۱۴۰۵ تیر ۲, سه‌شنبه

ایران در وضعیت استثنایی؛ خلاء حاکمیتی و ائتلاف نانوشته جامعه مدنی و طیف خاکستری



کشورمان امروز در یکی از استثنایی‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ برهه‌ای که در آن، ریلِ به‌هم‌پیوسته‌ای از تحولات و اتفاقات سهمگین، ملت و آینده ایران را به سوی سرنوشتی نامعلوم می‌کشاند. از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ تا جنگ و حذف ناگهانی رهبری و بسیاری از مقامات درجه اول و دوم نظامی و امنیتی؛ از برقراری آتش‌بس و امضای تفاهم‌نامه تا مذاکرات پیچیده منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای رسیدن به یک توافق پایدار؛ و از جنگ قدرت میان جناح‌های درونی برای بازآرایی اقتدار حاکمیتی در «جمهوری اسلامیِ پساخامنه‌ای» تا جامعه‌ای خسته و فرسوده از جنگ و سرکوب. این تقاطع تاریخی، کشور را در یک «وضعیت استثنایی» به معنای دقیق کلمه قرار داده است.

از منظر کارل اشمیت، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی بزرگ قرن بیستم، وضعیت استثنایی نقطه‌ای است که در آن ساختار حقوقی و قانون اساسی سابق تعلیق می‌شود و قدرت عریان، بدون روتوش‌های بوروکراتیک، خود را نشان می‌دهد. نماد عینی این وضعیت را امروزه در ایران می‌بینیم: نهادهای رسمی نظیر مجلس شورای اسلامی عملاً تعطیل و بی‌خاصیت شده‌اند، وزارتخانه‌ها صرفاً به امور روزمره و جاری بوروکراسی مشغولند و هیچ نظارت عادی و قانونی بر دخل‌وخرج دولت وجود ندارد. در این خلاء قانونی، تمام تصمیمات حیاتی کشور، از جمله واگذاری بیست میلیون بشکه نفت به سپاه پاسداران، منحصراً توسط شورای عالی امنیت ملی اتخاذ می‌شود؛ تصویری کلاسیک از حاکمیتِ مبتنی بر «تصمیم‌گیری فوق‌العاده» در غیاب قانون.

در این فضا، قوانین مکتوب حاکمیتی کارایی خود را از دست می‌دهند و جامعه عملاً با یک خلاء بزرگ روبه‌رو می‌شود. در تبیین چنین شرایطی، کارل اشمیت می‌گوید: «حاکم کسی است که در خصوص وضعیت استثنایی تصمیم می‌گیرد». بر پایه این منطق، به نظر می‌رسد حاکم واقعی در شرایط امروز ایران، نه شخص رهبر غایب است و نه دولت مسعود پزشکیان؛ بلکه شورای عالی امنیت ملی است که در آن، فرماندهان سپاه پاسداران دست برتر را دارند.

اشمیت مطرح می‌کند که در این لحظه تاریخی، برنده کسی نیست که حقانیت اخلاقی دارد، بلکه نیرویی است که بتواند در میان آشوب، «نظم و امنیت عینی» را برقرار کند و مرزهای جدید «دوست و دشمن» را باز ترسیم نماید. امروز اگرچه سپاه پاسداران و شورای عالی امنیت ملی تصمیمات کلان ــ به‌ویژه در رابطه با مذاکرات با آمریکا ــ را دیکته می‌کنند، اما هنوز مشخص نیست سرانجام کدام نیرو یا جناح در ساختار قدرت، پیروز نهایی این نبرد خواهد شد. به همین دلیل است که همچنان باید از وجود یک «خلاء حاکمیتی» عمیق در جمهوری اسلامی سخن گفت.

در این خلاء حاکمیتی، بازیگران متعددی صف‌آرایی کرده‌اند: از جناح‌های تندرو تا عمل‌گرایانِ درون هسته مرکزی قدرت؛ از بدنه تکنوکرات و ماشین بوروکراسی کشور تا بدنه ارتش و بخش‌های غیر ایدئولوژیک نیروهای مسلح؛ و در نهایت، از جامعه مدنی و فعالان سیاسی داخل کشور تا اپوزیسیون سنتی در خارج از مرزها.

بخشی از این بازیگران، به هر میزان که غیرسیاسی‌تر و غیرايدئولوژیک‌تر بوده و به طیف خاکستری تمایل بیشتری داشته باشند، به همان اندازه مستعد تبدیل شدن به ابزاری برای کسب قدرتِ جناح‌هایی هستند که از نظر سیاسی و مالی دست برتر را دارند.

برای نمونه، بدنه سپاه و ارتش که فاقد وابستگی‌های ایدئولوژیک اما وطن‌دوست هستند، هسته سختِ حفظ بقای کشور را در زمان جنگ تشکیل می‌دادند و تا حدود زیادی مستقل عمل می‌کردند. اما در شرایط کنونیِ پس از جنگ، مهار اعتراضات مردمی و سرکوب مخالفان به بهانه جلوگیری از مداخله مخرب بازیگران منطقه‌ای و ممانعت از تجزیه کشور، از جمله وظایفی است که نهادهای ارشدِ سیاسی، مالی و نظامی (یعنی رهبری سپاه پاسداران و شورای عالی امنیت ملی) بر دوش آن‌ها می‌گذارند.

بازیگر دیگر، ماشین بوروکراسی کشور (سیستم‌های مالی، انرژی، بهداشت و توزیع غذا) است که در دوران جنگ، وظایف خود را به صورت مستقل و نسبتا کارآمد انجام داد. اجزا و کارگزاران این ماشین، تکنوکرات‌ها و مدیران میانی هستند که رسالت اصلی‌شان تداوم بخشیدن به زندگی روزمره مردم است. از همین رو، نهادهای سیاسیِ صاحب قدرت تلاش می‌کنند تا این بخش همچنان حضور فعال داشته باشد و ماشین بوروکراسی از حرکت بازنایستد؛ چرا که می‌خواهند به توده مردم اطمینان دهند این شرایط استثنایی و تحولات سیاسی به معنای قحطی و فروپاشی معیشت نیست. از این تکنوکرات‌ها انتظار می‌رود به عنوان پل ارتباطی میان نظامیان و جامعه عمل کنند و تخصص خود را تنها در اختیار جریانی بگذارند که از قدرت و مشروعیتِ لازم برای ایجاد یک نظم جدید و پایدار برخوردار باشد.

در این میان، اپوزیسیون سنتی خارج از کشور به دلیل دهه‌ها دوری از تاروپود فیزیکی جامعه، نداشتن شناخت واقعی از مناسباتِ درونی قدرت در ساختار جمهوری اسلامی و در نتیجه، گرفتار شدن در توهمات، رویاها و حباب سیاسی خود، نه تنها تواناییِ اتخاذ تصمیمات قاطع، بلکه حتی قدرتِ اعمال این تصمیمات در داخل کشور را ندارد. از این منظر، شانس این جریان برای دخالتِ مستقیم و هدایت عملیِ فرآیند تغییر یا بازآرایی قدرت، بسیار ناچیز است.

اما از آنجا که هیچ قدرت نظامی و بوروکراتیکی بدون تایید توده‌ای دوام نمی‌آورد، نقش مردم و به طور مشخص جامعه مدنی ایران، اهمیتی حیاتی می‌یابد؛ به‌ویژه آنکه جامعه مدنی ایران با اتکا به تجربه زیسته خود توانسته است تا حد زیادی خود را در برابر دخالت‌ها، سرکوب‌ها و موانع دولتی مصون نگاه دارد. از این منظر، این بازیگر جدید با تکیه بر خصلت جنبشیِ جامعه‌ای که سال‌هاست خواهان تغییر بنیادی است، می‌تواند مشروعیت هرگونه نظم جدید را زیر سوال ببرد و به اشکال مختلف، در مسیر شکل‌گیری یک ساختار استبدادی تازه مانع ایجاد کند.

جامعه مدنی ایران با وجود سرکوب‌ها و بازداشت‌های گسترده، همچنان قادر است تشکل‌ها و ائتلاف‌های صنفی خود را حفظ کند و با حضور موثر خیابانی، هزینه شکل‌گیری مجدد و بازآرایی ساختار استبدادی جمهوری اسلامی را به شدت بالا ببرد.

در نهایت، ایران در این وضعیت استثنایی، در حال زایمانِ یک نظم حقوقی-سیاسی جدید است. پارادوکس میان «تغییرخواهی جامعه» و «ترس از ناامنی و تجزیه»، شاید تنها از طریق یک ائتلاف نانوشته میان جامعه مدنیِ داخل و نیروهای خاکستری (نظامی و تکنوکرات) حل شود. شرط اصلی ورود به این عرصه، به دو اراده هم‌زمان وابسته است: نخست، اراده، شجاعت و پایداری جامعه مدنی و فعالان سیاسی و میدانی بر تحمیل خواست جامعه برای تغییر بنیادی؛ و دوم، اراده و شجاعتِ بخش‌های خاکستری (نظامی و تکنوکرات) برای همراهی با جامعه مدنی ایران به منظور حفظ شیرازه کشور و صیانت از همبستگی ملی.
https://t.me/politicalphilosphy/747

۱۴۰۵ تیر ۱, دوشنبه

مذاکرات سوئیس و بازآرایی ماشین قدرت



مذاکرات جاری در سوئیس میان ایالات متحده و فرستادگان تهران، بار دیگر یکی از بنیادی ترین پرسش‌های فلسفه سیاسی را زنده کرده است: چه کسی حق دارد به نام یک ملت، توافقنامه‌های کلان بین‌المللی امضا کند؟ برای تحلیل دقیق این رویداد، باید مرزی مفهومی و روشن میان «منفعت بقای یک نظام سیاسی» و «منافع و حق تاریخی هر ملتی برای آزادی، عدالت و توسعه» ترسیم کرد.

برای درک عمیق‌تر مذاکرات سوئیس، باید از سطح تحلیل‌های سنتی درباره تقابل همیشگی واشنگتن و تهران فراتر رفت و به «تغییر آرایش کارگزاران قدرت» در داخل ایران نگریست. موقعیت کنونی محمدباقر قالیباف در ساختار قدرت، پیام اخیر تلویزیونی او که در آن با تأکیدی معنادار بر کلیدواژه «من»، خود را محور تصمیم‌گیری نشان داد، و در نهایت قرار گرفتن او در رأس تیم مذاکره‌ کننده، سیگنالی آشکار از یک جابجایی بزرگ است. این تحولات، نشان‌دهنده آغاز یک چرخش مفهومی در فلسفه سیاسی حاکمیت است: گذار از «دولت ایدئولوژیک سنتی» به «اقتدارگرایی تکنوکراتیک-نظامی».

قالیباف در ادبیات فلسفه سیاسی، نمونه‌ای آشکار از جریان «بناپارتیسم مدرن» یا الگوی «دولت پادگانی-بوروکراتیک» است. این جناح به این عقلانیت ابزاری دست یافته که ایدئولوژی سنتی دیگر به‌ تنهایی قادر به مهار بحران‌های فلج‌کننده اقتصادی و جنبش‌های مدنی داخلی نیست. از این رو، راهکار آن‌ها برای بقا، دست کشیدن از قدرت نیست؛ بلکه بازسازی و کارآمد سازی ماشین قدرت است.

این جریان تکنوکرات-نظامی در پی پیاده‌سازی مدل‌های توسعه آمرانه و عاری از دموکراسی (نظیر الگوهای چین و روسیه) است. از این منظر، تنش‌زدایی با واشنگتن، تلاش برای رفع محاصره اقتصادی و آزادسازی صدها میلیارد دلار دارایی مسدود شده، همگی سوخت و بستر مادی لازم را برای این اقتدارگرایی مدرن‌ شده فراهم می‌کنند. در واقع، هدف نهایی این جریان نه ادغام در نظم جهانیِ مبتنی بر حقوق بشر و دموکراسی، بلکه خریدِ زمان و تثبیت خود به عنوان یک قدرت منطقه‌ای است؛ تلاشی برای تحمیل نظام و تضمین بقای این ساختار نوین در چارچوب مناسبات درونی شبکه‌های دزد سالار و اقتدارگرای جهان مدرن.

اما پیوند میان این بازسازی ساختاری در بالا و خیابان‌های ایران در پایین، مثل همیشه مستقیم، عریان و خونین است. از منظر «زیست‌ سیاستِ» میشل فوکو، ساختارهای تمامیت‌خواه برای کنترل، نظارت و انضباط‌ بخشی به جامعه، به منابع مالی کلان وابسته‌اند. هرگونه گشایش اقتصادی یا تزریق پولِ ناشی از توافق سوئیس، پیش از آنکه سفره مردم ایران را بزرگ‌تر کند، به شریان‌های حیاتیِ ارگان‌های امنیتی پمپاژ خواهد شد. این منابع، سوختِ تداوم کار ماشین سرکوب را تأمین می‌کنند؛ از خرید فناوری‌های پیشرفته سانسور و توسعه سیستم‌های هوشمند نظارت تصویری گرفته تا تقویت لجستیک نیروهای ضد شورش.

مواضع قالیباف که توافق را ابزاری برای «آمادگی جهت جنگ بعدی» می‌داند، به‌ خوبی افشا می‌کند که برای این جناح، «مصلحت نظام» بر هر مصلحت دیگری مقدم است. بر این اساس، امتیاز مادیِ اعطا شده روی میز دیپلماسی در سوئیس، در پیاده‌روهای ایران به باتوم، گلوله و طناب دار تبدیل می‌شود تا دست حاکمیت برای خفقان داخلی بازتر شود.

افزون بر این، فرآیند مذکور نوعی «امید زداییِ استراتژیک» را به بدنه جامعه معترض و خواهان گذار کامل از نظام پمپاژ می‌کند. جنبش‌های اعتراضی ایران از سال ۱۳۹۶ به این سو، بر بستر این آگاهی شگل گرفته‌اند که حاکمیت در لبه انزوای مطلق جهانی قرار دارد و دموکراسی‌ خواهان دنیا با مردم ایران همبسته‌اند.

اکنون اما بازگشت دیپلماسی واشنگتن و همنشینی با فرستادگان تهران، این پیام ویرانگر را به جامعه مخابره می‌کند که قدرت‌های جهانی، ثبات کاذب وضعیت موجود را بر اراده ملت ایران برای تغییر بنیادین ترجیح می‌دهند. این امر، پتانسیل رادیکال و تحول‌خواه جنبش‌ها را موقتاً دچار فرسایش کرده و به حاکمیت فرصت می‌دهد تا با خیالی آسوده‌تر از جبهه خارجی، به پاکسازی و تثبیت جبهه داخلی بپردازد. در چنین اتمسفری، جامعه مدنی ایران نیز بنا بر تجربه زیسته خود، به ناچار ناامید از چشمان رو به بسته جهانیان، به سنگرهای تدافعی عقب می‌نشیند و بر مطالبات صنفی و شبکه‌سازی‌های خُرد اجتماعی متمرکز می‌شود تا دست‌کم خود را در برابر موج جدید سرکوب حفظ کند.

بنابراین، از منظر منافع تاریخی ایران، توافقی که در آن «مصلحتِ بقا و بازآرایی یک حکومت تمامیت‌خواه» بر سرنوشت بلندمدت و آزادی یک ملت سایه افکنده باشد، فاقد اصالت فلسفی و پایداری سیاسی است. از دیدگاه جان لاک، حکومتی که رضایت عمومی را از دست داده باشد، فاقد اهلیت لازم برای نمایندگی آن ملت در معاهدات بین‌المللی است. ملت ایران زمانی می‌تواند ذینفع واقعی یک توافق باشد که فرآیند تصمیم‌گیری، برآمده از یک «قرارداد اجتماعی مشروع، شفاف و دموکراتیک» در داخل مرزهایش باشد، نه معامله‌ای پشت درهای بسته در سوئیس برای تزریق تنفس مصنوعی به یک ساختار استبدادیِ مدرن‌ شده.
https://t.me/politicalphilosphy/744

۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

بحران ساختاری مسئولیت‌پذیری در جمهوری اسلامی



در ادبیات علوم سیاسی، «پاسخ‌گویی» تفکیک‌ناپذیرترین جزء اقتدار حاکمیتی است. در این چارچوب، اگرچه «مسئولیت اجرا» قابل تفویض است، اما «مسئولیت نهایی عواقب تصمیمات» هرگز قابل واگذاری نیست.

با این حال، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی در دهه‌های گذشته مدلی منحصربه‌فرد از «قدرت مطلقه بدون پاسخ‌گویی» را توسعه داده است. بیانیه اخیر مجتبی خامنه‌ای در قبال تفاهم‌نامه دولت مسعود پزشکیان با ایالات متحده، که در آن پیش‌دستانه با اعلام «داشتن نظری دیگر»، خود را از عواقب احتمالی شکست سند کنار کشید، نمونه‌ای دیگری از این مدل منحصر به فرد «قدرت مطلقه بدون پاسخ‌گویی» است.

در زمان حیات علی خامنه ای این الگوی رفتاری عملا تبدیل به یک عادت و رسم معمول شده بود و ناظران بیرونی آن را به عدم شجاعت وی و فرار از مسئولیت نسبت می دادند. و اکنون نیز گفته می شود که مجتبی خامنه ای از همان الگوی رفتاری فرار از مسئولیت پدرش پیروی می کند. اما به نظر من این الگوی رفتاری یک امر فردی و اخلاقی نیست، بلکه بازتابی از سه ویژگی ساختار نظام جمهوری اسلامی است:

۱- دوگانگی قدرت: تفکیک مهندسی‌شده میان «نهادهای انتصابی» (دارای قدرت واقعی و فاقد پاسخ‌گویی) و «نهادهای انتخابی» (فاقد اختیار واقعی و دارای مسئولیت ظاهری). این مدل، فضا را برای فرار سیستماتیک از زیر بار اشتباهات فراهم می‌کند. کما اینکه تا کنون هیچ مقام مسئولی در جمهوری اسلامی، به دلیل خطاهای خود استعفا نداده است و یا از سمت خود کنار گذاشته نشده است.

۲- انسداد مکانیسم‌های نظارتی: به دلیل اعمال نظارت استصوابی، نهادهای ناظر (مانند مجلس و قوه قضاییه) به جای کنترل قدرت، به ابزار توجیه خطاهای هسته سخت قدرت تبدیل شده‌اند. و مجتبی خامنه ای با علم به این واقعیت از هم اکنون در پی تجهیز بیت خود، مجلس و امامان نماز جمعه برآمده است.

۳- و در نهایت، تمرکز منابع ثروت در دست نهادهای غیرپاسخ‌گوی زیرمجموعه رهبری و نظامی، حاکمیت را از پاسخ‌گویی به افکار عمومی بی‌نیاز ساخته است.

البته این الگوی رفتاری در زمان علی خامنه ای به دلیل موقعیت بلامنازع او، تاثیرات جدی بحران ساز در ساختار جمهوری اسلامی نداشت، اما حال که مجتبی خامنه ای عملا از انظار پنهان است و سرنوشت نهایی او در جنگ قدرت بین جناح های جمهوری اسلامی نامعلوم می باشد، قرار گرفتن در پوزیشن «مخالف پنهان» یا «ناظر منتقد»، جمهوری اسلامی را با چالش‌های جدی روبرو خواهد کرد.

به این دلیل که تکرار این الگوی رفتاری و سیگنالِ «من موافق نبودم ولی بقیه مسئولند»، بیش از پیش ناتوانی در مدیریت بحران و تزلزل در رهبری جدید و ناشناخته را نشان خواهد داد. و این تزلزل در رهبری جدید موجب تشدید جنگ باندهای درون قدرت و شکاف بیشتر میان نهادهای امنیتی-نظامی و بدنه اجرایی (پزشکیان و قالیباف) و حتی رویارویی های حذفی خواهد شد.

از سوی دیگر تزلزل در رهبری جدید، ریزش و انفعال در بدنه سرکوب را نیز سرعت خواهد بخشید. وقتی نیروهای مسلح و امنیتی متوجه شوند که راس قدرت برای حفظ وجهه خود آماده است عواقب خطاها را به گردن بدنه بیندازد، در مواجهه با بحران‌ها و اعتراضات اجتماعی دچار خطای محاسبه، ترس و انفعال خواهند شد.

به طوری که می توان پیش بینی کرد که ادامه این رویه در میان‌مدت و بلندمدت، جمهوری اسلامی تحت رهبری متزلزل مجتبی خامنه ای را به سمت عارضه ها و چالشهای جدیدی هدایت خواهد کرد.

از جمله تکیه بر «تعهد های شخصی» و چاپلوسی ها برای نزدیک شدن به هسته اصلی قدرت؛ و به دنبال آن رقابت های درونی برای تثبیت موقعیت خود در شرایط پس از علی خامنه ای، سبب می‌شود که دعواهای داخلی نظام بیش از پیش بالا بگیرند.

همچنین، افکار عمومی نیز بیش از پیش متوجه بازی «سفیدشویی» بازیگران اصلی قدرت خواهد شد. بازی با معیشت و سرنوشت تفاهم‌نامه‌های بین‌المللی بدون پذیرش عواقب آن، دیوار بی‌اعتمادی را به بالاترین حد ممکن می رساند و پتانسیل جرقه زدن شورش‌های سراسری و مهارناپذیر را ایجاد می‌کند.

بنابراین، استراتژی «بهره‌مندی از مواهب پیروزی و برائت از هزینه‌های شکست»، که در بیانیه اخیر مجتبی خامنه‌ای به وضوح دیده شد، شاید در کوتاه‌مدت وجهه شخصی یک بازیگر سیاسی را حفظ کند، اما در میان‌مدت کل ساختار را پیش‌بینی‌ناپذیر، شکننده و در برابر تکانه‌های بیرونی و داخلی به شدت آسیب‌پذیر خواهد کرد. حکومتی که مسئولیت تصمیمات خود را نمی‌پذیرد، در نهایت توانایی دفاع از بقای خود را نیز از دست خواهد داد.
https://t.me/politicalphilosphy/743

۱۴۰۵ خرداد ۲۸, پنجشنبه

زایش «جمهوری اسلامی دوم» و افق جدید جنبش‌های اجتماعی در ایران

در سال‌های اخیر و به طور مشخص از سال ۱۴۰۱ به بعد، جامعه ایران و حاکمیت، دو کلان‌ بحرانِ موجودیتی را تجربه کرده‌اند؛ تکانه‌های عظیمی که به احتمال زیاد ساختار قدرت و مناسبات اجتماعی را به سوی باز تعریف و دگردیسی سوق خواهند داد.

بخش بزرگی از جامعه ایران با وجودی که در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ و متعاقب آن، خیزش اعتراضی و ساختار شکنانه دی‌ماه ۱۴۰۴، بهای بسیار سنگینی پرداخت؛ اما در عین حال موفق شدند اراده خود را بر حاکمیت تحمیل کند.

جامعه ایران توانست نظام را در دو مقطع کلیدی به عقب‌نشینی وادار سازد. یک‌بار به طور مستقیم در مسئله حجاب (پس از سال ۱۴۰۱) و بار دیگر به طور غیرمستقیم در سیاست خارجی (در پی پیامدهای خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴ و وقوع جنگ).

پافشاری های مدنی جامعه ایران که خود را در شعارهایی مانند «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» و «دروغ میگن آمریکاست، دشمن ما همینجاست» و حتی در درخواست کمک بخشهایی از جامعه از آمریکا نشان می دادند، جمهوری اسلامی را ناچار کردند تا در دو مؤلفه بزرگ هویتی خود یعنی «حجاب اجباری» و «دشمنی با آمریکا» تجدیدنظر کند؛ چرخشی اجباری که خشت اولِ زایش یک ساختار جدید خواهد بود. چرخشی که البته با حذف فیزیکی رهبر سخت سر و آمریکا ستیز و سطوح اول و دوم رهبران نظامی و امنیتی نظام شدت گرفت.

اصولا نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک معمولاً با تغییر نسل‌ها، بحران‌های انباشته و فرسودگی سرمایه اجتماعی، به نقطه‌ای می‌رسند که میان «بقا» و «حفظ جزمیت‌های سنتی» دست به انتخاب بزنند. حکومت ایران نیز به نظر می‌رسد پس از تلاطم‌ها و بحرانهای بسیار بزرگِ موجودیتی در سال‌های اخیر، مجبور به عبور از دو رکن هویت‌بخش خود یعنی «ستیز با آمریکا در سیاست خارجی» و «حجاب اجباری در سیاست داخلی» شده است؛ دگردیسی عمیقی که می‌توان آن را تولد «جمهوری اسلامی دوم» نامید. این چرخش اما می تواند هندسه مبارزات مدنی و افق جنبش‌های اجتماعی را نیز دگرگون سازد.

برای بیش از چهار دهه، «ستیز با آمریکا» و «حجاب» صرفاً دو سیاست عادی نبودند، بلکه دو بازوی اصلی برای تعریف خودِ حاکمیت و مرزبندی آن با «دیگری» (غرب و جامعه سکولار) به شمار می‌رفتند.

در سیاست خارجی، با امضای تفاهم نامه با دولت آمریکا که عملا به معنی اعلام رسمی ترک مخاصمه با دشمن همیشگی خود و کنار گذاشتن آمریکاستیزی است، خط‌ مشی سنتی «استکبار ستیزی» کارکرد ایدئولوژیک خود را از دست خواهد داد و ماشین تبلیغاتی نظام را با بحران معنا مواجه خواهد کرد.

در سیاست داخلی، عقب‌نشینی دو فاکتو از مسئله حجاب پس از جنبش‌ بزرگ زن زندگی آزادی، به معنای تسلیم شدن ویترین ایدئولوژیک حاکمیت در برابر واقعیت و خواست بخش بزرگی از جامعه، به ویژه زنان و جوانان است.

با حذف این دو مؤلفه، حکومت دیگر نمی‌تواند بر اساس وفاداری‌های ایدئولوژیک سنتی، از جمله آمریکا ستیزی و موضوع حجاب، مانند گذشته بسیج نیرو کند و هواداران خود را در صحنه نگاه دارد. در نتیجه، ناچار است به سمت «اقتدارگرایی تکنوکراتیک و ناسیونالیسم دولتی» (شبیه به مدل‌های توسعه چینی یا ویتنامی) حرکت کند؛ مدلی که در آن ثبات، امنیت و تا حدودی کارآمدی اقتصادی جایگزین آرمان‌های مکتبی می‌شود.

این تغییر ماهیت حاکمیت، به طور مستقیم بر رفتار جامعه و جنبش‌های اجتماعی نیز تاثیر خواهد گذاشت. سرخوردگی ناشی از سرکوب‌های خشن گذشته و ناامیدی عمیق نسبت به جایگزین‌های فرامرزی (اپوزیسیون سنتی)، جامعه ایران را به نوعی «واقع‌گرایی عملگرایانه» سوق خواهد داد. مشخصات این عصر جدید را شاید بتوان در سه گزاره زیر فرمول‌بندی کرد:

جامعه جنبشی و مطالبه‌ گر: جامعه ایران پس از پرداخت هزینه‌های بسیار سنگین در سال‌های اخیر، فعلاً نسبت به کلان‌ پروژه‌ها و رویاپردازی برای «تغییرات ساختاری فوری و بنیادین» بی‌اعتماد شده است. و به نظر می‌رسد متن جامعه در حال بازگشت به ویژگی تاریخی خود، یعنی مقاومت روزمره و مطالبه‌ گری موضعی است.

مطالبات متکثر و تک‌محور (صنفی-اجتماعی): پیش‌بینی می‌شود تا مدتی شعارهای سرتاسری و سرنگونی‌ طلبانه، جای خود را به جبهه‌های متعدد، موازی و تخصصی بدهند. بازنشستگان، کارگران، معلمان، پرستاران و فعالان زیست‌محیطی، هر یک در حوزه زیستی خود و برای خواسته‌های ملموس (دستمزد، حق تشکل، بحران آب و معیشت) وارد عمل خواهند شد.

مبارزه برای «زندگی»: هدف جنبش‌ها دیگر نه یک افق سیاسی گنگ و مبهم، بلکه بازپس‌گیری قدم‌ به‌ قدم کیفیت زندگی، ثبات اقتصادی و آزادی‌های مدنیِ موجود از دست حاکمیت است.

شانس بزرگی که این جنبش های مطالبه محور و متکثر در خود نهفته دارند این است که زمانی که لایه‌های مختلف جامعه به صورت همزمان اما در حوزه‌های مستقل خود دست به مطالبه‌ گری بزنند، سیستم با انباشتی از بحران‌های ناتراز (اقتصادی، بانکی، انرژی و محیط زیستی) روبرو می‌شود که توان پاسخگویی همزمان به آن‌ها را ندارد. در این فضا، جنبش‌های مطالبه‌ محور، حتی بدون اصرار اولیه بر تغییر ساختار، از طریق همبستگی افقی و حمایت متقاطع از یکدیگر، حاکمیت جدید را با چالش بازتوزیع قدرت و ثروت مواجه خواهند کرد؛ چالش عظیمی که می‌تواند این نسخه تعدیل‌شده از حکومت را لرزان‌تر از گذشته کند و به عقب نشینی های بیشتری وادار نماید.
https://t.me/politicalphilosphy/741

۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

چه کسی از این جنگ پیروز بیرون آمد؟ تاملی درباره پیروزی، شکست و تداوم ایران


پس از اعلام آتش بس و توقف جنگ بین آمریکا/اسراییل و جمهوری اسلامی و اعلام رسمی رسیدن به یک تفاهم مشترک، یکی از بحث‌ برانگیزترین پرسش‌ها در فضای عمومی ایران این است: چه کسی پیروز شد؟

برای برخی، به ویژه طرفداران جمهوری اسلامی، پاسخ روشن است: حکومت پیروز شد. زیرا با وجود ضربات بسیار سنگین و حذف رهبر و بسیاری از سران نظامی و امنیتی، نه فروپاشید، نه سرنگون شد و نه تحت فشار نظامی و سیاسی از میان رفت. طبیعی است که از این منظر، بقای ساختار قدرت خود نشانه پیروزی تلقی می‌شود.

در مقابل، برخی دیگر، به ویژه اپوزیسیون، معتقدند مردم ایران شکست خوردند؛ چون بخشی از جامعه که جنگ را فرصتی برای تغییر سیاسی می‌دید، نه تنها به هدف خود نرسید بلکه هزینه‌های بسیار سنگین انسانی و مالی پرداخت و اکنون نیز چشم‌اندازهای آینده از هر دوره ای تیره تر به نظر می رسند.

اما به نظر من هر دو روایت، با وجود تفاوت ظاهری، یک پیش‌فرض مشترک دارند: اینکه نتیجه جنگ را باید فقط در سطح حکومت و سیاست روز فهمید و آن را محدود به یک برش از تاریخ ایران کرد.

در یادداشتی که چندی پیش تحت عنوان «واکنش‌های متناقض جامعه ایران در مواجهه با جنگ: خوانشی چهارلایه از حکومت، دولت، جامعه و ملت» نوشتم، تلاش کرده بودم تمایز بین این چهارلایه را توضیح دهم. اگر از این منظر به پرسش «چه کسی پیروز شد؟» بپردازیم، موضوع از سطح حکومت و سیاست روز خارج و پیچیده‌تر می شود.

بنابراین بهتر است برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید بپرسیم: منظور ما از «پیروزی» چیست؟ آیا پیروزی فقط به معنای سرنگون نشدن حکومت است؟ آیا هر جامعه‌ای که در میانه جنگ به آرزوهای سیاسی خود نرسید شکست خورده است؟

اگر از تحلیل صرفاً سیاسی فاصله بگیریم و ایران را در چند لایه متفاوت ببینیم، یعنی: حکومت، دولت، جامعه و ملت، ممکن است تصویر دیگری آشکار شود. از منظر حکومت، ممکن است بقا به عنوان پیروزی روایت شود. حکومت توانست در برابر فشار نظامی و بحران بایستد، انسجام نهادی خود را حفظ کند و دوباره وارد مسیر مذاکره شود. اما بقا با پیروزی یکسان نیست.

تاریخ پر است از حکومت‌هایی که سال‌ها دوام آوردند اما در سطح تاریخی شکست خوردند؛ همان‌طور که حکومت‌هایی نیز وجود داشته‌اند که سقوط کردند اما بخشی از میراثشان ادامه یافته است.

از منظر جامعه نیز وضعیت به همین اندازه پیچیده است. جامعه ایران از جنگ و سال‌ها فشار سیاسی و اقتصادی فرسوده‌تر شده است. بخشی از جامعه احساس از دست رفتن فرصت تاریخی دارد. بخشی دیگر احساس آرامش بخاطر عبور از خطر فروپاشی می‌کند. گروهی امید خود را از دست داده‌اند و گروهی همچنان به تغییر تدریجی چشم دوخته‌اند.

اما فرسودگی نیز با شکست یکی نیست. جامعه شکست‌خورده معمولاً توان تصور آینده را از دست می‌دهد؛ حافظه جمعی آن فرو می‌ریزد و زندگی عمومی خاموش می‌شود. اما جامعه ایران، با همه خستگی‌ها، هنوز نشانه‌های پویایی خود را حفظ کرده است: در سبک زندگی، در مقاومت‌های روزمره زنان و جوانان و در آغاز مجدد کنش‌های اجتماعی و مدنی دانش آموزان، بازنشستگان و دیگر اصناف.

اما اگر نه حکومت و نه جامعه را نتوان پیروز قطعی نامید، آیا می‌توان از سطح دیگری به مسئله نگاه کرد؟ پاسخ اما در سطحی عمیق‌تر قرار دارد: در سطح ایران به عنوان یک موجودیت تاریخی. زیرا ایران فقط حکومت امروز نیست. حتی فقط جامعه امروز هم نیست. ایران یک تداوم تاریخی است که حکومت‌ها، بحران‌ها، جنگ‌ها و نسل‌ها در درون آن تغییر کرده‌اند.

در طول تاریخ، این سرزمین بارها دچار شکست نظامی، بحران سیاسی، اشغال، تجزیه و دگرگونی شده است؛ اما چیزی از تصور مشترک ایران باقی مانده است. نه به این معنا که تاریخ ایران همیشه پیروز بوده، بلکه به این معنا که توانسته استمرار خود را حفظ کند.

در واقع آنچه در این جنگ بیش از هر چیز دوام آورد، همین استمرار بود. نه حکومت توانست خود را با ایران یکی کند؛ نه جامعه در اثر خستگی از ایران روی گرداند و مهاجرت کرد؛ نه سرزمین فروپاشید؛ و نه افق تاریخی کشور از میان رفت.

در این معنا، پیروز این جنگ نه حکومت بود و نه حتی مردم به معنای سیاسی روز آن. و اگر بخواهیم واژه پیروزی را به کار ببریم، بهتر است اعلام کنیم آنچه از این مرحله عبور کرد، «ایران تاریخی» بود؛ ایرانی که از حکومت‌ها بزرگ‌تر، از نسل‌ها دیرپاتر و از بحران‌ها مقاوم‌تر است.

البته که پیروزی ایران تاریخی به معنای بی‌اهمیت شدن رنج مردم نیست؛ همان‌طور که به معنای مشروعیت یافتن حکومت نیز نیست. ممکن است مردم زخم برداشته باشند، جامعه فرسوده شده باشد و آرزوهای سیاسی بسیاری محقق نشده باشد؛ اما این فقط یک برش از تاریخ ایران است، نه پایان آن.

بنابراین دقیق‌تر آن است که بگوییم: در این جنگ، هیچ‌کس به معنای کامل پیروز نشد؛ اما چیزی که شکست نخورد، ایران بود. و چه بسا در تاریخ بلند این سرزمین، گاهی نباختن و پایداری سرزمینی و ملی، از بردن مهم‌تر بوده است.
https://t.me/politicalphilosphy/737

۱۴۰۵ خرداد ۲۵, دوشنبه

از شهید تا دادخواه: تأملی در باب تکامل مفهوم قربانی در ایران معاصر



مصاحبه آتش شاکرمی، خاله نیکا شاکرمی، با برنامه «عمق میدان» صدای آمریکا را می‌توان صرفاً یک روایت از آنچه بر نیکا گذشت ندانست. دست‌کم در برداشتی که بسیاری از مخاطبان از این گفت‌وگو داشته‌اند، مسئله فقط بازگویی یک فقدان یا بازتولید تصویر نیکا به عنوان نماد مقاومت و شهادت نبود. تصویری که از خلال سخنان او شکل می‌گرفت، بیش از هر چیز تصویر یک دختر معمولی، یک جوان پرشور و انسانی خواهان زندگی بود.

در این روایت، آنچه برجسته می‌شد نه تقدیس مرگ، بلکه بازگرداندن زندگی به مرکز روایت بود.

خود آتش شاکرمی نیز ــ دست‌کم در لحن بیان او، چهره اش و آن تصویری که از خلال گفت‌وگو دیده می‌شد ــ بیشتر در جایگاه دادخواه ظاهر می‌شد تا حامل زبان انتقام. گویی مسئله اصلی نه اسطوره‌سازی از فقدان، بلکه حفظ انسانیت فردی بود که زندگی‌اش ناتمام مانده است. در این معنا، دادخواهی تلاشی است برای مقاومت در برابر تبدیل انسان به نماد صرف. سمبل قربانی و یا شهید.

اگر بخواهیم تاریخ سیاسی صد سال اخیر ایران را از این زاویه بازخوانی کنیم، شاید بتوان آن را تاریخ تغییر نگاه به مرگ و ارزش جان انسان نیز دانست؛ حرکتی آرام و ناتمام از «مرگِ معنادار» به «زندگیِ ارزشمند»، از «شهادت» به «دادخواهی».

برای دهه‌های طولانی، سیاست در ایران ــ چه در روایت‌های رسمی و چه در بخشی از روایت‌های مخالف ــ رابطه نزدیکی با مفهوم فدا شدن داشته است. در این منطق، ارزش فرد اغلب از نسبت او با یک امر بزرگ‌تر تعریف می‌شد: دین، ملت، انقلاب، آرمان یا تاریخ.

انسان محترم بود، اما نه صرفاً به دلیل انسان بودن؛ بلکه به دلیل آنچه برای آن جان می‌داد. در چنین افقی، مرگ فقط پایان زندگی نبود؛ نوعی دگردیسی بود. فرد از انسان به نماد، از فرد به شهید، و از زندگی شخصی به روایت جمعی منتقل می‌شد.

دهه شصت شاید یکی از لحظه‌های اوج این منطق بود. فرهنگ سیاسی آن دوره، با وجود تفاوت‌های عمیق میان نیروهای مختلف، احترام ویژه‌ای برای ایثار، فداکاری و آمادگی برای قربانی شدن قائل بود.

اما به نظر می‌رسد در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در میان نسل‌های جوان‌تر، پرسش به‌آرامی تغییر کرده است. امروز بیش از آنکه پرسیده شود: «برای چه مرد؟»، این پرسش مطرح می‌شود: «چرا نتوانست زندگی کند؟»

این جابه‌جایی ظاهراً کوچک، از نظر فلسفی بسیار عمیق است. زیرا در سنت قدیمی‌تر، مرگ می‌توانست به زندگی معنا بدهد. در افق جدیدتر، زندگی است که به خودی خود ارزش دارد؛ و مرگ، پیش از آنکه مقدس شود، باید توضیح داده شود.

ما این جابجایی را در شیوه مواجهه بخشی از خانواده‌ها و دادخواهان جان‌باختگان جنبش زن زندگی آزادی به خوبی مشاهده کردیم. در بسیاری از روایت‌ها و مراسم یادبود، حتی آنجا که موسیقی، رقص یا بازگویی خاطرات روزمره حضور دارد، بازماندگان تلاش می کردند تا عزیز از دست رفته فقط به عنوان «شهید» یا «نماد» بازخوانی نشود، بلکه به عنوان انسانی با زندگی ناتمام، آرزوها، دوستی‌ها، سلیقه‌ها و حق زیستن دیده شود.

در واقع جنبش زن زندگی آزادی نقطه آغاز تغییر نوع نگاه بسیاری از مردم به منطق دادخواهی بود. در این منطق مسئله این نیست که مرگ چگونه معنا پیدا کند؛ مسئله این است که چرا مرگی رخ داده که اساساً نباید رخ می‌داد. نحوه مواجهه بازماندگان نیز نشان می داد که دادخواه تلاش نمی‌کند مرگ را باشکوه کند. دادخواه تلاش می‌کند مرگ را به مسئله تبدیل کند. دادخواه نمی‌گوید: «او برای آرمان بزرگی جان داد.» دادخواه می‌پرسد: «چرا انسانی که می‌خواست زندگی کند، دیگر میان ما نیست؟»

و شاید یکی از دلایلی که شعار «زن، زندگی، آزادی» چنین تأثیر عمیقی بر زبان سیاسی ایران گذاشت، همین جابه‌جایی بود. در این شعار، مرکز ثقل نه مرگ است، نه فدا شدن و نه رستگاری تاریخی. مرکز ثقل، زندگی است.

البته این حرکت نه خطی است و نه قطعی. در دوره‌های بحران، سرکوب، جنگ و رنج جمعی، استیصال و خشم و نفرت، چنانکه در روزهای آخر جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و دوران جنگ دیدیم، بخشی از جامعه ممکن است بار دیگر به زبان شهادت، قربانی‌سازی، خشم و منطق انتقام بازگردد و موجب صف بندی دو جبهه انتقام جو و شهادت طلب شود. زیرا این مفاهیم هنوز در فرهنگ سیاسی ما ریشه های عمیق و همچنان ظرفیت بسیج و معناسازی دارند.

اما به نظر می رسد که آنچه در سال‌های اخیر اهمیت پیدا کرده، ظهور زبان دیگری در کنار آنهاست؛ زبانی که به جای تقدیس مرگ، از حق زندگی سخن می‌گوید. و به نظر من مصاحبه آتش شاکرمی نوید بخش ظهور مجدد چنین زبانی است.

اگر چنین باشد، این یکی از مهم‌ترین تحولات اخلاقی و سیاسی ایران معاصر همین است. حرکت آرام از فرهنگ و اخلاقی که به جای اینکه از انسان بپرسند: «برای چه حاضری جان بدهی؟» سوال می کنند: «چگونه می‌توانی با کرامت زندگی کنی؟»
https://t.me/politicalphilosphy/735

۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

«زمان آرمانی» و «زمان انسانی»: تأملی در باب رنج، آزادی و سیاست در ایران امروز


چرخه‌ی تکرارشونده‌ی جنگ، آتش‌بس و مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده، همراه با رفت‌وآمد میان میدان‌های نظامی و میز مذاکره، در حقیقت نمادی از یک پارادوکس قدیمی در سیاست است: پارادوکس «همه یا هیچ». در شرایطی که هیچ‌یک از طرف‌ها قادر به تحقق کامل اهداف نهایی خود نیستند، ناچار می‌شوند میان اهداف مختلف اولویت‌بندی کنند و بخشی از خواسته‌ها را به نفع بخشی دیگر کنار بگذارند.

این وضعیت صرفاً محدود به شرایط جنگی یا آتش‌بس نیست. در سطح سیاست داخلی ایران، در تجربه جنبش‌های اجتماعی، و حتی در منطق اپوزیسیون نیز با همین مسئله روبه‌رو هستیم: اینکه اگر نتوانیم همزمان به همه آرمان‌های خود برسیم، کدام را باید در اولویت قرار دهیم؟

اگر از برخی گرایش‌های ایدئولوژیک که منافع خود را در تداوم تنش و درگیری می‌بینند صرف‌نظر کنیم، تقریباً همه می‌توانند بر سر یک نکته توافق کنند: هیچ انسانی ذاتاً با صلح، آزادی، عدالت و ثبات مخالف نیست.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که در جهان واقعی، این چهار آرمان همیشه به‌طور همزمان و در یک سطح قابل تحقق نیستند. گاه برای دستیابی به عدالت، ثبات به خطر می‌افتد؛ گاه برای حفظ ثبات، آزادی محدود می‌شود؛ و گاه پایان خشونت مستلزم مصالحه‌هایی است که با عدالت کامل فاصله دارند. سیاست، برخلاف آرزوهای ما، عرصه تحقق خیرهای کامل نیست، بلکه عرصه انتخاب میان خیرهای ناقص است.

شاید بتوان بخش مهمی از اختلافات سیاسی امروز ایران را از همین زاویه فهمید. بسیاری از نیروهای سیاسی بر این باورند که تا زمانی که ساختار قدرت به‌صورت بنیادی تغییر نکند، نه آزادی پایدار، نه عدالت، نه توسعه و نه ثبات به‌طور واقعی محقق نخواهد شد. این استدلال از جهات مختلف قابل فهم و حتی قابل دفاع است. اما در کنار آن، پرسش دیگری نیز باقی می‌ماند: مردم تا آن زمان چگونه زندگی می‌کنند؟

این پرسش ما را به تمایزی مهم میان دو نوع «زمان سیاسی» می‌رساند: «زمان آرمانی» و «زمان انسانی».

«زمان آرمانی»، زمان آینده مطلوب است؛ زمانی که در آن از آزادی، دموکراسی، عدالت و ساختن جامعه‌ای بهتر سخن می‌گوییم. این زمان معمولاً بلندمدت است و افق آن سال‌ها و حتی دهه‌ها را در بر می‌گیرد.

در کنار آن، زمان دیگری نیز وجود دارد: «زمان انسانی». زمان انسانی، زمان زندگی واقعی مردم است؛ زمانی که فرد باید اجاره خانه بپردازد، داروی بیمار خود را تهیه کند، شغل خود را حفظ کند، فرزندانش را بزرگ کند و از میان بحران‌های پی‌درپی عبور کند. این زمان با امروز و فردا سروکار دارد، نه آینده‌ای دور و نامعلوم.

شاید بتوان گفت بخشی از شکاف میان اپوزیسیون و بخش‌هایی از جامعه ایران از همین تفاوت زمانی ناشی می‌شود. بسیاری از نیروهای مخالف، به‌ویژه آنان که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، ناگزیر بیشتر در افق زمان آرمانی می‌اندیشند: تغییر ساختار، گذار سیاسی و طراحی نظم مطلوب آینده. این امر نه نشانه بی‌تفاوتی است و نه الزاماً خطا؛ بلکه تا حدی نتیجه موقعیت زیسته‌ی آنان است.

در سوی دیگر، میلیون‌ها انسان در داخل کشور در زمان انسانی زندگی می‌کنند. برای آنان مسئله فقط آزادی در آینده نیست، بلکه نان امروز، امنیت امروز، داروی امروز و کاهش رنج امروز نیز اهمیت دارد. به همین دلیل، گاه آنچه برای یک کنشگر سیاسی یک «مصالحه غیرقابل قبول» به نظر می‌رسد، برای فردی که زیر فشار شدید اقتصادی و اجتماعی زندگی می‌کند، ممکن است به معنای کاهش بخشی از رنج‌های فوری باشد.

در اینجا یکی از پارادوکس‌های بنیادین سیاست آشکار می‌شود. اگر بگوییم نباید به فرد فقیر کمک کرد، زیرا راه‌حل واقعی، از میان بردن ریشه‌های فقر است، سخنی از نظر تحلیلی قابل فهم گفته‌ایم. اما اگر نتیجه بگیریم که تا تحقق آن راه‌حل بنیادی نباید هیچ اقدامی برای کاهش رنج او انجام داد، به نتیجه‌ای از نظر اخلاقی مسئله‌دار می‌رسیم؛ زیرا آن فرد تا رسیدن آن آینده نامعلوم همچنان رنج خواهد کشید.

همین منطق در مقیاس اجتماعی نیز قابل طرح است. حتی اگر تغییرات بنیادی ضروری باشند، این ضرورت نمی‌تواند مسئولیت نسبت به رنج‌های فوری انسان‌ها را از میان ببرد.

ماکس وبر میان «اخلاق اعتقاد» و «اخلاق مسئولیت» تمایز می‌گذارد. اخلاق اعتقاد بر وفاداری به اصول تأکید دارد، در حالی که اخلاق مسئولیت ما را وادار می‌کند پیامدهای واقعی تصمیمات خود را نیز در نظر بگیریم. از این منظر، سیاست صرفاً دفاع از آرمان‌ها نیست، بلکه مواجهه با پیامدهای انسانی تصمیم‌ها نیز هست.

شاید بخشی از تنش‌های امروز اپوزیسیون ایران نیز از همین جا ناشی شود: بسیاری از نیروهای سیاسی حاضرند در میان خود بر سر حداقل‌ها توافق کنند، ائتلاف‌های موقت بسازند و اختلافات را مدیریت کنند، اما در مواجهه با ساختار قدرت، تنها راه‌حل‌های حداکثری را معتبر می‌دانند.

البته این بحث به معنای دفاع از سازش سیاسی یا چشم‌پوشی از مطالبات آزادی‌خواهانه نیست. مسئله بر سر پذیرش یک واقعیت انسانی است: مردمی که امروز زندگی می‌کنند، نمی‌توانند صرفاً در آینده زندگی کنند. همان‌گونه که سیاست بدون آرمان به محافظه‌کاری و رکود می‌انجامد، سیاستی که نسبت به رنج‌های امروز بی‌تفاوت باشد نیز می‌تواند به نوعی بی‌مسئولیتی سیاسی تبدیل شود.

زیرا سیاست فقط هنر ساختن فردا نیست؛ مسئولیت در برابر انسان‌هایی نیز هست که امروز زندگی می‌کنند. در این چارچوب، هر کنشی که به‌طور قابل پیش‌بینی رنج فوری مردم را افزایش دهد، بدون آنکه چشم‌انداز روشنی از کاهش این رنج در کوتاه‌مدت ارائه کند، می‌تواند از منظر اخلاق سیاسی محل پرسش باشد. در مقابل، بی‌تفاوتی نسبت به این رنج‌ها نیز نوعی حذف واقعیت انسانی از سیاست است.

اینجاست که حمایت از حملات نظامی به ایران و بمباران کشور، که قطعا در کوتاه مدت رنج مردم را افزایش می دهد، با این امید که فردای رهایی فرا رسد، سیاستی کاملا غیر مسئولانه در برابر رنج روزانه مردم می شود. حتی سکوت و یا این بهانه که «ما عامل جنگ نیستیم، پس کاری نمیتوانیم بکنیم» نیز غیر مسئولانه و به مثابه نادیده گرفتن رنج روزمره انسانهاست.
https://t.me/politicalphilosphy/733