۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

آیا تراژدی دیگری در حال زایش است؟

"برای کشف اقیانوس های جدید باید جرات ترک ساحل را داشت. این دنیا دنیای تغییر است نه تقدیر"
ژان پل سارتر

با وجودی که موافقان و مخالفان شرکت در انتخابات ریاست حمهوری و حامیان و منتقدان دولت آقای روحانی در بسیاری از زمینه ها اختلاف نظر دارند، اما بجرات می توان گفت که اکثرا، گفته و ناگفته، در یک نقطه به اشتراک نظر می رسند. این نقطه اشتراک اما صرفا محدود به کنشگران سیاسی جامعه ایران نمی شود و آنرا می توان در میان واکنش های مردم پس از انتخاب آقای روحانی نیز دید، نقطه اشتراکی که بیان وضعیت احساسی و روانی مردم نیز می تواند تفسیر شود.
این نقطه اشتراک که خود را در یک واژه مشخص نشان می دهد، بدلیل تکرار بیش از حد در حقیقت ترجیع بند واکنش های مردم و تحلیل ها و تفسیرهای بسیاری از نقادین و طرفداران دولت آقای روحانی  شده است. این واژه  مشترک را حتی می توان در میان نوشته ها و تحلیل های افراد و گروه هایی که هم در استراتژی و هم در تاکتیک در پی بر اندازی و یا انحلال این رژیم هستند، نیز مشاهده کرد.  

از زمانی که  آقای روحانی دولت خود را دولت تدبیر و امید نامید، و اصلاح طلبان  و اپوزیسیون خشونت پرهیز از رویای امید در میان اصلاح طلبان و جامعه ایران صحبت کردند و حتی نقادان جمهوری اسلامی دوران کنونی را دوران بیم و امید نامیدند؛ و از هنگامی که حمایت آقایان هاشمی و خاتمی از حسن روحانی موجب احیا امید در میان اصلاح طلبان گردید، مردم ایران و بخش های گسترده ای از اپوزیسیون اصلاح طلب و رفرمیست با چشم امید به آینده و عملکرد های دولت آقای روحانی نگاه می کنند. مردم ایران، چه آنها که در انتخابات شرکت کردند و چه آنهایی که بدلیل ناامیدی از اصلاح پذیری این نظام پای صندوق های رای نرفتند، امیدوارند که کشورشان از این پس روی ثبات و آرامش بخود گیرد و ازخطر جنگهای داخلی و دخالت های خارجی که در کنار مرزهای این زاد بوم در جریان است دور نگاه داشته شود.

این فصل مشترک "امید" را اگرچه می باید پاس داشت و بدیده مثبت و امیدوارانه به آن نگاه کرد و از آن زمینه ای برای همکاری و تبادل نظر و دریچه ای برای باز کردن راه گفتگو میان بخشهای مختلف اپوزیسیون حکومت فراهم آورد، اما اگر این "امید" صرفا در حد امید و یا بهتر بگویم آرزو باقی بماند و در پی آن اراده ای برای مشارکت فعال در عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی بخرج داده نشود، می تواند بسرعت تبدیل به یاس و ناامیدی و تولد تراژدی دیگری شود.
در فرهنگ ما ایرانیان  معمولا "امید" و "آرزو" مترادف با هم و بجای هم بکارمی روند. در بسیاری از موارد واژه امید را بکار می بریم اما در حقیقت آرزوی درونی خود را بیان می کنیم. امیدواری ما برای بهبود اوضاع اقتصادی جامعه ایران در واقع امر آرزوهای ما را نشان میدهد، امیدواری ما برای سیاست های داخلی و خارجی معقول و متعادل تر در حقیقت بیان آرزوی درونی ما است.

تفاوت آرزو و امید اما در این است، که ما با ابراز آرزوهای خود برای بهبود اوضاع کشور در واقع امر در انتظار دخالت نیروهای ماورایی و حوادث غیر قابل پیش بینی برای تحقق آرزوهایمان نشسته ایم. زیرا آرزو در حقیقت بیانی از احساس آدمی است، آنگاه که نقشی برای خود در تحقق آن قائل نیست. همانگونه که این آرزوها خود را روزانه با تکرار "انشاالله"، "اگر خدا بخواهد"، به "امید پروردگار"  ویا "تا ببینیم تقدیر ما در چیست" نشان می دهند.

"امید داشتن" اما بدین معنی است که ما برای آینده و بهبود شرایطِ حال یک ایده و طرح مشخصی را در نظر داریم و بر خلاف آرزو که فرد آرزومند دست روی دست گذاشته و جایگاه نظاره گر را انتخاب می کند، فعالانه برای تحقق آن امید و طرحی که مد نظر داریم  وارد عرصه عمل می شویم. امیدوار بر خلاف آرزومند در انتظار عوامل غیبی و خارجی نمی نشیند و مسئولیت تحقق امید های خویش را در درجه اول خود بعهده می گیرد.

در واقع امر انسانِ آرزومند در درون و عمق احساسات خود امیدی برای بهبود شرایط ندارد، نقشی برای خود قائل نیست و در حقیقت به انتظار معجزه نشسته و آرزو می کند که نیروهای غیبی و دست روزگار و تقدیر وارد عمل شوند و بدین طریق از خود سلب مسئولیت می نماید.

فردریش نیچه امید های ما را که در حقیقت آرزوهای ما هستند و ما نقش فعالی در تحقق آنها بعهده نمی گیریم، "سرمنشا همه بدی ها" می داند زیرا که "باعث دوام زندگیِ پررنج و عذاب "، گرفتن شور و شادی از آن و منجر به  انتظار دائمی برای بهبود آن می شود. آرزوهایی که منشا عمل و فعالیت نشده و انسان را در انتظار تقدیر و یا ظهور یک منجی، بی عمل و پاسیو نگاه می دارد.

وی معتقد است که اتفاقا انسانهایی که امید های کاذب و آرزوهای دور و دراز ندارند و حتی نسبت به آینده بدبین هستند زودتر آستین بالا می زنند و با اتکا بر اراده و توانائی های خود در پی تغییر شرایط برمی خیزند. وی این محکومیت انسان را در پذیرش این واقعیت که قرار نیست نیروهای غیبی سرنوشت اورا تغییر دهند و وی باید امیدهای کاذب و آرزوهای خود را بکناری نهد و با اراده خویش وارد عمل شود، تراژدی ای می نامند که از بدو حیات انسانِ هوشمند و در طول تاریخ حیات اجتماعی اش تکرار شده است و در حقیقت جزیی جدایی ناپذیر از زندگی اش گردید ه است.

نیچه می نویسد که انسان سرانجام  با پذیرش این تراژدی و با بدور انداختن امید های کاذب بود که توانست زندگی را در لحظه و زمان حاضر تجربه کند و آنرا آنگونه که هست دریافت و احساس نماید، نه آنگونه که نیروهای غیبی و دست سرنوشت آنرا رقم می زنند. نیچه معتقد است که یونانیان قدیم موفق شدند با استفاده از هنرهای دراماتیک (اشاره به نمایشنامه های آپولو و دینوسوس) این تراژدی را به صحنه در آورند و بدین وسیله آنرا بعنوان یک واقعیت سرسخت و جدایی ناپذیر از زندگی روزانه اشان به نمایش بگذارند. این واکنشِ تراژیک و واقع بینانه در برابر جهان بود که عامل رشد و شکوفایی جامعه انسان شد و انسان شاد و سرمست از دست و پنجه نرم کردن با عوامل طبیعت را خلق کرد.

این نوع نگاه به جهان هستی و انسان شاد و سر خوش از  درک و پذیرش این تراژدی اما بتدریج جای خود را  به فلسفه ها و اندیشه های غایت گرا و سپس مذاهب الهی داد که با نظریات مختلف مبنی بر هدف دار و معنا دار بودن جهان، از انسان می خواستند که امید خود را به تحقق این اهداف غایی از دست ندهد و ایمان داشته باشد که این تراژدی موقت و گذرا خواهد بود و سر انجام درهای بهشت بسوی انسان باز خواهد گردید. ایمان وانتظاری که نیچه بشدت آنرا مورد حمله و نقد قرار می دهد.
میگویند که نیچه یکی از الهام دهنده های اصلی نظریه سازه های اجتماعی ( (sociaal constructivisme است. این نظریه بر این اصل استوار است  که خود انسان و نه اراده های خارج از او معنا بخش زندگی و روابط اجتماعی اوست. در این رابطه باید در نظر داشت که در حقیقت، فعالیت های اجتماعی و روزمره هستند که در روند معنا بخشی به زندگی نقش بسیار تعیین کننده دارند.

برای مثال بسیاری از مفاهیمی که امروزه تبدیل به یک مدل و یا نظریه علمی و کلاسیک شده اند در بدو امر و در آغاز تکوین و شکل گیری شان در ارتباط مستقیم با زندگی روزانه مردم حتی زندگی خصوصیشان بوده است. از جمله دمکراسی در یونان باستان به معنای دخالت مستقیم مردم در امور اجتماعی، همانگونه که هر انسانی دخالت مستقیم در تنظیم امور شخصی اش داشته است، بود. هنر و تئاتر انعکاس  فهم انسان آن زمان از جهان پیرامون خود و نمایشگر تراژدی ای بود که به آن واقف شده بود. تراژدی و هنرهای منبعث از آن که بعد ها متاسفانه شکل و لعاب مذهبی بخود گرفت و تبدیل به عزاداری، تعزیه و انتظار و امید های کاذب و آرزوهای ناشدنی گردید.

این امید و آرزویی که فصل مشترک بسیاری از ما ایرانیان شده اگر تبدیل به اراده برای تغییر و پذیرش مسئولیت مستقیم این تغییر نگردد و اگر منشا ورود به عرصه های اجتماعی و سیاسی نشود مسلما بسرعت تبدیل به عزا و سوگواری خواهد گردید. اینکه فقط امید داشته باشیم که آقای روحانی در تحقق اهداف و برنامه های خود موفق شود، کافی نیست و اگر با حضور خود از این امید پاسداری نکنیم و برای تحقق آن پا به میدان نگذاریم، مطمئن باشیم که این نظام جمهوری اسلامی است که در تحقق امیدهایش و ادامه حیاتش موفق خواهد شد و به آرزوهایش دست خواهد یافت و نه مایی که در انتظار موفقیت اقای روحانی نشسته ایم.

اینکه در صف های خرید مواد غذایی یا در اتوبوس نق بزنیم که با انتخاب وزرایی مانند آقای پورمحمدی درب ها بر همان پاشنه خواهند چرخید و به این طریق نارضایتی خود را نشان دهیم کافی نیست. و این صرفا وظیفه روشنفکران و کنشگران سیاسی نیست که انتقاد یا نصیحت کنند، بنویسند و روزنامه نگاری کنند. در درجه اول مایی که پای صندوق های رای رفتیم و با امید به روحانی رای دادیم و یا مایی که علی رغم رای ندان در اندرون خود آرزوی موفقیت او و بهبود اوضاع را داریم مسئولیم که با حضور فعال از این رای و امید حاصل از آن پاسداری کنیم. از هم اکنون تجمع ها و محافل خود را فعال تر کرده و سعی نماییم که شکل قانونی به آن بدهیم و با اجازه گرفتن از دولت تجمع های قانونی و مسالمت آمیز تشکیل دهیم.

حتی منتظر نهادهایی که بخش های روشنفکر، هنرمند  و بقول معروف الیت جامعه ما می خواهند تشکیل دهند، نمانیم و در کوچه ومحله خود ود در جوار بسیج و مسجد محله، شوراهای مستقل مردمی برای حل و فصل امور بسیار ساده و روزمره را تشکیل دهیم. باید سعی کنیم به نقطه ای از ساماندهی روابط خود برسیم که اگر دولت روحانی طرح و برنامه ای خلاف شعارهای انتخاباتی ارائه داد، قبل از اینکه این طرح وارد مجلس شود ما آنرا از طریق تجمع های قانونی و مسالمت آمیز به نقد بکشیم. نباید منتظر بنشینیم که طرح های روحانی به سد ولایت فقیه و جناح های اصولگرا برخورد کند و نا کام بماند و آنگاه نق بزنیم که دیدید گفتیم که او موفق نخواهد شد و امیدهای ما کاذب بوده اند. ما باید با کنش خود و با حضور فعال برنامه های آقای روحانی را به محک آزمایش بگذاریم و خود شخصا آنرا تجربه کنیم که آیا وعده های داده شده واقعی و راست بوده اند و یا دروغ و کاذب.

آنگاه است که حتی با این تجربه منفی و شکست مجدد زانوی غم و یاس در بغل نخواهیم گرفت و حتی با افتخار در صحنه باقی می مانیم و خود را برای مبارزه ای دیگر که همراه با شور، شعف و در عین حال تراژدی است آماده می کنیم و به زایش یک دوره جدید از دست و پنجه نرم کردن با واقعیت های سرسخت و تراژدی های ناشی از آن  خیر مقدم می گوییم زیرا که از این راه است که انسان انرژی های درونی و شادی های خود و اراده خویش را برای ادامه مبارزه همواره باز تولید می کند.
  




۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

جامعه سالم و دشمنانش

جامعه سالم و دشمنانش

شواهد بسیاری نشان می دهند که بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران برخی از واژه ها و گفتمانهای سیاسی در حال بازتعریف و یا جابجایی هستند. این تحول و بازتعریف را می توان بخوبی در مقالات و مصاحبه های نظریه پردازان اصلاح طلب جمهوری اسلامی مشاهده کرد. برای نمونه آقای حجاریان ترجیح می دهد که واژه تدلیس را بجای "تخلف" و یا "تقلب" در انتخابات سال 1388 بکارببرد. آقای سعید لیلاز دوره هشت ساله دولت آقای خاتمی را تجربه کشور داری رادیکالیسم چپ معرفی می کند (اشاره به مصاحبه ایشان با روزنامه اعتماد) ویا آقای عباس عبدی (در مصاحبه با عصر ایران) اپوزیسیون خارج کشور را به باد انتقاد می گیرد که در خارجه نشسته اند و نانشان را از راه انتقاد به جمهوری اسلامی در می آورند.

 البته تاکید بر پراگماتیسم سیاسی و واقعگرایی در عرصه های بین المللی و پرهیز از برخورد شعاری و ایدئولوژیکی در عرصه روابط بین الملل ویا این سخن آقای روحانی که من یک انسان معمولی هستم و به آسمان وصل نیستم، جنبه های مثبت و امیدوارکننده ای از این تحول را نشان می دهند. اما برخی از تغییر مواضع اصلاح طلبان و نظریات جدید آنها را بقول معروف می توان با "افتادن از آن سوی بام" مقایسه کرد و چرخشی از چپ به راست و یا از رادیکالیسم و ترقی خواهی به محافظه کاری و رجوع به گذشته تفسیر کرد.

در این رابطه سر مقاله آقای محمد قوچانی، سر دبیر پیشین تعدادی از روزنامه های اصلاح طلب در نشریه "مهر نامه" این چرخش را بیش از دیگر نظریه پردازان اصلاح طلب به نمایش می گذارد. ایشان در سرمقاله تحت عنوان "دوم خرداد دوم" می نویسد: "دغدغه روحاني البته تنها آزادي نيست. آزادي گوهر گران‌بهايي است كه روشنفكران آن را براي انسان جديد تبيين و توصيف كرده‌اند. اما همواره براي بشر - حتي در اعلاميه جهاني حقوق بشر - امنيت مقدم بر آزادي بوده است."

این برداشت از حقوق بشر بقول دینداران "یک تفسیر به رای" آشکار از مبانی و اصول جهانی حقوق بشر است. به این دلیل واضح که واژه "آزادی" در اعلامیه جهانی حقوق بشر حدود هفده باربکار رفته و تنها سه بار از "امنیت" صحبت به میان آمده است، آنهم در ارتباط مستقیم با مقوله آزادی، برای نمونه:
"هر فردی سزاوار و محق به زندگی، آزادی و امنیت فردی است"......
"هر کسی به عنوان عضوی از جامعه حق دارد از امنیت اجتماعی برخوردار بوده و از راه کوشش در سطح ملی و همیاری بین المللی با سازماندهی منابع هر مملکت، حقوق سلب ناپذیر اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش را برای حفظ حیثیت و رشد آزادانه ی شخصیت خویش، به دست آورد."

اما در رابطه با سو استفاده از مفاهیم این بیانیه و یا "تفسیر به رای" در اصل سی این بیانیه آمده است: "در این «اعلامیه» هیچ چیز نباید به گونه ای برداشت شود که برای هیچ «حکومت»، گروه یا فردی متضمن حقی برای انجام عملی به قصد از میان بردن حقوق و آزادی های مندرج در این «اعلامیه» باشد."

یکی از مهمترین پیامد ها و یا برای نظام جمهوری اسلامی اصلی ترین پیامهای این تحول همه جانبه در گفتمانهای سیاسی و اجتماعی را می توان در الویت قرار گرفتن "امنیت ملی" نسبت به آزادی های مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشرخلاصه کرد، پیامی که آقای محمد قوچانی سعی می کند در سرمقاله خود در نشریه "مهرنامه" تئوریزه کند. اگرچه بدون شک برای رهبری نظام جمهوری اسلامی امنیت این نظام همواره در الویت اول قرار داشته است، اما بنظر می رسد که در دوران پسا انتخابات و با حاکمیت گفتمان اعتدالگرایی و پراگماتیسم حتی برخی از نظریه پردازان اصلاح طلب نیز با تجدید نظر در دیدگاههای خود همراه با مجموعه این نظام "امنیت ملی" را پیام اصلی گفتمان جدید اعتدالگرایی معرفی و تبلیغ می کنند.

اما برخلاف تعریفی که از مقوله امنیت در بیانیه حقوق بشر آمده است، بنظر می رسد که مقوله امنیت ملی در گفتمان اعتدالگرایی آقای روحانی و اصلاح طلبان معتدل شده عمدتا رنگ و لعاب "امنیت ملی در کادر سیاست خارجی"، آنطور که در دوران جنگ سرد از آن فهمیده می شد، بخود گرفته است. این واقعیت نیز که ایشان در سالهای اخیر از یک سو رئیس شورای امنیت ملی جمهوری اسلامی و از سو دیگر مدتی مسئول مذاکرات مربوط به پروژه هسته ای جمهوری اسلامی بوده است این حدس و گمان را تقویت می کند.

در دوران جنگ سرد و بطور کلی قرن بیستم امنیت ملی عمدتا در حفظ مرزهای ملی و برخورداری از قدرت نظامی برای حفظ موقعیت کشور در معادله قدرت در سطوح بین المللی خلاصه می شد. اما هر اندازه جامعه جهانی از این دوران فاصله می گیرد و جهانی تر و بازتر می شود مفهوم امنیت ملی نیز دستخوش تغییرات اساسی می گردد. بطوری که می توان گفت بر خلاف دورانهای گذشته، دیگر مرزی بین امنیت ملی و یا امنیت اجتماعی نمی توان قائل شد و بدون یک جامعه سالم و آزاد از امنیت ملی نمی توان سخن به میان آورد. در دوران جدید سلامت و امنیت اجتماعی (public safety) نیز در یک رابطه تنگاتنگ با امنیت ملی (national security) تعریف و برنامه ریزی می شوند.

در چهارچوب این نگاه نو و مدرن به مقوله امنیت ملی، هرگونه خسارت روحی، جسمی و یا مالی به تک تک آحاد جامعه در واقع امر به معنی لطمه به سلامت جامعه، بهم خوردن تعادل اجتماعی و ضدیت با امنیت ملی و عمومی خواهد بود. بعبارت دیگر امنیت ملی برخلاف گذشته، نگاه به درون جامعه دارد و خود را بیش هرچیز می بایست در یک ساختارسالم اجتماعی که در درون آن مردم خود را خوشبخت، آزاد و دارای یک هویت ملی با ثبات احساس می کنند نشان دهد.

از امنیت ملی آنگاه می توان صحبت کرد که مردم بیش از هر چیز در درون جامعه خود احساس امنیت کنند و از لحاظ روحی و روانی در وضعیت نسبتا سالم، بدور از ترس و نگرانی زندگی کنند. بعبارت دیگر احساس امنیت ملی آنگاه حاصل می شود که جامعه بگفته اریک فروم از ساختار معیوب اجتماعی رنج نبرد و بقول فروید دچار روان نژندی جمعی نشده باشد.

در مفهوم جدید از امنیت ملی، مردم جامعه در درجه اول باید در برابر نظام سیاسی حاکم بر کشور خود و در عرصه روابط داخلی و مناسبات اجتماعی احساس امنیت کنند. در امنیت ملی بفهوم سنتی آن، اما بدلیل ایجاد ترسها و نگرانی های مصنوعی نسبت به دشمنان خارجی، احساس امنیت آنگاه حاصل می شود که رهبران سیاسی بتوانند نشان دهند که با اتکا به قدرت نظامی و توانایی های امنیتی، مرزهای کشور محفوظ است و دشمنان فرضی دور نگاه داشته شده اند. ساختار و روابط اجتماعی اینگونه جوامع همانطور که اریک فروم می گوید ساختاری است معیوب. مردم نیز بدلیل تمرکز سیاست های داخلی و خارجی بر حفظ امنیت ملی در مقابل دشمن خارجی و به تبع آن امنیتی شدن روابط اجتماعی، بگفته فروید از روان نژندی جمعی رنج می برند و بقول اریک فروم دچار از خود بیکانگی شده اند.

اریک فروم در "جامعه سالم" بطور مبسوطی به نشانه های روحی و روانی یک جامعه سالم می پردازد. از مقایسه نشانه های یک جامعه ناسالم از نظر اریک فروم با نگاه مدرن به امنیت ملی و بویژه مترادف شمردن امنیت ملی                    national security)) با امنیت و سلامت عمومی (public safety) می توان این نتیجه را گرفت که در واقع امر دشمن اصلی یک جامعه سالم همانا برداشت سنتی از امنیت ملی و به تبع آن ایجاد فضا و محیط مصنوعی که دسیسه های دشمنان فرضی و سیاست های امنیتی نظام حاکم سناریوی اصلی آن را رقم می زند، می باشد.

در یک جامعه سالم و به مفهوم مدرن برخودار از امنیت ملی و اجتماعی سر منشا، نقطه آغاز و هدف تنظیم و تدوین سیاست های کلان آن جامعه همانا حقوق بشر، آزادی های فردی و روانهای سالم انسانها می باشند و نه بالعکس. در کادر برداشت سنتی از امنیت ملی است که در درجه اول به سیاست و سیاست ورزی برای ایجاد آرامش و امنیت در مرزهای کشور و ساختارایدئولوژیک شده جامعه فکر می شود و سپس نوع مطلوبی از انسان، که البته از خود بیگانه شده است، تعریف می گردد و تربیت می شود.

در هر حال بنظر می رسد که شاه کلید آقای روحانی و اصلاح طلبان معتدل شده برای ایجاد تعادل و آرامش در جامعه ایران سیاست امنیت ملی آنهم از نوع سنتی آن باشد. سیاستی که توسط برخی از نظریه پردازان جمهوری اسلامی در حال تئوریزه شده است و از هم اکنون خود را در اعلام برائت از رهبران جنبش سبز، رادیکالیسم چپ نامیدن دولت اصلاحات آقای خاتمی و ایجاد مرزهای جدید بین خودی و غیر خودی (که خارجه نشینان نان خور این وضعیت اسفناک کشورند) نشان می دهد. در این مرز بندی جدید آنانکه معتدل شده اند خودی و انانکه هنوز از رهبران جنبش سبز روی برنگردانده اند، آقای خاتمی را فراموش نکرده اند و بر خواسته های بحق این جنبش پافشاری می کنند، به دلیل چپ روی غیر خودی شده اند.

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

نگاه فمینیستی به سیاست


مقاله اخیر خانم مهر انگیز کار در سایت روز آن-لاین تحت عنوان "گربه را در حجله کشتند" برای من سمبل یک نگاه فمینیستی به سیاست است. ایشان در مقاله خود می نویسد: "وزارت زنان چه شد؟ گفتند و شنیدیم که منع شرعی ندارد. حسن روحانی برای دولت تدبیر و امید که در آن حتی یک چهره زنانه دیده نشد، توضیحی دارد؟ نیمه ای از جمعیت منتظر است توضیح او را بشنود. سکوت روحانی در این باره، آغاز خوبی نیست."

نگاه فمنیستی خانم مهرانگیز کار بخاطر اعتراض به غیبت زنان در کابینه پیشنهادی آقای حسن روحانی نیست بلکه به این علت است که ایشان در یاداشت خود دامنه فعالیت سیاسی را بسی فراتر از اصلی و فرعی کردن اولویت ها و یا صرفا پرداختن به تاکتیک های محصور شده در یک استراتژی مشخصِ سیاسی (که معمولا چهارچوب و قواعد آنرا نیز نظام حاکم تعیین می کند) می داند.

 وی پرداختن به اولویت اول که نان و آب مردم باشد و فراموش کردن مطالبات دیگر از جمله آزادی مطبوعات را، ادامه برنامه ها و سیاست های امنیتی نظام حاکم می بیند. آنجایی که می نویسد: "به همان اندازه که این اولویت خوب است، زیانبار است. دیگر اولویت ها را به سایه برده است. این خطوط همان سیاست امنیتی است که از دوران دوم ریاست جمهوری خاتمی طراحی شد. بازجوها در زندان های دوران اصلاحات می گفتند «خاتمی مطالبات مردم را بالا برده است و نظام را آسیب پذیر کرده. برنامه درازمدتی داریم که مطالبات را پائین بیاوریم». اینک برنامه شان به بار نشسته است."

این نوع از برخورد با مسائل سیاسی که سیاست ورزی و مبارزات سیاسی را صرفا وسیله و راهی برای تحقق آزادی های فردی و اجتماعی نمی داند بلکه آنرا عینِ خود آزادی می شمارد، در دنیای غرب به برخورد فمینیستی با سیاست مشهور است. در دهه هفتاد و هشتاد قرن بیستم فمینیست های موج دوم معتقد بودند که " امر شخصی نیز امری سیاسی است" به این مفهوم که سیاست ورزی و فعالیت سیاسی صرفا محدود به مبارزات احزاب سیاسی و حوزه عمومی جامعه و الویت هایی که این حوزه عمومی و گفتمانهای زمانه تعیین و حتی تحمیل می کنند نیست، بلکه میدان و دامنه سیاست همه چیز حتی مسائل شخصی را نیز در بر می گیرد، از جمله مطالبات جنبش زنان و برابری های کامل جنسی و حقوق مساوی با مردان از خانه و زندگی شخصی گرفته تا روابط و مناسبات اجتماعی.

در این زمینه هانا آرنت تعریفی از سیاست دارد که با تعاریف استاندارد و شناخته شده تفاوت دارد و بیشتر در همین راستای شعار و نظریه فمینیست های نسل دوم که "امر شخصی نیز امری سیاسی است" قرار می گیرد. وی در کادر بحث تئوریک سیاسی دو واژه را از یکدیگر تفکیک می کند. او معتقد است که "سیاست ورزی" را با واژه عام "سیاست" نباید یکی گرفت و مترادف هم بکار برد.

 "سیاست ورزی" به معنای اداره امور سیاسی و سازماندهی فعالیت های مربوط به آن برای دست یابی به اهداف از قبل تعیین شده است. در کادر "سیاست ورزی" اما این اهداف نهایتا معطوف می شوند به حفظ یا تسخیر قدرت، و یا مشارکت در قدرت سیاسی. کسب و یا مشارکت در قدرت سیاسی اما به نوبه خود بعنوان اولین و مهمترین گام و اجتناب ناپذیرترین مرحله برای حل سایر مشکلات جتماعی و فرهنگی یک جامعه شناخته می شوند. در واقع امر سایر مطالبات سیاسی- اجتماعی در کادر اهداف و استراتژی از قبل تنظیم شده "سیاست ورزان" الویت بندی و بقول معروف اصلی و فرعی می گردند. برای مثال برخی از مطالبات زنان، از جمله آزادی لباس و پوشش در جمهوری اسلامی و یا خواسته های اقلیت های قومی و مذهبی بنا به سیاست و خط مشی کلی "اعتدالگرایی" و یا "اصلاح طلبی" نمی توانند و نباید در الویتهای بالا قرار گیرند.

"سیاست" اما در نزد هانا آرنت مفهومی عمیقتر و گسترده تر پیدا می کند. میدان "سیاست" بر خلاف "سیاست ورزی" که محدود به راه حل ها و تاکتیک های مشخص در چهارچوب یک استراتژی می باشد، عرصه ای است که باید بتوان با آزادی کامل ابراز وجود کرد و عقاید و نظرات خود را به بحث و تبادل نظر گذاشت. البته واضح است که در کادر این تعریف از سیاست در واقع شعار فمینیستها نیز که "امر شخصی نیز امری سیاسی است " می گنجد.

اگر چه فمینیست ها در فرمول بندی این شعار زیاد موفق نبوده اند و برداشتهای متفاوتی از این شعار شده است، اما این شعار و نظریه هانا آرنت دست روی یک نقطه ضعف مهم "سیاست ورزی" در دنیای امروز می گذارند. همانند هانا آرنت، فمینیست های دهه های هفتاد قرن گذشته انتقاد داشتند که سیاست ورزی بیش از حد کاری تکنیکی، اداری و محدود به یک استراتژی واحد و یا سیاستگذاری های مشخص و اولویت بندی شده محصور شده است. و به همین دلیل سیاست ورزان دوران معاصر بیشتر تبدیل به تکنوکراتها و لابی گران ماهر برای تحقق اهداف حزبی خویش و بالا رفتن از نردبان قدرت شده اند، تا کنشگر سیاسی و یک عنصر جنبشی که در درجه اول متکی به جنبش های اجتماعی است و از منابع آن تغذیه می کند و انرژی می گیرد. همانطور که خانم روح انگیز کار به آن اشاره می کند: "روحانی به فرض که مرد میدان باشد و بخواهد کارها را طوری سامان بدهد که نظام از مهلکه جان سالم به در برده و مردم هم نفسی بکشند، باید از مردم لحظه به لحظه انرژی بگیرد. در غیر این صورت بسیار بیش از آن چه مخالفان شرکت در انتخابات می گویند، سر خم می کند"

این یاداشت کوتاه را در روزهای آخر سفرم به یونان و دیدار از آثار باستانی اولمپیا می نویسم. درآثار بجا مانده از بازی های المپیک در سده های قبل از میلاد مسیح می بینیم که زنان اجازه شرکت، حتی برای دیدن بازی ها، در مسابقات المپیک را نداشتند، و المپیک آن دوران فقط از آنِ خواص و مردان آزاد که در خانواده آزاد بدنیا آمده بودند بود. اگرچه در فلسفه سیاسی دوران یونان باستان بر دخالت مستقیم شهروندان تاکید می شد و مدل دمکراسی مستقیم مربوط به آن دوران است اما حتی در آن دوران نیز تنها بخش های بسیار خاص و محدودی از حق دخالت مستقیم در سیاست و امور عمومی جامعه آن زمان برخودار بودند.

در همین رابطه است که شعار " امر شخصی نیز امری سیاسی است"  را باید بنظر من بعنوان یک سرفصل مهم در ادامه اندیشه یونانی "دخالت مستقیم در سیاست" اما اینبار به معنای حق دخالت مستقیم برای همه انسان ها، مستقل از نژاد و جنس و جایگاه اجتماعی و طبقاتی اش به حساب آورد.

در رابطه با شرایط سیاسی کشورمان پس از انتخاب آقای حسن روحانی و معرفی کابینه پیشنهادی ایشان، هم برخوردها و واکنش های "سیاست ورزانه" دیده می شود و هم از نمونه برخوردها و تحلیل های خانم مهرانگیز کار که بیشتر مشابه شعار "امر شخصی نیز امری سیاسی است" وجود دارد. آنجایی که ایشان می نویسد: "تغییر در فضای سیاسی به شیوه ای که بشود از خواسته های مردم که بر زبان روحانی جاری شد حمایت کرد، بدون برخورداری از مطبوعاتی که دستکم متناسب با مطالبات منعکس شده مردم در آراء روحانی، فرصت انتشار و بقا پیدا کند، شدنی نیست. آیا روحانی به این درجه از ضرورت حضور مطبوعاتی که با دل قرص از حقوق مردم و حقوق شخص او در جای تبلوری از آراء جمعیت بزرگی از مردم بتواند دفاع کند و سرکوب هم نشود، اعتقاد دارد؟ "

البته در یک دنیای آزاد، فعالین سیاسی حق دارند هریک از این دو شیوه را برگزینند و در صورتیکه این انتخاب آگاهانه و با شناخت تعاقبات هریک از این دو نگاه باشد، نه تنها ایرادی به این انتخاب نمی توان وارد کرد بلکه قابل احترام نیز می باشد.
این واقعیت غیر قابل انکار است که سیاست ورزان، به مفهومی که در فوق آمد، در نهایت یک هدف خاص را که معطوف به کسب ویا مشارکت در قدرت سیاسی است دنبال می کنند. در دنیای آزاد هر یک از احزاب سیاست ورز با اعلام جایگاه طبقاتی اشان، بطور نسبتا آشکاری منافع حزبی و طبقاتی خود را اعلام می کنند و وارد مبارزات سیاسی برای کسب و یا مشارکت در قدرت می شوند.

در جمهوری اسلامی اگرچه احزاب به معنای واقعی و شناخته شده آن وجود ندارند اما جبهه بندی های اقتصادی و سیاسی مشخص اند. نظامیانِ تاجر و سرمایه دار، رانت خواران بازار که اکثرا زیر چطر حمایتی رهبری جمهوری اسلامی قرار دارند یک بخش از این جبهه بندی را اشغال کرده اند، و در سوی دیگر این جبهه بندی، طبقه متوسط و مذهبی که به برکت جمهوری اسلامی به یک نان و آبی رسیده اند و فرزندانشان که با برخورداری از امکانات این نظام تبدیل به تکنوکرات های تحصیل کرده شده اند، بخش اصلاح طلب و مدرن این نظام را نمایندگی می کنند. این بخش همانطور که میدانیم امیدشان به آقایان خاتمی و هاشمی رفسنجانی است.

این دو جناح، با پایگاه طبقاتی مشخص ومنافع ویژه خود پایه های اجتماعی و طبقاتی "سیاست ورزی" در جمهوری اسلامی را تشکیل می دهند. نیروهای سیاسی وابسته به این دو طبقه سیاست ورزان این نظامند که در کادر قوانین و سیاست های کلی آن و برای کسب قدرت، وارد فعالیت های سیاسی و انتخابات پارلمانی و یا ریاست جمهوری می شوند.

البته این دو جناح محدود به نیروهای بقول معروف خودی این نظام نمی گردند و دنباله های آن به بیرون از نظام و خودی های آن نیز کشیده میشوند. اگر در میان خودی های این نظام تکلیف جایگاه و منافع طبقاتی هریک از جناح ها تا حدود زیادی مشخص است، اما منافع و جایگاه سیاسی و طبقاتی دنباله های این دو جناح در میان نیروهای سیاسی خارج از سیستم جمهموری اسلامی به اندازه کافی شفاف و روشن نیستند. به این دلیل که شعار ها و برنامه های "سیاست ورزانه" همراه و در کنار شعارها و اهداف عمومی سیاسی و جنبشی مطرح می شوند و دقیقا معلوم نیست که مدعیان این شعارها و برنامه ها متعلق به کدام بخش از دنیای سیاست هستند. آیا به معنای واقعی سیاست ورز هستند و منافع خاص اقتصادی و طبقاتی را دنبال می کنند ویا "جنبشی و سیاسی" فکر و عمل می کنند.

در اینکه حق هر فردی است که در دنیای امروز آزادانه انتخاب کند که یا "سیاست ورز" باشد و یا "جنبشی و سیاسی" شکی نمی توان داشت، اما اگر این دو حوزه از فعالیت سیاسی آگاهانه و آزادانه انتخاب نشوند و یک فعال سیاسی علی رغم نداشتن منافع خاص طبقاتی، جناحی و حزبی بخواهد بعنوان "سیاست ورز" وارد عرصه فعالیت سیاسی شود مسلما در معرض تهدید سو استفاده توسط اصحاب قدرت که قوانین بازی را از قبل تعیین کرده اند قرار خواهد گرفت. ما در دروان حاکمیت جمهوری اسلامی بارها شاهد این سو استفاده از فعالین سیاسی که علی رغم نداشتن منافع مشخص طبقاتی و جناحی بزور می خواسته اند خود را به جمهوری اسلامی بچسبانند و خود را خودی جا بزنند، بوده ایم. متاسفانه این نوع از فعالین بجز اینکه مرغ عروسی و عزای این رژیم باشند چیزی عایدشان نشده است و همواره دنبالچه و زائده این رژیم باقی مانده اند.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

ثمره ناقص شعار اعتدال آقای حسن روحانی

در پیروزی آقای حسن روحانی سه جناح عمده از معتقدین به قانون اساسی جمهوری اسلامی  نقش تعیین کننده داشته اند. اصلاح طلبان و چهره های شاخص آن از جمله آقای خاتمی، کارگزاران سازندگی به رهبری آقای هاشمی رفسنجانی و اصولگرایان و در راس آن رهبر جمهوری اسلامی که علی رغم میل باطنی به پیروزی آقای حسن روحانی تن داد.

این اولین باری است که در دوران رهبری آیت الله خامنه ای سه جناح اصلی این نظام، بعلت بحرانهای حادی که کشور با آن روبروست، به یک توافق ضمنی (و البته به اجبار) روی یکی از کاندیداهای پست ریاست جمهوری دست می یابند. شعار اعتدال و میانه روی که توسط آقای حسن روحانی اعلام گردید در واقع امر عنوان و سر تیتر این توافقنامه ضمنی بود و برآیند توافقات سه جناح عمده این نظام را نشان می داد.

در دوره های قبل اما چنین توافق و تعادلی بین جناح های داخلی جمهموری اسلامی امکان پذیر نبود و در هر دوره ای کفه ترازوی قدرت به نفع یکی از این جناح ها سنگین تر می شد. در سالهای پس از جنگ ایران و عراق، پراگماتیست ها و تکنوکرات های تازه بدوران رسیده جمهوری اسلامی در پوشش حزب کارگزاران سازندگی و به رهبری هاشمی رفسنجانی نظام اداری کشور را در دست داشتند و پس از آن اصلاح طلبان به رهبری خاتمی و در دوره اخیر نیز مجموعه اصولگرایان بر مسند قدرت اداری و اجرایی کشور تکیه زده بودند.

شعار اعتدال آقای روحانی که در حقیقت بر سه پایه "اصلاح طلبی"، "سازندگی" و "اصولگرایی" استوار بود، توانست بخش وسیعی از مردم ناامید  و بجان آمده از هشت سال حکومت احمدی نژاد-خامنه ای را بسوی خود جلب کند. با این امید که کشور بحران زده ایران روی ثبات و آرامش بخود گیرد و دولتِ منتخب بجای دعواهای درونی به پاسخگویی به مطالبات مردم بپردازد و خطر جنگ و عواقب بسیار خطرناک آن را از این مرز و بوم دور سازد.

 ترکیب کابینه آقای حسن روحانی اما  نشان می دهد که شعار اعتدال  که در ابتدای امر پیام آور مسالمت، هماهنگی و همکاری بین بخشهای مختلف جامعه ایران بود در حد یک شعار انتخاباتی باقی مانده است. در دولت پیشنهادی آقای حسن روحانی ترازوی قدرت بنحو بسیار محسوسی جایگاه سنگین اصولگرایان و کارگزاران  را نشان میدهد. در این ترکیب بجز چند وزارت خانه غیر کلیدی، وزارت خانه های سیاسی، نظامی و امنیتی به اصولگرایان و کارگزاران سابق سپرده شده اند.

با غیبت زنان در این کابینه و حضور ضعیف اصلاح طلبان، در حقیقت دولت اعتدال آقای حسن روحانی از حمایت موثرِ بخش وسیعی از مردم و نیمی از جامعه ایران و جوانان این کشور که به امید اصلاحات و اعتدال وارد عرصه انتخابات شده بودند محروم می شود. دولت آقای حسن روحانی بعلت حضور ضعیف وجه "اصلاح طلبانه" در عمل تنها بر دو وجه دیگر خود (اصولگرایان و کارگزاران) می تواند تکیه کند و امیدوار به حمایت آنها باشد.

اما از هم اکنون می توان حدس زد که این دولت  با محروم شدن از وجه اصلاح طلبانه، تا به آخر لنگ خواهد زد و  دولت آینده موجودی ناقص و دو وجهی خواهد شد که بهترین نام و عنوان برای آن دولت هاشمی-خامنه ای می تواند باشد. موجودی که بنا به قانون طبیعت قادر به انجام وظیفه آنطور که وعده داده بود نخواهد شد. اما چرا قانون طبیعت!؟

اگر خوب به محیط پیرامون خود دقت کنیم می بینیم که  در جوامع بشری، در مناسبات اجتماعی، در زندگی روزانه مان و حتی در زبان و اندیشه های فلسفی و دینی پدیده های سه وجهی و یا سه بعدی فراوان وجود دارند، گویی که بر خلاف ایده های فلسفیِ دوالیستی که جهان از دو قطب خیر و شر، خدا و شیطان، یا اهورا و اهریمن، یا دو نیروی منفی و مثبت، یا روح و جسم و یا ماده و معنی تشکیل شده است، جهان پیرامون ما در واقع سه بعدی و سه وجهی است.

در این رابطه فیلسوف، آرشیتکت و پداگوگ معروف رودلف استاینر (Rudolf Steiner) معتقد است که انسان و جامعه بشری بر خلاف ادیان الهی که معتقد به وجود روح و جسم که اولی خدایی و آسمانی و دومی شیطانی و زمینی است، در واقع انسان و وروابط انسانی از سه بعد و سه وجه در هم تنیده و در حقیقت یکی شده  تشکیل شده اند.

تفاوت اصلی نظریه سه وجهی با اندیشه ها و نظریات دوالیستی در این نهفته است که ایده سه وجهی بر ترکیب مکانیکی این سه وجه و یا مانند دوالیسم بر اساس تضاد دائمی بین دو سر قطب استوار نمی باشد. سه وجه یک پدیده در حقیقت سه بعد و سه زوایه از یک پدیده را نشان می دهند و رابطه ای ارگانیک و تکمیل کننده با یکدیگر دارند، بطوری که یکی بدون دیگری معنی و مفهومی پیدا نمی کند.

اگر بحثهای فلسفی مربوط به ماده و معنی و یا روح و جسم را کنار نهیم و به رفتار انسان و روابط اجتماعی نظری دقیق بیندازیم بهتر می توانیم این نظریه را بفهمیم. برای مثال روندی که انسان طی می کند تا دست به یک عمل ارادیِ مشخص بزند از سه وجه تشکیل می شود: "اندیشیدن"، "حس کردن" و "خواستن".

در روابط اجتماعی نیز سه وجه عمومی را که مشترک همه روابط و کنش و واکنشهای اجتماعی است می توان یافت. این سه وجه که البته از هم جدایی ناپذیرند عبارتند از "کار فکری"، "کار عملی"  و "کار ارتباطی". اگر حتی انسان بتواند کار فکری و یا عملی را مستقلا انجام دهد اما قادر به ارتباط و مبادله نباشد، طبیعتا کار فکری و عملی اش نازا و ناقص خواهد بود.
این سه وجه از عمل انسانی خود را در سه وجه از مبادلات اجتماعی نیز نشان می دهد. نهادهای اجتماعی برخاسته از این سه وجه عمل انسانی می توانند نهادهای تولیدی، خدماتی و تخصصی باشند. به این معنی که نهادهای مختلف اجتماعی و مردمی را می توان به این سه نوع عام و یا ترکیبی از آنها تقسیم کرد. درزمینه های اقتصادی نیز ما سه وجه تولید، توزیع و مصرف را می بینیم.

در زمینه سیاسی نیز نظریه قوای سه گانه منتسکیو سه وجهی بودن سیاست را نشان می دهد. سه وجه زندگی انسان امروزی را نیز به اینگونه می توان تعریف کرد: زندگی اقتصادی که او با استفاده از منابع طبیعی و انسانی دست به تولید و مصرف می زند. زندگی سیاسی-اجتماعی که از طریق آن انسان روابط خود را با دیگری تنظیم می کند و زندگی اخلاقی-فرهنگی که از طریق آن به زندگی معنا و مفهوم داده می شود.

بی حکمت نیست که بسیاری از شعارهای سیاسی و انقلابی نیز از سه کلمه تشکیل می شوند. آزادی، برابری و برادری که شعار انقلاب فرانسه بود، یا شعار "اتحاد مبارزه پیروزی" و یا شعار انقلاب سال 1357 "استقلال آزادی جمهوری اسلامی" که سه وجهی بودند. در هیچیک از این شعارها "آزادی، برابری، برادری" و یا اتحاد، مبارزه، پیروزی" سه وجه و یا سه کلمه جدا از هم نیستند.

تجربه دمکراسی و حقوق بشر در اروپای غربی نشان می دهد زمانی که سه جریان اصلی سیاسی- ایدئولوژیکِ سوسیالیزم، دمکرات-مسیحی و لیبرالیسم وارد ائتلاف و همکاری با یکدیگر شدند توانستند یک جامعه با ثبات، مدرن و آزاد بنا سازند. تجربه جنگهای قرن بیستم در اروپای غربی همچنین نشان می دهد که هر گاه تعادل سه وجه یک جامعه آزاد، یعنی "برادری، برابری و آزادی" به هم بخورد و روابط اجتماعی بر اساس یک مکتب خاص و یا عقاید نژاد پرستانه تک بعدی تنظیم شوند چه عواقب خطرناکی در پی خواهد داشت. در همین رابطه است که مرام حقوق بشر را صرفا نباید محدود به آزادی های فردی و یا حق انتخاب مذهب و پوشش و یا لغو مجازات اعدام کرد. مرام حقوق بشر یک مجموعه چند بعدی وتفکیک ناپذیر از برابری، دمکراسی و آزادی است.


ترکیب نا متعادل کابینه پیشنهادی آقای حسن روحانی اولین خلف وعده ایشان برای تشکیل یک دولت اعتدال از اصلاح طلبان، کارگزاران سازندگی و اصولگرایان و اولین نشانه از نادیده گرفتن نیمی از جامعه ایران و مطالبات نسل جوان امیدوار به اصلاح در سیاست های داخلی و تنش زادیی در سیاست های خارجی است. کابینه جدید نیز شاهد گویایی از تحمیل اراده رهبری نظام برای ادامه پروژه هسته ای بر خواست اکثریت مردم مبنی بر توقف آن، آنطور که خود رادر پاسخ "نه" به خامنه ای و جلیلی نشان داد، می باشد. این ثمره ناقص و نا متعادل شعار اعتدال قطعا کشور و جامعه ما را به یک تعادل با ثبات درونی و بیرونی رهنمون نخواهد شد. مردم با مشاهده این اولین خلف وعده بتدریج پشت این دولت را خالی خواهند کرد و آقای روحانی و وزنه ضعیف اصلاح طلبان در برابر رهبری، رانت خواران و باند های نظامی امنیتی تنها خواهند ماند.

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

رهبران فاقد چشم انداز، عامل مرگ و سقوط ملتها

رهبران فاقد چشم انداز، عامل مرگ و سقوط ملتها

تا مادامی که رهبران یک ملت بجای ترسیم یک چشم انداز روشن برای کشور و ملت خود بخواهند، همچنان با نگاه به گذشته،مشکلات جاری را با الگوها و روشهای قدیمی و تکراری حل کنند، آن ملت محکوم به سردرگمی، ظهور پوپولیسم و حتی مرگ تدریجی است.

آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی در پاسخ به سوال یکی از دانشجویان که نظر ایشان را در مورد شعار تدبیر و اعتدال آقای حسن روحانی جویا شده بود گفت که خود ایشان باید سیاست جدیدش را توضیح دهد و بدین وسیله از پاسخ به این سوال طفره رفت.

رهبر جمهوری اسلامی اما چه در این دیدار و چه در دیدار خداحافظی محمود احمدی نژاد همچنان بر شعارهای همیشگی خود تاکید کرد و از جمله نقاط مثبت دولت احمدی نژاد را زنده کردن شعارها و آرمانهای انقلاب اسلامی دانست. وی در این دو دیدار نشان داد که تا مادامی که او رهبر جمهوری اسلامی است درب بر همان پاشنه همیشگی خواهد چرخید و سیاست های داخلی و خارجی جمهوری اسلامی را همان شعارها و اهدافی که آیت الله خمینی ترسیم کرده بود و وی پاسدار آنها است، رقم خواهند زد.
تجربه روسای جمهور دوره های اخیر نیز نشان می دهد که سیاست های کلان داخلی و خارجی جمهوری اسلامی همواره توسط رهبری آن تعیین می شده اند و روسای جمهوری اسلامی فقط یک مقام اجرایی در چهارچوب این سیاست های کلان بوده اند.
اگرچه برخی از روسای جمهوری ایران گاها تلاش داشته اند که چشم اندازی متفاوت با رهبر تنظیم و به اجرا بگذارند، اما این رهبر جمهوری اسلامی بوده است که با رجوع به سرچشمه های انقلاب اسلامی و آرمانها و اهداف آن، تضاد بین خود و روسای جمهورش را به نفع خود حل کرده است.

وی در حقیقت با اتخاذ این روش همواره اراده خود را بعنوان پاسدار انقلاب اسلامی و شعارهای آن بر جامعه ایران تحمیل کرده است. اگر خوب دقت کنیم در تمامی برنامه هایی که کنترل و هدایت آن در دست رهبر جمهوری اسلامی است (از جمله نماز های جمعه، نیروهای امنیتی و نظامی و حمایت و همکاری با حزب الله لبنان و سایر نیروهایی که به حمایت های جمهوری اسلامی وابسته اند) همچنان روح انقلاب اسلامی سال 1357 و شعار ها و اهداف رهبر این انقلاب به طرز بارزی به چشم می خورند.
رهبر جمهوری اسلامی با قرار دادان خود در موقعیت پاسدار ارزشهای انقلاب اسلامی در واقع امر از خود یک رهبرِ فاقد چشم انداز روشن برای آینده کشور و استراتژی به روز شده برای رهبری ملت ایران بسوی آینده ای بهتر ساخته است. وی به همین دلیل همواره رو به گذشته دارد و با تکرار هر روزه شعارهای انقلاب سال 1357 و مبارزه با دشمنان این انقلاب اسیر توهمات بر خاسته از جوش و خروشهای انقلاب اسلامی است.

در شرایطی که جامعه ایران در معرض تهدید از هم گسیختگی و چند قطبی شدن است و درست پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر که موجب برخاستن موج جدیدی از امید برای یک چشم انداز روشن و بهتر برای آینده کشور شد، آیت الله خامنه ای بار دیگر گَرد توهمات خود از انقلاب اسلامی و مبارزه با دشمنان این انقلاب را بر این موج امید می پراکند و حتی اعلام می دارد که معترضان به نتایج انتخابات سال 1388 باید عذرخواهی کنند و اعتراضات میلیونی مردم به کوتادی انتخاباتی بیت رهبری را اردوکشی های خیابانی نامید.

این یک واقعیت انکار ناپذیر است که علی رغم حضور جناحهای سیاسی متفاوت در درون نظام جمهوری اسلامی، آیت الله خامنه ای تنها رهبر و تعیین کننده سیاست های کلان این نظام بوده است، اما رهبری بدون چشم انداز روشن برای این نظام و مردم ایران. مردمی که زیر سایه این رهبری همواره شاهد افول کیفیت زندگی، از هم گسیختگی روابط اجتماعی و سقوط فرهنگی بوده و هستند.

 ما اکنون در مقطعی از تحولات جهانی بسر می بریم که حتی فردای یک ملت، بدلیل سرعت این تحولات، سریعا به گذشته می پیوندد. فردای یک ملت در حقیقت روز دیگری اضافه بر روزهای سپری شده است. به همین دلیل داشتن یک چشم انداز روشن و برنامه ریزی شده برای بقا و شکوفایی یک ملت نقش بسیار حیاتی پیدا کرده است. برای آیت الله خامنه ای اما گویی جهان و جامعه بشری در چند دهه اخیر، که ایشان سکان رهبری کشور را بعهده داشته است درجا زده اند. در کادر توهمات ایشان آینده ایران و بطور کلی  آینده روابط بین الملل چیزی جز انعکاس گذشته نیست و گویی هیچ تغییر و تحولی اتفاق نیفتاده است. همانطور که نامه آقای عسکراولادی به آقای اوباما به نمایندگی از رهبر جمهور اسلامی انعکاس گذشته به آینده بود.

رهبران فاقد چشم انداز روشن اما یا خود سرانجام به رهبری پوپولیست تبدیل می شوند و یا افراد و عناصر پوپولیست و عوام زده را پیرامون خود جمع می کنند. اینگونه رهبران بدلیل نداشتن یک برنامه روشن عمدتا به شعار های عوام فریبانه و دروغ روی می آورند و برای پاسداری از کرسی قدرت و تحمیل توهمات خود دست به تربیت نیروهای پاسدار این توهمات  می زنند. 
در نبود یک چشم انداز برنامه ریزی شده و مبتنی بر شرایط امروز جهان بحث های روز میان جناح های داخلی یک رژیم و نیروهای مخالف آن عمدتا متمرکز بر تفاسیر مختلف از آمارها و ارقام می شوند. رهبر اعلام می دارد که دولت قبلی کارهای بسیار خوبی کرده است و شبانه روز زحمت کشیده و مهمتر از همه ارزشهای انقلاب را بار دیگر زنده ساخته است و بخشهایی از اپوریسیون داخلی و خارجی این رژیم نیز وارد این بازی با ارقام و آمار می شوند و می خواهند خلاف آنرا اثبات کنند.

اما واقعیت این است که آیت الله خامنه ای همواره تصور و ایداه آل خود را از نظام مطلوب خویش اعلام کرده است و قدم کوچکی نیز از این اهداف و آمالها پاپس نگذاشته است. ایده آل او حاکمیت اسلام و روحانیت شیعه بر ایران زمین و شیعیان منطقه است. هدف او تبدیل ایران بعنوان یک قدرت منطقه ای در مقابل غرب و بویژه امریکا است. آرزوی او توانایی ایران به تولید سلاح های اتمی است. وی پس از برگزیده شدن به رهبری جمهوری اسلامی و با نقل مکان به مرکز دولت و خیابان پاستور نشان داد که قصد ندارد یک رهبر تشریفاتی در جماران باقی بماند. موقعیتی که هیچگاه بطور جدی توسط جناح های داخلی این رژیم به چالش کشیده نشده است و اگر هم برخی به این تلاش برخاسته اند، سریعا مطرود شده اند.

اما مردم ما اکنون در دوران نوینی از شرایط جهانی بسر می برند که واقعیت های اجتماعی و واکنش مردم نسبت به آنها عمدتا توسط ایده اجماع و جهانی شده شکل می گیرند و تعین پیدا می کنند، تا بوسیله آمار و ارقام و دعواهای جناحی در مورد آنها. نحوه ورود مردم به انتخابات ریاست جمهوری در چند دوره اخیر بخوبی نشان می دهد که بحثهای پیچیده ایدئولوژیک و یا شعارهای انقلابی نقشی تعیین کننده در نحوه برخوردشان با انتخابات ریاست جمهوری نداشته اند. آنچه که در درجه اول واکنش مردم را رقم زده، همانا تصویر عمومی و اجماع شده آنان نسبت به شرایط زمان انتخابات و سیاست های نظام حاکم بوده است.
در انتخابات ریاست جمهوری اخیر مردم در درجه اول در مقابل سیاست های کلان رهبر جمهور اسلامی موضع گرفته اند و به تدوام روح انقلاب اسلامی در بدن رهبری این نظام پاسخ منفی داده اند، بعبارت دیگر این واکنش را هیچگاه آمار و ارقامی که بر سر صحت آن بحث و مجادله است رقم نزده اند.

اثری که رهبری این نظام در چندین دهه اخیر بر دهنیت مردم گذاشته با تکرار شبانه روزی که اسلام و روحانیت ستون اصلی این نظام را تشکیل می دهند دائما تقویت می شود. این اثر آنقدر پایدار و ریشه دوانده است که مردم ما تنها از این طریق است که موقعیت و حتی هویت خود را در برابر این رژیم می شناسند. در این پروسه مردم ما به یک خودآگاهی عمومی و اجماع علیه سیاست های کلان رهبری این نظام رسیده اند و هر بار خود را آن باز می یابند و آنرا از راه های گوناگون، یا انتخابات و صندوق رای و یا اعتراضات خیابانی نشان می دهند.

در واقع مردم ما هر بار در انتخابات ریاست جمهوری که به تنها میدان ابراز جدی مخالفت های خود با سیاست های رهبری شده، نشان داده اند که در درجه اول در جستجوی رهبری هستند که چشم انداز جدید و مطابق با شرایط اجتماعی و روانی مردم ارائه دهد و بجای نگاه به گذشته و پاسداری از آن نگاه به آینده داشته باشد. مردم ما با عبور از انقلاب اسلامی دیگر در انتظار شنیدن پاسخ های کلیشه ای و بسیار ساده شده مانند: آرمانهای آیت الله خمینی، مبارزه با دشمنان خارجی، امت اسلام، مردم مومن و انقلابی و امثال آن نیستند.

به همین علت است که به محض شنیدن حرف جدیدی که ندای چشم انداز تازه ای را سر می دهد بسرعت و با امید به آن روی می آورند و به همین علت است که زمانی که متوجه میشوند که این ندای تازه نیز با دیوارهای بلند و سخت اندیشه ها و سیاست های رهبری این نظام برخورد می کند و تبدیل به یک انعکاس پوچ می شود بسرعت نیز از آن روی بر می گردانند.