۱۳۹۳ بهمن ۲۷, دوشنبه

آیا انسان حیوانی سیاسی است، یا سیاست از انسان یک حیوان می سازد؟ در وصف انقلابی که همه چیز را سیاسی و جامعه ایران را سیاست زده تر کرد

  
ارسطو انسان را یک حیوان سیاسی می دانست، اما آیا حقیقتا چنین است؟ و آیا سیاسی شدن حیوانی بنام انسان از او یک موجود خوب ساخته است؟ شاید در کادر تعریفی که ارسطو از مقوله سیاست داشت، که در ارتباط تنگاتنگ با همه امور حیاتی و بیولوژیک بشر بود و در مفاهیمی مانند دمکراسیِ مستقیم جاری میشد بتوان همچنان گفت که انسان یک جانور سیاسی است، اما آیا در تعریفی که امروزه از مقوله سیاست می شود نیز می توان انسان را همچنان یک موجود سیاسی بحساب آورد؟ و آیا این سیاسی بودن از وی یک انسان بهتر ساخته است؟

پاسخ به این سوال چندان مشکل بنظر نمی رسد، اگرچه ناخودآگاه از پاسخ به آن طفره برویم. نگاه کوتاهی به رسانه های خبری و سیاسی داخل و خارج کشورمان بیندازیم و یک آمارگیری ساده کنیم و بسنجیم که آیا چند درصد از اخبار و مقالات درج شده در آنها از منزلگاه سیاست، با اهداف سیاسی و یا در راستای خدمت به یکی از جناحهای قدرت به رشته تحریر در آمده اند؟ همین سنجش را در رابطه با سیاست های داخلی و جهانی سایر کشورها نیز می توان انجام داد. که بنظر می رسد در هردو مورد سیاست نقش بسیار سنگین و قابل توجهی در عرصه های داخلی، خارجی و در انتخاب دوست و دشمن پیدا کرده است.

تشخیص این موضوع که امروزه سیاست نقش بسیار محوری در زندگی ما ایرانیان دارد نیز امر مشکلی بنظر نمی رسد. مهمترین و استراتژیک ترین برنامه جمهوری اسلامی، کسب توانایی های هسته ای است، که با یک هدف دقیقا امنیتی و سیاسی تدوین و به اجرا درآمده است. اگر این برنامه فاقد انگیزه های سیاسی بود و صرفا در جهت رشد توانایی های علمی و یا بعنوان جایگزین انرژی های فسیلی به اجرا در می آمد، آن اندازه حیات و ممات مردم ایران را تحت تاثیر خود قرار نمی داد و بقای این نظام را وابسته بخود نمی کرد. در واقع این تصمیم سیاسی و استراتژیک، آن اندازه نقش محوری پیدا کرده که عملا سایر برنامه های اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و فرهنگی را تحت تاثیر خود قرارداده است و حتی به تمام کشور و ملت دیکته می نماید که چگونه بیندیشند و زندگی کنند.

شرکت در انتخابات و رفتن پای صندوق رای بعنوان یکی از سمبل های آزادی سیاسی و حق مشارکت مردم شناخته می شود. اما اگر خوب دقت کنیم، ما در واقع به سیاست ها و برنامه های آینده کشورمان، برای مثال در زمینه نحوه آموزش فرزندانمان و نسل های بعدی و اینکه چگونه زندگی کنند، رای داده ایم. بعبارت دیگر، ما تعیین نحوه زندگی نسلهای بعد از خود، بویژه مقاطع حساس آن از جمله آموزش و پرورش، و مسئولیت برنامه ریزی و تنظیم قوانین را به یک عده سیاست مدار واگذار کرده ایم. سیاستمدارانی که معمولا از طریق نردبان های حزبی مراتب رشد و ترقی را طی کرده اند و منافع یک قشر و طبقه خاص اجتماعی را نیز نمایندگی می کنند.

اما آیا واقعا، ما می خواهیم در چنین جهانی زندگی کنیم که سیاست و سیاست ورزی این اندازه مهم شده اند، بطوری که سیاست همه چیزمان را مشخص و تعیین می کند و ما را وا می دارد تصور کنیم که تنها راه کمک به کشورمان ورود به عرصه سیاست است؟ اما مگر نه اینکه، ما شهروندان علاوه بر خواست برخورداری از حق دخالت دمکراتیک در امور کشورمان در عین حال نیز می خواهیم که انسان خوبی نیز باقی بمانیم؟ و آیا این خواسته در دوران کنونی از طریق سیاسی شدن و دخالت در امور سیاسی امکان پذیر است؟ در دورانی که سیاست و سیاست ورزی فقط به معنای تلاش برای دخالت و یا مشارکت در قدرت سیاسی شناخته و تعریف می شود؟

یکی از روشهای مرسوم در امور سیاسی، انتخاب میان دو راه حل و یا آلترناتیو نهایی از میان دهها امکانات است که سرانجام در گزینش بین دو حزب و یا دو کاندید اصلی و نهایی خلاصه می شود. انتخابی که معمولا صفت پراگماتیستی بخود می گیرد و معیار مهم در گزینش نهایی میزان تاثیر بخشی و مفید بودن هریک از دو آلترناتیو می شود. دو آلترناتیوی که بواسطه تبلیغات و نقش فعال رسانه های وابسته به هریک، بتدریج، علی رغم اینکه این دو تنها آلترناتیو موجود نبودند و تفاوت های زیادی نیز با هم نداشتند، بتدریج در دو قطب کاملا مخالف یکدیگر قرار می گیرند؛ که در یک شرایط ویژه و از یک دیدگاه خاص انتخاب بین آندو انتخاب بین سیاه و سفید می شود و در شرایط و از نظرگاهی دیگر انتخاب بین بد و بدتر می گردد.

در این میان اما، مردمی که یکی از دو آلترناتیو موجود را انتخاب کرده اند، تصور می کنند که سیاستمدارانی که ظاهرا با رای آنها به قدرت رسیده اند، سرانجام از طرق قانونی خواسته هایشان را جامعه عمل خواهند پوشاند. اما زمانی که فرایند واقعی سیاست ورزی، نه آنطور که در میادین انتخاباتی خود را نشان میداد، بلکه در صحن مجالس، کنگره ها و راهروهای دولت آغاز گردید، آنهایی نقش موثر و واقعی در تصمیم گیری ها پیدا می کنند که از قدرت سیاسی – اقتصادی بمعنای واقعی آن برخوردار باشند و بتوانند لابیگران خود را با سرمایه های هنگفت بسیج نمایند و افکار عمومی را از طریق رسانه ها تحت کنترل خود درآورند.

امروزه آن اندازه دو وجه سفید و سیاه سیاست و انتخاب بین دو گزیئه موجود (که گاه در شکل خوب و بد و گاه بصورت بد و بدتر ظاهر میشود) امری معمول و نرمال شده که حتی دیده می شود مردم عادی نیز تحت چنین فضا و نگرشی، عمدتا سیاه و سفید می اندیشند و با دخالت دادن احساسات و شور، که در سطح توده های مردم به آسانی قابل تهییج هستند، موجب بالا رفتن یکی از دو جناح موجود و نمایندگان سیاه و سفید از نردبان قدرت می گردند.

اگر ارسطو سیاست را جزیی از ذات انسان می دانست و همه فعالیت های حیاتی وی را نمادی از این ویژگی می شناخت، اما سیاست به مفهوم مدرن و امروزی آن مفهومی کاملا متفاوت و جایگاهی مستقل از انسان پیدا نموده است. امروزه سیاست بعنوان مجموعه راهبرد ها و راه کارهایی شناخته می شود که یا فقط توجیه گر و تفسیر کننده نقش قدرت های اجتماعی-طبقاتی است و یا می خواهد نقش فعالی در ساختن یک جامعه، مطابق یک مدل خاص، بازی نماید. بعبارت دیگر سیاست در مفهوم مدرن آن یا یک مدل خاص را برای تحلیل نقش قدرت ارائه می دهد و یا مدلی را برای تثبیت یک قدرت خاص پیشنهاد می نماید، مدلی که قصد آن دارد که اراده گرایانه یک جامعه انسانی نمونه را بسازد.

پیش زمینه های تاریخی ایده قابلیت ساخته شدن یک جامعه انسانی، مطابق یک الگوی خاص را، می توان در دست آوردهای مدرنیته، پس از انقلاب فرانسه که در پی تحقق یک ایده آل و شعار خاص بود، جستجو کرد. این ایده اما چند قرن پس از انقلاب فرانسه بتدریج اشکال ایدئولوژیک بخود می گیرد، که کمونیسم روسی و چینی، لیبرالیسم و نازیسم از نمونه های شناخته شده آن هستند. این ایدئولوژی های خاص اما با وجود تفاوت عمیق و بنیادی با یکدیگر، در نحوه سیاسی کردن جوامع مورد نظر خود شباهت های بسیاری با هم پیدا می کنند. به این معنی که هریک، البته در کادر فلسفه و جهان بینی خاص خود، انگشت روی شکافها و تضادهای اجتماعی، فرهنگی و طبقاتی می گذارند و برای پیش برد مدل مطلوب خویش یک طبقه، یا گروه و نژاد خاص را در مقابل بخشهای دیگر قرار می دهند. بعبارت دیگر تشدید تضاد طبقاتی، یا فرهنگی و یا نژادی (بسته به فلسفه سیاسی اشان) یکی از راهبردهای اصلی هر یک از این ایدئولوژی ها می باشد.

نگاه کوتاهی به نقش سیاست در جوامعی مانند امریکا و یا اتحاد جماهیر شوروی سابق، کره شمالی، جمهوری خلق چین و جمهوری اسلامی ایران بخوبی نشان می دهد که سیاست در این جوامع، بدلیل حاکمیت یک ایدئولوژی خاص، بنحوی غیر طبیعی و تزریقی به همه زوایا و ابعاد زندگی مردم ساکن این کشورها دخالت کرده و می کند. برای مثال همه اتفاقات حتی بعضا حوادث طبیعی به سیاست ربط داده می شوند و تئوری توطئه کاربردی بسیار مرسوم پیدا می نماید. و نکته قابل توجه، که دال بر صحت نظریه فوق می باشد، این واقعیت است که دولت های حاکم بر این جوامع هر یک مدلِ مطلوب خود را برای ساختن و بنا کردن جوامع تحت کنترل خویش دنبال و پیاده می کنند و از سیاست بعنوان مدلی برای شکل دادن مناسبات اجتماعی استفاده می نمایند.

دخالت سیاست در امور زندگی مردم در جوامع استبداد و استعمار زده تا حدودی با مواردی که فوقا به آنها اشاره شد متفاوت است که دلیل این تفاوت را می توان در بی ثباتی دائمی، دست بدست شدن حکومت ها و دخالت های خارجی جستجو کرد. اگرچه در این موارد نیز سیاست و سیاست ورزی در درجه نخست بر شکافهای طبقاتی، برای مثال مبارزه با بخشهای اجتماعی وابسته به استعمار و امپریالیسم متمرکز می شود و تئوری توطئه نیز بشدت مورد استفاده قرار می گیرد، که جامعه ایرانِ قبل از انقلاب اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نبود.

اما انقلاب اسلامی و پس از آن نظام جمهوری اسلامی با وارد کردن مقوله مذهب به سیاست دریچه های جدیدی در رابطه با ساخت اراده گرایانه جوامع انسانی از طریق سرمایه گذاری روی شکافهای طبقاتی باز می کند. به این معنی که نظام جمهوری اسلامی نه تنها مدعی ساختن یک نظام نمونه اسلامی (یعنی امت اسلامی) می شود بلکه ادعای ساختن و تربیت انسان نمونه و یک مسلمان انقلابی را نیز می نماید که در این "مستضعفین جامعه" در مرکز ثقل توجه این نظام قرار می گیرد. 

واقعیت قابل جالب توجه و آموزنده این است که سازمانها و نیروهای سیاسی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که عمدتا در بستر جنبش های چپ و مارکسیستی تاریخ ایران زاده شده و رشد کرده بودند نیز با تفسیر های کلاسیک از وضعیت طبقات اجتماعی ایران و با پیروی از مدلهای سیاسی شناخته شده (برای مثال راه رشد غیر سرمایه داری) دست روی شکافهای طبقاتی جامعه ایران می گذارند و آنها را برجسته و برجسته تر می کنند و همراه با آیت الله خمینی شعار حمایت از مستصعفین سر می دهند؛ و در عرصه های سیاسی لیبرالیسم را دشمن اصلی انقلاب معرفی می نمایند. و به این ترتیب سیاست (یعنی پیگری مدل و استراتژی خاص برای مشارکت در قدرت) به همه شکافهای اجتماعی و طبقاتی جامعه ایران و حتی بدرون خانه کشیده میشود و برادر را در مقابل برادر قرار می دهد.

خلاصه اینکه، امروزه سیاست و سیاست ورزی برابر شده است با تلاش بر ساختن یک جامعه مطابق یک الگوی مشخص و از قبل تعیین شده؛ که با ورود مذهب به دنیای سیاست این تلاش ابعاد بسیار وسیع تری نیز بخود گرفته است و می خواهد انسان را نیز مطابق یک الگوی خاص تربیت کند و بسازد. و همانطور که در فوق به آن اشاره شد، عرصه فعالیت این نوع از سیاست ورزی همانا شکافهای اجتماعی-طبقاتی و یا گسلهای فرهنکی-مذهبی و اختلافات نژادی و قومی است. که نتیجه آن قرار دادن بخش های مختلف جامعه در مقابل یکدیگر است.

سیاست زدگی و سیاسی شدن همه چیز اما به معنی توقف رشد طبیعی یک جامعه، کاهش سلامت اجتماعی، نزول رفاه عمومی و آغاز اضمحلال فرهنگی است؛ فرایندی که متاسفانه در سه ده اخیر کشورمان شاهد آن بوده و هستیم، فرایندی که از پس از انقلاب اسلامی آغاز شد و در دوران جمهوری اسلامی، برادر را در مقابل برادر قرار داد، پدر را علیه فرزند شوراند و به اصطلاح مومن به دین رسمی و حاکم را در برابر مردم ایستاند.

شوربختانه اما، پس از بیش از سه دهه از حاکمیت سیاست زدگی و اجرای پروژه اسلامیزه کردن کشورمان برای ساختن ایران و انسان ایرانی مطابق مذهب رسمی حاکم، که در آن بیش از هر چیز بر تضاد های فرهنگی و مرامی با جهان آزاد، تضادهای مذهبی با سایر مذاهب وادیان و شکافهای طبقاتی در ایران سرمایه گذاری شده و می شود، هنوز هم برخی از نیروهای سیاسی خارج از نظام حاکم از همان روش قدیمی سرمایه گذاری روی جناحهای داخلی این نظام برای پیشبرد سیاست های خود استفاده می کنند. سیاستی که حداکثر و یا تمامی انرژی فکری، اجتماعی و تشکیلاتی این جریانات را در خدمت پیروزی یک جناح در برابر جناح دیگر قرار می دهد. سیاستی که یاد آور دهه اول استقرار جمهوری اسلامی است، که حزب توده ایران پیشقراول آن با استفاده از تئوری راه رشد غیر سرمایه داری بود؛ و در این راه حاضر بود که دست به هر کاری بزند و از هر وسیله ای استفاده نماید و شخصیت ها و نیروهای ملی و مستقل این کشور را جاده صاف کن امپریالیسم بنامد. 

خوشبختانه اما تجارب جنبشهای چپ در یونان و اسپانیا نشان می دهد که در جهان امروز، تعریف سنتی از سیاست که بر اختلافات طبقاتی و نقش کارگر (به مفهوم کلاسیک آن) استوار بود و قصد استفاده از شکافهای طبقاتی برای رسیدن به اهداف خود را داشت، بتدریج در حال رنگ باختن است و می رود که سیاست و سیاست ورزی از کادر های سنتی، حزبی و بازی کردن و لاس زدن با احزاب حاکم خارج و به کف خیابان و به عرصه فعالیت های اجتماعی و اکسیون کشیده شود. سیاستی که سرمایه اصلی خود را بر جنبشهای اجتماعی قرار میدهد و بجای تکیه بر شکافهای طبقاتی، بر مفاهیم عام ملی، فرهنگی و منافع عمومی از جمله آموزش و پرورش، محیط زیست و سلامت اجتماعی تاکید دارد.


۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه

کنترل خوب است اما اعتماد بسیار بهتر است! در وصف انقلابی که بیش از هر چیز بر اعتماد اجتماعی ضربه زد

زمانی که با جوانان نسل دوم پس از انقلاب اسلامی 1357 از خاطرات بیست و دو بهمن صحبت می کنم، احساسی در چشمها و واکنش شان نسبت به وقایع آنزمان می بینیم که بسیار مشابه احساسی است که خودم هنگام شنیدن داستانهای نهضت ملی شدن نفت از زبان بزرگتر هایِ زمان جوانی خودم داشتم. همانطور که من افسوس و بی اعتمادی را در چهره و نحوه گویش گویندگان خاطرات سال 1332 مشاهده می کردم، مطمئنم که جوانان امروز نیز از گزارشات من از حوادث قبل و بعد از انقلاب سال 1357 بیش از هرچیز آه افسوس و حس بی اعتمادی را دریافت می کنند، زیرا عمیقا معتقدم که انقلاب اسلامی سال 1357 بیش از هر چیزی بر اعتماد عمومی و اجتماعی ضربه زد.

در عین حال اما هنگامی که به خاطرات آنروز مراجعه می کنم، بر خلاف برداشت و احساس کنونی ام، مردمی را می بینیم که اکثرا سرشار از امید و اعتماد بودند، حصارهای مصنوعی ترس و بی اعتمادی فروریخته بودند؛ مشارکت، دوستی و از همه مهمتر امید و اعتماد به آینده در کوچه و خیابان موج می زدند. روحیه و فضایی که آنروزها دیده می شدند حتی بسیار فراتر و مطرح تر از واقعیت های بعضا تلخ و تردید برانگیز آنروز، از جمله رهبری انقلاب توسط یک روحانی و مرجع تقلید (با توجه به سابقه تاریخی این قشر در نهضت های پیشین)، آینده مبهم نظام سیاسی کشور پس از سقوط سلطنت پهلوی و خشونت ها و اعدامهایی که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب آغاز گردیدند، خود نمایی می کردند و بر اذهان و احساسات غلبه داشتند؛ واقعیت هایی که ما در آنزمان همه را اجزایی اجتناب ناپذیر از واقعیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب زیر و رو کننده دیگری می دانستیم.

اما واقعا چه اتفاقی افتاد که کاخ اعتماد و امید بسرعت فرو ریخت؟ آیا آن اعتمادها فقط شور و احساسی بودند سطحی و زود گذر، تب داغی بود که بسرعت به لرز و عرق منتهی شد؟، شعله ای بود که زود خاموش گردید و رویایی شیرین بود که بسرعت به فراموشی سپرده شد؟ نه! من اینچنین به خاطرات خود نگاه نمی کنم و آن احساس و شور را سطحی نمی بینیم و آنرا هنوز واقعی و حتی در زیر پوست خود و بسیاری از هم نسلهایم زنده می یابم؛ اگرچه اکنون با نگاه به گذشته افسوس بسیار می خورم و معتقدم که قربانی اصلی این انقلاب همانا اعتماد اجتماعی بوده است.

اعتمادی و امیدی که در آن دوران ایجاد گردیدند کاذب نبودند، حتی بخاطر اینکه چون یک مرجع تقلید رهبری انقلاب را بعهده داشت و یا مردم ایران مسلمان بودند و به روحانیت اعتماد داشتند نیز شکل نگرفته بودند، در خودآگاه مردم نیز جمهوریتی که مطابق فرهنگ اسلامی قرار بود بوجود آید بسیار مبهم و نامشخص تر از آن بود که اعتماد برانگیز باشد؛ الگویی نیز در اختیارشان نبود که خود را با آن مقایسه کنند، زیرا آنان اولین ملتی در منطقه بودند که با آرزوی یک جمهوری ملی و "خودی" دست به انقلاب می زدند.

به عبارت دیگر، این واقعیت ها هیچکدام عوامل اصلی در تقویت امید و اعتماد نبودند، و بنابراین می توان گفت که خوشحالی و همبستگی که آنروزها در کوچه و خیابان موج می زد از جای دیگری باید بر می خاست و تغذیه می شد. در حقیقت از یکی دو سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی، زمانی که گنبد اقتدار و کنترل سلطنت محمد رضا پهلوی آغاز به ترک برداشتن و از هم گسیخته شدن کرد، ستونهای آن به لرزه افتاد و بتدریج شکافهای سقف این گنبد بر مردم آشکار گردیدند، نسیمی شروع به وزیدن کرد که شاخص ترین و مهمترین آوای آن، آوای کاهش کنترل و برداشته شدن سدها و دیوار های بی اعتمادی بود. ندایی بلند برخاسته بود که ای مردم! نظام حاکم دیگر قادر به کنترل جامعه ایران نیست و دیوارها شکاف برداشته اند، پرده ها به کنار رفته و می توان به چشم دید که در پس دیوارها و پشت پرده ها کسی به گوش ننشسته است؛ و بنابراین شاید بتوان از این به بعد دست اعتماد بسوی همسایه و هموطن خود دراز کرد؛... و این بود که با وزیدن نسیم ناشی از آغاز فروپاشی "کنترل" و با تابیده شدن اشعه های آفتاب آزادی به درون جامعه ایران، دلها به هم نزدیک تر شدند، اعتمادهای اجتماعی رو بفزونی نهادند و جرقه های امید و شور آغاز به تابش کردند.

آری اعتماد و امید که در دوران انقلاب بوجود آمد در واقع سنتز و عکس العمل طبیعی فروریزی "کنترل و استبداد سلطنتی" و کند و ناکارآمد شدن ابزارهای آن بود؛ و هیچ ربطی به اسلامی بودن انقلاب و رهبری آن نداشت. خاطرات یک صد سال اخیر جنبشهای آزادی خواهانه و ضد استبدادی و ضد استعماری مردم ایران دوباره زنده شده بودند و مردم ما بیش از آنکه خمینی و اطرافیانش را در سالهای 1355-1356 بشناسند، بار دیگر خود را در بستر رودی که از جنبش مشروطه و ملی شدن صنعت نفت سرچشمه می گرفت و دوباره با فروریزی سدهای کنترل کننده آغاز به جاری شدن کرده بود، در کنار رهبران ملی و تاریخی خود می دیدند. دیدن عکس خمینی در ماه در ماههای آخر قبل از انقلاب نیز، که تازه معلوم نیست که چند در صدی از مردم آنرا واقعا باور کرده بودند، از ارزش این واقعیت نمی کاهد که اعتماد و امید حاصل شده در مردم نه بخاطر روح الله خمینی، بلکه در درجه اول بدلیل احساس پیوند با جنبشهای پیشین (بیاد بیاوریم که فقط بیست و پنج سال از جنبش ملی شدن نفت می گذشت و خاطرات آن هنوز برای بسیاری زنده بود و جوهر مرکب کتب تاریخی در باره این واقعه هنوز خشک نشده بود) و امید به فروریزی کنترل و استبداد شاهی بود.  

در روابط و مناسبات اجتماعی دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" مثل دو کفه ترازو عمل می کنند، زمانی که وزنه کنترل افزایش می یابد، از میزان اعتماد کاسته می شود. و برعکس زمانی که چتر کنترل از روی سر مردم برداشته می شود و سرنوشت مردم بدست خودشان سپرده می گردد، بر میزان اعتماد عمومی افزوده می شود. جوزف استالین دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی سابق جمله معروفی به این مضمون دارد که "اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است"، و این جان کلام همه نظامهای استبدادی و تمامیت خواه می باشد. نظام تمامیت خواه ولایت فقیه و اسلام سیاسی تازه پا گرفته نیز همینگونه می اندیشد: "اعتماد خوب است اما "کنترل" بسیار بهتر است.

در جوامع آزاد و سکولار اما، رمز باز و سالم بودن آن جوامع در این حقیقت نهفته است که وزنه "اعتماد" (بر عکس جوامع بسته و کنترل شده) بر وزنه "کنترل" می چربد و مسئولیت گردش امور جامعه بعهده مردم گذاشته شده وبه انسان بعنوان یک موجود آزاد و خود مختار اعتماد بیشتری نشان داده می شود؛ و مبنا بر این حقیقت استوار شده است که قرار نیست که یک ایدئولوژی مشخص آدم ها را قالب ریزی نماید. 

اگرچه نوعی از کنترل اجتماعی (منظور کنترل سالم اجتماعی) همواره می تواند مانع از فروریزی برخی ارزشها و قرارداد های اجتماعی شود و بنابراین می تواند موجبات آرامش و تعادل اجتماعی را فراهم آورد (برای مثال انواع کنترل های اجتماعی در زمینه رفت و آمد با وسایل نقلیه، کنترل مبادلات مالی ویا کنترل امور شهری و شهر سازی)؛ اما تفاوت اصلی آن با مقوله "اعتماد"، اگر آنرا در کادر کلان مورد ملاحظه قرار دهیم، نقشی است که اعتماد عمومی می تواند در بهبود کیفیت زندگی و بویژه در تکامل و تعالی نظام ارزشی یک جامعه و بطور کلی هنجارهای اجتماعی بازی نماید. اگر هم قبول کنیم که کنترل اجتماعی (فرض را بر سالم بودن آن قرار دهیم) می تواند نقش بازدارنده در برابرسستی و فروریزی نظام ارزشی داشته باشد، اما "اعتماد عمومی" می تواند نقش رشد دهنده وارتقا بخش ارزشها و هنجارهای اجتماعی بازی نماید. برای مثال، می توان تفاوت دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" را در نحوه تربیت کودک دید، اگرچه شاید کنترل پدر و مادر (تا حدودی) می تواند مانع از برخی از انحرافات گردد، اما این اعتماد و نشان دادن آن به کودک است که زمینه های رشد شخصیتی کودک را فراهم می کند، به او اعتماد به نفس می بخشد و می آموزد که چگونه با دیگران از در اعتماد وارد شود.

واقعیت این است که تلاش ناموفق جمهوری اسلامی، در طول سه دهه اخیر، در اسلامیزه کردن جامعه ایران خود بیانگر این حقیقت است که کنترل کامل فرایند تحولات اجتماعی و هدایت آن بسوی تحقق یک مدل خاص، بیش از آنکه در دنیای واقعی و عینی وجود خارجی و امکان تحقق داشته باشد، عمدتا در پندار و اذهان رهبران اراده گرا و تمامیت خواه زنده بوده است. رهبرانی که تا آخر عمر نیز حاضر به پذیرش این حقیقت نبوده و نیستند، که انسان و جامعه انسانی بسیار پیچیده تر از آنند که بتوان آنها را اراده گرایانه تحت کنترل خود در آورد و مطابق مدل مطلوب خود ساخت.

اصولا اگر خوب دقت کنیم، موضوع اصلی و مورد توجه دو مقوله اعتماد و کنترل همانا ساختن انسان و جامعه است. و واضح است که مدل و راه حلی که اتکا خود را بر کنترل می گذارد، قاعدتا و طبیعتا دستگاه سنجش و اهداف غایی از پیش تعیین شده ای در اختیار دارد، که در غیر این صورت کنترل فرایند ساخت جوامع انسانی بی معنی خواهد بود. بعبارت دیگر مدلی که مقوله "کنترل" را جان مایه و محور اصلی راهکارهای خود بحساب می آورد، (چون هدف، مدل و سرانجام نهایی مشخصی را مد نظر دارد) مدلی است غایت گرا و غایت اندیش، به سخن دیگر مدلی است ایدئولوژیک و مرامی.

همچنین همواره دیده شده است که رهبران اراده گرا تنها به اهداف ایدئولوژیک و ابزارهای مورد نظر خود اعتماد مطلق دارند؛ نه قادرند دست از کنترل لحظه به لحظه فرایندها و تحولات جاری بردارند و نه به اطرافیان خود اعتماد می کنند، که حداقل کنترل امور جزیی را بدست آنان بسپارند. در نظام فکری آنان، اصولا جهان هستی بخاطر یک هدف خاص خلق شده است و یا بسوی یک سرنوشت محتوم در حال حرکت است؛ و آنانی که به این غایت و سرنوشت محتوم ایمان پیدا کرده اند از حق طبیعی (و یا واگذار شده توسط خدا ویا جبر تاریخ) کنترل و هدایت مردم بسوی این سرنوشت از قبل نوشته شده برخوردارند.

در اسلام سیاسی ولایت فقیه اما ضربه و خسارت به "اعتماد" بسیار جدی و عمیق تر می شود. در کادر اسلام سیاسی و اصولا مذاهب ایدئولوژیک شده، انسان موجودی گناهکار و رانده شده از بهشت و بنابراین غیر قابل اعتماد معرفی می گردد؛ موجودی که تنها با هدایت انبیا و پیروی از متون مقدس دینی شانس رسیدن به غایت مطلوب و بهشت موعود دارد. برای نمونه، اگر در قران صحبت از اعتماد می شود، منظوراعتماد و ایمان به خدا و رحمت و عذاب الهی او است تا اعتماد به انسان و فراینده های بعدی زندگی زمینی او پس از اخراج از بهشت. و اگر هم از اعتماد در رابطه مستقیم با انسان صحبت به میان می آید، منظور اعتماد به نفس و توکل به خداست، به این معنی که اعتماد به نفس تنها از طریق توکل به خدا امکان پذیر است و اعتماد فقط در رابطه بین خدا و انسان معنا می یابد.

در نقطه مقابل، در مدل ساخت یک جامعه انسانی که بر اعتماد استوار است، بجای غایت گرایی و پیگیریِ سرنوشت های محتوم، بر پروسه و روند تحولات تاکید می شود. در این مدل، اعتقاد بر این است که هر اندازه روابط درونی باز و شفاف تر باشند و مسئولیت کارها بعهده جمع گذاشته شود، استعداد های نهفته شکوفا تر، عقل جمعی فعالتر و بر اعتماد عمومی و فی مابین افزوده می گردد. کلید راهگشا اما در این رابطه بخود واگذاشتن مردم و اعتماد به عقل جمعی و اعتماد به محصول مشترکی است که در اثر کنش و واکنش انسانها ایجاد می گردد. البته نا گفته آشکار است که این کلید تنها در قفل اومانیسم و سکولاریزم می چرخد و می تواند راه گشای جامعه باز و سالم باشد.

اعتماد در این مدل در واقع به معنی اعتماد به روابط آزاد و شفاف، اعتماد به پروسه ای که در جریان است، اعتماد به این حقیقت که هر اندازه امکان مشارکت همگانی در یک محیط باز و آزاد فراهم گردد در نهایت نتایج مطلوب تری برای همه فراهم می آورد و مهمتر از هر چیز به مفهوم اعتماد به انسان می باشد. در این جو و فضا معیار و ارزشهای سرسخت و تیز و تند، آنگونه که مذاهب و یا سایر ایدئولوژهای غایت گرا تبلیغ می کنند، وجود خارجی ندارند؛ بر عکس، در آن معیار های انسانی و قابل فهم عمل می کنند، از جمله شجاعت سپردن خود به راه، باز و شفاف بودن، اعتماد به یکدیگر و رها کردن خود از دست احساس مسئولیت پیگیری دائمی و یاد آوری مداوم اهداف نهایی ویا مسئولیت کنترل و رهبری دیگران.

در مدل مبتنی بر اعتماد، ما انسانها در حقیقت در دنیایی زندگی می کنیم که ارزش ساختن و قابلیت ساختن را دارد، با همه بحرانها و دشواری های آن و در دنیایی بسر می بریم که ارزش ریسک و خطر کردن دارد. مدلی که قبل از هر چیز بر عنصر اعتماد استوار است، تا کنترل و رهبری های اراده گرایانه و از بالا. در این مدل قطعا اعتماد عمومی و فی مابین برعنصر کنترل کننده ارجحیت دارد.  



۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

من مشارکت می کنم پس هستم، اما حق دارم که فراموش بشوم

امروزِ روز وقتی که با وسایل نقیله عمومی در کشورهای غربی مسافرت می کنی، می بینی که اکثر مسافرین سرشان توی تلفنهای هوشمندشان فرو رفته است، نه به اطراف نگاه می کنند و نه درِ صحبت را با کنار دستی خود باز می نمایند؛ گاه از طریق گوشی مشغول شنیدن آهنگ مورد علاقه اشان هستند و گاه نیز در حال صحبت با آنطرف خط تلفن. و جالب است که در کوپه های قطاری که من با آن سر کار می روم تابلویی به علامت رعایت سکوت نیز نصب شده، گویی اینجا بیمارستان است! بطوری که گاه حتی متوجه می شوی که دو دختر جوان که در یک کوپه نشسته اند بجای صحبت رو در رو با هم از طریق تلفنهای خود مشغول حرف زدن و مبادله عکس و نوشته هستند. هزینه های تلفن نیز امروزه آنقدر پائین آمده و یا قطارهای مدرن امکانات وصل مجانی به اینترنت را فراهم می کنند که اصولا این جوانان نگرانیی از بالا رفتن هزینه های تلفن ندارند.

در گذشته های نه چندان دور اما این تصویر کاملا جور دیگری بود، مسافرین یا کتاب و روزنامه دستشان بود و یا مشغول صحبت با کنار دستی خود ویا دوست همراشان بودند؛ ارتباطات، مبادلات و کسب اطلاعات نیز بیشتر بصورت آنالوگ صورت می گرفت. در واقع، دریک نگاه فیزیکی، یا امواج ایجاد شده در فضای اطراف صدا ها و گفتگوهای زبانی و دهانی را منتقل می کردند و یا امواج نوری منعکس شده از روی صفحات کتاب اطلاعات لازمه را به چشم خواننده و سپس مغز وی منتقل می نمودند.

در نگاه اول بنظر می رسد که امروزه با دسترسی همگانی به تلفنهای هوشمند و استفاده از امکانات فراوان اینترتنی، رابطه های زبانی و چشمی انسانها با یکدیگر کاهش یافته و همه با سر بردن در تلفن همراه خود از دنیای اطراف ایزوله شده و در لاک فردی خود فرورفته اند. اما اگر خوب دقت کنیم، نه تنها از حجم رابطه ها، مبادلات و مکالمات کاسته نشده بلکه با ورود وسایل ارتباط جمعی دیجیتال ده ها برابر نیز شده است. بطوریکه می توان گفت که ما انسانها بیش هر زمان دیگری در تاریخ بشریت، از طریق تکنولوژی جدید ارتباطات دیجیتال، اتفاقا در پیوند بسیار نزدکی با یکدیگر قرار گرفته ایم. پیوندی بسیار گسترده و پیچیده که می توان آنرا یک سوپر شبکه هوشمند نامید، شبکه ای بزرگ از تک تک انسانها برای مبادلات لحظه ای با یکدیگر در اقصا نقاط جهان.

اگرچه توانایی گفتاری انسان (از طریق یک زبان خاص) همچنان پایه و مبنای این ارتباطات است اما باید گفت که در عصرِ ارتباطات دیجیتال، پیامهای زبانی و گفتاری دیگر فقط در حرکت تارهای حنجره و امواج صدا، که طبیعتا برد و کاربردهای محدودی دارند، خلاصه نمی شود. در عصر انقلاب اطلاعاتی و دیجیتالی، تکنولوژی مبتنی بر قوانین امواج الکترومغناطیس، که اطلاعات را بصورت دیجیتال و در نهایت به فرم عکس، صدا و یا نوشته در اختیار انسان قرار می دهند، جهشی بسیار قابل توجه و حیرت انگیزی به حامل اطلاعات، که در گذشته به زبان محاوره ای محدود می شد، داده اند.
بعبارت دیگر می توان گفت که در دهه دوم قرن بیست و یکم و پس از چندین دهه که از آغاز عصر انقلاب اطلاعات-دیجیتالی می گذرد، سوپر شبکه ای از انسانها و کامپیوتر های هوشمند (برای مثال در شکل روبات) بوجود آمده است که میزان هوشمندی و سرعت عمل و حجم اطلاعات ذخیر شده در آن بسیار بسیار قوی تر از مغز یک انسان می باشد.

شاید این سوپر شبکه تشکیل شده از انسان و ماشین هوشمند را بتوان با شبکه های مغزی یک انسان مقایسه کرد که هوشمندی و سرعت عمل آن نه بخاطر تعداد سلولهای مغزی، بلکه بعلت میزان ارتباطات نورونی است که بین سلولها ایجاد گردیده است می باشد. همانطور که می دانیم، مبادلات بین شبکه نورونها و یا گروهی از نورونها که بخاطر یک اهداف و کارکر مشترک دور هم جمع شده اند، به کمک محرکهای الکترونیکی (ٍelectronic impulses) صورت می گیرد؛ که شاید بتوان این محرکهای الکترونیک را با کمی تسامح به "زبان" مکالمات تشبیه کرد، که از طریق آن اطلاعات از یک نقطه به نقطه ی دیگر منتقل می گردد. اما همانطور که ما انسانها با زبانهای مختلف با هم مکالمه می کنیم، مبادلات اطلاعاتی بین سلولهای مغز نیز از طریق فرکانسهای مختلف انجام میگیرد، که در غیر این صورت این مبادلات همزمان و بسیار پیچیده در درون مغز اساسا امکان ناپذیر بودند.

اما آیا با این توصیفات می توان گفت که در عصر کنونی، سوپر شبکه ای به کمک دنیای اینترنت بین انسان و ماشین بوجود آمده است؟ سوپر شبکه ای که در درون آن، انسان و ماشین به برکت پیشرفت های جدید علمی، دیگر دو جزء کاملا جدا از یکدیگر نمی توانند باشند؛ بلکه بتدریج در حال تداخل و ذوب در یکدیگر هستند و ما در آینده نه چندان دور شاهد پدیده جدیدی بنام انسان-ماشین خواهیم بود که در اندامهای آن کامپیوترهای کوچک که هریک وظایف خاصی را بعهده دارند، جایگذاری شده اند.

حتی محققین در حال طراحی کامپیوترهای جدیدی هستند که می تواند بر مبنای فعل و انفعالات بیولوژیک کار کند، تا مدارهای الکتریکی، و نام آنرا بیوچیپس (bio-chips) گذاشته اند. از نظر کلی می توان این سوپرشبکه را با یک مغز بزرگ مقایسه کرد که از سلولها و شبکه های بیشمار تشکیل شده و هوشمندی و سرعت و حجم آن بخاطر تعداد سلولهایش نیست، بلکه بدلیل شبکه های بسیار پیچیده و حجم بسیار بالایی از ضبط و انتقال اطلاعات می باشد. شبکه ای که به مانند مغز انسان اطلاعات خود را از طریق محرک های الکترونیک و امواج الکترومغناطیس منتقل می کند. آیا نمی توان گفت که انسان مدرن و امروزی موفق شده است مغز بسیار پیچیده و بسیار بزرگی در ابعاد جهانی خلق کند که او را از یادگیری همه چیز و ضبط همه اطلاعات در محدوده فردی خویش بی نیاز کرده است؟ شاید اگر ما عینک و یا دوربین خاصی که امواج الکترومغناطیس را می توانست نشان دهد در اختیار داشتیم، می شد این امواج را که از اندام و وسایل شخصی هر فرد ساطع می شوند ببینیم و فرکانسهای مختلف آنرا تبدیل به یک رنگ خاص می کردیم و از رنگین کمان هایی که بین انسانها و وسایلشان در سرتاسر جهان ایجاد میشد لذت می بردیم.

در این دنیای جدید حتی می توان گفت که گفته معروف "من فکر می کنم پس هستم" ابعاد جدیدی بخود گرفته است. به این معنی که من جزیی از این مغز بزرگ و هوشمند هستم، پس هستم. بودن و هستی ما دیگر محدود به مرزهای شخصی و قدرت فکری ما نمی شود. هستی و موجودیت بزرگتری که هم زنده است و هم هوشمند در حال تحقق پیدا کردن است، بطوریکه فکر و اندیشه ما و اصولا بودن ما در ارتباط با این سوپر شبکه معنا پیدا کرده است؛ همانطور که یک سلول مغز به تنهایی معنا و مفهومی ندارد و این شبکه های نورونی هستند که مغز را از یک مجموعه سلولی به مرکز تعقل و تصمیم گیری در بدن انسان تبدیل نموده اند. از مهمترین ویژگیهای این شبکه بزرگ می توان از "یگانگی"، به این معنی که همتای دیگری ندارد؛ "بزرگی"، به این معنی که بزرگتر از آن وجود ندارد؛ "هوشمندی"، به این معنی که هوشمند تر از آن وجود ندارد؛ و از باز بودن، به این معنی که مرزهای جغرافیایی، فرهنگی و زبانی را در هم شکسته است، نام برد.

یکی از ویژگهایی مهم مغز انسان قدرت فراموشی است، اگر این استعداد در مغز انسان نبود، معلوم نبود که چه بلایی بسر مغز ما می آمد. پس از دریافت حجم بسیار وسیعی از اطلاعات که از طریق مشاهدات، رفتار، آموزش و ارتباطات ما و از راه اندامهای حسی به مغزمان می رسند، شبکه های نورونی مغز ما بطور بسیار حیرت انگیزی اطلاعات غیر ضروری را یا حذف ویا در گوشه ای ذحیره می نماید. ما شاید تنها بخش بسیار بسیار ناچیزی از اطلاعات دریافت شده در طول زندگی امان را بخاطر می آوریم و این یکی از استعداد ها و توانایی های مثبت مغز ما است.

اگر مغز ما در فرایند میلیونها سال تکامل این استعداد را در درون خود پرورش داده است و بنحو بسیار موثر و مفیدی از اطلاعات استفاده می کند و اطلاعات زائد و غیر قابل استفاده را فراموش می نماید، اما مغز بزرگ جهانی و سوپر شبکه تشکیل شده از انسان و ماشین های هوشمند هنوز در ابتدای پرورش استعداد فراموش کردن و حذف اطلاعات زائد است و باید همچنان به آن آموخت و مسیر پیشرفت آنرا تصحیح کرد.

در این رابطه خوشبختانه جامعه اروپا جدیدا قانونی را بنام حق فراموش شدن (right to be forgotten) تصویب کرده است، که می توان آنرا قدمی ابتدائی در راستای پرورش استعداد فراموش کردن و فراموش شدن در مغز بزرگ و شبکه های جهانی آن بحساب آورد. البته دهه هاست که شکلی از قانون "فراموش شدن" در برخی از کشورهای اروپای غربی به تصویب رسیده است، برای مثال کسی که مرتکب قتل شده باشد، اعدام نمی شود و می تواند پس از گذراندن دوران زندان به جامعه بازگردد. این حق بازگشت در حقیقت به معنی فراموش شدن خطایی است که موجب قتل یک انسان دیگر شده بود.

قانون جدید "حق فراموش شدن" اما حفاظت از اطلاعات خصوصی افراد و شخصیت های حقیقی را که به آسانی ممکن است در شبکه های اینترنتی پخش شوند، در نظر دارد. مطابق این قانون می توان برای مثال از شرکت گوگل در خواست کرد که عکسها و اطلاعات خصوصی را از منابع ذخیره کننده اطلاعاتی خود پاک کند. البته اینکه تا چه اندازه می توان به اجرای این درخواست توسط شرکت گوگل اطمینان داشت مهم نیست، مهم این است که ما در حال قدم نهادن به دورانی هستیم که این حق برای ما به رسمیت شناخته شده است (حداقل در جامعه اروپا) که از طریق قانونی در خواست پاک کردن اطلاعاتی که کاملا شخصی هستند را به اجرا بگذاریم. حتی اطلاعات مربوط به دورانی از زندگی که ممکن است خطاهای بسیاری از آدم سر بزند باید مشمول قانون حق فراموش شدن گردند. قرار نیست که در زندگی نامه هر فردی همه خطاهایی که از او سرزده است برای همیشه ثبت شوند و از آنها علیه او استفاده گردند.

قانون حق فراموش شدن می تواند در آینده، که انسان هر چه بیشتر جزئی از سوپر شبکه هوشمندِ جهانی می شود، به یکی از ابزارهای بسیار مهم وموثر در حفظ حریم خصوصی و نیز استقلال حقوقی و فردی بعنوان یک شخصیت حقیقی تبدیل شود. حتی این قانون را می توان تبدیل به یک معاهده جدید از مجموعه معاهدات منبعث از اعلامیه جهانی حقوق بشر نمود و سایر کشورها را نیز متعهد به اجرای آن کرد و به واسطه این قانون مانع از دخالت در امور شخصی و خصوصی افراد گردید.

بهر جهت این قانون جدید می تواند تبدیل به یکی از دست آوردهای حقوقی برای همه بشریت گردد، قانونی که دامنه آن حتی تا ادیان و مذاهب کشیده می شود و آنها را به چالش می طلبد. مطابق "حق طبیعی فراموش شدن" که در این قانون منعکس گردیده، قرار نیست که انسان همواره نامه اعمالش را در دنیا و آخرت بر دوش خود حمل کند و از ترس مجازات تبدیل به موجود دائما گناهکار گردد. بخشی از جامعه مدرن جهانی اکنون این حق را به رسمیت شناخته است و ابزارهای قانونی آنرا نیز تعیین کرده است. این بدین معنی است که با وجود اینکه انسان جزیی جدایی ناپذیر از شبکه جهانی مغز بزرگ هوشمند است و حق دارد که در آن مشارکت داشته باشد و وجود او به آن وابسته شده، اما همچنان بعنوان یک شخص حقیقی از اصالت و استقلال برخوردار است.

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

قربانی، روی پنهان آزادی و مسئولیت پذیری

  انسانها آزادی و آزادی بیان را مطالبه می کنند برای جبران "آزادی فکر"، که بندرت مورد استفاده قرار می دهند.
                                                                                                                                          کی یر کگارد

پس از گذشت چند هفته از حمله تروریستی به دفتر مجله شارلی ابدو، بحث و مناظره پیرامون این واقعه همچنان ادامه دارد. تداوم، جدیت مناظرات و تقابل افکار در رابطه با موضوعاتی مانند آزادی، آزادی بیان، احترام به عقاید دیگران و مسئولیت های اجتماعی بحدی است که گویی باید متاسفانه این حوادث ناگوار و وحشتناک اتفاق بیفتند تا  آدمیان را از خواب خرگوشی بیدار کنند، تا انسان را وادارند با مسئولیت بیشتری به پیامد انتخابهایی که حق طبیعی خود می دانسته بنگرد، تا وادار شود از دنیای خود ساخته خویش پا به بیرون گذارد؛ و برای چندین و چندمین بار بخود آید که آزادی کالا و محصولی مفت به چنگ آمده نیست، بلکه سرمایه ایست پر ارزش و مسئولیت آور؛ و نیز به او یادآوری شود که آزادی فقط در آزادی بیان خلاصه نمیشود، روح و جان آن همانا آزادی فکر و اندیشه است و هدف آن قبل از هر چیز آزاد کردن خود انسان می باشد، که بسیار مسئولیت آور است.

اما آنچه بیش از هر چیز مورد توجه این بحث ها و مناظرات بوده، نه خود مقوله آزادی بلکه مسئولیت های ناشی از از آن و پیامد و اثرات نشر آزادانه عقاید در عرصه های اجتماعی و فرهنگی، بویژه در جوامع چند فرهنگی می باشد. به این معنی که آزادی بیان و نشرعقاید نامحدود نیستند و نباید موجب توهین و رنجش دیگران گردند. و همچنین، به این مفهوم که آزادی را باید با دستگاه سنجشی دیگری که مستقل از آن است، مورد ارزیابی قرار داد و حد و حدود آنرا تعیین نمود. دستگاه ارزشی که مقولاتی مانند مسئولیت و احترام به عقاید دیگران را در مرکز توجه خود قرار میدهد.

همانطور که در بسیاری از مناظرات دیده شده است مسیر چنین بحث هایی عملا به رو دررویی دو سیستم فکری و بعضا ایدئولوژیکی منتهی می گردد. از یک سو عقیده ای که آزادی را گرانبها ترین گوهر می پندارد و آنرا معیار سنجش همه هنجارها و ارزشهای دیگر می شمارد؛ و از سوی دیگر، عقیده ای که بر مسئولیت و تعهد انسان، احترام به عقاید دیگران و بطور کلی وظائف و اهدافی که انسانها به اعتبار دین و فرهنگ خود برای زندگی خویش تنظیم نموده اند تاکید دارد؛ و معتقد است که آزادی پدیده ای خود ساخته انسان است، در حالیکه، تعهد و مسئولیت را در نهایت پدیده ای خدا ساخته و الزام آور از سوی نیروی خارج از وجود انسان می پندارد. مناظرات و بحثهایی که یاد آور جنگ و تنش دائمی بین انسان و خدا در طول تاریخ بشر هستند. 

ژان پل سارتر یکی از برجسته ترین فیلسوفان قرن بیستم و مهمترین نظریه پرداز فلسفه اگزیستانسیالیسم است که به دو مقوله "آزادی" و "مسئولیت" توجه ای ویژه دارد، و آنها را در مرکز فلسفه اصالت وجود قرار می دهد. در نزد سارتر، در حقیقت، دو مقوله "آزادی" و "مسئولیت" دو وجه فلسفه اصالت وجود او را به نمایش می گذارند.

وی معقد است که وجود و حیات انسان یک فرایند دینامیک است که در آن فردِ انسان خود را بواسطه انتخابها و اعمالش تعریف می کند و می سازد؛ زیرا به او در هنگام تولد هیچ ذات، جوهر و معنایی از پیش تعیین شده القا نشده است. به سخن دیگر وی اعلام می دارد که وجود انسان (بعنوان یک پدیده پویا) بر ذات (و معنای) او تقدم دارد، ذات و معنایی که در پروسه انتخابهای او شکل می گیرند.

سارتر با این اعتقاد که وجود "خدا" برابر و این همانِ "معنای زندگی" است، که انسان در جستجوهای خود به آن دست یافته است، می گوید بهتر و چاره سازتر است اگر ما بنا را بر پوچی حیات و زندگی بگذاریم و خود در پی معنا بخشیدن به آن برآییم. سرنوشت محتوم ما همانا آزادی و مسئولیت فردی در معنا بخشیدن به زندگی است؛ و در این رابطه هیچ وسیله ای و یا راهنمایی به ما ارزانی نگردیده است، و بنابراین کاملا آزادیم که چگونه خود را بسازیم و خود را تعریف نماییم.

از این منظر است که بار سنگین مسئولیت ناشی از آزادی بر دوش انسان قرار می گیرد. به قول سارتر ما "محکوم به آزادی" هستیم. محکومیتی که با وجود ما پیوند ارگانیک دارد و در حقیقت عین وجود ما شده است. محکومیت به انتخاب، که در نهایت من و فقط من مسئول آن هستم، محکومیت و مسئولیتی که بسیار سخت و درد آور می باشد. زیرا در این راه باید همواره با همنوعان و هموندان خود، که آنان نیز محکوم چنین سرنوشتی هستند و می خواهند آزادانه معانی و چشم اندازهای دیگری برای خود تعریف نمایند کنش و واکنش داشته باشد. از نظر سارتر دشوار بودن این سرنوشت در این واقعیت است که هر فردی سعی می کند در مسیر زندگی خویش و در راستای دست یابی به اهداف خود دیگران را وسیله قرار دهد و او را تبدیل به شیئ مورد نظر خود نماید.

اما این دشوار بودن از نظر سارتر به این معنی نیست که ما خود را شیئی بی مسئولیت و در بند جبر حاکم بر جهان هستی (entirely deterministic) بپنداریم، و بنابراین این واقعیت انکار ناپذیر را  نادیده بگیریم که ما آزاد هستیم تا جورِ دیگری باشیم. سخت بودن این راه به این معنی نیست که این حقیقت را در نیز نظر نگیریم که آزادی و مسئولیتِ ناشی از آن بدون استفاده از پدیده های محیط پیرامون، حتی همنوعان خود، امکان پذیر نیست؛ و همچنین به این معنی نمی باشد که چشمان خود را در برابر این حقیقت ببندیم که آزادی یک نفر می تواند آزادی یک نفر دیگر را محدود نماید.

در چهارچوب این تفکر، در حقیقت محدوده آزادی را فقط خود آزادی می تواند تعیین کند و برای آن حد و مرز مشخص نماید. دامنه های آزادی یک فرد برای ابراز عقیده و بیان را باید آزادی دیگران تعیین کنند. پارادوکسی که بقول سارتر زندگی انسانها را می تواند بسیار دشوار و حتی تبدیل به جهنم کند. جهنمی که زمانی که از بیرون به آن نگاه می کنی انسان را دچار شرم از وجود آزاد اما اجتناب ناپذیر خود می نماید.

جهانی پر از احساس شرم که انسان امروز در آن بسر می برد، سه بازیگر اصلی دارد، البته بازیگرانی که  رل اصلی خود را بعنوان یک انسان آزاد و مسئول فراموش کرده اند و یا نتوانسته اند در نقشی که از اصالت وجودشان برمی خیزد ظاهر شوند. این سه نقش غیرواقعی و پنهان کنندۀ ذات و ارزشهای واقعی انسان در حقیقت رلهایی هستند که ما معمولا در زندگی فردی و اجتماعی خود بازی می کنیم، گاه در رل آزار دهنده ظاهر می شویم، زمانی نقش قربانی و در موقعیتی دیگر نجات دهنده دیگران می گردیم، و تصور می کنیم و یا حتی باور داریم که سرنوشت نوشته و یا نانوشته این نقش ها را در اختیار ما گذاشته است؛ و ما چاره ای جز اجرای آنها نداریم.

اما همانطور که وجه دیگر، اما بسیار روشن "آزادی"، مسئولیت تحقق آن است، وجه تاریک پنهان کننده آزادی و مسئولیت همین رل های نقشهایی هستند که فوقا به اشاره شد، بویژه نقش و موقیعت قربانی که ممکن است انسان را گرفتار چنبره و دور باطل در درون این مثلث شرم نماید؛ گاه تلاش کند برای نجات از شرایط خود در نقش آزار دهنده ظاهر شود ویا برای فرار از موقعیت یک قربانی بسوی گوشه دیگر که ناجی ایستاده است پناه ببرد. دور باطلی که بسیاری از ما گرفتار آن هستیم و حاضر نیستیم مسئولیت مستقیم انتخابها و رفتارهای خود را بپذیریم، یا تاریخ مقصر است، یا ما محصول شرایط فرهنگی و طبقاتی جامعه امان و یا دست پرورده تربیت خانوادگی مان می باشیم، و بدتر از همه مجری فرامین قدرت برتر و مطلق می باشیم؛ که همه وهمه چیزی نیست جز فرار از مسئولیت و بهانه تراشی. به این معنی که اگر قرار باشد فرد قربانی آگاهانه و ناآگاهانه همواره در این نقش بماند و دیگران را محکوم کند که همیشه مورد تبعیض، بهره کشی و سوء استفاده قرار داشته، و از موقعیت خود بهانه ای برای بی عملی و در انتظار یک ناجی نشستن بتراشد، باید گفت خودش در درجه اول مقصر و مسئول تدوام این شرایط است.

ما ردپای چنین نگرش و بعبارت بهتر بهانه تراشی را در مباحث اخیر پیرامون واقعه حمله  تروریستی به دفتر نشریه شارلی ابدو نیز مشاهده می کنیم. برخی معتقدند که فرزندان نسل دوم و سوم مهاجرین مسلمان به کشورهای اروپایی قربانی تبعیض نژادی و فرهنگی و فقر اقتصادی بوده اند و بدلیل بی توجهی سیستماتیک و بعضا عامدانه دولت های اروپایی به آنها بتدریج از عرصه های اجتماعی به حاشیه پرتاب گردیده و طعمه های مناسبی برای سازمانهای تروریستی شده اند .

تاسف آور اما این واقعیت است که مطابق گزارشاتی که از مباحث و مناظراتی که پیرامون این حادثه در مدارسی که عمدتا از دانش آموزان مسلمان و یا اقلیت های دیگر تشکیل شده اند، صورت گرفته است، ظاهرا خود دانش آموزان نیز خود را قربانی نظام و سیستم حاکم بر کشورهای غربی می دانند، که برای مثال، آنرا می توان در عکس العملهای اولیه و احساسی این دانش آموزان در انکار کامل این واقعه و توطئه خواندن آن برای (به نظر آنان) خراب کردن نام اسلام و مسلمانان توسط دشمنان آنها مشاهده کرد.

البته این عکس العمل انکار آمیز اولین و یا آخرین نمونه از تلاش آگاهانه و یا نا آگاهانه در ایفای نقش قربانی نیست. در تاریخ بشر نمونه های فراوانی از این دست می توان یافت که همواره سعی شده است انگشت تقصیر بسوی عوامل خارجی و دشمنان نشانه رود. همین سنت پایدار سوگواری کشته های کربلا در میان شیعیان، بعنوان مظلومان و قربانیان تاریخ تشیع یکی از نمونه های فرهنگ و عادات قربانی و مظلوم پروری است که برای تقاص خون "شهدای کربلا" یا باید در انتظار ظهور ناجی بزرگ خود در کنج این مثلث شرم بنشیند و یا بسوی گوشه دیگر این سه گوش تهاجم آورد و مخالفین کیش خود، بویژه اهل سنت را آزار دهد.

و چه بسا شاید، قربانی و ناجی در داستان شیعه از سنت و فرهنگ قربانی شدن، یا قربانی بودن و یا در رل ناجی و قهرمان ظاهر شدن که در فرهنگ ما ایرانیان فراوان دیده می شود بعاریت گرفته شده است. مگر نه اینکه سیاوش و سهراب سمبلهای مظلومیت و قربانی شدن و رستم دستان سمبل ناجی و قهرمان بزرگ ایرانیان هستند، و مگر نه این است که ما ایرانیان هنوز که هنوز است خود، تاریخ و شکوه فروریخته ایران زمین را قربانی حملات اعراب، مغولها و استعمارگران می دانیم.

اما واقعیت این است که ما آدمیان قبل هر چیز و تنها، همانطور که ژان پل سارتر می گوید، محکوم به آزادی و مسئولیت برخاسته از یک زندگی آزاد هستیم. دیگر رلهای از قربانی تا ناجی کاذب و گول زننده اند و پوشش و بهانه ای برای فرار از مسئولیت می باشند، فرار از این حقیقت است که بشر در زندگی روز مره اش همواره در حال انتخاب است و خود را در درجه نخست با انتخابهای خویش می سازد. حال اگر این بشر در بند مثلث شرم بماند، گاه در نقش قربانی، زمانی بمانند ناجی و در وقت دیگر در رل آزار دهنده ظاهر شود، در درجه اول اصالت وجود، آزادی و مسئولیت نهادینه در این وجود را فروخته است، و خود در درجه اول ورشکسته به تقصیر است.  


۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

عصر اضطراب، ترس و عدم تحمل


 پس از حمله تروریستی یازده سپتامبر به نیویورک و بدنبال آن بعد از ظهور تدریجی اشکال گوناگون اسلام رادیکال و بنیادگرا در جوامع غربی، بتدریج شرایط وفضای جدیدی بوجود می آید که برخی آنرا از منظر روانی "عصر اضطراب، ترس و عدم تحمل" نامیده اند (در این رابطه می توان رجوع کرد به کتاب خانم مارتا نوسباوم تحت عنوان "عدم تسامح مذهبی نوین"، The New Religious Intolerance: Overcoming the Politics of Fear in an Anxious Age.

یکی از نتایج بلافصل ترس، اضطراب و عدم اطمینان، همانا ناتوانی در مدارا و رواداری (tolerance) است. ما این پدیده را در بسیاری از اروپائیان بخاطر احساس ترس از اسلامِ رادیکال و تروریسم می بینیم، که رشد احزاب و جریانات ناسیونالیست و ضد خارجی از عوارض آن است. در جبهه مقابل، مسلمانان رادیکال، بنیادگرا و متعصب نیز دچار همین مشکل هستند. ترسِ از دست دادن هویت مذهبی و فرهنگی خویش در برابر موج قوی سکولاریزم و مدرنیته یکی از عوامل مهم در ازدیاد عدم تحمل در برابر کوچکترین انتقاد و یا زیر سوال بردن مقدساتشان شده است. در واقع قربانی اصلی حاکمیت ترس و اضطراب، در هردو جبهه، از دست دادن قدرت رواداری وبردباری می باشد.

این روزها تحلیل های بسیاری در رابطه با پیش زمینه ها و علل حملات تروریستی در پاریس منتشر شده اند. بعقیده نگارنده تحلیل هایی که علل و پیش زمینه این حملات را در شرایط اجتماعی و طبقاتی جامعه فرانسه جستجو می کنند، تحلیل هایی کلیشه ای و کلاسیک هستند. البته منظور این نیست که تحلیل های مزبور غیر واقعی هستند و بخشی از حقیقت را بیان نمی کنند، اما بنظر من قادر نیستند انگشت بر انگیزه ها، علل اصلی و منابع االهام بخش این نوع حملات بگذارند.

در واقع اگر بخواهیم از زاویه تحلیل های کلاسیک و کلیشه ای وارد این بحث شویم، باید حوادثی مانند آتش زدن ماشین ها در حومه پاریس که چند سال پیش اتفاق افتاد و یا شورشهای امریکائیان آفریقایی تبار در شهرهای امریکا و سایراعتراضات خشن اجتماعی علیه بی عدالتی و تبعیض را در ردیف حملات تروریستی اخیر قرار دهیم، که بسیار اشتباه و گمراه کننده است.

ضمن اینکه باید همواره بر نقش غیر قابل تردید پیش زمینه های اجتماعی و طبقاتی تاکید کرد، اما بعقیده من، محرک، انگیزاننده و الهام بخش حملات تروریستی اخیر به دفتر نشریه شارلی ابدو و اصولا گسترش اسلام رادیکال و بنیادگرا همانا تعصبات مذهبی و عدم تسامح بوده اند. تعصب و عدم تسامح اما در حقیقت بیان و نمایشی است از عوامل و انگیزه های بسیار درونی و عمیق که مهمترین آن ترس و اضطراب می باشند.

خانم مارتا نوسباوم در صفحه هفتاد و چهار از کتاب خود می نویسد: "ترس یکی از خصوصیات بدوی انسان است که همانند سایر حیوانات پیوند بسیار تنگاتنگی با فرایندهای بدوی ذهن دارند؛ و اگرچه کارکرد های ترس در انسان بسیار پیچیده تر از حیوانات می باشد، اما از همان ریشه ها و خاستگاه هایی برخوردار است که در سایر جانوران دیده می شوند." ... وی در ادامه می آورد: "البته این به این معنی نیست که پدیده ترس اساسا فاقد ارزش و (کارکردِ صحیح) است، این پدیدۀ روانی و ذهنی در بسیاری از موارد کمک کننده موجودات زنده برای ادامه حیات بوده و خواهد بود. اما تفاوت ترس با سایر پدیده های روانی مانند افسردگی ویا همدردی در این واقعیت است، که شخص و موجودی که ترس بر او غلبه می کند، (معمولا) ناتوان از پذیرش واقعیت وجودی انسانها و یا موجودات دیگر می گردد."... "بر خلاف سایر حیوانات، ترس در انسان می تواند تبدیل به انزجار و نفرت نیز بشود، که در مقایسه با سایر حیوانات عوارض بسیار خطرناکتری می تواند داشته باشد. برای مثال حیوانات در فانتزی و خیالات خود تصور نمی کنند که سایر حیوانات نجس هستند و فقط خود و همنوعشان پاک می باشند، در حالیکه انسان از این توانایی برخوردار است. بعبارت دیگر ترس در انسان، که موجودی است سیاسی و اجتماعی، در محدوده فرد باقی نمی ماند و اشکال اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی نیز بخود می گیرد.

در کتابی که به آن اشاره شد، هدف نویسنده یافتن رابطه ای منطقی و کارکردی بین اثرات منفی و مخرب ترس، بعنوان یک پدیده انسانی، اجتماعی و فرهنگی، و توانایی انسان در مسامحه و مدارا با همنوعان خود است. وی معتقد است که رشد گرایشات ضد اسلام و بالا رفتن درجه عدم تحمل غربیان در برابر حضور چشمگیر زنان مسلمان با حجاب و نقاب دار ناشی از ترس و نگرانی آنان از اسلام رادیکال و بنیادگرا و بنابراین نگرانی از از دست دادن هویت فرهنگی و تاریخی اشان می باشد. البته آن نوع از ترس و اضطرابی که انسان را بطور غیر منطقی در لاک دفاعی فرو می برد و انسان فرو رفته در دنیای بسته خویش را از رابطه ای منطقی و دو طرفه با محیط پیرامون باز می دارد؛ ترسی که انسان را به درجه ای بالا از وسواس و خودشیفتگی می رساند. وی برای مثال قانون ممنوعیت نقاب در برخی از کشورهای اروپایی را به این علت که با آزادی پوشش در تناقض است مورد انتقاد قرار می دهد و آنرا ناشی از کاهش قدرت مسامحه و بردباری در میان اروپائیان می داند.

اگرچه مارتا نوسباوم در این کتاب فقط به موضوع کاهش قدرت مسامحه و بردباری در میان غربیان می پردازد و آنرا بعلت تناقض با سنت و فرهنگ مدرن، که آزادی و مدارا محور اصلی آنرا تشکیل می دهد، مورد نقد و بررسی قرار می دهد، اما بنظر نگارنده این تئوری و روش تحلیل در رابطه با مسلمانان و یا سایر ادیان و فرهنگ ها نیز صادق است و کاربرد دارد.

قطعا مسامحه و مدارا با فرهنگ، ادیان و افکار دیگران صرفا به معنی پذیرش واقعیت آنها و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر نیست، سیاستی که دهه ها در کشورهای غربی، بطور یک قانون نانوشته اجرا می شد و فرهنگهای مختلف بدون برخورد جدی و تقابل با یکدیگر از کنار هم عبور می کردند. هدف مسامحه و مدارا در حقیقت حرکت بسوی همدلی، درک متقابل و در نهایت دست یابی به یک یگانگی فرهنگی و اجتماعی است. در این رابطه اما باید بیش از هر چیز بر روحیه ترس و اضطراب غلبه کرد، و نیز نباید حتی نگران آزردن دیگران، که یکی از پیامدهای طبیعی برخورد و مراودات فرهنگی است، بود. در واقع مسامحه و مدارا قبل از اینکه یک واکنش انفعالی و بی تفاوت در برابر نظرات و عقاید دیگران باشد، یک اقدام فعال برای برخورد افکار و تداخل فرهنگی است.

همانطور که منظور از مسامحه و مدارا بی تفاوتی نیست بلکه کنش فعال در تبادلات فرهنگی و تلاش فعال برای درک بهتر و نزدیک شدن به یکدیگر است، و برای اینکار باید قبل از هر چیز بر ترسهای غیر منطقی و نارسیستی غلبه کرد و از لاک دفاعی خود خارج شد؛ قطب متضاد آن یعنی عدم تحمل، تعصب و بنا کردن دیوارهای بلند دفاعی نیز در حد یک واکنش دفاعی و غیر فعال باقی نمی ماند و بسرعت تبدیل به یک واکنش فعال برای مثال در جهت ممنوعیت ابراز عقیده، دخالت در امور دیگران برای تغییر روش زندگی آنها می گردد، که انگیزاننده و محرک اصلی آن همانا ترسهای وسواسی و نارسیستی هستند.

اما اگر به تاریخ بازگردیم، بیش از هر پدیده تاریخی دیگری ما ادیان و مذاهب را می یابیم که نقش بسیار فعالی در ترویج روحیه عدم تحمل، تعصب، ممنوعیت ابراز عقیده و ممانعت انتخاب آزادانه راه زندگی و دخالت در امور شخصی داشته اند، که این جز از طریق انداختن ترس دائمی از عذاب اخروی، نگرانی و اضطراب از شیطان و در نهایت طرد شدن از درگاه خداوندی و محروم شدن از رحمت الهی، و دچار شدن به بلایای آسمانی و زمینی امکان ناپذیر نیست.

در این رابطه دین اسلام و قران بیش از هر دین و "کتاب آسمانی" دیگر بر ترساندن انسان از عذاب الهی از یکسو و وعده رحمت خداوندی از سوی دیگر تاکید دارد، که بقول دکتر عبدالکریم سروش باید این کتاب را خشیت نامه نامید تا یک راهنمای بشر. برای یک فرد مومن متعصب تهدید به عذاب الهی، چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر تحقق یابد، تهدیدی است جدی و واقعی، که اثر مستقیم بر روح و روان می گذارد و انسان را وادار به محافظه کاری و ترس از باز کردن چشم و دریچه های ذهن خویش به سوی افکار و اندیشه های دیگر می نماید؛ بویژه که قران کلام خدا و مقدس شمرده می شود و تنها معیار ارزشگزاری و سنجش پنداشته می گردد و فرد متعصب نیازی به مراجعه به منابع دیگر نمی بیند.

در عصر گلوبالیسم، اومانیسم، سکولاریسم و در دوران کاهش تعلق مردم نسبت به نهادهای رسمی ادیان در دورانی که آزادی و حاکمیت انسان بر حیات خود به رسمیت شناخته شده است، متعصبین و بنیادگرایان بیش از هر زمان دیگری دچار ترس و اضطراب بخاطر از دست دادن پناهگاهای امن خویش شده اند؛ نه حاضرند که دریچه ای بر دیوارهای بلند پناهگاه خود بگشایند و نه حاضرند دیگرانی را که در دنیای آزاد خویش و در ورای دیوارهای بلند تعصب به زندگی خویش مشغولند آرام بگذارند. هر انتقادی را حمله و توهین به مقدسات خود می انگارند، بویژه که در این راه از ابزارهای هنری، نقاشی و طنز استفاده شود.

البته همانطور که خانم مارتا نوسباوم در کتاب خود به تفصیل توضیح داده است، ترس و عوارض ناشی از آن صرفا محدود به مسلمانان متعصب نمی شود. در تاریخ اخیر کشورهای اروپایی نیز مقوله ترس و عوارض روحی و اجتماعی ناشی از آن، نقش موثری در شکلگیری تحولات اجتماعی و روندهایی که طی کرده اند داشته اند؛ ترس و اضطراب ناشی از عوارض همه جانبه جنگ جهانی اول، احساس عدم امنیت ملی و ناسیونالیستی در آستانه آغاز پروسه جهانی شدن زمینه های لازم را برای ظهور ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم فراهم آورد.

اکنون نیز در دوران جدیدی از حاکمیت ترس و نگرانی البته اینبار ترس از تهاجم اسلام رادیکال به دنیای غرب که بتدریج پس از حمله به برجهای تجاری نیویورک آغاز شده است (و در اثر جنگها و لشکرکشی های دول غربی به کشورهای منطقه خاورمیانه و عمدتا مسلمان نشین و اعتراضات و عکس العملهای ناشی از آن شدت یافته است) بار دیگر احزاب و جریانات افراطی و ضد خارجی زمینه رشد و پاگیری پیدا کرده اند. این زمینه اما چیزی جز احساس ترس و اضطرابی نیست که اروپائیان بدلیل حضور روز افزون مسلمانان در کشور های خود و از دست دادن هویت تاریخی و فرهنگی اشان حس می کنند، ترسی که حتی باعث می شود دست آوردهای تاریخی و مبارزاتی خود را فراموش و شعار آزادی، برابری و برادری انقلاب فرانسه را صرفا محدود به آزادی آنهم مظابق فرهنگ خود بنمایند و بخشهای دیگر این شعار را که اتفاقا تاکید بر مدارا، بردباری و برادری دارد بدست فراموشی بسپارند.

واقعیت این است، که حمله تروریستی به نشریه شارلی ابدو، آتش زدن قران، آتش زدن پرچم ملی یک کشور، تبعیض اقلیت های مذهبی، حمله به مساجد، شعار مرگ بر این و آن و بکار گیری ترجیع بند دشمن دشمن توسط رهبری جمهوری اسلامی، حمله به کلیسای مسیحی و کنست یهودی، همه و همه از یک قماشند، قبل از هر چیز آزادی و انسانیت را ترور می کنند، نه نشانی از قدرت دارند و نه برتری یکی بر دیگری را به نمایش می گذارند، بلکه بازتاب دهنده ترس، فرو رفتن در لاک دفاعی و پنهان شدن بزدلانه در پشت دیوارهای تعصب و تقدس می باشند. 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

محکوم کردن تروریسم کافی نیست، انقلاب درونی لازم است، عالمان و مفتیان دین باید در برابر آینه بنشینند!

 حدود ده سال قبل از حمله تروریستی اخیر به دفتر نشریه فکاهی شارلی ابدو در پاریس، یک کارگردان هلندی بنام تئو وان گوگ در آمستردام، توسط یک بنیادگرای مسلمان، ترور شد. ترور کننده جرم وی را کارگردانی یک فیلم به اعتقاد وی ضد اسلام و قران، بنام تسلیم (submission) اعلام کرد. اگرچه پس از حمله تروریستی به برجهای تجاری در نیویورک، در یازده سپتامبر 2001، موضوع بنیادگرایی و برداشتهای بسیار افراطی از آموزشها و آیات قران گاها مطرح و بحثهایی نیز پیرامون آن صورت می گرفت، اما حدت و شدت جنگ های نظامی به رهبری ایالات متحده امریکا علیه طالبان و سپس حملات گسترده نظامی به عراق و سرانجام سقوط صدام حسین، در فاصله سالهای 2001 تا 2003، این مباحث راعملا به حاشیه رانده بودند.

 بنظر می رسد که پس از ترور این کارگردان هلندی و با فروکش کردن آتش جنگ پس از سقوط دولت صدام حسین، بتدریج فرصت و زمینه بیشتری برای بحث های جدی و فراگیر پیرامون بنیادگرایی در اسلام، و در پی آن کنکاش و جستجو در پیش زمینه های فرهنگی و دینیِ (که موجبات رشد افراطی گری در میان بخشی از جوانان مسلمان را فراهم می آورند) بوجود می آیند. آغازگر بحثهای مزبور عمدتا یا روشنفکران سکولار، یا حتی خدا ناباور و یا افرادی بودند که در یک فرهنگ مذهبی تربیت شده بودند، اما با سپری کردن دورانی از عمر خود در کشورهای غربی بتدریج در اعتقادات دینی خویش تجدید نظر کرده بودند. 

 کانتکس و زمینه ای که این بحثها در آن صورت می گرفت، همان سیاست و برنامه شناخته شده دول غربی تحت عنوان تحقق جامعه چند فرهنگی (multi culture) و بردبار (tolerant) بود؛ و به همین دلیل نیز تبادل نظر پیرامون بنیادگرایی در اسلام از سوی این دول، در راستای تحقق یک الگوی ایده آل از یک جامعه چند فرهنگی و بردبار بسیار تشویق و در رسانه های عمومی نیز دامن زده می شد. بعبارت دیگر انگیزاننده و آغازگر این بحث ها در درجه اول الیت جوامع اروپای غربی، روشنفکران سکولار و یا خود دولت های حاکم بودند.

 مسلمانان ساکن این کشورها و رهبران دینی اشان اما در این میان یا نقش فعالی نداشتند ویا عمدتا از موضع دفاعی و عکس العملی وارد این مباحث می گردیدند. پاسخ مشترک همه آنان در این خلاصه می شد که اسلام دین رحمت است، ترور و کشتن افراد بیگناه را محکوم می نماید، تروریست ها مسلمان نیستند و ما را نمایندگی نمی کنند.

 تلاش دول غربی در راستای جوامع چند فرهنگی و بردبار نیز از سوی رهبران دینی و جوامع مسلمان دخالت در امور مذهبی و تحمیل فرهنگ مسیحی و غربی بر فرهنگ اسلامی تلقی می شد و عملا بجای نزدیک تر کردن فرهنگ ها به یکدیگر موجب دوری و مرزکشی های بیشتر می گردید، بطوریکه بنظر بسیاری از تحلیل گران و ناظرین سیاسی-اجتماعی سیاست و برنامه جامعه چند فرهنگی بسیار ناموفق بوده است.

 برای عدم موفقیت این سیاست دلایل بی شماری می توان برشمرد، اما بنظر من علت اصلی عدم موفقیت این سیاست را در درجه اول باید در اقلیت های مسلمان ساکن در اروپای غربی جستجو کرد. به این معنی که رهبران، انجمنها و موسسات دینی و مذهبی فعال در این کشورها خود به چنین نیاز درونی برای بازبینی ارزشها و اعتقادات خویش نرسیده بودند و هر قدر بحثهای مزبور از خارج جوامع مسلمان تشویق و دامن زده می شد، آنان بیشتر در لاک دفاعی فرو می رفتند. ضمن اینکه ناگفته نماند که برخورد مغرورانه و از موضع برتر الیت جوامع غربی با اقلیت های مذهبی و بکارگیری القابی مانند فرهنگ عقب مانده و یا بربر نقش بسزایی در بردن هر چه بیشتر اقلیت های مسلمان و رهبران دینی اشان در لاک دفاعی داشته اند. برخوردهایی که قبل از اینکه حامل شعار جوامع چند فرهنگی و بردبار باشند، به جنگ های عقیدتی و فرهنگی دامن می زدند.

 از جنبه درونی اما اگر خوب به جوامع و انجمن ها و موسسات مذهبی دقت کنیم یک ویژگی مشترک جلب توجه می نماید. جوامع مسلمان در کشورهای غربی با وجود اختلافات و گرایشات گوناگون درونی ترجیح می دهند که یکصدا، همگون و یگانه در انظار عمومی نمایان شوند. این تمایل می تواند از یک سو ریشه در خصلت پیروی و دنباله روی در میان چنین جوامعی و از سوی دیگر در زبان، اعتقادات و فرهنگ مشترک قرانی داشته باشد. چنین وضعیتی باعث می شود که زمانی که این جوامع احساس کردند که از بیرون از خود مورد حمله و انتقاد های تند قرار گرفته اند، در لاک دفاعی فرو رفته و بر عنصر یگانگی و وحدت درونی، با وجود اختلافات و چند شاخگی های بسیار، اصرار بیش از حد بورزند.

 البته این واقعیت نیز لازم به یاد آوری است که روشنفکران مسلمان، نواندیش و سکولار این جوامع عمدتا در حاشیه جوامع خود می زیسته اند و در چشم مسلمانان بیشتر یک عنصر بیرونی و غریبه بحساب می آیند. اعتماد و شناختی که مردم عادی این جوامع نسبت به امام مساجد، رهبران و مفتیان اعظم خود دارند بسیار بیشتر از بخش روشنفکر و مدرن این جوامع می باشد.

 اکنون، پس از حمله تروریستی هفت ژانویه 2015 در پاریس، و پس از یک دوره تلاش طولانی مدت در جهت پیشبرد سیاست و برنامه جوامع غربی چند فرهنگی و بردبار، دوره ای که دولت های غربی و الیت جوامع اروپایی (مسلمان، مسیحی و یا خدا ناباور) انگیزاننده و پیشرو بحث های فرهنگی و مذهبی بودند، بنظر می رسد که زمان آن رسیده که یک فاز و دوره جدید آغاز شود.

 ویژگی اصلی این دوره جدید، بنظر من، نگاه و تلاش از درون است. دیگر کافی نیست که رهبران مذهبی، امامان مساجد و مفتیان سنی به محکوم کردن عملیات تروریستی و مبرا دانستن اسلام و قران از خشونت و ترور بسنده کنند و دامن تنزه خود را بالا گیرند تا "آلوده" به خونهای ریخته شده انسانهای بیگناه نشود. واقعیت این است که بسیاری از جوانان مسلمان که پا در راه رادیکالیسم می گذارند و سرانجام سر از تروریسم داعش و القاعده در می آورند، ابتدا رایکالیسم، مطلق اندیشی و برتری ایدئولوژیک عقاید اسلامی بر سایر فرهنگ ها و عقاید را در همین مساجد و پای منبرهای همین مفتیان و علمای دین آموخته و می آموزند. در این دوره قبل از اینکه نیاز به نوگرایی در عقاید دینی باشد، احتیاج به یک انقلاب بزرگ درونی و خانه تکانی اساسی است.

 این خانه تکانی اما باید از اصول و مبانی اولیه دین و جایگاه و نحوه قرائت قران آغاز شود، دیگر اجتهاد در فروع دین، خمس و ذکات و در نحوه شستن نجاست و جزئیاتی از این قبیل، که علما و مراجع اسلام قرنهاست در میانه بحثهای آن در جا می زنند کافی است. و بقول آقای محسن کدیور "اگر مجتهدان بصیر و فقیهان خبیر و اسلام شناسان آگاه به زمان در این وادی برنخیزند، مطمئن باشند مشکلات و بحران های جدی دینی و فرهنگی، دین و شریعت را به محاق حاشیه خواهد کشانید". و به گفته آقای مجتهد شبستری "آن علمای دین که نمی‏ توانند این دین را آنچنان در دنیا معرفی کنند که این زشتی ها که امروز به این دین چسبیده از آن پاک شود، تفکر آن عالمان دچار بحران است، بیمار است. تفکر علمای یک دین اگر دچار بحران شود، آن دین دچار بحران می‏ شود. امروز بر کلیه مقامات سیاسی و فرهنگی و دلسوز جهان اسلام، به ویژه آن عالمانی که مشغول دین فروشی نیستند فرض است استارت یک بازاندیشیِ نیرومندِ انتقادی همه ‏جانبه را دربارۀ آنچه در این ۵-۶ دهه دربارۀ اسلام گفته شده بزنند؛ ما مسلمانان در بحران هستیم و باید تجدید هویت و تجدید حیات کنیم وگرنه در زیر خروارها حوادث این جهان متلاطم دفن خواهیم شد!..... اینکه بنشینند و مرتباً بنویسند طهارت چیه؟ نجاست چیه این ها چه مشکلی را از زندگی مسلمانان امروز حل می‏ کند. رساله پشت سر رساله نوشته می‏ شود، حوزه‏ های علمیه ما پر شده از القاب پرطنطمه و دهشتناک!، اینها چه مشکلی را از زندگی مسلمانان امروز حل می‏ کند"

 اما همانند روشنفکران اهل سنت این بخش معدود از اسلام شناسان نوگرا بسیار محدودند و در حاشیه جوامع مسلمان زندگی می کنند و اکثرشان بجز آقای محسن کدیور روحانی و عالم دینی به معنی حوزوی و مرسوم آن نیستند و تحصیل کرده این حوزه ها نمی باشند. و از میان همین قشر اندک نیز متفکرین مسلمان نادری هستند که بر ضرورت اجتهاد در اصول دین تاکید کرده اند (از جمله محسن کدیور) و یا قران را سخن خدا نداسته بلکه آفریننده پیامبر دانسته اند (عبدالکریم سروش).

 در این رابطه محسن کدیور در سایت رسمی خود می نویسد: " اگرچه روشنفکران مسلمان ایرانی معاصر در ضرورت چنین اجتهادی هم‌داستانند، اما غالبا قدمی بیش از نسخه پیچی و بیان کلیات و بایسته‌ها از یک طرف و نقد کاستی های اجتهاد در فروع و فقه سنتی از طرف دیگر برنداشته‌اند." و در ادامه می افزاید:" نگارنده نزد اساتید معقول و منقول سنتی درس خوانده است. اساتید وی... همگی فقیهان وفادار به اجتهاد مصطلح هستند. اگرچه این‌جانب با استاد منتظری قرابت فکری بیشتری دارم، اما آن مرحوم هم فقیهی سنتی.... بود. ایشان به لحاظ نظری تا به آخر از چهارچوب تفکر سنتی هرگز خارج نشد، هرچند عملا از سلامت اخلاقی و وارستگی و اخلاصی فراوان برخواردار بود."

 همانطور که این درس خوانده حوزه های علمیه و آشنا به جریان روشنفکری دینی می نویسد، حوزه های علمیه قرنهاست که تحت سیطره مراجع و علمای دین، که فقط مشغول فروع و شرایع دین هستند، می باشد و تا کنون هیچ حرکت مشخصی برای آغاز اجتهاد ساختاری در مبانی و اصول دین از سوی آنان آغاز نشده است و اگر هم تک افرادی راهی بجز پرداختن به فروع دین را در پیش گرفتند و به اصول دین، فلسفه و عرفان پرداختند بسرعت به حاشیه پرتاب شده و منزوی گردیدند.  

 بهر حال در این شرایط تاریخی، و پس از بیش از صد سال تلاش نواندیشان مسلمان، اکنون نوبت نهاد مذهب، روحانیت و مفتیان دین است، که بجای صرفا محکوم کردن تروریسم و افراطی گری، به آینه بنگرند و به نقد و بازبینی ساختاری دین بپردازند. اکنون زمان انقلاب و تغییرات بنیادی در ساختارهای دین اسلام، شجاعت نقد قران و پالایش دین اسلام از اسلام تاریخی و شرعیات و زمان جرئت اجتهاد در اصول دین است؛ که البته تنها از علما و مفتیانی بر می آید که از راه دین نان خود را در نمی آورند.