۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه

اسپینوزا و مسئله آزادی در جامعه‌ای که هنوز منجی می‌خواهد



دیروز به خانه‌ی اسپینوزا در رینزبورخ هلند رفتیم. اسپینوزا پس از طرد شدن از جامعه‌ی یهودیان آمستردام و در پی تهدیدهایی که متوجه او شد، مدتی را در همین شهر و نزدیک دانشگاه لایدن، در میان گروهی از دوستان و همفکرانش گذراند. خانه‌ای کوچک، با اتاق‌هایی تودرتو، ساده و تقریباً بی‌ادعا، خانه ای که وی می توانست پیاده به دانشگاه لایدن برود.

دیروز در میانه سکوت و نور کم تابیده از پنجره های کوچک اتاق‌ها ایستاده بودیم؛ جایی که به قول همسرم اسپینوزا نیز نفس می کشیده است، جایی که مردی در میان کتابهایش و وسایل ساده زندگی می‌اندیشید و می نوشت، اندیشه ای که قرن‌ها بعد هنوز می‌تواند ما را با یکی از دشوارترین پرسش‌های سیاسی روبه‌رو کند: انسان چگونه آزاد می‌شود؟

پاسخ اسپینوزا شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد. او آزادی را صرفاً در نبودِ قید و بند و یا حتی آزادی های سیاسی و اجتماعی نمی‌بیند، بلکه آن را با فهم و خودآگاهی انسان پیوند می‌دهد. از نظر او، هرچه بیشتر بدانیم چرا رفتار می‌کنیم، چه چیزهایی ما را به این یا آن سمت می‌کشاند و چه عللی عواطف و تصمیم‌های ما را شکل می‌دهند، آزادتر هستیم. و برعکس، هرچه کمتر بدانیم چرا این‌گونه فکر می‌کنیم یا این‌گونه واکنش نشان می‌دهیم، بیشتر اسیرِ نیروهایی هستیم که خود از آن‌ها بی خبریم؛ حتی اگر تصور کنیم کاملاً آزادانه انتخاب می‌کنیم.

از این منظر وقتی به شرایط امروز جامعه‌ی ایران نگاه کنیم، پرسش‌هایی شاید ناراحت‌ کننده‌ در برابر ما قرار گیرد. پرسشهایی مانند: ما معمولا در بحران‌ها دنبال یک چهره و رهبر مقتدر می‌گردیم. اما چقدر می‌دانیم چرا؟ در شرایط سخت به سمت قهرمان‌ سازی می‌رویم. اما چرا؟ به شایعه باور می‌کنیم، حتی وقتی هیچ نشانه‌ی محکمی برایش نداریم. چرا؟ به آسانی تحت تاثیر بسته های آماده خبری که از طریق سوشیال مدیا می رسند، قرار می گیریم و حتی آنها را باور می کنیم، اما واقعا چرا؟ دشمن‌ سازی برایمان جذاب است. گذشته را در ذهن خود به دورانی طلایی و بی‌عیب تبدیل می‌کنیم. و گاهی حتی کسی را که فقط نظرش با ما تفاوت دارد، دیگر «رقیب» نمی‌بینیم، بلکه حتی «دشمن» می‌پنداریم، اما واقعا چرا؟

اگر ندانیم این رفتارها از کجا می‌آیند، اگر آن‌ها را صرفاً طبیعی و بدیهی بدانیم، به تعبیر اسپینوزایی هنوز آزاد نیستیم؛ حتی اگر حکومتی که بر ما ستم می‌کند روزی از بین برود. زیرا آنچه ما را محدود می‌کند فقط زندان و سانسور و حکومت سرکوبگر نیست. نیروهایی نیز وجود دارند که بدون آنکه بشناسیم شان، بر ما اثر می‌گذارند: ترس‌ها، امیدها، خشم‌ها، نفرت‌ها، نیاز ما به قطعیت، میل ما به داشتن یک قهرمان و نیازمان به پیدا کردن یک دشمن.

البته این حرف به هیچ‌وجه به معنای بی‌اهمیت بودن تغییر حکومت نیست. رهایی از حکومت سرکوبگر شرط لازم آزادی است. اما اسپینوزا به ما یادآوری می‌کند که شرط لازم، شرط کافی نیست.

اگر جامعه‌ای پس از رهایی از یک حکومت همچنان دنبال «قهرمان» بگردد، همچنان به شایعه باور کند، همچنان مخالف خود را دشمن ببیند و همچنان گذشته را اسطوره کند، چه تضمینی وجود دارد که همان الگوهایی که حکومت‌های استبدادی از آن‌ها تغذیه می‌کنند، دوباره بازتولید نشوند؛ این بار با نامی تازه و صورتی دیگر؟

شاید مسئله فقط این نباشد که چه کسی بر ما حکومت می‌کند. شاید پرسش عمیق‌تر این باشد که چه نیروهایی در درون ما، بدون آنکه خود بدانیم، بر ما حکومت می‌کنند. از این منظر، آزادی فقط رهایی از سلطه‌ی دیگری نیست؛ نوعی رهایی از ناآگاهی نسبت به خود نیز هست.

به عبارت دیگر بزرگ‌ترین درسی که می توان از اسپینوزا گرفت این است: آزادی سیاسی بدون آزادی فکری ناتمام می‌ماند. و آزادی فکری شاید با یک پرسش ساده آغاز شود؛ پرسشی که باید نه فقط از دیگران، بلکه از خودمان بپرسیم: چرا این‌طور فکر می‌کنم؟ چرا این‌طور واکنش نشان می‌دهم؟ چه چیزی در من می‌ترسد؟ چه چیزی در من امیدوار است؟ و چه کسی، یا چه چیزی، از این ترس و امید من سود می‌برد؟
https://t.me/politicalphilosphy/807

۱۴۰۵ مرداد ۱۸, یکشنبه

پیمان مکه: بهانه‌ای به نام ایران، پروژه‌ای فراتر از ایران



۱- توافق دفاعی میان عربستان، ترکیه و پاکستان در بستر تنش‌های اخیر با ایران امضا شد؛ اما شتاب‌گیری این پیمان با «بهانه‌ی ایران» را نباید لزوماً با انگیزه‌ی بنیادین آن یکی گرفت. مذاکرات درباره این همکاری پیش از تشدید اخیر تنش‌ها آغاز شده بود و بیانیه‌های رسمی سه کشور نیز عامدانه از معرفی ایران به‌عنوان هدف پیمان پرهیز کرده‌اند. آنچه در عمق این توافق در حال شکل‌گیری است، ظاهراً تلاشی است برای ساختن نوعی معماری امنیتی جمعی، متنوع‌کردن شرکای امنیتی و کاستن از اتکای انحصاری به واشنگتن، و در نهایت افزایش عمق راهبردی این سه کشور در دوره‌ای از بی‌ثباتی فزاینده منطقه‌ای.

۲- اشتراکات اسلامی میان این سه کشور نیز، دست‌کم در شکل کنونی، به‌تنهایی توضیح‌دهنده شکل‌گیری این پیمان نیست. ترکیه با میراث اسلام‌گرایی سیاسی و پیوندهای تاریخی حزب عدالت و توسعه با جریان‌های نزدیک به اخوان‌المسلمین، و پاکستان با سنت اسلام‌گرایی سیاسی جماعت اسلامی، از این نظر اشتراکاتی دارند؛ اما عربستان اساساً تاریخی متفاوت و حتی در مقاطعی تقابلی با اخوان‌المسلمین داشته است. بنابراین عنصر گرایشات درون دنیای اسلام-سنی در این پیمان نقش مهمی نمی توانند داشته باشند. و حتی می توان گفت که این پیمان در واقع نشانه پشت سر گذاشتن اختلافات تاریخی فرهنگی-دینی و حرکت به سوی یک همکاری استراتژیک امنیتیِ دولت‌محور و ژئوپلیتیک است.

۳- در واقع ما شاهد شکل‌گیری یک معماری امنیتی جدید در منطقه هستیم که در آن کشورهای مسلمان می‌کوشند خود، و نه قدرت‌های بیرونی، سهم بیشتری در تعریف امنیت منطقه داشته باشند. اما این پرسش بلافاصله پرسش دیگری را پیش می‌کشد: اگر چنین معماری‌ای در حال شکل‌گیری است، چرا جمهوری اسلامی نباید به‌جای ایستادن در برابر آن، به فکر پیوستن به روندی باشد که می‌تواند بخشی از آن باشد؟

۴- روند عادی‌سازی روابط تهران و ریاض از توافق پکن در سال ۲۰۲۳ تاکنون نشان داده است که کاهش تنش و حتی همکاری میان دو کشور ممکن است و می‌تواند دوام داشته باشد. ورود ایران به گفت‌وگویی جدی با معماری امنیتی جدید منطقه (البته اگر این معماری و پیمان واقعاً ظرفیت فراگیرتر و جمعی تر داشته باشد) می‌تواند این روند را از سطح یک توافق دوجانبه به سطحی نهادینه‌تر ارتقا دهد و از احتمال بازگشت به چرخه رویارویی‌های مستقیم بکاهد. در این صورت، پیمان مکه را می‌توان نه الزاماً تهدیدی علیه ایران، بلکه فرصتی برای آزمودن یک پرسش متفاوت دانست: آیا امنیت ایران می‌تواند به‌جای تعریف‌شدن در تقابل با امنیت همسایگانش، بخشی از یک نظام امنیتی مشترک منطقه‌ای شود؟

۵- شرط و لازمه ورود به این معماری جدید امنیتی تغییر سیاست های امنیتی راهبردی جمهوری اسلامی که در درجه نخست بر «محور مقاومت» و شبکه‌ای از بازیگران غیردولتی در منطقه استوار بوده است، می باشد. جمهوری اسلامی طی دهه‌های اخیر گرفتار نوعی «تنهایی راهبردی» شده است؛ وضعیتی که در آن، به تعبیر ولی نصر، چین و روسیه بیش از آنکه متحدان راهبردی ایران باشند، در بسیاری از موارد ایران را به‌عنوان یک کارت در مناسبات خود با غرب می‌بینند.

۶- بنابراین اگر عربستان، ترکیه و پاکستان، با وجود سابقه طولانی همکاری‌های امنیتی با آمریکا،اکنون در پی تنوع‌بخشی به شرکای امنیتی خود هستند، چرا ایران نباید به همان اندازه به فکر تنوع‌بخشی به محیط امنیتی خود باشد؟ پیوستن ایران به ترتیبات امنیتی منطقه‌ای، در صورت امکان‌پذیر شدن آن، می‌تواند به معنای فاصله‌گرفتن از وابستگی بیش از حد به دو شریک شرقی، چین و روسیه، و حرکت به سوی نوعی چندجانبه‌گرایی منطقه‌ای باشد؛ نظمی که در آن امنیت ایران نه صرفاً از طریق موازنه با آمریکا و اسرائیل، بلکه از طریق شبکه‌ای از روابط متقابل با همسایگان و قدرت‌های منطقه‌ای تعریف شود.

۷- آیا جمهوری اسلامی می‌تواند از امنیتی که بر «محور مقاومت» و تقابل با دشمنان بنا شده، به امنیتی مبتنی بر مشارکت در یک معماری منطقه‌ای گذار کند؟ و شاید پرسش دشوارتر این باشد: آیا در ساختار کنونی قدرت، رهبری با اقتدار و شجاعت لازم برای چنین چرخش راهبردی‌ای وجود دارد؟

پاسخ به این پرسش شاید بیش از آنکه به پیمان مکه مربوط باشد، به آینده خود جمهوری اسلامی مربوط باشد.

۱۴۰۵ مرداد ۱۷, شنبه

تئوری بازی‌ها و بازیگرانِ اتاق تاریک؛ چرا رژیم‌های بسته تغییرات رفتاری خود را پنهان می‌کنند؟



این روزها دو صحنه هم‌زمان در برابر ما جریان دارد: در یک صحنه، عباس عراقچی می‌گوید مذاکرات در مسیر نهایی‌ شدن است؛ مقام‌های آمریکایی از پیشرفت گفت‌وگوها برای بازگشایی تنگه هرمز سخن می‌گویند و از احتمال دستیابی به توافقی در آینده‌ای نزدیک خبر می‌دهند. ترامپ نیز اعلام کرده است که حمله‌ای تازه و بزرگ علیه ایران را، به امید رسیدن به توافقی برای بازگشایی هرمز، به تعویق انداخته است. حتی بحث بر سر جزئیاتی مانند حق‌العبور کشتی‌ها، نحوه عبور از تنگه و لغو یا کاهش تحریم‌های نفتی است؛ یعنی موضوعاتی که نشان می‌دهد مذاکره، دست‌کم در سطح گفتار، از مرحله تهدیدهای کلی عبور کرده و وارد مرحله‌ای نسبتاً فنی و «عادی‌ شده» شده است.

در صحنه‌ای دیگر، درست در همین روزها، حکومت همچنان به محاکمه، صدور حکم اعدام و اجرای آن حتی در ملاء عام ادامه میدهد. هم‌زمان، گزارش‌ها از ادامه اعتصاب غذای زندانیان قزل‌حصار در اعتراض به احکام اعدام خبر می‌دهند.

پرسش مهم این است که چگونه یک نظام می‌تواند هم‌زمان در حال «عادی‌سازی» رابطه با دشمن دیرینه خود باشد و در داخل، در مقابل دشمن خود یکی از خشن‌ترین اشکال سرکوب را به نمایش بگذارد؟

اگر از زاویه تجربه چهار دهه جمهوری اسلامی به این پرسش نگاه کنیم، پاسخ تا حد زیادی روشن است: این حکومت نشان داده است که برای بقای خود می‌تواند در برابر قدرتی خارجی، هنگامی که هزینه رویارویی را بیش از توان تحمل خود می‌بیند، به سازش و مذاکره تن دهد؛ اما در برابر جامعه معترض، تا زمانی که ابزار سرکوب را در اختیار دارد، حاضر به عقب‌نشینی نیست.

اما در این یادداشت می‌خواهم به این پرسش از زاویه دیگری و با استفاده از نظریه بازی‌ها بپردازم. بر اساس منطق این بازی، می‌توان گفت حکومت در برابر آمریکا به سمت «بازی بزدل» حرکت می‌کند، در حالی که در برابر جامعه همچنان از منطق بازی «مرد دیوانه» استفاده می‌کند.

نکته مهم این است که این دو نقش، که در ظاهر متناقض به نظر می‌رسند، لزوماً دو بازی کاملاً جداگانه نیستند. هر دو می‌توانند محصول یک منطق واحد باشند: منطقِ بازیگری که در یک «اتاق تاریک» بازی می‌کند؛ بازیگری که بقایش فقط به قدرت واقعی‌اش وابسته نیست، بلکه به توانایی‌اش در پنهان‌ کردن اندازه واقعی قدرت، ضعف، اختلافات و محدودیت‌هایش و در عین حال، ایجاد رعب و وحشت، ابهام و تردید درباره ظرفیت واقعی خود نیز وابسته است.

در نظریه بازی‌ها، هنگامی که یکی از بازیگران اطلاعات خصوصی درباره وضعیت واقعی خود دارد و بازیگر دیگر نمی‌تواند مستقیماً آن را مشاهده کند، بازی وارد قلمرو اطلاعات ناقص و سیگنال‌ دهی می‌شود. آیا بازیگر واقعاً قوی است یا ضعیف؟ متحد است یا دچار شکاف؟ مصمم است یا آماده عقب‌نشینی؟ آیا تهدیدهایش واقعی‌اند یا صرفاً برای تغییر محاسبه طرف مقابل طراحی شده‌اند؟ طرف مقابل پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌داند؛ تنها می‌تواند از رفتارها و سیگنال‌هایی که دریافت می‌کند، درباره وضعیت واقعی او نتیجه‌گیری کند.

رژیم‌های بسته و اقتدارگرا به‌طور ساختاری در چنین محیطی عمل می‌کنند. رسانه مستقل وجود ندارد، انتخابات رقابتی نیست، مذاکرات داخلی شفاف نیست و فرآیند واقعی تصمیم‌گیری در معرض دید عموم قرار نمی‌گیرد. آنچه در دسترس ناظران قرار می‌گیرد، تنها بخش کوچکی از واقعیت است: بیانیه‌ها، تهدیدها، اعدام‌ها، سفرها، سکوت‌ها، مواضع متناقض مقام‌ها و گاه نشانه‌هایی که از اختلافات درون ساختار قدرت به بیرون درز می‌کند.

برای رژیم‌های بسته، تاریکی صرفاً یک نقص اطلاعاتی نیست؛ می‌تواند یک دارایی استراتژیک باشد. مادامی که رقیب نمی‌داند شما واقعاً چقدر ضعیف شده‌اید، می‌توانید هم‌زمان چند پیام متفاوت ارسال کنید: با واشنگتن به زبان معامله، با پایگاه ایدئولوژیک به زبان «مقاومت» و با جامعه داخلی به زبان قدرت و سرکوب. در اینجا مسئله این نیست که این پیام‌ها الزاماً با یکدیگر سازگار باشند. اتفاقاً کارکرد آنها در این است که هر مخاطب، بخش متفاوتی از واقعیت را ببیند.

اما این تمام واقعیت نیست. جامعه ایران نیز پس از دهه‌ها دست‌ و پنجه نرم کردن با این حکومت، ماهیت و عملکرد آن را می‌شناسد. کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، پس از پذیرش آتش‌بس و تن‌ دادن جمهوری اسلامی به قطعنامه ۵۹۸، همچنان در حافظه تاریخی ایرانیان زنده است. به همین دلیل، جامعه معترض ایران الزاماً همان تصویری را که حکومت می‌خواهد از خود و از بازی قدرت ارائه دهد، نمی‌پذیرد و در تاریکی و صحنه چیده شده توسط حکومت بازی نمی کند.

واقعیت دیگر این است پس از سرکوب و کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، شاید یک تجربه دیگر نیز در حال شکل‌گیری باشد: جامعه دریافته است که نباید در صفحه‌ای بازی کند که حکومت و یا قدرت های جهانی از پیش طراحی کرده اند.

جامعه مدنی ایران متوجه شده است که نمی‌تواند، و اساساً نباید، در برابر حکومت همان نقش «مرد دیوانه» را بازی کند و با دست خالی در برابر حکومت تا دندان مسلح بایستد، حتی اگر وعده کمک در راه است داده شود. دلیل اصلی و بنیادی در این است که این نقش با منطق، ساختار و بافتار جامعه مدنی سازگار نیست. حکومت می‌تواند خشونت را به‌صورت سازمان‌یافته و نامحدود به کار گیرد. اما جامعه مدنی، اگر بخواهد وارد همان بازی شود، در حقیقت در زمینی بازی می‌کند که قواعد و ابزارهای آن را حکومت و قدرتهای دیگر تعیین کرده اند.

بنابراین مسئله اصلی و پرسش مهم مسلما این نیست که جامعه چگونه می‌تواند در بازی مرد دیوانه، دیوانه‌تر از حکومت ظاهر شود؛ بلکه این است که چگونه می‌تواند صفحه بازی را تغییر دهد. اگر بپذیریم که بقای یک رژیم بسته، دست‌کم تا حدی، به کنترل آنچه از اتاق تاریک به بیرون درز می‌کند وابسته است، آن‌گاه یکی از راهبردهای مهم جامعه مدنی می‌تواند نه ورود به بازی‌ای باشد که حکومت طراحی کرده، بلکه تلاش برای روشن‌کردن خودِ اتاق باشد.

قدرت حکومت، به تعبیر جین شارپ، صرفاً چیزی نیست که حکومت در اختیار داشته باشد؛ قدرت سیاسی تا حد زیادی از اطاعت و همکاری انسان‌ها و نهادهایی تشکیل می‌شود که فرمان‌های حکومت را اجرا می‌کنند. سربازی که شلیک می‌کند، قاضی‌ای که حکم را صادر می‌کند، کارمندی که دستور را اجرا می‌کند، رسانه‌ای که روایت رسمی را بازتولید می‌کند و شهروندی که از ترس سکوت می‌کند، هر یک بخشی از این سازوکار قدرت را بازتولید می‌کنند.

از این منظر، بازی مرد دیوانه فقط تا زمانی کارآمد است که این زنجیره اطاعت، کم‌ و بیش بدون پرسش ادامه پیدا کند. پس مسئله جامعه مدنی نه رقابت با حکومت بر سر میزان خشونت، بلکه برهم‌ زدن همین زنجیره و آشکار کردن سازوکار آن است.

نمونه‌هایی از همین روزها را می‌توان در همین چارچوب دید. اعتصاب غذای زندانیان قزل‌حصار، برخلاف ظاهرش، ورود به بازی خشونت نیست؛ وارونه‌ کردن منطق آن است. کنشگر به‌جای تهدید دیگری، بدن خود را به میدان کنش سیاسی تبدیل می‌کند و حکومت را در برابر یک دوراهی قرار می‌دهد: یا اجازه دهد اعتصاب‌کننده به نقطه‌ای برسد که جانش به خطر بیفتد و هزینه نمادین و سیاسی آن را بپردازد، یا عقب‌نشینی کند و بخشی از سیگنال بازدارندگی خود را از دست بدهد.

تجمع شهروندان اصفهانی در میدان علیخانی برای جلوگیری از اجرای حکم نیز، حتی اگر با خشونت سرکوب و پراکنده شد، واجد همین منطق بود. شهروندان با حضور خود، صحنه‌ای را که قرار بود در آن حکومت بی‌سر و صدا و از موضع قدرت عمل کند، به صحنه‌ای عمومی تبدیل کردند؛ مأمورانی را که قرار بود نامرئی و بی‌چهره بمانند، در برابر دوربین‌ها و چشم شهروندان به اعمال خشونت آشکار علیه جمعیتی بی‌سلاح واداشتند.

در این معنا، روشن‌ کردن اتاق تاریک به معنای افشای یک راز واحد نیست؛ به معنای از بین بردن انحصار حکومت بر تعریف واقعیت است.
https://t.me/politicalphilosphy/804

۱۴۰۵ مرداد ۱۵, پنجشنبه

از عدالت‌خانه تا امروز: نزاع بر سر معنای سیاست در ایران معاصر

حدود صد و بیست سال پیش، در چنین روزهایی، گروهی از تهرانی‌ها به حرم عبدالعظیم پناه بردند و خواستار چیزی شدند که در آن زمان نامش را «عدالت‌ خانه» گذاشتند. این خواسته، برخلاف آنچه بعدها در روایت‌های رسمی از مشروطه ساخته شد، ابتدا در خودآگاه مردم یک آرمان انتزاعی یا فلسفه‌ی سیاسی مدرن نبود. آن دسته از مردم که در حرم عبدالعظیم گرد آمده بودند، حتی اگر توسط روحانیت و یا روشنفکران آن زمان تحریک شده باشند، در ضمیر خود چیز پیچیده‌ای نمی‌خواستند: می‌خواستند حاکم دلبخواه مالیات نگیرد، قاضی رشوه نگیرد، حکم کسی بی‌محاکمه اجرا نشود. می‌خواستند قدرت، قاعده‌مند و قابل‌ پیش‌بینی باشد. این خواسته را می‌توان به زبان امروز این‌طور ترجمه کرد: حکمرانی خوب برای امنیت و رفاه مردم.

اما مشروطه از همان ابتدا با روایت رقیبی روبه‌رو شد که هدف سیاست را چیز دیگری می‌دید؛ از نظر مشروعه خواهان هدف سیاست نه تأمین رفاه و امنیت در چارچوب قانون، بلکه تحقق یک حقیقت متعالی ( شرع اسلام) بود. شیخ فضل‌الله نوری در برابر « حکومت مشروطه» از «حکومت مشروعه» دفاع می کرد؛ حکومتی که مشروعیتش نه از قرارداد میان مردم و حاکم، بلکه از انطباق با حقیقتی از پیش موجود و غیر قابل‌ مذاکره بدست می‌آید.

و به این ترتیب بود که این دو نگاه به سیاست، از همان روز نخست، دو خط موازی و متخاصم را در تاریخ معاصر ایران رقم زدند. به طوری که اگر تاریخ صد و بیست ساله‌ی اخیر ایران را از این زاویه بازخوانی کنیم، می‌بینیم این دوگانه‌ی بنیادین بارها لباس عوض کرده اما اصل و جوهرش یکی مانده است.

این دوگانه بسیار بنیادین نخستین‌ بار در قالب مشروطه در برابر مشروعه ظاهر شد. در نسل بعد از مشروطه اما این دوگانگی به شکل دیگری بروز پیدا کرد؛ اینبار نه در قالب نزاع میان حقیقت دینی و قانون، بلکه در اختلاف بر سر مسیر ساختن دولت مدرن. توسعه آمرانه، دولت مقتدر را شرط عبور از عقب‌ماندگی می‌دانست و جامعه را موضوع یک پروژه نوسازی از بالا قرار می‌داد؛ در مقابل اما دیدگاهی دیگر بر این باور بود که توسعه پایدار بدون نهادهای قانونی، مشارکت اجتماعی و پاسخگویی قدرت امکان‌پذیر نیست.

و سرانجام، همین دوگانه، در دهه ۲۰ تا ۳۰، در قالب سیاست ملی-دموکراتیک در برابر سیاست ملی- ایدئولوژیک ظاهر شد. و در دو دهه بعد همین سیاست ملی-ایدئولوژیک در نسخه‌ های جدیدی مانند چپ انقلابی و اسلام‌گرایی شیعی در عرصه سیاست در ایران پیدا شدند.

نکته‌ی مهم اینجاست: دوگانه های این سه دوره تاریخی دو گانه‌ های جدا از هم نیستند. هر سه، تجلی‌های تاریخی یک پرسش واحدند: هدف سیاست چیست؟ تامین رفاه و امنیت مردم در این‌جا و اکنون، یا تحقق حقیقتی که ادعا می‌شود ورای خواست و رضایت مردم قرار دارد؟

این تمایز را کارل پوپر، فیلسوف اتریشی، به‌ روشنی صورت‌بندی کرده است. پوپر در نقد آنچه او «جامعه‌ی بسته» می‌نامید، میان دو رویکرد به مهندسی اجتماعی تفاوت می گذاشت: «مهندسی اجتماعی تدریجی» که مسائل مشخص و قابل‌حل جامعه را یکی‌یکی، از طریق آزمون‌ و خطا و در چارچوب نهادهای پاسخ‌گو، اصلاح می‌کند؛ و «مهندسی اجتماعی آرمان‌شهری» که کل جامعه را بر اساس یک نقشه‌ی از پیش تعیین‌شده و کامل بازسازی می‌کند. پوپر هشدار می‌داد که رویکرد دوم، هرچند با نیت خیر آغاز شود، ناگزیر به سرکوب می‌انجامد، چون هر مخالفتی با این نقشه از پیش طراحی شده، دیگر یک اختلاف‌ نظر سیاسی مشروع نیست، بلکه انکار خودِ حقیقت است و باید حذف شود.

در شرایط امروز، جمهوری اسلامی را می‌توان یک نمونه‌ای استثنایی از پیوند و ترکیب چند سنت آرمان‌گرا در تاریخ سیاسی ایران دانست: میراث مشروعه‌ خواهی در تعریف منبع مشروعیت، دولت‌ گرایی متمرکز در عرصه توسعه، و ایدئولوژی انقلابی در تعریف هدف و غایت سیاست.

به عبارت دیگر جمهوری اسلامی هم وارث مشروعه است، هم دستگاهی توسعه‌ی آمرانه ساخته (بنیادها، اقتصاد سپاه، برنامه‌ریزی متمرکز)، و هم بر پایه‌ی یک ایدئولوژی انقلابی بنا شده که مصلحت مشخصِ مردم را دائماً تابع مصلحت نظام و آرمان می‌کند. حتی زبان رسمی نظام، وقتی از «مصلحت نظام» به جای «مصلحت مردم» سخن می‌گوید، دارد همین اولویت را آشکار می‌کند که نظام و آرمانش همواره بر مردم و رفاه شان تقدم داشته و دارد.

اما مسیر مقابل هم در ۱۲۰ سال گذشته هرگز کاملاً خاموش نشده. از خواسته‌ی ساده‌ی عدالتخانه تا جنبش های اعتراضی امروز علیه بی عدالتی، تبعیض علیه زنان و اعدام و سرکوب، رگه های عمیقی از آزادی خواهی و عدالت طلبی و حق مشارکت و برخورداری از کرامت انسانی دیده می شوند.

از این نظر باور دارم جامعه‌ای که یک قرن آرمان‌های رقیب را تجربه کرده، این‌بار باید بتواند سیاست را به همان معنای اولیه‌اش در عدالتخانه بازگرداند. البته سیاست نه به‌ عنوان یک آرمان تازه، بلکه به عنوان بازگشت از آرمان‌گرایی های دینی، ناسیونالیستی و ایدئولوژیک به حکمرانی‌ای که مردم را وسیله‌ی تحقق حقیقت نمی‌بیند، بلکه غایت خودِ سیاست می‌داند؟
https://t.me/politicalphilosphy/802

آیا سیاست را می‌توان از روی خبر فهمید؟

در جمهوری اسلامی هر چند روز یک‌بار، بازار شایعه و خبر داغ رونق می‌گیرند و در صدر اخبار و تحلیل ها می نشینند. نامه‌ی مجلس خبرگان درباره‌ی جنگ و صلح احتمالی، حرف‌های محمدباقر خرازی درباره‌ی موضع مجتبی خامنه‌ای نسبت به احتمال استعفای دوباره‌ی پزشکیان، یا هر خبر مشابه دیگری بلافاصله موضوع بحث و گزارش و تحلیل رسانه‌های خارج از کشور می‌شوند و برخی تحلیلگران هم حول همین نوع از خبرها که ما واقعا از چند و چون آن اطلاع دقیقی نداریم و فقط نوک کوه یخ را می بینیم تحلیل های خود را ارائه می دهند.

نمونه بسیار بارز دیگر پست ها و صحبت های ترامپ است که هر روز و حتی هر ساعت تغییر می کنند. اینکه این گفته ها و پیامهای گاها متناقض واقعا با چه اهدافی منتشر می شوند، مشخص نیست؛ ما نه در اتاق بیضی و یا اتاق بحران کاخ سفید حضور داریم و نه از فرآیند تصمیم‌گیری در کاخ سفید اطلاع مستقیمی داریم. اما همین پیامها و گفته های وی گاه بهانه یک ساعت برنامه تحلیلی یک رسانه تلویزیونی می شود و تحلیلگران تلاش می کنند بر مبنای این پیامها و اخبار روز، آینده تحولات را پیش بینی کنند.

به این روش می گویند «تحلیل اخبار محور». تحلیلی که عمدتا متمرکز بر جزئیات و اخبار روز است و خود را درگیر شایعات و گفته های یک فرد می کند. پرسش اما این است که آیا روش تحلیل درست است؟ و چرا بسیاری از رسانه ها و گفتگوی های تلویزیونی بیشتر از این روش استفاده می کنند؟

پاسخ به نظر من ساده است، اگر گردانندگان و شرکت کنندگان این برنامه ها، روی اخبار روز تکیه نکنند و یک ساعت برنامه به آن اختصاص ندهند، حرف دیگری جز تکرار کلیات ندارند. که البته اتخاذ این روش برای جلب مخاطب کاملا قابل فهم است. در عین اینکه همچنان این پرسش طرح است که آیا این روش تحلیل اخبار محور روش درستی است؟

به باور من روش تحلیل اخبار محور روش درستی نیست، حداقل اینکه فقط نباید از این روش استفاده کرد. به نظر من تحلیل درست باید راستا، ساختار، روندها و راهبرد کلی حکومت را هم در نظر بگیرد، نه این‌که درگیر جزئیات پراکنده و اخبار روز شود. این روش را می توان «تحلیل ساختار و روند محور» نامید.

واقعیت این است که ما اطلاع دقیقی از روابط بغایت درونی جمهوری اسلامی نداریم. آنچه به گوش‌مان می‌رسد، بیشتر شایعه است یا انتشار عامدانه‌ی برخی اخبار برای هدفی مشخص. در ساختار بسته‌ی حکومت، معمولا هر خبری که «درز» می‌کند، درز اتفاقی نیست. یا محصول رقابت جناحی درونی است (جناحی می‌خواهد جناح رقیب را تضعیف کند)، یا خودِ حکومت عامدانه یک بادکنک آزمایشی رها می‌کند تا واکنش داخل و خارج را بسنجد. حتی گاهی «خبر» هم داده خام نیست؛ خودش کنشی راهبردی است.

برای جبران این ضعف شناختی، راهکار رایج در تحلیل رژیم‌های بسته (از سنت «کرملین‌ شناسی» در دوران شوروی تا تحلیل کره‌شمالی امروز) راهکار مناسب تری است. در این راهکار به‌جای اعتماد به گفتار، الگوهای تکرار شونده‌ی ردیابی می شوند. برای مثال چه کسی منصوب یا برکنار می‌شود، بودجه به کجا می‌رود، چه کسی در مراسم رسمی کنار چه کسی می‌ایستد. اینها رفتارهایی هستند که نمی‌شود به‌سادگی ساخت یا شایعه کرد، برخلاف گفتار. این راهکار همان روشی ساختار و روند محور است که در بالا به آن اشاره کردم.

البته این به معنای مصون بودن صددرصد «تحلیل ساختار و روند محور» از خطا نیست. تهدید است که ما بر اساس یک چارچوب ساختاری از پیش‌ساخته، فقط دسته‌ای از اخبار را انتخاب کنیم که تاییدی باشند بر شناخت ساختاری‌مان. برای مثال کسی که معتقد است حکومت در حال فروپاشی است، هر تنش درونی را نشانه‌ی فروپاشی می‌بیند؛ کسی که معتقد است حکومت در حال تثبیت است، همان را تنش ممکن است نشانه‌ی سازوکار طبیعی حکومت‌داری تحلیل کند.

در این رابطه نیز راهکارهای روش‌شناختی برای مصون‌سازی تحلیل ساختار محور در برابر سوگیری های از قبل وجود دارند:
از جمله باور و تعهد به ابطال پذیری یک تحلیل مهمترین راهکار برای مصون سازی تحلیل ساختار محور است. به این معنی که پیش از هر مشاهده و پیش از هر تحلیلی باید مشخص کنیم چه رویدادی فرضیه‌ی ما را می تواند رد کند. برای مثال اگر فرضیه این است که «حکومت در حال فروپاشی است»، باید از پیش گفت: «اگر ظرف یک سال ساختار فرماندهی نظامی-امنیتی همچنان یکپارچه بماند و انتقال قدرت بدون شکاف علنی انجام شود، فرضیه رد می‌شود.» بدون این پیش‌تعهد، هر داده‌ای قابل‌جذب در فرضیه از پیش برگزیده ما است.

همچنین، تکیه بر شاخص‌های سخت به‌جای گفتار یکی دیگر از راهکارهای مصون کننده است. گفتار تفسیرپذیر و انتخاب‌پذیر است؛ اما داده‌هایی هست که کمتر قابل دستکاری‌اند. از جمله جریان مالی و بودجه‌ای نهادهای نظامی-امنیتی، الگوی انتصابات (آیا چرخش نخبگان طبق روال معمول است یا نشانه‌ی رقابت غیر عادی دارد)، و رفتار میدانی نیروهای سرکوب در برابر اعتراض (آیا با همان انسجام قبلی عمل می‌کنند یا نشانه‌ی تردید و نافرمانی دیده می‌شود).

و در نهایت انتخاب افق زمانی به‌جای لحظه. تحلیل ساختاری واقعی نه یک خبر، بلکه روند را در طول زمان می‌بیند - نه «آیا این هفته حکومت ضعیف‌تر شده؟» بلکه «آیا ظرفیت حکومت در حل بحران‌های اقتصادی و سیاسی طی پنج سال گذشته روند نزولی داشته یا نوسانی-تکرارشونده بوده؟»

بنابراین تحلیل خبر محور از یک ضعف مهم رنج می‌برد: داده‌های در دسترس (شایعه، درز عامدانه) خودشان ممکن است به خاطر یک سیاست، انگیزه و کنش خاص و راهبردی‌ منتشر شده باشند نه به عنوان یک واقعیت خام.، ضعف تحلیل ساختاری اما این است که تحلیلگر ممکن است از قبل (آگاه یا ناآگاه) یک سوگیری و چارچوب پیش ساخته داشته باشد

راه برون‌رفت اما نه بازگشت به خبر محوری و نه ادعای بی‌طرفی ساختار محورانه، بلکه انضباطی روش‌شناختی است: پیش‌ تعهد به معیار رد و ابطال پذیری، تکیه بر شاخص‌های رفتاری به‌جای گفتاری، استفاده فعال از فرضیه های رقیب و نگاه به روندها به‌جای لحظات.
https://t.me/politicalphilosphy/800

۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

اودیسه‌ی اپوزیسیون: میان عزیمت و بازگشت

چند روز پیش فیلم جدید کریستوفر نولان، اودیسه، را دیدم و با داستان این پادشاه دوران یونان باستان، از نگاه نولان آشنا شدم. بعد از آن مشتاق شدم که بیشتر در مورد این حماسه بخوانم، البته با توجه به وجوه شخصیتی اودیسه که نه یک قهرمان بلکه ضد قهرمان است. در جریان این جستجو، به کتابی به نام اودیسه‌ی تئوری سیاسی (The Odyssey of Political Theory) اثر Patrick J. Deneen برخوردم و متوجه شدم که او همان نویسنده‌ی کتاب در ایران شناخته‌شده‌ی «چرا لیبرالیسم شکست خورد» است.

کتاب «اودیسه‌ی تئوری سیاسی» متاسفانه به فارسی ترجمه نشده و من سعی کردم با کمک هوش مصنوعی خلاصه‌ای از آن را به زبان فارسی بخوانم.

نویسنده معتقد است که «اودیسه» صرفاً یک داستان اسطوره‌ای نیست؛ بلکه استعاره‌ای از خود سیاست نیز هست. او می‌گوید سراسر اندیشه‌ی سیاسی غرب میان دو کشش دائمی در نوسان بوده است: از یک سو، عزیمت، خروج، گسستن، میل به کشف جهان، شکستن مرزها، آزادی، تجربه و تغییر. و از سوی دیگر، بازگشت، میل به خانه، سنت، نظم، تعلق، خانواده و جامعه‌ی سیاسی که به آن وابسته بوده است.

از نظر او، اودیسه قهرمانی است که دائماً میان این دو قطب حرکت می‌کند. او هم عاشق سفر است و هم آرزوی بازگشت به ایتاکا، جزیره ای که اودیسه پادشاه آن بوده است، را دارد. همین دوگانگی، به تعبیر پاتریک جی. دینین، مسئله‌ی اصلی سیاست نیز می باشد.

آن‌طور که از کتاب پاتریک جی. دینین متوجه شدم و نویسنده نیز بر آن تأکید می‌کند، اودیسه حماسه‌ی یک قهرمان جنگ نیست، حماسه‌ی راهی است که یک انسان با همه‌ی خصوصیت‌های مثبت و منفی‌اش طی می‌کند. راهی که رهرو را دائما در دو جهت متضاد می‌کشاند. راهی که در یک سوی آن، میل و کشش به عزیمت و خروج، او را فرامی‌خوانند؛ فراخوانی برای کشف سرزمین‌های ناشناخته، برای گسستن از مرزهای شناخته‌شده، برای مواجهه با شخصیت‌های اسطوره‌ای و جادوگرانی که هرکدام دنیایی تازه پیش پای اودیسه می‌گشایند. سوی دیگر این راه، میل به بازگشت قرار دارد: بازگشت به جزیره‌ی ایتاکا، به همسرش، به تخت پادشاهی که هنوز هیچ رقیبی بعد از ده سال نتوانسته آن را تسخیر و بر آن جلوس کند؛ به یک زندگی محدود اما فقط از آنِ خود.

این کشش و محرک‌های دوگانه فقط جغرافیایی نیستند؛ درونی، اخلاقی و سیاسی هم هستند. عزیمت و خروج به‌عنوان یک محرک برای گشودگی به جهانِ نامتناهی، به آنچه هنوز تجربه نشده و به کیهانی که مرز نمی‌شناسد. محرک بازگشت اما یعنی پذیرفتن محدودیت، تعلق به یک مکان و یک جماعت مشخص و وفاداری به چیزی که پیش‌تر بوده است.

زمانی که از طریق کتاب «اودیسه‌ی تئوری سیاسی» بیشتر با عمق این حماسه‌ی تاریخی آشنا شدم، تفسیر نیچه از دو خدای یونانی، آپولون و دیونیسوس، در کتاب «زایش تراژدی»، در ذهنم زنده شد. دو اسطوره‌ای که نیچه آن‌ها را به نماد دو نیروی بنیادی فرهنگ و روح انسان تبدیل می‌کند. در اودیسه نیز تقریباً تمام خدایان، در واقع نماینده‌ی نیروهایی درون انسان‌اند. آتنا فقط الهه‌ی خرد نیست؛ صدای خرد درون اودیسه نیز هست. سیرن‌ها فقط موجودات افسانه‌ای نیستند؛ تجسم وسوسه‌اند، آن‌جا که اودیسه از ملوانان و جنگجویان خود می‌خواهد که او را به دکل کشتی ببندند و از گذاشتن موم در گوش‌هایش امتناع می‌کند. کالیپسو که عاشق اودیسه می‌شود و زندگی جاودانه را به او و در کنار خود وعده می‌دهد، فقط یک الهه نیست؛ نماد فراموش‌ کردن مسئولیت خانواده و سرزمین نیز می‌تواند باشد. بنابراین به نظر من، هم هومر و هم نیچه با استفاده از نمادهای اسطوره‌ای یونان، چالش‌های آکنده از تراژدیِ انسان‌ بودن را که همواره بین گسستن و رهایی از یک سو، و بازگشت به تعلقات پیشین از سوی دیگر، در نوسان است، به نمایش می‌گذارند.

حماسه‌ی اودیسه به زبان هومر آن‌جا به تفسیر نیچه از تقابل آپولون و دیونیسوس نزدیک می‌شود که می‌بینیم داستان اودیسه نیز به یک تراژدی و درام انسانی بدل می‌شود؛ زمانی که اودیسه در مسیر بازگشت نه‌تنها با عوامل بیرونی، بلکه با وسوسه‌های درونی خود دست‌ و پنجه نرم می‌کند، به‌طوری‌که بازگشت فیزیکی‌اش تنها زمانی می‌تواند به پایان واقعی برسد که خودِ او نیز اساساً انسان دیگری شده باشد. آن ده سالِ سرگردانی، در واقع دورانِ ذوب‌شدن و باز ساخته‌ شدنِ خودِ اودیسه است: کسی که به ایتاکا بازمی‌گردد، همان کسی نیست که از تروا عزیمت کرده بود. زایشِ تراژدیِ نیچه نیز همین مسیرِ چگونه‌ انسان‌ شدن را نشان می‌دهد؛ نه رسیدن به یک مقصد ثابت، بلکه گذر از کوره‌ی رنج و خودشناسی.

اما نه‌تنها انسان، بلکه به نظر من هر جامعه‌ای نیز این مسیر و این دوره‌های گسست و بحران را از سر می‌گذراند. جامعه نیز مرتب خودش را در همین دوگانه می‌یابد. بخشی از آن رو به عزیمت دارد؛ یعنی گسستن از گذشته، از سنت، از مرزهای شناخته‌شده‌ی هویت جمعی، به‌ امید رسیدن به جهانی تازه. بخشی دیگر اما رو به بازگشت دارد، در حسرت گذشته است، در آرزوی یک تعلق مشخص و نوستالژیک، به آنچه پیش از بحران بوده است.

اما همان‌طور که معمولاً مردم شکست‌ها و ناکامی‌های خود را عمدتاً به عوامل خارجی نسبت می‌دهند، اپوزیسیون ایرانی نیز در روایت‌هایی که از شکست‌ها و ناکامی‌های خود می‌سازد، تقریباً همیشه بر موانع بیرونی تمرکز دارد: سرکوب رژیم، بی‌تفاوتی یا خیانت غرب یا بازی‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ.

اگرچه این عوامل واقعی‌اند و نمی‌توان انکارشان کرد، اودیسه نیز بارها در برابر موانع بیرونی واقعی قرار می‌گرفت، اما داستان اودیسه به ما یادآوری می‌کند که مسیر بازگشت، مسیری دوگانه است؛ و تمرکز صرف بر هیولاهای بیرونی، ما را از دیدن تمایلات و وسوسه‌های درونی غافل می‌کند.

نمونه‌ی روشن این غرور را در ماجرای غار پولیفموس می‌بینیم: اودیسه پس از آن‌که با نیرنگ از چنگ کوکلوپ، آن موجود عظیم الجثه یک چشم که شبان گوسفندان است، می‌گریزد، به‌جای آن‌که ساکت راهش را بگیرد، از سرِ سرمستیِ پیروزی نامش را برای هیولای کور فریاد می‌زند و تیری نیز به سوی او پرتاب می کند. همین یک لحظه‌ی خودنمایی ناشی از غرور، نفرین پوزئیدون را بر او و همراهانش فرود می‌آورد.

این غرور را می‌توان در لحظاتی دید که رهبران یا چهره‌های اپوزیسیون، به‌جای پیشبرد آرام و صبورانه‌ی هدف مشترک، اعتبار شخصی یا نقش تاریخی خود را با صدای بلند اعلام می‌کنند: ادعای این‌که فلان سفر یا فلان رابطه مسیر سیاست بین‌المللی را تغییر داد، یا رقم حمایت مردمی بر پایه‌ی پیام‌های شخصی برآورد می‌شود. تاوان این غرور را، مثل خدمه‌ی کشتی اودیسه، کل جمعِ همراه بعدها می‌پردازد.

دروغ‌گویی نیز یکی دیگر از خصوصیت‌های اودیسه است. البته به زبان امروز، دروغ لزوماً به‌معنای دروغِ آشکار نیست، بلکه به‌معنای روایت‌ سازی‌های فریبانه است که در رویاپردازیِ سرنگونیِ سریعِ جمهوری اسلامی و پیروزیِ نزدیک، اعلامِ «کمک‌های بشردوستانه در راه است»، ادعای پیوستنِ نیروهای رزمنده بر مبنای ابراز حمایت‌ها و لایک‌های گرفته‌شده در شبکه‌های اجتماعی، و ادعای وحدتی که در واقع شکافِ عمیق را می‌پوشاند، قابل مشاهده است.

تا وقتی این پوشش‌ها کنار نروند، حتی اگر لحظه‌ی سیاسیِ «بازگشت» (سقوط یا فروپاشیِ رژیم) از راه برسد، آن بازگشت ناقص خواهد بود؛ چون بازگشتِ راستین، مثل بازگشت اودیسه نزد پنه‌لوپه، مستلزم افشای صادقانه‌ی هویت است، نه صرفاً حضور فیزیکی در صحنه‌ی قدرت. و اگر آن ده سالِ سرگردانیِ اودیسه چیزی جز طیِ مسافت نبوده و او را دگرگون نکرده باشد، بازگشتش هم به کاخی خالی از معنا می‌ماند. اپوزیسیونی که از دلِ بحران و گسست بیرون می‌آید بی‌آنکه در این مسیر خود را بازسازی کرده و از غرور و خودفریبی عبور کرده باشد، حتی در صورت رسیدن به قدرت، همان کسی نیست که شایسته‌ی بازگشت به خانه است؛ صرفاً کسی است که به تصادف در ساحلِ درست پیاده شده.

شاید درسِ نهاییِ اودیسه برای اپوزیسیون این باشد: پیروزی بر موانع بیرونی شرط لازمِ بازگشت است، اما شرط کافی نیست. تا زمانی‌که غرورِ خودنمایی و دروغِ خود فریبی کنار گذاشته نشوند، حتی نزدیک‌ترین فاصله تا ساحلِ ایتاکا هم می‌تواند دوباره خدمه را، از سرِ طمع یا بی‌احتیاطی، به دریای سرگردانی بازگرداند.
اودیسه‌ی اپوزیسیون: میان عزیمت و بازگشت
https://t.me/politicalphilosphy/798

۱۴۰۵ مرداد ۱۲, دوشنبه

نظریه‌ی امید برای چه کسی؟ فاصله‌ی اخلاقِ روشنفکرانه و منطقِ بسیجِ توده‌ای



سعید مدنی، در آخرین نامه‌اش به آصف بیات، خطاب به خودش و همفکرانش می‌نویسد که آنچه یک کنش‌گر را سرپا نگه می‌دارد، امید به پیروزی نیست، بلکه جرأتِ ادامه‌دادن است. او در بخشِ دیگری از همین نامه‌نگاری می‌نویسد که جامعه، برخلافِ فرد، هرگز به نقطه‌ی ناامیدی نمی‌رسد؛ فقط سویه‌ی امیدش را عوض می‌کند. امید نزدِ او تصورِ ذهنی از وضعیتی مطلوب است، همراه با شناختِ مسیرِ رسیدن به آن و تلاش برای تحققش.

این نظریه زیبا و حتی الهام‌بخش است. اما پرسشی که پس از خواندنِ این نامه به ذهنم آمد این بود: این جرأتی که مدنی از آن سخن می‌گوید، برای چه کسی تجویز می‌شود؟

واضح است که برای یک روشنفکرِ مسئول، یک کنش‌گر و فعالِ سیاسی، از جمله خودِ سعید مدنی، نفسِ «ادامه‌دادن» ارزشی مستقل از نتیجه دارد. واسلاو هاول همین را دقیق‌تر از هرکس، در مصاحبه‌ای با یک روزنامه‌نگارِ چک، گفته بود: «امید، اعتقاد به این نیست که کارها خوب پیش خواهد رفت، بلکه یقین به این است که کاری که می‌کنیم، صرف‌نظر از نتیجه‌اش، معنا دارد.» این تعریف برای کسی که هویتش، منزلتش، جایگاهش در تاریخ، و حتی رضایتِ درونی‌اش از زیستنِ به‌قولِ هاول «در حقیقت» تأمین می‌شود، کاملاً کارآمد است. چنین کسی حتی اگر هرگز به مقصد نرسد، همچنان چیزی برده است: منزلتِ اخلاقی، جایگاهِ شاهدِ صادقِ تاریخ، یا احترامِ آیندگان.

اما به نظرِ من این مکانیزم برای بخشِ بزرگی از مردم به‌تنهایی کافی نیست. کارگرِ بیکار، راننده‌ی اسنپ، دانش‌آموزِ دبیرستانی، یا بازنشسته، معمولاً از پاداشِ اخلاقی‌ای که نصیبِ یک کنش‌گر یا روشنفکر برای جرأت‌به‌خرج‌دادن می‌شود، بی‌بهره است. برای آنها، به‌جایِ پاداشِ اخلاقی، هزینه‌ی کنشِ سیاسی (زندان، مرگ، اخراج) واقعی و بی‌واسطه است. و به نظرم تنها چیزی که می‌تواند این هزینه را توجیه کند، باور به این است که کنشِ آنها واقعاً به‌جایی می‌رسد. اگر مسیرِ رسیدن روشن نباشد، از آنها خواستنِ «فقط جرأتِ ادامه‌دادن»، در واقع یعنی از آنها خواستن که هزینه بدهند بی‌آنکه چیزی در ازای آن دریافت کنند.

در همین رابطه، حتی می‌توان ردِّپایی از برخی عناصرِ اندیشه‌ی نیچه هم دید (با الهام از فراسوی نیک و بد): اخلاقی که ارزشِ کنش را در خودِ اراده و شجاعتِ فردی می‌جوید، نه در تأییدِ جمعی یا نتیجه‌ی بیرونی، تاریخاً همیشه اخلاقِ یک اقلیتِ استثنایی بوده؛ کسی که می‌تواند بی‌آنکه به تأییدِ توده یا وعده‌ی رستگاری تکیه کند، ارزش‌های خودش را بسازد. اما به نظرم این اخلاق هرگز، در هیچ دوره‌ای از تاریخ، محرکِ حرکتِ توده‌ای نبوده. حرکتِ توده‌ها همیشه به یک روایتِ رستگاری نیاز داشته: سرزمینِ موعود، بهشتِ برین، آینده‌ای که بشود لمسش کرد. حتی جنبش‌های بزرگِ سیاسیِ قرنِ بیستم (از سوسیالیسم تا استقلال‌طلبی) بدونِ یک افقِ ملموسِ امید، هرگز میلیون‌ها نفر را به خیابان نمی‌کشاندند.

شاید همین نگاهِ مدنی به امید و جرأت توضیح دهد چرا روشنفکرانی مثل او، در لحظه‌های تعیین‌کننده، به‌جای محاسبه‌ی استراتژیک، به موضع‌گیریِ کلیِ اخلاقی پناه می‌برند (برای مثال شعارِ «نه به جمهوری اسلامی، نه به جنگ»). این شعار از منظرِ فردی کاملاً منسجم و حتی شجاعانه است؛ همان جرأتِ ادامه‌دادن است، بی‌آنکه تسلیمِ هیچ‌یک از دو منطقِ موجود شوی. اما از منظرِ توده‌ای، این شعار مسیرِ رسیدن به هیچ‌کجا را نشان نمی‌دهد؛ افقِ امیدی ترسیم نمی‌کند که مردم بتوانند خودشان را در آن ببینند. برای کسی که هویتش را از پایبندی به اصول می‌سازد، همین کافی است؛ اما برای کسی که باید فردا سرِ کار برود یا بچه‌اش را از مدرسه بیاورد و هم‌زمان نگرانِ جانِ خود و خانواده‌اش باشد، کافی نیست. مسئله‌ی من در اینجا داوری درباره‌ی درستی یا نادرستیِ اخلاقیِ این شعار نیست؛ مسئله این است که آیا یک موضعِ اخلاقی می‌تواند به‌تنهایی به یک راهبردِ سیاسیِ جمعی بدل شود.

شاید بشود گفت نظریه‌ی امیدِ مدنی، در سطحِ توصیف، درست است: جامعه به‌واقع هیچ‌گاه به‌کلی ناامید نمی‌شود. اما در سطحِ تجویز، یعنی وقتی از توصیف به توصیه می‌رسیم، نظریه یک گامِ نامرئی برمی‌دارد: از «جامعه هرگز ناامید نمی‌شود» به «پس تو هم فقط باید جرات داشته باشی» می‌رسد، بی‌آنکه بپرسد این توصیه برای چه کسی نوشته شده. برای روشنفکری که جراتش خودش پاداش است، درست است؛ برای مردمی که باید امید را در دستِ خود لمس کنند تا حاضر شوند هزینه بدهند، ناکافی است.

شاید همین فاصله، بیش از هر توطئه یا سرکوبی، توضیح دهد چرا اخلاقِ سیاسیِ نسلی از روشنفکرانِ ما، هرقدر هم صادقانه و شجاعانه، کمتر توانسته به نیرویی بسیج‌کننده بدل شود. جنبش‌های پایدارِ تاریخی معمولاً زمانی شکل گرفته‌اند که شجاعتِ اقلیت‌های پیشرو و امیدِ اکثریتِ جامعه در یک روایتِ مشترک به هم پیوند خورده‌اند.
https://t.me/politicalphilosphy/797