۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

ملت ها و مردم حسابگر این دوران

 بسیاری از تحلیگران سیاسی با اتکا به نتایج انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران به این نتیجه رسیده اند که "رفتار مردم ایران غیر قابل پیش بینی است و هیچ تحلیلی را بر رفتارشان نمی توان نوشت". بگفته خبرگزاری دانشجو: "تعداد رای های داده شده به حسن روحانی در برخی از شهرستانها  بسیار عجیب و غیر قابل پیش بینی بوده است". برخی از نشریات غربی، از جمله گلوبال پُست نیز از غیر قابل پیش بینی بودن رفتار مردم ایران و همواره شگفت انگیز بودن نتایج انتخابات ریاست جمهوری می نویسند. یکی از کارشناسان مسائل ایران در اندیشکده مؤسسه بروکینگ نیز می گوید: "در ایران نیمه عمر پیش‌بینی‌ها به اندازه یک چشم بر هم زدن است".

حوداث روزهای اخیر در مصر و سرعت تحولات آن نیز بسیاری از تحلیگران سیاسی را غافلگیرکرده است. اگرچه پس از حضور میلیونی مردم مصر در خیابانها و بدنبال آن بر کناری آقای مُرسی، میتوان دلایل بیشماری برای تحولات اخیر مصر بر شمرد؛ اما به جرات می توان گفت که کمتر تحلیلگر سیاسی قادر بود اتفاقات اخیر در مصر را پیش بینی کند.

با وجودی که رفتار سیاسی مردم  کشورهای اروپای غربی در هنگام انتخابات پارلمانی، آنطور که نظرسنجی ها نشان می دهند، تا حدودی قابل پیش بینی است اما حتی در این کشور ها نیز در صد قابل توجهی از رای دهندگان  تصمیم نهایی خود را در لحظات آخر و در پای صندوق می گیرند. کثرت این بخشِ شناور از رای دهندگان بگونه ای است که این آرای سیال در بسیاری از موارد می توانند نقش تعیین کننده در پیروزی و یا شکست احزاب سیاسی بازی کنند. به همین علت نیز، احزاب شرکت کننده در انتخابات بیشترین فعالیتهای تبلیغاتی خود را روی این بخش شناور متمرکز می سازند.

مطالعه رفتار مردم کشورها دمکراتیک اروپای غربی نشان می دهد که برخلاف اقیلتی از مردم که مطابق معمول به حزب و یا گرایش سنتی خود رای می دهند، رای اکثریت مردم بیشتر ترجمان پاسخی کلی و عمومی به سیاست ها و برنامه های نظام سیاسی-اقتصادی حاکم بر کشورشان شده است. اگرچه، با توجه به اینکه دامنه انتخاب مردم این کشورها نیز محدود است، در نهایت این پاسخ عمومی نیز خود را در رای به یکی از احزاب موجود و نماینده ای خاص جلوه گر می سازد.

همچنین تجربه انتخابات اخیر پارلمانی در این کشورها نشان می دهد که حمایت از احزاب چپ و یا راست دو سر طیف احزاب شرکت کننده در انتخابات در حقیقت نشانگر عکس العمل منفی و مخالف این بخش از رای دهندگان نسبت به سیاست های نظام حاکم بر کشورشان بوده است. 

حضوراقلیتی از مردم که همواره به حزب و گرایش سنتی خود رای می دهند و واقعیت انکار ناپذیر بخش بسیار قابل توجه از رای های شناور، و مضاف بر آن، عدم شرکت حدود یک سوم افرادی که حق رای دارند، در حقیقت نشانگر ورود جوامع اروپای غربی به دوران نوینی است که اصطلاحا به دوران پُست-ایدئولوژی معروف شده است. مشخصه اصلی این دوران جدید در این واقعیت نهفته است که دیگر داستانهای زیبا و امید بخش و در باغ سبز  کارایی خود را در جذب مردم به سیاست و گرایشات حزبی و مرامی از دست داده اند.

رفتار انتخاباتی مردم ایران اگرچه مانند کشورهای اروپای غربی کمتر قابل پیش بینی بود اما می توان گفت که با در نظر گرفتن پاسخ بزرگ "نه" به سیاست های سالهای اخیر خامنه ای-احمدی نژاد و شرکت نکردن بیش از بیست در صد از کسانی که حق رای داشتند، از یک جهت شبیه رفتار انتخاباتی مردم کشورهای دمکراتیک اروپایی بوده است.

در دوران جدید پُست-ایدئولوژی رفتار انتخاباتی اروپائیان نشان می دهد که "دمکراسی  نمایندگی" از طریق حمایت از یک حزب که بازگو کننده خواسته های ایدئولوژیک، مذهبی و یا مرامی است، جای خود را به "دمکراسی قضاوت عمومی" که آنرا می توان در پاسخ ساده "آری یا نه" خلاصه کرد، داده است. در این قضاوت کلی برنامه های حزبی که یا عمدتا مشابه یکدیگر هستند و یا آنقدر متفاوت که در دو سر طیف چپ و راست قرار می گیرند کمتر مورد توجه و مطالعه قرار می گیرند. از این نظر شاید حتی بتوان گفت که در رابطه با رفتار انتخاباتی مردم یک انقلاب صورت گرفته است و رابطه بین دولت و ملت دیگراز طریق مدلهای کلاسیک قابل تحلیل نیست.

در این تحول، در حقیقت "دمکراسی نمایندگی" بتدریج از رابطه بین دولت و ملت حذف و یا در حال حذف شدن است. آنچه که باقی مانده قضاوت عمومی مردم نسبت به سیاست های نظام حاکم می باشد. البته در این شرایط نیز در هر حال افرادی بعنوان نماینده مردم  وارد پارلمان می شوند. اما بجرات می توان گفت که بجز اقلیتی از مردم که همچنان به احزاب سنتی خود وفادر مانده اند، اکثریت مردم در درجه اول قضاوت و پاسخ کلی خود را از طریق سیستم انتخاباتی و صندوق رای نشان می دهند و از این طریق موافقت و یا مخالفت خود را ابراز می کنند.

ما این رفتار را نیز در انتخابات اخیر در ایران شاهد بودیم. به این معنی که رای اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات و بطور مشخص رای به آقای حسن روحانی در درجه اول رای به شخص او نبود بلکه پاسخی منفی به سیاست چند سال اخیر خامنه ای- احمدی نژاد بود.

بعبارت دیگر، علت غافلگیری بسیاری از احزاب سنتی موافق  و یا مخالف  شرکت در انتخابات و این پندار که رفتار مردم قابل پیش بینی نبوده است را باید در درجه اول در نگاه سنتی و ایدئولوژیک به مسائل سیاسی –اجتماعی جستجو کرد.

در این رابطه، روند تحولات احزاب سیاسی در اروپای غربی میتواند چشم انداز جدیدی را در مقابل ما باز کند. از اواسط قرن قبل روند ایدئولوژی زدایی از احزاب و رفتارهای سیاسی و اجتماعی مردم این کشورها آغاز می شود. در این پروسه بتدریج بجای گرایشات متفاوت مرامی و مسلکی،  یک اجماع عمومی در بین احزاب میانه، از گرایشات  لیبرال دمکرات  تا سوسیال دمکرات  بوجود می آید. این اجماع عمومی مبتنی می شود بر توافق روی آزادی های فرهنگی، سیاسی-اجتماعی و فردی، حقوق بشر و  نیز یک نظام حقوقی واحد و یکسان برای آحاد مردم. آن نوع دمکراسی که در این روند شکل می گیرد به دمکراسی حقوقی و قانونمند که خود را در قضاوت عمومی مردم نسبت به جامعه  و سیستم سیاسی و اقتصادی حاکم نشان می دهد، معروف شده است.  در دهه های بعد توافقات عمومی دیگری از جمله مسئله محیط زیست و مسئولیت اجتماعی و اخلاقی شرکتها و بنگاه های مالی، تجاری و صنعتی در قبال جوامع خود و محیط زیست نیز به این لیست اجماع عمومی اضافه می گردند.

یکی از دلایل آغاز این تحولات را باید در فاصله گرفتن مردم این کشور ها از سیاست های ایدئولوژیک و مرامی  و به تبع آن دنباله روی از احزابی که این مرامها را نمایندگی می کردند، دید. مردم دوران جدید مردمی حسابگر شده اند که در درجه اول در جستجوی منافع  مادی خود در لابلای برنامه های حزبی هستند. مبارزات احزاب رقیب نیز بجای اتکا به برنامه های مرامی و مسلکی روی تحقق اهداف اجماع شده و مشترک که برخی حتی نانوشته اند متمرکز گردیده اند. در این میان مردم نیز دیگر دچار سرگیجه های ایدئولوژیک در هنگام انتخابهای خود نیستند و بجز آنانکه همواره و بطور سنتی به حزب خود رای می دهند، در هر دوره ای به تناسب شرایط بصورت شناور از یک حزب به حزب دیگر نقل مکان می کنند.

در دوران جدید، که پراگماتیسم و منفعت گرایی بجای برخورد مرامی با سیاست از شاخصه های اصلی آن است، از سیاست مداران نیز انتظار می رود که بمانند یک تکنوکرات و مقام اجرایی به مردمِ حسابگر حساب پس بدهند. در این روند حتی می توان گفت که هویت مردم و نمایندگان آن دستخوش تغییرات جدی شده است، به این معنی که بجای مرام و یا یک مسلک خاص، موقعیتهای اجتماعی و بویژه اقتصادی است که عوامل هویت بخش مردم شده اند و از آنان افرادی حسابگر ساخته است.

از این منظر می توان گفت که رفتار مردم ایران در انتخابات اخیر بسیار قابل فهم است. مردمی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حاکمیت جمهوری اسلامی بطور مستمر و روزانه در معرض بمباران شعارها و وعده های ایدئولوژیک و مذهبی بوده اند؛ بجای متخصصین با صلاحیت و کاردان، ایدئولوگهای ریز و درشت و چپ و راست را تجربه کرده اند؛ چیزی جز وعده های در باغ سبز نشنیده اند و در عین حال مشکلات بی امان و وحشتناک اقتصادی و اجتماعی زمینگیرشان کرده، طبیعی است که خسته از راه طولانی و پر مشقت این سالها،  به جستجوی روزنه ای در میانه این تاریکی و راه میانه و آسانی در وسط میدان جنگهای مسلکی و مرامی  این رژیم برخیزند . راهی که حداقل ها و کف مطالبات عمومی را که اجماع عمومی بر آن قرار گرفته، بتواند پاسخگو باشد.

با این نگرش به رفتار اجتماعی و سیاسی مردم حتی می توان گفت رای تمایل اکثریت شکننده مردم مصر به قانون اساسی این کشور و آقای مرسی بدین معنی نبوده است که مردم مصر خواهان یک حکومت مذهبی و ایدئولوژیکی بوده اند. اقبال اولیه به حزب اخوان المسلمین و اعتقادات و فرهنگ دینی مردم مصر نیز نمی توانند الزما به تقاضا  و اجماع عمومی مردم این کشور برای ایجاد یک حکومت اسلامی ترجمه و مصادره شوند. این واقعیت را بخوبی می توان در سرعت رویگردانی اکثریت مردم مصر از آقای مرسی و حزب اخوان المسلمین مشاهده کرد.

در ایران خودمان نیز گرایش اکثریت رای دهندگان به شعار "اعتدال" آقای روحانی و انتخاب راه میانه که در نهایت منجر به یک بازی بُرد-بُرد شد، نشان دهنده دست رد به سینه گرایشات سنتی اصلاح طلبی و یا اصولگرایی که همچنان بارقه های مرامی و دینی به ارث رسیده از آیت الله خمینی را از خود ساطع می کنند، بوده است.

اما بمانند مردم مصر، اگر جریان اعتدال گرای آقای روحانی، از این حمایت دچار توهم شود و علت های بنیادی این رفتار ها را بنفع خود مصادره کند و آنرا بمنزله حمایت مردم از ادامه حکومت اسلامی و نظام ولایت فقیه تعبیر نماید باید گفت که رویکرد مردم ایران به شعار اعتدال و گزینشِ راه میانه، از بین امکانات واقعا موجود، نیز به سرعت به روی گردانی مردم از اعتدال گرایان منجر خواهد شد.



۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

رمز ماندگاری ما ایرانیان

"در روانشناسی همه ی ملت ها یک زمینه ی ثابت وجود دارد که پیوسته خودنمایی می کند"  آندره زیگفرید

حال و هوای پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 با انتخابات ریاست جمهوری دوره های قبل، حتی با انتخابات ریاست جمهوری سال 1376 که آقای خاتمی پیروز آن بود، تفاوت های اساسی دارد. اینبار ظاهرا اکثریت مردم، یا لااقل اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات، راضی از نتایج آن و یا به بهبود اوضاع ایران امیدوارند. رهبر جمهوری اسلامی نیز از "اعتماد" مردم به نظام و "نجابت" کاندیداها صحبت کرد و رضایت خود را از نتایج انتخابات اعلام نمود. آقای عسگر اولادی از آرامش بی سابقه  پس از انتخابات ابراز تعجب کرد و آقای حسن روحانی را خیر الموجودین نامید.

مردم که شیرینی پاسخ "نه" بزرگ به سیاست های خامنه ای-احمدی نژاد همچنان زیر دندانشان است، ظاهرا اینبار و بر خلاف دورانهای قبل، سعی میکنند با جوکهای خود پیرامون کاندیداها، یا شوخی هایی در مورد موضوع دیرکرد در اعلام نتایج انتخابات و طنزهایی در رابطه با احساس خوشحالی از پیروزی حسن روحانی و اثرات مستقیم آن در زندگی روزمره شان، روحیه مثبت و امیدوارانه خود را حفظ کنند؛ تا ببینند اینبار نظام جمهوری اسلامی چه ارمغانی بر سر سفره هایشان خواهد آورد. این روحیه مثبت و طبیعتا امیدواری به آینده کشورِ خود، اگرچه قابل ستایش است و میتواند در حضور دائمی مردم در عرصه حیات عمومی جامعه و پاسداری از منافع مشترکی که با هموطنان خود دارد، موثر باشد اما بمانند هر پدیده ای جنبه های منفی و آزار دهنده نیز می تواند داشته باشد. 

آیا همانطور که آندره زیگفرید در کتاب خود" روحِ ملت ها" می نویسد: "در روانشناسی همه ی ملت ها یک زمینۀ ثابت وجود دارد که پیوسته خودنمایی می کند"  می توان یک زمینه ثابت و مشترک نیز در روحیات ما ایرانیان، پیدا کرد؟

اگرچه نویسندگان  و محققین بسیاری در زمینه روحیات ایرانیان نظر داده اند و در کتابهای خود به آن اشاراتی داشته اند اما بجرات می توان گفت که بجز آقایان محمد علی جمالزاده در کتاب خود "خُلقیات ما ایرانیان"، مهدی بازرگان در مجموعه سخنرانی های "سازگاری ایرانی" و محسن ثُلاثی در تحقیقات خود بنام "ایران جهانی و جهان ایرانی"  کمتر نویسنده و محقق ایرانی کاری علمی در این زمینه  ارائه داده است.

مهدی بازرگان در سازگاری ایرانی بیشتر به عوامل جغرافیایی و شرایط زیستی و اقلیمی ایرانیان توجه نشان می دهد و می نویسد: "از ترکیب تاثیرات مستقیم بردباری، نوسانهای زندگی و زمینگیری (ناشی از کشاورزی و وابسته بودن به خاک) این خصلت عمومی و کلی در ایرانیان پیدا شده است که بعنوان یک واکنش دفاعی، خود را با شرایط گوناگون زمان و مکان منطبق نمایند و به هر سختی و مشقت و احیانا به هر ننگ و نکبت تن دهند، در سرما و گرما بسوزند، با فراخی و تنگی بسازند، با دوست و دشمن کنار آیند، آقایی کنند و یا نوکری .... برای آنکه سرجای خود زنده بماند"

وی در جای دیگری از کتاب خود می آورد: "وقتی ملتی تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد،اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی از آش داغ تر شود و صرف و نحو بنویسد، یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته و دستگاهشان را به جلال ساسانی برساند،در مدح سلاطین ترک آبدارترین قصاید را بگوید،غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور شود، به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه ی روزگار برداشته شود. کسانی که در برابر متجاوز و مخالف می ایستند و به جنگش می روند، سرسخت های یک دنده و اصولی هستند. ما اهل نبرد و کوشش برای رقابت و مسابقه با دیگران نیستیم. تقلید و سازگاری را ترجیح می دهیم. بنابراین قالب روحی مستقلی نداریم."

بر خلاف مهدی بازرگان که عمدتا روی عوارض منفی این روحیات انگشت می گذارد، اقای محسن ثُلاثی در کتاب خود از روحیه سازگاری ایرانیان، دست و دلباز و مهمان نواز بودن آنان بخوبی یاد می کند و این روحیات را ناشی از جهانگرایی ایرانیان می داند. وی در این رابطه از تاثیرپذیری شدید ایرانیان درهنگام مواجهه با فرهنگ های بیگانه وحتی از نامگذاری فرزندانشان بنام جهانگشایان خونریزی مانند چنگیز، تیمور و اسکندر بعنوان نمونه ای از روحیه جهانگرایی ایرانی یاد می کند. به اعتقاد وی رمز ماندگاری ایرانیان در روحیه جهانگرایی ما ایرانیان نهفته بوده است که البته (متاسفانه) بعد از تشکیل حکومت شیعی توسط صفویه و بدنبال آن درگیری ایرانیان با دشمن منطقه ای خود یعنی دولت عثمانی راه ایرانیان با دنیای غرب که در حال پیشرفت بود قطع گردید.

این دوکتاب بر خلاف کتاب آقای جمالزاده که بیشتر به نظر دیگران، بویژه اروپائیان در باره اخلاقیات ایرانیان پرداخته است، خواننده را از یکسو با خود به فلات ایران و شرایط زیستی و جغرافیایی ایرانیان می برد و از سوی دیگر او را در وسط چهارراه حوادثی که بر این مرز و بوم گذشته قرار می دهد تا نظاره گری باشد بر ماندگاری ایرانیان و قدرت تطبیق آنان با شرایط تحمیلی، و از سوی دیگرتوانایی اشان در جذب فرهنگهای دیگر در فرهنگ خود. همچنین شاهدی باشد بر تمجیدهای افراطی شعرای این مرز و بوم از سلاطین مغول و عرب، و از دیگرسو قدرشناس آنان که بدین وسیله از فرهنگ و زبان پارسی پاسداری کردند.

بنظر نگارنده شرایط روحی مردم ما پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ردیف نمونه هایی است که این دو نویسنده در کتابهای خود به آن اشاره کرده اند، از یک سو مردم ایران با پاسخ منفی به سیاست های تنش بر انگیزِ جمهوری اسلامی در روابط بین المللی و بویژه در رابطه با موضوع راکتورهای هسته ای ایران، نشان دادند که اهل مدارا و صلح با کشورهای پیرامون خود و آماده گشودن درهای کشور خود به دنیای آزادند.

از سوی دیگر اما همین مردم با شور و شعف ناشی از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری نشان دادند که  اگرچه جنایتها و ظلم و ستم مقامات جمهوری اسلامی را هرگز فراموش نخواهند کرد اما حاضرند آنان را ببخشند و با همین انتخابات محدود و مهندسی شده نیز کنار بیایند؛ با جوکها و شوخی های خود زخمهای ناشی از هشت سال حاکمیت خامنه ای – احمدی نژاد را التیام دهند و امیدوار به ماندگاری و پایداری این زاد بوم تاریخی به خانه و زندگی خویش، که حفظ و ماندگاری آن بیش از هر چیز اهمیت دارد، بازگردند. حتی اگر همزمان فرزندانشان با احکام سنگین به تبعید و زندان فرستاده شوند، و حتی اگر همان روحانیتی که حکم سنگسار و قطع دست و اعدام میداد همچنان در راس این نظام مشغول بکار باشد.

آیا واقعا مردم ما آنطور که مهندس بازرگان تحلیل می کند، اهل پایداری و مقاومت نیستند؟ در یک زمان با عرب تازی کنار می آیند و زمانی دیگر مغولها را در ملک و خانه خود می پذیرند و در دوره ای دیگر خمینی را که هدفی جز حاکمیت اسلام و فقه شیعه نداشت به ماه می برند و اکنون نیز  برای شاگردان او هورا می کشند که  قرار است این کشور را از دام هولناکی که رهبر جمهوری اسلامی مسبب اصلی آن بوده نجات دهند.  

البته بحث سازگاری و انتخاب راه میانه و کم ضرر محدود به روانشناسی اجتماعی و روحیات انسانی  نمی شود. معادل انگلیسی سازگاری (compatibility) است، که در مباحث فلسفی معرف یک نگرش خاص در زمینه بحثهای مربوط به جبر و اختیار (determinism and freedom) است. معتقدین به نظریه سازگاری راه میانه ای بین جبر مطلق و آزادی مطلق اختیار می کنند و بر این باورند که انسان همواره در محدوده اختیارات و امکانات موجود می تواند انتخاب کند. بنابراین امکان انتخابِ آلترناتیوهای دیگر، که خارج از محدوده امکانات و شرایط روز است، کاملا فرضی و ذهنی خواهد بود.

اگرچه این نظریه بدلیل دوری از مطلق گرایی و انتخاب راه میانه بین جبر و اختیار و بعلت انتخاب مسیر و روشهای کم ضررتر منطقی بنظر می رسد، اما با مراجعه به تاریخ تکامل بشر و تامل بر این واقعیت که انتخاب فطری و اولیه هر انسانی آزاد زیستی و رهایی از قید و بند بوده است، می توان سوالهای تردید برانگیز بسیاری در برابر این نظریه گذاشت. اتفاقا در بزنگاه های تاریخ، انسانها با قربانی کردن امنیت خانه و خانواده اشان و با ایستادگی در برابر ظلم و تجاوز، حتی بقیمت نابودی اقلیمشان، سرفصل هایی را برای بشریت رقم زده اند که آثار آن بسیار فراتر از محدوده جغرافیایی آن ملت رفته است.

مطابق فلسفه "سازگاری" (compatibilism)، انتخاب بین بد و بدتر و گزینش یک نفر از میان گزینه هایی که از قبل تعیین شده اند انتخابی اصولی و حتی آزادانه است، زیرا که آزادی در ظرف شرایط واقعا موجود قابل تعریف است و خارج از این ظرف بحثی صرفا تئوریک و ذهنی خواهد بود.

اما آیا واقعا چنین است و آزادی را که گوهر انسانیت است، میتوان محدود به شرایط زمانی و مکانی کرد؟ مرز این محدودیت تا کجاست و چه ارزشی برتر از آزادی انسان می تواند آنرا محدود نماید؟ آیا، بقول مهندس بازرگان، حفظ وطن، اقلیم، فرهنگ و زبان مادری به بهای هر ننگ و نکبتی می تواند برتر و ارجح تر از آزادی و حقوق فردی انسان قرار گیرد؟

اگر از بحثهای فلسفی و روانشناسی بگذریم باید گفت که انسان هیچگاه بواسطه این انتخابهای میانه و محافظه کارانه از سرفصلهای تاریخی و سرنوشت ساز عبور نکرده است. پیشرفت و تکامل انسانیت و کشف گوهر آزادی، شرافت انسانی و حقوق بشر در درجه اول با پایداری و استقامت بر اصالت انسان و مسئولیت مستقیم او برای حراست از این گوهر انسانی میسر گشته است. حتی اگر این پایداری به بهای از دست دادن سرزمین آبا و اجدادی که بقول پادشاه مسیحی (فیلم پادشهای آسمان) هنگام واگذاری بیت المقدس به مسلمانان به بهای آزادی همکیشان و به بردگی گرفته نشدن ملت خود چیزی جز یک مشت خاک و سنگ نیست، تمام شود.



۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

جهان را می توان ساخت اما انسان را نه


آفای مصباح یزدی در یکی از سخنرانی های اخیر خود پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران اعتراف به یک حقیقتی کرد که بسیار قابل توجه و تامل است. وی در مراسمی به مناسبت جشن برگزیده شدن محمد بن عبدالله به پیامبری می گوید: " پس از هشتاد سال به این رسیدم که سرّ مسأله این است که اصلا این عالم برای این آفریده نشده که همه به زور به سعادت برسند و اصلاح بشوند."

این صحبت وی، بعنوان یکی از تئورسین های اصلی و مدافع سرسخت حکومت اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بیان آشکار و گواه گویایی است از ضربه سخت و مهلکی که برساختار و اندام جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه، پس از انتخابات ریاست جمهوری، وارد آمده است.

در خواست التماس گونه و عاجزانه آقای خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی از همه مردم برای حضور در انتخابات، حتی اگر نظام را قبول ندارند؛ و این اعتراف عجیب آقای مصباح یزدی! و در کنار آن، رای بزرگ "نه" توسط اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات به سیاست های خانمان برانداز و مخرب خامنه ای-احمدی نژاد، و نیز این حقیقت که حدود 27 در صد از واجدین شرایط در انتخابات شرکت نکردند، همه و همه نشان از آن دارند که جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه در پروژه به "سعادت" رساندن مردم ایران از طریق ساختن انسانهای مؤمن و مسلمان شکست کامل خورده است.

اصولا می توان گفت که با اعتراف آقای مصباح یزدی ندایی بدین مضمون از درون حوزه های علمیه قم بر می خیزد که "ما اصلا قرار نیست انسانهای مؤمن بسازیم و همه را به سوی رستگاری هدایت کنیم" . ندایی که اگرچه سده هایی دیر تر از آغاز مدرنیته و پذیرش اصالت انسان و خود مختاری او بگوش می رسد، اما باید آنرا بقول آقای تاجزاده به فال نیک گرفت و به بنظر من بر سر در حوزه های علمیه قم و دانشگاه های اسلامی آویخت که "ما قرار نیست انسان را بسازیم".

البته این اعتراف صرفا محدود به روحانیت شیعه نمی شود بلکه همانطور که گفته شد پس از آغاز دوران پُست مدرن و با اعلام مرگ خدا توسط فردریش نیچه و سپس با رشد و تکوین فلسفه اصالتِ وجود انسان و بویژه اگزیستاسیالیسم، بر اراده معطوف به ساختنِ انسانِ ایده ال و برتر خط بطلان کشیده می شود.

گفته معروف کارل مارکس که فلاسفه تاکنون جهان را تفسیر کرده اند و ما می خواهیم جهان را تغییر دهیم نکته بسیار مهمی، در همین زمینه، در خود نهفته دارد. وی که در مقطع تاریخی عبور از دوران مدرن به پُست مدرن زندگی میکرد، در حقیقت یک پا در اومانیسمِ دوران روشنگری داشت و با پای دیگر در حال عبور به اومانیسم و اگزیستانسیالیسمِ دوران پست مدرن بود.

وی با گفتمان جدید خود مبنی بر تغییر جهان بجای تفسیر آن در واقع امر نقطه پایانی نیز بر اندیشه های فلسفی و دینی حاکم بر جوامع بشری آن زمان که هدف اصلی خود را نه ساختن یک جهان جدید بلکه تربیت و ساختن انسان ایده آل و "متعالی" قرار داده بودند گذاشت. وی در حقیقت، با اعلام این نظر راه برای پذیرش انسانِ مدرن آنگونه که هست باز نمود.

البته اگرچه فلسفه مارکس در ادامه تکوین خود با اصالت دادن به پروسه تولید و مناسبات طبقاتی راه را برای نوع دیگری از مطلق اندیشی و آرامانگرایی، البته اینبار در حوزه مناسبات اجتماعی، باز کرد اما در هر حال با اعلام تلویحیِ این نظریه که انسان قابل ساختن نیست، کمک بزرگی کرد به پیشرفت این گفتمان که جهان قابل ساختن است، ولی باید از ساختن انسان ایده آل دست برداشت و صرف نظر نمود.

طبیعی است که این نظریه به این معنی نیست که انسان اساسا قابل تغییر نمی باشد بلکه می خواهد با اتکا به اصل نسبیت و پذیرش حقوق فردیِ تک تک انسانها، مسئولیتِ این تغییر و تحول را بعهده خود انسان واگذارد. بطوری که حتی در زمینه علوم دقیقه و بویژه علم زیست شناسی نیز با اتکا بر مسئولیت فردی، و به خود واگذاشته شدن و پذیرش حقِ انتخاب، بحثهای بسیار جدی و مخالف در زمینه اخلاقی و درست بودنِ تحققیات آزمایشگاهی برای ساختن انسانهای بدون نقص از طریق دستکاری در ژن صورت گرفته و می گیرد.

در زمینه های فلسفه سیاسی و روانشناسی نیز به جرات می توان گفت که در دوران مدرنیته بجای تلاش برای ساختن یک انسان ایده آل و برتر، تاکید بر ساختن و بنیانگذاری یک روابط اجتماعیِ مدرن، از طریق وضع قرارداد های اجتماعی، می شود.
به سخن دیگر در پروسه ساخت و تکوین مناسبات اجتماعی، انسان دیگر یک موجود آزمایشگاهی برای تجربه کردنِ انواع نظریات فلسفی، دینی و حتی علمی که تولید یک انسانِ برتر و بی نقص را مد نظر دارند، نیست، بلکه با پذیرش حق انتخاب و به رسمیت شناختن تفاوت های فردی؛ مسئولیتِ ساختِ روابط اجتماعی مستقیما به آحاد یک جامعه سپرده می شود.

البته پروژه ساختن انسان ایده ال حتی در کشورهایی که وارد دوران مدرنیته شده اند نیز به یکبار متوقف نشده است. شاهد هستیم که این پروژه در برخی از مدلهای اجتماعی و سیاسی دوران قرن بیستم، راه خود را از طریق تولید و ایجاد سازمان ها و تشکیلات بسیار مستحکم و منضبط ادامه می دهد. برای نمونه از حزب ناسیونال-سوسیال هیتلر و بویژه سازمان اس اس او و یا در جمهوری اسلامی از هسته مرکزی سپاه پاسداران و سازمان مجاهدین خلق بویژه پس از استقرار آن در عراق نام برد که همگی در پی ساختن انسان مورد نظر خود از طریق ایجاد یک تشکیلات بسیار منظم و هدایت شده بودند. در تاریخ ما قبل مدرن ایران نیز تشکیلات حسن صباح را می توان در این ردیف قرار داد.

اکنون می توان گفت که حتی برنامه ساختن انسان ایده آل از طریق تشکیلات متمرکز و منسجم نیز در تمامی این کشورها به شکست انجامیده است. برخی مانند سازمان اس اس هیتلر بکلی نابود شدند و برخی نیز مانند سپاه پاسداران جمهوری اسلامی بتدریج متحول گردیدند و بجای عناصر مؤمن و انقلابی، رانت خوار تحویل جامعه ایران دادند.

علت این شکست را باید در درجه اول در همان اعتراف آقای مصباح جستجو کرد که انسان را نمی توان اراده گرایانه و از طریق آموزشهای ایدئولوژیکی و نظم تشکیلاتی ساخت و پرورش داد؛ که در صورت پافشاری بر این پروژه باید مطمئن بود که سر انجام این پروژه چیزی جز تحویل یک مشت متقلب و ریاکار و پیشانی کبره بسته و دزد اموال مردم نخواهد بود.

این محصول در بسیاری از نظام های سیاسی که اراده گرایانه قصد ساختن یک روابط اجتماعی متمرکز و سازمان یافته و از طریق آن پرورش انسان ایده ال آن نظام را داشتند بخوبی قابل مشاهده است. روابط مافیایی و فساد گسترده در حزب کمونیست چین و یا حزب کمونیست شوری سابق و نیز روابط رانتی و مافیایی حاکم بر نظام سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی گواه عینی بر این نتیجه گیری است که جهان را می توان ساخت اما نمی توان اراده گرایانه و تحمیلی انسان جدیدی را خلق کرد.


۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

نغمه مخالف و شنا در جهت عکس جریان آب

می گویند ولادیمیر لنین رهبر انقلاب بلشویکی در روسیه در روزهای قبل از پیروزی انقلاب اکتبر این سوال از رفقای خود می کند که "چه باید کرد اگر ما در این انقلاب پیروز نشویم؟" سوال دیگری که در برابر سوال لنین در اذهان برخی از انقلابیون در گردش بود و آنرا در درجه اول به تروتسکی نسبت می دهند این بود که "من بیشتر نگران آینده ام که چه حوادثی اتفاق خواهند افتاد، اگر ما در این انقلاب پیروز شویم".

با وجودی که حدود یک قرن از طرح این پرسشهای متناقض با یکدیگر می گذرد اما بنظر می رسد که نه تنها این سوالها و نگرانیهای ناشی از آن همچنان در تقابل دائمی بین سوسیالیزم و کاپیتالیزم مطرح هستند، بلکه دقیقا به همین شکل نیز در شرایط بسیارهیجان انگیز پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران و اصولا هر تحول عمیق اجتماعی و سیاسی نیز زنده و مطرح باشند.

پس از پیروزی آقای حسن روحانی چه آینده ای در انتظار مردم ایران است؟ اگر ما امیدواران به این نسیمِ تغییر و اصلاح، نهایتا موفق به تحقق آرمانها و مطالباتمان از آزادی های سیاسی و حقوق بشر گرفته تا عدالت اجتماعی و سکولاریزم نشویم، آرمانهایی که بیش از هر زمان دیگری دست نیافتنی تر بنظر می آیند، آنگاه چه اتفاقاتی در اتنظارمان خواهد بود؟

آیا عدم موفقیت در دست یابی به این خواسته ها غیر واقعی بودن و نازایی این آرمانها  را به نمایش می گذارد؟ و یا نشان دهنده پیروزی مدل سیاسی-اجتماعی "جمهوری اسلامی" است  که خود آنرا برگزیده وبه اشکال مختلف در شکل گیری آن سهم داشته ایم، و اکنون نیز به کمک و یاری او شتافته ایم تا از بن بست خارج شود و نفسی تازه کند؟ بمانند بیماری که بطور مصنوعی زنده نگاه داشته میشود، از خون امید و هوای آرزوهایمان به او تزریق می کنیم تا بلکه با زنده نگاه داشتن اش در هزینه های سنگین کفن ودفن صرفه جویی کنیم،... و آنگاه جشن شادی می گیریم که بیمارمان از مرگ نجات یافته است.

آیا واقعا راه و آلترناتیو دیگری وجود ندارد؟ آیا این نظام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را که بشدت بیمار است، باید به هر طریقی حفظ کرد و زنده نگاهش داشت و یا با قطع امید از او مراسم کفن ودفن او را تدارک دید؟ آیا بنظر نمی رسد که حریف مقابل ما، بجای الیگارشی مذهبی و نظامی جمهوری اسلامی، همین "روشهای کجدار و مریز اصلاح طلبانه" شده است؟ آیا ما بجای محبوس ماندن درمیان دیوارهای استبداد مذهبی در بند انتخابهای خود گرفتار نیامده و زندانی آلترناتیوی که خود بر گزیده ایم، نشده ایم؟

شاید ما باید کادرهای کلاسیک را بشکنیم و بقول معرف خارج از قالبها و کادر فکرکنیم. جرات کنیم که در خلاف جریان آب شنا کنیم و بقول صمد بهرنگی مطمئن باشیم که وقتی راه افتادیم و دل بدریا زدیم ترسهایمان خواهند ریخت.

اما شرط آغاز به "خارج از کادر فکر کردن" و "دل بدریا زدن" همانا به یکباره بیدار شدن و حواس خود را جمع کردن است. زمانی که انسان در رویاها و آرزوهای خود زندگی می کند، آنقدر در این رویا غرق شده است که همه چیز آن واقعی بنظر می رسد و همه رفتارها و گفته ها را آنطور که می خواهد می بیند و می شنود. در این شرایط بهترین کار سوزن زدن به خود و به یکباره بیدار شدن و تمرکزِ حواس است.  

بنظر من ملت ما در این دوران پرشور و شعف بیش از هر چیز به یک تمرکز حواس اجتماعی (social mindfulness) نیازمند است. ما باید حواس خود را خوب جمع کنیم ومتوجه باشیم که هنوز تغییری در وضعیت این بیمار اتفاق نیفتاده است، جز اینکه خونِ امید و اکسیژنِ آرزوهای این ملت به او تزریق شده است. بنابراین باید با هوشیاری کامل تحولات آینده این بیمار را بدقت زیر نظر داشت.

اما این تمرکز حواس اجتماعی با وجودی که پسوند "اجتماعی" را بدنبال خود می کشد، در درجه اول مستلزم درک و پذیرش مسئولیت فردی، مستقل از جو و شرایط اجتماعی و عوامل مهیج بیرونی است. بدین معنی که تک تک ما برای مدت کوتاهی هم که شده در ایستگاه "مسئولیت و منافع فردی"، و حتی "فردیت خود"، توقف کنیم و با ضربه و سوزن زدن به خود از بستر رویاهای ناشی از فضا و شرایط عمومی برخیزیم و حواس خود را خوب جمع نماییم.

در این "ایستگاه فردیت و مسئولیت فردی" و با حواس جمع به ندای علائق و خواسته های فردی خویش گوش دهیم و آنرا با جان دل بشنویم و حس کنیم. سپس آنگاه به سایر انسانها و توده مردم  صرفا بعنوان همراهان خود نگاه کنیم و نه به مثابه هدف و منظور نهایی؛ و بدانیم که آنچه که توده مردم فریاد بر می آورند الزاما حقیقت نیست و  شاید چه بسا پندارهایی اند که ریشه در رویاها و خوابهای ما دارند.

اگر تک تک آحاد جامعه ما فردیت خود و منافع خویش را خوب بشناسند و حواس خود را بدقت جمع کنند، آنگاه می توان صحبت از یک تمرکز حواس اجتماعی کرد. تمرکز و مجموعه ای که بر منبای مشارکت و همکاری آگاهانه شکل می گیرد و هدف خاصی را که برآیند اهداف فردی همه ما است به نمایش می گذارد و پیگیری می نماید.

"تمرکز حواس اجتماعی"  که از آن صحبت می کنیم اما با "خود آگاهی اجتماعی" تفاوت های اساسی دارد. خود آگاهی اجتماعی می تواند متاثر از گفتمانهای روز باشد؛ و گفتمانهای روز نیز به نوبه خود میتوانند متاثر از فرهنگ و ضرورت های زمانه و شرایط روز باشند. گفتمان هایی که الزاما برایند خواسته های فردی آحاد جامعه نیستند و چه بسا بر اساس یک ایدئولوژی و یا مذهب خاصی شکل گرفته اند. در حالیکه تمرکز حواس اجتماعی در درجه اول متکی بر خواسته های فردی و فردیت تک تک آحاد جامعه شکل می گیرد، خواسته هایی که در خوشبختی و بهره وری آزاد از منابع طبیعی خلاصه می شود، خواسته هایی که بسیار انسانی و نسبت به ایدئولوژیها و مذاهب خنثی هستند و معیاری جز برآورده شدن خودِ این خواسته ها برای ارزشگذاری آنها وجود ندارد.

به سخن دیگر حتی با خودآگاهی اجتماعی نیز نمی توان به سوالات فوق پاسخ کامل و صحیح داد.  با درک منافع فردی و پذیرش مسئولیت فردی و مهمتر از هر چیز با جمع کردن حواس خود و تمرکز بر آن است که می توان به یک حس فراگیر اجتماعی دست یافت. با این حس فراگیر اجتماعی است که می توان حضور دائم مردم در عرصه های سیاسی و در مراحل سرنوشت ساز را تضمین کرد. بیماری که اکنون با خون امید و هوای تازه آروزهای ما زنده نگاه داشته شده است در حقیقت بخشی از جان مایه ما را در خود جذب کرده است.

پاسداری از این خون تازه ایجاب می کند که تمرکز حواس اجتماعی خود را به هر طریق ممکن حفظ کنیم. در این میان گفتمانهای اصلاح طلبی و یا اصولگرایی مهم نیستند، مهم حس فردی ما و این سوال دائمی است که آیا من با این انتخاب خوشبختر و سرزنده تر شده ام یا نه؟ سوالی که در طول دوران ریاست جمهورِ این نظام بر سر در خانه های ما می بایست نوشته و آویخته گردد.

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

اراده معطوف به قدرت در انتخابات ریاست جمهوری

مشکل بتوان باور کرد که انگیزه وطن پرستی و میزان دلسوزی برای مردم ایران در طرفداران شرکت در انتخابات ریاست جمهوری بیشتر از کسانی باشد که عدم شرکت در انتخابات و یا تحریم آنرا پیشنهاد می کنند. "بحرانی بودن وضع کشور"، "احتمال بروز جنگ" و در بدترین حالت "سوریه ای شدن ایران" که احتمال وقوع آنها تحت حاکمیت یکجانبه بیت رهبری و اصولگرایان بالا خواهد بود، از جمله دلایل اصلی و تکراری برای شرکت در این انتخابات و حمایت از نمایندگان اصلاح طلب شده اند.

تاکید مستمر بر این خطرات آن اندازه است که گویی مخالفان شرکت در انتخابات شرایط بحرانی کنونی و وضعیت اسفناک مردم ایران را متوجه نیستند. در حقیقت بطور ناگفته و نانوشته شاید تحریم کنندگان انتخابات اگر هم مستقیما متهم به حمایت از تحریم ها و یا حتی جنگ و دخالت نظامی در ایران نشوند، تلویحا بدلیل عدم توجه به وضعیت مردم و شرایط بحرانیِ کشور شدیدا مورد انتقاد قرار می گیرند.

از سوی دیگر اگر بحثهای محتوایی و دلایل مربوط به شرکت در انتخابات و یا تحریم آنرا، بدون توجه به دو رهنمود متفاوتی که از درون این بحثها حاصل میشوند، با هم مقایسه کنیم تفاوت های اساسی و قابل توجهی نمی یابیم. هر دو این گرایش ها در پی تحولات ساختاری در نظام جمهوری اسلامی و عبور از این حکومت و برقراری یک نظام دمکراتیک و سکولار هستند. حتی در راه های رسیدن به این هدف نیز با یکدیگر تضاد اصولی ندارند و بخش عمده آنها در پی وقوع انقلابی کلاسیک در ایران مشابه انقلابهای سیاسی در قرن بیستم نمی باشند.

اما جای این سوال همچنان باقی می ماند که اگر همه این گرایشات از نیروها و افراد وطن پرست و دلسوز تشکیل شده اند و اگر این جریانات سیاسی در مبانی، هدف نهایی و خط مشیِ رفرم و تحولات تدریجی تفاوت های جدی و اساسی با یکدیگر ندارند، پس چگونه است که در انتخاب تاکتیک ها و راهکار های عملی، برای مثال شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات، این اندازه دچار اختلاف و تضاد شده اند؟ و آیا می توان گفت که برخی از این گرایشات پایبندی بیشتری به پرنسیپ های خود دارند و برخی دیگر پراگماتیست تر هستند؟

اگر اخلاق را از حوزه سیاست جدا کنیم و عمل سیاسی و سیاست ورزی را معطوف به کسب قدرت و یا مشارکت در آن بدانیم شاید بتوان راه عبوری از این تناقض و روشی برای پاسخ به این سوالات پیدا کرد. قدرت را معمولا توانایی و استعداد برای وادار کردن دیگران به انجام آنچه که ما می خواهیم و اراده کرده ایم تعریف می کنند. سیاست نیزمعمولا مترادف با روند جستجو و دست یابی به قدرت و اعمال آن دانسته می شود.

در باره مفهوم قدرت و نقش آن میشل فوکو در کتاب "اراده به دانستن" بطور موجز و دقیق نظریه خود را این چنین توضیح می دهد: "قدرت گاهی خزنده وار از دریچه و منافذی وارد می شود که ما اصلا انتظار آنرا نداریم". "قدرت در گوشه ها و زوایای حتی بسیار لطیف و ظریفِ روابط اجتماعی خانه کرده و عمل می کند و نباید آنرا تنها در نظامهای حکومتی و طبقات اجتماعی جستجو کرد."

بعقیده وی پدیده "قدرت" دو شاخصه اصلی دارد: در درجه اول، قدرت صرفا به معنی انحصار، ممنوعیت و سلطه (سیاسی) نیست بلکه حتی در هنگام تبادل افکار و مجادلات و بحثهای نظری و در نهایت در هنگام تولید یک اندیشه خاص نیز می تواند حضور داشته باشد. به این معنی که در این روند ممکن است با استفاده از اشکالِ پنهان قدرت یک نظریه خاص القا و تحمیل شود. در درجه دوم، "قدرت" یک پدیده یگانه، واحد و تجزیه ناپذیر نیست و از طریق یک رابطه یکطرفه بین فاعل قدرت و مفعول آن اعمال نمی گردد، بلکه یک مجموعه متنوع، چند لایه و گاه متضاد است که در یک رابطه دو طرفه بین فاعل و مفعول خلق میگردد.

وی می نویسد که از مفهوم قدرت نباید فورا یک قدرت سیاسی متمرکز، با همه امکانات عریض و طویلش، به ذهن خطور کند، بلکه هنگام بکار بردن این واژه و برخورد با آن باید به واقعیت چند لایه، متضاد، پخش شده و متکثرِ قدرت توجه کرد.

با الهام از نوع نگاه میشل فوکو به پدیده قدرت نگارنده تلاش می کند در ادامه این یادداشت جایگاه و نقش نیروها و گروه بندی های سیاسی در ایرانِ پس از انقلاب اسلامی تا زمان حال را مورد مطالعه قرار دهد تا پاسخ قانع کننده ای برای سوال فوق بیابد.

در کادر بحث فوق و با مبنا قرار دادن اراده معطوف به قدرت که در تمام لایه ها و بخشهای جامعه ایرانِ پس از انقلاب حضور داشت، می توان گروه بندی های سیاسی فعال در عرصه سیاست را به چند دسته کلی تقسیم کرد. بخشی از نیروهای سیاسی مانند سازمان مجاهدین خلق ایران با استفاده از نیروهای سازمانی- تشکیلاتی و بعدا با اتکا به میلیشای سازمان یافته و سپس با اتکا به نیروهای نظامی و مسلح خود براندازی جمهوری اسلامی و کسب قدرت از این طریق را آغاز کردند.

برخی دیگر مانند حزب توده ایران و بعدا سازمان چریکهای فدایی خلق ایران-اکثریت کسب قدرت را از طریق مشارکت در آن و بطور مشخص از طریق لانه کردن در شکافهای داخلی جمهوری اسلامی و استفاده از آن دنبال نمودند.

در کنار این احزاب و سازمانها گروهایی نیز بودند، مانند طرفداران دکتر علی شریعتی و یا آرمان مستضعفین، بر تصور این بودند که از طریق آگاهی بخشی و کار فرهنگی قدرت را به صاحبان اصلی اش یعنی مردم می توانند بازگردانند.

گروههای روشنفکری دیگری نیز بودند که آنها را می توانیم، با علم و شناخت کنونی که داریم، در دسته بندی روشنفکران و انتلکتوئلهایی قرار داد که در درجه اول در پی طرح گفتمان های جدید و نو بودند و قدرت را در گفتمانها و تحلیل های دقیق و راه گشا برای جامعه آن دوران جستجو می کردند و خود شخصا در پی کسب قدرت سیاسی نبودند. البته این دسته از روشنفکران نیز، مانند فعالین نشریه امت و جنبش مسلمانان مبارز، بدلیل جو پرتنش و کاملا سیاسیِ جامعه انقلاب زده ایران بناچار وارد عرصه سیاست ورزی شدند. که گرچه مانند سازمانها و احزابی که قصد لانه کردن در شکافهای داخلی جمهوری برای مشارکت و در نهایت کسب قدرت داشتند عمل نمی کردند و یا اینکه توانایی و کادر لازم را نداشتند اما عملا با موضعگیری هایشان در خدمت این جریانات لانه نشین و سکنا کرده در شکاف های جناحی جمهوری اسلامی قرار گرفتند.

البته تقسیم بندی از این نوع و معطوف ساختن محور اصلی فعالیت های سیاسی به اراده کسب قدرت به معنی نادیده گرفتن و یا تردید در آرمان خواهی و وجود ارزشهای اخلاقی و انسانی در افراد فعال در گروهای سیاسی نام برده شده در فوق نیست. همانطور که میشل فوکو در کتاب خود می نویسد، باید دقت کرد که پدیده "قدرت" یک مجموعه متکثر و پخش شده است که گاه حتی می تواند خود را در ظریفترین و لطیفترین لایه های اجتماعی و زندگی انسانها نشان دهد و از راهی وارد شود که اساسا انتظار آنرا نداریم. به سخن دیگر، این بحث و این زاویه ورود، مستقل از انگیزه های فردی، به جریانهای سیاسی ایران بعنوان یک پدیده مستقل از تک تک افراد تشکیل دهنده آن نگاه می کند.

به باور نگارنده این تقسیم بندی همواره در دوران حیات جمهوری وجود داشته است و همچنان نیز همان مکانیزم های شناخته شده کسب و یا مشارکت در قدرت پی گیری و بکار گرفته می شوند. با این تفاوت که نیروهایی که با اتکا به نیروی نظامی خود قصد بر اندازی نظام را داشتند بدلیل ناکارآمدی سازمانی، نظامی و تشکیلاتیشان عملا مجبور شدند که دست به دامن کشورهای دیگر از جمله عراق ببرند.

در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو نیز همان اشکال گوناگون و شناخته شده اراده معطوف به قدرت دیده می شوند. فریاد بلند طرفداران شرکت در انتخابات مبنی بر "خطر جنگ جدی است، فوری است" بمانند سالهای اول انقلاب که "خطر امریکا جدی است، فوری است" دائما بگوش می رسد. فریادی که درحقیقت همان استراتژی لانه کردن در شکافهای داخلی این رژیم و سرانجام مشارکت در قدرت را انعکاس می دهد.

پس از انقلاب 1357 نطفه قدرت سیاسی جدیدی در متن جامعه وبطن نهادهای مردمی، که زمینه های بسیار مستعد و آماده ای در سالهای اول انقلاب اسلامی در اختیار سازمان هایی مانند چریکهای فدایی خلق قرار داده بود، بسته شد. نطفه ای که بجای رشد در شکافهای جناحی این رژیم می توانست در میان توده های مردم و بویژه نسل جوان لانه گزیند و بتدریج تبدیل به یک قدرت سیاسی و اجتماعی شود. که متاسفانه از این فرصت و امکانات و گرایشات گسترده جوانان و نیروهای آزاد شده توسط انقلاب 1357 نه تنها استفاده نشد بلکه با سیاست های غلط و اتخاذ استراتژی لانه سازی در شکاف های داخلی نظام جمهوری اسلامی به نابودی کشانده شد.

همین واقعیت در دوران کنونی نیز صدق می کند و در حال اتفاق افتادن است. چهار سال از کوتادی انتخاباتی و تولد جنبش نوینی بنام جنبش سبز ایران می گذرد. اما مانند سالهای پس از انقلاب1357 بجای کار مستمر و سازمان یافته روی نیروهای آزاد شده از این جنبش و بجای تلاش برای پیوند با جنبشهای اجتماعی درون کشور و نهادهای مستقل مردمی ، حقوق بشری و صنفی که می بایست از همان فردای کودتای انتخاباتی آغاز میشد، بار دیگر استراتژی لانه سازی در شکاف های این رژیم به مانند تمام دوره های پیشین انتخابات ریاست جمهوری از متون سنتی استخراج می شود و با صدای رسای اعلام می گردد که "خطر جدی است و شرکت در انتخابات فوری است"!


۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

نخبگان جمهوری اسلامی و روشنفکران

قدرت های مالی، امنیتی و سیاسی جمهوری اسلامی در تلاشند که پس از دوران پر تنشِ هشت سال ریاست جمهوری احمدی نژاد، دولتی غیر سیاسی از تکنوکراتها و متخصصین اصولگرا تشکیل دهند. راه تحقق این برنامه نیز انتخابات مهندسی شده ریاست جمهوری است. تضاد های جناحی در دولتهای چهار دوره اخیر اکنون بحدی عمیق و غیر قابل حل شده اند که تنها راه باقی مانده  برای برون رفت از بن بست جناح بندی های داخلی، یکدست شدن نظام سیاسی حاکم بر ایران از طریق حذف کامل اصلاح طلبان از سیاست و مناسبات قدرت شده است.

کنترل کامل بر شریانهای مالی و نظامی جمهوری اسلامی توسط اصولگرایان و بنیادهای مالی و رانتی پشتیبانشان آنان را در موقعیتی قرار داده است که بتوانند در این دوره پروژه یکدست سازی نظام جمهوری اسلامی، که با تجربه و آزمایش و خطا دولت احمدی نژاد آغاز شد، به اتمام برسانند.

اگر این پروژه موفق شود و اصلاح طلبان از صحنه سیاسی و مناسبات قدرت حذف گردند، و با رفتن احمدی نژاد آرامش به خانه اصولگرایان باز گردد، می توان گفت که سرانجام جمهوری اسلامی پس از شانزده سال تنشهای عظیم سیاسی وارد دوران حاکمیت نسل جدیدی از تکنوکراتها و متخصصین راست و اصولگرا خواهد شد.

البته این شکل از حکومت مداری و ادار اموره کشور توسط تکنوکراتها قبلا یکبار در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی تجربه شده بود. در آن دوران اما جمهوری اسلامی کمتر درگیر تنشهای جناحی و داخلی بود و شعار بازسازی کشور پس از پایان جنگ مورد توافق اکثر جناح های سیاسی آن زمان  بود و رفسنجانی نیز به اندازه کافی از قدرت سیاسی و توانایی رهبری و کنترل این تضادها برخوردار بود تا مانع از رشد تضادهای جناحی شود.

اما می توان گفت که در سایر مقاطع از حیات جمهوری اسلامی، کشور ما فاقد یک نظام اجرایی تکنوکرات و غیر سیاسی بوده است؛ و دولتیان قبل از اینکه مرد عمل و اجرا باشند سیاست مدار، انقلابی و ایدئولوگ بودند و به اعتبار آن یکی از جناح های سیاسی را نمایندگی می کردند. در این مقاطع یا کشور ما در تلاطم سیاسی ناشی از پیروزی انقلاب اسلامی بود و پروسه تثبیت نظام  جمهوری اسلامی را طی می کرد، و یا درگیر جنگ با عراق، و یا در شانزده سال اخیر مشغول تضادهای داخلی بین اصلاح طلبان و اصولگرایان بوده است. 

در این دورانها ما شاهد تولد و رشد سه نسل  نخبه و الیتِ تازه بدوران رسیده هستیم. نخبگان سیاسی، نخبگان اقتصادی و نخبگان معنوی-اخلاقی. هدف نخبگان معنوی-اخلاقی که در شورای انقلاب، شورای انقلاب فرهنگی و شورای نگهبان قانون اساسی متمرکز بودند، پاسداری از اسلام و اهداف انقلاب اسلامی بود و مشروعیت و قدرت خود را نیزاز نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینی می گرفتند. مشروعیت و قدرت معنوی و دینی این نخبگان آن اندازه بود که  حتی در برخی از موارد می توانستند نقشی تعیین کننده در تصمیمات استراتژیک جمهوری اسلامی داشته باشند.

نسل نخبه و الیت سیاسی انقلاب اسلامی، که وجه ممیزه آن با نخبگان معنوی و اخلاقی، ایدئولوژی سیاسیِ معطوف به قدرت بود، در حقیقت انقلابیون مسلمان و روحانیونی بودند که در رکاب آیت الله خمینی و با الهام از اسلامِ سیاسی به اشکال مختلف با نظام پهلوی مبارزه کرده بودند و پس از سرنگونی شاه در پی کسب قدرت حزبی و  سیاسی  بودئد. پراگماتیسم سیاسی و استفاده از هر توجیه شرعی برای حفظ قدرت سیاسی وجه تمایز این دسته از نخبگان با نخبگان اخلاقی و معنوی بود که بعضا به تنشهای بسیار جدی منتهی می شد؛ و سرانجام  نیز آیت الله خمینی را وادار کرد که برای حل و فصل این بحران شورای تشخیص مصلحت را به ریاست یک نخبه سیاسی یعنی هاشمی رفسنجانی ایجاد کند تا تعادلی بین نخبگان سیاسی، که ایدئولوژی سیاسی ولایت فقیه سلاحشان بود و نخبگان معنوی و اخلاقی که فقه و شریعت اسلام و کلیت روحانیت را مد نظر داشت برقرار نماید.
نخبگان تجاری و اقتصادی اما از طریق بنیادهای مستضعفان، شهدا، جانبازان، جهاد سازندگی و سپاه پاسداران  پس از جنگ هشت ساله با عراق بتدریج جای خود را در مثلث سه نسل نخبه سیاسی، اقتصادی و معنوی باز می کنند و بتدریج تبدیل به یکی از بازوهای قدرت نظام می شوند.

تولد، رشد و فراز و نشیب نسلهای نخبه و تازه بدوران رسیده جمهوری اسلامی کم و بیش همان مسیر و مراحلی را طی می کند که نخبگان و برگزیدگان انقلابهای سیاسی در قرن بیستم طی کره اند. نخبگان سیاسی این انقلابها نیز انقلابیونی بودند که به اداره حکومت توسط ایدئولوگها و رهبران سیاسی معتقد بودند. آنان می خواستند بعنوان پیشتازان خلق از طریق حکومت نخبگانِ سیاسی، مردم را بسوی جامعه مطلوب و آرمانی هدایت کنند.

تاریخ تحولات این حکومت ها نشان می دهد که زیر چتر حمایتی ایدئولوگها و نخبگان سیاسی نسل جدیدی از نخبگان بتدریج شکل می گیرند که بجای منافع ایدئولوژیک و حزبی منافع مالی و اقتصادی پیدا می کنند. برای نمونه پس از پیروزی لیبرالیسم در جنگ سرد بتدریج قدرت نخبگان سیاسی و ایدئولوگهای جنگ سرد جای خود را به نخبگان اقتصادی و تکنوکرات ها می دهند. آن چیزی که در این پروسه قابل توجه است این است که نخبگان فرهنگی و معنوی این جوامع نیز بدون مقاومت جدی خود را با شرایط جدید تطبیق می دهند و نیروی خود را در خدمت قدرت های جدید اقتصادی و تجاری قرار می دهند.

همچنین برای نمونه می توان به نخبگان و ایدئولوگهای سوسیال دمکراسی کشورهای پیشرفته صنعتی اروپایی  اشاره کرد، که زمانی مرزهای مشخصی با کاپیتالیسم و احزاب راست و محافظه کار داشتند، اما اکنون تبدیل به تکنوکرات و عوامل اجرایی کارتلهای تجاری و صنعتی شده اند، بطوریکه دیگر مرزجدی بین سوسیال دمکراسی و کاپیتالیزم قابل تشخیص نیست.

دامنه قدرت تکنوکراتها و نخبگان مالی و تجاری در این کشورها آن اندازه گسترده شده است که حتی نخبگان فرهنگی نیز می بایست از قوانین آن پیروی کنند زیرا در غیر این صورت از کمکهای مالی و حمایت تکنوکراتها برخوردار نخواهند شد.
در واقع امر می توان نتیجه گرفت که در این کشورها  نقش نخبگان سیاسی و ایدئولوگهای آرمان گرا به پایان خود نزدیک شده است. نخبگان فرهنگی و معنوی ئیز تبدیل به متخصصین و محققین در حوزه علمی و تخصصیشان شده اند. در این میان آنچه که عمل می کند و تعیین کننده است قواعد بازار آزاد است که دیگر مرزی نیز نمی شناسد.

در این پروسه که اکثر کشورهای پیشرفته و در حال رشد در حال عبور از آن هستند، سوسیال دمکرات ها و رهبران انقلابی و روشنفکران آرمان خواه جای خود را به تکنوکراتها و متخصصین داده اند و نخبگان فرهنگی و معنوی  نیز بجای پاسداری از ارزشهای اخلاقی و فرهنگی مورد اعتقادشان، مناسبات قدرت را ترک کرده و به کرسی های دانشگاهیشان بازگشته اند و جای خود را به ارزشها و اخلاقیات بازار آزاد داده اند.

این روند در نظام جمهوری اسلامی نیز در حال تحقق است، نخبگان فرهنگی و مدافعین اسلام و روحانیت یا مناسبات قدرت و سیاست را ترک کرده اند و یا تبدیل به آلت دست نخبگان اقتصادی و مالی شده اند. نخبگان سیاسی نیز که زمانی ایدئولوگهای انقلاب اسلامی بودند یا مجبور به ترک صحنه سیاست شده اند، یا در حصرند و یا تبدیل به عامل دست تکنوکراتهای اصولگرای این نظام شده اند.

اما یک حوزه قدرت است که هیچگاه تحت سلطه این نخبگان تازه بدوران رسیده در نیامده است. این حوزه قدرت بنا بر خصوصیت و جایگاهش در واقع امر در تضاد بنیادی با اجبارات و الزاماتی که نخبگان سیاسی و اقتصادی و حتی فرهنگی و اخلاقی تعیین و تحمیل می کنند قرار دارد. این قدرت، قدرت گفتمانهای روز و راهگشا است که نه خود را در بند الزامات ایدئولوژیک می اندازد و نه مجبور و متعهد به الزامات و شرایط اقتصادی و یا اعتقادات و باورهای فرهنگی و دینی است. گفتمانهایی که توسط روشنفکران (انتلکتوئلها) می بایست خلق و طرح شوند. در واقع روشنفکران با طرح این گفتمانها است که حوزه جدیدی از قدرت را در جامعه خود ایجاد می کنند که آنرا می توان حوزه قدرت گفتمانهای روز نامید. وظیفه اصلی روشنفکران نیز پاسداری از این حوزه و حفظ استقلال آن است.

در جامعه ما از گذشته های دور تا کنون روشنفکران ما بجای پرداختن به وظیفه گفتمان سازی و پاسداری از حوزه قدرت گفتمان های خود، بدلیل شرایط سیاسی خاص کشورمان، که هموراه زیر سلطه استبداد بوده است، عمدتا فعال سیاسی و حزبی نیز بوده اند که در صورت موفقیت در پیشبرد اهدافشان تبدیل به نخبگان سیاسی و حزبی و سپس تکنوکرات شده اند. این عادت به کنشگری سیاسی باعث شده است که اکثر روشنفکران ما خواسته یا نا خواسته در گیر تضادها یی شوند که بین سه حوزه قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در جریان است و توسط نخبگان و الیت این سه حوزه پاسداری و هدایت می شود.
در انتخابات پیش رو نیز اکثر فعالین سیاسی که سابقه روشنفکری نیز دارند بجای تلاش برای طرح گفتمانهای ئو، خلاق و راهگشا و بجای تعمیق این گفتمانها و کار تخصصی روی آنها تمام انرژی خود را روی انتخابات آینده گذاشته اند. در حالیکه کشور و بویژه نسل جوان ما بیش از هر زمان دیگری نیازمند گفتمان و ایده های جدید در زمینه های اقتصادی، آموزشی، مذهبی، هویت ملی و تاریخی است. پراگماتیسم حاکم بر نیروهای اصلاح طلب، جریانهای ملی مذهبی و نوگرایان دینی و مشغولیت دائمی آنان با سه حوزه قدرت سیاسی، اقتصادی، اخلاقی و نخبگان و تازه بدوران رسیدگان آن باعث شده است که از این روشنفکران و کنشگران گفتمانهای جدید و خلاقی دیده نشود.  که البته همین واقعیت در رابطه با نیروهای سکولار و غیر مذهبی نیز صادق است.

حوزه قدرتِ گفتمانهای نو و خلاق اکنون بیش از هر زمانی بی محتوا تر و بی صاحب تر است. کنشگران سیاسی ما بدلیل تمرکز بیش از حد بر وقایع روزمره و شرایط سیاسی روز ایران و بعلت درگیر شدن بی وقفه در تضاد های جناحی این رژیم، بیش از هر زمان دیگری دستشان خالی از گفتمانهای نو و تعمیق یافته است و سالها است که گفتمانها و مدلهای قدیمی را تکرار می کنند.

آیا تا کنون تلاشی  سازمان یافته از سوی این کنشگران سیاسی (البته بجز رصد گری رفتارهای جناحهای داخلی این رژیم و پیش بینی روند تحولات آینده آن) در جهت ارائه یک برنامه مشخص برای حل بحرانهای اقتصادی، اتمی و بین المللی جمهوری اسلامی دیده ایم، و یا اینکه همه چیز منوط شده است به جابجایی در سطوح بالای قدرت سیاسی این رژیم ؟ آیا این نحوه ورود همان روش قدیمی تحولات از بالا و براندازی سیاسی را بخاطر نمی آورد؟