۱۴۰۵ مرداد ۵, دوشنبه

جهانی که می‌خواهیم ببینیم؛ نقدی بر تحلیل‌های جنگ


در میانه‌ی جنگ جاری که اکنون بیش از پنج ماه از آغاز آن می‌گذرد، یک الگوی آشنا بارها در حال تکرار است: از یک رویدادِ واحد، مانند بمباران یک هدف، سکوت چند روزه‌ی یک مقام مسئول، توقف موقت درگیری‌ها، پیام‌های روزانه دونالد ترامپ در شبکه اجتماعی «تروث سوشیال»، رفت‌و‌آمدهای دیپلماتیک و حتی گزارش‌های رسانه‌های رسمی که هرکدام منافع خاص خود را دنبال می‌کنند، روایت‌هایی کاملاً متفاوت و حتی متناقض بیرون می‌آید.

یک رویدادِ مشخص، برای طیفی از تحلیل‌گران نشانه‌ی فروپاشی قریب‌الوقوع حکومت است و برای طیفی دیگر، مظهرِ تحکیم قدرت آن؛ برای یکی آغازِ پایان جنگ قلمداد می‌شود و برای دیگری، صرفاً وقفه‌ای تاکتیکی. این تناقض‌های شگرف را نمی‌توان همیشه به تفاوت در «میزان دسترسی به اطلاعات» فروکاست. واقعیت این است که اغلب، تحلیل‌گران به یک فکتِ مشترک نگاه می‌کنند اما چیزهای کاملاً متفاوتی از آن برداشت می‌کنند؛ نه فقط به این دلیل که واقعیت مبهم و اطلاعات ناقص است، بلکه به این علت که هر تحلیل‌گر، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان جنبه‌هایی از واقعیت را برجسته می‌کند که با پیش‌فرض‌ها، انتظارات و تمایلات درونی او سازگارتر است.

این پدیده، تجسدِ عینی نظریه‌ی آرتور شوپنهاور در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» است. از نظر شوپنهاور، «اراده» نیروی بنیادین هستی است که خود را در قالب میل، خواستن، غریزه بقا و دیگر کشش‌های انسانی آشکار می‌کند. بر این اساس، ادراکِ انسان هرگز آینه‌ی خنثی و بی‌طرفِ واقعیت نیست، بلکه همیشه از صافی امیال عبور می‌کند. فریدریش نیچه این ایده را یک گام جلوتر برد و از «پرسپکتیویسم» (منظرگرایی) سخن گفت؛ اینکه هیچ «ادراک نابی» وجود ندارد و ادراک ما صرفاً تفسیرهایی از منظرهای مختلفِ «اراده‌ی معطوف به قدرت» است. در اینجا اراده‌ی معطوف به قدرت، نه به معنای سطحیِ قدرت سیاسی، بلکه به معنای گرایش ذاتی انسان برای تحمیل چارچوب معنایی و ذهنی خود بر جهانِ پیرامون است.

با این متر و معیار فلسفی، می‌توان دید که اغلب تحلیل‌گران، به‌ویژه مخالفان، موافقان یا منتقدان حکومت و همچنین کارشناسان اتاق‌های فکر و رسانه‌های رسمی، هرکدام از خاستگاه و موضعِ خاص خود به یک رویداد واحد می‌نگرند و دقیقاً همان چیزی را در آن کشف می‌کنند که موقعیتِ فکری و سیاسی‌شان اقتضا می‌کند. به بیانی دیگر، آنچه امروز در رسانه‌ها «تحلیل استراتژیک» نامیده می‌شود، در بسیاری از اوقات چیزی جز صورت‌بندیِ عقلانی‌شده‌ی امیدها، ترس‌ها، آرزوها و تعلقات سیاسیِ خودِ تحلیل‌گران نیست.

واضح است که یک سیاست‌مدار یا فعال سیاسی از همان ابتدا مدعی بی‌طرفی نیست؛ به همین علت، نه تنها نمی‌توان او را از منظر شوپنهاور نقد کرد، بلکه تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های این جریان‌ها دقیقاً مؤیدِ نظریه شوپنهاور هستند؛ چرا که آن‌ها صراحتاً بازیگرانی ذی‌نفع در میدان به شمار می‌روند. اما مسئله‌ی جدی‌تر و آسیب‌زاتر زمانی رخ می‌دهد که فردی با نقابِ تحلیل‌گر بی‌طرف، روزنامه‌نگار، پژوهشگر یا کارشناس رسانه‌ای وارد میدان می‌شود، اما در واقعیتِ امر، «اراده‌اش»، حتی پنهان از خودِ او، در «تصورش» رخنه می‌کند. اینجاست که نقد شوپنهاوری واقعاً تیز و برنده‌ می‌شود؛ زیرا فاصله‌ی عمیق میان ادعا و عمل را عریان می‌ نماید.

این نوع نگاه اما یک پارادوکسِ معرفتی را هم به همراه می‌آورد: اگر همه‌ی ادراکات ما محصولِ اراده و تمایلات ماست، پس همین یادداشت هم محصول اراده‌ی نویسنده‌ی آن است؛ نتیجه‌گیری صریحی که من نیز نمی‌توانم و نمی‌خواهم آن را کتمان کنم. با این حال، به باور من، وجود این پارادوکس به معنای بن‌بست نیست و نباید ما را به این نتیجه‌ی نسبی‌گرایانه برساند که «پس هیچ تحلیلی از دیگری معتبرتر نیست».

اینکه چرا یک تحلیل‌گر اصولاً جنگ جاری ایران را مسئله‌ی محوری خود می‌داند و نه مثلاً بحران اقتصادی ونزوئلا را، همیشه رنگ‌وبوی شخصی، زیسته و حتی ارزشی دارد و گریزی از آن نیست. اما نکته‌ی کلیدی اینجاست: تحلیل‌گر پس از انتخابِ مسئله، در مقامِ داوری درباره‌ی روابط علّی و سنجشِ صحت گزاره‌ها، می‌تواند و باید از خود «انضباط روش‌شناختی» نشان دهد. به عبارت دیگر، بی‌طرفی مطلق در «انتخاب مسئله» ناممکن است، اما «صداقت در فرآیند تحلیل» کاملاً ممکن و ضروری است.

اما بازگردم به شرایط امروز کشورمان؛ در دوران جنگ، بزرگ‌ترین خطر «دروغ» نیست، بلکه «اسارت ذهن در آرزوها و رویاهای خویش» است. دروغ را می‌توان با سند و فکت افشا و اصلاح کرد، اما وقتی اراده بر ادراک حاکم شود، ذهنِ تحلیل‌گر حتی صلب‌ترین اسناد را هم مطابق میل خود تفسیر و بازسازی می‌کند.

ما این فاجعه‌ی معرفتی را امروز در مواضع کاملاً متناقضِ طرفدارانِ آغاز جنگ با ایران (حتی گاه تحت عناوین فریبنده‌ای مانند «کمک‌های بشردوستانه») به‌وضوح مشاهده می‌کنیم. همین اراده‌ی معطوف به جنگ و امیال پنهان پشت آن است که موجب می‌شود واقعیت‌های تلخ، عریان و برخوردار از شواهد قوی و همگرا، از جمله گزارش‌های افشاگرانه‌ای نظیر گزارش نیویورک‌تايمز درباره‌ی حمله موشکی به مدرسه مینا، همچنان نادیده گرفته شده یا در اتاق‌های فکر توجیه شوند. وقتی اراده سنگین شود، چشم‌ها کور می‌شوند؛ و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تحلیل، جای خود را به توهم استراتژیک می‌دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/786

۱۴۰۵ مرداد ۲, جمعه

از کاریزمای ناب تا اقتدار تهی؛ چرا جمهوری اسلامی نه می‌تواند صلح کند، نه پوست بیندازد

پس از گذشت بیش از ده روز از آغاز دور سوم تنش‌های نظامی میان آمریکا و جمهوری اسلامی و اعلام «سیاست چشم در برابر چشم» از هر دو سو، امیدها به پایان تخاصم رنگ باخته اند. رویای نرمال شدن روابط که پس از امضای تفاهم‌نامه ۱۴ ماده‌ای ایجاد شده بود نیز، امروز بیش از پیش دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد.

واقعیت این است که تصمیم به صلح و یا پوست اندازی، برخلاف تصور رایج، یک تصمیم فنی یا حتی صرفاً استراتژیک و یا یک مکانیزم خودبخودی نیست؛ بلکه یک تصمیم سیاسیِ بسیار ویژه و تاریخی است که به شجاعت و اقتدار کامل نیاز دارد.

برای فهم بحران کنونی سیستم در تصمیم‌گیری میان جنگ و صلح، و نیز برای درک این‌که چرا حتی پس از تفاهم‌نامه اخیر، انتظار «پوست‌اندازی» رژیم واقع‌بینانه نبوده است، باید به سیر تحول جایگاه و ساختار رهبری در جمهوری اسلامی نگریست؛ جایگاهی که در سه پرده، از «کاریزمای ناب»، به «کاریزمای عاریه‌ای» و در نهایت به «کاریزمای تهی» سقوط کرده است.

روح‌الله خمینی در سال ۱۳۶۷ قطعنامه‌ی ۵۹۸ را پذیرفت و آن را «جام زهر» نامید. این پذیرش، از منظر آرمان‌های اعلامی انقلاب، یک شکست آشکار بود. جنگی که قرار بود تا فتح کربلا و قدس ادامه یابد، با بن‌بست در عرصه‌های نظامی و تشدید انزوای سیاسی نظام پایان یافت. اما خمینی توانست این شکست را قبول کند و هزینه‌های نمادین آن را متحمل شود. در واقع، او بی‌آن‌که مشروعیتش خدشه‌دار شود، فرمان چرخش داد و مسیر حیات رژیم را از مسیر «جنگ نعمت است» به آغاز دوران سازندگی تغییر داد.

در واقع خمینی خودش تجسم آرمان بود، نه صرفاً مجری آن؛ به همین دلیل می‌توانست از آرمان عقب بنشیند بی‌آن‌که به خیانت متهم شود. کاریزمای ناب، یعنی اقتداری که از خودِ فرد سرچشمه می‌گیرد؛ تنها نوع اقتداری که می‌تواند هزینه‌ی یک بازگشت بزرگ و برگشت‌ناپذیر را به‌تنهایی جذب کند.

علی خامنه‌ای اما صاحب کاریزمای شخصی نبود بلکه مدیر نظامی بود که همچنان از سرمایه نمادین خمینی تغذیه می‌کرد. به همین دلیل خامنه‌ای در طول دوران رهبری‌اش مدام به «امام» ارجاع می‌داد و مشروعیتش را از طریق تکرار مناسکی در رابطه با بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، بازتولید می‌کرد. این ارجاع دائم، نه از سرِ یک رسم بوروکراتیک صرف، بلکه به این علت که جایگاهی که اشغال کرده بود از کاریزمای خودش نبود و بنابراین هر روز باید از منبع اصلی دوباره به عاریه گرفته می‌شد. اگرچه حتی این کاریزمای عاریه ای نیز آن اقتدار و شجاعت لازم را به وی نداد تا قادر به شکستن بن بست «نه جنگ و نه صلح» شود.

در دوران پسا-خامنه‌ای، این سیر افول یک گام دیگر عمیق تر شده است. اگر کاریزمای خامنه‌ای دست‌کم عاریه‌ای بود و امکان «قرض گرفتن» از منبعی معتبر را داشت، ساختار جانشینی جدید (مجتبی خامنه‌ای) حتی این امکان را هم ندارد. او نه صلاحیت مرجعیت سنتی دارد و نه فرآیند برآمدنش (در دل جنگ، با غیبت طولانی و شتاب‌زده، در شرایطی که وضعیت جسمانی‌اش نامعلوم مانده) از حداقل تشریفات نمادینی برخوردار بود که حتی جانشینی سال ۶۸ را «موجه» جلوه می‌داد.

در واقع، در وضعیت کنونی، دالِ «رهبر» تهی مانده است؛ زیرا هیچ مدلولی (نه کاریزماتیک، نه نهادی و نه حتی عاریه‌ای) آن را پر نمی‌کند. عنوان هست، جایگاه هست، اما محتوایی که بتواند اقتدارِ مشروع تولید کند وجود ندارد. در چنین شرایطی، ساختار پادگانی-بوروکراتیک (سپاه) عملاً جای خالی رهبر را با «زور نظامی صرف» پر کرده است. اما زور نظامی اگرچه اقتدار فیزیکی می‌آورد، از جنسی نیست که بتواند هزینه‌ی نمادین و معنوی یک تصمیم بزرگ سیاسی مثل صلح را بپذیرد.

علاوه بر انتظار صلح که حداقل در آینده نزدیک و میان مدت واقعی به نظر نمی رسد، به نظر می رسد انتظار پوست اندازی رژیم نیز بیشتر یک آرزو بوده است. در ماه‌های گذشته این تصور در میان بخشی از تحلیل‌گران شکل گرفته بود که جمهوری اسلامی تحت فشار بحران‌ها در حال «پوست‌اندازی» است؛ گویی فشار جنگ، به‌خودی‌خود رژیم را وادار به تغییر شکل می‌کند. اما این پیش‌فرض، پوست‌اندازی را به‌اشتباه یک فرآیند خودکار و مکانیکی فرض می‌گیرد. پوست‌اندازی اما، مثل صلح، یک کنش سیاسی ارادی است، نه یک واکنش مکانیکی به فشار بیرونی. و کنش سیاسی ارادی، نیازمند «کنشگر» است؛ کسی که هم مسئولیت‌پذیر باشد و هم شجاعت تصمیم داشته باشد.

به عبارت دیگر برای صلح و پوست اندازی فقط یک کاریزمای ناب یا حداقل یک اقتدار کامل سیاسی که برخوردار از قدرت و شجاعت پذیرش عواقب و مسئولیت باشد، لازم است. اما واقعیت این است که با گذار از کاریزمای ناب به عاریه‌ای، این ظرفیت کنش کاهش یافت (خامنه‌ای فقط توانست انجماد سیستم را مدیریت کند، نه گذار آن را)؛ و امروز با گذار به کاریزمای تهی، این ظرفیت به شدت کم است.
https://t.me/politicalphilosphy/783

۱۴۰۵ تیر ۳۱, چهارشنبه

اخلاق سیاسی شکست؛ چرا اپوزیسیون از اشتباهات خود درس نمی‌گیرد؟



مبنای سنجش بلوغ یک جریان سیاسی، تنها موفقیت های استراتژیک آن نیست؛ بلکه نحوه مواجهه آن با «شکست» و «محاسبات اشتباه» است. در ادبیات علوم سیاسی، مفهومی به نام «اخلاق سیاسی شکست» وجود دارد که سیاستمدار را ملزم می‌کند مسئولیت پیامدِ تحلیل‌های غلط خود را بپذیرد، شجاعت خود انتقادی داشته باشد و به جای توجیه، مسیر خود را اصلاح کند. با این حال، نگاهی به عملکرد جریان‌های مخالف جمهوری اسلامی، به‌ ویژه در سال‌های اخیر، نشان‌دهنده فقر عمیق این فضیلت اخلاقی و ساختاری است.

دو موضع‌گیری اخیر رضا پهلوی به نظر من نمونه‌هایی عریان از نحوه مواجه با محاسبات اشتباهِ ناشی از توهم پیش چشم ما می‌گذارد. او در مصاحبه‌ای صراحتاً اعلام می کند که سفرش به اسرائیل موجب تغییر دیدگاه واشنگتن و تل‌آویو نسبت به ایران شد و برخوردهای بعدی ( که غیر از برخورد نظامی چیز دیگری نمی تواند باشد) حاصل همان سفر بوده است. در واقع او آگاهانه و یا ناخودآگاه بخشی از مسئولیت جنگ را به عهده می گیرد؛ جنگی که به نتیجه مطلوب نرسید و پیش بینی سرنگونی سریع حکومت غلط از آب درآمد. در اظهارنظری دیگر، او مبنای ادعای پیوستن سازمان‌یافته بیش از ۱۰۰ هزار نفر به تشکیلاتش را، دریافت پیام‌های مستقیم (DM) در شبکه‌های اجتماعی عنوان کرد. این دو گزاره، مشتی نمونه خروار از متدولوژی سیاسی جریانی است که در تله «توهم اطلاعاتی» و «شخص‌ محوری» گرفتار شده است.

اتکا به پیام‌های خصوصی در شبکه‌های اجتماعی برای ارزیابی پتانسیل یک جنبش میدانی، نشان‌دهنده زیستن در یک حباب فیلتر شده است. الگوریتم‌های مجازی برای تایید باورهای ما طراحی شده‌اند، نه برای بازتاب دادن واقعیت‌های پیچیده، لایه‌ برداری‌ شده و خاکستری جامعه داخل ایران. وقتی رهبر یک جریان، ارادت مریدان مجازی را به عنوان دادهٔ سختِ آماری برای یک پروژه سیاسی کلان فاکتور می‌کند، شکست در پیش‌بینی تحولات آینده حتمی است. اما غیراخلاقی‌ترین بخش ماجرا آنجاست که پس از فروکش کردن موج‌ها و عیان شدن واقعیت، هیچ بازبینی در این روش‌شناسی صورت نمی‌گیرد؛ گویی اساساً خطایی رخ نداده است.

بعد دوم این ماجرا، یعنی ترغیب دولت‌های خارجی به برخورد سخت با نظام حاکم بر ایران بر اساس این فرضیه که «با یک ضربه کار تمام می‌شود»، مستقیماً با مسئولیت‌پذیری اخلاقی گره خورده است. سیاستمداری که خود را ملی می‌داند، باید هزینه-فایده هر اقدامی را برای «مردم واقعی» بسنجد، نه برای پروژه‌های ذهنی سقوط. وقتی این رویکرد به تشدید تحریم‌های کمرشکن و فروریختن بمب بر سر مردم و زیرساختهای کشور منجر می‌شود، اما پیش‌بینی‌های «سقوط سریع» محقق نمی‌گردد، اخلاق شکست حکم می‌کند که فرد شجاعت عذرخواهی یا حداقل بازنگری در استراتژی را داشته باشد. فرار از این پاسخگویی، ترجیح دادن اهداف و منافع شخصی بر منافع ملموس ملی است.

اما چرا این خود انتقادی رخ نمی‌دهد؟ به نظر من ریشه را باید در ساختار فکری جریان‌های راست و سلطنت‌طلب جستجو کرد. در این جریانات، سیاست نه حول محور پلتفرم‌های حزبی یا برنامه‌های عینی، بلکه حول محور «شخص رهبر» و «نگاه نوستالژیک به گذشته» تعریف می‌شود.

هرچند جریانها و گرایشات چپ‌ در تولید متن و ادبیاتِ نقد گذشته پیشتاز بوده‌اند، اما این نقدها همیشه به اصلاح رفتار سیاسی منجر نشده است. چپ ایران هنوز هم با آسیب‌هایی چون «انشعاب‌های بی‌پایان»، «فرقه‌گرایی و رفتارهای قبیله ای» و گاهی «دگماتیسم تئوریک» دست‌وپنجه نرم می‌کند. بسیاری از این خودانتقادی‌ها در تبعید و در دایره‌های بسته روشنفکری باقی ماند و نتوانست به یک استراتژی سیاسیِ عینی و توده‌ای تبدیل شود.

هنگامی که گذشته به یک عصر طلاییِ بی‌عیب و نقص و فراتاریخی تبدیل شود، و مشروعیت سیاسی صرفاً به کاریزمای یک فرد (به واسطه ژن یا پیشینه) گره بخورد، نقد عملاً ناممکن می‌شود؛ چرا که نقدِ عملکرد شخص، به معنای فروپاشی کل آن جریان تلقی می‌گردد. در این ساختار، رابطه بدنه با رهبر از نوع هم‌پیمانی دموکراتیک نیست، بلکه از جنس مرید و مرادی است. در نتیجه، شکست‌ها هرگز کالبدشکافی نمی‌شوند، بلکه همیشه با کلیدواژه‌هایی چون «خیانت غربی‌ها»، «توطئه چپ‌ها» یا «عدم آگاهی توده‌ها» توجیه می‌گردند.

تا زمانی که اپوزیسیون خارج از کشور در فضای گلخانه‌ای خود تمرین دموکراسی کند و شفافیت و پذیرش اشتباه را پیشه کار خود ننماید، نمی‌تواند اعتماد لایه‌های تعیین‌کننده و خاکستری جامعه داخل ایران را جلب کند. جامعه خسته از بحران‌های امروز، به سختی به جریانی اعتماد خواهد کرد که بزرگ‌ترین سرمایه‌اش، بازتولید رویا درباره گذشته و بزرگ‌ترین ابزار تحلیلی‌اش، صندوق پیام‌های شبکه اجتماعی و توهمات شخصی است.
https://t.me/politicalphilosphy/782

۱۴۰۵ تیر ۳۰, سه‌شنبه

فضیلت سیاسی در عصر پوپولیسم

اگر بخواهیم یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های سیاست در دهه‌های اخیر را نام ببریم، شاید بتوان گفت سیاست بیش از هر زمان دیگری به سیاستِ هیجان، نمایش، بسیج احساسات و صدور احکام قطعی تبدیل شده است. شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌های لحظه‌ای و رقابت دائمی برای جلب توجه، فضایی پدید آورده‌اند که در آن سیاستمداری که بلندتر سخن می‌گوید، سریع‌تر واکنش نشان می‌دهد و قاطع‌تر وعده می‌دهد، معمولاً بیش از سیاستمداری که با احتیاط، تأمل و گفت‌وگو سخن می‌گوید، دیده می‌شود.

پست‌های دونالد ترامپ در شبکه‌ی اجتماعی توروث سوشیال نمونه‌ی واضحی از این نوع سیاست‌ورزی در شرایط امروز است. همچنین، گفت‌وگوها و مصاحبه‌های بسیاری از فعالان و تحلیل‌گران ایرانی، موافق و مخالف جمهوری اسلامی، مملو از احکام کلی و پیش‌بینی‌های قاطعی است که با وجود نادرست از آب درآمدن، همچنان تکرار می‌شوند. گفتارهای تلویزیونی کارمندان تلویزیون ایران‌اینترنشنال نیز از چنین نمونه‌هاست.

تغییر کارکرد فضیلت در سیاست از دوران باستان تا کنون

از دوران باستان و نزد بسیاری از فیلسوفان آن عهد تا کنون، سیاست بدون فضیلت قابل تصور نبود؛ اما شاید یکی از ویژگی‌های عصر ما این باشد که سیاست نه‌تنها بدون فضیلت ادامه می‌یابد، بلکه گاه دقیقاً با حذف فضیلت پاداش نیز می‌گیرد.

اما سیاستِ مدرن، به‌ویژه از زمان ماکیاولی، بیش از پیش بر کارآمدی، حفظ دولت و مدیریت قدرت متمرکز شد. در دوران معاصر نیز با گسترش رسانه‌های جمعی و سپس شبکه‌های اجتماعی، عناصر دیگری به سیاست افزوده شدند: عوام‌گرایی، شارلاتانیزم و نمایش. در نتیجه، بسیاری از فضیلت‌های کلاسیک به‌تدریج جای خود را به فضیلت‌های دیگری دادند؛ قاطعیت به‌جای احتیاط، هیجان به‌جای تأمل، دشمن‌سازی به‌جای گفت‌وگو، و احکام و وعده‌های قطعی و یقین مطلق به‌جای پذیرش پیچیدگی.

از این منظر می‌توان گفت پوپولیسم و شارلاتانیزم نوعی اخلاق سیاسی متفاوت و جدید را نمایندگی می‌کنند؛ اخلاقی که برای مثال رابطه‌ی مستقیم و یک‌طرفه میان «رهبر» و «مردم» را فضیلت می‌شمارد و هر نهاد واسطی را مانعی میان این دو تلقی می‌کند.

در واقع پوپولیسم بیش از آنکه با نهادهای خاصی دشمن باشد، با خودِ ایده‌ی میانجی‌گری مسئله دارد. زیرا هر میانجی، از شدت رابطه مستقیم میان رهبر و توده می‌کاهد. حال آنکه مشروعیت پوپولیستی دقیقاً از همین رابطه بی‌واسطه تغذیه می‌کند.

اما اگر در سنت کلاسیک، از ارسطو تا بخش بزرگی از اندیشه سیاسی پیشامدرن، فضیلت عمدتاً در منش و شخصیت حاکمان جست‌وجو می‌شد، در دموکراسی‌های مدرن، فضیلت بیش از آنکه به ویژگی فردی رهبران محدود باشد، در کیفیت رابطه میان قدرت و نهادها تجلی پیدا می‌کند.

به عبارت دیگر سیاستمدار بافضیلت، فقط کسی نیست که صادق یا شجاع باشد؛ بلکه کسی است که بپذیرد قدرت باید از مسیر قانون، گفت‌وگو، سازش، نظارت و نهادهای واسط عبور کند. به همین دلیل، فضیلت سیاسی را نمی‌توان از نهادها جدا کرد. فضیلت، در سیاست، همواره نهادمند است.

این نکته که «فضیلت در سیاست همواره نهادمند است» را می‌توان با تمایزی که هانا آرنت میان «قدرت» و «زور» می‌سازد، دقیق‌تر صورت‌بندی کرد. از نظر آرنت، قدرت ملکِ هیچ فردی نیست؛ قدرت تنها از طریق عمل مشترک و در حضور دیگران متولد می‌شود، و فقط تا زمانی دوام می‌آورد که آن جمع با هم بماند و با هم عمل کند. زور یا خشونت، برعکس، همیشه ابزارمند است و به آلات و ادواتی نیاز دارد که با آن‌ها اراده‌ی خود را بر دیگری، علی‌رغم مقاومت او، تحمیل کند. نکته‌ی مهم این‌جاست: خشونت می‌تواند قدرت را نابود کند، اما هرگز نمی‌تواند آن را بسازد. این جابجایی «قدرت» با «زور و خشونت» و یا مترادف دانستن این دو مفهوم را ما در عرصه سیاست در ایران نیز شاهدیم.

نافضیلتها در عرصه سیاست در ایران

بسیاری از نیروهای سیاسی ایرانی، اعم از حکومت و بخش‌هایی از اپوزیسیون، وقتی از «میدان جنگ قدرت» یا «سیاست از جنس قدرت» سخن می‌گویند، در واقع همین برداشتِ ابزاری از زور را با قدرت به‌معنای آرنتی آن خلط می‌کنند؛ و دقیقاً به همین دلیل، رقیب سیاسی را نه شریکِ بالقوه در تولید قدرت مشترک، بلکه مانعی می‌بینند که باید در مسیر تصرفِ دستگاه قدرت حذف شود.

آزمونِ دیگری هم هست که می‌تواند فضیلت سیاسی را از نافضیلت جدا کند: نسبتِ یک نیروی سیاسی با «بقا». وقتی اولویتِ مطلق و بی‌قید حکومت، یا بخش‌هایی از اپوزیسیون، صرفاً بقا در عرصه‌ی سیاست و معادلات قدرت باشد، این را نمی‌توان فضیلت سیاسی نامید. ارسطو در بحث از انواع حکومت، میان تکنیک‌های «دوام‌آوردنِ» استبداد و فضیلتِ حکومت خوب تمایز روشنی می‌گذارد؛ نخستین را «هنر» بقا می‌نامد، نه فضیلت، دقیقاً به این دلیل که غایتش صرفاً حفظ خودِ قدرت است، نه خیر مشترک.

هانا آرنت نیز در سه‌گانه‌ی کار، ساختن و کنش، «بقا» را متعلق به قلمروِ ضرورتِ زیستی می‌داند، نه قلمروِ کنش و آزادی که سیاست باید در آن جای گیرد؛ از این منظر، وقتی سیاست به ابزاری برای تداومِ محضِ حیات فروکاسته می‌شود، آنچه رخ می‌دهد این نیست که سیاست بد اجرا می‌شود، بلکه این است که اصلاً از قلمروِ سیاست خارج شده است.

این پدیده نیز در عرصه سیاست در ایران به خوبی قابل ردیابی است. به این معنی که حکومت و بخش‌هایی از مخالفین سازمایافته آن، بقا در عرصه سیاست را تنها اولویت و دغدغه خود ساخته‌اند و به هر شکل ممکن حتی بعضا با پیامهای متناقض، می خواهند در صحنه نمایش قدرت باقی بمانند و از دیدگان و حافظه مردم حذف نشوند. در واقع آنها علی‌رغم دشمنیِ آشکارشان، در سطحی عمیق‌تر به یک منطقِ مشترک بازگشته‌اند: منطقِ ضرورت، نه منطقِ فضیلت.

به همین دلیل، شاید مهم‌ترین پرسش امروز ایران دیگر فقط این نباشد که «چه کسی حکومت خواهد کرد؟» بلکه این باشد که «قدرت از چه مسیری اعمال خواهد شد؟» آیا از مسیر نهادها، قانون، مسئولیت و گفت‌وگو، یا از مسیرِ تکرارِ الگوهای تجربه‌شده در تاریخ ایران، که در آن‌ها رهبران در پی ایجاد رابطه‌ای مستقیم میان خود و مردم بودند؟

ما در تاریخ اخیر کشورمان از چنین نمونه‌هایی کم نداریم: از جمله آن سخنِ محمد مصدق در بیرون از مجلس و در برابر جمعیت، که مجلس همان‌جاست که مردم حضور دارند؛ یا محمدرضا شاه که در اواخر دوران سلطنت خود تمامی احزاب را منحل کرد و فقط یک حزب را به رسمیت شناخت؛ یا رابطه‌ی عاطفی و کاریزماتیکی که خمینی با توده‌های هوادار خود داشت. البته لازم است تاکید کنم که زمینه‌های تاریخی، اهداف و پیامدهای این سه تجربه کاملاً متفاوت است. آنچه در اینجا مورد توجه قرار می‌گیرد، نه همسان دانستن این رهبران، بلکه اشاره به یک الگوی مشترک در فرهنگ سیاسی ایران است: تمایل به ایجاد رابطه‌ای مستقیم میان رهبر و مردم، با دور زدن یا تضعیف نهادهای واسط.

در واقع، تکرارِ چنین الگوهایی تا امروز نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین چالش امروز سیاست ایران نیز نه صرفاً تغییر صاحبان قدرت، بلکه بازگرداندن فضیلت به سیاست است؛ فضیلتی که بدون نهادهای واسط، دوام نخواهد آورد و بدون آن، حتی بهترین قانون اساسی نیز نمی‌تواند آزادی را تضمین کند.
https://t.me/politicalphilosphy/780

۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

از روایت رهایی‌بخشِ «کمکِ در راه است»، تا دلسوزی برای مردم جنوب و بیم از نابودی زیرساخت‌های کشور!


موضوع و سؤال اصلی در جریان جنگ‌های دوازده‌ روزه و چهل‌ روزه بین آمریکا/اسرائیل با جمهوری اسلامی این بود که آیا جمهوری اسلامی از این بحران جان سالم به‌ در می‌برد؟ حول همین پرسش، یک دوقطبی شدید در جامعه‌ی ایران، حتی در دل خانواده‌ها، شکل گرفته بود. برای طیفی از اپوزیسیون و بخش‌هایی از مردم، جنگ نه تهدید که فرصت بود؛ فرصتی برای سرنگونی رژیمی که سال‌هاست هر مسیر اصلاح یا گذار مسالمت‌آمیز را مسدود کرده بود. در همان روزهای نخست جنگ دوم (جنگ چهل‌ روزه)، نشانه‌های این نگاه را می‌شد در فضای مجازی به‌ خوبی مشاهده کرد: عبارات تشکر از ترامپ روی دیوارهای برخی شهرها، پرچم آمریکا و اسرائیل در دست شماری از هم‌وطنان، و در میان بخشی از چهره‌های شناخته‌شده‌ی اپوزیسیون در خارج از کشور، استقبال آشکار از حمله به تأسیساتی که آن‌ها را «زیرساخت جمهوری اسلامی» می‌خواندند؛ نمونه‌اش واکنش به حمله‌ی فولاد مبارکه، با این استدلال که بگذارید نابود شود، ما بهترش را خواهیم ساخت.

منطق پشت این روایت، منطقِ رهایی‌ بخشی بود: جنگ به‌ مثابه‌ی ابزار بیرونیِ گذار، و آمریکا و اسرائیل به‌ مثابه‌ی بازوی اجرایی آن گذار. زیرساخت و تأسیسات کشور، تا جایی که به رژیم منتسب می‌شدند، نه هزینه که ضرورتی اجتناب‌ناپذیر در این مسیر بودند.

اما در جنگ سوم، که این روزها با شدت‌ گرفتن حملات به استان‌های جنوبی، هرمزگان، بندرعباس، سیریک، جاسک، در جریان است، به نظر می‌رسد همان صداها دارند لحن دیگری پیدا می‌کنند. تخریب پل‌های ارتباطی بندرعباس به لارستان، حمله به تأسیسات آب‌شیرین‌کن، آسیب به یک کارخانه‌ی آب معدنی در دهلران، و کشته‌ شدن غیر نظامیان در پی سقوط خودرو از پلی تخریب‌شده، این‌ها دیگر با زبان «نابودی زیرساخت رژیم» روایت نمی‌شوند. برخی از همان چهره‌هایی که در جنگ‌های اول و دوم از ویرانی تأسیسات استقبال می‌کردند، این بار در فضای مجازی دلسوزی برای مردم جنوب کشور را برجسته کرده‌اند؛ حتی به مردم منطقه توصیه شده خانه‌های خود را ترک کنند.

این تغییرِ لحن را می‌توان از رسانه‌های طرفدار جنگ نیز شنید: از «کمک در راه است» به «دلسوزی برای مردم جنوب». رتوریک سیاسی نزد این رسانه‌ها و شبه‌ اپوزیسیونِ طرفدار جنگ نیز به مدارهای پیشین و سنتی خود بازگشته: این‌ که عامل اصلی این جنگ‌ها خودِ جمهوری اسلامیِ جنگ‌افروز است.

در واقع به نظر می‌رسد آن دوقطبیِ شدیدِ سیاسی که در جریان جنگ اول و دوم حول بقای رژیم می‌چرخید، در حال رقیق‌ شدن است؛ و در جنگ سوم، پرسش مرکزی از «آیا رژیم سرنگون می‌شود» به چیزی نزدیک‌تر به «چه چیزی از کشور، از زیست روزمره‌ی مردم، از ظرفیت حداقلیِ دولت برای اداره‌ی سرزمین، باقی می‌ماند» تغییر کرده است. حمله به رژیم، برای آنان که مسیرهای تجربه‌ شده‌ی گذشته را شکست‌خورده می‌دیدند، هدفی سیاسی و قابل‌ توجیه بود؛ اما حمله به پل و آب‌شیرین‌کن و قایق صیادی، هدفی است با چهره‌ای مشخص، چهره‌ی همان مردمی که قرار بود ذی‌نفع رهایی باشند.

شاید بتوان این دگردیسیِ احتمالی را از منظری عمیق‌تر نیز فهمید. بخش بزرگی از سیاست معاصر بر نوعی «اسطوره‌ی اصالت» استوار است؛ بر این تصور که حقیقتی سیاسی، خالص و یگانه، وجود دارد که اگر موانع از سر راهش برداشته شود، جامعه به رهایی خواهد رسید. در چنین روایتی، آنچه اهمیت می‌یابد تحقق هدف نهایی است، و هزینه‌های مسیر، هرچند سنگین، اغلب به‌ عنوان بهای ناگزیرِ آزادی توجیه می‌شوند. اما تجربه‌های تاریخی بارها نشان داده‌اند که جامعه‌ها کمتر بر پایه‌ی یک «اصالت» ثابت زندگی می‌کنند، و بیشتر بر شانه‌های حافظه‌ی تاریخی خود ایستاده‌اند.

شاید آنچه امروز در واکنش به تخریب زیرساخت‌ها و آسیب‌ دیدنِ زندگی روزمره‌ی مردم مشاهده می‌شود، نه صرفاً تغییری در محاسبات سیاسی، بلکه فعال‌ شدنِ همین حافظه‌ی تاریخی باشد؛ حافظه‌ای که ایران را نه فقط یک حکومت، نه صرفاً یک ایدئولوژی، و نه حتی صرفاً یک دولت، بلکه حاصلِ انباشتِ تجربه‌های تاریخی، شهرها، راه‌ها، بنادر، زبان‌ها، آیین‌ها، و شیوه‌های زیستنِ نسل‌های پیاپی می‌بیند. از این منظر، پل و بندر و آب‌شیرین‌کن تنها تأسیسات فنی نیستند؛ بخشی از امکانِ تداومِ یک جامعه‌ی تاریخی‌ هستند.

شاید به همین دلیل است که هرچه جنگ از سطح نزاعِ سیاسی میان دولت‌ها فاصله می‌گیرد و به متنِ زندگیِ مردم نزدیک‌تر می‌شود، زبانِ سیاست نیز ناگزیر به زبانِ دیگری نزدیک می‌شود؛ زبانی که دیگر کمتر از «رهایی» و بیشتر از «حفظ» سخن می‌گوید.

البته باید اذعان کرد که این مشاهده هنوز بیشتر شهودی است تا مستند. نمی‌توان با قطعیت گفت این تغییرِ لحن بازتابِ بازنگری در نفسِ منطقِ جنگ‌طلبی است، یا صرفاً بازتابِ سرخوردگی از بازیگری مشخص، ترامپی که در طول این ماه‌ها، به‌ جای تداومِ فشار، گاه لحنی تحسین‌آمیز نسبت به رهبران جمهوری اسلامی هم به خود گرفته بود. در هر حال این‌ که آیا این تغییرِ لحن به بازنگریِ واقعی در راهبردِ سیاسیِ بخشی از اپوزیسیون می‌انجامد، یا صرفاً واکنشی احساسی و گذرا به تصاویر دردناک این روزهاست، پرسشی است که هنوز زود است پاسخ قطعی به آن داد.
https://t.me/politicalphilosphy/778

۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

تنهایی در عصر ائتلاف‌های موردی: هرمز به‌عنوان آخرین برگ یک نظم رو به افول؟

به نظر می رسد جمهوری اسلامی، بعد از سیاست ها و برنامه های اتمی، اکنون می‌خواهد از تنگهٔ هرمز به‌عنوان تنها ابزار دفاعیِ راهبردی و ژئوپلیتیک خود در برابر آمریکا استفاده کند. اما در حالیکه به دلیل اصرار بر استفاده از تنگه هرمز به یک عنوان راهبرد بازدارنده، سومین جنگ میان آمریکا و جمهوری اسلامی عملاً آغاز شده و به‌سرعت به تخریب زیرساخت‌های کشور گسترش می‌یابد، و جمهوری اسلامی می خواهد به هر قیمتی برگه تنگه هرمز را حفظ کند، کشورهای منطقه و پیرامون ایران به‌طور جدی در پی کاهش وابستگی خود به تنگهٔ هرمز‌ برآمده اند؛ از طریق پیمان‌های منطقه‌ای تازه و سرمایه‌گذاری روی مسیرهای جایگزین انتقال انرژی. حتی گفته می‌شود این کشورها در حال کاستن از وابستگی خود به آمریکا نیز هستند.

نشانه‌ای از این فضا را می‌توان در واکنش به ویدیویی دید که این روزها در فضای مجازی دست‌به‌دست می‌شود: تصویری از فیصل بن فرحان، وزیر خارجهٔ عربستان، با این کپشن که «عربستان سعودی در برابر ترامپ می‌ایستد» و این نقل‌قول که «ما دیگر نمی‌توانیم کنار ترامپ بایستیم؛ ترامپ باید اول خودش را نجات دهد، بعد ما را.» این ویدیو در واقع مربوط به دسامبر ۲۰۲۲ است و بن فرحان در آن چنین جمله‌ای نگفته؛ آنچه او واقعاً گفته این بوده که عربستان سیاست‌هایش را بر پایهٔ منافع خود تعیین می‌کند، نه منافع دیگران. اما بازنشرِ این ویدیوی قدیمی با آن کپشنِ خاص، به‌رغم نادرستیِ نقل‌قول، شاید خود گویای واقعیتی باشد: کشورهای منطقه در حال بازاندیشی در راهبردهای کلان خود‌ هستند؛ گذار از نظم قدیمِ تک‌قطبی یا دوقطبی و اتحادهای راهبردی بلندمدت، به‌سوی نظمی چندقطبی و اتحادهای تاکتیکی و موردی. شایعه‌ای که حتی وقتی جعلی از آب درمی‌آید، بازتاب یک تمایل واقعی نیز می تواند باشد؛ نه دربارهٔ آنچه گفته شده، بلکه دربارهٔ آنچه مردم و ناظران منطقه آماده‌اند تا باور کنند.

از داووس تا هلسینکی: نظمی که دیگر نظم نیست

در ژانویهٔ ۲۰۲۶، مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، در اجلاس داووس اعلام کرد که نظم مبتنی بر قاعده‌ای که از پایان جنگ جهانی دوم برقرار بود، در عمل در حال گسست است. او به‌جای بازسازی نهادهای جهانیِ فراگیر، از ضرورت شکل‌گیری ائتلاف‌های موردی و مسئله‌محور (ad hoc, issue-based coalitions) سخن گفت: قدرت‌های میانی و کوچک‌تر باید، بسته به موضوع، شریک عوض کنند. برای مثال، امروز در پروندهٔ اقلیم با یک گروه، فردا در پروندهٔ تجارت با گروهی دیگر.

الکساندر استوب، رئیس‌جمهور فنلاند، همین تشخیص را در کتاب مثلث قدرت به یک نقشهٔ سه‌ضلعی بسط داد: آیندهٔ نظم جهانی میان دو منطق در نوسان است، منطق یالتا (تقسیم جهان به حوزه‌های نفوذ میان قدرت‌های بزرگ) یا منطق هلسینکی (چندجانبه‌گراییِ باز و مذاکره‌ محور). سرنوشت این انتخاب را نه یک بلوکِ واحد، بلکه کشمکش سیّالِ سه مجموعه رقم می‌زند: غرب جهانی، شرق جهانی (چین-روسیه)، و جنوب جهانی. نکتهٔ محوری در تشخیص استوب این است که هیچ‌کدام از این سه، دیگر بلوکی منسجم و باثبات نیستند؛ روابط میان‌شان، مثل روابط درون‌شان، بر پایهٔ منفعتِ موضوعی شکل می‌گیرد، نه وفاداریِ بلندمدت به یک نظام ارزشی مشترک.

این تشخیص، ولو در ظاهر بحثی در حوزهٔ روابط بین‌الملل و دیپلماسی تجاری باشد، پیامدی پنهان و بنیادین دارد: در جهانی که سازمان‌دهی‌اش بر پایهٔ انعطاف استوار است، بازیگرانی که ساختار هویتی‌شان بر پایهٔ انزوای نظم قدیم بنا شده، به‌طور ساختاری در نامساعدترین موقعیت قرار می‌گیرند. جمهوری اسلامی ایران، و در کنارش کوبا و کرهٔ شمالی، از جملهٔ چنین بازیگرانی‌ هستند.

تنهایی استراتژیک در جهانی که دیگر پاداشِ تنهایی نمی‌دهد

نظم جدید و ائتلاف‌های موردیِ کارنی و استوب، نظمی است که به بازیگرانِ پراگماتیست و منعطف، قدرت‌های میانی‌ای که می‌توانند بسته به پرونده شریک عوض کنند، پاداش می‌دهد. اما هویت راهبردی جمهوری اسلامی ساختاری صلب و ایدئولوژیک دارد که از بازیِ معاملاتی و متغیر ناتوان است و همچنان در پیله‌ای از انزوای نظم قدیم زندگی می‌کند. این ناتوانی را می‌توان در رابطهٔ ایران با چین و روسیه هم دید: این دو کشور، به‌رغم شعارهای همکاری راهبردی، ایران را نه متحدی راهبردی بلکه برگ بازی‌ای ابزاری در پروندهٔ خودشان با غرب می‌دانند. ایران در دام توازن قدرت جهانی افتاده است، بی‌آنکه بازیگری واقعی در آن باشد.

مهار به‌جای تغییر: انعکاس همان منطق در سیاست آمریکا

به نظر می‌رسد همین منطقِ نظم پراگماتیستی و ائتلاف‌های موردی و تاکتیکی، بر راهبرد خودِ آمریکا در قبال جمهوری اسلامی نیز اثر گذاشته است. با انتشار گزارش‌هایی دربارهٔ نقش اسرائیل در جنگ چهل‌روزه، اکنون روشن‌تر شده که این جنگ در درجهٔ نخست با هدف «تغییر رژیم» آغاز شد. اما آنچه پس از ترور خامنه‌ای و ماه‌ها درگیری های نظامی در منطقه پدیدار شد، نه فروپاشی ساختاری حکومت بود و نه بازسازی نظم منطقه‌ای موردنظر واشنگتن و تل‌آویو.

تحلیل‌های اخیر، از جمله گزارش مؤسسهٔ کوینسی دربارهٔ مذاکرات پس از جنگ، نشان می‌دهند که راهبرد آمریکا به‌تدریج از هدف حداکثریِ «تغییر رژیم» یا حتی «تغییر رفتار»، به چیزی نزدیک‌تر به مهار از طریق کناره‌گیری (containment via abandonment) رسیده: نه تعهد به بازسازی، بلکه صرفاً «سخت‌کردن محیط» و صرفه‌جویی منابع برای تمرکز بر رقابت با چین در هند-اقیانوسیه.

نکتهٔ ظریف این‌جاست: این مهارِ جدید، برخلاف مهار دوران جنگ سرد که ساختاری، دوقطبی، و مبتنی بر یک تعهد بلندمدت بود، خودش نسخه‌ای از همان منطق ائتلاف‌های موردی است. حتی ابرقدرت غربی هم دیگر حاضر به سرمایه‌گذاریِ تمام‌عیار و بلندمدت برای بازسازی نظمی جایگزین در ایران نیست؛ او نیز، مثل قدرت‌های میانیِ مورد نظر مارک کارنی، به مشارکتِ کم‌هزینه و مسئله‌محور بسنده کرده، نه هدفش حل مسئلهٔ ایران است، نه ادغام آن در نظمی نو؛ فقط مدیریت آن با کمترین هزینه.

پیامد این تغییر نگاه برای ایران دوچندان است. جمهوری اسلامی نه‌فقط در انزوای تاریخی خود گرفتار مانده، بلکه اکنون در جهانی قرار دارد که آن انزوا دیگر حتی ارزش راهبردیِ سابق را هم ندارد. در دوران جنگ سرد، یا حتی در دههٔ ۲۰۰۰، دشمنیِ آمریکا با ایران، تهران را در کانون توجه ژئوپلیتیک نگه می‌داشت و به روایت رسمیِ «مقاومت» مشروعیت می‌بخشید. در نظم ائتلاف‌های موردی، این دشمنیِ ثابت و پرهزینه دیگر برای غرب مطلوب نیست. آمریکا دیگر نمی‌خواهد ایران را به‌طور کامل تغییر دهد یا با آن به‌طور کامل درگیر شود؛ فقط می‌خواهد آن را در پرانتز نگه دارد. تنهایی‌ای که زمانی مادهٔ خامِ روایتِ رسمیِ مظلومیت و مقاومت بود، اکنون می رود به بی‌اهمیتیِ راهبردی بدل شود.

آیا مهار به عرصهٔ داخلی هم تعمیم می‌یابد؟

اگر منطق حاکم بر عصر ما، در سطح نظام بین‌الملل، اجتناب از تعهدهای راهبردیِ دوجانبه و بلندمدتِ مبتنی بر نظم قدیم است، به نفع ائتلاف‌های موردی و تعهدهای چندجانبهٔ تاکتیکی و مدیریتِ کم‌هزینهٔ بحران، آیا همین منطق را می‌توان در تنازع میان جامعهٔ مدنی ایران، مخالفین سیاسی، و جمهوری اسلامی نیز ردیابی کرد؟ این پرسش را می‌توان از دو منظر پی گرفت: منظر حاکمیت، و منظر جامعهٔ مدنیِ معترض ایران.

از منظر حاکمیت، پرسش این است: آیا جمهوری اسلامی، در رویارویی با جنبش‌های اعتراضی همچون ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، از یک سیاست سرکوبِ حداکثری با هدف ادغام کاملِ جامعه در روایت رسمی، به نوعی مهار از طریق فرسایش عقب نشسته است؟ هدفی که دیگر بازسازی مشروعیت یا ادغام کلیت جامعه نیست، بلکه صرفاً جلوگیری از تجمیعِ اعتراضات پراکنده به یک جنبش واحد است؟

از منظر جامعهٔ مدنی ایران نیز، با علم به این واقعیت که هیچ تحول سیاسی در ایران را نمی‌توان جدا از محیط منطقه‌ای و جهانی بررسی کرد، این پرسش مطرح می‌شود: آیا جامعهٔ ایران نیز نیازمند یک راهبرد مهار است؟ به این معنی که اگر دولت‌ها در جهانِ پیچیدهٔ امروز، به‌جای تغییرِ کاملِ محیط، به‌دنبال افزایش ظرفیتِ مقاومت و مدیریتِ تهدیدها هستند، شاید جامعهٔ ایران نیز نیازمند بازنگری در راهبردهای خود باشد. لازم به تأکید است که چنین راهبردی به‌معنای کنار آمدن با حکومت یا چشم‌پوشی از خواسته‌های دموکراتیک نیست، بلکه به‌معنای تغییر پرسش اصلی است: نه این پرسش که «چگونه می‌توان یک تحول فوری ایجاد کرد؟»، بلکه این پرسش که «چگونه می‌توان موازنهٔ قدرت میان جامعه و حکومت را به‌تدریج تغییر داد؟»
https://t.me/politicalphilosphy/776

۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

اوکراین و خلیج فارس: دو صحنه‌ی به‌ هم‌ پیوسته‌ی رقابتهای ژئوپلیتیک و نقش روسوفیلهای داخلی



روز چهارشنبه گذشته، جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، در مصاحبه‌ای طولانی با جو روگان ادعای قابل‌ توجهی مطرح کرد: او گفت که یک کارزار «بسیار محتاطانه و به‌ شدت پرهزینه» برای بر هم زدن مذاکرات آمریکا و ایران در جریان بوده است. ونس با اشاره به گزارشی که همان هفته در مجله‌ی تایم منتشر شده بود، مدعی شد که برخی عناصر درون حاکمیت اسرائیل، از طریق شبکه‌ای از تأثیرگذاران دیجیتال، تلاش کرده‌اند افکار عمومی آمریکا را علیه تفاهم‌نامه‌ی ایران بشورانند و جنگ را بی‌هدف و بدون نقطه‌ی پایان ادامه دهند. او حتی در واکنش به کسانی که این کارزار را هدایت می‌کنند گفت: «بروید به جهنم؛ من کاری را می‌کنم که باید برای مردم آمریکا انجام دهم.»

این ادعا، فارغ از صحت جزئیاتش، یک واقعیت ساختاری مهم‌تر را روشن می‌کند: جنگ خلیج فارس، آتش بس و مذاکرات ایران فقط یک پرونده‌ی دوجانبه‌ی میان واشنگتن و تهران نیست. این مذاکرات به میدانی بدل شده‌اند که در آن بازیگرانی با منافع متضاد، برخی آشکار و برخی پنهان، همزمان در حال کشش و قوس‌ هستند.

در داخل ایران نیز جبهه‌ی پایداری، که به دلیل نزدیکی گفتمانی‌اش به مسکو با عنوان «روسوفیل» شناخته می‌شود، یکی از اصلی‌ترین مخالفان داخلی همین تفاهم است. این هم‌زمانی، مخالفت داخلی نزدیک به روسیه از یک‌سو، و کارزار نفوذ ادعایی مرتبط با اسرائیل از سوی دیگر، این پرسش را پیش می‌کشد که آیا خلیج فارس هم، مانند اوکراین، به صحنه‌ای برای رقابت قدرت‌های بزرگ بدل شده که منافع محلی طرف‌های منطقه‌ای در آن تنها یکی از چند لایه‌ی بازی است؟

امروز می توان اوکراین و خلیج فارس را دو صحنه‌ی بسیار مهم رقابتهای ژئوپلیتیکی قدرت‌های بزرگ دانست، اگرچه پیش زمینه ها، ساختار و معماری این دو رقابت یکسان نیستند. در اوکراین، رقابت اساساً دوقطبی و مستقیم است: روسیه در یک سو و غرب (ناتو و اتحادیه‌ی اروپا) در سوی دیگر. اوکراین نیز در حقیقت یک میدان نبرد است و نه لزوماً بازیگری با اراده‌ی کاملاً مستقل. بازیگری که بدون کمک های اطلاعاتی و نظامی غرب نمی تواند دوام بیاورد.

اما در خلیج فارس، رقابتها پیچیده تر و چندلایه تر هستند: آمریکا، ایران، اسرائیل، روسیه، چین، و بازیگران منطقه‌ای (عربستان، امارات، قطر، عمان و بحرین) همگی همزمان در حال محاسبه‌ی سود و زیان‌ هستند. این تفاوت ساختاری اما یک پیامد مهم دارد: در اوکراین، هر طرف می‌داند دقیقاً با چه کسی می‌جنگد یا مذاکره می‌کند. در خلیج فارس اما حتی خودِ جمهوری اسلامی، ناظران و قطعا جامعه ایران، گاه نمی‌دانند مخالفتی که با یک بند از تفاهم‌نامه می‌شود، از سرِ محاسبه‌ی امنیتی اسرائیل است، از سرِ منافع روسیه در تداوم بحران، یا از سرِ رقابت‌های داخلی جناح‌های داخلی خودش.

در عین حال به باور من نکته‌ی مهم‌تر این است که این دو صحنه را نباید کاملا از هم جدا دانست؛ به این معنی که تصمیمات هر یک بر محاسبات راهبردی طرف‌ها در دیگری اثر می‌گذارد. هرچه فشار تحریمی و نظامی بر روسیه در جبهه‌ی اوکراین بیشتر شود، انگیزه‌ی مسکو برای طولانی‌ کردن و پیچیده‌ کردن بحران خلیج فارس نیز افزایش می‌یابد؛ زیرا بحرانی نیمه‌ فعال در خاورمیانه، توجه، منابع نظامی و ظرفیت دیپلماتیک غرب را از اوکراین منحرف می‌کند.

از این زاویه، ایرانِ درگیرِ جنگ مداوم برای مسکو ارزشمندتر از ایرانِ آرام‌ شده و ادغام‌شده در یک نظم منطقه‌ای جدید است. این دقیقاً همان چیزی است که در نوشته‌ای پیشین با عنوان «تنهایی راهبردی» ایران، با اتکا به تحلیل ولی نصر، به آن اشاره کرده بودم: چین و روسیه ایران را نه به‌ عنوان متحدی راهبردی، بلکه به عنوان کارتی ابزاری در بازی بزرگ‌تر خود با غرب می‌بینند. خلیج فارس دقیقاً همان صحنه‌ای است که این «تله‌ی توازن قدرت جهانی» در آن به‌ طور عینی رخ می‌دهد.

از سوی دیگر، بخشی از حاکمیت اسرائیل نیز، اگر ادعای ونس را جدی بگیریم، منافعی در تداوم بی‌هدف جنگ می‌بیند، چرا که تفاهمی که ظرفیت هسته‌ای و نظامی ایران را دست‌نخورده نگاه می‌دارد را تهدیدی راهبردی برای امنیت بلندمدت خود تلقی می‌کند.

البته در این‌جا لازم است دقت کنیم که آن‌چه ونس و گزارش تایم مطرح می کنند، مشخصاً به کارزاری با منشأ اسرائیلی اشاره دارد، نه روسی. اما با توجه به منافع ژئوپلیتیک و استراتژیک روسیه و اسراییل، به جرات می توان از دو کارزار و پروژه موازی صحبت کرد. دو کارزاری که از دو منبع متفاوت و با دو انگیزه‌ی متفاوت سرچشمه می‌گیرند، اما در یک نقطه به هم می‌رسند: هر دو در تداوم و پیچیدگی‌ بحران خلیج فارس منفعت مشترک دارند، حتی اگر اهداف نهایی‌شان کاملاً متفاوت باشند.

اگر این چارچوب تحلیلی را مد نظر قرار دهیم، آنگاه مخالفت جبهه‌ی پایداری با تفاهم بین آمریکا و جمهوری اسلامی را دیگر نمی‌توان صرفاً یک اختلاف‌ نظر ایدئولوژیک داخلی دانست. این مخالفت، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در راستای منافع بازیگرانی قرار می‌گیرد که تداوم بحران خلیج فارس را بر حل‌ و فصل آن ترجیح می‌دهند.

ایران ما با شدت یافتن حملات به مناطق جنوبی کشورمان، بار دیگر در معرض تهدید نابودی زیرساختهای استراتژیک انرژی و ارتباطات خود قرار گرفته است. ما این تهدید جدی را یکبار در جنگ ۴۰ روزه تجربه کردیم و خوشبختانه جامعه ایران توانست با پایداری و درایت، عقلانیت و مصلحت اندیشی را بر حاکمان جمهوری اسلامی تحمیل کند. نتیجه این مقاومت و درایت متن تفاهم نامه ای بود که بسیار به نفع منافع ملی ایران بود.

این درایت و پایداری اما اینبار در برابر یک چالش بزرگ داخلی قرار گرفته است. این چالش بزرگ روسوفیلهای داخلی تحت رهبری جبهه پایداری هستند. سکوت در برابر این جریان جایز نیست و باید به هر شکل ممکن این جریان را به حاشیه راند و دیپلماسی و مذاکره را مجددا فعال کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/774