولوژیک و توتالیتر تفاوت های بسیار آشکار و فاحشی با هم دارند، اما میتوان گفت که همه آنها در یک امر مشترک هستند، آنهم بی ارزش بودن و ابزار شدن انسانها در برابر ایدئولوژی و رهبران و حاکمان نظامهای ایدئولوژیک است. در واقع باید گفت که بسیار طبیعی است که سرنوشت انسان در اینگونه نظامها مشابه یکدیگر باشد؛ انسان یا محکوم و برده سرمایه و سیستم و ایدئولوژی نئولیبرال است ویا توده ای بی شکل در نظامهای توتالیتر میباشد و یا دنباله رو و پیرو و عوام کلانعام برای رهبران مذهبی و حکومتهای ایدئولوژیک مذهبی است. 

۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه

شرکتها و موسسات سیاسی


حدود هشت سال پیش اولین همایش اتحاد جمهوری خواهان تشکیل شد و توجه بسیاری از کنشگران عرصه سیاست را بخود جلب کرد و مورد استقبال بخش وسیعی از سازمانها و شخصیتهای مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفت. متاسفانه اما به همان سرعت که این اتحاد مورد استقبال قرار گرفت، به همان سرعت نیزاز محبوبیت و گستردگی اش کاسته شد.

از آن زمان تا کنون ما شاهد شکل گیری اتحادهای سیاسی و استراتژیک گوناگونی بوده ایم که سرنوشتی شبیه به اتحاد جمهوری خواهان داشته اند و یا پیش بینی میشود که چنین سرنوشتی داشته باشند.

در این یادداشت کوتاه قصد نگارنده تحلیل سیاسی و یا روانشناسانه پروسه شکل گیری و اوج و افول این اتحاد های سیاسی نیست. در این زمینه تحلیل های بسیار ارزنده ومفیدی ارائه شده است و ضرورتی به تکرار آنها نمی باشد. هدف این یادداشت، البته در حد توان نگارنده، ارائه یک چهارچوب و روش علمی برای بررسی شرایط و راه کارهای های شکل گیری یک اتحاد سیاسی بین شخصیت ها، سازمانها واحزاب سیاسی است.

در این رابطه بنظر میرسد که مناسب ترین مدل علمی و تجربه شده برای بحث مورد نظرِ این یادداشت، مدل اتحاد و همکاریهای حرفه ای ما بین شرکتهای مالی، صنعتی و یا تجاری باشد. دلیل انتخاب این مدل در این واقعیت نهفته است که در حقیقت، هدف اصلی فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی، در نهایت امر، کسب قدرت و یا مطالبه سهمی از قدرت سیاسی است. آزادیهای اجتماعی - سیاسی، عدالت و برقراری یک سیستم دمکراتیک ، واز این قبیل اهداف و آرمانهای سیاسی و یا ایدئولوژیک، همه و همه از محصولات بعدی ونتایج بلافصل حاکمیت یک قدرت سیاسی میباشند.
حیاتی و ضروری ترین ابزارلازم برای رسیدن به این هدف همانا حمایت های گسترده اجتماعی و سیاسی از کنشگرانی است که پا به عرصه مبارزه برای کسب قدرت میگذارند و خود را در احزاب و اتحادها تشکل و سازمان میدهند.

این حمایت ها یا خود را در میزان آرا مردم (البته در یک شرایط دمکراتیک) و یا در میزان شرکت آنان در تجمع های اعلام شده توسط این اتحادها؛ و یا حمایت و استقبال از طرحها و برنامه های ارائه شده توسط احزاب و سازمانها و یا در میزان کمکهای مالی نشان میدهند. حمایت و کمکهایی که قابل اندازه گیری وارزیابی دقیق نیزمیباشند.

بعبارت دیگر فعالیت اینگونه احزاب و اتحادهای سیاسی که یک هدف خاص، یعنی کسب و یا مشارکت در قدرت را دنبال میکنند، و معیار سنجششان برای موفقیت، میزان حمایت و استقبال مردم از آنان است؛ قابل مقایسه با شرکتهای تجاری و تولیدی که هدفی جز سود و بنابراین استقبال هر چه بیشتر مصرف کنندگان از محصولاتشان ندارند میباشد. به همین علت شاید بتوان از الگوها و راه و روشهایی که برای همکاریهای استراتژیک ما بین شرکتهای تجاری بکار گرفته میشود بهره برد و از آنها نمونه برداری کرد.

در زمینه شرایط شکل گیری همکاریهای استراتژیک بین موسسات مالی و تجاری بر استقلال واحدهای شرکت کننده در این اتحاد وهمکاری جدید تاکید بسیار میشود. سوال اصلی پیش از پیوستن به یک اتحاد جدید این است که تا چه اندازه واحدهای علاقمند به این همکاری دارای استقلال هستند؟ وتا چه حد از سرمایه و منابع و ابزارهای لازم برای پیوستن به این همکاری جدید برخوردارند؟ مطابق این مدل،لازم است که واحدهای علاقمند به پیوستن به یک اتحاد، پروسه شناساییِ جایگاه و ارزش اقتصادی خود را مستقلا و قبل از پیوستن به همکاریهای اقتصادی طی کنند و به سرانجام برسانند و نه پس از پیوستن به یک مجموعه واتحاد جدید.

باور نگارنده بر این است که این پروسه دراکثر اتحادهای سیاسی بین سازمانها و شخصیت های مخالف جمهوری اسلامی، که در سالهای اخیر شکل گرفته اند، دقیقا برعکس طی شده است. به این معنی که بسیاری از شخصیت ها و گروها، تازه پس از پیوستن به یک اتحاد، پروسه شناسایی جایگاه خود و حتی دریافت و درک اینکه واقعا چه هدفی را دنبال میکنند آغاز کرده اند.

یکی دیگر از شاخصه های مهم یک همکاری و اتحاد جدید بین شرکتها و موسسات تجاری و صنعتی قدرت افزوده جذب مشتریان و مصرف کنندگان محصولات و خدمات این اتحاد و همکاریهای جدید است. قدرت جاذبه ای که حتی بایستی از جمعِ سادۀ قدرتِ جذب تک تک واحدهای پیوسته به اتحاد نیز بیشتر باشد.
موقتی بودن اینگونه از اتحادها وپاسخ به ضرورتهای خاص زمانی و جغرافیایی ودنبال کردن اهداف روشن و مشخص از ویژیگیهای دیگر اتحاد وهمکاریهای اقتصادی است. به این معنی که یا پس از دست یابی به اهدافِ از قبل تعیین شده و یا پس از شکست و عدم دستیابی به این اهداف، اتحاد مورد نظر ضرورت وجودی خود را از دست میدهد و منحل میگردد.
مقایسه این مدل با پروسه شکل گیری و افول اتحادهای سیاسی نشان میدهد که در این زمینه نیز بر خلاف این اصول عمل شده است. به این معنی که قدرت جاذبه اکثر اتحادهای سیاسی افزایش چندانی نسبت به قدرت جاذبه تک تک واحدهای پیوسته به این اتحاد نشان نمیدهد. و نیزهنگامی که این قدرت رو به افول میگذارد و استقبال از آن کاهش مییابد بجای انحلال اتحاد و بدون یک ارزیابی علمی و دقیق، از درون اتحاد مزبور سازمانها و واحدهای سیاسی جدید متولد میشوند.

در مدل اتحادها و همکاری های اقتصادی و تجاری به چند فاز برای شکل گیری یک همکاری جدید اشاره میشود. از جمله: شناسایی خود و تصمیمات استراتژیک توسط تک تک واحد ها و افرادی که قصد پیوستن به اتحاد را دارند. مرحله ای که می بایست قبل از پیوستن به اتحاد و بطور مستقل طی شود. تماس، ارتباط و انتخاب واحدهایی که آماده پیوستن به اتحاد هستند فاز مهم دیگری از پروسه شکل گیری یک اتحاد است. در این رابطه سوال اصلی این است که بایستی افراد و واحدهایی که قصد پیوستن به این اتحاد را دارند از چه شرایطی برخوردار باشند؟ و آیا زمینه های مشترک لازم برای آغاز همکاری وجود دارند یا خیر؟

نکته بسیار قابل توجه در رابطه با فازها و مراحل شکل گیری یک اتحاد، تعیین و مشخص کردن شراط برای پایان دادن به اتحاد و همکاری این است. همانطور که یک اتحاد و همکاری بعلت شرایط خاص و برای پاسخگویی به ضرورتهای خاصی متولد میشود، پس از دست یابی به اهداف مورد نظر و یا عدم دست یابی به انها به پایان طبیعی و منطقی عمر خود نزدیک میگردد.

اما همانطور که در سطور بالا آمد، پروسه آغاز و تداوم حیات اتحاد های سیاسی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی کاملا بر خلاف این مدل طی شده است.همانطور که گفته شد، یک اتحاد سیاسی و استراتژیک در نهایت در راستای کسب قدرت سیاسی تلاش میکند و محصولات نهایی آن شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که مطلوب و مورد نظر آن اتحاد است؛ محصولاتی که مصرف کنندگان و بهروران آن مردم و کلیت جامعه میباشد. بنابراین از این نظر تفاوت اساسی ای بین اتحاد های سیاسی و یا همکاری های اقتصادی و منطقه ای دیده نمیشود.

در اکثر اتحادهای سیاسیِ شناخته شده اما پروسه شناسایی و آگاهی به خود و اهداف مورد نظر خویش، تازه پس از ورود به این اتحادها آغاز میشود. پروسه ای که بخش اعظم انرژی های اتحاد ها را بخود اختصاص داده و میدهد. پروسه ای که سرانجام آن بجای اتحاد بیشتر، انشعاب و تولد سازمانها و واحدهای جدید بوده است. پروسه ای که بجای نقطه پایان گذاشتن بر آن، با ارزیابی های صرفا سیاسی و یکدیگر را مقصر شکست و عدم موفقیت اتحاد دانستن، منتهی به تولد واحد ها و سازمانهای جدید گشته و میگردد؛ و روز از نو، روزی از نو آغاز میشود.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

آیا تقدس زادیی بمعنای اهانت به مقدسات است


"تمام حقایق بزرگ در ابتدا توهین به مقدسات تلقی میشوند، سپس به مسخره گرفته میشوند و در نهایت بعنوان امری بدیهی پذیرفته میشوند."                                              جرج برنارد شاو

زمانی که پیامبر اسلام از بت های قبیله قریش تقدس زادیی کرد و آنها را سرنگون ساخت و الله را جانشین آنها کرد با موجی از مخالفت از طرف قبیله قریش روبرو شد. به گواه تاریخ اما پیامبر اسلام پس از سیزده سال، بدلیل عدم حمایت گسترده قبیله قریش از پیامش، ناچار به ترک مکه گردید. و سرانجام، سالها پس از این واقعه، خدای پیامبر اسلام پدیده ای مقدس و بسیار بدیهی تلقی شد و خانه او قبله گاه مسلمانان گردید.

با آغاز فصل روشنگری در اروپای غربی، بتدریج بر فلاسفه و اندیشمندان مغرب زمین آشکار شد که اعتقاد به خدای واحد، که دگماتیزمِ ناشی از آن در دورانهایی از تاریخ بشر مصائب و جنگهای بیشماری را به ارمغان آورده است، در واقع امر انعکاسی بوده است از نیازهای درونی خود انسانها؛ و بعبارتی، واکنشی  فلسفی و عرفانی در برابر ترسها، امیدها و آرزوهای آدمیانِ هر دوره بوده است. بگفته دیگر،  آنچه که بعنوان یک موجود مستقل و خارج از انسانها و این جهان معرفی میشده است افسانه ای بیش نبوده و وجود خارجی نداشته است. این پروسه با اعلام مرگ خدا توسط فردریش نیچه به پایان خود نزدیک میشود و سر آغازی برای شکوفایی پست مدرنیسم، سکولاریزم و امانیسم میگردد. 

در واقع با اعلام مرگ خدا دوران جدیدی از تقدس زدایی از مقدساتی که خود انسانها، بنا به نیازهایشان بوجود آورده بوده اند، آغاز میشود. البته اندیشه های سکولار و امانیستی نیز از قانونمندی و سرنوشت مقدس و مطلق شدن استثنا نشدند و ما در دورانهایی نیز شاهد حکومتها و رهبران در ظاهر سکولار، اما بشدت ایدئولوژیک و مقدس نیز بوده ایم.
بنظر میرسد که تقدس یابی و  سپس تقدس زدایی یک امر بسیار طبیعی و عادی در تاریخ تکامل انسان باشد. در هر دوره ای اما آنان که از مقدساتشان تقدس زدایی میشده است، هر گونه نقد و تلاش برای تقدس زدایی را به منزله اهانت به مقدساتشان می شمارده اند. برای مثال اقدام پیامبر اسلام در سرنگونی بتهای قبیله قریش قطعا در نزد معتقدین به آنها بعنوان اهانت تلقی میشده است، اگرچه همین قبیله بعدها به خدای محمد ایمان می آورد و مقدسی دیگر را جانشین مقدسات قبلی اش میکند. و یا زمانی که آشکار شد که بسیاری از داستانهای نوشته شده در کتب دینی از نظر تاریخی سندیتی ندارند و افسانه ای بیش نیستند بسیاری آنرا بعنوان توهین به مقدساتشان تلقی کردند در حالیکه همین واقعه برای برخی دیگر تابو شکنی و تقدس زادیی بود.

البته تا آنجا که یک امر مقدس در محدوده اعتقادات شخصی بماند و پاسخگوی نیازهای روحی و حتی سوالهای فلسفی انسانها باشد، بعنوان یک اعتقاد شخصی قابل احترام است و توهین و تمسخر آن خارج از اصول اخلاقی و انسانی است و بنابراین مردود میباشد. اشکال اما آنگاه پدیدار میشود که این موجود مقدس از محدوده خود خارج میشود و دامنه قداست خود را گسترش میدهد.

برای نمونه تا آنجا که اعتقاد برخی از هندوها به تقدس گاو در محدوده خودشان باقی بماند و گاو پرستان قصد صدور و تحمیل این اعتقاد را نداشته باشند میتوان این اعتقاد را بعنوان یکی از هزاران عقاید و مقدسات پذیرفت؛ و یا تا زمانی که اعتقاد به خدا و تقدس او در محدوده خاص خود، بعنوان یک پدیده مستحقِ عبادت، باقی بماند قابل فهم است و توهین به آن و یا تحقیر این اعتقاد مذموم است. به همین علت است که در اکثر کشورهای اروپای فقظ مجازاتهایی (البته بسیار محدود و نه تکفیر و اعدام) برای توهین به خدایِ هر مذهب در نظر گرفته شده است. برای مثال ماده 166 از قوانین جزایی در آلمان به این مسئله اختصاص داده شده است و یا ماده 188 از قانون مچازات عمومی اطریش مربوط میشود به اهانت به خدا. البته همین قوانین در انگلستان از قانون مجازات عمومی حذف شده اند و یا در امریکا دادگاه عالی قضایی نظر داده است که این نوع مجازاتها با قوانین اساسی در تضاد هستند.

این مجازاتها که محدود به جزای نقدی و یا حبس کوتاه مدت میشوند، تنها با این دلیل وضع شده اند که در واقع یکی از وظایف دولت سکولار حفظ آزادی مذاهب و تامین و تضمین زندگی مسالمت آمیز مذاهب در کنار یکدیگر میباشد.
اما در اسلام و بویژه در مذهب شیعه دوازده امامی و غلو گرِ آن و بطور مشخص در جمهوری اسلامی دامنه این تقدس بسیار بسیار فراتر از خدای واحد شده است. برخلاف مسیحیت، کتاب آسمانی مسلمانان مقدس و خدشه ناپذیر است. پیامبر اسلام و امامان، معصوم  و از خطا بری اند؛ و فقهای شیعه و علمای دین بعنوان جانشینان امام غائب غیر قابل انتقاد میباشند. بگونه ای که هرگونه نقد و پرسشی توهین به مقدسات و مقامات قدسی دین تلقی میگردد.   
در مقابل اما در دنیای مدرن، مقدسات بتدریج جایگاه واقعی خود را یافته اند و از آسمان نازل، زمینی و انسانی شده اند. سنگین ترین مجازاتها در قوانین جزایی برای قتل انسانها و گرفتن حق حیات از دیگران  در نظر گرفته شده اند و اعمال سرکوبگرانه حکومتهای مستبد تحت عنوان جنایت علیه بشریت محکوم میگردند و نه جنایت علیه خدا و یا مقدسات دیگر.

بعبارت دیگر در دنیای مدرن خوشبخانه این حیات و زندگی انسان و نسلهای آینده است که مقدس شده اند. در نزد انسان مدرن و امروزی بهبود کفیت زندگی و انتقال کیفیت بهتر زندگی به نسل آینده مقدس و با ارزش گردیده اند. و البته امر مقدسی که بدلیل ریشه در انسانِ زمینی و نیازهای حیاتی اش نسبی  و متحول شونده است.

در وافع امر آنچه که مقدس اما در عین حال شونده و متحول است دامنه گسترده پدیده حیات بر روی این کره خاکی است. دامنه ای  که بسان دامنه های یک کوهِ سر به فلکش کشیده، زمینه ای پر تنوع را برای کوهنوردان آماده کرده است. کوهنوردانی که گاها در مسیر صعودشان دلخوش به درختی، چشمه ای و یا صخره ای زیبا میشوند و پایبند آن میگردند، سپس آنرا مقدس می شمارند و  در نهایت از ادامه صعود باز میمانند.

تجربه تاریخ و این نگاه زیبا و طبیعت شناسانه به تقدس نشان میدهد که آنچه که مقدس است میتواند روزی از مقام قدسی اش فروافتد و نا مقدس شود. در واقع این پروسه تقدس یابی و تقدس زادییِ متوالی و پی در پی، روی دیگر سکۀ جستجوی انسان برای یافتن پاسخ به سوالهای همیشگی اش است. در این مسیر، انسان هرگاه به پاسخی دست یافته تصور کرده است که پاسخ نهایی را پیدا کرده است و خودرا به آن سپرده و عابد  و بنده آن شده است؛ و زمانی که پاسخهای یافته شده کارایی خودرا از دست دادند آنها را رها کرده و به جستجوی دوباره گمشده خود برخاسته است. تجربه نیز نشان داده که تحقیر و تمسخر مقدسات دیگران و بکار گیری روشهای خشونت آمیز در تقدس زادیی نتایج برعکس داشته اند و معتقدین را پایبندتر و محکمتر ساخته است. در مقابل اما باید مجددا تاکید کرد که هر تقدس زدایی و نقد اصولی و عار ی از خشونت برابر با توهین به مقدسات نیست.