۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

در حمایت از حقوق نسلهای آینده ایران زمین

در طول حیات نظام جمهوری اسلامی یکی از موضوعات همواره مورد توجه وضعیت حقوق بشر در ایران بوده است. در این رابطه مجامع بین اللملی بویژه سازمان ملل متحد هر ساله نسبت به وخیم تر شدن این وضعیت ابراز نگرانی کرده اند و سیاست های ضد بشری حکومت جمهوری اسلامی را محکوم نموده اند. سیاست ها و عملکردهایی مانند تبعیض های جنسی و قومی، نقض آزادی بیان، دستگیری و تحت فشار قرار دادن دگراندیشان و روزنامه نگاران آزاد، اعدامهای فله ای، محدودیت های گسترده اجتماعی و فرهنگی و دخالت در امور شخصی مردم.

در این میان، به همان قدمت این گزارشات و ابراز نگرانی ها، یک جدل دائمی بین نظریه پردازان حکومت ایران و مجامع بین اللملی از جمله کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در جریان بوده است. به این معنی که، جمهوری اسلامی تعریف خاصی از حقوق بشر، تحت عنوان حقوق بشر اسلامی، ارائه می دهد و معتقد است که عملکردهایش در چهارچوب این حقوق بشر اسلامی قابل دفاع و مشروع می باشند. حقوق بشر اسلامی که بر مبنای شرایع اسلام و فقه شیعه تنظیم گردیده است. فقه و شرایعی که مبنای قضاوت و جزا را بر قصاص و چشم در برابر چشم قرار می دهند. فقه و شرایعی که زن را موجود درجه دوم می داند و وظیفه اصلی او را خانه داری،‌شوهر داری و بچه داری می شناسد. فقه و شرایعی که کفار و از دین برگشتگان را مستحق اشد مجازات می پندارد.

در کنار این تفاوت بسیار بزرگ بین حقوق بشر اسلامی و حقوق شناخته شده بشر، اما یک نقطه مشترک بین این جدل و دعوا یافت می شود. این نقطه مشترک همانا یک شخصیت حقیقی و یا حقوقی واحد است که مطابق هر یک از دو نظریه مزبور موضوع اصلی حقوق می باشد. بطور مشخص تر، موضوع واحد و مشترک بین هر دو نظریه، همان انسان حقیقی و یا شخصیت حقوقی است که وجود خارجی دارد و می تواند از حق خود دفاع کند و یا باید از حق او دفاع نمود. البته موجودی که گویی در یک مقطع زمانی خاص بدنیا آمده است و تا زنده است و وجود دارد باید از حقوق خاصی برخوردار باشد. مقطع و دوره ای که سرانجام به پایان می رسد و پس از آن، ظاهرا انسان و وجود مزبور، دیگر وجود ندارد که بتواند از حقوق خود دفاع نماید. اساسا از منظر حقوقی نیز نیازی به پیگیری تمام حقوق انسان از دنیا رفته نیست، زیرا موضوع پیگری حقوق که خود فرد او باشد دیگر در میان نیست. حداکثر حقوق آنچه که وی به ارث گذاشته است قابل پیگری می باشد. همین منطق کما بیش در مورد انسانهایی که هنوز پا به عرصه حیات نگذاشته اند بکار گرفته می شود. به این معنی که آنها نیز هنوز وجود خارجی ندارند که بتوان از حقوق آنها صحبت کرد.   

شوربختانه در دنیای امروز و در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی آن اندازه حقوق اولیه بشر پایمال می شود و آن اندازه صحنه های زجر هر روزه بسیاری از مردم اقصا نقاط این کره خاکی، که یا زیر فشار فقر و نداری دست و پا می زنند و یا زیر باران بمب ها از یک پناهگاه به پناهگاه دیگر فرار می کنند، در برابر دیدگانمان رژه می روند که دیگر مجالی برای فکر کردن و اندیشدن به حقوق نسلهای آینده نیست. نسلهایی که اگرچه هنوز وجود ندارند و یا بمانند کودکی که بهت زده و خاموش در شوک ناشی از بمباران محل زندگی اش غرق در خون و خاک بر صندلی آمبولانس نشسته، قادر به دفاع از حقوق نیستند، اما به همان اندازه انسانی که در حال زندگی می کند مستحق برخورداری از حقوق اولیه بشر می باشند.         

شاید در تنها موردی که توجه ای جهانی و عمومی به حقوق نسلهای آینده می شود، هنگام مباحثات و مذاکرات مربوط به وضعیت محیط زیست باشد. مذاکرات و بدنبال آن تفاهم هایی که همواره در سایه موضوعات مهمتری مانند منافع اقتصادی، ژئوپولیتیکی و یا منافع ملی به حاشیه می روند. اما آیا واقعا حقوق نسلهای آینده که هنوز پا به عرصه این جهان نگذاشته اند فقط محدود به وضعیت محیط زیست می شود؟ و آیا این نظریه که چون نسل آینده هنوز شخصیت حقیقی و یا حقوقی نیافته است و حضور واقعی ندارد تا از حقوق خود دفاع کند، یک نظریه درست و قابل دفاعی است؟

چگونه قابل تصور و توجیه است که انسانهایی که فوت کرده اند هنوز از برخی از حقوق برخوردار باشند و بازماندگانشان نیز حق پیگیری این حقوق را درند، اما نسلهایی که هنوز پا به عرصه حیات نگذاشته اند عملا از هیچ حقی برخوردار نیستند، زیرا نه وجود دارند که خود از حق خویش دفاع نمایند و نه معلوم است که چه کسی باید از حقوق آنها دفاع نماید؟ این چه بند و ریسمانی است که می تواند ما را به گذشته وصل کند اما قادر نیست که وسیله ارتباط ما به آینده باشد؟ بنظر نگارنده  این بند و ریسمان همان خودخواهی ها و خودبینی های بشر است که دامنه دید او را به محیط زندگی فعلی و حداکثر یک نسل قبل و بعد محدود می کند. خودخواهی و منفت طلبی های فردی که زیر بنای همه تاملات و رنج های بشر هستند.

البته شاید گفته شود که ما هیچ تصوری از آینده نداریم و حتی نمی دانیم که چه حقوق و قوانینی برای نسلهای آینده کشف و تنظیم خواهند گردید. کشف این حقوق و پیگری آنها بعهده همان نسلهای آینده است و ما در این رابطه کار زیادی نمی توانیم بکنیم بجز قابل زیست نگاه داشتن این کره و یا یافتن محیط و منابع جدید که ادامه حیات نسل بشر را تضمین کنند.

این منطق از این منظر که آینده را نمی توان پیشگویی کرد و آنرا در صحفه جادو به تصویر کشید درست بنظر می آید، ضمن اینکه این منطق نیز کاملا قابل دفاع و صحیح است که اصولا پدیده حیات و تکامل، قوانین ثابت و همیشگی خود را داشته اند و بشریت فقط این قوانین و مکانیزمهای آنرا کشف کرده و بر مبنای آن قراردادهایی را برای تنظیم روابط اجتماعی خود تنظیم نموده است. به عبارت دیگر اصول و مبانی اولیه قرارداد های اجتماعی توسط بشر اختراع نشده اند بلکه بر مبنای اصول و مبانی حیات که همواره وجود داشته اند فرموله و تنظیم گردیده اند. حق برخورداری از حیات و امکان عادلانه استفاده از منابع آن، حقی نیست که بشر اختراع و خلق کرده است، تمام موجودات از این حق برخوردار بوده و هستند. حق دفاع از خود و محیط زیست و حق ادامه نسل و بقای آن، حقی است که همه موجودات از آن برخوردارند. حقوقی که مرزهای آنرا حقوق دیگر موجودات تعیین می کنند، زیرا آنان نیز همان حقوق را دارند. حقوقی که توسط مکانیزم های موجود در تکامل طبیعی تضمین می شوند، مکانیزمهایی که در عرصه حیات و روند تکامل شکل گرفته اند و شامل همه موجودات ازجمله بشر می گردند. از جمله مکانیزم حفظ تعادل محیط زیست، که اگر موجود خاصی این تعادل را بر هم زند، در طولانی مدت و در نهایت خودش از فرایند تکامل حذف می گردد.

نکته قابل توجه و مهم این واقعیت است که قوانین و مکانیزم های تکامل طبیعی در درجه اول تضمین کنند رونده های آینده آن هستند، روندهایی که ضمن نامتعین بودن و آکنده بودن از حوادث گوناگون، همواره از این قوانین و مکانیزم ها پیروی کرده اند. در حالیکه قوانین و یا قراردادهایی که بشر امروز می شناسد، یا برای تنظیم امور جاری، یا احقاق حق یک شخص حقیقی و یا حقوقی و در برخی از موارد پیگیری حقوق انسانی که فوت کرده و بازماندگان او می توانند آنرا پیگیری کنند، نوشته شده اند. قوانینی که بیش از هر چیز منافع زمان حال و خودخواهی ها انسان امروز را نمایندگی و بازتاب می کنند. خودخواهی هایی که بخاطر آموزشهای متافیزکی غایت گرا و ادیان الهی، که انسان را اشرف مخلوقات می دانند، تقویت شده اند. اشرف مخلوقاتی که در درون خود نیز درجه بندی های متافیزکی و دینی دارد، برخی اشرف تر و برگزیده تر از برخی دیگر هستند، حتی اگر هزاران سال پیش زندگی می کرده اند و اکنون هیچ آثار و نشانه ملموسی از دوران زندگی اشان، بجز داستانهای اسطوره ای و خرافی باقی نمانده است.

بی حکمت نیست که رهبر جمهوری اسلامی در جمع فرماندهان  سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می گوید که "نگران آینده نیست و فردای کشور بهتر از امروز آن خواهد بود". زیرا او اساسا حق او حقوقی برای نسلهای آینده قائل نیست، او و نظامش بجای آینده، گذشته را نمایندگی می کنند و آنرا تضمین نموده اند. گذشته ای که آینه وار وضعیت فعلی جمهوری اسلامی را بازتاب می کند. گذشته ای که گذشتگان آن، آنهایی که هزاران سال پیش می زیسته اند از حق و حقوق بسیار بیشتری نسبت به مردم ایران زمین برخوردارند. این گفته خامنه ای که نگران آینده نیست، در حقیقت بیان این واقعیت است که او در گذشته زندگی می کند، گذشته ای که هیچ روزنه ای بسوی آینده ندارد، و همه دریچه های آن بسوی صدر اسلام باز است. این عدم نگرانی او از  آینده در واقع نشانه های بسیار آشکاری از بستن آگاهانه چشمان خود بسوی آینده و  الگویی که وی از جامعه تحت حکومت ولایت مطلقه فقیه می شناسد، در خود نهفته دارد.

وی این روزها برای باز کردن هر چه بیشتر دنیای خود بسوی گذشته، دنیایی که ظاهرا بدلیل بیماری هایش بسرعت رو به پایان است، فتوا پشت فتوا صادر می کند، تا گذشته گرایی و حقوق امامان و گذشتگان خود را تضمین نماید. فتوا صادر می کند که دوچرخه سواری زنان در انظار غریبه ها و نا محرمان حرام است؛ و نماینده اش در استان خراسان قوانین جدیدی را در محدوده خلافت واگذار شده به او اعلام می کند، که برای مثال به هیچ کنسرت موسیقی در محدوده خراسان رضوی اجازه اجرا داده نمی شود. او و نمایندگانش نگران آینده نیستند، زیرا به تصور خود با فتوا های جدید و اعلام خلافت در یک حوزه خاص، گذشته و سنت های آنرا تضمین خواهند کرد.

آنان  در حالی بدون نگرانی  شبها بر بستر نرم خود می خوابند که هزاران هزران کودک که سازندگان آینده این مزر و بوم هستند، از تحصیلات اولیه محرومند، و صدها هزار از دانش آموختگانی که شانس و امکان تحصیل داشته اند و مدارج دانشگاهی را طی نموده اند، کشور خود را ترک کرده و می کنند، دانش آموختگانی که اتفاقا، بنا بر آمار رسمی، از بهترین ها بوده اند.

آنان با آرامش و بدون نگرانی سر با بالش می گذارند، زیرا صدها هزار میلیارد تومان از پول و سرمایه های این مردم و نسلهای آینده ایران زمین صرف بازسازی قبر ها و مساجد کربلا می شوند، قبرها و مساجدی که چیزی در چنده ندارند که به نسل آینده تقدیم، جز گذشته، خرافات و عقب ماندگی. شبها با آرامش می خوابند، زیرا هنوز که هنوز است در صد ناچیز، حدود ده در صدی، از بخش های سنتی و مذهبی جامعه ایران را در اختیار دارند که با تحمیق و خرافه پروری و شیعه گرایی و نیز یارانه های دولت ، سیاه لشکر این نظام شده اند و از حرمها و مراکز خرافه پروری این نظام پاسداری می کنند.  
آنان با آرامش روی بسوی گذشته دارند و نگران آینده نیستند، زیرا به پندار خود درهای خود را بسوی دنیای متمدن بسته نگاه داشته اند. دنیایی که امروزه کشورهای پیشرفته غربی آنرا نمایندگی می کنند. آنان بمانند اسلاف خود، پادشاهان صفوفی، وارد جنگ های منطقه ای و مذهبی با همسایگان خود شده اند. همان پادشاهانی که بخاطر جنگ با امپراطوری گذشته گرای عثمانی، کشور تحت حکومت خود را از مراوده و تبادل سازنده با کشورهای اروپایی آنزمان که بسرعت در حال پیشرفت بودند باز داشتند. پادشاهانی که آن اندازه در خلسه خرافات سمی روحانیونی مانند محمد باقر مجلسی فرو رفته بودند که حتی حضور اشرف افغان در پشت در کاخ خلافتشان آنان را از خواب آسوده بیدار نکرد.

آنان بدون نگرانی از آینده می خواهند درهای کشور خود را بسوی روسیه باز کنند، روسیه ای که همواره برای ملت ایران یک جعبه سیاه مرموز بوده است، جعبه سیاهی که جز حیله، مکر و مکیدن زالو وار  خون نسلهای این سرزمین از آن بیرون نیامده است. علی خامنه ای و روحانیون حاکم نگران آینده معاملات با این جعبه سیاه نیستد، و دست رد به سینه همکاری و مراوده باز با کشورهای غربی و امریکا را، که بسیار بازتر از رقبای شرقی خود عمل می کنند، می زنند. آنان چون همواره در جعبه سیاه مذهب و دین زندگی کرده اند، که در آن فرد انسان و نسلهای آینده حق و حقوقی ندارند، ترجیح می دهند که با جعبه سیاه های همجنس خود همکاری کنند. جعبه های سیاهی که هر یک منافع خود را دنبال می کنند و کاری بدرون همکار خود ندارند. بقول یک ضرب المثل چینی، گربه می خواهد موش را بگیرد، برای او فرقی نمی کند، که موش سفید و یا سیاه باشد. برای گربه آینده مهم نیست، نسل بعدی موش های مهم نیست، او می خواهد امروز شکم خود را سیر کند و با آرامش سر بر بالش بگذارد، از نظر او فردا مهم نیست، خدا بزرگ است و روزی او را خواهد رساند. در نزد خامنه ای نیز خدا روزی نسلهای آینده را خواهد رساند، البته اگر امروز حکومت خدا و حکومت فرستادگان او از هزران سال پیش تا کنون، بر گرده این مردم و نسلهای آینده آن سوار باشد و تداوم داشته باشد.

۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

آیا ملت ما دچار بحران موجودیت است؟

پرزیدنت کمیسیون اروپا یان-کلاد یونکر هفته گذشته در خطاب به نمایندگان پارلمان اروپا گفت که اتحادیه اروپا دچار بحران موجودیت (existential crisis) شده است. وی با ابراز نگرانی از این وضعیت از کشورهای عضو اتحادیه خواست که به برنامه های اقتصادی و امنیتی پیشنهادی کمیسیون اروپا برای یافتن زمینه های مشترک همکاری توجه بیشتری نشان دهند. وی در سخنان خود به این واقعیت اشاره کرد که در شرایط کنونی برخی از کشورهای عضو اتحادیه بجای تاکید بر همکاری با اتحادیه، بر طبل جدایی و کاهش دخالت های جامعه اروپا در امور داخلی کشورشان می کوبند.

واضح است که این ابراز نگرانی ها بعلت رشد ناسیونالیسم در بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله مجارستان و لهستان، اطریش و رای اکثریت نسبی انگلیسی ها به خروج از این اتحادیه است. وضعیت اقتصادی متزلزل اتحادیه اروپا و هجوم میلیونها پناهنده به مرزهای این قاره نیز، که اگر اقتصاد قوی آلمان و گشاده رویی این کشور نبود از این هم وخیم تر می شد، در تحریک این نیروی گریز از مرکز موثر بوده اند.

در حقیقت نگرانی رهبران جامعه اروپا و فرموله کردن آن تحت عنوان "بحران موجودیت"، بخاطر در خطر قرار گرفتن منافع قدرت های اصلی سیاسی-اقتصادی و کارتلهای مالی این قاره است. قدرت هایی که سود و منافع خود را در مرزهای باز و غیر قابل کنترل می بینند. بعبارت دیگر، "بحران موجودیت" مزبور در در درجه نخست گریبان اتحادیه اروپا و قدرتهای اقتصادی پشتیبان آنرا گرفته است، تا گریبان ملت های اروپایی و مردم ساکن این قاره. اتحادیه ای که بتدریج از اتحاد اقوام و ملت های اروپایی برای ایجاد یک جامعه فدرالی، مشترک آزاد و صلح آمیز تبدیل به اتحادیه قدرت های اصلی اقتصادی و کارتلهای مالی این قاره که می خواهند فراتر از دولت های آن عمل کنند، گردیده است.  

برای نگارنده، زمانی که سخنان رئیس کمیسیون اروپا و ابراز نگرانی او از وجود "بحران موجودیت" را شنید، این سوال پیش آمد که آیا یک ملت و یا جامعه ای از ملت های گوناگون مانند جامعه اروپا، نیز می تواند دچار "بحران موجودیت" شود؟ و آیا ما نمونه های تاریخی از وجود چنین بحرانهایی را در اختیار داریم؟ نمونه های تاریخی که البته محدوه زمانی آن باید به دورانی که اساسا پدیده های مدرن دولت و ملت شکل گرفتند و تعریف خاصی از آنها ارائه شد محدود گردد. یعنی زمانی که امپراطوری های اروپا و نظام های فئودالی آن پس از انقلاب صنعتی و بطور مشخص پس از جنگ جهانی اول فروریختند و دولت-ملت های جدیدی بر مبنای نژاد و زبان مشترک پدید آمدند. دورانی که از آن به بعد، با وجود بحرانهای بسیار سیاسی-اقتصادی که منجر به جنگ های خونین در این قاره شدند ما کمتر شاهد "بحران موجودیت" برای یک ملت بوده ایم.

به همین دلیل نیز زمانی که گزاره "بحران موجودیت" را جستجو می کنی، بیشتر به مباحث روانشناسی فردی بر می خوری. در حوزه مسائل اجتماعی نیز عمدتا با موضوعاتی مانند بحران هویت، بحران اقتصادی و سیاسی مواجه می گردی. در مباحث فلسفی نیز مقوله "بحران موجودیت" معمولا به دچار شک و تردید شدن یک فرد نسبت به اصالت و قدرت وجودی خود و مسئولیت اصلی او در ساختن و پرورش این وجود انسانی مربوط می شود. از این منظر است که می توان گفت که بحران موجودیت در حوزه روانشناسی فردی بسیار عمیق تر و خطرناک تر از  بحران هویت است و ممکن است به خودکشی منجر گردد.
 
شاید تنها نمونه تاریخی در کشورهای اروپایی که یک ملت مشخص در یک مقطع زمان خاص دچار بحران موجودیت گردید، ملت آلمانِ پس از پایان جنگ دوم جهانی باشد. ملتی که پس از سقوط رایش سوم، که در ابتدا به آن امید بسته بود تا شاید او را از بحرانهای عدیده اقتصادی و رکود و فقر وحشتناک نجات دهد، دچار بحرانهای روحی از جمله افسردگی شده بود. بحرانهایی که پس از آشکار شدن جنایت های ضد بشری دولت آلمان نازی و بعد از پایان جنگ و سپس تحت قیومیت و کاپیتولاسیون متحدین قرار گرفتن و در نهایت تقسیم کشورشان، آغاز شدند. بحرانهایی که دهه ها طول کشید تا ملت آلمان خود را از شر آنها نجات دهد و اشتباهات تاریخی خود را ببخشد و مجددا با تلاش بسیار، اصالت وجودی خود که دچار بحران موجودیت شده بود، بار دیگر بعنوان یک ملت مستقل، پویا، قدرتمند و گشاده دست به اثبات رساند.

در کادر این بحث، این سوال می تواند مطرح شود که آیا ملت ایران نیز دچار بحران موجودیت شده است و یا تهدید آن وجود دارد که دچار این بحران گردد؟ و آیا این سوال را می توان بطور کلی به کشورهای مسلمان منطقه خاورمیانه بسط داد؟ ملت هایی که در دهه های اخیر بحرانهای گوناگونی از جنگ های منطقه ای، کودتا، استبداد تا تقسیمات جغرافیایی مصنوعی را متحمل شده و پشت سر گذاشته اند. ملت ها و اقوامی که چند هزار سال موزائیک وار در کنار هم زیسته اند و در هر دوره ای تحت حاکمیت یک مذهب خاص و یا قیمومیت یک دولت مرکزی، مانند امپراطوری عثمانی بسر برده اند. ملت ها و اقوامی که بسیار شان بغلط عرب خوانده می شوند، در حالیکه فقط زبانشان عربی است و مذهبشان از عربستان وارد  شده است. برای مثال کشورهای مسلمان شمال افریقا، مانند مصر، مراکش و لیبی که اساسا نژادشان افریقایی است تا سامی و عرب.

ملت ایران و اقوام ساکن این سرزمین نیز تجربیات و تاریخ کما بیش مشابه ای پشت سر گذاشته اند. ملتی که تازه پس از مشروطه در مجامع بین المللی بعنوان یک ملت واحد و رسمی به رسمیت شناخته شد و دولت آن کشور نیز بعنوان دولت ایران نامیده گردید. در حالیکه دولت های ایران زمین از زمان صفویه تا قاجار بعنوان دولت ممالک محروسه ایران نامیده می شد. ملت ما و مردمان ساکن این سرزمین نیز در هر دوره ای تحت قیمومیت یک دین و یا حکومت دینی متمرکزی قرار داشته اند.
 
این سوال که آیا ما و ملت های منطقه نیز دچار بحران موجودیت شده اند قطعا در شرایط اسفبار کنونی بطور جدی تری طرح می باشد. شرایطی که در آن آتش جنگ های قومی و مذهبی در خاورمیانه شعله می کشد و ملت چند گونه ایران زمین نیز تحت حاکمیت یکجانبه و استبداد دینی روحانیت شیعه دوازده امامی قرار گرفته است. شرایطی که حداقل بخشی از مردمان ساکن این سرزمین آبا و اجدادی بخاطر حفظ امنیت خود و جلوگیری از سرایت آتش جنگ های قومی و مذهبی به کشورشان در دام حیله شیعه گری این حکومت و جنگ مصنوعی بین شیعه و سنی افتاده اند. جنگی که قدرت های منطقه ای از جمله ولایت فقیه و سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در دامن زدن به آن نقش بسیار دارند و بهره های فراوان از آن می برند. از جمله می توان بعنوان نمونه افتادن در دام و حیله شیعه گری به مسابقات ورزشی اشاره کرد، که در اکثر مسابقات فوتبال بین ایران و یکی از کشورهای عربی شعار ضد اعراب داده می شود.

شاید تا اینجای مطلب، این وضعیت را به تبلیغات شبانه روزی و حیله گری های شیعه گری روحانیت حاکم بر ایران از یک سو و نگرانی ایرانیان از حملات خارجی و تجاوز به مرزهای کشورشان از سوی دیگر نسبت داد، و یا آنرا به دشمنی ها و دسیسه های حکام عربستان منتسب کرد و به این طریق آنرا تا حد بحرانهای سیاسی و منطقه ای تقلیل داد. اما زمانی که بکرات مشاهده می کنیم که حتی در مسابقات فوتبال داخل کشور نیز، بويژه هنگام مسابقه یک تیم تهرانی با تراکتور سازی تبریز و یا تیم فوتبال اهواز شعارهای ضد قومیتی علیه یکدیگر داده می شوند، دیگر نمی توان به این تقلیل و محدود کردن دامنه این بحران کفایت داد. بنظر نگارنده اگر ما این شرایط را در کنار اضمحلال اخلاقی و فرهنگی و بحرانهای عدیده اجتماعی از فساد، دزدی تا اعتیاد و فحشا قرار دهیم می توان نتیجه گرفت که ملت ما اکنون در آستانه ورود به یک بحران جدی موجودیتی است.

با این بحران اما، همانطور که دیگر ملت ها نشان داده اند بدو گونه می توان برخورد کرد، یا دچار اضمحلال و فروپاشی شد و یا مجددا خود را کشف کرد و اشتباهات و خظاهای گذشته را بخشید و قوی تر از قبل از دل بحران خارج شد، همانطور که ملت آلمان سرانجام با موفقیت از بحران وجودی خودساخته خارج گردید.

واقعیت این است که در بسیاری از مقاطع تاریخ، اتحاد ملت ایران و یا اقوام ساکن این سرزمین یا با زور شمشیر و یا توسط تحمیل یک ایدئولوژی واحد مذهبی حفظ گردیده است. اتحادی که نه تنها موجب رفاه، آزادی و آسایش مردم ساکن اقصا نقاط این کشور نشده است، بلکه بعلت تحمیل یک حکومت متمرکز استبدادی که عمدتا مشروعیت خود را از دین می گرفته، و بدلیل تبعیض های قومیتی و دینی، ملت ایران را تبدیل به موجودی معیوب و عقب افتاده کرده است. موجودی که سرِ بزرگ آن در پایتخت قرار دارد و بند ناف آن به لوله های نفت وصل است. موجودی که دیگر اعضایش ضعیف و از کار افتاده اند و به آب باریکه و جریان ناچیز درامدهای نفتی که عمده اش در آن سر بزرگ مصرف می شود وابسته و زنده اند.

بعبارت دیگر ملتی که به برکت این حکومت فاسد حتی دیگر آب آشامیدنی ندارد و قبل از اینکه قربانی حملات تروریستی شود، قربانی خشکسالی و بی آبی خواهد شد و بر سر آن با یکدیگر خواهد جنگید. آیا ملتی که نسل پیشین آن بطور میلیونی پیروزی انقلاب اسلامی و حاکمیت خمینی و روحانیت شیعه را بر سرزمین و جان و مالشان جشن گرفتند، اما اکنون بازماندگان آن نسل و فرزندانشان شاکی و پشیمان از کرده خود هستند، و در عین حال، در میان آشوبهای منطقه ای راه گریزی ندارد تا همین ثبات نیم بند نیز از دست نرود، دچار بحران موجودیت نیست؟ آیا بخود شک نخواهد کرد و نخواهد گفت که  از ماست که برماست و آیا مصداق آن سخن نیست که هر ملتی حکومت و رهبری نصیبش می شود که لایق آن است؟

آیا این ملت پس از گذر از بحرانهای سیاسی پس از انقلاب اسلامی، و بعد از پشت سر گذاشتن تجربه جنگ هشت ساله با عراق و دیدن سیدان خندان و حیله گر و رهبران عوام گرا و بعد از آموختن دروغ و حیله و کلاه شرعی در این نظام، نظامی که تاریخ واقعی این کشور را فقط تاریخ پس از ورود اسلام به ایران می داند و به نسل های جوان آموزش می دهد، دچار بحران هویت که شکی در آن نیست، دچار بحران موجودیت و سرخوردگی نیست؟ ملتی که زیر نعلین آخوند خرد شده و در ده های اخیر چندین بار زهر شکست های زنجیره ای را چشیده است. زنجیره ای از شکست ها که از زمان گروگانگیری در سفارت امریکا که با خفت و ضررهای فراوان پایان یافت آغاز گشت، با پذیرش خفت بار قطعنامه های سازمان ملل پس از ماجراجویی های خمینی در زمان جنگ با عراق ادامه یافت و آخرین حلقه آن نیز عقب نشینی قهرمانانه خامنه ای و تن دادن به توافق برجام بود.

در توان نگارنده و اصولا هیچ کسی نیست که آینده را پیش بینی کند، اما برای او اصالت فرد و انسان بسیار بسیار بالاتر از اصالت خاک، سرزمین، فرهنگ و مذهب و یا یک مشت سنگ و بنای بجا مانده از تاریخ است. اگر قرار باشد که به بهانه تاریخِ یک ملت و یا حفظ سرزمین و یا به بهانه دین و مذهب، آزادی های فردی و اصالت وجودی تک تک انسانها در معرض تهدید قرار گیرند و یا خاک محل زندگی یک قوم به توبره کشیده شود و جوی های خون جاری گردند، قطعا زندگی مستقل و آزاد در قطعه ای کوچک از خاک را ترجیح می دهد.

در نهایت اینکه اگر یک ملتِ چند گونه و چند فرهنگ، یا بدلیل ترس از آینده نامعلوم و یا در اثر تحمیل یک حکومت مرکزی که مشروعیت خود را از مذهب و یا تاریخ می گیرد، حکومتی که خود را نماد حاکمیت ملی می پندارد و اعلام می نماید، بطور طولانی مدت در چنین شرایطی باقی بماند دچار انواع و اقسام بحرانهای موجودیتی خواهد شد. بحرانهایی که گاه با مرهم های دروغین از جمله حفظ حاکمیت ملی، که در واقع پوشش حاکمیت یک قدرت خاص بر سرتاسر یک سرزمین است، پوشیده و پنهان می شوند و یا با گسترش ترسهای کاذب از آینده نامعلوم از جلوی صحنه به پشت رانده می گردند. بحرانهایی که پس از  مدتی، بمانند آتش زیر خاکستر، سرانجام شعله ور می گردند و در اشکال گوناگون شورش و انقلاب و  جنگ های داخلی و در هم ریختن همه چیز ظاهر می شوند.
 

۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

زندانی نوگرایی های خود

مارتین هایدگر گفته ای به این مضمون دارد که فکر کردن واقعی زمانی آغاز می شود که ما در برابر یک اندیشه جدید و چالش بر انگیز قرار گیریم. اندیشه ای که جذاب است و پس از مدتها سکون فکری، در برابر تفکرات سنتی ظاهر می شود و خودنمایی می کند.

تلاش های فکری و قلمی دکتر علی شریعتی را شاید بتوان برای روشنفکران و جوانان مسلمان دهه پنجاه و شصت شمسی در زمره این نوع از اندیشه های جدید و چالش برانگیز، که مارتین هایدگر به آنها اشاره می کند، قرار داد. اندیشه های جدیدی که نوجویان و نوگرایان مسلمانی که اسلام سنتی برایشان جاذبه ای نداشت، بسوی خود جلب نمودند و اسلام سنتی را در معرض یک چالش بسیار جدی قرار دادند. چالشی که بسیاری از جوانان مسلمان و دانش آموخته، حتی در حوزه های علمیه را، به تفکر واداشت و نیروهای این بخش از جامعه روشنفکری و دانشگاهی را آزاد نمود. نیروهایی که نقش بسیار موثری در رقم زدن انقلاب سال ۵۷ و سپس تاسیس جمهوری اسلامی بازی کردند.

چالشی که دکتر علی شریعتی در میان تحصیلکردگان مسلمان دانشگاهی و حوزوی برانگیخت در تاریخ یک صد سال اخیر ایران بی سابقه بود، شاید تنها نمونه مشابه در دوران اخیر ایران، نظریات بهاء الله و سپس جنبش بهایی بود که روحانیت سنتی و قشری را در معرض افکار جدید و معارض قرار دادند. نظریات و اندیشه های جدیدی که بمانند آب در لانه مورچگان موجب بیداری و بخود آمدن بسیاری شدند و قداست و یکه تازی روحانیت سنتی در حوزه نظریات و معرفت اسلامی را بزیر سوال بردند. همانطور که شریعتی نیز مالکیت روحانیت بر نظریات و متون اسلامی را به نقد کشید و نظریه پردازی در این حوزه را، که مختص علما بود، از دست روحانیت خارج نمود.    

البته شاید گفته شود که ما در تاریخ اخیر ایران نظریه پردازان بسیاری در حوزه اندیشه های اسلامی که روحانی و حوزوی نبودند داشته ایم که در نو و مدرن کردن اسلام کوشش های بسیاری نموده و آثار بیشماری از خود بجا گذاشته اند. اگرچه این نکته حقیقت دارد اما هیچیک از این نظریه پردازان بمانند بهاء الدین و علی شریعتی موقعیت سنتی روحانیت و علما را به چالش نکشیدند و قداست آنها را زیر سوال نبردند. در واقع امر، نظریات ایندو چاشنی سیاسی و جنگ قدرت با روحانیت را نیز در درون خود نهفته داشتند، در حالیکه سایر نظریه پردازان مسلمان فقط در زمینه های خاصی مانند اقتصاد و یا نظریه تکامل قلم می زدند و قصد تطابق دادن اسلام با علوم جدید را داشتند؛ و در نهایت، هدفشان رد نظریاتی مانند تناقض و تضاد ذاتی بین علم و دین بود.

پس از انقلاب ۱۳۵۷ و تاسیس جمهوری اسلامی، بخش اعظم روشنفکران مسلمان که در دامن افکار و نظریات شریعتی پرورش یافته بودند جذب حاکمیت جدید گردیدند؛ و در سالهای پر تنش ۵۷-۶۰ و در هنگامه تجمع های خیابانی، فعالیت های دانشجویی و حضورِ گروه ها و سازمانهای سیاسیِ مخالف تثبیت و گسترش قدرت سیاسی روحانیت (که صدای پای نعلین استبداد را برخی شنیده بودند و هشدار می دادند) جانب خمینی و روحانیت حاکم را گرفتند.

در سالهای بعد و در دوران جنگ با عراق که همراه با سرکوب وحشیانه مخالفین جمهوری اسلامی در داخل کشور بود، بخشی از این گروه که جذب امور اجرایی و اداری نشده بودند نشریه کیهان فرهنگی را راه اندازی کردند. در  زمان انتشار این نشریه بود که عبدالکریم سروش مقالاتی بنام "قبض و بسط تئوریک شریعت" را انتشار داد. این نظریه جدید که یکه تازی روحانیت در زمینه معرفت دینی را مورد پرسش قرار میداد، موجب حملات بیشماری از سوی روحانیت و حوزه های علمیه به سروش گردید و که سرانجام به محرومیت وی از تدریس در دانشگاه ها منتهی شد.

پس از پایان جنگ ایران و عراق و در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی نشریه کیان توسط فعالین سابق کیهان فرهنگی راه اندازی گردید. این نشریه که به حلقه کیان معروف بود حدود ۹ سال به حیات خود ادامه داد. این نشریه اما با وجود عمر نسبتا طولانی موفق نشد به یک جریان فکری قوی در برابر روحانیت حاکم و اسلام حوزه های علمیه تبدیل شود. پس از تعطیلی آن نیز هریک از فعالین حلقه کیان بتدریج راه جداگانه ای در پیش گرفتند، و به این ترتیب محفل کیان نتوانست به حیات خود ادامه دهد. در این رابطه به دو دلیل عمده می توان اشاره نمود. اولا اکثر فعالین کیهان فرهنگی و سپس نشریه کیان دستی نیز در نهادهای سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی داشتند و به گونه ای شریک در قدرت بودند. ثانیا تنها فردی که حاکمیت یکجانبه روحانیت در حوزه اندیشه های اسلامی را به چالش می کشید عبدالکریم سروش بود که حتی نتوانست اطرافیان خود در حلقه کیان را همراه خود سازد.
عدم موفقیت حلقه کیان در راه اندازی یک جنبش فکری قوی در میان روشنفکران و نوجویان مسلمان موجب گشت که اکثر فعالین حلقه کیان پروژه های فکری و نظریه پردازی های خود را متوقف و به پروژه های سیاسی در جهت اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی روی آورند. این پروژه ها نیز پس از هشت سال ریاست جمهوری محمد خاتمی به شکست انجامید که محصول آن انتخاب پوپولیست و عوامگرایی مانند احمدی نژاد بود. فردی که در دوران دوم انتخابات ریاست جمهوری با حمایت سپاه و بیت خامنه ای مجددا انتخاب گردید و بخشی از افراد فعال و موثر جریان اصلاح طلبی را که در داخل کشور باقی مانده بودند به زندان و تبعید انداخت و یا وادار به سکوت و تجدید نظر در نظریات خود نمود. برای مثال سعید حجاریان در دادگاهای پس از کودتای انتخاباتی باند خامنه ای-احمدی نژاد به روحانیت حاکم پیشنهاد داد که در در علوم انسانی که در دانشگاه ها تدریس می شوند تجدید نظر کامل نمایند. و همانطور که شاهدیم حکومت همچنان مشغول اجرای این پروژه در دانشگاه ها و مدارس کشور است. پروژه هایی که البته محدود به علوم انسانی نمانده و در حال بازنویسی تاریخ چند هزار ساله ایران زمین نیز می باشد.

همانطور که در کیهان فرهنگی و حلقه کیان، نظریه پرداز اصلی در میان نوجویان و روشنفکران مسلمان عبدالکریم سروش بود، اکنون نیز او تنها فرد باقی مانده از این مجموعه است که همچنان بعنوان یک نظریه پرداز مسلمان در پی تعمیق و گسترش نظریات چالش برانگیز خود می باشد. وی اخیرا نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت را تعمیق بیشتری داده است و تئوری جدیدی تحت عنوان رویاهای رسولانه ارائه نموده است. تئوریی بر این مبنا که آیات قران محصول تراوشات فکری خود پیامبر پس از رویاهای شبانه اش بوده اند. نظریه ایی که باردیگر آب در لانه مورچگان انداخته و مانند گذشته مخالفت ها و نقد های بیشماری موجب گردیده است. نقدها و مخالفت هایی که البته اینبار محدود به روحانیت سنتی و اهالی حوزه های علمیه باقی نمانده اند، بلکه حتی می توان گفت بیشتر آنها از سوی یاران سابق در کیهان فرهنگی و نشریه کیان صورت می گیرد. در این رابطه اکبر گنجی مدعی است که سروش در حال راه اندازی یک دین جدید، فرقه سروشیه، و حتی ادعای پیامبری است؛ که این روش برخورد یادآور حملات روحانیت شیعه به بهاء الله است که می خواهد دین جدیدی را بنام بهایی راه اندازی کند. دیگر نواندیشان مسلمان مانند عبدالعلی بارزگان و حسن اشکوری و محسن کدیور نیز نظریات وی را بطور کامل رد کرده اند و آیات قران را همچنان کلام مستقیم الهی که بر محمد نازل شده اند می دانند.

در واقع می توان گفت که یکی از دلایل اصلی بر گل نشستن کشتی پروژه نوگرایی در اسلام، پروژه ای که بطور جدی از زمان علی شریعتی آغاز شد، تبدیل شدن تدریجی این جریان نوگرا به یک نهاد سیاسی-اجتماعی در دوران پس از انقلاب اسلامی است. اکثر شاگردان و پیروان شریعتی، که اسلام را از طریق او شناخته بودند، به اشکال مختلف وارد نهادهای سیاسی پس از تاسیس جمهوری اسلامی گردیدند. عده ای نیز که علاقه بیشتری به فعالیت های فرهنگی و قلمی داشتند، ضمن مشارکت در پروژه تاسیس و تثبت نظام جمهوری اسلامی، در نشریاتی مانند کیهان فرهنگی و کیان گرد آمدند.

اما این مجموعه بنظر می رسد، بجز تعداد بسیار محدودی مانند سروش و یا مجتهد شبستری، همچنان زندانی دو پروژه ای هستند که یا خود آغازگر آن بودند و یا سهم مهمی در آن داشتند. این دو پروژه یکی اصلاحات در درون جمهوری اسلامی است که نقطه اوج آن اولین دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی بود و دیگر نوگرایی در اندیشه های دینی. این دو پروژه اما در طول زمان حیات خود، بدلیل تضاد ماهوی با یکدیگر همواره بر ضد هم عمل می کرده اند و یکدیگر را خنثی می نموده اند.
نهضت نوگرایی در اسلام که علی شریعتی آغازگر آن بود، یک جهت گیری سیاسی مشخص، البته در حوزههای نظری، داشت. به این معنی که وی حاکمیت یکجانبه روحانیت بر معارف اسلامی را به چالش کشیده بود و یکه تازی و تک سخنوری در حوزه مذهب را به زیر سوال می برد. جنبش بهایی نیز از همین ویژگی برخوردار بود. و به همین دلیل بود که این دو نحله جدید فکری شدیدا مورد حملات روحانیت و علمای حوزه های علمیه قرار داشتند.

مسلمانان نوگرا و نواندیشِ پس از علی شریعتی و شاگردان او اما یا به علت سهیم شدن در نهادهای قدرتِ پس از تاسیس جمهوری اسلامی، و یا بدلیل پیوند دادن خود با پروژه اصلاح طلبی به رهبری محمد خاتمی، آن سلاح موثری را که یک جنبش نوگرایی اساسا باید علیه حاکمیت یکجانبه افکار قشری و سنتی در در اختیار گیرد، بر زمین گذاشتند و وارد معاملات و بده و بستان های سیاسی گردیدند. بده و بستان ها و مصلحت اندیشی هایی که در تضاد جدی با جنبش نوگرایی بود و بتدریج بسیاری از نوگرایان مسلمان را زندانی نوگرایی ها و پروژه اصلاحی خویش نمود.

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

آموزش و پرورش رکن پنجم دمکراسی است

شاید عنوان این یادداشت دوگانه بنظر آید. رکن یا ستون پنجم به نیروهای جاسوس و خرابکار که در صفوف دشمن نفوذ می کنند گفته می شود. اما مورد نظر این یادداشت تاکید بر نقش آموزش و پرورش در یک نظام دمکراتیک است، نظامی که قاعدتا باید بر چهار رکنِ قانون اساسی، نظام پارلمانی، احزاب سیاسی و مطبوعات آزاد استوار باشد. آموزش و پرورش اما بدلیل اهمیت بسیار بالای آن می تواند در کنار این چهار رکن قرار گیرد و تضمین کننده بقای دمکراسی باشد.

اما اگر خوب دقت کنیم، چهار رکن شناخته شده دمکراسی نیز می توانند از معنا و کارکرد واقعی خود تهی گردند. بعبارت دیگر، صرف وجود پارلمان، قانون اساسی، احزاب سیاسی و مطبوعات در یک کشور نمی تواند بطور اتوماتیک و برای همیشه تضمین کننده دمکراسی باشد؛ و یا حداقل می توان گفت که حضور این چهار رکن لازمه دست یابی به دمکراسی است اما این حضور قطعا کافی نمی باشد.

در یونان باستان که نظام سیاسی آن به دمکراسی مستقیم مشهور است یکی از شروط مشارکت در نظام اداری و سیاسی کشور داشتن سواد و تحصیلات کافی بود. البته شاید امروزه نیازی بر تاکید بر این شرط نباشد و یا فرض بر این است که نماینده پارلمان و یا عضو دولت از تحصیلات و تخصص کافی برخوردار می باشد. اما بنظر می رسد که در آن دوره که یونانیان در مراحل آغازین تمرین دمکراسی  بودند افزودن این شرط به شرایط نمایندگی بسیار ضروری بوده است.

اما همانطور که چهار رکن دمکراسی هم می توانند از جنبه های بسیار مثبت و الهام بخش برخوردار، و هم در نقطه مقابل، آسب پذیر باشند و مورد سو استفاده قرار گیرند؛ از آموزش و پرورش نیز می توان هر دو استفاده را نمود. زمانی که دمکراسی از حالت دخالت مستقیم مردم در امور خود خارج شد و محدود به بخش نخبه جامعه گردید، بخشی که از امکانات مالی کافی برای برخورداری از آموزش و پرورش اختصاصی و نخبه ساز برخوردار است و راه صعود از نردبان مشارکت در احزاب و قدرت سیاسی را فرا می گیرد، دیگر نمی توان از دمکراسی واقعی و مستقیم صحبت نمود.

نظام آموزش و پرورش نیز می تواند دچار چنین عارضه ای گردد. نمونه مشخص این عارضه، سیستم فعلی آموزشی و گزینشی کشورهای پیشرفته است. کشورهایی که از درجه رشد نسبتا بالای اقتصادی برخوردارند. اگرچه سیستم و روش آموزشی در این کشورها بعنوان مدلهای موفق آموزشی و تربیتی شناخته می شوند و کشورهای مزبور در رده های بالای رتبه بندی جهانی قرار دارند، اما در عین حال شاهدیم که امروزه، شرایط و مکانیزمهای ورود به سطوح بالای آموزشی آن اندازه دشوار گردیده اند که تنها بخش خاصی از جامعه قدرت فرستادن فرزندان خود به مراحل بالاتر تحصیلی را دارد. برخورداری از امکانات مالی یکی از مهمترین شرایط و الزامات برای پرداختن هزینه های تحصیلی است. هزینه هایی که روز به روز گرانتر می گردند. مراکز آموزشی نیز بدلیل صرفه جویی ها و کاهش کمک های مالی دولتی، و بدلیل تخصصی شدن رشته های تحصیلی و برای تامین نیازهای مالی بالاجبار به موسسات مالی، صنعتی و مراکز تخصصی روی آورده اند. البته شاید مطرح شود که این تحول مثبت است و هر اندازه نظام آموزشی از دولت و قدرت سیاسی مستقل تر باشد، نقش بهتری می تواند در آموزش و پرورش آزاد و مستقل بازی نماید. اما همین خطر نیز، بویژه در نظامهای پیشرفته سرمایه داری کنونی، در کمین نظامهای آموزشی نشسته است. نظامهای آموزشی که این بار بجای وابستگی به دولت و منابع مالیاتی، به موسسات و بنگاه های خصوصی وابسته شده اند.

به همین علت است که امروزه در بسیاری از مدارس و آموزشگاها کسب نمرات بالای تحصیلی و در نهایت دریافت مدرک و دیپلم تخصصی تنها هدف دانش آموزان و مربیان گردیده است. رشته ها ی تحصیلی مطلوب دانشجویان نیز رشته هایی هستند که آینده خوبی را از نظر شغلی، اقتصادی و مالی تضمین نمایند. در واقع سیستم آموزشی و گزینشی صرفا بر مبنای سود و موفقیت های اجتماعی-اقتصادی تنظیم شده و اداره می گردند. تربیت شدگان سیستم آموزشی مزبور نیز متخصصان یک نظم خاص اجتماعی-سیاسی می شوند که هر یک در گوشه ای از کارخانه بزرگ اقتصادی آن مشغول بکار می گردند.     
 
اما همانطور که شرط استقرار و دوام دمکراسی پایه ریزی درست و اصولی ارکان چهار گانه دمکراسی است، و این تنها در صورتی امکان پذیر است که شرایط دخالت مستقیم مردم در امور سیاسی و اجتماعی خود تا حد ممکن فراهم باشد، از آموزش و پرورش نیز زمانی می توان بعنوان رکن پنجم دمکراسی صحبت نمود که نظام های آموزشی و تحصیلی در راستای تربیت انسانهای مستقل، نقاد و جستجوگر شکل گرفته باشند و بجای تربیت متخصص که فایده آن در نهایت باید به موسسات مالی، صنعتی و بازرگانی بزرگ برسد، به تربیت انسانهای آزاد اندیش که شجاعت فکر در خارج از چهارچوب های شناخته شده و نقد عادات و سنت ها را دارند، همت گمارند.  

از این منظر است که نظام آموزشی که هدف آن تربیت انسانهای آزاد اندیش است، رابطه بسیار مستقیمی با دمکراسی پیدا می کند. در چنین سیستم آموزشی است که دانش آموز در درجه اول بعنوان یک انسان اجتماعی تربیت می شود. انسانی که قبل از اینکه متخصص باشد، شهروندی است که نسبت به امور سیاسی-اجتماعی پیرامون خود حساس است و خود را در رابطه با آنها مسئول می داند.

اصولا ویژگی ذاتی و اصلی آموزش و پرورش آگاهی بخشی و فراهم نمودن امکانات لازم برای کسب دانش و اطلاعات گوناگون است. ویژگی که به سختی می توان آنرا تهی و بی محتوا نمود، بویژه در عصر کنونی اطلاعات. در گذشته نیز، با وجودیکه بسیاری از حکومت های توتالیتر و استبدادی تلاش داشتند که آموزش و پرورش را کاملا در راستای اهداف سیاسی خود برنامه ریزی کنند و جهت بخشند، اما سرانجام از درون همین نظامهای آموزشی شدیدا کنترل شده دانش آموختگانی پا به عرصه گذاشتند که نظام سیاسی حاکم را در معرض چالش دمکراسی خواهی و آزادی بیشتر قرار دادند.

در ایران نیز، بویژه پس از ورود کشورمان به دوران مدرن بعد از جنبش مشروطه، همین دانش آموختگان موسسات آموزشی داخل و خارج کشور بودند که پس از خروج از دانشگاها وارد عرصه های سیاسی-اجتماعی و فرهنگی شدند و با استفاده از شرایط سیاسی نسبتا آزاد پس از برکناری رضا شاه از قدرت، احزاب و گروههای سیاسی و اجتماعی مستقل را بنیانگذاری کردند. حتی مخالفت ها و تحریم های دائمی روحانیت سنتی که از همان اوان تاسیس مدرسه دارالفنون آغاز گردید نتوانست مانع رشد و گسترش نظام آموزشی مدرن شوند.

و در واقع بی حکمت نیست که یکی از نگرانی های اصلی جمهوری اسلامی و روحانیت حاکم، سیستم آموزشی و دانشگاه های مستقل و آزاد بوده است، که البته با وجود کنترل های شدید و شرایط ورودی دشوار همواره دانش آموختگان مستقل و آزاد اندیش، هر چند محدود، را تحویل جامعه داده اند. همانطور که می دانیم تلاش های جمهوری اسلامی و ولایت فقیه حاکم از به اصطلاح انقلاب فرهنگی سالهای ۱۳۵۸-۱۳۵۹ آغاز گردید و تا امروز ادامه دارد. تلاشهایی که در سالهای اخیر علوم انسانی و اجتماعی را هدف اصلی خود قرار داده اند و قصد داشته و دارند که مدارس کشور را تبدیل به مراکز آموزشی برای تربیت جوانان مسلمان شیعه کنند. جوانانی که قرار است تاریخ رسمی کشور خود را از دوران هجوم لشکریان اسلام در هزار و اندی پیش بیاموزند و قبل از اینکه خود را ایرانی بشناسند، خود را یک مسلمان شیعه بنامند.

اما با این وجود تمام این برنامه ریزی ها و کنترل های شدید، می بینیم که به اعتراف مقامات رسمی و روحانیت حاکم، جوانان کشور روز بروز سکولار تر و بی دین تر می گردند. به همین علت است که علمای شیعه و روحانیت حاکم دائما از غیر اسلامی شدن دانشگاه ها ابراز نگرانی می کنند. برای مثال مکارم شیرازی در یکی از صحبت های اخیر خود بار دیگر بر فیلتر شدن علوم دانشگاهی تاکید می کند و دولت جمهوری اسلامی "اینترنت ملی" را راه اندازی می نماید. وسیله ای که امروزه بیش از هر وسیله ای برای کسب اطلاع و گسترش دانش مورد استفاده قرار می گیرد.        

در واقع آموزش و پرورش بمانند تبغه دو لبه ایست که هم می تواند در جهت پیشبرد و تعمیق دمکراسی و آزاد اندیشی بکار گرفته شود و هم در جهت تحمیق و تربیت مهره هایی که فقط بدرد قدرت سیاسی حاکم می خورند مورد استفاده قرار گیرد. همانطور که امروزه در بسیاری از کشورها ارکان چهار گانه دمکراسی قانونی اساسی، احزاب، پارلمان و مطبوعات ظاهرا حضور دارند، اما این ارکان چهارگانه آن اندازه توسط سیاست های از بالا اجرا شده توسط قدرت های حاکم، که حتی تا فرهنگ و نوع نگاه به زندگی، که فقط بر سود و موقعیت اقتصادی استوار است، از محتوا خالی شده اند که می توان گفت تنها پوسته ای از آن باقی مانده است. در این کشورها دخالت در امور سیاسی معمولا فقط از طریق نهاد ها و احزاب قدرتمند سیاسی امکان پذیر است، آنهم در هر دوره چهار ساله انتخاباتی. انتخاباتی که معمولا توسط مطبوعات قدرتمند و وابسته به همین احزاب و نهادهای مالی پشتیبان آنها جهت داده و رهبری می گردند.

اما با توجه به اینکه در هسته اصلی و در عمق روح دمکراسی و مدرنیته، خودمختاری مردم در امور سیاسی و اجتماعی اشان و حق دخالت مستقیم در این امور نهفته است، باید همچنان بر استقلال و خودمختاری این اصول چهارگانه تاکید نمود. استقلال و خودمختاری که در درجه نخست به استقلال و آزاد اندیشی تک تک افراد شرکت کننده در این نهادها منوط است. استقلال و آزاد اندیشی که بتدریج از همان ابتدای کودکی و ورود نوجوان به نظامهای آموزشی شکل می گیرند و جزئی از شخصیت و روش کار  او می گردند.
اخیرا آقای محسن رنانی "عضو هیات علمی گروه اقتصاد دانشگاه اصفهان در جمع فرهنگیان، اساتید، پژوهشگران و و دانشجویان علاقمند به مسایل آموزش و توسعه حاضر شد و  به مدت چهار ساعت با حاضران به گفت و گو پرداخت". موضوع صحبت وی توسعه به مثابه کودکی بود. وی معتقد است که "«توسعه» در ایران به مثابه کودکی بوده است که در دوره‌هایی از عمر او علائمی از توانمندی‌های گویشی و رفتاری او شکل گرفته اما بعد متوقف شده است. کودکی که جسمش بزرگ شده اما هنوز نمی‌تواند خوب حرف بزند، منطقی فکر کند و رفتارهای عاطفی و احساسی خود را کنترل کند. در واقع توسعه در ایران (نه به معنای رشد و پیشرفت) بلکه در مقام یک فرآیند تحول آفرین فکری رفتاری، بسیار کند شده است.به زبان دیگر می‌توانیم بگوییم ایرانیان در مسیر توسعه درجا زده‌اند". وی سپس اضافه می کند: "ما نمی‌توانیم هیچ تحولی را در کشور به پیش ببریم، مگر اینکه توسعه را از حوزه آموزش آغاز کنیم."

همانطور که تجارب تاریخی بشریت در همه مراحل تاریخ تکامل نشان می دهند، توسعه و پیشرفت همواره مدیون آزاد اندیشی، روح جستجوگری، قدرت نقادی و شجاعت فکر کردن خارج از چهارچوب های موجود بوده اند. ویژگی هایی که از همان اوان کودکی و سپس در دوران آموزش های ابتدایی و پیشرفته باید در وجود کودک و دانش آموختگان نهادینه شوند.

اما با توجه به اینکه یکی از شاخص های اصلی توسعه در دنیای امروز، دمکراسی و دخالت مستقیم و خودمختار مردم در امور زندگی و اجتماعی است؛ و این تنها از طریق یک نظام آموزشی مدرن مستقل و آزاد، که هدف اصلی آن پرورش انسانهای آزاد اندیش، شجاع و خودمختار می باشد، نتیجه ای جز این نمی توان گرفت که آموزش و پرورش باید بعنوان رکن پنجم دمکراسی شناخته شود و حتی بعنوان یک قوه مستقل در کنار سه قوه قضایی، اجرایی و قانونگذاری قرار گیرد.

۱۳۹۵ شهریور ۱۰, چهارشنبه

اعدامهای فله ای و ترورهای گزینشی

این روزها نیروهای انتظامی و گشت ارشاد جمهوری اسلامی شدیدا مشغول کشف مهمانی های مختلط شبانه و دستگیری پسر و دخترهای جوان هستند؛‌ و همانطور که شاهدیم چند سالی است که در زیر پوست شبهای شهرهای بزرگ ایران از جمله تهران، شیراز و مشهد پارتی های شبانه ای برگزار می شوند، که ظاهرا این کشف و دستگیری ها نتوانسته اند از گسترش و تعدد آنها بکاهند. برای مثال، در همین روزهای اخیر، همزمان با اعلام فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی مبنی بر کاهش مهمانی های شبانه، ما شاهد موج دستگیری های جدید دختران و پسران شرکت کننده در مهمانی های شبانه بودیم.

بازی موش و گربه نیروهای انتظامی با مردم در رابطه با جمع آوری آنتن های ماهواره ای سالها است که ادامه دارد و بجرات می توان گفت که جمهوری اسلامی در این مبارزه همواره ناموفق بوده است. حجاب و پوشش اجباری زنان نیز میدان دیگری از جنگ و گریز است که رژیم جمهوری اسلامی در آن نیز، با وجود اسید پاشی های سال گذشته و دستگیری و آزار و اذیت دائمی زنان و دخترانِ به دیده گشت ارشاد و نیروهای انتظامی بد حجاب، نه تنها موفق نبوده بلکه روز بروز مجبور به عقب نشینی نیز شده است.  

این رجوع و استفاده گسترده مردم از همه امکانات و ابزارهایی که به شکل و گونه ای مخالفت خود را با سیاست های فرهنگی جمهوری اسلامی نشان می دهند، این روزها تبدیل به یکی از دغدغه ها و نگرانی های اصلی مقام رهبری و روحانیت حاکم شده اند. برای نمونه، علم الهدا امام جمعه مشهد اعلام خودمختاری می کند و برگزاری هر کنسرتی را در کل استان خراسان رضوی ممنوع اعلام می نماید. امام جمعه شیراز نیز پس از او تمایل خود را بر ممنوعیت اجرای کنسرت موسیقی در شیراز  به این شکل آشکار می سازد: "از آقای وزير ارشاد سئوال مي‌كنم كه اگر برگزاری كنسرت حلال است و جايز و بي‌ضرر، چرا خدمت امام رضا برگزار نمي‌شود؟ اگر حرام است و ضرر دارد، پس براي همه مسلمانان مضر است و حرام. حرام را توسعه ندهيد و گناه را تشويق نكنيد". و همانطور که می دانیم، وزیر ارشاد با کوتاه آمدن در برابر خواست علم الهدا گفته بود: "برگزاری كنسرت‌های موسيقی در مشهد مقدس به‌خاطر احترام به امام رضا انجام نمی شود". از همه مهمتر، نباید فراموش کنیم که رهبر جمهوری اسلامی مدتی پیش از وضعیت فرهنگی کشور شدیدا ابراز نگرانی کرده بود.

حال بیاییم این جنگ و گریز دائمی بین مردم و جمهوری اسلامی، که از همان اوائل تاسیس این حکومت در رابطه با فعالیت های  فرهنگی-هنری، امور خصوصی مردم، نحوه زندگی و پوشش مردان و زنان، در جریان بوده است، را با مقابله این نظام با روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، فعالین سیاسی و بطور کلی بخش انتلکتوئل جامعه ایران مقایسه کنیم. به قاطعیت می توان گفت که جمهوری اسلامی در جنگ خود با مردم برای تحمیل الگوی زندگی مطابق شریعت اسلام ناموفق بوده و در اکثر زمینه ها وادار به عقب نشینی شده است، از جمله در رابطه با پوشش زنان و استفاده از ماهواره و برگزاری کنسرت و جشن. این ناکامی های رژیم را می توان بخوبی در این واقعیت دید که اگرچه برخی از فعالیت های فرهنگی مردم به فضای مجازی و یا به زیر پوست شب کشیده شده اند اما نه تنها هرگز خاموش نشده اند، بلکه روز به روزه شعله ورتر نیز گردیده اند.

شوربختانه اما این حکومت در جنگ با جامعه روشنفکری و دگر اندیشان ایران نه تنها تا حدودی موفق بوده بلکه حتی توانسته است امواج دوره ای ناشی از سرکوب، دستگیری و قتل فعالین سیاسی، نویسندگان آزاد اندیش و روزنامه نگاران مستقل را بدون تنش جدی در ارکان نظامش پشت سر بگذارد. امواج دوره ای سرکوب و خشونت که بجز تعداد انگشت شماری، ما بقی روشنفکران را یا وادار به مهاجرت، یا سکوت و یا کند کردن قلم و زبانشان نمود.
این تفاوت بین نحوه واکنش مردم در برابر فشار و سرکوب و عکس العمل بخش انتلکتوئل جامعه ایران در برابر استبداد خشن این نظام را چگونه می توان توجیه کرد؟ آیا تفاوت فقط در نوع عکس العمل مردم از یکسو و روشنفکران از سوی دیگر است؟ و یا علت تفاوت به روش های مقابله و سرکوب حکومت در برابر مردم و روشنفکران باز می گردد؟

شاید اشاره به حملات تروریستی در سالها ی اخیر در اروپا به باز شدن این بحث کمک نماید. حملات تروریستی در اروپا و امریکا را می توان به طور کلی به دو دسته تقسیم نمود. حملاتی که گزینشی بوده اند و افراد و یا موسسات خاصی را  منظور داشتند؛ و حملاتی که بدون یک گزینش خاص، مردم عادی را که از شانس بد در آن لحظه زمانی و مکانی خاص حضور داشته اند هدف قرار داده بودند. که اولی را می توان ترور های گزینشی و دومی را حملات و ترورهای کور و فله ای نامید. برای مثال، حمله با چاقو به نویسنده و کارگردان هلندی تئو فان خوخ در سال ۲۰۰۴ و یا حمله تروریستی به دفتر نشریه شارلی ابدو در ردیف ترورهای گزینشی قرار می گیرند، و حملات انتحاری به کنسرت ها و تجمع های عمومی در امریکا و فرانسه از نوع ترورهای فله های و بعبارت دیگر کور بحساب می آیند.

اگرچه هدف نهایی هر دو نوع از حملات تروریستی مبارزه وحشیانه و قهر آمیز با همه آثار و نمودهای جهان مدرن و‌ آزاد بوده و هست، اما نتایج و کارکردهای آنها تا حدودی با یکدیگر متفاوتند. پس از ترور کارمندان شارلی ابدو، برخی از کاریکاتوریست ها و فکاهی نویسان ضمن محکوم کردن این حملات و تاکید بر ادامه راه شارلی ابدو، تاکید نیز نمودند که اگرچه آنها نیز انتقادات فراوانی به اسلام و اصولا مذاهب دارند، اما بنا بدلایل امنیتی ترجیح می دهند که از لحن های ملایم تری  استفاده نمایند تا به منزله توهین به اعتقادات دینی مردم تلقی نگردند.

در مقابل اما، مدت کوتاهی پس از حملات فله ای به کافه ها، رستوارانها و محل های تجمع، بار دیگر مردم به زندگی معمولی خود بازگشتند و کافه ها و کنسرت ها و استادیوم ها مملو از شرکت کنندگان و تماشاچیان شدند، گویی که اصلا اتفاق خاصی نیفتاده بود. بعبارت دیگر، مردم مجددا به همان راه و روش معمول و طریقه ای که به آن عادت داشتند ادامه دادند، حتی اگر در گوشه ذهن و احساس خود نگران حملات تروریستی جدیدی بودند. در واقع اگر دولت فرانسه بنا بدلایل امنیتی تجمع های اعتراضی مردم را، پس از حملات کور تروریستی به کافه ها و کنسرت در پاریس، لغو نکرده بود، شاید باردیگر شاهد حضور گسترده مردم در میدان باستیل در محکوم کردن تروریسم و دفاع مجدد از اصول و مبانی جمهوریت و سکولاریسم در فرانسه بودیم.

در ایران نیز فردای پس از حضور گشت ارشاد در خیابانها، باز هم زنان و دختران به همان نیمه حجاب پا به خیابان می گذارند. حتی دیدیم که مدت کوتاهی پس از اسید پاشی های وحشیانه، زنان و دختران با همان پوشش همیشگی خود به خیابانها بازگشتند. بارها نیز شاهد بوده ایم که ساعتی پس از جمع شدن ماهواره ها، نوع های جدیدتری سریعا بر پشت بامها نصب می گردند. کنسرت ها و جشن ها نیز از یک مکان به مکان دیگر، حتی به فضای دیجتال و دنیای ویرچوآل کشیده می شوند و یا در زیر پوست شب به حیات خود ادامه می دهند.  

ترور و دستگیری گزینشی نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان اما بر خلاف حملات تروریستی کور و فله ای و یا ایجاد محدودیت های اجتماعی برای عموم مردم، نتایج و واکنش های متفاوتی با .اکنش توده های مردم داشته اند. به این معنی که یا این روشنفکران به اشکال مختلف وادار به سکوت و یا مجبور به ترک وطن گشته اند و یا آنهایی که در کشور مانده اند، پس از تحمل سالها رنج زندان و تبعید، تحت کنترل های شدید امنیتی قرار گرفته اند و یا در مواردی مجبور گشته اند که در روش کار و لحن کلام و قلم خود تجدید نظر نمایند.  

تفاوت بین واکنش عموم مردم به سرکوب و تحدید آزادی ها و عکس العمل روشنفکران و اهل هنر و قلم اما به این واقعیت باز می گردد که رفتارهای اجتماعی و امور شخصی مانند انتخاب نوع پوشش، نحوه زندگی تا کسب اطلاع از طریق اینترنت و ماهواره و همچنین جشن ها و تجمعات اجتماعی که مردم به آنها عادت کرده اند، در حقیقت بخشی از زندگی روزمره اشان شده اند. امور و نیازهایی که بدون آنها اساسا شور و معنایی برای زندگی و حتی زنده ماندن باقی نمی ماند. نیاز ها و مطالباتی مانند انتخاب آزادانه پوشش، برگزاری جشن، لذت از موسیقی و شادی و نیز کسب اطلاع و دانش امروزه آن اندازه برای انسان مدرن حیاتی شده اند که شاید تنها بتوان آنها را با یک حکومت نظامی بغایت خشن و حضور توپ و تانک در خیابانها از مردم دریغ نمود. این نیازها، دیگر حتی صرفا وسیله و روش مبارزه و مخالف با رژیم حاکم نیستند، جزیی از زندگی و حیات انسان شده اند. به همین دلیل ‌نیز  دیگر به هیچ وجه قابل حذف نمی باشند.

برای روشنفکر و اهل قلم و هنر، که ضمن تاکید بر این واقعیت که نویسندگی، خلق آثار هنری و فرهنگی برای او نیز جزئی از شور زندگی است، اما نیاز به فعالیت های قلمی، فرهنکی و هنری در مقایسه با نیازهای اولیه حیاتی از جمله آزادی های فردی در انتخاب نوع پوشش و روش زندگی، اموری ثانویه تلقی می شوند. نیازهای دسته دوم و امور ثانویه ای که حتی برای برخی از روشنفکران صرفا در مقام وسیله ای برای بیان عقاید، افکار و احساساتشان قرار می گیرند.  به علت همین تفاوت بین نیازهای اولیه و ثانویه است که معمولا حکومت و گروهای تروریستی دو شیوه از ترور و اعدام را بکار می گیرند. ترورها و یا اعدامهای فله ای و یا گزینشی.

برای ممانعت جدی از دست یابی مردم به مطالبات اولیه اشان، حکومت ها مستبد و یا نیروهای تروریستی معمولا باید بهای بسیار بالای بپردازند. برای مثال یا باید یک حکومت نظامی برقرار کنند و همه نشریات مستقل را ببندند و یا بگیر و ببند های فراگیر راه بیندازند. که بدلیل بهای بسیار سنگین این نوع از سرکوب معمولا در شرایط بسیار استثنایی و بعنوان آخرین راه حل اتفاق می افتند. بنظر نگارنده، دستگیری و اعدامهای فله ای سال ۶۰ و سال ۶۷ در ایران در این زمره قرار می گیرند، که بدلیل هزینه های بالای آن برای مدت کوتاهی می توانست ادامه داشته باشد. عملیات تروریستی فله ای و کوری که توسط داعش و طالبان به اجرا گذاشته می شوند نیز در همین ردیف قرار می گیرند؛ که در مقایسه با حمله تروریستی به نشریه شارلی ابدو موجب خشم و نفرت بیشتر مردم از این گروهای تروریستی گردید.

شاید در مخیله بسیاری این نظریه می چرخید که برای امنیت داخلی خود شاید بهتر باشد تا حدودی از لحن تند انتقادات از اسلام کاسته شود تا بعنوان بی احترامی به اعتقادات ملیونها مسلمان تلقی نگردد. در مقابل اما، اگرچه ترس از حملات جدید تروریستی همواره وجود داشته و دارد اما در عین حال مردم را نمی توان وادار به تغییر در روش زندگی و عاداتشان نمود و از آنها خواست که کمتر به مجامع عمومی، گردشگاها و کنسرت ها بروند.

بعبارت دیگر شاید حکومت های استبدادی و گروهای تروریستی برای مدت نسبتا طولانی بتوانند سکوت و یا تغییر لحن بیان را بر بخش انتلکتوئل جامعه تحمیل کنند، اما هرگز نخواهند توانست برای طولانی مدت نحوه جدیدی از زندگی را برای مردم دیکته نمایند. برای مثال اتحاد جماهیر شوروی اگرچه برای مدت کوتاهی تانک های خود را به خیابانهای کشورهای اروپای شرقی کشاند، اما سکوت نسبتا طولانی مدت را تنها با ترور و اعدامهای گزینشی روشنفکران و دگراندیشان توانست حاکم گرداند.

در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نیز بجز مقاطعی مانند سالهای ۶۰، ۶۷ و سپس سال ۸۸ زمان کودتای انتخاباتی باند خامنه ای-احمدی نژاد، در اکثر موارد ترورها و اعدامهای گزینشی دستور کار نیروهای امنیتی و نظامی این حکومت قرار داشته اند.

شاید بتوان گفت که برای پرهیز از فراهم شدن شرایط استثنایی سالهای ۶۰ و ۶۷، اگر بخش انتلکتوئل، نویسندگان و هنرمندان ایران فعالیت های قلمی و هنری خود را بیشتر در ارتباط با مطالبات و خواسته های اولیه و حیاتی مردم قرار دهند و با قلم و هنر خود یک تنه وارد میدان جنگ با استبداد دینی حاکم نشوند، کمتر براحتی قابل حذف و سرکوب باشند. بویژه که از یک روشنفکر، هنرمند، نقاش و موسیقیدان و آواز خوان انتظار نمی رود که یا هنر خود را بدلیل شرایط سرکوب بسرعت به زیر زمین ببرد و یا سلاح زبان، قلم و یا هنر خود بر زمین بگذارد و سلاح آتشین بدست گیرد. برای یک هنرمند نقاش، نویسنده و اهل تئاتر و موسیقی نیز فعالیت های هنری جزیی از شور زندگی او بحساب می آیند و آنرا نیز نمی توان به آسانی تعویض نمود اما شاید تلاش با پیوند به مطالبات اجتماعی و صنفی مردم بتواند چتر حفاظتی بهتری ایجاد نماید.        

     

۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

شیعه گرایانِ لمیده بر منبر کبر و غرور

انتشار نوار صحبت های آیت الله منتظری درباره اعدامهای سال ۱۳۶۷ تقریبا همزمان بود با اعدام دسته جمعی زندانیان اهل سنت در زندان رجایی شهر. این دو جنایت اگرچه از نظر ابعاد و تعداد اعدامیان قابل مقایسه با یکدیگر نیستند، اما از نظر موقعیت جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۷ و شرایطی که اکنون در آن قرار دارد و  همچنین در رابطه با فرایندهایی که موجب اجرای این تصمیم توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی گردیدند، می توانند قابل مقایسه باشند.

در برابر اعدامهای وحشیانه و غیر قانونی زندانیان گروهای سیاسی در سال ۶۷ تنها عده محدودی، از جمله آقای منتظری، سکوت پیشه نکردند. البته اگرچه این اعتراضها بجایی نرسیدند، اما ثبت آنها در نوشتجات و نوارهای صوتی از اسناد بسیار با ارزش تاریخی از نمونه جنایت های جمهوری اسلامی در  دهه شصت و مقاطع پایان جنگ با عراق است. و همانطور که بسیاری از تحلیل گران و نویسندگان مقالات به این حقیقت اشاره کرده اند، انتشار نوار صحبت های آقای منتظری ارزش اطلاعاتی ندارد، زیرا بسیاری از مردم ایران بر این جنایت ها آگاهی داشتند، بلکه انتشار این نوار صوتی از نظر تاریخی و همچنین در مقطع زمانی کنونی که همزمان با اعدام دسته جمعی زندانیان اهل سنت می باشد، بسیار اهمیت دارد.

بر خلاف سال ۶۷ که شاهد اعتراض بالاترین مقام جمهوری اسلامی و جانشین ولایت فقیه بودیم، کمتر اعتراضی از سوی اصلاح طلبان و نشریات وابسته به آنها نسبت به اعدامهای دسته جمعی زندانیان اهل سنت و کرد، که در حال گذراندن دوران محکومیت خود بودند، دیده و شنیده شد. نشریات مزبور حداکثر به درج اخبار رسمی منتشر شده از سوی وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران اکتفا کردند. شاید انتظار و مقایسه بیهوده ای باشد، اما توقع می رفت که شخصیت های شناخته شده ای مانند آقای محمد خاتمی به این اعدامها اشاره می کردند و حداقل نسبت به احتمال تشدید بحرانها و تنش های موجود بین شیعه و سنی پس از این اعدامها هشدار می دادند.

در کنار این تقابل سازی بین نحوه واکنش نسبت به این دو جنایت، موقعیت و شرایطی که جمهوری اسلامی در مقطع دهه شصت داشت و در مقطع کنونی دارد، و بویژه فرایندهایی که موجب اتخاذ و اجرای این تصمیم در هر دو مقطع شدند، نیز می توانند با یکدیگر قابل مقایسه باشند.

پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ در واقع امر پیروزی اسلامیت و پرچم داران آن، روحانیت، بر ملیت ایرانی، ملیون و سکولارها بود. آیت الله خمینی در سخنرانی های خود بارها تاکید کرده بود، که "ما برای اسلام" انقلاب کردیم. شکست نظام سلطنتی محمدرضا پهلوی و از هم پاشیده شدن ارتش و دستگاه امنیتی نظام او، که قدرت منطقه ای زمان خود بود و بعنوان ژاندارم منطقه شناخته می شد از یکسو‌، و انتقام روحانیت و بویژه آیت الله خمینی از شاه ایران و بطور کلی نظام مشروطه سلطنتی از سوی دیگر؛ و نیز حمایت های گسترده اقشار پایینی جامعه ایران از خمینی دست بدست هم موجب گردیدند که رهبری تازه بقدرت رسیده جمهوری اسلامی و شخص خمینی با اعتماد بنفس و با تکبر فراوان به فکر گسترش قدرت خود و صدور انقلاب بیفتد. وی لمیده بر کرسی ولایت مطلقه، به سنت پیامبر اسلام آغاز به نامه نگاری به رهبران سیاسی جهان از جمله رهبر اتحاد جماهیر شوروی آنزمان نمود. همزمان وی گوشه چشمی نیز به مناطق شیعه نشین عراق داشت و در پی صدور انقلاب به این مناطق بود. او حتی مراسم حج را نیز تبدیل به یک نمایش قدرت سیاسی جمهوری اسلامی نمود.

در تصور آیت الله خمینی و طرفداران او نظام جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه الگویی برتر در مقایسه با دو سیستم کاپیتالیستی غرب و کمونیستی شرق بود. در پندارهای روحانیت حاکم، قرار بود که جمهوری اسلامی مقدمات ظهور امام زمان و گسترش عدل جهانی را فراهم آورد. این پندار، به همراه موج حمایت نسبتا گسترده بخش های سنتی و پایینی جامعه ایران از این سیاست و نیز موفقیت خمینی در سرکوب و حذف مخالفین خود تکبر و غرور خلسه کننده ای برای رهبران جمهوری اسلامی به ارمغان آورد.در واقع خمینی بر منبر امن و راحت ولایت فقیه تکیه زده بود و بشارت حکومت مستضعفین در سرتاسر جهان سر می داد. حتی جنگ با عراق، با وجود خسارت های فراوان جانی و مالی، تغذیه کننده و منشا الهام و اثبات حقانیت جمهوری اسلامی و ولایت فقیه برای خمینی و هوادارانش شده بود. حتی وضعیت بحرانی رژیمش در سال آخر جنگ با عراق که او را وادار بخوردن جام زهر و پذیرش قطعنامه سازمان ملل نمود نیز لحظه ای او را در این پندار که با جمهوری اسلامی و سپس ظهور امام زمان تاریخ بشریت به پایان خود رسیده است دچار شک و تردید نکرد.

شاید پندار پایان تاریخ خمینی که با به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی شکل عینی و عملی پیدا کرد، قابل مقایسه باشد با پندار پایان تاریخ که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اقمار آن در میان برخی از نظریه پردازان امریکایی از جمله فرانسیس فوکویا شکل گرفت. پندار و تصوری که به تدریج در بخشی از سیاستمدران امریکایی و قدرت حاکم بر ایالات متحده نفوذ کرد و همراه با غرور و تکبر ناشی از شکست دشمن اصلی خود، کمونیسم شوروی، آنان را نیز بر کرسی قدرت بلامنازغ جهانی نشاند. از این منزلگاه امن و ظاهرا آرامش بخش بود که طرح های جدیدی برای بر هم زدن نظم موجود در منطقه خاورمیانه کشیده و به اجرا گذاشته شد. و در این رابطه چه بهانه ای بهتر از حمله به برجهای تجاری نیویورک می توانست در اختیار نظام سیاسی حاکم وقت بر ایالات متحده قرار گیرد تا طرح های خود را به مرحله اجرا در آورند. طرحهایی که تصرف منابع نفتی از یکسو و تحمیل الگوی سیاسی-اجتماعی مطلوب غرب از سوی دیگر را، از طریق حملات نظامی و خالی کردن زیر پای رهبران سیاسی وقت خاورمیانه و تغییر نقشه جغرافیای این مناطق در صدر آنها قرار داشتند.

این پندار و خیال و آرامش ظاهری ناشی از آن اما پس از مدت کوتاهی با گسترش موج خشم و نفرت نسبت به امریکا و  متحدانش، که حملات نظامی آنها زمینه ساز اصلی جذب نیرو توسط نیروهای تروریستی شده بودند، تبدیل به کابوسی وحشتناک از احتمال روزافزون حملات تروریستی در زادگاه و منزلگاه کاپیتالیسم همچنان متکبر، مغرور و مست از پیروزی نهایی خود در برابر دشمن تاریخی اش گردید.

عکس العمل اولیه سیاستمداران کشورهای غرب در برابر  حملات تروریستی اخیر اما اعلام دفاع از فرهنگ و روش زندگی خود بود. حقی که البته بخاطر نشستن خود بر کرسی حقانیت و عقب افتاده نگاشتن ملت ها و فرهنگ های دیگر، فقط و فقط برای خود قائل بودند. همانطور که بارها و بارها شاهد بودیم واکنش رهبران غرب به عملیات تروریستی این بود که ما اجازه نمی دهیم که اسلامیون افراطی الگوی زندگی ما را عوض کنند و ما با قدرت تمام از خود دفاع خواهیم کرد، که من شک دارم که رهبران مزبور چنین حقی را نیز برای ملت های خاورمیانه واقعا قائل بوده باشند.

تجربه رهبران لمیده بر کرسی تکبر و غرورِ خلسه آور ناشی از قدرت در نظام جمهوری اسلامی که داعیه صدور انقلاب و حکومت جهانی اسلام را داشتند، و نیز تجربه رهبران امریکا و متحدانش که آنان نیز به خیال پایان تاریخ و مست از پیروزی نظام کاپیتالیستی طرح خاورمیانه بزرگ را ریختند، نشان می دهند که تاریخ و منزلگاه های آن هیچ وقت موقعیت قابل اطمینان و طولانی مدتی را برای لمیدن بر کرسی قدرت و نشستن در برجهای شیشه ای فراهم نمی آورد. تجریات تاریخی دیگر نیز نشان می دهند که تاریخ جایی برای لمیدن بر کرسی قدرت و در خلسه فرورفتن از پیروزی های خود نیست و اگرهم با پندارهای واهیِ ایدئولوژیکی و بطور مصنوعی چنین جایگاهی فراهم آورده شود بسرعت به ضد خود تبدیل خواهد شد و آرامش و خلسه را بسرعت برهم خواهد زد.

بر عکس، تجربیات تاریخی رهبران بزرگ تاریخ که نامشان به نیکی یاد می شوند و همچنان ماندگارند، گواه آن است که رهبرانی موفق بوده اند که جایگاه و کرسی قدرت را به موقع ترک کرده و غره آرامش و امنیت ناشی از قدرتی که در اختیارشان گذاشته شده، نگردیده اند. آنان، اگرچه نام و پیامشان در قلب و ذهن ملت های خود همواره ماندگار و جاودان مانده است، اما رهبر مادام العمر نبوده اند و کرسی قدرت سیاسی را به دیگران سپرده اند.

مقایسه آیت الله منتظری و آیت الله خمینی همین تضاد بین ان دو نوع از رهبران را بخوبی کنتراست می کند. آقای منتظری با وجود نصیحت و مشاوره برخی از اطرافیانش که فعلا دندان بر جگر بگذارد و حرفی نزد و با وجودی که می دانست که خمینی اعتراضات او را بر نخواهد تابید و اعتراضات او موقعیت شخصی، خانوادگی و سیاسی او را در خطر جدی قرار خواهند داد، به وظیفه وجدانی و اخلاقی خود عمل کرد و شجاعانه به  اعدامهای دسته جمعی سال ۶۷ اعتراض نمود. او نیز جایگاه امن و آرام جانشین ولایت فقیه را ترک و وارد دورانی از فشار، حصر، آزار و آذیت شد که همه چیز داشت بجز آرامش و امنیت. او با وجودی که منزلگاه ظاهر امن و آرام خود را ترک کرد و وارد دوران نا مطمئنی گردید که سر انجام آن فوت در حصر بود، اما نام نیک خود را قطعا بسیار ماندگارتر و پذیرفتنی تر از خمینی کرده است.

نوع نگاه و واکنش مردم کشورهای اروپای شرقی نسبت به امریکا، پس از فروپاشی شوروی، و نظر مردم مسلمان خاورمیانه نسبت به جمهوری اسلامی و رهبر انقلاب اسلامی نیز از جنبه هایی با یکدیگر قابل مقایسه هستند. تا قبل از فروپاشی نظام کمونیستی شرق و شاید تا مدت کوتاهی پس از آن، امریکا برای بسیاری از مردم اروپای شرقی نظام مطلوب و ایده آل و شاید حتی کعبه آمال بود. انقلاب اسلامی نیز پس از پیروزی و سقوط حکومت پهلوی در ابتدا نور امیدی در دل مردم مسلمان منطقه خاورمیانه که سالها توسط  رژیم های استبدادی و مورد حمایت امریکا و غرب حکومت شده بودند روشن کرد. اما این دو نور امید و شاید تصور الگویی جانشین برای حکومت های استبدادی اروپای شرقی و حکومت های وابسته منطقه خاورمیانه بسرعت خاموش شد، در هم فروریخت و جای آنرا ترس، بی اعتمادی و حتی نفرت گرفت. بطوریکه اکنون می توان گفت در روسیه و شاید در برخی از کشورهای اروپای شرقی، امریکا دیگر یک دوست نیست و اگر هم دشمن نباشد، دیگر به آن نمی توان اعتماد کرد. گرایشی که اکنون در کشورهای اروپای شرقی در حال رشد است، در پی الگوی امریکایی نیست، بلکه بنظر می رسد که می خواهد تفاوت و مرزهای خود را با کاپتیالیسم غربی و دیکتاتوری روسی مشخص و به اثبات برساند.

علی خامنه ای اما پس از شکست پروژه خمینی برای صدور انقلاب اسلامی و گرد آوردن جهان اسلام زیر پرچم ولایت فقیه، مدتی است که آرزوی وحدت جهان اسلام زیر سایه ولایت فقیه را از سر بدر کرده است. در عوض اما، بنظر می رسد که وی با تکیه بر قزلباشان خود، این سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و غره و متکبر از حذف و به تحلیل بردن مخالفان داخلی خویش، سالها است که مشغول استراتژی جدید تبدیل جمهوری اسلامی به یک قدرت بلامنازع شیعه در مقابل دشمنان سنی اش می باشد. سیاستی که البته روز بروز منجر به انزوای بیشتر جمهوری اسلامی و حتی ضعیف شدن رابطه آن با متحدین منطقه ای اش گشته است.

اما همانطور که آرزوی خمینی برای تحقق حکومت جهانی اسلام زیر پرچم جمهوری اسلامی به واقعیت نپیوست و  آرامش و امنیت او در منزلگاه رهبر انقلاب و کرسی ولایت فقیه که او پس از پیروزی انقلاب اسلامی اختیار کرده بود زودگذر  و موقت بود، جایگاهی که خامنه ای نیز بعنوان رهبر شیعیان برای خود فرض نموده عمر طولانی نخواهد داشت . اعدامهای اخیر فعالین سیاسی سنی و کرد را باید در ردیف همان سیاست های خمینی در سال ۶۷ قرار داد که او نیز زمانی که متوجه شد که پروژه صدور انقلاب اسلامی رو بشکست است، با کینه و عصبانیت تمام فرمان اعدام بی رحمانه فعالین سیاسی را داد.

تاریخ اما هیچگاه جای لمیدن بر کرسی قدرت و لذت از خلسه پیروزی بر رقبای خود نیست و هر رهبری که به این جایگاه عادت کند و جرات ترک آن را نداشته باشد، بطور قانونمند از آن جایگاه به پایین کشیده خواهد شد،‌ حتی اگر برای حفظ خود دست به آخرین اقدامات جنایتکارانه بزند.

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

خامنه ای و گربه شرودینگر

در سفری که همراه خانواده به وین داشتم گشت و گذاری نیز در دانشگاه معروف وین کردم که بیش از ششصد سال قدمت دارد و در سال ۱۳۶۵ میلادی بنیان گذاشته شد. در سالن وردوی دانشگاه علاوه بر نام استادان و پرفسورهایی که از زمان پایه گذاری این دانشگاه به تدریس و تحقیق مشغول بوده اند، برندگان جایزه نوبل این دانشگاه نیز بر دیوار سنگی نقش بسته و معرفی شده بودند. در میان این بردنگان، نام اروین شرودینگر برای من بسیار آشنا بود، فیزیکدانی که معادله معروف خود را برای توصیف حرکت ذرات اتم تنظیم نمود و به ثبت رساند. وی سپس به کمک این معادله و با استفاده از نظریه عدم قطعیت هایزنبرگ نظریه ابر الکترونیکی را ارائه نمود.

وی در سال ۱۹۳۵ سعی کرد با استفاده از یک آزمایش فکری یکی از تناقضات نظریه کوانتمی را به تصویر بکشد. این آزمایش فرضی و فکری وی به سناریوی گربه شرودینگر معروف است. گربه ای که در یک محفظه دربسته زندانی است و بسته به یک رویداد تصادفی ممکن است مرده باشد یا زنده.

در ویکی پدیا فارسی آمده است"  فرض کنید گربه ای در جعبه‌ای دربسته زندانی است. در این جعبه یک شیشه گاز سانور، یک چکش، یک حسگر پرتوزا و یک منبع پرتوزا نیز وجود دارد. ذرات پرتوزا بصورت نامنظم تابش می‌کنند و به همین دلیل برای آن‌ها نیمه عمر در نظر می‌گیرند. حال فرض کنید حسگر و چکش طوری تنظیم شده باشند که در صورت تابش موج پرتوزا بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱، چکش شیشه حاوی گاز را شکسته و گربه بمیرد. اگر در ساعت ۱۲:۰۱ در جعبه را باز کنید چه خواهید دید؟ اگر از طریق فرمول نیمه عمر منبع، احتمال تابش بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱ را ۵۰٪ پیش بینی کنید. گربه داخل جعبه در هنگام برداشتن درب جعبه ۵۰٪ مرده‌است و ۵۰٪ زنده است. اما وقتی درب جعبه را برمی‌دارید خواهید دید که گربه یا مرده و یا زنده‌است. نمی‌توان گفت ۵۰٪ سلولهای بدن گربه مرده‌اند و ۵۰٪ آنها زنده‌اند. در فاصله یک لحظه، احتمال به یقین تبدیل خواهد شد. این امر کاملاً متضاد بامکانیک کوانتمی می‌باشد."

بخاطر دارم زمانی که این سناریو را در زمان دانشجویی می خواندم و با نظریات شرودینگر، بویژه معادله معروف او آشنا شدم، پیش خود می گفتم که در حقیقت حرکات اجسام بزرگتر و حتی خود ما انسانها نیز می توانند با معادله او توصیف شوند. یعنی همه ما موج هستیم و موج وار حرکت می کنیم، که البته چون دامنه این موج بسیار بزرک است قادر به دیدن این حرکت موجی نیستیم.

با وجودی که شرودینگر سعی کرده بود که توسط این آزمایش یکی از تناقضات نظریه کوانتم را آشکار سازد و شاید به این وسیله فرمول معروف خود نظریه ابر الکترونیکی را برای توضیح عدم تعین در دنیای ذرات در معرض دید دانشمنذان و منتقدین قرار دهد، اما باید گفت که نظریه عدم قطعیت هایزنبرگ نتایج کابردی فراوانی در دنیای الکترونیک داشته و دارد و که آخرین آنها ساخت کوانتم کامپیوتر می باشد.  

البته باید گفت که اصل عدم قطعیت محدود به دنیای ذرات و الکترونها نیست، دنیای ما انسانها نیز، بویژه در دوران کنونی، مشمول این اصل و قانون می تواند باشد. و شاید بتوان ادعا کرد که نه تنها اصل عدم قطعیت بلکه حتی معادله شرودینگر نیز که می گوید که حرکت همه اجسام موجی است، در دنیای امروز، بخصوص دنیای سیاست، مصادیق فراوان پیدا کرده است. البته با یک تفاوت کوچک! اگر معادله شرودنیگر در پی توصیف فرمول وار نظریه عدم قطعیت است و مدعی وجود ابر الکترونیکی بجای ذارت الکترونیکی است، اما در دنیای سیاست این حرکت های موج وار سیاست مداران است که موجب عدم قطعیت در تعیین وضعیت کنونی و آینده جوامع تحت رهبری این سیاست مداران گشته اند.

یکی از این حرکت های موجی در دنیای سیاست، مواضع و صحبت های اخیر علی خامنه ای در مورد برجام است. او می گوید: «برجام، به عنوان یک تجربه، بی‌نتیجه بودن مذاکره با آمریکایی‌ها، بدعهدی آنها و ضرورت بی‌اعتمادی به وعده‌های آمریکا را بار دیگر ثابت کرد و نشان داد راه پیشرفت کشور و بهبود وضع زندگی مردم، توجه به داخل است نه دشمنانی که مدام در منطقه و جهان در حال مانع‌تراشی برای ایران هستند.» وی سپس اضافه می کند: «مگر بنا نبود تحریم‌های ظالمانه رفع شود تا در زندگی مردم اثر بگذارد آیا پس از ۶ ماه هیچ تأثیر ملموسی در زندگی مردم دیده می‌شود؟ اگر نقض عهد آمریکایی‌ها نبود آیا دولت نمی توانست در این مدت کارهای فراوانی انجام دهد؟»

این در حالی است که همه مسئولان در گیر در مذاکرات تا حتی حسن روحانی بارها تاکید کرده بودند که رهبر جمهوری اسلامی در جریان کامل جزئیات مذاکرات است. بنابراین وی قطعا مطلع بوده است که قرار نبوده که همه تحریم ها پس از توافق برجام یکجا برداشته شوند. طبق توافق نامه قرار بوده است که فقط تحریم های مرتبط با پروژه هسته ای جمهوری اسلامی لغو گردند که در عرض شش ماه گذشته مهمترین آنها از جمله محدودیت های تولید و صدور نفت برداشته شده اند. مطابق نظر کارشناسان، اگر هم کندی ای در مبادلات بانکی و سرمایه گذاری شرکت های خارجی بوده است، نه بخاطر عدم اجرای توافق نامه برجام، بلکه بعلت عدم اعتماد به کادر رهبری جمهوری اسلامی و فضای سیاسی داخل کشور است که همواره موج وار حرکت کرده، غیر متعین است و قابل اتکا و اعتماد نیست.

گویی که در اطراف هسته مرکزی این نظام، که ولایت فقیه نشسته است، ذارت مثبت و منفی با گرایشات کاملا متضاد در گردشند. وضعیتی که کل این نظام را دچار نوسانات دائمی و نا متعین ساخته است؛ بطوری که بسته به اینکه کدام نیرو و ذره بسوی مرکز پرتاپ شود، وضعیت جدیدی را برای این هسته مرکزی و بنابراین کل نظام ایجاد می نماید. وضعیت فعلی خامنه ای نیز مانند گربه شرودینگر شده است، بسته به اینکه در معرض کدام نوع از پرتاب های اطلاعاتی و جناحی قرار گیرد، موقعیت و مواضع متفاوتی بخود می گیرد که با مواضع قبلی در تناقض است. این وضعیت متناقض را اما شاید بتوان با نظریه علمی حرکت موجی شرودینگر توضیح داد و یا بقول معروف با موج سواری مقایسه نمود.

منشا اصلی این حرکت موجی اما به گذشته های دور باز می گردد، زمانی که ترکیب متناقض جمهوریت و اسلامیت در قاموس قانون اساسی جمهوری اسلامی ظاهر گشت و با استفاده از موج احساسی و پرشور ماههای اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی تصویب گردید. در دنیای فیزیک زمانی که دو ذره متضاد با هم برخورد می کنند، موجب انقلاب و ایجاد وضعیت نامتعادل و بنابراین نا متعین می گردند. انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی نیز نتیجه برخورد دو نیروی متضاد سنت و مدرنیته بود که در عمق روابط اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران آن زمان در جریان بود. جمهوری اسلامی در واقع محصول برخورد و تقابل سازش ناپذیر این دو نیرو با یکدیگر بود، که بطور قانومند جامعه ایران را وارد یک دوره بی ثبات و نا متعادل نمود. تقابل سازش ناپذیری که روشنفکران و نیروهای سیاسی جوان و تازه وارد آن زمان بر روند تحولات پیش از انقلاب بر جامعه ایران تحمیل کردند. کما اینکه محصولات این انقلاب هر یک بشکلی تناقض بین سنت و مدرنیته و به تبع آن بی ثباتی و عدم تعین را بخوبی نشان داده و می دهند.

رهبر جمهوری اسلامی ایران خود یکی از این محصولات پر تناقض، نا متعادل  و نا متعین است، وی که در گذشته های دور بعنوان یک روحانی مدرن و اهل شعر و هنر شناخته می شد، اکنون اما گوی سقبت را از ارتجاعی ترین روحانیون شیعه ربوده است و اگر مقاومت های اجتماعی و سیاسی مردم ایران نبود، حکومت شیعه از نوع داعشی را بر مردم تحمیل کرده بود. وی مانند گربه شرودینگر در جعبه در بسته و پر تناقض انقلاب اسلامی محبوس است و به همرا خود جامعه ایران را به یک وضعیت نا متعادل و نا معلوم کشانده و می کشاند.
البته عدم قطعیت در مورد آینده فقط مختص جامعه ایران نیست، اصولا هر ملت و جامعه ای که بنا به احساسات و صرفا برای نشان دادن اعتراض خود تمایل به انقلاب نشان دهد و بسوی نیروهای سیاسی که در پی انقلاب در شرایط موجود هستند گرایش نشان دهند، جامعه خود را به یک دوره از بی ثباتی و عدم تعین خواهند کشاند. رفراندم اخیر در بریتانیا و رای اکثریت نسبی مردم به خروج از اتحادیه اروپا، از جمله انتخاب هایی بود که جامعه بریتانیا و بطور کلی اتحادیه اروپا را به یک دوره عدم قطعیت کشاند. عدم قطعیتی که خود را در وضعیت نامعلوم آینده شغلی و روابط اقتصادی انگلستان با جهان خارج از جزیره بریتانیا نشان می دهد. این وضعیت نیز محصول تضاد عمیق بین سنت پایدار بریتانیایی ماندن مسن ها و گرایش جوانان به مدرنتیه و جهانی شدن و تهییج بخشی از مردم در ایجاد یک انقلاب سیاسی در روابط خارجی بریتانیا بود.   

پدیده دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا نیز به همین شکل قابل تحلیل است. وی با استفاده از وجود نارضایتی عمیق مردم از نظام و سیستم حاکم بر کشور خود گرایشی را نمایندگی می کند که در صورت موفقیت در انتخابات ماه نوامبر آینده جامعه امریکا و بطور کلی جهان را بسوی یک وضعیت بسیار نا متعین تر از شرایط کنونی خواهد کشاند.

نگاه کوتاهی به سخنان رهبران سیاسی چنین گرایشاتی اما نقطه مشترک جالبی را با آزمایش فکری شرودینگر به نمایش می گذارد. آزمایش مزبور بر اساس احتمال مثبت و منفی پرتاب شدن ذره تنظیم شده بود، که شانس پرتاب شدن آن پنجاه پنجاه است. عده ای از دانشمندان پس از انتشار این آزمایش فکری احتمال سومی را در کنار دو احتمال مرده یا زنده بودن گربه شرودینگر مطرح کردند. آنها ادعا کردند که گربه هم زنده است و هم مرده! که طبیعتا نظریه خنده دار و بی پایه ای بود.

در عالم سیاست نیز سیاستمدارنی حضور دارند که نظریاتشان را نمی توان مثبت یا منفی و یا راست و دروغ دسته بندی کرد، نظریات آنان از یک دستگاه ایدئولوژیک مالیخولیایی برمی خیزد که دیگر با دستگاه سنجش دروغ یاب قابل تشخیص نیست. این نظریات مزخرفاتی (bullshit) هستند که نه بر مبنای واقعیت و جهان خارج از ذهن بلکه فقط بر اساس افکار و حالات مالیخولیایی شکل گرفته اند. نمونه ایرانی چنین افرادی محمود احمدی نژاد است که بسیاری از نظریاتش را نمی توان جدی گرفت و با ابزار دروغ سنج دروغ و یا راست نامید. نظریات وی مزخرفاتی بوده و هستند که توده ای از ابهام را در اطراف وی ایجاد مینمایند که تنها سطحی بینان آنها را جدی می گیرند.

اگر نظریات علمی شرودینگر و هایزنبرگ انقلابی در دنیای فیزیک و سپس تکنولوژی مبتنی بر شرایط ذرات اتم موجب گشتند و در ردیف اکتشافات معجزه وار هزاره دوم قرار گرفتند. امثال علی خامنه ای، احمدی نژاد، دنالد ترامپ و رهبران سیاسی پروژه خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، گربه های شرودینگر هستند که گاه توسط مالیخولیان و دیوانگان دور و برشان بعنوان معجزه  هزاره سوم معرفی می شوند! گربه هایی که البته پس از باز شدن در جعبه نه تنها زنده خارج می شوند بلکه مانند گربه مرتضی علی با چهارپا روی زمین بر می گردند و دنیای کنونی را نا متعین تر از قبل می نمایند.