۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

پایان دوران حیات سیاسی و آغاز سیاست حیاتی

در نقد مدیریت بخور و نمیر جامعه ایران توسط دولت جمهوری اسلامی
تنها در یک اقتصاد رانتی و معیوب است که سقوط چهل در صدی ارزش نفت در ظرف چند ماه و کاهش درآمدهای ارزی دولت می تواند موجب افزایش سرسام آور قیمت های مواد غذایی مورد نیاز مردم، بویژه نان، بشود. در این شرایط، تهیه نانی که همواره قوت روزانه مردم فقیر و تنگدست جامعه ایران بوده است، و حداقل با آن می توانستند شکم خانواده شان را پر کنند، تبدیل به یکی از دغدغه های روزانه این بخش از جامعه ایران شده است.

در این میان معاون اول حسن روحانی، اسحاق جهانگیری، روز سه‌شنبه ۱۸ آذر در همدان می گوید که قیمت نفت به خاطر یک توطئه از ۱۰۰ دلار به ۷۰ دلار رسیده ولی با فروش ۶۰۰ هزار بشکه نفت و بهای نازل‌تر آن هم می‌توان امور را اداره کرد. در این رابطه خبرگزاری «مهر» به نقل از وی می نویسد: « حتی اگر بهای نفت به 40 دلار هم برسد ما مصمم هستیم با تکیه بر اقتصاد مقاومتی و با برنامه‌ریزی‌های دقیق، باز هم کشور را به خوبی اداره کنیم و زمینه‌های خروج از رکود و رونق اقتصادی را فراهم سازیم.»

البته معاون اول رئیس جمهور زمانی از اداره کشور بر مبنای یک "اقتصاد مقاومتی" صحبت می کند که ما امروز شاهد یکی از عمیق ترین شکاف های طبقاتی در تاریخ ایران هستیم و بنظر کارشناسان اقتصادی خط فقر به بیش از یک میلیون و نیم تومان رسیده است. اداره کشور در چنین وضعیتی، قطعا فاقد استاندارد های لازم برای یک زندگی سالم است. زندگی که صرفا محدود به برآورده کردن نیازهای بسیار اولیه مانند خورد و خوراک نیست و جنبه های دیگری از جمله تفریح، مسافرت، بهداشت و درمان، بیمه و تامین زندگی در دوران بازنشستگی را نیز در بر می گیرد.

به این اعتبار می توان گفت که "اداره کشور" از نظر دولت جمهوری اسلامی تنظیم یک اقتصاد بخور و نمیر و بقول معاون اول رئیس جمهور یک اقتصاد مقاومتی برای اکثریت مردم ایران می باشد، مردمی که بخش عمده و گاه تمامی درآمد خود را تنها می توانند صرف اجاره خانه و خرید مایحتاج اولیه بنمایند؛ تازه اگر این حداقل نیز با افزایش لجام گسیخته قیمتها امکان پذیر باشد. این نوع از "اداره کشور" که برای تامین مواد اولیه خوراکی محتاج واردات مواد غذایی غیر استاندارد و بعضا مسموم است، که زندگی بخور و نمیر قشر تنگدست مردم ایران را در معرض تهدید بیماری های گوناگون قرار داده، فقط مختص جمهوری اسلامی است.

این نحوه اداره کشور در حقیقت یاد آور آغاز دوران انقلاب صنعتی در کشورهای غربی است، که نظام اداری و سیاسی این کشورها، بقول میشل فوکو در کتاب "تولد بیو پولیتیک" بر دو انتخاب ناگزیر بین زندگی اهدایی توسط دولت های حاکم و یا پذیرش مرگ (the stark choice of allowing life or giving death) استوار بودند. دورانی که بیش از نیمی از زندگی روزانه کارگران و اقشار محروم به بیگاری و مابقی محدود به استراحت و خواب و یا گذران با خانواده خود می شد.

شوربختانه ما در قرن بیست و یکم نیزهمچنان شاهد چنین وضعیتی در بسیاری از کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد هستیم؛ تفاوت عمده اما با دوران آغاز انقلاب صنعتی، که دولت-ملت ها مرزهای مشخصی داشتند، در این واقعیت نهفته است که این کشورها به امید بهره برداری از مواهب رشد و شکوفایی صنعتی اداره نظام سیاسی و اقتصادی خود راعملا بدست امپراتوری بی مرز سرمایه داری جهانی سپرده اند و وارد تقسیم بندیهای جهانی این امپراتوری گردیده اند.  

"اداره بخور و نمیر" مردم ایران توسط دولت جمهوری اسلامی اما دلایل دیگری دارد؛ مردمی که می توانستند و مستحق آن بوده و هستند که با استفاده از درآمدهای سرشار نفتی، استعدادهای انسانی و اداره سیاسی کشور بر مبنای همه نیازهای طبیعی و فطری اشان، از جمله بهره بردن از وقت آزاد، قدرت مسافرت و تفریح، بهداشت و درمان عمومی و امنیت اقتصادی و سیاسی، زندگی خود را به سطح استانداردهای جهانی برسانند. و همانطور که بر همگان آشکار است اداره بخور و نمیر کشور از نوع جمهوری اسلامی از یکسو ریشه در نوع نگاه این نظام به انسان و اصولا زندگی این دنیایی دارد، که در آن زجرکشی، ریاضت و عبادت، ساده زیستی و محروم کردن خود از لذت و تفریح ارج گذاشته می شوند؛ و از سوی دیگر از سیاست های نابخردانه و دشمن تراش این نظام و بلند پروازی های رهبری آن در تبدیل ایران به یک قدرت سیاسی و نظامی در منطقه نشات می گیرد. بسیار جالب و درس آموز است، این وضعیت بخور و نمیر و بطور کلی جو سیاسی حاکم بر کشورمان.

میشل فوکو در کتاب دیگر خود تحت عنوان تاریخ سکسوالیته می نویسد، تا قرنهای طولانی ما انسان را مطابق تفکر ارسطویی موجود زنده ای می پنداشتیم که از یک استعداد سیاسی نیز برخوردار است؛ (موجودیت سیاسی وی فرع بر بخش های دیگر زندگی او انگاشته می شد). در دنیای مدرن اما، این معادله کاملا برعکس شده است، به این معنی که موضوع اصلی سیاست همانا (تمامی) زندگی انسان می باشد و اداره سیاسی یک جامعه باید بر موجودیت انسان متمرکز گردد. (The Politics of Life Itself Theory Culture Society 2001:) . وی بر این مبنا نظریه معروف خود را تحت عنوان عصر بیوپولیتیک (biopolitics age) تئوریزه کرده و اعلام می دارد که سیاست در حقیقت همان اداره و مدیریت امور زندگی مردم برای تامین یک زندگی مطلوب برای آحاد جامعه می باشد. زندگی توده مردم و تک تک انسانها در حقیقت حیاتی ترین امری است که یک دولت می بایست به آن بپردازد. فرایند های حیاتی و ضروری یک زندگی، از سلامت روانی، جسمی و اجتماعی تا تشکیل خانواده و بهره مندی از امکانات تفریحی اجزای اصلی برنامه های یک دولت مدرن را تشکیل می دهند، و اصولا موضوع اصلی سیاست، حیات بیولوژیک انسان می باشد.

شاید بتوان گفت که جامعه ایران یکی از سیاسی ترین جوامع منطقه است و موضوع سیاست با همه اجزای زندگی مردم پیوند خورده است. تشریح و تحریر این وضعیت اما بمانند آن است که نظریات میشل فوکو در زمینه سیاست بیولوژیک و حیاتی (biopolitics) را در برابر آینه قرار دهیم و آنرا برعکس بخوانیم. به این معنی که وضعیت سیاسی کشورمان و پیوند سیاست با امور روزمره مردم، نه از این بابت است که محور برنامه ریزی های دولت جمهوری اسلامی را ابعاد همه جانبه زندگی مردم تشکیل می دهند، بلکه از این منظر میباشد که بحرانهای اقتصادی و معیشتی مردم توسط سیاست های عمدتا بین المللی و منطقه ای جمهوری اسلامی رقم میخورند ( ازدخالت در کشورهای منطقه، تا ماجراجویی های هسته ای و بلند پروازی رهبری آن برای تبدیل جمهوری اسلامی به یک قدرت نظامی در منطقه). سیاست هایی که با کمال بی شرمی و پرروی نیز با بوق و کرنا اعلام و از مردم خواسته می شود که اقتصاد ریاضتی و مقاومتی دولت را تحمل نمایند. و همچنین از این منظر می باشد که مردم کشورمان در دوران جمهوری اسلامی هیچگاه روی آرامش و ثبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را ندیده اند و همواره با شل کن سفت کن دولت های جمهوری اسلامی در زمینه های مختلف روبرو بوده اند.

در یک جامعه مدرن اداره امور زندگی و فراهم آوردن شرایط مناسب برای آن، و بقول میشل فوکو تحقق بیوپولیتیک، در درجه اول منوط به مشارکت همگانی در امور سیاسی و پخش قدرت در میان سطوح مختلف جامعه می باشد. این مشارکت همگانی اما بدون تمرکز و توجه اصلی بر حیات بیولوژیک انسان (به مفهوم گسترده آن) امکان ناپذیر است. قدرت سیاسی برخاسته از چنین تفکری را می توان قدرت حیاتی و یا بیولوژیک نیز نامید، که مشغله اصلی آن اداره و مدیریت امور حیاتی انسان و پاسخ به نیازهای بشری، که بسیار فراتر از خوردن و خوابیدن است، می باشد.

تفاوت عمده بین این شکل از قدرت مدرن با نوع سنتی و کلاسیک قدرت در این واقعیت نهفته است که "قدرت حیاتی و بیولوژیک" (biopower) خود را در اشکال مختلف فعالیت های بشری(فعالیت های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) نشان می دهد، که امروزه ما آنها را در حضور فعال مردم در شبکه های اجتماعی، تجمع های خودجوش و خلاق مردم و حتی احزابِ مدرن، مسطح و بی شکل، که تنها وسیله مستقیم ارتباطی آنها با تک تک اعضا اینترنت و شبکه های اجتماعی است، می بینیم؛ بطوریکه حتی احزاب سنتی نیز مجبورند سیاست های خود را با پدیده های جدید حضور گسترده قدرت در سطوح مختلف جامعه تنظیم کنند، پدیده ای که نیرو و انرژی فزاینده خود را از حیات انسان و حقوقی که حیات بشر، مستقل از رنگ و نژاد و فرهنگ و ملیت، الزام آور می کند می ستاند. این مقوله مدرن قدرت که بر بیولوژی، فیزیولوژی و روانشناسی انسان استوار است، صد البته با تئوری قدرت سیاسی که مبنای خود را بر تفاوت های نژادی و قومی می گذارد متفاوت است.

از نظر آنتونیو نگری (Antonio Negri) فعال سیاسی و متفکر مارکسیست-سوسیالیست ایتالیایی، که در دو کتاب مشهور امپراتوری (empire),و بیشماران (multitude) بتفصیل به آن پرداخته شده، پدیده مدرن قدرت حیاتی و بیولوژیک در جهان امروز، دو جنبه متفاوت و متضاد با هم پیدا کرده است، بطوریکه می توان گفت این دو جنبه بمانند تز و آنتی تز یکدیگر عمل می کنند . سرمایه داری جهانی، با خروج از اشکال سنتی تولید و توزیع اکنون همه ابعاد حیات انسانی را در بر گرفته و نیازهای مصرفی، پوشاکی، تفریحی و بطور کلی الگوی زندگی را تعیین می کند. نیروهای کار نیز دیگر صرفا محدود به کارگران صنایع نمی شوند؛ این نظام نیروهای فکری، روحی و فیزیکی انسان را در تمام اشکال خود بکار گرفته است، بطوریکه می توان از این منظر قدرت فعلی امپراتوری جهانی را نوعی از قدرت حیاتی و بیولوژیک نامید. (منبع: http://www.tegenwicht.org/43_nl_neocons/43_04sep_filmag_liberalisme.htm)

در مقابل اما، امکانات تکنولوژیکی، منابع گسترده اطلاع رسانی و شبکه های اجتماعی این امکان را به مردم نیز داده اند که روشهای سنتی مبارزه علیه این امپراتوری را، که معمولا در اتحادیه ها و احزاب سنتی خلاصه می شدند تغییر دهند و به اشکال مختلف حضور و اعتراض خود را علیه سیستم حاکم نشان دهند. اعتراضات خیابانی، که همراه با موزیک و رقص و تحصن طولانی مدت در میادین شهر های اروپایی علیه فرایند جهانی شدن که توسط امراتوری جهانی سرمایه داری مدیریت می شود شکل گرفتند، از نمونه های مدرن فعالیت و اعتراضات سیاسی هستند.

در ایران امروز نیز مرزهای سنتی مبارزه سیاسی که معمولا از آنِ بخش روشنفکر و اِلیت جامعه بود، و عموم مردم یا نظاره گر آن و یا تنها در مقاطع خاصی وارد این عرصه می شدند در هم شکسته است و ما شاهد هنر خاصی از زندگی در میان مردمان هستیم که در ابعاد گوناگون خود اعتراضات سیاسی و مستمر مردم را به وضع موجود نشان می دهد. فعالیت جوانان در شبکه های اجتماعی، تجمع های خودجوش بخشهای مختلف جامعه در برابر ادارات دولتی، مجلس و کاخ دادگستری، طرز لباس پوشیدن و آرایش دختران و پسران از نمونه های بارز هنر زندگی سیاسی در جامعه امروز ایران است.

شبکه های گسترده و متنوع اجتماعی که به یمن اینترنت و شبکه های مجازی غیر کنترل شده اند، اکنون جای احزاب و سازمانهای رسمی و سنتی را گرفته اند؛ و همانطور که ما در آغاز بهار عربی بویژه در مصر شاهد بودیم این شبکه ها در ایران امروز نیز نقش مهمی در ارسال پیامها و اخبار بازی می کنند. در حقیقت هریک از فعالین و کاربران این شبکه نیز در حکم یک واحد از این شبکه گسترده اجتماعی ظاهر می شوند؛ واحدهای مدرنی که قابل مقایسه به واحدهای حزبی در احزاب سنتی هستند، با این تفاوت که روابط بین این واحد ها دیگر بمانند گذشته سلسله مراتبی و عمودی نیست و هریک از استقلال برخوردارند و قابل کنترل توسط قدرت های حاکم نمی باشند.

از ویژگیهای مهم این حیات نوین سیاسی، بیو پولیتیک و به دنبال آن قدرت بیولوژیک، که دیگر صرفا از آن "امپراتور" و سرمایه داری جهانی نیست و از آنِ "بیشماران" نیز می باشد، خودجوشی، غیر قابل پیش بینی بودن، کنترل ناپذیری و گستردگی آن است. ویژگیهایی که قبل از اینکه از یک ایدولوژی خاص سرچمشه گیرند و تغذیه شوند، ریشه در بیولوژی، فیزیولوژی و روانشناسی انسان و در یک کلام اراده او برای آزادی، آگاهی و حاکمیت بر زندگی فردی خود دارد.       

         

 





  

۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

هنر زندگی در ایران امروز


شبکه های اجتماعی برای ایرانیان خارج از کشور حکم روزنه هایی بر حصار بلند کنترل سیاسی و یا دریچه های کوچکی بر روی گنبد تحمیلی اخلاقیات اسلامی را دارند. دریچه هایی که از طریق آن می توان هنر زندگی و اخلاقیات واقعی مردم ایران را به تماشا نشست . روزی نیست که ما در شبکه های اجتماعی شاهد رقص و آواز زنان و دختران، بی حجابی های یواشکی، تجمع های خودجوش مردمی و سخنان تند و بی مهابای فعالین اجتماعی-سیاسی نباشیم.
  
زندگی مردم ایران زیر چتر حاکمیت اسلام سیاسی و فرهنگ و اخلاقیات دینی، که ما فقط بخش کوچکی از آنرا در شبکه های اجتماعی می بینیم، آینه ایست از فرهنگ و اخلاقیات واقعی که مردم ایران بواسطه آن توانسته اند روحیه خود را، با وجود فشارهای طاقت فرسای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، حفظ نمایند. رفتار و عکس العملی که برای ما، که از راه دور شاهد آنها هستیم، شاید عجیب و بعضا غیر قابل توجیه بنمایند. کنتراستی بین رفتار وحشیانه عوامل "امر به معروف و نهی از منکر" از یکسو و شجاعت زنان و دختران این جامعه که با آواز، طرز لباس پوشیدن و حتی آرایش های افراطی از حریم خصوصی خود به هر شکل ممکن و با پایداری قابل تحسینی پاسداری می کنند.
 
واقعیت این است که ایرانیان پس از تسخیر سرزمینشان توسط اعراب و حاکم شدن فرهنگ سامی در قالب اسلام ، در هر دوره ای از  تاریخ خود رمز بقای خاصی را کشف کرده اند و بواسطه آن توانسته اند روحیه زندگی، نشاط و استقلال فرهنگی و تاریخی خود را حفظ نمایند؛ و حتی اگر لازم بوده است از عناصر فرهنگی و دینی تحمیل شده بر این سرزمین نیز بهره برده اند و مذهب خاص خود را برای حفظ استقلال کشورشان و پاسداری از فرهنگ و تاریخ ایران زمین خلق نموده اند.

در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی نیز بار دیگر همین رمز بقای ما ایرانیان می باشد که نجات بخش این مردم از غلبه روحیه شکست و افسردگی گردیده است. مردم ما که از سرگرمی های معمولی یک زندگی  آزاد محروم و در راه دست یابی به آنها با موانع بی شماری روبرو هستند، با ابتکارات جالب در روش لباس پوشیدن، آرایش، زندگی مشترک که به ازدواج سفید مشهور شده است و یا حتی با استفاده از اشعار حماسی و آزادی بخش در مراسم سوگواری نشان می دهند که هنر زندگی زمینی و این دنیایی را در زیر چتر حاکمیت آسمان و خدا و نمایندگان او خوب آموخته اند.

زندگی مردم ایران در حقیقت گویای این حقیقت است که در برابر اخلاقیات دینی و آسمانی، اخلاقیاتِ انسانی، عرفی و نگاه سکولار به این جهان نیز وجود دارد که بر مبنای آن می توان "هنر زندگی" کردن را خلق و طراحی نمود. در واقع فلسفه "هنر زندگی" پاسخی است عرفی (secular) و وجودی (existential) به همان سوالاتی که ادیان نیز به آنها پرداخته اند، از جمله "چگونه زندگی کردن" و یا "برای چه هدفی به حیات خود ادامه دادن"، و سوالات فلسفی از این قبیل.

فلسفه "هنر زندگی" پس از آغاز روشنگری، مدرنیته و بدنبال آن عصر پست مدرن مورد توجه بسیاری از فلاسفه این اعصار قرار می گیرد؛ و امروزه دیگر بعنوان یک جایگزین جدی در برابر ادیان پذیرفته شده و در بسیاری از جوامع مدرن و یا در حال توسعه برتری بارزی پیدا نموده است. همانطور که در دوران باستان در روم و یونان فلسفه و فلسفیدن یک امر صرفا انتزاعی و ذهنی نبود، بلکه تلاشی بود برای تنظیم یک زندگی خوب از طریق پاسخ به سوالات فلسفی، اکنون نیز فلسفه هنر زندگی پاسخی است به نیازهای روحی، عرفانی و ارائه دهنده روشی برای تنظیم یک زندگی خوب و مطلوب، که بدلیل خاصیت زمینی و پراگماتیستی آن مورد توجه و استقبال فراوان می باشد.

هسته اصلی فلسفه هنر زندگی اعتقاد به توانایی فرد فرد انسانها در تعیین و کنترل سرنوشت زندگی خویش، بدون وابستگی و نیاز به اهداف ونیروهای خارجی، و همچنین، ایمان به ساختار پذیری زندگی فردی هر انسان بدست خود می باشد. در حقیقت فلسفه هنر زندگی یکی از محصولات اصلی فرایند عرفی شدن جوامع بشری، اعتقاد به اصالت فرد (existentialism) و اومانیسم است که تکیه گاه اصلی آن خودمداری انسان؛ و راهِ محوریِ آن جستجو و تعقیبِ آرامش، رضایت و لذت، بجای دست یابی به حقیقت می باشد. به این اعتبار می توان به زندگی انسان از لحظه تولد تا زمان مرگ بمانند یک اثر هنری نگاه کرد، که در آن هم از تراژدی، شکست و درد خبری هست و هم از موفقیت، پیروزی و لذت.

مطابق آمار گیری های رسمی نهاد های حکومت اسلامی بیش از پنجاه در صد زنان در ایران از به اصطلاح حجاب برتر و کامل برخوردار نیستند، که بیش از نیمی از آنها بد حجاب می باشند. (گزارشی از پژوهشکده مطالعات و تحقیقات بسیج مندرج در سایت های رادیو زمانه و فارس نیوز). روزنه ها و دریچه های موجود در شبکه های اجتماعی اما نشان می دهد که بر خلاف این آمار اکثریت غالب زنان و دختران ایران از یک نیمه حجاب معمولی برخوردارند و تنها در صد محدودی از این بخش جامعه که قابل مقایسه با طرفداران واقعی حدود ده درصدی این نظام می باشد از یک حجاب کامل و به اصطلاح برتر استفاده می کنند. در میان زنان به اصطلاح بد حجاب اما بخش عمده ای از دختران جوان شکل لباس و آرایش خود را تبدیل به وسیله ای برای ابراز وجود در برابر معیارهای حاکم کرده اند، حتی اگر گاه به افراط در نحوه لباس و آرایش نیز متهم شوند. آخر مگر می شود جز از این طریق در برابر سیاه پوشان این نظام خودی نشان داد و با صورت ظاهر خویش مخالفت خود را با معیارها و اخلاقیات حاکم نشان داد.

در واقع امر، خودنمایی و بیان خواسته های خویش از طریق لباس و آرایش جلوه دیگری است از فلسفه هنر زندگی که انسان امروزی و مدرن آموخته و آنرا بکار می گیرد؛ تا آنطور که خود می خواهد و میفهمد به زندگی خویش معنا و مفهوم بخشد و از آن نیز لذت ببرد. در این رابطه مرزهای تحمیل شده توسط عوامل و نیروهای خارج از وجود انسان در هم می شکنند، اخلاقیات مبتنی بر منطق و فلسفه های دین مدار بر کنار شده و انسان مداری و جستجوی آرامش و لذت و رضایت جای آنرا می گیرند.

تلاشهای نظام جمهوری اسلامی از تشکیل ستاد های امر به معروف و نهی از منکر، اعزام هفتاد هزار طلبه به مدارس کشور (خبرگزاری فارس از قول مشاور وزیر آموزش و پرورش می نویسد: "با اجرایی شدن ستاد همکاری‌های بین حوزه علمیه و آموزش و پرورش 70 هزار روحانی به مدارس کشور به منظور تبلیغ و ترویج فعالیت‌های دینی اعزام شدند")، و اظهار تاسف مسئولان این نظام از روند رو به افزایش بد حجابی در ایران (سخنگوی بسیج می گوید: افرادی که دارای حجاب معمولی هستند و تحت عنوان وضعیت میانه محسوب می‌شوند با گذر زمان و شرایط کنونی جامعه مستعد گرایش به سمت بدحجابی هستند و می‌توان از آن‌ها به عنوان جامعه در معرض خطر بدحجابی نام برد( و اعلام مصادیق بد حجابی توسط رئیس پلیس امنیت اخلاقی نیروی انتظامی ایران برای حتی پوشش های زمستانی زنان (از قول روزنامه ایران یکشنبه شانزده آذر) همه و همه نشان از آن دارند که رمز تاریخی و همیشگی بقای ما ایرانیان اکنون با استفاده از فلسفه "هنر زندگی" و از طریق بیان و ابراز وجود خود بعنوان یک انسان آزاد، بشکل مبارزه مثبت و مقاومت علنی در برابر فرهنگ و اخلاقیات اجباری ظاهر شده است.

به جرات می توان گفت که در اثر حاکمیت بیش از سی ساله اسلامِ سیاسی و شریعت شیعه بر جان و مال و زندگی مردم و به این دلیل که این اخلاقیات و شرعیاتِ اجباری همواره با ذات آزاد انسان در تناقض و تضاد بوده اند، نوع جدیدی از هنر زندگی ایرانی متولد و شکل گرفته است. هنری که خود را در شکل لباس پوشیدن، آرایش، روابط آزاد دختران و پسران تا حتی مراسم سوگواری عرفی که در آن اشعار حماسی شعرای آزادیخواه ایران خوانده می شود  نشان می دهد. آری هنر زندگی کردن بار دیگر به جامعه ایران بازگشته است و مردم ایران آموخته اند که در عرصه های مختلف چگونه با عوامل تندرو این نظام دست و پنجه نرم کنند.  

هنر زندگی در ایران امروز در واقع می تواند نشان دهنده علائم رهایی ایرانیان از نهاد دین و سنت باشد و نیز می تواند نمادی از این حقیقت باشد که زندگی در هر شرایط سیاسی-اجتماعی خاصی هنر مقاومت ویژه خود را برای زنده نگاه داشتنِ روحیه امید و شادابی می طلبد. تجربه یک حکومت دینی در ایران به مردم آموخته است که تلاش برای جستجوی راه زندگی و معنا و مفهوم بخشیدن به آن از طریق نهاد دین راهی نافرجام و به بن بست است، و ما باید در جستجوی منابع انرژی بخش و روحیه دهنده دیگری برخیزیم.

حتی می توان گفت که  اخلاق و رفتار سیاسی مردم در ایران امروز نیز متاثر از فلسفه هنر زندگی در دوران حاکمیت اسلام سیاسی شده است. یکی از جنبه های این هنر زندگی عقلانیت عملگرا است که خود را در پیگیری راهکارهای مسالمت آمیز و کم هزینه برای کوتاه کردن دست عوامل ولایت فقیه نشان می دهد. جنبه دیگر این هنر زندگی را می توان  "سیاست عرفانی" و یا "عرفان سیاسی" نامید که من فعالیت های محمد نوری زاد، جنبش دراویش و اهل تصوف را از این نوع می دانم.

بهر حال بنظر می رسد که مردم ایران به یمن فلسفه هنر زندگی، که یکی از آموخته های گرانبهای چندین دهه زندگی زیر حاکمیت اسلام سیاسی و ولایت فقیه است، بنوعی خود آگاهی سیاسی و اخلاقی دست یافته اند. آن نوع خودآگاهی اخلاقی و مئش سیاسی که بیش از همه مقررات و شعائر اسلام سیاسی حاکم، زندگی روزانه مردم ایران را رقم می زنند. سوگواری های کارناوال گونه و سکولار، مقاومت سرسختانه زنان و دختران و پسران در مقابل عوامل سیاه پوش امر به معروف و نهی از منکر و بقول معروف بازیهای موش و گربه خیابانی بین آمران حکومتی و جوانان و اخلاق و منش سیاسی خاصی که مردم ایران از خود نشان می دهند نشان دهنده گرایش گسترده به هنر زندگی سکولار و انسان مدار است.      


۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

نقش شیعه گری در بحران هویت


زمانی که در مهرماه سال 1353 شمسی وارد دانشگاه شدم، با وجودیکه از یک شهر مذهبی می آمدم، گرایشات و اعتقادات مذهبیِ محکمی نداشتم و خود را ملزم به رعایت شرایع دین اسلام نمی دانستم، که البته این را مدیون تربیت باز و آزادی بود که از خانواده ام گرفته بودم. با موضوع هویت و اساسا سوالاتی از این قبیل که "من کیستم؟" نیز درگیر نبودم. در سالهای اول و دوم شدیدا مجذوب علم فیزیک شده بودم و سعی می کردم به دنیا و محیط پیرامونم از این زوایه نگاه کنم. بخاطر دارم که جزوه کوچکی از آقای حسینعلی راشد (تحت عنوان دو فيلسوف شرق و غرب، صدرالمتألهين و انيشتين)  بدستم افتاد که مقایسه ای کرده بود بین نظریه فلسفی وحدت وجود ملاصدرا و نظریه علمی نسبیت عام آلبرت انیشتن. ایشان در این نوشته کوتاه خود تلاش کرده بود تشابهات و نقاط اشتراک بین این دو نظریه را به تحلیل و به رشته تحریر در آورد... بدین ترتیب چند ترم درسی گذشت و من فارغ از بحثهای هویتی و ایدئولوژیکی در دنیای خود مشغول رشته مورد علاقه ام بود.

بخاطر دارم که پس از آشکار شدن بحرانهای درونی سازمان مجاهدین خلق که تحت عنوان ضربه سال 54 معروف است، بتدریج از دنیای فردی و علمی خود پا به بیرون گذاشتم و وارد دنیای سیاست شدم. همزمان، شاید بخاطر محیطی که در آن رشد کرده بودم، مانند بسیاری از دانشجویان جوان که خود را "بچه مسلمان" می دانستند با سخنرانی ها و کتاب های علی شریعتی آشنا شدم؛ و بمانند بسیاری از هم نسلهایم با خواندن کتاب "پدر ومادر ما متهمیم" خواب از کله ام پرید و بپندار آنزمان خود از دینای مادون خویش خارج و به اصطلاح تبدیل به یک بچه مسلمان شورشی گردیدم، البته نقش دوستان خوب نیز بی تاثیر نبود!

اکنون که به گذشته نگاه می کنم، می توانم بگویم که با سیاسی و سپس مذهبی شدنم، بتدریج از یک دوران و دنیای نسبتا آرام و بی دغدغه خارج و پا به عرصه ای گذاشتم که نه تنها از نظر سیاسی پر تنش و التهاب بلکه از نظر فکری و روحی نیز با دست اندازها و چالشهای بسیار همراه بود. یکی از این چالشهای که من و هم قطارانم با آن درگیر شده بودیم سوالاتی مانند "ما کی هستیم؟" و "هویت تاریخی و فرهنگی مان چیست؟" بودند. پرسشهایی که تحت تاثیر افکار و نوشته های علی شریعتی و نیز کتاب "در خدمت و خیانت روشنفکران" از جلال آل احمد برانگیخته شده بودند.

البته برای من این پرسشها صرفا جنبه تاریخی و فرهنگی (که آن نیز تحت تاثیر کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی شریعتی بوجود آمده بودند) نداشتند، از نظر فلسفی و علمی نیز درگیر سوالات بی پاسخ بسیاری بودم. من که تحت تاثیر نظریات فلسفی ملاصدرا و با چاشنی علمی نظریه نسبیت عام انیشتن، که توسط آقای حسینعلی راشد به آن اضافه شده بود، معتقد به وحدت و یگانگی وجود و جهان هستی بودم، ودر همه پدیدهها و انسانها بخشی از وجود خدا را می دیدم -و به همین خاطر برای تک تک آنها اصالت (فردی) قائل بودم- چگونه می توانستم دوگانگی و تضادهای آنتاگونیستی و ایدئولوژیک را که توسط شریعتی و مسلمانان انقلابی آنزمان تئوریزه می شدند هضم کنم؟ و چطور می توانستم تضاد بین خدا و شیطان، جهنم و بهشت و بطور کلی اینگونه دوآلیسم را توجیه نمایم؟ اگر خدای قادر و مطلقی هست و سرنوشت این جهان و ما آدمیان در دست اوست، دیگر چه نیازی به وجود شیطان و بهشت و جهنم می باشد؟ 

البته نه تنها برای سوالات و ابهاماتی از این قبیل، که در ذهن و روان جوان تازه مسلمان آنزمان می چرخیدند، پاسخ قانع کننده ای نبود، بلکه فضای سیاسی و پر تلاطم آنزمان دانشگاه نیز فرصتی برای پرداختن به آنها باقی نمی گذاشت. احساس من نسبت به کتب مهدی بازرگان از جمله کتاب "ذره بی انتهای" وی نیز این بود که ایشان اول مسلمان بود و بعد سعی کرده بود که برای آیات قرانی توجیع علمی بیاورد. به همین خاطر بر خلاف کتابهای شریعتی که چالشها و بحرانهای بر انگیخته شده در ذهن و روان نسل جوان آنروز را بسوی یک شورشگری و انقلابیگیری سوق می داد و کانالیزه می نمود، کتابهای بازرگان از تاثیر و جاذبه کمتری برخوردار بودند.

می خواهم از این نگاه کوتاه به تجارب گذشته خود نتیجه گیری کنم، که حداقل برای من، مذهبی شدن تازه آغاز بحران هویت و تاثیرات فراوان روحی و روانی ناشی از آن بوده است؛ و اکنون که به سرنوشت هم نسلهای خود و نقشی که مذهب شیعه در ایران آنزمان داشت، و در حال حاضر مذهب سنی در کشورهای مسلمان نشین خاورمیانه دارد، نگاه می کنم، می خواهم این نتیجه گیری شخصی را با الهام از مطالعاتی که در این زمینه کرده ام بسط دهم و بگویم که بنظر من اصولا مذاهب، بویژه زمانی که وارد عرصه های سیاسی و اجتماعی می شوند، و در نقش یک ایدئولوژی ظهور می کنند، خود نیز نقش بسیار موثری در ایجاد و تشدید بحران هویت بازی می نمایند.

در کنار دوالیسمی و تضادی که بواسطه بحثهایِ مربوط به خیر و شر و خدا- شیطان در درون ذهن و روان فردِ مومن و معتقد  کاشته می شود و شکل می گیرد، نفی اصالتِ فرد و در برابر آن، اصالت و اهمیتی که به جمعِ مسلمین، پیروانِ خلیفه و یا امتِ امام داده می شود نیز نقش موثری در بحران هویت بازی می کنند؛ بویژه زمانی که ادیان سیاسی و ایدئولوژیک، در درجه نخست، پیروان خود در معرض سوالِ "ما کیستیم؟ و هویت ما چیست؟" قرار می دهند. سوالی که در کادر یک پاردایم مشخصِ اجتماعی-سیاسی و عمدتا بین المللی قرار داده شده و مطرح می گردد. به این معنی که این سوال از یک سو با آموزشهای ایدولولوژیک تغذیه می شود و از سوی دیگر در برابر سوالی دیگر اما متضاد با قبلی: "آنها کیستند؟"، بعنوان قطب مخالفِ دین، یعنی شیاطین، کفار و مشرکین قرار می گیرد.  فرایندی که فرد مومن و پیرو این چنین مذاهب سیاسی و ایدئولوژیک را بیش از بیش به بحران هویت و دنیایی از سوالات بی پاسخ می کشاند.
به این علت که در دنیای امروز و با توجه به پذیرش عمومی اصالت فرد و حقوق بشر که معطوف به حقوق فردی تک تک انسانها است اصولا مقوله هویت یک موضوع فردی و شخصی شده است، و اگر هم سوالی مطرح باشد محدود "به من کیستم؟" می باشد. در حالیکه ادیان و مذاهب به موضوع هویت ابعاد گروهی و اجتماعی می دهند و فرد مومن را در گیر سوال "ما کی هستیم؟" می سازند، و به تبع آن جستجو کننده پاسخ برای این سوال را به تعلق گروهی و یا وابستگی به نهادی که نماینده این گروه می باشد می کشانند؛ تعلق و وابستگی که منشا بسیاری از بحرانهای هویتی هستند

از طرف دیگر ایدئولوژهای مذهبی، و اصولا هر نوع ایدئولوژی که یک تفسیر خاص از جهان و انسان ارائه می دهد و می خواهد آنرا اِعمال نماید، نمی تواند در محدوده جغرافیای محل تولد خود باقی بماند و داعیه صدور و گسترش خود را همیشه در سر می پروراند. به همین علت زمانی که ادیانی مانند مسحیت و اسلام پا به فرهنگ  و کشورهای دیگر گذاشتند و بر ملل و سرزمین های پیرامون خود غلبه یافتند، بهمرا خود تخم تضادی را در هویت فرهنگی و تاریخی این ملل کاشتند که همچنان زنده است و عمل می کند.

برای نمونه، در کشورهای اروپایی -بویژه اروپای غربی- ما از یکسو شاهدِ حضور فرهنگ، اندیشه و روش شناخت یونانی-رومی هستیم و از سوی دیگر مشاهده می کنیم که بسیاری از اروپاییان همچنان خود را از عقبه های مسیحی-یهودی می پندارند. تضاد میان این دو فرهنگ و پیش زمینه های متفات تاریخی بین آندو خود را دائما و به اشکال مختلف، در طول حیات ملتهای اروپایی، نشان داده است. در دوران قرون وسطی فرهنگ و اندیشه های مسیحی و کلیسایی غالب بودند و پس از آغاز عصر روشنگری بسیاری از فلاسفه و اندیشمندان این عصر سعی کردند با بازگشت به گذشته تاریخی خود، فرهنگ، هنر و طرز تفکر دوران یونان و روم باستان را زنده کنند. اما با وجود گذشت قرنها از جنبش روشنگری و ورود به دوران مدرن و حتی پست مدرن، ما همچنان شاهد تضاد و رقابت بین این دو فرهنگ و جهان بینی در رابطه با موضوعات و بحثهای مربوط به هویت اروپائیان هستیم.

در مورد ما ایرانیان نیز همین وضعیت صدق می کند. مردم ایران پس از ورود اسلام به سرزمینشان از فرهنگ و تمدن گذشته خود قطع گردیدند و با مواجه با فرهنگ و آداب رسوم جدیدی که از سرزمین های عربی می آمد وارد دورانی از تاریخ خود شدند که در آن همواره دو فرهنگ ایرانی و سامی (در قالب دین اسلام) در برابر هم قرار داشته اند و با یکدیگر رقابت می کرده اند. همانند اروپائیان هویت ما ایرانیان نیز اکنون عرصه تضاد و رقابت دو گونه فرهنگ و طرز تفکر است. فرهنگ، زبان و آداب و رسومی که ایرانیان از گذشته های دور تا کنون از آن پاسداری کرده اند و خود را با آن شناخته و تعریف نموده اند، و در برابر آن فرهنگ سامی و زبان عربی که در قالب اسلام به این سرزمین وارد شد و بتدریج با استفاده از عناصر فرهنگی و اسطوره ای ایرانیان ملغمه ای بنام شیعه بوجود آورد.
  
مقوله دیگری که همواره موجب بحران هویت در میان معتقدین سرسخت به ادیان و آنانی که هویت فرهنگی و تاریخی خود را در درجه اول در مذهب جستجو می کردند، بوده است (همانطور که روشنفکرانی مانند شریعتی و آل احمد در ایران عمل نمودند) موضوع "جهانی شدن" و فرهنگ، مناسبات و الزامات برخاسته از آن می باشد. فرایند جهانی شدن که بتدریج از نیمه دوم قرن بیستم آغاز شد، به همراه خود بحثهایی را، مانند نسبیت های فرهنگی و اخلاقی، حقوق عامه بشر فارغ از جنس و نژاد و فرهنگ، برابری زن و مرد و در نهایت "انسان جهانی" شده، دامن زد که بطور مستقیم رو در روی فرهنگ بسته ادیان که شامل یک برداشت خاص و واحد از جهان بود و برداشت دیگری را بر نمی تابید قرار می گرفتند. تضاد و تقابلی که بدلیل ریشه ها و پیش زمینه های کاملا متفاوت با یکدیگر موجب تشدید بحران هویت در معتقدین به این ادیان می شدند. به این معنی که جهان بینی های مذهبی عمدتا بر متون قدیمی دینی استوار و پذیرش آن در درجه اول منوط به داشتن ایمان می باشد، در حالیکه فرایند جهانی شدن فرایندی واقعی و طبیعی از تکامل جوامع بشری است که ما هر روزه آثار و نشانه های آنرا می بینیم و حتی از آنها استفاده می نماییم، بطوریکه می توان گفت که  امور عادی زندگی بشر از آن جدایی ناپذیر شده اند.

اما همانطور که ما در اروپای امروز شاهد کاهش نقش مذهب در تعیین هویت اروپائیان هستیم، که یکی از علت های اصلی آنرا باید اعتقاد به اصالت فرد (individualism) ، سکولاریسم، امانیسم و کاهش تعلق به نهاد مذهب دانست نسل جوان و پیشرو ایران امروز نیز بر خلاف پدران و نسلهای پیشین خود کمتر دچار بحران هویت، که بنظر من عامل اصلی آن شیعه گری در دهه های پیش از انقلاب اسلامی بوده است، می باشد.

کاهش تعلق نسل جوان ایران به نهاد مذهب شیعه و گرایش به عرفان و معنویت (حتی از نوع بی خدای آن)، (spiritualism)، سکولاریسم  و اعتقاد به جدایی دین از سیاست در حقیقت نسل جوان ایران امروز را بیشتر به پدران سکولار خود در عصر پیش و بعد از جنبش مشروطه در ایران از جمله میرزا فتحعلی آخوند زاده، میرزا آقا خان کرمانی، احمد کسروی و صادق هدایت نزدیکتر کرده است تا رهبران عقیدتی و سیاسی هم نسلهای من در سالهای قبل از وقوع انقلاب اسلامی. جنبش و تحرکی که اکنون در نسل جوان ایران می بینم، بجای یاد آوری شیعه گری افراطی شریعتی  و عوام زدگی امثال جلال آل احمد، یاد آور سکولاریسم و دنیا اندیشی و عرفی گرایی میرزا فتحعلی آخوند زاده و پاک دینی احمد کسروی است.

به همین دلیل بر خلاف تصور ادیب برومند و مسعود بهنود (اشاره به بیانیه ادیب برومند که شیعه را جز ارکان ملیت ایرانی دانسته است و مصاحبه مسعود بهنود که معتقد است روشنفکر ایرانی بدون فرهنگ شیعی معنا ندارد) که همچنان از فرهنگ شیعه گری خلاصی نیافته اند، معتقدم که نسل جوان ایران برعکس بچه مسلمانهای شورشی قبل از انقلاب دیگر دچار بحرانهای ناشی از هویت شیعی-ایرانی نیستند و راه و سبک زندگی خود را در اسلام و مذهب شیعه جستجو نمی کنند. مقاومت روزانه و خیابانی جوانان آگاه و پیشرو ایران در برابر عوامل امر به معروف و نهی از منکر و تحمیل کننده سبک زندگی که علی خامنه ای می پسندد ( زمانی که  اعلام می دارد: "اسلام، تکلیف مسلمانان را در معاشرت، در کیفیت زندگی فردی، در خورد و خوراک، در لباس پوشیدن، در درس خواندن، در روابط با حکومت، در روابط با یکدیگر و در معاملاتشان معین کرده است") خود گواه آشکاری است از این تحول و فاصله نجومی این نسل با شیعیان افراطی و شورشی قبل از انقلاب اسلامی.


۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

نهاد دین، نهاد ضد تکامل

در روزها و هفته های آینده شاهد جشنهای سال نو مسیحی خواهیم بود که در برخی از کشورهای اروپایی مانند هلند و بخشی از بلژیک با ورود سنت نیکولاس به این کشور از قبل آغاز شده است و در سایر ملل مسیحی با کریسمس و جشن سال جدید پایان می یابد. اگرچه این جشنها در بسیاری از کشورها محتوا و رنگ و بوی مذهبی خود را از دست داده اند و تبدیل به بخشی از فرهنگ و سنت این جوامع شده اند، اما از نظر تاریخی به رویدادهای مذهبی از جمله تولد عیسی مسیح نسبت داده می شوند. تحقیقات تاریخ شناسان اما نشان می دهد که تاریخ دقیق تولد عیسی مسیح نامشخص است و پس از ورود مسیحیت به اروپا و شکل گیری و قدرت یابی کلیسای مسیحی روز بیست و پنجم دسامبر بعنوان روز تولد مسیح تعیین می گردد. در برابر این سوال که آیا واقعا این جشنها از آن مسیحیت میباشند و عیسی مسیح در روز بیست و پنجم دسامبر بدنیا آمده است آقای شجاع الدین شفا تحقیقات مستندی دارد که در کتاب تولدی دیگر به رشته تحریر در آمده اند.

شجاع الدین شفا در کتاب تولدی دیگر می نویسد: " جشنهای مذهبی در غرب در حقیقت جشنهای مذهبی نیستند، زمانی که مسیحیت به اروپا راه باز کرد جشن ها رنگ و بوی مذهبی بخود گرفتند، که بسیاری از آنها از آیین و جشنهای میترایی کپی بردار شده است." وی در ادامه همین فصل از کتاب تولدی دیگر می آورد: "از مهمترين اين کپی برداری ها تعيين روز ٢۵ دسامبر برای تولد عيسی است که تنها در سال ٣٢۵ يعنی سه قرن پس از خود عيسی در شورای کليسای کاتوليک در مورد آن تصميم گرفته شد و تا بدان هنگام ضابطه ای در اين مورد برای مسيحيان وجود نداشت. انگيزه اين انتخاب اين بود که اين روز، از زمان رواج آئين ميترا در امپراتوری رم بعنوان روز تولد ميترا جشن گرفته می شد، زيرا در اين روز که مقارن آغاز زمستان بود، خورشيد از پائين ترين حد پائيزی خود در شب يلدا دوباره آهنگ بالا رفتن می کرد و طول روزها تا به جشن آغاز بهار که در آن دوباره تعادل روز و شب برقرار می شد ادامه می يافت، و بدين جهت روز ٢۵ دسامبر بعنوان روز «تولد» مهر (ميترا) جشن گرفته می شد، و با توجه به ريشه داری چند صد ساله اين سنت در امپراتوری رم، کارگردانان کليسای نوخاسته مسيحی صلاح در اين ديدند که بجای تعيين روز ديگری برای تولد عيسی همين روز تولد مهر را برای اين منظور برگزينند و فقط عيسی را به جای ميترا بگذارند."

این تحقیقات می توانند تائید کننده این نظر باشند که اصولا ادیان یک پدیده تاریخی و انسانی هستند که مانند سایر پدیده های طبیعی و اجتماعی از قوانین تکامل پیروی می کنند. همانطور که مسیحیت نیز با ورود به اروپای آن زمان برای تثبیت و گسترش قدرت خود چاره ای جز تطبیق با شرایط موجود و بهره برداری از عناصر فرهنگی و مذهبی آن زمان نداشت. مطالعات تاریخشناسان در مورد اسلام نیز نشان میدهند که نه تنها هیچ سند و مدرک قابل اعتمادی مبنی بر اینکه رویدادهای دهه های اول پس از تولد اسلام در شبه جزیره عربستان واقعا و حقیقتا اتفاق افتاده باشند، آنطور که در قران آمده، وجود ندارد؛ بلکه اسناد ثبت شده و موجود مربوط به سده دوم پس از ظهور اسلام می باشند. دست نوشته ها و مدارکی که، از جمله خود قران که سند اولیه آن مربوط به سده دوم اسلام است، نشان می دهند که اسلام نیز بمانند هر پدیده اجتماعی دیگری در بستر واقعا موجود فرهنگی و مذهبی آن زمان متولد می شود و برای رشد و گسترش خود از بسیاری از پارامتر ها و عناصر فرهنگی آن دوران استفاده و یا حتی کپی برداری می نماید.

البته در رابطه با تعریف مذهب بعنوان یک پدیده انسانی، تاریخی و فرهنگی، که از قوانین شناخته شده تکامل پیروی می کند، اختلاف نظر وجود دارد. در این رابطه بهتر است نظریات و استدلالات دینی را که صرفا بر مبنای ایمان و ادعای "حقانیت کتب آسمانی" استوار هستند و کتاب خود را به ماورای طبیعت و خدا نسبت می دهند بکناری نهیم، زیرا اصولا با ورود مقوله ایمان راه بحثهای مستند و علمی مسدود می شود.

از میان مجموعه نظرات مربوط به دین -بعنوان یک پدیده انسانی، تاریخی و فرهنگی- می توان به سه نظریه مهم که همواره بین اندیشمندان امور تاریخی و حتی زیست شناسی و تکامل طبیعی مطرح بوده اند اشاره کرد. برخی معتقدند که نیاز به برخورداری از یک مفهوم و برداشت عرفانی و فلسفی از جهان هستی یک پدیده قائم بذات انسانی است که ریشه آنرا باید در فطرت و طبیعت او جستجو کرد. نیازی که به تدریج و در فرایند تکامل در وجود انسان ریشه گرفته، و همواره خود را در طول تاریخ حیات بشر، به شکل رفتارهای مختلف دینی نشان داده است. به همین اعتبار نیز دین، از منظر نیازهای فردی، مشمول قوانین تکامل است و برخوردار از مکانیزم انطباق با شرایط جدید می باشد.

در مقابل اما برخی معتقدند که دین یک پدیده مستقل نیست، بلکه محصولی است جانبی که در خدمت پدیده های دیگر طبیعی و اجتماعی قرار می گیرد؛ و به همین اعتبار، تحول و تغییری که در دین صورت می گیرد درونی و ذاتی آن نیست بلکه متاثر از نیاز پدیده های دیگر می باشد، که از این محصول جانبی استفاده می کنند. بعبارت دیگر دین بعنوان یک محصول جانبی فی نفسه فاقد توانایی انطباق با شرایطِ متحول و دانم نوشونده است.  

نظریه سومی نیز، که در حقیقت دنباله نظریه دوم است، وجود دارد که معتقد است اصولا ادیان نقش ضد تکاملی دارند و از آنها انتظار انطباق با شرایط جدید را نمی توان داشت. ریچارد داوکینز نظریه پرداز اصلی این نظریه معتقد است که دین و مذهب بخشهایی از یک فرهنگ اند که قادر به تطبیق خود با شرایط نیستند و بیشتر نقش بازدارنده بازی می کنند تا محرکِ رشد و پیشرفت. (رجوع کنید به کتاب پندار خدا و ژن خود خواه از این نویسنده)

اما بنظر من هیچیک از این نظریات متناقض و نفی کننده مطلق یکدیگر نمی باشند، بلکه در واقع امر، هریک از نظرگاه خاصی به موضوع دین می پردازند؛ نظرگاههایی که عینی و قابل تجربه و ردیابی در تاریخ هستند. به سخن دیگر، نظریه ای که معتقد به وجود نیاز بشر به اندیشه و احساس دینی است از جنبه فردی به این مقوله می پردازد؛ و نظریاتی که دین را یک محصول جانبی و بدنبال آن ضد تکاملی می پندارند به نقش اجتماعی و سیاسی دین، بویژه رابطه آن با مقوله قدرت، می پردازند.

اگر مذهب را صرفا از زاویه نیازهای فردی انسان مورد بررسی قرار دهیم و فرض را بر صحت این نظریه بگذاریم (که چنین نیازی بتدریج در فرایند تکامل انسان بشکل یکی از ویژگیهای فطری و طبیعی انسان امروز در آمده است) قاعدتا باید انتظار داشته باشیم که این خصوصیت نقش مثبت و سازنده ای در روند تکامل انسان بازی کند؛ و بنابراین همواره در پی تطبیق خود با سایر مشخصات و ویژگی های انسان بوده باشد. شواهد تاریخی و امروزی اما بعضا خلاف این نظریه را ثابت می کنند، و در موارد و نمونه های دیگر تائید کننده این نظریه هستند. در دنیای امروز ما از یک سو شاهد کاهش تعلق مردم نسبت به نهاد رسمی مذهب و تبدیل اعتقادات دینی به نوعی از عرفان (spiritualism) و آزاد اندیشی دینی می باشیم و از سوی دیگر شاهد تولد نسل جدیدی از جوانان مسلمان هستیم که آماده اند با عملیات انتحاری جان خود را فدای اهداف دینی خویش نمایند که اصولا با منطق تکامل که در جهت بقای خود و یا نسل خویش عمل می کند خوانایی ندارد.

در واقع، زمانی که گرایشات فطری و شاید طبیعی انسان در اثر آموزش و تلقین تبدیل به ایمان ایدئولوژیک -که اصولا راه منطق و اخلاق بشری را سد می کند- شد، می توان از نقش ضد تکاملی دین صحبت کرد. به همین دلیل این پدیده جدید ایمان مطلق و ایدئولوژیک را می توان یک محصول جانبی از فرایند تکامل به حساب آورد، که در خدمت پدیده ها و محصولات دیگر قرار می گیرد.

شاید بتوان گفت که پدیده ایمان دینی و نظریه ای که مربوط به آن است و مذهب را یک عامل بازدارنده تکامل می شمارد، در حد فاصل دو نظریه دیگر قرار می گیرد. از یک سو نظریه ای که گرایشات مذهبی و نیاز به آنرا یک پدیده ذاتی و فطری بشر می داند و نظریه ای که مذهب را صرفا یک پدیده اجتماعی و فرهنگی به حساب می آورد که مطابق قوانین طبیعی و اجتماعی مشمول تغییر و تطبیق خود با شرایط می باشد.

شواهد تاریخی اما نشان می دهد که مذهب بعنوان یک پدیده اجتماعی و فرهنگی نیز از یک موجودیت مستقل به ذات برخوردارنبوده است بلکه بعنوان یک محصول جانبی در خدمت پدیده های دیگر قرار می گرفته است. برای مثال زمانی که پیامهای عیسی مسیح و عقاید مسیحیت به اروپا و دربار امپراطوری روم راه باز کردند، به تدریج جایگزین مراسم و آداب رسوم موجود شدند و مقامات مذهبی آنزمان، که به مسیحیت گرایش پیدا کرده بودند، از بسیاری از عناصر مذهبی و فرهنگی آنزمان کپی برداری نمودند.

اسلام نیز بتدریج عامل اتحاد قبائل پراکنده عرب در مقابل تمدن و مذاهب پیرامون خود از جمله تمدن پارس و مسیحیت و یهودیت می شود، اتحادی که جامعه عرب آنزمان برای بقا و گسترش خود شدیدا نیازمند آن بود. بویژه که ملل و مذاهب پیرامون از یک ساختار دینی مشخص، واحد و مکتوب برخورداربودند، در حالیکه اعراب آنزمان هنوز در دوران بت پرستی که از نظر سیر تحولات مذهبی و اعتقادی چند گام عقب تر از رقبای دارای کتاب بودند، قرار داشتند.

موضوع قابل توجه اما این حقیقت است که محصولات جانبی پروسه تکامل طبیعی و اجتماعی ممکن است برای دوره های بسیار طولانی به حیات خود ادامه دهند، از محیط پیرامون خود تغذیه کنند و یا حتی بر آن مسلط شوند. پدیده های مزبور تا زمانی که بر محیط پیرامون خود چیره نشده اند انگل وار به حیات خود ادامه می دهند، اما زمانی که در دوره خاصی و بدلایل مختلف بر محیط خود مسلط گردیدند از زندگی انگل وار جدا و تبدیل به یک نهاد قوی و بعضا مسلط می شوند. نهادی که بدلیل نداشتن ریشه تکاملی اصیل و جانبی بودن نه تنها کمکی به روند رشد و تکامل انسان و جامعه نمی کنند بلکه بعنوان مانعی در سر راه آن ظاهر می شود.

برای مثال سلولهای سرطانی تا زمانی که بر محیط خود مسلط نگردیده اند، می توانند سالها بدون جلب توجه به زندگی خود ادامه دهند و انگل وار از محیط خود تغذیه کنند، اما زمانی که رو به رشد و گسترش گذاشتند، عملا تبدیل به غده و مجموعه و نهادی سرطانی می گردند که عملا راه زندگی برای محیطی که به آن وابسته اند را نیز می بندند و موجب مرگ میزبان خود می شوند.

مذهب و اعتقادات دینی نیز که پا را فراتر از صرفا نیازهای فردی می گذارند و وارد مناسبات اجتماعی می شوند، بدلیل اینکه در مناسبات اجتماعی همواره پدیده های دیگری مانند مالکیت و اراده معطوف به قدرت دست بالا تری دارند عملا بعنوان محصولات جانبی مورد استفاده و در خدمت مناسبات قدرت و مالکیت قرار می گیرند. این محصول جانبی اما تا زمانی که در خدمت نهاد قدرت قرار دارد و فاقد استقلال است می تواند انگل وار به حیات خویش ادامه دهد و از منابع موجود تغذیه نماید. در این وضعیت، اگرچه پدیده انگلی مزبور مانع جدی در برابر رشد و تکامل جامعه انسانی نیست اما قطعا به پیشرفت آن نیز کمکی نمی کند.

همانند رشد سرطانی سلولها، هنگامی که مذهب و دین نیز وارد مناسبات قدرت می شوند و تبدیل به یک نهاد مستقل می گردند، که حتی سلولهای سالم را نیز در خدمت خود قرار می دهند، می توان از تولد نهاد و پدیده ای صحبت کرد که ضد تکامل و پیشرفت انسان عمل می کند و عملا تبدیل به موجود ضد تکاملی می شود.

مسیحیت زمانی که تبدیل به یک نهاد مذهبی گردید و بر اریکه قدرت اقتصادی و سیاسی، پس از فروپاشی امپراطوری روم، تکیه زد و آن تمدن باستان را در خود حل نمود، دوران سیاهی را در تاریخ اروپا رقم زد که از آن بعنوان قرون وسطا یاد می شود. یعنی دورانی گذار بین دو تمدن روم قدیم و یونان باستان از یکسو و تمدن جدیدی که پس از رنسانس و روشنگری آغاز و با انقلاب فرانسه و آمریکا رقم خورد، از سوی دیگر. نهاد مسیحیت دوران قرون وسطا به هیچ وجه پدیده ای تکاملی و رشد دهنده نبود بلکه سرطان وار محیط پیرامون خود را نیز نابود کرد و ملل اروپایی را به رکود و سکون هزار ساله کشاند.

از دین اسلام نیز که پس از فتح مدینه توسط محمد ابن عبدالله تبدیل به یک نهاد سیاسی-اجتماعی شد دیگر نمی توان بعنوان یک اعتقاد و ایمان فردی صحبت کرد که می تواند ریشه در نیازهای فطری انسان به منبعی عرفانی و معنا بخش داشته باشد. حتی دیگر محصولی جانبی و وابسته نیز نیست، آنقدر نظام اجتماعی و فرهنگی آنزمان اعراب ساکن این ناحیه عقب افتاده و مادون تاریخ بود، که نیازی به حیات طولانی مدت انگل وار نداشت و بسرعت جامعه عرب آنزمان را که تشنه قدرت رقابت و حتی برتری بر همسایگان خود بود بسوی خود جذب کرد. این نهاد نیز بمانند نهاد مسیحیت در قرون وسطا، تمدنهای پیرامون خود را نابود نمود و پس از آن هرگز نتوانست تمدنی به معنای واقعی بنا نهد. شعرا و دانشمندن دوران حاکمیت خلافت اسلامی بر مناطق تحت سلطه اشان بخاطر امواج رهایی بخش اسلام نبود که دست به خلاقیت های هنری و علمی زدند. همواره چنین بوده است، زمانی که یک قوم و ملتِ با فرهنگ و تاریخ طولانی در اقلیت و زیر سلطه نهاد سیاسی-مذهبی بیگانه قرار می گیرد، مقاومت و پاسداری از فرهنگ و تاریخ خود را در خلق آثار هنری، علمی و فلسفی نشان می دهد. همانطور، زمانی که دین زرتشت نهاد رسمی حکومت ساسانیان شد و از مردم خود بیگانه گردید ما شاهد شکوفایی حرکتهای هنری-اجتماعی خلاقی مانند مزدک و مانی هستیم.

مکانیزمی که در فرایند تبدیل مذهب به یک نهاد اجتماعیِ ضد تکامل عمل کرده است را زمانی بهتر می توان فهمید که به پروسه ای که یک فرد در درون خود طی می نماید، تا گرایشات و عقاید مذهبی اش بتدریج تبدیل به ایمان دینی و ایدئولوژیک شوند دقت نماییم. همانطور که نهاد ایمان در درون فرد می تواند توانایی ها و استعداهای او را تحت کنترل خود در آورد، نهاد دین در جامعه نیز، بدلیل تمامیت خواهی، قصد کنترل بر تمامی منابع انسانی و اجتماعی را دارد.

در واقع اگر نهاد ایمان در درون فرد انسان همه عقل، اراده و اختیارات او را تحت کنترل خود در آورد همانند نهاد مذهب در جوامع انسانی ضد تکامل و پیشرفت عمل می کند و نیروها و استعداد های بشری و منابع انسانی و اجتماعی را به نابودی می کشاند. از این منظر می توان گفت که نهاد مذهب حتی اگر در سیاست مشارکت نداشته باشد، بویژه در میان ملل مذهبی که ایمان مذهبی در بخش وسیعی از مردم همچنان وجود دارد و پروسه بازگشت به عرفان (spiritualism) و نیازهای اولیه و فطری انسان کامل نگردیده و تعلق به نهاد درونی مذهب (ایمان) و نهاد بیرونی مذهب، حوزه های علمیه، کلیساها ... کاملا قطع نگردیده است، این خطر همواره وجود دارد که نهاد مذهب چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی باردیگر قدرت گیرد و یا به اشکال مختلف مانع رشد و پیشرفت جامعه بشری شود.



۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

زمانی برای باز گشت شور و احساس به دنیای سیاست

ربع قرن از فروریزی دیوار برلین، سمبل پایان جنگ سرد، می گذرد. پس از آن، دوران جدیدی در جوامع بشری و روابط بین الملل آغاز می گردد که از منظر تحولات سیاسی-اجتماعی تحت عنوان دوران پُست-انقلاب و پُست-ایدئولوژی شناخته می شود. نکته قابل توجه (که موضوع این یادداشت نیز می باشد) اما این واقعیت است که در دهه های پس از فروریزی دیوار برلین این صرفا انقلابات سیاسی-اجتماعی و ایدئولوژیهای پشتوانه آنها نبودند که مورد شک و تردید قرار گرفتند، بلکه حتی شور و احساسات انسانی، که همواره در تحولات و جنبشهای اجتماعی دو قرن اخیر نقش تعیین کننده ای داشته اند، به پشت صحنه سیاست میروند؛ و سیاست و سیاست ورزی عمدتا از آنِ متخصصین و بخشهای الیت جامعه می گردند. شور و احساس، که همواره در کنار سیاست بودند، دیگر اما متعلق به توده های مردم و یا در ارتباط با وضعیت روحی و روانی افراد و یا جوانان شناخته و تفسیر می شوند. دنیای سیاست نیز تبدیل به صحنه برخورد آکادمیسین ها و متخصصین امور سیاست می گردد، که در آن فقط منطق و عقلانیت سیاسی و حسابگر حاکم است.

پس از دوران روشنگری در اروپا و با تحقق دو انقلاب بزرگ در اواخر قرن هیجدهم میلادی در فرانسه و امریکا انسان رها شده از حصار های قرون وسطی، خود را مجددا باز می یابد و با ایمان به توانایی های عقلانی و احساسی خویش و پرشور از تولدِ دوباره خویش دوران جدیدی را در حیات بشر رقم می زند. دورانی که از نظر عمق و سرعت تحولات قابل مقایسه با هیچ مقطعی از تاریخ بشر نیست. یکی از ویژگیهای بسیار بارز این دوران اما وجود و حضورِ شور و احساس در عرصه سیاست بود. رهبران و سیاست مداران نیز با برخورداری از استعداد و توانایی بکارگیری شور و احساس می توانستند رابطه نزدیکتری با مردم خود برقرار سازند. که می توان این تلفیق شور و احساس با سیاست را در بسیاری از انقلابها و جنبش های سیاسی-اجتماعی قرون نوزده و بیست مشاهده کرد.

البته اگرچه این تلفیق گاه موجب سوء استفاده و انحراف انقلابات سیاسی به دوران و سیستمی از ترور و جنگ می شد، اما در این حقیقت نمی توان شک داشت که سیاست، شور و احساس همواره تحولات سیاسی-اجتماعی را از جنبه مثبت و یا منفی آن رقم زده اند. ما در کنار رهبران سیاسی که شور و احساسات انقلابی را بسرعت تبدیل به یک سیستم و ماشین سرکوب و کشتار دولتی کردند، رهبران و فعالین سیاسی و اجتماعی فراوانی نیز داریم که شور و احساس خود را تبدیل به عشق و آرمان آزادی برای بشریت نمودند و در مقابل نظم ظاهر منطقی حاکم (که به بهانه حفظ آرمانهای انقلاب تثبیت شده بود) مقاومت نمودند و راه دیگری در پیش گرفتند. پس از انقلاب بولشویکی سال 1917 میلادی تروتسکی در مقابل استالین قرار گرفت، در اروپا آنتونی گرامشی و روزا لوگزامبورک در مقابل احزاب کمونیست وابسته به حزب مادر ایستادگی کردند، در کوبا چه گوارا راه دیگری برای ادامه انقلاب برگزید و زندگی چریکی را بر زندگی زیر سایه نظم جدید حاکم در کوبا ترجیح داد و در ده های اخیر، رهبرانی مانند ماندلا، لوترکینگ توانستند با تلفیق سیاست، احساس، شور و عشق نامِ ماندگاری از خود در قلبها و اذهان مردم سرتاسر جهان باقی بگذارند.

اصولا احساس و سیاست بمانند آب و آتش از یکسو به هم وابسته اند و از سو دیگری می توانند کاملا ضد هم عمل کنند؛ بطور کلی میتوان گفت که بسیاری از تصمیمات ما در نهایت توسط احساسات درونی مهر تائید می گیرند. اما با وجود اذعان به نقش تعیین کننده احساس در بسیاری از تصمیم گیری ها، برخی از نظریه پردازان حوزه فلسفه سیاسی، بر این عقیده اند که دو موضوع احساس و سیاست را می بایست بطور کامل از یکدیگر جدا ساخت. سیاست عرصه تصمیمات معقول و منطقی است، در حالیکه احساس جنبه کاملا شخصی و فردی پیدا می کند و گاه می تواند موجب تصمیمات غیر منطقی و غیر عقلانی نیز بگردد. بعبارت دیگر از نظر آنان احساس مقوله ایست غیرعقلانی و غیرمنطقی و باید مانع ورود آن به سیاست شد.

در این رابطه می توان به نظریه قراردادهای اجتماعی ژان ژاک روسو اشاره کرد که با وجودیکه نویسنده آن به ذات و نهادِ خوب انسان ایمان داشت، اما در عین حال معتقد بود که بواسطه دورافتادگی و بیگانگی انسان نسبت به ذات اولیه اش، که بواسطه زندگی و حیات اجتماعی و بطور مشخص در اثر تضاد های اجتماعی ناشی از ظهور پدیده مالکیت شخصی اتفاق افتاده است، باید جوامع انسانی را از طریق مجموعه ای از قرارداد های اجتماعی اداره کرد، تا بتوان تعادلی در تقسیم منابع انسانی و طبیعی ایجاد نمود. نظریه ای که یکی از پایه ای ترین نظریات در عرصه تنظیم روابط و قراردادهای اجتماعی در کشورهای مدرن شده است و مبانی نظری و فلسفی حکومت های مستقر بر قانون و دمکراسی را تشکیل می دهد.

این نظریه اما بعدها، و پس از دو قرن انقلاب و جنگهای خونین، از اواخر قرن هیجدهم تا اواخر قرن بیستم، بهمراه نظریه های جدیدی در زمینه های روانشناسی اجتماعی عملا موجب حذف شور و احساسات انسانی از سیاست، بویژه سیاستمدران رسمی و دولتی می گردد. ماکس وبر اقتصاد دان، متخصص تاریخ و جامعه شناس آلمانی از جمله نظریه پردازان اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم معتقد بود که ما هر اندازه خود را بدست احساسات انسانی مانند خشم، ترس، حسادت و حتی بلند پروازی بسپاریم، به همان اندازه راه پیشروی عقلانیت و منطق را سد کرده ایم و موجبات اعمال و تصمیمات غیر منطقی را فراهم آورده ایم (نقل به مضمون از سایت https://www.marxists.org/reference/subject/philosophy/works/ge/weber.htm و یا رجوع کنید به کتاب "Max Weber and the Century")

در این فرایند، بتدریج احساسات و شور انسانی محدود به حوزه های فردی، با استفاده از نظریات روانشناسی فردی و یا محدود به توده های مردم با بهره گیری از روانشناسی اجتماعی گردید و منطق و عقلانیت نیز محدود به حوزه سیاست و سیاست ورزی شدند؛ و بدنبال آن اکثر جنبش های اجتماعی-سیاسی دهه شصت میلادی به بعد عمدتا در زیر مجموعه جنبشهای احساساتی و شورشهای اعتراضی و بنابراین غیر معقول و نا کارآمد قرار گرفتند. سیاست و سیاست مداری نیز تبدیل به یک حرفه تخصصی گشت که تنها با علم جامعه و سیاست و تحصیلات دانشگاهی قابل دست یابی و قابل اجرا بود. سیاست و منطق پراگماتیستی سیاست از آن بخش الیت و تحصیل کرده شدند، که فعالین پر شور و احساس در حوزه حقوق بشر، جامعه و محیط زیست را در آن جایی نبود، مگر اینکه شور و احساس خود را بکناری نهند و فقط با منطق و عقل حسابگر خود وارد عرصه خشک و کاملا پراگماتیستی سیاست شوند.

وجه مشترک اکثر نظریه پردازان جدایی شور و احساس از سیاست، دید بدبینانه آنان به احساسات بشری بود. پشتوانه های عینی و تاریخی آنان برای تدوین و اثبات نظریاتشان نیز همانا انقلابات ایدئولوژیک و جنگهای ناشی از آن بودند که به دید آنان بر احساست بشری از جمله خشونت، ترس، حسادت، حس مالکیت استوار بوده اند.

اکنون آنچه که برای بسیاری باقی مانده است احساس نوستالژیک نسبت به شور و احساسی است که یا خود آنرا تجربه کرده اند و یا در تاریخ جنبشها و انقلابهای چند سده اخیر خوانده اند. جنبش هایی که برخی از رهبران آن، اتفاقا بدلیل برخورداری از شور و احساسات انسانی و تلفیق آن با سیاست، امروزه تبدیل به اسطوره و یادآوران احساسات نوستالژیک شده اند، از جمله گاندی، لوتر کینگ و نلسون ماندلا. آنان نشان دادند که از منظر و زاویه مثبت نیز می توان به احساسات انسانی نگاه کرد و از همین جنبه نیز می توان و باید این نوع از احساسات را وارد عرصه سیاست کرد. رسم و روشی که به این رهبران قدرت فهم مردم، توانایی و استعداد همدلی و ارتباط نزدیک و قلبی با هوادارانشان را داده بود. استعدادها و توانایی هایی که رهبران احزاب رسمی و دولتمردان امروزی عمدتا فاقد آن هستند.

رهبران سیاسی که خود را همچنان لیبرال، دمکرات و طرفدار حقوق بشر می نامند و احزابشان به این القاب مزین گردیده اند، با ورود به میدان رئال پلیتیک عملا تبدیل به تکنوکرات های دنیای سیاست می شوند؛ برای مثال با وجودیکه در حرف و سخن خشونت را محکوم و طرد می کنند، عملا مجبورند به جنگ تن دهند، زیرا در کادر منطق خشکِ خود آنرا اجتناب ناپذیر می دانند. خشک سالی، گسترش ویروسهای خطرناک، نسل کشی، قوم کشی، جنگهای منطقه ای و نژادی، نقض حقوق بشر و همه مصائب بشرِ امروز در اتاقهای فکر مشاوران قدرت های بزرگ جهانی رنگهای انسانی و احساسی خود را می بازند و تبدیل به پارامتری از مجموعه پارامترهای اقتصادی-سیاسی و ژئوپلیتیک می شوند که باید با محاسبه منافع مالی و سیاسی کارتلهای دارویی، نفتی و مالی در مورد آن تصمیم گرفته شود؛ که سر انجام این تصمیم نیز سر از سازمان ملل در می آورد و چیزی از آن، بمانند شیر بی یال و دم و اشکم باقی نمی ماند.

در واقع امر، به همین دلیل از زمانی که سیاست از احساس و شور انسانی جدا شد، بتدریج نقش و حضور زنان نیز در عرصه سیاست رو به کاهش گذاشت؛ به این دلیل که به اعتقاد این نظریه پردازان، زنان از احساسات انسانی قوی تری نسبت به مردان برخوردارند و چون در دنیای سیاست جایی برای احساس نیست، زنان نمی توانند از صلاحیت لازم برای مشارکت در سیاست برخوردار باشند! به همین دلیل است که دنیای سیاست در شرایط کنونی بیشتر یک دنیای مردانه است تا زنانه.

اصولا در تاریخ فلسفه توجه لازم به احساسات انسانی و نقش آن در زندگی انسان نشده است، از زمان افلاطون تا اسپینوزا و کانت همواره "کار خوب" مترادف با "کار منطقی و عقلانی" تصور می گردیده و گفته می شده است که احساسات در عرصه عقل -و حتی در زمینه اخلاقیات- بمانند پارازیت عمل می کنند. همین نگاه بدبینانه به احساسات انسانی عملا موجب شده است که سیاستمداران از دخالت احساس در تصمیم گیریهای خود منع شوند و میدان سیاست و سایست ورزی عمدتا به مردان که گفته میشود از احساسات کمتری نسبت به زنان برخوردارند، سپرده گردد.

اما در این زمینه جدیدا خانم فیلسوف امریکایی مارتا نوسباون (Martha Nussbaum) در کتاب خود تحت عنوان سیاست احساسی (political emotions) نظریه های مرسوم در مورد جدایی بین سیاست و احساس را رد می کند و معتقد است که اتفاقا احساسات بشری نقش مثبت و سازنده ای در سیاست می توانند داشته باشند، که در صورت عدم توجه به آن فاصله بین مردم و سیاستمدران بیشتر و بیشتر خواهد شد. وی در این زمینه به جنبه های مثبت روح و احساس جمعی و همدلی بین انسانها در حل مسائل اجتماعی و سیاسی اشاره می کند و مطرح می نماید که عشق به میهن و سرزمین پدری – که به تصور عامه می تواند منجر به نوعی نژاد پرستی و شونیسم شود، حس مشارکت جمعی و اتحاد یک ملت را نیز می تواند تقویت نماید.

بدون احساس همدلی، همدردی و هموندی اصولا نمی توان از یک جامعه مستقل و متکی برخود صحبت کرد و بدون این استحکام اجتماعی نمی توان به یک دمکراسی پایدار دست یافت. وی معتقد است که رهبران سیاسی نباید صرفا در پی حفظ نظم موجود و دفاع از اصولی که به آن معتقدند، برای مثال سوسیال دمکراسی و یا لیبرالیسم باشند. استحکام و تقویت پیوندهای درونی هر جامعه که ارتباط مستقیمی با روح و عواطف انسانی دارد یک پیش شرط بسیار مهم و حیاتی است که نباید فراموش شود. چیزی که جز از طریق تلاش بر برقراری رابطه با مردم و درک احساسات و همدلی با آنان شانس تحقق ندارد.

بعبارت دیگر، اهداف و آرمانهایی که رهبران و فعالین سیاسی-اجتماعی دنبال می کنند، تنها زمانی شانس موفقیت دارند که بر دل مرم و شنوندگان آن بنشیند و توده ها با آن احساس همدلی و همزبانی کنند. همانطور که برخی از رهبران سیاسی و پیشروان جنبش های اجتماعی، مانند لوترکینگ و گاندی با تلفیق بسیار ساده و صادقانه ای بین احساسات انسانی و اهداف سیاسی اشان از خود یک اسطوره فراموش نشدنی بجا گذاشتند. احساس وشوری که آنان –هریک به طریق خاص خود- به هودارانشان منتقل میکردند، احساساتی ایدئولوژیک و بنابراین کاذب همراه با وعده های پوچ و سرِ خرمن نبود. درسهای تاریخ نیز نشان داده و می دهد که مردم عموما با درک و احساس خود رهبران همدل و همزبان خود را خوب می شناسند و یاد و نوستالژی آنان را حفظ و سینه به سینه منتقل می کنند.

بی حکمت نیست که سخنان نسل جدیدی از پیشروان جنبش اجتماعی-سیاسی در ایران امروز، که در دامن جنبش سبز متولد و پرورش یافتند، از جمله نسیرن ستوده، نرگس محمدی بیش از هر جریان و فعال سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بر دل می نشیند، گویی که آنان حرفهای دل را ما می زنند. رهبران جنبش سبز اگرچه از درون همین نظام برخاستند، اما بقطع می توان گفت که بدنه اصلی آنرا زنان و دختران جوان تشکیل می دادند، نیمی از جامعه ایران که بیش از هر بخش دیگری مورد ظلم و تبعیض نظام اسلامی حاکم قرار داشته و دارد. همانطور که روسری گلگون ندا آقا سلطان بعنوان سمبل مظلومیت زنان جامعه ایران پرچم جنبش سبز ایران گردید.

ترکیب رنگ سبز بعنوان نمادی از جنبش مسالمت آمیز و مترقی مردم ایران و رنگ گلگون و آغشته به خون ندا در حقیقت نمادی است از تلفیق احساس، انسانیت، عشق و سیاست، که اکنون خود را در پیشقراون این جنبش نشان می دهد که بخش عمده آنرا زنان شجاع ایران مانند نسرین ستوده، نرگس محمدی و دختران و زنان جوانی که در برابر سپاه جرار امر به معروف و نهی از منکر ایستادگی می کنند و قربانی می دهند، تشکیل می دهند. آری جنبش سبز ایران دیگر فقط سبز نیست، با شور و احساس و رنگ گلگون و سرخ ناشی از آن نیز ترکیب شده است.