۱۳۹۴ دی ۶, یکشنبه

حکم قصاص ابتذال شرارت نیست، اعدام آگاهانه شور زندگی است



از سنین جوانی همواره این سوال برای من مطرح بوده است که چرا باید سمبل قضاوت و دادگستری تندیس یک زن با چشمانش بسته باشد که در یک دست ترازو و در دست دیگر شمشیر دارد؟ مگر می شود با چشمان بسته قضاوت کرد؟ … و آیا می توان وزن و اندازه جزا را با یک ترازو سنجید و تعیین نمود؟ و بر این مبنا، آیا می توان وظیفه عامل اجرای مجازات، از قطع دست گرفته تا کشیدن صندلی از زیر پای اعدامی آویخته شدن بر دار اعدام را صرفا یک انجام وظیفه دید؟‌ و آیا ایرادی نیز بر آن کسی که حکم مجازات را صادر کرده وارد نیست؟ و قاضی را هم می توان بخاطر انجام وظیفه و تبعیت از قانون تبرئه نمود؟‌ و سوالهای کلی تری از این دست که آیا واقعا باید در هنگام قضاوت فرصتی به احساسات شخصی نداد و صرفا از دید منطقی و در کادر قانون عمل نمود؟ و در نهایت اینکه، آیا اصولا این کار شدنی است و قضاوت در امور انسانی و اجتماعی باید تا حد امکان خشک، بدون دخالت احساس و عواطف باشد؟ و بنابرای آیا می توان گفت که تصمیم یک مادر بر بخشش قاتل فرزندش، که قطعا احساسات مادرانه و انسان دوستانه در آن نقش فراوانی داشته اند، یک استثنا است و نمی تواند در کادر قوانین جزایی و وظائف قاضی قرار گیرد؟

در رمان بینوایان، اثر جاودانه ویکتور هوگو، به نحوی زیبا و اثر گذاری به این سوالات و وضعیت بسیار دشوار (dilemma) پرداخته می شود. ژاور پلیس بسیار متعصب و خشک مغزی است که خود را متعهد به اجرای قوانین مجازات می داند و در این راه تمام عمر و زندگی خود را می گذارد و در پی دستگیری و به مجازات رساندن ژان والژان است. وی که در زندان متولد شده بود و بیشتر عمر خود را در زندان و با زندانیان گذرانده بود در جریان تعقیب و گریز ژان والژان با جنبه های دیگری از اخلاق، انسانیت و گذشت آشنا می شود. در انتهای رمان وی سرانجام موفق می گردد که از تناقض و وضعیت بسیار دشوار انتخاب بین انسانیت و گذشت از یکسو و اجرای قانون جزا که وی خود را متعهد به آن می دانست عبور کند و دست از تعقیب و به مجازات رساندن ژان والژان بردارد. اما با وجود عبور از این وضعیت بسیار دشوار تناقض در احساست درونی و جنگ با وجدان خود را نمی تواند حل کند و دست به خودکشی می زند. خودکشی ژاور  در حقیقت سمبل خودکشی قوانین و دستگاه قضاوت و جزای آن دوره است که بسیار خشک و خشن بر قصاص و مجازات مجرمین استوار بود و در هنگام صدور حکم به همه جوانب اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی موقع تحقق جرم توجه نمی نمود. دستگاهی فلسفی که در وجود مجرم کوچکترین زمینه و امکانی برای جبران خطا و بازگشت به زندگی نمی دید. رمان بینوایان در حقیقت داستان جدال دائمی بین احساس و عشق و در یک کلام شور زندگی passion از یکسو و قانون و نظم و منطق از سوی دیگر نیز می تواند باشد. جدالی که بخوبی توسط فردریش نیچه در تفسیر دو شخصیت اسطوره ای در یونان باستان، آپولو و دیونیزوس تشریح شده است.


عنصر آپولونی نماینده جنبه ای از وجود و ذات انسان است که بر فکر، منطق، نظم و کنترل نفس استوار می باشد. دیونیزوس اما شاخص جنبه های دیگری از انسان از جمله احساس، شور زندگی، بی نظمی و طبیعت گرایی و لذت از زندگی و آهنگ و موسیقی است. بعقیده نیچه داستان زندگی انسان داستان جدال دائمی بین این دو جنبه از وجود و شخصیت او است. پیکار و تناقضی که تنها از راه خلاقیت های هنری قابل تحمل می شوند و در نهایت منجر به پیدایش انسان کاملتر و برتر می گردد و سرانجام موجب تعادل بین این دو جنبه از وجود انسان می شود. بعبارت دیگر زندگیِ بدون شور و احساس، گویی که انسان بودن یک وظیفه است و راه نجات ما پیروی مطلق از وظائفی است که بر عهده ما گذاشته شده اند، زندگی یکطرفه، افسرده و محصور در چهارچوب قوانین و مقررات خشک است و انسان را تبدیل به یک مامور معذور می کند، همانطور که مجری مراسم اعدام بدون هیچ احساسی طناب دار را می کشد و یا تیغه گیوتین را رها می سازد. و حتی می توان گفت همانند آن قاضی که قضاوت را فقط اجرای قصاص، تلافی و تحقق حکم خدایی "چشم در برابر چشم و دست در برابر دست" می پندارد. در قاموس این قضاوتِ خشن و عاری از شور و احساس،  موضوعاتی مانند بخشش، گذشت و باز گذاشتن راه برای جبران خطا و بازگشت به جامعه معنایی ندارند، و حداکثر در اختیار خانواده مقتول و یا شاکی جرم گذاشته شده اند. به سخن دیگر، اصل بر قصاص و تلافی است و بخشش و بکارگیری احساسات انسانی استثنایی است که فقط بعهده شاکی گذاشته شده اند، احساساتی که قانونگذار و قاضی باید بشدت از آنها پرهیز کنند.


البته گفته می شود که قاضی و یا هیئت قضاوت باید فقط مجری قوانین باشد و در هنگام صدور حکم منافع شخصی و احساسات خود را دخالت ندهند. اما واقعیت این است که چه آن قاضی و چه آن مامور اجرای حکم، در موقع صدور و یا اجرای حکم همواره در معرض انتخاب قرار داشته و دارند، و صدور حکم اعدام و یا قطع دست و یا اجرای آن در حقیقت ناشی از انتخابی است که سرانجام قاضی و یا مجری حکم به آن رسیده اند. اما کدام فرایند انتخاب و گزینش است که در آن عناصر مختلف احساس و منطق حضور نداشته باشند؟ و آیا این یک خواست واقعی و اصولا محقق شدنی است که قانونگذار و قاضی نباید احساسات شخصی خود را دخالت دهند. هانا آرنت عمل ماموران اجرای هولوکاست را ابتذال شر می نامد، به این معنی که ماموران آلمان نازی در هنگام آدم سوزی فاقد کوچکترین قدرت اندیشه و احساس بوده اند. اما در این مورد نیز می توان گفت که ماموران آدم سوزی نیز همواره در معرض انتخاب بوده اند و سرانجام نیز گزینه فرستادن یهودیان به اتاقهای گاز را برگزیده اند. از این نظر است که ادعای مامور معذور، حتی با علم به کوته فکری و ابتذال آنان، به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. چگونه است که یک مادر، که بیش از هر فرد دیگری جان فرزندش برای او عزیز است از اجرای حکم اعدام می گذرد و انتخاب دیگری بر خلاف معمول می نماید؟


اصولا تاریخ قضاوت، تاریخ چالش انسان بین دو نگرش آپولونی و دیونیزوسی و تاریخ دو فلسفه و جهان بینی جبراندیش و قضا و قدری از یکسو و تاریخ فلسفه و جهان بینی های انسان مدار، اراده گرا و آزاد اندیش از سوی دیگر نیز می باشد. تا قرنها، فلسفه استویزیسم (Stoicism) که منشا آن یونان باستان بود در دربار روم باستان بعنوان فلسفه و جهان بینی غالب مورد استفاده قرار می گرفت. فلسفه ای که بر قضا و قدر و سرنوشت های از قبل تعیین شده استوار و فاقد شور و احساس نسبت به زندگی این دنیایی بود. این فلسفه که از گرایشات مهم فلسفی دوران یونان باستان در حدود ۳ قرن قبل از میلاد مسیح بود، بعدها تاثیرات بسیاری بر اندیشه های فلسفی و دینی در اروپای قدیم و سپس دوران قرون وسطا داشته است، به همین علت نیز تشابهات بسیاری در مورد موضوع جبر و قضا و قدر بین این فلسفه و مسیحیت و اسلام دیده می شوند.


به سخن دیگر دستگاه قضاوت و قوانین مجازات در بسیاری از فلسفه های قدیم و ماقبل مدرن و نیز در ادیانی مانند یهودیت، مسیحیت و اسلام در درجه نخست مترجم و مجری قوانین از قبل تعیین شده (جبر و قضا در فلسفه های مبتنی بر اندیشه استویزیم) و یا قوانین الهی و مکتوب در متون دینی بوده اند. قوانینی که  از قبل مجازات چشم در برابر چشم و دست در برابر دست را تعیین نموده اند و قاضی و مجری حکم در حقیقت بعنوان برده و مامور معذور این قوانین ظاهر می شوند و عمل می کنند. قوانینی که بمانند فلسفه و جهان بینی های پشتیبان آنها فاقد هرگونه شور و نشاط به زندگی هستند و حتی سرکوب کننده احساسات انسانی می باشند. به همین علت است که در کادر این قوانین، بدون ذره ای احساس ترحم، حکم سنگسار، گردن زدن، قطع دست و یا اعدام با طناب دار صادر می گردد.


دستگاه قضایی جمهوری اسلامی سمبل تمام عیار این نوع از خشونت، بی رحمی و نیز آینه تمام قد اسلامی است که خون را با خون می شوید و فرمان صادر می کند که برای سلامت و عبرت جامعه و نیز برای جلوگیری از خون ریزی های بیشتر، بهتر است متهم به قتل قصاص شود آنهم در برابر مردم. چون در این دستگاه قضایی اصولا احساس و شور زندگی جایی ندارد و همه چیز بر انتقام و قصاص استوار است. در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی زنان نیز نمی توانند قاضی شوند زیرا قادر به کنترل احساسات خود نیستند! و قاضی باید چشم بسته فرامین الهی را صادر و به اجرا بگذارد. به همین خاطر در چنین دستگاهی روزانه چندین حکم اعدام و بی شمار حکم تعزیر و شلاق، کور کردن چشم و قصاص صادر می گردند، بدون اینکه کک قاضی القضات ها و مجریان حکم بگزد، که شاید حتی آنرا نیز جز ثوابهای اخروی خود بحساب آورند.


در حالیکه در چهارچوب یک قانون قضایی مدرن و در کادر قوانین آن مقوله احساس و شور بازگشت به زندگی و بنابراین فراهم کردن زمینه های این بازگشت یک جایگاه غیر قابل انکار و تردیدی یافته است. قوانین قضایی مدرن در حقیقت مستقل و رها از اندیشه های فلسفی جبری، قضا و قدری و غایت اندیش و بر خلاف ادیانی که در متون خود احکام ثابت الهی را آورده اند، در درجه نخست بر مبنای حقوق بشر و دست آوردهای علمی و فلسفی انسان پست مدرن شکل گرفته اند. به همین علت نیز روح انسان مداری و انسانی اندیشیدن و شورِ بازگشت به زندگی در روح این قوانین جاری شده اند و در کشورهایی که از این قوانین پیروی می شود، دیگر حکم اعدام صادر و به اجرا گذاشته نمیشود. قوانین جزایی مدرن، نه بر مبنای قصاص، انتقام و تلافی بلکه برای تصحیح گرایشات و انگیزه هایی که منجر به جرم می شوند تنظیم گردیده اند. در یک قانون قضایی مدرن، باید حقوق اولیه بشر، از جمله حق زندگی و امکان بازگشت به دامن جامعه، حتی برای یک قاتل نیز رعایت شود. در کادر چنین قوانینی، یک قاضی دیگر یک مامور معذور و صادر کنند کور و بی احساس یک حکم قضایی نمی تواند باشد، او با هر حکمی که صادر می کند در حقیقت دست به یک انتخاب آگاهانه می زند که مسئولیت آور است، عملی که وجدان او را هرگز رها نمی سازد.

۱۳۹۴ آذر ۳۰, دوشنبه

چهره دوگانه ادیان

سفر به دنیای ادیان بمانند گشت و گذار در یک سوپرمارکت است که از هر نوع کالایی در آن یافت می شود، کالاها و اجناسی گوناگون و بعضا متناقض با یکدیگر. در گوشه ای از این سوپرمارکت جنگ و کشتار بنام دین و زیر پرچم خدا تبلیغ می شوند و در غرفه ای دیگر، دین رحمت و صلح به نمایش گذاشته و فروخته می گردد. اما اگر در این دو غرفه دو خدای متضاد با یکدیگر در برابر هم ایستاده اند، که یکی خشم و ترس را و دیگری صلح و آرامش را نمایندگی می کند، در بخش های دیگر این سوپرمارکت، خدایان چند چهره ای را مشاهده  می کنی که هر از گاهی نمود جدیدی از خود ظاهر می سازند.


در ادیان چند خدایی، خدایان جنگ پس از خسته از کشتار و خونریزی سرانجام با خدایان صلح به آتش بس می رسند تا برای دوره ای دیگر از جنگ آماده شوند. در حالیکه در ادیان تک خدایی مومنان با دو برداشت متفاوت از خدای واحد و مشترک خود، در دو گروه جنگ، خشونت و صلح و رحمت در برابر هم صف آرایی می نمایند، دو گروهی که گاه قانون جنگ بر روابطشان حکمفرما است و زمانی رابطه صلح آمیز با یکدیگر برقرار می کنند. گویی که خط ممتد بین ادیان، در تمامی طول تاریخ، خطی برجسته بین جنگ و صلح، خوب و بد و زشت و زیبا بوده است، که بازیگران آن از یکسو خدایان و از سوی دیگر انسانها بوده اند.


شاید وجود چهره های متضاد از جنگ، صلح، خشونت و آرامش در ادیان چند خدایی که هریک وجوهی از تاریخ جنگ و صلح را در طول حیات بشر نمایندگی می کرده اند، قابل توجیه و پذیرش باشد، اما چگونه می توان دو چهره کاملا متناقض از یک دین که اعتقاد به خدای واحد را نمایندگی می کند، توجیه نمود. قرنهای طولانی دو گرایش اصلی در درون مسیحیت، پروتستان و کاتولیک، با یکدیگر بر سر یک خدای واحد می جنگیدند و هریک ادعای نمایندگی او را داشتند. در درون اسلام نیز پس از فوت پیام آور آن، گرایشات گوناگونی بوجود آمدند، که هر یک خود را پیرو راستین محمد ابن عبدالله می دانست و دیگری را مشرک و کافر و مستحق مرگ و مجازات می پنداشتند. اهل سنت، اصولا شیعیان را مسلمان واقعی نمی شناسند و شیعیان نیز خلفای اهل سنت را غاصبین حق امامت و ولایت علی اب ابیطالب و فرزندانش دانسته و می دانند.


امروزه روز نیز گروهایی بنام داعش، القاعده و طالبان با الهام از آیات قران و بنام الله، "که بزرگترین و برترین است"، دست به ترور و کشتار می زنند و در برابر آن، بسیاری از مسلمانان با استفاد از همان قران و سنت پیامبر از این اعمال اعلام برائت و اسلام را دین رحمت و صلح اعلام می کنند و برداشت های افراطی و خشونت بنیاد را از قران محکوم می نمایند. گویی که تاریخ همه این ادیان تاریخ جنگ و صلح، مجازات و رحمت و ترس و آرامش بوده است. در همین قرانی که هر دو گروه صلح طلب و جنگ افروز به آن تکا میکنند نیز تناقضات بسیاری مشاهده می کنیم که برای توجیه آنها معمولا به شرایط نزول آیه مراجعه داده می شود و یا تفسیر این تناقضات فقط در صلاحیت متخصصین و آگاهان به علوم قرانی و حدیث شناخته می گردد.  


در برخی از آیات، مومنین به جنگ و کارزار تشویق می شوند و در برخی دیگر فرمان جهاد تا رفع فتنه از عالم و سرانجام پذیرش دین خدا از طرف همه، صادر می گردد. در مقابل، واژه رحمت صدها بار در قران تکرار می شود و حتی خداوند رحمت به بندگان خود را بر خود واجب می داند و گفته می شود که رحمت الهی شامل هر چیزی می گردد. از یکسو خداوند از رگ گردن به انسان نزدیکتر و از سوی دیگر عامل هول و ترس حتی برای مومنین به خود می باشد.

البته گفته می شود که هریک از آیات بظاهر متناقض قران شان نزول و شرایط زمانی و مکانی خاص خود را داشته است و تفسیر غیر تخصصی و برداشت غیر علمی (قران شناسی) و یا کابرد این آیات، بدون توجه به شرایط زمانی، غلط و موجب استفاده نابجا از قران می گردد. تناقضات قران البته صرفا محدود به آیات مربوط به جنگ و صلح نیستند، در مورد حوادث تاریخی و یا موضوعات مربوط به خلقت جهان و انسان نیز آیات متناقضی در قران دیده می شوند.


مطابق برخی از  آیات قران زمین و آسمان در شش روز و مطابق آیه ای دیگر در مدت هشت روز خلق گردیده اند. گاه نیز از آفرینش سریع و یک دفعه ای، زمانی که خداوند فرمان می دهد که موجود شو، آنگاه آن چیز موجود می شود، صحبت می شود و گاه از آفرینش مرحله ای و چند روزه. در مورد خلقت انسان نیز دو نظریه در قران دیده می شوند، که یکی مبتنی بر خلقت انسان از لخته خون و دیگری بر اساس آفرینش انسان از گل سفال است. در مورد حوادث و دورانهای تاریخی مانند دوران پیامبری  موسی، ابراهیم و عیسی مسیح نیز هم تناقضات آشکاری در خود قران و هم بین قران وسایر کتب دینی مانند انجیل و تورات دیده می شوند. و سرانجام، یک تناقض فلسفی نیز در قران وجود دارد که عامل بحث های بی پایان جبر و اختیار شده است، مطابق برخی از آیات، همه چیز بدست اراده خدا است، حتی فرستادن شیطان به زمی. از سوی دیگر مطابق آیاتی دیگر انسان مسئول اعمال خود می باشد که در روز قضاوت و جزا به آنها رسیدگی خواهد شد.


حال جای این سوال باقی می ماند که چگونه می توان این چهره دو گانه و بعضا چند گانه قران و یا سایر کتب دینی را، که در آنها نیز تناقضات بیشماری به چشم می خورند، توجیه نمود؟ آیا همه این تناقضات باز می گردند به شرایط زمانی نزول این آیات؟ اگر چنین است، چرا قران و یا کتب دینی دیگر، در گزارش های خود از حوادث تاریخی و یا در رابطه با موضوعاتی مانند خلقت دچار تناقض گویی های آشکاری می شوند، آیا این آیات را نیز باید با توجه به شرایط زمانی وحی مورد بررسی قرار داد؟ قطعا پاسخ مومنان به دین و کتب آسمانی به این سوال مثبت و تائید کننده است، که آری آیات را باید با توجه به شان نزولشان تفسیر نمود. این مجادلات البته با افرادی که در درجه نخست بر پایه ایمان خود وارد این مباحث می شوند، معمولا بجایی نمی رسند و همه بحث ها سرانجام به بن بست ایمان ختم می گردند که جستجوگر کافر و مخالف با این متون را راه عبوری از آن نیست.


اما علی رغم این اختلافات حل ناشدنی در زمینه مقولاتی مانند علم، منطق و ایمان و شهود، واقعیت بسیار تلخی خود را، در این روزها و ماهها، بر ما تحمیل می کند؛ که این ادیان و کتب "آسمانی" پتانسیل آنرا دارند که الهام بخش ترور و خشونت باشند، و می توانند گفتمانهای ایدئولوژیکی در اختیار پیروان سخت سر و افراطی خود قرار دهند که این اعمال را نه تنها توجیه بلکه تشویق نیز می نمایند. این واقعیت، هر اندازه که بر این ادعا پافشاری کنیم که دین اسلام ترور و خشونت علیه بیگناهان را تائید نمی کند و دین اسلام دین رحمت و صلح است، واقعیتی است غیر قابل کتمان. واقعیتی که زمانی که بانگ الله اکبر در هنگام اجرای عملیات تروریستی بلند می شود در ذهن همه پیوندی بین خشونت و اسلام ایجاد می کند.


از سوی دیگر این واقعیت نیز در تاریخ بشر بارها و بارها ثبت شده است که از ادیان، بویژه ادیان ابراهیمی، استفاده های فراوانی برای کسب قدرت و تثبت آن به هر قیمت، شده است؛ بطوریکه می توان گفت که ما در تاریخ چند هزار ساله اخیر غیر از این شاهد نبوده ایم. زمانی که کنستانتین تازه مسیحی شده تصمیم گرفت که پایتخت روم باستان را به روم شرقی منتقل کند و این تصمیم را به خوابی که از عیسی مسیح دیده بود نسبت داد، در واقع اروپای آنزمان را وارد تاریکترین دوران خود، قرون وسطی که قدرت و حکومت از آن کلیسا و مذهب بود، نمود. و زمانی که عمر خلیفه دوم مسلمین فتوحات خود را آغاز نمود، هزاره ای را از حکومت خلفای اسلام، تحت عنوان جانشینان پیامبر آغازگر شد که تا اوایل قرن بیستم ادامه داشت. صفویان نیز با استفاده از تفسیر شیعی از اسلام حکومت جدیدی را بر سرتاسر ایران بنا نهادند که به اعتبار آن ایران سرزمین ممالک محروسه در زیر پوشش شیعه گری و حکومت های طرفدار آن از جمله قاجار شناخته گردید؛ و به تبع آن هویتی جدید و البته تحمیلی برای مردمان ساکن ایران زمین رقم زد، که حکومت سکولار پهلوی ها نیز نتوانست از آن رهایی یابد و سرانجام نیز در برابر شیعه گری مسلح به ولایت فقیه تسلیم شد.


اگر بعنوان یک محقق بی طرف و بر مبنای روش های علمی و تحقیقی، این دورانها و نیز متون دینی مربوط به هر دورانی را مطالعه کنیم، آیا غیر از این می توان نتیجه گرفت که این متون و حوادث و گفتار های ثبت شده، تحت عنوان وحی و یا حدیث، در واقع امر آینه ای هستند از جوامع انسانی زمان خود و چالشهایی که انسان هر دوره ای با آن مواجه بوده است؟ و اگر بپذیریم که ادیان محصول فرهنگ و مناسبات اجتماعی هر دوره ای بودند، که ما جاپای این فرهنگ و هنجارهای اجتماعی را در اکثر آیات و سوره های قران مشاهده می کنیم، آیا بازهم جای تعجب و پرسش باقی می ماند که چرا این اندازه تناقضات در قران دیده می شود و چرا برداشت های کاملا متناقض، که یکی بر طبل جنگ و آدم کشی می کوبد و دیگری ندای صلح و دوستی سر می دهد، از قران می شود.   


اگر بازیگر اصلی جنگ و صلح در طول تاریخ بشر خود انسان بوده است، که آنرا باید دال بر وجود انگیزه ها و تمایلات متناقض در درونی او دانست، که گویی خشونت و بیرحمی از یکسو و رحم و محبت از سوی دیگر جز ذات و "دی اِن آی"  انسان نهفته است، آیا باز هم باید تناقض های موجود در این متون دینی و برداشت های متفاوت از آن تعجب بر انگیز باشند؟ در واقع امر، در کادر این اعتقاد، که مذاهب یک محصول فرهنگی و ساخته دست بشر هستند، این سوال که چرا ادیان عمدتا خشونت پرور هستند؟ سوالی همواره بی پاسخ باقی می ماند، البته اگر مورد نظر اصلی این سوال را از روی ادیان بر نداریم و آنر متوجه خود انسان و شرایط اجتماعی و تاریخی که در آن قرار داشته است ننمائیم.
 
شاید در دوران پیش از مدرنیته مذهب مقوله ای مجزا از سایر دست آوردهای بشری در زمینه علوم و فرهنگ بحساب می آمد، اما سوالات مربوط به موضوع خشونت در اسلام در این زمانه نو، در دوران پست مدرنیته، سوالاتی هستند که باید توسط کسانی که به ابزار های علمی و مدرن مسلح هستند پاسخ داده شوند. همانطور که ادیان مزبور در ابتدا توسط خود بشر و در درجه نخست برای پاسخ های فلسفی و جهان بینانه خلق شدند و بعد در یک فرانید واقعی تاریخی و باز هم بدست خود بشر تبدیل به ایدئولوژی گردیدند، همانطور هم باید با ادیان بمانند یک پدیده تاریخی و فرهنگی برخورد شود. به این معنی که نه از زوایه ایمان به این تتناقضات می توان پاسخ داد و نه از منظر و خاستگاه های سیاسی و با انگیزه ضدیت با آن می توان به نقد مذهب برخاست. نقد خشونت در ادیان، در حقیقت نقد خشونت در وجود انسان و در تاریخ بشر است. اسلام و اصولا هر ایدئولوژی فقط انعکاسی هستند از تمایلات متناقض در درون انسان که تکامل ملیونها ملیون سال حیات انواع، در وجودش به ارث گذاشته است. از یکسو به بسوی کسب قدرت کشیده می شود و از سوی دیگر زمانی که متوجه می گردد که خواست قدرت بقای نوع خودش را در نیز معرض تهدید قرار می دهد، به تعادل و تعامل روی می آورد. زمانی برای او خواست کسب قدرت و بقای فرد خویش مطرح است و زمانی خواست کسب آگاهی و توانایی برای نجات نوع و نسل خویش. زمانی حریص است و خشن و زمانی دیگر بخشنده و مهربان و اینها همه در ذات و وجود او نهادینه شده و تراژدی جنگ بین خیر و شر را برای تاریخ بشر رقم زده اند و صحنه های هر دوره ای را تبدیل به پرده جدیدی از تراژدی انسان بودن نموده اند.

۱۳۹۴ آذر ۲۲, یکشنبه

رمز بقا در میانه جنگ علیه ترور و گرمایش زمین، آیا آزادی به محاق می رود؟

در زمان برگزاری کنفرانس تغییرات اقلیمی در پاریس، گزاره "no plan B" بر فراز برج ایفل نور افشانی می کرد و پیام مهمی به برگزار کنندگان کنفرانس پاریس منتقل می نمود، به این معنی که راه دیگری جز تلاش برای نجات کره زمین و کند کردن روند صعودی گرمایش آن وجود ندارد.

اگرچه این گزاره بسیار منطقی و معقول می نماید و در این واقعیت که بقای نسل بشر و بطور کلی تداوم حیات به شرایط اقلیمی این کره خاکی وابسته است، نمی توان تردید داشت؛ اما باید دقت نمود که گزاره مزبور در چه کادری و توسط چه کسانی مطرح می شود.

بسیار طبیعی است که در دوران و شرایط گریز ناپذیز کنونی که محیط زندگی نسل بشر تبدیل به یک کارخانه بزرگ تولید و مصرف شده است، که انسان نیز جزیی از این پروسه و خود نیز یک کالای تولیدی و مصرفی گردیده، کارخانه ای که مانند خوره بسرعت منابع طبیعی را می بلعد و خود را مانند غده سرطانی گسترش می دهد، ظاهرا راهی جز کُند کردن مصرف بی اندازه و لجام گسیخته این منابع باقی نمی ماند. زیرا در غیر این صورت، با تخریب طبیعت و نابودی زمین، بقای نسل بشر، تنها موجودی که بر این وضعیت آگاه است و آینده را می تواند پیش بینی نماید، در خطر جدی قرار می گیرد.

بعبارت دیگر یا باید نابودی سریع نسل بشر را پذیرفت و یا سعی نمود از سرعت گردش چرخهای این کارخانه و این سیستمِ گریز ناپذیر کاست؛ کارخانه ای که انسان در میان چرخه تولید آن همزمان تولید شونده، مصرف کننده، تولید گر و مصرف شونده نیز هست. گویی راه دیگری جز ادامه نظم موجود و سرپا نگاه داشتن این کارخانه نیست، گویی که انسان بمانند سایر موجودات، وظیفه ای جز بقا و حفظ خود ندارد. به سخن دیگر، پیام این گزاره، در حقیقت انتخاب بین بد و بدتر و گزینش بین مرگ سریع و فجیع و یا مرگ تدریجی است. گویی که انسان برای چند صباحی، بدون آنکه خود بخواهد، وارد چرخه تولید و مصرف این کارخانه شده و سرانجام قرار است از درب دیگر آن خارج گردد.  

اگرچه شاید پذیرش آن سخت و برای برخی دردناک باشد، اما واقعیت این است که اکثر ساکنین این کره خاکی مهره، محصول و  جزئی از اشیاء (object) این دستگاه بزرگ تولید و مصرف شده اند. دستگاهی که قانونمندی و رمز اصلی آن بقای آن است، و مهره ها و اجزاء آن نیز نمی توانند به چیزی جز بقای خویش و تداوم حیات خود بیندیشند. مگر فقر، بیکاری و یا کارمزدی که فقط برای گذران زندگی کافی است اجازه اندیشدن و یا قدرت فکر در خارج از چهارچوب های این کارخانه را می دهند؟ و یا الگوهای یک زندگی لوکس، تفریحات و تلاش در بدست آوردن امکانات رفاهی استاندارد، مجالی برای اندیشیدن به دنیایی غیر از تولید و مصرف باقی می گذارند؟    

البته قانونمندی دیگری نیز بر نظام طبیعت حاکم است که رویه پنهان رمز بقا را برملا می سازد. به این مفهوم که، آن که قانون زندگی و رمز حیات را فقط بقای خود قرار دهد، بطور قانونمند و طبیعی تبدیل به مهره و شیء نیز می گردد. مهره ای که بالاجبار اختیار خود را به دست آنهایی می سپارد که بقای او را تضمین کرده و جایگاهی در چرخه تولید و مصرف این کارخانه بزرگِ جهانی به او واگذار نمایند.

همزمان با کنفرانس شرایط اقلیمی در پاریس، کاندید پر سر و صدای جمهوری خواهان در آمریکا دولاند ترامپ (Donald Trump) در یکی از سخنرانی هایش اعلام می کند که ایالات متحده امریکا باید مرزهای خود را بروی مسلمانان ببندد. موضوعی که در مقام حرف بسیار نژاد پرستانه و خطرناک و در مقام عمل هرگز شدنی نیست. واقعیتی که سیاسمتداران امریکا و حتی شخص ترامپ بر آن کاملا آگاه هستند.

این موضعگیری در دل خود پیامی دارد، به این معنی که: یا باید مرزهای خود را ببندیم و حتی مسلمانان را از امریکا اخراج نماییم، که البته بسیار زشت و یادآور دوران نازیسم، نسل کشی و تصفیه نژادی است؛ و یا بپذیریم که برای حفظ امنیت و جان شهروندان در برابر حملات تروریستی، دولت و سیستم های امنیتی و اطلاعاتی بر همه امور شخصی و خصوصی ما نظارت کامل داشته باشند و مهاجرین و اقلیت های مذهبی نیز بپذیرند که برای یافتن یک جایگاه مطمئن در این مهد دمکراسی و لیبرالیسم باید خود را کاملا با فرهنگ غالب در امریکا تطبیق دهند و جذب آن (assimilation) گردند.  

اگرچه انتخاب دوم نیز بد است اما طبیعتا زمانی که در برابر انتخاب بین سیاست های نژادپرستانه راست افراطی و فاشیستی از یکسو و نظارت سیستم های اطلاعاتی و امنیتی بر امور خصوصی از سوی دیگر قرار می گیری، طبیعی است که دومی را انتخاب می کنی. در این رابطه یکی از سیاستمداران برای توجیه نقش دولت در کنترل زندگی مردم می گفت که اگر من در اثر یک حمله تروریستی کشته شوم، دیگر اطلاعات شخصی و خصوصی من چه فایده ای می توانند داشته باشند. بنابراین من حاضرم برای حفظ امنیت خود اجازه دهم که دولت و سیستم امنیتی و اطلاعاتی بر امور خصوصی من احاطه کامل داشته باشند. و آیا یک پناهنده بی خانمان و فراری از جنگ و خونریزی زمانی که در پشت مرزهای این کشورها قرار می گیرد راهی جز پذیرش شرایط کشور مهمان در برابر بازگردانده شدن در برابرش گشوده است؟  

دست بر قضا کنفرانس شرایط اقلیمی ۲۰۱۵ پاریس با جنگ جهانی علیه ترور و تروریسم که با شدت تمام جریان دارد، همزمان شده است. در مذاکرات و اعلام مواضع دولت های درگیر در هر دو واقعه مزبور به کرات از واژه جنگ استفاده می شود، "جنگ علیه گرمایش زمین" و "جنگ علیه تروریسم". در هر دو مورد نیز هدف نهایی و مورد توافق یافتن "رمز بقا و ماندگاری" است، "رمز بقای زمین و محیط زیست" و "رمز بقای سیستم و نظام جهانی" که تحت عنوان "راه و روش زندگی ما" معرفی می شود.

اما برای یافتن این رمز بقا تنها دو راه قابل تصور است، که یکی بسیار بد و خطرناک و دیگری کمی بهتر؛ به این معنی که یا اجازه دهید که تروریست ها راه و روش زندگی ما را آنطور که می خواهند تغییر دهند و یا به رهبران و سیستم های سیاسی و مالی جهانی اجازه دهید که سیستم های اطلاعاتی و امنیتی خود را گسترش دهند. در هیچ یک از دو مورد، چه در رابطه با جنگ علیه گرمایش زمین و چه در رابطه با جنگ علیه تروریسم، قرار نیست که راه و روش زندگی در نظم موجود بهم بخورد و چرخه گردش کارخانه بزرگ جهانی متوقف گردد، بلکه هدف اصلی ایمنی هر چه بیشتر این سیستم و تداوم حیات آن می باشد.   

همچنین از رسم روزگار رهبری هر دو جنگ، جنگ علیه گرمایش زمین و جنگ علیه تروریسم، امروزه بعهده امریکا و فرانسه بعنوان میزبان این کنفرانس گذاشته شده است. دو ملتی که تقریبا همزمان دو انقلاب بزرگ آزادی خواهانه و دموکراتیک را رقم زدند. در امریکا در سال ۱۷۷۶ اولین نظام دموکراتیک قانونمند در جهان متولد می شود و حدود سیزده سال بعد از آن در سال ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه بوقوع می پیوندد. اهداف هر دو انقلاب فردگرایی، لیبرالیسم و دمکراسی بود و شعار معروف انقلاب فرانسه "آزادی، برابری و برادری" جنبه جهانی بخود می گیرد و الگویی برای دیگر ملت ها میشود.

در واقع پس از این دو انقلاب بزرگ، دو ملت جدید بر مبنای ایده و آرمان آزادی، استقلال فردی، دمکراسی و لیبرالیسم پا به عرصه گذاشتند و آزادی و استقلال خود را بر زندگی و بقا در زیر سایه نظام پیشین ترجیح دادند. که شاید اگر این دو انقلاب نبودند و اگر جسارت کسب آزادی و استقلال فردی نبود دو ملت کنونی امریکا و فرانسه وجود نداشتند. بعبارت دیگر، رمز بقا و سربلندی این دو ملت، اتفاقا همان آرمان آزادی، استقلال فردی و لیبرالیسم بود. آرمانی که اکنون به بهانه جنگ علیه تروریسم و به بهای بقا و تداوم کارخانه معیوب تولید و مصرف و سیستم های مالی و اقتصادی وابسته به آن در محاق قرار گرفته است؛ و متاسفانه بخشی از مردم این کشورها بر خلاف پدران خود که علیه فاشیسم و ناسیونالیسم افراطی جنگیدند، برای حفظ شرایط زندگی خود و بقا در سیستم موجود باردیگر بسوی ناسیونالیسم و مرزکشی بین خود و دیگر فرهنگ ها و عقاید کشیده شده اند.

شواهد بسیار نشان می دهند که ناسیونالیسم در بسیاری از کشورهای اروپایی در حال رشد است، بویژه در کشور فرانسه با پیشروی جبهه ملی فرانسه به رهبری ماری لوپن. این ناسیونالیسم اما دیگر فقط یک محصول اروپایی نیست بلکه امواج آن به سواحل ایالات متحده امریکا نیز رسیده است. ناسیونالیسمی که بقای یک فرهنگ، یک عقیده و یک سیستم واحد را پی می گیرد،‌ ناسیونالیسمی که به بهانه بقای یک ملت و فرهنگ قبل از هر چیز دست آورد دو انقلاب بزرگ تاریخ چند سده اخیر و آرمان آزادی، برابری و برادری را در محاق می برد.  



۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

در دنیای نسبیت ها، تلاشی برای ارائه یک تعریف واحد از تروریسم

حدود صد سال پیش ( ۱۹۱۵) آلبرت انیشتین نظریه نسبیت عام خود را در معرض قضاوت دانشمندان زمان قرار داد، وی یک دهه قبل از آن در سال ۱۹۰۵ نظریه نسبت خاص را مطرح کرده بود. چند دهه قبل، در اواخر قرن نوزدهم، فردریش نیچه نیز تحول بزرگی را با اعلام مرگِ خدا، سمبُل داستانهای بزرگ و مطلق، در زمینه فلسفه آغازگر شد که بعدها ثمرات آن در جنبش فلسفی پُست مدرن، که از مشخصات مهم آن نسبیت و دوری از مطلق اندیشی و پرهیز از نظریات جهان شمول می باشد، ببار نشست.

یکی از پیامدهای نظریه نسبیت در علم و فلسفه، باز شدن بحث های آزاد و چالش برانگیز در زمینه های مختلف اجتماعی و فرهنگی، و همچنین پذیرش این واقعیت بود که فرهنگ، اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی و حتی برداشت هایی که هر جامعه از مقولات مختلف انسانی دارد، نسبی و وابسته به شرایط خاص تاریخی و فرهنگی آن جامعه می باشند. بعبارت دیگر مفاهیم مستتر در این مقولات، علی رغم تشابهات ظاهری و نوشتاری، در کادر شرایط زمانی و فرهنگی هر جامعه ساخته می شوند.

این برخورد نسبی گرایانه و نسبیت اندیشی اما در رابطه با برخی از بحث های حساس سیاسی، فرهنگی و اجتماعی چالش ها، اختلافات و بحثهایی بسیار حاد و جدی را موجب شده اند. ما این اختلافات را امروزه در بسیاری از زمینه های اخلاقی، سیاسی و اجتماعی، برای مثال در رابطه با مفهوم خشونت و تروریسم می بینیم. این اختلافات و نسبی اندیشی باعث شده اند که حتی بعضا خشونت های گوناگون در تاریخ جوامع و فرهنگ های بشری بنحوی توجیه گردند و تحت این عنوان که در گذشته اِعمال خشونت جزئی از فرهنگ، قوانین و مقررات این جوامع بوده اند، گفته می شود که ما نباید اینها را با معیارهای امروزی بسنجیم.

اما آیا واقعا نمی توان به یک تعریف واحد از معضلاتی که امروزه جوامع بشری با آنها دست بگریبانند دست یافت؟ و باید همچنان این اجازه را داد که هر دولتی به دلخواه خود تعریف خاصی از خشونت و تروریسم و بطور کلی حقوق بشر داشته باشد؟ برای مثال در امریکا سالانه هزاران نفر توسط سلاح های گرم به قتل می رسند، که قتل چهارده نفر در ایالت کالیفرنیا از آخرین نمونه های آن است. در رابطه با این حادثه، دولت و پلیس امریکا تا چند روز تردید از خود نشان دادند که آیا این تیراندازی و کشتار انسانهای بیگناه را یک عمل تروریستی بنامند و یا فقط یک حادثه جنایتکارانه مانند نمونه های پیشین. کما اینکه بلافاصله پس از این واقعه، باراک اوباما بار دیگر موضع رسمی و شناخته شده خود را مبنی بر کنترل بیشتر بر خرید و فروش سلاحهای گرم در امریکا اعلام نمود؛ و این عمل تا زمانیکه سرخط های ارتباط دو قاتل با داعش آشکار نشده بود، بعنوان یک عمل تروریستی شناخته نشد.

بطور قطع دولت های دیگر مانند دولت روسیه و جمهوری اسلامی نیز تعریف خاص خود را از تروریسم دارند. برای مثال زمانیکه بحث تروریسم، بدنبال یک حادثه جدید تروریستی، بالا می گیرد، مقامات جمهوری اسلامی ضمن ابراز همدردی با قربانیان این حوادث، ابراز می دارند که ما نیز سالها در معرض حملات تروریستی بوده ایم، که در اکثر موارد مقصودشان عملیات نظامی سازمان مجاهدین خلق در سالهای اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در دوران جنگ ایران-عراق می باشد. برخی از نظریه پردازان این نظام به این نیز بسنده نمی کنند و چریکهای فدایی خلق در دوران حکومت محمد رضا پهلوی را نیز "روشنفکران تروریست" می نامند (اشاره به یادداشت محمد قوچانی تحت همین عنوان در نشریه مهرنامه)‌. و، زمانی که ولادیمیر پوتین از تروریسم در کشور جنگ زده سوریه صحبت می کند و فرمان عملیات نظامی علیه تروریسم را صادر می نماید، صرفا نیروهای داعش را مد نظر ندارد، از نظر او دیگر نیروهای مخالف بشار اسد نیز، از جمله نیروهای نظامی سوریه آزاد، تروریست هستند.   

با توجه به تفاوت هایی که در تعریف تروریسم دیده می شود و با عطف به گرایش غالب به نسبی اندیشی در زمینه های فرهنگی و نرم های اخلاقی، که برای مثال مقوله خشونت در جوامع مختلف ممکن است مصادیق مختلف داشته باشد، ارائه یک تعریف واحد از خشونت و تروریسم ناممکن بنظر می رسد؛ بويژه اگر توجه داشته باشیم که مفاهیمی مانند خشونت و ترور مانند بسیاری از مفاهیم دیگر قائم به ذات نیستند، بلکه در هر مقطع از تاریخ برای بیان و نمایش یک مصداق خاص مورد استفاده قرار می گرفته اند. توجه به این واقعیت ها بسیاری را بر آن می دارد که اعلام نمایند اساسا ارائه یک تعریف واحد برای مفاهیمی که ساختار و منزلگاه اجتماعی و فرهنگی و زمانی دارند، غیر ممکن است.

اما واقعیت این است که در دوران گلوبالیزاسیون و تبدیل شدن جامعه جهانی به یک دهکده کوچک، و در عصر ارتباطات و وابستگی های همه جانبه بین ملت ها به یکدیگر، همانند بسیاری از مفاهیم و مقولات انسانی-اجتماعی دیگر، مقولاتی مانند تروریسم و خشونت نیز مقولاتی جهانی شده اند و باید سعی نمود، علی رغم تفاوت های بسیار بین فرهنگها و منافع ملی، به یک تعریف واحد از آن دست یافت. همانطور که پس از بلایا و مصائب ناشی از دو جنگ جهانی اول و دوم، تحت رهبری سازمان ملل متحد تلاش گردید که برای حقوق بشر مبانی و اصول واحدی تعریف گردد. جدیت و اهمیت پافشاری بر ارائه یک تعریف واحد از تروریسم به این علت نیز می باشد، که شاید ما با مراجعه به طبیعت بشر و نیاز عمومی به صلح و امنیت، راحت تر بتوانیم روی کلماتی مانند جنگ و خشونت به توافق برسیم، اما بنظر می رسد که دست یابی به یک تعریف مشترک از تروریسم بسا مشکلتر و پیچیده تر باشد.

این پیچیدگی را در تلاشهای ناموفقی که زیر نظر سازمان ملل متحد برای تنظیم یک تعریف واحد از تروریسم انجام گرفت می بینیم. در گزارشی که رئیس وقت سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۴ پیرامون مباحث مربوط به تروریسم ارائه می دهد، آمده است که علی رغم بحث های بسیار مبسوط و مفصل در گروهای کار، اعضای سازمان ملل متحد موفق نشدند به یک توافق پیرامون تعریف واحد از تروریسم دست یابند. ( Secretary-General's High-Level Panel on Threats, Challenges and Change, More Secure World: DEC. 2004)       

در این گزارش آمده است که برخی از اعضای سازمان ملل متحد مانند روسیه و چین معتقدند که هر عمل خشونت آمیز که با استفاده از مبارزات "غیر متعارف" علیه منافع نظام سیاسی حاکم صورت می گیرد، باید بعنوان تروریسم شناخته شود. در حالیکه برخی دیگر از اعضای ملل متحد نظر داشتند که اصولا باید هرگونه عمل خشونت آمیز علیه شهروندان و حتی اپوزیسیون و مخالفین، یک عمل تروریستی محسوب گردد. بنظر می رسد که در دهه دوم قرن بیست و یکم و با آغاز جنگ جهانی و منطقه ای علیه تروریسم، که البته هر یک از طرف های درگیر تعریف خاص خود را از آن دارند، نه تنها از اختلاف نظر در این زمینه کاسته نشده، بلکه بشدت نیز افزایش یافته است. همچنین، اگر در گذشته عوامل اصلی این اختلافات عمدتا سیاسی و منافع ملی و ژئوپولیتیک بودند، اکنون موضوعات اعتقادی و فرهنگی نیز بر آن افزوده شده و مباحث را پیچیده تر نموده اند.     

مفاهیمی مانند ترور و خشونت کاملا متاثر از شرایط زمانی و تاریخی خود هستند و حتی ممکن است در یک دوره خاص تاریخی برداشتی مثبت از آن وجود داشته باشد. برای مثال در زمان جنگ دوم جهانی، گروههای ترور در پوشش پارتیزانها دست به ترور فرماندهان ارتش نازی می زدند و یا در دوران جنگ سرد، فعالیت های زیر زمینی و مخفی علیه دخالت نظامی ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی در کشورهای اروپای شرقی مورد تایید بودند. با این وجود، چون در این دوران، تروریسم نیز جهانی شده است و با آگاهی به وجود دشواریهای بسیار در راه دست یابی به یک تعریف واحد و علیرغم تجربه های ناموفق پیشین، می بایست بازهم در راستای دست یابی به یک تعریف مشترک تلاش ورزید. بویژه که عدم موفقیت در یافتن تعریف واحد و مشترک از تروریسم، جامعه جهانی را در مسیر جنگ های نا منظم طولانی مدت قرار خواهد داد و سازمان ملل متحد و کشورهای صلح طلب را عاجز از دست یابی به یک تصمیم مشترک علیه ترور و خشونت خواهد نمود. واقعیت این است که چگونه می توان علیه تروریسم و خشونت مبارزه کرد در حالیکه تعریف واحدی از آن وجود ندارد. برای نمونه از نظر دولت اسرائیل، مبارزین فلسطینی تروریست هستند، فلسطینیان نیز  دولت اسرائیل را یک دولت تروریستی و تجاوزگر می شناسند، این وضعیت در مورد حکومت بشار اسد و مخالفین وی نیز صدق می کند و هریک بر مبنای فلسفه سیاسی خاص خود خشونت و ترور علیه رقیب خود را مجاز می شمارد.

در حقیقت، یکی از عوامل اصلی در عدم دست یابی به یک تعریف واحد از تروریسم، همانطور که در گزارش رئیس سازمان ملل متحد آمده است، دولت ها و یا گروههای خشونت طلبی هستند که بر مبنای منافع سیاسی و ایدئولوژیک خود یک تعریف بسیار محدود و دلبخواه خود ارائه می دهند، که هر فردی که علیه منافع آنها مبارزه کند و به منافع سیاسی و استراتژیک اشان لطمه وارد آورد تروریست و یا خرابکار محسوب می گردد.

برای مقابله با این دولت ها و جریانات یک تلاش روشنگرانه و حقوق بشری لازم است. برای مثال در جهت دست یابی به یک تعریف واحد می توان مفاهیمی را مورد توجه قرار داد که در ارتباط مستقیم با مقوله ترور قرار می گیرند و اکثرا در بیانیه حقوق بشر آمده اند.

اولین و مهمترین مقوله موضوع خشونت است. به این معنی که تروریسم بدون شک شکلی از خشونت و یا تهدید برای اعِمال خشونت می باشد. در این رابطه طبیعی است که تروریسم فقط در شکل عملیات انتحاری و یا قتل و خونریزی نمی تواند خلاصه گردد و اصولا اعِمال هرگونه رفتار خشونت آمیز که پتانسیل آزار و ا‌ذیت یک انسان را در خود دارد، یک عمل تروریستی محسوب می شود.

دیگر موضوعی که می تواند در رابطه بحث تروریسم مورد عنایت قرار گیرد، مقوله سیاست می باشد. به این معنی که ترور، علی رغم اینکه شکلی از خشونت را نمایندگی می کند، اما معمولا بار و خاستگاه سیاسی دارد و یک هدف سیاسی مشخصی را دنبال می کند. که نمونه مشخص آن دولت های استبدادی و توتالیتر هستند که هرگونه مخالفت غیر قانونی را، که همراه با خشونت صورت گیرد، نمادی از تروریسم معرفی می کنند. اما با توجه اینکه سیاست مفهومی بسیار عام تر از حفظ منافع سیاسی دول حاکم دارد و به معنی حق مشارکت عموم در تعیین راه و روش زندگی و تنظیم قوانین و مقررات اجتماعی شناخته می شود، تروریسم را می توان هر شکلی از ایجاد مانع و سد در برابر حق مشارکت عمومی در تعیین سرنوشت خود، از طریق تهدید، ایجاد رعب و وحشت گرفته تا بستن شرایط سیاسی و سرکوب آزادیها معرفی نمود، حال فرقی نمی کند که این ممانعت از سوی دولت حاکم و یا نیروهای اجتماعی و سیاسی خارج از دولت صورت گیرد.

موضوع سومی که می تواند مبنای بحث قرار گیرد، مقوله ترس می باشد. به این معنی که هر عملی که موجب ایجاد ترسِ از دست دادن امنیت و آرامش زندگی، از تهدید، توطئه، رعب و وحشت و شانتاژ  گرفته تا تعقیب و دستگیری، میتواند شکلی از ترور شناخته شود. و در نهایت اینکه معمولا عملیات تروریستی بصورت کور  انجام می شوند و هدفشان کشتار و قتل عام مردمی است که بطور اتفاقی در آن لحظه در صحنه ترور حاضر هستند. پس می توان گفت که هر عمل خشونت آمیز و آنارشیستی که فقط و فقط هدفش برهم زدن آرامش زندگی مردم باشد و بصورت کور عمل نماید، ترور محسوب می شود.

بنابراین می توان گفت مقولات و مفاهیمی مانند خشونت، سیاست (بمعنای حق مشارکت آزاد در سرنوشت خود) ، ترس و وحشت و نیز کشتار کور مردم عادی و بیگناه می توانند پارامترهای تعیین کننده ای در دست یابی به یک تعریف واحد و مورد قبول از تروریسم باشند. البته در این رابطه جا دارد که تاکید مجدد شود تعریفی که بسیاری از اعضای سازمان ملل از تروریسم کرده اند، بر خلاف روسیه، چین و جمهوری اسلامی محدود به عملیات خشونت آمیز و نامتعارف علیه نظام حاکم نمی گردندد، بلکه هر گونه اِعمال خشونت علیه شهروندان و یا تهدید به آن، که موجب ترس و وحشت عمومی می گردد را دربر می گیرد، به یک تعریف واقعی و مورد قبول مردم بسیار نزدیک است. طبیعی است که اگر این تعریف مبنا قرار گیرد نه تنها گروههایی مانند داعش و طالبان و القاعده بلکه بسیاری از دولت های توتالیتر، دیکتاتوری و تجاوزگر را نیز مشمول می شود.


۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

سید علی خامنه ای بر فراز برج بابِل!

افسانه برج بابِل یکی از قدیمی ترین افسانه های دینی است که ذکر و تفسیر آن بگونه های مختلف در تورات، انجیل و قران آمده است. اگرچه اختلافاتی از نظر زمان دقیق وقوع این حادثه و علت ساخت این برج در بین متون دینی دیده می شود اما این متون از بابت پیامد بعد از تخریب برج اتفاق نظر دارند. در یکی از افسانه ها آمده است که مردم بابِل برای ورود به دنیای خدایان دست به ساخت برج بلندی زدند، اما این اقدام خشم خدایان باستان را بر می انگیزاند و موجب می شود که در اثر حادثه ای مانند زمین لرزه یا صاعقه زبانهای متعدد پدید بیاید و مردم بابِل دیدند که زبان یکدیگر را نمی فهمند و بنابراین پراکنده شدند و زبانهای امروزی را ایجاد کردند. مطابق یک افسانه دینی نمرود پادشاه بابل که با ساختن برج بلندی قصد جدال با خدای آسمانها را کرده بود مردم خود را در معرض عذاب الهی قرار داد که دیگر زبان یکدیگر را نمی فهمیدند. در انجیل آمده است که "خداوند به نسل بشر دستور داده بود که در زمین پرا کنده شوند اما انسان ها در یک جا جمع شدند و اقدام به ساختن برج بابل کردند تا به بهشت برسند و خداوند زبانهای مختلف را پدید آورد و آنها را روی زمین پراکنده ساخت." قران اما فرعون را سازنده برج بابِل می شناسد.

همانطور که ملاحظه می کنیم، داستانهای افسانه ای برج بابِل علی رغم اختلافاتی که در زمان وقوع و پیش زمینه آن دیده می شود، یک پیام و پیامد مشترک دارند و همچنین، تنها یک راه و مسیر واحد را برای دست یابی به دنیای خداوندان معرفی می نمایند؛‌ راه و مسیری که شاخصه مهم آن یک زبان واحد است. ارتباط این داستان به موضوع زبان و عذابی که بر مردمان اطراف آن برج نازل گشت، که دیگر زبان یکدیگر را نمی فهمیدند، در واقع امر پیام آور این مدعا نیز می تواند باشد که داستان برج بابِل داستان دست یابی به قدرت، حتی تا مقام خدایی، است، که تنها از طریق یک زبان خاص که "زبان قدرت" می باشد امکان پذیر است. در حقیقت داستان برج بابِل و مسیر مار پیچ و پله واری که برای صعود پادشاه آنزمان ساخته شده بود، راه دست یابی به مدارج بالای قدرت را که تنها از طریق تکلم با یک زبان و فرهنگ امکان پذیر است، نشان می دهد. داستانی که همواره در طول تاریخ تکرار شده است و نشان داده است که زبان قدرت زبان مشخصی است و واژه ها و فرمول بندی های خاص خود را دارد و برای صعود از پلکان قدرت باید آنرا بخوبی یاد گرفت و تکرار نمود.

داستان ولایت فقیه جمهوری اسلامی و رهبری سید علی خامنه ای نیز تکرار همان داستان برج بابِل است. این قدرت نیز زبان و واژه های خود را ساخته و آموزش داده است. زبانی که به اقتضای زمان کلمات جدیدی می سازد، کلماتی که هر یک به سهم خود پله های جدیدی برای دست یابی به سطوح بالاتری  از برج قدرت را بنا می نهند، پله هایی اما مارپیچ و صعودی که در حقیقت ستون فقرات برج مخروطی قدرت را می سازند. برجی که قاعده آن بر طرفداران ولایت سوارند و در نوک آن ولایت مطلقه فقیه جای گرفته است. این برج بابِل نشین اما هرگاه، به اقتضای قدرت، اراده کند زبان و واژه ای جدید می اندیشد و بدین وسیله، راه دست یابی به قدرت را مشخص می سازد. واژه های وی، فقط یک واژه نیستند، راستا و مسیر را نیز مشخص می کنند و آنکه آنرا نفهمد قادر به صعود از این برج نیست.

این واژه های خاص اما همزمان با نشان دادن جهت، کادر و فُرمهای خاصی را نیز برای فکر کردن، برنامه ریزی و اداره امور ارائه می دهند. فُرمهایی که پیامهای خاصی دارند و در برابر رهروان پله های مارپیچ برج ولایت، همان پلکان قدرت، واقعیت های اتفاقیه را آنگونه که می خواهند به نمایش می گذارند و یا واقعیت ها را مجددا بازسازی می کنند و با تکرار و تکرار آنها را بجای اصل می نشانند. این واژه ها و فرمها اما باید ساده، صریح و تیز باشند و چه بهتر که فرمولبندی آن شعارگونه و منظوم، تا به راحتی در ذهن بنشینند و قابل تکرار باشند.  

آیت الله خمینی در این زمینه از استعداد سرشاری برخوردار بود و با فرمولبندی های ساده زبان قدرت و مسیر ساختن برج بابل جمهوری اسلامی را تعیین می کرد، وی جملات و فرمولبندی های ساده ای دارد که هنوز پس از چندین دهه راهنمای عمل رهبر فعلی جمهوری اسلامی است. تکیه کلام وی "اسلام" بود، و این کلمه در اکثر سخنرانی های وی به کرات می آمد. برای مثال: "اسلام را معیار حرکتهاى خود قرار دهید"، "الان اسلام در دست ماست و ما پاسدار او هستیم"،" شما فکر این را بکنید که حافظ اسلامید نه حافظ خود"، "این قدرت اسلام و قدرت ایمان بود که مردم را به وحدت کشاند" مقصود ما این است که هر جاى این مملکت برویم اسلام را ببینیم.
تمام مقصد ما اسلام است.

مقصود او از اسلام، برای وی و روحانیون و طرفدارانش بسیار روشن بود. وی اسلام را برابر با روحانیت، حکومت مراجع تقلید و در راس آن ولایت فقیه می دانست و اطرافیان او نیز با تکرار این واژه، که البته فقط یک واژه نبود، بلکه فرم و راه مشخصی را برای ساختن برج و باروی ولایت فقیه ارائه می نمود، به کاروان سازندگان هرم قدرت در جمهوری اسلامی می پیوستند. در این مرحله هدف اصلی که در واژه اسلام خلاصه شده بود اسلامیزه کردن اراده گرایانه همه روابط و مناسبات اجتماعی و سیاسی جامعه ایران بود، از تحمیل لباس، حجاب تا آداب و رسوم اسلامی در ادارات‌، مدارس و آموزشگاها و سایر نهادهای اجتماعی و فرهنگی ایران.

در دوران سید علی خامنه ای اما، الزامات و شرایط حفظ قدرت ولایت فقیه و ثبات و پایداری برج ولایت،  زبان،  واژه ها و فرمولبندی های دیگری می طلبد. نظام جمهوری اسلامی با برخورداری از نهادهای بسیار قوی نظامی، امنیتی و با حذف رقبای خود از صحنه سیاست می پندارد که از نظر داخلی، حتی با وجود اختلافات جناحی، پایه های قدرت خود را به اندازه کافی محکم کرده است. تدام و ثبات این برج و باروی نظامی و امنیتی اما اینبار فرهنگ و زبان دیگری می طلبد تا بدان وسیله نیروهای خود را در یک جهت و راه واحد بسیج کند.

اگر در سخنرانی های خمینی دائما واژه اسلام تکرار می شد، که پیام تثبیت درونی ولایت وفقیه را می داد، در اکثر سخنرانی های سید علی خامنه ای، واژه های دشمن و در این روزها کلمه "نفوذ" تکرار می شود. واژه هایی که هنوز از دهان او خارج نشده بسان پیام های الکترونیک بسرعت در میان راهیان صعود به نوک هرم و برج ولایت فقیه تکرار می شوند. اما وظیفه ارسال و انتشار این پیامها را ظاهرا علی سعیدی نماینده سید علی خامنه ای در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعهده دارد. وی حتی کتاب، روزنامه و دنیای مجازی را بستر نفوذ بیگانگان معرفی می کند. که البته وی با گفتن اینکه: "بزک آمریکا از طریق هنر، مقاله، یادداشت‌ها، مناظره‌ها، رسانه‌های مختلف و فضای مجازی انجام می‌شود" منظور خود را از نفوذ بیگانگان بصراحت بیان می نماید.  

رهبر جمهوری اسلامی نیز در هنگام سخنرانی برای بسیجیان می گوید: نفوذ جریانی، از نفوذ فردی خطرناک‌تر است. نفوذ جریانی یعنی شبکه‌سازی در داخل ملت به‌ وسیله‌ پول و جاذبه‌های جنسی با هدف تغییر باورها، آرمان‌ها، نگاه‌ها و سبک زندگی. آماج نفوذ جریانی، نخبگان، افراد موثر، تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران هستند. نفوذ خطر بزرگی است.

وی در دیدار با فرماندهان سپاه نیز بارها از کلمه نفوذ استفاده می کند: "دشمن برای نفوذ فرهنگی سعی می‌کند باورهایی که جامعه را سرپا نگه داشته دگرگون، مخدوش و در آنها رخنه ایجاد کند... برای نفوذ سیاسی سعی می‌کنند در مراکز تصمیم‌گیری و اگر نشد در مراکز تصمیم‌سازی نفوذ کنند... وقتی یک کشور این‌گونه تحت نفوذ سیاسی قرار گرفت، حرکت و جهت‌گیری‌های آن کشور طبق اراده‌ی مستکبرین خواهد بود‬‌….‫امروز نفوذ دشمن یکی از تهدیدهای بزرگ برای این کشور است….نفوذ اقتصادی و امنیتی در مقابل نفوذ فکری، فرهنگی و سیاسی اهمیت کمتری دارد... البته مسئولان گوناگون از جمله سپاه جلوی نفوذ امنیتی را با کمال قدرت می‌گیرند... چشمان بینای مسئولان اقتصادی باید در مقابل نفوذ اقتصادی باز باشد‬‌."
   
اگر به فرمولبندی های فوق دقت کنیم، می بینیم که معنا و کاربرد واژه هایی مانند "نفوذ"، "دشمن" و "بیگانگان"، با توجه به اهمیتی که به نفوذ فرهنگی و سیاسی در مقابل نفوذ اقتصادی و امنیتی داده می شود، در نزد رهبر جمهوری اسلامی بسیار فراتر از اختلافات جناحی در درون جمهوری اسلامی است و نمی تواند در حد انتخابات پیش روی مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان خلاصه شود. بنظر می رسد که رهبری جمهوری اسلامی پس از توافقات هسته ای اخیر، در برابر انتخاب نهایی راهبرد جدیدی برای حفظ امنیت نظام جمهوری اسلامی و موقعیت استراتژیک و ژئوپلیتیک جمهوری اسلامی در منطقه و بطور کلی معادلات موجود در میان قدرت های جهانی قرار گرفته است. وی و قدرت های اصلی نظامی و مالی جمهوری اسلامی منافع خود را در ورودِ استراتژیک و راهبردی به جبهه شرق به رهبری روسیه و چین می بینند، جبهه ای که هم از نظر نظامی و امنیتی و هم از نظر اقتصادی و مالی نیازهای جمهوری اسلامی را تامین می کند.

در حقیقت فرمولبندی های مانند "نفوذ فرهنگی"، "نفوذ بیگانگان" و "نفوذ دشمن"، پیامهای خاص این برج بابِل قرن بیست و یکمی، یعنی نظام جمهوری اسلامی تحت رهبری ولایت فقیه، را در دل نهفته دارند؛ پیام این است که مسیر صعود به قله این برجِ قدرت تنها و تنها از یک راه و از طریق یک زبان مشترک طی می گردد.  نتیجه "نفوذ بیگانگان" یعنی پذیرش وجود صداها و زبانهای مختلف، یعنی پذیرش چندگونگی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و در یک کلام پذیرش آزادی های فردی و لیبرالیسم و در نهایت ورود به جبهه جهان آزاد و دمکراتیک، چیزهایی که در قاموس و در فرهنگ و زبان جمهوری اسلامی اساسا جایگاهی ندارد.

مهمترین امر برای رهبری جمهوری اسلامی و قدرت های مالی و نظامی این نظام، پیروی از یک زبان و فرهنگ مشترک و طی یک مسیر واحد برای آماده کردن جمهوری اسلامی در مقابل شرایط جدیدی است که در آینده نزدیک بر خاورمیانه حاکم خواهد شد. این زبان و فرهنگ مشترک که باید همه پیروان قدرت و تمامی رهروان راه صعود به نوک برج بابِل ولایت فقیه آنرا دائما تکرار کنند، چیزی نیست جز حاکمیت سرمایه داری مالی، نفتی و نظامی سپاه در زیر چتر حمایتی روسیه و چین؛ و کلمه رمز این پیام همانا واژه "نفود" است.

واقعیت این است که سرمایه داری مالی و تجاری سپاه پاسداران و رانت خواران جمهوری اسلامی سالها است که بواسطه روابط بسیار عمیق و گسترده با چین همه تارو پود صنعت و تولید این مملکت را آلوده ساخته اند، که دیگر نمی توان امیدی داشت که این زیر ساخت ها بزودی بسوی یک اقتصاد آزاد بتواند تحول نماید. بنابراین بنظر می رسد که باید پذیرفت که در نظام جمهوری اسلامی، با پیوندهای محکم نظامی و اقتصادی با روسیه و چین، فعلا فقط یک کلام و یک آهنگ و نوا شنیده خواهد شد، و برای رهروان راه صعود به قله قدرت فقط یک راه وجود خواهد داشت و آنهم سرمایه داری مالیِ دولتی تحت لوای ولایت فقیه است که هر زمزمه بیگانه و مخالف با خود را تحت عنوان عوامل نفوذی سرکوب خواهد کرد، عواملی که از نظر جمهوری اسلامی در روزنامه ها، فرهنگ و هنر و نظام آموزشی نفوذ کرده اند. کلمه نفوذ در درجه اول علامت رمز ورود نهایی و استراتژیک جمهوری اسلامی به جبهه روسیه و چین می باشد و شاید در درجه دوم متوجه انتخابات پیش رو باشد.  

  

۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

دیکتاتورهای شاعر، تروریست های احساساتی

باور کردن اینکه یک انسان مهربان و خوب دست به قتل و کشتار بزند بسیار سخت است، همانطور که برای هم محله ای ها و هم شاگردی های تروریست هایی که با خونسردی تمام دست به قتل عام می زنند، پذیرش این واقعیت که جوان سربراه و نرمالِ دیروز، امروز در لباس آدم کشان بی رحم ظاهر می شوند، بسیار دشوار می باشد. در مصاحبه های دوستان، آشنایان و اطرفیان تروریست های پاریس و بلژیک می شنویم که آنها اکثرا جوانانی معمولی و مهربان بودند و برایشان غیر قابل تصور است که اکنون پا در این راه گذاشته باشند. عکس های بسیاری از آنها نیز به هیچ وجه تداعی کننده قاتلان حرفه ای نیست، و آنطور که اطلاعات منتشر شده از وضعیت خانوادگی و اجتماعی آنان نشان می دهند آنها معمولا از طبقات متوسط و نسبتا مرفه برخاسته اند و حتی داری سطوحی از تحصیلات بوده اند.

بنابراین این سوال همچنان باقی است که این جوانان چه پروسه ای را طی کرده اند و چه مکانیزمی در روح و روان آنها اتفاق افتاده است که توانسته جوان نرمال و مهربان دیروز را تبدیل به یک آدم کش حرفه ای و بی ترحم نماید. برای پاسخ به این سوال شاید مروری بر زندگی دیکتاتورهای بزرگ تاریخ که نام و چهره آنان سمبل شقاوت و بی رحمی است و پاکسازی های قومی و نژادی و کشتار میلیونها انسان را بنام خود ثبت کرده اند، کمک کننده باشد.  

در زندگی نامه رادوان کاراجیچ (Radovan Karadžić) رهبر سیاسی صربهای مقیم بوسنی و هرزگوین آمده است که وی یک سیاستمدار، شاعر و روانشناس بود که از ۱۹۶۰ در سارایوو زندگی می کرد و در دادگاه بین اللملی لاهه متهم به نسل کشی مسلمانان بوسنی در دوران جنگ بالکان در دهه نود میلادی گشت. در عین حال اما جالب است که بدانیم که رادوان کاراجیچ چند بار برای اشعارش جایزه دریافت کرده بود. اگرچه تعلق این جایزه و درج اشعار او در یکی از نشریات اسلواکی مورد انتقاد نویسندگان مستقل از جمله انجمن قلم اسلواکی که زیر مجموعه انجمن بین اللملی قلم بود، قرار گرفت، اما سردبیر نشریه مزبور از درج اشعار وی بعلت کیفیت بالای آن دفاع نمود و ابراز داشت که اتفاقا خسارت عدم انتشار این اشعار بسیار بیشتر از انتشار آنها خواهد بود.

جوزف استالین نیز در سالهای جوانی اشعار رمانتیکی سروده بود که بعلت کیفیت خوب آنها در یکی از نشریات آنزمان چاپ گردید. در آنزمان در اشعار وی اثر و نشانه ای از سیاست، خشونت و دیکتاتوری دیده نمی شد. وی در  یکی از اشعارش بنام بامداد سرزمین مادری خود گرجستان را بصورتی رمانتیک به اینگونه توصیف می کند:

"شکوفه گل سرخ بر دمیده بود
در آستانه لمس بنفشه
گل سوسن از خواب برخاست
و سر خویش در نسیم خم کرد
چکاوک در بلندی ابرها
شیرین زبانانه سرود نیایش می خواند
همان گاه بلبل سرمست خوش الحان می گوید:
پر شکوفه باشی ای سرزمین دوست داشتنی
شادمان باشی ای کشور کهن
و تو ای گرجی , سواد ودانش بیاموز تا
سرزمین مادری ات را غرق در لذت کنی"

می گویند آدلف هیتلر نیز در زمان جوانی به هنر و نقاشی علاقه داشته است. او نیز چند بیت شعر سروده است، از جمله در وصف مادر:

"آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
و چشمان گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیخواهند او را یاری دهند؛
در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی"

سید روح الله خمینی نیز اهل شعر و عرفان بوده است و غزلیات و رباعیات بسیاری بنام او توسط سایت جماران جمع آوری و منتشر گردیده است، از جمله وی در رباعی عشق اینگونه می سراید:

"آن دل که به یاد تو نباشد دل نیست    قلبی‌ که به عشقت نتپد، جُز گِل نیست
آن کس که ندارد به سر کوی‌ تو راه      از زندگی‌ بی‌ثمرش حاصِل نیست"

سید علی خامنه ای نیز چه در گذشته و چه در زمان حال اهل شعر و ادب بوده و اشعاری چند سروده است:

"دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است     جان  را  هوای  از  قفس  تن  پریدن  است
از بیم  مرگ نیست  که  سرداده ام  فغان       بانگ جرس زشوق به منزل  رسیدن است
دستم  نمی رسد  که دل  از سینه  برکنم      باری   علاج   شکر   گریبان   دریدن   است"

اگر این اشعار را بدون ذکر نام سراینده آنها برای شعر دوستان و اهل هنر بخوانیم شاید برداشت بسیاری از شنوندگان این باشد که سرایندگان این اشعار انسانهای پر احساس، با روحیه لطیف، عاشق و عارف بوده اند. و طبیعی است که زمانی که نام سراینده بر آن افزوده گردد، کنتراست و علامت سوال بسیار بزرگی در اذهان ظاهر می شود که چگونه می توان جمع متناقض و ناموزون، اراده کشتار مخالفان، اقوام و نژاد های دیگر و بطور کلی سیاست های سرکوبگرانه و استبدادی سرایندگان این اشعار را با احساسات شاعرانه، لطیف و عارفانه آنها که خود را در اشعار و یا نقاشی های آنها نشان می دهند، حل نمود و توجیه کرد؟ این سوال زمانی جدی تر مطرح می شود که دقت داشته باشیم که اکثر این اشعار با اهداف سیاسی و برای پروپاگاندای رهبران سروده نشده اند و بسیاری از آنها پس از سالها بعد منتشر شده اند.

همچنین، وقتی برخی از آیات قران را از منظر کلامی و آهنگ و وزن جملات آن مورد بررسی قرار می دهیم نوعی هنر دکلمه و  شعر را در آنها مشاهده می کنیم؛ در حالیکه در محتوا و مضمون، همین آیات دستورالعمل های شرعی، نفرین و عذاب اخروی و فرمان قتل و به اسیر گرفتن مشرکین و کفار را صادر می نمایند. گویی که فاصله بین شعر و هنر از یکسو و ایدئولوژیهای نژاد پرستانه و غایت گرا که توجیه گر قتل و سرکوب و نابودی نژادها و اقوام دیگر هستند از سوی دیگر، به اندازه یک تار مو است!

فیلم پدر خوانده این کنتراست عجیب و اختلاف تارمویی را بین هنر، شعر و احساسات انسانی از یکسو و انگیزه قتل و سرکوب برای کسب قدرت از سوی دیگر را بخوبی در صحنه هایی از این فیلم نشان می دهد. هنگامی که مراسم غسل تعمید و یا اپرا همزمان با ترور رقبا و مخالفین پدر خوانده و خانواده کورلئونه به نمایش گذاشته می شوند و به بیینده می فهماند که روح حاکم بر هر دو صحنه غسل تعمید و اپرا و قتلهایی که همزمان صورت می گیرند یکی  است، و آنهم احساسات انسانی است؛ منتها، نحوه بروز و نمایش این احساسات بسته به آن است که از چه زاویه ای به آن بنگری.

هنر و شعر در حقیقت محصول فرایند خلق و اکتشاف پدیده ای مستقل از خود هنرمند وشاعر است، برای درک و روشنگری بیشتر ، ایجاد لذت ناشی از  هیجان و ایجاد شور و حتی گاه برای برهم زدن آرامش و سکون. در این فرایند معمولا موضوعِ شعر و هنر همانا خودِ هنرمند و یا شاعر نیست، بلکه جهان پیرامون او می باشد. اما زمانی که موضوع هنر و شعر خودِ فرد هنرمند قرار گرفت و  بطور مشخص هنگامی که برای اکتشاف و یا خلق و اثبات خود بعنوان یک رهبر و پیشوا  بکار گرفته شد، همواره تهدید آن وجود دارد که این آثار هنری بتدریج به یک ایدئولوژی و مرام عقیدتی تبدیل گردند. پروسه ای که ظاهرا بسیاری از دیکتاتورهای شاعر و هنرمند طی نموده اند و در فرایند آن بجای خلق آثارِ هنری، در واقع امر به خلق و اثبات خویش دست یافته اند.

از این منظر شاید بتوان گفت که آن جوان احساساتی و پر شور، بدلیل زندگی در یک محیط بسته و محدود، الگوی دیگری برای پاسخ به احساسات و عواطفش بجز فرو رفتن در خویشتن خود و اثبات هویت فردی از طریق راهی که ادیان و ایدئولوژی های غایت گرا در پیش پای او گذاشته اند و دیکتاتورهای شاعر الگوی آن هستند، ندارد. ادیان و ایدئولوژی هایی که بنظر من بیش از هر تفکر و فلسفه دیگری فردگرا می باشند، زیرا تنها و تنها هدف آنها رستگاری فرد مومن و رساندن او به درگاه الهی و بهشت موعود است، حال این رستگاری می تواند از طریق عملیات انتحاری و بنابراین شهادت باشد و یا انجام سایر وظائف دینی. هدف و موضوع در هردو حالت یکی است و آنهم رستگاری فردی و رسیدن فردی به بهشت موعود می باشد، همانطور که برای دیکتاتورهای شاعر و هنرمند موضوع هنر همانا فرد خودشان بوده است.    

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

دیالکتیک قدرت و برابری حقوقی

در دهه های پایانی قرن بیستم کشورهای سرمایه داری غربی، به رهبری امریکا، با اعتقاد به برتری مدل لیبرال-دمکراسی و اقتصاد بازارِ آزاد، سیاست خارجیِ استراتژیک و ژئوپلیتیک خود را بر لیبرالیزه و دمکراتیزه کردن کشورهای جهان سوم قرار دادند. این سیاست اما در درجه نخست بدلیل موقعیت اقتصادی و ژئوپلیتیک منطقه خاورمیانه در این منطقه پیاده گردید. بر خلاف دوران کنونی که توجه اصلی دولت امریکا به منطقه شرق دور معطوف است، در دهه هشتاد این خاورمیانه و منطقه خلیج فارس بودند که در مرکز توجهات امریکا و اروپا قرار داشتند.

در این دوران، دولت های غربی برای حفظ ثباتِ دراز مدت و تضمین تولید و صادرات نفت از مناطق نفت خیز به کشور های خود، طرح تضعیف نظامهای دیکتاتوری و توتالیتر این منطقه را، در راستای راندن این جوامع بسوی دمکراسی و تقویت مشارکت اجتماعی اقشار متوسطِ این جوامع، در راس برنامه های خود قرار دادند. ایران از جمله اولین کشورهای این منطقه بود که اجرای این طرح را تجربه کرد. طرح تضعیف و به عقب راندن نظام پادشاهی ایران اما، بجای تقویت بخش متوسط و مدرن جامعه ایران، منجر به ظهور یک نیروی مذهبیِ قوی که عمدتا متکی بر طبقات ضعیفتر و سنتی تر بود گردید. طرحی که سرانجام زمینه های تحقق انقلاب اسلامی را فراهم آورد و بر خلاف انتظار دولت وقت ایالات متحده امریکا، جامعه ایران را وارد دوران جدید از استبداد و سرکوب مذهبی نمود.


همین طرح سعی شد در کشورهای افریقایی مانند رواندا که در گیر جنگهای قومی و منطقه ای بودند نیز پیاده شود. هدف این بود که در مناطق پر تنش این قاره نیز هر چه سریعتر سیستم لیبرال-دمکراسی و اقتصاد بازار آزاد با تضعیف حکومت های مرکزی و تقویت بخش میانه پیاده گردد.


با وجودی که طرح تغییر سریع نظامهای سیاسی و فرایند دمکراسیزاسیونِ از بالا هدایت شده، در دهه های آخر قرن بیستم، به نتایج دلخواهِ کشورهای غربی منجر نگردید و موجب مشارکت سیاسی و اقتصادی طبقات متوسط نشد؛ بلکه بر عکس، بویژه در ایران، عقب افتاده ترین و سنتی ترین اقشار جامعه را به مسند قدرت رساند و استبداد جدیدی را اما اینبار در پوشش مذهب جانشین استبداد شاه نمود، اما چهار چوب کلی همین طرح بار دیگر در دهه های بعد تحت عنوان "طرح خاورمیانه بزرگ" توسط دولت جرج دبلیو بوش به اجرا گذاشته شد. طرحی که اینبار اراده گرایانه و هدایت شده تر از قبل و با استفاده از قدرت نظامی، قصد برانداختن دیکتاتور های منطقه از جمله صدام حسین و معمر قذافی و تحمیل لیبرال -دمکراسی و مدلِ غربی بازار آزاد را داشت.


این طرح نیز همانطور که مشاهده می کنیم نه تنها ثبات و دمکراسی را به این مناطق ارزانی نکرد، بلکه مانند دهه های آخرِ قرن بیستم، موجب رشد نیروهای افراطیِ مسلمان و جنگ و بی ثباتی در سرتاسر منطقه گردید. عراق، سوریه و لیبی نمونه هایی از عدم موفقیت این طرح هستند که نتایج اسفناک آن هم مردم این مناطق و هم اروپائیان را دامن گیر خود ساخته است. گسترش بی ثباتی، جنگ، آوارگی و ترور، حتی به داخل کشورهای اروپایی، نشان می دهد که تا چه اندازه خیالِ تضعیف و تغییرِ سریع و اراده گرایانه دولت های دیکتاتورِ کشورهای خاورمیانه، و پیاده کردن یک شبه الگوی غربی لیبرال-دمکراسی و بازار آزاد، خیالی واهی و بیهوده بوده است.


طرح پیاده کرد سریع الگوی لیبرال-دمکراسی و بازار آزاد در کشورهای جهان سوم، بر خلاف انگیزه اولیه طراحان آن در جهت تشویق مشارکت بیشتری اجتماعی و برابری حقوقی، که یکی از اصول مهم لیبرال دمکراسی است، اتفاقا موجب تشدید اختلافات طبقاتی و تنش های قومیتی و مذهبی گردیده است. کشور عراق نمونه زنده ای از باقی ماندن طرح دولت فدرال و دمکراتیک بر روی کاغذ و تقسیم عملی این کشور به سه منطقه خودمختار می باشد. در لیبی نیز عملا دو دولت رقیب حکومت می کنند، که برای تسلط بر مناطق نفتی با یکدیگر در حال جنگند.


چنین شرایط بسیار پر تنش، همراه با موج مهاجرت آوراگان جنگی به کشور های اروپایی و نیز حملات تروریستی اخیر، که برخی آنرا جنگ سوم جهانی نامیده اند، بیش از هر چیز موجب رشد روزافزون احساس عدم امنیت و در برابر آن مسبب رشد انگیزه های ناسیونالیستی، تلاش برای حفظ ارزشهای فرهنگی و تاریخی و تمایل به بستن مرزهای کشور خود گردیده است. شرایطی که اختلافات نژادی، فرهنگی، دینی و ملیتی را بیش از بیش نمایان ساخته است.


در واقع امر، بر خلاف اصول و آموزشهای لیبرال-دمکراسی، نه تنها دخالت مستقیم و اراده گرایانه کشورهای غربی در امور داخلی کشورهای خاورمیانه و عمدتا مسلمان در جهت تحقق این اصول، موجب امنیت اجتماعی و سیاسی نشده است بلکه بر خلاف خواست طراحان طرح خاورمیانه بزرگ، این دخالت ها منجر به برابری بیشترِ حقوقی و مشارکت اجتماعی نیز، که ایندو نیز از اصول پایه ای لیبرال-دمکراسی هستند، نگردیده اند. حتی این دخالت ها و عواقب بعدی آنها، طبقه متوسط و مدرن این جوامع را نیز به نابودی کشانده و عملا تاروپود های اجتماعی و طبقاتی این کشورها را درهم ریخته و به آنارشیسم دامن زده است.


البته در اینکه قدرت های سرمایه داری، از طریق تشویق دولت های خود بر دخالت مستقیم در کشورهای جهان سوم، بدنبال گسترش دامنه قدرت خود بوده اند شکی نمی توان داشت. اصولا روابط و مناسبات اجتماعی همواره صحنه کنش و واکنش قدرت های اجتماعی و طبقاتی بوده اند و قوانین و مقررات اجتماعی نیز در راستای ایجاد موازنه و تعادل بین نیروهای اجتماعی بوجود آمده اند. فلسفه لیبرال-دمکراسی نیز از این قانون مستثنا نیست و نظامهای سیاسی-اجتماعی مبتنی بر این فلسفه نیز برای حل موازنه قدرت بین نیروهای موجود اجتماعی ایجاد گردیده اند.


منتها در فلسفه لیبرال-دمکراسی فرد و استقلال فردی نقش بسیار ویژه و مهمی دارد. اما این تاکید بر استقلال و حقوق افراد در فلسفه لیبرال-دمکراسی و نیز ضرورت وجود یک دولت برای حفاظت از منافع نظام اجتماعی مبتنی بر این فلسفه، همواره نظامهای سیاسی لیبرال-دمکرات را مواجه با چالش بسیار بزرگ بین گرایش به حفظ و گسترش قدرت سیاسی از یکسو و تمایل به حمایت از برابری حقوقی (emancipation) برای آحاد جامعه خود از سوی دیگر، کرده است.


ما این چالش و بعبارت دیگر تضاد را در نحوه عملکرد و برخورد کشورهای غربی با مسائل خاورمیانه نیز مشاهده می کنیم. انگیزه حفظ و گسترش دامنه قدرت، آنان را وا می دارد که دست به دخالت مستقیم در کشور های دیگر برای تحمیل الگوی سیاسی و اقتصادی خود بزنند. در حالیکه دیگر اصول لیبرال-دمکراسی بر آزادی و استقلال فردی و برابری حقوقی تاکید می نماید. اما این نظامها همانطور که در کشورهای متبوع خود در هنگام رو در رویی با چالش بین انگیزه قدرت سیاسی از یکسو (که برای اداره امور ضروری است) و برابری حقوقی همه آحاد جامعه از سوی دیگر، عمدتا حفظ قدرت را، حتی به بهای پایمال شدن برابری حقوقی افراد، انتخاب کرده اند؛ در کشورهای حهان سوم نیز همین رویه را دنبال نموده و به بهانه گسترش قدرت خود و تضمین امنیت گردش سرمایه، حقوق بشر و آزادی و استقلال این ملت ها را زیر پا گذاشته اند.


تضاد بین "انگیزه حفظ قدرت" و "انگیزه برابری حقوقی (emancipation)"  اما از نوع تضادهای آنتاگونیستی نیست. در تضادهای آنتاگونیستی، نتیجه تقابل و برخورد دو طرفِ تضاد، سنتز جدیدی خواهد بود. به سخن دیگر، تضاد بین "قدرت" و "برابری حقوقی"، که هر دو واقعی و غیر قابل حذف شدن هستند، از نوع تضادی نیست که قرار است از میانه آن سنتز جدیدی پدید آید؛ بلکه تضاد و چالشی است که تنها از طریق تعادل نسبی بین دو طرف معادله تضاد و نفی روش های رادیکال از هر دو سو، قابل حل می باشد.


به این معنی که حتی تلاش رادیکال و اراده گرایانه برای تضمین و تامین برابری حقوقی خود می تواند منجر به تولید بخش های الیت و نخبه ای گردد که پس از دست یابی به قدرت سیاسی، در درجه اول حفظ قدرت را پیشه خود سازند و اهداف و انگیزه ای اولیه خود را برای برابری حقوقی فراموش کنند. و یا، افراط و رادیکالیزم در حفظ قدرت سیاسی، به بهانه های مختلف از جمله امنیت و یا حفاظت از حاکمیت ملی، می تواند در درجه اول برابری حقوقی افراد را قربانی نماید و مانع از مشارکت گروههای مختلف اجتماعی در امور جامعه گردد.


به سخن دیگر، اراده گرایی از هر دوسو، چه برای حفظ قدرت و چه برای تامین برابری حقوقی می تواند به نتایج کاملا متفاوت با اهداف اولیه منجر گردد. برای مثال، بسیاری از نهاد های مدنیِ جوامع بشری در راستای تامین برابری حقوقی افراد، اصناف و بخش های وابسته بخود تلاش می کنند. اما زمانی که همین نهادها در فرایند مبارزات اجتماعی و طبیعتا سیاسی خود بتدریج تبدیل به یک حزب و سازمان سیاسی می شوند و تشکیلات گسترده ای پیدا می کنند و یا حتی در قدرت سیاسی مشارکت می یابند، همواره در معرض چالش حفظ قدرت سیاسی از یکسو و یا پایداری بر برابری حقوقی حتی به بهای از دست دادن این قدرت، از سوی دیگر قرار دارند.    


در ارتباط با روابط گسترده بین کشور های مختلف و وابستگی بسیار بالای آنها به یکدیگر در دوران جهانی شدن نیز این چالش و تضاد خود را بخوبی نشان می دهند. برای مثال نظامهای غربی برای تامین امنیت سرمایه و تضمین مبادلات جهانی و گسترش الگوی لیبرال-دمکراسی دو راه در پیش دارند. راه کوتاه مدت، دخالت سیاسی و یا نظامی برای آغاز تغییرات سیاسی سریع و پیاده کردن اراده گرایانه مدل سیاسی مطلوب خود می باشد. راه طولانی مدت تر اما حمایت از نهاد های اجتماعیِ مستقل و تقویت جنبش های اجتماعیِ برابری خواهانه و عدالت طلبانه است. همانطور که اشاره شد، قرار نیست که یکی از این دو راه حل جانشین یکدیگر و یکی از ایندو بطور رادیکال و یک جانبه در پیش گرفته شود. مسلما انواع فشارهای دیپلماتیک و اقتصادی بر دولت های استبدادی، از طریق مذاکرات سیاسی و روش های مسالمت آمیز، می توانند زمینه های مساعدی برای رشد جنبش های مدنی فراهم آورند؛ همانطور که انواع حمایت های مالی و سیاسی از این جنبش ها می توانند به پاگیری و تقویت آنها و جلب توجه جهانیان کمک نمایند.

در رابطه با شرایط امروز ایران نیز همین قانون جاری است. به این معنی که، برای تغییر و تحول در نظام سیاسی حاکم باید حداکثر استفاده را از امکانات قانونی از جمله انتخابات و یا حمایت از جناح هایی که آمادگی بیشتری برای پیش برد این تغییرات را دارند، نمود. اما تمرکز تمامی تلاشها بر تغییر در معادلات قدرت از طریق روشهای قانونی از جمله انتخابات و فراموش کردن نهادهای مدنی و اعتراضی که در راستای برابری حقوقی، از جمله برابری حقوقی برای زنان، اقلیت های مذهبی و اصناف و طبقات مختلف تلاش می کنند، بمانند پرواز با یک بال و یا راه رفتن با پای چوبین است. همانطور که تمرکز همه تلاشها بر فعالیت های مدنی و عدم استفاده از امکانات قانونی و شرایط حقوقی در زمان حاضر می تواند موجب از دست دادن شانس تغییرات تدریجی و کوچک گردد.