۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

وقتی سوگ ممنوع، به فریاد «نه به اعدام» بدل می‌شود

در همان روزهایی که حکومت شهرهای تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد را برای تشییع جنازه‌ی علی خامنه‌ای آماده می‌کرد، با ستادهای سازمان‌دهی، بسیج حامیان و مسیرهای از پیش تعیین‌شده، و وعده‌ی حضور میلیون‌ها سوگوار، در گوشه‌های دیگر همین جغرافیای غم‌زده، اعدام‌ها همچنان ادامه داشت.

خانواده‌های اعدامیان اما، مانند همیشه، اجازه نداشتند حتی مجلس ختمی ساده برای فرزندشان برگزار کنند. و در همان روزهایی که آماده‌سازی مراسم حکومتیِ اعلام اقتدار، با تشییعی سازمان‌یافته و پرهزینه، ادامه داشت، کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» نیز در زندان‌ها و در خیابان‌های اطراف بازداشتگاه‌ها برگزار می‌شد.

شاید در نگاه نخست این دو واکنش را بتوان دو مقوله‌ی جدا از هم دانست: یکی رویدادی عمومی و ملی، دیگری غمی خصوصی. اما اگر از این نگاه ظاهری فاصله بگیریم، درمی‌یابیم که هر دو محصول یک تصمیم‌اند؛ تصمیمی که پیش از هر بیانیه و دستوری، در لایه‌ای عمیق‌تر گرفته شده است: تصمیم درباره‌ی این‌که کدام مرگ «سوگواری‌ پذیر» است و کدام مرگ باید در سکوت محو شود.

و این‌گونه است که حکومت در باب حیات و معنای آن نیز تبعیضی بسیار عمیق و ساختاری اعمال می‌کند: تعیین می‌کند کدام زندگی اساساً به رسمیت شناخته می‌شود و کدام حیات از نظرش «از‌ دست‌ رفتنی» است. کدام تشییع باید به رویدادی بزرگ بدل شود، و کدام مراسم سوگواریِ کوچک باید تهدیدی امنیتی قلمداد گردد.

حکومت، با این مهندسیِ نامتقارنِ رؤیت‌ پذیریِ مرگ، سلسله‌مراتب سیاسی را بازتولید می‌کند: مرگ رهبر باید به رویدادی ملی و اجباری برای همه بدل شود، سوگ اجباری؛ در حالی که مرگ زندانی سیاسی یا عادی باید از حافظه‌ی جمعی حذف شود، یا حتی خانواده از برگزاری مراسم منع گردد، سوگ ممنوع. این دوگانه‌ی سوگ اجباری و سوگ ممنوع، بیان آشکاری از یک تبعیض بزرگ و ساختاری در جامعه‌ی ایران است: این‌که چه کسی اساساً به‌عنوان شهروند، به‌عنوان انسان، به رسمیت شناخته می‌شود.

مراسم شب هفت، چهلم و سالگرد یک عزیز از‌ دست‌ رفته، تنها وسیله‌ای برای ساختن حافظه‌ی خانوادگی و جمعی نیست؛ تکرار آن، مانعی در برابر تخریب و فراموشی آن حافظه نیز هست. اما جمهوری اسلامی به‌خوبی از کارکرد این سنت عمیق فرهنگی آگاه است، از تجربه‌ی چهلم‌های خودجوشِ کشته‌ شدگان دی‌ماه ۱۳۵۶ و مهمتر از همه مراسمی که تا کنون برگزار می شده است، از مراسم بسیار متفاوتِ تجلیل از جان‌باختگان و اعدامیانِ جنبش زن زندگی آزادی، که با موسیقی و رقص بر مزارشان همراه بود. به همین دلیل، با تهدید، سرکوب و بازداشت خانواده‌ی اعدامیان، موانع فراوانی در برابر برگزاری مراسم عزاداری ایجاد می‌کند.

اما این ممنوعیت خودش پیامدی معکوس دارد. سوگی که اجازه‌ی بروز علنی نمی‌یابد، به‌جای محو شدن، شکل دیگری می‌یابد: از عزای خصوصی به دادخواهی عمومی حرکت می‌کند. خانواده‌ای که نمی‌تواند مجلس ترحیم برگزار کند، به میدان می‌آید و «نه به اعدام» فریاد می‌زند؛ سوگ سرکوب‌شده، به کنش سیاسی بدل می‌شود. به این معنا، همان مهندسیِ نامتقارنِ رؤیت‌ پذیریِ مرگ که قرار بود سلسله‌مراتب حکومت را تثبیت کند، در عمل آسیب‌پذیری آن را نیز آشکار می‌کند: حکومتی که هزینه‌ی میلیونی برای رؤیت‌ پذیر کردن مرگ رهبر و ثبت اجباری آن می‌پردازد، از رؤیت‌ پذیر شدنِ مرگی که خود آفریده، به همان اندازه هراس دارد.
https://t.me/politicalphilosphy/770

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر