۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

از سِلفی تا ابراز وجود سیاسی، سکولاریته و ابراز وجود، سمبلهای یک جامعه مدرن و آزاد

عکس های سِلفی که ما امروزه در هر موقعیتی از خود می گیریم در حقیقت به معنی ثبت خود بعنوان اینکه "من هستم" و نشانه ای از ابراز وجود و خودنمایی انسان در برابر دیگران، و نیز انعکاس فریاد فردریش نیچه است که "اینک انسان" ((ecce homo می باشند. ابراز وجودی که در نگاه مذهب و سنت، منفی و گناه محسوب می شود، اما در واقع سمبل خودمختاری انسان امروز و افتخار به زیبایی ها و توانایی هایش است، که غیر از اینها منابع الهام بخش، انرژی دهنده و تکیه گاه دیگری ندارد.

خودمختاری انسان و ندایِ عینیت و تحقق یافته "اینک انسان" یکی از شاخص های مهم رشد و تکامل فرهنگ و جوامع بشری هستند. در این زمینه موسسه جهانی ارزیابی ارزشها (World Values Survey) تحقیقاتی دارد که دائما در وب سایت عمومی این موسسه منتشر می شوند. مطابق این تحقیقات شاخص های "سکولاریته" و "مدرنیته" از یکسو و "ابراز وجود" (self-expression) از سوی دیگر تعیین کننده میزان رشد فرهنگی و سیاسی یک جامعه هستند. در نقطه مقابل، عواملی مانند بقا و حفظ موجودیتِ خود (survival) از یکسو و سنت و هنجارهای ارتجاعی از سوی دیگر نقش بسیار موثری در عقب ماندگی و درجا زدن جوامع سنتی دارند. در نموداری که این موسسه به همین منظور تهیه کرده و در وب سایت آن قابل دسترس است، آمده است که دمکراسی پارلمانی، اگرچه یک شاخص مهم در وجود آزادی های سیاسی است، اما الزاما نشان دهنده رشد کیفی یک ملت و یک فرهنگ، که مبتنی است بر توانایی و استعداد ابراز وجود، نمی باشد.

در دمکراسی پارلمانی و انتخاباتی، حتی در جوامع غربی، معمولا خواص و الیت جامعه و احزاب رسمی نقش تعیین کننده ای در تشکیل دولت و مدیریت کشور دارند. در این میان نقش مردم معمولی، بویژه بخشهای پائینی جامعه بسیار ناچیز و یا محدود به انتخاب یکی از نهادهای قدرت می باشد. فاکتور مهمی که در این رابطه رل ویژه ای بازی می کند موضوع بقا و حفظ موقعیت اقتصادی خود که نظام سیاسی و اقتصادی موجود تحمیل کرده است می باشد. این واقعیت را ما در کشورهای اروپای شمالی وغربی بخوبی مشاهده می کنیم. مردم عادی این کشورها در هنگام نظر سنجی ها که تاثیر مستقیمی در تشکیل دولت و مجالس این کشورها ندارد، بلکه از طریق آن صرفا ابراز وجود می کنند، به احزاب و جریانات ضد نهاد های رسمی قدرت تمایل نشان می دهند. اما هنگامی که در پای صندوق رای باید انتخاب جدی و نهایی خود را، که تاثیر مستقیمی بر امور زندگی اشان دارد، انجام دهند بازهم بسوی احزاب میانه و حاضر در قدرت روی می آورند، مگر اینکه بقول معروف کارد به استخوان رسیده باشد، مانند یونان، که مردم انتخابات پارلمانی را وسیله ای برای ابراز وجود که در حقیقت بیان یک انقلاب آرام است، می کنند.
این وضعیت و مکانیزم را ما حتی در کشور خودمان نیز شاهدیم. تحولات درونی جامعه ایران نشان می دهد که مردم ایران در طول بیش از سه حاکمیت جمهوری اسلامی دو مکانیزم را خوب فرا گرفته اند. از یکسو به هر وسیله ممکن ابراز وجود می کنند و از سوی دیگر رمز بقا در این نظام را بخوبی آموخته اند.

مطابق گزارش سال 2008 [1]موسسه جهانی ارزیابی ارزشها در جامعه جوان ایران شواهد و نمونه های بسیاری دیده می شوند که حاکیت از رشد خودمختاری فردی، توانمندی فردی و انگیزه ابراز وجود در نسل جوان ایران دارد. این گزارش مروبط به حدود هفت سال پیش است اما به قطع می توان گفت که این تحول و رشد واقعی و همچنان روند صعودی خود را طی می کند.
در این گزارش آمده است که (مطابق نظرسنجی هایی که در ادامه این گزارش آمده است) ما پیش بینی می کنیم که که در ایران پیشتیبانی از فردگرایی، دمکراسی، برابری های جنسی و گرایش روز افزون به هویت ملی بجای هویت مذهبی رو بفزونی نهد.
نظر سنجی های این موسسه که در فاصله سالهای 2000 تا 2005 انجام گرفته است نشان می دهند که نگرش والدین نسبت به شاخص کیفیت مطلوب برای رشد فرزندانشان تغییرات جدی داشته است. برای مثال تمایل به استقلال فرزندان از 51 درصد به 71 در صد رشد کرده است. در حالیکه در تمایل والدین به حفظ اعتقادات مذهبی فرزندانشان، بعنوان یک کیفیت مطلوب تغییری دیده نمی شود. همین مطالعات نشان میدهند که داشتن عشق بعنوان مهمترین عامل تصمیم گیری برای ازدواج رشد قابل توجه پنجاه درصدی در میان جوانان نشان می دهد، در حالیکه عامل تصویب پدر ومادر در هنگام ازدواج رو به کاهش گذاشته است. در مجموع برای حدود 69 در صد از جوانان عوامل فردی، از جمله عشق و توافق متقابل از اهمیت درجه اول برخوردارند.

نظر سنجی مزبور در رابطه با استقلال اقتصادی و نقش بخش خصوصی تغییرات محسوسی نشان نمی دهد؛ در حالیکه نظرگاه ایرانیان نسبت به رابطه دولت و مسئولیت فردی کاهش قابل توجهی را نمایان می سازد، که نشان دهنده کاهش اعتماد جوانان نسبت به حمایت دولت از استقلال اقتصادیشان می باشد. بعبارت دیگر، اگرچه در جوانان ایران کیفیت هایی مانند استقلال فردی، اجتماعی، فرهنگی و بطور کلی استقلال هویتی بطور قابل ملاحظه ای رشد کرده، اما این رشد از نظر اقتصادی بدلیل عدم حمایت کافی از سوی دولت، چندان قابل ملاحظه نیست.

 در رابطه با نقش زنان در اجتماع نیز ما شاهد تغییرات فاحشی هستیم، از جمله اعتقاد به اینکه مردان نقش بهتری در سیاست می توانند بازی کنند، از 28 در صد به 22 درصد رسیده و یا اینکه تحصیلات دانشگاهی برای پسران مناسب تر از دختران است از 19 به 13 در صد و موافقان این مدعا که زن باید از شوهرش اطاعت کند از 24 در صد به 17 در صد کاهش داشته اند.

اگرچه این نظر سنجی مربوط به سالهای 2000 و 2005 است اما شواهد اجتماعی و بویژه رفتار جوانان ایران از کف خیابانها تا میادین دیجتال نشان می دهند که رشد فردیت گرایی، اعتقاد به برابری زن و مرد، تمایل به داشتن هویت ملی و تاریخی بجای هویت اسلامی و شیعی بشدت افزایش یافته و جامعه ایران بویژه جوانان رمز ابراز وجود را با حضور فعال در میادین مختلف و طرز لباس پوشیدن و آرایش بخوبی آموخته اند.

اگر دو فاکتور مهم در جامعه امروز ایران یعنی "ابراز وجود" از یکسو، و رمز بقای ایرانیان، در شرایط بسیار دشوار امروز، از سوی دیگر را با هم مقایسه کنیم، می بینیم که آنچه که به ملت و بویژه جوانان ایران پتانسیل ورود به یک جامعه مدرن، سکولار و آزاد را می دهد، همانا استعداد و اعتقاد به "ابراز وجود" و "خودمختاری فردی" می باشند که در عمق رودخانه و زیر پوست ظاهرا آرام جامعه ایران بشدت در جریان اند. اما رمز بقای ایرانیان که خود را در مشارکتشان در بازی های سیاسی این نظام، از جمله انتخابات، نشان می دهد در واقع فرع بر "ابراز وجود" و "خودمختاری فردی ایرانیان" میباشد. این رمز بقا در حقیقت روبنا و تاکتیکی است برای عبور از شرایط موجود که میدان بازی در آن توسط نظام حاکم بسیار محدود گردیده است.

واکنشهای بعضا خشم آلود و هیستریکی که مقامات مذهبی این نظام نسبت به رشد روز افزون استعداد ابراز وجود، خود نمایی و فردیت نشان می دهند خود دلیلی است بر شدت روز افزون رشد این استعداد ها که مردم ، بویژه نسل جوان امروز ایران را در آستانه ورود به یک جامعه مدرن و آزاد و لیبرال قرار داده است. پتانسیلی که جمهوری اسلامی، دستگاه ولایت فقیه و روحانیت حاکم هیچگاه، با وجود تلاشهای بسیار گفتمانی، فرهنگی، سیاسی و استفاده از سرکوب و تخطئه، نتوانسته اند رشد آنرا متوقف کنند، بلکه اتفاقا این استعدادهای جدید همواره بمانند پادزهری در مقابل اسلامیزه کردن ایران و رشد شیعه گری عمل نموده است.

به رسمیت شناخته شدن حق خودمختاری فردی و ظهور استعداد ابراز وجود در میان نسل جوان وبویژه زنان ایران در واقع میدانهای جدیدی در عرصه های سیاسی باز می کنند. ابراز وجود سیاسی از طریق شرکت در انتخابات و رفتن پای صندوق تنها یکی از اشکال ابراز وجود است که بعلت محدودیت های قانونی و شرعی و دخالت های نظام حاکم برد محدودی دارد. اگرچه همین ابراز وجود سیاسی از طریق صندوق رای نیز به معنای واقعی یک ابراز وجود در برابر ولایت فقیه و روحانیون مرتجع و نیروهای امنیتی نظامی پشتیبان آنها است، اما با این وجود تنها بخش کوچکی از زنده و پویا بودن جامعه ایران بسوی یک آینده آزاد و خودمختار تشکیل می دهد.

به همین تناسب سرمایه گذاری روی این بخشِ محدود از "ابراز وجود سیاسی"، که از راه صندوق رای می گذرد، بخش کوچکی از مبارزه سیاسی و مسالمت آمیز با این نظام را تشکیل می دهد. همانطور که شور و جوشش جامعه ایران از جای دیگر سرچشمه می گیرد و در زیر پوست جامعه ایران در جریان است و خود را به اشکال مختلف، در نافرمانی های مدنی و ضدیت با اسلامیزه کردن جامعه نشان می دهند، جهت گیری مبارزه سیاسی و فرهنگی با این نظام و سرمایه گذاری روی آن نباید صرفا محدود به شرکت در انتخابات برای تقویت یک جناح در مقابل جناح دیگر گردد و باید بیش از هر چیز متوجه پیوند با جنبش های اجتماعی، صنفی و فعالیت های مستقل جامعه مدنی ایران که هویت مستقل از نظام حاکم کسب کرده است باشد.

اپوزیسیون واقعی جمهوری اسلامی در میان گروها و سازمانهای سیاسی داخل و خارج کشور متولد نمی شود، اپوزیسیون این نظام در میان خانواده ها، زندگی خصوصی مردم و نسل جوان و زنان ایران که بیش از هر بخشی از جامعه ایران زیر فشار و سرکوب بوده اند در حال زایش است.
   


[1]
 Religious Regimes and Prospects for Liberal Politics:
Futures of Iran, Iraq, and Saudi-Arabia ( World Values Research WVR Volume 1 / Number 2 / 2008)

۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

قوه قضائیه جمهوری اسلامی فعال مایشاء در زمینه اخلاق و هنجارهای اجتماعی، اخلاق مبتنی بر نسبیت، انسانیت و همدلی در برابر اخلاقِ استوار بر قدرت، سنت و دگماتیسم

 شاید گزاره "اخلاق سکولار" برای برخی که سکولاریسم را فقط در جدایی دین از سیاست خلاصه می کنند کمی عجیب بنظر برسد. اما واقعیت این است که اگرچه سکولاریسم یک ایدئولوژی به معنی مصطلح آن نیست، اما یک نظام فکری و روش شناخت کامل و همه جانبه را ارائه میدهد.

 همانطور که حوزه عمل و مسئولیت یک حکومت دینی و یا ایدئولوژیک، مانند جمهوری اسلامی ایران، فقط محدود به حفظِ امنیت نظام حاکم، اداره امور کشور و ثبات سیاسی جامعه نمی گردد، بلکه ارگانهایش بویژه نهادها و نیروهای امنیتی و قضایی آن، فعال مایشاء در تمام عرصه های خانوادگی، اجتماعی، فرهنگی و بطور مشخص یکه تازه در زمینه تعیین و تحمیل هنجارها و اخلاقیات هستند (بطوریکه با قاطعیت می توان گفت که حاکمیت اخلاق اسلامی جزئی جدایی ناپذیر از حاکمیت سیاسی نظام جمهوری اسلامی است)، اخلاقیات و هنجارهای سکولاریستی نیز جز جدایی ناپذیر از اندیشه و تفکر سکولاریسم می باشند.

 قوه قضائیه در یک حکومت توتالیتر ابزاری است برای سرکوب و اِعمال حاکمیت در یک پوشش ظاهرا قانونی. اما قوه قضائیه جمهوری اسلامی بسیار فراتر از این حوزه عمل می کند و علاوه بر فعال مایشا بودن در حوزه قضا و جزا، در زمینه اخلاقیات و تعیین هنجارهای اجتماعی نیز یکه تاز است. گشت های امر به معروف و نهی از منکر، ممانعت از اجرای کنسرت، حلال و حرام کردن موسیقی، بستن در ورزشگاهها بر روی بانوان و حرام و غیر شرعی اعلام کردن مراسم چهار شنبه سوری از جمله نمونه های هستند از تحمیل و اجرای اخلاقیات و هنجارهایی که مراجع رسمی این حکومت منابع مشروعیت آنها را در قران و متون دینی جستجو می نمایند. اگر در یک جامعه آزاد و مدرن اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی را قراردادهای اجتماعی و قوانین اساسی این کشورها رقم می زنند و تعیّن می بخشند، در جمهوری اسلامی اما اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی باید در درجه اول از دین و بطور مشخص از قران و سیره پیامبر و امامان سرچشمه گیرند. 

 در کشورمان با تحمیل روزانه اخلاقیات اسلامی توسط قوه قضائیه و نیروهای امنیتی آن، که هدفشان هدایت زورکی مردم به بهشت ادعایی است، عملا زندگی روزانه و این دنیایی مردم تبدیل به یک جهنم واقعی شده است. روحانیون و مراجع وابسته به ولایت فقیه صریحا اعلام کرده و می کنند که مشکل ما مادیّات و اقتصاد نیست بلکه سعادت اخرویِ مردم است. و رئیس جدید مجلس خبرگان محمد یزدی همین قوت بخور و نمیر مردم محروم را نعمتی می داند که از آن باید بعنوان وسیله ای برای آخرت استفاده کرد؛ و مقامی دیگر می گوید که در سبد (البته خالی) مصرف خانوار بیاد مسائل اخلاقی و معنوی گذاشت؛ و سرانجام مراجع تقلید قم ،یکی پس از دیگری، با شکایت از شیوع منکرات در جامعه، که موجب تضعیف نظام اسلامی می شوند، ضمن انتقاد از وزارت ارشاد اسلامی از این وزارتخانه می خواهند که به وظائف خود عمل کند.

 البته جالب توجه است که حتی در همین جوامع دمکراتیک و آزاد، که از یک نظام سیاسی سکولار برخوردار هستند و قاعدتا باید قرار دادهای اجتماعی اصول و مبانی اخلاقیات و هنجارها را تشکیل دهند، شاهد هستیم که گاه اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی مترادف با ارزشها و نرمهای مذهبی شناخته می شوند. بویژه در جوامعی که هنوز فرهنگ مذهبی حضور گسترده دارد، دیده و شنیده می شود که "چگونه یک انسان غیر مذهبی می تواند معتقد و ملزم به ارزشهای اخلاقی باشد؟" و "مگر اخلاق بدون اعتقادات مذهبی و حضور خدا امکان پذیر است؟"

 علت اینکه مقوله جدایی دین از سیاست در بسیاری از این کشورها امری بدیهی و پذیرفته شده و حتی در قوانین اساسی آنها نیز منعکس گردیده است، اما در مقابل، برای اعتقاد به وجود اخلاقیات سکولار و مستقل از دین و مذهب هنوز راه طولانی و بسا دشواری در پیش است، به این واقعیت باز می گردد که تحولات فرهنگی و تغییر و تکامل هنجارهای اجتماعی فرایند بسیار طولانی و پیچیده تر از تحولات سیاسی دارند.مضاف بر اینکه جنبه تقدس و الهی بودن اخلاقیات مذهبی همواره بصورت سپر و محافظی عمل کرده و می کنند که حتی بسیاری از دولتها را وادار نموده که جایگاه ویژه ای برای مذهب قائل شوند و به خود جرات نفوذ به حریم تقدس آنها را ندهند؛ و همینکه دین در سیاست دخالت نمی کند راضی باشند. تنها در معدود کشورهای غربی، مانند فرانسه، است که برای مثال حوزه آموزش و دین نیز از یکدیگر تفکیک شده اند.  

 اما واقعا چرا آن اندازه که روی دخالت مذهب در سیاست حساسیت نشان داده می شود، به موضوع مذهب و اخلاق پرداخته نمی گردد و چرا سکولاریسم با وجودی که یک نظام فکری همه جانبه است صرفا محدود به جدایی دین از سیاست می شود؟ و سوال بسیار اساسی تر این است که آیا اخلاقیات و هنجارها باید اصولا ماهیتی عرفی داشته باشند؟ و مانند سیاست، مذهب در اخلاقیات و هنجارها نیز نمی تواند و نباید دخالت نماید؟

 در کادر اعتقادات دینی، جستجوی مبانی و اصول اخلاقی از طریق متون دینی و یا مطالعه روش زندگی پیامبرن صورت می گیرد. در اسلام نیز سنت و قران دو منبع اصلی برای تعیین مبانی و اصول اخلاق بحساب می آیند؛ که در این رابطه، دلایل اصلی بر صحت و ارزشمندی این اصول همانا کلام خدا و وحی بودن قران و یا معصوم بودن پیامبر و در مذهب شیعه علاوه بر دو مورد قبل عصمت امامان دوازده گانه نیز می باشند. اما همانطور که می دانیم، اصول اخلاق دینی بدلیل برخورداری از منابع الهی و یا معصومیت پیامبر و امامان نه تنها بسرعت مطلق و خدشه ناپذیر می شوند، بلکه عدم تعهد و التزام نداشتن به آنها موجب مجازات دنیوی و اخروی برای خاطیان می گردد. این نحوه برخورد با اصول اخلاقی (مطلقیت آنها از یکسو و تعاقبات عدم تعهد به آنها) باعث می شود که اخلاقیات و هنجارهایی که بدین طریق تعریف و شکل می گیرند، کارایی عمومی و طبیعی خود را از دست بدهند و تبدیل به فروع و شرایع دین، البته فقط برای دین داران واقعی، بشوند؛ در حالیکه اخلاقیات اصولا ماهیتی عرفی و اجتماعی دارند و آنگاه می توان از اخلاقیات نام برد که تمامی بخشهای یک جامعه را در بر گیرند و با زندگی روزمره همه مردم در ارتباط مستقیم باشند.

 به همین دلیل می توان گفت که اصولا اخلاقیات نمی توانند جنبه دینی و الهی بخود گیرند و ماهیتا مقولاتی عرفی و زمینی اند. در این رابطه در دیکشنری وست مینستر (Westminster Dictionary of Christian Ethics) آمده است: "دین و اخلاق باید جدا از یکدیگر تعریف شوند و از نظر اصول و مبانی هیچ ارتباطی با هم ندارند. اصولا ارزشهای اخلاقی و ارزشهای دین دو سیستم کاملا مجزا و دو راهنمای عمل متفاوت ارائه می دهند". در حقیقت در کادر این نحوه نگرش به دین و اخلاق دیگر نظرات کلیشه ای که "اگر خدا وجود نداشته باشد، همه چیز امکان پذیر است و عاملی نیست که مانع از اتکاب به جرائم بشود" کاملا بی معنی می گردند.

 اصولا می توان گفت که اخلاقیات باید نسبی، نرم تن و قابل نقد باشند، زیرا در غیر این صورت کارایی خود را در فرایند تحولات اجتماعی از دست می دهند. از سوی دیگر در صورتیکه مبانی و اصول اخلاقی ریشه در فطرت و منش انسان نداشته باشد و با طبیعت انسان و تکامل سازگار نباشند، یا اصولا زمینه ای برای اجرا پیدا نمی کنند و یا فقط در اثر عواملی که منشاء خارجی دارند، از جمله ترس از مجازات و گناه کار شناخته شدن توسط خداوند، مورد تبعیت قرار می گیرند.

زمانی که کتب آسمانی و سنت پیامبران مبنای تعیین و ارزشگذاری اخلاقیات کتب آسمانی شدند، دو حالت بوجود می آید که عملا در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند. از یکسو گفته می شود که قران کلام خدا است و بنابراین مطلق و خدشه ناپذیر می باشد، از سوی دیگر زمانی که برخی از دستورالعملهای قران و سنت، از جمله زدن و زندانی کرد زن، به اسیری گرفتن و یا کشتن کفار و مشرکین، قطع دست، مجازات به مثل و سنگسار مورد انتقاد قرار می گیرند گفته می شود که این دستورالعملها مربوط به شرایط اجتماعی و فرهنگی آن دوران بوده است و قابل اجرا در دوران حاضر نمی باشند. که این خود دلیل بارزی است که قراردادهای اجتماعی و اخلاقیات برخاسته از آنها اموری کاملا نسبی و انسانی هستند که در بستر تکامل اجتماعی شکل می گیرند و متحول می شوند. در واقع اگر قران و تمامی آیات آن مطلق و ازلی اعلام شوند، باید گفت که این کتاب یکی از غیر اخلاقی ترین و خطرناک ترین کتبی است که بشریت تا کنون بخود دیده است.

 گفته می شود که اگر خدایی نباشد خوب و بدهای اخلاقی جنبه قرار دادی می گیرند و ممکن است که از یک جامعه به جامعه دیگر دچار تغییر و تحول شوند که در نهایت موجب هرج ومرج اخلاقی می گردد. اما آیا واقعا چنین است؟ آیا بسیار مشکل است که انسان فرای مطلق نگری و جستجوی ارزشهای ازلی و غیر قابل تغییر، با استفاده از منطق خود، احساسات انسانی، روحیه همدردی، یکدلی و قرار دادن خود در موقعیت دیگران خوب و بد را تشخیص دهد. آنچه انسان در درجه نخست نیاز دارد خودآگاهی نسبت به شرایطی که در آن قرار دارد و کوشش در انتخاب راه میانه بین دو سر طیف خوب مطلق و بد مطلق که فقط در عالم رویا وجود دارد، می باشد.

 منتقدین اخلاق سکولار نمونه هایی از رهبران و رژیم های سکولار در قرن گذشته، از جمله هیتلر، استالین و رژیم پل پت بعنوان دلیل بر مدعای خود که اگر خدا نباشد همه جنایتی امکان پذیر است می آورند. اما اگر خوب دقت کنیم، اگرچه این رژیم ها ظاهرا مذهبی نبودند، اما با پیگری اهداف ایدئولوژیک که یا بر مبنای نژاد و یا حتمیت های تاریخی تنظیم وتدوین شده بودند، جنگ و کشتار های خود را توجیه می نمودند. در حقیقت آنان نیز بیش از آنکه با سکولاریسم و اخلاق سکولار هم خانواده باشند هموند مذاهب و ادیان، که آنها نیز از فلسفه مطلق گرا و غایت اندیش برخوردار بودند، هستند. همانطور که ما روزانه در جمهوری اسلامی شاهد هستیم.
 
 بر خلاف ادعای نظام جمهوری اسلامی و روحانیون و مراجع شیعه، تشخیص خوب و بد و انتخاب راه معقول و انسانی امری است بسیار ساده و قابل اجرا، و انسان امروز نیازمند مبانی و اصول اخلاقیِ منبعث از منابع وحی، سنت و بحث های پیچیده فقهی نمی باشد. اخلاق سکولار اخلاقی است که بر مبنای شهود و فطرت طبیعی هر انسان، منطق و علوم بشری، و مهمتر از هر چیز بر اساس خودآگاهی انسان نسبت به موقعیت دائما متحول و متغیرش در فرایند تکامل جوامع بشری شکل می گیرد. شکوفایی و اعتقادُ فزاینده به اخلاقِ سکولار در حقیقت اعلام آغاز پایان نیاز بشر به اخلاقیات دینی است. شهود، نسبیت، همدلی و منطق بشری فرمول ساده ای است که می تواند بنیان کننده و تفسیرگرهمه اخلاق سکولار باشد. 
  

۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

پولهای کثیف، خون جاری از بدن صنعت و تولیدِ ورشکسته و برخاک افتاده

گفته می شود زمانی که نهادهای سایه در بین شکافهای موجود بین دولت و ملت رخنه و جا خوش کنند، فساد اقتصادی، اختلاس و رشوه زمینه رشد مناسبی پیدا می کنند. در جمهوری اسلامی ما از این نهادهای سایه، مانند جهاد سازندگی، بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید، بسیج، سپاه و حوزه های علمیه کم نداریم.  نهادهایی که از منابع و ثروت ملی کشورمان در جهت منافع یک قشر و طبق خاص بهره می برند و در شکاف هایی که همواره بین ملت ایران و نظام حاکم وجود داشته اند، زالو وار به حیات خود ادامه داده اند. 

"وزیر کشور ایران گفته حاضر است به نمایندگان مجلس درباره "پول‌های کثیف در اقتصاد" توضیح دهد. عبدالرضا رحمانی فضلی، دو هفته پیش گفته بود که پول‌های کثیف و قاچاق، سیاست را در ایران آلوده کرده‌اند." (به نقل از سایت بی بی سی). اما باید گفت آقای وزیر! این سیاست های آلوده و کثیف و نهادهای موازی و سایه (که قدرتشان بیش از دولت است) بوده و هستند که راه فساد اقتصادی و جریان یافتن پولهای کثیف را هموار کرده و می کنند.

فساد اقتصادی بمانند بیماری و سرطانی است که بتدریج سازمان و مناسبات سیاسی، ساختارهای اقتصادی و روابط اجتماعی و فرهنگی یک جامعه را آلوده می کند و منابع حیاتی آنرا نابود می سازد. سازمان بین المللی شفافیت (International Transparency) می نویسد: "فساد اقتصادی یکی از بزرگترین و جدی ترین چالشهای جامعه جهانی است. این فساد قدرت یک دولت کارا را به تحلیل می برد،  موجب تخصیص نامناسب منابع انسانی و اجتماعی می شود، آسیب های جدی به بخش خصوصی وارد می کند و بیش از هر چیز به فقرا لطمه وارد می سازد."

هنگامی که در مباحث سیاسی و اقتصادی صحبت از فساد به میان می آید، در درجه اول اذهان و مباحث متوجه فساد اقتصادی، رشوه و اختلاس می شوند. اما زمانی که این بحث وارد لایه های عمیق تری میگردد، می بینیم که دامنه های آن از حد اقتصاد و مسائل مالی می گذرند و همه جوانب مناسبات اجتماعی از سیاست تا فرهنگ را در بر می گیرند. به همین دلیل، مقوله فساد و مباحثِ پیرامون آن هم در علم اقتصاد و هم در علم سیاست مطرح و به آنها پرداخته می شوند.

در این مباحث اما، بیش از هر چیز به نقش دولت و سیستم سیاسی حاکم توجه می شود؛ به این دلیل که دولتها خواه نا خواه نقش بسیار موثری در فرایند تحول و تکامل جوامع امروزی بازی می کنند. به این معنی که، دولتها هم می توانند زمینه ساز گسترش فساد باشند و هم در صورت سلامت نسبی و دمکراتیک بودنشان، قادرند مانع از تسلط فساد بر روابط اقتصادی و سیاسی گردند. تجارب بحرانهای اقتصادی اخیر که عمدتا دامن کشورهای غربی و بویژه اروپایی را گرفته اند و همچنین وجود بحرانهای اقتصادی بعضا خود ساخته توسط دولتها ( با روابط اداری ناسالم و آلوده به رشوه و اختلاس) نشان می دهند که امروزه دولتها و نهاد های سیاسی حاکم تا چه اندازه می توانند در تشویق و یا ممانعت از گسترش فساد موثر باشند.

اهمیت نقش دولت در رابطه با پدیده فساد آن اندازه جدی و مورد بحث است که در حقیقت می توان گفت که موضوع دخالت دولت در گردش امور اقتصادی تبدیل به یک گفتمانی شده است که در یک سر طیف آن معتقدین به دخالت حداکثری دولت در امور زندگی مردم و در سویِ دیگرِ آن معتقدین به دخالت حداقلی دولت و هرچه کوچکتر بودن آن قرار گرفته اند. اما ورای اختلاف نظر بسیار در زمینه نقش دولت در این حقیقت نمی توان تردید داشت که بدون توجه کافی به نقش دولت و نظام سیاسی حاکم نمی توان پدیده فساد را خوب و دقیق فهمید و درک نمود. حتی به جرات می توان گفت که دولت و نظام سیاسی حاکم همواره در رابطه با پدیده فساد حضور دارند و نقش آنها را نمی توان انکار کرد؛ البته گاه این نقش می تواند مثبت باشد و یا در شرایطی دیگر منفی. اگر ما نقش دولت را در یک تعریف کلی و عام به نظام و سیستم هماهنگ کننده بین منافع عمومی و منافع فردی و طبقاتی خلاصه کنیم، در واقع می توانیم بگوییم که فساد زمانی آغاز می شود که از قدرتی که جامعه برای اداره امور عمومی خود به یک دولت و یا نظام سیاسی داده است در جهت منافع فردی و یا منافع یک بخش و طبقه ویژه سوء استفاده شود.

واضح است که هر اندازه رابطه بین دولت و ملت شفاف تر و سالم تر باشد، امکان استفاده از کانالها و روابط پنهان، در راستای تامین منافع فردی و طبقاتی از طریق ابزارهایی که جامعه در اختیار نظام اداره کننده کشور قرار داده است  کمتر می گردد؛ و زمانی که بین دولت و ملت انفصال و فضای خالی برای فعالیت های غیر قانونی ایجاد گردید، بتدریج نهادهای سایه، که  یا بطور رسمی و قانونی قدرت ندارند و یا قانونا قدرتشان محدود به مرزهای مشخص و قانونی آنها است قارچ گونه شروع به رشد می کنند و عملا گردش سرمایه و تولید را به این روابط و کانالهای پنهان هدایت می نمایند.

به سخن دیگر فساد سیاسی و بوروکراتیک و پیگیری منافع فردی و گروهی (فرهنگی، طبقاتی و یا مذهبی) از طریق مناسبات اداری که ظاهرا برای اداره امور عامه جامعه ایجاد شده اند، یکی از پیش زمینه های بسیار مهم و اصلی برای ظهور و گسترش فساد اقتصادی و گردش پولهای کثیف در شریانهای اقتصادی و اجتماعی یک جامعه  می باشند.

البته پدیده فساد سیاسی صرفا مختص کشورهایی که بطور دمکراتیک اداره نمی شوند نیست. ما حتی این پدیده را در کشورهای دمکراتیک غربی نیز مشاهده می کنیم؛ جوامعی که ظاهرا دولت های حاکم بر آنها از طریق دمکراتیک و رای مستقیم مردم انتخاب می شوند. در زمینه علت وجود فساد سیاسی و اقتصادی در کشورهای مزبور عمدتا به نقش احزابِ عمده و ریشه دار اشاره می شود که عملا بدلیل حمایت کارتلهای اقتصادی و مالی از آنها، تبدیل به یکی از نهادهای پایدار و قوی قدرت سیاسی شده اند، که حتی ورود و یا عدم ورود آنها به نهادهای اصلی دولتی از جمله مجلس قانونگذار و کابینه، تاثیر چندانی در نقش اجتماعی و سیاسی آنها در هدایت امور مردم و سیاست های کشور متبوع خود ندارد.

در واقع می توان گفت که دمکراسیِ که در این کشورها حضور دارد، عملا یک نوع پارتی-کراسی را به نمایش می گذارد، سیستمی از احزاب و نهاد های رسمیِ قدرت که حق دخالت مردم در اداره امور کشورشان و بازی سیاسی و دمکراسی را تنها محدود به حمایت از این احزاب و نهاده ها کرده و می کنند. مشارکت سیاسی مردم نیز محدود شده است  به کمک به یکی از این نهادهای قدرت برای ورود به مجلس و کابینه. در چنین شرایطی  نهاد های قدرت سیاسی (که در حقیقت قدرت خود را از مردم به عاریت نگرفته اند)  عملا تبدیل به دولت های موازی و سایه می شوند و گردش ثروت و منابع را در دست خود می گیرند. حال هر اندازه شکاف بین دولت و ملت بیشتر باشد و دمکراسی مشارکتی جای خود را به دمکراسیِ حزبی بعبارت دیگر پارتی-کراسی بدهد، نقش این نهادهای سایه در گسترش فساد بیشتر می گردد و مناسبات و کنش و واکنش های واقعی قدرت در پشت صحنه و خارج از نهادهای رسمی دولتی صورت می گیرد.

آقای فریبرز رئیس دانا، استاد اقصاد، در مصاحبه با صدای امریکا می گوید "حجم تجارت سالانه ایران حدود پنجاه میلیارد دلار است که حدودی نیمی از آن بطور قاچاق صورت می گیرد. روزنامه اقتصادی صبح ایران، جهان صنعت نیز به همین حجم بالای قاچاق در سیستم تجاری ایران اشاره می کند و می نویسد: "حجم ۲۰ میلیارد دلاری قاچاق کالا در این سال دو برابر کل بودجه عمرانی کشور است. براساس این گزارش در حالی شاهد روند رو به رشد قاچاق کالا به ایران هستیم که حدود 24 دستگاه در کل کشور از جمله قوه قضاییه، نیروهای نظامی و گمرک در این ستاد مسوولیت برنامه‌ریزی، سیاست‌گذاری و نظارت بر ورود و خروج کالا در کشور را برعهده دارند که البته آمار‌ها تا حدی بیانگر ناموفق بودن این سیاست‌ها در کنترل واردات کالای قاچاق به ایران است." البته جالب است که بدانیم که سعید مرتضوی جلاد و شکنجه گر زندان کهریزک یکی از روسای پیشین ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز بوده است.

ارقام مزبور آن اندازه وحشتناک است که رهبر جمهوری اسلامی سید علی خامنه ای را نیز به سرگیجه می اندازاد و می گوید: "امروز فشار واردات، کشور را دارد از پا در می‌آورد؛ بهانه‌های مختلفی هم وجود دارد. مثلا مسئله‌ قاچاق؛ رقم‌هایی که این روزها می‌گویند، رقم‌های عجیب ‌وغریبِ گیج‌کننده‌ بیست و چند میلیارد قاچاق، واقعاً سر انسان گیج می‌رود"

واقعیت این است، از زمانی که بخش تولیدی و طبقه صنعتگر جامعه ایران بتدریج، بدلیل حاکمیت بازار و سرمایه داری تجاری-بازاریِ عقب افتاده (که پس از انقلاب اسلامی با حمایت روحانیت شریانهای اقتصادی کشورمان را بدست گرفتند) رو به افول و ضعف نهادند، و بدنبال آن روحیه بازاری و بقول آقای رئیس دانا ولع پول جمع کردن بر این مملکت حاکم گشت، فساد اقتصادی و جریان پولهای کثیف از بالا و از طریق نظام سیاسی جمهوری اسلامی به همه جامعه ایران سرایت نمود؛ بطوریکه حتی امور جاری وروزمره مردم بدون دادن رشوه، حق حساب و مشارکت در این فساد اقتصادی به آسانی نمی گذرد، و قیمتِ کالاها نیز در حجره های بازار و بخشهای شبه دولتی و توسط دلالان اقتصادی تعیین می گردند.

در حال حاضر بخشهای شبه دولتی و نهادهای سایه، مانند بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید، بسیج و مهمتر از همه سپاه پاسداران از قدرت مالی و تجاری بسیار قوی تری نسبت به دولت رسمی جمهوری اسلامی برخوردارند. این نهادها در فرایند جدایی دولت و ملت که از فردای پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی آغاز گردید بتدریج آغاز به رشد کردند و در شکاف بین دولت و ملت که روز به روز بر عمق و دامنه آن افزوده می شد لانه گزیدند. البته، شرایط انقلابی جامعه ایران و پس از آن جنگ با عراق و از همه مهمتر وجود دائمی دو دولت و نهاد در کنار یکدیگر، که یکی نماینده اسلامیت این نظام در پوشش ولایت فقیه بود، و دیگری نماینده جمهوریت این نظام در قالب نهادهای انتخابی این نظام بود نیز در این فرایند بی تاثیر نبوده است.

بخش تولیدی و صنعت گر جامعه نیز از یکسو بدلیل ضعف تاریخی ناشی از وابستگی اقتصادی و یکطرفه نظام پهلوی به اقتصاد غرب و از سوی دیگر بدلیل نداشتن نهادهای سیاسی پشتیبان در نظام جمهوری اسلامی و حاکمیت جدی و همه جانبه سرمایه داری تجاریِ دلال صفت هیچگاه، قدرت مقابله با نهادهای اصلی قدرت در زمینه اقتصاد و سیاست نداشته است.  ورشکستگی و تعطیلی بنگاه های تولیدی و کارخانه ها خود گواه بر این واقعیت است که در نظام جمهوری اسلامی بخش تولیدی و صنعت گر جامعه ایران، که می توانست گردش پول را در خدمت تولید و بهره وری درست از منابع این کشور قرار دهد، عملا ورشکسته شده است. پول های کثیف در حقیقت خونی است که از بدن بخش تولید و صنعت این کشور که سرنگون گردیده و به خاک و خون کشیده شده است جاری است و لاشخوران و مرده خوران دور آن جمع گردیده اند.



۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

این همانی مذاهب تک خدایی و ایدئولوژی های انقلابی، در وصف انقلابی که فصل جدیدی در انقلاب های سیاسی گشود

انقلاب اسلامی سال 1357 (1978 میلادی) در ایران فصل جدیدی را در انقلابهای سیاسی-اجتماعی دو قرن قبل از خود باز می نماید. انقلابهایی که در بیش از دو قرن اخیر، از انقلاب فرانسه در سال 1789 تا فروریزی دیوار برلین در سال 1989، بوقوع پیوستند نه تنها توسط ایدئولوژههای مذهبی حمایت نمی شدند، بلکه بطور مستقیم و غیر مستقیم نهادهای مذهب را، که در قدرتهای سیاسی آنزمان مشارکت داشتند، آماج حملات خود قرار می دادند.

اگرچه معمولا حمله تروریستی به برجهای تجاری نیویورک در سال 2001 بعنوان نقطه آغاز عروج اسلام سیاسی و انقلابی شناخته می شود، اما در حقیقت پس از انقلاب اسلامی سال 1978 به رهبری آیت الله خمینی بود که برای اولین بار ایدئولوژی انقلابی جدیدی بنام دین و مذهب پا به عرصه می گذارد که داعیه سرنگونی نظم موجود، بویژه در کشورهای مسلمان و حتی در سطح جهان را دارد.

ظهور ایدئولوژی جدیدی بنام اسلام سیاسی و ایدئولوژیک، که داعیه انقلاب و برقراری نظم نوین جهانی را دارد، این سوال را در پیش روی ما قرار می دهد که آیا مذهب، بویژه مذاهب بزرگی مانند اسلام، مسیحیت و یهودیت در اصل و اساس خود یک اندیشه انقلابی بوده اند؟ و یا آنطور که برخی از معتقدان به این مذهب می گویند، مذاهب نامبرده فقط برای راهنمایی و هدایت بشر و تنظیم رابطه او و خدا آمده اند، و در پذیرش و پیروی از آن اکراهی نیست. به سخن دیگر، نقش اجتماعی و سیاسی این مذاهب فرع بر نقش عرفانی، فلسفی و هستی شناسانه آنها بوده است.

ابراهیم پیامبر، که بعنوان پدر معنوی ادیان تک خدایی شناخته می شود، به ابراهیمِ بت شکن معروف است. در داستان های مذهبی امده است که ابراهیم خلیل پس از شکستن بت های مورد پرستش، در زمان پادشاهی نمرود، به محاکمه کشیده می شود و به این جرم به خرمنی از آتش پرتاب می گردد. در همین داستانها آمده است که ابراهیم به قصد قربانی کردن فرزند خود اسماعیل، او را به فراز کوهی می برد، اما در هنگام تلاش برای بریدن گردن فرزند خویش ملائکه ای بر او ظاهر می شود و بجای اسماعیل گوسفندی را برای قربانی کردن به او تقدیم می کند. گفته می شود که در آن دوران قربانی کردن فرزند خود یکی از آداب های مذهبی مرسوم بوده است، که پس از این واقعه بتدریج به کنار گذاشته می شود.

اگر جنبه های ارزشی و اعتقادی این داستانها را، مبنی بر اینکه ابراهیم به خدای یگانه اعتقاد داشت و پرستیدن بت ها را شرک می دانست، بکناری نهیم و این وقایع را صرفا از نظر تاریخی مورد بررسی قرار دهیم، بدون شک باید گفت که جنبشی که ابراهیم پیامبر آغاز به آن کرد، یک جنبش انقلابی در جهت براندازی نظم، فرهنگ و آداب و رسوم زمان خود بوده است. حتی موقعی که وی از کوه فرود می آید و اعلام می دارد که بدستور خدای واحد از قربانی کردن فرزند خود صرف نظر و بجای آن گوسفندی را قربانی نموده است، نشان می دهد که وی از یک اندیشه و فلسفه جدید (و نسبت به زمان خود انقلابی) برخوردار بوده است و از هر وسیله ممکن، از طریق بدست گیری تبر برای شکستن بت ها، تا متوصل شدن به ادعای رابطه با خدا و دریافت فرمان وحی از او فرو گذاری نکرده است.

موسایِ کلیم، پیامبر یهودیان، نیز علیه نظم موجود در دستگاه فراعنه مصر برمی خیزد و تمدن با شکوه مصر آنزمان را به چالش می طلبد. وی نیز ادعای نظم نوینی را دارد، و البته چون در این راه موفق نمی شود، بهمراه طرفداران خود دست به مهاجرت می زند. وی نیز، همانند پدر معنوی خود، ابراهیم، و برای برانگیختن مردم به طرفداری و همراه شدن با او به وحی و ادعای ارتباط با خدا متوصل می شود و از انواع معجزات، از تبدیل عصا به مار تا شکافتن رود نیل، بهره می برد.

اگرچه قتل زودهنگام عیسی مسیح توسط حکام و خاخام های وابسته به دربار روم جنبش اجتماعی و مذهبی وی را در نطفه متوقف می کند، اما همین عکس العمل مقامات مذهبی و سیاسی آن زمان نشان می دهد که اندیشه و جنبشی که عیسی مسیح تبلیغ می کرد علیه نظم موجود و به عبارتی در ظرف زمانی خود یک اندیشه انقلابی و براندازانه بوده است. کتب دینی بجا مانده از موسای کلیم و عیسی مسیح نیز، البته در کادر زمان خود، در حقیقت مانیفست هایی هستند برای ایجاد یک نظم نوین اجتماعی و سیاسی.

اما اسلام محمد بن عبد الله و کتاب وی قران در ارائه یک مانیفست کامل پا را بسیار فراتر از پیامبران پیشین خود می گذارند؛ و برای اثبات حقانیت، جهان شمول بودن و مطلقیت این مانیفست ادعا می شود که تک تک کلمات و جملات آن کلام خدا و پیام وحی می باشند، که مستقیما به پیامبر اسلام نازل گردیده است. ماهیت حرکت محمد، اگر آنرا صرفا از نظر تاریخی مورد بررسی قرار دهیم و مباحث اعتقادی و ارزشی را به کناری نهیم، بمانند پیامبران پیشین، یک حرکت کاملا انقلابی و علیه نظم موجود بوده است. جنبش و حرکتی که در مسیر پیشروی و پس از پیروزی و براندازی نظم قدیم، بتدریچ کتاب راهنمای خود را نیز تدوین می کند و آنرا بعنوان یک مانیفست برای نسلهای بعد بجا می گذارد.

یکی از ویژگی های مشترک این ادیان، ادعای یگانگی و وحدانیت خدای مورد اعتقادشان است که در آسمانها زندگی می کند، خالق جهان است و علیه خدایان زمینی و ساخته دست بشر به مبارزه برخاسته است. این ادعا در واقع جوهر و خمیر مایه اصلی پیام رسولان مذاهب تک خدایی از ابراهیم به بعد را تشکیل می دهد. اما واضح است که جهت گیری این پیام از همان ابتدا ماهیتی سیاسی علیه نظم موجود و بنابراین انقلابی به آن می دهد و حاکمان زمان خود را به چالش می کشد.

مقایسه ای ساده بین ادیان تک خدایی با سایر ادیان و مذاهبی که طول تاریخ وجود داشته اند و هنوز نیز در بخش های از جهان بشری زنده هستند، به روشنی ویژگی انقلابی گری و سیاسی ادیان تک خدایی را آشکار می سازد. مقوله ایمان در ادیان تک خدایی و دارای کتاب نیز در حقیقت تبدیل به یک ایمان ایدئولوژیک و مطلق، که وجود و حقانیت خود را از طریق معجزات تحمیل کرده است، می گردد. پروسه ایمان پیدا کردن نیز پروسه ایست که از طریق مشاهده این معجزات آغاز شده و سرانجام تحقق پیدا می کند. کما اینکه در زمان حال پس از بیش از هزار و چهار صد سال، هنوز علت حقانیت قران در وحیانی و خدایی بودن آیات آن خلاصه می شود و هر یک از مذاهب دلایل رد اعتقادت مذهبی رقبای خود را صرفا در کتب و اسناد دینی خویش جستجو می کنند، بعبارت دیگر یک منطق مذهبی علیه منطق مذهبی دیگر.

اگر خدای واحد ادیان تک خدایی پنهان در آسمانها و دست نایافتنی بود، خدایان در روم باستان انسانهایی بودند در میان همان مردم، در عصر فراعنه نیز در واقع فرعون زمان، خدای زمان خود نیز بود و پس از در گذشتش پیروان او میرایی و ناپایداری وی را به چشم می دیدند. در واقع مذاهب دوران باستان بر محور ایمان به یک حقیقت مطلق نمی چرخیدند، حتی اگرچه مردم آن زمان خدایان خود را می پرستیدند و در برابر آنها قربانی نیز می کردند.

بعبارت دیگر، این ایمان به یک حقیقت مطلق نبود که آنان را وادار به پرستش خدایان و قربانی کردن می نمود، بلکه به این علت بود که والدین و پیشینیان شان نیز این آداب و مراسم را بجا می آوردند. خدایان نیز در نزد آنان جزئی از نظام طبیعت بودند و بر خلاف ادیان رسمی و تک خدایی به یکباره از طریق یک پیامبر، وحی و معجزات ظاهر نمی شدند. بعبارت دیگر، مذاهب دوران باستان و بطور کلی مذاهبی که ادعای تک خدایی نداشتند، بیشتر آداب و رسوم سنتی بودند و خدایانشان نیز بیشتر خدایان خاص یک دسته از مردم بودند که بواسطه آن فرهنگ و هنجارهای خود را تعریف می نمودند.

البته در میان مردم دارنده مذاهب غیر تک خدایی نیز قطعا انقلابهایی رخ داده است، اما اعتقادات مذهبی این مردم، اعتقادات انقلابی نبودند؛ و بمانند افکار و گفتمانهای انقلابی، کادر و پارادیمی را تشکیل نمی دادند تا بر مبنای آن یک حرکت و جنبش اجتماعی سازماندهی شود. بلکه بر عکس، اعتقادات مذهبی اشان عمدتا بمانند یک سنت و آئین محافظه کار و بازدارنده در برابر تغییرات جدید ظاهر می شدند.

داستان مذاهب تک خدایی اما داستان متفاوتی است، این مذاهب مبنای خود را بر اعتقاد به وجود یک و تنها یک حقیقت مطلق و جهان شمول که بنام خدای واحد شناخته و تعریف می شود، قرار می دهند. وجودی که مدعی دروغ و کاذب بودن حقایق دیگر است؛ و هر چند که گذر زمان و طول عمر مشمول آن نیز می شود و ممکن است پس از مدتی و در میان یک ملت به شکل یک سنت موروثی نیز در آید، اما همواره می تواند و پتانسیل آنر دارد که با چنین ادعایی (حقانیت و یگانگی مطلق خدای خود که مکتوب نیز شده است) به مبارزه با حقایق دیگر برخیزد و بخود روح تازه ای بخشد و از شکل یک سنت موروثی خارج و به اصل انقلابی و شورشی خود باز گردد.

اگر نقش مذاهب در دوران باستان بیشتر متوجه پدیده مرگ و تلاش برای فرار از آن از طریق قربانی کردن در مقابل خدایان بود، اما مذاهب دوران میانه، که عمدتا تک خدایی و دارای یک پیام آور خاص و برخوردار از یک کتاب ویژه بودند، کاملا بگونه ای دیگر ظاهر می شدند. ویژگی مشترک همه آنها موضع انتقادی و اعتراضی اشان نسبت به شرایط و نظم موجود بود. بطوریکه قبل از اینکه از مردم بخواهند که از طریق دین جدید به زندگی و مرگ معنای نویی ببخشند و رابطه ای نوینی را با این خدای جدید بر قرار و آنرا امتحان کنند، آنان را علیه نظم موجود می شوراندند و نمادهای آنرا (که در بت ها و بت خانه های متجلی می شد) تخریب می نمودند. بعبارت دیگر مذاهب تک خدایی از ابراهیم تا محمد همگی مذاهبی اعتراضی و شورشی بوده اند، و دین از این به بعد بر محور ستایش حقیقت مطلق و دست یابی به آن می چرخد، که البته همیشه همراه بوده است با نفی مطلقِ به اصطلاح حقایق کاذب و خدایان دورغین دیگر.

اثبات حقانیت ادیان تک خدایی دیگر از طریق نشان دادن نامیرایی و همیشگی بودن خدایشان و حتی توانایی های بیشتر او در مقابل خدایان دیگر صورت نمی گرفت، بلکه حقانیت این ادیان استوار بود بر ادعای دست یابی و شناخت حقیقت مطلقی بنام خدای واحد. موجودیت این ادیان نیز تنها از طریق تلاش بر پاک سازی این جهان از همه آثار خدایان کاذب و دروغین معنا می یافت، بطوریکه می توان گفت که در هیچیک از ادیان بجز ادیان تک خدایی رسمی این اندازه بر رسالت افشای خدایان دروغین و مبارزه با آنها تاکید نشده است.

برای نمونه، شعار هایی مانند لا اله الا الله و حزب فقط حزب الله در واقع اعلام مى دارند كه خدايى جز اله اعراب كه با حرف تعريف ال صفت مشخص يخود مى گيرد وجود ندارد و هیچ سازمان اجتماعی جز حزب الله رسمیت و مشروعیت نخواهد داشت. واقعه تخريب مجسمه هاى قديمى توسط نیروهای داعش که در روزهای اخیر شاهد آن بودبم، یاد آور كتاب سوزى در كتابخانه هاى جندى شاپور، نيسفون و مدائن توسط عربهاى تازه مسلمان است كه اعتقاد داشتند كه با داشتن قران ديگر نيازى به كتب ديگر نيست. پيامبر اسلام نيز حركت خود را با تخريب بت هاى موجود در كعبه آغاز كرد، داعشيان نیز جنگ ایدئولوژیک خود را با تمدن بشرى با تخريب مجسمه هاى قديمى آغاز كرده اند و اگر قدرت بدستشان بيفتد آنان نيز همه كتابخانه ها را به آتش خواهند كشيد همانطور که اسلافشان در قرن اول هجری انجام دادند.


این نگاه کوتاه به تاريخ مذاهب ابراهيمی و تك خدايی و همچنین اشاره به برخی از ویژگی مهم این مذاهب از جمله نقش اعتراضی و ضد نظم موجود آنها نشان مى دهند كه مذاهب مزبور همواره در برابر یک تمدن بزرگ بوجود آمده اند و قصد براندازی آنرا داشته اند، از جمله موسی در برابر تمدن مصر، عیسی در برابر تمدن روم و محمد در برابر تمدن پارس. صفت براندازانه این مذاهب نشان می دهد که مذاهب مزبور نه تنها در عالم طبيعت مخالف تكامل تدريجى و قانونمند پدید ههای طبیعی بوده و هستند، بلكه در عالم روابط انساتي و اجتماعى نيز همواره اثبات حقانیت خویش و بدست گیری قدرت را از طریق انقلاب و سرنگونى نظم موجود دنبال كرده و می کنند. اما همانطور كه دوران انقلاب هاى برانداز و ايدئولوژى ها انقلابی و فلسفه هاى غايت گرا گذشته است دوران اينگونه مذاهب نيز رو به اتمام می باشد.


۱۳۹۳ بهمن ۲۷, دوشنبه

آیا انسان حیوانی سیاسی است، یا سیاست از انسان یک حیوان می سازد؟ در وصف انقلابی که همه چیز را سیاسی و جامعه ایران را سیاست زده تر کرد

  
ارسطو انسان را یک حیوان سیاسی می دانست، اما آیا حقیقتا چنین است؟ و آیا سیاسی شدن حیوانی بنام انسان از او یک موجود خوب ساخته است؟ شاید در کادر تعریفی که ارسطو از مقوله سیاست داشت، که در ارتباط تنگاتنگ با همه امور حیاتی و بیولوژیک بشر بود و در مفاهیمی مانند دمکراسیِ مستقیم جاری میشد بتوان همچنان گفت که انسان یک جانور سیاسی است، اما آیا در تعریفی که امروزه از مقوله سیاست می شود نیز می توان انسان را همچنان یک موجود سیاسی بحساب آورد؟ و آیا این سیاسی بودن از وی یک انسان بهتر ساخته است؟

پاسخ به این سوال چندان مشکل بنظر نمی رسد، اگرچه ناخودآگاه از پاسخ به آن طفره برویم. نگاه کوتاهی به رسانه های خبری و سیاسی داخل و خارج کشورمان بیندازیم و یک آمارگیری ساده کنیم و بسنجیم که آیا چند درصد از اخبار و مقالات درج شده در آنها از منزلگاه سیاست، با اهداف سیاسی و یا در راستای خدمت به یکی از جناحهای قدرت به رشته تحریر در آمده اند؟ همین سنجش را در رابطه با سیاست های داخلی و جهانی سایر کشورها نیز می توان انجام داد. که بنظر می رسد در هردو مورد سیاست نقش بسیار سنگین و قابل توجهی در عرصه های داخلی، خارجی و در انتخاب دوست و دشمن پیدا کرده است.

تشخیص این موضوع که امروزه سیاست نقش بسیار محوری در زندگی ما ایرانیان دارد نیز امر مشکلی بنظر نمی رسد. مهمترین و استراتژیک ترین برنامه جمهوری اسلامی، کسب توانایی های هسته ای است، که با یک هدف دقیقا امنیتی و سیاسی تدوین و به اجرا درآمده است. اگر این برنامه فاقد انگیزه های سیاسی بود و صرفا در جهت رشد توانایی های علمی و یا بعنوان جایگزین انرژی های فسیلی به اجرا در می آمد، آن اندازه حیات و ممات مردم ایران را تحت تاثیر خود قرار نمی داد و بقای این نظام را وابسته بخود نمی کرد. در واقع این تصمیم سیاسی و استراتژیک، آن اندازه نقش محوری پیدا کرده که عملا سایر برنامه های اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و فرهنگی را تحت تاثیر خود قرارداده است و حتی به تمام کشور و ملت دیکته می نماید که چگونه بیندیشند و زندگی کنند.

شرکت در انتخابات و رفتن پای صندوق رای بعنوان یکی از سمبل های آزادی سیاسی و حق مشارکت مردم شناخته می شود. اما اگر خوب دقت کنیم، ما در واقع به سیاست ها و برنامه های آینده کشورمان، برای مثال در زمینه نحوه آموزش فرزندانمان و نسل های بعدی و اینکه چگونه زندگی کنند، رای داده ایم. بعبارت دیگر، ما تعیین نحوه زندگی نسلهای بعد از خود، بویژه مقاطع حساس آن از جمله آموزش و پرورش، و مسئولیت برنامه ریزی و تنظیم قوانین را به یک عده سیاست مدار واگذار کرده ایم. سیاستمدارانی که معمولا از طریق نردبان های حزبی مراتب رشد و ترقی را طی کرده اند و منافع یک قشر و طبقه خاص اجتماعی را نیز نمایندگی می کنند.

اما آیا واقعا، ما می خواهیم در چنین جهانی زندگی کنیم که سیاست و سیاست ورزی این اندازه مهم شده اند، بطوری که سیاست همه چیزمان را مشخص و تعیین می کند و ما را وا می دارد تصور کنیم که تنها راه کمک به کشورمان ورود به عرصه سیاست است؟ اما مگر نه اینکه، ما شهروندان علاوه بر خواست برخورداری از حق دخالت دمکراتیک در امور کشورمان در عین حال نیز می خواهیم که انسان خوبی نیز باقی بمانیم؟ و آیا این خواسته در دوران کنونی از طریق سیاسی شدن و دخالت در امور سیاسی امکان پذیر است؟ در دورانی که سیاست و سیاست ورزی فقط به معنای تلاش برای دخالت و یا مشارکت در قدرت سیاسی شناخته و تعریف می شود؟

یکی از روشهای مرسوم در امور سیاسی، انتخاب میان دو راه حل و یا آلترناتیو نهایی از میان دهها امکانات است که سرانجام در گزینش بین دو حزب و یا دو کاندید اصلی و نهایی خلاصه می شود. انتخابی که معمولا صفت پراگماتیستی بخود می گیرد و معیار مهم در گزینش نهایی میزان تاثیر بخشی و مفید بودن هریک از دو آلترناتیو می شود. دو آلترناتیوی که بواسطه تبلیغات و نقش فعال رسانه های وابسته به هریک، بتدریج، علی رغم اینکه این دو تنها آلترناتیو موجود نبودند و تفاوت های زیادی نیز با هم نداشتند، بتدریج در دو قطب کاملا مخالف یکدیگر قرار می گیرند؛ که در یک شرایط ویژه و از یک دیدگاه خاص انتخاب بین آندو انتخاب بین سیاه و سفید می شود و در شرایط و از نظرگاهی دیگر انتخاب بین بد و بدتر می گردد.

در این میان اما، مردمی که یکی از دو آلترناتیو موجود را انتخاب کرده اند، تصور می کنند که سیاستمدارانی که ظاهرا با رای آنها به قدرت رسیده اند، سرانجام از طرق قانونی خواسته هایشان را جامعه عمل خواهند پوشاند. اما زمانی که فرایند واقعی سیاست ورزی، نه آنطور که در میادین انتخاباتی خود را نشان میداد، بلکه در صحن مجالس، کنگره ها و راهروهای دولت آغاز گردید، آنهایی نقش موثر و واقعی در تصمیم گیری ها پیدا می کنند که از قدرت سیاسی – اقتصادی بمعنای واقعی آن برخوردار باشند و بتوانند لابیگران خود را با سرمایه های هنگفت بسیج نمایند و افکار عمومی را از طریق رسانه ها تحت کنترل خود درآورند.

امروزه آن اندازه دو وجه سفید و سیاه سیاست و انتخاب بین دو گزیئه موجود (که گاه در شکل خوب و بد و گاه بصورت بد و بدتر ظاهر میشود) امری معمول و نرمال شده که حتی دیده می شود مردم عادی نیز تحت چنین فضا و نگرشی، عمدتا سیاه و سفید می اندیشند و با دخالت دادن احساسات و شور، که در سطح توده های مردم به آسانی قابل تهییج هستند، موجب بالا رفتن یکی از دو جناح موجود و نمایندگان سیاه و سفید از نردبان قدرت می گردند.

اگر ارسطو سیاست را جزیی از ذات انسان می دانست و همه فعالیت های حیاتی وی را نمادی از این ویژگی می شناخت، اما سیاست به مفهوم مدرن و امروزی آن مفهومی کاملا متفاوت و جایگاهی مستقل از انسان پیدا نموده است. امروزه سیاست بعنوان مجموعه راهبرد ها و راه کارهایی شناخته می شود که یا فقط توجیه گر و تفسیر کننده نقش قدرت های اجتماعی-طبقاتی است و یا می خواهد نقش فعالی در ساختن یک جامعه، مطابق یک مدل خاص، بازی نماید. بعبارت دیگر سیاست در مفهوم مدرن آن یا یک مدل خاص را برای تحلیل نقش قدرت ارائه می دهد و یا مدلی را برای تثبیت یک قدرت خاص پیشنهاد می نماید، مدلی که قصد آن دارد که اراده گرایانه یک جامعه انسانی نمونه را بسازد.

پیش زمینه های تاریخی ایده قابلیت ساخته شدن یک جامعه انسانی، مطابق یک الگوی خاص را، می توان در دست آوردهای مدرنیته، پس از انقلاب فرانسه که در پی تحقق یک ایده آل و شعار خاص بود، جستجو کرد. این ایده اما چند قرن پس از انقلاب فرانسه بتدریج اشکال ایدئولوژیک بخود می گیرد، که کمونیسم روسی و چینی، لیبرالیسم و نازیسم از نمونه های شناخته شده آن هستند. این ایدئولوژی های خاص اما با وجود تفاوت عمیق و بنیادی با یکدیگر، در نحوه سیاسی کردن جوامع مورد نظر خود شباهت های بسیاری با هم پیدا می کنند. به این معنی که هریک، البته در کادر فلسفه و جهان بینی خاص خود، انگشت روی شکافها و تضادهای اجتماعی، فرهنگی و طبقاتی می گذارند و برای پیش برد مدل مطلوب خویش یک طبقه، یا گروه و نژاد خاص را در مقابل بخشهای دیگر قرار می دهند. بعبارت دیگر تشدید تضاد طبقاتی، یا فرهنگی و یا نژادی (بسته به فلسفه سیاسی اشان) یکی از راهبردهای اصلی هر یک از این ایدئولوژی ها می باشد.

نگاه کوتاهی به نقش سیاست در جوامعی مانند امریکا و یا اتحاد جماهیر شوروی سابق، کره شمالی، جمهوری خلق چین و جمهوری اسلامی ایران بخوبی نشان می دهد که سیاست در این جوامع، بدلیل حاکمیت یک ایدئولوژی خاص، بنحوی غیر طبیعی و تزریقی به همه زوایا و ابعاد زندگی مردم ساکن این کشورها دخالت کرده و می کند. برای مثال همه اتفاقات حتی بعضا حوادث طبیعی به سیاست ربط داده می شوند و تئوری توطئه کاربردی بسیار مرسوم پیدا می نماید. و نکته قابل توجه، که دال بر صحت نظریه فوق می باشد، این واقعیت است که دولت های حاکم بر این جوامع هر یک مدلِ مطلوب خود را برای ساختن و بنا کردن جوامع تحت کنترل خویش دنبال و پیاده می کنند و از سیاست بعنوان مدلی برای شکل دادن مناسبات اجتماعی استفاده می نمایند.

دخالت سیاست در امور زندگی مردم در جوامع استبداد و استعمار زده تا حدودی با مواردی که فوقا به آنها اشاره شد متفاوت است که دلیل این تفاوت را می توان در بی ثباتی دائمی، دست بدست شدن حکومت ها و دخالت های خارجی جستجو کرد. اگرچه در این موارد نیز سیاست و سیاست ورزی در درجه نخست بر شکافهای طبقاتی، برای مثال مبارزه با بخشهای اجتماعی وابسته به استعمار و امپریالیسم متمرکز می شود و تئوری توطئه نیز بشدت مورد استفاده قرار می گیرد، که جامعه ایرانِ قبل از انقلاب اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نبود.

اما انقلاب اسلامی و پس از آن نظام جمهوری اسلامی با وارد کردن مقوله مذهب به سیاست دریچه های جدیدی در رابطه با ساخت اراده گرایانه جوامع انسانی از طریق سرمایه گذاری روی شکافهای طبقاتی باز می کند. به این معنی که نظام جمهوری اسلامی نه تنها مدعی ساختن یک نظام نمونه اسلامی (یعنی امت اسلامی) می شود بلکه ادعای ساختن و تربیت انسان نمونه و یک مسلمان انقلابی را نیز می نماید که در این "مستضعفین جامعه" در مرکز ثقل توجه این نظام قرار می گیرد. 

واقعیت قابل جالب توجه و آموزنده این است که سازمانها و نیروهای سیاسی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که عمدتا در بستر جنبش های چپ و مارکسیستی تاریخ ایران زاده شده و رشد کرده بودند نیز با تفسیر های کلاسیک از وضعیت طبقات اجتماعی ایران و با پیروی از مدلهای سیاسی شناخته شده (برای مثال راه رشد غیر سرمایه داری) دست روی شکافهای طبقاتی جامعه ایران می گذارند و آنها را برجسته و برجسته تر می کنند و همراه با آیت الله خمینی شعار حمایت از مستصعفین سر می دهند؛ و در عرصه های سیاسی لیبرالیسم را دشمن اصلی انقلاب معرفی می نمایند. و به این ترتیب سیاست (یعنی پیگری مدل و استراتژی خاص برای مشارکت در قدرت) به همه شکافهای اجتماعی و طبقاتی جامعه ایران و حتی بدرون خانه کشیده میشود و برادر را در مقابل برادر قرار می دهد.

خلاصه اینکه، امروزه سیاست و سیاست ورزی برابر شده است با تلاش بر ساختن یک جامعه مطابق یک الگوی مشخص و از قبل تعیین شده؛ که با ورود مذهب به دنیای سیاست این تلاش ابعاد بسیار وسیع تری نیز بخود گرفته است و می خواهد انسان را نیز مطابق یک الگوی خاص تربیت کند و بسازد. و همانطور که در فوق به آن اشاره شد، عرصه فعالیت این نوع از سیاست ورزی همانا شکافهای اجتماعی-طبقاتی و یا گسلهای فرهنکی-مذهبی و اختلافات نژادی و قومی است. که نتیجه آن قرار دادن بخش های مختلف جامعه در مقابل یکدیگر است.

سیاست زدگی و سیاسی شدن همه چیز اما به معنی توقف رشد طبیعی یک جامعه، کاهش سلامت اجتماعی، نزول رفاه عمومی و آغاز اضمحلال فرهنگی است؛ فرایندی که متاسفانه در سه ده اخیر کشورمان شاهد آن بوده و هستیم، فرایندی که از پس از انقلاب اسلامی آغاز شد و در دوران جمهوری اسلامی، برادر را در مقابل برادر قرار داد، پدر را علیه فرزند شوراند و به اصطلاح مومن به دین رسمی و حاکم را در برابر مردم ایستاند.

شوربختانه اما، پس از بیش از سه دهه از حاکمیت سیاست زدگی و اجرای پروژه اسلامیزه کردن کشورمان برای ساختن ایران و انسان ایرانی مطابق مذهب رسمی حاکم، که در آن بیش از هر چیز بر تضاد های فرهنگی و مرامی با جهان آزاد، تضادهای مذهبی با سایر مذاهب وادیان و شکافهای طبقاتی در ایران سرمایه گذاری شده و می شود، هنوز هم برخی از نیروهای سیاسی خارج از نظام حاکم از همان روش قدیمی سرمایه گذاری روی جناحهای داخلی این نظام برای پیشبرد سیاست های خود استفاده می کنند. سیاستی که حداکثر و یا تمامی انرژی فکری، اجتماعی و تشکیلاتی این جریانات را در خدمت پیروزی یک جناح در برابر جناح دیگر قرار می دهد. سیاستی که یاد آور دهه اول استقرار جمهوری اسلامی است، که حزب توده ایران پیشقراول آن با استفاده از تئوری راه رشد غیر سرمایه داری بود؛ و در این راه حاضر بود که دست به هر کاری بزند و از هر وسیله ای استفاده نماید و شخصیت ها و نیروهای ملی و مستقل این کشور را جاده صاف کن امپریالیسم بنامد. 

خوشبختانه اما تجارب جنبشهای چپ در یونان و اسپانیا نشان می دهد که در جهان امروز، تعریف سنتی از سیاست که بر اختلافات طبقاتی و نقش کارگر (به مفهوم کلاسیک آن) استوار بود و قصد استفاده از شکافهای طبقاتی برای رسیدن به اهداف خود را داشت، بتدریج در حال رنگ باختن است و می رود که سیاست و سیاست ورزی از کادر های سنتی، حزبی و بازی کردن و لاس زدن با احزاب حاکم خارج و به کف خیابان و به عرصه فعالیت های اجتماعی و اکسیون کشیده شود. سیاستی که سرمایه اصلی خود را بر جنبشهای اجتماعی قرار میدهد و بجای تکیه بر شکافهای طبقاتی، بر مفاهیم عام ملی، فرهنگی و منافع عمومی از جمله آموزش و پرورش، محیط زیست و سلامت اجتماعی تاکید دارد.


۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه

کنترل خوب است اما اعتماد بسیار بهتر است! در وصف انقلابی که بیش از هر چیز بر اعتماد اجتماعی ضربه زد

زمانی که با جوانان نسل دوم پس از انقلاب اسلامی 1357 از خاطرات بیست و دو بهمن صحبت می کنم، احساسی در چشمها و واکنش شان نسبت به وقایع آنزمان می بینیم که بسیار مشابه احساسی است که خودم هنگام شنیدن داستانهای نهضت ملی شدن نفت از زبان بزرگتر هایِ زمان جوانی خودم داشتم. همانطور که من افسوس و بی اعتمادی را در چهره و نحوه گویش گویندگان خاطرات سال 1332 مشاهده می کردم، مطمئنم که جوانان امروز نیز از گزارشات من از حوادث قبل و بعد از انقلاب سال 1357 بیش از هرچیز آه افسوس و حس بی اعتمادی را دریافت می کنند، زیرا عمیقا معتقدم که انقلاب اسلامی سال 1357 بیش از هر چیزی بر اعتماد عمومی و اجتماعی ضربه زد.

در عین حال اما هنگامی که به خاطرات آنروز مراجعه می کنم، بر خلاف برداشت و احساس کنونی ام، مردمی را می بینیم که اکثرا سرشار از امید و اعتماد بودند، حصارهای مصنوعی ترس و بی اعتمادی فروریخته بودند؛ مشارکت، دوستی و از همه مهمتر امید و اعتماد به آینده در کوچه و خیابان موج می زدند. روحیه و فضایی که آنروزها دیده می شدند حتی بسیار فراتر و مطرح تر از واقعیت های بعضا تلخ و تردید برانگیز آنروز، از جمله رهبری انقلاب توسط یک روحانی و مرجع تقلید (با توجه به سابقه تاریخی این قشر در نهضت های پیشین)، آینده مبهم نظام سیاسی کشور پس از سقوط سلطنت پهلوی و خشونت ها و اعدامهایی که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب آغاز گردیدند، خود نمایی می کردند و بر اذهان و احساسات غلبه داشتند؛ واقعیت هایی که ما در آنزمان همه را اجزایی اجتناب ناپذیر از واقعیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب زیر و رو کننده دیگری می دانستیم.

اما واقعا چه اتفاقی افتاد که کاخ اعتماد و امید بسرعت فرو ریخت؟ آیا آن اعتمادها فقط شور و احساسی بودند سطحی و زود گذر، تب داغی بود که بسرعت به لرز و عرق منتهی شد؟، شعله ای بود که زود خاموش گردید و رویایی شیرین بود که بسرعت به فراموشی سپرده شد؟ نه! من اینچنین به خاطرات خود نگاه نمی کنم و آن احساس و شور را سطحی نمی بینیم و آنرا هنوز واقعی و حتی در زیر پوست خود و بسیاری از هم نسلهایم زنده می یابم؛ اگرچه اکنون با نگاه به گذشته افسوس بسیار می خورم و معتقدم که قربانی اصلی این انقلاب همانا اعتماد اجتماعی بوده است.

اعتمادی و امیدی که در آن دوران ایجاد گردیدند کاذب نبودند، حتی بخاطر اینکه چون یک مرجع تقلید رهبری انقلاب را بعهده داشت و یا مردم ایران مسلمان بودند و به روحانیت اعتماد داشتند نیز شکل نگرفته بودند، در خودآگاه مردم نیز جمهوریتی که مطابق فرهنگ اسلامی قرار بود بوجود آید بسیار مبهم و نامشخص تر از آن بود که اعتماد برانگیز باشد؛ الگویی نیز در اختیارشان نبود که خود را با آن مقایسه کنند، زیرا آنان اولین ملتی در منطقه بودند که با آرزوی یک جمهوری ملی و "خودی" دست به انقلاب می زدند.

به عبارت دیگر، این واقعیت ها هیچکدام عوامل اصلی در تقویت امید و اعتماد نبودند، و بنابراین می توان گفت که خوشحالی و همبستگی که آنروزها در کوچه و خیابان موج می زد از جای دیگری باید بر می خاست و تغذیه می شد. در حقیقت از یکی دو سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی، زمانی که گنبد اقتدار و کنترل سلطنت محمد رضا پهلوی آغاز به ترک برداشتن و از هم گسیخته شدن کرد، ستونهای آن به لرزه افتاد و بتدریج شکافهای سقف این گنبد بر مردم آشکار گردیدند، نسیمی شروع به وزیدن کرد که شاخص ترین و مهمترین آوای آن، آوای کاهش کنترل و برداشته شدن سدها و دیوار های بی اعتمادی بود. ندایی بلند برخاسته بود که ای مردم! نظام حاکم دیگر قادر به کنترل جامعه ایران نیست و دیوارها شکاف برداشته اند، پرده ها به کنار رفته و می توان به چشم دید که در پس دیوارها و پشت پرده ها کسی به گوش ننشسته است؛ و بنابراین شاید بتوان از این به بعد دست اعتماد بسوی همسایه و هموطن خود دراز کرد؛... و این بود که با وزیدن نسیم ناشی از آغاز فروپاشی "کنترل" و با تابیده شدن اشعه های آفتاب آزادی به درون جامعه ایران، دلها به هم نزدیک تر شدند، اعتمادهای اجتماعی رو بفزونی نهادند و جرقه های امید و شور آغاز به تابش کردند.

آری اعتماد و امید که در دوران انقلاب بوجود آمد در واقع سنتز و عکس العمل طبیعی فروریزی "کنترل و استبداد سلطنتی" و کند و ناکارآمد شدن ابزارهای آن بود؛ و هیچ ربطی به اسلامی بودن انقلاب و رهبری آن نداشت. خاطرات یک صد سال اخیر جنبشهای آزادی خواهانه و ضد استبدادی و ضد استعماری مردم ایران دوباره زنده شده بودند و مردم ما بیش از آنکه خمینی و اطرافیانش را در سالهای 1355-1356 بشناسند، بار دیگر خود را در بستر رودی که از جنبش مشروطه و ملی شدن صنعت نفت سرچشمه می گرفت و دوباره با فروریزی سدهای کنترل کننده آغاز به جاری شدن کرده بود، در کنار رهبران ملی و تاریخی خود می دیدند. دیدن عکس خمینی در ماه در ماههای آخر قبل از انقلاب نیز، که تازه معلوم نیست که چند در صدی از مردم آنرا واقعا باور کرده بودند، از ارزش این واقعیت نمی کاهد که اعتماد و امید حاصل شده در مردم نه بخاطر روح الله خمینی، بلکه در درجه اول بدلیل احساس پیوند با جنبشهای پیشین (بیاد بیاوریم که فقط بیست و پنج سال از جنبش ملی شدن نفت می گذشت و خاطرات آن هنوز برای بسیاری زنده بود و جوهر مرکب کتب تاریخی در باره این واقعه هنوز خشک نشده بود) و امید به فروریزی کنترل و استبداد شاهی بود.  

در روابط و مناسبات اجتماعی دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" مثل دو کفه ترازو عمل می کنند، زمانی که وزنه کنترل افزایش می یابد، از میزان اعتماد کاسته می شود. و برعکس زمانی که چتر کنترل از روی سر مردم برداشته می شود و سرنوشت مردم بدست خودشان سپرده می گردد، بر میزان اعتماد عمومی افزوده می شود. جوزف استالین دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی سابق جمله معروفی به این مضمون دارد که "اعتماد خوب است اما کنترل بهتر است"، و این جان کلام همه نظامهای استبدادی و تمامیت خواه می باشد. نظام تمامیت خواه ولایت فقیه و اسلام سیاسی تازه پا گرفته نیز همینگونه می اندیشد: "اعتماد خوب است اما "کنترل" بسیار بهتر است.

در جوامع آزاد و سکولار اما، رمز باز و سالم بودن آن جوامع در این حقیقت نهفته است که وزنه "اعتماد" (بر عکس جوامع بسته و کنترل شده) بر وزنه "کنترل" می چربد و مسئولیت گردش امور جامعه بعهده مردم گذاشته شده وبه انسان بعنوان یک موجود آزاد و خود مختار اعتماد بیشتری نشان داده می شود؛ و مبنا بر این حقیقت استوار شده است که قرار نیست که یک ایدئولوژی مشخص آدم ها را قالب ریزی نماید. 

اگرچه نوعی از کنترل اجتماعی (منظور کنترل سالم اجتماعی) همواره می تواند مانع از فروریزی برخی ارزشها و قرارداد های اجتماعی شود و بنابراین می تواند موجبات آرامش و تعادل اجتماعی را فراهم آورد (برای مثال انواع کنترل های اجتماعی در زمینه رفت و آمد با وسایل نقلیه، کنترل مبادلات مالی ویا کنترل امور شهری و شهر سازی)؛ اما تفاوت اصلی آن با مقوله "اعتماد"، اگر آنرا در کادر کلان مورد ملاحظه قرار دهیم، نقشی است که اعتماد عمومی می تواند در بهبود کیفیت زندگی و بویژه در تکامل و تعالی نظام ارزشی یک جامعه و بطور کلی هنجارهای اجتماعی بازی نماید. اگر هم قبول کنیم که کنترل اجتماعی (فرض را بر سالم بودن آن قرار دهیم) می تواند نقش بازدارنده در برابرسستی و فروریزی نظام ارزشی داشته باشد، اما "اعتماد عمومی" می تواند نقش رشد دهنده وارتقا بخش ارزشها و هنجارهای اجتماعی بازی نماید. برای مثال، می توان تفاوت دو مقوله "اعتماد" و "کنترل" را در نحوه تربیت کودک دید، اگرچه شاید کنترل پدر و مادر (تا حدودی) می تواند مانع از برخی از انحرافات گردد، اما این اعتماد و نشان دادن آن به کودک است که زمینه های رشد شخصیتی کودک را فراهم می کند، به او اعتماد به نفس می بخشد و می آموزد که چگونه با دیگران از در اعتماد وارد شود.

واقعیت این است که تلاش ناموفق جمهوری اسلامی، در طول سه دهه اخیر، در اسلامیزه کردن جامعه ایران خود بیانگر این حقیقت است که کنترل کامل فرایند تحولات اجتماعی و هدایت آن بسوی تحقق یک مدل خاص، بیش از آنکه در دنیای واقعی و عینی وجود خارجی و امکان تحقق داشته باشد، عمدتا در پندار و اذهان رهبران اراده گرا و تمامیت خواه زنده بوده است. رهبرانی که تا آخر عمر نیز حاضر به پذیرش این حقیقت نبوده و نیستند، که انسان و جامعه انسانی بسیار پیچیده تر از آنند که بتوان آنها را اراده گرایانه تحت کنترل خود در آورد و مطابق مدل مطلوب خود ساخت.

اصولا اگر خوب دقت کنیم، موضوع اصلی و مورد توجه دو مقوله اعتماد و کنترل همانا ساختن انسان و جامعه است. و واضح است که مدل و راه حلی که اتکا خود را بر کنترل می گذارد، قاعدتا و طبیعتا دستگاه سنجش و اهداف غایی از پیش تعیین شده ای در اختیار دارد، که در غیر این صورت کنترل فرایند ساخت جوامع انسانی بی معنی خواهد بود. بعبارت دیگر مدلی که مقوله "کنترل" را جان مایه و محور اصلی راهکارهای خود بحساب می آورد، (چون هدف، مدل و سرانجام نهایی مشخصی را مد نظر دارد) مدلی است غایت گرا و غایت اندیش، به سخن دیگر مدلی است ایدئولوژیک و مرامی.

همچنین همواره دیده شده است که رهبران اراده گرا تنها به اهداف ایدئولوژیک و ابزارهای مورد نظر خود اعتماد مطلق دارند؛ نه قادرند دست از کنترل لحظه به لحظه فرایندها و تحولات جاری بردارند و نه به اطرافیان خود اعتماد می کنند، که حداقل کنترل امور جزیی را بدست آنان بسپارند. در نظام فکری آنان، اصولا جهان هستی بخاطر یک هدف خاص خلق شده است و یا بسوی یک سرنوشت محتوم در حال حرکت است؛ و آنانی که به این غایت و سرنوشت محتوم ایمان پیدا کرده اند از حق طبیعی (و یا واگذار شده توسط خدا ویا جبر تاریخ) کنترل و هدایت مردم بسوی این سرنوشت از قبل نوشته شده برخوردارند.

در اسلام سیاسی ولایت فقیه اما ضربه و خسارت به "اعتماد" بسیار جدی و عمیق تر می شود. در کادر اسلام سیاسی و اصولا مذاهب ایدئولوژیک شده، انسان موجودی گناهکار و رانده شده از بهشت و بنابراین غیر قابل اعتماد معرفی می گردد؛ موجودی که تنها با هدایت انبیا و پیروی از متون مقدس دینی شانس رسیدن به غایت مطلوب و بهشت موعود دارد. برای نمونه، اگر در قران صحبت از اعتماد می شود، منظوراعتماد و ایمان به خدا و رحمت و عذاب الهی او است تا اعتماد به انسان و فراینده های بعدی زندگی زمینی او پس از اخراج از بهشت. و اگر هم از اعتماد در رابطه مستقیم با انسان صحبت به میان می آید، منظور اعتماد به نفس و توکل به خداست، به این معنی که اعتماد به نفس تنها از طریق توکل به خدا امکان پذیر است و اعتماد فقط در رابطه بین خدا و انسان معنا می یابد.

در نقطه مقابل، در مدل ساخت یک جامعه انسانی که بر اعتماد استوار است، بجای غایت گرایی و پیگیریِ سرنوشت های محتوم، بر پروسه و روند تحولات تاکید می شود. در این مدل، اعتقاد بر این است که هر اندازه روابط درونی باز و شفاف تر باشند و مسئولیت کارها بعهده جمع گذاشته شود، استعداد های نهفته شکوفا تر، عقل جمعی فعالتر و بر اعتماد عمومی و فی مابین افزوده می گردد. کلید راهگشا اما در این رابطه بخود واگذاشتن مردم و اعتماد به عقل جمعی و اعتماد به محصول مشترکی است که در اثر کنش و واکنش انسانها ایجاد می گردد. البته نا گفته آشکار است که این کلید تنها در قفل اومانیسم و سکولاریزم می چرخد و می تواند راه گشای جامعه باز و سالم باشد.

اعتماد در این مدل در واقع به معنی اعتماد به روابط آزاد و شفاف، اعتماد به پروسه ای که در جریان است، اعتماد به این حقیقت که هر اندازه امکان مشارکت همگانی در یک محیط باز و آزاد فراهم گردد در نهایت نتایج مطلوب تری برای همه فراهم می آورد و مهمتر از هر چیز به مفهوم اعتماد به انسان می باشد. در این جو و فضا معیار و ارزشهای سرسخت و تیز و تند، آنگونه که مذاهب و یا سایر ایدئولوژهای غایت گرا تبلیغ می کنند، وجود خارجی ندارند؛ بر عکس، در آن معیار های انسانی و قابل فهم عمل می کنند، از جمله شجاعت سپردن خود به راه، باز و شفاف بودن، اعتماد به یکدیگر و رها کردن خود از دست احساس مسئولیت پیگیری دائمی و یاد آوری مداوم اهداف نهایی ویا مسئولیت کنترل و رهبری دیگران.

در مدل مبتنی بر اعتماد، ما انسانها در حقیقت در دنیایی زندگی می کنیم که ارزش ساختن و قابلیت ساختن را دارد، با همه بحرانها و دشواری های آن و در دنیایی بسر می بریم که ارزش ریسک و خطر کردن دارد. مدلی که قبل از هر چیز بر عنصر اعتماد استوار است، تا کنترل و رهبری های اراده گرایانه و از بالا. در این مدل قطعا اعتماد عمومی و فی مابین برعنصر کنترل کننده ارجحیت دارد.