۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

در جستجوی ذره ای عقل سالم و خرد جمعی در رهبری جمهوری اسلامی

پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان در سخنرانی اخیر خود در میدان سن پیتر و به مناسبت آغاز کنگره جهانی ضد مجازات اعدام، خواستار لغو این مجازات گردید. وی در سخنرانی خود به دو دلیل بنیادی برای این درخواست اشاره نمود. پاپ فرانسیس گفت:‌ "فرمان الهی که «تو نباید کسی را به قتل برسانی»، برای گناهکاران نیز به اندازه افراد بی گناه، معتبر و قابل اجراست"؛ و در ادامه افزود: "من به وجدان کسانی که حکومت می کنند متوسل می شوم تا به یک اجماع بین المللی برای لغو مجازات اعدام برسند." این دو دلیل و نقطه عزیمتی که پاپ برای دفاع استدلالی از نظر خود انتخاب نمود، هریک به دو دستگاه کاملا جداگانه سنجش ارزشها و اخلاقیات باز می گردند.

فرمان الهی که پاپ به آن اشاره میکند، مربوط می شود به یکی از فرازهای انجیل، که البته بنظر می رسد که پاپ فرانسیس با تفسیر خاص خود از این آیه، می خواهد آنرا به مجرمین مشمول حکم اعدام نیز تعمیم دهد. اما وی با درخواست از حکومتگران که در هنگام امضای این حکم و قانون به وجدان های خود مراجعه کنند، در حقیقت و در عمل، وجدان، خرد جمعی و احساسات انسانی و بنابراین دستگاه و نظام ارزشی دیگری را مبنای درخواست لغو مجازات اعدام قرار می دهد. البته این اولین بار نیست که پاپ فرانسیس بر خلاف روال و سنت مرسوم اصحاب کلیسا مواضع پیشرو و مترقی اتخاذ می کند. وی مدتی پیش در مورد همجنسگرایان گفته بود: "مردم نباید به خاطر تفکر جنسی اشان به حاشیه کشیده شوند." وی با وجودی که تاکید کرده بود که نظر کلیسا در خصوص گناه بودن اعمال همجنس گرایان و مخالفت با ازدواج آن ها کاملاً واضح است، اما در هنگام بازگشت به رم  از سفر یک هفته ای خود به برزیل به افرادی که دنبال حمایت از حقوق همجنس گرایان بودند گفت: “اگر کسی همجنس گراست و با نیتی خیر به دنبال خداوند است، من کیستم که او را مورد قضاوت قرار دهم؟”

این مواضع پیشرو در مورد لغو مجازات حکم اعدام از جانب پاپ فرانسیس در حالیست که در یکی از فرازهای انجیل آمده است: "و هر آینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت. از دست هر حیوان آن را خواهم گرفت. و از دست انسان، انتقام جان انسان را از دست برادرش خواهم گرفت. هر که خون انسان ریزد، خون وی به دست انسان ریخته شود، زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت. (انجیل رومیا)

در انجیل، بخش لاویا، نیز آمده است که اگر مرد و یا زنی دست به جادوگری و سحر زدند و یا وسیله ای در خدمت جادوگران شدند، آنان باید قطعا اعدام شوند. آنان باید سنگسار گردند" در عهد قدیم نیز آمده است: "اگر نزديكترين‌، خويشاوند يا صميمي‌ترين‌ دوست‌ شما، حتي‌ برادر، پسر، دختر و يا همسرتان‌ در گوش‌ شما نجوا كند كه‌ بيا برويم‌ و اين‌ خدايان‌ بيگانه‌ را بپرستيم‌؛ راضی نشويد و به‌ او گوش‌ ندهيد. پيشنهاد ناپسندش‌ را برملا سازيد و بـر او رحم‌ نكنید. او را بكشيد. دست‌ خودتان‌ بايد اولين‌ دستی باشد كه‌ او را سنگسار ميكند و بعد دستهای تمامی قوم‌ اسرائيل‌. او را سنگسار كنيد تا بميرد."

محبوبیت و اعتمادی که که پاپ فرانسیس بخاطر مواضع انسانی و خارج از روال و سنت معمول اصحاب کلیسای کاتولیک کسب کرده است باز می گردد به اتکا و استفاده وی از مراجعی غیر از متون انجیل و تورات. برای مثال برای اظهار نظر در مورد مسائل حساسی مانند مجازات اعدام، همجنسگرایان و موضوع بهشت و جهنم. مواضعی که حتی متناقض با آیات صریح انجیل در باره حکم قصاص می باشند.

از نظر نگارنده، در خواست پاپ فرانسیس از حکومتگران که به وجدان خود مراجعه کنند و تشویق آنان به لغو مجازات اعدام، در حقیقت به این معنی است که بجای استفاده از احکام و شرایع دین بهتر است عقل سلیم، خرد جمعی (common sense) و احساسات مشترک انسانی را مبنای ارزشگزاری ها و اخلاقیات قرار دهیم. عقل سالم و خرد جمعی که امور انسانی و اجتماعی و اخلاقیات را سیاه و سفید نمی نمایند، و اجازه می دهند که اجماع عقلی و انسانی، هر چند بسیار دشوار و زمانبر  بنظر آیند، در هنگام قضاوت صورت پذیرد.

اهمیت دادن به عقل سلیم و استفاده از خرد جمعی، و قضاوت در این کادر، امروزه اما بر خلاف دورانهای پیشین یکی از دلایل مهم و تعیین کننده در ایجاد اعتماد به رهبران و نظامهای سیاسی شده اند. اگر پاپ فرانسیس توانسته است که اعتماد و احترام بسیاری از معتقدین به مسیحیت و یا مردمان ادیان دیگر را جلب نماید، در درجه نخست بخاطر مراجعه دائمی وی به وجدانها، احساسات انسانی، عقل و شعور آدمیان می باشد؛ نه مانند پیشینیان خود و یا مراجع تقلید و مفتیان اعظم، که استناد دائمی و طوطی وار به احکام صریح و سیاه و سفید کننده ادیان الهی را پیشه خود ساخته اند.

واقعیت این است که امروزه اکثریت مردم، زمانی که در برابر انتخاب بین اخلاق و هنجارهای مبتنی بر عقل سالم، خرد جمعی و احساسات مشترک انسانی از یکسو و گزینش هایی که بر اساس احکام و مقررات دینی از سوی دیگر صورت می گیرند، اولی را انتخاب می کنند؛ و به آنانی که از این طریق، هرچند بسیار دشوار و پیچیده و زمانگیر باشد، به مسائل روز می نگرند، اعتماد بیشتری می نمایند. برای مثال، اکثر مردم کشتن یک فرد بیگناه را بخاطر نجات تعداد بیشتری از انسانهای دیگر، اخلاقا و وجدانا رد می کنند، در حالیکه احکام و مقررات دینی و ایدئولوژیک که قائل به ضرورت وجود منابع ارزشگزاری و اخلاقی خارج از وجود و احساس انسان هستند، ممکن است این قتل را بخاطر اهداف بزرگتر تجویز نمایند.

در حقیقت، تفاوت اصلی در نحوه نگرش به انسان، اجتماع و بطور کلی حیات می باشد. مطابق ادیان الهی، اصولا خلق و حیات انسان بر زمین در کادر و برای اهداف و ارزشهای برتری که خارج از وجود او قرار دارند، معنا پیدا می کنند. به همین علت نیز، از دیدگاه ادیان الهی اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی باید بر مبنای اهداف متعالی تر، که توسط خالق این جهان و از طریق پیامبرانش اعلام شده اند، تنظیم گردند. در حالیکه در کادر و نحوه نگرش مبتنی بر عقل سالم، خرد جمعی و احساسات مشترک انسانی، اخلاقیات و هنجارها چیزی جز یک سیستم و روش برای اداره و مدیریت روابط اجتماعی نمی باشند. سیستمی که هدف آن ایجاد تعادل و هارمونی در روابط انسانی برای یک زندگی بهتر و شکوفا تر است.

مطابق عقل سلیم و خرد جمعی، از یک نظام اخلاقی انتظاری جز این نمی رود که اعلام نماید که آنگونه با یک انسان برخورد کن که برای همه انسانها مفید باشد. و واضح است که با وجود چنین نظام اخلاقی، دیگر نیازی به یک نظام دینی که احکام اخلاقی را از قبل تعیین کرده است،‌ احساس نشود.  مردم نیز به قضات و مراجع قضایی و بطور کلی رهبرانی که اینگونه اخلاقیات را بر اخلاقیات و ارزشهای محکم و سیاه و سفید شده توسط ادیان الهی ترجیح می دهند، اعتماد بیشتری پیدا کرده و می کنند. رمز محبوبت پاپ فرانسیس را نیز باید در این نحوه نگرش او به اخلاقیات جستجو کرد.

عقل سلیم و خرد جمعی می گوید اخلاقیات و احکام قضایی باید توسط کسانی حفاظت و اجرا شوند که تصمیمات و رفتارشان، بر اساس اصل خطا و تجربه قابل پیشبینی، باشند. وقتی رهبر و اصولا هر فردی کشتن انسان دیگری را بخاطر اینکه برای انسانهای دیگر  مفید است مجاز بشمارد، چگونه می توان به او اعتماد کرد که روزی ممکن است او این قاعده را مشمول ما نیز ننماید، چه مکانیزم قابل اعتمادتری جز عقل سالم، خرد جمعی و احساس مشترک می تواند این تضمین را به ما بدهد؟

عدم اعتماد به دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نیز، که گاه یک آخوند نشسته بر کرسی قضاوت، فقط بر منبای احایث و روایات و بردن شرایط وقوع جرم  به هزار و چهار صدسال پیش، حکم صادر می کند، دقیقا به همین واقعیت بر می گردد؛ که روحانیون حاکم بر ایران عقل و منطق و حتی وجدان و احساسات انسانی خود را دربست و بطور کامل به شرایع و احکام اسلام و شیعه فروخته اند.  قضات و مراجعی که امر قضاوت را در حقیقت تطابق شرایط جرم با احادیث و آیات قران و کپی برداری از احکام جزایی عصر پیامبر  اسلام و امامان شیعه می دانند و می شناسند. کاری که البته در مقایسه با تجزیه و تحلیل شرایط وقوع جرم و رعایت و در نظر گرفتن عوامل و پارامترهای مختلف و نیز در نظر گرفتن وجدان فردی و احساس مشترک جمعی، بسیار آسان تر است و آخوند نشسته بر کرسی قضاوت می تواند در مدت بسیار کوتاهی حکم قصاص صادر کند، حتی همزمان برای چندین مجرم.
 
رهبری جمهوری اسلامی علی خامنه ای نیز بر همان کرسی قضاوت تکیه زده است که قضاوت دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نشسته است، زمانی که برای شعرا و اهل هنر تعیین تکلیف می کند که در باره دشمن او و نظامش، یعنی آمریکا، شعر بسرایند و آثاری هنری تولید نمایند. و البته هنرمندانی که در این راه گام برندارند از قبل حکمشان بعنوان ولنگار و غیر انقلابی صادر شده است، که کمترین آن، بدستور او،  عدم تجلیل عمومی از این هنرمندان و نویسندگان است. وی در دیدار با گروهی از شاعران می گوید: "گاهی از فردی که ذره‌ای گرایش به مفاهیم اسلام و انقلاب اسلامی نشان نداده تجلیل می‌شود، اما از هنرمندی که همه عمر و سرمایه هنری خود را در راه اسلام و انقلاب گذرانده تجلیل نمی‌شود."

در حقیقت علی خامنه ای حتی پا را فراتر از قضات خود که اخلاق و هنجارهای اجتماعی را با احکام و شرایع دین محک می زنند، می گذارد و می خواهد فرهنگ و هنر را نیز به حصر دین و شرایع اسلام بکشاند، و معیار خوب و بد هنر و هنرمند را، حتی فراتر از دین و شریعت، تنها و تنها افکار پریشان و مالیخولیایی خود که مانند دن کیشوت هر چیز نا آشنایی را دشمن خود می پنداشت، قرار دهد. وی و روحانیون حاکم بر ایران، در مقایسه با رهبر کنونی کاتولیک ها، پاپ فرانسیس ، قطعا فاقد عقل و شعور سالم و ذره ای احساس انسانی هستند. زمانی که در هر استفتایی همچنان بر احکام ارتداد و قتل که یا در منابع دینی آمده اند و یا روزگاری توسط خمینی امضا شده اند، تاکید می کنند و یا یک هنرمند را بجرم توهین به دین مرتد و شایسته قتل اعلام می نمایند.

چرا از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می شود؟

همانطور که انتظار می رفت، حمله تروریستی به کلوب شبانه همجنسگرایان در اورلاندو تبدیل به یکی از موضوعات مهم و مورد بحث در مبارزات انتخاباتی امریکا شد. پس از این واقعه دونالد ترامپ در یکی از سخنرانی های انتخاباتی اش می گوید: "اوباما حتی حاضر نیست به اسلام افراطی اشاره کند". رئیس جمهور امریکا نیز در پاسخ به این انتقاد مطرح می نماید که: "هیچ جادوئی در اسلام افراطی نیست و این فقط یک گرایش افراطی سیاسی می باشد". سخنگوی کاخ سفید نیز در دفاع از مواضع اوباما اعلام می دارد: "رئیس‌جمهوری آمریکا با استفاده از عبارت‌هایی مانند "اسلام افراطی" به سازمان‌های تروریستی مشروعیت نمی‌بخشد. آنها به صورت مستمر تلاش دارند که نشان دهند اسلام علیه غرب است. بسیاری از آن سازمان‌ها از دین اسلام منحرف شده‌اند تا قتل‌ها و دستورکار نیهیلیستی خود را توجیه کنند."

هیلاری کلینتون کاندید حزب دمکرات نیز از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می کند و فقط برای اینکه در مبارزه انتخاباتی از رقیب خود دونالد ترامپ عقب نماند، در یکی از سخنرانی های خود پس از حمله تروریستی کلوب همجنسگرایان می گوید:‌ "عربستان، کویت و قطر باید جلوی کمکهای مالی شهروندانشان را به افراطیون بگیرند".

رسانه های رسمی امریکا نیز همانطور که انتظار می رفت و مطابق سنت همیشگی، اخبار مربوط به سوابق و وضعیت روانی عمر متین را در مرکز توجهات خود قرار دادند، که برای مثال او خود نیز احتمالا همجنسگرا و دچار دوگانگی شخصیتی و جنگ درونی بین اعتقادات و تمایلات جنسی اش بوده است. در این رابطه باراک اوباما نیز این عمل تروریستی را نتیجه عمل یک فرد تروریست در امریکا می داند و بدین وسیله ارتباط این عمل را با اسلام افراطی رد می نماید. این نحوه تحلیل و تقلیل یک عمل تروریستی به افراد تروریست، که عمدتا دچار روان پریشی بوده اند و از روی دیوانگی دست به این کار زده اند سابقه ای بسیار طولانی در امریکا دارد. اصولا رسانه های رسمی و دولت های امریکا همواره از به رسمیت شناختن یک جریان سیاسی و یا مذهبی پرهیز داشته اند و سعی می کرده اند که فرد و یا افراد تروریست را، افرادی منزوی و رنجور از بیماری های روانی و  تضاد های شخصیتی معرفی کنند. که بنظر می رسد که در مورد حمله تروریستی اخیر نیز از همین استراتژی استفاده می گردد، و این واقعیت که عمر متین از اسلام افراطی الهام می گرفته و تحت تاثیر ایدئولوژی خلافت اسلامی دست به ترور زده است در لابلای داستانهای مربوط به زندگی خصوصی و حالات روانی اش گم می شود.    

در سیاست بین الملل نیز امریکا و اصولا کشورهای غرب همواره از یک استراتژی سیاسی مشخص در جلب حمایت و دوستی کشورهای مسلمان و بویژه عرب پیروی کرده اند. استراتژی که طبیعتا بر اساس منافع سوق الجیشی و اقتصادی آنها تنظیم گردیده است. این راهبرد که بر خلاف دوران استعمار در سده های قبل، که گسترش و تبلیغ مسیحیت از طریق میسیونرهای مذهبی را در برنامه های خود داشت، از یک راهکار دیگر بهره می برد. در این راهکار جدید دیگر قرار نیست که مسحیت و فرهنگ غربی ترویج و تبلیغ شوند، بلکه بر اسلام لیبرال، دمکرات و صلح جو تاکید می گردد؛ تا بدین طریق رابطه و همزیستی مسالمت آمیز خود را با کشورهای مسلمان و بويژه عرب نفت خیز حفظ کنند و به پندار خویش این بخش از اسلام را تقویت نمایند.

این راهبرد در برخورد با کشور های مسلمان و عرب آن اندازه در فرهنگ سیاسی دولت و رهبران امریکا و دیگر کشورهای غرب ریشه و عمق یافته است که ظاهرا دولت ها  و رهبران مزبور را به این باور رسانده است که آنان اسلام را بسیار بهتر از خود مسلمانان و رهبران دینی آنها می شناسند. و این ادعا به این معنی است که جامعه الازهر، حوزه های علمیه شیعه، دستگاه قضایی عربستان و مفتی های اعظم آن و بطور کلی بخش وسیعی از معتقدین به اسلام، دین خود را نمی شناسند و حقیقت در مورد اسلام فقط در نزد این سیاستمداران نهفته است.
البته ارائه یک تصویر صلح طلب و آزادی خواه از اسلام توسط رهبران دولت های غربی در کادر منافع سیاسی و سوق الجیشی دولت های متبوعشان کاملا قابل فهم است. اصولا در عالم سیاست و منازعه قدرت همواره کوشش می شود بر عینیت و واقعیت های لخت و عور موجود لباسی کاذب و دروغین بجای حقیقت پوشانده شود، لباسی که فقط توسط کسانی که در کادر همین سیاست فکر و عمل می کنند و به آن اعتقاد دارند، دیده شود.

پوشش کاذب اسلام صلح طلب و آزادی خواه  بر واقعیت وجود نظریات و فرامین بسیار افراطی و خشن در متون اصلی اسلام در حقیقت مشابه داستان معروف سلطانی است که لباس فاخری سفارش می دهد. خیاطان زیرک اما لباسی از هیچ برای او می بافند که بقول خودشان آنرا فقط افراد صادق و بی گناه و وفادار به سلطان قادر خواهند بود که ببینند. سرانجام پس از پایان کار خیاطان لباس کاذبی بر اندام لخت سلطان می پوشانند. اما کسی حتی خود سلطان نیز شجاعت و راستگویی آنرا نداشت که اعلام کند که سلطان چیزی بر تن ندارد، جز کودکی (اشاره به کودکی که در این داستان در موقع ظاهر شدن سلطان در میان مردم فریاد می زند که این سلطان که لخت و عریان است و حقیقت را بر ملا می کند) که آلوده به قدرت و منافع شخصی نبود.

از این نظر همانطور که گفته شد، گفتارهای رهبران سیاسی غرب در مورد صلح طلب بودن اسلام و پرهیز از بکارگیری عبارت اسلام افراطی، قابل درک است، اما تکرار و بکار گیری این سیاست توسط برخی از متفکرین و روشنفکران مسلمان گاه بسیار عجیب می نماید. گویی که آنها نیز اسلام را بسیار بهتر از علمای اسلام و بسیاری از مسلمانان می شناسند.

مطابق متون اصلی اسلام، در واقع این دین مکمل ادیان دیگر بوده و با آمدن به اصطلاح خاتم الانبیا، دیگر ضرورتی برای اعتقاد به ادیان دیگر مانند یهودیت و مسیحیت باقی نمی ماند. بویژه که این ادیان پس از ظهور، توسط پیروانشان به انحراف کشانده شده اند. بطور مشخص گفته می شود که کتب دینی مسیحیت و یهودیت، نوشته دست انسان هستند و شکل تحریف شده ای از دو دین را نشان می دهند. این اعتقاد حتی در نزد روشنفکران مسلمان نیز عمومیت دارد. بنابراین جای این سوال باقی است دینی که اساسا حقانیتی برای ادیان دیگر قائل نمی باشد چگونه می تواند منادی صلح و همزیستی با ادیان دیگر باشد؟ البته شاید گفته شود که اسلام احترام بسیاری برای پیامبران ادیان توحیدی قائل است. این احترام اما به این دلیل است که از نظر اسلام، این پیامبران نیز مسلمانانی بودند که در حقیقت خبر خوش ظهور خاتم الانبیا را می دادند.

از سوی دیگر برای اکثر مسلمانان و حتی روشنفکرترین و تحصیلکرده ترینشان آن اندازه پیامبر و قران، مقدس و خطاناپذیرند که حتی نمی توانند کوچکترین انتقاد و یا شوخی و کاریکاتور را تحمل کنند، و آنرا یا در حرف و یا در عمل و با اشکال مختلف طرد و محکوم می نمایند. این عکس العمل بغایت افراطی نسبت به انتقادات جدی به اسلام (البته تحت این پوشش کاذب که نباید به اعتقادات مردم توهین کرد) چگونه می تواند به مسالمت آمیز و صلح طلب بودن اسلام تعبیر شود؟

واقعیت این است که اسلام و معتقدین به آن، دین خود را آخرین، کاملترین و نهایی ترین کلام خدا می پندارند. به همین علت رابطه کلامی، پیامی و مجادله ای سخنگویان این دین همواره یکطرفه و بسوی بی دینان و منحرفین از پیام اصلی پیامبران توحیدی و مشرکین نشانه رفته است. پیامی که بلندگو وار و یکطرفه اعلام می شود و مبنا و پایه اصلی آن نیز ایمان آوردن به حقانیت اسلام و قران، بدون ذره ای شک در حقانیت آن است. در واقع در نزد اسلام زندگی مسالمت آمیز با ادیان و ملت های دیگر، فقط در صورتی امکان پذیر است که به این پیام یکسویه گوش فرا داده شود و از اجرای مراسم مذهبی خاص این ادیان در انظار عمومی پرهیز گردد. که شاهد آن حمله به کلیساها در مصر و یا عدم اجازه به ساخت مساجد سنی در ایران است.

احکام جزا در اسلام، که به حدیث و روایات منتسب به پیامبر باز می گردند، نیز نمونه های عینی از خشونت در اسلام هستند، زمانی که بدستور خود پیامبر مشرکین و کفار قتل عام و زنان و کودکان آنها به اسیری گرفته می شوند، و یا مطابق روایات و حدیث دست و گردن دزدان قطع می گردد و یا مجرمین تجاوز جنسی سنگسار می شوند و همجنسگرایی گناه کبیره اعلام می گردد، طبیعی است که یک نفر آنرا مبنای عمل تروریستی خود قرار دهد و برای خود این حق را قائل شود که جان عده ای بیگناه را بگیرد. این قوانین جزا در اسلام که امروز در کشورهای اسلامی و با حمایت دولت های آنها اجرا می شوند، چگونه می توانند دال بر صلح طلبی و آزادی خواهی و خشونت پرهیزی اسلام باشند.

حکم جهاد نیز نمونه دیگری از جنگ طلب بودن اسلام است و نیازی به نسبت دادن به برداشت افراطی و یا غیر افراطی از آن نیست. اعلام این حکم در متون دینی در اختیار علما و مفتیان اعظم و در میان شیعیان در اختیار مراجع تقلید قرار گرفته است و آنان بخاطر مقام خاص خود و بدون نیاز به مشاوره با دیگران قدرت اعلام آنرا دارند. که در این رابطه بسیاری از جمله خمینی در اعلام حکم قتل سلمان رشدی، مکارم شیرازی و رهبران القاعده و داعش از آن استفاده کرده اند.

واقعیت این است که سیاستمداران غرب و بویژه امریکا بخاطر یک استراتژی خاص سیاسی که هیچ ارتباطی به شناخت آنان از اسلام ندارد، از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می کنند. منافع آنان در حفظ رابطه دوستانه با کشورهای عرب و مسلمان ایجاب می کند که بر این حقیقت که نظام سیاسی و قضایی این کشورها که در عمل و واقعیت امر ضد آزادی و ضد حقوق اولیه بشر  هستند از همان اسلام حاکم بر فرهنگ و عموم مردم این کشورها بر می خیزد. حتی اگر دونالد ترامپ نیز رئیس جمهور امریکا شود دیگر نمی تواند این عبارت را بکار بگیرد، او نیز به رابطه دوستی با این کشورها و ملت ها نیاز دارد.

تعجب اما از این است که چرا بسیاری از روشنفکران مسلمان نیز از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می کنند و یا اعمال تروریستی را حداکثر به برداشت های افراطی و بنابراین غلط تروریست ها نسبت می دهند. چرا این واقعیت پذیرفته نمی شود که در اسلام و قران، که برای همه و حتی برای نوگرایان، مقدس و کلام خدا است، وجوه بسیار افراطی و ضد حقوق اولیه انسان وجود دارد؟ و چرا به جای توجیهاتی از این قبیل که مفهوم خشونت در زمان پیامبر اسلام با مفهوم امروزی خشونت فرق می کند و یا این احکام مربوط به شرایط خاص آن زمان بوده اند، یکبار جرات و شجاعت بخرج داده نمی شود که این احکام و آیاتی که دیگر کاربردی ندارند تحت عنوان تاریخ اسلام و تاریخ زندگی پیامبر اعلام و از آیاتی که فقط بر وجود خدا و ایمان به او تاکید دارند جدا گردند، که با این حساب کتاب دینی مسلمانان می تواند تبدیل به یک جزوه کوچک برای مومنین به وجود خدا شود. این اقدام نه تنها توهینی به مسلمانان نیست، بلکه نجات بخش مسلمانان از چنبره باطل و زندان اسلام حاضر که مملو از  برداشت های متفاوت  است می باشد.

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

خودشیفتگی و سکتاریسم حاکم بر رهبری جمهوری اسلامی

گفته می شود که امروزه این رئال پولیتیک است که در دنیای سیاست و روابط بین الملل حرف اول را می زند و هر سیاست مداری که نخواهد به قوانین خاص آن باور داشته باشد و عمل نماید، بهتر است که دنیای سیاست را ترک کند. دنیای سیاست دنیای جنگ قدرت است و این جنگ قدرت در آسمان و اوهام صورت نمی گیرد، بلکه کاملا زمینی و عینی است. دنیایی که اما رمز بقای در قدرت از یکسو و ایجاد تعادل که به نفع همه است از سوی دیگر، سرانجام نیروهای درگیر در سیاست را وادار به مصالحه، عقد قرارداد با رقبای خود و یا حتی همکاری می سازند.

با این وجود اما می بینیم که در همین دنیای سیاست، بویژه پس از جنگ دوم جهانی و با وجود تشکیل سازمان ملل متحد و نهادهای گوناگون بین المللی که سعی در برقراری نظم و حفظ تعادل در عرصه جهانی از طریق مذاکره و مصالحه دارند، گاه اهداف و منافع سیاسی یک گروه در نزد رهبران و پیروان آن مقدس و آسمانی می گردند.

در مقایسه با قرن بیستم، می توان گفت که در قرن جدید که بیش از یک دهه از آن می گذرد، حضور منطقه ای و جهانی گروهها و رهبرانی که منافع سیاسی خود را مقدس می شمارند بسیار چشمگیر تر از قبل شده است. بطور مشخص، بعد از حمله تروریستی القاعده به رهبری بن لادن، به برجهای تجاری نیویورک در یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و ورود امریکا به منطقه خاورمیانه برای نابودی تروریسم اسلامی، که از حمله به پایگاهای القاعده در افغانستان آغاز گردید، رهبرانی پا به عرصه سیاست می گذارند که به سیاست از منظرگاه یک ایدئولوژی مقدس می نگرند. جرج دبلیو بوش رسالت خود را نابودی لانه های شیطان و دولت هایی که از تروریسم اسلامی حمایت می کنند اعلام می کند، و بن لادن نیز اعلام جهاد مقدس علیه کفار به رهبری امریکا را می نماید. در جمهوری اسلامی نیز سید علی خامنه ای واژه دشمن را وارد سیاست راهبردی جمهوری اسلامی می کند و در سخنرانی نیست که چندین بار این واژه را بکار نبرد. این در حالی است که تا قبل از این رهبر پیشین جمهوری اسلامی آیت الله خمینی و حتی رهبر فعلی آن عمدتا از واژه هایی مانند استکبار جهانی، طاغوت و توطئه گران بین المللی بجای واژه دشمن استفاده می کردند.

امروزه اما بنظر می رسد که نه تنها از حضور منطقه ای و جهانی رهبرانی که اهداف سیاسی خود را مقدس می شمارند کاسته نشده، بلکه بدلیل اوجگیری جنگ ها و تنش های منطقه ای بر تعداد و حضور آنها نیز افزوده گردیده است. به این معنی که، در منطقه خاورمیانه ما شاهد سه قدرت منطقه ای هستیم که رهبران آنها جز این دسته از رهبران قرار می گیرند. نتانیاهو رئیس دولت اسرائیل، رجب طیب اردوغان رئیس جمهور ترکیه و سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی از این جمله اند، که درهای مذاکره، مصالحه و تقسیم قدرت را بر روی مخالفان، همسایگان و دیگر قدرت های منطقه ای و جهانی عملا بسته اند. اردوغان حاضر به هیچ مصالحه و مذاکره با قوم کرد در ترکیه نیست و اساسا آنها را بعنوان یک قوم، فرهنگ و زبان به رسمیت نمی شناسد. نتانیاهو نیز حق استقلال و حتی حیات برای فلسطینیان قائل نیست و علی خامنه ای تنها یک تفسیر از اسلام را به رسمیت می شناسد، و رسما رسالت خود را تحقق منطقه ای و جهانی این تفسیر خاص اعلام نموده است.

این نوع نگاه به سیاست و اینگونه رهبران را باید سمبل های واقعی و قرن بیست و یکمی سکتاریسم نامید، که خود و اهداف خویش را مقدس می شمارند و اساسا رسمیتی برای گروهای به اصطلاح غیر خودی قائل نیستند. صحبت های اخیر خامنه ای و ماموران وابسته به او بخوبی شاهد این سکتاریسم حاکم بر رهبری جمهوری اسلامی هستند. علی خامنه ای در سخنان اخیر خود با نمایندگان مجلس دهم شورای اسلامی از ولنگاری فرهنگی ابراز نارضایتی می کند، در حالیکه خود می داند که کنترل امور فرهنگی همواره در دست نهادهای وابسته به بیت رهبری بوده اند تا وزارت ارشاد، و بخوبی آگاه است که اگر هم ولنگاری بوده است در درجه نخست ناشی از عملکرد ضعیف نهادهای وابسته به ولایت وفقیه بوده  تا دولت روحانی. بنابراین این ابراز نگرانی در حقیقت وجود نگرانی و تشویش از انزوای هر چه بیشتر رهبری جمهوری اسلامی و شخص ولایت فقیه در میان مردم می باشد، که اکثریت مطلق آنها در هر موقعیت و شرایطی که نصیبشان گردد، در مترو، در کوچه و خیابان، در درون ماشین و اماکنی دور از کنترل عوامل ولایت فقیه، ساز دیگری می زنند، حجاب از سر بر می دارند و رقص دیگری بر پا می کنند.

وصل کردن خشکی رودخانه زاینده رود به بی حجابی و غرب زدگی زنان، که در اطراف رودخانه خشکیده زاینده رود عکس می گیرند توسط امام جمعه اصفهان و ادعای وحی به خامنه ای برای آغاز دخالت و اعزام نیروهای سپاه پاسداران  به سوریه و همچنین، عوض کردن نام تیم فوتبال  مشهد از ابومسلم به مشهد الرضا، و آه و فغان برخی از مراجع قم و امامان جمعه که اسلام در حال بر باد رفتن است، همه وهمه  دال بر احساس نگرانی شدید از انزوا و تنگ شدن حصار سکتاریستی و ایدئولوژیک رهبری جمهوری اسلامی و روحانیت حاکم بر آن هستند.
اما تجربه نشان داده است که رهبران سکتاریست هر چه بیشتر در اقلیت و انزوا قرار گیرند، عمیق تر در افکار سکتاریستی خود فرو می روند. سرنوشت علی خامنه ای و روحانیت جیره خوار بیت رهبری جمهوری اسلامی و نیز رهبران دو قدرت دیگر در منطقه خاورمیانه، اردوغان و نتانیاهو، که آنان نیز از همین شمارند، حاکی از این واقعیت هستند. نتانیاهو و اردوغان همچنان، با وجود انزوای روزافزون داخلی و بین المللی، به سیاست های سکتاریستی خود ادامه می دهند و حتی حاضرند با دوستان و هم پیمانان خود نیز بخاطر اهداف و منافع سکتاریستی خویش، شاخ به شاخ گردند و در انزوای خود بیشتر فرو روند. که نمونه آخر این خبر بود که به اردوغان اجازه داده نشد که در مراسم تدفین محمد علی کلی صحبت کند و او نیز با اعتراض مراسم را زودتر از موقع ترک کرد.

علت اصلی سقوط اینگونه رهبران در افکار سکتاریستی خود را، با وجود انزوای روزافزون، باید در یک خصوصیت روانی دیگر جستجو کرد. به این معنی که اگرچه شاید در ظاهر امر ایمان و اعتقاد به اهداف خود تا مرز دریافت وحی و یا نقش تاریخی بعنوان پدر یک ملت، علت های اصلی این سکتاریسم مزمن دیده و شناخته شوند، اما بنظر من این رهبران در درجه نخست دچار یک خودشیفتگی(narcissism) بسیار افراطی و بیمارگونه هستند که دیگر قادر به دیدن و پذیرش غیر از خود نمی باشند. بیماری که بعضا به پیروانشان نیز منتقل می شود و پدیده ای جدیدی بنام خودشیفتگی گروهی( collective narcissim) را رقم می زند. پیروانی که رهبر خود را به آسمان می برند، او را بمانند خدا می پرستند و یا نماینده خدا بر زمین می شمارند. بیماری که می تواند تا مرزهای بسیار خطرناک خودشیفگی ملی (national narcissim) نیز گسترش پیدا کند.

مقایسه بین خصوصیت افرادی که دچار بیماری خودشیفتگی اند با خصوصیت رهبران و گروهای سکتاریستی بخوبی تشابهات فکری و روانی بین آنها را نشان می دهد، البته این به این مفهوم نیست که هر خودشیفته ای الزاما سکتاریست است و یا خواهد شد، اما می توان به قطع می توان گفت که سکتاریست ها عمدتا آدمهای خودشیفته نیز می باشند. رهبران سکتاریست بمانند افرادی که از بیماری خودشیفتگی رنج می برند، همواره خواستار  به رسمیت شناختن اتوریته و رهبری اشان توسط دیگران بوده و هستند. خود را از نظر شخصی و ذاتی دارای برتری های بسیار ویژه از نظر هوش، استعداد و توانایی های جسمی و ذهنی گوناگون می پندارند، و به همین اعتبار نیز برای خود جایگاه ویژه ای قائل هستند. گویی که جهان هستی بر دور آنها و بخاطر آنها می چرخد. سکتاریست های و خود شیفتگان هموار معتقدند که اگر اداره جهان به دست آنها سپرده شود، جوامع انسانی بهشت خواهند شد. و سرانجام اینکه تا تحقق کامل آنچه خود می پندارند و به آن اعتقاد دارند، هرگز رضایت خاطرشان حاصل نخواهد شد.      

به این اعتبار می توان گفت که عدم رضایت دائمی سید علی خامنه ای و فریادهای مکرر او که دشمن در کمین جمهوری اسلامی نشسته است و ابراز نگرانی های همیشگی اش و همچنین انعکاس این اخلاق و روحیات بیمارگونه در میان سخنگویان او در سپاه پاسداران، روحانیت جیره خوار و امامان جمعه همه و همه نشان از این واقعیت غیر قابل انکار دارند که رهبری این نظام و پیروان او دچار یک بیماری مزمن و خطرناک خودشیفتگی دسته جمعی شده اند. رهبری این نظام و عواملش هیچگاه راضی به کنترل های تا کنونی که امان مردم را بریده اند، نبوده و همواره خواسته اند فشار و وزنه دیگری از کنترل های همه جانبه را، برای تحمیل شرایع اسلام، بر دوش مردم ایران وارد آورند.  

در عرصه سیاست اما باید گفت که نماد آشکار خودشیفتگی مفرطِ فردی و دسته جمعی حاضر در رهبری نظام جمهوری اسلامی همانا یک سکتاریسم تمام عیار و آشکار است. سکتاریسمی که مرز غیر قابل عبور بین خودی و غیر خودی ایجاد می نماید. سکتاریسمی که سرچشمه و منبع اصلی سیاست های استراتژیک و راهبردی نظام جمهوری اسلامی را تعیین می نماید.

در کادر این سکتاریسم حاکم، اگر هم مذاکره و مصالحه ای در سیاست خارجی این نظام گنجانده شوند، فقط و فقط جایگاه و مقامی تاکتیکی و موقت دارند. نباید تصور نمود که با ورود اجتناب ناپذیر و تحمیلی رهبری این نظام به مذاکرات مربوط به پرونده هسته ای جمهوری، سیاست های سکتاریستی رهبری آن به پایان رسیده اند. ابراز پشیمانی ها و نگرانی های خامنه ای و حملات بی امان اصولگرایان به دولت روحانی و آماده شدن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای بدست گیری قدرت در صورت خراب تر شدن اوضاع و نیز تلاش های مداوم نهادهای امنیتی و فرهنگی این نظام بر تحمیل اصول و شرایع دین بر زندگی مردم ایران نشان از آن دارند که رهبری این نظام آن اندازه در سکتاریسم و خودشیفتگی خود فرورفته است که خروج از آن بسیار بسیار غیر محتمل بنظر می رسد. تجربه نیز نشان داده است که اینگونه رهبران سکتاریسم و خودشیفتگی مسری خود را با خود بگور خواهند برد.
    

۱۳۹۵ خرداد ۱۶, یکشنبه

تابوی فردگرایی و شنا بر خلاف جریان آب

در روزهای اخیر نظاره گر اخبار و اتفاقاتی بودم که اگرچه در ظاهر امر بی ارتباط با هم هستند اما برای من بیانگر سمبلیک یک واقعیت غیر قابل انکار در دنیای مدرن امروز و بشریت قرن بیستم و بیست و یکم می باشند. ترانه علیدوستی با انتخاب نوع لباس خود در جشنواره سینمایی کن نشان داد که قصد ندارد از نرمها و فرمهای رسمی جمهوری اسلامی در مورد پوشش زنان پیروی کند. وی پس از بازگشت از فرانسه در مصاحبه ای از دوستی با گلشیفته فراهانی صحبت می کند و ابراز تاسف می نماید که متاسف است که نتوانسته با او ملاقاتی داشته باشد. این در حالی است که می داند که جمهوری اسلامی و چه بسا بسیاری از اهل هنر و سینما و بخش هایی از مردم نظر خوشی نسبت به گلشیفته فراهانی بخاطر عکس های برهنه اش ندارند. زیبایی، معصومیت و آرامشی که در چهره او بود نیز توجه بسیاری از عکاسان و خبرنگاران حاضر در جشنوار کن را بخود جلب کرده بود.

چند روز پیش خبر درگذشت محمد علی کلی قهرمان جاودانه ای بوکس در صدر اخبار جهان قرار گرفت. قهرمانی که خود را زیباترین، بهترین و برترین می شمارد و از اعلام آن نیز ابایی نداشت. البته اگرچه وی در عرصه ورزش به واقع برترین بود، اما مخالفتش با جنگ ویتنام و سرباز زدن از خدمت سربازی و مبارزاتش علیه تبعیض نژادی از او یک چهره بسیار استثنایی همردیف افرادی مانند مارتین لوتر کینگ ساخته بودند. چهره و موقعیتی که حتی بدلیل مسلمان شدنش و جدایی از جوامع مسیحی امریکا و افریقا کوچکترین خدشه ای برنداشت. زیرا وی خود را قبل از اینکه یک مسلمان و یا مسیحی و یا حتی سیاه پوست بداند یک انسان متکی به نفس و اراده خود، و یک انسان زیبا و قوی می شناخت و اعلام می نمود.

ترانه علیدوستی بطور علنی اعلام می کند که فمینیست است و تتوی روی ساعدش نیز نشان از این واقعیت دارد که او متعلق به جنبشی تحت نام "قدرت زن" (woman power) می باشد. وی پس از انتقاد اصولگرایان که این تتو نمادی است از ضدیت با مرد و طرفداری از حق سقط جنین در توییتر  خود می نویسد: "اگر سوءتفاهم یا واهمه‌ای از این کلمه دارید، به جای اتکا به روایت رسانه ‌هایی که عمری است اخبارمان را تحریف و روند رسیدن اطلاعات به ما را مهندسی می‌کنند، از گوگل استفاده کنید. خودتان تحقیق کنید و اگر فمینیسم همان فرقه‌ عقده‌گشایانه‌ مردستیز و خانمان برانداری بود که در گوش ما خواندند، باز آن را پس بزنید." محمد علی کلی نیز علنا در میدانهای مبارزه با تبعیض نژادی و مخالف با جنگ ویتنام حضور داشت و تبعات آنرا نیز پذیرفت. وی نیز خود را متعلق به این جنبش ها می دانست و در نزد طرفدارانش نیز اینگونه شناخته می شد.

اما من معتقدم که چنین انسان هایی قبل از اینکه متعلق به یک نهضت و جنبش خاص باشند که معمولا از یک وجهه مشخص سیاسی-اجتماعی برای مثال فمینیستی و یا ضد نژاد‌پرستی برخوردارند، فردگرایانی (Indivualist) از سلاله جریان فردیت و فردگراییِ پیشرو (progressive indivualism) می باشند. نحله ای فلسفی و بینش و تبیینی انسان مدار از جهان هستی، که در نقطه مقابل جمع گرایی(Collectivism) قرار می گیرد.

فرد گرایی و فرد محوری فرایندی است متعلق به جریان تکامل طبیعی بشریت. فرایندی که انسان به زیبایی، قدرت و توانایی بیکران و خداگونه خود آگاه و هوشیار می شود. فرایندی که حتی مقدم بر آزاد شدن انسان و کشف عنصر رهایی است و از اهمیت بسیار ویژه ای در رقم زدن سرنوشت انسان مدرن برخوردار می باشد. انسانی که افتخار انسان بودن و ارزش زندگی را در درجه نخست در درون خود جستجو می کند.

اگرچه این کشف و جستجو همواره با موانع و پستی و بلندی های فراوان روبرو بوده و زیگزاگ وار به پیش رفته است اما تاریخ بشریت، بویژه دو قرن اخیر، نشان از آن دارد و اثبات می کند که ویژگی مهم و بدون تردید انسان مدرن، همانا فردگرایی و عدم تعلق او به جمع و توده های انسانی است. به سخن دیگر تاریخ انسان مدرن نشان از اصالت فرد در مقابل اصالت جمع دارد. حتی اگر انسانها برای حفاظت از محیط زندگی خود و حل مشکلات عمومی و مشترک خویش ناچار از تشکیل گروههای اجتماعی و قومی بوده اند.

بعبارت دیگر تشکیل مجموعه ها و گروه های انسانی یک ضرورت ثانوی و موخر برای ادامه حیات بوده است و در مقایسه با اصالت فرد که ریشه در وجود و ذات انسان و انگیزه های اولیه حیاتی او دارد، در مقام فرع قرار می گیرد. و به همین دلیل نیز بنظر من دو مقوله اصالت فرد و اصالت جمع، دو مقوله و موضوع غیر قابل مقایسه با یکدیگر هستند، که اولی از یک وجود طبیعی و اصالت یک پدیده خبر می دهد و دومی از یک ضرورت تاریخی و اجتماعی.

به همین دلیل معتقدم که افرادی مانند محمد علی کلی و یا ترانه علیدوستی و دیگرانی که خود را متعلق به یک جنبش خاص سیاسی-اجتماعی می دانند و آنرا شجاعانه اعلام می نمایند، قبل از هر چیز وجود یک انسان خودمدار و فردگرا را به نمایش می گذارند و اثبات می نمایند. انسانی که بر خلاف جریان عممومی آب شنا می کند و واهمه ای از جدا افتادن از توده ها ندارد.

تفاوت و کنتراست بین اصالت فرد و "جمع گرایی" و "پیروی از توده ها" را بخوبی می توان در صحبت ها و عملکردهای دو هنرپیشه مرد و زن فیلم اخیر اصغر فرهادی مشاهده کرد. شهاب حسینی پس از بازگشت به ایران جایزه خود را به امام زمان تقدیم می کند و ترانه علیدوستی بدون نگرانی از آشکار شدن تتوی فمنیستی خود در مصاحبه خبری پس از بازگشت به ایران، پیراهن نسبتا آستین کوتاه به تن می کند و رسما نیز از فمینیست بودنش دفاع می نماید و از اعلام دوستی خود با گلشیفته فراهانی نیز ابایی ندارد. شهاب حسینی خود را به جریان عمومی سنت و مذهب در ایران می سپارد و ترانه علی دوستی بر خلاف جریان سنت و مردسالار ایران شنا می کند.

اصولا می توان گفت که نشانه مدرن و پیشرفته بودن یک جامعه قبل از هر چیز، حتی میزان تحقق سکولاریسم و دمکراسی به میزان استقلال فردی آحاد آن جامعه و جا افتادن اصالت فرد در مقابل جمع بستگی دارد. بی حکمت نیست که اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز بیش از هر چیز بر استقلال و ارزش انسان، بدون توجه به تعلقات اجتماعی، دینی و نژادی، تاکید میکنند. و بی دلیل نیست که سکولاریسم و دمکراسی در کشورهایی پایدار و ماندگار شده اند که بخش های بزرگی از مردم آنها به یک استقلال فردی دست یافته اند و بیش از هر چیز به فرد خود باور دارند. اَشکال مدرن فعالیت های حزبی و سیاسی در این کشورها نیز نشان از وجود چنین استقلال فردی و فرد گرایی دارند. رابطه مردم با احزاب و رهبران سیاسی این کشور های یک رابطه کاملا مستقیم و فردی است، به این معنی که هر فرد صاحب حق رای، یک نفر مشخص را از حزبی را که بیشتر به خود نزدیک می داند انتخاب می کند و نه کلیت لیست معرفی شده توسط حزب مزبور را.

این در حالی است که در کشور خودمان در همین انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی شاهد بودیم که بخشی از مردم بدون توجه و مکث روی حضور افرادی در لیست اصلاح طلبان، که پرونده سیاه حقوق بشری در سوابق خود دارند، و فقط بدلیل حمایت از یک لیست سی نفره مورد حمایت اصلاح طلبان و بویژه شخص خاتمی به همه اعضای این لیست رای می دهند. این کنش اجتماعی و نحوه حضور مردم پای صندوقها نشان از آن دارد که در جامعه همچنان دنباله روی از جمع و نادیده گرفتن عقاید و منافع غلبه جدی دارد.

اگر فرایند تقویت اصالت فرد و فردگرایی را در جوامع غربی مورد ملاحظه قرار دهیم می بینیم که به میزانی که این جوامع از فرهنگ و عقاید مذهبی سنتی فاصله گرفته اند و بندهای تعلق خود را به نهاد های سنتی و دینی قطع نموده اند به همان میزان به استقلال فردی و شخصی بیشتری دست یافته اند. در نقطه مقابل مشاهده می کنیم که در کشورهایی که هنوز فرهنگ سنتی و مذهبی و قبیله ای حاکم است، مردم، بویژه بخشهای غیر مدرن، دنباله رو نهادهای سنتی، خانوادگی، قبیله ای و مذهبی مانده اند و استقلالی در تصمیم گیری و اداره نحوه زندگی و طرز پوشش ندارند. حتی در چنین جوامعی، جدا و مستقل شدن از قبیله، مذهب و یا خانواده همچنان یک تابو است و یا گناه محسوب می شود.

برای مثال در دین اسلام، اگرچه بر قضاوت تک تک انسانها در روز قیامت و در دادگاه الهی تاکید می شود و هر کس مسئول اعمال خودش شناخته می گردد، اما وقتی به آیات قران و دستورات و شرعیات اسلام نگاه دقیق تری بیندازیم، متوجه می شویم که اتفاقا حفظ و پاسداری از امت اسلامی و پیروی از رهبران دینی از اهمیت بسیار ویژه ای برخوردار می شوند. برای نمونه می توان به خطابهای قران مراجعه کرد که عمدتا صفت جمعی دارند، یعنی یا مومنین مورد خطاب بوده اند و یا مشرکین و کفار. در برابر، در موارد نادری که خطاب قران فردی بوده، تماما متوجه شخص پیامبر بوده است. به همین علت فردیت و جدایی از امت اسلام همواره در این دین یک صفت اخلاقی بد و نکوهیده بوده و مسلمین از آن نهی می گردیده اند. این نوع از اخلاقیات دینی تا حدی در فرهنگ و آموزشی و تربیتی ما نفوذ کرده است که حتی در عموم مدارس کشور همچنان از لفظ ما بجای من استفاده می شود و دانش آموز بطور ناخودآگاه از بکارگیری کلمه من در هنگاه طرح سوال می ترسد و پرهیز می کند.

حتی بنظر می رسد که در میان تحصیلکردگان و روشنفکران مسلمان همچنان استقلال فردی بمانند یک تابو عمل می کند. برای نمونه یکی از اهرمهای استدلالی آنان در نقد و یا رد نقادان و یا به گفته بسیاری از مسلمانان نواندیش، اسلام ستیزان، ادعای توهین به اعتقادات مردم توسط نقادان جدی اسلام است، که موجب سلب اعتماد مردم نسبت به روشنفکران می شود؛ و بنابراین باید از آن پرهیز نمود. حتی اگر در ذهن و وجدان خود انتقادات بسیار جدی به اسلام داشته باشند، اما فعلا مصلحت نمی بینند که آنرا بر ملا سازند، زیرا اکثریت جامعه ایران مسلمان هستند. این نحوه مصلحت اندیشی در حقیقت نشان آشکاری است از وجود تابوی فردگرایی و استقلال فردی و در مقابل، غلبه دنباله روی و اهمیت حفظ امت اسلام در نزد اسلام گرایان می باشد.
  
اعلام اینکه "آری من فمینیست هستم" قبل از آنکه برای بخشی از جامعه ایران، بخاطر فمینیست بودن اعلام کننده آن، گناه محسوب شود، در درجه نخست بعلت شکستن تابوی استقلال و جدایی از جامعه سنتی و مرد سالار ایران و اصالت قائل شدن بر بدن، شخصیت و اراده خود؛ و نیز بدلیل جرات شنا بر خلاف جریان عمومی آب، مورد سرزنش و توهین و شاید بعدا ممنوع الکار کردن از فعالیت هنری قرار گیرد.

۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

در جمهوری اسلامی همه چیز به جای اول خود باز میگردد

سرانجام با انتخاب احمد جنتی به ریاست مجلس خبرگان رهبری و انتخاب شدن علی لاریجانی به ریاست مجلس دهم همه چیز به سر جای اولش بازگشت و جمهوری اسلامی پس از یک دوره کوتاه نوسان و تلاطم، تعادل خود را بازیافت. گویی این نظام مانند شاغولی است که گاه بواسطه عوامل عمدتا بیرونی از تعادل خارج می شود، اما پس از نوسان های گاه تند و یا بعضا آرام، باز هم به گرانیگاه خود باز می گردد.

بسیاری از تحلیل گران سیاسی، در طول حیات جمهوری اسلامی، همواره معتقد بوده اند که این نظام بدلیل تضادهای بسیار ریشه ای و ماهوی، هرگز روی آرامش و تعادل نخواهد دید. که در این رابطه به تضاد بین جمهوریت و اسلامیت این نظام، تضاد بین قوانین مدنی و قوانین شرعی و تضاد بین حاکمیت مردم و حاکمیت ولایت فقیه، که همه در کنار هم در قانون اساسی این نظام آمده اند، بیش از هر تضاد دیگری اشاره می شود.

تحولات و نوسانات جمهوری اسلامی بویژه پس از آغاز جنبش اصلاح طلبی در سال ۱۳۷۶ اما نشان می دهد که این حکومت با وجود عوامل گوناگون درونی و بیرونی برهم زننده آرامش آن، همواره توانسته است، پس از یک دوره عمدتا کوتاه تلاطم و آشوب، مجددا به نقطه تعادل خود باز گردد و دولت و حکومت را دربست در چهارچوب دین و شرع اسلام نگاه دارد.

در مقطع سالهای ۱۳۷۶، یک جنبش قوی اصلاح طلبی که بخشی از نیروهای درونی این نظام را بدنبال خود کشاند، آغاز گردید. اما به محض اینکه این جنبش نقطه اصلی تعادل بخش و گرانیگاه این حکومت دینی را، یعنی ولایت فقیه و بازوی اصلی آن شورای نگهبان را هدف قرار داد و شعار حذف نظارت استصوابی را مطرح نمود، بسرعت مورد سرکوب و حذف قرار گرفت.

جنبش سبز نیز، که بر خلاف جنبش اصلاح طلبی ابعاد وسیع اجتماعی یافته بود، دقیقا بدلیل هدف قرار دادن ولایت فقیه سید علی خامنه ای، که در حقیقت سمبل اسلامیت آن است و نیز طرح شعار سمبلیک  مرگ بر دیکتاتور، بشدت سرکوب گردید؛ بطوریکه پس از آن دیگر هیچ اصلاح طلبی از نسل اول جنبش اصلاح طلبی و سپس جنبش سبز نتوانست وارد مراجع تصمیم گیری این نظام گردد.

ریاست جمهوری هشت ساله احمدی نژاد، یک اقتصاد در هم شکسته، بحرانهای عمیق اجتماعی ناشی از نارضایتی مردم و انزاوی بین المللی جمهوری اسلامی را تحویل ولایت فقیه داد و وی را وادار نمود که با استفاده از نیروهای معتدل درون نظام، مجددا تعادل و آرامش را، حول محور ولایت فقیه، به حکومت اسلامی باز گرداند. که می توان گفت که با انتخاب احمد جنتی به ریاست مجلس خبرگان و انتخاب علی لاریجانی، فرایند بازگشت جمهوری اسلامی به نقطه تعادل و گرانیگاه اصلی آن، مراحل پایانی خود را با موفقیت پشت سر گذاشته است.

در طول تمام این مراحل، بخشی از اپوزیسیون این نظام همواره معتقد و پیگیر بوده است که از طریق ابزارهای قانونی این نظام، از جمله انتخابات مجلس و ریاست جمهوری وجه جمهوریت این نظام را تقویت و نیروی ولایت و اسلامیت آنرا تضعیف نماید. این راهبرد از نظر بسیاری از معتقدین به آن در حقیقت در راستای هدف و چشم انداز طولانی مدت هموار کردن راه عبور جامعه ایران بسوی حاکمیت قوانین مدنی، جدایی کامل نهاد دین از نهاد حکومت و در نهایت مدرنیته و دمکراسی قرار می گیرد.

اما از این منظر که راه رسیدن جامعه ایران به سکولاریسم و مدرنیته، حداقل از نظر قانومندی های کلی و عمومی آن قاعدتا نباید تفاوت اساسی با جوامعی که در این راه موفق بوده اند، برای مثال ملت های اروپایی، داشته باشد، می توان این پرسش را عنوان نمود که چه عواملی در هموار کردن راه عبور این ملت ها بسوی سکولاریسم و جدایی کلیسا از دولت نقش بسیار تعیین کننده داشته اند؟ عواملی که می توان گفت بدون در نظر گرفتن آنها، تحلیل فرایند جدایی دین از دولت در کشورهای اروپایی می تواند ناقص از کار در آید.

فرید ذکریا در کتاب آینده دمکراسی (تاریخ انتشار ۲۰۰۳) در رابطه با علل موفقیت کشورهای اروپایی در جدایی نهاد دین از نهاد حکومت، در کنار اشاره به جنگ دائمی قدرت بین کلیسای روم و حکومت های محلی و منطقه ای این قاره، به یک واقعه تاریخی و نیز شرایط اقلیمی خاص اروپا بعنوان دو عامل بسیار مهم و استثنایی در موفقیت جدایی دین از حکومت و تحقق سکولاریسم اشاره می کند که جای تعمق بسیار دارد.

وی در جستجوی یک نقطه آغاز برای فرایند بسیار طولانی و پر فراز و نشیب جدایی نهاد دین از نهاد حکومت در اروپا به تصمیم کنستانتین، امپراطور روم، در سال ۳۲۴ میلادی مبنی بر انتقال پایتخت امپراطوری خود از روم قدیم به منطقه بیزانس، سواحل دریای سیاه، اشاره می کند. اقدامی بسیار عجیب و نادر، که کنستانتین آنرا بواسطه خوابی که دیده بود و تحت عنوان "فرمان خدا" توجیه می کرد، و بوسیله آن توانست سناتورها، دولت مردان و کارمندان اداری و ارتشی خود را وادار به مهاجرت به شهر جدیدی که آنرا کنستانتیناپل (استانبول امروزی) نامیده بود نماید. وی اما یک فرد و یک نهاد مهم را پشت سر خود باقی گذاشت و اجاز داد که در روم بماند، آن شخص و نهاد، رئیس کلسیای روم بود که بدلیل مهاجرت کنستانتین و انتقال مرکز حکومت به شرق اروپا و فاصله بسیار زیاد، در مقیاس وسایل ارتباطی و حمل و نقل آن زمان، بین روم و پایتخت جدید امپراطوری کنستانتین، بتدریج از زیر کنترل امپراطور خارج می شود و استقلال پیدا می نماید.

فرید ذکریا در کنار این عامل، که می توان گفت یک عامل کاملا استثنایی و خارج از روال عادی بوده است،  به یک واقعیت دیگر که خاص قاره اروپا می باشد اشاره می کند؛ که آن نیز در تسریع و موفقیت روند جدایی نهاد دین از حکومت موثر بوده است. به اعتقاد وی پس از فروپاشی امپراطوری روم، هیچگاه فرد و یک حکومت سراسری دیگری نتوانسته است بر کل قاره اروپا مسلط گردد. تلاشهای رهبرانی مانند ناپلئون بر تسلط بر تمامی این قاره نیز موفق نبودند. وی یکی از علت های مهم شکل گیری حکومت های منطقه ای در اروپای پس از فروپاشی امپراطوری روم قدیم توسط ژرمن ها را در شرایط اقلیمی و آب و هوایی این قاره جستجو می کند و معتقد است که وفور منابع طبیعی، منابع آبی فراوان و محیط زیست کافی و نیز وجود رشته کوه ها و رودخانه های متعدد باعث شده بودند که اقوام مختلف بدون نیاز به یک حکومت مرکزی بتوانند امور زندگی و معیشتی خود را مستقلا بگذرانند. همین تعدد حکومت های منطقه ای و قدرت اقتصادی آنها موجب شده بود که کلسیای روم پس از مهاجرت کنستانتین، دیگر نتواند بر کل اروپا تسلط کامل داشته باشد. بویژه که کلسیای روم ترجیح می داد که وضعیت به همان شکل باقی بماند و پاشاهان مناطق مختلف مشغول تضاد ها و جنگ های بین خود باشند تا با کلیسای روم درگیر گردند.

حال اگر این فرایند را با فرایند تشکیل نهاد دین و نهاد دولت در ایران مقایسه کنیم، می بینیم، جدا از این واقعیت که مدرنیته در ایران بسیار دیر و ناقص آغاز شد، دو عامل بسیار مهم استثنایی و خارج از روال معمول در تداخل دو نهاد دین و دولت و همزیستی بین آنها نقش موثری داشته اند. دو عاملی که اتفاقا در نقطه کاملا متضاد با و ضعیت اروپا در دوران آغاز فرایند جدایی دین از دولت قرار می گیرند.

تصمیم شاه اسماعیل صفوی مبنی بر دعوت از علمای شیعه برای مهاجرت از لبنان و عراق به ایران و همکاری با پادشاهی صفوی برای تثبیت یک حکومت شیعی بر سرتاسر ایران، در حقیقت نقطه آغازین شکل گیری پدیده جدید دین-دولت از نوع شیعی آن در ایران زمین بوده است. پدیده ای که تا کنون به حیات خود ادامه داده است. در کنار این تصمیم استثنایی برای تشکیل یک حکومت متمرکز شیعی می توان با استفاده از روش تحلیل نویسند کتاب آینده دمکراسی به شرایط اقلیمی ایران نیز اشاره کرد که همواره بدلیل کمبود منابع طبیعی و آبی نیازمند یک حکومت مرکزی بوده است؛ و یا می توان گفت آن قوم و قبیله ای که بر منابع اصلی آبی و محیط زیستی مسلط می شده است قادر بوده که بر سرتاسر ایران حکومت کند.

در تاریخ سده های اخیر در ایران اما ما شاهد دو واقعه استثنایی و خارج از روال معمول نیز هستیم که ادامه رشد پدیده دین-دولت را دچار مشکل می سازند. این دو عامل تصمیم نادر شاه افشار و رضا شاه پهلوی در کوتاه کردن قاطعانه دست روحانیت از سیاست و دولت بودند. در سایر دورانهای اخیرا یا روحانیت دست در دست دولت نقش تعیین کننده ای در سیاست داشته است و یا مانند دوران محمد رضا شاه، تا حدودی در حاشیه اما همواره منتظر بازگشت به قدرت بوده و در سایه امن، بخاطر نگرانی اصلی محمد رضا شاه از حکومت کمونیستی شوروی، می زیسته است.

از این گذر کوتاه می خواهم این نتیجه را بگیرم که هم در اروپا و هم در ایران یک سری عوامل استثنایی و بعبارت دیگر خارج از روال معمول بوده اند که در اروپا موجب آغاز روند جدایی کامل دین از دولت شده اند و بر عکس، در ایران دین و دولت را با هم پیوند داده اند و آندو را همواره در کنار هم نگاه داشته اند. این دو عامل یا تصمیم رهبران و پادشاهان بوده است و یا شرایط اقلیمی و جغرافیایی خاص.

از این منظر می توان گفت که صرفا چشم امید دوختن به تحولات قابل پیش بینی و یا تا حدودی قابل مدیریت، از جمله انتخابات و رقابت های داخلی این نظام که ممکن است به تقویت جنبه جمهوریت این نظام بینجامد و یا در چشم انداز طولانی مدت راه جامعه ایران را بسوی سکولاریسم باز نماید دور از منطق تحولات و دخالت عوامل استثنائی است، که فوقا به آنها اشاره شد. تحولاتی که یا منجر به جدایی دین از دولت در اروپا شدند و یا در تدوام حیات پدیده دین-دولت در ایران موثر بودند.

تصور کنیم که آیت الله خمینی قول اولیه خود را عملی می کرد و پس از بازگشت به ایران و تشکیل حکومت جمهوری اسلامی به حوزه علمیه قم باز می گشت. این اقدام که البته با شناختی که بعدها از وی پیدا کردیم یک فرض محال است، اما قطعا می توانست نهاد دین را به نهاد دولت آنگونه که اکنون است، نزدیک نسازد. و یا تصمیم یک عده محدود بر اضافه کردن ولایت مطلقه فقیه، اگر تحقق نیافته بود دست و بال شورای نگهبان آنچنان که اکنون است باز نمی شد. و یا بر عکس، تصمیم خامنه ای بر انتقال محل سکونت ولی فقیه و رهبر جمهوری اسلامی از جماران به خیابان دولت و نزدیک مراکز دولتی قطعا در تقویت نهاد دین و ولایت نقش موثری داشته است.

نتیجه اینکه، اگرچه باید از هر امکان درونی و یا قانونی حداکثر استفاده را برای تضعیف نهاد دین و ولایت و کوتاه کردن دست آن از حکومت و دولت استفاده کرد، اما دلخوش کردن به مجراهای قانونی و نیروهای داخلی این نظام و سرمایه گذاری تام و تمام روی این امید و دلخوشی ها، حداکثر می تواند برای مدت کوتاهی منجر به برهم زدن تعادل این نظام شود. تناب دین و ولایت این نظام اما آن اندازه قوی است که پس از مدت کوتاهی مجددا آنرا به گرانیگاه خود، و چه بسا قوی تر و با تجربه تر از قبل، باز می گرداند.  

تعادل این شاغول تنها می تواند با یک ضربه بسیار محکم و استثنایی و خارج از روال معمول برهم ریزد. ما در دوران جنبش سبز گوشه ای از این ضربه را با حضور میلیونی مردم در خیابانها و اعتراضات مسالمت آمیز علیه کودتای انتخاباتی باند خامنه ای-احمدی نژاد شاهد بودیم. و یا، باید امیدوار بود که رهبرانی برخیزند که از راه مسالحه و مماشت با ولایت فقیه و روحانیون حاکم وارد نشوند و اعتماد مردم را برای جلب رضایت رهبری و حفظ اتحاد روحانیت و یا برای بازگشت به دوران طلایی امام نفروشند.         

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

افق های تیره در چشم انداز جمهوری اسلامی

وقایع سیاسی اخیر در برزیل که سرانجام منجر به تعلیق ۱۸۰ روزه مقام ریاست جمهوری دیلما روسوف گردید، از برخی جهات شبیه وضعیت درونی حکومت جمهوری اسلامی است. اپوزیسیون دولت فعلی برزیل مدعی فساد گسترده مالی در میان حزب حاکم و سایر احزاب شرکت کننده در دولت تا خود مقام ریاست جمهوری می باشد؛ در حالیکه مطابق ادعای روزنامه های طرفدار رئیس جمهور خود اپوزیسیون نیز همچنان درگیر پرونده های باز اتهامات اختلاس و فساد مالی است و دست های پاکی ندارد. جالب اما این پدیده است که هیچ یک از دو طرف دعوا با قاطعیت تمام ادعاهای رقیب خود را رد نمی کند، بلکه او را نیز متهم به فساد و اختلاس می نماید.

نظاره گران بی طرف این دعوای سیاسی اما معتقدند که ادعاهای هر دو طرف به یک اندازه معتبر و قوی و نافی یکدیگر نیستند؛ بلکه بعنوان مکمل هم نشان دهنده وجود فساد گسترده مالی در نظام سیاسی کنونی کشور برزیل می باشند. همانطور که در جمهوری اسلامی دعوا ها و اتهامات گوناگون که بین دو جناح اصلی حاکم در قدرت رد و بدل می شوند، در درجه اول ریشه سیاسی دارند و اتهامات وارده، ضمن حقیقت داشتن، برای حذف جناح رقیب از کرسی قدرت بکار گرفته می شوند، در برزیل نیز اختلافات کنونی و پرونده های فساد مالی، با وجود صحت داشتن، در درجه نخست با اهداف سیاسی کارگردانی می گردند. برای مثال دستگیری رئیس جمهوری پیشین برزیل، "لولا" در روز روشن و در مقابل منزل شخصی اش، در حالیکه وی ظاهرا در یک تماس تلفنی با قاضی پرونده آمادگی خود را برای بازجویی اعلام کرده بود، هدفی جز تخریب سیاسی وی و حزب حاکم کنونی نداشته است.

البته این دعوای سیاسی نباید مانع فراموش کردن این حقیقت گردد که در طول سیزده سال ریاست جمهوری لولا و سپس دیلما روسوف فساد و اختلاس گسترده ای در میان اعضای حزب کارگر و دیگر احزابی که با آن ائتلاف کرده اند در جریان بوده است. و البته این ادعا که آیا رهبر پیشین و رهبر فعلی حزب کارگر مستقیما در این فساد مالی دست داشته اند و یا از آن بی اطلاع بوده اند چندان صورت مسئله را تغییر نمی دهد و از عمق فاجعه نمی کاهد. فاجعه ای که متاسفانه احزاب چپ در برزیل و بطور کلی در امریکای لاتین، در رقم زدن آن سهیم بوده اند. در ونزوئلا نیز حزب حاکم و رئیس جمهور کنونی، جانشین چاوز، زیر فشار های سیاسی و تهمت اختلاس و فساد که توسط احزاب راست کارگردانی می شوند قرار گرفته اند.  

واقعیت این است که در برزیل بنگاهای مالی بزرگ و رسانه های ثروتمند و قوی، با وجود سیزده سال دولت های سوسیالیستی، هنوز در کنترل احزاب و جناحهای راست هستند. و نیز این واقعیت را نباید فراموش کرد که ایالات متحده امریکا از طریق حمایت های مالی و سیاسی از این بنگاه ها آتش بیار این معرکه است و از فرصت بدست آمده کمال استفاده را در تضعیف جبهه چپ در برزیل و بطور کلی امریکای لاتین می نماید. فرصتی که توسط احزاب چپ حاکم، و فساد مالی برخی از اعضای آنها، در اختیارش گذاشته شده است. فرصتی که موجب تکرار تاریخ در امریکای لاتین گردیده است، تاریخی که شاهد عروج و افول احزاب چپ و سوسیالیست است که در رهبری کشور خود بسوی دمکراسی ناموفق بوده اند. این افول را بخوبی می توان در کاهش محبوبیت رهبران چپ پس از گذشت مدتی از ریاستشان مشاهده کرد.  

هنوز دیری نگذشته است که برزیل یک کشور موفق و رو به رشد، با رشد اقتصادی هفت و نیم در صد، در کنار هند و چین شناخته می شد.  رشد و موفقیتی که موجب رشد طبقه متوسط در این کشور گردید و اقتصاد کشور رونق گرفت. اما چه شد که پس از مدت کوتاهی همین طبقه متوسط پشت به دولت فعلی کرد و اکنون نیز بیشتر معترضین خیابانی از همین طبقه می آیند؟ گویی این طبقه پاشنه آشیل دولت سوسیالیست دیلما شده است، که اگرچه تمام قامتش بر آن استوار است، اما بسیار ضربه پذیر نیز می باشد.

واقعیت این است که اگرچه طبقه متوسط در برزیل در سالهای اخیر از رونق اقتصادی بهرمند بوده است، اما مطابق نظر کارشناسان، دولت های سوسیالیستی برزیل با وجود در اختیار داشتن منابع مالی فراوان در تغییر ساختارهای اقتصادی و مالی که قدمت بسیار دارند و گذشته اشان به دوران حکومت نظامیان باز می گردد ناموفق بوده اند و بجای تغییر این ساختارها صرفا به اجرای برنامه های پوپولیستی برای جلب حمایت بیشتر مردم پرداخته اند. شرایط و برنامه هایی که هیچگاه از چشم طبقه متوسط مخفی نمانده است.  

تجربه بسیاری از کشورها اما نشان داده است که طبقه متوسط قبل از هر چیز و هر برنامه پوپولیستی خواستار یک قانون شفاف که حقوق فرد و مالکیت شخصی را محترم بشمارد می باشد، قانونی که توسط هیچ بند، تبصره و یا شروط ایدئولوژیک و عقیدتی محدود نشود. این طبقه، همچنین، به یک دولت صالح و قدرتمند نیازمند است. نیازهایی که در نزد این طبقه حتی بر یک دمکراسی کامل ارجحیت دارند. بعبارت دیگر طبقه متوسط برزیل و اصولا هر ملتی در درجه نخست از دولت های خود اجرای سالم و شفاف چنین قوانینی را خواستارند، تا شعارهای پوپولیستی و برنامه هایی که صرفا بخاطر اهداف سیاسی و جلب آرای بیشتر اعلام و اجرا می شوند. این طبقه، بخاطر اینکه هنوز آلوده به حرص و طمع های کاپیتالیستی و ثروت اندوزانه نشده است، فساد و دروغ را بر نمی تابد و در صورت مشاهده آنها در احزاب و نظام سیاسی حاکم سریعا به آن پشت می کند.

فرید زکریا این نوع از سیستم حکومتی را که بر پایه قوانین اساسی حامی حقوق فرد و مالکیت شخصی عمل می کند، حکومتی که به همین خاطر از سه قوه کاملا مجزای اجرایی و قضایی و مقننه تشکیل شده است، حکومت مشروطه لیبرالیستی (Constitutional liberalism) می نامد (آینده دمکراسی به قلم فرید زکریا). وی این نوع از نظام سیاسی را پیش مقدمه ضروری برای دست یابی به یک حکومت واقعا دمکراتیک می شناسد. وی در کتاب خود مثالهای فراوانی از اجرای قوانین دمکراتیک، برای مثال انتخابات آزاد، در کشورهایی می آورد، که فرایند های قبلی و ضروری یک سیستم مشروطه لیبرالیستی را بطور کامل طی نکرده اند و به همین علت نیز از دل انتخابات اجرا شده در این کشورها نیروهای کاملا غیر دمکرات و حتی ضد دمکراسی و آزادی سربرآورده اند و حاکم گشته اند.

این یادداشت را از طرح جنبه های مشابه بین وقایع اخیر در برزیل و  جمهوری اسلامی ایران آغاز کردم، اما اگر خوب دقت کنیم یک تفاوت بسیار مهم بین دو نظام سیاسی مزبور مشاهده می شود. این تفاوت مهم اما در قوانین اساسی و نظام سیاسی این دو کشور است. قانون اساسی برزیل یک قانون اساسی سکولار و به تعریف فرید زکریا سیستم سیاسی آن نیز یک مشروطه لیبرالیستی است. قوای سه گانه این نظام نیز بطور نسبی مستقل از یکدیگر عمل می کنند. وضعیتی که امکانات و شرایط حداقلی را برای عبور برزیل از یک نظام مشروطه لیبرلیستی به یک جامعه آزاد و دمکراتیک و پیشرفته همچنان در درون خود دارد.   

قانون اساسی جمهوری اسلامی اما نه تنها یک قانون سکولار نیست بلکه به صراحت نیز استقلال قوای سه گانه را نفی می نماید. در اصل پنجاه هفت این قانون آمده است: قواي حاكم در جمهوري اسلامي ايران عبارتند از:قوه مقننه‌، قوه مجريه و قوه قضائيه كه زير نظر ولايت مطلقه امر وامامت امت برطبق اصول آينده اين قانون اعمال مي‌گردند. اين قوامستقل از يكديگرند." توجه داشته باشیم که این قانون تصریح می کند که قوای سه گانه زیر نظر ولایت مطلقه فقیه عمل می کنند و "مستقل از هم هستند" نه اینکه مستقل از یکدیگر عمل می کنند.

حتی به جرات می توان گفت که قانون اساسی مشروطه سلطنتی در حکومت پادشاهی پهلوی ها بسیار لیبرالیستی و پیشرفته تر از قانون اساسی جمهوری اسلامی بود. اگر مطابق قانون اساسی مشروطه سلطنتی شرح و تفسیر قانون فقط بعهده مجلس شورای ملی بود، در قانون اساسی جمهوری اسلامی این وظیفه بطور کامل در اختیار شورای نگهبان گذاشته شده است. قوانین مربوط به حقوق فرد نیز همواره مشروط به موازین اسلام گردیده اند. برای مثال در همین قانون آمده است: "همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون‌قرار دارند و از همه حقوق انساني‌، سياسي‌، اقتصادي‌، اجتماعي وفرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند."

اصل چهل و چهار قانون اساسی نیز با اصول یک نظام سیاسی و اقتصاد لیبرالیستی در تضاد است. در اصل ۴۴ آمده است: بخش دولتي شامل كليه صنايع بزرگ‌، صنايع مادر، بازرگاني‌خارجي‌، معادن بزرگ‌، بانكداري‌، بيمه‌، تامين نيرو، سدها وشبكه‌هاي بزرگ آبرساني‌، راديو و تلويزيون‌، پست و تلگراف وتلفن‌، هواپيمايي‌، كشتيراني‌، راه و راه‌آهن و مانند اينها است كه به‌صورت مالكيت عمومي و در اختيار دولت است‌. واضح است که این بند از اصل ۴۴ یک مانع اساسی در برابر رشد مستقلانه طبقه متوسط است.   
  
در حقیقت می توان با قاطعیت گفت که بر خلاف قانون اساسی جهموری اسلامی، این قانون اساسی مشروطه سلطنتی بود که می توانست پیش زمینه های قانونی اجرای یک نظام مشروطه لیبرالیستی را فراهم نماید. کما اینکه از نظر محتوا و بدون در نظر گرفتن نام و عنوان مشروطه سلطنتی، هر دو حکومت پهلوی، البته با در نظر گرفتن شرایط تاریخی و فرهنگی ایران، بطور نسبی یک حکومت مشروطه لیبرالیستی را نمایندگی می کردند، اگرچه هر دو حکومت ناقض دمکراسی و حقوق بشر نیز بودند.

اقداماتی که رضا شاه در تقویت ارتش و مدرن سازی ساختارهای سیاسی، اقتصادی و آموزشی انجام داد و یا برنامه مدرن سازی ایران در زمان محمد رضا پهلوی، که روی توجه به رشد طبقه متوسط و صنعتی شدن جامعه ایران نشان می داد و تحت عنوان انقلاب سفید سال ۱۳۴۱ شمسی معروف است، همه در راستای اجرای سیاست های لیبرالیستی اما کنترل شده قرار می گیرند. و اگر فساد در دستگاه اداری و مالی شاه نفوذ نمی کرد و اگر وی دست طبقه متوسط را بیشتر باز می گذاشت، قطعا حکومت نوپای مشروطه لیبرالیستی آن زمان شانس ادامه حیات طولانی تری را داشت. شانس و استعدادی که جمهوری اسلامی بدلیل عدم وجود قوانین اساسی سکولار و لیبرالیستی، بویژه در به رسمیت شناختن حقوق فردی و شهروندی و تفکیک واقعی قوای سه گانه، از ان برخوردار نیست.

اگر کشورهایی مانند برزیل هنوز شانس و امکان آنر دارند که از دامن بحرانهای سیاسی کنونی خارج شوند و اداره سیاسی و نظام اقتصادی کشورشان را به مسیر درست مشروطه لیبرالیستی و حاکمیت یک دولت مقتدر و سالم باز گردانند، شوربختانه اما در برابر ملت و کشور ایران، با وجود رهبری و حاکمیت ولایت فقیه و قوانین اساسی آن افق روشنی دیده نمی شود.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

اصلاح طلبان، عاملان و حاملان اصلی "دوگانه باوری" مزمن در جمهوری اسلامی

جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ خود از ترکیب بندی "دوگانه باوری" (doublethink) برای بیان و تشریح ویژگی افرادی استفاده می کند که همزمان به دو نظر کاملا متضاد با هم باور دارند، اما در عین حال آگاه به وجود این تناقض نیستند و آندو را در کنار هم پذیرفته اند. وی در رمان خود دوگانه باوری را توانایی تعریف می کند که قادر است دو باور متضاد را بطور همزمان در ذهن یک نفر بنشاند. دوگانه باوری که بخشی از یک زبان و فرهنگ ساختگی و مصنوعی است که توسط نظام توتالیتر خلق گردیده و برای کنترل افکار عمومی بکار گرفته می شود. ساختار زبانی و گفتاری این نظام با وجود در برداشتن باورهای دوگانه و متضاد، تنها وسیله رسمی ابراز نظر و عقیده در حوزه عمومی است. ساختاری که تناقضات آن هرگز نباید افشا و آشکار گردند.

برای مثال می توان به چند نمونه از دوگانه باوری و گزاره های متناقض که در رمان ۱۹۸۴، توسط نظام توتالیتر بکار گرفته می شدند اشاره کرد: "اگر می خواهی یک رازی را در ذهن نگاه داری، باید آنرا از خودت هم مخفی نگاه داری". "کسی که گذشته را کنترل می کند، آینده را نیز تحت کنترل دارد، کسی که زمان حال را کنترل می کند، گذشته را نیز کنترل می نماید." "جنگ صلح است". "آزادی بردگی است". "جهالت قدرت است". و یا در نظام  توتالیتر، وزارت عشق محل شکنجه است و وزارت فراوانی خود عامل اصلی قحطی می شود و در وزارت صلح به امور مربوط به جنگ پرداخته می گردد.

اگرچه نظام جمهوری اسلامی از نظر ویژگیهای منحصر بفرد آن قابل مقایسه با حکومت های توتالیتر مورد نظر جورج اورول نیست، اما بقطع می توان گفت که از نظر ساختار زبانی و تعداد بیشمار باورهای دوگانه و متضاد یک نمونه بسیار روشن و آشکار قرن بیست و یکمی از دوگانه باوری در رمان ۱۹۸۴ است. یکی از آخرین نمونه های این دوگانه باوری سخنان اخیر حسن روحانی در مراسم روز ارتش است که گفت: "ما در یک دستمان کتاب و منطق و تدبیر و عقلانیت و در دست دیگرمان شمشیر است و این دو را در کنار همدیگر می‌بینیم". وی این سخنان را در پی حملات تند علی خامنه ای به وی و هاشمی رفسنجانی که در توئیت منسوب به او اظهار داشته بود که دنیای آینده دنیای گفتمان است و نه موشک، بیان می کند.

ساختار فکری و ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این گونه باورها و موضعگیری ها صرفا دلایل تاکتیکی و برخاسته از الزامات دنیای امروز ندارند. این ساختار فکری و ایدئولوژیک از بدو تولد خود بر باورهای دوگانه و متضاد با یکدیگر استوار بوده است. باورهای دوگانه ای که نیروهای حامل آن نه تنها به وجود تضاد های ذاتی و ماهوی آن آگاه نبوده اند، بلکه واقعیت در کنار قرار داشتن این دو گانگی را همواره امری طبیعی و شدنی می پنداشته اند.

جورج اورول عامل اصلی این دوگانه باوری را نظام توتالیتر حاکم معرفی می کند، اما با توجه به اینکه هر نظام توتالیتری حامل یک ایدئولوژی توتالیتر است و مشروعیت و گفتمانهای خود را از آن اتخاذ می نماید، می توان گفت که در حقیقت منبع اصلی دوگانه باور سازی و نشاندن آنها در اذهان پیروان خود همانا و در درجه اول ایدئولوژی توتالیتر می باشد.

امروزه اما بر خلاف ده های اول قرن بیستم و برخلاف نظامهای توتالیتر مورد نظر جورج اورول، یک ایدئولوژی توتالیتر مدرن می تواند بدون حضور یک نظام سیاسیِ توتالیتر و تنها به یمن ساختار های طبقاتی ویژه خود، نظام خاص اقتصادی و نیز به کمک ابزارهای فرهنگی و تبلیغاتی اش، دوگانه باوری های خاص را، در درجه نخست در اذهان پیروان خود بنشاند و سپس بتدریج بعنوان یک فرهنگ عام غالب سازد. جورج اورول شاخصه اصلی این فرهنگ عام را تجرد جمعی (collective solipsism) می داند که حاملان آنرا از واقعیت های جهان خارج از ذهن و روان دور می سازد و مشغول باورهای متضاد و مصنوعی خود می نماید.

بعبارت دیگر، توتالیتاریزم را نمی توان صرفا در وجود حکومت و نظامهای سیاسی توتالیتر و نمونه های تاریخی آن از جمله توتالیتاریسم استالین و یا هیتلر خلاصه نمود. امروزه به علت بکارگیری ابزارهای بسیار پیچیده سیاسی- فرهنگی و تبلیغاتی می توان از حاکمیت یک ایدئولوژی توتالیتر صحبت کرد بدون اینکه برای اعمال این حاکمیت نیازی باشد به یک رژیم توتالیتر، مشابه آنچه در تاریخ اخیر اتفاق افتاده است.

اصولا هر نظام فکری و ایدئولوژیک که مدعی تبیین مطلق و تغییر ناپذیر از جهان و انسان باشد و به اعتبار آن راه اندیشه آزاد را مسدود سازد، یک تفکر توتالیتر بحساب می آید. و واقعیت این است که تا قبل از ورود بشریت به قرن بیستم و پیدایش ایدئولوژی های توتالیتر کمونیسم و یا فاشیسم ، این مذاهب شناخته شده یهودیت، مسیحیت و اسلام بودند که چه در ذهن و چه در عرصه اجتماع و زندگی فردی تمامیت خواهی خود را به اشکال مختلف تحمیل می کرده اند. تمامیت خواهی که اگرچه پس از ورود بشریت به دوران مدرنیته و رشد روز افزون علم و عقاید لائیک و سکولار ضربات سختی خورد، اما بدلیل تلاش بخش های میانه رو و محافظه کار روشنفکران اروپای عصر روشنگری و دورانهای پس از آن، در مدرن سازی ادیان و تغییر چهره خشن آن، همچنان صلابت و سرسختی خود را حفظ کرده است.     

در زمینه تحلیل عصر روشنگری در اروپا، جاناتان اروین اسرائیل، تاریخ شناس برجسته انگلیسی سه تحقیق   بنامهای "روشنگریِ رادیکال"، "مسابقه روشنگری" و "روشنگریِ دمکراتیک" تدوین و انتشار داده است که به اعتقاد بسیاری از اهل علم تاریخ، روش تحقیق وی دریچه های جدیدی در زمینه تحلیل عصرِ روشنگری در اروپا باز کرده است. وی معتقد است که در اروپای عصر روشنگری تنها یک جریان واحد از جنبش روشنگری فعال نبوده است، بلکه جریانهای مختلفی در کنار هم حضور داشته اند. جریانهایی که وی  آنها را "روشنگری رادیکال"، "روشنگری میانه رو"، "کنترا روشنگری"  و "ضد روشنگری" نامگذاری می کند. روشنگران رادیکال که عقبه آنها به اسپینوزا فیلسوف هلندی می رسد، جایی برای اعتقاد مذهبی و دینی در پروسه روشنگری و پیشرفت اروپای مدرن قائل نبودند. آنان ماتریالیستی فکر می کردند، بی خدا بودند، به آزادی های فردی بیش از هر چیز بها می دادند، خود را در محدوده فرهنگ، قومیت و یک ملیت خاص محصور نمی کردند و، به سخن دیگر جهانی می اندیشیدند. به اعتقاد جاناتان اسرائیل، فلاسفه رادیکال عصر روشنگری به انسان از دید جهانی می نگریستند و برای انسان حقوق طبیعیِ مستقل از ملیت، قومیت، نژاد و فرهنگ قائل بودند. به موازات روشنگران رادیکال، روشنگران میانه رویی نیز بودند که سعی داشتند پیوندی صلح آمیز و تکمیل کننده بین اعتقادات دینی از یک سو و علم و منطق بشری از سوی دیگر ایجاد نمایند.

بنظر نگارنده این تلاش روشنگران میانه رو نه تنها به هسته اصلی تمامیت خواهی ادیان آسیبی وارد نیاورد، بلکه بدلیل کوشش آنان در تطبیق ادیان با علوم و دستآوردهای بشری، باورهای دوگانه بسیاری را نیز به متون اولیه دینی افزود، که قبل از هر چیز گمراه کننده و پوشاننده هسته اصلی تمامیت خواهی و ضدیت آنها با اندیشه و انسان آزاد می باشند.

فرایند جنبش روشنگری در ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. روشنفکران دروان انقلاب مشروطه را -که تاثیرات بسزایی بر آغاز جنبش مشروطه در ایران داشتند-  نیز می توان مانند دوران آغازین روشنگری در اروپا به سه دسته اصلی تقسیم کرد. به این مفهوم که در اواخر دوران قاجار و اوائل جنبش مشروطه  ما می توانیم ردپای "روشنگران رادیکال"، "روشنگران میانه رو" و "کنترا روشنگران" را در ایران آن زمان بیابیم. فتحعلی آخوند زاده را  می توان از جمله روشنگران رادیکال عصر مشروطه نامید که با افکار سکولار خود و دفاع از حقوق بشریت (هم برای زنان و هم برای مردان) بیشترین تاثیر را در آغاز عصر مدرنیته و جنبش مشروطه خواهی در ایران داشته است. میرزا آقاخان کرمانی، که عمدتا تحت تاثیر افکار آخوند زاده بود، را نیز می توان از جمله روشنگران رادیکال این عصر نامید. حتی  می توان میرزا رضای کرمانی که پس از قتل ناصر الدین شاه و در هنگام بازجویی می گوید "مردم انسان شده اند" را در همین ردیف قرار دارد. در کنار روشنگران رادیکال، روشنفکرانی مانند میرزاملکم خان و طالبوف نیز بودند که بر خلاف افکار رادیکال آخوند زاده، در پی نوعی هماهنگی و صلح بین اسلام و مفاهیمی مانند آزادی، دمکراسی و حقوق انسان ها هستند. این افراد را که از یک سو تحت تاثیر جنبش روشنگری و مدرنیته در اروپا بودند و آثار فیلسوفان و متفکرین اروپای را مطالعه کرده بودند واز سوی دیگر قصد نوعی تعریف ملی و فرهنگی و دینی از مفاهیم مدرنیته داشتند می توان "روشنگران میانه رو" نامید.   

جریان روشنگران میانه رو که دنباله آن در دهه های بعد عمدتا به نوگرایان مسلمان از جمله مهدی بازرگان و سپس علی شریعتی می رسد نیز همه سعی و کوشش خود را بر تطبیق بین علم و دین و نوسازی چهره اسلام و شیعه می گذارد. اما این تلاش ها نیز نه تنها هسته اصلی تمامیت خواهی اسلام را هدف قرار نمی دهد، بلکه بر عکس موجب حفظ آن می شود؛ و حتی با استفاده از روشهای جدید در علوم اجتماعی و تحلیل طبقاتی، آنرا تبدیل به یک ایدئولوژی مدرن اما با همان هسته تمامیت خواهی می نماید. ایدئولوژی بشدت تمامیت خواه که بدلیل استفاده از دست آورهای علمی و تداخل مباحث حقوق بشری و آزادی های اجتماعی و سیاسی با آن، بشدت نیز مملو از باورهای دوگانه و متضاد می گردد.

در واقع انقلاب اسلامی و حاکمیت ایدئولوژی تمامیت خواه شیعه بر ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ محصول تحول اسلام شیعی تمامیت خواه به یک ایدئولوژی توتالیتر است، که البته اینبار ظاهری مدرن از حکومت قانون را به نمایش می گذارد. در این رابطه نیز همانطور که در درجه اول روشنگران میانه رو اروپا در بقای هسته سرسخت تمامیت خواهی ادیان سهم داشته اند، در تثبیت و تقویت ایدئولوژی توتالیتر شیعه بر جامعه ایران نیز روشنفکران مسلمان و نوگرایان شیعه از جمله مهدی بازرگان و علی شریعتی و پیروان آنها سهم به سزایی بازی کرده اند. کما اینکه این جریان و افراد وابسته به آن سهم و شراکت غیر قابل تردید و فراموش ناشدنی در پر کردن مناسب حکومتی و اداری پس از سرنگونی سلطنت پهلوی و سپس هموار کردن راه تثبیت جمهوری پر تناقض اسلامی که هم ادعای اسلامی و هم جهموریت می کند و هم مدلی از دمکراسی و مجلس قانونگذار را به نمایش می گذارد و هم ولایت فقیه را بر بالای آن می نشاند، داشتند.

اما هر روز این حکومت قدرت بیشتری پیدا می کند، بر صلابت و سرسختی هسته تمامیت خواهی آن نیز افزوده می شود؛ و همزمان نیز بر تعداد افکار و اعتقادات دوگانه و متضاد آن افزوده می گردد. که در این میان نیز اصلاح طلبان حکومتی مانند همیشه نقش اصلی را در این میانه بازی کرده اند و با انواع و اقسام توجیهات و برای حفظ اسلام و حکومت اسلامی این دوگانه باوری ها را تقویت نموده اند. از جمله می توان به چند نمونه از این باورهای دوگانه اشاره کرد: حکومت اسلامی همان حکومت مردمی است، اسلام با حقوق بشر تناقضی ندارد، اسلام دین رحمت است و مهمتر از هرچیز نام جمهوری اسلامی که بر تارک این حکومت نشسته است، خود سمبل بزرگترین تناقض و باور دوگانه این نظام است که گویی اسلامیت با جمهوریت قابل جمع می باشد.

شوربختانه اما این دوگانه باوری محدود به حکومتیان و جناح های آن نمی گردد، بدلیل حاکمیت دوگانه این نظام در بیش از سه ده اخیر و با جا افتادن بسیاری از مفاهیم متناقض و دوگانه مردم ایران نیز بتدریج به آنها عادت و حتی باور کرده اند. بطوریکه می توان گفت که فرهنگ و روابط اجتماعی مردم ما بیش از هر دوران دیگری در تاریخ خود، در دروان جمهوری اسلامی، از دوگانه باوری، خرافات ناشی از آن، ظاهر سازی های دروغین و تغلب آسیب دیده اند.