۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

اصلاح طلبان، عاملان و حاملان اصلی "دوگانه باوری" مزمن در جمهوری اسلامی

جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ خود از ترکیب بندی "دوگانه باوری" (doublethink) برای بیان و تشریح ویژگی افرادی استفاده می کند که همزمان به دو نظر کاملا متضاد با هم باور دارند، اما در عین حال آگاه به وجود این تناقض نیستند و آندو را در کنار هم پذیرفته اند. وی در رمان خود دوگانه باوری را توانایی تعریف می کند که قادر است دو باور متضاد را بطور همزمان در ذهن یک نفر بنشاند. دوگانه باوری که بخشی از یک زبان و فرهنگ ساختگی و مصنوعی است که توسط نظام توتالیتر خلق گردیده و برای کنترل افکار عمومی بکار گرفته می شود. ساختار زبانی و گفتاری این نظام با وجود در برداشتن باورهای دوگانه و متضاد، تنها وسیله رسمی ابراز نظر و عقیده در حوزه عمومی است. ساختاری که تناقضات آن هرگز نباید افشا و آشکار گردند.

برای مثال می توان به چند نمونه از دوگانه باوری و گزاره های متناقض که در رمان ۱۹۸۴، توسط نظام توتالیتر بکار گرفته می شدند اشاره کرد: "اگر می خواهی یک رازی را در ذهن نگاه داری، باید آنرا از خودت هم مخفی نگاه داری". "کسی که گذشته را کنترل می کند، آینده را نیز تحت کنترل دارد، کسی که زمان حال را کنترل می کند، گذشته را نیز کنترل می نماید." "جنگ صلح است". "آزادی بردگی است". "جهالت قدرت است". و یا در نظام  توتالیتر، وزارت عشق محل شکنجه است و وزارت فراوانی خود عامل اصلی قحطی می شود و در وزارت صلح به امور مربوط به جنگ پرداخته می گردد.

اگرچه نظام جمهوری اسلامی از نظر ویژگیهای منحصر بفرد آن قابل مقایسه با حکومت های توتالیتر مورد نظر جورج اورول نیست، اما بقطع می توان گفت که از نظر ساختار زبانی و تعداد بیشمار باورهای دوگانه و متضاد یک نمونه بسیار روشن و آشکار قرن بیست و یکمی از دوگانه باوری در رمان ۱۹۸۴ است. یکی از آخرین نمونه های این دوگانه باوری سخنان اخیر حسن روحانی در مراسم روز ارتش است که گفت: "ما در یک دستمان کتاب و منطق و تدبیر و عقلانیت و در دست دیگرمان شمشیر است و این دو را در کنار همدیگر می‌بینیم". وی این سخنان را در پی حملات تند علی خامنه ای به وی و هاشمی رفسنجانی که در توئیت منسوب به او اظهار داشته بود که دنیای آینده دنیای گفتمان است و نه موشک، بیان می کند.

ساختار فکری و ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این گونه باورها و موضعگیری ها صرفا دلایل تاکتیکی و برخاسته از الزامات دنیای امروز ندارند. این ساختار فکری و ایدئولوژیک از بدو تولد خود بر باورهای دوگانه و متضاد با یکدیگر استوار بوده است. باورهای دوگانه ای که نیروهای حامل آن نه تنها به وجود تضاد های ذاتی و ماهوی آن آگاه نبوده اند، بلکه واقعیت در کنار قرار داشتن این دو گانگی را همواره امری طبیعی و شدنی می پنداشته اند.

جورج اورول عامل اصلی این دوگانه باوری را نظام توتالیتر حاکم معرفی می کند، اما با توجه به اینکه هر نظام توتالیتری حامل یک ایدئولوژی توتالیتر است و مشروعیت و گفتمانهای خود را از آن اتخاذ می نماید، می توان گفت که در حقیقت منبع اصلی دوگانه باور سازی و نشاندن آنها در اذهان پیروان خود همانا و در درجه اول ایدئولوژی توتالیتر می باشد.

امروزه اما بر خلاف ده های اول قرن بیستم و برخلاف نظامهای توتالیتر مورد نظر جورج اورول، یک ایدئولوژی توتالیتر مدرن می تواند بدون حضور یک نظام سیاسیِ توتالیتر و تنها به یمن ساختار های طبقاتی ویژه خود، نظام خاص اقتصادی و نیز به کمک ابزارهای فرهنگی و تبلیغاتی اش، دوگانه باوری های خاص را، در درجه نخست در اذهان پیروان خود بنشاند و سپس بتدریج بعنوان یک فرهنگ عام غالب سازد. جورج اورول شاخصه اصلی این فرهنگ عام را تجرد جمعی (collective solipsism) می داند که حاملان آنرا از واقعیت های جهان خارج از ذهن و روان دور می سازد و مشغول باورهای متضاد و مصنوعی خود می نماید.

بعبارت دیگر، توتالیتاریزم را نمی توان صرفا در وجود حکومت و نظامهای سیاسی توتالیتر و نمونه های تاریخی آن از جمله توتالیتاریسم استالین و یا هیتلر خلاصه نمود. امروزه به علت بکارگیری ابزارهای بسیار پیچیده سیاسی- فرهنگی و تبلیغاتی می توان از حاکمیت یک ایدئولوژی توتالیتر صحبت کرد بدون اینکه برای اعمال این حاکمیت نیازی باشد به یک رژیم توتالیتر، مشابه آنچه در تاریخ اخیر اتفاق افتاده است.

اصولا هر نظام فکری و ایدئولوژیک که مدعی تبیین مطلق و تغییر ناپذیر از جهان و انسان باشد و به اعتبار آن راه اندیشه آزاد را مسدود سازد، یک تفکر توتالیتر بحساب می آید. و واقعیت این است که تا قبل از ورود بشریت به قرن بیستم و پیدایش ایدئولوژی های توتالیتر کمونیسم و یا فاشیسم ، این مذاهب شناخته شده یهودیت، مسیحیت و اسلام بودند که چه در ذهن و چه در عرصه اجتماع و زندگی فردی تمامیت خواهی خود را به اشکال مختلف تحمیل می کرده اند. تمامیت خواهی که اگرچه پس از ورود بشریت به دوران مدرنیته و رشد روز افزون علم و عقاید لائیک و سکولار ضربات سختی خورد، اما بدلیل تلاش بخش های میانه رو و محافظه کار روشنفکران اروپای عصر روشنگری و دورانهای پس از آن، در مدرن سازی ادیان و تغییر چهره خشن آن، همچنان صلابت و سرسختی خود را حفظ کرده است.     

در زمینه تحلیل عصر روشنگری در اروپا، جاناتان اروین اسرائیل، تاریخ شناس برجسته انگلیسی سه تحقیق   بنامهای "روشنگریِ رادیکال"، "مسابقه روشنگری" و "روشنگریِ دمکراتیک" تدوین و انتشار داده است که به اعتقاد بسیاری از اهل علم تاریخ، روش تحقیق وی دریچه های جدیدی در زمینه تحلیل عصرِ روشنگری در اروپا باز کرده است. وی معتقد است که در اروپای عصر روشنگری تنها یک جریان واحد از جنبش روشنگری فعال نبوده است، بلکه جریانهای مختلفی در کنار هم حضور داشته اند. جریانهایی که وی  آنها را "روشنگری رادیکال"، "روشنگری میانه رو"، "کنترا روشنگری"  و "ضد روشنگری" نامگذاری می کند. روشنگران رادیکال که عقبه آنها به اسپینوزا فیلسوف هلندی می رسد، جایی برای اعتقاد مذهبی و دینی در پروسه روشنگری و پیشرفت اروپای مدرن قائل نبودند. آنان ماتریالیستی فکر می کردند، بی خدا بودند، به آزادی های فردی بیش از هر چیز بها می دادند، خود را در محدوده فرهنگ، قومیت و یک ملیت خاص محصور نمی کردند و، به سخن دیگر جهانی می اندیشیدند. به اعتقاد جاناتان اسرائیل، فلاسفه رادیکال عصر روشنگری به انسان از دید جهانی می نگریستند و برای انسان حقوق طبیعیِ مستقل از ملیت، قومیت، نژاد و فرهنگ قائل بودند. به موازات روشنگران رادیکال، روشنگران میانه رویی نیز بودند که سعی داشتند پیوندی صلح آمیز و تکمیل کننده بین اعتقادات دینی از یک سو و علم و منطق بشری از سوی دیگر ایجاد نمایند.

بنظر نگارنده این تلاش روشنگران میانه رو نه تنها به هسته اصلی تمامیت خواهی ادیان آسیبی وارد نیاورد، بلکه بدلیل کوشش آنان در تطبیق ادیان با علوم و دستآوردهای بشری، باورهای دوگانه بسیاری را نیز به متون اولیه دینی افزود، که قبل از هر چیز گمراه کننده و پوشاننده هسته اصلی تمامیت خواهی و ضدیت آنها با اندیشه و انسان آزاد می باشند.

فرایند جنبش روشنگری در ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. روشنفکران دروان انقلاب مشروطه را -که تاثیرات بسزایی بر آغاز جنبش مشروطه در ایران داشتند-  نیز می توان مانند دوران آغازین روشنگری در اروپا به سه دسته اصلی تقسیم کرد. به این مفهوم که در اواخر دوران قاجار و اوائل جنبش مشروطه  ما می توانیم ردپای "روشنگران رادیکال"، "روشنگران میانه رو" و "کنترا روشنگران" را در ایران آن زمان بیابیم. فتحعلی آخوند زاده را  می توان از جمله روشنگران رادیکال عصر مشروطه نامید که با افکار سکولار خود و دفاع از حقوق بشریت (هم برای زنان و هم برای مردان) بیشترین تاثیر را در آغاز عصر مدرنیته و جنبش مشروطه خواهی در ایران داشته است. میرزا آقاخان کرمانی، که عمدتا تحت تاثیر افکار آخوند زاده بود، را نیز می توان از جمله روشنگران رادیکال این عصر نامید. حتی  می توان میرزا رضای کرمانی که پس از قتل ناصر الدین شاه و در هنگام بازجویی می گوید "مردم انسان شده اند" را در همین ردیف قرار دارد. در کنار روشنگران رادیکال، روشنفکرانی مانند میرزاملکم خان و طالبوف نیز بودند که بر خلاف افکار رادیکال آخوند زاده، در پی نوعی هماهنگی و صلح بین اسلام و مفاهیمی مانند آزادی، دمکراسی و حقوق انسان ها هستند. این افراد را که از یک سو تحت تاثیر جنبش روشنگری و مدرنیته در اروپا بودند و آثار فیلسوفان و متفکرین اروپای را مطالعه کرده بودند واز سوی دیگر قصد نوعی تعریف ملی و فرهنگی و دینی از مفاهیم مدرنیته داشتند می توان "روشنگران میانه رو" نامید.   

جریان روشنگران میانه رو که دنباله آن در دهه های بعد عمدتا به نوگرایان مسلمان از جمله مهدی بازرگان و سپس علی شریعتی می رسد نیز همه سعی و کوشش خود را بر تطبیق بین علم و دین و نوسازی چهره اسلام و شیعه می گذارد. اما این تلاش ها نیز نه تنها هسته اصلی تمامیت خواهی اسلام را هدف قرار نمی دهد، بلکه بر عکس موجب حفظ آن می شود؛ و حتی با استفاده از روشهای جدید در علوم اجتماعی و تحلیل طبقاتی، آنرا تبدیل به یک ایدئولوژی مدرن اما با همان هسته تمامیت خواهی می نماید. ایدئولوژی بشدت تمامیت خواه که بدلیل استفاده از دست آورهای علمی و تداخل مباحث حقوق بشری و آزادی های اجتماعی و سیاسی با آن، بشدت نیز مملو از باورهای دوگانه و متضاد می گردد.

در واقع انقلاب اسلامی و حاکمیت ایدئولوژی تمامیت خواه شیعه بر ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ محصول تحول اسلام شیعی تمامیت خواه به یک ایدئولوژی توتالیتر است، که البته اینبار ظاهری مدرن از حکومت قانون را به نمایش می گذارد. در این رابطه نیز همانطور که در درجه اول روشنگران میانه رو اروپا در بقای هسته سرسخت تمامیت خواهی ادیان سهم داشته اند، در تثبیت و تقویت ایدئولوژی توتالیتر شیعه بر جامعه ایران نیز روشنفکران مسلمان و نوگرایان شیعه از جمله مهدی بازرگان و علی شریعتی و پیروان آنها سهم به سزایی بازی کرده اند. کما اینکه این جریان و افراد وابسته به آن سهم و شراکت غیر قابل تردید و فراموش ناشدنی در پر کردن مناسب حکومتی و اداری پس از سرنگونی سلطنت پهلوی و سپس هموار کردن راه تثبیت جمهوری پر تناقض اسلامی که هم ادعای اسلامی و هم جهموریت می کند و هم مدلی از دمکراسی و مجلس قانونگذار را به نمایش می گذارد و هم ولایت فقیه را بر بالای آن می نشاند، داشتند.

اما هر روز این حکومت قدرت بیشتری پیدا می کند، بر صلابت و سرسختی هسته تمامیت خواهی آن نیز افزوده می شود؛ و همزمان نیز بر تعداد افکار و اعتقادات دوگانه و متضاد آن افزوده می گردد. که در این میان نیز اصلاح طلبان حکومتی مانند همیشه نقش اصلی را در این میانه بازی کرده اند و با انواع و اقسام توجیهات و برای حفظ اسلام و حکومت اسلامی این دوگانه باوری ها را تقویت نموده اند. از جمله می توان به چند نمونه از این باورهای دوگانه اشاره کرد: حکومت اسلامی همان حکومت مردمی است، اسلام با حقوق بشر تناقضی ندارد، اسلام دین رحمت است و مهمتر از هرچیز نام جمهوری اسلامی که بر تارک این حکومت نشسته است، خود سمبل بزرگترین تناقض و باور دوگانه این نظام است که گویی اسلامیت با جمهوریت قابل جمع می باشد.

شوربختانه اما این دوگانه باوری محدود به حکومتیان و جناح های آن نمی گردد، بدلیل حاکمیت دوگانه این نظام در بیش از سه ده اخیر و با جا افتادن بسیاری از مفاهیم متناقض و دوگانه مردم ایران نیز بتدریج به آنها عادت و حتی باور کرده اند. بطوریکه می توان گفت که فرهنگ و روابط اجتماعی مردم ما بیش از هر دوران دیگری در تاریخ خود، در دروان جمهوری اسلامی، از دوگانه باوری، خرافات ناشی از آن، ظاهر سازی های دروغین و تغلب آسیب دیده اند.

۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

موقعیت همواره متزلزل میانه روی (اعتدال گرایان) در جمهوری اسلامی

بکار گیری دو محور چپ و راست در ترسیم و توضیح مختصات دنیای سیاست یک امر کاملا شناخته شده و معمول است. چپ شاخصه و عنوان نیروها و احزاب سیاسی پیشرو و خواهان تغییر وضع موجود است، و نیروها و جریانات سیاسی که خواهان حفظ وضع موجود و یا حتی بازگشت به گذشته اند زیر مجموعه راست و محافظه کار قرار می گیرند.  اما اگر بتوان در مباحث تئوریک و نظری مرزهای نسبتا مشخص و روشنی بین راست و چپ ترسیم نمود، در عرصه عمل و دنیای واقعی سیاست ملاحظه می کنیم که این تفاوت ها و مرزبندی های تئوریک، روشنی و صراحت خود را از دست می دهند و نمود های عملی چپ و راست کاملا جنبه نسبی بخود می گیرند.    

این وضعیت در کشورهای اروپای غربی و اسکاندیناوی بخوبی قابل مشاهده است، جوامعی که نیروها و گرایشات سنتی چپ و راست، بعلت وجود و حضور فعال طبقه گسترده متوسط، عملا به میانه طیف و وسط مختصات سیاست در این کشورها کشانده شده اند. فرایندی که موجب نزدیک شدن چپ و راست به یکدیگر و تشکیل جناح های میانه رو گردیده است. برای مثال سوسیالیست ها و یا لیبرالهای میانه رو.

برای اولین بار پس از انقلاب فرانسه مفاهیم چپ و راست شکل گرفتند، در اولین مجلس قانونگذاری که پس از انقلاب فرانسه تشکیل گردید، نمایندگانی که خواهان حفظ نظام پادشاهی و دست نخورده نگاه داشتن نظم پیشین اجتماعی-طبقاتی و قوانین آن بودند در سمت راست صحن مدور مجلس می نشستند، و نمایندگان خواهان تغییرات بنیادی در وضع موجود در بخش چپ مجلس جا می گرفتند. با تکرار این مدل مشابه در مجالس قانونگذاری در بریتانیا و امریکا بتدریج تقسیم بندی چپ و راست، پیشرو و محافظه کار به یک روش مرسوم در تحلیل مواضع و جایگاه سیاسی نیروها و احزاب حاضر در عرصه سیاست گردید.

اگرچه مفاهیم امروزی و شناخته شده چپ و راست بتدریج پس از انقلاب فرانسه و بر مبنای واقعیت های سیاسی روز و جایگاه طبقاتی نیروهای اجتماعی-سیاسی موجود شکل می گیرند، اما با توجه به این واقعیت که  بشریت و جامعه جهانی انسانی، بسان یک پدیده زنده، همواره روند رو به رشد و تکاملی را، از منظر کاهش استثمار طبقاتی، افزایش آگاهی های اجتماعی و فرهنگی، رشد علم و کنده شدن از سنت و خرافات، طی کرده اند؛ باید گفت که مفاهیم چپ، راست، پیشرو، محافظه کار و بازدارنده ریشه های بسیار عمیق تری در انسان، جوامع بشری و بطور کلی روند تکاملی آن دارند، تا صرفا شرایط خاص سیاسی-اجتماعی پس از انقلاب فرانسه. بطوریکه می توان از این مفاهیم و شاخصه ها بعنوان مقولاتی ثابت و استوار استفاده کرد.

حتی در کشورهایی که طبقه متوسط آن از اکثریت نسبی برخوردارند و عمده احزاب متعلق به چپ و راست به میانه طیف کشیده شده اند، اما با این وجود، مفاهیم پیشرو و محافظه کار همچنان قابل استناد هستند و مصادیق آنها را نیز در همین جوامع می توان یافت. بویژه اگر دقت کنیم، زمانی که دولت های رفاه این جوامع، بدلیل شرایط دشوار اقتصادی، مجبور شده اند از سیاست های رفاهی خود بکاهند، بار دیگر نیروها و جریانات دو سر طیف چپ و راست فعال گردیده اند و مباحث نظری بین این آنها شدت یافته اند.

اما اگر مفاهیم چپ و راست و نیز جایگاه سیاسی و طبقاتی پیشرو و محافظه کار ثابت و مشخص اند، مقوله و پدیده سیاسی "میانه رو" و جایگاهِ گرایشات وابسته به این پدیده، در طیف سیاست، همواره دچار تحول و جابجا شدن بوده است. نگاهی به تاریخچه نیروهای سیاسی میانه رو نشان می دهد که مکانیزم جابجایی های دائم در میانه طیف چپ و راست و عدم ثبات این جریانات از یک قانونمندی نسبتا ثابتی پیروی می کند. زمانی که یکی از دو سر طیف چپ و یا راست بنا بر دلایل پراگماتیستی از جمله نیاز به جلب آرا و حمایت های بیشتر مردمی، بسوی میانه طیف حرکت می کند و مواضعی ملایم تر و میانه روتر از جایگاه سنتی خویش اتخاذ می نماید، نیروهای جاخوش کرده در میانه طیف، بقول معرف میانه روها، در واکنش به نزدیک شدن نیروی مزبور به میانه طیف، بسوی دیگر طیف به حرکت در می آیند و خود را به طرف دیگر تضاد نزدیک می سازند؛ تا موقعیت میانه خود و از نظر خویش، تعادل ترازوی سیاست را حفظ نمایند. زیرا ماهیت وجودی این جناح میانه رو، میانه روی و اتخاذ سیاست هایی است که هر دو طرف طیف را راضی نگاه دارد. از نظر تئوریک نیز همیشه جایی و راهی برای چانه زدن و میانه روتر کردن مواضع وجود دارد، فرایندی که بمانند تقسیم یک خط به دو بخش تا بینهایت می تواند ادامه پیدا یابد، زیرا همواره قطعه ای هر چند کوچک باقی می ماند که قابل تقیسم شدن است.

از سوی دیگر مشاهده می شود زمانی که بدلیل شرایط سیاسی-اجتماعیِ بحرانی و رشد اختلافات طبقاتی، که پیامد مشخص آن لاغر شدن طبقه متوسط است، تضاد بین چپ و راست افزایش می یابد و مواضع نیروهای سنتی راست و چپ از یکدیکر فاصله می گیرند، محدوده ای که احزاب و جریانات میانه رو در میانه طیف بخود اختصاص داده اند بتدریج کم تر می شود. مانند هنگامی که یک کِش لاستیکی که اگر از دو سر کشیده شود نقطه وسط کوچک و کوچکتر می گردد، و با کشیده بیشتر از دو طرف، سرانجام نیز در اثر دور شدن دو سر کِش و یا با پاره شدن کِش، نقطه میانه محو می گردد.    

تجربه اما یک قانومندی دیگری را نیز نشان می دهد. زمانی که یکی از دو طرف طیف چپ و راست، بدلیل قدرت فزاینده اجتماعی و حمایت های مردمی بر مواضع سنتی خویش پافشاری می کند و سخت پایبند به آنها می ماند و در مقابل جناح متضاد در موقعیت ضعیفی قرار دارد، احزاب میانه برای حفظ موقعیت خویش بتدریج به احزاب و گرایشات قوی تر نزدیک می شوند و خواهان اتحاد با آنها می گردند. ما این پدیده را در تشکیل اتحادهایی بنام چپ-میانه یا راست-میانه در برخی از کشورهای اروپایی مشاهده می کنیم.     

این قانومندی ها نشان می دهد که در بسیاری از کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد، که از طبقه متوسط ضعیفی برخوردارند و درآمدهای ملی بطور کاملا ناعادلانه تقسیم می شوند، میانه روی بعنوان یک گرایش سیاسی و حزبی از حوزه عمل بسیار محدودی، در میانه طیف چپ و راست، برخوردار است؛ و بدلیل تضادهای رشد یابنده بین دو سر طیف، دائما در معرض فشار و کشیده شدن از دو طرف قرار دارد. بطوریکه اتخاذ مواضع میانه و وسط بازی بتدریج کارایی خود را از دست می دهد و میانه روهای مزبور سرانجام مجبور می شوند یکی از درو سر طیف را، برای بقای خود، انتخاب کنند و با آن متحد گردند.

شاهد عینی این قانونمندی های خاص برای جناح های میانه رو، وضعیت جناح ها و گرایشات داخلی جمهوری اسلامی است. دولت اعتدال گرا و میانه روی حسن روحانی که در درجه اول بدلیل بحرانهای جدی ناشی از ماجراجویی هسته ای جمهوری اسلامی و نیاز به اتخاذ یک سیاست خارجی مدارا و ملایم در رابطه با امریکا و اروپا بوجود آمد، اکنون در معرض فشار و حملات جدی و تخریب کننده اصولگرایان قرار گرفته است.
البته قبل از ادامه بحث لازم به اشاره است که نگارنده، در رابطه با نظام جمهوری اسلامی، مفاهیم چپ و راست را صرفا از منظر دو نیرویی که یکی خواهان تغییر وضع موجود (از جمله کاهش قدرت شورای نگهبان، سپاه و قوه قضائیه) و دیگری خواهان حفظ آن (از جمله تقویت ولایت مطلقه فقیه) و حتی بازگشت به گذشته است مورد ملاحظه قرار می دهد. این نیروهای به اصطلاح چپ و راست در طیف سیاست در نظام جمهوری اسلامی، اساسا با احزاب و گرایشات سیاسی در کشورهای غربی قابل مقایسه نیستند. اما در هر حال، گذشته از این اختلاف ماهوی، می توان گفت که اصلاح طلبان سنتی و اصیل تر این نظام در سمت چپ و اصولگرایان سنتی در سمت راست طیف و اعتدال گرایان سعی نیز می کنند خود را در میانه طیف سیاست در این نظام حفظ کنند.   

در این واقعیت که اختلافات و شکاف طبقاتی در جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بطور بی سابقه ای افزایش یافته اند شکی نیست. نابرابری های اقتصادی بنا به گزارش مرکز آمار ایران در دو سال اخیر نه تنها کاهش نداشته اند بلکه بر شدت آنها نیز افزوده شده است. اختلافات سیاسی بین دو جناح نیز، پس از فروکش شدن موج احساسات ناشی از قرارداد هسته ای که به برجام معروف است، بشدت بی سابقه ای اوج گرفته اند، بطوریکه سید علی خامنه ای بطور علنی علیه مواضع رئیس دولت خود موضع می گیرد و بطور بی سابقه ای به روحانی و هاشمی حمله می کند.

اما هر اندازه حملات همه جانبه اصول گرایان افزایش می یابند، به همان اندازه بخش عمده ای از اصلاح طلبان و اعتدال گرایان سکوت پیشه می کنند، و یا سر خود را پایین می آورند تا این موج نیز رد شود. اما ماهیت میانه روی و اتخاذ نقطه وسط در میانه طیف چپ و راست و تلاش به بقای در وسط مختصات سیاسی این نظام نمی تواند صرفا به سکوت و خم شدن محدود و متنهی گردد. قانومندی میانه روی، همانطور که در بالا آمد، حکم می کند که زمانی که یکی از دو سر طیف دست بالا را پیدا کرد و حملات تند خود را آغاز نمود، و طیف متضاد و سر دیگر این تضاد ضعیف عمل نمود، میانه روها برای احساس امنیت بیشتر به جناح حمله کننده نزدیک می شوند.

همانطور که پس از سخنان تند رهبر جمهوری اسلامی محمد جواد ظریف وزیر خارجه جمهوری اسلامی اعلام می دارد که در حوزه دفاعی برجامی در کار نیست و بدنبال آن جان کری وزیر خارجه امریکا را مورد حمله قرار میدهد و در توئیتر خود می نویسد: «نه برجام و نه قطعنامه شورای امنیت ، ایران را از کار بر روی موشک‌هایی که برای حمل کلاهک هسته‌ای طراحی نشده‌اند٬ منع نمی‌کند.»... «ما همواره گفته‌ایم به توسعه ظرفیت‌های دفاعی خود ادامه می‌دهیم و این تجهیزات دفاعی ربطی به سلاح هسته‌ای ندارند.»  وزیر دفاع دولت حسن روحانی نیز با تکرار مواضع فرماندهان سپاه و علی خامنه ای اعلام می کند:«تلاش برای افزایش توانمندی‌های دفاعی را ادامه می‌دهیم.» عبدالرضا رحمانی فضلی٬ وزیر کشور نیز در واکنش به انتقاد سید علی خامنه‌ای٬ از ابلاغ بخشنامه اجرای طرح «اقتصاد مقاومتی» از سوی این وزارت‌خانه به استانداری‌ها خبر می دهد. و سرانجام حسن روحانی نیز بلافاصله پس از حملات و انتقادات تند علی خامنه ای در سال جدید، تلفنی با او صحبت می کند و سال نو را تبریک می گوید.

بنظر می رسد که جناح اصول گرا و راست جمهوری اسلامی این قانونمندی را خوب دریافته است که در چنین شرایطی، که اصلاح طلبان سعی می کنند که با دولت همکاری و همیاری بیشتری داشته باشند، و به همین خاطر از مواضع سنتی خود کوتاه آمده و سکوت پیشه نموده اند، بهترین تاکتیک برای کشاندن جناح میانه و اعتدال گرا بسوی خود، حملات بی امان و مخرب است. فشارها و تهاجماتی که بدلیل ماهیت میانه رو و وسط باز این جریان یا منجر به نزدیک شدن آن به جناح راست و یا ضعیف شدن آن می گردند.  

در این میان تنها صدای محکم و آشنای اصلاح طلبی (در نظام جمهوری اسلامی) که گاه بگوش می رسد یا از سوی حصر نشینان است و یا اصلاح طلبان زندانی. نامه مهدی کروبی اگرچه شاید نتواند اصلاح طلبان و اعتدال گرایان ترس و لرز برداشته از حملات و انتقاد های تند اصول گرایان به رهبری علی خامنه ای را بخود آورد و انرژی و روحیه جدیدی به آنها تزریق نماید، اما قطعا شاهد دیگری است از همان قانونمندی حاکم بر طیف و مختصات سیاسی؛ که جناح چپ و تحول خواه تنها با پا فشاری و اعلام صریح مواضع خود است که می تواند میانه روها و وسط نشینان را بسوی خود جذب کند. این تاکتیک که موقتا به جناح میانه نزدیک شویم و در اعلام واضع و پیگیری اهداف خود موقتا سکوت نماییم، مانند همیشه جواب عکس خواهد داد و جناح میانه رو و معتدل را که هنر اصلی آن میانه روی است بسوی جناح متضاد و مخالف، برای حفظ تعادل و ثبات نظام حاکم، خواهد کشاند.

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

خداحافظی با یک دوست و ممکن ساختن ناممکن ها

روز گذشته با یک دوست بسیار قدیمی، که در روزهای پایانی حیات خود با مرگ دست و پنجه نرم می کند، با بغض گره خورده در گلو همراه با بوسه ای بر پیشانی اش، برای همیشه وداع کردم. دوست خوبی که همواره برای او احترام خاصی قائل بوده ام. او را فردی تیز بین و رک گو که از شخصیت و کاراکتر با ثباتی برخوردار است یافته بودم. انسانی که در مواجهه با طوفانهای سیاسی به آسانی رنگ نمی باخت و نمی لرزید. انسانی که از یک روحیه قوی و انرژی فراوان برخوردار بود و زمانی که در کنارش می نشستی صلابت شخصیت و یکرنگی اش به تو آرامش می بخشید.


در چند ساعتی که در کنارش بسر می بردم شاهد آخرین مبارزه او با غول مرگ بودم، مبارزه بین اراده انسان بزرگی مانند او برای ادامه حیات از یک سو و سرنوشت محتوم مرگ از سوی دیگر؛ مبارزه دائمی برای ممکن ساختن نا ممکن ها، که دوست من در روزهای پایانی زندگی اش سمبل آن شده بود؛ مبارزه ای که شاید در مورد او منجر به پیروزی حیات در برابر مرگ نشود، اما قطعا در جایی دیگر، در زمانی دیگر و در موردی دیگر تحقق خواهد یافت.


مچاله شده بر تخت بیمارستان فریاد بر می آورد که "بلندم کنید"، "راستم کنید" تا به خانه باز گردم. با عصبانیت و مشت گره کرده، و با چشمهایی که دیگر بینایی را از دست داده بودند به ما خیره می شد و با خشم فریاد می زد که "چرا نمی فهمید"، "اینطور بلندم کنید". و گاه نا امید از ما، مشت های گره کرده خود را ستون بدن رنجیده و ناتوان خویش می نمود که از تخت بر خیزد، و به خانه و نزد همسر و فرزندان مهربانش که برای او سمبل سلامتی و زندگی بودند بازگردد. او می خواست که از نا ممکن، ممکن دیگری بسازد و زمانی که کمی به هوش بود دائما می گفت که "درست می شود" و یک بار نیز گفت که "درستش می کنم".


برای من و شاید امثال من، که در اکثر دوران زندگی سیاسی خود بدنبال ممکن ها و گزینش بین آنها بوده ایم، تلاش وی در جستجو و تحقق یک ناممکن از میان ممکن ها، تلنگری بسیار قوی بود. تلاش ها و فریادهای وی برای بازگشت به خانه، آینه ای بغایت افشاگر و عریان کننده در برابر منی که همواره زندگی و هنر سیاست را چالش انتخاب بین ممکن ها می دانستم، قرار داده بود؛ که در این میان، مهمترین دلیلی که برای توجیه این نوع از سیاست ورزی می آوردم، این بود که "مردم انتخاب ها و ممکن های محدودی دارند و یا آلترناتیو واقعی و بالفعلی در برابر این حکومت دیده نمی شود؛ و همچنین، شاهد بودیم آنهائی که اراده گرایانه و به هر وسیله ممکن بدنبال تحقق آلترناتیو خاص خود بودند، سرانجام در اجرای سیاست های خود شکست خوردند".


در مجموعه نظریات مکتوب افلاطون در باره حکومت آمده است که سقراط در پایان یکی از کلاس ها با جوانهای حاضر در کلاس به بحث می نشیند. آنها می گویند که این داستان اتوپیا و حکومتِ مطلوب شما بسیار خوب و زیبا است، اما هیچ جا و هرگز تحقق نخواهد یافت. سقراط اما پاسخ می دهد که آری شاید اینجا و برای ما بوجود نیاید ولی این حکومت مطلوب و دلخواه ما ممکن است در جای دیگری تحقق پیدا نماید. وی در اینجا و هنگام پاسخ به جوانان حاضر در کلاس درس، در مقام یک سیاست مدارِ فیلسوف ظاهر می شود، و  مانند یک شخصیتی که افلاطون در حکومت ایده آل خود در جستجوی آن بود و وجودش را برای یک حکومتِ مطلوب ضروری می دانست به بحث می نشیند. شخصیتی که فقط در پی شناخت ممکن ها و تجویز راه حل از میان آنها نباشد، بلکه در درجه نخست بتواند دید فلسفی و نقاد خویش را برای شناخت مشکلات ریشه ای وتاریخی و یافتن راه حلهایی که در درجه اول ناممکن می نمایند بکار گیرد. سیاست مدارِ فیلسوفی که نه تنها جستجوی راه حل برای مشکلات را از مقایسه بین ممکنات موجود آغاز نمی کند، بلکه در این راه، هرگز خود را تا سطح و توان مردم عادی، که معمولا نظام اجتماعی و زندگی روزمره اشان بر انتخاب بین ممکن ها استوارند، پائین نمی آورد. سیاست مدارِ فیلسوفی که باور داشته باشد که سیاست، انتخاب بین ممکن ها نیست بلکه هنرِ ممکن ساختن ناممکن ها است و از اینکه به "دور افتادن از مردم و واقعیت ها" متهم شود، نمی هراسد.         


واقعیت این است که امروزه سیاست و سیاست ورزی در میان مرزهای بسیار محدود و محصور کننده رئال پلیتیک زندانیِ واقعیت ها و ممکنات موجود شده اند؛ و سیاست مداران و کنشگران این عرصه نیز عمدتا تبدیل به متخصصین حرفه سیاست، که هنرشان گزینش بین ممکن ها و آلترناتیوهای موجود است، گشته اند. سیاست مدارانی که همواره در جستجوی آنند که دریابند مردم چه می خواهند و یا چه امکاناتی بطور بالفعل در اختیارشان هستند تا آنها را تبدیل به گفتمان و شعار سیاسی خود نمایند. به یک معنی، اکثر آنان سیاست های پوپولیستی خود را دنبال می کنند، اگرچه در حرف و شعار همواره تلاش می ورزند که خود را از سیاست مدارانی که در اجرای سیاست های پوپولیستی به اغراق و افراط کشیده شده اند و به پوپولیست ها معروف گشته اند تفکیک و مجزا نمایند.


این زندانیان رئال پلیتیک و ممکنات موجود اما گاه تا جایی پیش می روند که دیگر برایشان چاره ای جز انتخاب بین بد و بدتر باقی نمی ماند. انتخاب بین دو ممکن که از بسیاری جهات و در رابطه با صفت های بد فصل مشترکهای فراوانی دارند. این نوع از انتخاب ها اما قطعا یک انتخاب چالش برانگیز و به یک عبارت یک انتخاب فلسفی-سیاسی و بنابراین دوراندیش که خارج از کادرهای واقعا موجود فکر می کند، نمی تواند باشد.


سیاست مدران حرفه ای در واقع همان مردم عادی هستند که زندگی اشان معمولا محصور بین ممکنات و یا انتخاب بین بد و بدتر است، با این تفاوت که حرفه سیاست و سیاست ورزی را بطور تخصصی آموخته اند و بکار می گیرند. و شوربختانه واقعیت این است که بسیاری از فعالین سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در خارج و داخل کشور نیز از نوع چنین سیاست مدارانی شده اند که حرفه اصلی اشان تحلیل و وزن کشی جناح بندی های درونی جمهوری اسلامی و جستجوی ممکنات موجود است.


این نوع از نگرش به سیاست که محدود به انتخاب بین ممکنات می باشد، حتی امروزه دامن برخی از نیروهای چپ را که بطور تاریخی از بستر مارکسیسم برخاسته اند، نیز گرفته است. اگر مارکس می گفت که فلاسفه همواره در پی تفسیر جهان بوده اند، اما ما می خواهیم فلسفه ای بنا نهیم که در پی تغییر جهان است، در زمانه خود، در حقیقت بدنبال ممکن ساختن ناممکن بود و در قامت یک فیلسوفِ سیاستمدار که چند گام جلوتر از نسل و زمانه خویش حرکت می کرد ظاهر می شد. وی قصد داشت که سیاست و سیاست ورزی را از بند و چهارچوب های سنتی آنزمان رها سازد.   


اما همانطور که می دانیم، امروزه احزاب و جریانات سیاسی چپ و سوسیال دمکرات، بر خلاف آموزش های مارکس و اندیشه های آغاز بخش جنبش سوسیالیسم برای ممکن ساختن ناممکن ها، برای مثال هویت بخشی به طبقه کارگر و سازماندهی آن که در آنزمان یک ناممکن می نمود، عملا تبدیل به نهاد های رسمی سیاسی در کلیت نظام سرمایه داری حاکم شده اند؛ که بنظر می رسد که برخی از نیروهای سوسیال دمکرات ایرانی نیز علی رغم اینکه در قدرت حاکم بر ایران شراکتی ندارند، از الگو های موجود در کشورهای اروپایی و یا امریکاری لاتین استفاده و پیروی می کنند، و به این ترتیب عملا خود را محصور رئال پلیتیک حاکم بر جامعه ایران نموده اند. در حالیکه آنان در گردش چرخهای آن اساسا نقشی ندارند و حتی از این مشارکت و همکاری نیز بهره ای نصیبشان نمی شود. به سخن دیگر، سیاست پیشرو و رادیکال در نزد چنین نیروها و جریاناتی تبدیل به یک حرفه و در حد یک نهاد رسمی در چهارچوب نظم موجود تقلیل یافته است.  


در نزد چنین جریانات و فعالین سیاسی وابسته آنها بدست گیری قدرت سیاسی تنها و تنها از طریق مشارکت و همکاری با قدرت موجود امکان پذیر است. این نحوه نگرش به قدرت سیاسی که همواره رو و نگاه به بالا دارد و همیشه به سلسله مراتب قدرت سیاسی در نظم موجود می اندیشد، میدان بازی و عمل سیاسی را بسیار محدود و تنگ می سازد. عرصه ای که در آن چاره ای جز انتخاب بین ممکناتی که نظم حاکم از قبل تعیین کرده و راهی به غیر از بازی سیاسی در کادر قواعد ی که از پیش مشخص و اعلام شده اند، باقی نمی ماند.


این نیروها به این واقعیت نمی اندیشند که بخش ها و طبقات اجتماعی و مردمی که از آنها انتظاری جز انتخاب بین ممکنات موجود، در یک شرایط نسبتا نرمال و به اصطلاح غیر انقلابی، نمی رود، نیروهایی اجتماعی و پایگاه های طبقاتی بالفعل آنها نیستند، این بخش ها و طبقات بدلیل زندانی بودن در شرایط موجود عملا و بالفعل پایگاه رسمی و یا غیر رسمی نظام حاکم محسوب می شوند. تجربه و تاریخ ملت ها نشان می دهند که تنها زمانی یک جریان سیاسی خارج از نظام حاکم می تواند نیروهای اجتماعی را بسوی خود جذب کند که مردم به آنها باور پیدا کنند که این جریانات و مخالفین نظام حاکم قادر به تحقق ناممکن و آلترناتیوی هستند که در زمان حال آنرا در رویا های خود می بینند و اگر فعلا امیدی به تحقق آن در کشور خود ندارند مطمئن هستند که بالاخره روزی و جایی دیگر تحقق پیدا خواهد کرد.


به این اعتبار می توان گفت که جریانات سیاسی و مخالفین جمهوری اسلامی بیش از هر چیز دیگر و بجای سیاست مداران حرفه ای، به اندیشمندان و فیلسوفان سیاسی نیاز دارند که جرات فکر کردن در خارج از کادر های موجود و شجاعت جستجوی نا ممکن ها و تبدیل ناممکن به ممکن را داشته باشند.


مردم ما اگرچه گاه با مشت گره کرده فریاد بر می آورند که مرا بلند کنید و به خانه ای که رنگ و بوی سلامتی و زندگی می دهد ببرید، اما به تنهایی قادر به برخاستن نیستند، مردم ما نیازمند پیشروان و نخبگانی هستند که راه تحقق ناممکن ها را نشانشان دهند. پیشروانی که خود در صف مقدم قرار گیرند و بقول نلسون ماندلا نشان دهند که بعضی کارها تا زمانی که به انجام نرسیده اند ناممکن بنظر می رسند، و کافی است که تحقق یابند.  هنر نلسون ماندلا ساختن یک نیروی اجتماعی قوی علیه تبعیض نژادی، بدون استفاده از ابزار ها و قواعد نظم حاکم، بود؛ که شاید تا دوره های کوتاهی قبل از آن ناممکن بنظر می رسید. سیاست و سیاست ورزی هنر تبدیل ناممکن به ممکن است.        

۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

پلاتفرم رسانه های اجتماعیِ اینترنتی جایگزین جنبش های مدنی نیستند

پدیده جدیدی که در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری بارها مورد توجه و بحث قرار گرفته است، نقش رسانه های اجتماعی مانند فیسبوک و تلگرام در تشویق مردم به شرکت در انتخابات و رای به اصلاح طلبان بود. پدیده ای که ظاهرا بیش از هر رسانه و ابزار تبلیغاتی دیگری در پیروزی اصلاح طلبان در حوزه انتخاباتی تهران موثر بوده است. ابزاری که توانست بخشی از مردم را بسوی صندوقهای رای بکشاند، همان ابزاری که در آغاز بهار عربی و کشاندن مردم مصر به تجمع های بزرگ در میدان تحریر نیز نقش بسیار موثری داشت.

امروزه بسیاری از سیاستمداران و کنشگران سیاسی-اجتماعی نیز برای اعلام نظر و انتشار مواضع خود، پیامهای کوتاهی از طریق توئیتر و یا فیسبوک ارسال می کنند؛ که هریک به اعتبار موقعیت و معروفیت، پیگیری کنندگان خاص خود را دارند. جنبش های اعتراضیِ مدنی و سیاسی نیز در دوران اینترنت از رسانه های اجتماعی برای انتشار بیانیه و نامه های اعتراضی و جمع آوری امضا بهره های فراوان می برند؛ و کاربران اینترنتی و حامیان این جنبش ها نیز به آسانی، زمانی که پشت کامپیوتر خود نشسته اند، امضای خود را پای بیانیه های اعتراضی می گذارند.

در گذشته های نه چندان دور اما، که رسانه های اجتماعی یا اساسا وجود نداشتند و یا کمتر مورد استفاده قرار می گرفتند، شکل و شیوه اعتراضات و بسیج های مردمی بگونه های دیگر صورت می گرفتند. اگر امروزه، با وجود استفاده گسترده از رسانه های اجتماعی حتی اعتراضات مدنی و سیاسی گاه فقط از طریق اینترنت انجام می شوند، اما در زمانهای نه چندان دور این اعتراضات عمدتا از طریق تجمعات، میتینگ ها، تظاهرات خیابانی و اعتصابات به وقوع می پیوستند. میادینی که بر خلاف میادین اینترنتی زمینه و شرایط فیزیکی مناسب برای ارتباط و سازماندهی معترضین فراهم می نمودند. میادین و شرایطی که بواسطه رشد و استفاده روزافزون رسانه های اجتماعی و اینترنتی جدید، ظاهرا نیاز کمتری به آنها احساس می شود.

این کنتراست، موضوع مهم اعتراضات و فعالیت های مدنی در عصر اینترنت و استفاده از رسانه های اجتماعی مانند فیسبوک، توئیتر و تلگرام را به میان می کشد. در این رابطه این سوال مطرح است که آیا ماهیت و شکل اعتراضات مدنی در دوران جدید دگرگون شده اند؟ و این که اصولا رسانه های اینترنتی امروزه چه نقشی در پیوندها و ارتباطات انسانی که خمیر مایه اعتراضات و جنبش های مدنی را تشکیل می دهند می توانند و باید بازی نمایند؟

در رابطه با این سوالات و مباحث، مالکم گلادول (Malcom Gladwell) نوشته نسبتا طولانی در باره نقش رسانه های اجتماعیِ عصر اینترنت در اعتراضات و جنبش های مدنی در سال ۲۰۱۰ منتشر می کند (http://www.newyorker.com/magazine/2010/10/04/small-change-malcolm-gladwell) که مورد توجه بسیار قرار می گیرد. وی نوشته خود را با خاطره ای از یک جنبش اعتراضی سال ۱۹۶۰ که توسط دانشجویان سیاه پوست در اعتراض به تبعیض نژادی و ممانعت از ورود آنان به یک کافه مخصوص سفید پوستان صورت گرفت، آغاز می کند. وی در ادامه این خاطره گویی می نویسد که این اعتراضات در روزهای بعد بتدریج گسترش می یابند و هر روز بر تعداد دانشجویان سیاه پوست که در سکوت بر روی صندلی های کافه مخصوص سفید پوستان می نشستند، افزوده می شود. اعتراضاتی که بعدا مبنا و نقطه آغاز یکی از وسیعترین جنبشهای ضد تبعیض نژادی در سالهای ۱۹۶۰ در امریکا می گردند.

وی با مقایسه بین جنبش های اعتراضی و فعالیت های مدنی در ده های گذشته و جنبش ها و فعالیت هایی که از طریق اینترنت و رسانه های اجتماعی آنزمان صورت می گرفت نتیجه گیری می کند که با گسترش استفاده از وسایل ارتباط جمعی اینترنتی این تهدید وجود دارد که فعالیت ها و اعتراضات مدنی از این به بعد بیشتر در محدوده ارتباطات اینترنتی صورت گیرند و به این ترتیب محدود و محصور گردند. محدوده و ارتباطاتی که از عمق کافی برخوردار نیستند و بدنبال خود شبکه های اجتماعیِ اینترنتی ایجاد می کنند که از طریق گرهگاه ها و نقاط اتصال ضعیف و موقت بنا شده اند که به آسانی نیز می توانند محو شوند.

اگرچه زمان انتشار این نوشته به قبل از  تجمعات اعتراضی در میدان تحریر قاهره باز می گردد و نویسنده آن نقش موثر رسانه های اجتماعی اینترنتی را در بسیج و اطلاع رسانی برای حضور در میدان تحریر ندیده بود، اما در عین حال وی روی یک واقعیت درست انگشت می گذارد که ظاهرا با وجود استفاده گسترده از رسانه های اجتماعی اینترنتی ماهیت و شکل اعتراضات و فعالیت های مدنی بتدریج در حال دگرگون شدن هستند. دگرگونی هایی که عوارض منفی نیز می توانند بدنبال داشته باشند.

یکی از ضروریات و ویژگیهای مهم اعتراضات مدنی، که اتفاقا بنظر من نقش بسیار موثری در ماندگاری و نتیجه بخشی این اعتراضات دارند، میزان ریسک پذیری معترضین است. واضح است که حضور فیزیکی در میادین اعتراضی و تبدیل روحیه اعتراضی به یک کنش اجتماعی مشخص مانند اعتصاب و یا تظاهرات خیابانی ریسک پذیری نسبتا بالایی از معترضین و شرکت گنندگان می طلبد، بویژه در کشورهای غیر دمکراتیک. ریسک پذیری که یکی از رمزهای موفقیت و دوام این اعتراضات نیز می باشد.

اما همانطور که می دانیم، اعلام حمایت ها و اعتراضات اینترنتی، از طریق صدور اعلامیه و یا جمع آوری امضا، از درجه ریسک پذیری بسیار پائین تری برخوردارند؛ که اگرچه بعلت خطرات کمتر ممکن است از حمایت های گسترده برخوردار شوند و تعداد بسیار بالایی از امضاهای حمایتی را جمع آوری کنند، اما بر خلاف اعتراضات فیزیکی و خیابانی و در نقطه مقابل آنها، شبکه ای ضعیف و موقت از پیوند ها و ارتباطات اجتماعی فراهم می آورند.

علاوه بر این نقطه ضعف، این واقعیت که پیوند های اجتماعی از طریق رسانه های اینترنتی و موضوعاتی که بطور معمول از این طریق رد و بدل می شوند از عمق و محتوای ناچیزی برخوردارند انکار ناپذیر است. اگر در گذشته تعداد دوستان و دنبال کنندگان به انگشتان دست محدود می شد، امروزه اما گاه تعداد دوستان و نزدیکان به صدها و هزاران نفر می رسد، که در یک دنیای واقعی امکان تحقق آن اساسا وجود ندارد. شکل سازماندهی این نوع از ارتباطات نیز کاملا یک لایه و یک بعدی است، در حالیکه جنبش ها و فعالیت های مدنی با دوام و موثر سازماندهی پیچیده تر و چند لایه تری می طلبند.

از سوی دیگر، برخی از روانشناسان معتقدند که اگر فردی تصمیم به یک تغییر و یا انجام کار مهمی در زندگی شخصی خود گرفته است، بهتر است، در صورتی که لزومی به طرح آن تصمیم در محیط دوستان و نزدیکانش نباشد، آنرا اعلام ننماید. به این دلیل که ظاهر با اعلام عمومی اراده و تصمیم خود بر تغییر یک رفتار و یا یک انتخاب مهم، انسان ناخودآگاه دچار نوعی رضایت خاطر درونی می شود که می تواند از انگیزه اولیه وی برای آغاز به عمل بکاهد و بنابراین با جدیت کافی بدنبال تحقق تصمیم خود نرود.

این تحلیل روانشناسانه در رابطه با نقش و اثر روانی اعلام عمومی یک نظر، یا یک تصمیم و یا حمایت اینترنتی از یک اعتراض، از طریق رسانه های اجتماعی، نیز می تواند صادق باشد؛ به این معنی که لایک زدن روی یک عکس و یا یک خبر، حتی بسیار غم انگیز از رنجی که مردم جنگ زده و گرسنه می کشند، می تواند در نهان انسان نوعی از احساس رضایت که من نیز در این رابطه کاری کرده ام، بگذارد. در حالیکه هدف از انتشار این اخبار و تصاویر قاعدتا تشویق و برانگیختن دیگران به یک اقدام عملی در برابر این شرایط اسفناک است. برای مثال در گذشته های نه چندان دور تظاهرات خیابانی ضد جنگ در اقصا نقاط جهان صورت می گرفتند که در سالهای اخیر تعداد و حجم آنها رو به کاهش گذاشته اند.

هدف از طرح رلی که رسانه های اجتماعی اینترنتی، از زاویه ضرورت ارتباطات فیزیکی و رو در روی افراد با یکدیگر  وسازماندهی عمیق تر و پر محتواتر این ارتباطات، به هیچ وجه به معنی نادیده گرفتن نقش های مثبتی که این وسایل ارتباط جمعی می توانند داشته باشند نیست. این وسایل اگرچه نقش و ارزش بسیار مهم و انکار ناپذیری در اطلاع رسانی، آگاهی بخشی و بسیج مردم دارا هستند، اما نمی توانند و نباید جایگزین جنبش های اجتماعی و فعالیت های مدنی مادی و فیزیکی و حضور در کف خیابانها و تجمعات اعتراضی و اعتصابی گردند. رمز ماندگاری جنبش سبز در رسانه ای شدن پیام آن نبود، بلکه در شعار خیابانی رای من کو و بهایی که نسل جوان ایران با خون و جان  خود برای آن پرداخت نهفته است. رمز ماندگاری خاطره بهار عربی در مصر نیز در تجمعات گسترده و صلح آمیز مردم مصر در میدان تحریر قاهره پنهان است نه در رسانه های اینترنتی که حداکثر نقش آن اطلاع رسانی سریع و به موقع بوده است.

حتی محبوبیت محمد نوری زاد، محمد ملکی، نسرین ستوده و دیگر فعالین مدنی و سیاسی در ایران در تعداد بسیار گسترده دوستان و دنبال کنندگان و لایک زنندگان آنان در فیسبوک نیست، در استقامت و پیگیری آنها در حضور اعتراضی مقابل کاخ دادگستری و زندان اوین نهفته است. و البته این واقعیت نیز نباید فراموش شود و ارزش کار بسیاری از وبلاگ نویسان، شعرا و هنرمندان ما، که بدلیل عدم امکان استفاده از رسانه های رسمی، از این رسانه هایِ آزاد استفاده می کنند، هرگز نباید نادیده گرفته شود. آنان نیز از این طریق دیدگاه ها و اثرات فکری و هنری خود را در اختیار دیگران قرار می دهند.

در نهایت جان کلام و نظر نگارنده این است که با وجود نقش بسیار مهم رسانه های اجتماعی در اطلاع رسانی و حتی بسیج های اجتماعی تهدید این وجود دارد که این رسانه ها و نقش و عملکرد آنها جایگزین جنبش های واقعی اجتماعی و مدنی گردند.
  

۱۳۹۴ اسفند ۲۸, جمعه

اخلاق برای همه است و در تخصص کسی نمی باشد

یکی از موضوعاتی که در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری به نسبت قابل توجهی، در مقایسه با انتخابات پیشین، خود نمایی می کرد، موضوع اخلاقِ سیاسی بود. بسیاری از کنشگران سیاسیِ مستقل و خارج از نظام جمهوری اسلامی مخالف شرکت در انتخابات و رای دادن به لیست اصلاح طلبان و اعتدال گرایان بودند. دلیل اصلی آنان ظاهرا نه بخاطر پیروی از مشی سرنگونی یا انحلال طلبی بلکه به علت حضور افرادی در لیست اصلاح طلبان بود که دستشان به خون مخالفین این نظام آغشته است و سوابق نقض گسترده حقوق بشر در پرونده اشان ثبت می باشند. حداقل می توان گفت که اینبار در استدلال های این دسته از مخالفین شرکت در انتخابات مقوله اخلاق و پرنسیپ های سیاسی بسیار جلب توجه و خودنمایی می کردند. این موضع البته گاه در تحلیل های بعد از پایان انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش نیز مطرح می شد، که حضور افرادی مانند مصطفی پور محمدی در کابینه حسن روحانی تائید کننده عدم اعتماد اولیه به حسن روحانی و بنابراین مهر صحت بر تصمیم اولیه مبنی بر عدم شرکت در انتخابات ریاست جمهوری بوده است.

بعبارت دیگر سوال اصلی در بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، که از مشی براندازی، انقلاب و یا دخالت خارجی پیروی نمی کنند و معتقد به مبارزه مسالمت آمیز و اصلاحات تدریجی در این نظام، به پشتوانه مقاومت مدنی و حمایت های مردمی، می باشند، این بود که آیا از نظر اخلاقی و پرنسیپ های سیاسی شرکت در انتخابات اخیر درست بوده است یا خیر؟ انتخاباتی که شورای نگهبان اکثر کاندیداهای مستقل و اصلاح طلب را رد صلاحیت کرد و اصلاح طلبان و اعتدال گرایان افرادی را در لیست های خود گنجاندن که پرونده سیاهی از نظر نقض حقوق بشر دارند. حتی گفته و نوشته می شد که اینبار انتخاب ما تنها یک انتخاب سیاسی نیست، انتخابی اخلاقی و وجدانی نیز می باشد.   

نگارنده نیز بشدت درگیر این سوال بود و با خود کلنجار می رفت که چگونه می توان بین اخلاق و مصلحت های سیاسی، بین پرنسیپ ها و عمل مشخص سیاسی و پراگماتیستی پیوند و آشتی برقراری نمود؟ سوال دیگری که بطور منطقی و طبیعی بدنبال سوال اول می آمد این بود که آیا برای مثال شرکت بخشی از مردم در انتخابات و رای به لیست اصلاح طلبان یک عمل غیر اخلاقی بوده است؟ و این پرسش نیز گاه خودنمایی می کرد که اصولا چه مرجعی برای اخلاقی یا غیر اخلاقی شمردن یک عمل سیاسی می تواند و یا باید مورد استفاده قرار گیرد؟ و چه کسی تعیین می کند که یک عمل سیاسی اخلاقی و یا غیر اخلاقی است؟ و آیا می توان مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر را از اخلاق جدا نمود؟ که باید اذعان کنم که سوالاتی بسیار پیچیده و تاریخی که به اندازه طول حیات اجتماعی و سیاسی بشر قدمت دارند و قطعا ما از اولین ها نبوده ایم که با این پرسشها دست و پنجه نرم کرده ایم.

تاریخ فلسفه و ادیان نشان می دهد که موضوع اخلاق، یکی از بحث های همواره بشدت مطرح و پر چالش بوده است. پیچیدگی و معضل بودن این بحث که چه کاری اخلاقی و یا غیر اخلاقی است، موجب گردید که بتدریج این مباحث از حوزه عمومی خارج و در تخصص فلاسفه و دین شناسان قرار گیرند. برای مثال دروغ گفتن از نظر ادیان، کاری ناپسند و حتی مشمول مجازات است، اما می دانیم که علما و متخصصین ادیان دروغ مصلحت آمیزی را که موجب پیشرفت دین شود مجاز می شمارند. و یا ادیان کشتن یک انسان بیگناه را نهی و محکوم می کنند. به همین خاطر علمای دین فرمان خدا به ابراهیم بر قربانی کردن فرزندش را فقط سناریویی از طرف وی برای امتحان ابراهیم تفسیر می کنند، بعبارت دیگر خدای ابراهیم نیز واقعا قصد کشتن اسماعیل را نداشته است و فقط برای امتحان وی یک سناریوی دروغین چیده است، یعنی اینکه خدا در این رابطه دروغ گفته است.

در میان فلاسفه نیز بحث های پایان ناپذیر و بسیار قدیمی در مورد اخلاق انجام گرفته است. سقراط و ارسطو سعی می کردند که بر مبنای وجدان انسانی اصول و نرمهای اخلاقی را تعریف کنند و هدفشان تربیت انسان تمام، خالص و با وجدان بود. علمای دین اخلاقیات دینی را بر مبنای ایمان، امید به رحمت الهی و ترس از عذاب اخروی تعریف و مشخص می نمودند. برخی از فلاسفه دوران رنسانس و پس از آن، بطور مشخص امانوئل کانت، سعی می کردند از طریق منطق و عقلانیت به اصول اخلاقی دست یابند و در این رابطه بیشتر به عواقب و نتایج یک عمل توجه می نمودند. بطور کلی می توان گفت که برای تعریف و تبیین اصول اخلاقی، فلاسفه دوران باستان به خصلت های انسانی و وجدان درونی بشر مراجعه می کردند؛ ادیان بر مبنای اصول و جهان بینی دینی خود اخلاقیات مذهبی و شرایع دین  را اعلام می نمودند؛ و گرایشات اصلی فلسفه در دوران رنسانس و پس از آن سعی می نمودند از طریق منطق و عقلانیت، اصول اخلاقی جدیدی را تعریف و تنظیم نمایند.

اما همانطور که می دانیم این بحث ها نه تنها هیچگاه به پایان نرسیده اند بلکه همواره بر دامنه و پیچیدگی آن نیز افزوده شده است. که مشکل بودن بحث های اخلاقی و نیافتن یک پاسخ واحد و مشخص موجب شده اند که فلسفه و اصول اخلاق به حوزه های تخصصیِ فلسفی و یا دینی کشیده شوند؛ و بعلت مشکل بودن این مباحث و ناتوانی مردم عادی از شرکت در آنها، بجای آن برای مردم عادی قوانین و مقررات اجتماعی و یا در زمینه های شغلی و تخصصی مشخص از جمله طبابت و قضاوت یا اخیرا حتی بانکداری مرامنامه های اخلاقی تنظیم گردند.

حتی بنظر می رسد که این نحوه برخورد با مباحث اخلاقی دامنگیر برخی از فعالین سیاسی نیز شده است. به این معنی که آنان نیز به راحتی می توانند یک حکم اخلاقی در مورد عمل سیاسی خود و یا عمل سیاسی دیگران صادر نمایند. گویی دخالت اخلاق در سیاست تنها مشمول آنها، بعنوان یک متخصص امور سیاسی، می شود و موضوع اخلاق و سیاست در حوزه افکار و عملکرد عموم مردم عادی قرار نمی گیرد. برای مثال برخی از کنشگران سیاسی اعلام می کنند که رای به لیست اصلاح طلبان بدلیل حضور افرادی با پرونده سیاه نقض حقوق بشر عملی است کاملا غیر اخلاقی و بنابراین آنها در انتخابات شرکت نخواهند نمود؛ که می توان از این موضع گیری نتیجه گرفت که بنابراین رای شرکت کنندگان در انتخابات اخیر به لیست اصلاح طلبان کاری کاملا غیر اخلاقی بوده است.

اما آیا واقعا چنین است و مردم عادی ناتوان از تشخیص خوب و بد می باشند و مباحث فلسفه و اصول اخلاق تنها بعهده متخصصین است؟ و فقط در صورت لزوم، باید برای حوزه های شغلی خاص مرامنامه های اخلاقی و برای حوزه های عمومی مقررات اجتماعی تنظیم نمود؟ آیا به راحتی می توان در مورد یک انتخاب سیاسی حکم اخلاقی صادر نمود؟ که گویی فقط متخصصین اخلاق معلم اخلاق هستند و مردم عادی کاری با اخلاق و پرنسیپ های اخلاقی ندارند.

نگاه کوتاهی به انتخاب های روزانه مان اما نشان می دهد که اتفاقا ما انسانها، فارغ از موقعیتی که در آن قرار داریم، همواره در معرض انتخاب های اخلاقی و گزینش بین خوب، بد و بدتر بوده و هستیم. که برخی از این انتخاب ها، بدلیل نهادینه شدن توسط فرایند تکامل حیات و یا تربیت های فرهنگی-اجتماعی بطور خودکار انجام می گیرند و برخی بطور آگاهانه و ارادی؛ که در این رابطه به هر میزان انسان در لحظه انتخاب خودآگاه تر باشد، انتخاب های او ارادی تر و آگاهانه تر خواهند شد. به سخن دیگر ما انسانها چه بخواهیم و چه نخواهیم همواره با انتخاب های اخلاقی دست بگریبان بوده ایم، منتها برخی از انتخاب ها ساده و آسان هستند و به راحتی می توان از آنها عبور کرد و برخی مشکل و پر چالش. برای مثال، در شرایطی که یک بیمار دم مرگ نیازمند یک عضو سالم از یک بدن دیگر است که در غیر این صورت بزودی خواهد مرد؛ و اتفاقا همزمان فرد دیگری در اثر یک حادثه رانندگی کشته می شود اما اعضای سالم بدن او هنوز قابل استفاه اند، چه باید کرد؟ اصول اخلاقی در این رابطه چه می گویند و آیا ما بجز احتیاج به متخصصین امور پزشکی، به معلم اخلاق نیز نیازمندیم؟ مثال ساده تر، شما که شدیدا نیازمند پول هستید، بطور اتفاقی پول قابل توجه ای در محل زندگیتان پیدا می کنید؟ در این رابطه، شما هر انتخابی بکنید، یا سعی کنید پول را به صاحب اصلی اش بازگردانید و یا آنرا بی سر و صدا در جیبتان بگذارید، در هر حال یک انتخاب اخلاقی کرده اید. زمانی گفته می شد که نباید به مستمندان و گدایان کمک کرد، زیرا بگذاریم با افزایش فقر تضاد های اجتماعی افزایش یابند و این به نفع مبارزه است؛ این انتخاب نیز یک انتخاب کاملا اخلاقی بود. از این نمونه ها فراوانند و هر فردی می تواند از زندگی شخصی و محل زندگی و روابطش مثالهای بیشماری از نقش اخلاق و انتخاب های اخلاقی بیاورد، بطوریکه می توان گفت اخلاق جزو جدایی ناپذیر زندگی انسان و اصولا موجودی بنام بشر است. موجودی که برخی از پایه ای ترین این اصول اخلاقی را در طول حیات طبیعی و تکاملی و سپس حیات اجتماعی کسب کرده و در خود نهادینه نموده است.

آزمایشات و مطالعات جانور شناسان و متخصصین حیات بیولوژیک حیوانات، بویژه حیواناتی که بطور گروهی زندگی می کنند نشان می دهند که بشکل بسیار عجیب و باور نکردنی برخی از اصول اولیه اخلاقی از جمله عدالت در روابط جمعی این حیوانات حضور دارند و عمل می کنند. برای مثال مطالعه روی زندگی خفاشان که از خون حیوانات دیگر تغذیه می کنند نشان می دهد که این نوع از خفاشان پس از گشت و شکار شبانه خود و مکیدن خون حیوانات دیگر، در محل استراحت خود خونهای مکیده شده را بین خود تقسیم می کنند. این مطالعات حتی نشان می دهند که یک نظام هوشمند حسابداری بین آنها وجود دارد که از طریق آن مشخص است چه خفاشی چه اندازه خون مکیده شده را بین همنوعان خود تقیسم کرده است. مطالعات دیگر روی شامپانزه نیز وجود نوعی از عدالت خواهی را در میان آنها نشان می دهد. در آزمایشات خاصی که انجام گرفته است، آزمایش گنندگان متوجه شده اند که تا زمانی که خوراکی های لذیذ بصورت عادلانه بین شامپانزه هایی که در یک مسابقه شرکت کرده اند توزیع شوند، صلح و آرامش در میان آنها حاکم است. اما زمانی که یک تعداد از شامپانزه ها مورد توجه خاص قرار گرفتند و جایزه نصیبشان شد و بقیه علی رغم اینکه آنها نیز در مسابقه شرکت کرده و جواب ها را درست داده بودند جایزه ای گیرشان نمی آید، صلح و آرامش بهم می خورد و شامپانزه های مورد تبعیض واقع شده دست به شورش و سر و صدا می زنند.

به سخن دیگر، بنظر من اصول اولیه اخلاقی از جمله عدالت و کمک و یاری به هم نوع خود، علی رغم اینکه انسان از پیچیدگی فوق العاده مغزی و قدرت شناخت و اراده انتخاب برخوردار است و این استعداد ها انتخاب های انسانی را بسیار مشکل ساخته اند؛ و با وجودیکه هر موجودی در شرایط خاصی، بویژه در مواقعی که منابع طبیعی برای ادامه زندگی کافی نیستند، ابتدا خود و خانواده، سپس قوم و بعد هم نوع خود را در برابر سایر پدیده ها انتخاب می کند، اما همچنان بطور نهادی و ذاتی برخوردار از اصول اولیه اخلاقی است و قدرت تشخیص و انتخاب بین خوب و بد را بطور بالقوه در اختیار دارد و در این زمینه نیازمند تخصص ویژه ای نمی باشد.

البته بسیار روشن است که اصول اخلاقی که ما انسانها، آگاهانه و یا نا آگاهانه بکار می گیریم، می توانند متاثر از شرایط زندگی و تربیت های فرهنگی و اجتماعی، کمرنگ و پررنگ شوند. از این منظر بسیار طبیعی است که عدالت در نزد فردی که در خارج از ایران زندگی می کند و دغدغه های مردمی که در ایران بسر می برند ندارد، با مفهوم عدالت در نزد مردم کوچه و بازار فرق داشته باشد. اخلاق نیز برای آنانیکه در شرایط سخت اقتصادی-اجتماعی و تهدید جنگ در این منطقه پر آشوب، روزانه با مشکلات زندگی در زیر چتر اسلام و ولایت فقیه دست و پنجه نرم می کنند با اخلاقیات فعالین سیاسی خارج کشور که سالهای متمادی با ارزش های ایدئولوژیک و اخلاقی خود زندگی کرده اند متفاوت است.

بنابراین می توان گفت مردمی که پای صندوق رای رفتند و به لیست اصلاح طلبان رای دادند نیز یک انتخاب اخلاقی کرده اند، منتها با منطق اخلاقی خودشان. ما در این رابطه نمی توانیم بگوییم که این رای دهندگان از سابقه کاندیدا ها اطلاعی نداشته و یا جنایت های برخی از آنها را فراموش کرده اند. این بخش از رای دهندگان شاید در یک بالا و پایین کردن مصلحت اندیشانه شرکت در انتخابات با هدف حذف رهبران اصولگرا از دو مجلس را اخلاق مدارانه تر از رای ندادن به لیست اصلاح طلبان دانسته اند. همچنین می توان گفت که آنانی که در انتخابات شرکت نکرده اند نیز، همانطور که برخی از فعالین سیاسی اذعان نموده اند، یک انتخاب اخلاقی کرده اند،‌ منتها بر اساس منطق خاص خود.

واقعیت این است که برای بسیاری از مسائل سیاسی و اجتماعی، بویژه در شرایط پیچیده کنونی، یک جواب و راه حل ساده وجود ندارد. حتی اخلاق سیاسی نیز نمی تواند به یافتن یک پاسخ و راه حل ساده کمک نماید، زیرا اصولا اخلاقیات نسبی می باشند و  از محیط اجتماعی، فرهنگی و شرایط زندگی بشدت تاثیر می پذیرند. که البته باید اضافه کرد، اصرار بر بکار گیری یکطرفه اخلاق در سیاست، گویی که این امر فقط در تخصص فعالین سیاسی است، در نهایت می تواند منجر به تبدیل شدن این نوع از اخلاقیات سیاسی به یک ایدئولوژی سیاسی گردد، بطوریکه دارنده آن به همه امور سیاسی از دریچه ایدئولوژی و نظام اخلاقی خود می نگرد.

۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

رای سلبی مردم صرفا یک عمل سیاسی نیست، از ناسازگاری ما ایرانیان نیز بر می خیزد!

در بسیاری از تحلیل ها و ریشه یابی های علت شکست اصولگرایان در انتخابات مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری به رای سلبی مردم اشاره می شود. اینگونه رای دهی بسیار آشکار و یکطرفه  به یک لیست ۳۰ نفره از اصلاح طلبان در تهران و حذف کامل لیست اصولگرایان بعنوان نشانه ای از یک انتخاب سیاسی و استراتژیک برای حذف کامل جناح راست از دوره دهم مجلس شورای اسلامی شناخته شده است. حذف رهبران و ایدئولوگ های جناح اصولگرا در انتخابات خبرگان نیز به همین شکل تفسیر می شود، که در تهران، بعنوان سیاسی ترین شهر ایران، رای شرکت کنندگان در انتخابات کاملا یک عمل سلبی و سیاسی بوده است.

اما اگر دقت کنیم این استراتژی و این نوع از سیاست ورزی در دوره های پیشین انتخابات مجلس و ریاست جمهموری نیز حضور داشته و عمل کرده است. در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶، سید محمد خاتمی در برابر علی اکبر ناطق نوری قرار داشت. در دید رای دهندگان آن دوره، ناطق نوری نماینده نظم و قدرت حاکم، بویژه ولایت فقیه بود. در مقابل اما، محمد خاتمی در نظر مردم فقط یک مقام اجرایی در دولت پیشین بود و از او شناخت کافی نداشتند و یا حداقل اینکه وی را نماینده نظم حاکم نمی دیدند. به همین دلیل می توان گفت که رای بیست میلیونی مردم به محمد خاتمی، در حقیقت یک رای سلبی و پاسخی "نه" به خامنه ای و نظم حاکم بوده است.

در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ احمدی نژاد در مقابل رفسنجانی قرار می گیرد. پیروزی احمدی نژاد در این دوره را نیز می توان نتیجه همان رویه سیاسی رای منفی و یا سلبی تفسیر کرد. به این معنی که بدلیل نا امیدی طبقه متوسط جامعه ایران از سیاست ها و عملکرد های محمد خاتمی که بیشتر خواسته و ناخواسته متوجه دعوا های درونی جناح های حاکم بود تا مشکلات اقتصادی مردم، بسیاری از مردم در انتخابات این دوره شرکت نکردند. در حقیقت، پیروزی احمدی نژاد در این انتخابات نیز یا بخاطر تحریم این انتخابات از سوی بخشی از مردم و یا رای منفی به نماینده نظم حاکم، هاشمی رفسنجانی بوده است .

در انتخابات ۱۳۸۸ نیز همین رویه عمل می کند و بسیاری از مردم بویژه نسل جوان به کروبی و یا میرحسین موسوی رای می دهند، جوانانی که شناخت کافی از کروبی و موسوی نداشتند و سالهایی را که ایندو نقش های کلید در جمهوری اسلامی داشتند بخاطر نمی آوردند. در آنزمان نیز اکثریت رای دهندگان فقط یک چیز را می خواستند و آنهم بیرون انداختن احمدی نژاد از کاخ ریاست جمهوری بود. انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ نیز به همین منوال می گذرد و مردم با انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری در حقیقت نه بزرگی به اصولگرایان و ولایت فقیه می دهند.

این رویه سیاسی اما صرفا محدود به دوره های اخیر انتخابات ریاست جمهوری و یا انتخابات مجلس شورای اسلامی نمی شود. بازگردیم به گذشته های دورتر، آیا خود انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷، در درجه اول محصول مبارزه منفی مردم با نظام پهلوی نبود؟ آیا پیروزی این انقلاب در درجه اول نتیجه شعار مرگ بر شاه و خواست اکثریت مردم بر پائین آوردن او از تخت سلطنت نبود؟ آیا مردم شناخت کافی از روح الله خمینی داشتند و می دانستند که چه حکومتی باید جانشین حکومت محمد رضا شاه بشود، جز شعارهای کلی استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی؟ حتی می توان گفت که رای مثبت اکثریت مردم به رفراندم جمهوری اسلامی، بیشتر یک رای منفی به نظام سلطنتی و حکومت وابسته محمد رضا شاه بود تا رای مثبت به جمهوری اسلامی، جمهوری که مردم هیچ تصور درستی از چگونگی آن نداشتند.

حتی می توان گفت که جنبش های سیاسی-اجتماعی صد سال اخیر در ایران، که هریک موجب تحقق یک دوره بسیار کوتاه از آزادی های سیاسی و اجتماعی شده اند اما بسرعت از درون آنها استبداد جدیدی سر برآورده است، بنوعی یک جنبش مبارزاتی منفی و سلبی بوده است تا حرکتی سازنده و مثبت. برای مثال در دوران جنبش مشروطه خواهی، مردم و حتی رهبران سیاسی و مذهبی می دانستند که چه نمی خواهند، اما درک درست و واحدی از نظام مطلوب خود نداشتند. در شعارها و گفته های آنان کلمات و واژه های مدرن دیده می شد، اما در مضمون و محتوا، درک و انتظاری که آنان از حکومت مشروطه و قانون داشتند فرسنگ ها با مدرنیته که زادگاه اندیشه مشروطه خواهی و قانونمداری بود فاصله داشت. و اگر خوب دقت کنیم شعار اصلی بسیاری از نیروهای سیاسی و روشنفکران سالهای قبل از وقوع انقلاب اسلامی نیز در درجه نخست نه به همه ظواهر مدرنیته، نه به سرمایه داری جهانی و امپریالیسم و حتی نه به وسایل مدرن از جمله آنتن تلویزیون و تراکتور بود. پیام اصلی بسیاری از این روشنفکران همانا بازگشت به سنت و فرهنگ خودی و نه به فرهنگ غربی و وارداتی بود. حتی می توان گفت که این مبارزه منفی نیز خود را در سیاست خارجی برخی از دولت های ایران از جمله دولت محمد مصدق و سیاست مبارزه منفی آن و یا جمهوری اسلامی در سیاست نه شرقی نه غربی آن بی تاثیر نبوده است.

این واقعیت تکرار شونده در جامعه ایران که ما آثار آنرا در بسیاری از دوره های مختلف تاریخ ایران می بینیم این سوال را پیش می آورد که آیا این مبارزات منفی و رای های سلبی در درجه نخست یک انتخاب سیاسی و استراتژیک را نشان می دهند یا اینکه این رویه تکرار شونده به ریشه های عمیق تری در فرهنگ ما ایرانیان باز می گردد. و اگر وجود ریشه های عمیق تر فرهنگی و تاریخی حقیقت داشته باشد، این سوال مطرح می شود که چرا ما ایرانیان همیشه سر ناسازگاری با نظام های حاکم داشته ایم و بیشتر به مبارزه منفی پرداخته ایم، ملتی که اتفاقا در دیده ملل دیگر و از نظر برخی از محققین همواره ملتی اهل مدارا و سازش بوده و بسیاری رمز ماندگاری ایرانیان بعنوان یک ملت واحد را در سازگاری و اهل مدارا بودن ما دانسته اند.

برای نمونه:‌ نویسندگان  و محققین بسیاری در زمینه روحیه سازگاری ایرانیان نظر داده اند و در کتابهای خود به این روحیات اشاراتی داشته اند، اما بجرات می توان گفت که بجز آقایان محمد علی جمالزاده در کتاب خود "خُلقیات ما ایرانیان"، مهدی بازرگان در مجموعه سخنرانی های "سازگاری ایرانی" و محسن ثُلاثی در تحقیقات خود بنام "ایران جهانی و جهان ایرانی"  کمتر نویسنده و محقق ایرانی کاری علمی در این زمینه  ارائه داده است.

مهدی بازرگان در سازگاری ایرانی بیشتر به عوامل جغرافیایی و شرایط زیستی و اقلیمی ایرانیان توجه نشان می دهد و می نویسد: "از ترکیب تاثیرات مستقیم بردباری، نوسانهای زندگی و زمینگیری (ناشی از کشاورزی و وابسته بودن به خاک) این خصلت عمومی و کلی در ایرانیان پیدا شده است که بعنوان یک واکنش دفاعی، خود را با شرایط گوناگون زمان و مکان منطبق نمایند و به هر سختی و مشقت و احیانا به هر ننگ و نکبت تن دهند، در سرما و گرما بسوزند، با فراخی و تنگی بسازند، با دوست و دشمن کنار آیند، آقایی کنند و یا نوکری .... برای آنکه سرجای خود زنده بماند" وی در جای دیگری از کتاب خود می آورد: "وقتی ملتی تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد،اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی از آش داغ تر شود و صرف و نحو بنویسد، یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته و دستگاهشان را به جلال ساسانی برساند،در مدح سلاطین ترک آبدارترین قصاید را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور شود، به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه ی روزگار برداشته شود. کسانی که در برابر متجاوز و مخالف می ایستند و به جنگش می روند، سرسخت هایی یک دنده و اصولی هستند. ما اهل نبرد و کوشش برای رقابت و مسابقه با دیگران نیستیم. تقلید و سازگاری را ترجیح می دهیم. بنابراین قالب روحی مستقلی نداریم."

بر خلاف مهدی بازرگان که عمدتا روی عوارض منفی این روحیات انگشت می گذارد، اقای محسن ثُلاثی در کتاب خود از روحیه سازگاری ایرانیان، دست و دلباز و مهمان نواز بودن آنان بخوبی یاد می کند و این روحیات را ناشی از جهانگرایی ایرانیان می داند. وی در این رابطه از تاثیرپذیری شدید ایرانیان در هنگام مواجهه با فرهنگ های بیگانه وحتی از نامگذاری فرزندانشان بنام جهانگشایان خونریزی مانند چنگیز، تیمور و اسکندر بعنوان نمونه ای از روحیه جهانگرایی ایرانی یاد می کند. به اعتقاد وی رمز ماندگاری ایرانیان در روحیه جهانگرایی ما ایرانیان نهفته بوده است که البته (متاسفانه) بعد از تشکیل حکومت شیعی توسط صفویه و بدنبال آن درگیری ایرانیان با دشمن منطقه ای خود یعنی دولت عثمانی راه ایرانیان با دنیای غرب که در حال پیشرفت بود قطع گردید.

این دوکتاب بر خلاف کتاب آقای جمالزاده که بیشتر به نظر دیگران، بویژه اروپائیان در باره اخلاقیات ایرانیان پرداخته است، خواننده را از یکسو با خود به فلات ایران و شرایط زیستی و جغرافیایی ایرانیان می برد و از سوی دیگر او را در وسط چهارراه حوادثی که بر این مرز و بوم گذشته قرار می دهد تا نظاره گری باشد بر ماندگاری ایرانیان و قدرت تطبیق آنان با شرایط تحمیلی، و از سوی دیگرتوانایی اشان در جذب فرهنگهای دیگر در فرهنگ خود. همچنین شاهدی باشد بر تمجیدهای افراطی شعرای این مرز و بوم از سلاطین مغول و عرب، و از دیگرسو قدرشناس آنان که بدین وسیله از فرهنگ و زبان پارسی پاسداری کردند.
اما اگر خوب دقت کنیم نویسندگان مزبور روحیه سازگار ایرانیان را فقط در رابطه با ملل دیگر و بعبارت ساده تر فقط در مقابل عنصر "خارجی" مورد بررسی قرار داده اند. در حالیکه ما در تاریخ سیاسی ایران و تحولات سیاسی-اجتماعی یک صد سال اخیر کشورمان، وقتی به درون خود نگاه می کنیم، بجای سازگاری و مدارا اتفاقا شواهد بسیاری از ناسازگاری و عدم مدارا را می بینیم. علت این تفاوت در کجا است؟‌ آیا همانطور که ما  ایرانیان در مقابل عناصر خارجی حتی دشمنانمان از فرهنگ و طرز تفکر مبتنی بر سازگاری و مدارا برخوردار بوده ایم، می توانیم بگوییم که ما ایرانیان زمانی که بدرون خود نگاه کنیم می بینیم که برعکس، ما از یک فرهنگ و طرز تفکر ناسازگار، عدم مدارا و روحیه منفی برخورداریم؟

دکتر محمود سریع القلم در یک مصاحبه مفصل با نشریه مهرنامه شماره ۱۹ معتقد است که این ناسازگاری (دورنی) ما ایرانیان از یکسو به وجود پدیده مزمن اقتدارگرایی در فرهنگ ایرانیان و از سوی دیگر به موضوع هویت ما ایرانیان باز می گردد، هویتی که هنوز تکلیف آن روشن نشده است. وی می گوید: "ما ایرانی‌ها به لحاظ تاریخی به جز اقتدارگرایی تجربه سیاسی دیگری نداشته‌ایم. علیرغم همه كوشش‌ها،‌ مبارزات و تلاش‌هایی كه ایرانی‌ها انجام داده‌اند و در واقع در خارج از غرب بی نظیر است و قبل از تمام كشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریكای لاتین، تغییر را شروع كرده‌اند اما به غیر از اقتدارگرایی تجربه دیگری نداشته‌اند." … و اضافه می کند: "اقتدارگرایی ایرانی ویژگیهای خاص خود را دارد كه قابل تمیز و تفكیك از سایر مدل‌های اقتدارگرایی مثل اقتدارگرایی چینی،‌ هندی و حتی تا اندازه‌ای عرب و در سایر نقاط جهان است. قدری اقتدارگرایی ایرانی را توضیح دهم. اولین ویژگی، خشونت قابل توجه است. شاه عباس نگران بود كه پسران او با عثمانیها علیه او شورش كنند و به همین مناسبت پسران خود یعنی صفی میرزا، سلطان محمد میرزا و امام‌قلی میرزا را كور كرد. فتحعلی شاه عموی خود علیقلی خان كه حال و هوای رقابت با او را پیدا كرده بود به كاخ خود دعوت كرد و پس از صرف شام دستور داد هر دو چشم او را نابینا كردند و سپس او را به مازندران فرستاد. در خشونت اقتدارگرایی مناطق دیگر دنیا شكی نیست ولی نسبت به فرزند و اعضای خانواده بسیار نادر است. دومین ویژگی ناجوانمردی افراد نزدیك به یكدیگر است كه حتی در بلوك شرق و چین دیده نمی شود. سومین ویژگی خلأ تعلق به كشور است."

در زمینه هویت ایرانی سریع القلم معتقد است:"ما ایرانی‌ها هنوز مسائل هویتی‌مان را حل نكرده‌ایم. چه در دوره قاجار و چه پس از قاجار، توسعه‌نیافتگی ایران از منظر مقایسه‌ای و بین‌المللی دلایل روشنی دارد. وضعیت ما مستقل از كشورهای دیگر نیست. اینطور نیست كه فرآیندهای پیشرفت و توسعه به طور فلسفی و مبنایی در كشورها متفاوت باشد. اصول ثابتی بر كل جریان فلسفی اندیشه رشد و توسعه در جهان جاری است. فرق نمی‌كند آفریقای جنوبی باشد، اسپانیا باشد یا كره جنوبی. اما مدل‌ها با هم متفاوت هستند. صحیح است مدل توسعه آلمانی با ایتالیا متفاوت است اما مبانی فلسفی و فكری مشتركی بر هر دو حاكم است. هر كشوری كه بخواهد پیشرفت كند اول باید كشور شود و هیأت حاكمه آن از هر جریان و گروه و صنفی كه باشند باید به رشد و توسعه علاقه‌‌مند باشند. واقعیت این است كه ایران كشور ملت نشده است و مسایل هویتی آن برای تشكیل یك كشور ملت حل نشده است. هنوز در جریان است و حالت تكاملی دارد. چون مسائل هویتی آن حل نشده و Nation- state نیست، هیأت حاكمه هم ندارد كه بتواند با این انبوه منابع طبیعی و استعدادی خارق‌العاده، كشور را به سوی نوسازی ببرد. ما در مباحث فلسفی و نزاع‌های فلسفی متوقف مانده‌ایم چون هویت‌های متضاد داریم. از مرحله فلسفی به مرحله كاربردی و عملیاتی حركت نكرده‌ایم."

وی آثار اخلاقی و فرهنگی ناشی از مشکل هویت و پدیده مزمن اقتدارگرایی را اینگونه توضیح می دهد: "در تمام كشورهای دنیا، لایه‌های مختلف سیاسی دارید اما آنجایی كه مسائل هویتی حل و فصل شود می‌توانند به اجماع دست یابند. آن بخشی كه من سعی كردم در ادبیات علم سیاست ایران مطرح كنم این است كه ما مشكل خلقیات هم داریم. نمونه‌ها و مصادیقی می‌آورم كه این خلقیات را نشان دهد. ریاست‌طلبی در تاریخ سیاسی ایران، بسیار قوی‌تر از كشورهای دیگر است عافیت‌طلبی، ‌تبعیت‌طلبی، احساساتی بودن، زودباوری، كینه، حسد، تعصب. این گونه نباید نتیجه گرفت كه این ویژگی‌ها در سایر كشورها و كشورهای حتی پیشرفته وجود ندارد، اما مهم، مسئله غلظت و درجه‌بندی است. كتاب قاجار مملو از اینگونه شواهد است. مطالعه دوره پهلوی نیز به ما نشان می‌دهد حوزه سیاست، مسائل شخصی‌ میان 200 نفر است. ما حكومت نداریم. روابط شخصی كه پر از كینه و حسادت است، فضای سیاسی ما را شكل می‌دهد. در یك كشوری مثل فرانسه، نظام سیاسی اجازه نمی‌دهد كه فردی با حسد جامعه را اداره كند. ما در طول تاریخ نتوانسته‌ایم حوزه سیاست را حوزه حقوقی كرده و از جنبه‌های فردی بیرون آوریم."   
البته امیدوارم موجب شبهه نشده باشد، که چون چنین است پس ایرانیان باید با حکومت جمهوری اسلامی و بویژه جناح اصلی مسلط، ولایت فقیه، اصولگرایان و سپاه پاسداران، از در سازگاری و مدار وارد شوند. جان کلام این است که همانطور که صفحه شطرنج جناح ها ی داخلی جمهوری اسلامی و نیز اختلافات عدیده جریانهای سیاسی سنتی خارج این نظام نشان می دهند، این نیروها بیشتر بجای اینکه در جستجوی مدارا و همکاری با هم باشند در جهت تخریب و حذف یکدیگر عمل کرده و می کنند. بخاطر داریم که حتی کلمه سازش و مدارا در اوائل آغاز دوران نظام جمهوری اسلامی بعنوان یک تهمت و فحش سیاسی شناخته و بکار گرفته می شد. نحوه نگرشی که یکی از علت های اصلی بی ثباتی سیاسی بود و خسارات جدی نیز به منافع ایران وارد آورد و همچنان در نزد جناح های تندروی جمهوری بعنوان یک اصل ایدئولوژیک و دینی زنده است.    

اکنون نیز بنظر می رسد که رای سلبی مردم در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری صرفا یک عمل و انتخاب آگاهانه سیاسی نبوده است بلکه نشان از یک عادت تاریخی و رفتار فرهنگی نیز می تواند باشد. این عادت تاریخی را می توان ناسازگاری درونی ما ایرانیان با یکدیگر نامید. روحیه و رفتاری که برخی از محققین آنها را به مشکلات و تضادهای حل ناشده هویتی و وجود پدیده مزمن اقتدارگرایی در فرهنگ و تاریخ ایران نسبت داده اند. که در این رابطه در کنار این دو واقعیت بویژه کلنجاری که ما ایرانیان با هویت تاریخی خود که بالاخره چه ملتی هستیم، می توان به علت های دیگر این ناسازگاری و روحیه منفی و عصبانی نیز اشاره نمود، از جمله بی ثباتی سیاسی، عدم امنیت اقتصادی و اجتماعی و سرکوب و استبدادی که، بجز در چند دوره بسیار کوتاه یکی دو ساله، همواره در تاریخ این ملت حضور آشکار داشته است.

      

۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

آیا طبقه متوسطِ مدرن جامعه ایران سرانجام بند ناف خود را از طبقه متوسط سنتی می برد؟

تحلیل یکی از روزنامه های اصولگرا از پیروزی مطلق لیست امید در مبارزات انتخاباتی مجلس شورای اسلامی در تهران بر یک واقعیت قابل تعمق انگشت می گذارد. در مقاله ای در سایت رجانیوز آمده بود "رای بخشی ازمردم تهران عموماً قداست زدایی شده وعرفی وحامل ارزش های غربگرایانه است."، و "تهران شهری است با انبوهی از جمعیت متعلق به طبقه متوسط جدید شهری، پیچیده در سبک زندگی شبه مدرن با مطالبات شبه روشنفکرانه"و "اصولگرایان از رقیب سیاسی درتهران شکست نخورده اند، بلکه این کنش سیاسی،تجلی یک سبک زندگی است.این شکست، فرهنگی وتمدنی است." اگر گزاره ها و کلمات این تحلیل را که بار توهین آمیز دارند نادیده بگیریم، بنظر نگارنده، باید گفت که این بخش از مقاله اعتراف به یک حقیقت غیر قابل تردید را در خود  نهفته دارد.

واقعیت این است که در شهرهای بزرگ ایران، از جمله تهران، یک طبقه مستقلِ متوسط و مدرن شهری در حال شکل گیری و تکوین است که سعی می کند مستقلا و در ظرف شرایط موجود خواسته های خود را بر قدرت حاکم تحمیل نماید. البته این طبقه متوسطِ مدرن در تاریخ یکصد سال اخیر ایران، بدلیل نوپایی و برخوردار نبودن از حمایت کامل نظام سیاسی حاکم، همواره نیازمند طبقه متوسط سنتی بوده است.  یرواند ابراهامیان انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ را محصول اتحاد طبقه متوسط مدرن و سنتی می داند، که بنظر من این انقلاب نقطه اوج اتحاد و همکاری این دو بخش متوسط جامعه ایران بود. اگرچه این اتحاد و همکاری در سالهای بعد از انقلاب اسلامی ادامه پیدا می کند، اما هرقدر روحانیت و بازار بر جامعه ایران مسلط تر می گردند، از میزان این اتحاد و همکاری کاسته شده و فرایند نزولی آن، بویژه  پس از عدم موفقیت محمد خاتمی در جذب طبقه مدرن متوسط شهری در دوران ریاست جمهوری اش و ناتوانی اصلاح طلبان در ارائه یک آلترناتیو مناسب پس از پایان دوره دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی، شدت می یابد.

همانطور که می دانیم محصول این فرایند، آغاز دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد بود، که در واقع نقطه پایانی گذاشت بر اتحاد و همکاری طبقه متوسط مدرن و سنتی. دورانی که طبقه متوسط سنتی با بهره وری از حمایت طبقات پائین تر جامعه که با شعارهای پوپولیستی احمدی نژاد بسیج شده بودند و از طریق یارانه ها تامین مالی می گردیدند، یکته تاز میدان گردید. دورانی که اقتصاد رانتی، فساد مالی، اضمحلال فرهنگی و زنده شدن مجدد سنت های پوسیده فرهنگی و مذهبی از جمله رمالی و نوحه خوانی شاخص های آن می باشند.   

اگرچه باید در هنگام تحلیل نقش طبقات اجتماعی، بويژه طبقه متوسط بدلیل حضور پارامترهای گوناگون فرهنگی و اقتصادی، از خط کشی های غیر قابل عبور و سیاه و سفید کردن جایگاه هر یک از طبقات بشدت پرهیز نمود، اما بنظر می رسد که طبقه متوسط مدرن شهری ایران می رود که بتدریج جایگاه مستقل خود را بیابد و با اتکا به رشد جمعیتی اش، و بویژه با استفاده از ابزارهای مدرن ارتباطی بعنوان یک نیروی مستقل تعیین کننده ظاهر شود.

ماکس وبر تعریف طبقه را بر خلاف کارل مارکس صرفا بر موقعیت اقتصادی و نقشی که در پروسه تولید دارد، استوار نمی سازد. وی یک طبقه (اجتماعی) را روابط، مناسبات و شرایطی می داند که اعضای آن از شانس ها و  احتمالات مشترک برای تامین کالا، کسب یک موقعیت مشخص در زندگی و یافتن آرامش و رضایت درونی، برخوردارند. مطابق این تعریف، مشخص است که فرهنگ، هنجارها و حتی طرز فکر (mentality) نقش مهم و تعیین کنند ه ای در جایگاه و عملکرد یک طبقه و اعضای آن می توانند بازی کنند. ماکس وبر یکی از جامعه شناسان دوران اخیر است که معتقد بود طبقه متوسط هر جامعه ای حامل اصلی دمکراسی و ثبات اجتماعی است، که بنظر می رسد که این نظریه همچنان از اعتبار برخوردار است و حتی می توان گفت که گفتمان های حقوق بشر و حقوق شهروندی از محصولات آن می باشند.

پروسه تحول احزاب سیاسی راست و چپ در کشورهای سرمایه داری غربی دال بر صحت این نظریه می باشد. این پروسه نشان می دهد که احزاب مزبور بتدریج بسوی میانه طیفِ گرایشات سیاسی که در دو سوی آن گرایشات افراطی چپ و راست قرار دارند کشیده شده اند. که یکی از دلایل اصلی آن را باید در رشد طبقه متوسط مدرن شهری، بدلیل رفاه اقتصادی این کشورها، جستجو کرد، طبقه ای که بسیاری از احزاب سیاسی را بسوی میانه طیف کشانده است و تبدیل به نماینده ای از یکی از بخش های درونی خود نموده است.

البته موقعیت میانی احزاب مزبور و قدرت سیاسی ناشی از آن مدتی است که در معرض حملات و فشار نیروهای افراطی راست و چپ قرار گرفته اند، این فشارها بویژه پس از مواجهه نظامهای سیاسی و احزاب میانه این کشورها با بحرانهای اقتصادی، بحران های ناشی از دخالت های نظامی در کشورهای خاورمیانه و شمال افریقا و بدنبال آن بحران پناهندگی رو بشدت گرفته اند و دست آوردهای دمکراسی، آزادی های فردی و حفاظت از حریم خصوصی را در معرض تهدید قرار داده اند. که رشد نیروهای افراطی ناسیونالیست و ضد خارجی در آلمان و هلند و پدیده ترامپ در مبارزات انتخاباتی برای ریاست جمهوری در امریکا از نمونه ها مشخص آن می باشند.

فرید ذکریا در ستون این هفته خود در واشنگتن پست این سوال را مطرح می کند که چرا احزاب میانه و قدرت های سیاسی متشکل از آنها آسیب پذیر هستند. وی علت اصلی آسیب پذیری دولت های میانه را در موقعیت و جایگاه آنها می داند. به این معنی که از نظر وی اصولا موقعیت میانه و پراگماتیسم ناشی از آن، بدلیل مشکلات حل نشده و بحرانهای بی پاسخ، زمینه ای برای رمانتیسم سیاسی و یا افکار انقلابی فراهم می آورد. زمینه ای که نیروهای دو سر طیف دنیای سیاست بخوبی می توانند از آن استفاده کنند.

اما بازگردیم به موقعیت طبقه متوسط مدرن جامعه ایران. اکنون با آگاهی از وضعیت طبقه متوسط و احزاب میانی کشورهای دمکراتیک غربی، که در معرض فشار و حملات احزاب و نیروهای افراطی از جبهه راست و چپ هستند، شاید بتوان موقعیت طبقه متوسط و مدرن ایران را بهتر فهمید. البته لازم به تاکید است که وضعیت طبقه متوسط کشورهای پیشرفته و دمکراتیک غربی اساسا قابل مقایسه با طبقه متوسط مدرن ایران نمی باشد، و تصور می کنم هیچکس در این مورد تردیدی ندارد. طبقه متوسط کشورهای اروپایی و امریکا یک دوره طولانی چند صد ساله از فرایند مدرنیزاسیون اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را تجربه کرده اند؛  و از زمانی که در قدرت سیاسی حضور فعال داشته اند، با بحرانها و چالش های عظیمی مانند جنگ سرد، بحرانهای اقتصادی دوره ای، چالش جهانی شدن و تشکیل اتحادیه های گوناگون در اروپا، بحران فروریزی دیوار برلین و سپس جنگ های بالکان و اخیرا بحران پناهندگی روبرو بوده و دست و پنجه نرم کرده اند. این احزاب پس از سالها تلاش بسوی میانه طیف، اکنون بدلیل بحرانهای مزبور چه از درون دچار نیروی گریز از مرکز شده اند و چه از بیرون در معرض فشار و تهدید نیروهای افراطی قرار دارند.

داستان طبقه متوسط مدرن ایران اما داستان دیگری است، این طبقه در دوره های بسیار طولانی همراه و همبستر با طبقه متوسط سنتی بوده و بدلیل نداشتن قدرت کافی اقتصادی و سیاسی و نیز وابستگی های فرهنگی همواره به حضور و همکاری با آن نیاز داشته است؛ که ما همکاری این دو بخش از طبقه متوسط و نمایندگان آنها را در تحولات سیاسی-اجتماعی ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی و پس از آن شاهد بوده ایم. همکاری هایی که با وجودیکه گاه به جدایی و حتی حذف یکدیگر منجر می شده اند، اما همچنان ادامه یافته و تحولات اجتماعی و سیاسی کشورمان را رقم زده اند.  

در مقایسه با موقعیت کنونیِ بخشهای میانی کشورهای غربی و احزاب میانه رو حاضر در قدرت های سیاسی ملت های اروپایی و امریکایی، که امروزه بیش از هر زمان دیگری از سوی نیروها و بخش های حاشیه ای و از سوی دو سر طیف دنیای سیاست تحت فشار هستند، وضعیت طبقه متوسط مدرن ایران کاملا متفاوت است. برعکس جریان گریز از مرکزِ قدرت که در کشورهای اروپایی در جریان است و به اعتبار آن هسته اصلی احزاب میانه تحت فشار بسیار قرار دارند، طبقه متوسط مدرن ایران سعی می کند قدم به قدم و با آگاهی از امکانات موجود خود را به مرکز قدرت نزدیک سازد. این طبقه متوسط مدرن با وجودی که هنوز قادر به فرستادن نمایندگان واقعی خود به صحنه سیاست در ایران نیست اما بنظر می رسد که پس از یک همبستری بسیار طولانی مدت با همزاد خود اکنون به اعتبار رشد شهرنشینی، صنعتی شدن جامه ایران، رفاه نسبی، برخورداری از امکانات مدرن و مهمتر از هر چیز تجربه بیش از سه دهه حکومت مذهبی (چه از نوع میانه آن مانند دوران محمد خاتمی و چه از نوع بغایت سنتی و افراطی آن مانند دوران احمدی نژاد) آماده بریدن بند ناف خود از بخش سنتی و بازاری طبقه متوسط ایران شده است.

این واقعیت لازم به یادآوری است که طبقه متوسط مدرن جامعه ایران، علی رغم فشار های اقتصادی که حتی بخش هایی از آن را به نزدیک خط فقر کشانده است همواره توانسته به قول معروف، با سیلی سرخ نگاه داشتن صورت خود، نوعی از تجمل و استفاده از وسایل مدرن و سر و لباس و زندگی شیک را حفظ کند. البته این ظواهر و امکانات از نظر اصولگرایان سمبل های فرهنگ غربی و نوع زندگی تهرانیها هستند، اما در واقع و حقیقت امر برخورداری از این امکانات همواره در شان و مقام مردم ایران از گذشته های دور بوده و ایرانیان همیشه به آن می بالیده اند. مطابق نظریه ماکس وبر نیز این وجوه فرهنگی و آداب و رسومی نیز جزیی از ویژگیهای اصلی و تاریخی این طبقه می باشد و به همین اعتبار نیز جزیی از هویت آن است و امری وارداتی نیست.  

این بخش اجتماعی که عمدتا در شهرهای بزرگ و بویژه در تهران زندگی می کند، همانطور که آمد، بدلیل حاکمیت روحانیت، بازار و نیروهای نظامی و امنیتی آنها هنوز قادر به شکل دادن و به میدان فرستادن نمایندگان اصلی و واقعی خود نیست. در عین حال اما بدلیل رشد یافتگی و پراگماتیسم ذاتی آن، با شرایط سیاسی روز از جمله انتخابات اخیر ریاست مجلس شورای اسلامی برخوردی کاملا عملگرا و واقعگرا دارد. ظاهرا بخش مدرن طبقه متوسط متوجه شده است (حداقل من امیدوارم که اینچنین باشد) که اگر مسیری که پس از برجام آغاز شده ادامه یابد و اگر بدنبال آن گشایش های اقتصادی و مالی در اقتصاد راکد و مسدود شده ایران فراهم و پدید آیند، بطور قانونمند و طبیعی این بخش نیز از ثمرات آن بهره مند خواهد شد، بدون اینکه لازم باشد هزینه های زیادی از جمله بی ثباتی، بی اعتمادی بیشتر دول غربی به حکومت ایران  و یا تخریب ساختارهای موجود، پرداخته گردد.

شکست قاطع اصولگرایان در انتخابات مجلس شورای اسلامی در حوزه رای گیری تهران نشان می دهد که بخش مدرن طبقه متوسط با حذف قاطع مخالفین برجام و اصولگرایانی که در پی میلیتاریزه کردن ایران و حاکمیت مطلق اقتصاد رانتی و بازاری بوده و هستند، در پی باز کردن راه مدرنیزاسیون ایران، با فرستادن جناح رقیب به مجلس می باشند، به این امید که که با هماهنگی بیشتر بین دولت و مجلس گشایش های اقتصادی پس از برجام آغاز گردند. این انتخاب البته همانطور که از ذات و ماهیت این طبقه بر می آید کاملا پراگماتیستی است و حضور عناصر سرکوبگر و امنیتی، که برای بسیاری از کنشگران و جریانات سیاسی  بحق جنبه پرنسیبی داشته است، تاثیر چندانی بر این انتخاب نداشته است.