۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

شیعه گرایانِ لمیده بر منبر کبر و غرور

انتشار نوار صحبت های آیت الله منتظری درباره اعدامهای سال ۱۳۶۷ تقریبا همزمان بود با اعدام دسته جمعی زندانیان اهل سنت در زندان رجایی شهر. این دو جنایت اگرچه از نظر ابعاد و تعداد اعدامیان قابل مقایسه با یکدیگر نیستند، اما از نظر موقعیت جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۷ و شرایطی که اکنون در آن قرار دارد و  همچنین در رابطه با فرایندهایی که موجب اجرای این تصمیم توسط دستگاه قضایی جمهوری اسلامی گردیدند، می توانند قابل مقایسه باشند.

در برابر اعدامهای وحشیانه و غیر قانونی زندانیان گروهای سیاسی در سال ۶۷ تنها عده محدودی، از جمله آقای منتظری، سکوت پیشه نکردند. البته اگرچه این اعتراضها بجایی نرسیدند، اما ثبت آنها در نوشتجات و نوارهای صوتی از اسناد بسیار با ارزش تاریخی از نمونه جنایت های جمهوری اسلامی در  دهه شصت و مقاطع پایان جنگ با عراق است. و همانطور که بسیاری از تحلیل گران و نویسندگان مقالات به این حقیقت اشاره کرده اند، انتشار نوار صحبت های آقای منتظری ارزش اطلاعاتی ندارد، زیرا بسیاری از مردم ایران بر این جنایت ها آگاهی داشتند، بلکه انتشار این نوار صوتی از نظر تاریخی و همچنین در مقطع زمانی کنونی که همزمان با اعدام دسته جمعی زندانیان اهل سنت می باشد، بسیار اهمیت دارد.

بر خلاف سال ۶۷ که شاهد اعتراض بالاترین مقام جمهوری اسلامی و جانشین ولایت فقیه بودیم، کمتر اعتراضی از سوی اصلاح طلبان و نشریات وابسته به آنها نسبت به اعدامهای دسته جمعی زندانیان اهل سنت و کرد، که در حال گذراندن دوران محکومیت خود بودند، دیده و شنیده شد. نشریات مزبور حداکثر به درج اخبار رسمی منتشر شده از سوی وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران اکتفا کردند. شاید انتظار و مقایسه بیهوده ای باشد، اما توقع می رفت که شخصیت های شناخته شده ای مانند آقای محمد خاتمی به این اعدامها اشاره می کردند و حداقل نسبت به احتمال تشدید بحرانها و تنش های موجود بین شیعه و سنی پس از این اعدامها هشدار می دادند.

در کنار این تقابل سازی بین نحوه واکنش نسبت به این دو جنایت، موقعیت و شرایطی که جمهوری اسلامی در مقطع دهه شصت داشت و در مقطع کنونی دارد، و بویژه فرایندهایی که موجب اتخاذ و اجرای این تصمیم در هر دو مقطع شدند، نیز می توانند با یکدیگر قابل مقایسه باشند.

پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ در واقع امر پیروزی اسلامیت و پرچم داران آن، روحانیت، بر ملیت ایرانی، ملیون و سکولارها بود. آیت الله خمینی در سخنرانی های خود بارها تاکید کرده بود، که "ما برای اسلام" انقلاب کردیم. شکست نظام سلطنتی محمدرضا پهلوی و از هم پاشیده شدن ارتش و دستگاه امنیتی نظام او، که قدرت منطقه ای زمان خود بود و بعنوان ژاندارم منطقه شناخته می شد از یکسو‌، و انتقام روحانیت و بویژه آیت الله خمینی از شاه ایران و بطور کلی نظام مشروطه سلطنتی از سوی دیگر؛ و نیز حمایت های گسترده اقشار پایینی جامعه ایران از خمینی دست بدست هم موجب گردیدند که رهبری تازه بقدرت رسیده جمهوری اسلامی و شخص خمینی با اعتماد بنفس و با تکبر فراوان به فکر گسترش قدرت خود و صدور انقلاب بیفتد. وی لمیده بر کرسی ولایت مطلقه، به سنت پیامبر اسلام آغاز به نامه نگاری به رهبران سیاسی جهان از جمله رهبر اتحاد جماهیر شوروی آنزمان نمود. همزمان وی گوشه چشمی نیز به مناطق شیعه نشین عراق داشت و در پی صدور انقلاب به این مناطق بود. او حتی مراسم حج را نیز تبدیل به یک نمایش قدرت سیاسی جمهوری اسلامی نمود.

در تصور آیت الله خمینی و طرفداران او نظام جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه الگویی برتر در مقایسه با دو سیستم کاپیتالیستی غرب و کمونیستی شرق بود. در پندارهای روحانیت حاکم، قرار بود که جمهوری اسلامی مقدمات ظهور امام زمان و گسترش عدل جهانی را فراهم آورد. این پندار، به همراه موج حمایت نسبتا گسترده بخش های سنتی و پایینی جامعه ایران از این سیاست و نیز موفقیت خمینی در سرکوب و حذف مخالفین خود تکبر و غرور خلسه کننده ای برای رهبران جمهوری اسلامی به ارمغان آورد.در واقع خمینی بر منبر امن و راحت ولایت فقیه تکیه زده بود و بشارت حکومت مستضعفین در سرتاسر جهان سر می داد. حتی جنگ با عراق، با وجود خسارت های فراوان جانی و مالی، تغذیه کننده و منشا الهام و اثبات حقانیت جمهوری اسلامی و ولایت فقیه برای خمینی و هوادارانش شده بود. حتی وضعیت بحرانی رژیمش در سال آخر جنگ با عراق که او را وادار بخوردن جام زهر و پذیرش قطعنامه سازمان ملل نمود نیز لحظه ای او را در این پندار که با جمهوری اسلامی و سپس ظهور امام زمان تاریخ بشریت به پایان خود رسیده است دچار شک و تردید نکرد.

شاید پندار پایان تاریخ خمینی که با به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی شکل عینی و عملی پیدا کرد، قابل مقایسه باشد با پندار پایان تاریخ که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اقمار آن در میان برخی از نظریه پردازان امریکایی از جمله فرانسیس فوکویا شکل گرفت. پندار و تصوری که به تدریج در بخشی از سیاستمدران امریکایی و قدرت حاکم بر ایالات متحده نفوذ کرد و همراه با غرور و تکبر ناشی از شکست دشمن اصلی خود، کمونیسم شوروی، آنان را نیز بر کرسی قدرت بلامنازغ جهانی نشاند. از این منزلگاه امن و ظاهرا آرامش بخش بود که طرح های جدیدی برای بر هم زدن نظم موجود در منطقه خاورمیانه کشیده و به اجرا گذاشته شد. و در این رابطه چه بهانه ای بهتر از حمله به برجهای تجاری نیویورک می توانست در اختیار نظام سیاسی حاکم وقت بر ایالات متحده قرار گیرد تا طرح های خود را به مرحله اجرا در آورند. طرحهایی که تصرف منابع نفتی از یکسو و تحمیل الگوی سیاسی-اجتماعی مطلوب غرب از سوی دیگر را، از طریق حملات نظامی و خالی کردن زیر پای رهبران سیاسی وقت خاورمیانه و تغییر نقشه جغرافیای این مناطق در صدر آنها قرار داشتند.

این پندار و خیال و آرامش ظاهری ناشی از آن اما پس از مدت کوتاهی با گسترش موج خشم و نفرت نسبت به امریکا و  متحدانش، که حملات نظامی آنها زمینه ساز اصلی جذب نیرو توسط نیروهای تروریستی شده بودند، تبدیل به کابوسی وحشتناک از احتمال روزافزون حملات تروریستی در زادگاه و منزلگاه کاپیتالیسم همچنان متکبر، مغرور و مست از پیروزی نهایی خود در برابر دشمن تاریخی اش گردید.

عکس العمل اولیه سیاستمداران کشورهای غرب در برابر  حملات تروریستی اخیر اما اعلام دفاع از فرهنگ و روش زندگی خود بود. حقی که البته بخاطر نشستن خود بر کرسی حقانیت و عقب افتاده نگاشتن ملت ها و فرهنگ های دیگر، فقط و فقط برای خود قائل بودند. همانطور که بارها و بارها شاهد بودیم واکنش رهبران غرب به عملیات تروریستی این بود که ما اجازه نمی دهیم که اسلامیون افراطی الگوی زندگی ما را عوض کنند و ما با قدرت تمام از خود دفاع خواهیم کرد، که من شک دارم که رهبران مزبور چنین حقی را نیز برای ملت های خاورمیانه واقعا قائل بوده باشند.

تجربه رهبران لمیده بر کرسی تکبر و غرورِ خلسه آور ناشی از قدرت در نظام جمهوری اسلامی که داعیه صدور انقلاب و حکومت جهانی اسلام را داشتند، و نیز تجربه رهبران امریکا و متحدانش که آنان نیز به خیال پایان تاریخ و مست از پیروزی نظام کاپیتالیستی طرح خاورمیانه بزرگ را ریختند، نشان می دهند که تاریخ و منزلگاه های آن هیچ وقت موقعیت قابل اطمینان و طولانی مدتی را برای لمیدن بر کرسی قدرت و نشستن در برجهای شیشه ای فراهم نمی آورد. تجریات تاریخی دیگر نیز نشان می دهند که تاریخ جایی برای لمیدن بر کرسی قدرت و در خلسه فرورفتن از پیروزی های خود نیست و اگرهم با پندارهای واهیِ ایدئولوژیکی و بطور مصنوعی چنین جایگاهی فراهم آورده شود بسرعت به ضد خود تبدیل خواهد شد و آرامش و خلسه را بسرعت برهم خواهد زد.

بر عکس، تجربیات تاریخی رهبران بزرگ تاریخ که نامشان به نیکی یاد می شوند و همچنان ماندگارند، گواه آن است که رهبرانی موفق بوده اند که جایگاه و کرسی قدرت را به موقع ترک کرده و غره آرامش و امنیت ناشی از قدرتی که در اختیارشان گذاشته شده، نگردیده اند. آنان، اگرچه نام و پیامشان در قلب و ذهن ملت های خود همواره ماندگار و جاودان مانده است، اما رهبر مادام العمر نبوده اند و کرسی قدرت سیاسی را به دیگران سپرده اند.

مقایسه آیت الله منتظری و آیت الله خمینی همین تضاد بین ان دو نوع از رهبران را بخوبی کنتراست می کند. آقای منتظری با وجود نصیحت و مشاوره برخی از اطرافیانش که فعلا دندان بر جگر بگذارد و حرفی نزد و با وجودی که می دانست که خمینی اعتراضات او را بر نخواهد تابید و اعتراضات او موقعیت شخصی، خانوادگی و سیاسی او را در خطر جدی قرار خواهند داد، به وظیفه وجدانی و اخلاقی خود عمل کرد و شجاعانه به  اعدامهای دسته جمعی سال ۶۷ اعتراض نمود. او نیز جایگاه امن و آرام جانشین ولایت فقیه را ترک و وارد دورانی از فشار، حصر، آزار و آذیت شد که همه چیز داشت بجز آرامش و امنیت. او با وجودی که منزلگاه ظاهر امن و آرام خود را ترک کرد و وارد دوران نا مطمئنی گردید که سر انجام آن فوت در حصر بود، اما نام نیک خود را قطعا بسیار ماندگارتر و پذیرفتنی تر از خمینی کرده است.

نوع نگاه و واکنش مردم کشورهای اروپای شرقی نسبت به امریکا، پس از فروپاشی شوروی، و نظر مردم مسلمان خاورمیانه نسبت به جمهوری اسلامی و رهبر انقلاب اسلامی نیز از جنبه هایی با یکدیگر قابل مقایسه هستند. تا قبل از فروپاشی نظام کمونیستی شرق و شاید تا مدت کوتاهی پس از آن، امریکا برای بسیاری از مردم اروپای شرقی نظام مطلوب و ایده آل و شاید حتی کعبه آمال بود. انقلاب اسلامی نیز پس از پیروزی و سقوط حکومت پهلوی در ابتدا نور امیدی در دل مردم مسلمان منطقه خاورمیانه که سالها توسط  رژیم های استبدادی و مورد حمایت امریکا و غرب حکومت شده بودند روشن کرد. اما این دو نور امید و شاید تصور الگویی جانشین برای حکومت های استبدادی اروپای شرقی و حکومت های وابسته منطقه خاورمیانه بسرعت خاموش شد، در هم فروریخت و جای آنرا ترس، بی اعتمادی و حتی نفرت گرفت. بطوریکه اکنون می توان گفت در روسیه و شاید در برخی از کشورهای اروپای شرقی، امریکا دیگر یک دوست نیست و اگر هم دشمن نباشد، دیگر به آن نمی توان اعتماد کرد. گرایشی که اکنون در کشورهای اروپای شرقی در حال رشد است، در پی الگوی امریکایی نیست، بلکه بنظر می رسد که می خواهد تفاوت و مرزهای خود را با کاپتیالیسم غربی و دیکتاتوری روسی مشخص و به اثبات برساند.

علی خامنه ای اما پس از شکست پروژه خمینی برای صدور انقلاب اسلامی و گرد آوردن جهان اسلام زیر پرچم ولایت فقیه، مدتی است که آرزوی وحدت جهان اسلام زیر سایه ولایت فقیه را از سر بدر کرده است. در عوض اما، بنظر می رسد که وی با تکیه بر قزلباشان خود، این سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و غره و متکبر از حذف و به تحلیل بردن مخالفان داخلی خویش، سالها است که مشغول استراتژی جدید تبدیل جمهوری اسلامی به یک قدرت بلامنازع شیعه در مقابل دشمنان سنی اش می باشد. سیاستی که البته روز بروز منجر به انزوای بیشتر جمهوری اسلامی و حتی ضعیف شدن رابطه آن با متحدین منطقه ای اش گشته است.

اما همانطور که آرزوی خمینی برای تحقق حکومت جهانی اسلام زیر پرچم جمهوری اسلامی به واقعیت نپیوست و  آرامش و امنیت او در منزلگاه رهبر انقلاب و کرسی ولایت فقیه که او پس از پیروزی انقلاب اسلامی اختیار کرده بود زودگذر  و موقت بود، جایگاهی که خامنه ای نیز بعنوان رهبر شیعیان برای خود فرض نموده عمر طولانی نخواهد داشت . اعدامهای اخیر فعالین سیاسی سنی و کرد را باید در ردیف همان سیاست های خمینی در سال ۶۷ قرار داد که او نیز زمانی که متوجه شد که پروژه صدور انقلاب اسلامی رو بشکست است، با کینه و عصبانیت تمام فرمان اعدام بی رحمانه فعالین سیاسی را داد.

تاریخ اما هیچگاه جای لمیدن بر کرسی قدرت و لذت از خلسه پیروزی بر رقبای خود نیست و هر رهبری که به این جایگاه عادت کند و جرات ترک آن را نداشته باشد، بطور قانونمند از آن جایگاه به پایین کشیده خواهد شد،‌ حتی اگر برای حفظ خود دست به آخرین اقدامات جنایتکارانه بزند.

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

خامنه ای و گربه شرودینگر

در سفری که همراه خانواده به وین داشتم گشت و گذاری نیز در دانشگاه معروف وین کردم که بیش از ششصد سال قدمت دارد و در سال ۱۳۶۵ میلادی بنیان گذاشته شد. در سالن وردوی دانشگاه علاوه بر نام استادان و پرفسورهایی که از زمان پایه گذاری این دانشگاه به تدریس و تحقیق مشغول بوده اند، برندگان جایزه نوبل این دانشگاه نیز بر دیوار سنگی نقش بسته و معرفی شده بودند. در میان این بردنگان، نام اروین شرودینگر برای من بسیار آشنا بود، فیزیکدانی که معادله معروف خود را برای توصیف حرکت ذرات اتم تنظیم نمود و به ثبت رساند. وی سپس به کمک این معادله و با استفاده از نظریه عدم قطعیت هایزنبرگ نظریه ابر الکترونیکی را ارائه نمود.

وی در سال ۱۹۳۵ سعی کرد با استفاده از یک آزمایش فکری یکی از تناقضات نظریه کوانتمی را به تصویر بکشد. این آزمایش فرضی و فکری وی به سناریوی گربه شرودینگر معروف است. گربه ای که در یک محفظه دربسته زندانی است و بسته به یک رویداد تصادفی ممکن است مرده باشد یا زنده.

در ویکی پدیا فارسی آمده است"  فرض کنید گربه ای در جعبه‌ای دربسته زندانی است. در این جعبه یک شیشه گاز سانور، یک چکش، یک حسگر پرتوزا و یک منبع پرتوزا نیز وجود دارد. ذرات پرتوزا بصورت نامنظم تابش می‌کنند و به همین دلیل برای آن‌ها نیمه عمر در نظر می‌گیرند. حال فرض کنید حسگر و چکش طوری تنظیم شده باشند که در صورت تابش موج پرتوزا بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱، چکش شیشه حاوی گاز را شکسته و گربه بمیرد. اگر در ساعت ۱۲:۰۱ در جعبه را باز کنید چه خواهید دید؟ اگر از طریق فرمول نیمه عمر منبع، احتمال تابش بین ساعت ۱۲ و ۱۲:۰۱ را ۵۰٪ پیش بینی کنید. گربه داخل جعبه در هنگام برداشتن درب جعبه ۵۰٪ مرده‌است و ۵۰٪ زنده است. اما وقتی درب جعبه را برمی‌دارید خواهید دید که گربه یا مرده و یا زنده‌است. نمی‌توان گفت ۵۰٪ سلولهای بدن گربه مرده‌اند و ۵۰٪ آنها زنده‌اند. در فاصله یک لحظه، احتمال به یقین تبدیل خواهد شد. این امر کاملاً متضاد بامکانیک کوانتمی می‌باشد."

بخاطر دارم زمانی که این سناریو را در زمان دانشجویی می خواندم و با نظریات شرودینگر، بویژه معادله معروف او آشنا شدم، پیش خود می گفتم که در حقیقت حرکات اجسام بزرگتر و حتی خود ما انسانها نیز می توانند با معادله او توصیف شوند. یعنی همه ما موج هستیم و موج وار حرکت می کنیم، که البته چون دامنه این موج بسیار بزرک است قادر به دیدن این حرکت موجی نیستیم.

با وجودی که شرودینگر سعی کرده بود که توسط این آزمایش یکی از تناقضات نظریه کوانتم را آشکار سازد و شاید به این وسیله فرمول معروف خود نظریه ابر الکترونیکی را برای توضیح عدم تعین در دنیای ذرات در معرض دید دانشمنذان و منتقدین قرار دهد، اما باید گفت که نظریه عدم قطعیت هایزنبرگ نتایج کابردی فراوانی در دنیای الکترونیک داشته و دارد و که آخرین آنها ساخت کوانتم کامپیوتر می باشد.  

البته باید گفت که اصل عدم قطعیت محدود به دنیای ذرات و الکترونها نیست، دنیای ما انسانها نیز، بویژه در دوران کنونی، مشمول این اصل و قانون می تواند باشد. و شاید بتوان ادعا کرد که نه تنها اصل عدم قطعیت بلکه حتی معادله شرودینگر نیز که می گوید که حرکت همه اجسام موجی است، در دنیای امروز، بخصوص دنیای سیاست، مصادیق فراوان پیدا کرده است. البته با یک تفاوت کوچک! اگر معادله شرودنیگر در پی توصیف فرمول وار نظریه عدم قطعیت است و مدعی وجود ابر الکترونیکی بجای ذارت الکترونیکی است، اما در دنیای سیاست این حرکت های موج وار سیاست مداران است که موجب عدم قطعیت در تعیین وضعیت کنونی و آینده جوامع تحت رهبری این سیاست مداران گشته اند.

یکی از این حرکت های موجی در دنیای سیاست، مواضع و صحبت های اخیر علی خامنه ای در مورد برجام است. او می گوید: «برجام، به عنوان یک تجربه، بی‌نتیجه بودن مذاکره با آمریکایی‌ها، بدعهدی آنها و ضرورت بی‌اعتمادی به وعده‌های آمریکا را بار دیگر ثابت کرد و نشان داد راه پیشرفت کشور و بهبود وضع زندگی مردم، توجه به داخل است نه دشمنانی که مدام در منطقه و جهان در حال مانع‌تراشی برای ایران هستند.» وی سپس اضافه می کند: «مگر بنا نبود تحریم‌های ظالمانه رفع شود تا در زندگی مردم اثر بگذارد آیا پس از ۶ ماه هیچ تأثیر ملموسی در زندگی مردم دیده می‌شود؟ اگر نقض عهد آمریکایی‌ها نبود آیا دولت نمی توانست در این مدت کارهای فراوانی انجام دهد؟»

این در حالی است که همه مسئولان در گیر در مذاکرات تا حتی حسن روحانی بارها تاکید کرده بودند که رهبر جمهوری اسلامی در جریان کامل جزئیات مذاکرات است. بنابراین وی قطعا مطلع بوده است که قرار نبوده که همه تحریم ها پس از توافق برجام یکجا برداشته شوند. طبق توافق نامه قرار بوده است که فقط تحریم های مرتبط با پروژه هسته ای جمهوری اسلامی لغو گردند که در عرض شش ماه گذشته مهمترین آنها از جمله محدودیت های تولید و صدور نفت برداشته شده اند. مطابق نظر کارشناسان، اگر هم کندی ای در مبادلات بانکی و سرمایه گذاری شرکت های خارجی بوده است، نه بخاطر عدم اجرای توافق نامه برجام، بلکه بعلت عدم اعتماد به کادر رهبری جمهوری اسلامی و فضای سیاسی داخل کشور است که همواره موج وار حرکت کرده، غیر متعین است و قابل اتکا و اعتماد نیست.

گویی که در اطراف هسته مرکزی این نظام، که ولایت فقیه نشسته است، ذارت مثبت و منفی با گرایشات کاملا متضاد در گردشند. وضعیتی که کل این نظام را دچار نوسانات دائمی و نا متعین ساخته است؛ بطوری که بسته به اینکه کدام نیرو و ذره بسوی مرکز پرتاپ شود، وضعیت جدیدی را برای این هسته مرکزی و بنابراین کل نظام ایجاد می نماید. وضعیت فعلی خامنه ای نیز مانند گربه شرودینگر شده است، بسته به اینکه در معرض کدام نوع از پرتاب های اطلاعاتی و جناحی قرار گیرد، موقعیت و مواضع متفاوتی بخود می گیرد که با مواضع قبلی در تناقض است. این وضعیت متناقض را اما شاید بتوان با نظریه علمی حرکت موجی شرودینگر توضیح داد و یا بقول معروف با موج سواری مقایسه نمود.

منشا اصلی این حرکت موجی اما به گذشته های دور باز می گردد، زمانی که ترکیب متناقض جمهوریت و اسلامیت در قاموس قانون اساسی جمهوری اسلامی ظاهر گشت و با استفاده از موج احساسی و پرشور ماههای اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی تصویب گردید. در دنیای فیزیک زمانی که دو ذره متضاد با هم برخورد می کنند، موجب انقلاب و ایجاد وضعیت نامتعادل و بنابراین نا متعین می گردند. انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی نیز نتیجه برخورد دو نیروی متضاد سنت و مدرنیته بود که در عمق روابط اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران آن زمان در جریان بود. جمهوری اسلامی در واقع محصول برخورد و تقابل سازش ناپذیر این دو نیرو با یکدیگر بود، که بطور قانومند جامعه ایران را وارد یک دوره بی ثبات و نا متعادل نمود. تقابل سازش ناپذیری که روشنفکران و نیروهای سیاسی جوان و تازه وارد آن زمان بر روند تحولات پیش از انقلاب بر جامعه ایران تحمیل کردند. کما اینکه محصولات این انقلاب هر یک بشکلی تناقض بین سنت و مدرنیته و به تبع آن بی ثباتی و عدم تعین را بخوبی نشان داده و می دهند.

رهبر جمهوری اسلامی ایران خود یکی از این محصولات پر تناقض، نا متعادل  و نا متعین است، وی که در گذشته های دور بعنوان یک روحانی مدرن و اهل شعر و هنر شناخته می شد، اکنون اما گوی سقبت را از ارتجاعی ترین روحانیون شیعه ربوده است و اگر مقاومت های اجتماعی و سیاسی مردم ایران نبود، حکومت شیعه از نوع داعشی را بر مردم تحمیل کرده بود. وی مانند گربه شرودینگر در جعبه در بسته و پر تناقض انقلاب اسلامی محبوس است و به همرا خود جامعه ایران را به یک وضعیت نا متعادل و نا معلوم کشانده و می کشاند.
البته عدم قطعیت در مورد آینده فقط مختص جامعه ایران نیست، اصولا هر ملت و جامعه ای که بنا به احساسات و صرفا برای نشان دادن اعتراض خود تمایل به انقلاب نشان دهد و بسوی نیروهای سیاسی که در پی انقلاب در شرایط موجود هستند گرایش نشان دهند، جامعه خود را به یک دوره از بی ثباتی و عدم تعین خواهند کشاند. رفراندم اخیر در بریتانیا و رای اکثریت نسبی مردم به خروج از اتحادیه اروپا، از جمله انتخاب هایی بود که جامعه بریتانیا و بطور کلی اتحادیه اروپا را به یک دوره عدم قطعیت کشاند. عدم قطعیتی که خود را در وضعیت نامعلوم آینده شغلی و روابط اقتصادی انگلستان با جهان خارج از جزیره بریتانیا نشان می دهد. این وضعیت نیز محصول تضاد عمیق بین سنت پایدار بریتانیایی ماندن مسن ها و گرایش جوانان به مدرنتیه و جهانی شدن و تهییج بخشی از مردم در ایجاد یک انقلاب سیاسی در روابط خارجی بریتانیا بود.   

پدیده دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا نیز به همین شکل قابل تحلیل است. وی با استفاده از وجود نارضایتی عمیق مردم از نظام و سیستم حاکم بر کشور خود گرایشی را نمایندگی می کند که در صورت موفقیت در انتخابات ماه نوامبر آینده جامعه امریکا و بطور کلی جهان را بسوی یک وضعیت بسیار نا متعین تر از شرایط کنونی خواهد کشاند.

نگاه کوتاهی به سخنان رهبران سیاسی چنین گرایشاتی اما نقطه مشترک جالبی را با آزمایش فکری شرودینگر به نمایش می گذارد. آزمایش مزبور بر اساس احتمال مثبت و منفی پرتاب شدن ذره تنظیم شده بود، که شانس پرتاب شدن آن پنجاه پنجاه است. عده ای از دانشمندان پس از انتشار این آزمایش فکری احتمال سومی را در کنار دو احتمال مرده یا زنده بودن گربه شرودینگر مطرح کردند. آنها ادعا کردند که گربه هم زنده است و هم مرده! که طبیعتا نظریه خنده دار و بی پایه ای بود.

در عالم سیاست نیز سیاستمدارنی حضور دارند که نظریاتشان را نمی توان مثبت یا منفی و یا راست و دروغ دسته بندی کرد، نظریات آنان از یک دستگاه ایدئولوژیک مالیخولیایی برمی خیزد که دیگر با دستگاه سنجش دروغ یاب قابل تشخیص نیست. این نظریات مزخرفاتی (bullshit) هستند که نه بر مبنای واقعیت و جهان خارج از ذهن بلکه فقط بر اساس افکار و حالات مالیخولیایی شکل گرفته اند. نمونه ایرانی چنین افرادی محمود احمدی نژاد است که بسیاری از نظریاتش را نمی توان جدی گرفت و با ابزار دروغ سنج دروغ و یا راست نامید. نظریات وی مزخرفاتی بوده و هستند که توده ای از ابهام را در اطراف وی ایجاد مینمایند که تنها سطحی بینان آنها را جدی می گیرند.

اگر نظریات علمی شرودینگر و هایزنبرگ انقلابی در دنیای فیزیک و سپس تکنولوژی مبتنی بر شرایط ذرات اتم موجب گشتند و در ردیف اکتشافات معجزه وار هزاره دوم قرار گرفتند. امثال علی خامنه ای، احمدی نژاد، دنالد ترامپ و رهبران سیاسی پروژه خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، گربه های شرودینگر هستند که گاه توسط مالیخولیان و دیوانگان دور و برشان بعنوان معجزه  هزاره سوم معرفی می شوند! گربه هایی که البته پس از باز شدن در جعبه نه تنها زنده خارج می شوند بلکه مانند گربه مرتضی علی با چهارپا روی زمین بر می گردند و دنیای کنونی را نا متعین تر از قبل می نمایند.    

۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

دیکتاتورهای کودتایی وحشتناکند، اما دیکتاتورهای منتخب وحشتناکترند

موج وسیع دستگیری ها و برنامه های گسترده پاکسازی در دستگاههای دولتی، آموزشی، نظامی و قضایی ترکیه، اگرچه بظاهر یک واکنش معقول در برابر یک عمل کودتایی بنظر می آیند و هر حکومتی، بویژه اگر از طریق دمکراتیک تشکیل شده باشد، حق خود می داند که آنرا سرکوب و عوامل کودتا را دستگیر و تصفیه نماید، اما ابعاد، حساب شدگی و سرعت دستگیری ها بحدی است که برای هیچ نظاره گر مستقلی این شک را باقی نمی گذارد که دولت ترکیه و نیروهای امنیتی و نظامی وفادار به اردوغان برای چنین شرایطی آمادگی کامل داشته اند و حتی برای آن تا جزئیات برنامه ریزی کرده بودند.

واکنش ها و موضعگیر های اولیه اکثر دولت های جهان، بویژه دولت های اروپایی، نیز محکومیت کودتا و حمایت از دولت منتخب ترکیه و بطور کلی تاکید بر تداوم دمکراسی در این کشور بود. که البته بسیار طبیعی و معقول بنظر می آید، که اگر کودتای نظامیان در ترکیه موفق از کار در می آمد بی ثباتی و تنش های موجود در این منطقه را مضاعف می نمود. بویژه که ترکیه در حال عادی سازی و بهبود روابط خود با روسیه و اسراٍئیل است و بنظر می آید که در حال تجدیدنظر و تغییر سیاست های خود در قبال سوریه نیز باشد. از منظر روابط بین الملل نیز ترکیه عضو ناتو است و پیوندهای نظامی سیاسی محکمی با امریکا دارد و این کودتا می توانست موقعیت این کشور را در میان اعضای این اتحاد دچار تزلزل نماید و معلوم نبود که برای مثال آیا امریکا همچنان می توانست از پایگاهای نظامی ترکیه در جنگ با داعش استفاده کند یا خیر.

بهر حال نتیجه بررسی همه جوانب و عواقب غیر قابل پیش بینی کودتای نافرجام ترکیه می تواند این نظر باشد که بهتر شد که کودتا موفق از کار در نیامد و شکست خورد. معمولا نیز گفته می شود که دیکتاتورهای نظامی برخاسته از یک کودتا از بدترین و خشن ترین نوع نظامهای سیاسی هستند. که در این رابطه عمدتا به دیکتاتوری های نظامی در امریکای لاتین که از طریق کودتا قدرت را در دست گرفتند و یا حکومت کودتایی سرهنگ قذافی در لیبی و صدام حسین در عراق و یا حکومت نظامیان در ترکیه اشاره می شود. ضمن قبول این واقعیت که دیکتاتوری های نظامی برخاسته از کودتا، عمدتا سرکوبگر و خشن و طبیعتا غیردمکراتیک بوده اند، اما به این واقعیت نیز باید توجه داشت که در کشورهای نامبرده کودتا و دست یابی به قدرت سیاسی از طرق غیر دمکراتیک، که عمدتا همراه با سرکوب و اعمال خشونت گسترده بوده اند، یک قاعده مرسوم بوده است؛ و اگر هم در چنین کشورهایی قانون اساسی و نوعی از دمکراسی مشروط و محدود وجود داشته است، بیشتر جنبه استثنا و نمایشی داشته است تا قاعده و قانون. قاعده اصلی و همیشگی، همانا کسب قدرت از طرق نامشروع، از جمله کودتا، ترور و توطئه بوده است.

تجربه کشورهای اروپایی که سابقه دمکراسی طولانی تری داشته اند و یا کشورهایی که در نظام های سیاسی اشان دمکراسی و انتخابات بتدیج تبدیل به یک قاعده و قانون شده و بنابراین دیگر مانند گذشته استثنا نیستند، نشان می دهد که احتمال ظهور نظامهای دیکتاتوری و نظامی-امنیتی از دل مناسبات و سنت های موجود دمکراتیک همچنان وجود دارد؛ و همچنین همین تجربیات نشان می دهند که دیکتاتوریهای برخاسته از دل انتخابات دمکراتیک حتی بسیار خشن تر و ترسناک تر از دیکتاتوری های برخاسته از دل یک کودتا عمل کرده اند. برای مثال، حزب نازی آلمان و رهبر آن آدلف هیتلر از طریق دمکراتیک و انتخاباتی قدرت سیاسی را بدست گرفته و مشروعیت یافتند؛ دولت های جمهوری اسلامی نیز بظاهر همه از طریق انتخابات پارلمانی و انتخابات ریاست جمهوری بقدرت رسیده اند و حزب عدالت و توسعه در ترکیه نیز از طریق انتخابات قانونی حاکمیت و مشروعیت یافته است. اما عملکرد این حکومت ها کمتر از نظام های دیکتاتوری برخاسته از یک کودتای نظامی نبوده است و حتی در بسیاری از موارد بسیار خشن تر از نظامیان عمل نموده اند، که نمونه امروزی آنرا می توان در سیاست ها و برنامه های اردوغان در سرکوب خشن و بی ترحم مخالفان خود دید.  بطوریکه می توان گفت که اگرچه دیکتاتورهای کودتاگر بسیار خطرناک و خشن هستند اما دیکتاتورهای برخاسته از یک فرایند دمکراتیک و قانونی  می توانند بسیار خطرناکتر و خشن تر باشند.

اگرچه هم دولت ترکیه و هم دولت های اروپای غربی و شمالی که کودتا را محکوم کردند از دمکراسی دفاع می کنند و مشروعیت مواضع خود را از اعتقاد و پایبندی  به دمکراسی می گیرند، اما بنظر می رسد که واکنش ها و مواضع این دولت های اروپایی، در دفاع از دولت ترکیه، از جایگاه و زمینه های تاریخی کاملا متفاوت با دولت ترکیه و سیستم دمکراتیک کنونی آن برمی خیزند. این دو جایگاه تاریخی و دو نوع نگرش به دمکراسی اگرچه در ظاهر امر، مشترکا بر اصول دمکراتیک و حق انتخاب مردم تاکید می کنند، اما بنظر نگارنده کاملا با یکدیگر متفاوت و حتی در برخی از موارد متضاد با هم می باشند.

این تفاوت را می توان تحت این عنوان تعریف کرد که در جهان کنونی از دو نوع دمکراسی می توان صحبت کرد، دمکراسی مدرن و دمکراسی سنتی، کما اینکه شاید بتوان از دو نوع کودتا صحبت نمود، کودتای کلاسیک و کودتای مدرن. تفاوت بین این دو از دمکراسی باز می گردد به فرایند تکوین اندیشه های فلسفه سیاسی در زمینه دمکراسی و قانونمند کردن روابط اجتماعی و به عبارتی قرارداد های اجتماعی.

توماس هوبز، جان لاک و ژان ژاک روسو بعنوان پدران اندیشه قرارداد های اجتماعی و دمکراسی کلاسیک شناخته می شوند. توماس هوبز نظریه قرارداد های اجتماعی خود در سال ۱۶۵۱ میلادی منتشر می کند، زمانی که انگلستان درگیر جنگ ها ی داخلی بود. وی معتقد بود که طبیعت و ذات بشر به گونه ای است که بدون وجود و حاکمیت یک قرارداد اجتماعی، جوامع بشری خود بخود بسوی شرایط و موقعیت طبیعی (state of nature) همانطور که در طبیعت و سایر جانداران دیده می شوند گرایش پیدا می کنند. شرایطی که خودخواهی، منفعت طلبی های فردی و ترس دائمی در آن حکمفرما است. اما چون بشر همواره به وجود یک امنیت و اعتماد عمومی برای تامین آسایش و منافع فردی خود نیازمند بوده است، بناچار ملزم گشته که تن به قرارداد های اجتماعی دهد. به این معنی که بشریت برای تامین نیازهای بسیار طبیعی و ذاتی خویش از جمله حفظ بقا و تداوم نسل، در پی فراز و نشیب های بسیار بسیار طولانی، سرانجام به این نتیجه می رسد که برای حفظ امنیت خود و خانواده و قوم خویش وارد قراردادهای اجتماعی شود و تامین امنیت و نظم را به یک نظام آتوریته بسپارد؛ در این راه حتی حاضر می شود از بخشی از آزادی های فردی خود نیز بگذرد. در اینجا واضح است که دید و نگرش توماس هوبز نسبت بشریت بسیار منفی است، بطوریکه وی معتقد بود که اگر بشر به حال خود واگذار شود، به دوران اولیه و جنگلی اش باز می گردد. وی وجود قرارداد های اجتماعی و نظم ناشی از یک نظام اتوریته را اجتناب ناپذیر می دانست. البته شاید بتوان گفت که ممکن است دوران بسیار پرتنش و بی نظم ناشی از جنگ های داخلی انگلستان بی تاثیر در شکل گیری و تکوین دیدگاه وی نسبت به انسان نبوده است.

اگرچه جان لاک بدبینی توماس هوبز را نسبت به انسان نداشت و دوران زندگی طبیعی و جنگلی انسان را دوران طلایی می نامید، اما وی نیز به ضرورت وجود قرارداد های اجتماعی اعتقاد داشت. وی در این رابطه بیشتر بر حفظ امنیت سرمایه و مال و اموال مردم و بنابراین ضرورت وجود نظم و قراردادهای اجتماعی و دولت اتوریته تاکید می کرد. ژان ژاک روسو نیز مانند جان لاک دوران زندگی و حالت طبیعی بشریت را دوران خوشی و برابری می دانست اما بر خلاف آن دو دیگر نظریه پرداز قراردادهای اجتماعی، این نظریه را بیشتر بعنوان یک نظریه و فرضیه تا یک واقعیت و قطعیت تاریخی تعریف می نمود.

اما با وجود برخی اختلافات در نظریه های این سه فیلسوف قرون هفده و هیجده میلادی، یک اصل مشترک و بسیار تعیین کننده در هر سه نظریه دیده می شود. این اصل و عامل مشترک همانا حالت و یا موقعیت (state) جوامع بشری است که تا قبل از پیدایش قراردادهای اجتماعی و تشکیل دولت در یک حالت طبیعی (state of nature) بسر می برده و تازه پس از وضع و اجرای قراردادها ی اجتماعی وارد حالت و موقعیت قانونمند، همراه با یک تعادل جدید می شود. وضعیتی جدید که حفظ امنیت تنها از طریق یک دولت و قدرت متمرکز می تواند تضمین و تامین گردد؛ نظام سیاسی و دولتی که مردم با اختیار و انتخاب خود آنرا بر کرسی قدرت نشانده اند. در واقع پس از تکوین نظریه قراردادهای اجتماعی که مبتنی بر اصل ضرورت وجود یک حالت و موقعیت جدید در مقایسه با حالت طبیعی بود، بتدریج واژه state بار سیاسی می گیرد و از آن مفهوم دولت سیاسی مستفاد می شود. دولتی که امروزه عدم وجود آن برای تقسیم عادلانه قدرت، منابع و تامین امنیت و آزادی مردم غیر قابل تصور است. دولتی که از طریق رای مردم تشکیل می شود و مسئولیت و وکالت تصویب، تنظیم و اجرای قوانین  به او واگذار شده است.

اگرچه بسیاری از دولت های شناخته شده و دمکراتیک امروزی بر همین مبنا و مطابق نظریه قراردادهای اجتماعی شکل گرفته اند و ظاهرا الگوی مناسبتر و بهتری برای تنظیم روابط اجتماعی وجود ندارد، اما در عین حال باید گفت که سیستم ها و نظریه های سیاسی کنونی (حتی دمکراتیک) در اصل و اساس خود همچنان بر مبنای نظریه سه فیلسوف نامبرده، و بنظر نگارنده بویژه بر نظریه توماس هوبز و دید منفی وی نسبت به انسان استوار هستند. انسانی که برای ممانعت از بازگشت به حالت طبیعی و وحشی و یا بقولی مادون و بدوی، نیازمند مدیریت یک حکومت و دولت است؛ و البته چه بهتر که این دولت بدست خود مردم به قدرت برسد.

در چهارچوب همین دیدگاه، بویژه  بدبینی نسبت به توانایی انسان است که بسیاری از دولت های حتی نظامهای دمکراتیک امروزی، بعلت اینکه خود را مسئول و وکیل حفظ امنیت شهروندان خود می دانند، از مردم انتظار دارند که در برابر دولت قانونی و منتخب خود شفاف و گشاده دست باشند و آزادی و حریم خصوصی خود را با امنیت که قرار است توسط دولت تضمین شود، معاوضه نمایند. در همین راستا است که امروزه دولت های حتی دمکراتیک، با توجه به تهدید های تروریستی، دست خود را در گسترش کنترلهای امنیتی در همه زوایای زندگی اجتماعی جوامع خود باز می بینند و از مردم نیز انتظار دارند که با دولت های خود نهایت همکاری را داشته باشند.

بنظر نگارنده دیکتاتورهای خشن و سرکوبگری که از طریق انتخابات قانونی به قدرت رسیده اند و منابع مشروعیت و قانونیت خود را به قوانین دمکراتیک و انتخاب های مردم پیوند می زنند، در راستای همان نظریات کاربردی اما سنتی قراردادهای اجتماعی و دمکراسی های کلاسیک قرار می گیرند و از منابع نظری و تئوریک شناخته شده قراردهای اجتماعی و دمکراسی کلاسیک تغذیه می نمایند. این نوع از حکومت های ظاهرا قانونی، علی رغم مسیرها و روشهای متفاوتی که با کودتای کلاسیک و نظامی در کسب قدرت طی می کنند و مورد استفاده قرار می دهند، در عمل و واقعیت امر تفاوت فاحشی با دیکتاتوری های کودتایی نشان نمی دهند. تجربه نیز نشان داده است که این حکومت های ظاهرا دمکرات، گاه بسیار خشن تر و سرکوبگرانه تر از حکومت های کودتایی عمل نموده اند، کما اینکه هیتلر از طریق انتخابات به قدرت رسید اما از نظر سرکوب و خشونت دست حکومت های کودتایی را از پشت بست، در جمهوری اسلامی نیز دولت محمود احمدی نژاد نیز اگرچه ظاهرا از طریق انتخابات به قدرت رسید، اما چیزی از یک دولت کودتایی کلاسیک کم نداشت. در ترکیه امروز نیز دولت رجب اردوغان پس از کودتای کلاسیک اما نافرجام اخیر، دست به اقداماتی در حذف مخالفین خود زده و می زند که تفاوتی با یک حکومت کودتایی کلاسیک ندارد، حتی وی گام را فراتر گذاشته است و به احتمال زیاد دست به تغییر قانون اساسی سکولار ترکیه خواهد زد.  

بعبارت روشنتر، دیکتاتورهای منتخب مردم و دولت های دمکراتیکی که از مردم خود انتظار نهایت شفافیت و گشتاده دستی را دارند تا در عوض آن امنیت و رفاه دریافت کنند، هر دو نمادهایی از دمکراسی سنتی و نظریات سنتی قرارداد های اجتماعی هستند. نظریات فلسفیِ سنتی  که بر یک دید منفی از انسان استوارند و مردم  را نیازمند و لایق رهبری شدن توسط عده ای نخبه می پندارند، وگرنه همواره خطر آن وجود دارد که انسان به حالت طبیعی و بدوی خود بازگردد.

اما امروزه ما شاهد رشد نظریات مدرن و پست دمکراتیک هستیم که بر خلاف نظریات سنتی بر قابلیت، استقلال و توانایی انسان استوارند و به بشر بدیده مثبت می نگرند. این دیدگاه که امروزه آثار آن در میان بخش های آگاه و مدرن تر  برخی از کشورهای اروپای غربی و شمالی دیده می شود، بر خلاف دمکراسی کلاسیک که از مردم در مقابل دولت انتظار شفافیت و کشاده دستی دارد، دولت را ملزم به شفافیت و کشتاده دستی در قبال مردم می نماید و از دولت ها می خواهد که تصمیمات، مصوبات، و گزراشات خود را عمومی کنند و به مردم نیز این حق قانونی را می دهد که حتی بصورت فردی از کانالهای رسمی درخواست دست یابی به منابع دولتی را به اجرا بگذارند.    

در دمکراسی مدرن این اعتقاد وجود دارد که انسانها در صورت برخورداری از آزای انتخاب و دست یابی آزاد به منابع اطلاعاتی قادر به تصمیم گیری های منطقی و انتخاب های عاقلانه که منافع عموم را در نظر گیرند می باشند. اعتقادی که در نقطه مقابل دید منفی نسبت به انسان در  نظریات شناخته شده قراردادهای اجتماعی و دمکراسی سنتی قرار می گیرد. در یک دمکراسی مدرن، از مردم انتظار نمی رود که در مقابل دولت شفاف و حتی برای او جاسوسی کنند، بلکه برعکس این دولت است که وام دار مردم که نهایتا قدرت از آنان است می باشد، و باید در قبال مردم شفاف و جوابگو باشد. در این نوع از دمکراسی این دولت است که باید به مردم اعتماد داشته باشد و فضای آزاد لازم را برای تجارب جدید و اکتشاف دنیاهای نو در اختیار مردم قرار دهد. در حالیکه در دمکراسی سنتی مردم باید به دولت های منتخب خود و رهبران سیاسی برگزیده شده اعتماد کنند و برای یک دوره برای مثال چهار ساله مشغول زندگی روزانه خود شوند و بقول معروف به خانه های خود بازگردند تا نوبت انتخابات بعدی برسد.

۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

حفظ وحدت ملی در زیر سایه سکولاریسم

کودتای نا موفق بخشی از ارتش در ترکیه، همانطور که پیش بینی می شد، موجب اقتدار و یکه تازی بیشتر اردوغان و طرفدارانش گردید. وی اعلام کرد که عوامل کودتا را مجازات خواهد نمود و ارتش ترکیه را از وجود چنین گرایشاتی پاک خواهد کرد. اما علی رغم پیروزی حزب عدالت و توسعه در این کودتا در این واقعیت نمی توان تردید کرد که زمینه ساز اصلی شکل گیری گرایش به کودتا در ارتش ترکیه و خواست سرنگونی اردغان در این بخش از ارتش، سیاست های سکتاریستی و تبعیض آمیز وی در اداره و مدیریت امور داخلی ترکیه بویژه در رابطه با اقلیت کرد ساکن این کشور بوده است. این واقعیت نیز غیر قابل انکار است که ارثیه سکولاریسم و اندیشه لاییسته همچنان در جامعه ترکیه و ارتش این کشور زنده است و مقاومت بخشی از شهروندان ترکیه در برابر دخالت روز افزون شرایع و مقررات دین شاهد این مدعا می باشد.


کودتا شکست خورد و پیروز آن اردوغان و حزب عدالت و توسعه بود، اما این کودتا و بدنبال آن یکه تازی حزب عدالت و توسعه شکاف و چند قطبی بودن ملت ترکیه را بیش از بیش تعمیق نمود و علی رغم هیاهوهای خیابانی طرفداران اردوغان به وحدت ملی این کشور ضربات جدی وارد ساخت؛ که شاید بتوان گفت که ترکیه، پس از کودتای اخیر،  عملا و بطور جدی وارد دوران آغاز پایان سکولاریسم در تاریخ اخیر خود شده است. دورانی که سکتاریسم، تبعیض قومی و دینی و استبداد دینی از شاخصه های آن می توانند باشد.

در همین زمان سپاه پاسداران جمهوری اسلامی نیز در منطقه کردستان مشغول جنگ مسلحانه با بخش هایی از پیشمرگه های کرد و حزب دمکرات کردستان است. در این رابطه جمهوری اسلامی نیز مانند دولت ترکیه نیروهای جنگجوی کرد و عواملی که قصد کودتا را داشتند منتسب به دست های خارجی و دشمنان کشورشان می کنند. در حالیکه در این واقعیت نیز نمی توان تردید کرد، که زمینه ساز اصلی و تاریخی بروز تنش های نظامی اخیر در کردستان ایران همانا سیاست های سکتاریستی و تبعیض آمیز جمهوری اسلامی در سرتاسر ایران و بویژه در مناطق کردنشین بوده است. اگر در ترکیه، هنوز ارثیه سکولاریسم در قانون اساسی این کشور دست نخورده مانده است (که البته انتظار می رود که پس از پیروزی اردوغان در جریان کودتای ناموفق دست او بر تغییر قانون اساسی باز تر خواهد شد)، قانون اساسی جمهوری اسلامی اساسا بر سکتاریسم شیعه از طریق حاکمیت مطلق ولایت فقیه، و بنابراین تبعیض قومی و مذهبی استوار است.

دو واقعه کودتای اخیر در ترکیه و درگیری های نظامی بین سپاه و بخش هایی از پیشمرگه های کرد از منظر موضوع وحدت ملی و ناسیونالیسم بیانگر این حقیقت اند که سیاست های سکتاریستی مبنتی بر یک عقیده خاص دینی یکی از پیش زمینه های اصلی تعمیق شکاف های قومی و ملی در این دو کشور و پیرو آن دست یازی به سلاح و دخالت های نظامی بوده اند. این دو واقعه برای بار دیگر شاهدی بر این مدعا هستند که سکتاریسم دینی زهری مهلک برای وحدت ملی و در برابر آن سکولاریسم و لاییسته ضامن حفظ این وحدت می باشند.

تجربه و تاریخ ملت هایی که علی رغم تفاوت های قومی، نژادی و فرهنگی، همچنان بعنوان یک ملت واحد شناخته می شوند، نشان می دهد که رمز ماندگاری و وحدت این ملت ها همانا وفادار ماندن نظام های سیاسی این کشورها به قوانین سکولار و پرهیز از سکتاریسم دینی و فرهنگی بوده است.

برای نمونه، با وجودی که روی اسکناس دلار همچنان ما به خدا ایمان داریم (in god we trust) نقش بسته است و روسای جمهوری امریکا سخنان خود را با فراز "خدا امریکا را در پناه خود نگاه دارد" (god bless america) به پایان می رسانند، به قطع می توان گفت که این ملت با وجود تفاوت های بسیار زیر سایه خدا زندگی نمی کند و هویت خود را به اعتقادات دینی متصل و وابسته نمی سازد، بلکه اساسا بر خلاف بسیاری از کشورهای دیگر که عمدتا از یک نژاد و فرهنگ و تاریخ مشترک برخوردارند، امریکا به اعتبار وجود قانون اساسی سکولار آن تبدیل به یک ملت واحد شده است.

از سوی دیگر شاهدیم که گرایشات نژاد پرستانه و تبعیض آمیز در این کشور از کوکلوس کلانها تا دونالد ترامپ بدلیل بهره برداری و اتکا بر مسیحیت خود یکی از عوامل مهم در تعمیق شکاف های ملی در این کشور بوده و می باشند.

حتی به جرات می توان گفت که بسیاری از احزاب و رهبران بسیار افراطی و نژاد پرست در کشورهای اروپایی سبقه خود را به مسیحیت اروپایی وصل می کنند و خود را نماینده فرهنگ و تاریخ خالص و پاک شده مسیحی-یهودی از آلودگی های دینی و فرهنگی بویژه اسلام  می شمارند. اما همانطور که شاهد هستیم این گرایشات نیز امروزه تبدیل به یک عامل مهم در تضعیف وحدت ملی و ناسیونالیسم کشورهای متبوع خود گشته اند.

اما اگر وحدت ملی در کشورهای مزبور همچنان باقی مانده در درجه نخست بخاطر سکولاریزه شدن این جوامع حتی این دنیایی شدن دین مسیحیت می باشد. پروسه ای که بتدریج اندیشه ها و مقررات سکتاریستی دینی را از قوانین اساسی، بسیاری از عرصه های اجتماعی و سیاسی و بویژه مدیریت کشور خارج نموده است.

اصولا می توان گفت که ملیت و سکولاریسم متعلق به دستگاه و تبیین جهان بینانه مشترکی هستند، که مبانی ارزشها و نرمهای آن از اومانیسم و اصالت وجود انسان بر می خیزند. مقولاتی که اساسا در نقطه مقابل ادیان الهی که اصالت و مبانی ارزش ها را در خارج از وجود انسان جستجو می نمایند قرار می گیرند.

برای مثال، سیاست و سیاست ورزی در جمهوری اسلامی ولایت فقیه در درجه نخست از منابع و اعتقادات دینی و بطور مشخص شیعه گری تغذیه شده و نشات می گیرند، و بر این مبنا در عمق روح و روان علی خامنه ای و روحانیت حاکم بر ایران، جامعه ما به دو دسته خودی و مومن و غیرخودی و لامذهب تقسیم می گردد. در چنین قاموس و مختصات فکری و اعتقادی، اساسا قومیت و چندگونگی فرهنگی و حقوق برابر شهروندی محلی از اعراب و اعتبار ندارد و بطور جدی نیز به آن پرداخته نمی شود.

اگر در یک دستگاه و تفکر سکولار-ملی منطق و عقل و خرد جمعی مبنای سیاست سازی و سیاست ورزی است، در اندیشه دینی-سکتاریستی اعتقاد و ایمان مشترک به یک خدای واحد به مثابه زیربنای تصمیم گیری و اجرای امور عمل می کند.

در حقیقت باید گفت که زمینه ساز اصلی تنش های قومی و فرهنگی موجود در جامعه ایران، که گاه خود را در هنگام مسابقات ورزشی از جمله فوتبال تیم تراکتور سازی در تبریز، در اعتراضات خوزستانی ها به تبیعیض های ناجوانمردانه این نظام علیه مردم این منطقه نفت خیز و نیز جنگهای اخیر در کردستان، قبل از اینکه عوامل خارجی باشند سیاست های تبعیض آمیز و سکتاریستی این نظام شیعی و روحانیت حاکم بر ایران بوده و هست.

تاریخ هزار ساله ایران پس از هجوم اعراب به کشورمان نیز نشان می دهد که از زمان خلافت اسلامی بر این مرز و بوم تا حتی حکومت شیعی صفوی، یا وحدتی در میان این ملت وجود نداشته است و یا اگر هم بوده است بزور شمشیر، قتل و تبعید و مهاجرت های اجباری اقوام ساکن ایران حفظ گردیده است.

در این میان، اما اگر ملت ایران همچنان خود را یک ملت واحد می شمارد و حتی اکثریت اقوام غیر فارس زبان همچنان خود را ایرانی و متعلق به این مرز و بوم می شناسند، دقیقا به خاطر تاریخ و فرهنگ و آداب و رسوم مشترک که سابقه آن به مقاطع تاریخی بسیار فراتر و دورتر از دوران حاکمیت خلفای اسلامی بر ایران باز می گردد، می باشد.

اگر ملت امریکا را، در واقعیت امر، قانون اساسی سکولار این کشور و قوانین شهروندی منبعث از آن تبدیل به یک ملت واحد کرده است، ملت ایران نیز بخاطر فرهنگ و تاریخ سکولار ایران زمین که عمدتا از دوران باستان به ارث مانده و در یک پروسه طولانی مقاومت فرهنگی در شعر و آثار ادبی این سرزمین منعکس گردیده اند ، همچنان بعنوان یک ملت واحد باقی مانده و شناخته می شود.

بی حکمت نیست که جمهوری اسلامی که اساس آن بر نفی ملیت و ایرانیت است و مشروعیت خود را نه از ملت بلکه از ولایت فقیه و شیعه گری می گیرد، دست به تحریف تاریخ این مرز و بوم زده است و در کتب های آموزشی مدارس کشور، آغاز تاریخ ملت ایران را از زمان مسلمان شدن ایرانیان پس از حمله اعراب به ایران معرفی می نماید و تاریخ پیش از اسلام را فقط یک تاریخ اساطیری می شناساند.     

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

خدا در جمهوری اسلامی نیز مرده است

در زیر پوست این به اصطلاح جزیره ثبات در منطقه خاورمیانه، امروزه وقایعی در جریانند که اگر آنها را در کنار هم در نظر گیریم،  بسرعت به پوشالی بودن این پندار که ایران جزیره ثبات این منطقه است، پی خواهیم برد. وقایعی که نشانه های فراوانی از اغاز یک تحول عمیق دارند. تحولی که دامنه آن از درونی ترین لایه های اجتماعی ایران تا بخش های الیت و نیروهای سیاسی مخالف یا شریک با حکومت جمهوری اسلامی گسترده است. این وقایع و تحولات اما، با وجود بعضا پیامهای نوید دهنده، گاه هشدار دهنده و یا حتی نگران کننده، آینده و سرنوشت روشن و مشخصی را بازتاب نمی نمایند. در بستر این تحولات می توان گفت که ممکن است سرنوشت و چشم اندازهای بعدی جامعه ایران تخریب کامل شیرازه های اجتماعی جامعه ایران و آغاز جنگ های داخلی باشند و یا، امیدوارانه، این سرنوشت و چشم انداز به حفظ اتحاد این ملت و بقای مرز و بوم آن و تبدیل ایران به جامعه ای مدرن، آزاد و سکولار ختم گردد.

آثار و شواهد گاه امیدوار کننده و بعضا بسیار نگران کننده از تحولات مثبت و منفی در لایه های درونی جامعه ایران، و نیز آسیب های فراوان اجتماعی و انسانی ناشی از آن، بیش از آنند که بتوان به تمامی آنها در این یادداشت کوتاه پرداخت. اما می توان و بهتر است برای باز کردن این بحث و نیز بعنوان دلایلی مکفی بر وجود بحرانهای عمیق اجتماعی، در زیر پوست نسبتا آرام جامعه ایران، به برخی از این وقایع و آثار اشاره نمود

۱- در روزها و هفته های اخیر شاهد تجمع نوجوانان دهه هشتادی در مکانهای عمومی و مراکز خرید بودیم، که این تجمع در حقیقت تمرین و آزمایشی برای این جوانان بود که چگونه می توانند از طریق رسانه های اینترنتی دست به سازماندهی این نوع از گردهمایی ها بزنند. سازماندهی که البته یک سازماندهی واقعی و شناخته شده نبود و در درون آن به هیچ وجه آثار و نشانه ای از وجود تشکیلات و نهادهای سازمان دهنده دیده نمی شد. جوانان هریک به صفت کاملا فردی خود و در یک رابطه کاملا هم سطح با یکدیگر در این برنامه شرکت کرده بودند. پیش از این نیز تجمعاتی برای اعتراض به سوالات امتحان نهایی و یا برای آب بازی و تفریح شکل گرفته بود، اما بنظر می رسد که تجمع خودجوش اخیر در برابر یکی از مراکز خرید در تهران یک حالت نوینی از اطلاع رسانی و سازماندهی خودجوش و مسطح از تک افراد را به نمایش می گذارد.

۲-  فقر و تبعیض طبقاتی و حتی قومی و فرهنگی، فحشا و اعتیاد اکنون به حد بسیار هشدار دهند و خطرناکی رسیده اند، که دیگر حتی سخنگویان حکومت گریزی از اعتراف به آن ندارند. این در حالی است که روزنامه ها رسمی، بویژه وابستگان به ولایت فقیه و اصولگرایان، از مسلمانی مردم ایران و عاقبت بخیری این مردم در سایه ولایت فقیه و روحانیت دائما دم می زنند و می نویسند. گویی که در جامعه ایران، دو دنیا و دو نوع از مردم در کنار هم زندگی می کنند، یکی به برکت مواهب و نعمات اقتصادی رانتی این نظام بر گنج و در درون کاخهای خود لمیده است و دیگری یا در تلاش و چالشی دائمی در تنظیم دخل و خرج زندگی خود بسر می برد و یا بر خاک و در درون چهاردیواری دو سه متری ساخته شده از حلبی و مقوا خسته از پرسه زدن روزانه، با شکم گرسنه سر بر سنگ گذاشته است. به گفته مقامات دولتی و منابع رسمی بیش از سیزده میلیون از هفتاد و پنج میلیون جمعیت ایران از نظر اجتماعی و فرهنگی آسیب دیده اند. در صد اعتیاد به یازده در صد می رسد و کودکان متولد از والدین معتاد بسرعت رو به افزایش است. مطابق گزارش دولت به رهبر جمهوری اسلامی میزان رشد اعتیاد به مواد مخدر به حدود پنجاه و دو درصد می رسد.

۳- این وضعیت در حالی است که هرروز افشاگری های جدیدی از حقوق های نجومی در میان دولتیان و مدیران ارشد نهادهای جمهوری اسلامی صورت می گیرد. در حالیکه حداقل دستمزد بیش از ۱۳ میلیون مشمول کار چیزی بیش از ۸۰۰ هزار تومان می باشد و برای گرفتن یک وام چند میلیونی نیازمندان سرگردان بانکها و موسسات قرض الحسنه هستند. همان موسسات مالی که مدیران ارشد آنها بدلیل افشای حقوق های نجومی اشان مجبور به استعفا شدند.

۴- توهین، ضرب و شتم و دستگیری زنان توسط نیروهای امنیتی، بچه فروشی و نیز قتل های ناموسی، که نمونه آخر به قتل رسیدن یک دختر جوان در شهرستان خوی بدست پدرش بود، ابعاد بسیار وسیع و وخیمی یافته اند. شوربختانه اما در هنگام وقوع این حوادث رهگذران کوچکترین واکنش اعتراضی از خود نشان نمی دهند و بجای دفاع از دختر و زن بی دفاع به گرفتن فیلم با تلفن همراه خود مشغول می شوند. در حالیکه مشابه همین حوادث و قتل ها در افغانستان منجر به اعتراضات گسترده مردمی شده بود.
   
۵- پس از انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و پیروزی لیست سی نفره اصلاح طلبان در تهران و ورود تعداد نسبتا زیاد نمایندگان وابسته به این جناح به دوره دهم مجلس شورای اسلامی انتظار می رفت که اصلاح طلبان ریاست مجلس و کمسیونهای مهم را در دست خود گیرند، اما برخلاف این انتظار، سهم این جناح بسیار محدود ماند و ریاست و اکثریت کمیسیونها در اختیار اصول گرایان قرار گرفت. آنطور که خود اصلاح طلبان می گویند، علت عدم موفقیتشان به اختلافات درونی این جناح باز می گردد؛ وظاهرا بسیاری از نمایندگان وابسته به این جناح ترجیح داده اند که بر سر سفره اصول گرایان بنشینند. این وضعیت مصداق گزارش تاریخی و مشهور از دوران خلافت علی است، که عده ای از سربازانش نماز را پشت سر امامشان می خواندند و غذا را بر سر سفره دشمنانش می خوردند، زیرا ظاهرا چرب تر و رنگین تر بوده است.

۶- اصولگرایان نیز دیگر مانند گذشته سخت سر نیستند و بی خیال رهبر می خواهند بند ناف خود را از ولایت فقیه قطع کنند، برای نمونه "مرتضی روحانی، یک روحانی اصول‌گرا، بلافاصله پس از شکست نسبی اصول‌گرایان در انتخابات دهمین مجلس شورای اسلامی در گوگل‌پلاس خود می نویسد: بر خلاف جریان اصلاح‌طلب، جریان اصول‌گرا نتوانسته است برای خود پیشینه‌ای نظری فراهم کند و اصول‌گرایان تنها از پشتوانه رهبری، به مبتذل‌ترین شکل ممکن، خرج می‌کنند. او در انتها پیشنهاد می کند که اصول‌گرایان باید دنباله‌روی محض از کلام رهبر را کنار گذاشته و دست به نظریه‌پردازی مستقل به سود جریان انقلابی بزنند و از تکرار طوطی‌وار سخنان رهبر جمهوری اسلامی دست بردارند."

واقعا چه اتفاقی افتاده است؟ فساد اقتصادی و مالی، بیکاری، فقر، اعتیاد و فحشا در ایران امروز بیداد می کنند، اما دغدغه اصلی علی خامنه ای همچنان فتنه ۸۸ است و توطئه های دشمن است. اصلاح طلبان نیز که اسامی برخی از جانیان این حکومت را در لیست انتخاباتی خود گنجانده بودند، پس از ورود به مجلس بر سر سفره رنگین اصولگرایان نشسته اند؛ الهیات سیاسی اصول گرایی نیز در حال آب رفتن است، حتی می خواهند بی خیال رهبر شوند؛ و شور بختانه، دیگر  کمتر صدای اعتراضی علیه قتل های ناموسی و اذیت و آزار دختران در خیابانها شنیده می شود. واقعا چه شده است، آیا همه شعر و شعارها دروغ بودند، آیا ما به این وضعیت عادت کرده ایم، آیا محافظه کار شده ایم، آیا در فکر نجات گلیم خود هستیم، یا اینکه بقول نیچه، خدا در جمهوری اسلامی نیز مرده است؟

البته که می توان از زوایای گوناگون به این وضعیت نگریست و تحلیل های مختلف سیاسی، طبقاتی -اجتماعی و آسیب شناسانه از آن ارائه نمود، که هر یک بجای بخود می توانند وجوهی از این شرایط را در معرض تحلیل و ارزیابی قرار دهند. اما ترجیح نگارنده کشاندن این بحث و تحلیل موقعیت کنونی به مباحث فلسفی و فکری است و به همین علت نیز جمله معروف فردریش نیچه را بعنوان پیام مهم این شرایط خاص و بازتاب دهنده سرفصلی که جامعه ایران در آن قرار گرفته است انتخاب نموده است.

نیچه "مرگ خدا" را ابتدا در مجموعه حماسی و شعرگونه چنین گفت زرتشت در سال ۱۸۸۴ و بعدا در کتاب ضدیت با مسیحیت (antichrist)  در سال ۱۸۸۸ اعلام می کند. این پیام بر خلاف معروفیت آن در ضدیت با خدای ادیان الهی، بسیار بیشتر، از نظرگاه، مقصود و جنبه های فلسفی برخوردار بود. به این معنی که وی در حقیقت علاوه بر ضدیت با افکار مسیحی و خداشناسانه، عمدتا اندیشه های فلسفی و جهان بینانه ای را که قبل از ظهور مسیحیت و در دوران افلاطون شکل گرفته بودند و دنباله های آن به قرون پس از روشنگری و فلاسفه ای مانند دکارت نیز می رسیدند، بی رحمانه نقد می کرد.      
نیچه تلاشهای فلسفی دکارت در نشاندن عقل و منطق بجای ایمان مذهبی، در جهت یافتن یک تبیین واحد و جهان شمول از انسان و جهان هستی و بدنبال آن جستجوی ارزشهای اخلاقی بر مبنای این تعریف واحد و جهان شمول از انسان را به همان اندازه ادیان الهی تلاشی نا موفق و از قبل شکست خورده می شناسد.

وی معتقد است که تمامی داستانهای بزرگ و عام و تعاریف جهان شمول، چه توسط ادیان و چه توسط افکار فلسفی غایت اندیش و تمامیت خواه، چیزی جز دروغ تحویل بشریت نداده اند. بعبارت دیگر ندای مرگ خدا در نزد نیچه پیام مرگ منطق افلاطونی و دکارتی را نیز در خود نهفته داشت، منطق و اخلاقی که بطور ایدآلیستی قصد داشته و دارد که عقل و منطق انسان را بجای خدا بنشاند؛ که از نظر نیچه هم محصول تبیین های مسیحی-یهودی و هم توضیحات فلسفی افلاطونی-دکارتی، هردو به یک نقطه واحد ختم شده و می شوند،‌ که آن، همانا ساختن و تحویل داستانهای بزرگ اما دروغ در مورد جهان هستی و انسان می باشد. داستانی که سرانجام آن به اعتقاد به وجود یک نیروی متافیزیکی برای هدایت این جهان و انسان ختم می گردد.

در حقیقت پیام مرگ خدای نیچه، مرگ و پایان یک تعریف عام و جهان شمول از انسان و انسانیت را نیز در خود نهفته دارد؛ انسانیتی که از دید ادیان الهی از یک روح پاک و متعالی برخوردار است، روحی که البته همواره در معرض وسوسه های شیطان قرار دارد. انسانیتی که از دید برخی دیگر بر مبنای جایگاه طبقاتی اش تعریف می شود و به اعتبار این نظریه، آینده و تاریخ انسانیت نیز از آن یک طبقه خاص برای مثال کارگران و یا مستضعفان می گردد.  

ندای مرگ خدا توسط نیچه در آستانه ورود به قرن بیستم و سپس دوران پسامدرن، در حقیقت ندای آزادی انسان و آزادی فرد و رهایی بدن او از زنجیرهای متافیزیکی و الهی نیز بود. ندایی که البته به اعلام مرگ خدا ختم نمی شد و ضمانت آزاد ماندن فرد را همانا در آموختن و به اجرا در آوردن هنر لذت از زندگی و عشق ورزیدن می دانست.

اما همانطور که تجارب اسفناک جنگهای نیمه اول قرن بیستم نشان دادند، ندای مرگ خدا و آزادی انسان، چالش های فراوان و مصیبت های فراوانی نیز بدنبال خود داشت. این ندا و ورود بشریت به دوران پسامدرن، صرفا تضمین کننده آزادی انسان نبود و هر بار می بایست قرارداد ها یا قول نامه های جدیدی برای تنظیم روابط انسانی، مانند اصول حقوق بشر و پیمان نامه های پیرامون آن، نوشته و به توافق ملت ها و دولت ها برسند.

شاید ایران امروز نیز، البته در ابعاد بسیار کوچکتری، نمایشی عمدتا دردناک و غم انگیز از آغاز رها شدن انسان ایرانی از تعاریف و اخلاقیات جهان شمول و از قبل تعیین شده نیز باشد. درد، غم و اندوهی که برای زاییده شدن و ترک محیطی که به آن عادت کردیم و پا گذاشتن بدنیای جدید اجتناب ناپذیر بوده اند.

پا گذاشتن و خلق این دنیای جدید اما در مسیر  خود همواره مملو از خطر ها، انحرافات و سو استفاده فراوان بوده است. همانطور که در ایران امروز شاهدیم که دیگر نه سیاست اصولگرایان از الهیاتشان نشات می گیرید و بی خیال رهبری جمهوری اسلامی کوس ماندن در قدرت و در صورت لزوم نزدیک شدن با معتدلین را می زنند؛ و نه اصلاح طلبان به رهبران و شعارهای خود وفادار مانده اند و در مجلس دهم شورای اسلامی سفره اصولگرایان را رنگین تر دیده اند و در انتخابات کمسیونهای مجلس میدان را به اصولگرایان سپرده اند. نگرانی اصلی همین اصحاب اصلاح طلب و معتدل اما امروز فقط افشا شدن لیست حقوق های نجومی و دیگر دریافت های زیر میزی گردیده است و نه جیب خالی مردم. در چنین شرایطی که بجای جمهوری الهی و اسلامی، جمهوری دروغ و شیادی به تمامی لایه های اجتماعی سرایت کرده است، طبیعی است که بر خلاف گذشته صدای اعتراض به ظلمی که به زنان و دختران در کف خیابان ها وارد می شود، بلند نگردد، بلکه بجای آن، فقط این ظلم آشکار خوراکی برای رسانه های اینترنتی از طریق فیلم برداری شود.   

۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

در جستجوی ذره ای عقل سالم و خرد جمعی در رهبری جمهوری اسلامی

پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان در سخنرانی اخیر خود در میدان سن پیتر و به مناسبت آغاز کنگره جهانی ضد مجازات اعدام، خواستار لغو این مجازات گردید. وی در سخنرانی خود به دو دلیل بنیادی برای این درخواست اشاره نمود. پاپ فرانسیس گفت:‌ "فرمان الهی که «تو نباید کسی را به قتل برسانی»، برای گناهکاران نیز به اندازه افراد بی گناه، معتبر و قابل اجراست"؛ و در ادامه افزود: "من به وجدان کسانی که حکومت می کنند متوسل می شوم تا به یک اجماع بین المللی برای لغو مجازات اعدام برسند." این دو دلیل و نقطه عزیمتی که پاپ برای دفاع استدلالی از نظر خود انتخاب نمود، هریک به دو دستگاه کاملا جداگانه سنجش ارزشها و اخلاقیات باز می گردند.

فرمان الهی که پاپ به آن اشاره میکند، مربوط می شود به یکی از فرازهای انجیل، که البته بنظر می رسد که پاپ فرانسیس با تفسیر خاص خود از این آیه، می خواهد آنرا به مجرمین مشمول حکم اعدام نیز تعمیم دهد. اما وی با درخواست از حکومتگران که در هنگام امضای این حکم و قانون به وجدان های خود مراجعه کنند، در حقیقت و در عمل، وجدان، خرد جمعی و احساسات انسانی و بنابراین دستگاه و نظام ارزشی دیگری را مبنای درخواست لغو مجازات اعدام قرار می دهد. البته این اولین بار نیست که پاپ فرانسیس بر خلاف روال و سنت مرسوم اصحاب کلیسا مواضع پیشرو و مترقی اتخاذ می کند. وی مدتی پیش در مورد همجنسگرایان گفته بود: "مردم نباید به خاطر تفکر جنسی اشان به حاشیه کشیده شوند." وی با وجودی که تاکید کرده بود که نظر کلیسا در خصوص گناه بودن اعمال همجنس گرایان و مخالفت با ازدواج آن ها کاملاً واضح است، اما در هنگام بازگشت به رم  از سفر یک هفته ای خود به برزیل به افرادی که دنبال حمایت از حقوق همجنس گرایان بودند گفت: “اگر کسی همجنس گراست و با نیتی خیر به دنبال خداوند است، من کیستم که او را مورد قضاوت قرار دهم؟”

این مواضع پیشرو در مورد لغو مجازات حکم اعدام از جانب پاپ فرانسیس در حالیست که در یکی از فرازهای انجیل آمده است: "و هر آینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت. از دست هر حیوان آن را خواهم گرفت. و از دست انسان، انتقام جان انسان را از دست برادرش خواهم گرفت. هر که خون انسان ریزد، خون وی به دست انسان ریخته شود، زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت. (انجیل رومیا)

در انجیل، بخش لاویا، نیز آمده است که اگر مرد و یا زنی دست به جادوگری و سحر زدند و یا وسیله ای در خدمت جادوگران شدند، آنان باید قطعا اعدام شوند. آنان باید سنگسار گردند" در عهد قدیم نیز آمده است: "اگر نزديكترين‌، خويشاوند يا صميمي‌ترين‌ دوست‌ شما، حتي‌ برادر، پسر، دختر و يا همسرتان‌ در گوش‌ شما نجوا كند كه‌ بيا برويم‌ و اين‌ خدايان‌ بيگانه‌ را بپرستيم‌؛ راضی نشويد و به‌ او گوش‌ ندهيد. پيشنهاد ناپسندش‌ را برملا سازيد و بـر او رحم‌ نكنید. او را بكشيد. دست‌ خودتان‌ بايد اولين‌ دستی باشد كه‌ او را سنگسار ميكند و بعد دستهای تمامی قوم‌ اسرائيل‌. او را سنگسار كنيد تا بميرد."

محبوبیت و اعتمادی که که پاپ فرانسیس بخاطر مواضع انسانی و خارج از روال و سنت معمول اصحاب کلیسای کاتولیک کسب کرده است باز می گردد به اتکا و استفاده وی از مراجعی غیر از متون انجیل و تورات. برای مثال برای اظهار نظر در مورد مسائل حساسی مانند مجازات اعدام، همجنسگرایان و موضوع بهشت و جهنم. مواضعی که حتی متناقض با آیات صریح انجیل در باره حکم قصاص می باشند.

از نظر نگارنده، در خواست پاپ فرانسیس از حکومتگران که به وجدان خود مراجعه کنند و تشویق آنان به لغو مجازات اعدام، در حقیقت به این معنی است که بجای استفاده از احکام و شرایع دین بهتر است عقل سلیم، خرد جمعی (common sense) و احساسات مشترک انسانی را مبنای ارزشگزاری ها و اخلاقیات قرار دهیم. عقل سالم و خرد جمعی که امور انسانی و اجتماعی و اخلاقیات را سیاه و سفید نمی نمایند، و اجازه می دهند که اجماع عقلی و انسانی، هر چند بسیار دشوار و زمانبر  بنظر آیند، در هنگام قضاوت صورت پذیرد.

اهمیت دادن به عقل سلیم و استفاده از خرد جمعی، و قضاوت در این کادر، امروزه اما بر خلاف دورانهای پیشین یکی از دلایل مهم و تعیین کننده در ایجاد اعتماد به رهبران و نظامهای سیاسی شده اند. اگر پاپ فرانسیس توانسته است که اعتماد و احترام بسیاری از معتقدین به مسیحیت و یا مردمان ادیان دیگر را جلب نماید، در درجه نخست بخاطر مراجعه دائمی وی به وجدانها، احساسات انسانی، عقل و شعور آدمیان می باشد؛ نه مانند پیشینیان خود و یا مراجع تقلید و مفتیان اعظم، که استناد دائمی و طوطی وار به احکام صریح و سیاه و سفید کننده ادیان الهی را پیشه خود ساخته اند.

واقعیت این است که امروزه اکثریت مردم، زمانی که در برابر انتخاب بین اخلاق و هنجارهای مبتنی بر عقل سالم، خرد جمعی و احساسات مشترک انسانی از یکسو و گزینش هایی که بر اساس احکام و مقررات دینی از سوی دیگر صورت می گیرند، اولی را انتخاب می کنند؛ و به آنانی که از این طریق، هرچند بسیار دشوار و پیچیده و زمانگیر باشد، به مسائل روز می نگرند، اعتماد بیشتری می نمایند. برای مثال، اکثر مردم کشتن یک فرد بیگناه را بخاطر نجات تعداد بیشتری از انسانهای دیگر، اخلاقا و وجدانا رد می کنند، در حالیکه احکام و مقررات دینی و ایدئولوژیک که قائل به ضرورت وجود منابع ارزشگزاری و اخلاقی خارج از وجود و احساس انسان هستند، ممکن است این قتل را بخاطر اهداف بزرگتر تجویز نمایند.

در حقیقت، تفاوت اصلی در نحوه نگرش به انسان، اجتماع و بطور کلی حیات می باشد. مطابق ادیان الهی، اصولا خلق و حیات انسان بر زمین در کادر و برای اهداف و ارزشهای برتری که خارج از وجود او قرار دارند، معنا پیدا می کنند. به همین علت نیز، از دیدگاه ادیان الهی اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی باید بر مبنای اهداف متعالی تر، که توسط خالق این جهان و از طریق پیامبرانش اعلام شده اند، تنظیم گردند. در حالیکه در کادر و نحوه نگرش مبتنی بر عقل سالم، خرد جمعی و احساسات مشترک انسانی، اخلاقیات و هنجارها چیزی جز یک سیستم و روش برای اداره و مدیریت روابط اجتماعی نمی باشند. سیستمی که هدف آن ایجاد تعادل و هارمونی در روابط انسانی برای یک زندگی بهتر و شکوفا تر است.

مطابق عقل سلیم و خرد جمعی، از یک نظام اخلاقی انتظاری جز این نمی رود که اعلام نماید که آنگونه با یک انسان برخورد کن که برای همه انسانها مفید باشد. و واضح است که با وجود چنین نظام اخلاقی، دیگر نیازی به یک نظام دینی که احکام اخلاقی را از قبل تعیین کرده است،‌ احساس نشود.  مردم نیز به قضات و مراجع قضایی و بطور کلی رهبرانی که اینگونه اخلاقیات را بر اخلاقیات و ارزشهای محکم و سیاه و سفید شده توسط ادیان الهی ترجیح می دهند، اعتماد بیشتری پیدا کرده و می کنند. رمز محبوبت پاپ فرانسیس را نیز باید در این نحوه نگرش او به اخلاقیات جستجو کرد.

عقل سلیم و خرد جمعی می گوید اخلاقیات و احکام قضایی باید توسط کسانی حفاظت و اجرا شوند که تصمیمات و رفتارشان، بر اساس اصل خطا و تجربه قابل پیشبینی، باشند. وقتی رهبر و اصولا هر فردی کشتن انسان دیگری را بخاطر اینکه برای انسانهای دیگر  مفید است مجاز بشمارد، چگونه می توان به او اعتماد کرد که روزی ممکن است او این قاعده را مشمول ما نیز ننماید، چه مکانیزم قابل اعتمادتری جز عقل سالم، خرد جمعی و احساس مشترک می تواند این تضمین را به ما بدهد؟

عدم اعتماد به دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نیز، که گاه یک آخوند نشسته بر کرسی قضاوت، فقط بر منبای احایث و روایات و بردن شرایط وقوع جرم  به هزار و چهار صدسال پیش، حکم صادر می کند، دقیقا به همین واقعیت بر می گردد؛ که روحانیون حاکم بر ایران عقل و منطق و حتی وجدان و احساسات انسانی خود را دربست و بطور کامل به شرایع و احکام اسلام و شیعه فروخته اند.  قضات و مراجعی که امر قضاوت را در حقیقت تطابق شرایط جرم با احادیث و آیات قران و کپی برداری از احکام جزایی عصر پیامبر  اسلام و امامان شیعه می دانند و می شناسند. کاری که البته در مقایسه با تجزیه و تحلیل شرایط وقوع جرم و رعایت و در نظر گرفتن عوامل و پارامترهای مختلف و نیز در نظر گرفتن وجدان فردی و احساس مشترک جمعی، بسیار آسان تر است و آخوند نشسته بر کرسی قضاوت می تواند در مدت بسیار کوتاهی حکم قصاص صادر کند، حتی همزمان برای چندین مجرم.
 
رهبری جمهوری اسلامی علی خامنه ای نیز بر همان کرسی قضاوت تکیه زده است که قضاوت دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نشسته است، زمانی که برای شعرا و اهل هنر تعیین تکلیف می کند که در باره دشمن او و نظامش، یعنی آمریکا، شعر بسرایند و آثاری هنری تولید نمایند. و البته هنرمندانی که در این راه گام برندارند از قبل حکمشان بعنوان ولنگار و غیر انقلابی صادر شده است، که کمترین آن، بدستور او،  عدم تجلیل عمومی از این هنرمندان و نویسندگان است. وی در دیدار با گروهی از شاعران می گوید: "گاهی از فردی که ذره‌ای گرایش به مفاهیم اسلام و انقلاب اسلامی نشان نداده تجلیل می‌شود، اما از هنرمندی که همه عمر و سرمایه هنری خود را در راه اسلام و انقلاب گذرانده تجلیل نمی‌شود."

در حقیقت علی خامنه ای حتی پا را فراتر از قضات خود که اخلاق و هنجارهای اجتماعی را با احکام و شرایع دین محک می زنند، می گذارد و می خواهد فرهنگ و هنر را نیز به حصر دین و شرایع اسلام بکشاند، و معیار خوب و بد هنر و هنرمند را، حتی فراتر از دین و شریعت، تنها و تنها افکار پریشان و مالیخولیایی خود که مانند دن کیشوت هر چیز نا آشنایی را دشمن خود می پنداشت، قرار دهد. وی و روحانیون حاکم بر ایران، در مقایسه با رهبر کنونی کاتولیک ها، پاپ فرانسیس ، قطعا فاقد عقل و شعور سالم و ذره ای احساس انسانی هستند. زمانی که در هر استفتایی همچنان بر احکام ارتداد و قتل که یا در منابع دینی آمده اند و یا روزگاری توسط خمینی امضا شده اند، تاکید می کنند و یا یک هنرمند را بجرم توهین به دین مرتد و شایسته قتل اعلام می نمایند.

چرا از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می شود؟

همانطور که انتظار می رفت، حمله تروریستی به کلوب شبانه همجنسگرایان در اورلاندو تبدیل به یکی از موضوعات مهم و مورد بحث در مبارزات انتخاباتی امریکا شد. پس از این واقعه دونالد ترامپ در یکی از سخنرانی های انتخاباتی اش می گوید: "اوباما حتی حاضر نیست به اسلام افراطی اشاره کند". رئیس جمهور امریکا نیز در پاسخ به این انتقاد مطرح می نماید که: "هیچ جادوئی در اسلام افراطی نیست و این فقط یک گرایش افراطی سیاسی می باشد". سخنگوی کاخ سفید نیز در دفاع از مواضع اوباما اعلام می دارد: "رئیس‌جمهوری آمریکا با استفاده از عبارت‌هایی مانند "اسلام افراطی" به سازمان‌های تروریستی مشروعیت نمی‌بخشد. آنها به صورت مستمر تلاش دارند که نشان دهند اسلام علیه غرب است. بسیاری از آن سازمان‌ها از دین اسلام منحرف شده‌اند تا قتل‌ها و دستورکار نیهیلیستی خود را توجیه کنند."

هیلاری کلینتون کاندید حزب دمکرات نیز از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می کند و فقط برای اینکه در مبارزه انتخاباتی از رقیب خود دونالد ترامپ عقب نماند، در یکی از سخنرانی های خود پس از حمله تروریستی کلوب همجنسگرایان می گوید:‌ "عربستان، کویت و قطر باید جلوی کمکهای مالی شهروندانشان را به افراطیون بگیرند".

رسانه های رسمی امریکا نیز همانطور که انتظار می رفت و مطابق سنت همیشگی، اخبار مربوط به سوابق و وضعیت روانی عمر متین را در مرکز توجهات خود قرار دادند، که برای مثال او خود نیز احتمالا همجنسگرا و دچار دوگانگی شخصیتی و جنگ درونی بین اعتقادات و تمایلات جنسی اش بوده است. در این رابطه باراک اوباما نیز این عمل تروریستی را نتیجه عمل یک فرد تروریست در امریکا می داند و بدین وسیله ارتباط این عمل را با اسلام افراطی رد می نماید. این نحوه تحلیل و تقلیل یک عمل تروریستی به افراد تروریست، که عمدتا دچار روان پریشی بوده اند و از روی دیوانگی دست به این کار زده اند سابقه ای بسیار طولانی در امریکا دارد. اصولا رسانه های رسمی و دولت های امریکا همواره از به رسمیت شناختن یک جریان سیاسی و یا مذهبی پرهیز داشته اند و سعی می کرده اند که فرد و یا افراد تروریست را، افرادی منزوی و رنجور از بیماری های روانی و  تضاد های شخصیتی معرفی کنند. که بنظر می رسد که در مورد حمله تروریستی اخیر نیز از همین استراتژی استفاده می گردد، و این واقعیت که عمر متین از اسلام افراطی الهام می گرفته و تحت تاثیر ایدئولوژی خلافت اسلامی دست به ترور زده است در لابلای داستانهای مربوط به زندگی خصوصی و حالات روانی اش گم می شود.    

در سیاست بین الملل نیز امریکا و اصولا کشورهای غرب همواره از یک استراتژی سیاسی مشخص در جلب حمایت و دوستی کشورهای مسلمان و بویژه عرب پیروی کرده اند. استراتژی که طبیعتا بر اساس منافع سوق الجیشی و اقتصادی آنها تنظیم گردیده است. این راهبرد که بر خلاف دوران استعمار در سده های قبل، که گسترش و تبلیغ مسیحیت از طریق میسیونرهای مذهبی را در برنامه های خود داشت، از یک راهکار دیگر بهره می برد. در این راهکار جدید دیگر قرار نیست که مسحیت و فرهنگ غربی ترویج و تبلیغ شوند، بلکه بر اسلام لیبرال، دمکرات و صلح جو تاکید می گردد؛ تا بدین طریق رابطه و همزیستی مسالمت آمیز خود را با کشورهای مسلمان و بويژه عرب نفت خیز حفظ کنند و به پندار خویش این بخش از اسلام را تقویت نمایند.

این راهبرد در برخورد با کشور های مسلمان و عرب آن اندازه در فرهنگ سیاسی دولت و رهبران امریکا و دیگر کشورهای غرب ریشه و عمق یافته است که ظاهرا دولت ها  و رهبران مزبور را به این باور رسانده است که آنان اسلام را بسیار بهتر از خود مسلمانان و رهبران دینی آنها می شناسند. و این ادعا به این معنی است که جامعه الازهر، حوزه های علمیه شیعه، دستگاه قضایی عربستان و مفتی های اعظم آن و بطور کلی بخش وسیعی از معتقدین به اسلام، دین خود را نمی شناسند و حقیقت در مورد اسلام فقط در نزد این سیاستمداران نهفته است.
البته ارائه یک تصویر صلح طلب و آزادی خواه از اسلام توسط رهبران دولت های غربی در کادر منافع سیاسی و سوق الجیشی دولت های متبوعشان کاملا قابل فهم است. اصولا در عالم سیاست و منازعه قدرت همواره کوشش می شود بر عینیت و واقعیت های لخت و عور موجود لباسی کاذب و دروغین بجای حقیقت پوشانده شود، لباسی که فقط توسط کسانی که در کادر همین سیاست فکر و عمل می کنند و به آن اعتقاد دارند، دیده شود.

پوشش کاذب اسلام صلح طلب و آزادی خواه  بر واقعیت وجود نظریات و فرامین بسیار افراطی و خشن در متون اصلی اسلام در حقیقت مشابه داستان معروف سلطانی است که لباس فاخری سفارش می دهد. خیاطان زیرک اما لباسی از هیچ برای او می بافند که بقول خودشان آنرا فقط افراد صادق و بی گناه و وفادار به سلطان قادر خواهند بود که ببینند. سرانجام پس از پایان کار خیاطان لباس کاذبی بر اندام لخت سلطان می پوشانند. اما کسی حتی خود سلطان نیز شجاعت و راستگویی آنرا نداشت که اعلام کند که سلطان چیزی بر تن ندارد، جز کودکی (اشاره به کودکی که در این داستان در موقع ظاهر شدن سلطان در میان مردم فریاد می زند که این سلطان که لخت و عریان است و حقیقت را بر ملا می کند) که آلوده به قدرت و منافع شخصی نبود.

از این نظر همانطور که گفته شد، گفتارهای رهبران سیاسی غرب در مورد صلح طلب بودن اسلام و پرهیز از بکارگیری عبارت اسلام افراطی، قابل درک است، اما تکرار و بکار گیری این سیاست توسط برخی از متفکرین و روشنفکران مسلمان گاه بسیار عجیب می نماید. گویی که آنها نیز اسلام را بسیار بهتر از علمای اسلام و بسیاری از مسلمانان می شناسند.

مطابق متون اصلی اسلام، در واقع این دین مکمل ادیان دیگر بوده و با آمدن به اصطلاح خاتم الانبیا، دیگر ضرورتی برای اعتقاد به ادیان دیگر مانند یهودیت و مسیحیت باقی نمی ماند. بویژه که این ادیان پس از ظهور، توسط پیروانشان به انحراف کشانده شده اند. بطور مشخص گفته می شود که کتب دینی مسیحیت و یهودیت، نوشته دست انسان هستند و شکل تحریف شده ای از دو دین را نشان می دهند. این اعتقاد حتی در نزد روشنفکران مسلمان نیز عمومیت دارد. بنابراین جای این سوال باقی است دینی که اساسا حقانیتی برای ادیان دیگر قائل نمی باشد چگونه می تواند منادی صلح و همزیستی با ادیان دیگر باشد؟ البته شاید گفته شود که اسلام احترام بسیاری برای پیامبران ادیان توحیدی قائل است. این احترام اما به این دلیل است که از نظر اسلام، این پیامبران نیز مسلمانانی بودند که در حقیقت خبر خوش ظهور خاتم الانبیا را می دادند.

از سوی دیگر برای اکثر مسلمانان و حتی روشنفکرترین و تحصیلکرده ترینشان آن اندازه پیامبر و قران، مقدس و خطاناپذیرند که حتی نمی توانند کوچکترین انتقاد و یا شوخی و کاریکاتور را تحمل کنند، و آنرا یا در حرف و یا در عمل و با اشکال مختلف طرد و محکوم می نمایند. این عکس العمل بغایت افراطی نسبت به انتقادات جدی به اسلام (البته تحت این پوشش کاذب که نباید به اعتقادات مردم توهین کرد) چگونه می تواند به مسالمت آمیز و صلح طلب بودن اسلام تعبیر شود؟

واقعیت این است که اسلام و معتقدین به آن، دین خود را آخرین، کاملترین و نهایی ترین کلام خدا می پندارند. به همین علت رابطه کلامی، پیامی و مجادله ای سخنگویان این دین همواره یکطرفه و بسوی بی دینان و منحرفین از پیام اصلی پیامبران توحیدی و مشرکین نشانه رفته است. پیامی که بلندگو وار و یکطرفه اعلام می شود و مبنا و پایه اصلی آن نیز ایمان آوردن به حقانیت اسلام و قران، بدون ذره ای شک در حقانیت آن است. در واقع در نزد اسلام زندگی مسالمت آمیز با ادیان و ملت های دیگر، فقط در صورتی امکان پذیر است که به این پیام یکسویه گوش فرا داده شود و از اجرای مراسم مذهبی خاص این ادیان در انظار عمومی پرهیز گردد. که شاهد آن حمله به کلیساها در مصر و یا عدم اجازه به ساخت مساجد سنی در ایران است.

احکام جزا در اسلام، که به حدیث و روایات منتسب به پیامبر باز می گردند، نیز نمونه های عینی از خشونت در اسلام هستند، زمانی که بدستور خود پیامبر مشرکین و کفار قتل عام و زنان و کودکان آنها به اسیری گرفته می شوند، و یا مطابق روایات و حدیث دست و گردن دزدان قطع می گردد و یا مجرمین تجاوز جنسی سنگسار می شوند و همجنسگرایی گناه کبیره اعلام می گردد، طبیعی است که یک نفر آنرا مبنای عمل تروریستی خود قرار دهد و برای خود این حق را قائل شود که جان عده ای بیگناه را بگیرد. این قوانین جزا در اسلام که امروز در کشورهای اسلامی و با حمایت دولت های آنها اجرا می شوند، چگونه می توانند دال بر صلح طلبی و آزادی خواهی و خشونت پرهیزی اسلام باشند.

حکم جهاد نیز نمونه دیگری از جنگ طلب بودن اسلام است و نیازی به نسبت دادن به برداشت افراطی و یا غیر افراطی از آن نیست. اعلام این حکم در متون دینی در اختیار علما و مفتیان اعظم و در میان شیعیان در اختیار مراجع تقلید قرار گرفته است و آنان بخاطر مقام خاص خود و بدون نیاز به مشاوره با دیگران قدرت اعلام آنرا دارند. که در این رابطه بسیاری از جمله خمینی در اعلام حکم قتل سلمان رشدی، مکارم شیرازی و رهبران القاعده و داعش از آن استفاده کرده اند.

واقعیت این است که سیاستمداران غرب و بویژه امریکا بخاطر یک استراتژی خاص سیاسی که هیچ ارتباطی به شناخت آنان از اسلام ندارد، از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می کنند. منافع آنان در حفظ رابطه دوستانه با کشورهای عرب و مسلمان ایجاب می کند که بر این حقیقت که نظام سیاسی و قضایی این کشورها که در عمل و واقعیت امر ضد آزادی و ضد حقوق اولیه بشر  هستند از همان اسلام حاکم بر فرهنگ و عموم مردم این کشورها بر می خیزد. حتی اگر دونالد ترامپ نیز رئیس جمهور امریکا شود دیگر نمی تواند این عبارت را بکار بگیرد، او نیز به رابطه دوستی با این کشورها و ملت ها نیاز دارد.

تعجب اما از این است که چرا بسیاری از روشنفکران مسلمان نیز از بکارگیری عبارت اسلام افراطی پرهیز می کنند و یا اعمال تروریستی را حداکثر به برداشت های افراطی و بنابراین غلط تروریست ها نسبت می دهند. چرا این واقعیت پذیرفته نمی شود که در اسلام و قران، که برای همه و حتی برای نوگرایان، مقدس و کلام خدا است، وجوه بسیار افراطی و ضد حقوق اولیه انسان وجود دارد؟ و چرا به جای توجیهاتی از این قبیل که مفهوم خشونت در زمان پیامبر اسلام با مفهوم امروزی خشونت فرق می کند و یا این احکام مربوط به شرایط خاص آن زمان بوده اند، یکبار جرات و شجاعت بخرج داده نمی شود که این احکام و آیاتی که دیگر کاربردی ندارند تحت عنوان تاریخ اسلام و تاریخ زندگی پیامبر اعلام و از آیاتی که فقط بر وجود خدا و ایمان به او تاکید دارند جدا گردند، که با این حساب کتاب دینی مسلمانان می تواند تبدیل به یک جزوه کوچک برای مومنین به وجود خدا شود. این اقدام نه تنها توهینی به مسلمانان نیست، بلکه نجات بخش مسلمانان از چنبره باطل و زندان اسلام حاضر که مملو از  برداشت های متفاوت  است می باشد.