۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

اولین فصل از کتاب یک زندگی

سرانجام کتابی که مدت ها انتظار آنرا می کشیدم بدستم رسید و با اشتیاق فراوان شروع به خواندنش کردم. کتابی تحت عنوان "لحظه های خاموشی، آخرین فصل از کتاب زندگی همسرم"، به قلم دوست عزیزم خانم فرح شریعت، همسر ابراهیم آل اسحاق. انسان والا و جان شیفته ای که متاسفانه بسیار دیر با وی آشنا شدم و شوربختانه تر، او را زود از دست دادم.

نویسنده در مقدمه می نویسد که: "این کتاب روایتی است از دوران سخت زندگی ما، داستان بیماری همسرم ابراهیم و جدال او با بیماری ای.ال.اس". اما من پس از خواندن این کتاب روایت دیگری را خواندم و آنرا با جان و دلم احساس کردم. این کتاب روایت عشق و فداکاری است، عشقی آسمانی و خارق العاده دو انسان به یکدیگر، عشقی که شاید فقط آنرا بتوان در رمانهای عاشقانه پیداکرد؛ عشقی که من و دوستان نزدیک این دو جان شیفته شاهد آن بودیم و در دل خود حسرت آنرا خورده و می خوردیم.  

فرح فقط نویسنده فصل آخر زندگی همسرش نیست. او در حقیقت زندگی همسرش را، پس از تولد مجدد ابراهیم و بازگشتش به آغوش خانواده، به معنای واقعی رقم زد و تحریر نمود. او به ابراهیم آموخت که بجای قربانی کردن فرزندان و خانواده خود در برابر خدایان آسمانی و دست نیافتنی، خدایان را باید به مسلخ عشق و انسانیت برد. او به ابراهیم آموخت که سمبل و نمادی واقعی از کلمه ابراهیم، یعنی پدر مهربان، باشد و داستانها و اسطوره های پوشالی و خدایان آسمانی را رها کند و به آغوش زندگی زمینی، همسر و فرزندانش باز گردد. آری او نویسنده تمام فصول کتاب زندگی ابراهیم پس از حیات مجدد و بازگشتش به آغوش خانواده است. کتابی که در گوشه گوشه آن تولد دوباره خودش را نیز می بینی، کتابی که اگرچه فصل آخر زندگی ابراهیم را روایت می کند، اما در عین حال فصل اول زندگی فرح را، پس از خروج از این دوران پر التهاب و سخت، نیز بیان می نماید. فصل جدیدی که عنوان آن بر سنگ مزار او حک شده است و او آنرا هر هفته و شاید هر روز از نو می خواند که "من جزوی از بیکرانگی هستی بوده ام، هستم و خواهم بود." (فصل اول کتاب صفحه ۱۲)

فرح در واقع خود را در چشمان ابراهیم، که همچنان با وجود بیماری پیش رونده اش، بینا و قوی باقی مانده بود، باز یافت. چشمانی که خود را در آن می دید، انگونه که خود می نویسد:
"چشمانش! از یادآوری آنها بی اختیار لبخند می زنم؛ گاه در چشمان او خیره می شدم و در زلالی آن خود را می دیدم"…. و آنگاه ادامه می دهد: "صبر کن ابرام جونم، خودم را دیدم… من توی چشم های توام!"

آرای فرح خود را از طریق چشمان ابراهیم که همچنان و تا آخرین لحظه زندگی اش می درخشیدند دوباره باز یافت، متولد شد و به قدرت خود بعنوان یک انسان، یک زن، یک همسر و یک مادر ایمان آورد. او تنها از این طریق توانست همراه با ابراهیم با غول بد خیم ای.ال.اس بجنگد و از آن پیروز بدر آید. خواننده کتاب این حقیقت را در  لابلای همه کلمات و جملات زیبای فرح، از زمان نخستین آشنایی وی با ای.ال.اس تا لحظات آخر زندگی ابراهیم، با تمام وجود درک و لمس می کند؛ گویی که در میانه یک نمایش سه بعدی از جنگ بین مرگ و زندگی و تلاش برای درک و دریافت لایه های بسیار عمیق از عشق به انسان، به زندگی و به طبیعت نشسته است.

آنطور که من فرح می شناسم، او انسانی نیست که به راحتی خود با شرایط نامطلوبش تطبیق دهد. او این توانایی را بارها حتی در سالهای قبل از بازگشت ابراهیم به آغوش خانواده و همسرش به اثبات رسانده بود، که حاضر نیست استقلال فردی و عشق به فرزندانش را فدای عوامل عارضی و تحمیل کننده خارجی نماید. او علی رغم فشارهای طاقت فرسا، هیچگاه تن به این تطبیق تحمیلی نداد. اما زمانی که این بخش از نوشته او را در صفحه ۳۷ کتابش خواندم ابعاد دیگری از شخصیت او را شناختم. وی می نویسد:
"انسان دارای ویژگی های فوق العاده ای است که او را در بدترین شرایط یاری می دهد. به نظر من یکی از این ویژگی ها قدرت انطباق او است. من نیز توانستم خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم، از مرگ فاصله بگیرم و حتی بیشتر از گذشته به زنگی فکر کنم."   

با ملاحظه این جنبه برای من جدید از شخصیت فرح، و توضیح او که چگونه توانسته است از مرگ فاصله بگیرد، تازه متوجه شدم که در واقع تطابق و یا عدم تطابق با یک شرایط خاص، بازتاب یک نیرو و اراده بنیادی دیگری است؛ بعبارت دیگر تطبیق و یا عدم تطبیق نمادهای ظاهری این اراده بنیادی می باشند. و این اراده، همانا، ارده و تمایل به زنده ماندن و از زندگی لذت بردن است؛ اراده معطوف به ادامه حیات و کشف ابعاد نا متنهاهی آن؛ حیات و زندگی که بطور مادی در وجود خود انسان، در صدای باد، رقص درختان و آواز پرندگان تجلی می یابد. اراده ای که زندگی را بسیار فراتر از اهداف فردی و یا گروهی می بیند و برای اثبات زندگی به مرگ نمی اندیشد، به آن "نه" می گوید، و مرگ و کشتار را بهانه ای برای آغاز یک زندگی جدید، که ففط در ذهن، در ایدئولوژی و در متافیزیک نقش بسته است معرفی و تبلیغ نمی نماید. آری آندو زندگی را آنطور که بود، نه آنطور که باید باشد لمس کرده بودند. فرح می نویسد:
"عزیزم ببین چقدر همه جا پاک و تمیز و تر و تازه است.
بعد می خوانم:
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه های شسته باران خورده پاک،….
و ابراهیم ادامه میدهد:از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب، ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار….."

در میانه راه خواندن کتاب فرح، بی اختیار به یاد کتاب "وقتی نیچه گریست" افتادم. رمانی که خواننده را به همراه خود به عمق شخصیت نیچه و روانشناس معالج او می کشاند. در این رمان نیز، روانشناس معالج نیچه، با آشنایی بیشتر با شخصیت و افکار او، خود را نیز بهتر می شناسد. او در واقع در فرایند معالجه و صحبت های بسیار طولانی و پی در پی با نیچه، وارد پروسه معالجه و کشف دوباره خود نیز می گردد. این رمان نیز جلوه ای بود از عشق، اراده و دست و پنجه نرم کردن با تقدیر، رمانی که رابطه ای بسیار عمیق و خارق العاده ای بین بیماری عجیب نیچه و درمانگر او به تصویر می کشد. نویسنده رمان "وقتی نیچه گریست" بنحو بسیار ماهرانه ای به جملات ماندگار نیچه در قالب صحبت های او با روانشناس معالجش، روحی تازه و قابل لمس برای خواننده می بخشد. آنگاه که می نویسد: "بالاخره نیچه به او نگریست و صریحاً او را مورد خطاب قرار داد: «آیا جمله ی ماندگار مرا که چهارشنبه به زبان آوردم به خاطر دارید؟ "بشو، هر آن که هستی!" امروز می خواهم دومین عبارت ماندگار را به شما بگویم: "آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازد." پس تکرار می کنم که بیماری من یک موهبت است."  و ادامه می دهد:
"به یاد داشته باشید که من یک دستگاه عصبی بی اندازه حساس به ارث برده ام. این را از حساسیت عمیقی که به موسیقی و هنر دارم، دریافته ام."

چه اندازه این مکالمات شبیه مکالمات عاشقانه بین فرح و ابراهیم هستند:
"ابراهیم با روحیه بسیار قوی و فوق العاده اش هرگز در برابر ای.ال.اس به عجز و لابه نیفتاد. او تا به آخر با یک متانت و صبوری معجزه واری با آنچه که این بمیاری با او و با جسم او کرد، برخورد نمود. من نیز با تمام وجودم، با تک تک سلول هایم تلاش کردم که در این راه با او همراهی کنم.
به مرگ و نیستی سنگ می اندازم
بخود ایمان می آورم،
به طواف ماه و گل می روم،
و… در چشم زندگی چشم می دوزم!"

زمانی که به اواسط کتاب و به فصل خانه امان را ترک نمی کنیم و به این جمله فرح:" دنیایی متضاد که با حضور قدرتمند عشق، فقط زشتی نیست، فقط سیاهی نیست؛ دنیایی است مرموز و اسرار آمیز  می رسم" و به فصل بعدی "عشق و قدرت آسمانی آن" می رسم بناگاه بیاد داستان اسطوره ای و بسیار قدیمی ابراهیم پیامبر می افتم. پیامبری که بخاطر عشق بخدای خود و تبعیت از فرمان او، حاضر می شود فرزند خود را به قربانگاه بکشاند. پیامبری که به فرمان خدای خود ترک دیار و وطن  می کند، سارا، همسر فداکار و وفادار خود را پشت سر می گذارد تا در یک صحرای خشک و بی آب علف خانه ای برای خدا، آن کعبه آمال آیندگان، بنا کند.

اما این داستان فرح و ابراهیم چه کنتراست متضادی با داستان ابراهیم پیامبر به نمایش می گذارد. ابراهیم آل اسحاق خدایانی را که زمانی به آنها ایمان داشت در پای فرزندانش و همسر مهرباش قربانی کرد. ابراهیم آل اسحاق پس از گشت و گذار طولانی در صحراهای خشک و بی آب و علف، نا امید از ساختن و یا یافتن کعبه آمال، سرانجام به آشیانه همسر و فرزندانش بازگشت و کعبه آمال خود را در فضای پر از عشق و گرمای درون خانه خود، در شهر محل سکونت همسر و فرزندانش، یافت.

"فرح در باره خانه اشان، که در ابتدا امکانات مناسبی برای ابراهیم نداشت، اینگونه می نویسد:
"نخست تصمیم گرفتیم به یک آپارتمان اسباب کشی کنیم. این به معنای ترک خانه ای است که گوشه گوشه آن برایمان پر از خاطره است. خاطرات روزهای خوب با هم بودن وبزرگ شدن بچه هامان. خانه ای که دوستش داریم و دا کندن از آن برایمان ساده نیست. "

اما این خانه را در درجه نخست خود فرح ساخت. او، زمانی که ابراهیم بدنبال کعبه آمال خود بود، سارا وار به انتظار نشست، شعله گرم زندگی و عشق را زنده نگاه داشت و بمانند مادری نمونه، فرزندان خود را تربیت کرد. او بیش از هر یک از اعضای خانواده اش به این خانه و کاشانه حق آب و گل داشت و او بود که سرانجام تصمیم قاطعانه خود را گرفت که در همین خانه بماند و همه امکانات لازم را برای نگهداری از ابراهیم فراهم آورد. و البته ابراهیم نیز که تشنه لب گرد جهان گشته بود و سرانجام آب گوارا را در جویبار خانه خود یافته بود، بسیار خوب قدر اینهمه توانایی و فداکاری همسرش را می دانست، چنانکه بخاطر تولد فرح این شعر را برای او گفت:
"نمیدانم رویا بود، یا خیال:
جایی در میان کهکشان ها، جشن تقسیم سرنوشت بود؛
حجمی صورتی و عطر گل یاس، در لایتناهی ها؛ و در حضور خدا.
به ناگاه، دستی مقدس از همسایگی ماه: پروین (مادر فرح) فرود آمد.
و از درون جعبه جادو، برگه ای به دستم داد که سرنوشت بود.
و چون باز کردم نام مبارک تو بود"  فرح…
"فرح دلبندم،
از گردنه رد شده ام، می دانم
در بین حقیقت و مجاز سرگردانم
هرچند که پای نیست بر باقی راه
از عشق تو پایدار و پر ایمانم."
و اینچنین بود که ابراهیم آل اسحاق عشق و ایمان واقعی خود در نزد همسرش و در میانه آشیانه گرم و پر محبت ناشی از حضور همسر و فرزندانش یافت.

روایت فرح از فصل آخر زندگی همسرش، روایت درد و رنج هایی که او برای آماده ساختن شرایط سفر آخر ابراهیم کشیده است نیز می باشد. درد و رنج هایی که همواره با صدای گرم و کلمات عاشقانه ابراهیم تسکین می یافتند، اما بعد از مدتی این صدای گرم نیز بتدریج خاموش می شود و بقول خودش او را باردیگر به دنیای تنهایی هایش باز می گرداند و بر دلتنگی هایش می افزاید. وی خودش از این دوران بعنوان دوران عدم تعادل روحی نام می برد، اما من که شاهد تلاشها و بی خوابی او برای هرچه بهتر مهیا کردن شرایط زندگی ابراهیم که دیگر صد در صد به کمک او و پرستاران نیاز داشت، بودم، چیزی جز اراده قوی و وفاداری نیافتم. چگونه امکان دارد که یک عاشق بتواند شرایط و وسایل سفر آخر معشوق خود را فراهم کند، بی خوابی ها بکشد، کار خود را رها کند و به پرستاری همسرش بنشیند؟ مگر با یک اراده و شخصیت بسیار قوی. البته که انسان از جنس سنگ نیست، پوست و گوشت و احساس دارد، اما آنکه به خود بعنوان یک انسان مستقل ایمان آورد، همانطور که نیچه می گوید، اگر سختی ها او را نکشند، قوی ترش خواهند کرد.

عنوان یکی از فصول کتاب فرح، "شجاعت در مرگ و جسارت در عشق" است من هم می خواهم پس از خواندن این روایت با ارزش بر همین دو گزاره تاکید کنم. شجاعت در مرگ و جسارت در عشق. فرح بخاطر جسارتی که در دفاع از عشق خود، در طول دوران پر فراز نشیب زندگی اش با ابراهیم آل اسحاق، داشت، شجاعانه مرگ و سرنوشتی که برای ابراهیم رقم خورده بود، پذیرفت و سعی کرد که بهترین و احسن ترین استفاده ها را از آن بنماید. همانطور که خودش می نویسد:
"در قصه عشق، شادی و غم، سختی و آرامش، لذت و رنج باهم و در جوار یکدیگر پیش می روند. شاید از همین روست که عشق نابود نمی شود و عاشق هرگز بازنده نیست. حتی اگر معشوقش در برابر چشمان او، ذره ذره جان دهد! چه زیبا گفت حافظ:
هر آن کسی که در این خانه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید."

و به این ترتیب فصل آخر زندگی ابراهیم آل اسحاق به پایان رسید و فصل جدیدی از زندگی یک انسان، یک زن و یک مادر آغاز گشت، انسانی که قوی تر، مغرورتر و سرفرازتر از دل خرمن آتشی که غول بدخیم ای.ال.اس برای ابراهیم تدارک دیده بود بیرون آمد و ثابت کرد که کعبه آمال، همین آشیانه عشق و خانه دوست است؛ ندا بر آورد که تشنه لبان بجای گشت و گذار در صحرا های بی آب و علف بهتر است به جویبار همیشه جاری خانه دوست بازگردند.

۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

نماز بی پایان رنج و محنت های بشری

آزادی هما هودفر  شهروند ایرانی-کانادایی که تحت بازداشت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود همزمان شد با  تائید حکم شانزده سال زندان نرگس محمدی. وزارت خارجه جمهوری اسلامی در این رابطه اعلام کرد که خانم هما هودفر بدلایل "انسان دوستانه ازجمله بیماری" آزاد شده است. این در حالی است که حکم شانزده سال زندان نرگس محمدی که در شرایط بسیار وخیم تری از نظر انسانی و بیماری بسر می برد تائید می گردد. مادری که بزرگترین شکنجه برای او دوری از فرزندانش است.

این کنتراست بین حرف و عمل و تعاریف متناقض و من درآوردی از انسان دوستی و حقوق بشر در ابعاد بسیار وسیعتری در ایران و جهان آشوب زده کنونی نیز دیده می شود. میلیونها انسان بیگناه با شعارهای بشر دوستانه و وعده آزادی از دست دیکتاتورهای حاکم بر کشورشان آواره کوه و بیابان می شوند. آوارگانی که حتی با وجود پذیرش گرم توسط برخی از کشورهایی اروپایی تا ابد مهر پناهنده و خارجی بر پیشانی خود دارند. پناهندگانی که فقط و فقط بدلایل خالص انسان دوستانه و حقوق بشری به کشور مقصد خود دعوت نمی شوند، که اگر چنین بود و اگر حقوق بشر و انسان دوستی به ابزاری سیاسی تبدیل نشده بود شاید جنگی آغاز نمی گردید و دلیلی بر آوارگی نبود.

واقعیت این است که اگرچه اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر لحنی خنثی نسبت به ادیان، فرهنگ ها و ایدئولوژیهای مختلف دارد و مبنای آن ظاهرا،  بر حقوق اولیه بشر مستقل از رنگ، نژاد و ملیت قرار گرفته است، اما در عمل و هنگام کاربرد آن رنگ و بوی فرهنگ، منافع سیاسی و اقتصادی و بطور کلی اهداف ژئوپلیتیک کشورها را بخود می گیرد. برای مثال رهبران آلمان هنگام مواجهه این کشور با موج میلیونی پناهندگان از موقعیت کنونی آلمان، بعنوان آلمان روشن در مقایسه با آلمان تاریک در زمان جنگ جهانی دوم سخن به میان می آورند و یا از حقوق شهروندی پناهنگان بجای تاکید بر حقوق بشر صحبت می کنند. پناهندگانی که حتی در کشور خودشان نیز از حقوق شهروندی برخوردار نبودند و تا کسب این حقوق در کشور جدید نیز فاصله بسیار زیادی دارند. پناهندگانی که معمولا شهروند درجه دوم محسوب می شوند، که محتاج کمک و یاری هستند.

این مقایسه تاریخی بین آلمان قدیم و جدید  و تاکید بر حقوق جهانی شهروندان قطعا نا آگاهانه نبوده است و دال بر برداشت های خاصی است که هر یک از کشورها و دولت ها حتی مدرن ترین و دمکراتیک ترین آنها از حقوق بشر دارند. همانطور که در جمهوری اسلامی نیز انسان دوستی معنای خاص و سیاسی خود را  دارد.

حال جای این سوال پیش می آید که علت اصلی برداشت های مختلف از اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر که ظاهرا بر حقوق طبیعی بشر تاکید دارد در چیست و چرا نهادهای جهانی و منطقه ای مدافع حقوق بشر ابزاری جز ابراز نگرانی و اعلام محکومیت نقض حقوق بشر در اقصا نقاط جهان در اختیارشان باقی نمانده و یا اساسا از ابتدا در اختیارشان نبوده است. چگونه است که دولت عربستان سعودی به ریاست دوره ای کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد انتخاب می شود، کشوری که حقوق اولیه بشر در آن بصورت گسترده و سیستماتیک نقض می گردد؛ و چگونه است که گزارشگران کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد از تبعیض نژادی آشکار و عریان در ایالات متحده امریکا  ابراز نگرانی نمی نماید؟ و چرا برخی از کشورها درهای خود را می بندند، در مرزهای خود حصار می کشند و یا با وجود آغوش باز بجای صحبت از حقوق بشر از حقوق شهروندی صحبت می کنند؟

سازمان عقو بین الملل در زمینه ریشه ها و پیش زمینه های فلسفی حقوق بشر به چند گرایش مهم فلسفی و دینی در تاریخ اروپا اشاره می کند و می نویسد که برای قرنهای طولانی ایده حقوق بشر بر حقوق طبیعی و ذاتی بشر استوار بوده است. حقوقی که فقط و فقط بخاطر انسان بودن، باید مشمول همه انسانها شوند. سایت مزبور در ادامه و در جستجوی ریشه های تاریخی و فلسفی نظریه حقوق بشر به نظریات فلسفی استوا (Stoa-Philosophy) در سه قرن پیش از میلاد مسیح در یونان باستان می رسد و سپس در ادامه این جستجو به نظریات دینی-فلسفی توماس اگوستین در قرن سیزدهم میلادی اشاره می کند. در سایر متون و نوشتجات فلسفی مربوط به حقوق بشر نیز به حقوق خدشه ناپذیر و ذاتی بشر که از ابتدای هستی انسان وجود داشته است، اشاره فراوان می گردد.  

پال برنارد کلیتور (Paul Bernard Cliteur) استاد حقوق دانشگاهای هلند، نویسند و فیلسوف در کتاب خود فلسفه حقوق بشر،  نسبت دادن حقوق بشر به حقوق ذاتی، طبیعی و جهان شمول بشر را یک گرایش عمده فلسفی در تعریف حقوق بشر معرفی می کند. وی این نوع تعریف از حقوق بشر را ناشی از یک ایده بسیار قدیمی فلسفی که معتقد به وجود حقوق پایه ای و اجتناب ناپذیر برای بشر بود می شناسد. حقوقی که ظاهرا حتی قبل از اصالت و واقعیت پیدا کردن خود انسان، در طبیعت وجود داشته است. همانطور که استوئیت ها در یونان باستان معتقد بودند که  سرنوشت و حقوق ما بعنوان یک انسان از قبل تعیین شده اند و انسان فقط با سپردن خود بدست این سرنوشت خوشبخت خواهد شد. فیلسوف و نویسنده مزبور این نوع از تعریف و فلسفه بافی از حقوق بشر را اخلاقی-فلسفی می نامد. فلسفه اخلاقی که اصول و مبانی آن مستقل از هر قانون دیگر است و حقوق دانان و قضات باید از آن پیروی کنند.

به سخن دیگر مبانی فلسفی حقوق بشر که امروزه بطور عموم پذیرفته شده اند، کاملا فرضی و بر مبنای یک تبیین خاص از جهان می باشد که حتی مستقل از خود انسان و فرایند تکامل اوست. این مبانی فرضی و اولیه را می توان مبانی متافیزیکی نامید که پس از یونان باستان و با گسترش مسیحیت در اروپا شکل و نمای دینی نیز بخود می گیرند. مبانی و اصولی که با وجودی که پس از رنسانس و روشنگری در اروپا بتدریج این پوشش دینی و مذهبی را از تن بدر می آورند، اما همچنان به متافیزیک و فرضیات فلسفی خود پایدار می مانند.

بنظر نگارنده بسیاری از نظریات قراردادهای اجتماعی و اصول حقوق بشر بر مبنای اینگونه عقاید متافیزیکی، که یا بسیار بدبین به بشریت بودند و برای حفظ ثبات و امنیت عمومی وجود یکسری قوانین و مقررات اجتماعی را ضروری می شماردند وضع گردیده اند؛ و یا با برخورد مثبت و خوشبینانه به انسان که اشرف مخلوقات است و جهان برای او خلق شده و برای او حقوق اولیه و ثابتی در نظر گرفته شده است،  همه را ملزم به رعایت این قوانین می کنند. عقاید و نظریات متافیزیکی که گاه خدا در مرکز و محور آن قرار می گیرد و گاه طبیعت و یا تاریخ، محورها و گرانیگاه هایی که هریک فلسفه و اخلاق خاص خود را نمایندگی می کنند.

همین مبناهای متافیزیکی است که اصول و مبانی شناخته شده حقوق بشر را بمانند ساختمانی بر روی ماسه بی ثبات و لرزان در آورده که بسته به اینکه توسط چه دولت، فرهنگ و منافعی مورد استفاده قرار گیرد، شکل و رنگ می بازد و تعاریف و کارکردهای متفاوتی از خود نشان می دهد. یک دولت حقوق بشر را مساوی حقوق شهروندی (آنهم شهروند اروپایی) می داند و دولت دیگر حقوق بشر را به وظیفه کمک های مالی و غذایی، مانند کمک به فقرا محدود کرده است، که بهتر است در همان منطقه خود بمانند، و دیگری حقوق بشر را ناشی از اراده خدای خود و یک وظیفه دینی می شمارد و بنابراین به خود اجازه می دهد که ابتدا فرهنگ و دین خود را صادر کند تا دیگران نیز مشمول این حقوق گردند. در این میان اما رنج و محنت بشر بمانند یک نماز بی پایان ادامه دارد. بشری که بازیچه دست افکار و اندیشه های متافیزیکی و دینی است، که ظاهرا سرنوشت او از قبل تعیین شده، سرنوشتی که البته حقوقی نیز برای او بعنوان یک انسان دست دوم، ضعیف و یا برده در نظر گرفته شده است.

البته ممکن است که این تصور پیش آید که حقوق طبیعی و ذاتی بشر همان است که در فرایند تکامل طبیعی کسب گردیده و اشکالی بر آن وارد نیست. اما همانطور که در بالا بطور خلاصه به آن اشاره شد و در کتب و نوشتجات پیرامون فلسفه حقوق بشر قابل دست یابی است، حقوق طبیعی (natural right) که معمولا در مباحث فلسفی به آن اشاره می شود، در حقیقت یک نظریه متافیزیکی و ذهنی در مورد حقوق ذاتی انسان است و هزاران سال  قبل از نظریه تکامل داروین شکل گرفته و پوشش های دینی و فلسفی مختلفی بخود گرفته است.  قوانین تکامل تفسیر کننده مکانیزم تکامل طبیعی هستند و علت و معلول اتفافات و تحولات تکامل انواع را توضیح می دهند. اتفاقا این نظریه از بنیان در مقابل دیدگاه های متافیزیکی و فرضیات اخلاقی و فلسفی قرار می گیرد و بجای تاکید و اصولا شناسایی اخلاقیات جهانشمول، متافیزیکی و ثابت بر وجود متحول شونده انسان بعنوان پدیده ای در مسیر تکامل انواع پافشاری می نماید.    

به عبارت دیگر باید گفت که حقوقی که بر مبنای عقاید متافیزیکی و دینی برای انسان فرض شده اند، حقوقی که امروزه در بسیاری از روابط و مقرارات بین المللی بر آنها تاکید می شوند، در حقیقت فرع بر وجود انسان و وجود فرد هستند. به این معنی که تا خود فرد به اصالت و  توانایی های فردی خود آگاه و به آنها باور نداشته باشد، چگونه می تواند بدون هیچ پیش شرطی از این حقوق برخوردار گردد. او ابتدا باید خود را بعنوان یک انسان کشف نماید و بدنبال احقاق حق خود برخیزد، وگرنه اگر هم مشمول این حقوق شود و از آنها برخوردار گردد، همچنان دست دوم و محتاج باقی خواهد ماند.

فردریش نیچه این نوع از تقسیم انسانها به دو گروه که یک عده محتاج برخورداری از حقوق و کمک های بشری و دیگر موظف به دادن این حقوق است را تحت عنوان اخلاق سروری و اخلاق بردگی معرفی می کند. تاکید نیچه به دو اخلاق متضاد اما همزاد بردگی و سروری به این معنی نیست که وی به ضرورت وجود این دو گروه در جوامع بشری اعتقاد داشته و یا مدافع برده داری بوده است. وی ریشه های اخلاق دوگانه سروری و بردگی را در اخلاقیات یونانی-مسیحی می داند که یک نظم، سرنوشت و اخلاقیات از قبل پیش بینی شده را برای جهان و جوامع بشری قائل بودند و این نظریات را شدیدا مورد نقد قرار می دهد و با طرح نظریه فراسوی خیر و شر راهگشای دوران پست مدرن می شود.

در واقع با الهام از نیچه می توان گفت که آنگاه می توان از یک حقوق بشر ثابت و استوار که بر تل شن بنا نشده باشد،  صحبت کرد که این حقوق فراتر از اخلاقیات و نظریات متافیزیکی تنظیم شده و مورد استفاده قرار گیرند. حقوقی که نسبت به اصالت وجود فرد که توسط خود فرد باید کشف و محقق شود در فرع قرار می گیرند. به این معنی که قبل از اینکه فرد مستحق برخورداری  از این حقوق شود و منتظر کمک های حقوق بشری بماند باید خود را کشف کند، برخیزد و حقانیت و اصالت خود را ثابت نماید و مدعی حقوق خود گردد. اخلاق سروری به این معنا است که فرد سرور و آقای سرنوشت و زندگی خود باشد و منتظر کمک دیگران ننشیند، که در این صورت برده کمک کننده خواهد شد.

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

در حمایت از حقوق نسلهای آینده ایران زمین

در طول حیات نظام جمهوری اسلامی یکی از موضوعات همواره مورد توجه وضعیت حقوق بشر در ایران بوده است. در این رابطه مجامع بین اللملی بویژه سازمان ملل متحد هر ساله نسبت به وخیم تر شدن این وضعیت ابراز نگرانی کرده اند و سیاست های ضد بشری حکومت جمهوری اسلامی را محکوم نموده اند. سیاست ها و عملکردهایی مانند تبعیض های جنسی و قومی، نقض آزادی بیان، دستگیری و تحت فشار قرار دادن دگراندیشان و روزنامه نگاران آزاد، اعدامهای فله ای، محدودیت های گسترده اجتماعی و فرهنگی و دخالت در امور شخصی مردم.

در این میان، به همان قدمت این گزارشات و ابراز نگرانی ها، یک جدل دائمی بین نظریه پردازان حکومت ایران و مجامع بین اللملی از جمله کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در جریان بوده است. به این معنی که، جمهوری اسلامی تعریف خاصی از حقوق بشر، تحت عنوان حقوق بشر اسلامی، ارائه می دهد و معتقد است که عملکردهایش در چهارچوب این حقوق بشر اسلامی قابل دفاع و مشروع می باشند. حقوق بشر اسلامی که بر مبنای شرایع اسلام و فقه شیعه تنظیم گردیده است. فقه و شرایعی که مبنای قضاوت و جزا را بر قصاص و چشم در برابر چشم قرار می دهند. فقه و شرایعی که زن را موجود درجه دوم می داند و وظیفه اصلی او را خانه داری،‌شوهر داری و بچه داری می شناسد. فقه و شرایعی که کفار و از دین برگشتگان را مستحق اشد مجازات می پندارد.

در کنار این تفاوت بسیار بزرگ بین حقوق بشر اسلامی و حقوق شناخته شده بشر، اما یک نقطه مشترک بین این جدل و دعوا یافت می شود. این نقطه مشترک همانا یک شخصیت حقیقی و یا حقوقی واحد است که مطابق هر یک از دو نظریه مزبور موضوع اصلی حقوق می باشد. بطور مشخص تر، موضوع واحد و مشترک بین هر دو نظریه، همان انسان حقیقی و یا شخصیت حقوقی است که وجود خارجی دارد و می تواند از حق خود دفاع کند و یا باید از حق او دفاع نمود. البته موجودی که گویی در یک مقطع زمانی خاص بدنیا آمده است و تا زنده است و وجود دارد باید از حقوق خاصی برخوردار باشد. مقطع و دوره ای که سرانجام به پایان می رسد و پس از آن، ظاهرا انسان و وجود مزبور، دیگر وجود ندارد که بتواند از حقوق خود دفاع نماید. اساسا از منظر حقوقی نیز نیازی به پیگیری تمام حقوق انسان از دنیا رفته نیست، زیرا موضوع پیگری حقوق که خود فرد او باشد دیگر در میان نیست. حداکثر حقوق آنچه که وی به ارث گذاشته است قابل پیگری می باشد. همین منطق کما بیش در مورد انسانهایی که هنوز پا به عرصه حیات نگذاشته اند بکار گرفته می شود. به این معنی که آنها نیز هنوز وجود خارجی ندارند که بتوان از حقوق آنها صحبت کرد.   

شوربختانه در دنیای امروز و در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی آن اندازه حقوق اولیه بشر پایمال می شود و آن اندازه صحنه های زجر هر روزه بسیاری از مردم اقصا نقاط این کره خاکی، که یا زیر فشار فقر و نداری دست و پا می زنند و یا زیر باران بمب ها از یک پناهگاه به پناهگاه دیگر فرار می کنند، در برابر دیدگانمان رژه می روند که دیگر مجالی برای فکر کردن و اندیشدن به حقوق نسلهای آینده نیست. نسلهایی که اگرچه هنوز وجود ندارند و یا بمانند کودکی که بهت زده و خاموش در شوک ناشی از بمباران محل زندگی اش غرق در خون و خاک بر صندلی آمبولانس نشسته، قادر به دفاع از حقوق نیستند، اما به همان اندازه انسانی که در حال زندگی می کند مستحق برخورداری از حقوق اولیه بشر می باشند.         

شاید در تنها موردی که توجه ای جهانی و عمومی به حقوق نسلهای آینده می شود، هنگام مباحثات و مذاکرات مربوط به وضعیت محیط زیست باشد. مذاکرات و بدنبال آن تفاهم هایی که همواره در سایه موضوعات مهمتری مانند منافع اقتصادی، ژئوپولیتیکی و یا منافع ملی به حاشیه می روند. اما آیا واقعا حقوق نسلهای آینده که هنوز پا به عرصه این جهان نگذاشته اند فقط محدود به وضعیت محیط زیست می شود؟ و آیا این نظریه که چون نسل آینده هنوز شخصیت حقیقی و یا حقوقی نیافته است و حضور واقعی ندارد تا از حقوق خود دفاع کند، یک نظریه درست و قابل دفاعی است؟

چگونه قابل تصور و توجیه است که انسانهایی که فوت کرده اند هنوز از برخی از حقوق برخوردار باشند و بازماندگانشان نیز حق پیگیری این حقوق را درند، اما نسلهایی که هنوز پا به عرصه حیات نگذاشته اند عملا از هیچ حقی برخوردار نیستند، زیرا نه وجود دارند که خود از حق خویش دفاع نمایند و نه معلوم است که چه کسی باید از حقوق آنها دفاع نماید؟ این چه بند و ریسمانی است که می تواند ما را به گذشته وصل کند اما قادر نیست که وسیله ارتباط ما به آینده باشد؟ بنظر نگارنده  این بند و ریسمان همان خودخواهی ها و خودبینی های بشر است که دامنه دید او را به محیط زندگی فعلی و حداکثر یک نسل قبل و بعد محدود می کند. خودخواهی و منفت طلبی های فردی که زیر بنای همه تاملات و رنج های بشر هستند.

البته شاید گفته شود که ما هیچ تصوری از آینده نداریم و حتی نمی دانیم که چه حقوق و قوانینی برای نسلهای آینده کشف و تنظیم خواهند گردید. کشف این حقوق و پیگری آنها بعهده همان نسلهای آینده است و ما در این رابطه کار زیادی نمی توانیم بکنیم بجز قابل زیست نگاه داشتن این کره و یا یافتن محیط و منابع جدید که ادامه حیات نسل بشر را تضمین کنند.

این منطق از این منظر که آینده را نمی توان پیشگویی کرد و آنرا در صحفه جادو به تصویر کشید درست بنظر می آید، ضمن اینکه این منطق نیز کاملا قابل دفاع و صحیح است که اصولا پدیده حیات و تکامل، قوانین ثابت و همیشگی خود را داشته اند و بشریت فقط این قوانین و مکانیزمهای آنرا کشف کرده و بر مبنای آن قراردادهایی را برای تنظیم روابط اجتماعی خود تنظیم نموده است. به عبارت دیگر اصول و مبانی اولیه قرارداد های اجتماعی توسط بشر اختراع نشده اند بلکه بر مبنای اصول و مبانی حیات که همواره وجود داشته اند فرموله و تنظیم گردیده اند. حق برخورداری از حیات و امکان عادلانه استفاده از منابع آن، حقی نیست که بشر اختراع و خلق کرده است، تمام موجودات از این حق برخوردار بوده و هستند. حق دفاع از خود و محیط زیست و حق ادامه نسل و بقای آن، حقی است که همه موجودات از آن برخوردارند. حقوقی که مرزهای آنرا حقوق دیگر موجودات تعیین می کنند، زیرا آنان نیز همان حقوق را دارند. حقوقی که توسط مکانیزم های موجود در تکامل طبیعی تضمین می شوند، مکانیزمهایی که در عرصه حیات و روند تکامل شکل گرفته اند و شامل همه موجودات ازجمله بشر می گردند. از جمله مکانیزم حفظ تعادل محیط زیست، که اگر موجود خاصی این تعادل را بر هم زند، در طولانی مدت و در نهایت خودش از فرایند تکامل حذف می گردد.

نکته قابل توجه و مهم این واقعیت است که قوانین و مکانیزم های تکامل طبیعی در درجه اول تضمین کنند رونده های آینده آن هستند، روندهایی که ضمن نامتعین بودن و آکنده بودن از حوادث گوناگون، همواره از این قوانین و مکانیزم ها پیروی کرده اند. در حالیکه قوانین و یا قراردادهایی که بشر امروز می شناسد، یا برای تنظیم امور جاری، یا احقاق حق یک شخص حقیقی و یا حقوقی و در برخی از موارد پیگیری حقوق انسانی که فوت کرده و بازماندگان او می توانند آنرا پیگیری کنند، نوشته شده اند. قوانینی که بیش از هر چیز منافع زمان حال و خودخواهی ها انسان امروز را نمایندگی و بازتاب می کنند. خودخواهی هایی که بخاطر آموزشهای متافیزکی غایت گرا و ادیان الهی، که انسان را اشرف مخلوقات می دانند، تقویت شده اند. اشرف مخلوقاتی که در درون خود نیز درجه بندی های متافیزکی و دینی دارد، برخی اشرف تر و برگزیده تر از برخی دیگر هستند، حتی اگر هزاران سال پیش زندگی می کرده اند و اکنون هیچ آثار و نشانه ملموسی از دوران زندگی اشان، بجز داستانهای اسطوره ای و خرافی باقی نمانده است.

بی حکمت نیست که رهبر جمهوری اسلامی در جمع فرماندهان  سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می گوید که "نگران آینده نیست و فردای کشور بهتر از امروز آن خواهد بود". زیرا او اساسا حق او حقوقی برای نسلهای آینده قائل نیست، او و نظامش بجای آینده، گذشته را نمایندگی می کنند و آنرا تضمین نموده اند. گذشته ای که آینه وار وضعیت فعلی جمهوری اسلامی را بازتاب می کند. گذشته ای که گذشتگان آن، آنهایی که هزاران سال پیش می زیسته اند از حق و حقوق بسیار بیشتری نسبت به مردم ایران زمین برخوردارند. این گفته خامنه ای که نگران آینده نیست، در حقیقت بیان این واقعیت است که او در گذشته زندگی می کند، گذشته ای که هیچ روزنه ای بسوی آینده ندارد، و همه دریچه های آن بسوی صدر اسلام باز است. این عدم نگرانی او از  آینده در واقع نشانه های بسیار آشکاری از بستن آگاهانه چشمان خود بسوی آینده و  الگویی که وی از جامعه تحت حکومت ولایت مطلقه فقیه می شناسد، در خود نهفته دارد.

وی این روزها برای باز کردن هر چه بیشتر دنیای خود بسوی گذشته، دنیایی که ظاهرا بدلیل بیماری هایش بسرعت رو به پایان است، فتوا پشت فتوا صادر می کند، تا گذشته گرایی و حقوق امامان و گذشتگان خود را تضمین نماید. فتوا صادر می کند که دوچرخه سواری زنان در انظار غریبه ها و نا محرمان حرام است؛ و نماینده اش در استان خراسان قوانین جدیدی را در محدوده خلافت واگذار شده به او اعلام می کند، که برای مثال به هیچ کنسرت موسیقی در محدوده خراسان رضوی اجازه اجرا داده نمی شود. او و نمایندگانش نگران آینده نیستند، زیرا به تصور خود با فتوا های جدید و اعلام خلافت در یک حوزه خاص، گذشته و سنت های آنرا تضمین خواهند کرد.

آنان  در حالی بدون نگرانی  شبها بر بستر نرم خود می خوابند که هزاران هزران کودک که سازندگان آینده این مزر و بوم هستند، از تحصیلات اولیه محرومند، و صدها هزار از دانش آموختگانی که شانس و امکان تحصیل داشته اند و مدارج دانشگاهی را طی نموده اند، کشور خود را ترک کرده و می کنند، دانش آموختگانی که اتفاقا، بنا بر آمار رسمی، از بهترین ها بوده اند.

آنان با آرامش و بدون نگرانی سر با بالش می گذارند، زیرا صدها هزار میلیارد تومان از پول و سرمایه های این مردم و نسلهای آینده ایران زمین صرف بازسازی قبر ها و مساجد کربلا می شوند، قبرها و مساجدی که چیزی در چنده ندارند که به نسل آینده تقدیم، جز گذشته، خرافات و عقب ماندگی. شبها با آرامش می خوابند، زیرا هنوز که هنوز است در صد ناچیز، حدود ده در صدی، از بخش های سنتی و مذهبی جامعه ایران را در اختیار دارند که با تحمیق و خرافه پروری و شیعه گرایی و نیز یارانه های دولت ، سیاه لشکر این نظام شده اند و از حرمها و مراکز خرافه پروری این نظام پاسداری می کنند.  
آنان با آرامش روی بسوی گذشته دارند و نگران آینده نیستند، زیرا به پندار خود درهای خود را بسوی دنیای متمدن بسته نگاه داشته اند. دنیایی که امروزه کشورهای پیشرفته غربی آنرا نمایندگی می کنند. آنان بمانند اسلاف خود، پادشاهان صفوفی، وارد جنگ های منطقه ای و مذهبی با همسایگان خود شده اند. همان پادشاهانی که بخاطر جنگ با امپراطوری گذشته گرای عثمانی، کشور تحت حکومت خود را از مراوده و تبادل سازنده با کشورهای اروپایی آنزمان که بسرعت در حال پیشرفت بودند باز داشتند. پادشاهانی که آن اندازه در خلسه خرافات سمی روحانیونی مانند محمد باقر مجلسی فرو رفته بودند که حتی حضور اشرف افغان در پشت در کاخ خلافتشان آنان را از خواب آسوده بیدار نکرد.

آنان بدون نگرانی از آینده می خواهند درهای کشور خود را بسوی روسیه باز کنند، روسیه ای که همواره برای ملت ایران یک جعبه سیاه مرموز بوده است، جعبه سیاهی که جز حیله، مکر و مکیدن زالو وار  خون نسلهای این سرزمین از آن بیرون نیامده است. علی خامنه ای و روحانیون حاکم نگران آینده معاملات با این جعبه سیاه نیستد، و دست رد به سینه همکاری و مراوده باز با کشورهای غربی و امریکا را، که بسیار بازتر از رقبای شرقی خود عمل می کنند، می زنند. آنان چون همواره در جعبه سیاه مذهب و دین زندگی کرده اند، که در آن فرد انسان و نسلهای آینده حق و حقوقی ندارند، ترجیح می دهند که با جعبه سیاه های همجنس خود همکاری کنند. جعبه های سیاهی که هر یک منافع خود را دنبال می کنند و کاری بدرون همکار خود ندارند. بقول یک ضرب المثل چینی، گربه می خواهد موش را بگیرد، برای او فرقی نمی کند، که موش سفید و یا سیاه باشد. برای گربه آینده مهم نیست، نسل بعدی موش های مهم نیست، او می خواهد امروز شکم خود را سیر کند و با آرامش سر بر بالش بگذارد، از نظر او فردا مهم نیست، خدا بزرگ است و روزی او را خواهد رساند. در نزد خامنه ای نیز خدا روزی نسلهای آینده را خواهد رساند، البته اگر امروز حکومت خدا و حکومت فرستادگان او از هزران سال پیش تا کنون، بر گرده این مردم و نسلهای آینده آن سوار باشد و تداوم داشته باشد.

۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

آیا ملت ما دچار بحران موجودیت است؟

پرزیدنت کمیسیون اروپا یان-کلاد یونکر هفته گذشته در خطاب به نمایندگان پارلمان اروپا گفت که اتحادیه اروپا دچار بحران موجودیت (existential crisis) شده است. وی با ابراز نگرانی از این وضعیت از کشورهای عضو اتحادیه خواست که به برنامه های اقتصادی و امنیتی پیشنهادی کمیسیون اروپا برای یافتن زمینه های مشترک همکاری توجه بیشتری نشان دهند. وی در سخنان خود به این واقعیت اشاره کرد که در شرایط کنونی برخی از کشورهای عضو اتحادیه بجای تاکید بر همکاری با اتحادیه، بر طبل جدایی و کاهش دخالت های جامعه اروپا در امور داخلی کشورشان می کوبند.

واضح است که این ابراز نگرانی ها بعلت رشد ناسیونالیسم در بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله مجارستان و لهستان، اطریش و رای اکثریت نسبی انگلیسی ها به خروج از این اتحادیه است. وضعیت اقتصادی متزلزل اتحادیه اروپا و هجوم میلیونها پناهنده به مرزهای این قاره نیز، که اگر اقتصاد قوی آلمان و گشاده رویی این کشور نبود از این هم وخیم تر می شد، در تحریک این نیروی گریز از مرکز موثر بوده اند.

در حقیقت نگرانی رهبران جامعه اروپا و فرموله کردن آن تحت عنوان "بحران موجودیت"، بخاطر در خطر قرار گرفتن منافع قدرت های اصلی سیاسی-اقتصادی و کارتلهای مالی این قاره است. قدرت هایی که سود و منافع خود را در مرزهای باز و غیر قابل کنترل می بینند. بعبارت دیگر، "بحران موجودیت" مزبور در در درجه نخست گریبان اتحادیه اروپا و قدرتهای اقتصادی پشتیبان آنرا گرفته است، تا گریبان ملت های اروپایی و مردم ساکن این قاره. اتحادیه ای که بتدریج از اتحاد اقوام و ملت های اروپایی برای ایجاد یک جامعه فدرالی، مشترک آزاد و صلح آمیز تبدیل به اتحادیه قدرت های اصلی اقتصادی و کارتلهای مالی این قاره که می خواهند فراتر از دولت های آن عمل کنند، گردیده است.  

برای نگارنده، زمانی که سخنان رئیس کمیسیون اروپا و ابراز نگرانی او از وجود "بحران موجودیت" را شنید، این سوال پیش آمد که آیا یک ملت و یا جامعه ای از ملت های گوناگون مانند جامعه اروپا، نیز می تواند دچار "بحران موجودیت" شود؟ و آیا ما نمونه های تاریخی از وجود چنین بحرانهایی را در اختیار داریم؟ نمونه های تاریخی که البته محدوه زمانی آن باید به دورانی که اساسا پدیده های مدرن دولت و ملت شکل گرفتند و تعریف خاصی از آنها ارائه شد محدود گردد. یعنی زمانی که امپراطوری های اروپا و نظام های فئودالی آن پس از انقلاب صنعتی و بطور مشخص پس از جنگ جهانی اول فروریختند و دولت-ملت های جدیدی بر مبنای نژاد و زبان مشترک پدید آمدند. دورانی که از آن به بعد، با وجود بحرانهای بسیار سیاسی-اقتصادی که منجر به جنگ های خونین در این قاره شدند ما کمتر شاهد "بحران موجودیت" برای یک ملت بوده ایم.

به همین دلیل نیز زمانی که گزاره "بحران موجودیت" را جستجو می کنی، بیشتر به مباحث روانشناسی فردی بر می خوری. در حوزه مسائل اجتماعی نیز عمدتا با موضوعاتی مانند بحران هویت، بحران اقتصادی و سیاسی مواجه می گردی. در مباحث فلسفی نیز مقوله "بحران موجودیت" معمولا به دچار شک و تردید شدن یک فرد نسبت به اصالت و قدرت وجودی خود و مسئولیت اصلی او در ساختن و پرورش این وجود انسانی مربوط می شود. از این منظر است که می توان گفت که بحران موجودیت در حوزه روانشناسی فردی بسیار عمیق تر و خطرناک تر از  بحران هویت است و ممکن است به خودکشی منجر گردد.
 
شاید تنها نمونه تاریخی در کشورهای اروپایی که یک ملت مشخص در یک مقطع زمان خاص دچار بحران موجودیت گردید، ملت آلمانِ پس از پایان جنگ دوم جهانی باشد. ملتی که پس از سقوط رایش سوم، که در ابتدا به آن امید بسته بود تا شاید او را از بحرانهای عدیده اقتصادی و رکود و فقر وحشتناک نجات دهد، دچار بحرانهای روحی از جمله افسردگی شده بود. بحرانهایی که پس از آشکار شدن جنایت های ضد بشری دولت آلمان نازی و بعد از پایان جنگ و سپس تحت قیومیت و کاپیتولاسیون متحدین قرار گرفتن و در نهایت تقسیم کشورشان، آغاز شدند. بحرانهایی که دهه ها طول کشید تا ملت آلمان خود را از شر آنها نجات دهد و اشتباهات تاریخی خود را ببخشد و مجددا با تلاش بسیار، اصالت وجودی خود که دچار بحران موجودیت شده بود، بار دیگر بعنوان یک ملت مستقل، پویا، قدرتمند و گشاده دست به اثبات رساند.

در کادر این بحث، این سوال می تواند مطرح شود که آیا ملت ایران نیز دچار بحران موجودیت شده است و یا تهدید آن وجود دارد که دچار این بحران گردد؟ و آیا این سوال را می توان بطور کلی به کشورهای مسلمان منطقه خاورمیانه بسط داد؟ ملت هایی که در دهه های اخیر بحرانهای گوناگونی از جنگ های منطقه ای، کودتا، استبداد تا تقسیمات جغرافیایی مصنوعی را متحمل شده و پشت سر گذاشته اند. ملت ها و اقوامی که چند هزار سال موزائیک وار در کنار هم زیسته اند و در هر دوره ای تحت حاکمیت یک مذهب خاص و یا قیمومیت یک دولت مرکزی، مانند امپراطوری عثمانی بسر برده اند. ملت ها و اقوامی که بسیار شان بغلط عرب خوانده می شوند، در حالیکه فقط زبانشان عربی است و مذهبشان از عربستان وارد  شده است. برای مثال کشورهای مسلمان شمال افریقا، مانند مصر، مراکش و لیبی که اساسا نژادشان افریقایی است تا سامی و عرب.

ملت ایران و اقوام ساکن این سرزمین نیز تجربیات و تاریخ کما بیش مشابه ای پشت سر گذاشته اند. ملتی که تازه پس از مشروطه در مجامع بین المللی بعنوان یک ملت واحد و رسمی به رسمیت شناخته شد و دولت آن کشور نیز بعنوان دولت ایران نامیده گردید. در حالیکه دولت های ایران زمین از زمان صفویه تا قاجار بعنوان دولت ممالک محروسه ایران نامیده می شد. ملت ما و مردمان ساکن این سرزمین نیز در هر دوره ای تحت قیمومیت یک دین و یا حکومت دینی متمرکزی قرار داشته اند.
 
این سوال که آیا ما و ملت های منطقه نیز دچار بحران موجودیت شده اند قطعا در شرایط اسفبار کنونی بطور جدی تری طرح می باشد. شرایطی که در آن آتش جنگ های قومی و مذهبی در خاورمیانه شعله می کشد و ملت چند گونه ایران زمین نیز تحت حاکمیت یکجانبه و استبداد دینی روحانیت شیعه دوازده امامی قرار گرفته است. شرایطی که حداقل بخشی از مردمان ساکن این سرزمین آبا و اجدادی بخاطر حفظ امنیت خود و جلوگیری از سرایت آتش جنگ های قومی و مذهبی به کشورشان در دام حیله شیعه گری این حکومت و جنگ مصنوعی بین شیعه و سنی افتاده اند. جنگی که قدرت های منطقه ای از جمله ولایت فقیه و سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در دامن زدن به آن نقش بسیار دارند و بهره های فراوان از آن می برند. از جمله می توان بعنوان نمونه افتادن در دام و حیله شیعه گری به مسابقات ورزشی اشاره کرد، که در اکثر مسابقات فوتبال بین ایران و یکی از کشورهای عربی شعار ضد اعراب داده می شود.

شاید تا اینجای مطلب، این وضعیت را به تبلیغات شبانه روزی و حیله گری های شیعه گری روحانیت حاکم بر ایران از یک سو و نگرانی ایرانیان از حملات خارجی و تجاوز به مرزهای کشورشان از سوی دیگر نسبت داد، و یا آنرا به دشمنی ها و دسیسه های حکام عربستان منتسب کرد و به این طریق آنرا تا حد بحرانهای سیاسی و منطقه ای تقلیل داد. اما زمانی که بکرات مشاهده می کنیم که حتی در مسابقات فوتبال داخل کشور نیز، بويژه هنگام مسابقه یک تیم تهرانی با تراکتور سازی تبریز و یا تیم فوتبال اهواز شعارهای ضد قومیتی علیه یکدیگر داده می شوند، دیگر نمی توان به این تقلیل و محدود کردن دامنه این بحران کفایت داد. بنظر نگارنده اگر ما این شرایط را در کنار اضمحلال اخلاقی و فرهنگی و بحرانهای عدیده اجتماعی از فساد، دزدی تا اعتیاد و فحشا قرار دهیم می توان نتیجه گرفت که ملت ما اکنون در آستانه ورود به یک بحران جدی موجودیتی است.

با این بحران اما، همانطور که دیگر ملت ها نشان داده اند بدو گونه می توان برخورد کرد، یا دچار اضمحلال و فروپاشی شد و یا مجددا خود را کشف کرد و اشتباهات و خظاهای گذشته را بخشید و قوی تر از قبل از دل بحران خارج شد، همانطور که ملت آلمان سرانجام با موفقیت از بحران وجودی خودساخته خارج گردید.

واقعیت این است که در بسیاری از مقاطع تاریخ، اتحاد ملت ایران و یا اقوام ساکن این سرزمین یا با زور شمشیر و یا توسط تحمیل یک ایدئولوژی واحد مذهبی حفظ گردیده است. اتحادی که نه تنها موجب رفاه، آزادی و آسایش مردم ساکن اقصا نقاط این کشور نشده است، بلکه بعلت تحمیل یک حکومت متمرکز استبدادی که عمدتا مشروعیت خود را از دین می گرفته، و بدلیل تبعیض های قومیتی و دینی، ملت ایران را تبدیل به موجودی معیوب و عقب افتاده کرده است. موجودی که سرِ بزرگ آن در پایتخت قرار دارد و بند ناف آن به لوله های نفت وصل است. موجودی که دیگر اعضایش ضعیف و از کار افتاده اند و به آب باریکه و جریان ناچیز درامدهای نفتی که عمده اش در آن سر بزرگ مصرف می شود وابسته و زنده اند.

بعبارت دیگر ملتی که به برکت این حکومت فاسد حتی دیگر آب آشامیدنی ندارد و قبل از اینکه قربانی حملات تروریستی شود، قربانی خشکسالی و بی آبی خواهد شد و بر سر آن با یکدیگر خواهد جنگید. آیا ملتی که نسل پیشین آن بطور میلیونی پیروزی انقلاب اسلامی و حاکمیت خمینی و روحانیت شیعه را بر سرزمین و جان و مالشان جشن گرفتند، اما اکنون بازماندگان آن نسل و فرزندانشان شاکی و پشیمان از کرده خود هستند، و در عین حال، در میان آشوبهای منطقه ای راه گریزی ندارد تا همین ثبات نیم بند نیز از دست نرود، دچار بحران موجودیت نیست؟ آیا بخود شک نخواهد کرد و نخواهد گفت که  از ماست که برماست و آیا مصداق آن سخن نیست که هر ملتی حکومت و رهبری نصیبش می شود که لایق آن است؟

آیا این ملت پس از گذر از بحرانهای سیاسی پس از انقلاب اسلامی، و بعد از پشت سر گذاشتن تجربه جنگ هشت ساله با عراق و دیدن سیدان خندان و حیله گر و رهبران عوام گرا و بعد از آموختن دروغ و حیله و کلاه شرعی در این نظام، نظامی که تاریخ واقعی این کشور را فقط تاریخ پس از ورود اسلام به ایران می داند و به نسل های جوان آموزش می دهد، دچار بحران هویت که شکی در آن نیست، دچار بحران موجودیت و سرخوردگی نیست؟ ملتی که زیر نعلین آخوند خرد شده و در ده های اخیر چندین بار زهر شکست های زنجیره ای را چشیده است. زنجیره ای از شکست ها که از زمان گروگانگیری در سفارت امریکا که با خفت و ضررهای فراوان پایان یافت آغاز گشت، با پذیرش خفت بار قطعنامه های سازمان ملل پس از ماجراجویی های خمینی در زمان جنگ با عراق ادامه یافت و آخرین حلقه آن نیز عقب نشینی قهرمانانه خامنه ای و تن دادن به توافق برجام بود.

در توان نگارنده و اصولا هیچ کسی نیست که آینده را پیش بینی کند، اما برای او اصالت فرد و انسان بسیار بسیار بالاتر از اصالت خاک، سرزمین، فرهنگ و مذهب و یا یک مشت سنگ و بنای بجا مانده از تاریخ است. اگر قرار باشد که به بهانه تاریخِ یک ملت و یا حفظ سرزمین و یا به بهانه دین و مذهب، آزادی های فردی و اصالت وجودی تک تک انسانها در معرض تهدید قرار گیرند و یا خاک محل زندگی یک قوم به توبره کشیده شود و جوی های خون جاری گردند، قطعا زندگی مستقل و آزاد در قطعه ای کوچک از خاک را ترجیح می دهد.

در نهایت اینکه اگر یک ملتِ چند گونه و چند فرهنگ، یا بدلیل ترس از آینده نامعلوم و یا در اثر تحمیل یک حکومت مرکزی که مشروعیت خود را از مذهب و یا تاریخ می گیرد، حکومتی که خود را نماد حاکمیت ملی می پندارد و اعلام می نماید، بطور طولانی مدت در چنین شرایطی باقی بماند دچار انواع و اقسام بحرانهای موجودیتی خواهد شد. بحرانهایی که گاه با مرهم های دروغین از جمله حفظ حاکمیت ملی، که در واقع پوشش حاکمیت یک قدرت خاص بر سرتاسر یک سرزمین است، پوشیده و پنهان می شوند و یا با گسترش ترسهای کاذب از آینده نامعلوم از جلوی صحنه به پشت رانده می گردند. بحرانهایی که پس از  مدتی، بمانند آتش زیر خاکستر، سرانجام شعله ور می گردند و در اشکال گوناگون شورش و انقلاب و  جنگ های داخلی و در هم ریختن همه چیز ظاهر می شوند.
 

۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

زندانی نوگرایی های خود

مارتین هایدگر گفته ای به این مضمون دارد که فکر کردن واقعی زمانی آغاز می شود که ما در برابر یک اندیشه جدید و چالش بر انگیز قرار گیریم. اندیشه ای که جذاب است و پس از مدتها سکون فکری، در برابر تفکرات سنتی ظاهر می شود و خودنمایی می کند.

تلاش های فکری و قلمی دکتر علی شریعتی را شاید بتوان برای روشنفکران و جوانان مسلمان دهه پنجاه و شصت شمسی در زمره این نوع از اندیشه های جدید و چالش برانگیز، که مارتین هایدگر به آنها اشاره می کند، قرار داد. اندیشه های جدیدی که نوجویان و نوگرایان مسلمانی که اسلام سنتی برایشان جاذبه ای نداشت، بسوی خود جلب نمودند و اسلام سنتی را در معرض یک چالش بسیار جدی قرار دادند. چالشی که بسیاری از جوانان مسلمان و دانش آموخته، حتی در حوزه های علمیه را، به تفکر واداشت و نیروهای این بخش از جامعه روشنفکری و دانشگاهی را آزاد نمود. نیروهایی که نقش بسیار موثری در رقم زدن انقلاب سال ۵۷ و سپس تاسیس جمهوری اسلامی بازی کردند.

چالشی که دکتر علی شریعتی در میان تحصیلکردگان مسلمان دانشگاهی و حوزوی برانگیخت در تاریخ یک صد سال اخیر ایران بی سابقه بود، شاید تنها نمونه مشابه در دوران اخیر ایران، نظریات بهاء الله و سپس جنبش بهایی بود که روحانیت سنتی و قشری را در معرض افکار جدید و معارض قرار دادند. نظریات و اندیشه های جدیدی که بمانند آب در لانه مورچگان موجب بیداری و بخود آمدن بسیاری شدند و قداست و یکه تازی روحانیت سنتی در حوزه نظریات و معرفت اسلامی را بزیر سوال بردند. همانطور که شریعتی نیز مالکیت روحانیت بر نظریات و متون اسلامی را به نقد کشید و نظریه پردازی در این حوزه را، که مختص علما بود، از دست روحانیت خارج نمود.    

البته شاید گفته شود که ما در تاریخ اخیر ایران نظریه پردازان بسیاری در حوزه اندیشه های اسلامی که روحانی و حوزوی نبودند داشته ایم که در نو و مدرن کردن اسلام کوشش های بسیاری نموده و آثار بیشماری از خود بجا گذاشته اند. اگرچه این نکته حقیقت دارد اما هیچیک از این نظریه پردازان بمانند بهاء الدین و علی شریعتی موقعیت سنتی روحانیت و علما را به چالش نکشیدند و قداست آنها را زیر سوال نبردند. در واقع امر، نظریات ایندو چاشنی سیاسی و جنگ قدرت با روحانیت را نیز در درون خود نهفته داشتند، در حالیکه سایر نظریه پردازان مسلمان فقط در زمینه های خاصی مانند اقتصاد و یا نظریه تکامل قلم می زدند و قصد تطابق دادن اسلام با علوم جدید را داشتند؛ و در نهایت، هدفشان رد نظریاتی مانند تناقض و تضاد ذاتی بین علم و دین بود.

پس از انقلاب ۱۳۵۷ و تاسیس جمهوری اسلامی، بخش اعظم روشنفکران مسلمان که در دامن افکار و نظریات شریعتی پرورش یافته بودند جذب حاکمیت جدید گردیدند؛ و در سالهای پر تنش ۵۷-۶۰ و در هنگامه تجمع های خیابانی، فعالیت های دانشجویی و حضورِ گروه ها و سازمانهای سیاسیِ مخالف تثبیت و گسترش قدرت سیاسی روحانیت (که صدای پای نعلین استبداد را برخی شنیده بودند و هشدار می دادند) جانب خمینی و روحانیت حاکم را گرفتند.

در سالهای بعد و در دوران جنگ با عراق که همراه با سرکوب وحشیانه مخالفین جمهوری اسلامی در داخل کشور بود، بخشی از این گروه که جذب امور اجرایی و اداری نشده بودند نشریه کیهان فرهنگی را راه اندازی کردند. در  زمان انتشار این نشریه بود که عبدالکریم سروش مقالاتی بنام "قبض و بسط تئوریک شریعت" را انتشار داد. این نظریه جدید که یکه تازی روحانیت در زمینه معرفت دینی را مورد پرسش قرار میداد، موجب حملات بیشماری از سوی روحانیت و حوزه های علمیه به سروش گردید و که سرانجام به محرومیت وی از تدریس در دانشگاه ها منتهی شد.

پس از پایان جنگ ایران و عراق و در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی نشریه کیان توسط فعالین سابق کیهان فرهنگی راه اندازی گردید. این نشریه که به حلقه کیان معروف بود حدود ۹ سال به حیات خود ادامه داد. این نشریه اما با وجود عمر نسبتا طولانی موفق نشد به یک جریان فکری قوی در برابر روحانیت حاکم و اسلام حوزه های علمیه تبدیل شود. پس از تعطیلی آن نیز هریک از فعالین حلقه کیان بتدریج راه جداگانه ای در پیش گرفتند، و به این ترتیب محفل کیان نتوانست به حیات خود ادامه دهد. در این رابطه به دو دلیل عمده می توان اشاره نمود. اولا اکثر فعالین کیهان فرهنگی و سپس نشریه کیان دستی نیز در نهادهای سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی داشتند و به گونه ای شریک در قدرت بودند. ثانیا تنها فردی که حاکمیت یکجانبه روحانیت در حوزه اندیشه های اسلامی را به چالش می کشید عبدالکریم سروش بود که حتی نتوانست اطرافیان خود در حلقه کیان را همراه خود سازد.
عدم موفقیت حلقه کیان در راه اندازی یک جنبش فکری قوی در میان روشنفکران و نوجویان مسلمان موجب گشت که اکثر فعالین حلقه کیان پروژه های فکری و نظریه پردازی های خود را متوقف و به پروژه های سیاسی در جهت اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی روی آورند. این پروژه ها نیز پس از هشت سال ریاست جمهوری محمد خاتمی به شکست انجامید که محصول آن انتخاب پوپولیست و عوامگرایی مانند احمدی نژاد بود. فردی که در دوران دوم انتخابات ریاست جمهوری با حمایت سپاه و بیت خامنه ای مجددا انتخاب گردید و بخشی از افراد فعال و موثر جریان اصلاح طلبی را که در داخل کشور باقی مانده بودند به زندان و تبعید انداخت و یا وادار به سکوت و تجدید نظر در نظریات خود نمود. برای مثال سعید حجاریان در دادگاهای پس از کودتای انتخاباتی باند خامنه ای-احمدی نژاد به روحانیت حاکم پیشنهاد داد که در در علوم انسانی که در دانشگاه ها تدریس می شوند تجدید نظر کامل نمایند. و همانطور که شاهدیم حکومت همچنان مشغول اجرای این پروژه در دانشگاه ها و مدارس کشور است. پروژه هایی که البته محدود به علوم انسانی نمانده و در حال بازنویسی تاریخ چند هزار ساله ایران زمین نیز می باشد.

همانطور که در کیهان فرهنگی و حلقه کیان، نظریه پرداز اصلی در میان نوجویان و روشنفکران مسلمان عبدالکریم سروش بود، اکنون نیز او تنها فرد باقی مانده از این مجموعه است که همچنان بعنوان یک نظریه پرداز مسلمان در پی تعمیق و گسترش نظریات چالش برانگیز خود می باشد. وی اخیرا نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت را تعمیق بیشتری داده است و تئوری جدیدی تحت عنوان رویاهای رسولانه ارائه نموده است. تئوریی بر این مبنا که آیات قران محصول تراوشات فکری خود پیامبر پس از رویاهای شبانه اش بوده اند. نظریه ایی که باردیگر آب در لانه مورچگان انداخته و مانند گذشته مخالفت ها و نقد های بیشماری موجب گردیده است. نقدها و مخالفت هایی که البته اینبار محدود به روحانیت سنتی و اهالی حوزه های علمیه باقی نمانده اند، بلکه حتی می توان گفت بیشتر آنها از سوی یاران سابق در کیهان فرهنگی و نشریه کیان صورت می گیرد. در این رابطه اکبر گنجی مدعی است که سروش در حال راه اندازی یک دین جدید، فرقه سروشیه، و حتی ادعای پیامبری است؛ که این روش برخورد یادآور حملات روحانیت شیعه به بهاء الله است که می خواهد دین جدیدی را بنام بهایی راه اندازی کند. دیگر نواندیشان مسلمان مانند عبدالعلی بارزگان و حسن اشکوری و محسن کدیور نیز نظریات وی را بطور کامل رد کرده اند و آیات قران را همچنان کلام مستقیم الهی که بر محمد نازل شده اند می دانند.

در واقع می توان گفت که یکی از دلایل اصلی بر گل نشستن کشتی پروژه نوگرایی در اسلام، پروژه ای که بطور جدی از زمان علی شریعتی آغاز شد، تبدیل شدن تدریجی این جریان نوگرا به یک نهاد سیاسی-اجتماعی در دوران پس از انقلاب اسلامی است. اکثر شاگردان و پیروان شریعتی، که اسلام را از طریق او شناخته بودند، به اشکال مختلف وارد نهادهای سیاسی پس از تاسیس جمهوری اسلامی گردیدند. عده ای نیز که علاقه بیشتری به فعالیت های فرهنگی و قلمی داشتند، ضمن مشارکت در پروژه تاسیس و تثبت نظام جمهوری اسلامی، در نشریاتی مانند کیهان فرهنگی و کیان گرد آمدند.

اما این مجموعه بنظر می رسد، بجز تعداد بسیار محدودی مانند سروش و یا مجتهد شبستری، همچنان زندانی دو پروژه ای هستند که یا خود آغازگر آن بودند و یا سهم مهمی در آن داشتند. این دو پروژه یکی اصلاحات در درون جمهوری اسلامی است که نقطه اوج آن اولین دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی بود و دیگر نوگرایی در اندیشه های دینی. این دو پروژه اما در طول زمان حیات خود، بدلیل تضاد ماهوی با یکدیگر همواره بر ضد هم عمل می کرده اند و یکدیگر را خنثی می نموده اند.
نهضت نوگرایی در اسلام که علی شریعتی آغازگر آن بود، یک جهت گیری سیاسی مشخص، البته در حوزههای نظری، داشت. به این معنی که وی حاکمیت یکجانبه روحانیت بر معارف اسلامی را به چالش کشیده بود و یکه تازی و تک سخنوری در حوزه مذهب را به زیر سوال می برد. جنبش بهایی نیز از همین ویژگی برخوردار بود. و به همین دلیل بود که این دو نحله جدید فکری شدیدا مورد حملات روحانیت و علمای حوزه های علمیه قرار داشتند.

مسلمانان نوگرا و نواندیشِ پس از علی شریعتی و شاگردان او اما یا به علت سهیم شدن در نهادهای قدرتِ پس از تاسیس جمهوری اسلامی، و یا بدلیل پیوند دادن خود با پروژه اصلاح طلبی به رهبری محمد خاتمی، آن سلاح موثری را که یک جنبش نوگرایی اساسا باید علیه حاکمیت یکجانبه افکار قشری و سنتی در در اختیار گیرد، بر زمین گذاشتند و وارد معاملات و بده و بستان های سیاسی گردیدند. بده و بستان ها و مصلحت اندیشی هایی که در تضاد جدی با جنبش نوگرایی بود و بتدریج بسیاری از نوگرایان مسلمان را زندانی نوگرایی ها و پروژه اصلاحی خویش نمود.

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

آموزش و پرورش رکن پنجم دمکراسی است

شاید عنوان این یادداشت دوگانه بنظر آید. رکن یا ستون پنجم به نیروهای جاسوس و خرابکار که در صفوف دشمن نفوذ می کنند گفته می شود. اما مورد نظر این یادداشت تاکید بر نقش آموزش و پرورش در یک نظام دمکراتیک است، نظامی که قاعدتا باید بر چهار رکنِ قانون اساسی، نظام پارلمانی، احزاب سیاسی و مطبوعات آزاد استوار باشد. آموزش و پرورش اما بدلیل اهمیت بسیار بالای آن می تواند در کنار این چهار رکن قرار گیرد و تضمین کننده بقای دمکراسی باشد.

اما اگر خوب دقت کنیم، چهار رکن شناخته شده دمکراسی نیز می توانند از معنا و کارکرد واقعی خود تهی گردند. بعبارت دیگر، صرف وجود پارلمان، قانون اساسی، احزاب سیاسی و مطبوعات در یک کشور نمی تواند بطور اتوماتیک و برای همیشه تضمین کننده دمکراسی باشد؛ و یا حداقل می توان گفت که حضور این چهار رکن لازمه دست یابی به دمکراسی است اما این حضور قطعا کافی نمی باشد.

در یونان باستان که نظام سیاسی آن به دمکراسی مستقیم مشهور است یکی از شروط مشارکت در نظام اداری و سیاسی کشور داشتن سواد و تحصیلات کافی بود. البته شاید امروزه نیازی بر تاکید بر این شرط نباشد و یا فرض بر این است که نماینده پارلمان و یا عضو دولت از تحصیلات و تخصص کافی برخوردار می باشد. اما بنظر می رسد که در آن دوره که یونانیان در مراحل آغازین تمرین دمکراسی  بودند افزودن این شرط به شرایط نمایندگی بسیار ضروری بوده است.

اما همانطور که چهار رکن دمکراسی هم می توانند از جنبه های بسیار مثبت و الهام بخش برخوردار، و هم در نقطه مقابل، آسب پذیر باشند و مورد سو استفاده قرار گیرند؛ از آموزش و پرورش نیز می توان هر دو استفاده را نمود. زمانی که دمکراسی از حالت دخالت مستقیم مردم در امور خود خارج شد و محدود به بخش نخبه جامعه گردید، بخشی که از امکانات مالی کافی برای برخورداری از آموزش و پرورش اختصاصی و نخبه ساز برخوردار است و راه صعود از نردبان مشارکت در احزاب و قدرت سیاسی را فرا می گیرد، دیگر نمی توان از دمکراسی واقعی و مستقیم صحبت نمود.

نظام آموزش و پرورش نیز می تواند دچار چنین عارضه ای گردد. نمونه مشخص این عارضه، سیستم فعلی آموزشی و گزینشی کشورهای پیشرفته است. کشورهایی که از درجه رشد نسبتا بالای اقتصادی برخوردارند. اگرچه سیستم و روش آموزشی در این کشورها بعنوان مدلهای موفق آموزشی و تربیتی شناخته می شوند و کشورهای مزبور در رده های بالای رتبه بندی جهانی قرار دارند، اما در عین حال شاهدیم که امروزه، شرایط و مکانیزمهای ورود به سطوح بالای آموزشی آن اندازه دشوار گردیده اند که تنها بخش خاصی از جامعه قدرت فرستادن فرزندان خود به مراحل بالاتر تحصیلی را دارد. برخورداری از امکانات مالی یکی از مهمترین شرایط و الزامات برای پرداختن هزینه های تحصیلی است. هزینه هایی که روز به روز گرانتر می گردند. مراکز آموزشی نیز بدلیل صرفه جویی ها و کاهش کمک های مالی دولتی، و بدلیل تخصصی شدن رشته های تحصیلی و برای تامین نیازهای مالی بالاجبار به موسسات مالی، صنعتی و مراکز تخصصی روی آورده اند. البته شاید مطرح شود که این تحول مثبت است و هر اندازه نظام آموزشی از دولت و قدرت سیاسی مستقل تر باشد، نقش بهتری می تواند در آموزش و پرورش آزاد و مستقل بازی نماید. اما همین خطر نیز، بویژه در نظامهای پیشرفته سرمایه داری کنونی، در کمین نظامهای آموزشی نشسته است. نظامهای آموزشی که این بار بجای وابستگی به دولت و منابع مالیاتی، به موسسات و بنگاه های خصوصی وابسته شده اند.

به همین علت است که امروزه در بسیاری از مدارس و آموزشگاها کسب نمرات بالای تحصیلی و در نهایت دریافت مدرک و دیپلم تخصصی تنها هدف دانش آموزان و مربیان گردیده است. رشته ها ی تحصیلی مطلوب دانشجویان نیز رشته هایی هستند که آینده خوبی را از نظر شغلی، اقتصادی و مالی تضمین نمایند. در واقع سیستم آموزشی و گزینشی صرفا بر مبنای سود و موفقیت های اجتماعی-اقتصادی تنظیم شده و اداره می گردند. تربیت شدگان سیستم آموزشی مزبور نیز متخصصان یک نظم خاص اجتماعی-سیاسی می شوند که هر یک در گوشه ای از کارخانه بزرگ اقتصادی آن مشغول بکار می گردند.     
 
اما همانطور که شرط استقرار و دوام دمکراسی پایه ریزی درست و اصولی ارکان چهار گانه دمکراسی است، و این تنها در صورتی امکان پذیر است که شرایط دخالت مستقیم مردم در امور سیاسی و اجتماعی خود تا حد ممکن فراهم باشد، از آموزش و پرورش نیز زمانی می توان بعنوان رکن پنجم دمکراسی صحبت نمود که نظام های آموزشی و تحصیلی در راستای تربیت انسانهای مستقل، نقاد و جستجوگر شکل گرفته باشند و بجای تربیت متخصص که فایده آن در نهایت باید به موسسات مالی، صنعتی و بازرگانی بزرگ برسد، به تربیت انسانهای آزاد اندیش که شجاعت فکر در خارج از چهارچوب های شناخته شده و نقد عادات و سنت ها را دارند، همت گمارند.  

از این منظر است که نظام آموزشی که هدف آن تربیت انسانهای آزاد اندیش است، رابطه بسیار مستقیمی با دمکراسی پیدا می کند. در چنین سیستم آموزشی است که دانش آموز در درجه اول بعنوان یک انسان اجتماعی تربیت می شود. انسانی که قبل از اینکه متخصص باشد، شهروندی است که نسبت به امور سیاسی-اجتماعی پیرامون خود حساس است و خود را در رابطه با آنها مسئول می داند.

اصولا ویژگی ذاتی و اصلی آموزش و پرورش آگاهی بخشی و فراهم نمودن امکانات لازم برای کسب دانش و اطلاعات گوناگون است. ویژگی که به سختی می توان آنرا تهی و بی محتوا نمود، بویژه در عصر کنونی اطلاعات. در گذشته نیز، با وجودیکه بسیاری از حکومت های توتالیتر و استبدادی تلاش داشتند که آموزش و پرورش را کاملا در راستای اهداف سیاسی خود برنامه ریزی کنند و جهت بخشند، اما سرانجام از درون همین نظامهای آموزشی شدیدا کنترل شده دانش آموختگانی پا به عرصه گذاشتند که نظام سیاسی حاکم را در معرض چالش دمکراسی خواهی و آزادی بیشتر قرار دادند.

در ایران نیز، بویژه پس از ورود کشورمان به دوران مدرن بعد از جنبش مشروطه، همین دانش آموختگان موسسات آموزشی داخل و خارج کشور بودند که پس از خروج از دانشگاها وارد عرصه های سیاسی-اجتماعی و فرهنگی شدند و با استفاده از شرایط سیاسی نسبتا آزاد پس از برکناری رضا شاه از قدرت، احزاب و گروههای سیاسی و اجتماعی مستقل را بنیانگذاری کردند. حتی مخالفت ها و تحریم های دائمی روحانیت سنتی که از همان اوان تاسیس مدرسه دارالفنون آغاز گردید نتوانست مانع رشد و گسترش نظام آموزشی مدرن شوند.

و در واقع بی حکمت نیست که یکی از نگرانی های اصلی جمهوری اسلامی و روحانیت حاکم، سیستم آموزشی و دانشگاه های مستقل و آزاد بوده است، که البته با وجود کنترل های شدید و شرایط ورودی دشوار همواره دانش آموختگان مستقل و آزاد اندیش، هر چند محدود، را تحویل جامعه داده اند. همانطور که می دانیم تلاش های جمهوری اسلامی و ولایت فقیه حاکم از به اصطلاح انقلاب فرهنگی سالهای ۱۳۵۸-۱۳۵۹ آغاز گردید و تا امروز ادامه دارد. تلاشهایی که در سالهای اخیر علوم انسانی و اجتماعی را هدف اصلی خود قرار داده اند و قصد داشته و دارند که مدارس کشور را تبدیل به مراکز آموزشی برای تربیت جوانان مسلمان شیعه کنند. جوانانی که قرار است تاریخ رسمی کشور خود را از دوران هجوم لشکریان اسلام در هزار و اندی پیش بیاموزند و قبل از اینکه خود را ایرانی بشناسند، خود را یک مسلمان شیعه بنامند.

اما با این وجود تمام این برنامه ریزی ها و کنترل های شدید، می بینیم که به اعتراف مقامات رسمی و روحانیت حاکم، جوانان کشور روز بروز سکولار تر و بی دین تر می گردند. به همین علت است که علمای شیعه و روحانیت حاکم دائما از غیر اسلامی شدن دانشگاه ها ابراز نگرانی می کنند. برای مثال مکارم شیرازی در یکی از صحبت های اخیر خود بار دیگر بر فیلتر شدن علوم دانشگاهی تاکید می کند و دولت جمهوری اسلامی "اینترنت ملی" را راه اندازی می نماید. وسیله ای که امروزه بیش از هر وسیله ای برای کسب اطلاع و گسترش دانش مورد استفاده قرار می گیرد.        

در واقع آموزش و پرورش بمانند تبغه دو لبه ایست که هم می تواند در جهت پیشبرد و تعمیق دمکراسی و آزاد اندیشی بکار گرفته شود و هم در جهت تحمیق و تربیت مهره هایی که فقط بدرد قدرت سیاسی حاکم می خورند مورد استفاده قرار گیرد. همانطور که امروزه در بسیاری از کشورها ارکان چهار گانه دمکراسی قانونی اساسی، احزاب، پارلمان و مطبوعات ظاهرا حضور دارند، اما این ارکان چهارگانه آن اندازه توسط سیاست های از بالا اجرا شده توسط قدرت های حاکم، که حتی تا فرهنگ و نوع نگاه به زندگی، که فقط بر سود و موقعیت اقتصادی استوار است، از محتوا خالی شده اند که می توان گفت تنها پوسته ای از آن باقی مانده است. در این کشورها دخالت در امور سیاسی معمولا فقط از طریق نهاد ها و احزاب قدرتمند سیاسی امکان پذیر است، آنهم در هر دوره چهار ساله انتخاباتی. انتخاباتی که معمولا توسط مطبوعات قدرتمند و وابسته به همین احزاب و نهادهای مالی پشتیبان آنها جهت داده و رهبری می گردند.

اما با توجه به اینکه در هسته اصلی و در عمق روح دمکراسی و مدرنیته، خودمختاری مردم در امور سیاسی و اجتماعی اشان و حق دخالت مستقیم در این امور نهفته است، باید همچنان بر استقلال و خودمختاری این اصول چهارگانه تاکید نمود. استقلال و خودمختاری که در درجه نخست به استقلال و آزاد اندیشی تک تک افراد شرکت کننده در این نهادها منوط است. استقلال و آزاد اندیشی که بتدریج از همان ابتدای کودکی و ورود نوجوان به نظامهای آموزشی شکل می گیرند و جزئی از شخصیت و روش کار  او می گردند.
اخیرا آقای محسن رنانی "عضو هیات علمی گروه اقتصاد دانشگاه اصفهان در جمع فرهنگیان، اساتید، پژوهشگران و و دانشجویان علاقمند به مسایل آموزش و توسعه حاضر شد و  به مدت چهار ساعت با حاضران به گفت و گو پرداخت". موضوع صحبت وی توسعه به مثابه کودکی بود. وی معتقد است که "«توسعه» در ایران به مثابه کودکی بوده است که در دوره‌هایی از عمر او علائمی از توانمندی‌های گویشی و رفتاری او شکل گرفته اما بعد متوقف شده است. کودکی که جسمش بزرگ شده اما هنوز نمی‌تواند خوب حرف بزند، منطقی فکر کند و رفتارهای عاطفی و احساسی خود را کنترل کند. در واقع توسعه در ایران (نه به معنای رشد و پیشرفت) بلکه در مقام یک فرآیند تحول آفرین فکری رفتاری، بسیار کند شده است.به زبان دیگر می‌توانیم بگوییم ایرانیان در مسیر توسعه درجا زده‌اند". وی سپس اضافه می کند: "ما نمی‌توانیم هیچ تحولی را در کشور به پیش ببریم، مگر اینکه توسعه را از حوزه آموزش آغاز کنیم."

همانطور که تجارب تاریخی بشریت در همه مراحل تاریخ تکامل نشان می دهند، توسعه و پیشرفت همواره مدیون آزاد اندیشی، روح جستجوگری، قدرت نقادی و شجاعت فکر کردن خارج از چهارچوب های موجود بوده اند. ویژگی هایی که از همان اوان کودکی و سپس در دوران آموزش های ابتدایی و پیشرفته باید در وجود کودک و دانش آموختگان نهادینه شوند.

اما با توجه به اینکه یکی از شاخص های اصلی توسعه در دنیای امروز، دمکراسی و دخالت مستقیم و خودمختار مردم در امور زندگی و اجتماعی است؛ و این تنها از طریق یک نظام آموزشی مدرن مستقل و آزاد، که هدف اصلی آن پرورش انسانهای آزاد اندیش، شجاع و خودمختار می باشد، نتیجه ای جز این نمی توان گرفت که آموزش و پرورش باید بعنوان رکن پنجم دمکراسی شناخته شود و حتی بعنوان یک قوه مستقل در کنار سه قوه قضایی، اجرایی و قانونگذاری قرار گیرد.