۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

تاریخ تکرار نمی شود، ما زندانی زمان حال هستیم

به پدیده دونالد ترامپ در امریکا و بطور کلی پوپولیسم در اروپای قرن بیست و یکم از زوایای گوناگون پرداخته شده است. سوال اصلی در این رابطه همواره این بوده است که علت رشد این جریانات و گرایش بخشهایی از مردم این کشورها به پوپولیسم چیست؟ و آیا هر رهبر و نیروی سیاسی را که نارضایتی های مردم را از نظام و سیستم سیاسی حاکم به زبان ساده و قابل فهم ترجمه و بیان می کند، و برای مشکلات موجود راه حلهای رادیکال ارائه می دهد می توان پوپولیست نامید؟

یکی از علت های اصلی گرایش بخش هایی از مردم به چنین جریانات و رهبرانی که به پوپولیست ها معروفند، عصبانیت مردم از سیستم حاکم نامیده می شود، اما علت اصلی این عصبانیت چیست؟ آیا این نارضایتی ها و عصبانیت ها قابل مقایسه هستند با دهه های اول قرن بیستم که سرانجام منجر به ظهور رهبران پوپولیست و سپس فاشیسم شدند؟ و آیا اصولا مقایسه دو دهه اول قرن حاضر با دهه های پیش از ظهور فاشیسم و آغاز جنگ جهانی مقایسه صحیحی است؟ بویژه اگر توجه داشته باشیم که وضعیت اقتصادی و سیاسی جوامع اروپایی پس از پایان جنگ اول جهانی و دهه بیست و سی قرن گذشته اساسا قابل مقایسه با قرن حاضر نیست. رفاه اقتصادی و آزادی های سیاسی که اروپائیان و ملت امریکا از آن برخوردارند به هیچوجه قابل مقایسه با اوائل قرن گذشته نیست. بنابراین این سوال همچنان مطرح است که علت اصلی این نارضایتی ها چیست؟ و چرا حتی بخش های اجتماعی که از رفاه نسبی برخوردارند نیز به جریانات پوپولیستی روی می آورند؟ آیا رویای امریکایی برخورداری از آزادی و رفاه، برای بسیاری از این مردم تحقق نیافته است؟ و یا موج پناهندگان به اروپا و مهاجرین غیر قانونی به امریکا تا چه اندازه می تواند علت اصلی و جدی برای این نارضایتی ها باشد؟

در هر حال همانطور که می بینیم، از زوایای مختلفی می توان به پیش زمینه های ظهور پدیده ای مانند ترامپ و یا پوپولیسم اروپایی پرداخت. پیش زمینه هایی که شاید فقط بخشی از حقیقت را آشکار کنند. در رابطه با طرح سوالهای فوق هدف نگارنده رد تحلیلهایی که بیشتر به وجوه اقتصادی ناشی از بحرانهای مالی اخیر در جهان سرمایه داری و یا وجوه فرهنگی و ملیتی ناشی از هجوم پناهندگان به اروپا و امریکا و یا ترس و نگرانی از گسترش اسلام در کشور های مسیحی نیست، بلکه کوشش نگارنده بر باز کردن دریچه ای دیگر بسوی ظهور پدیده پوپولیست است، تا شاید این مجموعه تحلیل ها را کاملتر نماید.

با وجودی که می توان علت های گوناگونی برای اعتراضات و عصبانیت های مردم از وضع موجود و ظهور پوپولیسم یافت، که هریک به سهم خود در ایجاد چنین شرایطی موثر بوده اند؛ اما همه این اعتراضات، با وجود انگیزه های مختلف، بسوی یک هدف مشخص نشانه رفته اند. این هدف همانا نظم و سیستم حاکم بر کشورهای پیشرفته غربی است، همان سیستمی که رفاه، آزادی و دمکراسی را برای آنها به ارمغان آورده است. نظامی که همچنان در مقایسه با سایر کشورها همچنان نمونه های برتری ازمدرنیته، دمکراسی* سلامت سیاسی و حتی سوسیالیسم را به نمایش می گذارند.

برای بهتر فهمیدن بحرانهایی که امروزه جوامع مدرن و بطور کلی مدرنیته با آن دست بگریبانند، بحرانهایی که موجب نارضایتی و عصبانیت از نظامهای حاکم شده اند، یک مطالعه جدی تاریخی و نقادانه از مقوله سیاست و تنظیم یک نظام سیاسی لازم است. مطالعه ای که یکی از پیش شرط های مهم آن این است که باور داشته باشیم که تاریخ خود را تکرار نمی کند، این ما هستیم که بخاطر زندانی شدن در زمان حال تصور می کنیم که صفحات تاریخ مرتبا در برابرمان تکرار می شوند و رژه می روند. برای مثال ظهور پوپولیسم در دهه سی قرن بیستم و سپس ظهور پوپولیسم در قرن حاضر به منزله تکرار تاریخ نیست، بلکه این مائیم که همچنان در یک طرز تلقی ثابت و ماندگار شده از سیاست و جامعه درجا می زنیم، تصور و طرز تلقی ای که شاید خود علت اصلی این نارضایتی ها و عصبانیت ها باشند.  

مطالعه تاریخ فلسفه سیاسی و تئوری های مربوط به نظامهای سیاسی-اجتماعی نشان می دهد که در طول تاریخ، از عهد یونان باستان تا دوران مدرن و  پسامدرن دو نظریه و دو گرایش عمده سیاسی و دو برداشت متفاوت از نظم سیاسی و نحوه مشارکت مردم در امور سیاسی همواره وجود داشته اند. سمبلهای باستانی و قدیمی این دو گرایش را می توان دو نظام سیاسی در روم و یونان باستان نامید. این دو نظم سیاسی هر کدام بر مبنای یک منطق و تبیین تاریخی خاصی استوار بودند. در روم باستان برای ایجاد یک نظم اجتماعی بر وجود یک رهبری متمرکز و در کنار آن نهاد قانونگذار، که در آن زمان و تا بحال به سنا مشهور بود، تاکید می گردید. نظمی که مردم دخالت مستقیمی در امور سیاسی و قانونگذاری نداشتند. هدف این نظم سیاسی نیز به معنای واقعی برقراری نظم و حفظ نظام طبقاتی و سلسله مراتبی آن زمان بود. در یونان باستان اما، از نظم سیاسی و بطور کلی سیاست و مشارکت مردم در امور اجتماعی تعریف دیگری می شد. برای مثال از مشارکت مردم در امور سیاسی و اجتماعی، مشارکت مستقیم و بلافاصله و از آزادی (البته در حد فهم و میزان سواد مردم در آن زمان)، آزادی به معنای واقعی یعنی لذت از زندگی و حاکمیت بر زندگی شخصی خود فهمیده می شد.

در نظریات فلسفی-سیاسی که از سوی نظریه پردازان مطرح می گردید نیز این دو گرایش و طرز نگاه به سیاست و جامعه سیاسی دیده می شود. نحله فکری مسلط و عمده که از دوران آغاز روشنگری و سپس مدرنیته همواره مطرح و مورد بحث بوده است، گرایش سیاسی مبتنی بر ایجاد نظم از طریق تنظیم قراردادهای اجتماعی و تثبیت و یا انتخاب نهادهای قانونگذار بود، که نظریه پردازان برجسته آن از جمله ماکیاولی و سپس در سده های اخیر  ژان لاک و ژان ژاک روسو بودند. از نظر فلسفی و جهان شناسانه نیز می توان هگل را در این ردیف قرار داد. برای مثال، هگل معتقد بود که تاریخ و فرایند تکامل جوامع بشری از نظم و قانونمندی درونی و ثابتی پیروی می کند. قانونمندی که سرانجام به ضرورت وجود یک نظام سیاسی قانونمند از طریق قوانین اساسی و مقررات اجتماعی ختم می گردد. قوانین و مقرراتی که بشریت سرانجام می تواند از طریق آن آزادی خود را تحقق بشد.

برای فلاسفه دیگر از جمله فردریش نیچه، که مدرنیته را بطور جدی به نقد کشیدند، اما تاریخ و فرایند تکامل جوامع بشری از یک نظم درونیِ از قبل تعیین و مقرر شده پیروی نمی کنند، بلکه این نیروها و حوادث اتفاقی و نامتعین هستند که تاریخ جوامع بشری  و فرایندهای آنرا رقم می زنند. در این رابطه نیچه ارزش فوق العاده ای برای سیاست در جامعه یونان باستان قائل است. وی آزادی در یونان باستان را یک آزادی به معنای واقعی آن می داند. آزادی و حق مشارکت در امور اجتماعی و سیاسی که از زندگی شخصی و خصوصی آغاز شده و تنظیم امور فردی و خانوادگی برای لذت و رفاه بسیار مهم تلقی می شود.

به اعتقاد نیچه مدرنیته و تلقی از سیاست و مشارکت اجتماعی که ریشه های آنرا در نظم اجتماعی و سیاسی دوران روم باستان باید جستجو کرد، مسیری را که از یونان باستان آغاز شد بطور کاملا منحرف و از محتوا  و هدف اصلی آن تهی نموده است. اگر در آنزمان بخش هایی از جوامع روم و یونان باستان جزء بردگان محسوب می شدند و حقی در مشارکت نداشتند، در دنیای مدرن و امروزه اما اکثر مردم برده نظامهای سیاسی بظاهر مدرن و دمکراتیک گردیده اند. از نظر نیچه سیاست در یونان باستان برای یک زندگی بهتر، برای اداره زندگی خانوادگی و گردش بهتر امور خانه و زندگی تنظیم شده بود و تفاوتی بین امور عمومی و امور شخصی دیده نمی شد، امور شخصی و خانوادگی جریی از امور عمومی و اجتماعی بودند.

در نقطه مقابل اما پس از یونان باستان، زندگی واقعا آزاد و لذت از آن، در اثر حاکمیت فرهنگ مسیحی، ابتدا به زندگی پس از مرگ موکول می گردد؛ و در دروان مدرن نیز، همراه با حاکمیت خدا که همچنان وجود خود را تحمیل کرده و می کند، مفهوم واقعی آزادی و زندگی مطلوب و مرفه، بتدیج، محو شده و امور سیاسی صرفا محدود به امور کلی اجتماعی و اداره جامعه در ابعاد کلان آن می گردند. فرهنگ دینی عشق به زندگی و انسان را نیز تبدیل به عشق به خدای مطلق می کند و انسانی را که بخاطر عشق به خود می توانست سرور زندگی خود باشد تبدیل به برده ای در برابر خدایان و یا قدرت های زمینی می نماید. خدایانی که یا بنحوی خود را جانشین خدا اعلام می کنند و یا بواسطه تمرکز قدرت در دست هایشان عملا بمانند خدای حاکم بر زمین ظاهر می شوند.

در همین فرایند است که امروزه دیگر سروریت، اقتدار و خودرایی یک ارزش خوب و پسندیده محسوب نمی شود، بلکه پیروی از نظم موجود و قناعت به امکاناتی که این نظم در اختیار مردم گذاشته شده است تشویق شده و جایزه می گیرد. پروسه ای که انسان همواره مجبور است بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و دائما خواسته های خود را کوچک و محدودتر نماید و عملا خود را بعنوان یک انسان ضعیفتر و برده تر کند تا بقول هوبز از امنیت اجتماعی و شغلی اهدایی از سوی نظم حاکم برخوردار گردد. امنیتی که البته روی دیگر آن ترس و نگرانی دائمی بخاطر از دست دادن همین شرایط موجود است.

نیچه اما می خواست این فرایند را متوقف کند و نظم اجتماعی را به دورانی برگرداند که از نظر او انسان به معنای واقعی زندگی می کرد و با تراژدی های آن از طریق خلاقیت های هنری دست و پنجه نرم می نمود. زندگی که هدف آن صرفا زنده ماندن و برخوردار شدن از امکاناتی که نظم موجود برای زندگی بخور و نمیر در اختیارش قرار می دهد نبود، بلکه قصد آن به مفهوم واقعی زندگی کردن و روبرو شدن با چالش های آن است. زندگی و روابط اجتماعی که بر مبنای عقاید متافیزیکی و آینده های نامعلوم بنا نشده باشد. زندگی که مردم توسط ایدئولوژی های گول زننده بسوی در باغ سبز که همه اختلافات حل خواهند شد و انسان به بهشت موجود خواهد رسید فریب داده نشوند. زندگی که راه صعود و تکامل و آزدای انسان بر این واقعیت و شرط استوار است که به هرحال نابرابری از نظر استعداد و قدرت های انسانی همواره وجود خواهد داشت و آن کسی سرور و آقای زندگی خود خواهد شد که به استعداد و قدرت خود باور داشته باشد و برای تحقق آن منتظر هیچ نظم و قرارداد از قبل تعیین شده نماند.

در واقع علت اصلی نارضایتی ها و عصبانیت های عمومی در جوامع امروزی و بويژه کشورهای غربی و امریکا را باید در نهیلیسم ناشی از تهی شدن مفهوم زندگی، در خالی و پوچ شدن مفهموم آزادی از آنچه که انسان غربی واقعا به آن احتیاج دارد و محدود شدن آن به انتخاب هایی است که نظم حاکم در اختیار او گذاشته است، جستجو کرد. در حقیقت گرایش بخش های گسترده این جوامع به رهبرانی که حداقل در ظاهر نظم موجود را به چالش می کشند بیان آشکاری از مطالبه مردم برای شکستن دیوارهای نظمی است که اکنون حاکم است. مگر باراک اوباما با شعار تغییر وارد عرصه مبارزات انتخاباتی نشد و مگر او با سخنان مهیج و با زبان ساده و قابل فهم برای همه مردم امریکا را بسوی خود نکشاند؟ و مگر او توانست کوچکترین تغییری در نظم حاکم ایجاد کند؟

اگر پاسخ به سوالات فوق مثبت است، و اگر دونالد ترامپ نیز نظم حاکم را به چالش می کشد و دست روی عصبانیت های مردم می گذارد و آنها را بزبان ساده ترجمه می کند، پس چرا او را فقط پوپولیست می نامند؟ در اینکه دونالد ترامپ یک شارلاتان است شکی نیست، کما اینکه در فساد سیاسی و مالی هیلاری کلینتون نیز شکی وجود ندارد، اما گذشته از اهداف فردی و جناحی که هریک از کاندیداهای ریاست جمهوری در امریکا دارند نباید این حقیقت نیز را نادیده گرفت که مردم خسته و عصبانی از نظم موجود در امریکای امروزه بدنبال اسطوره جدیدی در دنیای سیاست هستند که آن رویای معروف امریکایی زندگی بهتر، رفاه و آرامش را باردیگر در ذهن مردم زنده کند و نور سویی در چشم انداز آینده روشن نماید، نور سویی که شرط اولیه آن ضربه به دیوار های نظم موجود است تا شاید از ورای شکاف های ناچیز ایجاد شده در روی این دیوار نوری بسوی آینده بتابد. آینده ای که بنا به خصلت تاریخ بشر، البته که نامشخص، پر حادثه و شاید منشا جنگهای جدیدی باشد. همانطور که نیچه بخاطر همین انحراف از اهداف اصلی آزادی و زندگی و تبدیل شدن انسانها به بردگان نظم موجود پیش بینی بی نظمی های بیشتر و جنگ های عظیمی را کرده بود.        

۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

ما چیزی جز مغز و ژنهای خود نیستیم

بسیاری از هموطنان مصاحبه تلفنی سعید طوسی، یکی از قاریان معروف جمهوری اسلامی و بیت علی خامنه ای، را با برنامه  تلویزیونی صفحه آخر صدای امریکا شنیدند. وی در این تماس تلفنی کوتاه گفت: "در ایران حیثیتی برایم نمانده است. البته آبرو و عزت دست خداست، اما من الان می خواهم بروم سر کوچه نان بخرم، اذیت می شوم."

اگرچه با توجه به اسناد منتشر شده و پیگری های قضایی و نیز مصاحبه های نوجوانانی که مورد تعرض جنسی قرار گرفته اند، دیگر نمی توان شکی در صحت اتهامات به این قاری قران داشت، اما نگارنده در لحن و عمق صدای او علاوه بر یک مجرم، صدای یک بیمار روانی را نیز شنید. بیماری که سالها است با گرایشات جنسی به نوجوانان دست بگریبان است و نتوانسته است این گرایشات را تحت کنترل در آورد و یا معالجه شود.

در بسیاری از کشورهای پیشرفته و مدرن امروزی که به علوم روانشناسی و حالات روانی انسان توجه ویژه ای می شود، و تحقیقات علمی دانشمندان در این زمینه و مطالعات روانشناسانه روی مجرم مورد استفاده دستگاه قضایی قرار می گیرند، به این گونه مجرمین که گرایش جنسی به کودکان دارند، بعنوان یک "بیمار روانی" نیز نگاه می شود. به این معنی که در هنگام تعیین و اجرای حکم، علاوه بر حفاظت از سلامت اجتماعی و دور نگاه داشتن مجرم از روابط و مناسبات اجتماعی، معالجات روانی مجرم نیز مد نظر قرار میگیرند. به همین دلیل این چنین مجرمین علاوه بر حکم زندان، حکم نگاهداری در مراکز روانی را نیز میگیرند. این گرایسات خاص و نامتعارف جنسی به کودکان به این دلیل بعنوان یک انحراف شناخته می شود، که رابطه بین بالغ و کودک و یا نوجوان، رابطه ایست مبتنی بر اعمال قدرت بر کودک و نوجوانی که هنوز به مرحله تشخیص و انتخاب مستقل و آزاد نریسده است.

اگرچه تنها در چند دهه اخیر توجه ویژه ای، در حوزه  روانشناسی علمی و تجربی، به این نوع از گرایشات جنسی خاص، بعنوان یک انحراف شخصیتی، می شود، اما مسلما این نوع از گرایشات خاص جنسی پدیده جدیدی نیستند؛ و شاید بتوان گفت که بطول حیات انسان قدمت دارند. منتها در دورانهای زمانی پیش از مدرنیته، بخاطر تسلط ثنویت، اعتقاد به وجود ماده و معنا و یا روح و جسم، بعنوان دو پدیده مستقل، بر افکار و گرایشات فلسفی و پایبندی سخت سرانه ادیان الهی بوجود روح؛ گرایشات جنسی مزبور به رسوخ ارواح بد و یا شیطان به درون انسان نسبت داده می شدند؛ و البته همانطور که می دانیم، امروزه همچنان اصحاب کلیسا، علما و روحانیون مسلمان این نوع از گرایشات خاص جنسی را از نوع گناه و تمایلات شیطانی می دانند. تمایلاتی که توسط شیطان در درون انسان کاشته شده اند، وگرنه خود انسان از یک روح پاک و خدایی برخوردار است.

در واقع به همین دلیل است که این نوع از گرایشات خاص جنسی یا همواره کتمان شده اند و یا به پندار غلبه روح شیطانی بر مجرم، موجب تصویب حکم اشد مجازات برای مجرم گردیده اند؛ همانطور که در قرون وسطا نیز بسیاری از مجرمین، بعلت رسوخ روح شیطانی در وجودشان، یا به دست آتش سپرده می شدند و یا تیغ گیوتین.

اگرچه گرایشات جنسی به کودکان اساسا قابل مقایسه با گرایشات جنسی یک فرد بالغ به هم جنس خود، از نظر حقوقی و اجتماعی، نیستند. به این معنی که رابطه جنسی بین یک بزرگسال و کودک و یا نوجوان، که هنوز به سن قانونی و حقوقی از نظر حق انتخاب مستقل نرسیده است، رابطه ایست کاملا یکطرفه، قدرت طلبانه و تحمیلی و بنابراین ناقض حقوق کودک و نوجوان می باشد؛ اما در نظام جمهوری اسلامی، حتی گرایشات جنسی همجنسگرایان نیز گناه و بنابراین شیطانی محسوب می شوند. گناهی که یا حکم آن اعدام و زندان است و یا تغییر جنسیت از تغییر عمل جراحی.

امروزه اما بسیاری از بیولوژیست ها و روانشناسان معتقدند که منبع اصلی همه گرایشات و تمایلات انسانی چیزی جز مغز انسان و رابطه ها و شبکه های مادی و فیزیکی بین نورونهای مغز نمی باشند. در این زمینه نورون-بیولوژیست هلندی دیک سواب (Dick Swaab) در کتاب معروف خود تحت عنوان "ما مغز خود هستیم" (we are our brains) در فصلی که بطور ویژه به پدیده پدوفیلی اختصاص داده است می نویسد که ما باید علت گرایشات جنسی افراد بالغ به کودکان و نوجوانان را در لایه های مغز این افراد جستجو کنیم. وی حتی ادعا می کند که بطور کلی همه انواع گرایشات جنسی ما انسانها ریشه در پیش زمینه های ژنتیک ما دارند، که یا از بدو تولد در ما وجود داشته اند و یا در سالهای اول زندگی، تحت تاثیر حوادث، نوع تربیت و عوامل خارجی، مسیر خاصی از رشد و تکامل را طی کرده اند و نورونهای مغز ما را تحت تاثیر قرار داده اند. بعبارت دیگر، آنچه که گرایشات جنسی ما را تعیین می کنند، تحولات خاصی هستند که ژنهای ما پشت سر گذاشته اند، ژنهایی که بسیاری از رفتارهای ما شکل می دهند و جهت می بخشند.

وی در کتاب خود نمونه های فراوانی از آزمایشات مختلف روی مغز می آورد که تائید کننده نظریه وی می باشند، برای مثال فردی که پس از مبتلا شدن به یک تومور مغزی، به یکباره گرایشات جنسی به کودکان پیدا می کند، گرایشی که تا قبل از آن در او وجود نداشته است. همچنین وی در فصل پدوفیلی کتاب خود می افزاید که در درصد نسبتا بالایی (٪۱۸) از نسلهای اول و دوم پدوفیل ها آثاری از گرایشات جنسی به کوکان پیدا شده است، که باز هم نظریه وی مبنی بر وجود ریشه های ژنتیک برای این گرایش خاص جنسی را تائید می کند.

وی در ادامه می نویسد که با وجود تحقیقات بسیار که بر مبنای داده های غیر قابل انکار استوار هستند، تحقیقاتی که وجود ریشه های ژنتیکی این نوع از گرایشات را اثبات می کنند، همچنان به گرایشات جنسی افراد بالغ  به کودکان و نوجوانان بعنوان تابو برخورد می شود، بطوری که کسی جرات نمی کند که اعلام کند که گرایشات خاص جنسی به افراد کم سن و سال دارد و در این رابطه طلب کمک های  تخصصی نماید.

در این واقعیت که سوء استفاده جنسی از کودکان و نوجوانان بسیار خسارت آور است و بنابراین فرد مجرم مستحق مجازات می باشد، شکی نیست، اما تابوی گرایشات "نامتعارف" جنسی مانع از آن می شوند که بطور اصولی و قانونمند با این گرایشات برخورد شود.

به سخن دیگر، نفی این واقعیت که ما چیزی جز مغز و ژنهای خود نیستیم و نیز پندار وجود روح مستقل از جسم که تحت تاثیر امیال شیطانی قرار می گیرد، موجب گردیده اند که نظام جمهوری اسلامی، روحانیت حاکم و قوه قضایی به همه این گرایشاتِ به اصطلاح نا متعارف جنسی بعنوان یک بیماری روحی و شیطانیِ خطرناک نگاه کنند و راه علاج آنرا یا اعدام و یا بطور کلی قطع ارتباط مجرم از جامعه از طریق زندانهای بسیار طولانی مدت اعلام نمایند. در حالیکه امروزه برای برخی از جرمها، که پس ازتحقیقات روانشناسان  متخصص در امور جزایی وجود محرکهای روانی برای تحقق جرم به اثبات رسیده اند، معالجات روانی در کنار زندان، با هدف فراهم کردن امکان بازگشت مجرم به جامعه و برخورداری از زندگی معمولی، تجویز می شوند.             

در هر صورت، جمهوری اسلامی مانند همیشه یا بدلایل سیاسی و یا اعتقادی و دینی، وجود این گرایشات را رد کرده است و یا با خشونت و اعدام خواسته است نمونه های آنرا از صحنه جامعه حذف نماید. داستان قاری قران بیت رهبری نیز مستثنایی بر این روش برخورد نیست. اگرچه وجود مدارک کافی در این مورد حتی برخی از روزنامه های حکومتی را بر آن داشت که از او فاصله بگیرند و خواستار تحقیقات بیشتر قضایی گردند.

البته باید افزود که توقع برخورد صحیح با این نوع خاص از گرایشات جنسی، از جمهوری اسلامی و دستگاه قضایی آن، توقع بسیار بیهوده ایست. نظامی که امام آن در توضیح المسائل خود احکامی در مورد رابطه جنسی با کودکان و حتی حیوانات آورده است. برای نمونه روح الله خمینی در تحریرالوسیله باب النکاح، مسئله 12 می نویسد:"کسیکه زوجه اى کمتر از نه سال دارد وطى او براى وى جایز نیست چه اینکه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما سایر کام گیریها از قبیل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخیذ اشکال ندارد هر چند شیرخواره باشد. "  
وقتی از نظر مرجع تقلید این نظام رابطه شهوانی با یک شیرخوار اشکالی ندارد، طبیعی است که یک قاری قران نیز بدون هیچ تناقضی می تواند به امیال و گرایشات خاص جنسی اش پاسخ دهد، زیرا که امامش از قبل حکم بی گناهی او را اعلام نموده است.

من می ترسم، پس وجود دارم

تکیه کلام رهبر جمهوری اسلامی که "دشمن دشمن" است، دیگر آن اندازه یک ترجیع بندی تکراری و خسته کننده شده است که خود او نیز، چندی پیش در دیدار با کارگران، به آن اعتراف کرد. وی در این دیدار گفت: "میگویند چرا شما مدام «دشمن دشمن» میکنید؛ خب، حالا گیرم بنده نمیگویم دشمن؛ دشمنى تمام شد؟ دشمن هست."

اما، او که خود اذعان می کند و باور دارد که با تکرار یا عدم تکرار این ترجیع بند، دشمنی امریکا با نظام جمهوری اسلامی عوض نمی شود، چرا باز هم در هر موقعیتی به مردم و مسئولین حکومتی ماهیت دشمن و "دسیسه های" آنرا یاد آوری می کند، و خود نیز از تکرار "دشمن دشمن" خسته نمی شود؟ او که نیروهای امنیتی-سپاهی و روحانیون وفادار را در اطراف خود جمع کرده و ارکان اصلی اداره مملکت و حفاظت از قدرت ولایت را بدست آنها سپرده است، قاعدتا نباید نگران فراموش شدن دشمن اصلی و یا جدی نگرفتن دسیسه های آن باشد. این نیروها نیز مانند خود او کینه ای عمیق و دشمنیِ دیرینه ای با امریکا دارند و هر روز نیز از طریق بلندگوهای دولتی "دشمن دشمن" می کنند.

آیا آنطور که معمولا تحلیل می شود، این تکرار "دشمن دشمن" و هشدار نسبت به برنامه های آن، بخاطر ترسِ از دست دادن "قدرت و ثروت" است؟ به این معنی که گسترش روابط سیاسی و اقتصادی با امریکا، موضوعاتی مانند دمکراسی، فضای باز سیاسی و حقوق بشر را نیز بدنبال خود خواهند آورد. موضوعاتی که موجب تضعیف موقعیت نیروهای اقتدار گرا می گردند.
اما، برای یافتن دلیل نفرت خامنه ای از امریکا نیازی به اینگونه تحلیل های کلیشه ای و یا جستجو های طولانی نیست، خود وی در همین دیدار اضافه می کند: "(امریکا)...دشمن با اصل این حرکت عمومى مردمى و با اصل انقلاب و با اصل نظام است. آمریکا یک روز در اینجا همه‌کاره‌ى این کشور بوده؛ امروز حتّى یک سفارتخانه در این کشور ندارد؛ به‌خاطر اینکه نظام اسلامى سرِ کار آمده؛ خب با نظام اسلامى دشمن است و میخواهد همان وضع قبلى برقرار باشد."

در این گفته رهبر جمهوری اسلامی حقیقت مهمی نهفته است، که بنظر نگارنده، دلیل اصلی و بنیادی دشمنی های وی، و نیروهای همچنان وفادار به انقلاب اسلامی را با آمریکا آشکار می سازد. دشمنی با آمریکا و شیطان بزرگ، در واقع در هسته اصلی و در جوهره انقلاب اسلامی نهفته است و جزئی جدایی ناپذیر از آن می باشد. انقلابی که با شعارهای مرگ بر ….به پیروزی رسید، با همین شعارها تثبیت شده و با همین شعارها نیز، که همچنان روزانه سر داده می شوند، به حیات خود ادامه می دهد.

البته باید گفت که با وجودیکه حقیقت مزبور یک حقیقت بسیار ساده و آشکار است و علی خامنه ای نیز در این مورد بوضوح صحبت کرده است؛ اما ظاهرا، بنظر می رسد، بسیاری از اصلاح طلبان، بخاطر وفاداریشان به انقلاب اسلامی و رهبری آن، یا این حقیقت ساده را هنوز در نیافته اند و یا نمی خواهند بپذیرند. حقیقتی ساده مبنی بر اینکه دشمنی با امریکا و بدبینی نسبت به سیاستهای آن بمانند غده ای سرطانی از همان ابتدا در دل انقلاب اسلامی، در طیف گسترده نیروهای وفادار به آن و در فرزند آن جمهوری اسلامی نهادینه شد، رشد یافت و منبع هویت بخش آن گردید. غده ای که سمبل های امروزی آن علی خامنه ای، امامان جمعه و سپاه پاسداران انقلابی هستند.

اصلاح طلبان مزبور و یا دیگر وفاداران به انقلاب اسلامی اما، بجای پذیرش این حقیقت ساده، همچنان بدنبال تحلیل های کلیشه ای و دلایلی از قبیل ترس از دست دادن قدرت و ثروت و تضعیف موقعیت اقتدارطلبان برای توجیه دشمنی های این نظام و رهبری آن با امریکا می باشند. در حالیکه، وقتی می بینیم که دشمنی های رهبر جمهوری اسلامی، هر روز عمیق تر و خونین تر می شوند و در واقع امر، مدت ها است که تبدیل به نفرت و وسواس مالیخولیایی شده اند و او را از نظر روانی بیمار کرده و رنج می دهند، دیگر نمی توان از یک دشمنی ساده و ترس از دست دادن قدرت و ثروت، بخاطر رابطه با امریکا، صحبت به میان آورد.

بنابراین باید وسواس و نفرت علی خامنه ای از رابطه با امریکا، ریشه های عمیق تری داشته باشند؛ نفرت و وسواسی که آن اندازه عمیق اند که حتی وی حاضر است منافع خود و نظامش را در معرض خطرهای جدی قرار دهند. نفرت و وسواسی که ریشه در ترسهای او و هوادارانش دارد؛ ترسهایی بسیار وسیعتر و عمیقتر از صرفا ترس از دست دادن قدرت و ثروت. ترسهایی که حتی می توان گفت، دهه ها قبل از انقلاب اسلامی وجود داشته اند، ترسهایی که باید علت های تاریخی، فرهنگی و روانی آنرا در جای دیگری جستجو نمود.

از منظر روانی ترس یکی از حالات عمومی انسان و اساسا همه موجودات جاندار است. با این تفاوت که انسان بر این حالت و شرایط روانی خودآگاه است و دیگر موجودات از خودآگاهی کامل برخوردار نیستند و عمدتا بخاطر مکانیزمهای شرطی شده، در مقابل عوامل ترس برانگیز واکنش نشان می دهند. این نوع از ترس را که معمولا در برابر یک موجود مشخص یا یک اتفاق عینی و مادی ایجاد می شود، می توان ترس کلاسیک نامید. برای مثال ترس از حمله یک حیوان وحشی و یا حوادث طبیعی مخرب که احتمال وقوع آنها بسیار بالا است، در ردیف ترس های کلاسیک قرار می گیرند. در این رابطه، انسانها سعی می کنند تا حد امکان از رو در رویی با این حملات و حوادث پرهیز کنند و یا امکانات و وسایل لازم را برای کاهش ترس و افزایش اطمینان فراهم آورند.

در کنار ترسهای کلاسیک اما ترسهای نامشخص و از نوع غیر کلاسیک نیز همواره در دل بشریت و حتی در دل انسان مدرن امروزی وجود داشته و دارند. ترسهایی که نمی توان منبعی مشخص و عینی برای آن تعیین نمود. برای مثال، پندار نسبت به وجود موجودات ناشناخته و یا باور به خشم خدایان از جمله منابع وهم و ترس برای بشر دوران باستان بودند.

انسان امروزی اما با وجود برخورداری از امکانات نسبی برای مقابله با حوادث طبیعی و بنابراین ترسِ کمتر نسبت به حملات و اتفاقات مشخص و قابل پیش بینی، و علی رغم بی اعتقادی و ناباوری نسبت به خشم خدایان و نیروهای ناشناخته طبیعی، همچنان و حتی بیشتر از انسانهای پیشین از عوامل موهوم، ساختگی و نا مشخص جدیدی، که ارتباط مستقیمی با زندگی روزانه او ندارند، در وحشت است و یا بعبارت بهتر در وحشت و ترس نگاه داشته می شود.

فرانک فورِدی (Frank Furedi) نویسنده کتاب سیاستِ مبتنی بر ترس (The politics of fear)، که این یادداشت با الهام از کتاب او و مصاحبه هایش به نگارش در آمده، معتقد است که ناامیدی عمومی که بشریت امروز دچار آن گردیده است، عمدتا بخاطر ترسهای موهوم و مصنوعی هستند، که توسط رهبران سیاسی ترویج می شوند. ترسها و توهماتی که بخاطر تکرار دائمی و توهم پراکنی به فرهنگ ترس و طرز نگرش توهم آلود و توطئه اندیش تبدیل شده اند. برای نمونه، "ترس و نگرانی از آینده فرزندان"، "نگرانی از بیکاری"، "نگرانی از گسترش اسلام و هجوم مسلمانان به مرزهای کشورهای اروپایی" از جمله چنین ترسها و نگرانی هایی هستند. نگرانی هایی که همه را بخود مشغول ساخته اند و بخاطر ساختگی و سیاسی بودن، به یکی از زمینه های اصلی بروز احساس ضعف، احساس ضربه پذیری و کاهش اعتماد به نفس تبدیل شده اند. این در حالی است که ترسهای واقعی و حقیقی، معمولا انگیزه بخش انسان برای تجهیز خود و یافتن آلترناتیوهای جدید و بنابراین رشد و آزادی بیشتر بوده اند.

بعبارت دیگر، یکی از عوارض مهم و خطرناک ترس و نگرانی های موهوم و مصنوعی، علاوه بر عدم اعتماد به نفس، باور به این امر کاذب است که در برابر مشکلات و دشمنان راه حل و آلترناتیوی وجود ندارد و بنابراین باید به وضعیت موجود تن داد. همانطور که رهبری جمهوری اسلامی، با دشمن دشمن کردن، می خواهد مردم را به این باور برساند که در برابر وضعیت موجود و با توجه به حضور دشمنان، در پشت مرزهای کشور، راهی جز تن دادن به وضعیت موجود و تداوم نظام جمهوری اسلامی وجود ندارد.

اما داستان ترس و توهمات حاکم بر رهبری جمهوری اسلامی که در طول چندین دهه سعی کرده است آنها را جزیی از فرهنگ و طرز نگاه مردم به وضعیت حال و آینده بنماید، صرفا در ترس از دشمنان و یا ترس از گسترش جنگ های منطقه خاورمیانه به داخل مرزهای ایران خلاصه نمی شوند. این ترسها و نگرانیها نمادهایی از ترس و نگرانی های بسیار عمیق تری هستند. ترس و نگرانی که با آغاز فرایند مدرنیزاسیون در ایران، از اوائل دهه چهل شمسی به بعد، بتدریج در بخش های سنتی جامعه ایران، روشنفکرانی مانند علی شریعتی و جلال آل احمد و در میان آخوندهای حوزه علمیه قم به رهبری روح الله خمینی شکل گرفتند. ترسهایی که توسط روشنفکران مزبور و روحانیت، تحت عنوان حمایت از هویت خود و یا "بازگشت به خویش" تئوریزه گردیدند.

به سخن دیگر ترس از ورود به دنیای مدرن، ترس از دست دادن هویت دینی و سنتی خود، ترس از ورود به جهان سکولار و آزاد که توسط بسیاری از روشنفکران مسلمان و حتی غیر مسلمان که همه زیر چتر رهبری آیت الله خمینی گرد آمده بودند، ترویج و تبلیغ می شدند، بجای ایجاد روحیه و انگیزه مثبت برای ساختن آینده کشور خود در ارتباط با دنیای مدرن و آزاد، روحیه منفی، مرگ طلب و دشمن ستیز را در بسیاری از ما ایرانیان کاشت و نهادینه کرد، روحیه ای که منجر به آرزوی مرگ برای دشمنان و تخریب هر آنچه آثار مدرنیته را در خود داشت، گردید.

در واقع باید گفت که آنقدر در دهه های اخیر و حتی از دو ده پیش از انقلاب اسلامی بر طبل ترس از دست دادن هویت اسلامی-شیعی خود در برابر موج جهانی شدن کوبیده شده است و آن اندازه ترس و نگرانی از دشمنان موهوم در گوش مردم خوانده شده است، که شوربختانه دیگر نمی توان از روحیه مثبت و جستجوگر برای یافتن آلترناتیو های جدید صحبت به میان آورد. ترس هایی که بجای تحرک و انگیزه بخشی، بدلیل موهوم بودن، خود جزیی از هویت بسیاری از ما ایرانیان شده اند، گویی که من ضعیف هستم، من می ترسم، پس وجود دارم و چاره ای نیز جز پذیرش این واقعیت را ندارم. شعار دشمن دشمن خامنه ای ناشی از قوت و اقتدار او نیست، علامت ضعف و ناتوانی او است و می خواهد از این طریق به مردم حقنه کند که دوام و موجودیت ما منوط به ترس از دشمن و رضایت به همین وضعیت موجود است.


۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه

آنکه بنام مردم سخن می گوید، دروغگو است

اختلافات اجتماعی، فرهنگی و شکافهای طبقاتی در طول تاریخ جوامع بشری همواره وجود داشته و مبارزه برای کسب قدرت و برتری یک گروه بر گروه دیگر یک سنت و روال ثابت در همه جوامع بوده است. در این رابطه، نظریه پردازان علوم اجتماعی، فلاسفه و اندیشمندان نیز همواره و در طول قرون متوالی، سعی داشته اند تا این پدیده را تحلیل و تفسیر نمایند؛ و در صورت امکان، راه حلی نیز برای کاهش شکافها و اختلافات مزبور و يا طريقه اى براى نقطه پایان گذاشتن بر جریان مداوم این کشمکش ها، بیابند.

کارل مارکس ریشه اصلی این اختلافات را در وجود منافع و تضادهای طبقاتی می دید و راه حل و ایده ال او برای پایان دادن به این مبارزات، تحقق و حاکمیت اندیشه های سوسیالیستی و کمونیستی بودند؛ و همانطور که می دانیم، وی حتی اختلافات فرهنگی و دیگر تنش های اجتماعی و سیاسی را منبعث از تضادهای طبقاتی می دانست.

اگرچه نظریات کارل مارکس در زمینه یافتن راهی برای کاهش اختلافات طبقاتی و  شکافهای اجتماعی، در نوع خود بسیار شاخص و بی نظیر هستند، اما او تنها اندیشمندی نبود که به این موضوع پرداخت؛ فلاسفه دوران قدیم و جدید، از یونان باستان تا قرون اخیر نیز، به تجزیه و تحلیل اختلافات و شکافهای اجتماعی و طبقاتی پرداخته بودند. برای مثال، افلاطون برای کاهش اختلافات و نقطه پایان گذاشتن بر رشد مبارزات و جلوگیری از تعمیق بیشتر شکاف بین طبقات مختلف اجتماعی، حکومت فلاسفه و عقلا را پیشنهاد می کرد.

دیگر فلاسفه از ارسطو تا ژان ژاک روسو و دیگر نظریه پردازان قراردادهای اجتماعی در قرون اخیر نیز همواره با این پرسش دست و پنجه نرم می کردند که آیا اختلافات اجتماعی و تنشهای موجود بین طبقات مختلف و بین مردم و رهبران سیاسی قابل حل هستند.  تلاشهایی که هرکدام نقطه عزیمت و زاویه ورود خاص خود را داشتند. برخی اختلافات طبقاتی را منشا اصلی سایر اختلافات اجتماعی می دانستند و برخی دیگر بیشتر از منظر منافع قومی و ملی به تحلیل اختلافات اجتماعی می نشستند.

شاید در میان تمامی این نظریه پردازان و فلاسفه، نیکولو ماکیاولی باشد که نه در جستجوی یک راه حل ایده آلیستی برای حل اختلافات اجتماعی بر می خیزد و نه وجود تضاد های اجتماعی و طبقاتی را کتمان و نفی می نماید. از نظر وی اختلافات بین منافع طبقاتی و گروهی، و تضادها و تنشهای برخاسته از آن، حل ناشدنی اند و همواره وجود داشته و خواهند داشت؛ بعبارت دیگر اختلافات و تضاد های اجتماعی کاملا ساختاری اند و جزئی از طبیعت جوامع بشری و بطور کلی ذات انسان می باشند.

وی در کتاب معروف خود، شهریار، از قدرت سیاسی و یا دولت، بعنوان یک نیروی متفاوت از سایر نیروهای اجتماعی و طبقاتی، که درگیر تضاد و مبارزات خود می باشند، یاد می کند. قدرت سیاسی که تنها با قرار دادن خود در موقعیتی فراتر از اختلافات طبقاتی و اجتماعی، می تواند بعنوان یک قدرت مستقل ظاهر شود و اعمال آتوریته نماید. بعبارت دیگر‌ از نظر ماکیاولی، زمانی یک حاکم سیاسی می تواند آتوریته خود را حفظ کند و اختلافات اجتماعی را تحت کنترل در آورد، که خود از این اختلافات فاصله گرفته باشد و بعنوان نیروی سوم ظاهر گردد. وی تنها راه حل عملى برای تحت کنترل در آوردن تضادهای اجتماعی و طبقاتی و ایجاد تعادل و آرامش در عرصه های اجتماعی را وجود آتوریته ای که مستقل از نیروهای اجتماعی و مردم عمل می کند،‌ می دانست. آتوریته ای  که از شکاف موجود بین این نیروها استفاده مطلوب می نمايد و سعی می کند جامعه را به تعادل برساند.   

شاید این نظریه در رابطه با برخی از کشورهای دمکراتیک و پیشرفته اروپایی، که در آنها  پلورالیسم سیاسی بشکلی دمکراتیک تحقق یافته است، دیگر صدق نکند و یا بهتر است که بگوییم که این کشورها شرایطی را که ماکیاولی در آن زندگی می کرد و یا مد نظر داشت تا حدود زیادی پشت سر گذاشته اند. اما بجرات می توان گفت که در بسیاری از کشورهای جهان از جمله کشورهای خاورمیانه و ایران خودمان هنوز این نظریه می تواند کاربرد داشته باشد. به این معنی که برای تحت کنترل در آوردن تضادهای ساختاری قومی، مذهبی و طبقاتی، این کشورها در درجه نخست نیازمند دولتی هستند که فراتر از این تضادها بنشینند و با اعمال آتوریته، تعادل اجتماعی را حفظ نمایند؛ تا شاید جوامع مزبور از این طریق بتوانند مسیر طبیعی خود را از میانه این تنشها، مبارزات و اختلافات طی کنند و سرانجام به بلوغ و پلورالیسم سیاسی دست یابند.

واقعیت این است که در کشورهای منطقه خاورمیانه تضادهای قومی، مذهبی و طبقاتی همواره وجود داشته اند. همان تضادهایی که امروزه بیش از هر زمان دیگری غیر قابل حل می نمایند و انسان را اساسا نسبت به آینده این کشورها نا امید می سازند. تضادهایی که آن اندازه ساختاری شده اند، که حتی مدل فدرالیستی و شکلی از پلورالیسم سیاسی که در عراق پس از سقوط صدام حسین تجربه آن آغاز گردید، نتوانست این کشور را به تعادل و زندگی مسالمت آمیز اقوام و مذاهب شیعه و سنی در کنار هم برساند.

در این رابطه نگارنده معتقد نیست که وضعیت کنونی عراق و تضاد ها و تنش های داخلی آن که ظاهرا غیر قابل حل بنظر می رسند و آینده ای جز تجزیه این کشور متصور نیست، همگی بخاطر سیاست ها و دخالت های خارجی، بویژه ایالات متحده امریکا بوده اند. عقب افتادگی اقتصادی و فرهنگی و تضاد های بسیار عمیق تاریخی بین دو گرایش اصلی در اسلام، شیعه و سنی، و نیز رشد نیافتگی طبقه متوسط و سکولار در این کشور، همه از عوامل مهم ساختاری شدن تضادهای موجود در جامعه عراق و ناامیدی نسبت به حفظ تمامیت این کشور و دست یابی به یک تعادل سیاسی و اجتماعی در محدوده جغرافیایی مرزهای عراق می باشند.

اگرچه جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی در مقایسه باکشورهای همجوار خود از یک آرامش نسبی برخوردار است، اما در کشور ما نیز به همان اندازه کشورهای منطقه، تضاد های اجتماعی، فرهنگی و شکافهای طبقاتی، کاملا ساختاری و بسیار عمیق هستند.  تضادها و شکاف هایی که نه تنها چشم اندازی برای کاهش آنها دیده نمی شود، بلکه بعلت سیاست های تبعیض آمیز نظام جمهوری اسلامی روز بروز بر شدت آنها نیز افزوده می گردد.

در جامعه ایران اما،‌ در کنار اقوام، بخش ها و طبقات معمولی و شناخته شده اجتماعی که هر یک جایگاه و منافع اقتصادی و یا قومی و مذهبی  خود را دارند، یک گروه و یا یک بخش اجتماعی نسبتا گسترده از روشنفکران، نخبگان و انتلکتوئل ها، که عمدتا به کارهای فکری و فرهنگی مشغولند، حضور دارند که بدلیل ریشه های تاریخی بیش از صد سال و حضور دائمی اشان در عرصه های سیاسی و اجتماعی، از آنها می توان بعنوان یک نیروی مستقل اجتماعی که منافع خاصی نیز دارد، نام برد. نیرویی که در مقاطع مختلف با طرح گفتمانهای خاصی توانسته است تنش های اجتماعی و شکافها و اختلافات طبقاتی و فرهنگی را تحت تاثیر قرار دهد و بعنوان یک نیروی واقعا مطرح و موثر ظاهر گردد؛ و حتی گفتمان خود را تبدیل به یک ابزار قدرت نماید. البته لازم به توضیح است که بکارگیری صفاتی مانند نخبه، انتلکتوئل و روشنفکر، الزاما به معنای مثبت و یا پیشرو تلقی کردن این نیروها نیست، بلکه برای تاکید بر مرز بین این نوع از نیروهای فکری-فرهنگی، با سایر نیروهای اجتماعی از این واژه ها استفاده شده است.

یکی از نقاط ضعفی که دو پادشاه پهلوی پس از رسیدن به قدرت از آن رنج می بردند و همان نیز سرانجام تبدیل به پاشنه آشیل آنها شد، پیروی از مشاورات و راهنمایی های یکطرفه بخش هایی از نخبگان و الیت جامعه ایران بود که خود را سخنگوی  ملت ایران معرفی می کردند. برای مثال رضا خان با وجودی که قدرت لازمه را در اختیار داشت که یک نظام سیاسی بر مبنای جمهوریت را پیاده کند، اما بدلیل مخالفت های روحانیونی مانند آیت الله  مدرس سرانجام پذیرفت که بر تخت پادشاهی بنشیند. آخوندی که بنام ملت و بعنوان نماینده ملت برای همه مردم و آینده کشورشان تصمیمی بسیار حیاتی گرفت. رضا شاه پس از  تاسیس و تثبیت کامل سلطنت پهلوی نیز با راهنمایی نخبگان و برگزیدگانی مانند سید ضیا پروژه سکولار کردن اجباری جامعه ایران را آغاز کرد. سید ضیا نیز ظاهرا خود را سخنگو و نماینده همه مردم می دانست و برای آینده کشور تصمیمات حیاتی مانند اجرای پروژه سکولاریزاسیون را به اجرا گذاشت. محمد رضا شاه پهلوی نیز با جشن های دو هزار و پانصد ساله می خواست که شکوه و عظمت ایران زمین و تاریخ آنرا زنده کند و بعنوان یک قدرت منطقه ای ابراز وجود نماید. او نیز قطعا نظرات فراوانی از سوی مشاوران و الیت و نخبگان اطرافش دریافت کرده بود.

در حقیقت نخبگان و الیت اطراف پادشاهان پهلوی یک نیروی خاص اجتماعی-فرهنگی بودند و پيشينه هاى خاص خود را داشتند. نیرویی که فقط با بخش محدودی از جامعه ایران فصل مشترک داشت و با بخش های وسیعی از جامعه عقب افتاده و سنتی ایران مرزها و اختلافات عمیقی نشان می داد. اما این نیرو هم خود را به غلط نماینده تمام مردم ایران معرفی می کرد و هم پادشاه را که به نصحیت ماکیاولی می بایست حتی مستقل از نخبگان و الیت جامعه عمل کند، همراه خود نموده بود. فرایندی که سلاطین نظام پهلوی را بتدریج از کل جامعه ایران منزوی نمود، بطوریکه بسیاری از بخش ها و طبقات ایران آندو را پادشاه خود نمی دانستند. که علت اصلی آن را در فراجناحی و فرا نیرویی عمل نکردن آنها می توان جستجو کرد.

نقش دکتر علی شریعتی در پیروزی انقلاب اسلامی غیر قابل تردید است. و همانطور که می دانیم دانشجویان طرفدار علی شریعتی و روحانیون حوزه های علمیه، به رهبری خمینی، نقش بسیار موثری در  پیروزی انقلاب اسلامی داشتند. این دو نیرو نیز از مجموعه نیروهای فکری-فرهنگی، یا روشنفکری جامعه ایران بحساب می آمدند که بخاطر پيشينه هايى که به دوران مشروطه و سید جمال الدین اسد آبادی می رسید، بعنوان یک نیروی فکری-سیاسی و روشنفکری قوی در جامعه ایران مطرح بودند. این نیرو نیز ظاهرا خود را نماینده همه مردم ایران می دانست، گویی از جانب مردم صحبت می کند و مسئولیت تحقق خواسته های مردم که همانا حکومت عدل الهی است بر دوش آنها واگذار شده است.

اگرچه اکثر این نیروهای فکری-فرهنگی بتدریج از اطراف حکومت جمهوری اسلامی و رهبری آن پراکنده شدند، اما بنظر می رسد که اکثر نواندیشان مذهبی و وابسته به این نیروی فکری و فرهنگی، همچنان دچار همان توهم های همیشگی هستند و در مقام سخنگویی و نمایندگی مردم مسلمان ایران عمل می کنند و یا بدلایل واهی ممانعت از توهین به اعتقادات و احساست مذهبی مردم مانع از نقد جدی مذهب و روحانیت می شوند؛ و در این رابطه همیشه دست به عصا راه رفته و می روند. در حالیکه شاید در اندرون خود انتقادات جدی به اسلام و اعتقادات مذهبی مردم داشته باشند. در همین روزهای تاسوعا و عاشورا دیدیم که برخی از نیروهای فکری-مذهبی و برخی از هنرمندان همگام با مردم در مراسم عزاداری شرکت کردند و یا غذای نذری پختند. این نوع از عملکرد را چیزی نمی توان نامید جز همراهی ریاکارانه با مردم، که نتیجه ای جز تثبیت بیشتر و ماندگاری سنت های عقب افتاده مذهبی ندارد.

سخن آخر اینکه، با توجه به وجود غیر قابل انکار اختلافات و شکافهای طبقاتی-فرهنگی و گرایشات مختلف مذهبی و قومی در جامعه ایران، هرگز نمی توان از یک مردم و حتی یک ملت واحد صحبت به میان آورد. به این اعتبار هر سیاستمدار، یا به اصطلاح روشنفکر و یا رهبری که ادعای نمایندگی و سخنگویی مردم را، بعنوان یک کل تجزیه ناپذیر، بنماید، قطعا دروغ می گوید و غیر قابل اعتماد است.  
   

۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

اولین فصل از کتاب یک زندگی

سرانجام کتابی که مدت ها انتظار آنرا می کشیدم بدستم رسید و با اشتیاق فراوان شروع به خواندنش کردم. کتابی تحت عنوان "لحظه های خاموشی، آخرین فصل از کتاب زندگی همسرم"، به قلم دوست عزیزم خانم فرح شریعت، همسر ابراهیم آل اسحاق. انسان والا و جان شیفته ای که متاسفانه بسیار دیر با وی آشنا شدم و شوربختانه تر، او را زود از دست دادم.

نویسنده در مقدمه می نویسد که: "این کتاب روایتی است از دوران سخت زندگی ما، داستان بیماری همسرم ابراهیم و جدال او با بیماری ای.ال.اس". اما من پس از خواندن این کتاب روایت دیگری را خواندم و آنرا با جان و دلم احساس کردم. این کتاب روایت عشق و فداکاری است، عشقی آسمانی و خارق العاده دو انسان به یکدیگر، عشقی که شاید فقط آنرا بتوان در رمانهای عاشقانه پیداکرد؛ عشقی که من و دوستان نزدیک این دو جان شیفته شاهد آن بودیم و در دل خود حسرت آنرا خورده و می خوردیم.  

فرح فقط نویسنده فصل آخر زندگی همسرش نیست. او در حقیقت زندگی همسرش را، پس از تولد مجدد ابراهیم و بازگشتش به آغوش خانواده، به معنای واقعی رقم زد و تحریر نمود. او به ابراهیم آموخت که بجای قربانی کردن فرزندان و خانواده خود در برابر خدایان آسمانی و دست نیافتنی، خدایان را باید به مسلخ عشق و انسانیت برد. او به ابراهیم آموخت که سمبل و نمادی واقعی از کلمه ابراهیم، یعنی پدر مهربان، باشد و داستانها و اسطوره های پوشالی و خدایان آسمانی را رها کند و به آغوش زندگی زمینی، همسر و فرزندانش باز گردد. آری او نویسنده تمام فصول کتاب زندگی ابراهیم پس از حیات مجدد و بازگشتش به آغوش خانواده است. کتابی که در گوشه گوشه آن تولد دوباره خودش را نیز می بینی، کتابی که اگرچه فصل آخر زندگی ابراهیم را روایت می کند، اما در عین حال فصل اول زندگی فرح را، پس از خروج از این دوران پر التهاب و سخت، نیز بیان می نماید. فصل جدیدی که عنوان آن بر سنگ مزار او حک شده است و او آنرا هر هفته و شاید هر روز از نو می خواند که "من جزوی از بیکرانگی هستی بوده ام، هستم و خواهم بود." (فصل اول کتاب صفحه ۱۲)

فرح در واقع خود را در چشمان ابراهیم، که همچنان با وجود بیماری پیش رونده اش، بینا و قوی باقی مانده بود، باز یافت. چشمانی که خود را در آن می دید، انگونه که خود می نویسد:
"چشمانش! از یادآوری آنها بی اختیار لبخند می زنم؛ گاه در چشمان او خیره می شدم و در زلالی آن خود را می دیدم"…. و آنگاه ادامه می دهد: "صبر کن ابرام جونم، خودم را دیدم… من توی چشم های توام!"

آرای فرح خود را از طریق چشمان ابراهیم که همچنان و تا آخرین لحظه زندگی اش می درخشیدند دوباره باز یافت، متولد شد و به قدرت خود بعنوان یک انسان، یک زن، یک همسر و یک مادر ایمان آورد. او تنها از این طریق توانست همراه با ابراهیم با غول بد خیم ای.ال.اس بجنگد و از آن پیروز بدر آید. خواننده کتاب این حقیقت را در  لابلای همه کلمات و جملات زیبای فرح، از زمان نخستین آشنایی وی با ای.ال.اس تا لحظات آخر زندگی ابراهیم، با تمام وجود درک و لمس می کند؛ گویی که در میانه یک نمایش سه بعدی از جنگ بین مرگ و زندگی و تلاش برای درک و دریافت لایه های بسیار عمیق از عشق به انسان، به زندگی و به طبیعت نشسته است.

آنطور که من فرح می شناسم، او انسانی نیست که به راحتی خود با شرایط نامطلوبش تطبیق دهد. او این توانایی را بارها حتی در سالهای قبل از بازگشت ابراهیم به آغوش خانواده و همسرش به اثبات رسانده بود، که حاضر نیست استقلال فردی و عشق به فرزندانش را فدای عوامل عارضی و تحمیل کننده خارجی نماید. او علی رغم فشارهای طاقت فرسا، هیچگاه تن به این تطبیق تحمیلی نداد. اما زمانی که این بخش از نوشته او را در صفحه ۳۷ کتابش خواندم ابعاد دیگری از شخصیت او را شناختم. وی می نویسد:
"انسان دارای ویژگی های فوق العاده ای است که او را در بدترین شرایط یاری می دهد. به نظر من یکی از این ویژگی ها قدرت انطباق او است. من نیز توانستم خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم، از مرگ فاصله بگیرم و حتی بیشتر از گذشته به زنگی فکر کنم."   

با ملاحظه این جنبه برای من جدید از شخصیت فرح، و توضیح او که چگونه توانسته است از مرگ فاصله بگیرد، تازه متوجه شدم که در واقع تطابق و یا عدم تطابق با یک شرایط خاص، بازتاب یک نیرو و اراده بنیادی دیگری است؛ بعبارت دیگر تطبیق و یا عدم تطبیق نمادهای ظاهری این اراده بنیادی می باشند. و این اراده، همانا، ارده و تمایل به زنده ماندن و از زندگی لذت بردن است؛ اراده معطوف به ادامه حیات و کشف ابعاد نا متنهاهی آن؛ حیات و زندگی که بطور مادی در وجود خود انسان، در صدای باد، رقص درختان و آواز پرندگان تجلی می یابد. اراده ای که زندگی را بسیار فراتر از اهداف فردی و یا گروهی می بیند و برای اثبات زندگی به مرگ نمی اندیشد، به آن "نه" می گوید، و مرگ و کشتار را بهانه ای برای آغاز یک زندگی جدید، که ففط در ذهن، در ایدئولوژی و در متافیزیک نقش بسته است معرفی و تبلیغ نمی نماید. آری آندو زندگی را آنطور که بود، نه آنطور که باید باشد لمس کرده بودند. فرح می نویسد:
"عزیزم ببین چقدر همه جا پاک و تمیز و تر و تازه است.
بعد می خوانم:
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه های شسته باران خورده پاک،….
و ابراهیم ادامه میدهد:از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب، ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار….."

در میانه راه خواندن کتاب فرح، بی اختیار به یاد کتاب "وقتی نیچه گریست" افتادم. رمانی که خواننده را به همراه خود به عمق شخصیت نیچه و روانشناس معالج او می کشاند. در این رمان نیز، روانشناس معالج نیچه، با آشنایی بیشتر با شخصیت و افکار او، خود را نیز بهتر می شناسد. او در واقع در فرایند معالجه و صحبت های بسیار طولانی و پی در پی با نیچه، وارد پروسه معالجه و کشف دوباره خود نیز می گردد. این رمان نیز جلوه ای بود از عشق، اراده و دست و پنجه نرم کردن با تقدیر، رمانی که رابطه ای بسیار عمیق و خارق العاده ای بین بیماری عجیب نیچه و درمانگر او به تصویر می کشد. نویسنده رمان "وقتی نیچه گریست" بنحو بسیار ماهرانه ای به جملات ماندگار نیچه در قالب صحبت های او با روانشناس معالجش، روحی تازه و قابل لمس برای خواننده می بخشد. آنگاه که می نویسد: "بالاخره نیچه به او نگریست و صریحاً او را مورد خطاب قرار داد: «آیا جمله ی ماندگار مرا که چهارشنبه به زبان آوردم به خاطر دارید؟ "بشو، هر آن که هستی!" امروز می خواهم دومین عبارت ماندگار را به شما بگویم: "آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازد." پس تکرار می کنم که بیماری من یک موهبت است."  و ادامه می دهد:
"به یاد داشته باشید که من یک دستگاه عصبی بی اندازه حساس به ارث برده ام. این را از حساسیت عمیقی که به موسیقی و هنر دارم، دریافته ام."

چه اندازه این مکالمات شبیه مکالمات عاشقانه بین فرح و ابراهیم هستند:
"ابراهیم با روحیه بسیار قوی و فوق العاده اش هرگز در برابر ای.ال.اس به عجز و لابه نیفتاد. او تا به آخر با یک متانت و صبوری معجزه واری با آنچه که این بمیاری با او و با جسم او کرد، برخورد نمود. من نیز با تمام وجودم، با تک تک سلول هایم تلاش کردم که در این راه با او همراهی کنم.
به مرگ و نیستی سنگ می اندازم
بخود ایمان می آورم،
به طواف ماه و گل می روم،
و… در چشم زندگی چشم می دوزم!"

زمانی که به اواسط کتاب و به فصل خانه امان را ترک نمی کنیم و به این جمله فرح:" دنیایی متضاد که با حضور قدرتمند عشق، فقط زشتی نیست، فقط سیاهی نیست؛ دنیایی است مرموز و اسرار آمیز  می رسم" و به فصل بعدی "عشق و قدرت آسمانی آن" می رسم بناگاه بیاد داستان اسطوره ای و بسیار قدیمی ابراهیم پیامبر می افتم. پیامبری که بخاطر عشق بخدای خود و تبعیت از فرمان او، حاضر می شود فرزند خود را به قربانگاه بکشاند. پیامبری که به فرمان خدای خود ترک دیار و وطن  می کند، سارا، همسر فداکار و وفادار خود را پشت سر می گذارد تا در یک صحرای خشک و بی آب علف خانه ای برای خدا، آن کعبه آمال آیندگان، بنا کند.

اما این داستان فرح و ابراهیم چه کنتراست متضادی با داستان ابراهیم پیامبر به نمایش می گذارد. ابراهیم آل اسحاق خدایانی را که زمانی به آنها ایمان داشت در پای فرزندانش و همسر مهرباش قربانی کرد. ابراهیم آل اسحاق پس از گشت و گذار طولانی در صحراهای خشک و بی آب و علف، نا امید از ساختن و یا یافتن کعبه آمال، سرانجام به آشیانه همسر و فرزندانش بازگشت و کعبه آمال خود را در فضای پر از عشق و گرمای درون خانه خود، در شهر محل سکونت همسر و فرزندانش، یافت.

"فرح در باره خانه اشان، که در ابتدا امکانات مناسبی برای ابراهیم نداشت، اینگونه می نویسد:
"نخست تصمیم گرفتیم به یک آپارتمان اسباب کشی کنیم. این به معنای ترک خانه ای است که گوشه گوشه آن برایمان پر از خاطره است. خاطرات روزهای خوب با هم بودن وبزرگ شدن بچه هامان. خانه ای که دوستش داریم و دا کندن از آن برایمان ساده نیست. "

اما این خانه را در درجه نخست خود فرح ساخت. او، زمانی که ابراهیم بدنبال کعبه آمال خود بود، سارا وار به انتظار نشست، شعله گرم زندگی و عشق را زنده نگاه داشت و بمانند مادری نمونه، فرزندان خود را تربیت کرد. او بیش از هر یک از اعضای خانواده اش به این خانه و کاشانه حق آب و گل داشت و او بود که سرانجام تصمیم قاطعانه خود را گرفت که در همین خانه بماند و همه امکانات لازم را برای نگهداری از ابراهیم فراهم آورد. و البته ابراهیم نیز که تشنه لب گرد جهان گشته بود و سرانجام آب گوارا را در جویبار خانه خود یافته بود، بسیار خوب قدر اینهمه توانایی و فداکاری همسرش را می دانست، چنانکه بخاطر تولد فرح این شعر را برای او گفت:
"نمیدانم رویا بود، یا خیال:
جایی در میان کهکشان ها، جشن تقسیم سرنوشت بود؛
حجمی صورتی و عطر گل یاس، در لایتناهی ها؛ و در حضور خدا.
به ناگاه، دستی مقدس از همسایگی ماه: پروین (مادر فرح) فرود آمد.
و از درون جعبه جادو، برگه ای به دستم داد که سرنوشت بود.
و چون باز کردم نام مبارک تو بود"  فرح…
"فرح دلبندم،
از گردنه رد شده ام، می دانم
در بین حقیقت و مجاز سرگردانم
هرچند که پای نیست بر باقی راه
از عشق تو پایدار و پر ایمانم."
و اینچنین بود که ابراهیم آل اسحاق عشق و ایمان واقعی خود در نزد همسرش و در میانه آشیانه گرم و پر محبت ناشی از حضور همسر و فرزندانش یافت.

روایت فرح از فصل آخر زندگی همسرش، روایت درد و رنج هایی که او برای آماده ساختن شرایط سفر آخر ابراهیم کشیده است نیز می باشد. درد و رنج هایی که همواره با صدای گرم و کلمات عاشقانه ابراهیم تسکین می یافتند، اما بعد از مدتی این صدای گرم نیز بتدریج خاموش می شود و بقول خودش او را باردیگر به دنیای تنهایی هایش باز می گرداند و بر دلتنگی هایش می افزاید. وی خودش از این دوران بعنوان دوران عدم تعادل روحی نام می برد، اما من که شاهد تلاشها و بی خوابی او برای هرچه بهتر مهیا کردن شرایط زندگی ابراهیم که دیگر صد در صد به کمک او و پرستاران نیاز داشت، بودم، چیزی جز اراده قوی و وفاداری نیافتم. چگونه امکان دارد که یک عاشق بتواند شرایط و وسایل سفر آخر معشوق خود را فراهم کند، بی خوابی ها بکشد، کار خود را رها کند و به پرستاری همسرش بنشیند؟ مگر با یک اراده و شخصیت بسیار قوی. البته که انسان از جنس سنگ نیست، پوست و گوشت و احساس دارد، اما آنکه به خود بعنوان یک انسان مستقل ایمان آورد، همانطور که نیچه می گوید، اگر سختی ها او را نکشند، قوی ترش خواهند کرد.

عنوان یکی از فصول کتاب فرح، "شجاعت در مرگ و جسارت در عشق" است من هم می خواهم پس از خواندن این روایت با ارزش بر همین دو گزاره تاکید کنم. شجاعت در مرگ و جسارت در عشق. فرح بخاطر جسارتی که در دفاع از عشق خود، در طول دوران پر فراز نشیب زندگی اش با ابراهیم آل اسحاق، داشت، شجاعانه مرگ و سرنوشتی که برای ابراهیم رقم خورده بود، پذیرفت و سعی کرد که بهترین و احسن ترین استفاده ها را از آن بنماید. همانطور که خودش می نویسد:
"در قصه عشق، شادی و غم، سختی و آرامش، لذت و رنج باهم و در جوار یکدیگر پیش می روند. شاید از همین روست که عشق نابود نمی شود و عاشق هرگز بازنده نیست. حتی اگر معشوقش در برابر چشمان او، ذره ذره جان دهد! چه زیبا گفت حافظ:
هر آن کسی که در این خانه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید."

و به این ترتیب فصل آخر زندگی ابراهیم آل اسحاق به پایان رسید و فصل جدیدی از زندگی یک انسان، یک زن و یک مادر آغاز گشت، انسانی که قوی تر، مغرورتر و سرفرازتر از دل خرمن آتشی که غول بدخیم ای.ال.اس برای ابراهیم تدارک دیده بود بیرون آمد و ثابت کرد که کعبه آمال، همین آشیانه عشق و خانه دوست است؛ ندا بر آورد که تشنه لبان بجای گشت و گذار در صحرا های بی آب و علف بهتر است به جویبار همیشه جاری خانه دوست بازگردند.

۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

نماز بی پایان رنج و محنت های بشری

آزادی هما هودفر  شهروند ایرانی-کانادایی که تحت بازداشت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود همزمان شد با  تائید حکم شانزده سال زندان نرگس محمدی. وزارت خارجه جمهوری اسلامی در این رابطه اعلام کرد که خانم هما هودفر بدلایل "انسان دوستانه ازجمله بیماری" آزاد شده است. این در حالی است که حکم شانزده سال زندان نرگس محمدی که در شرایط بسیار وخیم تری از نظر انسانی و بیماری بسر می برد تائید می گردد. مادری که بزرگترین شکنجه برای او دوری از فرزندانش است.

این کنتراست بین حرف و عمل و تعاریف متناقض و من درآوردی از انسان دوستی و حقوق بشر در ابعاد بسیار وسیعتری در ایران و جهان آشوب زده کنونی نیز دیده می شود. میلیونها انسان بیگناه با شعارهای بشر دوستانه و وعده آزادی از دست دیکتاتورهای حاکم بر کشورشان آواره کوه و بیابان می شوند. آوارگانی که حتی با وجود پذیرش گرم توسط برخی از کشورهایی اروپایی تا ابد مهر پناهنده و خارجی بر پیشانی خود دارند. پناهندگانی که فقط و فقط بدلایل خالص انسان دوستانه و حقوق بشری به کشور مقصد خود دعوت نمی شوند، که اگر چنین بود و اگر حقوق بشر و انسان دوستی به ابزاری سیاسی تبدیل نشده بود شاید جنگی آغاز نمی گردید و دلیلی بر آوارگی نبود.

واقعیت این است که اگرچه اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر لحنی خنثی نسبت به ادیان، فرهنگ ها و ایدئولوژیهای مختلف دارد و مبنای آن ظاهرا،  بر حقوق اولیه بشر مستقل از رنگ، نژاد و ملیت قرار گرفته است، اما در عمل و هنگام کاربرد آن رنگ و بوی فرهنگ، منافع سیاسی و اقتصادی و بطور کلی اهداف ژئوپلیتیک کشورها را بخود می گیرد. برای مثال رهبران آلمان هنگام مواجهه این کشور با موج میلیونی پناهندگان از موقعیت کنونی آلمان، بعنوان آلمان روشن در مقایسه با آلمان تاریک در زمان جنگ جهانی دوم سخن به میان می آورند و یا از حقوق شهروندی پناهنگان بجای تاکید بر حقوق بشر صحبت می کنند. پناهندگانی که حتی در کشور خودشان نیز از حقوق شهروندی برخوردار نبودند و تا کسب این حقوق در کشور جدید نیز فاصله بسیار زیادی دارند. پناهندگانی که معمولا شهروند درجه دوم محسوب می شوند، که محتاج کمک و یاری هستند.

این مقایسه تاریخی بین آلمان قدیم و جدید  و تاکید بر حقوق جهانی شهروندان قطعا نا آگاهانه نبوده است و دال بر برداشت های خاصی است که هر یک از کشورها و دولت ها حتی مدرن ترین و دمکراتیک ترین آنها از حقوق بشر دارند. همانطور که در جمهوری اسلامی نیز انسان دوستی معنای خاص و سیاسی خود را  دارد.

حال جای این سوال پیش می آید که علت اصلی برداشت های مختلف از اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر که ظاهرا بر حقوق طبیعی بشر تاکید دارد در چیست و چرا نهادهای جهانی و منطقه ای مدافع حقوق بشر ابزاری جز ابراز نگرانی و اعلام محکومیت نقض حقوق بشر در اقصا نقاط جهان در اختیارشان باقی نمانده و یا اساسا از ابتدا در اختیارشان نبوده است. چگونه است که دولت عربستان سعودی به ریاست دوره ای کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد انتخاب می شود، کشوری که حقوق اولیه بشر در آن بصورت گسترده و سیستماتیک نقض می گردد؛ و چگونه است که گزارشگران کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد از تبعیض نژادی آشکار و عریان در ایالات متحده امریکا  ابراز نگرانی نمی نماید؟ و چرا برخی از کشورها درهای خود را می بندند، در مرزهای خود حصار می کشند و یا با وجود آغوش باز بجای صحبت از حقوق بشر از حقوق شهروندی صحبت می کنند؟

سازمان عقو بین الملل در زمینه ریشه ها و پیش زمینه های فلسفی حقوق بشر به چند گرایش مهم فلسفی و دینی در تاریخ اروپا اشاره می کند و می نویسد که برای قرنهای طولانی ایده حقوق بشر بر حقوق طبیعی و ذاتی بشر استوار بوده است. حقوقی که فقط و فقط بخاطر انسان بودن، باید مشمول همه انسانها شوند. سایت مزبور در ادامه و در جستجوی ریشه های تاریخی و فلسفی نظریه حقوق بشر به نظریات فلسفی استوا (Stoa-Philosophy) در سه قرن پیش از میلاد مسیح در یونان باستان می رسد و سپس در ادامه این جستجو به نظریات دینی-فلسفی توماس اگوستین در قرن سیزدهم میلادی اشاره می کند. در سایر متون و نوشتجات فلسفی مربوط به حقوق بشر نیز به حقوق خدشه ناپذیر و ذاتی بشر که از ابتدای هستی انسان وجود داشته است، اشاره فراوان می گردد.  

پال برنارد کلیتور (Paul Bernard Cliteur) استاد حقوق دانشگاهای هلند، نویسند و فیلسوف در کتاب خود فلسفه حقوق بشر،  نسبت دادن حقوق بشر به حقوق ذاتی، طبیعی و جهان شمول بشر را یک گرایش عمده فلسفی در تعریف حقوق بشر معرفی می کند. وی این نوع تعریف از حقوق بشر را ناشی از یک ایده بسیار قدیمی فلسفی که معتقد به وجود حقوق پایه ای و اجتناب ناپذیر برای بشر بود می شناسد. حقوقی که ظاهرا حتی قبل از اصالت و واقعیت پیدا کردن خود انسان، در طبیعت وجود داشته است. همانطور که استوئیت ها در یونان باستان معتقد بودند که  سرنوشت و حقوق ما بعنوان یک انسان از قبل تعیین شده اند و انسان فقط با سپردن خود بدست این سرنوشت خوشبخت خواهد شد. فیلسوف و نویسنده مزبور این نوع از تعریف و فلسفه بافی از حقوق بشر را اخلاقی-فلسفی می نامد. فلسفه اخلاقی که اصول و مبانی آن مستقل از هر قانون دیگر است و حقوق دانان و قضات باید از آن پیروی کنند.

به سخن دیگر مبانی فلسفی حقوق بشر که امروزه بطور عموم پذیرفته شده اند، کاملا فرضی و بر مبنای یک تبیین خاص از جهان می باشد که حتی مستقل از خود انسان و فرایند تکامل اوست. این مبانی فرضی و اولیه را می توان مبانی متافیزیکی نامید که پس از یونان باستان و با گسترش مسیحیت در اروپا شکل و نمای دینی نیز بخود می گیرند. مبانی و اصولی که با وجودی که پس از رنسانس و روشنگری در اروپا بتدریج این پوشش دینی و مذهبی را از تن بدر می آورند، اما همچنان به متافیزیک و فرضیات فلسفی خود پایدار می مانند.

بنظر نگارنده بسیاری از نظریات قراردادهای اجتماعی و اصول حقوق بشر بر مبنای اینگونه عقاید متافیزیکی، که یا بسیار بدبین به بشریت بودند و برای حفظ ثبات و امنیت عمومی وجود یکسری قوانین و مقررات اجتماعی را ضروری می شماردند وضع گردیده اند؛ و یا با برخورد مثبت و خوشبینانه به انسان که اشرف مخلوقات است و جهان برای او خلق شده و برای او حقوق اولیه و ثابتی در نظر گرفته شده است،  همه را ملزم به رعایت این قوانین می کنند. عقاید و نظریات متافیزیکی که گاه خدا در مرکز و محور آن قرار می گیرد و گاه طبیعت و یا تاریخ، محورها و گرانیگاه هایی که هریک فلسفه و اخلاق خاص خود را نمایندگی می کنند.

همین مبناهای متافیزیکی است که اصول و مبانی شناخته شده حقوق بشر را بمانند ساختمانی بر روی ماسه بی ثبات و لرزان در آورده که بسته به اینکه توسط چه دولت، فرهنگ و منافعی مورد استفاده قرار گیرد، شکل و رنگ می بازد و تعاریف و کارکردهای متفاوتی از خود نشان می دهد. یک دولت حقوق بشر را مساوی حقوق شهروندی (آنهم شهروند اروپایی) می داند و دولت دیگر حقوق بشر را به وظیفه کمک های مالی و غذایی، مانند کمک به فقرا محدود کرده است، که بهتر است در همان منطقه خود بمانند، و دیگری حقوق بشر را ناشی از اراده خدای خود و یک وظیفه دینی می شمارد و بنابراین به خود اجازه می دهد که ابتدا فرهنگ و دین خود را صادر کند تا دیگران نیز مشمول این حقوق گردند. در این میان اما رنج و محنت بشر بمانند یک نماز بی پایان ادامه دارد. بشری که بازیچه دست افکار و اندیشه های متافیزیکی و دینی است، که ظاهرا سرنوشت او از قبل تعیین شده، سرنوشتی که البته حقوقی نیز برای او بعنوان یک انسان دست دوم، ضعیف و یا برده در نظر گرفته شده است.

البته ممکن است که این تصور پیش آید که حقوق طبیعی و ذاتی بشر همان است که در فرایند تکامل طبیعی کسب گردیده و اشکالی بر آن وارد نیست. اما همانطور که در بالا بطور خلاصه به آن اشاره شد و در کتب و نوشتجات پیرامون فلسفه حقوق بشر قابل دست یابی است، حقوق طبیعی (natural right) که معمولا در مباحث فلسفی به آن اشاره می شود، در حقیقت یک نظریه متافیزیکی و ذهنی در مورد حقوق ذاتی انسان است و هزاران سال  قبل از نظریه تکامل داروین شکل گرفته و پوشش های دینی و فلسفی مختلفی بخود گرفته است.  قوانین تکامل تفسیر کننده مکانیزم تکامل طبیعی هستند و علت و معلول اتفافات و تحولات تکامل انواع را توضیح می دهند. اتفاقا این نظریه از بنیان در مقابل دیدگاه های متافیزیکی و فرضیات اخلاقی و فلسفی قرار می گیرد و بجای تاکید و اصولا شناسایی اخلاقیات جهانشمول، متافیزیکی و ثابت بر وجود متحول شونده انسان بعنوان پدیده ای در مسیر تکامل انواع پافشاری می نماید.    

به عبارت دیگر باید گفت که حقوقی که بر مبنای عقاید متافیزیکی و دینی برای انسان فرض شده اند، حقوقی که امروزه در بسیاری از روابط و مقرارات بین المللی بر آنها تاکید می شوند، در حقیقت فرع بر وجود انسان و وجود فرد هستند. به این معنی که تا خود فرد به اصالت و  توانایی های فردی خود آگاه و به آنها باور نداشته باشد، چگونه می تواند بدون هیچ پیش شرطی از این حقوق برخوردار گردد. او ابتدا باید خود را بعنوان یک انسان کشف نماید و بدنبال احقاق حق خود برخیزد، وگرنه اگر هم مشمول این حقوق شود و از آنها برخوردار گردد، همچنان دست دوم و محتاج باقی خواهد ماند.

فردریش نیچه این نوع از تقسیم انسانها به دو گروه که یک عده محتاج برخورداری از حقوق و کمک های بشری و دیگر موظف به دادن این حقوق است را تحت عنوان اخلاق سروری و اخلاق بردگی معرفی می کند. تاکید نیچه به دو اخلاق متضاد اما همزاد بردگی و سروری به این معنی نیست که وی به ضرورت وجود این دو گروه در جوامع بشری اعتقاد داشته و یا مدافع برده داری بوده است. وی ریشه های اخلاق دوگانه سروری و بردگی را در اخلاقیات یونانی-مسیحی می داند که یک نظم، سرنوشت و اخلاقیات از قبل پیش بینی شده را برای جهان و جوامع بشری قائل بودند و این نظریات را شدیدا مورد نقد قرار می دهد و با طرح نظریه فراسوی خیر و شر راهگشای دوران پست مدرن می شود.

در واقع با الهام از نیچه می توان گفت که آنگاه می توان از یک حقوق بشر ثابت و استوار که بر تل شن بنا نشده باشد،  صحبت کرد که این حقوق فراتر از اخلاقیات و نظریات متافیزیکی تنظیم شده و مورد استفاده قرار گیرند. حقوقی که نسبت به اصالت وجود فرد که توسط خود فرد باید کشف و محقق شود در فرع قرار می گیرند. به این معنی که قبل از اینکه فرد مستحق برخورداری  از این حقوق شود و منتظر کمک های حقوق بشری بماند باید خود را کشف کند، برخیزد و حقانیت و اصالت خود را ثابت نماید و مدعی حقوق خود گردد. اخلاق سروری به این معنا است که فرد سرور و آقای سرنوشت و زندگی خود باشد و منتظر کمک دیگران ننشیند، که در این صورت برده کمک کننده خواهد شد.