۱۳۹۶ فروردین ۱۱, جمعه

در جستجوی معنای زندگی در این جهان بی معنا

یکی از دست آورد های بزرگ پسا-مدرنیسم نقطه پایان گذاشتن بر داستانهای بزرگ، از جمله ادیان و ایدئولوژی ها جهان شمول بود. اگرچه این دست آورد راه گشای شکوفایی های بسیار و شگرف در زمینه علوم و فلسفه تحلیلی و حتی هنر و فرهنگ و ادبیات پسا-مدرن بود، اما برای یک تناقض و سوال بسیار مهم راه حل نشان نمی داد، که با وجود اینکه اعتقاد به وجود یک حقیقت مطلق بیهوده است، اما چگونه می توان به نیاز بسیار بنیادیِ جستجوی معنا برای زندگی، که بشریت از هنگام پا گذاشتن به دروان خودآگاهی، با آن مشغول بوده است، پاسخ گفت؟ شاید آگاهی به همین تناقض و سوال بوده است که فردریش نیچه را، که مدعی اصلی پایان داستانهای بزرگ بود، وادار کرد به جستجوی ابر انسان برخیزد و دو کتاب مهم از مجموعه آثارش را، اینک انسان و چنین گفت زرتشت را به رشته تحریر در آورد.


تاریخ بشر نیز نشان می دهد که بشر پس از خودآگاهی بیشتر نسبت به خود و جهانی که در آن زندگی می کند، همواره در پی ساختن و پرورندان داستانها، اسطوره ها و ادیان و مذاهب مختلف بوده است تا شاید بواسطه آنها پاسخی برای سوال های بنیادی خود که "من کی هستم"، "برای چی به این جهان آمده ام" و "به کجا خواهم رفت" بیابد. نیاز به داشتن یک داستان و نظریه توجیه گرِ حضور انسان در این جهان شاید اولین نیاز فکری و روحی بود که پس از برخورداری بشر اولیه از استعداد خودآگاهی بر وجود خود و محیط پیرامونش، در وجود انسان شکل گرفتند. تا قبل از این بشر اولیه در مجموعه های کوچکِ حداکثر چند صد نفره زندگی می کرد. مجموعه هایی کوچک و مجزا از هم که برای پاسخگویی به نیازهای اولیه حیاتی، از جمله شکار کردن، جمع آوری غذا و امنیت کافی بودند. و اگر اعضای این مجموعه ها از حد چند صد نفر می گذشتند آن مجموعه به دو مجموعه کوچکتر تقسیم می شد و مجموعه ضعیف تر مجبور می گردید که منطقه خود را ترک نماید و بدنبال محیط طبیعی جدیدی برخیزد.


یوال هاریری (Yuval Hariri) در کتاب خود تحت عنوان Sapiens، که بسیار آسان و خواندی نوشته است، می آورد که بشر اولیه تنها پس از ساختن و پروراندن داستانهای در حقیقت من در آوردی بود که توانست مجموعه های بزرگتر از چند صد نفر را تشکیل دهد و با همنوعان خود که از دیگر مجموعه های کوچک می آمدند، بطور مسالمت آمیز زندگی کند. چسب و عامل پیوند بین این مجموعه های انسانی بزرگ دیگر نیازهای اولیه حیاتی نبودند، بلکه آن داستانهایی بودند که همه اعضای این مجموعه به آنها باور پیدا کرده بودند و خود را هم سرنوشت با هم مجموعه های خود می دیدند؛ سرنوشتی که توسط یک باور و داستان مشترک نوشته شده بود. باور و داستانهای مشترکی که بتدریج تبدیل به داستانهای اسطوره ای و سپس ادیان و مذاهب گردیدند.


وی معتقد است که حتی در دنیای امروز در کنار ادیان و مذاهب داستانهای بسیاری خلق شده اند که با وجودیکه واقعیت عینی ندارند، اما آن اندازه حضور آنها بسیار جدی ، غیر قابل انکار و حتی جنبه های حقوقی پیدا کرده اند که عدم باور به آنها بسیار دشوار شده است. وی در این رابطه به مارک های تجاری و صنعتی اشاره می کند، که مستقل از کارخانه، کارگران و حتی صاحبان آنها واقعیت مستقلی پیدا نموده اند، بطوریکه حتی اگر کارخانه ها تعطیل و یا مالکیت آنها جا بجا بشود تاثیری بر حیات و دوام آن مارک نخواهد داشت. در واقع امروزه مارک های تجاری و صنعتی نیز تبدیل به داستانهایی شده اند که مشتاقان آنها در اقصا نقاط جهان می توانند نسبت به یکدیگر احساس همدلی و اشتراک پیدا کنند و در یک کامیونیتی گرد هم آیند.


نیاز به یافتن معنا برای زندگی آن اندازه در وجود انسان اجتماعی ریشه دوانده است که رهایی از آن امکان ناپذیر است. این سرنوشت انسان است که بخاطر گامی که در فرایند تکامل بسوی خودآگاهی بر داشت،  باید هر بار و در هر مقطع زمانی از حیات خود برای خود و هم سرنوشت های خود داستانی بسازد و وسیله ای یابد تا به هستی او و چرایی های بیشمار پاسخ گوید، حتی اگر آن داستان سراسر دروغ و غیر واقعی باشد. اینگونه است که در طول زندگی انسان اجتماعی، داستانهای اسطوره ای بیشمار و عقاید مذهبی گوناگون شکل می یابند.


جهان امروز اما بیش از هر چیزی توسط اقتصاد و تکنولوژی اداره می شود، جهانی که انسان امروز در آن بیش از هر دوره دیگری به خود و فرد خویش می اندیشد و به حقوق فردی خود آگاه شده است، به حق حیات، آزادی انتخاب و دیگر حقوق فردی دیگر. جهانی که دیگر بمانند گذشته توسط نهادهای مذهبی و ایدئولوژیک و داستانهای آنها در مورد جهان و انسان اداره نمی گردد. در عین حال اما، بازگشت به گذشته های دور و تشکیل جوامع کوچک که تامین کننده نیازهای اولیه بودند نا ممکن است. اگر در گذشته های دور فردیت و فردگرایی فرع بر جامعه و جامعه گرایی بود، امروز اما زندگی اجتماعی بشر به گونه ای دیگر شده است. این جامعه و روابط اجتماعی است که فرع بر فردیت و فردگرایی شده اند. دیگر مانند گذشته اعتقادات دینی، که عمدتا توسط نهادهای رسمی دینی ترویج می شدند، نمی توانند پاسخگوی نیاز انسان امروز برای معنا بخشیدن به زندگی خود باشند. کاهش روز افزون گرایش و تعلقات مردم به نهادهای رسمی مذهبی خود گواه آشکاری بر این واقعیت است. مدرنیت آنگونه جوامع بشری را دگرگون کرده است که دیگر نهادهای سنتی و مدعی معنا بخشی به زندگی، در آن یک جایگاه جدی و مقبول نمی توانند داشته باشند. حتی اتحادیه ها و احزاب نیز موقعیت گذشته خود در قرن پیش را از دست داده اند و بویژه نسل جوان کمتر انگیزه برای پیوستن به آنها و اصولا ورود به مسائل سیاسی را از خود نشان می دهد.


شک و تردید به درستی داستانهایی که نهادهای رسمی مذهب ساخته بودند امروزه بدلیل عملکرد خود همین نهادها به حد اعلای خود رسیده است. نمونه واضح و آشکار این شک و تردید را می توان در وضعیت کنونی نسل جوان ایران بخوبی مشاهده کرد، که نه داستانهای نهاد مذهب در ایران برایشان جذابیت دارند و نه آثار شعارها و وعدهای متولیان دین را در عمل و زندگی خود مشاهده می کنند. بطوریکه می توان گفت برای این نسل کلمه آخوند، اسلام و شریعت برابر شده است با دروغ، دزدی و بی سرنوشتی و بی آیندگی در جامعه تحت حاکمیت روحانیت در جمهوری اسلامی. در یک کلام زندگی ای پوچ و خالی از معنا. به همین خاطر است که اعتیاد، فحشا و دیگر فسادهای اجتماعی و یا برای آنانی که توان خروج از کشور دارند فرار از این وضعیت، شوربختانه تنها راههای خروج از این موقعیت شده اند.


البته جمهوری اسلامی تمامی تلاش خود را تا کنون بخرج داده است که از شیعه گری یک داستان ملی بسازد و بدین وسیله مردم ایران را زیر این پرچم متحد نماید و مانع از اضمحلال شیرازه های جامعه ایران و فرار مغزها و یا نابودی نسل جوان گردد، و در همین راستا نیز از هیچ تلاشی برای تبدیل خود به یک قدرت منطقه ای شیعه در مقابل کشورهای سنی نشین فروگذاری نکرده است.


در این میان اما نسل جوان ایران از یک سو در معرض هجوم تبلیغات شبانه روزی جمهوری ایران شیعی و از سوی دیگر در برابر امواج جهانی نئولیبرالیسم که اساسا منکر هویت فردی است و همه چیز را در داستان سود و تجارت و مارک های جهانی شده خود خلاصه نموده است قرار گرفته، و نمی داند که خود را یک ایرانی از چه نوع بنامد، یک ایرانی-آریایی، یا یک ایرانی-شیعه و یا قانع به هویت قومی و زبان مادری خویش باشد و خود را یک ترک، یا لر و یا عرب و کرد بنامد؟  


البته که نیاز به یافتن معنا و کشف و باز یافتن خود در آن، یک نیاز طبیعی و بسیار منطقی است و ریشه در روح و روان ما انسانها دارد، اما یافتن معنای اطمینان بخش و قابل اعتماد در دنیای امروز که نهادهای رسمی دینی و سیاسی قادر به پاسخ دادن به آن نیستند بسیار دشوار گردیده است. در این رابطه این سوال مطرح است که آیا می توان گفت که آیا جستجوی نوعی از معنویت که پاسخگوی نیازهای روحی انسان است و انسان نا امید از مذاهب رسمی بدنبال آن می باشد، می تواند کمک کننده او به یافتن معنا برای زندگی خود باشد؟ و آیا این نوع از معنویت و پیوندی که از طریق آن هر فرد با منابع انرژی بخشی که به آن معتقد است برقرار می کند می تواند موجب ایجاد پیوندهای اجتماعی جدید گردد و تبدیل به یک داستان جدید گردد. مشکل اما اینجا است که تبدیل شدن تلاشهای معنویت جویانه گروه های از مردم، که خود را امروز در اشکال دراویش، اهل حق و اصحاب حلقه نشان می دهند، به یک داستان جدید به احتمال زیاد همان سرنوشت ادیان نهادینه شده و رسمی را برای آنها رقم خواهد زد‌،‌ که سرانجام از مقبولیت شان کاسته گردید.


شاید باید بناچار بازگردیم به دست آورد بزرگ پسا-مدرنیسم که اساسا حقیقت مطلقی وجود ندارد و هر داستانی و داستان سرایی که مدعی یافتن پاسخ برای معنای زندگی است باید بعنوان یک دروغگو و ادعای واهی بشمار آورد. فرایند فردیت از یک سو و جهانی شدن انسان که حقوق فردیش در درجه اول اهمیت قرار دارند فرایندی بازگشت ناپذیر است. در این رابطه انسان امروز برای مشارکت در یک جامعه، دیگر نیازی به داستان و داستان سرایان ندارد. انسان امروز نیازمند قوانین و مقرراتی است که ضامن حقوق فردی و آزادی های او باشند، قوانین و مقرراتی که از طریق یک روند دمکراتیک تنظیم میگردند. قوانین و مقرراتی که باید در کادر دست آورد های بشر امروز و انسان جهانی شده از جمله حقوق بشر وضع گردند.

۱۳۹۶ فروردین ۶, یکشنبه

در جستجوی تعادل بین دو روش مشاهده گری و نظریه پردازی در جامعه شناسی

در سمیناری که بنیاد زنان ایرانی در هلند به مناسبت روز جهانی زن برگزار نمود، مباحث مبسوط و عمیقی پیرامون هویت در مهاجرت از منظر روانشناسی و جامعه شناسی، مطرح گردیدند. اگرچه اaکثر موضوعات و نظریات مطرح شده در این سمینار دو روزه بسیار مفید و قابل استفاده بودند، اما یک موضوع بطور ویژه ای توجه من را بخود معطوف داشت. در میز گردی که بین سخنرانان ترتیب داده شده بود، یک اختلاف جدی بین دو روش تحلیل و دو زوایه ورودِ به موضوعات اجتماعی و مباحث جامعه شناسی دیده می شد.

این دو روش متفاوت را می توان، برای بهتر فهمیدن و آسان شدن بحث، روش "مشاهده گری" و روش "نظریه پردازی" نامید. به این معنی که، مشاهده گرِ وقایع اجتماعی، بعنوان یک عنصر مستقل و خارج از وقایع، به نظاره آنها می نشیند و تلاش می ورزد بدون پیش فرض و یا یک نظریه از قبل تعیین شده، به تجزیه و تحلیل، طبقه بندی و شناخت عوامل گوناگونِ موثر در وقایع اجتماعی بپردازد. نظریه پرداز اما با استفاده از یک الگو و مدل خاص، که از قبل در اختیار دارد، به تحلیل وقایع اجتماعی می پردازد و نمونه های جمع آوری شده را مطابق الگوی مورد نظر خود طبقه بندی و ارزیابی می نماید و سرانجام نیز معمولا به اثبات و تاکید مجدد بر نظریه پیشین خود می رسد.

اگرچه مرز بین این دو روش، در هنگام تعریف تئوریک هر یک از آندو، کاملا مشخص بنظر می رسد، اما واقعیت این است که در هنگام عمل و موقع بکارگیری هریک از دو روش مزبور، مرزهای کاملا تفکیک شده تئوریک و دو تعریف کاملا متفاوت که در فوق به آن اشاره شد، اینبار در هم می ریزند. به این معنی که مشاهده می شود که جامعه شناسان معمولا از هر دو روش نظاره گری و نظریه پردازی برای شناخت و تحلیل امور اجتماعی بهره می برند. منتها دیده می شود که بر مبنای گرایشات سیاسی و یا ایدئولوژیک-اخلاقیِ آنان، معمولا یکی از دو روش فوق دست بالا را پیدا می نماید. حال سوالی که در این یادداشت سعی می کنم به آن بپردازم این است که ما چگونه می توانیم بالانس و تعادلی بین دو روش نظاره گری و نظریه پردازی در تحلیل امور اجتماعی ایجاد نماییم؟

لازم به توضیح است که تلاش برای یافتن تعادل بین این دو روش به خاطر این واقعیت است که علوم اجتماعی بر خلاف علوم دقیقه فیزیک و شیمی، بعلت حضور انسان در وقایع اجتماعی که گاه  مشاهده گر است و بعضا عامل و یا مواقعی معلول و یا هر سه نقش را همزمان بازی می کند، بسیار پیچیده تر و نا متعین تر از علوم دقیقه هستند. مضاف بر اینکه علم جامعه شناسی یک علم جدید است که بیش از دویست سال از عمر آن نمی گذرد.       

اگرچه هر دو روش نظاره گری و نظریه پردازی در کادر مباحث جامعه شناسی و علوم اجتماعی مطرح هستند و معمولا نیز در کنار هم مورد استفاده قرار می گیرند، اما با این وجود معتقدم که روش مشاهد گرانه را (که مستقل از وقایع صورت می گیرد و جامعه شناس بعنوان یک عنصر بیرونی به نظاره می نشیند) همچنان می توان جامعه شناسی علمی نامید، حداقل اینکه می توان گفت که این روش به روش های علمی نزدیکتر است. اما روش دوم را که در پی نظریه پردازی است، می توان جامعه شناسیِ فلسفی یا فلسفه اجتماعی نامید. البته حتی بین متخصصین این حوزه همواره این بحث مطرح بوده است که آیا اصولا می توان جامعه شناسی را یک علم بمانند علوم دقیقه  مانند فیزیک و شیمی بحساب آورد و آیا اساسا امکان پذیر است که یک جامعه شناس مانند یک فیزیکدان با جامعه بمانند یک محیط آزمایشگاهی برخورد نماید و بدون تاثیر پذیری از محیط و عدم دخالت صد در صدِ پیش فرضهای خود به مطالعه شرایط اجتماعی بپردازد؟     

اما فرای این اختلاف نظرات، که در یک طیف وسیع قرار می گیرند، طیفی که در یکطرف آن برخورد پوزیتیویستی با جامعه و مردم و در سوی دیگر آن برخورد ایدئولوژیک با شرایط اجتماعی قرار گرفته اند، می توان بخوبی رنگ و بوی هر دو روش نظاره گری و نظریه پردازی را در بسیاری از آثار و تحقیقات جامعه شناسان مشاهده نمود. حتی جاپاهای این دو روش متفاوت در بسیاری از تحلیل های سیاسی-اجتماعی کنشگران این حوزه نیز دیده می شوند. برای مثال، روش معمول و تقریبا همگانی در تحلیل یک حادثه اجتماعی و یا سیاسی در ایران، مانند آتش سوزی ساختمان پلاسکو در تهران و یا مرگ ناکهانی رفسنجانی، روش نظریه پردازانه است. روشی که یا یک نظریه از قبل تعیین شده را دنبال می کند و سعی می نماید در پی اثبات آن باشد، و یا سریعا بدون جمع آوری اطلاعات کافی،‌ مطابق یک الگو و دستگاه فلسفی و ایدئولوژی خاص، نظریه ای در مورد علل بروز این حوادث ارائه دهد. در همین کادر و با این روش برخورد است که مرگ رفسنجانی سریعا بعنوان یک توطئه که از سوی جناح راست جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران طراحی و اجرا شده بود، معرفی می گردد و حادثه ساختمان پلاسکو نیز توطئه دیگری از سوی همین جناح برای انحراف افکار عمومی از مرگ رفسنجانی شناحته می شود.          
به جرأت می توان گفت که اکثر تحلیل گران امور سیاسی و اجتماعی در ایران عمدتا در پوشش و قامت یک نظریه پرداز و یا یک فیلسوفِ جامعه شناس، و یا سیاست مدارِ فیلسوف ظاهر می شوند و نظریه پردازی میکنند. که شاید از علت های مهم آن از یک سو بغایت سیاسی بودن جامعه ایران، و از  سوی دیگر، آموزش علوم جامعه شناسی و علوم سیاسی نه بعنوان یک علم به مفهوم واقعی آن، بلکه عمدتا بعنوان مجموعه ای از نظریه های مختلف در زمینه های علوم اجتماعی و علوم سیاسی باشد؛ برای مثال تدریس نظریات و سیستم های فکری و فلسفی مختلف از جمله تئوری های ماکس وبر، میشل فوکو، کارل مارکس و اریک فروم بخش عمده واحدهای درسی در رشته های جامعه شناسی و علوم سیاسی را تشکیل می دهند و کمتر به روش های مستقل آسیب شناسی و مطالعه آماری در زمینه های اجتماعی پرداخته میگردد. در مقابل، اگرچه در علوم دقیقه مانند فیزیک و شیمی نیز نظریاتی مانند مکانیک نیوتنی یا مکانیک کوانتمی تدریس می شوند، اما دانشجوی این رشته ها به همراه یادگیری این نظریات می آموزد که این نظریات صرفا در حد یک نظریه هستند و در محیط آزمایشگاهی باید همواره در پی جمع آوری داده های جدید باشد تا با نقد نظریات پیشین به تئوری های جدید دست یابد.      

البته این واقعیت را نیز نباید نادیه گرفت که جامعه شناسی بعنوان یک علم، در مقایسه با علوم فیزیک، ریاضی و شیمی، از یک سابقه طولانی برخوردار نیست. "جامعه شناسی جوان ترین رشته علوم اجتماعی است. واژه جامعه شناسی را در سال ۱۸۳۸ اگوست کنت فرانسوی در کتاب فلسفه اثباتی اش بدعت گذاشت .کنت را عموما بنیانگذار جامعه شناسی می دانند. او معتقد بود که علم جامعه شناسی باید بر پایه مشاهده منتظم و طبقه بندی استوار گردد. هربرت اسپنسر انگلیسی در سال ۱۸۷۶ نظریه تکامل اجتماعی را تحول بخشید که پس از پذیرش و رد اولیه ، اکنون بصورت تعدیل شده دوباره پذیرفته شده است. اسپنسر نظریه تکاملی داروین را در مورد جوامع بشری به کار بسته بود. او معتقد بود که جوامع انسانی، از طریق یک تکامل تدریجی، از ابتدایی به صنعتی تکامل می یابند. او در نوشته هایش یادآور شده بود که این جریان یک فراگرد تکاملی طبیعی استکه انسانها نباید در آن دخالت کنند. لستر وارد آمریکایی کتاب جامعه شناسی پویا را در سال ۱۸۸۳ منتشر کرد. او در این کتاب از پیشرفت اجتماعی از طریق کنش اجتماعی با هدایت جامعه شناسان ، هواداری کرد. " ( منبع: www.socialsciences.ir). حتی در آثار برخی از نظریه پردازان امور اجتماعی مانند کارل مارکس واژه جامعه شناسی دیده نمی شود (منبع: بالانس در جامعه شناسی اثر جان خوادسبلوم).

به علت همین اختلافات نظر در تعریف از جامعه شناسی، که آیا آنرا باید در ردیف علوم دقیقه قرار داد؟ و یا بدلیل حضور عنصر بسیار پیچیده و نا متعین انسان در این وادی، انتظار نتایج علمی از جامعه شناسی بیهوده است و این علم را باید فقط در حد الگوهای مختلف تحلیل اجتماعی خلاصه نمود،‌ و در یک کلام  بدلیل تردید در علمی بودن جامعه شناسی، این سوال نیز می تواند مطرح شود که آیا واقعا یک تحصیل کرده و متخصص جامعه شناس، جامعه خود را بهتر از یک فرد عادی که تحصیلات خاصی ندارد می فهمد؟

در این رابطه گفته می شود یکی از چالش های اصلی جامعه شناس مطالعه و شناخت مستقلانه واقعیت های اجتماعی است. واقعیت هایی که وی معمولا جزیی از آن است. چالش اصلی جامعه شناس اما این است که وی چگونه خواهد توانست با وجود اینکه خود وی جزیی از واقعیت اجتماعی است، آنرا مستقلا و بدون تاثیر پذیری از پیش فرض ها و سیستم فکری خود مورد سنجش و ارزیابی قرار دهد. در چنین وضعیت دشواری که جامعه شناس در آن قرار گرفته است، یعنی اگر وی نتواند یک تحلیل مستقل و علمی ارائه دهد، نظراتش می توانند به آسانی حتی توسط یک غیر متخصص علوم اجتماعی مورد نقد قرار گیرند. در حالیکه چنین وضعیتی اصولا برای یک متخصص در علوم پزشکی و فیزیک بوجود نمی آید.     

در پهنه امور سیاسی و اجتماعی در ایران کمتر کنشگر سیاسی و فعال اجتماعی را می توان یافت که در عین گرایشات خاص سیاسی و یا ایدئولوژیک خود، توانسته باشد که یک تحلیل علمی و آسیب شناسانه، بعنوان یک نظاره گرِ مستقل از حوادث و تحولات اجتماعی، ارائه دهد؛ با وجودیکه برخی از این فعالین حتی از تحصیلات آکادمیک و مدارج علمی و دانشگاهی نیز برخوردارند. تنها شاید بتوان موارد نادری مانند دکتر سعید مدنی را یافت که با وجودیکه وی یک فعال سیاسی و کنشگر اجتماعی و فرهنگی شناخته شده است و بخاطر گرایشات سیاسی خاص خود بارها به زندانهای جمهوری اسلامی افتاده و اکنون نیز در تبعید بسر می برد، توانسته تحقیقات علمی و مستقل از گرایشات سیاسی خاص خود، در زمینه آسیب های اجتماعی ارائه دهد. که در این رابطه می توان به تحقیقات وی در زمینه جامعه شناسی روسپیگری، وضعیت اجتماعی ایران و موضوع فقر و نا برابری مراجعه کرد. تحقیقات و آثار وی را می توان در ردیف تحقیقات آسیب شناسانه، آماری و نظاره گر نامید، تحقیقاتی که با وجود گرایشات سیاسی نویسنده آن، کمتر رنگ و بوی سیاسی دارند و هدف آنها در درجه نخست مشاهده و شکافتن واقعیت های اجتماعی است. واقعیت این است که بسیاری از محققین امور اجتماعی و فرهنگی در دورانهای  اخیر در ایران از جامعه شناسی و علوم سیاسی عمدتا بعنوان یک وسیله برای روشنگری و دنبال کردن اهداف و ایده آلهای خاص استفاده کرده اند و در درجه نخست در نقش یک روشنفکر، نقاد و فعال سیاسی و اجتماعی ظاهر شده اند تا یک نظاره گر و آسیب شناس مستقل.

اگرچه جستجوی تعادل بین نظاره گری و نظریه پردازی در حرف و نوشته آسان بنظر می رسد اما همانطور که ما در آثار محققین علوم اجتماعی و سیاسی مشاهده می کنیم ایجاد تعادل بین این دو روش در عرصه تحقیق و تحلیل و عمل چندان هم آسان نیست و چالش های خاص خود را دارد. در این رابطه چند نکته را نباید فراموش کرد.

گفته می شود که انسان یک موجود اجتماعی است. اما این سوال کمتر مطرح می شود که انسان در چه فرایندی تبدیل به یک حیوان اجتماعی شده است و چه عواملی در اجتماعی شدن او موثر بوده اند؟ و یا این سوال نیز می تواند مطرح شود که منظور از اجتماعی شدن انسان چیست؟ و چه جامعه ای مد نظر است؟ آیا منظور یک جامعه کوچک می باشد یا یک جامعه بزرگ و حتی جهانی؟ در این رابطه اگر تاریخ تکامل انسان را مورد مطالعه قرار دهیم می بینیم که جوامع اولیه بشری بسیار کوچک بوده اند و اساسا انسانهای اولیه مانند سایر حیواناتی که اجتماعی زندگی می کردند، فقط می توانستند در یک جامعه حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر زندگی کنند. مبنا و انگیزه زندگی در چنین مجموعه های کوچکی طبیعتا نیازهای اولیه، احساس امنیت و مراوده های معمولی حرفی و زبانی بوده است. مطالعات نشان می دهند که اگر تعداد اعضای یک مجموعه از یک حد مشخصی تجاوز می نموده است، بطور اجتناب ناپذیر مجموعه مزبور شکسته می شده است و از دل آن دو مجموعه بوجود می آمده است. گفته می شود که انسانهای اولیه تنها پس از دست یابی به قدرت شناخت و خودآگاهی بود که بتدریج توانستند در ورای حرفهای معمولی روزانه و برای پاسخ به سوالات بیشمار خود داستانهایی سرهمبندی کنند که اساسا ریشه ای در نیازهای اولیه آنان و واقعیت های بیرونی نداشت. داستانهایی که بتدریج تبدیل به اسطوره و ادیان و مذاهب گردیدند. پس از ورود انسان به این مرحله داستان سازی و سپس اسطوره پروری و بدنبال آن خلق ادیان و مذاهب است که وی موفق می گردد جوامع بزرگتری بوجود آورد. جوامعی که دیگر مبنای ارتباطات و پیوند درونی اعضای آن فقط نیازهای اولیه بشری نبودند، بلکه داستانی بزرگ، مانند عقاید مذهبی یا اسطوره ای آنها را در این جامعه بزرگ جمع آورده بودند و به حضور و تعلقشان به چنین جامعه بزرگی را معنا می بخشیدند. جان کلام این است که نظریات مختلف جامعه شناسی همگی بیش از یک نظریه نیستند و برخی نیز در ردیف داستانهای بزرگ و اسطوره ای قرار می گیرند. هیچیک از این نظریات مطلق و همیشگی نیستند و جامعه شناس نیز مانند متخصص علوم دقیقه ضمن آگاهی بر نظریات مختلف باید همواره با دید انتقادی به الگوها و نظریات که تا کنون ارائه شده اند برخورد نماید. (منبع: Yuval Harari: Spaines)

همچنین، تحولات اجتماعی غیر قابل پیش بینی هستند و هرگز نمی توان تحولات حال و آینده را در قالب های از قبل طراحی شده ریخت و شکل بخشید. و اگرچه تک تک انسانها نقش تعیین کننده ای در تحولات اجتماعی دارند، اما این واقعیت را نباید فراموش کرد که تحولات اجتماعی دینامیزم خاص و مستقل خود را نیز دارند. و در نهایت اینکه نقش ها و رلهای اجتماعی، حتی در مورد یک نفر، هرگز ثابت نیستند و در پروسه تحولات اجتماعی و رشد هر فرد متحول می شوند. (منبع: بالانس در جامعه شناسی اثر جان خوادسبلوم).

۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

حاکمیت دروغ

در ماه های اخیر بحث اخبار جعلی و موسساتی که بطور مشخص مشغول تهیه این نوع از اخبار هستند بصورت گسترده ای مطرح بود. حتی اخیرا برنامه های کامپیوتری طراحی و ساخته شده اند که با مطالعه حالات گوناگون صورت، چشمها و لب افراد معروف میتوانند سخنرانی هایی از این افراد بسازند و حرف های از این طریق پخش کنند، که تشخیص جعلی بودن آنها بسیار دشوار است. در همین رابطه برخی از رسانه های اجتماعی اینترنتی مانند فیسبوک گروهی از کارمندان خود را بطور ویژه برای تشخیص و حذف اینگونه اخبار بکار گماشته اند. و همانطور که می دانیم سال ۲۰۱۶ از طرف دیکشنری آکسفورد سال پسا حقیقت نامیده شد. سالی که انتقاد اصلی به رسانه های اجتماعی اینترنتی مانند فیسبوک بود که کنترلی روی اخبار و اطلاعاتی که کاربران آنها پخش می کردند نداشت.
  
اما آیا واقعا مقصر اصلی در انتشار اخبار جعلی این رسانه های باز اینترنتی هستند، که عملا امروزه تبدیل به بنگاه های بسیار وسیع و عمومی خبر پراکنی شده اند؟ بنگاه هایی که البته مانند رسانه های رسمی، رادیو و تلویزیون و روزنامه ها هیئت تحریریه مشخصی ندارند و کاربران آن آزادند که تقریبا هر چیزی را از طریق آنها منتشر کنند. اخبار و اطلاعاتی که بسرعت و به آسانی در سرتاسر جهان پخش می شوند.


اما اگر صرفا این تحولات اخیر و رشد چشمگیر استفاده از فیسبوک و رسانه های اینترنتی مشابه آنرا مد نظر قرار ندهیم و به نقش دولت ها و رسانه های رسمی در رابطه با ساخت و انتشار اخبار نیز بپردازیم، می بینیم که این نهادها هم در این زمینه سابقه بسیار طولانی دارند. بطوریکه می توان اخبار منتشر شده از این طریق را مطابق سیاست ها و برنامه های تدوین شده آنها به آسانی دسته بندی کرد. به این معنی که بسته به اینکه یک دولت و یا رسانه وابسته به چه دسته بندی جهانی و منطقه ای است اخبار منتشر شده از سوی آن دولت و یا رسانه های حامی آن رنگ و لعاب خاصی دارد و جهت گیری ویژه ای را دنبال می نماید؛ و زمانی که یک دولت در جهت منافع خود بطور دائم اخبار و تصاویر خاص و حتی جعلی پخش می کند می گوییم که دولت مزبور از پروپاگاندای دولتی استفاده می کند.


حتما بخاطر داریم که وزیر خارجه دولت جرج دبلیو بوش، کالین پاول،‌در جلسه شورای امنیت سازمان ملل و با استفاده از تصاویر بسیار مبهم و جعلی ادعا می کند که دولت وقت عراق و صدام حسین از آرسنال سلاحهای کشتار جمعی برخوردار است و حتی توانایی ساخت و بکاگیری بمب اتم نیز دارد. اسناد و اطلاعاتی که پس از سقوط صدام حسین و تسخیر عراق توسط ارتش امریکا و انگلستان جعلی بودنشان اثبات گردید، که این کشور نگون بخت حتی از حداقل ابزار های جنگی دفاعی معمولی برخوردار نبوده است.


در رابطه با سقوط هواپیمای مسافربری مالزی که در آسمان اوکراین مورد اصابت موشک زمین به هوا قرار گرفت نیز از سوی دو قطب و قدرت اصلی جهانی در زمینه خبر پراکنی، تصاویر و اطلاعاتی دال بر مقصر بودن یکی از دو طرف در گیر در جنگ اوکراین منتشر شدند؛ و از طریق آنها هر یک دیگری را متهم کرده و همچنان نیز می کند. در این میان اما کشته شدن صدها مسافر بیگناه بازیچه دست پروپاگاندای قدرت های جهانی گردید که سرانجامی نیز برای مشخص شدن عوامل اصلی سرنگونی این هوایپما و به دادرسی رساندن آنها نمی توان معلوم کرد. پرونده ای که ممکن است دهها سال باز بماند و عوامل اصلی در فضای مبهم پروپاگاندای دولتی پنهان بمانند.


قبل از آغاز موج وسیع مهاجرت پناهندگان عمدتا سوریه ای از طریق مرزهای ترکیه بسوی اروپای غربی، تصویر کودکی که هنگام مهاجرت در دریا غرق و پیکر او در سواحل ترکیه و در میان ماسه های پیدا شد، بصورت گسترده ای در سطح جهان منتشر گشت. در اینکه این تصویر واقعی است شکی نیست و جان باختن حتی یک پناهنده نیز بسیار دردناک می باشد، اما دولت ترکیه نیز از این خبر و تصاویر مربوط به پسر بچه قربانی، استفاده های سیاسی و تبلیغاتی بسیار برد و در فضای احساسی آنزمان مرزهای خود را برای خروج پناهندگان از کشورش بازگذاشت،‌ اقدامی که بعدها مشخص شد که در پشت آن مقاصد سیاسی خاصی از جمله باجگیری از دول اروپایی نهفته بود.  
در جریان انتخابات ریاست جمهوری امریکا، کاندیدهای ریاست جمهوری بویژه دونالد ترامپ و هیلاری کلینتون آن اندازه دروغ گفتند و آمارهای غلط ارائه نمودند که سرانجام برخی از رسانه ها، البته طرفداران یکی از دو کاندیدا  مجبور شدند با فاکت های و اطلاعات به ثبت و صحت رسیده دروغهای کاندید رقیب خود را افشا نمایند. شاید بتوان گفت که در انتخابات اخیر در امریکا بیش از هر دوره دیگری دروغ و جعلیات بخورد مردم داده شد و بجرات می توان گفت که رئیس جمهوری فعلی امریکا یکی از دروغگوترین روسای جمهور امریکا است.


اما در رابطه با کشور خودمان و حکومت جمهوری اسلامی می توان لیست بسیار بلند بالایی از دروغهایی که گفته شد و همچنان می شود ارائه داد. بخاطر داریم که احمدی نژاد پس از بازگشت از نیویورک که برای شرکت در اجلاس سالانه سازمان ملل متحد به امریکا رفته بود، مدعی شد که در هنگام سخنرانی در صحن عمومی سازمان ملل هاله نور از بالای سرش به وی می تابیده است. همچنین در یکی از سفرهای خارج کشوری خود در مصاحبه ای در پاسخ به سوال یک خبرنگار که در مورد وضعیت خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی پرسیده بود می گوید که آنها دارند در خانه اشان زندگی می کنند و یا در پاسخ به سوال وضعیت همجنس گرایان در ایران گفته بود که ما اصولا در ایران همجنس گرا نداریم و یا در کشور سانسور وجود ندارد و مطبوعات آزاد هستند.


بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز در طول حیات خود دروغ های بیشماری گفت از جمله وی در مصاحبه ای با رادیو فرانسه در شهریور ماه سال پنجاه و هفت می گوید که منظور از حکومت اسلامی این نیست که رهبران مذهبی خود حکومت را اداره کنند. و یا عنوان می کند که من بنا ندارم که خودم یا اشخاصی که حالا در پیش من هستند از روحانیون، جانشین رژیم بشوند (گفت و گو با خبرنگاران/دی1357/پاریس)


رئیس دولت اعتدال نیز در زمینه های وعده های دروغ و عوام فریب دست کمی از رهبر خود ندارد. وی اخیرا در رابطه با انتخابات پیش روی ریاست جمهوری می گوید که انتخابات در ایران آزاد، سالم و رقابتی است. او قبلا نیز سال ۱۳۹۳ را سال رونق تولید و سال ۱۳۹۵ را سال رونق اقتصادی نامیده بود؛ در حالیکه نه تنها در سالهای اخیر از رونق خبری نبوده است بلکه مطابق آمارهای رسمی صدها شرکت تولیدی اعلام ورشکستگی نموده اند. برای مثال عضو کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس به نقل از خبرگزاری مهر می گوید: "تقاضا برای ورشکستگی و صدور رای در این زمینه در کمتر از دو سال گذشته حدود ۷۰۰ درصد افزایش یافته است". وی البته در همین مصاحبه می افزاید "این روش راه فراری برای نپرداختن دیون، مالیات و نپرداختن عوارض قانونی است. برخی افراد با سوء استفاده از ظرفیت های قانونی این امکان را برای خود فراهم می کنند تا با تقلب و تهیه مدارک غیر واقعی و جعلی از مسئولیت ها و پرداخت معوقات بانکی و دیون خود فرارکنند." وی البته نمی خواهد حقیقت اصلی را بگوید که در واقع ورشکستگی این شرکتها در درجه اول بدلیل ورشکستگی دولت جمهوری اسلامی است که باز هم مطابق آمارهای رسمی بدهی های فراوانی به شرکتهایی که پروژه های دولتی را اجرا کرده اند دارد.
اما در کنار دولت ها و رهبران سیاسی که در جهت منافع خود بطور دائم و آشکار از اخبار دروغ و نیمه حقیقی و پروپاگاندای دولتی استفاده می کنند، رسانه های رسمی، تلویزیون و بنگاه های خبری نیز بسته به اینکه در کدام طیف سیاسی قرار گرفته اند و توسط چه بنگاه های مالی و اقتصادی تامین می شوند از اخبار و تصاویر و فیلم های خبری بنحو بسیار هوشمندانه ای در راستای منافع خود استفاده می کنند. بنگاه های مزبور با آگاهی کامل از روانشناسی مردم و نقش احساسات، اخبار مورد نظر خود را همراه با تصاویر برگزیده و خاصی میکنند، که حتی بیش از محتوای خبر این تصاویر و فیلم های منتشر شده هستند که بر احساسات و افکار عمومی تاثیر می گذارند. برای مثال در رابطه با جنگ داخلی سوریه، فیلم های که در رسانه های غربی منعکس می شوند عمدتا یک طرفه و نشان دهنده جنایت جنگی ارتش سوریه و متحدین آن می باشند، ضمن اینکه در  جنایت های جنگی دولت سوریه و ایران و روسیه نمیتوان شک کرد،‌ اما در رابطه با کامل و همه جانبه و مستقل بودن این حقایق میتوان تردید نمود. به این معنی که در رسانه ها کمتر اشاره ای به جنایت های جنگی طرفهای دیگر این جنگ،‌از جمله ارتش ترکیه و یا نیروهای نظامی مخالف اسد می گردد.
البته لازم با تاکید است که خبرنگارانی که در صحنه های جنگ حضور دارند و اخبار و گزارشات خود را تهیه می نمایند، دروغگو و جعل کننده خبر نیستند، اما واقعیت این است که هر یک از بنگاه های خبری که خبرنگاران را به این مناطق اعزام می کنند، بیننده و شنونده های خاص خود را دارند و همواره این اصل را در هنگام مونتاژ‌ اخبار و تصاویر در نظر می گیرند که چه نوع از اخباری را مشتریان خود می پسندند و می خواهند ببینند و بشنوند.


در تحقیقی که اخیرا یکی از تلویزیونهای آلمان پیرامون رشد پوپولیسم در هلند انجام داده و بر مبنای آن مستندی تهیه گردیده است به واقعیت نقش بسیار موٍثر رسانه ها و بویژه تلویزیون اشاره می شود. در این مستند به چند نمونه جالب اشاره می شود که بسیار آموزنده است. در این مستند نشان داده می شود که چگونه ملت هلند که همواره به یک ملت آزاد و تعامل جو معروف بود و یکی از بنیانگذاران اتحادیه اروپا است و همواره روی باز به جهان پیرامون خود نشان داده است از چند دهه پیش بتدریج در خود فرو می رود و توجه خود را بیشتر به فرهنگ خود و وضعیت داخلی کشور معطوف می دارد. از آن زمان بتدریج تلویزیونهای غیر دولتی پا می گیرند که عمده اخبار و فیلمهایشان متوجه داخل کشور و مردم هلند است. تهیه کنندگان این مستند از این طریق در پی جستجوی ریشه های رشد پوپولیسم هلندی که می خواهد مرزهای کشور را ببندد و از جامعه اروپا خارج شود هستند. پوپولیسمی که ابتدا از طریق برنامه های تلویزیونی بی محتوا و در واقع پوچ که توجه اصلی اش به داخل کشور و فرهنگ هلندی است آغاز به رشد میکند. پوپولیسمی که امروزه آن اندازه قوی شده است که خواه نا خواه با موضع گیری های خود و با توئیت هایی که روزانه پخش می کند رسانه های عوامگرا را بدنبال خود می کشد. این مستند بنظر من منعکس کننده فرایند رشد پوپولیسم در امریکا نیز می تواند باشد، زمانیکه می بینیم که بنگاههای خبری که بیشترین توجه اشان به داخل کشور و خود مردم امریکا است و برنامه های سطحی و بی محتوا پخش می کنند بیشترین طرفدار را دارند. رسانه هایی که پیشقراولان پوپولیسم ترامپی بودند و اکنون خواه نا خواه دنباله رو او شده اند.


اما یک تفاوت بسیار بزرگ بین رسانه ها و بنگاهای خبری و رسانه های اجتماعی اینترنتی مانند فیسبوک وجود دارد. این تفاوت در این واقعیت نهفته است که اصولا اینترنت مالکیت بردار نیست و رسانه های اجتماعی اینترنتی در مقایسه به بنگاهای خبری رسمی، بسیار باز و بدون مرز هستند. همین ویژگی عدم مالکیت و باز بودن باعث می شود که رسانه های اینترنتی از قدرت تصحیح بیشتری نسبت به رسانه های رسمی که بسته و متعلق به یک قشر و طبقه خاص می باشند، برخوردارند. شاید بتوان رسانه های اجتماعی اینترنتی و بنگاهای رسمی خبری را با سیستم های عامل باز و بسته مقایسه نمود. تجربه نشان داده است که سیستم های بسته، بدلیل بسته بودن ازقدرت تصحیح کمتری در مقابل ویروس های کامپیوتری برخوردارند. سیستم های باز اما بدلیل اینکه فوروم . کامیونیتی ها مختلفی بر آن نظارت دارند با سرعت بیشتری می توانند خود را تصحیح نمایند. بهر حال بر خلاف اینکه ادعا می شود که این رسانه های اجتماعی اینترنتی هستند که نقش اصلی در جعل اخبار دارند، بنا به شواهد بسیار باید گفت که اتفاقا این دولت ها و رسانه های وابسته به آنها هستند که سرنخ های حاکمیت دروغ را در دست دارند.


۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

سیاست و سیاست ورزی در دنیای پیچیده امروز

جهان امروز، روابط اجتماعی و دنیای سیاست از نظر پیچیدگی و حضور عوامل بیشمار و تعیین کننده فرایندهای بعدی آن، اصولا قابل مقایسه با دورانهای پیشین و حتی یک دهه قبل نیستند. به هر میزان انسان جهانی تر شده و مرزبندی های فیزیکی و جغرافیایی ضعیف تر گردیده اند، به همان نسبت بر غامض تر و پیچیده تر شدن ارتباطات و کمیت و کیفیت دخالت عوامل مختلف افزوده شده است. وضعیتی که تجزیه و تحلیل سیاسی و پیش بینی روندهای آینده را بسیار دشوار نموده است.


برای مثال،‌ هنوز نمی توان تاثیرات پدیده ترامپ بر تحولات آینده جهان و بطور مشخص در رابطه با کشور خودمان را به بخوبی و به روشنی تحلیل و پیش بینی نمود. در این زمینه تجزیه و تحلیل های بسیار و کاملا متفاوتی از سیاست های جدید امریکا در قبال ایران و بطور کلی منطقه خاوریمانه صورت گرفته اند. تحلیل هایی که گاه در آنها از احتمال حمله نظامی امریکا و متحدان منطقه ایش به ایران صحبت می شود، و یا تحلیل هایی که پیش بینی می کنند رهبری جمهوری اسلامی سرانجام مجبور خواهد شد، مانند گذشته، کوتاه بیاید و دست از لجاجت های خود بردارد؛ همانطور که مجبور به پذیرش قطنامه ۵۹۸ شورای امنیت شد و جنگ با عراق را پایان داد و یا قرارداد موسوم به برجام و توقف برنامه های ساخت بمب اتمی را پذیرفت.


حتی در سطح جهانی نیز هنوز مشخص نیست که رابطه بین امریکا و روسیه به چه صورتی پیش خواهند رفت. پس از انتخاب یک سرمایه دار و معامله گر در حوزه انرژی بعنوان وزیر خارجه امریکا، که سابقه دوستی و مذاکره با پوتین داشت، انتظار می رفت که رابطه بین این دو قدرت گرمتر شود. اما تا کنون هیچ اقدام جدی برای نزدیکتر شدن این دو کشور به یکدیگر صورت نگرفته است.


نه تنها در زمینه های سیاسی و ژئوپلیتیک، بخاطر پیچیده شدن مناسبات بین المللی، ابهامات بسیاری وجود دارند و تحلیل و پیش بینی روندهای آینده دشوار گردیده اند، بلکه حتی در موارد دیگر نیز دامنه تحلیل ها و نظرات، بسیار گسترده و غیر قابل جمع شده است. برای مثال، در رابطه با تعلق جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی به فروشنده، اثر اصغر فرهادی، تحلیل های بسیاری صورت گرفت، تحلیل هایی که دامنه آن از کلا سیاسی کردن این جایزه و بنابراین وسیله دست شدن اصغر فرهادی توسط قدرت های سیاسی، تا معرفی فیلم فرشنده بعنوان یک اثر هنری خوب و مایه افتخار ملی، گسترده بود.


اما در ورای همه این تحلیل های کاملا متفاوت و بعصا متضاد، و با وجودیکه هر از آنها بدون شک فقط بر بخشی از واقعیت های موجود استوار هستند، سه مورد مشترک را می توان در میان این تجزیه و تحلیل ها و پیش بینی هایی که بر مبنای آنها صورت می گیرند، مشاهد  نمود.


۱- برخی از تحلیل گران سیاسی از ابتدا و در درجه نخست بواسطه اخلاق و ارزشهایی که به آن معتقدند وارد دنیای سیاست و تحلیل و ارزیابی، و سپس پیش بینی فرایندهای آینده آن می شوند. به این معنی که زوایه و جهت گیری سیاسی و به بعبارت بهتر، سمت گیری ایدئولوژیک این تحلیل گران از قبل مشخص و بنابراین تاثیر گذار هستند. برای مثال اینگونه از تحلیل گران، یا اصولا با انگیزه مبارزه با نظام سرمایه داری، و یا به قصد مبارزه با قدرت سیاسی حاکم و براندازی آن، و یا بخاطر مجموعه ای از باور های سیاسی و ایدئولوژیک خود پا به دنیای سیاست گذاشته و می گذارند.


۲- برخی دیگر از تحلیل گران و اهل سیاست یا اصولا، بنا بدلایل شخصی و ویژگی های فردی خویش، با روندهای آینده همواره مثبت برخورد می کنند و یا همواره با نگاه بدبینانه و منفی به زمان حال و آینده می نگرند. البته در اینجا منظور نگاه نقاد و تیز بین نیست، اما گاه دیده می شود که در برخی از تحلیل ها بنوعی خوش خیالی و یا در نقطه مقابل، بد بینی مفرط وجود دارد.


۳- در نوع سوم از تحلیل سیاسی، دیده می شود که تحلیل گران، سیاست و سیاست ورزی را فقط در دو شکل می بینند. به این معنی که فعالیت و تحلیل سیاسی یا در حمایت از قدرت حاکم است و یا بر علیه آن. یعنی در معادله سیاسی که اینگونه تحلیل گران ترسیم می کنند، همواره یکطرف معادله خودشان قرار دارند و طرف دیگر قدرت و یا قدرت های حاکم نشسته اند. معادله ای که جواب آن نیز خارج از دو انتخاب نیست، یا محو کامل قدرت و نشاندن یک قدرت جدید بجای آن، و یا همکاری و مشارکت با آن حتی با انگیزه ایجاد تحولات مثبت در قدرت حاکم موجود.


اما ورای این روشهای مختلفِ ورود به دنیای سیاست و تجزیه و تحلیل های سیاسی، همانطور که در فوق به آن اشاره شد، دنیای سیاست و بطور کلی روابط اجتماعی و سیاسی، مملو از پارادوکس هایی هستند که امروزه با حضور عوامل گوناگون، بسیار پیچیده تر و به دشواری تعیین پذیر شده اند. در حالیکه روش های مرسوم در تجزیه و تحلیل سیاسی، برای یافتن پاسخ برای این شرایط غامض و پیچیده، همچنان یکی از روش های سه گانه که به آنها اشاره رفت را می باشند.


البته این نحوه برخورد با سیاست سابقه و تاریخچه بسیار طولانی دارد. برای مثال افلاطون در کتاب خود دولت (the state) تاکید بر نقش و حضور فعال فلاسفه در حکومت و دولت دارد. که با توجه به اینکه اصولا فلسفه در دوران باستان، منشا اخلاقیات و ارزش ها نیز بود، تاکید بر حضور فلاسفه در قدرت سیاسی، در واقع باز می گشت به اعتقاد عمومی و غالب در آن زمان مبنی بر ضرورت راهنمایی جامعه توسط فلاسفه بسوی تحقق اخلاقیاتی که فلاسفه مزبور به آنها باور داشتند.


حتی تا قرن پیش نیز بیشمار فیلسوفانی بودند که معتقد به دخالت اخلاق و ارزشهای از قبل تعیین شده در امر سیاست بودند، و اصولا در نزد آنان مبنا و شرط اولیه برای ورود به دنیای سیاست اخلاق و ارزشها بودند. اخلاق و ارزشهایی که البته در درجه نخست خودشان به آن باور داشتند. برای مثال جان رالس (John Rawls) نظریه عدالت (theory of justice) را وارود فسلفه سیاسی می کند و بطور بسیار افراطی مطرح می نماید که سیاست ورزان و تحلیل گران سیاسی برای اینکه به یک پاسخ و راه حل عادلانه برای جامعه خود دست یابند، باید بطور کامل خود از محیط و عوامل پیرامونی و جامعه ای که در آن زندگی می کنند منزوی و جدا سازند تا به بتوانند به پاسخ مطلوب خود دست یابند.


در اینکه این نحوه ورود به سیاست سرانجام به دست یابی به یک راه حل واقعی و کارا برای جامعه منجر گردد، شک و تردید بسیار وجود دارد. و آیا اساسا امکان پذیر است که جوامع امروز و مشکلات و چالش های بسیار پیچده ای که با آن روبرو هستند را در قالب چنین روش تحلیل و چنین سیاست ورزی ریخت و از آن انتظار ارائه یک راه حل مناسب برای هر جامعه ای را داشت؟


در کنار چنین فیلسوفان و اندیشه ورزان امور سیاسی و اجتماعی، البته، متفکرینی مانند نیکلای ماکیاولی، فردریش نیچه و در قرن اخیر میشل فوکو بودند که به سیاست و مناسبات اجتماعی ورای اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی خوب و بد نگاه می کردند و بجای اینکه زندگی بشری را جنگ بین خوب و بد تفسیر کنند، در پی شناخت و تحلیل نیروها و قدرت های مختلف حاضر در عمیق ترین لایه های اجتماعی بودند، بدون اینکه در درجه نخست با عینک اخلاق به این مناسبات نگاه کنند.


در این رابطه رایموند گوس (Raymond Geuss) در کتاب خود تحت عنوان فلسفه و رئال پلیتیک (‌philosophy and Real Politics) چند اصل بسیار بنیادی را پیشنهاد می کند که در حقیقت در ادامه اندیشه و روشی است که ماکیاولی و فلاسفه پست مدرن در سده پیش ارائه نموده بودند. وی پیشنهاد می کتد که اندیشمندان و فیلسوفانی که در حوزه سیاست تلاش می ورزند باید واقع گرا باشند، مسئله مهم این است که مردم چگونه و چی هستند، نه آنکه چگونه و چی باید باشند. همچنین اندیشمندان این حوزه باید شرایط زمان حال را در کادر و شرایط تاریخی که جوامع امروزی را موجب شده اند و شکل داده اند مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهند. بعلاوه، سیاست در واقع بازتاب مناسبات و روابط اجتماعی و کنش و واکنشی است که در این مناسبات وجود دارند، و الزاما منعکس کننده اعتقادات و باورها نمی باشد.


البته ممکن است که مطرح شود این بحث صرفا مربوط می شود به متفکرین حوزه سیاست و عقاید سیاسی و بطور کلی فلسفه سیاسی و نمی توان آنرا وارد حوزه فعالیت سیاسی بعنوان یک سیاستمدار یا سیاست ورز نمود. سیاست مدار و فعال و کنشگر سیاسی قطعا ایده آلهای سیاسی خاص خود را دارد وگرنه در محیط دانشگاهی خود باقی می ماند و وارد حوزه سیاست و مبارزه سیاسی نمی شد.


اگرچه این انتقاد و تفکیک بین اندیشمند در حوزه سیاست و یک سیاستمدار و کنشگر سیاسی، که قاعدتا ایده آلهای و ارزشهای خود را دنبال می کند، کاملا بجا است؛ اما بر مبنای آنچه که در فوق آمد می توان گفت که حتی برای یک فعال سیاسی نیز سیاست نباید خلاصه در حمایت و یا همکاری با نهاد قدرت، و یا محدود در مبارزه با آن در جهت براندازی  آن گردد. بعبارت دیگر سیاست ورزی نیز یک معادله ساده دو طرفه بین فعال سیاسی و نهاد قدرت نیست. آنچه که یک سیاست ورز و فعال سیاسی در درجه نخست باید مد نظر داشته باشد و هرگز فراموش نکند این اصل است که سیاست در درجه اول ابزاری است برای الهام بخشیدن به مردم و رشد فکری و بینشی جامعه.


نبابراین اگر یک فعال سیاسی آگاهانه و یا ناخودآگاه مطابق عقاید و باورهای شخصی خود بخشی از واقعیت ها را بزرگ و بخشی دیگر را نادیده و حتی پنهان نماید، اگرچه ممکن است از این طریق به اهداف خود که در مرکز آن نهاد قدرت سیاسی قرار دارد نزدیک تر شود اما مسلما، بدلیل پوشاندن جنبه هایی از واقعیت، کمکی به رشد فکری و  خود آگاهی مردم نکرده است و نتوانسته است در مقام یک الهام بخش ظاهر شود.


۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

بستن دفتر انقلاب اسلامی: نیاز به یک ادبیات سیاسی نوین

در این یادداشت رویِ بیشتر سخن با جریان و عناصر اصلی اصلاح طلبِ درون و یا بیرون از نظام جمهوری اسلامی است. آنهایی که با ابزار های سیاسی و مسالمت آمیز، و با ادبیات خاص خود بدنبال دمکراتیک تر کردن و تقویت بخش جمهوریت این نظام و به پندار خود حمایت از اهداف انقلاب اسلامی هستند. اگرچه این جریان از طیف گسترده ای برخوردار است اما در رابطه با این اهداف و روش و ادبیات سیاسی خاص خود نقاط اشتراک فراوانی دارند، که بخاطر همین نقاط مشترک از سایر جریانات و نحله های سیاسی قابل تفکیک می باشند.

موضوع مورد توجه این یادداشت ادبیات و روش و منش (style) سیاسی جریان اصلاح طلبی است. نگارنده معتقد است که ادبیات سیاسی، نحوه بیان، طریق سخنوری و روش نوشتاری این جریان همچنان به اندازه قابل توجه ای متاثر از فضا و شرایط زمانی، احساسی و فکری دو دهه اول انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ می باشند. به این معنی که، این بخش در فرایند تشکیل نظام جمهوری اسلامی و بدلیل مشارکت فعال در ساخت و تثبیت آن، بتدریج تبدیل به یکی از بخش های الیت و نخبه این نظام می گردد و از مردم، بویژه بخش متوسط شهری و نسل های دوم و سوم پس از انقلاب فاصله می گیرد. در این روند، روی سخن و کنش سیاسی این جریان عمدتا متوجه بخش اقتدارگرای نظام جمهوری اسلامی بوده است؛ و به این علت که خود را بخشی از این نظام می دانسته، ادبیات رسمی و معاملانه گرانه را بر گزیده است.

در این رابطه لازم به اشاره است که حمایت های لحظه ای از نمایندگان این جریان در زمان انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس دال بر پیوند دائمی و نزدیک بین مردم و اصلاح طلبان نیست؛ مردم بنا بدلایل خاص، بویژه برای اعلام مخالفت با اقتدارگرایان به رهبری خامنه ای همواره سعی کرده اند حداکثر استفاده ممکن را از صندوقهای رای بکنند. حضور فرزندان بسیاری از پدران اصلاح طلب که سهمی در انقلاب اسلامی داشتند، در اعتراضات خیابانیِ پس از کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و سپس سرکوب و دستگیری وسیع آنها، این شکاف را بخوبی نشان می داد. پدران اصلاح طلب به رهبری هاشمی رفسنجانی و در پی آخرین نماز جمعه معروف او از رهبری جمهوری اسلامی خواستند که کوتاه بیاید و از مردم و جوانان دلجویی نماید. در حالیکه نوک حمله همین جوانها شخص خامنه ای و سپاه پاسداران او بودند.

گونه های مختلف ادبیات و استایل سیاسی و سیاست ورزی را می توان بطور کلی به دو بخش تقسیم کرد. ادبیات سیاسی گرم و ادبیات سیاسی سرد. از زمانی که پدیده مدرن دولت-ملت شکل گرفت و دولتمداری و اداره امور کشور جنبه تخصصی پیدا نمود، و از آن به بعد، مردم تنها بطور غیر مستقیم و از طریق نمایندگان خود می توانستند در امور سیاسی کشور خود دخالت کنند، ادبیات سیاسی جنبه تخصصی پیدا کرد و مانند سایر علوم تخصصی، واژه ها و زبان خاص  خود را ساخت. زبان و ادبیات خاصی که یاد گیری و آموزش آن منوط به کسب تخصص در امور سیاسی داشت. به این تربیت بود که بتدریج بخش نخبه ای از سیاست مداران پا به صحنه سیاست گذاشتند که با منطق سیاسی خاص خود و با استفاده از استدلال های خشک مبتنی بر اعداد و ارقام و محاسبات پیچیده، به بحث و مناظره با یکدیگر می نشستند.

این نخبگان اگرچه یا بواسطه نردبان های حزبی و یا از طریق انتخابات دمکراتیک وارد عرصه قدرت و سیاست ورزی می شوند، اما پس از ورود به عرصه قدرت سیاسی معمولا روی سخن و کنش سیاسی خود را از همان مردمی که انتخابشان کرده بودند بر می گردانند و متوجه نهادهای قدرت سیاسی حاضر در صحن پارلمانها می نمایند. سخنان و کنش هایی که بسیار تخصصی و فقط نخبه فهم شده اند. آنها حتی مجبورند برای اثبات نظریه ها و برنامه های خود وجه های حقوقی و قضایی را رعایت کنند، تا حقانیت آنچه را که مدعی هستند از طریق محاسبه، منطق و رعایت امور حقوقی نشان دهند. در یک کلام، سیاست و سیاست ورزی، امری تخصصی، خشک، سرد و بی احساس می گردد، همانطور که یک متخصص امور اقتصادی، یک جراح و یا دانشمند فیزیک عمل می کند.

اما تجربیات بسیاری از تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع بشری نشان می دهد که هرگاه سیاست و سیاست ورزی مختص نخبگان و بخش الیت جامعه گردید و روی سخن و کنش سیاسی از مردم برگردانده شد و صرفا متوجه نهادهای قدرت و نخبگان گشت، نیروهای اجتماعی خارج از نهاد قدرت برای باز گردندان قدرت به مردم و پر کردن شکاف بین مردم و نخبگانِ جمع شده در اطراف نهاد قدرت، دست بکار می شوند. راه و روش این نیروها اتفاقا بر عکس سیاست ورزی های رسمی و خشک، آکنده از ادبیات پرشور و احساسی است. در این رابطه هنر، شعر، موسیقی به اشکال مختلف مورد استفاده قرار می گیرند تا از طریق آن بتوان با بخش های اجتماعی مختلف و مردم عادی وارد گفتگو و مراوده شد. ما در این رابطه نمونه های فراوانی از شعر و هنر اعتراضی در مقاطع مختلف تاریخ کشورمان داریم که چیزی جز پیامهای پر شور و احساسی و معترض به وضع موجود نداشتند. پیامهایی که در درجه اول رو بسوی مردم داشتند و برای آنها قابل فهم بودند. این نوع از سیاست و سیاست ورزی را می توان سیاست گرم، پر شور و احساسی نامید.

تفاوت سیاست گرم با سیاست سرد در این واقعیت نهفته است که اصولا انسان با دست زدن به عمل و کنش است که معنای زندگی را در می یابد و نه با صرفا نشستن و فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن. مغز انسان صرفا آن بخش خاکستری و لایه های خارجی آن که حسابگر و تجزیه و تحلیل کننده است و بر مبنای منطق تصمیم می گیرد نیست. بخش مهمی از مغز ماا که در لایه های زیرین پنهان شده و میلیونها میلیون سال تکامل طبیعی را پشت سر گذاشته، بخش و مجموعه شبکه های نورونی است که احساسات ما را تنظیم می کنند و اعمال و تصمیمات ما را شکل می دهند. این بخش آن اندازه مهم و تعین کننده است که متخصصین روانشناسی در کنار هوش منطقی (IQ) به نقش و اهمیت هوش احساسی یا عاطفی (EQ) تاکید می کنند.

بر مبنای همکاری هوش منطقی و هوش احساسی با یکدیگر است که هوش اجتماعی شکل می گیرد و در عرصه روابط انسانی و اجتماعی ظاهر می شود. بخاطر همین هوش اجتماعی است که مردم عموما ترجیح می دهند که جزیی از یک بخش، گروه، خانواده، ملت بحساب آیند و به آن تعلق داشته باشند. و طبیعی است که زمانی که نخبگان و برگزیدگان در اثر مشارکت در نهاد قدرت بتدریج از مردم فاصله گرفتند و زبانشان غیر قابل فهم برای آنها شد، مردم دیگر آنها را جزیی از بخش و طبقه خود بحساب نیاورند و با آنها بیگانه شوند.

یکی از دلایل اصلی رشد پوپولیسم در زمانه حاضر به همین بیگانگی مردم با سیاست مداران و منتخبین خود نسبت داده می شود. پوپولیسمی که آگاه بر این واقعیت، از ادبیات سیاسی احساسی استفاده می کند، روش های سنتی و رسمی سیاست ورزی را طرد می کند و سعی می کند به زبان مردم کوچه و بازار حرف بزند. پوپولیسمی که سعی می کند بر احساس و عصبانیت های مردم از وضع موجود سوار شود.

در دورانهای پیشین وظیفه تهییج و تقویت روحیه اعتراضی مردم عمدتا بعهده هنر، موسیقی، شعر و ادبیات بود، که تحت عنوان هنر و ادبیات متعهد شناخته می شد. امروزه اما متاسفانه، گوی این میدان توسط پوپولیسم ربوده شده است و هنر و موسیقی پای خود را از صحنه های سیاسی و اجتماعی بیرون کشیده اند و عمدتا تبدیل به وسیله برای تفرج و تفریح گردیده اند و بجای پاسخ به نیاز احساسی و روحی انسان برای تعلق پیدا کردن به یک بخش و نهاد معمولا بر تقویت نیازها و احساست فردی تکیه دارند.      
     
اما در رابطه با کشور خودمان، بنظر من پیام آشتی ملی آقای خاتمی، چون روی آن بسوی رهبری نظام جمهوری اسلامی بود و فقط عمق این پیام را اصلاح طلبان و اقتدار گرایان این نظام می فهمیدند سرنوشتی جز پاسخ خامنه ای و نمایندگان او نداشت و به همین خاطر نیز انعکاسی در جامعه ایران نیافت. به همین ترتیب تا زمانیکه روی سخن اصلاح طلبان رهبری این نظام و یا اقتدارگرایان باشد، باید مانند همیشه منتظر پاسخ "یا توبه و یا خروج از نظام" باشند.

آیا شنیده و خوانده ایم که اصلاح طلبان بجای در خواست آزادی رهبران جنبش سبز از رهبر جمهوری اسلامی، از مردم، مردمی که پس از کوتادی انتخاباتی سال ۸۸ آنان را به رهبری این جنبش رساندند، بخواهند که با اعتراضات مسالمت آمیز خود و با درخواست از محافل بین المللی فشار بر خامنه ای برای آزادی رهبران جنبش سبز از حصر خانگی افزایش دهند؟ و یا همچنان مانند پنجمین سالگرد حصر خانم رهنورد و آقایان کروبی و موسوی، باز هم از مردم بخواهند که سکوت پیشه کنند، تا شاید از طریق مذاکره با اقتدار گرایان و حتی در خواست از حصر نشینان که کمی از مواضع خود کوتاه بیایند، بتوان راه شکستن حصر را فراهم آورد.      

همچنین بنظر می رسد که تحلیل های بسیاری از اصلاح طلبان از منظر درونی، به سخن دیگر بعنوان جزیی از این نظام، صورت می گیرد و یا حداقل اینکه برای نجات انقلاب اسلامی انجام می پذیرد. در حالیکه واقعیت این است که انقلاب اسلامی مرگ خود را پس از پیروزی بر نظام سلطنتی پهلوی آغاز کرد و ما آنرا با دست خود کشتیم و به تاریخ سپردیم. باید به این واقعیت باور کرد که انقلاب اسلامی سالهاست که مرده است و نه باید در عزای آن نشست و نه در پی نجات آن برخاست. مردم و بویژه نسلهای جوان پس از انقلاب اسلامی که بخش اعظم جامعه ایران را تشکیل می دهند هیچ احساس تعلقی به این انقلاب ندارند و طبیعتا زبان و ادبیات آنهایی که هنوز جامه این انقلاب را بر تن دارند و یا در پی نجات آن هستند را نمی فهمند.  

۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

دروغ بزرگ انقلاب اسلامی: قدرت سیاسی از لوله تفنگ خارج می شود

مائو، رهبر انقلاب چین در کتاب معروف خود می نویسد، که "قدرت سیاسی از لوله تفنگ خارج می شود". در جای دیگری از همین کتاب اشاره می کند که "انقلاب مهمانی شام نیست". او چون همه حقیقت مطلق را در انقلاب خلق چین می دید، در واقع به زبان دیگر می گفت که انقلاب از دهانه اسلحه خارج می شود، حتی وی حقیقت را اینگونه می دید، حقیقت نیز از منظر او از دل گفتارهای انقلابی و ایدئولوژیک بیرون می آمد، ایدئولوژی که آتش تهیه گفتمانهای آنرا سلاح گرم فراهم می آورد. حقیقت نیز از در نزد او از دهانه سلاح گرم خارج می شد.

لنین رهبر انقلاب اکتبر روسیه نیز در مجموعه ای جمع آوری شده از نوشته های او تحت عنوان قدرت دوگانه (the dual power) می گوید سوال و موضوع اصلی در هر انقلابی، همانا "قدرت سیاسی" است، و اگر این سوال خوب فهمیده نشود مشارکت آگاهانه در این انقلاب غیر ممکن خواهد بود. وی در همین مجموعه، دو قدرت سیاسی دوگانه در آنزمان را در برابر هم قرار می دهد، از یک سو بورژوازی و حکومت تزار، و از سوی دیگر گارگران و سربازان. وی در ادامه، رمز موفقیت این نیروی جدید دوگانه از کارگران و سربازان را در تحقق و تثبیت قدرت سیاسی و دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا معرفی می نماید. قدرت سیاسی که بر ایدئولوژی پرولتاریایی سوار است و قدرت سیاسی آن از دهانه تفنگ سربازان خارج می شود.
    
نظریات لنین و مائو در باره قدرت سیاسی و اصولا درباره منشاء حق و حقیقت، در واقع امر، جان مایه اصلی اکثر انقلابهای سیاسی قرن بیستم، ازجمله انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی را رقم می زده اند. انقلابی که اگرچه بر خلاف انقلاب کمونیستی چین و روسیه، نام اسلامی بر خود گرفت اما همانند نظریات مائو و لنین، قدرت سیاسی خود را با اتکا به سلاح گرم، کشت و کشتار و حذف خشن مخالفین خویش تثبیت کرد و تحمیل نمود.

از آن زمان بعد، شاهدیم که در منطقه خاورمیانه و شمال افریقا، زادگاه اسلام، تندروهای مسلمان همین خط مشی را پیش گرفته اند و تسخیر قدرت سیاسی از طریق اسلحه و ترور را در صدر استراتژی خود قرار داده اند. این گروها گاه در شکل القاعده، زمانی در ظاهر بوکوحرام و یا در ردای داعش پا به صحنه گذاشته و می گذارند. اما علی رغم تفاوت های ظاهری، همه این جریانات انقلابی همواره از یک قدرت دو گانه بهر برده اند؛ همانطور که رهبرانی مانند لنین،‌ مائو و خمینی در قرن بیستم از قدرت دوگانه ایدئولوژی و سلاح استفاده بردند و اراده سیاسی آنان از دهانه تفنگ خارج شد.       

از زمان آغاز انقلاب اسلامی و پس از تثبیت نظام جمهوری اسلامی، این حکوت همواره از یک قدرت سیاسی دو گانه بهر برده است. از نظر فکری و ایدئولوژیک استوار بر اسلام سیاسی از نوع ولایت فقیهی بوده است و قدرت سیاسی خود را با استفاده از قدرت نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حفظ و گسترش داده است. همانطور که خمینی بارها گفته بود که جنگ نعمت بزرگی برای او و نظامش بوده است و اسلام و انقلاب را خون کشته هایش حفظ نموده اند.

این واقعیت غیر قابل انکار است که خمینی تنها از طریق خشونت و از راه لوله تفنگ اسلام سیاسی و انقلابی را حاکم گردانید و همانطور که لنین گفته بود که قدرت سیاسی از راه انقلاب و کسب قدرت از طریق کودتا و دیکتاتوری می گذرد، این راه و روش را به طرفداران خود بسیار خوب فهماند؛ و البته آنانی را که طور دیگری می اندیشیدند، بتدریج حذف نمود. رشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعنوان تنها قدرت اصلی حاکم بر کشورمان و پروژه ماجراجویانه هسته ای برای کسب قدرت تولید سلاح اتمی و سرمایه گذاری های سرسام آور نظامی به بهانه حفظ امنیت ملی نشانه های اصلی این خط مشی بازمانده از انقلابهای قرن بیستم می باشند. خط مشی که سرانجام باعث از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی شد و رهبران نسلهای بعد از مائو در آن تجدید نظر کردند و کشور خود را بسوی یک قدرت بزرگ اقتصادی سوق دادند.

شاید در قرون گذشته که بسیاری از اختلافات در میادین جنگ حل میشدند، حتی رشد  تکنولوژیکی و اقتصادی ابتدا از سرمایه گذاری در نهادهای نظامی آغاز می شد؛ برای مثال شبکه اینترنت که اکنون مهمترین عامل اتباطات و رشد اقتصادی است، در ابتدا در موسسات نظامی امریکا برای تسهیل شبکه ارتباطات نظامی طراحی و پروتکل های آن نوشته شدند؛ و یا استفاده های کابردی از انرژی هسته ای ابتدا با هدف تولید بمب اتمی آغاز گردیدند؛ و به این طریق بود که قدرت های بزرگ جهانی در قرن بیستم حوزهای قدرت سیاسی و ژئوپلیتیک خود را گسترش دادند. اما بطور قطع می توان گفت که پس از پایان جنگ سرد و با عمومی شدن اینترت و استفاده های صلح آمیز از نیروی اتم، قدرت سیاسی دیگر از دهانه لوله تفنگ نمی گذرد. نمونه مشخص این پدیده کشور آلمان است که پس از نابودی کامل در جنگ دوم و با تحمل هزینه های سرسام آور پیوستن آلمان شرقی به زادگاه خود و یکپارچه شدن این کشور، اکنون در صدر صادر کنندگان قرار گرفته و قدرت اصلی اقتصادی و سیاسی در اروپا است، بدون اینکه قدرت نظامی قابل توجه ای داشته باشد.

به سخن دیگر، بر خلاف گفته های رهبران انقلابی قرن بیستم، قدرت سیاسی و حفظ حاکمیت ملی کشورها دیگر از طریق لوله تفنگ نمی گذرد، و بر خلاف تصور این رهبران پروسه تولید و نقش طبقات مختلف اجتماعی در آن، دیگر بشکل ساده مراحل آغاز سرمایه داری که یک طبقه سرمایه دار با حمایت یک نیروی سیاسی-نظامی بر طبقه کارگر مسلط بود، صورت نمی پذیرد. و همچنین،  پدیده قدرت سیاسی دیگر یک پدیده و معادله تک بعدی بین دولت سرمایه دار و طبقه کارگر و کشاورز نمی باشد. پروسه تولید و روابط اجتماعی و طبقاتی ناشی از اکنون بسیار بسیار پیچده تر از گدشته شده اند و پدیده قدرت را نیز صرفا نمی توان در قدرت سیاسی و نظامی خلاصه نمود. پدیده ای که در گذشته، بنا به ماهیت متمرکز آن همواره بگونه ای منفی تصویر می گردید و تنها راه از میان برداشتن آن اعمال قدرت نظامی و سیاسی جدید از طریق انقلاب بود.

در این رابطه میشل فوکو مطرح می کند، که پدیده قدرت و طبیعتا قدرت سیاسی در عمیق ترین لایه های اجتماعی و روابط درونی آن نهفته است. پدیده ای که جز ذات آن می باشد و به ماهیت انسان باز می گردد. پدیده ای که همیشه و الزاما منفی نیست. میشل فوکو در کتاب "تولد بیو پولیتیک" می نویسد که در نظامهای پیشین که بر مبنای قدرت متمرکز و ایدئولوژیک اداره می شدند، مردم در برابر دو انتخاب ناگزیر بین زندگی اهدایی توسط دولت های حاکم و یا پذیرش مرگ (the stark choice of allowing life or giving death) قرار داشتند. دورانی که بیش از نیمی از زندگی روزانه کارگران و اقشار محروم به بیگاری و مابقی محدود به استراحت و خواب و یا گذران با خانواده خود می شد. ما قطعا از این دوران عبور کرده ایم.

میشل فوکو در کتاب دیگر خود تحت عنوان تاریخ سکسوالیته می نویسد، تا قرنهای طولانی ما انسان را مطابق تفکر ارسطویی موجود زنده ای می پنداشتیم که از یک استعداد سیاسی نیز برخوردار است؛ (موجودیت سیاسی وی فرع بر بخش های دیگر زندگی او انگاشته می شد). در دنیای مدرن اما، این معادله کاملا برعکس شده است، به این معنی که موضوع اصلی سیاست همانا (تمامی) زندگی انسان می باشد و اداره سیاسی یک جامعه باید بر موجودیت انسان متمرکز گردد. (The Politics of Life: Itself, Theory, Culture, Society - 2001) . وی بر این مبنا نظریه معروف خود را تحت عنوان عصر بیوپولیتیک (biopolitics age) تئوریزه کرده و اعلام می دارد که سیاست در حقیقت همان اداره و مدیریت امور زندگی مردم برای تامین یک زندگی مطلوب برای آحاد جامعه می باشد. زندگی توده مردم و تک تک انسانها در حقیقت حیاتی ترین امری است که یک دولت می بایست به آن بپردازد. فرایند های حیاتی و ضروری یک زندگی، از سلامت روانی، جسمی و اجتماعی تا تشکیل خانواده و بهره مندی از امکانات تفریحی اجزای اصلی برنامه های یک دولت مدرن را تشکیل می دهند، و اصولا موضوع اصلی سیاست، حیات بیولوژیک انسان می باشد.  
   
شاید بتوان گفت که جامعه ایران یکی از سیاسی ترین جوامع منطقه است و موضوع سیاست با همه اجزای زندگی مردم پیوند خورده است. اگر این وضعیت را با توجه به نظریات میشل فوکو در زمینه سیاست بیولوژیک و حیاتی (biopolitics) خوب مورد ارزیابی قرار دهیم، می بیینم که وضعیت سیاسی کشورمان و پیوند سیاست با امور روزمره مردم، نه از این بابت است که محور برنامه ریزی های دولت جمهوری اسلامی را ابعاد همه جانبه زندگی مردم تشکیل می دهند، بلکه از این منظر میباشد که شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در درجه نخست از طریق سیاست های نظامی و برنامه های بلند پروازانه سپاه پاسداران رقم می خورند. سیاست هایی که با کمال بی شرمی و پرروی نیز با بوق و کرنا اعلام و با موشک پرانی به نمایش گذاشته می شوند.

راهپیمایی و رژه نیروهای نظامی در مراسم سالانه بیست و دوم بهمن بخوبی نشان می دهد که قدرت این نظام همچنان بر دو بال اسلام انقلابی و سیاسی و قدرت نظامی آن استوار است، و بخوبی گواه بر قدرت دوگانه و دوش به دوش اسلام-سیاسی و نیروی نظامی جمهوری اسلامی است. از این نظر این انقلاب، همان بازمانده انقلاب های قرن بیستم است که اکثریت اعظم مردم جهان و جوامع امروزی با آن وداع نموده اند. همانطور که دفتر انقلاب های چین و روسیه مدتها است که بسته شده است، دفتر انقلاب اسلامی را نیز باید بطور کامل بست.


۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

یک رهبر خوب هرگز نمی گوید که من چاره ای جز این تصمیم نداشتم!

در دوران پر آشوب کنونی، در مرحله گذار به نظم جدید جهانی، در دورانی که بسیاری از کشورها و ملت ها در گیر بحرانهای درونی و بیرونی هستند، جامعه جهانی به رهبرانی نیاز دارد که رفتار اتوریترِ و مستبدانه خود را با این ادعا که چاره ای جز این انتخاب نداشته ام توجیه نکنند. رهبرانی که موقعیت های دشوار و پر تناقض را نه یک سویه بلکه در جهت منافع عمومی و جهانی حل نمایند.

دونالد ترامپ در یکی از مصاحبه های خود در دوران مبارزات انتخاباتی گفت که برای ما هیچ انتخاب دیگری جز ممانعت از ورود مسلمانان به امریکا نمانده است (We have no choice but to ban Muslims). و همانطور که می دانیم، وی پس از ورود به کاخ سفید تصمیم خود را عملی کرد و اجازه صدور ویزا یا ورود شهروندان شش کشور مسلمان به امریکا را بطور وقت متوقف نمود.

البته اجرای تصمیمات و قولهایی که وی وعده آنها را داده بود محدود به ممانعت از ورود مسلمانان به امریکا نشد. وی در عرض دوازده روز اول کار خود بعنوان رئیس جمهور امریکا هیجده فرمان ریاست جهموری را امضا کرد و به مرحله اجرا در آورد؛ و بنظر می رسد که وی بطور جدی در حال عملی کردن تمام مواردی است که در سایت رسمی او تحت عنوان "قرارداد دونالد ترامپ با رای دهندگان امریکایی" آمده اند.

البته امضای سریع یک سری فرمانهای ریاست جمهوری توسط رئیس جمهور جدید امری معمول است. اوباما و سایر رئیس جمهور های امریکا نیز از این وسیله برای جهت دادن به سیاست های جدید خود استفاده کرده اند. از این نظر دونالد ترامپ نیز سنت معمول روسای جمهور امریکا را دنبال کرده است، که حتی گاه با امضای فرمانهای خود، عملا فرامین روسای جمهوری پیشین را لغو می نمودند.

بنابراین نباید از بکارگیری این امکان توسط ترامپ تعجب کرد، او نیز همان سنت همیشگی کاخ سفید نشینان را دنبال کرده است. آنچه که تعجب بر انگیز است نحوه بکارگیری این وسیله قانونی توسط دونالد ترامپ می باشد، که در سطح ملی و بین اللملی اعتراضات بسیاری را برانگیخته است.

از اخبار و گزارشات بر می آید که فقط یک تیم کوچک از اطرافیان ترامپ در جریان آماده سازی این فرامین بوده اند، و دپارتمانها و مدیرانی که در رابطه با فرامین مزبور مسئولیت مستقیم دارند، مشارکت داده نشده بودند. حتی گفته می شود که بسته به موضوع فرامینی که قرار است امضا شوند، ترکیب مشاورین تغییر می کرده است.، حتی ترکیب اعضای شورای امنیت ملی امریکا با توجه به نوع فرمانی که باید به اجرا گذاشته شوند، عوض می شده است. در حالیکه مشاورینی مانند داماد دونالد ترامپ، جرارد کوشنر، و یا کارگردان هالیوودی بریتبارد-‌بانون جایگاه ثابتی در تیم مشاوران ترامپ اختیار کرده اند.

واکنش های دونالد ترامپ و مشاوران اصلی وی به اعتراضات بیشمار به نحوه عملکرد او در جریان آماده سازی فرامین ریاست جهموری، از جمله زمانی که یکی از مسئولین مهم وزارت دادگستری، سالی یی تس (Sally Yates) از دفاع از فرمان ترامپ مبنی بر لغو موقت اجازه ورود شهروندان شش کشور مسلمان به امریکا سر باز زد، خیانت کار نامید شد، نشان می دهد که دونالد ترامپ و تیم اصلی مشاورین او تا کنون در یک خلاء کامل و جزیره ای مستقل و مجزا از نهاد های دمکراتیک و قانونی امریکا عمل کرده اند.

در واقع، حداقل بخش مهمی از اعتراضات بویژه در خود جامعه امریکا باز می گردد به نحوه مدیریت و رهبری بحران توسط دونالد ترامپ و اطرافیان نزدیک او. بحرانهایی که جامعه امریکا و بطور کلی جامعه جهانی با آن روبرو هستند. از جمله بحران مهاجرت، بحران تروریسم، بحران از هم گسیختگی جامعه جهانی و رشد روز افروزن ناسیونالیسم، بحران جنگ های منطقه ای و فروپاشی کشورهای خاورمیانه و بطور کلی بحرانهایی که نئولیبرالیسم لجام گسیخته و سرمایه داری جهانی ثروت اندوز موجب شده اند. بحرانهایی که ضمن عوارض بسیار خطرناک و غم انگیز، می توانند نوید بخش نظم جدیدی نیز باشند.

در این رابطه یک سوال بسیار جدی مطرح می شود که اصولا، در چنین شرایط بحرانی به چگونه مدیریت و رهبریی نیازمندیم. مدیریت و رهبریی که بجای تشدید بحرانها و دامن زدن به اغتشاش بیشتر، بتواند کشور خود و جامعه جهانی را به آرامش، هارمونی بیشتر و نظمی بهتر رهنمون شود؟ رهبری که نگوید که "من چاره ای جز این تصمیم نداشتم"، رهبری که هنگام جستجوی راه حل برای شرایط و موضوعات دشوار و هنگام قرار گرفتن بر سر دو راهی ها (dillema) منافع عموم و دراز مدت را در نظر داشته باشد، و از ابزارهای دمکراتیک استفاده کند.

مقایسه رفتار و گفته های آنجلا مرکل و دونالد ترامپ در هنگام مواجه با بحران مهاجرت و تروریسم تفاوت این دو گونه رهبری را نشان می دهد. شعار اصلی آنجلا مرکل در هنگام روبرو شدن کشورش با موج گسترده پناهندگان عمدتا مسلمان و در دفاع از سیاست پذیرشِ با آغوش باز پناهندگان، این بود: "ما آنرا می سازیم" (wir schaffen das). دونالد ترامپ اما گفت که "برای ما چاره ای جز ممانعت از ورود مسلمانان نمانده است".

تفاوت اصلی این دو گونه از رهبری و مدیریت بحران در خاستگاه های نظری و عقیدتی این دو نوع از رهبری نهفته است. البته در کنار این تفاوت ساختاری و بنیادی این سوال نیز مطرح است که اصولا در شرایط بحرانی، بویژه در ابعاد سیاسی ملی و بین اللملی چگونه رهبریی کارساز تر و مناسب تر است؟

این دو نوع از رهبری را می توان رهبری آتوریتر (یا ایدئولوژیک) و رهبری اخلاقی (ethics) نامید. البته در اینجا منظور از اخلاق، اخلاق عمومی و جهان شمول است که بر مبنای این اصل که "آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران نیز روا بدان" استوار می باشد و در هنگام تصمیم گیری منافع عموم را در نظر می گیرد.

برای روشن شدن این تفاوت می توان به برداشت و پنداری که دونالد ترامپ از رهبری و مدیریت دارد اشاره نمود. از نظر ترامپ جامعه امریکا در یک شرایط بسیار بحرانی قرار دارد و باید آنرا با یک مدیریت اتوریتر به دوران جدیدی رهنمون شد. همانند یک موسسه و یا یک سازمان که در شرایط بحرانی، مدیریتی در راس امور می طلبد که برای حفظ منافع آن موسسه، بتواند سازمان آنرا دگرگون کند و ساختار جدیدی را پایه ریزی نماید. در مباحث مدیریت این نوع از رهبری، رهبری بورکراتیک برای دوران انتقال که باید اتوریته خاصی داشته باشد، نامید می شود.     

در زمینه های اجتماعی و سیاسی بحرانی نیز گاه از ضرورت وجود چنین رهبرانی صحبت به میان می آید، شرایط و زمینه هایی که اصولا بدون وجود یک رهبری آتوریتر امکان عبور از بحران را ندارند. نظریه پرداز اصلی این نوع از رهبری توماس هوبز فیلسوف انگلیسی است، که چنین شرایطی را شرایط طبیعی انسانی می نامید. شرایطی که در آن هیچکس احساس آرامش و امنیت نمی کند و همه علیه همه می جنگند. شرایطی که از نظر هوبز پایدار نیست و رهبری آتوریتری می طلبد که قانون و مقررات را بر وضعیت مغشوش حاکم گرداند و نظم و نظام را بازگرداند.

شرایطی که توماس هوبز به تصویر می کشد، شاید قابل مقایسه به برنامه تلویزیونی اوتوپیا، که توسط یکی از تلویزیونهای هلند تهیه و پخش می شود قابل مقایسه باشد. در این برنامه پانزده نفر با پیش زمینه های کاملا مختلف عملا در یک محیط بسته که هیج امکانات آماده ای برای زندگی ندارد رها می شوند. این پانزده نفر باید از همان ابتدای ورود به این محیط شرایط مناسب و ایده الی برای خود فراهم آورند که بتوانند به اولین نیاز حیاتی خود یعنی بقا خود پاسخ دهند. اما از همان ابتدا برای همه آشکار می شود که هریک از اعضای این مجموعه کوچک در درجه نخست بر اساس منافع شخصی خود وارد مناسبات شده است و با دیگران رابطه برقرار می کند؛و برای همه بسیار واضح است که بدون وجود یک مقام اتوریتر این مجموعه کوچک تبدیل به یک میدان جنگ همه علیه یکدیگر خواهد شد. به همین خاطر سریعا یک رهبر از میان پانزده نفر انتخاب می شود که مسئولیت اصلی او حفظ ثبات این جامعه کوچک است.

حال این سوال مطرح می شود که آیا جوامع کنونی، از جمله جامعه امریکا و یا کشور خودمان، در شرایطی شبیه با این جامعه کوچک پانزده نفره، که قرار است اتوپیا بشود، و یا با شرایطی که توماس هوبز آنرا شرایط طبیعی انسانی می نامد، قابل مقایسه اند و آیا این جوامع بوجود رهبرانی اتوریتر و بوروکرات نیازمندند؟ پاسخ به این سوال، بنظر من، کاملا منفی است، جوامع بشری نه اصولا قابل مقایسه با این نمونه تلویزیونی هستند و نه شرایط آنها مشابه شرایط طبیعی-انسانی هوبز که همه علیه همه می جنگند می باشند.       

شاید در قرون گذشته که جوامع اروپایی در مراحل اولیه آغاز فرایند رشد لیبرالیسم بسر می بردند نظریات هوبز کاربرد داشت، دورانی که نه از اصول دمکراتیک و نه از حقوق بشر خبری بود و اخلاقیات نیز پس از انقلاب صنعتی به حاشیه رفته بودند و همه چیز بر محور رشد اقتصادی، سود و گردش سرمایه می چرخید . شاید در آن دوران و احتمالا در جوامع بسیار عقب افتاده، رهبری بورکراتیک و اتوریتر راه حل عبور از بحران بودند، جوامعی که در مناسبات و لایه های درونی آن هنوز مکانیزمهای درونی و مستقل از رهبری مافوق، رشد نکرده و نهادینه نشده بودند. اما بطور قطع می توان گفت که در قرن بیست و یکم و در عمده جوامع بشری، بویژه در کشورهای پیشرفته غربی دیگر رهبری بورکراتیک و آتوریتر پاسخگوی چالشهای موجود نیست و اگر اینگونه از رهبری، به هر شکلی حتی دمکراتیک، به قدرت برسد نه تنها قادر به حل بحرانهای کنونی نیست بلکه بر اغتشاش و حجم بحرانها خواهد افزود.

در این رابطه این سوال مطرح نیست که آیا یک رهبر سیاسی به شکل دمکراتیک و از طریق یک انتخاب صادقانه به قدرت رسیده است؟ پرسش اصلی این است که رفتار و روش او پس از رسیدن به قدرت تا چه اندازه دمکراتیک، باز و در جهت منافع عمومی است؟ آیا او بمانند یک رهبر اتوریتر عمل خواهد نمود؟ یا رهبری خواهد شد که منافع عموم را برای تحقق یک زندگی بهتر برای همه در نظر می گیرد؟‌ بعبارت دیگر رهبری که راه حلهای آماده و دست چین شده از قبل نداشته باشد و قدرت اصلی او در هنگام مواجه به شرایط دشوار و بر سر دو راهی ها، قدرت اتوریترش (حتی قدرتی که قانون در اختیار او قرار داده است) نباشد، بلکه بر اساس اخلاق دمکراتیک و فهم جمعی عمل کند. به سخن دیگر رهبری که هرگز نگوید که "من چاره ای جز این تصمیم نداشتم".

البته شاید گفته شود که این نوع از رهبری صرفا مناسب جوامع دمکراتیک است، که حداقل های حقوق انسانی در آنها رعایت می شوند. در جوامع عقب افتاده، که هنوز فرهنگ دمکراتیک و حقوق بشر نهادینه نشده اند، در فرهنگ های سنتی که ذات آن بر رهبری اتوریتر استوار است مانند جوامع مسلمان، از جمله ایران خودمان، تلاش برای یافتن چنین رهبریی بیهوده است و چنین جوامعی برای مثال به رهبرانی مانند رضا شاه پهلوی و یا کمال اتاتورک نیازمندند. اما تجربه ای که چنین جوامعی پشت سر گذاشته اند نشان می دهد که شاید اینگونه از رهبران در شرایط خاص زمانی خود تا حدودی با اعمال قدرت و زور توانستند نظم و مقرارات را بر جوامع متبوع خود حاکم کنند، اما در حفظ و گسترش همبستگی عمومی و تقویت زایش درونی و خود مختار جوامع خود بسوی آینده ای بهتر ناموفق بودند.

شاید در جوامع قرون گذشته که مناسبات اجتماعی هنوز سیال و قابل انعطاف نشده بودند‌ و اصولا فردیت و شخصیت مستقل افراد و آحاد جامعه به رسمیت شناخته نشده بودند، وجود رهبری اتوریتر می توانست، حداقل برای کوتاه مدت، مفید و موثر افتد؛ اما در اکثر جوامع انسانی قرن بیست و یکمی، در جوامعی که روز به روز سیال تر و قابل انعطاف تر می شوند، در جوامعی که فردیت و شخصیت مستقل افراد بها پیدا کرده اند، جوامعی که به برکت اینترنت و رسانه های دیجیتال رابطه نا گسستنی با سایر جوامع بشری پیدا کرده اند و حقوق اولیه بشر جهان گیر شده است، رهبری سیاسی باید در دست رهبرانی قرار گیرد که مبنای تصمیم گیری هایشان پرنسیب های اخلاقی و حفظ منافع عموم برای یک زندگی بهتر برای همه باشد، هر چند آنان در عمل با چالش های بسیار و یا حتی با عدم موفقیت و سنگ اندازی های بیشمار روبرو شوند.