۱۴۰۵ تیر ۱۴, یکشنبه

همزمانی جشن سالگرد انقلاب آمریکا و عزای مرگ دیکتاتور اعظم


تقارن زمانی مراسم عزاداری برای خاکسپاری و وداع با دیکتاتور اعظم علی خامنه ای در ایران با جشن‌های دویست و پنجاهمین سالگرد انقلاب آمریکا (۱۷۷۶)، چه تصادفی باشد و چه عمدی و حاصل برنامه‌ریزی، تضاد بنیادین میان دو الگوی انقلابی را برجسته می‌کند؛ فراتر از دوگانه ظاهریِ «سوگواری و جشن»، این همزمانی نمایانگر تقابل دو رویکرد کاملاً متفاوت به ساختار قدرت، مشروعیت، حکمرانی و تحولات بزرگ اجتماعی و سیاسی نیز می تواند باشد.

اگرچه برخی تحلیلگران معتقدند انقلاب آمریکا انقلابی کلاسیک نبود و بیشتر ماهیتی استقلال‌طلبانه علیه استعمار امپراتوری بریتانیا داشت، اما در عین نمی‌توان ابعاد دگرگون‌کننده آن را نادیده گرفت. هرچند تفاوت‌های آشکاری میان این جنگ استقلال در آمریکا و انقلاب‌های کلاسیک (نظیر انقلاب فرانسه و انقلاب ۱۳۵۷ ایران) وجود دارد، اما از آنجا که مبارزات مردم آمریکا در نهایت به برقراری نظم حقوقی و سیاسی جدید در قالب نظام جمهوری و تدوین قانون اساسی مدرن انجامید، می‌توان آن را متمایز و شایسته بازخوانی دانست. این بازخوانی، به‌ویژه در فضای جامعه در حال گذار ایران، می‌تواند پاسخی به این پرسش کلیدی باشد که کدام الگوی تحول، امیدبخشِ دست‌یابی به دموکراسی، حاکمیت قانون، ثبات و رفاه خواهد بود. از این نظر شاید مقایسه ای کوتاه بین انقلاب آمریکا و انقلابهای کلاسیک فرانسه و ایران خالی از فایده نباشد.

به باور من، متمایز کننده اصلی انقلاب آمریکا از نمونه‌های فرانسوی و ایرانی، در مفهوم «خلاء قدرت» نهفته است. در جریان جنگ‌های استقلال، خلاء قدرتی از جنس آنچه در فرانسه یا ایران رخ داد، پدید نیامد. خلاء قدرتی که در ایران و فرانسه مانند یک گرداب عمل کرد و یک انقلاب واقعا اجتماعی-سیاسیِ عمیق، جابجایی طبقاتی و فروپاشی ناگهانی اقتدار مرکزی را رقم زد. تندبادی که در آن تندروترین و سازمانیافته‌ترین گروه‌ها برای تصاحب فضای خالی به جان یکدیگر افتادند و فضای سیاسی ایران را تا سالها تبدیل به صحنه جنگ و میدان ترور، حذف، اعدام و سرکوب کردند.

اکنون اما کشورمان و ساختار سیاسی جمهوری اسلامی در آستانه یک گذار و ورود به یک سرفصل جدید از تاریخ معاصر خود قرار دارد. سرفصلی که حاکمیت تلاش می کند با انجام مراسم زنجیره ای سوگواری اقتدار و همبستگی درونی را در برابر انظار داخلی و بین المللی به نمایش بگذارد و آینده را از آن خود اعلام کند؛ سرفصلی که بخشهای نسبتا گسترده ای از مردم، پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و جنگ چهل روزه، شاهد فروریزی رویاهای فروخته شده به خود هستند و شاید همچنان در بهت و حیرت و حتی ناامید به سر ببرند.

در عین حال جامعه ایران در چند دهه گذشته نشان داده است که توانسته است از دل جنگ و سرکوب سالهای ۱۳۶۰-۱۳۷، برخیزد و جنبش های بزرگی مانند جنبش دانشجویی سال ۱۳۷۸، «جنبش سبز» و خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» رقم بزند. جنبش هایی که از منظر مطالبه حاکمیت قانون، حق آزادی بیان و اندیشه، حق رای و آزادی‌های مدنی، به مدل‌هایی متفاوت با انقلاب های کلاسیک تمایل دارد و از خشونتِ ویرانگر انقلاب هایی مانند فرانسه یا ایران سال ۵۷ دوری می جوید.

البته این جنبش ها همواره که با سه مانع عینی و ساختاری سخت مواجه بوده اند؛ موانع و شرایطی که در مقاطعی، پتانسیل تبدیل شدن به شورش‌های معیشتی و طبقاتی از جمله جنبش ۹۶ و ۹۸ را نیز از خود نشان داده‌اند و دستگاه سرکوب نیز خشونت و تخریب را آغاز و تحمیل کرده است.

اولین مانع، فساد سیستمی و اقتصاد رانتی-نفتی است که اساساً حکومت را از مردم و رضایت شهروندان بی‌نیاز می‌سازد. مانع دوم، ساختار امنیتی بسیار گسترده و شبکه ای است که دست حاکمیت را در سرکوب معترضانِ به‌ جان‌ آمده از وضعیت اسفبار معیشتی باز می‌گذارد؛ و مهمتر از همه جامعه جنبشی ایران در مقابل حاکمیتی قرار دارد که با درس گیری از تجربه انقلاب ۵۷، به هر قیمتی مانع از شکل‌گیری خلاء قدرت می‌شود. دقیقاً به دلیل وجود همین موانع است که علی‌رغم تمایل عمیق طبقه متوسط به گذار مسالمت‌آمیز، جامعه معترض ایران همواره میان جنبش‌های مدنیِ خشونت‌ پرهیز و طغیان‌های ناگزیر معیشتی در نوسان بوده است.

با این حال، در برابر این انسداد ساختاری، فرصت‌ها و ظرفیت‌های بی بدیلی نیز در بطن ایران امروز جریان دارد. طبقه متوسط ایران، به‌رغم عقب‌ نشینی‌های اقتصادی، به همراه نسل‌های جوانِ برآمده از آن (که طیفی از میان‌ سالانِ بازمانده از جنبش سبز تا جوانانِ خیزش‌های اخیر را در بر می‌گیرد) همچنان بازیگران اصلی این میدان هستند. این شبکه اجتماعی اساساً با پروپاگاندای رسمی بیگانه است و در نبرد با انحصار اطلاعاتی حاکمیت به پیروزی رسیده است.

مزیت کلیدی این طبقه متوسط جدید و نسل‌های تکوین‌ یافته در آن، واقع‌گرایی و عینی‌ نگری مفرط آن‌ها در مقایسه با نسل ۵۷ است. این نسل به دنبال اتوپیا (آرمان‌شهر) یا نجات جهان نیست؛ بلکه خواسته‌های ملموسی چون «یک زندگی روزمره نرمال»، «حق انتخاب» و «رفاه» را طلب می‌کند. این عمل‌گرایی ساختاری، پتانسیل سقوط جامعه به ورطه انقلاب‌های ویرانگر و تندروی‌های ایدئولوژیک را به شدت کاهش می‌دهد. از سوی دیگر، الگوی سازماندهی نسل جدید، هرمی و قائم به شخص نیست، بلکه شبکه‌ای، افقی و غیرمتمرکز است. این ویژگی اگرچه در کوتاه‌ مدت ممکن است هدایت و همگرایی جنبش را دشوار کند، اما در بلندمدت مانع از آن می‌شود که با حذف یا دستگیری چند هسته، کل پویایی جامعه مدنی از بین برود.

نتیجه‌گیری یادداشت:

تلاش نگارنده در این یادداشت، ترسیم این واقعیت بود که ایران امروز در یک چرخش تاریخی قرار دارد. جامعه ایران از نظر روانشناسی اجتماعی، بلوغ مدنی و عمل‌گرایی نسل جوانش، کاملاً مستعد یک تحول حقوقی، تکثرگرا و ساختارمند (شبیه به روح انقلاب آمریکا) است. با این حال، به دلیل انسداد صلب نهادهای حاکم، مسیر این تحول هموار نخواهد بود.

فرمول موفقیت پیشروی جامعه ایران در این پرسش کلیدی نهفته است: چگونه می‌توان با تکیه بر آگاهی مدنی طبقه متوسط و انرژی شبکه‌ای نسل جوان، دست به «نهادسازی موازی و مقاومت مدنی» زد تا در روز موعود، بدون فروپاشی شیرازه کشور و سقوط به ورطه ترور، خلاء قدرت را با نهادهای دموکراتیک پر کرد؟

۱۴۰۵ تیر ۱۳, شنبه

مناسک مرگ حاکم؛ بازنمایی «اقتدار عریان» در غیاب «مقبولیت عامه»


آغاز برنامه‌های پرهزینه خاکسپاری و تشییع علی خامنه‌ای، فراتر از یک آیین سنتی یا مذهبی، برایند یک رویداد سیاسی-استراتژیک در دل یک شرایط بسیار استثنایی، با اهداف کلان در دو عرصه داخلی و بین‌المللی است.

در حالی که برخی تحلیلگران این مناسک حکومتی را دست‌وپا زدنی برای «کسب مشروعیت مردمی» یا «بازسازی مقبولیت زایل‌شده» نظام تلقی می‌کنند، نگاهی ژرف‌تر به رفتار ساختاری حاکمیت و بستر زمانی این رویداد، فرضیه دیگری را تقویت می‌کند.

حاکمیت در این شرایطِ فوق‌العاده و استثناییِ پس از جنگ و در میانه مذاکراتی نفس‌گیر، اساساً به دنبال صندوق رأی، مشروعیت قانونی یا مقبولیت داخلی نیست؛ بلکه هدفِ بنیادی آن، برساختن ابهت، بازنماییِ «اقتدار استراتژیک» و تصویرسازی از «تداوم بی‌وقفه حاکمیت» است.

این رویکرد به طور کامل با اندیشه سیاسی حاکم بر نظام همخوانی دارد. با ارجاع به فقه حکومتی (از جمله نظریات مصباح یزدی که در هسته سخت قدرت و جناح های تندرو همچنان نفوذ دارد)، حاکمیت مشروعیت خود را ناشی از آرای عمومی یا قرارداد اجتماعی نمی‌داند، بلکه آن را امری فرابشری و الهی قلمداد می‌کند. در این پارادایم، بسیج توده‌ای در این آیین‌ها، ابزاری برای اعطای حق حاکمیت به نظام از سوی ملت نیست؛ بلکه این حضور، جلوه‌ای از «ادای تکلیف»، «تجدید بیعت» و منقاد بودن در برابر ساختار قدرت است.

به بیانی دیگر، نظام سیاسی خود را بی‌نیاز از مدل‌های مرسوم مقبولیت دموکراتیک می‌بیند و مشروعیت را با میزان وفاداری به هسته سخت قدرت می‌سنجد. همان‌گونه که رژه‌های نظامی در میادین بزرگ مسکو و پکن ابزار نمایش قدرت عریان هستند، مناسک مطول و زنجیره‌ای تشییع علی خامنه‌ای از تهران تا کربلا و مشهد نیز، با بهره‌گیری حداکثری از لجستیک حکومتی، در درجه اول با هدف «تولید معنا» و «مرعوب‌سازی روانی» مخالفان سازماندهی شده‌اند.

حکومت با بسیج همه‌جانبه امکانات لجستیک و مادی، به‌ویژه با تکیه بر پشتیبانی لجستیکی سپاه پاسداران و اعلام تعطیلات سراسری، پیامی صریح به جامعه و مخالفان داخلی مخابره می‌کند؛ پیامی مبنی بر اینکه هسته سخت قدرت و نهادهای امنیتی-نظامی، علی‌رغم ضربات سنگین اخیر، همچنان در اوج انسجام و تسلط قرار دارند.

این آرایش قدرتمند می خواهد نشان دهد که فرآیند جانشینی (با محوریت تثبیت جایگاه مجتبی خامنه‌ای) بدون کمترین تزلزل و با قاطعیت در حال پیشبرد است. در واقع، این نمایشِ «شکوه سنتی و مدرن»، بیش از آنکه پیگیرِ اقناع یا جلب رضایت توده‌های ناراضی باشد، استراتژیِ «بازدارندگی روانی» و القای حس انسداد و ناامیدی نسبت به هرگونه تغییر ساختاری را دنبال می‌کند.

پازل دوم این استراتژی در پهنه منطقه‌ای چیده شده است؛ فرستادن پیکر به شهرهای مذهبی عراق (نجف و کربلا) در امتداد تشییع در قم و مشهد، طراحی هوشمندانه‌ای برای بازنمایی قدرت فرامرزی نظام است. در شرایطی که خاورمیانه در وضعیت به‌شدت شکننده پس از بحران‌های نظامی به سر می‌برد، این مناسک فراملی با هدفِ عریان به رخ کشیدن «عمق استراتژیک» حکومت اجرا می‌شود. پالس اصلی این اقدام به بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی، نمایش تاب‌آوری شبکه نفوذ ایران و تاکید بر عدم انفعال تهران در این دوران گذار حساس سیاسی است.

در تحلیل نهایی، این آیین مطول، نقطه عطفِ بازتولید «مشروعیتِ برآمده از اقتدار» است؛ فرایندی پیچیده که در آن قدرت عریان، لجستیک نظامی و نمادهای مذهبی در هم تنیده می‌شوند تا بقای ساختار را تضمین کنند. فهم دقیق این مدل از حکمرانی نمادین، کلید اصلی پیش‌بینی و تحلیل رفتار نظام در فاز پس از انتقال قطعی قدرت خواهد بود.
https://t.me/politicalphilosphy/760

۱۴۰۵ تیر ۱۱, پنجشنبه

اصالت زنجیره‌ای آزادی‌ها و نقش طبقه متوسط


آزادی اجتماعی (مانند انتخاب سبک زندگی یا نوع پوشش) بدون آزادی اندیشه و بیان، درختی بی‌ریشه است. آزادی بیان، ابزار بنیادینِ دفاع، نقد و تداوم آزادی‌های اجتماعی محسوب می‌شود؛ در غیاب آن، گشایش‌های اجتماعی تنها مصلحت یا ترحمی موقت از سوی قدرت حاکم خواهند بود که هر زمان اراده کند، آن‌ها را پس می‌گیرد.

علاوه بر این، آزادی‌های اجتماعی در غیاب فضای باز سیاسی، اغلب در نقش یک «سوپاپ اطمینان» برای تخلیه انرژی جامعه یا یک «امتیاز اعطایی» (و نه حق ذاتی) عمل می‌کنند. در واقع، هدف اصلی نظام‌های اقتدارگرا از اعطای گزینشیِ آزادی‌های اجتماعی، گسستن پیوند میان حلقه‌های مختلف آزادی است.

در این میان، طبقه متوسط و جامعه مدنی تنها نیروهایی هستند که می‌توانند مطالبه این زنجیره به‌هم‌پیوسته (آزادی اندیشه، بیان، سیاست، اجتماع و اقتصاد) را زنده نگه دارند. این طبقه به عنوان پلی ارتباطی میان لایه‌های مختلف جامعه، به‌ویژه فرودستان، عمل کرده و مانع از پاره شدن این پیوند اصیل می‌شود. طبقه متوسط می‌تواند اهمیت «آزادی اندیشه، بیان و سبک زندگی» را به سایر اقشار منتقل کند و نشان دهد که ریشه فقر و مصائب اقتصادی نیز در همان انحصار سیاسی و فکری نهفته است.

در حقیقت، هر زمان که طبقه متوسط بتواند مطالبات مربوط به «نان» (معیشت)، «جان» (حق بقا و صنف) و «آزادی» (بیان و سبک زندگی) را در یک کلِ واحد به هم متصل کند، جامعه به سطح بالایی از آگاهی، همبستگی و توانایی برای دستیابی به تغییرات بنیادی دست می‌یابد.

گواه این مدعا، تحولات و جنبش‌های سیاسی بزرگ و نسبتاً موفق در صد سال اخیر ایران است؛ مقاطعی که در آن‌ها طبقه متوسط همواره به عنوان موتور محرک، سازمان‌دهنده و گفتمان‌سازِ اصلی عمل کرده است.

نگاهی به تاریخ معاصر، این نقش کلیدی را اثبات می‌کند؛ مشروطه اساساً جنبشی برآمده از طبقه متوسط بود که از ترکیب طبقه متوسط سنتی (بازاریان، تجار و روحانیون نوگرا) و طبقه متوسط مدرنِ اولیه (روشنفکران، فرنگ‌رفته‌ها و روزنامه‌نگاران) شکل گرفت. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز جبهه ملی به رهبری دکتر محمد مصدق، تکیه‌گاه اصلی خود را در میان طبقه متوسط جدید شهری (دانشجویان، کارمندان، معلمان و تکنوکرات‌ها) یافت. حتی انقلاب ۱۳۵۷ نیز بدون نقش‌آفرینی ساختاری و کلیدی طبقه متوسط مذهبی و سنتی به پیروزی نمی‌رسید. در سال‌های اخیر نیز، در جنبش سبز (۱۳۸۸) و لایه‌های اصلی جنبش «زن، زندگی، آزادی» (۱۴۰۱)، هسته پیشران و موتور محرک را طبقه متوسط شهری، دانشجویان، دانش‌آموزان و طبقه متوسط فرهنگی تشکیل می‌دادند.

با وجود این، طبقه متوسط در ایران امروز تحت فشارهای سهمگین اقتصادی قرار دارد و بخش بزرگی از آن از نظر مادی و مالی فرودست شده است؛ اما خوشبختانه این طبقه از لحاظ تاریخی، فرهنگی و سبک زندگی، همچنان اصالت، جایگاه و مطالبات غیر اقتصادی خود را حفظ کرده است. از این رو، می‌توان با صراحت گفت که هیچ جنبش اعتراضی در ایران بدون حضور فعال و مستمر طبقه متوسط به یک جریان بزرگ سیاسی تبدیل نشده است؛ همان‌طور که هیچ جنبشِ طبقه متوسطی نیز بدون همراهی و همگامی فرودستان، تواناییِ تغییر موازنه قدرت را در خیابان نداشته است.

امروز شرایط اقتصادی و معیشتی جامعه به سمتی می‌رود که مطالبه برخورداری از حداقل‌هایِ نیازهای حیاتی، به یک مخرج مشترک بزرگ میان همگان تبدیل شده است. با این حال، تا زمانی که جامعه مدنی ایران از طریق شبکه‌ها و رابطان میدانی خود، فعالانه از این مخرج مشترک برای پاسداری از زنجیره به‌هم‌پیوسته آزادی‌ها استفاده نکند، «جنبش آزادی» و «جنبش نان» ممکن است همچنان به صورت امواج متناوب و جدا از هم بروز کنند؛ یک روز برای نان و روز دیگر برای آزادی. در این صورت، هر دو جنبش به دلیل عدم هم‌پوشانی و حمایت متقابل، در برابر سرکوب آسیب‌پذیرتر خواهند بود.
https://t.me/politicalphilosphy/759

۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

سیمای خشمگین، درمانده و ناامید جامعه ایران، تا چه حد آینه تمام‌نمای واقعیتِ زیستهٔ ماست؟


یکی از دلایلی که معمولاً شبه اپوزیسیون طرفدار جنگ برای توجیه ضرورت حمله نظامی به ایران مطرح می‌کنند، اتکا به خشم انباشته و استیصالی است که گویی فضای روانی جامعه را تسخیر کرده است؛ خشم از حکومتی به‌ غایت سرکوبگر و خشن، و استیصالِ ناشی از بی نتیجه ماندن راه حلهای پیشین و احساس ناتوانی و ضعف در برابر این ساختار. از سوی دیگر، بعضا گفته می شود که پس از دو جنگ و تقابل نظامی اخیر میان جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل، و تعبیر نشدن رویای سرنگونی سریع رژیم، نوعی فرسودگی، کرختی و افسردگی عمیق بر اتمسفر جامعه سایه انداخته است.

اما واقعیت‌های میدانی در جامعه امروز ایران، تصویر دیگری را پیش چشم ما می‌گذارند. آغاز موج‌های جدید اعتراضات صنفی و مطالباتی از یک سو، و تسخیر مجدد کوچه‌ها، خیابان‌ها و کافه‌ها توسط دختران و پسران جوان با پوشش اختیاری از سوی دیگر، یک پرسش مهم را پیش می‌کشد: این سیمای عبوس، خشمگین و ناامید، تا چه حد آینه تمام‌ نمای واقعیتِ زیستهٔ ماست و تا چه حد محصولِ کارخانه‌های تولید پروپاگاندا و ارتش‌های سایبری که با الگوریتم‌های هوش مصنوعی تغذیه می‌شوند؟

برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید با واقعیت عینی روبرو شد و آن را به رسمیت شناخت. استیصال امروز بسیاری از مردم ایران یک توهم یا عارضه فانتزی نیست. از منظر روان‌شناسی توده‌ها، وقتی یک جامعه در میان‌مدت با زنجیره‌ای از بحران‌های اقتصادی کمرشکن، انسدادهای سیاسی و وعده‌های فرجام‌ نیافته روبرو می‌شود، به وضعیتی دچار می‌گردد که آن را «درماندگی آموخته‌شده» می‌نامند. در این حالت، توده مردم به این نتیجه می‌رسند که تلاش‌های آن‌ها، چه در پای صندوق رای، چه در کف خیابان و چه در تکاپوی روزمره اقتصادی، تاثیری بر تغییر سرنوشت کلان کشور ندارند. این ترومای انباشته، خروجی بیولوژیک و روانی مشخصی دارد: فرسودگی، بی‌حسی عاطفی و در نهایت، خشم کوری که هر لحظه آماده سرریز شدن است.

در عین حال، این خشم و استیصالِ عینیِ مردم، مواد اولیهٔ ایده‌آلی را برای ماشین‌های پروپاگاندا، شبکه‌های تلویزیونی و الگوریتم‌های رسانه‌ای فراهم می‌کند. برای مثال، در گزارش‌ها و تحلیل‌های رسانه‌ایِ موافقانِ حمله نظامی، تاکید مفرطی بر خستگی توده‌ها از تمامی راه‌های بی‌نتیجه و همچنین بازخوانیِ تراژیکِ کشتارهای دی‌ماه ۱۴۰۴ می‌شود. در این تبلیغات رسانه ای، حتی پایان یافتن حملات نظامی فرامرزی و آغاز مذاکرات جاری میان آمریکا و جمهوری اسلامی نیز به عنوان یک خیانت و پشت کردن به ارادهٔ مردم برای سرنگونی رژیم از طریق جنگ تصویر می‌گردد. و واضح است هدف این روایت، القای این حس است که تنها راه رهایی، سهمگین‌ترین گزینه یعنی جنگ است.

هم‌زمان با این پمپاژ رسانه‌ای، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی نیز به کمک می‌آیند. این سیستم‌ها اصولاً بر پایه میزانِ توجه و مکث کاربر بر روی یک تصویر یا ویدیو کلیپ دایر شده‌اند و به گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌شوند که محتوای محرکِ «خشم و نفرت» را بیشتر بازتاب دهند؛ چرا که این احساسات عمیق، بیشترین میزان درگیری کاربری، تماشای ویدیو کلیپ‌ها و مکث روی تصاویر را ایجاد می‌کنند.

هدف غایی این مهندسی روان‌شناختی کاملاً مشخص است: تزریق مداوم دوگانهٔ کاذبِ «فروپاشی و نابودی حتمی» یا در مقابل، «نیاز به مشت آهنین». در چنین فضایی، حرکتهای اعتراضی کوچک صنفی و معیشتی و هر مطالبه ای غیر از مطالبه سرنگونی، یا انحراف از مسیر مبارزه برای سرنگونی معرفی می شود و یا حتی به عوامل حکومت نسبت داده می شود.

با این حال، تاریخ معاصر نشان داده است که روان جمعیِ جامعه ایران، ساختاری به شدت منعطف، تاب‌ آور و اصطلاحاً «پوست‌ کلفت» دارد. مردم ایران ثابت کرده‌اند که حتی در تاریک‌ترین و بحرانی‌ ترین شرایط نیز می‌توانند از خلاقیت‌های طنزآمیز و شوخی‌های کلامی و تصویری، نه فقط برای تسکین درد یا فراموشی موقت سختی‌ها، بلکه به عنوان یک ابزار مقاومت استفاده کنند. از منظر روان‌شناسی توده‌ها، این طنز آوری نوعی مکانیسم دفاعی فعال برای خلع سلاح کردنِ عاملِ ترس‌ آفرین است. وقتی ابهت و هیمنهٔ یک تهدید در ذهن توده می‌شکند، پروژهٔ تسخیر روانی آن جامعه عملاً با موانع جدی و بن‌بست مواجه می‌شود.

اما بزرگ‌ترین پاتک جامعه به استیصال مهندسی‌ شده، چیزی جز «جریان داشتن خودِ زندگی» نیست. وقتی فضای مجازی به کمک هوش مصنوعی تبدیل به مسلخِ امید و کارخانهٔ ناامیدی می‌شود، جامعه پناهگاه‌های خود را در جغرافیای دنیای واقعی بازسازی می‌کند؛ در همهمهٔ کافه‌ها، خلوتِ کتاب‌ فروشی‌ها، شبکه‌های حمایتی محلی و تکاپوی روزمره برای حفظ شادمانی‌های کوچک و اصیل. این نافرمانی مدنیِ پنهان و پافشاری بر سبک زندگی مستقل، عملاً تمام سرمایه‌ گذاری‌ها برای فلج کردن و به انقیاد کشیدنِ جامعه را ناکام می‌گذارد.

یادآوری این نکته نیز برای فردای ما ضروری است: خشم ما واقعی و برآمده از زخم‌های عینی است، اما استیصالِ مطلق و بی‌ عملی ما، تا حد زیادی محصولی دست‌ساز و کارخانه‌ای است. بازپس‌گیری فضای جامعه از دست الگوریتم‌های خشم و ارتش‌های سایبری، از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که مچِ این ماشین را بگیریم؛ یعنی بدانیم پشت هر موجی از ناامیدیِ مفرط که در تلفن‌های همراهمان بالا می‌آید، یک مکانیسم مهندسی‌ شده قرار دارد.

تبدیل این «خشم فرساینده» به «آگاهی و همبستگی عقلانی در دنیای واقعی»، همان مرز باریکی است که یک تودهٔ مستأصل را به یک جامعهٔ پویا، مقاوم و زاینده تبدیل می‌کند. ما شاید در کوتاه‌ مدت نتوانیم الگوریتم‌های خشم را خاموش کنیم، اما بدون شک می‌توانیم انتخاب کنیم که طعمهٔ بعدی آن‌ها نباشیم.
https://t.me/politicalphilosphy/757

۱۴۰۵ تیر ۷, یکشنبه

صنعتِ بازتولید هراس؛ چگونه جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان آینده را غصب می‌کنند؟

هنوز جوهر امضای تفاهم‌نامه ۲۸ خرداد خشک نشده بود که غرش موشک‌ها و پهپادها در ششم تیر ماه، در خلیج فارس و سواحل جنوب، بار دیگر بوی باروت را به فضای سیاسی و پر ابهام جامعه ایران بازگرداند؛ رخدادی مرزی که پاندول بیم و امید را با شدتی مضاعف به حرکت درآورد و بر هراس از سرنوشت این آتش‌بس متزلزل و تفاهم‌نامه شکننده افزود.

اینبار اما آنچه در این روزها مبادله و رد و بدل می‌شود، بر خلاف اوج جنگ چهل‌ روزه و بمباران‌های ممتد، که در لحظه، تنها حفظ بقای بیولوژیک خود و خانواده ملاک بود، صرفاً موشک و پهپاد نیست. آنچه دیده می‌شود نیز فقط دود و غبار ناشی از انفجارها نیست؛ بلکه ما این روزها با مبادله و تجارتِ عریانِ «هراس از آینده‌ای پر ابهام» مواجهیم.

و این یک تجارت استراتژیک است که به مرگ می‌گیرد تا جامعه را به تب، التهاب و رنج زمان حال راضی کند. زمان حالی که اکنون بیشتر به یک باتلاق شبیه‌ است؛ باتلاقی که در پیرامون آن، شعله‌های آتش و هیولاهای درنده به تصویر کشیده شده‌اند تا انسانِ درمانده در میان معرکه را به سکون، بی‌ تحرکی و انفعال مطلق دعوت کنند. پیامی پنهان و روان‌شناختی که مدام هشدار می‌دهد هرگونه دست‌ و پا زدنی، یا تو را بیشتر در اعماق این لجن‌زار فرو می‌برد و یا به حاشیه‌های مملو از آتش و درندگان نزدیک می‌سازد.

در دنیای سیاست، حاکمان و بازیگران حرفه‌ایِ نمایش قدرت معمولاً برای پیشبرد اهداف خود و انجماد اراده تحول‌خواهی در جامعه، از دو ابزار مکمل استفاده می‌کنند که دقیقاً مانند دو لبه یک قیچی عمل می‌کنند: نوستالژی و ترس.

از یک سو، «نوستالژی» به مثابه تصویری ثابت، گزینش‌شده و روتوش‌ شده از یک فرآیند پیچیده تاریخی به کار گرفته می‌شود تا ظاهراً نقش یک محرک را بازی کند؛ اما کارکرد پنهان این نوستالژی، تزریق حسرتی عمیق و فلج‌کننده از یک گذشته‌ی از دست‌ رفته است که به جای حرکت، افسوس تولید می‌کند.

در لبه دیگر این قیچی اما، سیاستمداران از «ترس و هراس از آینده‌ای تاریک و موهوم» بهره می‌گیرند تا جامعه را در برزخِ میان حس درماندگیِ ناشی از حسرتِ گذشته و وحشت از فردا، معلق نگاه دارند. تلاقی این دو نیرو، وضعیت روحی و روانی ویژه‌ای را به توده‌ها تحمیل می‌کند: رکود، انفعال، فرسودگی اراده و در نهایت، تن دادن به صلب‌ترین و تحقیرآمیزترین شرایطِ روز.

این نوع از سیاست‌ ورزیِ ویرانگر، هم توسط جمهوری اسلامی و هم توسط جریان پادشاهی‌ خواه به رهبری رضا پهلوی (آگاهانه یا ناآگاهانه) به کار گرفته می‌شود؛ سازوکاری که نتیجه عینی آن، غصب آینده و مسدود کردن افق پیش‌رو است. گویی یک «صنعت نانوشته برای تولید هراس از آینده» شکل گرفته که در آن، کارگزاران حفظ وضع موجود و مدعیان فرامرزیِ براندازی، ذینفعان و سرمایه‌گذاران اصلی آن هستند.

سال‌هاست که رهبری جمهوری اسلامی و حتی بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان، مدام بر روی شبح «سوریه‌ای شدن»، تهدید جنگ داخلی یا تجزیه ایران در صورت سقوط نظام مانور می‌دهند. هدفِ این تصویرسازی‌های آخرالزمانی، نگاه داشتن مردم در هراسِ دائم از آینده‌ای نامعلوم است؛ تلاشی برای تحمیل این باور پنهان که نظم و امنیت، علی‌رغم تمام مضیقه‌های کمرشکن اقتصادی و معیشتی، تنها در گروی بقای ساختار موجود است.

در سوی دیگر این صنعت، جریان پادشاهی‌ خواه به رهبری رضا پهلوی ایستاده است که مدام این هراس را به رگ‌های جامعه تزریق می‌کند که: «اگر این حکومت، امروز و تحت این رهبریِ مشخص به هر شکل ممکن سرنگون نشود، فردا دیگر از ایران چیزی باقی نخواهد ماند». این جریان هم‌زمان تلاش می‌کند از دوران پهلویِ پدر و پسر یک نوستالژیِ روتوش‌ شده بسازد؛ نوستالژی‌ای که البته به جای تولید امید و پویایی، به دلیل هم‌نشینی با همان هراس از آینده، صرفاً بر غلظتِ حسرت و درماندگی جامعه می‌افزاید.

طبیعی است زمانی که جامعه از هر دو سو با بمبارانِ هراس از فردا و حسرتِ دیروز مواجه می‌شود، دچار نوعی اضطراب وجودی شده و به سنگرهای تدافعیِ «مقاومت روزمره» و مطالبات صرفاً صنفی عقب‌نشینی می‌کند. این تجارتِ مشترکِ ترس و حسرت، پتانسیل رادیکال، خلاق و تحول‌ خواه جامعه مدنی را فرسوده کرده و مانع از شکل‌گیری یک حرکت و آلترناتیو اصیل و درونزا می‌شود.

بنابراین، گذار واقعی در ایران تنها زمانی آغاز می‌شود که جامعه مدنی، این قراردادِ نانوشته‌ی هراس، حسرت و درماندگی را پاره کند. گام اول، فهم این حقیقتِ بنیادین است که «آینده، ملکِ طلقِ سناریونویسانِ بقای نظام و مونتاژ کنندگان آلترناتیوهای کاغذی در واشنگتن و لندن نیست». باز پس‌ گیری تخیلِ سیاسی و آینده از دستِ ترسانندگان، نخستین کنشِ فلسفی و شجاعتِ سیاسی برای تولد ایران فرداست.
https://t.me/politicalphilosphy/756

۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

چرا اقتدارگرایی تکنوکراتیک در ایران پساجنگ یک توهم است؟


در یادداشتی تحت عنوان «مذاکرات سوئیس و بازآرایی ماشین قدرت» آورده بودم: قالیباف در ادبیات فلسفه سیاسی، نمونه‌ای آشکار از جریان «بناپارتیسم مدرن» یا الگوی «دولت پادگانی-بوروکراتیک» است….این جریان تکنوکرات-نظامی در پی پیاده‌سازی مدل‌های توسعه آمرانه و عاری از دموکراسی (نظیر الگوهای چین و روسیه) است.»

در این یادداشت جدید قصد دارم به این سوال بپردازم که چرا مدل «توسعه آمرانه و عاری از دموکراسی» که ظاهرا بخش های عملگراتر ساختار جمهوری اسلامی در دوران پسا علی خامنه ای و پساجنگ در پی اجرای آن هستند، موفق نخواهد بود؟

البته از دیرباز، از دوران هاشمی رفسنجانی، یکی از رویاهای همیشگی بخش پراگماتیست تر هستهٔ سخت قدرت و بخشی از تکنوکرات‌های شیفتهٔ نظم در سطوح بالای نظام اداری کشور، بومی‌سازی مدل «اقتدارگرایی توسعه‌گرا» بوده است. رویایی که مایل است اقتدار سیاسی را با کارآمدی اقتصادی ترکیب کند و با الگوبرداری از چین، ویتنام یا حتی کرهٔ جنوبی در دوران اولیه رشد خود، فرمول و مدلی برای بقای نظام جمهوری اسلامی طراحی و به اجرا بگذارد.

در این پارادایم، فرض بر این است که می‌توان جامعه را منقبض و سیاست را تعطیل کرد، اما از طریق یک ماشین بوروکراسی کارآمد، ابر بحران‌های ناترازی (انرژی، آب و نظام بانکی) را حل نمود. اما این اراده، دچار گسلها و گسست های بزرگ تاریخی، فرهنگی و حتی جغرافیایی (خاورمیانه نفت خیز) است. گسلهایی که باعث شده اند ماشین تکنوکراسی در ایران، برخلاف شرق آسیا، قبل از اینکه بازوی توسعه صنعتی و هماهنگ باشد، به عنوان یک بوروکراسی کور و ناتوان مورد استفاده بخش های دلال، تاجر و بازاری مسلک و در نهایت رانت خواران و باندهای قدرت و ثروت در یک ساختار حاکمیتیِ نفتی، قرار گیرند.

یکی از تفاوت بسیار بارز مدل‌های موفقی چون چین، ویتنام و کره جنوبی در اواخر قرن بیستم با ایران این واقعیت است که این کشورها فاقد منابع طبیعی و ثروت‌های بادآوردهٔ کلان، مانند نفت، بودند. و بسیار واضح است که دولتی که نفت ندارد، برای بقای خود ناچار به تکیه بر تولید داخلی و مالیات‌ گیری و یا سرمایه گذاری های بین المللی است. از این رو، حاکمیت در شرق آسیا مجبور شد بوروکراسی دولتی را به یک ساختار آهنین عقلانیِ مجهز به محاسبه‌پذیری و تخصص تبدیل کند تا تضمینی برای سرمایه گذاران داخلی و بین المللی باشند و چرخ تولید بچرخد.

در ایران پسا انقلاب اما، سرازیر شدن مداوم رانت نفت به خزانهٔ هستهٔ سخت قدرت و ورود سپاه پاسداران پس از پایان جنگ ایران و عراق به عرصه های اقتصادی و همچنین این ادعای مبتنی بر قوانین شرع اسلام که منابع طبیعی کشور به مثابه انفال در اختیار ولایت فقیه قرار دارند، عملا ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی را به یک مجموعه متضاد از رانت‌ خوارها و باندهای غارتگر تبدیل کرد و یک نظام ملوک الطوایفی نفتی بر جای گذاشت. طبیعی است که در چنین ساختاری، بوروکراسی و نهادهای تکنوکراتیک (بانک‌ها، وزارتخانه‌ها و سازمان‌های برنامه‌ریزی) برای تولید ثروت به کار گرفته نمی شوند، بلکه «غنیمت‌هایی» هستند که میان حلقه‌های وفادار توزیع می‌شوند تا انسجام درون‌ گروهی قدرت حفظ گردد.

از نظر تاریخی و فرایندی که چین پسا مائو، ویتنام پساجنگ و کرهٔ جنوبی پسا کودتاها و خونریزی های داخلی طی کردند نیز تفاوت های بسیار جدی با دوران حیات جمهوری اسلامی دیده می شود. این کشورها سرانجام پس از دوره‌های طولانی تنش و جنگ و ویرانی، به یک «سازش تاریخی درون‌ نخبگانی» دست یافتند. آن‌ها ایدئولوژی‌های جزمی و ستیزه‌ جوی قبلی را به نفع «بقا و احیای ملی» تعلیق کردند و دست تکنوکراسی را برای جراحی‌های سخت اقتصادی باز گذاشتند.

در ایران اما، حاکمیت جمهوری اسلامی هرگز فاز ایدئولوژیک و انزواطلبانهٔ خود را به نفع مصلحت‌ گرایی محض ملی تعلیق نکرده است. تکنوکراسی در ایران همواره کارگزارِ فرودست و زیر سایهٔ بدبینیِ نهادهای نظامی-امنیتی بوده است. هر زمان تکنوکرات‌ها خواستند تصمیمی عقلانی اتخاذ کنند (مانند واقعی کردن قیمت انرژی، شفافیت نظام بانکی یا الحاق به معاهدات مالی بین‌المللی)، از سوی هستهٔ سخت قدرت به عنوان «نفوذی» یا «مرعوب غرب» منکوب شدند. عقلانیت ابزاری تکنوکراسی در ایران، همیشه در برابر منافع بقای رانتی و ایدئولوژیکِ حاکمیت کیش‌ و مات شده است.

تفاوت دیگر را باید در فرهنگ و اندیشه و سنتهای فلسفی در تاریخ باستان این کشورها جستجو کرد. در لایهٔ فرهنگی، مدل‌های شرق آسیا عمیقاً تحت تاثیر سنت دوهزار سالهٔ کنفوسیوسی هستند که در آن «نهاد بوروکراسی» و «آزمون‌های سخت‌گیرانهٔ شایسته‌سالاری» نوعی تقدس دارند. در آن فرهنگ، یک مقام بوروکرات باید منضبط‌ترین و متخصص‌ترین فرد باشد. این بستر به حاکمان شرق آسیا اجازه داد تا ماشینی منضبط و خروجی‌ محور بسازند. برای مثال در تاریخ قدیم ویتنام می بینیم که لاکپشت سمبل پایداری و دوام علم و دانش بوده است و هر معلم و دانشمند و فیلسوف برجسته ای در مراکز آموزشی کتیبه ای سنگی از دروس و دانشنامه ای خود داشته است که بر دوش یک لاکپشت سنگی حمل می شده است.

در مقابل، فرهنگ و ادبیات سیاسی در ایران، حداقل از زمان صفویه به بعد، عمدتا بر مدار «رابطه مرید و مرادی»، «ارادت‌ سالاری» و پیوندهای ملوک‌الطوایفی چرخیده است. در بوروکراسی ایرانی، «تعهدِ نمایشی و وفاداری حلقه‌ای» همواره بر «تخصص و کارآمدی» ارجحیت داشته است. این فرهنگ به جای تشویق عقلانیت و شفافیت، پنهان‌کاری و بله‌ قربان‌ گویی را بازتولید می‌کند. در حالیکه تکنوکراسی برای کارکرد درست نیازمند جریان آزاد اطلاعات است؛ اما در ایران، آمارهای حیاتی ابر بحران‌ها (ناترازی گاز، آب و ورشکستگی بانکی) به دلایل امنیتی پنهان یا دستکاری می‌شوند. به بیان دیگر، بوروکراسی ایران کور است چون فرستنده‌ها و گیرنده‌های داده در آن از کار افتاده‌اند.

اصرار بر پیاده‌سازی مدل چین یا ویتنام در ایران، بدون در نظر گرفتن این گسست‌های بنیادین، چیزی جز یک شبیه‌سازی ناقص، کاریکاتوری و شکست‌خورده نیست. رویای توسعهٔ آمرانه در ایران پسا جنگ، در حالی که کشور از سیستم بانکی جهانی محروم است و بوروکراسی‌اش به عنوان گوشت قربانی میان باندهای قدرت تقسیم می‌شود، یک شوخی تکنیکی است. ارادهٔ معطوف به قدرت در ایران، به جای آنکه معطوف به «تولید قدرت ملی از طریق توسعه» باشد، معطوف به «حفظ قدرت حاکم به قیمت اتلاف منابع» است. فرجام این بوروکراسی کور، نه جهش اقتصادی، بلکه زمین‌گیر شدن در برابرِ صلب‌ترین واقعیت‌های مادی، یعنی بی‌ آبی، بی‌ برقی و ورشکستگی مالی، خواهد بود.

تفاوت نهایی و شاید تعیین‌ کننده‌ترین مانع بر سر رویای اقتدارگرایی تکنوکراتیک در ایران، ماهیتِ «جامعهٔ جنبشی» آن است. مدل‌های شرق آسیا بر بستر جوامعی بنا شدند که یا سنت مبارزهٔ آزادی‌خواهانهٔ مدرن را نداشتند یا توده‌های آن‌ها توسط حزب-دولت کاملاً اتمیزه و صامت شده بودند. در آنجا معمولا حاکمیت با یک «تودهٔ مطیع» روبه‌رو بود که می‌شد آن را مهندسی کرد.

ایران اما صاحب یک سنت دیالکتیکی و دیرپای آزادی‌خواهی است که ریشه در مشروطه دارد. جامعهٔ ایران در چند دههٔ اخیر نشان داده که یک ارگانیسم زنده، معترض و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای جنبش‌ محور که طعمِ فاعلیت و فضا گیری سیاسی را چشیده است. پتانسیل بالای همبستگی‌های افقی و زایش مداوم هسته‌های مقاومت مدنی، اجازه نمی‌دهد که دولت بتواند جامعه را به یک کارخانهٔ بزرگ و بی‌صدا تبدیل کند. تکنوکراسی آمرانه نیازمند جامعه‌ای منجمد و پیش‌ بینی‌ پذیر است، اما مهندسیِ سیستمی که هر آن با فوران آتش‌فشان‌های اعتراضی روبه‌روست، از پیش محکوم به شکست است. جامعهٔ ایران قراردادِ «رفاه مادی در برابر سلب آزادی» را امضا نخواهد کرد، چرا که میل به کرامت و آزادی در ذهنیت تاریخی آن، به یک امر هویتی بدل شده است.


https://t.me/politicalphilosphy/754

https://haghaei.blogspot.com/

۱۴۰۵ تیر ۴, پنجشنبه

جراحی در مسلخ؛ دی‌ماه ۱۴۰۴ و سناریوی تصفیه در سایه بحران

گمان می‌کنم کمتر ایرانیِ منصفی با هر گرایش سیاسی و فکری، پیدا شود که روزی به کشتار جانگداز ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ فکر نکند؛ واقعه‌ای تلخ که شاید هنوز آثار جراحت و خون بر دیوارهای شهر هایمان باقی مانده باشند. تداوم دادخواهیِ شجاعانه بازماندگان از یک سو و کابوس اعدام‌های روزانه از سوی دیگر، مانع از فراموشی این زخم عمیق در حافظه جمعی ما می‌شود.

من نیز تقریباً روزی نیست که به آن ساعات وحشتناک نیندیشم. با این حال، یک پرسش بزرگ همچنان برایم بی‌پاسخ مانده است: چرا جمهوری اسلامی دست به چنین جنایت بی‌سابقه‌ای زد و هزاران تن از هموطنان را ظرف چند ساعت به خاک و خون کشید؟ آیا همان‌طور که جریان اصلی اپوزیسیون تحلیل می‌کند، حکومت از حضور میلیونی مردم در پی فراخوان آقای پهلوی چنان به وحشت افتاد که تنها راه بقای خود را در این کشتار عریان دید؟

اما در سوی دیگر، قطع آنی و سراسری اینترنت، آرایش جنگی و برق‌آسای نیروهای امنیتی و حتی مانورهای لجستیکی که پیش از آن انجام شده بود، همگی شواهدی انکار ناپذیرند از اینکه حاکمیت نه تنها غافلگیر نشده، بلکه کاملاً مجهز و آماده بوده است.

این آمادگیِ از‌ پیش‌ تعیین‌شده، فرضیه اطلاعِ ساختار امنیتی از فراخوان خیابانیِ آقای پهلوی را تقویت می‌کند. اما با فرض صحت این ادعا، یک پرسش کلیدی‌تر پدیدار می‌شود: چرا حکومت به جای برقراری حکومت نظامیِ پیشگیرانه، ممانعت از شکل‌گیری هسته‌های اولیه تجمعات، بازداشت فعالان میدانی یا حتی پیش گرفتن استراتژی سرکوب تدریجی (مشابه سال ۱۴۰۱)، این بار تعمداً اجازه داد سیل خروشان مردم به خیابان‌ها سرازیر شود و سپس ماشین کشتار خود را فعال کرد؟ حاکمیت از این تغییر استراتژی و کشتار آنی، چه منفعتی می‌برد که با روش‌های سنتی و پیشین خود به آن دست نمی‌یافت؟

آیا همان‌طور که برخی از تحلیل‌گران معتقدند، نهادهای امنیتی تعمداً فضا را باز گذاشتند تا خشم متراکم جامعه یک‌باره تخلیه و شناسایی شود؟ تا بتوانند با فرود آوردن یک ضربه کاری و خونین، بدنه فعال معترضان را برای مدتی طولانی منفعل، منزوی یا کلاً حذف کنند؟

شاید برای کشف پاسخ این معما و شناخت دقیق‌تر پیش‌زمینه‌های کشتار دی‌ماه، باید نگاهی به نتایج، معلول‌ها و پیامدهای بعدی آن بیندازیم؛ یعنی فیلم این تراژدی دردناک را از آخر به اول تماشا کنیم.

این یک واقعیت انکار ناپذیر است که حوادث خونبار دی‌ماه ۱۴۰۴ و به‌دنبال آن جنگ چهل روزه، حذف رهبر جمهوری اسلامی و از میان رفتن عناصر کلیدی نظامی و امنیتی، عملاً پیش‌زمینه و آغازگر یک دگردیسی بنیادین و بازآرایی اساسی در ساختار قدرت شد.

این واقعیت ملموس، فرضیه دیگری را روی میز می‌گذارد که می‌توان آن را «تصفیه در سایه بحران» نامید. حقیقت این است که جمهوری اسلامی، به‌ویژه پس از جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» و به دلیل ناکارآمدی ساختاری و بحران‌های فزاینده، روزبه‌روز به نقطه تکینگی و فروپاشی نهایی نزدیک می‌شد؛ نقطه‌ای به‌غایت بحرانی و خطرناک که پیامدهای آن می‌توانست ایران و حتی کل منطقه را به ورطه بی‌ثباتی عمیق و جنگ‌های داخلی فرساینده بکشاند. این زنگ خطرِ هولناک را بسیاری از ناظران و البته لایه‌های عمل‌گرا و عاقل‌ترِ خودِ رژیم به وضوح شنیده بودند.

در این مختصات است که سناریوی جراحی بزرگ معنا پیدا می‌کند: ایجاد یک بحران کوبنده و همه‌جانبه، بهترین پوشش برای حذف رقبای داخلی، به‌ویژه رهبری منجمد و سازش‌ناپذیر، فرماندهان مزاحم سپاه و چهره‌های تندروِ آخر زمانی بود. این بحرانِ مرکب، گویی با چراغ سبز یا همکاریِ بازوان خارجی، حذف فیزیکی تندروها و در نهایت برچیده شدن سایه رهبری سنتی را ممکن ساخت؛ جراحیِ دردناکی که هدف نهایی آن، عبور نظام از بن‌بستِ فروپاشی و بازتولید قدرت در قالب یک هسته کوچک‌تر، تکنوکرات-نظامی و آماده برای فاز دوم حیاتِ پس از علی خامنه‌ای بود.

به بیان دیگر، لایه‌های واقع‌گرای ساختار به این درک قطعی رسیده بودند که دیگر نمی‌توان با فرمول‌های منقضی‌شده گذشته، در برابر جامعه‌ای خشمگین، انسداد مطلق اقتصادی و انزوای بین‌المللی دوام آورد. از این رو، ایجاد یک شوک عظیم و خونین مانند کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، دکترین جدید آن‌ها شد؛ شوکی هولناک که قرار بود مقدمه‌ای برای یک جابه‌جایی بزرگ در راس هرم قدرت باشد تا پس از آن، نظام بتواند دست به اصلاحاتی ظاهری یا اقتصادی تحت عنوان «نظم جدید» بزند. این بحرانِ ساخته‌شده، هم‌زمان بهانه‌های لازم را برای حملات نقطه‌زنِ خارجی و حذف فیزیکی عناصر مزاحم در بالاترین سطوح حاکمیت فراهم کرد.

البته میان سناریونویسی روی کاغذ و پیاده‌سازی آن در جهان واقع، فرسنگ‌ها فاصله است. شوک‌های بزرگی از این دست، همواره نیروهای مهار ناپذیری را آزاد می‌کنند که از قبل قابل پیش‌بینی نیستند؛ همان‌طور که واکنش مستقل و تلافی‌جویانه برخی واحدهای سپاه پاسداران در سراسر کشور، فراتر از اراده اتاق فکرِ این جراحی عمل کرد و دامنه‌ نبرد را به کل منطقه کشاند.

با این حال، به نظر می‌رسد به رغم تمام این متغیرهای پیش‌بینی‌نشده، خروجی نهاییِ این استراتژی در حال محقق شدن است: تصفیه خونین درون‌ساختاری و بازآرایی قدرت در دل شوک‌های عظیم.

اگر این سناریو به واقعیت نزدیک باشد، با یک نتیجه‌گیری تلخ و تکان‌دهنده روبرو هستیم: جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی و موج میلیونیِ مردمی که به خیابان‌ها آمدند، ناخواسته تنها نقش یک «کاتالیزور» را برای پیشبرد سناریوی بقای حاکمیت و عبور نظام از بحران فروپاشی بازی کرده‌اند.
https://t.me/politicalphilosphy/752