۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

در دنیای نسبیت ها، تلاشی برای ارائه یک تعریف واحد از تروریسم

حدود صد سال پیش ( ۱۹۱۵) آلبرت انیشتین نظریه نسبیت عام خود را در معرض قضاوت دانشمندان زمان قرار داد، وی یک دهه قبل از آن در سال ۱۹۰۵ نظریه نسبت خاص را مطرح کرده بود. چند دهه قبل، در اواخر قرن نوزدهم، فردریش نیچه نیز تحول بزرگی را با اعلام مرگِ خدا، سمبُل داستانهای بزرگ و مطلق، در زمینه فلسفه آغازگر شد که بعدها ثمرات آن در جنبش فلسفی پُست مدرن، که از مشخصات مهم آن نسبیت و دوری از مطلق اندیشی و پرهیز از نظریات جهان شمول می باشد، ببار نشست.

یکی از پیامدهای نظریه نسبیت در علم و فلسفه، باز شدن بحث های آزاد و چالش برانگیز در زمینه های مختلف اجتماعی و فرهنگی، و همچنین پذیرش این واقعیت بود که فرهنگ، اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی و حتی برداشت هایی که هر جامعه از مقولات مختلف انسانی دارد، نسبی و وابسته به شرایط خاص تاریخی و فرهنگی آن جامعه می باشند. بعبارت دیگر مفاهیم مستتر در این مقولات، علی رغم تشابهات ظاهری و نوشتاری، در کادر شرایط زمانی و فرهنگی هر جامعه ساخته می شوند.

این برخورد نسبی گرایانه و نسبیت اندیشی اما در رابطه با برخی از بحث های حساس سیاسی، فرهنگی و اجتماعی چالش ها، اختلافات و بحثهایی بسیار حاد و جدی را موجب شده اند. ما این اختلافات را امروزه در بسیاری از زمینه های اخلاقی، سیاسی و اجتماعی، برای مثال در رابطه با مفهوم خشونت و تروریسم می بینیم. این اختلافات و نسبی اندیشی باعث شده اند که حتی بعضا خشونت های گوناگون در تاریخ جوامع و فرهنگ های بشری بنحوی توجیه گردند و تحت این عنوان که در گذشته اِعمال خشونت جزئی از فرهنگ، قوانین و مقررات این جوامع بوده اند، گفته می شود که ما نباید اینها را با معیارهای امروزی بسنجیم.

اما آیا واقعا نمی توان به یک تعریف واحد از معضلاتی که امروزه جوامع بشری با آنها دست بگریبانند دست یافت؟ و باید همچنان این اجازه را داد که هر دولتی به دلخواه خود تعریف خاصی از خشونت و تروریسم و بطور کلی حقوق بشر داشته باشد؟ برای مثال در امریکا سالانه هزاران نفر توسط سلاح های گرم به قتل می رسند، که قتل چهارده نفر در ایالت کالیفرنیا از آخرین نمونه های آن است. در رابطه با این حادثه، دولت و پلیس امریکا تا چند روز تردید از خود نشان دادند که آیا این تیراندازی و کشتار انسانهای بیگناه را یک عمل تروریستی بنامند و یا فقط یک حادثه جنایتکارانه مانند نمونه های پیشین. کما اینکه بلافاصله پس از این واقعه، باراک اوباما بار دیگر موضع رسمی و شناخته شده خود را مبنی بر کنترل بیشتر بر خرید و فروش سلاحهای گرم در امریکا اعلام نمود؛ و این عمل تا زمانیکه سرخط های ارتباط دو قاتل با داعش آشکار نشده بود، بعنوان یک عمل تروریستی شناخته نشد.

بطور قطع دولت های دیگر مانند دولت روسیه و جمهوری اسلامی نیز تعریف خاص خود را از تروریسم دارند. برای مثال زمانیکه بحث تروریسم، بدنبال یک حادثه جدید تروریستی، بالا می گیرد، مقامات جمهوری اسلامی ضمن ابراز همدردی با قربانیان این حوادث، ابراز می دارند که ما نیز سالها در معرض حملات تروریستی بوده ایم، که در اکثر موارد مقصودشان عملیات نظامی سازمان مجاهدین خلق در سالهای اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در دوران جنگ ایران-عراق می باشد. برخی از نظریه پردازان این نظام به این نیز بسنده نمی کنند و چریکهای فدایی خلق در دوران حکومت محمد رضا پهلوی را نیز "روشنفکران تروریست" می نامند (اشاره به یادداشت محمد قوچانی تحت همین عنوان در نشریه مهرنامه)‌. و، زمانی که ولادیمیر پوتین از تروریسم در کشور جنگ زده سوریه صحبت می کند و فرمان عملیات نظامی علیه تروریسم را صادر می نماید، صرفا نیروهای داعش را مد نظر ندارد، از نظر او دیگر نیروهای مخالف بشار اسد نیز، از جمله نیروهای نظامی سوریه آزاد، تروریست هستند.   

با توجه به تفاوت هایی که در تعریف تروریسم دیده می شود و با عطف به گرایش غالب به نسبی اندیشی در زمینه های فرهنگی و نرم های اخلاقی، که برای مثال مقوله خشونت در جوامع مختلف ممکن است مصادیق مختلف داشته باشد، ارائه یک تعریف واحد از خشونت و تروریسم ناممکن بنظر می رسد؛ بويژه اگر توجه داشته باشیم که مفاهیمی مانند خشونت و ترور مانند بسیاری از مفاهیم دیگر قائم به ذات نیستند، بلکه در هر مقطع از تاریخ برای بیان و نمایش یک مصداق خاص مورد استفاده قرار می گرفته اند. توجه به این واقعیت ها بسیاری را بر آن می دارد که اعلام نمایند اساسا ارائه یک تعریف واحد برای مفاهیمی که ساختار و منزلگاه اجتماعی و فرهنگی و زمانی دارند، غیر ممکن است.

اما واقعیت این است که در دوران گلوبالیزاسیون و تبدیل شدن جامعه جهانی به یک دهکده کوچک، و در عصر ارتباطات و وابستگی های همه جانبه بین ملت ها به یکدیگر، همانند بسیاری از مفاهیم و مقولات انسانی-اجتماعی دیگر، مقولاتی مانند تروریسم و خشونت نیز مقولاتی جهانی شده اند و باید سعی نمود، علی رغم تفاوت های بسیار بین فرهنگها و منافع ملی، به یک تعریف واحد از آن دست یافت. همانطور که پس از بلایا و مصائب ناشی از دو جنگ جهانی اول و دوم، تحت رهبری سازمان ملل متحد تلاش گردید که برای حقوق بشر مبانی و اصول واحدی تعریف گردد. جدیت و اهمیت پافشاری بر ارائه یک تعریف واحد از تروریسم به این علت نیز می باشد، که شاید ما با مراجعه به طبیعت بشر و نیاز عمومی به صلح و امنیت، راحت تر بتوانیم روی کلماتی مانند جنگ و خشونت به توافق برسیم، اما بنظر می رسد که دست یابی به یک تعریف مشترک از تروریسم بسا مشکلتر و پیچیده تر باشد.

این پیچیدگی را در تلاشهای ناموفقی که زیر نظر سازمان ملل متحد برای تنظیم یک تعریف واحد از تروریسم انجام گرفت می بینیم. در گزارشی که رئیس وقت سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۴ پیرامون مباحث مربوط به تروریسم ارائه می دهد، آمده است که علی رغم بحث های بسیار مبسوط و مفصل در گروهای کار، اعضای سازمان ملل متحد موفق نشدند به یک توافق پیرامون تعریف واحد از تروریسم دست یابند. ( Secretary-General's High-Level Panel on Threats, Challenges and Change, More Secure World: DEC. 2004)       

در این گزارش آمده است که برخی از اعضای سازمان ملل متحد مانند روسیه و چین معتقدند که هر عمل خشونت آمیز که با استفاده از مبارزات "غیر متعارف" علیه منافع نظام سیاسی حاکم صورت می گیرد، باید بعنوان تروریسم شناخته شود. در حالیکه برخی دیگر از اعضای ملل متحد نظر داشتند که اصولا باید هرگونه عمل خشونت آمیز علیه شهروندان و حتی اپوزیسیون و مخالفین، یک عمل تروریستی محسوب گردد. بنظر می رسد که در دهه دوم قرن بیست و یکم و با آغاز جنگ جهانی و منطقه ای علیه تروریسم، که البته هر یک از طرف های درگیر تعریف خاص خود را از آن دارند، نه تنها از اختلاف نظر در این زمینه کاسته نشده، بلکه بشدت نیز افزایش یافته است. همچنین، اگر در گذشته عوامل اصلی این اختلافات عمدتا سیاسی و منافع ملی و ژئوپولیتیک بودند، اکنون موضوعات اعتقادی و فرهنگی نیز بر آن افزوده شده و مباحث را پیچیده تر نموده اند.     

مفاهیمی مانند ترور و خشونت کاملا متاثر از شرایط زمانی و تاریخی خود هستند و حتی ممکن است در یک دوره خاص تاریخی برداشتی مثبت از آن وجود داشته باشد. برای مثال در زمان جنگ دوم جهانی، گروههای ترور در پوشش پارتیزانها دست به ترور فرماندهان ارتش نازی می زدند و یا در دوران جنگ سرد، فعالیت های زیر زمینی و مخفی علیه دخالت نظامی ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی در کشورهای اروپای شرقی مورد تایید بودند. با این وجود، چون در این دوران، تروریسم نیز جهانی شده است و با آگاهی به وجود دشواریهای بسیار در راه دست یابی به یک تعریف واحد و علیرغم تجربه های ناموفق پیشین، می بایست بازهم در راستای دست یابی به یک تعریف مشترک تلاش ورزید. بویژه که عدم موفقیت در یافتن تعریف واحد و مشترک از تروریسم، جامعه جهانی را در مسیر جنگ های نا منظم طولانی مدت قرار خواهد داد و سازمان ملل متحد و کشورهای صلح طلب را عاجز از دست یابی به یک تصمیم مشترک علیه ترور و خشونت خواهد نمود. واقعیت این است که چگونه می توان علیه تروریسم و خشونت مبارزه کرد در حالیکه تعریف واحدی از آن وجود ندارد. برای نمونه از نظر دولت اسرائیل، مبارزین فلسطینی تروریست هستند، فلسطینیان نیز  دولت اسرائیل را یک دولت تروریستی و تجاوزگر می شناسند، این وضعیت در مورد حکومت بشار اسد و مخالفین وی نیز صدق می کند و هریک بر مبنای فلسفه سیاسی خاص خود خشونت و ترور علیه رقیب خود را مجاز می شمارد.

در حقیقت، یکی از عوامل اصلی در عدم دست یابی به یک تعریف واحد از تروریسم، همانطور که در گزارش رئیس سازمان ملل متحد آمده است، دولت ها و یا گروههای خشونت طلبی هستند که بر مبنای منافع سیاسی و ایدئولوژیک خود یک تعریف بسیار محدود و دلبخواه خود ارائه می دهند، که هر فردی که علیه منافع آنها مبارزه کند و به منافع سیاسی و استراتژیک اشان لطمه وارد آورد تروریست و یا خرابکار محسوب می گردد.

برای مقابله با این دولت ها و جریانات یک تلاش روشنگرانه و حقوق بشری لازم است. برای مثال در جهت دست یابی به یک تعریف واحد می توان مفاهیمی را مورد توجه قرار داد که در ارتباط مستقیم با مقوله ترور قرار می گیرند و اکثرا در بیانیه حقوق بشر آمده اند.

اولین و مهمترین مقوله موضوع خشونت است. به این معنی که تروریسم بدون شک شکلی از خشونت و یا تهدید برای اعِمال خشونت می باشد. در این رابطه طبیعی است که تروریسم فقط در شکل عملیات انتحاری و یا قتل و خونریزی نمی تواند خلاصه گردد و اصولا اعِمال هرگونه رفتار خشونت آمیز که پتانسیل آزار و ا‌ذیت یک انسان را در خود دارد، یک عمل تروریستی محسوب می شود.

دیگر موضوعی که می تواند در رابطه بحث تروریسم مورد عنایت قرار گیرد، مقوله سیاست می باشد. به این معنی که ترور، علی رغم اینکه شکلی از خشونت را نمایندگی می کند، اما معمولا بار و خاستگاه سیاسی دارد و یک هدف سیاسی مشخصی را دنبال می کند. که نمونه مشخص آن دولت های استبدادی و توتالیتر هستند که هرگونه مخالفت غیر قانونی را، که همراه با خشونت صورت گیرد، نمادی از تروریسم معرفی می کنند. اما با توجه اینکه سیاست مفهومی بسیار عام تر از حفظ منافع سیاسی دول حاکم دارد و به معنی حق مشارکت عموم در تعیین راه و روش زندگی و تنظیم قوانین و مقررات اجتماعی شناخته می شود، تروریسم را می توان هر شکلی از ایجاد مانع و سد در برابر حق مشارکت عمومی در تعیین سرنوشت خود، از طریق تهدید، ایجاد رعب و وحشت گرفته تا بستن شرایط سیاسی و سرکوب آزادیها معرفی نمود، حال فرقی نمی کند که این ممانعت از سوی دولت حاکم و یا نیروهای اجتماعی و سیاسی خارج از دولت صورت گیرد.

موضوع سومی که می تواند مبنای بحث قرار گیرد، مقوله ترس می باشد. به این معنی که هر عملی که موجب ایجاد ترسِ از دست دادن امنیت و آرامش زندگی، از تهدید، توطئه، رعب و وحشت و شانتاژ  گرفته تا تعقیب و دستگیری، میتواند شکلی از ترور شناخته شود. و در نهایت اینکه معمولا عملیات تروریستی بصورت کور  انجام می شوند و هدفشان کشتار و قتل عام مردمی است که بطور اتفاقی در آن لحظه در صحنه ترور حاضر هستند. پس می توان گفت که هر عمل خشونت آمیز و آنارشیستی که فقط و فقط هدفش برهم زدن آرامش زندگی مردم باشد و بصورت کور عمل نماید، ترور محسوب می شود.

بنابراین می توان گفت مقولات و مفاهیمی مانند خشونت، سیاست (بمعنای حق مشارکت آزاد در سرنوشت خود) ، ترس و وحشت و نیز کشتار کور مردم عادی و بیگناه می توانند پارامترهای تعیین کننده ای در دست یابی به یک تعریف واحد و مورد قبول از تروریسم باشند. البته در این رابطه جا دارد که تاکید مجدد شود تعریفی که بسیاری از اعضای سازمان ملل از تروریسم کرده اند، بر خلاف روسیه، چین و جمهوری اسلامی محدود به عملیات خشونت آمیز و نامتعارف علیه نظام حاکم نمی گردندد، بلکه هر گونه اِعمال خشونت علیه شهروندان و یا تهدید به آن، که موجب ترس و وحشت عمومی می گردد را دربر می گیرد، به یک تعریف واقعی و مورد قبول مردم بسیار نزدیک است. طبیعی است که اگر این تعریف مبنا قرار گیرد نه تنها گروههایی مانند داعش و طالبان و القاعده بلکه بسیاری از دولت های توتالیتر، دیکتاتوری و تجاوزگر را نیز مشمول می شود.


۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

سید علی خامنه ای بر فراز برج بابِل!

افسانه برج بابِل یکی از قدیمی ترین افسانه های دینی است که ذکر و تفسیر آن بگونه های مختلف در تورات، انجیل و قران آمده است. اگرچه اختلافاتی از نظر زمان دقیق وقوع این حادثه و علت ساخت این برج در بین متون دینی دیده می شود اما این متون از بابت پیامد بعد از تخریب برج اتفاق نظر دارند. در یکی از افسانه ها آمده است که مردم بابِل برای ورود به دنیای خدایان دست به ساخت برج بلندی زدند، اما این اقدام خشم خدایان باستان را بر می انگیزاند و موجب می شود که در اثر حادثه ای مانند زمین لرزه یا صاعقه زبانهای متعدد پدید بیاید و مردم بابِل دیدند که زبان یکدیگر را نمی فهمند و بنابراین پراکنده شدند و زبانهای امروزی را ایجاد کردند. مطابق یک افسانه دینی نمرود پادشاه بابل که با ساختن برج بلندی قصد جدال با خدای آسمانها را کرده بود مردم خود را در معرض عذاب الهی قرار داد که دیگر زبان یکدیگر را نمی فهمیدند. در انجیل آمده است که "خداوند به نسل بشر دستور داده بود که در زمین پرا کنده شوند اما انسان ها در یک جا جمع شدند و اقدام به ساختن برج بابل کردند تا به بهشت برسند و خداوند زبانهای مختلف را پدید آورد و آنها را روی زمین پراکنده ساخت." قران اما فرعون را سازنده برج بابِل می شناسد.

همانطور که ملاحظه می کنیم، داستانهای افسانه ای برج بابِل علی رغم اختلافاتی که در زمان وقوع و پیش زمینه آن دیده می شود، یک پیام و پیامد مشترک دارند و همچنین، تنها یک راه و مسیر واحد را برای دست یابی به دنیای خداوندان معرفی می نمایند؛‌ راه و مسیری که شاخصه مهم آن یک زبان واحد است. ارتباط این داستان به موضوع زبان و عذابی که بر مردمان اطراف آن برج نازل گشت، که دیگر زبان یکدیگر را نمی فهمیدند، در واقع امر پیام آور این مدعا نیز می تواند باشد که داستان برج بابِل داستان دست یابی به قدرت، حتی تا مقام خدایی، است، که تنها از طریق یک زبان خاص که "زبان قدرت" می باشد امکان پذیر است. در حقیقت داستان برج بابِل و مسیر مار پیچ و پله واری که برای صعود پادشاه آنزمان ساخته شده بود، راه دست یابی به مدارج بالای قدرت را که تنها از طریق تکلم با یک زبان و فرهنگ امکان پذیر است، نشان می دهد. داستانی که همواره در طول تاریخ تکرار شده است و نشان داده است که زبان قدرت زبان مشخصی است و واژه ها و فرمول بندی های خاص خود را دارد و برای صعود از پلکان قدرت باید آنرا بخوبی یاد گرفت و تکرار نمود.

داستان ولایت فقیه جمهوری اسلامی و رهبری سید علی خامنه ای نیز تکرار همان داستان برج بابِل است. این قدرت نیز زبان و واژه های خود را ساخته و آموزش داده است. زبانی که به اقتضای زمان کلمات جدیدی می سازد، کلماتی که هر یک به سهم خود پله های جدیدی برای دست یابی به سطوح بالاتری  از برج قدرت را بنا می نهند، پله هایی اما مارپیچ و صعودی که در حقیقت ستون فقرات برج مخروطی قدرت را می سازند. برجی که قاعده آن بر طرفداران ولایت سوارند و در نوک آن ولایت مطلقه فقیه جای گرفته است. این برج بابِل نشین اما هرگاه، به اقتضای قدرت، اراده کند زبان و واژه ای جدید می اندیشد و بدین وسیله، راه دست یابی به قدرت را مشخص می سازد. واژه های وی، فقط یک واژه نیستند، راستا و مسیر را نیز مشخص می کنند و آنکه آنرا نفهمد قادر به صعود از این برج نیست.

این واژه های خاص اما همزمان با نشان دادن جهت، کادر و فُرمهای خاصی را نیز برای فکر کردن، برنامه ریزی و اداره امور ارائه می دهند. فُرمهایی که پیامهای خاصی دارند و در برابر رهروان پله های مارپیچ برج ولایت، همان پلکان قدرت، واقعیت های اتفاقیه را آنگونه که می خواهند به نمایش می گذارند و یا واقعیت ها را مجددا بازسازی می کنند و با تکرار و تکرار آنها را بجای اصل می نشانند. این واژه ها و فرمها اما باید ساده، صریح و تیز باشند و چه بهتر که فرمولبندی آن شعارگونه و منظوم، تا به راحتی در ذهن بنشینند و قابل تکرار باشند.  

آیت الله خمینی در این زمینه از استعداد سرشاری برخوردار بود و با فرمولبندی های ساده زبان قدرت و مسیر ساختن برج بابل جمهوری اسلامی را تعیین می کرد، وی جملات و فرمولبندی های ساده ای دارد که هنوز پس از چندین دهه راهنمای عمل رهبر فعلی جمهوری اسلامی است. تکیه کلام وی "اسلام" بود، و این کلمه در اکثر سخنرانی های وی به کرات می آمد. برای مثال: "اسلام را معیار حرکتهاى خود قرار دهید"، "الان اسلام در دست ماست و ما پاسدار او هستیم"،" شما فکر این را بکنید که حافظ اسلامید نه حافظ خود"، "این قدرت اسلام و قدرت ایمان بود که مردم را به وحدت کشاند" مقصود ما این است که هر جاى این مملکت برویم اسلام را ببینیم.
تمام مقصد ما اسلام است.

مقصود او از اسلام، برای وی و روحانیون و طرفدارانش بسیار روشن بود. وی اسلام را برابر با روحانیت، حکومت مراجع تقلید و در راس آن ولایت فقیه می دانست و اطرافیان او نیز با تکرار این واژه، که البته فقط یک واژه نبود، بلکه فرم و راه مشخصی را برای ساختن برج و باروی ولایت فقیه ارائه می نمود، به کاروان سازندگان هرم قدرت در جمهوری اسلامی می پیوستند. در این مرحله هدف اصلی که در واژه اسلام خلاصه شده بود اسلامیزه کردن اراده گرایانه همه روابط و مناسبات اجتماعی و سیاسی جامعه ایران بود، از تحمیل لباس، حجاب تا آداب و رسوم اسلامی در ادارات‌، مدارس و آموزشگاها و سایر نهادهای اجتماعی و فرهنگی ایران.

در دوران سید علی خامنه ای اما، الزامات و شرایط حفظ قدرت ولایت فقیه و ثبات و پایداری برج ولایت،  زبان،  واژه ها و فرمولبندی های دیگری می طلبد. نظام جمهوری اسلامی با برخورداری از نهادهای بسیار قوی نظامی، امنیتی و با حذف رقبای خود از صحنه سیاست می پندارد که از نظر داخلی، حتی با وجود اختلافات جناحی، پایه های قدرت خود را به اندازه کافی محکم کرده است. تدام و ثبات این برج و باروی نظامی و امنیتی اما اینبار فرهنگ و زبان دیگری می طلبد تا بدان وسیله نیروهای خود را در یک جهت و راه واحد بسیج کند.

اگر در سخنرانی های خمینی دائما واژه اسلام تکرار می شد، که پیام تثبیت درونی ولایت وفقیه را می داد، در اکثر سخنرانی های سید علی خامنه ای، واژه های دشمن و در این روزها کلمه "نفوذ" تکرار می شود. واژه هایی که هنوز از دهان او خارج نشده بسان پیام های الکترونیک بسرعت در میان راهیان صعود به نوک هرم و برج ولایت فقیه تکرار می شوند. اما وظیفه ارسال و انتشار این پیامها را ظاهرا علی سعیدی نماینده سید علی خامنه ای در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعهده دارد. وی حتی کتاب، روزنامه و دنیای مجازی را بستر نفوذ بیگانگان معرفی می کند. که البته وی با گفتن اینکه: "بزک آمریکا از طریق هنر، مقاله، یادداشت‌ها، مناظره‌ها، رسانه‌های مختلف و فضای مجازی انجام می‌شود" منظور خود را از نفوذ بیگانگان بصراحت بیان می نماید.  

رهبر جمهوری اسلامی نیز در هنگام سخنرانی برای بسیجیان می گوید: نفوذ جریانی، از نفوذ فردی خطرناک‌تر است. نفوذ جریانی یعنی شبکه‌سازی در داخل ملت به‌ وسیله‌ پول و جاذبه‌های جنسی با هدف تغییر باورها، آرمان‌ها، نگاه‌ها و سبک زندگی. آماج نفوذ جریانی، نخبگان، افراد موثر، تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران هستند. نفوذ خطر بزرگی است.

وی در دیدار با فرماندهان سپاه نیز بارها از کلمه نفوذ استفاده می کند: "دشمن برای نفوذ فرهنگی سعی می‌کند باورهایی که جامعه را سرپا نگه داشته دگرگون، مخدوش و در آنها رخنه ایجاد کند... برای نفوذ سیاسی سعی می‌کنند در مراکز تصمیم‌گیری و اگر نشد در مراکز تصمیم‌سازی نفوذ کنند... وقتی یک کشور این‌گونه تحت نفوذ سیاسی قرار گرفت، حرکت و جهت‌گیری‌های آن کشور طبق اراده‌ی مستکبرین خواهد بود‬‌….‫امروز نفوذ دشمن یکی از تهدیدهای بزرگ برای این کشور است….نفوذ اقتصادی و امنیتی در مقابل نفوذ فکری، فرهنگی و سیاسی اهمیت کمتری دارد... البته مسئولان گوناگون از جمله سپاه جلوی نفوذ امنیتی را با کمال قدرت می‌گیرند... چشمان بینای مسئولان اقتصادی باید در مقابل نفوذ اقتصادی باز باشد‬‌."
   
اگر به فرمولبندی های فوق دقت کنیم، می بینیم که معنا و کاربرد واژه هایی مانند "نفوذ"، "دشمن" و "بیگانگان"، با توجه به اهمیتی که به نفوذ فرهنگی و سیاسی در مقابل نفوذ اقتصادی و امنیتی داده می شود، در نزد رهبر جمهوری اسلامی بسیار فراتر از اختلافات جناحی در درون جمهوری اسلامی است و نمی تواند در حد انتخابات پیش روی مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان خلاصه شود. بنظر می رسد که رهبری جمهوری اسلامی پس از توافقات هسته ای اخیر، در برابر انتخاب نهایی راهبرد جدیدی برای حفظ امنیت نظام جمهوری اسلامی و موقعیت استراتژیک و ژئوپلیتیک جمهوری اسلامی در منطقه و بطور کلی معادلات موجود در میان قدرت های جهانی قرار گرفته است. وی و قدرت های اصلی نظامی و مالی جمهوری اسلامی منافع خود را در ورودِ استراتژیک و راهبردی به جبهه شرق به رهبری روسیه و چین می بینند، جبهه ای که هم از نظر نظامی و امنیتی و هم از نظر اقتصادی و مالی نیازهای جمهوری اسلامی را تامین می کند.

در حقیقت فرمولبندی های مانند "نفوذ فرهنگی"، "نفوذ بیگانگان" و "نفوذ دشمن"، پیامهای خاص این برج بابِل قرن بیست و یکمی، یعنی نظام جمهوری اسلامی تحت رهبری ولایت فقیه، را در دل نهفته دارند؛ پیام این است که مسیر صعود به قله این برجِ قدرت تنها و تنها از یک راه و از طریق یک زبان مشترک طی می گردد.  نتیجه "نفوذ بیگانگان" یعنی پذیرش وجود صداها و زبانهای مختلف، یعنی پذیرش چندگونگی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و در یک کلام پذیرش آزادی های فردی و لیبرالیسم و در نهایت ورود به جبهه جهان آزاد و دمکراتیک، چیزهایی که در قاموس و در فرهنگ و زبان جمهوری اسلامی اساسا جایگاهی ندارد.

مهمترین امر برای رهبری جمهوری اسلامی و قدرت های مالی و نظامی این نظام، پیروی از یک زبان و فرهنگ مشترک و طی یک مسیر واحد برای آماده کردن جمهوری اسلامی در مقابل شرایط جدیدی است که در آینده نزدیک بر خاورمیانه حاکم خواهد شد. این زبان و فرهنگ مشترک که باید همه پیروان قدرت و تمامی رهروان راه صعود به نوک برج بابِل ولایت فقیه آنرا دائما تکرار کنند، چیزی نیست جز حاکمیت سرمایه داری مالی، نفتی و نظامی سپاه در زیر چتر حمایتی روسیه و چین؛ و کلمه رمز این پیام همانا واژه "نفود" است.

واقعیت این است که سرمایه داری مالی و تجاری سپاه پاسداران و رانت خواران جمهوری اسلامی سالها است که بواسطه روابط بسیار عمیق و گسترده با چین همه تارو پود صنعت و تولید این مملکت را آلوده ساخته اند، که دیگر نمی توان امیدی داشت که این زیر ساخت ها بزودی بسوی یک اقتصاد آزاد بتواند تحول نماید. بنابراین بنظر می رسد که باید پذیرفت که در نظام جمهوری اسلامی، با پیوندهای محکم نظامی و اقتصادی با روسیه و چین، فعلا فقط یک کلام و یک آهنگ و نوا شنیده خواهد شد، و برای رهروان راه صعود به قله قدرت فقط یک راه وجود خواهد داشت و آنهم سرمایه داری مالیِ دولتی تحت لوای ولایت فقیه است که هر زمزمه بیگانه و مخالف با خود را تحت عنوان عوامل نفوذی سرکوب خواهد کرد، عواملی که از نظر جمهوری اسلامی در روزنامه ها، فرهنگ و هنر و نظام آموزشی نفوذ کرده اند. کلمه نفوذ در درجه اول علامت رمز ورود نهایی و استراتژیک جمهوری اسلامی به جبهه روسیه و چین می باشد و شاید در درجه دوم متوجه انتخابات پیش رو باشد.  

  

۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

دیکتاتورهای شاعر، تروریست های احساساتی

باور کردن اینکه یک انسان مهربان و خوب دست به قتل و کشتار بزند بسیار سخت است، همانطور که برای هم محله ای ها و هم شاگردی های تروریست هایی که با خونسردی تمام دست به قتل عام می زنند، پذیرش این واقعیت که جوان سربراه و نرمالِ دیروز، امروز در لباس آدم کشان بی رحم ظاهر می شوند، بسیار دشوار می باشد. در مصاحبه های دوستان، آشنایان و اطرفیان تروریست های پاریس و بلژیک می شنویم که آنها اکثرا جوانانی معمولی و مهربان بودند و برایشان غیر قابل تصور است که اکنون پا در این راه گذاشته باشند. عکس های بسیاری از آنها نیز به هیچ وجه تداعی کننده قاتلان حرفه ای نیست، و آنطور که اطلاعات منتشر شده از وضعیت خانوادگی و اجتماعی آنان نشان می دهند آنها معمولا از طبقات متوسط و نسبتا مرفه برخاسته اند و حتی داری سطوحی از تحصیلات بوده اند.

بنابراین این سوال همچنان باقی است که این جوانان چه پروسه ای را طی کرده اند و چه مکانیزمی در روح و روان آنها اتفاق افتاده است که توانسته جوان نرمال و مهربان دیروز را تبدیل به یک آدم کش حرفه ای و بی ترحم نماید. برای پاسخ به این سوال شاید مروری بر زندگی دیکتاتورهای بزرگ تاریخ که نام و چهره آنان سمبل شقاوت و بی رحمی است و پاکسازی های قومی و نژادی و کشتار میلیونها انسان را بنام خود ثبت کرده اند، کمک کننده باشد.  

در زندگی نامه رادوان کاراجیچ (Radovan Karadžić) رهبر سیاسی صربهای مقیم بوسنی و هرزگوین آمده است که وی یک سیاستمدار، شاعر و روانشناس بود که از ۱۹۶۰ در سارایوو زندگی می کرد و در دادگاه بین اللملی لاهه متهم به نسل کشی مسلمانان بوسنی در دوران جنگ بالکان در دهه نود میلادی گشت. در عین حال اما جالب است که بدانیم که رادوان کاراجیچ چند بار برای اشعارش جایزه دریافت کرده بود. اگرچه تعلق این جایزه و درج اشعار او در یکی از نشریات اسلواکی مورد انتقاد نویسندگان مستقل از جمله انجمن قلم اسلواکی که زیر مجموعه انجمن بین اللملی قلم بود، قرار گرفت، اما سردبیر نشریه مزبور از درج اشعار وی بعلت کیفیت بالای آن دفاع نمود و ابراز داشت که اتفاقا خسارت عدم انتشار این اشعار بسیار بیشتر از انتشار آنها خواهد بود.

جوزف استالین نیز در سالهای جوانی اشعار رمانتیکی سروده بود که بعلت کیفیت خوب آنها در یکی از نشریات آنزمان چاپ گردید. در آنزمان در اشعار وی اثر و نشانه ای از سیاست، خشونت و دیکتاتوری دیده نمی شد. وی در  یکی از اشعارش بنام بامداد سرزمین مادری خود گرجستان را بصورتی رمانتیک به اینگونه توصیف می کند:

"شکوفه گل سرخ بر دمیده بود
در آستانه لمس بنفشه
گل سوسن از خواب برخاست
و سر خویش در نسیم خم کرد
چکاوک در بلندی ابرها
شیرین زبانانه سرود نیایش می خواند
همان گاه بلبل سرمست خوش الحان می گوید:
پر شکوفه باشی ای سرزمین دوست داشتنی
شادمان باشی ای کشور کهن
و تو ای گرجی , سواد ودانش بیاموز تا
سرزمین مادری ات را غرق در لذت کنی"

می گویند آدلف هیتلر نیز در زمان جوانی به هنر و نقاشی علاقه داشته است. او نیز چند بیت شعر سروده است، از جمله در وصف مادر:

"آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
و چشمان گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیخواهند او را یاری دهند؛
در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی"

سید روح الله خمینی نیز اهل شعر و عرفان بوده است و غزلیات و رباعیات بسیاری بنام او توسط سایت جماران جمع آوری و منتشر گردیده است، از جمله وی در رباعی عشق اینگونه می سراید:

"آن دل که به یاد تو نباشد دل نیست    قلبی‌ که به عشقت نتپد، جُز گِل نیست
آن کس که ندارد به سر کوی‌ تو راه      از زندگی‌ بی‌ثمرش حاصِل نیست"

سید علی خامنه ای نیز چه در گذشته و چه در زمان حال اهل شعر و ادب بوده و اشعاری چند سروده است:

"دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است     جان  را  هوای  از  قفس  تن  پریدن  است
از بیم  مرگ نیست  که  سرداده ام  فغان       بانگ جرس زشوق به منزل  رسیدن است
دستم  نمی رسد  که دل  از سینه  برکنم      باری   علاج   شکر   گریبان   دریدن   است"

اگر این اشعار را بدون ذکر نام سراینده آنها برای شعر دوستان و اهل هنر بخوانیم شاید برداشت بسیاری از شنوندگان این باشد که سرایندگان این اشعار انسانهای پر احساس، با روحیه لطیف، عاشق و عارف بوده اند. و طبیعی است که زمانی که نام سراینده بر آن افزوده گردد، کنتراست و علامت سوال بسیار بزرگی در اذهان ظاهر می شود که چگونه می توان جمع متناقض و ناموزون، اراده کشتار مخالفان، اقوام و نژاد های دیگر و بطور کلی سیاست های سرکوبگرانه و استبدادی سرایندگان این اشعار را با احساسات شاعرانه، لطیف و عارفانه آنها که خود را در اشعار و یا نقاشی های آنها نشان می دهند، حل نمود و توجیه کرد؟ این سوال زمانی جدی تر مطرح می شود که دقت داشته باشیم که اکثر این اشعار با اهداف سیاسی و برای پروپاگاندای رهبران سروده نشده اند و بسیاری از آنها پس از سالها بعد منتشر شده اند.

همچنین، وقتی برخی از آیات قران را از منظر کلامی و آهنگ و وزن جملات آن مورد بررسی قرار می دهیم نوعی هنر دکلمه و  شعر را در آنها مشاهده می کنیم؛ در حالیکه در محتوا و مضمون، همین آیات دستورالعمل های شرعی، نفرین و عذاب اخروی و فرمان قتل و به اسیر گرفتن مشرکین و کفار را صادر می نمایند. گویی که فاصله بین شعر و هنر از یکسو و ایدئولوژیهای نژاد پرستانه و غایت گرا که توجیه گر قتل و سرکوب و نابودی نژادها و اقوام دیگر هستند از سوی دیگر، به اندازه یک تار مو است!

فیلم پدر خوانده این کنتراست عجیب و اختلاف تارمویی را بین هنر، شعر و احساسات انسانی از یکسو و انگیزه قتل و سرکوب برای کسب قدرت از سوی دیگر را بخوبی در صحنه هایی از این فیلم نشان می دهد. هنگامی که مراسم غسل تعمید و یا اپرا همزمان با ترور رقبا و مخالفین پدر خوانده و خانواده کورلئونه به نمایش گذاشته می شوند و به بیینده می فهماند که روح حاکم بر هر دو صحنه غسل تعمید و اپرا و قتلهایی که همزمان صورت می گیرند یکی  است، و آنهم احساسات انسانی است؛ منتها، نحوه بروز و نمایش این احساسات بسته به آن است که از چه زاویه ای به آن بنگری.

هنر و شعر در حقیقت محصول فرایند خلق و اکتشاف پدیده ای مستقل از خود هنرمند وشاعر است، برای درک و روشنگری بیشتر ، ایجاد لذت ناشی از  هیجان و ایجاد شور و حتی گاه برای برهم زدن آرامش و سکون. در این فرایند معمولا موضوعِ شعر و هنر همانا خودِ هنرمند و یا شاعر نیست، بلکه جهان پیرامون او می باشد. اما زمانی که موضوع هنر و شعر خودِ فرد هنرمند قرار گرفت و  بطور مشخص هنگامی که برای اکتشاف و یا خلق و اثبات خود بعنوان یک رهبر و پیشوا  بکار گرفته شد، همواره تهدید آن وجود دارد که این آثار هنری بتدریج به یک ایدئولوژی و مرام عقیدتی تبدیل گردند. پروسه ای که ظاهرا بسیاری از دیکتاتورهای شاعر و هنرمند طی نموده اند و در فرایند آن بجای خلق آثارِ هنری، در واقع امر به خلق و اثبات خویش دست یافته اند.

از این منظر شاید بتوان گفت که آن جوان احساساتی و پر شور، بدلیل زندگی در یک محیط بسته و محدود، الگوی دیگری برای پاسخ به احساسات و عواطفش بجز فرو رفتن در خویشتن خود و اثبات هویت فردی از طریق راهی که ادیان و ایدئولوژی های غایت گرا در پیش پای او گذاشته اند و دیکتاتورهای شاعر الگوی آن هستند، ندارد. ادیان و ایدئولوژی هایی که بنظر من بیش از هر تفکر و فلسفه دیگری فردگرا می باشند، زیرا تنها و تنها هدف آنها رستگاری فرد مومن و رساندن او به درگاه الهی و بهشت موعود است، حال این رستگاری می تواند از طریق عملیات انتحاری و بنابراین شهادت باشد و یا انجام سایر وظائف دینی. هدف و موضوع در هردو حالت یکی است و آنهم رستگاری فردی و رسیدن فردی به بهشت موعود می باشد، همانطور که برای دیکتاتورهای شاعر و هنرمند موضوع هنر همانا فرد خودشان بوده است.    

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

دیالکتیک قدرت و برابری حقوقی

در دهه های پایانی قرن بیستم کشورهای سرمایه داری غربی، به رهبری امریکا، با اعتقاد به برتری مدل لیبرال-دمکراسی و اقتصاد بازارِ آزاد، سیاست خارجیِ استراتژیک و ژئوپلیتیک خود را بر لیبرالیزه و دمکراتیزه کردن کشورهای جهان سوم قرار دادند. این سیاست اما در درجه نخست بدلیل موقعیت اقتصادی و ژئوپلیتیک منطقه خاورمیانه در این منطقه پیاده گردید. بر خلاف دوران کنونی که توجه اصلی دولت امریکا به منطقه شرق دور معطوف است، در دهه هشتاد این خاورمیانه و منطقه خلیج فارس بودند که در مرکز توجهات امریکا و اروپا قرار داشتند.

در این دوران، دولت های غربی برای حفظ ثباتِ دراز مدت و تضمین تولید و صادرات نفت از مناطق نفت خیز به کشور های خود، طرح تضعیف نظامهای دیکتاتوری و توتالیتر این منطقه را، در راستای راندن این جوامع بسوی دمکراسی و تقویت مشارکت اجتماعی اقشار متوسطِ این جوامع، در راس برنامه های خود قرار دادند. ایران از جمله اولین کشورهای این منطقه بود که اجرای این طرح را تجربه کرد. طرح تضعیف و به عقب راندن نظام پادشاهی ایران اما، بجای تقویت بخش متوسط و مدرن جامعه ایران، منجر به ظهور یک نیروی مذهبیِ قوی که عمدتا متکی بر طبقات ضعیفتر و سنتی تر بود گردید. طرحی که سرانجام زمینه های تحقق انقلاب اسلامی را فراهم آورد و بر خلاف انتظار دولت وقت ایالات متحده امریکا، جامعه ایران را وارد دوران جدید از استبداد و سرکوب مذهبی نمود.


همین طرح سعی شد در کشورهای افریقایی مانند رواندا که در گیر جنگهای قومی و منطقه ای بودند نیز پیاده شود. هدف این بود که در مناطق پر تنش این قاره نیز هر چه سریعتر سیستم لیبرال-دمکراسی و اقتصاد بازار آزاد با تضعیف حکومت های مرکزی و تقویت بخش میانه پیاده گردد.


با وجودی که طرح تغییر سریع نظامهای سیاسی و فرایند دمکراسیزاسیونِ از بالا هدایت شده، در دهه های آخر قرن بیستم، به نتایج دلخواهِ کشورهای غربی منجر نگردید و موجب مشارکت سیاسی و اقتصادی طبقات متوسط نشد؛ بلکه بر عکس، بویژه در ایران، عقب افتاده ترین و سنتی ترین اقشار جامعه را به مسند قدرت رساند و استبداد جدیدی را اما اینبار در پوشش مذهب جانشین استبداد شاه نمود، اما چهار چوب کلی همین طرح بار دیگر در دهه های بعد تحت عنوان "طرح خاورمیانه بزرگ" توسط دولت جرج دبلیو بوش به اجرا گذاشته شد. طرحی که اینبار اراده گرایانه و هدایت شده تر از قبل و با استفاده از قدرت نظامی، قصد برانداختن دیکتاتور های منطقه از جمله صدام حسین و معمر قذافی و تحمیل لیبرال -دمکراسی و مدلِ غربی بازار آزاد را داشت.


این طرح نیز همانطور که مشاهده می کنیم نه تنها ثبات و دمکراسی را به این مناطق ارزانی نکرد، بلکه مانند دهه های آخرِ قرن بیستم، موجب رشد نیروهای افراطیِ مسلمان و جنگ و بی ثباتی در سرتاسر منطقه گردید. عراق، سوریه و لیبی نمونه هایی از عدم موفقیت این طرح هستند که نتایج اسفناک آن هم مردم این مناطق و هم اروپائیان را دامن گیر خود ساخته است. گسترش بی ثباتی، جنگ، آوارگی و ترور، حتی به داخل کشورهای اروپایی، نشان می دهد که تا چه اندازه خیالِ تضعیف و تغییرِ سریع و اراده گرایانه دولت های دیکتاتورِ کشورهای خاورمیانه، و پیاده کردن یک شبه الگوی غربی لیبرال-دمکراسی و بازار آزاد، خیالی واهی و بیهوده بوده است.


طرح پیاده کرد سریع الگوی لیبرال-دمکراسی و بازار آزاد در کشورهای جهان سوم، بر خلاف انگیزه اولیه طراحان آن در جهت تشویق مشارکت بیشتری اجتماعی و برابری حقوقی، که یکی از اصول مهم لیبرال دمکراسی است، اتفاقا موجب تشدید اختلافات طبقاتی و تنش های قومیتی و مذهبی گردیده است. کشور عراق نمونه زنده ای از باقی ماندن طرح دولت فدرال و دمکراتیک بر روی کاغذ و تقسیم عملی این کشور به سه منطقه خودمختار می باشد. در لیبی نیز عملا دو دولت رقیب حکومت می کنند، که برای تسلط بر مناطق نفتی با یکدیگر در حال جنگند.


چنین شرایط بسیار پر تنش، همراه با موج مهاجرت آوراگان جنگی به کشور های اروپایی و نیز حملات تروریستی اخیر، که برخی آنرا جنگ سوم جهانی نامیده اند، بیش از هر چیز موجب رشد روزافزون احساس عدم امنیت و در برابر آن مسبب رشد انگیزه های ناسیونالیستی، تلاش برای حفظ ارزشهای فرهنگی و تاریخی و تمایل به بستن مرزهای کشور خود گردیده است. شرایطی که اختلافات نژادی، فرهنگی، دینی و ملیتی را بیش از بیش نمایان ساخته است.


در واقع امر، بر خلاف اصول و آموزشهای لیبرال-دمکراسی، نه تنها دخالت مستقیم و اراده گرایانه کشورهای غربی در امور داخلی کشورهای خاورمیانه و عمدتا مسلمان در جهت تحقق این اصول، موجب امنیت اجتماعی و سیاسی نشده است بلکه بر خلاف خواست طراحان طرح خاورمیانه بزرگ، این دخالت ها منجر به برابری بیشترِ حقوقی و مشارکت اجتماعی نیز، که ایندو نیز از اصول پایه ای لیبرال-دمکراسی هستند، نگردیده اند. حتی این دخالت ها و عواقب بعدی آنها، طبقه متوسط و مدرن این جوامع را نیز به نابودی کشانده و عملا تاروپود های اجتماعی و طبقاتی این کشورها را درهم ریخته و به آنارشیسم دامن زده است.


البته در اینکه قدرت های سرمایه داری، از طریق تشویق دولت های خود بر دخالت مستقیم در کشورهای جهان سوم، بدنبال گسترش دامنه قدرت خود بوده اند شکی نمی توان داشت. اصولا روابط و مناسبات اجتماعی همواره صحنه کنش و واکنش قدرت های اجتماعی و طبقاتی بوده اند و قوانین و مقررات اجتماعی نیز در راستای ایجاد موازنه و تعادل بین نیروهای اجتماعی بوجود آمده اند. فلسفه لیبرال-دمکراسی نیز از این قانون مستثنا نیست و نظامهای سیاسی-اجتماعی مبتنی بر این فلسفه نیز برای حل موازنه قدرت بین نیروهای موجود اجتماعی ایجاد گردیده اند.


منتها در فلسفه لیبرال-دمکراسی فرد و استقلال فردی نقش بسیار ویژه و مهمی دارد. اما این تاکید بر استقلال و حقوق افراد در فلسفه لیبرال-دمکراسی و نیز ضرورت وجود یک دولت برای حفاظت از منافع نظام اجتماعی مبتنی بر این فلسفه، همواره نظامهای سیاسی لیبرال-دمکرات را مواجه با چالش بسیار بزرگ بین گرایش به حفظ و گسترش قدرت سیاسی از یکسو و تمایل به حمایت از برابری حقوقی (emancipation) برای آحاد جامعه خود از سوی دیگر، کرده است.


ما این چالش و بعبارت دیگر تضاد را در نحوه عملکرد و برخورد کشورهای غربی با مسائل خاورمیانه نیز مشاهده می کنیم. انگیزه حفظ و گسترش دامنه قدرت، آنان را وا می دارد که دست به دخالت مستقیم در کشور های دیگر برای تحمیل الگوی سیاسی و اقتصادی خود بزنند. در حالیکه دیگر اصول لیبرال-دمکراسی بر آزادی و استقلال فردی و برابری حقوقی تاکید می نماید. اما این نظامها همانطور که در کشورهای متبوع خود در هنگام رو در رویی با چالش بین انگیزه قدرت سیاسی از یکسو (که برای اداره امور ضروری است) و برابری حقوقی همه آحاد جامعه از سوی دیگر، عمدتا حفظ قدرت را، حتی به بهای پایمال شدن برابری حقوقی افراد، انتخاب کرده اند؛ در کشورهای حهان سوم نیز همین رویه را دنبال نموده و به بهانه گسترش قدرت خود و تضمین امنیت گردش سرمایه، حقوق بشر و آزادی و استقلال این ملت ها را زیر پا گذاشته اند.


تضاد بین "انگیزه حفظ قدرت" و "انگیزه برابری حقوقی (emancipation)"  اما از نوع تضادهای آنتاگونیستی نیست. در تضادهای آنتاگونیستی، نتیجه تقابل و برخورد دو طرفِ تضاد، سنتز جدیدی خواهد بود. به سخن دیگر، تضاد بین "قدرت" و "برابری حقوقی"، که هر دو واقعی و غیر قابل حذف شدن هستند، از نوع تضادی نیست که قرار است از میانه آن سنتز جدیدی پدید آید؛ بلکه تضاد و چالشی است که تنها از طریق تعادل نسبی بین دو طرف معادله تضاد و نفی روش های رادیکال از هر دو سو، قابل حل می باشد.


به این معنی که حتی تلاش رادیکال و اراده گرایانه برای تضمین و تامین برابری حقوقی خود می تواند منجر به تولید بخش های الیت و نخبه ای گردد که پس از دست یابی به قدرت سیاسی، در درجه اول حفظ قدرت را پیشه خود سازند و اهداف و انگیزه ای اولیه خود را برای برابری حقوقی فراموش کنند. و یا، افراط و رادیکالیزم در حفظ قدرت سیاسی، به بهانه های مختلف از جمله امنیت و یا حفاظت از حاکمیت ملی، می تواند در درجه اول برابری حقوقی افراد را قربانی نماید و مانع از مشارکت گروههای مختلف اجتماعی در امور جامعه گردد.


به سخن دیگر، اراده گرایی از هر دوسو، چه برای حفظ قدرت و چه برای تامین برابری حقوقی می تواند به نتایج کاملا متفاوت با اهداف اولیه منجر گردد. برای مثال، بسیاری از نهاد های مدنیِ جوامع بشری در راستای تامین برابری حقوقی افراد، اصناف و بخش های وابسته بخود تلاش می کنند. اما زمانی که همین نهادها در فرایند مبارزات اجتماعی و طبیعتا سیاسی خود بتدریج تبدیل به یک حزب و سازمان سیاسی می شوند و تشکیلات گسترده ای پیدا می کنند و یا حتی در قدرت سیاسی مشارکت می یابند، همواره در معرض چالش حفظ قدرت سیاسی از یکسو و یا پایداری بر برابری حقوقی حتی به بهای از دست دادن این قدرت، از سوی دیگر قرار دارند.    


در ارتباط با روابط گسترده بین کشور های مختلف و وابستگی بسیار بالای آنها به یکدیگر در دوران جهانی شدن نیز این چالش و تضاد خود را بخوبی نشان می دهند. برای مثال نظامهای غربی برای تامین امنیت سرمایه و تضمین مبادلات جهانی و گسترش الگوی لیبرال-دمکراسی دو راه در پیش دارند. راه کوتاه مدت، دخالت سیاسی و یا نظامی برای آغاز تغییرات سیاسی سریع و پیاده کردن اراده گرایانه مدل سیاسی مطلوب خود می باشد. راه طولانی مدت تر اما حمایت از نهاد های اجتماعیِ مستقل و تقویت جنبش های اجتماعیِ برابری خواهانه و عدالت طلبانه است. همانطور که اشاره شد، قرار نیست که یکی از این دو راه حل جانشین یکدیگر و یکی از ایندو بطور رادیکال و یک جانبه در پیش گرفته شود. مسلما انواع فشارهای دیپلماتیک و اقتصادی بر دولت های استبدادی، از طریق مذاکرات سیاسی و روش های مسالمت آمیز، می توانند زمینه های مساعدی برای رشد جنبش های مدنی فراهم آورند؛ همانطور که انواع حمایت های مالی و سیاسی از این جنبش ها می توانند به پاگیری و تقویت آنها و جلب توجه جهانیان کمک نمایند.

در رابطه با شرایط امروز ایران نیز همین قانون جاری است. به این معنی که، برای تغییر و تحول در نظام سیاسی حاکم باید حداکثر استفاده را از امکانات قانونی از جمله انتخابات و یا حمایت از جناح هایی که آمادگی بیشتری برای پیش برد این تغییرات را دارند، نمود. اما تمرکز تمامی تلاشها بر تغییر در معادلات قدرت از طریق روشهای قانونی از جمله انتخابات و فراموش کردن نهادهای مدنی و اعتراضی که در راستای برابری حقوقی، از جمله برابری حقوقی برای زنان، اقلیت های مذهبی و اصناف و طبقات مختلف تلاش می کنند، بمانند پرواز با یک بال و یا راه رفتن با پای چوبین است. همانطور که تمرکز همه تلاشها بر فعالیت های مدنی و عدم استفاده از امکانات قانونی و شرایط حقوقی در زمان حاضر می تواند موجب از دست دادن شانس تغییرات تدریجی و کوچک گردد.



۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

ادیان توحیدی الهام بخش تعصب و تفریط

در سالهای اخیر، حکومت طالبان، نیروهای القاعده، بوکوحرام و در شرایط حال جنگجویان داعش، که خود را یک دولت اسلامی می نامند، تحت نام اسلام جنایت های وحشتناکی را مرتکب شده اند. این نیروها علاوه بر قتل عام مردم بیگناه با هرچه که نمادی از مدرنیته دارد و یا به پندارشان مخالف آموزشهای اسلامی و بنابراین سمبل شرک، کفر و بت پرستی اند، سرِ جنک داشته و دارند.

پروپاگاندا و عملکرد این گروها موجب گردیده است که در میان بسیاری از معتقدین و پیروان ادیانِ دیگر، بویژه در کشورهای غربی، این تصور شکل گیرد که اصولا اسلام یک دین افراطی و خشونت طلب است و تروریست های مسلمان با الهام از آموزش های اسلامی به جنگ با غرب و بطور کلی مدرنیته برخاسته اند. برخی از دگراندیشان غیر مسلمان ایرانی نیز استبداد، سرکوب و تبعیض های جنسیتی و قومی را که توسط جمهوری اسلامی اِعمال می شوند به اسلام نسبت می دهند. دینی که از نظر آنان اصولا یک دین خشونت طلب و فاقد قدرت تحمل دیگرباشان و دگراندیشان است.

در این میان، بسیاری از روشنفکران مسلمان و بطور کلی مجموعه نیروهای اصلاح طلب در نظام جمهوری اسلامی تلاش داشته و دارند که از طریق تحقیقات متونی و تحلیل موقعیت های تاریخیِ آیات قران در هنگام نزول به پیامبر اسلام، اثبات نمایند که اتفاقا اسلام یک دین صلح و رحمت است و رفتار و عملکرد خشن و افراطیِ تروریست های مسلمان را نباید به قرآن و منابع اصیل اسلامی نسبت داد. برای مثال حبیب الله پیمان در مجموعه مقالاتی تحت عنوان "نقش دو گانه زبان و جای-گاه در بازنمود کلام وحیانی راهبردی برای توسعه فرهنگی و اجتماعی" می کوشد که بین جوهر و پیام اصلی وحی و آنچه که بصورت زبانی و نوشتاری بر پیروان پیامبر اسلام ظاهر شده است تفاوت قائل شود. وی در بخش اول مقاله خود می نویسد: "آنچه از کلام وحیانی به‌صورت گفتار شفاهی بیان و سپس مکتوب در مصحف در دسترس مردم قرار گرفت، عیناً همان حقایق ناب «عریان» نازل شده بر شعور پیامبر نبودند."

بعبارت دیگر، پیام وحی می بایست بطور اجتناب ناپذیر به اندازه درک و فهم مردم آنزمان و در چهارچوب شرایط تاریخی و فرهنگی هنگام ظهور اسلام، بصورت گفتار و سپس نوشتار در می آمده است؛ و بنابراین، تک تک کلمات و جملات قران، به همین شکل فعلی آن، بر پیامبر نازل نگردیده اند و و عینا از زبانِ خدایِ مسلمانان جاری نشده اند. اما در این مقاله به اینکه اصولا، جوهر پیام وحی و مضامین محتوایی آن چیستند کمتر پرداخته می شود، بجز در ابتدای مقاله که بطور توصیفی, و مبتنی بر ایمان شخصی نویسنده به اسلام، به جوهر اصلی پیام وحی اشاره می شود: "اگر باور داشته باشیم که آموزه‌های دینی دربردارنده حقایقی اصیل درباره هستی و زندگی انسانی و رهنمودهایی برانگیزاننده آگاهی، آزادی، خردورزی و اخلاق و مسئولیت‌پذیری است، چرا ناآگاهی از این حقایق یا تحریف و سوء استفاده از آنها باید ما را از ادای مسئولیت خود در بیان حقیقت بازدارد؟"

سروش دباغ نیز در مقاله اسلام و خشونت توجه خواننده را به شرایط تاریخی و اجتماعی زمان ظهور اسلام جلب می کند و می نویسد: "برای بدست دادن فهم صحیح و سازوار از مقولات و مفاهیمی چون عدالت و خشونت و مناسبات و روابط عادلانه و یا خشونت آمیز در صدر اسلام، باید مختصات اقلیمی- اجتماعی- فرهنگی- معیشتی، همچنین قواعد زندگیِ قبیلگی و ... را که عمیقا در شکل گرفتنِ زندگی ِآن روزگار اعراب ریزش کرده ، اعرابی که مخاطبان سخنان پیامبر بودند ، در نظر آورد و در آنها به دیدۀ عنایت نگریست."

وی معتقد است که اصولا مفاهیمی مانند خشونت مفاهیمی تاریخی-اجتماعی هستند. مفاهیمی که می توانند از یک عصرِ تاریخی به عصری دیگر تغییر نمایند. وی می نویسد: "مفهوم « خشونت» در عداد «مفاهیم برساخته اجتماعی» است، مفاهیمی که مؤلفه ها و مقومات آنها به نحو پیشینی بدست نمی آید، بلکه تجربی-پسینی احصاء می شود و می تواند از عصری به عصری تغییر کند." بعبارت دیگر، ما نباید با معیارهای کنونی خود در رابطه با مقوله خشونت، به تفسیر و تاویل آیات قران بنشینیم. برای مثال آنچه که امروزه بعنوان خشونت و افراط شناخته می شود، ممکن است در اعصار گذشته، از جمله زمان ظهور اسلام، طبیعی و حتی قانونی بوده است. در این رابطه وی در مقاله خود می آورد: "مطابق با قواعد عرفیِ آن روزگار شبه جزیرۀعربستان، اگر قبیله ای نقض پیمان می کرد و به قبایل رقیب در حین جنگ مدد می رساند، مجازات سختی درانتظارش بود. بنابر عرف آن زمان، مجازات کردن سخت در چنین سیاقی، معقول بود و امری عرفی و کارآمد، هر چند امروزه خشن و ناموجه می نماید." وی در انتهای مقاله خود، مانند حبیب الله پیمان، توصیه می کند: "با مدّ نظر قرار دادنِ آموزه های معناشناختی و روش شناختی فوق، باید به فهم و ارزیابی متن مقدس و تاریخ صدر اسلام پرداخت."

من در ادامه این یادداشت قصد ندارم به نقد این دو مقاله و اصولا تلاش بسیاری از نوگرایان مسلمان در جدا کردن معانی و مفاهیم واقعی آیات قران از اشکال ظاهری و کلامی آنها و بنابراین اثبات اینکه اسلام دین خشونت و قران کتاب افراط و جنگ نیست بپردازم. بلکه از زاویه دیگری قصد ورود به این بحث را دارم که اگر از آن موفق درایم، بنظرم، دیگر نیازی به این تحقیقات متونی و کلامی نیست. جان کلام این یادداشت، که در ادامه آنرا باز خواهم نمود این است که نه تنها اسلام بلکه همه ادیان توحیدی، بعلت یکتا اندیشی و اعتقاد به وجود خدای واحد که این جهان را خلق کرده است، سرانجام ادیانی افراطی و خشونت پرور می گردند.

اگرچه اصولا خشونت و افراط در تاریخ اکثر ادیان و مذاهب مشاهده می شود و کمتر دینی است که در این زمینه مورد استثنا قرار گیرد. اما در مورد بکارگیری خشونت یک تفاوت مهم بین ادیان و مذاهبی که بشریت خلق کرده و یا از آن پیروی نموده است وجود دارد. اگرچه در دوران و فرهنگ باستان و قبل از ظهور ادیانِ ابراهیمی و توحیدی، از اعتقادات مذهبی نیز برای تشویق به جنگ استفاده می شده است؛ اما به سختی می توان باور کرد که این اعتقادات مذهبی الهام بخش اصلی برای آغار جنگ و اِعمال خشونت بوده اند. برای مثال آموزش های زرتشت و یا آئین میترا مشوق جنگ و یا نابودی ادیان و اقوام دیگر نبودند. بطوریکه می توان گفت که ما در تاریخ باستان کمتر نمونه ای از خشونت های الهام گرفته از مذهب و بطور کلی جنگهای مقدسِ مذهبی ما بین اقوام مختلف مشاهده می کنیم. حتی اگر برخی از پادشاهان و سران قبائل نیز جنگ و نابودی دشمنان خود را به فرمان و اراده خدایان قوم خویش نسبت می دادند، اما سربازان قبل از اینکه فرمانبردار خدایان باشند، فرمانبردار پاشاه و فرمانده خود بودند و این نوع جنگ ها را نمی توان جنگ مقدس نامید.

در حالیکه در تاریخ ادیان توحیدی و ابراهیمی مشاهده می شود که خشونت و افراط جز جدایی ناپذیر از این ادیان بوده اند و قبل از اینکه از این ادیان برای توجیه خشونت استفاده شود، خود این ادیان بوده اند که در نقش محرک و الهام بخش جنگ و مبارزاتِ مقدس با (بدیده آنها) بت پرستان و مشرکین ظاهر می گردیده اند.

در هزاره اول قبل از مسیحیت، در دورانی که امپراطوری های بزرگی مانند پارس و روم باستان و فرهنگهای غنی مانند یونان باستان بوجود آمدند و گسترش پیدا نمودند، مذاهب و جهان بینی های دوئالیستی و یا چند خدایی موقعیت برتری داشتند. بعقیده دکتر هنک سیگنور(Henk Singor ، رجوع کنید به سایت شخصی ایشان: http://www.singor.org/bio.html) اثر بلافصل تقابل و برخورد این تمدنها با یکدیگر فرامنطقه ای و فراقومی شدن بحث ها و مجادلات پیرامون ارزشهای خوب و بد و موضوعاتی مانند خوشبختی و رنج انسانها بود. که در این میان طبیعی بود که خدایان و اعتقادات مذهبی این تمدنها با یکدیگر مقایسه شوند و خدای هر قوم و تمدنی سمبل خوبی و خوشبختی و خدای قوم و تمدن رقیب سمبل بدی و رنج معرفی گردد. به اعتقاد هنک سیگنور این تقابل و مقایسه بین خدایان بتدریج زمینه های اولیه اعتقادات مذاهب توحیدی را، که تنها یک خدایِ یگانه، که سمبل مطلق خوبی و خوشبختی است، وجود دارد و باقی خدایان سمبل بدی و رنج و بنابراین دشمن می باشند، فراهم می آورند.

برای مثال، از نیمه اول هزاره قبل از مسیحیت به بعد، اعتقادات مذهبی قوم اسرائیل بتدریج فرم افراطی بخود می گیرند و تنها یک خدا، بنام یهوِه ( Jahweh) لایق پرستش و عبادت می گردد. خدایی که بالاترین است و قدرت بلامنازع دارد و از پیروان خود می خواهد که خود را با اشکال و فرمهای مختلف تا یک نحوه زندگی خاص، از اقوام دیگر جدا سازند. در همین دوران است که بتدریج آداب و مراسم مذهبی از سبت تا ختنه، جنبه اجباری بخود می گیرند و جهان بینیِ دینی جدیدی مبنی بر مطلق بودن خدا، وعده بهشت برای پیراونش و عذاب الهی برای مشرکین و کفار در روز قیامت، پایه ریزی می گردد. جهان بینی و فلسفه ای که بعدها ادیان مسیحی و اسلام بر پایه آنها بوجود می آیند.
ترکیب بین اعتقادات توحیدی و مقررات دینی و جمع آوری آنها در نسخه و کتب مقدس زمینه دخالت هر چه بیشتر مقامات مذهبی در امور زندگی روزانه مردم را فراهم می آورد. در مقایسه با دوران باستان می توان گفت که این میزان از دخالت مذاهب در امور زندگی مردم در دوران باستان دیده نمی شود. برای مثال پس از بازگشت قوم اسرائیل به جروزالم در اوائل قرن پنجم قبل از میلاد مسیح، یک جامعه جدید یهودی با مقرراتِ سخت مذهبی شکل می گیرد، که در آن ازدواج با غیر یهودی ممنوع می شود، ختنه به نشانه تعلق به خدای قوم اسرائیل شناخته می گردد و اجرای مراسم روز شنبه اجباری می شود.

در حالیکه همزمان در این دوران، در امپراطوری های روم و پارس، وجود اقوام، مذاهب و فرهنگ های مختلف تحمل می شدند و از ساکنین مناطق تحت کنترل این امپراطوری ها نیز معمولا خواسته نمی شد که یک از آداب و رسوم خاص و واحد مذهبی پیروی کنند. البته در همین دوران است، که ترور و جنگ یهودیان علیه امپراطوری روم باستان آغاز می شود و تاریخ بسیار وحشتناک و خونینی را رقم می زند، و به این ترتیب است که برگ کاملا نوینی از ترور مذهبی، با الهام از کتاب مقدس یهودیان، ورق می خورد. جنگ و ترور مذهبی که در یک سوی آن یهودیان متعصب برای دست یابی به بهشت موعود و در سوی دیگر آن لشکریان امپراطوری روم که مستحق مجازات الهی مطابق این کتاب بودند، قرار داشتند.

شاید حتی پیام صلح طلبی و خشونت پرهیزی عیسی مسیح و پیروانش واکنش و پاسخی بوده است در برابر این جنگ، خشونت و ترور مذهبی وحشتناکی که چندین قرن بر منطقه فلسطین و جروزالم حاکم و بر علیه سلطه امپراطوری روم جریان داشت. پیامی که تا اواخر قرن سوم میلادی الهام بخش بسیاری از معتقدین عادی مسیحی در زندگی روزانه اشان بوده است.

در این میان البته چند قرن طول می کشد تا نخبگان و مقامات مذهبی مسیحی، کتاب مقدس مسیحیان را جمع آوری و تدوین می کنند، کتابی که از همان ابتدا علائم بسیاری از خشونت و افراط و تعصب را، از جمله وعده مجازات و در آتش سوزانده شدن بی دینان، مشابه آنچه که در کتاب مقدس یهودیان آمده بود، از خود نشان می دهد.  کتابی که مبنای استحاله کامل امپراطوری روم باستان در زمان کنستانتین می گردد و خدای واحد مسیحی را جانشین خدایان روم باستان می نماید. کتابی که الهام بخش خشونت و ترور دولتی حکومت کنستاتین در سرتاسر اروپا می گردد و تاریخ این قاره را وارد دوران خشن و وحشتناک قرون وسطا می نماید.

در حقیقت می توان گفت که تنها نقطه مشترک ظاهری بین عیسی مسیح با یهودیان هم عصر خود اعتقاد به یک خدای واحد بود. اما اگر خدای عیسی مسیح در هنگامی که وی زنده بود، بعنوان خدای صلح و بخشش معرفی می شد، خدایی که حتی حاضر است بپذیرد که پیامبرش برای بخشش گناهان بشریت به صلیب کشیده شود؛ خدای یهودیان خدای جنگ و خشونت بود و اگر پیام عیسی پیام صلح بود، پیام کتاب مقدس یهودیان جنگ و کشتار بود. اما همین دین مسیحی زمانی که کتاب مقدس خود را تولید می کند، بر خلاف پیام های اولیه مسیح، وعده مجازات الهی و در آتش سوزاندن می دهد و تبدیل به کتاب قانون در دوران قرون وسطا می شود. فرایندی که هر دو دین یهودی و مسیحییت و کتب مقدسشان را مشابه هم می سازد و به هم نزدیک می رساند. دو کتابی که پیام اصلی اشان توحید، رد و تکفیر خدایان دیگر و تعصب و تفریط است.

اما اگر چند قرن طول کشید که تا مسیحیت بر مبنای اعتقاد به خدای واحد مطلق که سمبل خوبی ها است، کتاب مقدس خود را که الهام بخش جنگ و سرکوب و مجازات مخالفین است، تدوین و مکتوب نماید، یک دهه برای پیامبر اسلام محمد بن عبدالله کافی بود تا پیامهای امید بخش و وعده دهنده رحمت الهی را که در مکه تبلیغ می کرد، تبدیل به کتاب قانون و جزا نماید. کتابی که همانند کپی های خود، کتب مقدس مسیحیت و یهودیت، خدای مطلق و سمبل همه خوبیها را تبلیغ می کرد و وعده مجازات کفار و مشرکین را می داد. کتابی که بر مبنای فلسفه توحیدی و یگانه اندیشی الهام بخش پیروان خود برای تحمیل اراده خود بر سایر ادیان و اقوام و سرزمین ها بود، کتابی که همچنان این وظیفه الهام بخشی را بر دوش می کشد.    

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

حقوق پناهندگان، فصل مشترک حقوق بشر و حقوق شهروندی

مهاجرت گسترده پناهندگان عمدتا سوریه ای به اروپا، علاوه بر چالش بزرگ و پیچیده فرایند پذیرش و اسکان آنان در کمپ های پناهندگی، جوامع و دولت های اروپایی را نیز در برابر پرسشها و موضوعات دشوار سیاسی قرار داده است. موضوعاتی که هم موجب برانگیخته شدن احساسات اروپائیان و هم، دامن زده شدن به بحث های سیاسی پیرامون مقولاتی مانند دولت-ملت، ناسیونالیسم و مدل دولت های رفاه در این قاره گردیده است. این بحث ها و احساسات بویژه پس از انتشار عکس کودکی بنام آیلان در یکی از سواحل ترکیه شدت گرفت و موجب تقاضای بسیاری از اروپائیان برای باز کردن مرزها بسوی پناهندگان گردید.

اما موج بسیار گسترده هجوم پناهندگان به اروپا و تقاضای عمده آنان برای مهاجرت به آلمان و اروپای غربی و شمالی، و زمانی که مردم شهر های این مناطق، بویژه در آلمان، هلند و یا اسکاندیناوی دریافتند که در همسایگی آنان کمپ های پناهندگی ایجاد خواهند شد، موجب گردید که آن احساسات نوع دوستی و آغوش باز برای پناهندگان بتدریج  به نوعی از ترس و نگرانی از تهدید هویت تاریخی، ملی و فرهنگی و یا موقعیت اقتصادی و معیشتی اشان تبدیل شود. که در این رابطه می توان نمونه های فراوانی از اعتراضات و مخالفت های مردم شهرهای مختلف علیه اسکان پناهندگان در اطراف مناطق مسکونی خود در رسانه ها یافت.

اگرچه ما در مقاطعی از تاریخ اروپا شاهد امواج گسترده و میلیونی مهاجرت و پناهندگی بوده ایم، از جمله مهاجرت مردم بلژیک به هلند در هنگامه جنگ جهانی اول، و یا مهاجرت ملیونی مردم در دوران جنگ جهانی دوم  و یا پناهنده شدن بسیاری از شهروندان کشور های بالکان به غرب اروپا در زمان جنگهای قومی این مناطق؛ اما موج مهاجرت و پناهندگی در دهه های اخیر، بر خلاف دوره های قبل عمدتا از خارج اروپا، و بطور مشخص از افریقا و یا خاورمیانه، به این قاره تحمیل شده است. تفاوت عمده دیگر بین مهاجرت های ناشی از جنگ های داخلی قاره اروپا و مهاجرت های غیر اروپائیان به این قاره در نوع بحرانها، دلایل و انگیزه مهاجرت و پناهندگی است. به این معنی که جابجایی های داخل قاره اروپا تحمیلی و عمدتا ناشی از جنگ و بی خانمانی بوده است، و تفاوت های تاریخی، فرهنگی و مذهبی بین مهاجرین و کشور های پذیرنده نیز زیاد و عمیق نبوده اند، اما انگیزه و خاستگاه مهاجرت های چند دهه اخیر از قاره آفریقا و خاورمیانه صرفا بخاطر فرار از جنگ نبوده است و دلایل اقتصادی و جستجوی شرایط زیستی بهتر و بهره مند شدن از برنامه های رفاهی دولت های اروپایی نیز در تشدید این مهاجرت ها نقش موثری داشته اند.  

بطور کلی می توان گفت که یکی از جاذبه های اروپای غربی، بویژه کشورهایی مانند  آلمان، هلند و اسکاندیناوی، برای پناهندگان و ترجیح آنان به مهاجرت به این کشورها مدل دولت های رفاه(welfare state) این کشورها بوده است. مدلی که در آن دولت نقش فعال و وظیفه سازماندهی و مدیریت رفاه عمومی را بعهده دارد، مدلی که در آن حداقل های لازم برای یک زندگی نرمال، از جمله مسکن، حقوق حداقل و حمایت های رفاهی تضمین شده اند.

مراحل آغازین تکوین دولت های رفاه در اروپا را می توان در اوائل قرن نوزدهم جستجو کرد که دولت ها موظف بودند که از مالکیت خصوصی حمایت کنند. در مقابل اما در این دوران حمایت از فقرا بیشتر جنبه اخلاقی و نوع دوستی داشت تا بعنوان بخشی از وظائف دولت. پس از انقلاب صنعتی و از اواخر قرن نوزدهم به بعد بتدریج شهرکها و محله های کارگر نشین بوجود می آیند. شکل گیری جوامع کارگری در حاشیه شهرها و مهاجرت بسیاری به مناطق صنعتی ضرورت تنظیم قوانین اجتماعی و مقرارت کاری را بیش از بیش نمایان می سازد. در واقع می توان گفت که در این مقطع بتدریج مدل دولت رفاه بتدریج زائیده می شود. در نیمه اول قرن بیستم قوانین و مقررات جدیدی از جمله آموزش اجباری، حمایت های مالی دولت از بیمارستانها و تامین های اجتماعی و کارگری مدل دولت رفاه را تبدیل به یک مدل رقیب در برابر مدلهای دیگر از جمله مدل کمونیستی و یا کاپیتالیستی می نماید. مدل دولت رفاه پس از جنگ دوم جهانی و از نیمه دوم قرن بیستم به بعد با اضافه شدن مقررات تامین اجتماعی بیکاران، ناتوانان و سالمندان وارد مراحل تکاملی جدیدتری می گردد و می توان گفت که در برخی از کشورها با اضافه شدن وظیفه تامین اجتماعی و رفاه عمومی به قوانین اساسی آن کشورها از جمله هلند به نقطه اوج خود می رسد.  

مدل دولت رفاه اما از دهه هشتاد به بعد، بعلت سرعت گرفتن فرایند جهانی شدن، ورود کشورهای رقیب جدید به بازار تجارت جهانی، گسترش قدرت اتحادیه اروپا و باز تر شدن مرزها تحت فشارهای عمدتا اقتصادی قرار می گیرد. فشارهایی که تاثیرات  بلافصل آن محدود شدن رفاه اجتماعی و حمایت های دولتی از طبقات ضعیف بودند. جاذبه های گوناگون این کشورها برای پناهندگان، از رفاه اجتماعی تا آزادی و آسان شدن رفت و آمد به این کشورها نیز مزید بر علت شدند و ابعاد جدیدی به این فشار ها، از جمله تهدید از دست دادن هویت ملی و فرهنگی و تاریخی و چند فرهنگی شدن این جوامع بخشیدند.     

در چنین شرایطی، با محدود شدن امکانات رفاهی عمومی، ضعیف شدن دولت رفاه  و اجرای  مدل کاپیتالیستی، که در آن اداره امور اجتماعی، بیمه، وسایل نقلیه عمومی و… به بخش خصوصی سپرده می گردند، مدلی که بانک ها و سهام داران عاملان اصلی گردش سرمایه هستند، موج پناهندگان به مثابه تهدیدی برای امکانات محدود و منابع مالی و انسانی این بخش از  قاره اروپا دیده می شود. در چشم اروپائیان این پناهندگان در درجه نخست در جستجوی رفاه و زندگی بهتر در زیر چتر حمایت های اجتماعی دائما کاهش یابنده دولت های اروپایی می باشند؛ و در آینده علاوه بر آوردن یک فرهنگ و مذهب جدید رقیب کاری و اقتصادی آنان نیز خواهند شد.

همچنین این وضعیت موجب برانگیختن بحث هایی در زمینه فلسفه سیاسی تحت این عنوان که اصولا دولت های اروپای غربی چگونه دولتی هستند و یا باید باشند؟ شده است. آیا اصولا مدل دولت رفاه که اوج آنرا در دهه هشتاد قرن گذشته دیدیم دیگر می تواند معنا و کاربرد پیشین خود را داشته باشد؟ و یا اینکه این دولت ها در حقیقت نمادی از ملیت های خاص اروپایی از جمله ژرمن، فرانسوی و یا هلندی شده اند؟ نمادی از ناسیونالیسم و حاکمیت ملی یک نژاد و فرهنگ خاص بر یک محدوده جغرافیایی مشخص. در نقطه مقابل، این بحث نیز مطرح می گردد که دولت های اروپای غربی قبل از اینکه یک دولت رفاه و یا نمادی از ناسیونالیسم باشند یک دولت دمکراتیک قانونمند هستند که در برابر آن همه شهروندان آن، مستقل از نژاد، فرهنگ و مذهب و تاریخچه گذشته خود، برابرند.

واضح است که در کادر هریک از این مدلها، مقوله پناهنده معنا و مفهوم خاص و متفاوتی پیدا می کند. برای مثال در مدل دولت رفاه، که ارجحیت آن بر پذیرش نیروهای کار جدید برای گردش چرخه تولید و مصرف می باشد، و دولت رفاه در این رابطه آماده است که حمایت های اجتماعی، بهداشتی و آموزشی خود را در اختیار این نیروها قرار دهد، پناهندگان نیز می توانند در زیر این چتر حمایتی قرار گیرند. در این مدل، چند فرهنگی بودن جامعه، بشرط پذیرش قوانین عمومی حاکم بر کشور یک پدیده پذیرفته شده و مقبول است. در مدل ناسیونالیستی و حاکمیت ملی بر مبنای ارزشهای فرهنگی و ملی، اما مقوله پناهنده یک مقوله همواره موقت و خارجی محسوب می شود که به محض بهبود شرایط زندگی در کشورهای مبدا، این پناهندگان باید به کشورهای خود بازگردند. در این مدل اما پذیرش پناهنده با رغبت و از روی میل نیست و حتی اگر امکان آن وجود داشته باشد مرزهای کشور در برابر پناهندگان بسته می شوند، کاری که مجارستان کرد و در لهستان نیز طرفداران زیادی دارد.

مدل دولت دمکراتیک و قانونمند که امروزه کشورهای اروپای غربی مدعی اجرای آنر هستند و به این بهانه نیز بتدریج از مدل دولت رفاه فاصله گرفته میگیرند، در حقیقت مدلی است که در حد فاصل بینِ مدل دولت رفاه (مدل چند فرهنگی زیر پوشش حمایت های دولتی) و مدل ناسیونالسیتی (مدل تک فرهنگی) قرار می گیرد. در این مدل، دولت فقط وظیفه دارد که برای پناهندگان شرایط امن اما موقت ایجاد کند، در عین حال اما تعهدی برای سایر تامین های اجتماعی آنطور که شهروندان خود این کشورها از برخوردارند در خود نمی بیند. شرایط حداقلی که دولت هلند برای پناهندگان سوری فراهم آورده است نمونه ای است از برخورد این مدل با مقوله پناهنده. این مدل اما، ضمن پوشش قانونی، متمدنانه و موجه، در حقیقت و در عمل همان مدل ناسیونالیسم و حاکمیت ملی بر مبنای هویت تاریخی و فرهنگی و ملی این کشورهاست که در پوشش دولت قانونمند و دمکراتیک ظاهر می شود. اقدام دولت هلند بر پخش ترجمه بخشی از قانون اساسی این کشور در میان پناهندگان جدید، تحت عنوان "قوانین بازی در کشور هلند" نمونه ای از عملکرد این دولت، در کادر مدل جدید دولت ناسیونال اما دمکراتیک و قانونمند این کشور، در قبال پناهندگان است.

در کادر مدل ناسیونال-دمکرات-قانونمند که امروزه عمده دولت های اروپایی از آن پیروی می کنند،  پناهنده در حقیقت بدلیل آنکه وطن اصلی خود را ترک کرده است انسانی است فاقد تابعیت (Statelessness) و بنابراین نمی تواند بعنوان یک شهروند، که مشمول همه قوانین و مقررات اجتماعی و سیاسی است، محسوب گردد. حمایت های حداقلی که از این پناهندگان نیز بعمل می آیند، حداکثر می توانند جنبه انسانی و بشر دوستانه اما موقت داشته باشند. به عبارت دیگر حق موقت اقامت به این معنی نیست که آنان بطور اتوماتیک از حقوق برابر با شهروندان اروپایی، در زمینه کار، آموزش و بهداشت و درمان برخوردار باشند.

مدل ناسیونال-دمکرات-قانونمند اما یک تناقض بزرگ در دل خود دارد، دولت های اروپایی نه تنها خود را مدافع سرسخت حقوق بشر می شمارند بلکه خود را ملزم به اجرا و پیگیری آن در مناسبات داخلی و بین المللی می دانند. حقوق بشر اما اتفاقا اصرار بر حقوق برابر انسانها، مستقل از ملیت و فرهنگ و نژاد، می نماید و حقوق شهروندی فرع بر حقوق عمومی بشر است. بر این مبنا، پناهندگانی که بدلیل شرایط غیر قابل تحمل معیشتی و یا جنگ مجبور به ترک وطن خود شده اند، مانند همه انسانها حق برخورداری از این حقوق را دارند و مستحق آنند که از موارد مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر بهرمند گردند. نداشتن تابعیت ویا بی وطنی و آوارگی کوچکترین خدشه ای بر موقعیت و جایگاه انسانی آنها و حقوقی که برای بشر تعریف شده است نمی تواند وارد سازد.

البته این یک امر بسیار طبیعی و انسانی است که زمانی که یک پناهنده نگران آینده فرزندان خود است، حق دارد که در جستجوی شرایط مساعدتر و مطمئن تری برآید، و قابل فهم و منطقی است که این نگرانی بويژه در مناطقی که امکانات اولیه زندگی، از جمله منابع آبی تا سرمایه های طبیعی بسرعت رو به کاهش و نابودی هستند و یا جنگ و خونریزی بیداد می کند، یکی از عوامل اصلی مهاجرت باشد. همانطور که قابل فهم است که مردم کشورهای اروپایی، بویژه آنهایی که هنوز وابسته به خدمات باقی مانده از دولت های رفاه هستند، نگران کم شدن امکانات خود، از جمله شرایط و امکانات شغلی، در اثر گسترش موج مهاجرت و پناهندگی به کشورهایشان باشند و عدم رضایت خود را از درهای باز کشورشان بسوی پناهندگان نشان دهند.

اما در کادر یک موقیت انسانی هر دو شرایط فوق و عکس العملهای ناشی از آن بسیار طبیعی و منطقی می نمایند. که اتفاقا همین واقعیتِ اشتراک در رابطه با شرایط انسانی که هم پناهنده و هم شهروندان اروپایی در آن بسر می برند برخورد متفاوتی با آنچه که اکنون دولت های اروپایی در مواجه با پناهندگان در پیش گرفته اند می طلبد، برخوردی بدور از احساسات برخاسته از مخالفت ها و یا جو و فضایی که احزاب و جریانات پوپولیست ایجاد کرده اند. اشتراک احساس بین موقیعت انسانی پناهنده از یکسو و موقعیت شهروندی مردم کشورهای اروپایی از سوی دیگر، در واقع امر اشتراک و در هم فرورفتگی و این همانی حقوق بشر برای پناهنده و حقوق شهروندی برای شهروندان اروپایی را نشان می دهد. این اشتراک و تطابق می تواند و باید نقطه شروع بحث های مربوط به حقوق پناهندگان و وظائف دولت ها و ملت های اروپایی در قبال آن باشد.          

ضرورت تطابق و عدم تناقض در میان دو بحث حقوق بشر برای پناهندگان و حقوق شهروندی برای اروپائیان اما تنها در تعداد محدودی از کشورهای جهان و بطور مشخص در برخی از کشورهای اروپایی فعلیت می تواند داشته باشد. درحالیکه مقوله مهاجرت و پناهندگی بدلیل کمبود منابع طبیعی و یا جنگ و بی ثباتی در اقصا نقاط جهان، یک پدیده جهانی است و مختص اروپا نمی باشد. در حال حاضر میلیونها سوریه ای در کشورهای همجوار سوریه در شرایط بسیار غیر انسانی بسر می برند. در ایران نیز چند میلیون پناهنده افغانی زندگی می کند که هیچگاه از حقوق برابر مانند آزادی مسافرت، آموزش و سکنا گزیدن در شهر و منطقه دلخواه محرومند.

در ایران اما موج مهاجرت و پناهندگی صرفا مربوط به پناهندگان غیر ایرانی نمی شود، نابودی منابع طبیعی و جنگلها، بویژه منابع آبی بسیاری از مناطق ایران، بسیاری از ساکنین این مناطق را وادار به مهاجرت و حاشیه نشینی در جوار شهرهای بزرگ کرده است. فرایندی که با خشکسالی مزمن بسیاری از مناطق ایران رو به شدت نیز دارد، بطوریکه می توان گفت که با نابودی کشاورزی، بعلت کمبود منابع آبی مهاجرت ایرانیان از مناطق خشک و نامساعد به استانهای خوش و آب و هوا و ثروتمندتر و بدنبال آن تنشهایی که بین ساکنین اصلی و مهاجرین بوجود خواهد آمد یکی از چالشهای بزرگ دولت و ملت ایران خواهد بود.

این چالشها اما زمانی که در آینه جمهوری اسلامی شیعه پرور منعکس گردند، که ایرانیان غیر شیعه بطور قانونمند از حقوق کمتری برخوردارند، ایرانیانی که اتفاقا در مناطق محروم از جمله بلوچستان و کردستان زندگی می کنند و عمدتا سنی مذهب می باشند بسیار بسیار جدی تر و نگران کننده تر نمایان می گردند.کنتراست تفاوت های فرهنگی، قومی و مذهبی که اکنون در اکثر نقاط بحران خیز و یا پناهنده پذیر شاهد آن هستیم، بویژه در نظامهای دارای یک ایدئولوژی مشخص، مانند جمهوری اسلامی شیعی و یا دولتهای ناسیونالیست اروپایی مانند مجارستان وضعیت خطرناک، نا متعادل و پر تنشی را بین "ما" و "آنها" و یا خودی ها و غیر خودی ها بوجود می آورد و می تواند یکی از عوامل مهم تنشهای درون مرزی باشد.