۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

نغمه مخالف و شنا در جهت عکس جریان آب

می گویند ولادیمیر لنین رهبر انقلاب بلشویکی در روسیه در روزهای قبل از پیروزی انقلاب اکتبر این سوال از رفقای خود می کند که "چه باید کرد اگر ما در این انقلاب پیروز نشویم؟" سوال دیگری که در برابر سوال لنین در اذهان برخی از انقلابیون در گردش بود و آنرا در درجه اول به تروتسکی نسبت می دهند این بود که "من بیشتر نگران آینده ام که چه حوادثی اتفاق خواهند افتاد، اگر ما در این انقلاب پیروز شویم".

با وجودی که حدود یک قرن از طرح این پرسشهای متناقض با یکدیگر می گذرد اما بنظر می رسد که نه تنها این سوالها و نگرانیهای ناشی از آن همچنان در تقابل دائمی بین سوسیالیزم و کاپیتالیزم مطرح هستند، بلکه دقیقا به همین شکل نیز در شرایط بسیارهیجان انگیز پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران و اصولا هر تحول عمیق اجتماعی و سیاسی نیز زنده و مطرح باشند.

پس از پیروزی آقای حسن روحانی چه آینده ای در انتظار مردم ایران است؟ اگر ما امیدواران به این نسیمِ تغییر و اصلاح، نهایتا موفق به تحقق آرمانها و مطالباتمان از آزادی های سیاسی و حقوق بشر گرفته تا عدالت اجتماعی و سکولاریزم نشویم، آرمانهایی که بیش از هر زمان دیگری دست نیافتنی تر بنظر می آیند، آنگاه چه اتفاقاتی در اتنظارمان خواهد بود؟

آیا عدم موفقیت در دست یابی به این خواسته ها غیر واقعی بودن و نازایی این آرمانها  را به نمایش می گذارد؟ و یا نشان دهنده پیروزی مدل سیاسی-اجتماعی "جمهوری اسلامی" است  که خود آنرا برگزیده وبه اشکال مختلف در شکل گیری آن سهم داشته ایم، و اکنون نیز به کمک و یاری او شتافته ایم تا از بن بست خارج شود و نفسی تازه کند؟ بمانند بیماری که بطور مصنوعی زنده نگاه داشته میشود، از خون امید و هوای آرزوهایمان به او تزریق می کنیم تا بلکه با زنده نگاه داشتن اش در هزینه های سنگین کفن ودفن صرفه جویی کنیم،... و آنگاه جشن شادی می گیریم که بیمارمان از مرگ نجات یافته است.

آیا واقعا راه و آلترناتیو دیگری وجود ندارد؟ آیا این نظام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را که بشدت بیمار است، باید به هر طریقی حفظ کرد و زنده نگاهش داشت و یا با قطع امید از او مراسم کفن ودفن او را تدارک دید؟ آیا بنظر نمی رسد که حریف مقابل ما، بجای الیگارشی مذهبی و نظامی جمهوری اسلامی، همین "روشهای کجدار و مریز اصلاح طلبانه" شده است؟ آیا ما بجای محبوس ماندن درمیان دیوارهای استبداد مذهبی در بند انتخابهای خود گرفتار نیامده و زندانی آلترناتیوی که خود بر گزیده ایم، نشده ایم؟

شاید ما باید کادرهای کلاسیک را بشکنیم و بقول معرف خارج از قالبها و کادر فکرکنیم. جرات کنیم که در خلاف جریان آب شنا کنیم و بقول صمد بهرنگی مطمئن باشیم که وقتی راه افتادیم و دل بدریا زدیم ترسهایمان خواهند ریخت.

اما شرط آغاز به "خارج از کادر فکر کردن" و "دل بدریا زدن" همانا به یکباره بیدار شدن و حواس خود را جمع کردن است. زمانی که انسان در رویاها و آرزوهای خود زندگی می کند، آنقدر در این رویا غرق شده است که همه چیز آن واقعی بنظر می رسد و همه رفتارها و گفته ها را آنطور که می خواهد می بیند و می شنود. در این شرایط بهترین کار سوزن زدن به خود و به یکباره بیدار شدن و تمرکزِ حواس است.  

بنظر من ملت ما در این دوران پرشور و شعف بیش از هر چیز به یک تمرکز حواس اجتماعی (social mindfulness) نیازمند است. ما باید حواس خود را خوب جمع کنیم ومتوجه باشیم که هنوز تغییری در وضعیت این بیمار اتفاق نیفتاده است، جز اینکه خونِ امید و اکسیژنِ آرزوهای این ملت به او تزریق شده است. بنابراین باید با هوشیاری کامل تحولات آینده این بیمار را بدقت زیر نظر داشت.

اما این تمرکز حواس اجتماعی با وجودی که پسوند "اجتماعی" را بدنبال خود می کشد، در درجه اول مستلزم درک و پذیرش مسئولیت فردی، مستقل از جو و شرایط اجتماعی و عوامل مهیج بیرونی است. بدین معنی که تک تک ما برای مدت کوتاهی هم که شده در ایستگاه "مسئولیت و منافع فردی"، و حتی "فردیت خود"، توقف کنیم و با ضربه و سوزن زدن به خود از بستر رویاهای ناشی از فضا و شرایط عمومی برخیزیم و حواس خود را خوب جمع نماییم.

در این "ایستگاه فردیت و مسئولیت فردی" و با حواس جمع به ندای علائق و خواسته های فردی خویش گوش دهیم و آنرا با جان دل بشنویم و حس کنیم. سپس آنگاه به سایر انسانها و توده مردم  صرفا بعنوان همراهان خود نگاه کنیم و نه به مثابه هدف و منظور نهایی؛ و بدانیم که آنچه که توده مردم فریاد بر می آورند الزاما حقیقت نیست و  شاید چه بسا پندارهایی اند که ریشه در رویاها و خوابهای ما دارند.

اگر تک تک آحاد جامعه ما فردیت خود و منافع خویش را خوب بشناسند و حواس خود را بدقت جمع کنند، آنگاه می توان صحبت از یک تمرکز حواس اجتماعی کرد. تمرکز و مجموعه ای که بر منبای مشارکت و همکاری آگاهانه شکل می گیرد و هدف خاصی را که برآیند اهداف فردی همه ما است به نمایش می گذارد و پیگیری می نماید.

"تمرکز حواس اجتماعی"  که از آن صحبت می کنیم اما با "خود آگاهی اجتماعی" تفاوت های اساسی دارد. خود آگاهی اجتماعی می تواند متاثر از گفتمانهای روز باشد؛ و گفتمانهای روز نیز به نوبه خود میتوانند متاثر از فرهنگ و ضرورت های زمانه و شرایط روز باشند. گفتمان هایی که الزاما برایند خواسته های فردی آحاد جامعه نیستند و چه بسا بر اساس یک ایدئولوژی و یا مذهب خاصی شکل گرفته اند. در حالیکه تمرکز حواس اجتماعی در درجه اول متکی بر خواسته های فردی و فردیت تک تک آحاد جامعه شکل می گیرد، خواسته هایی که در خوشبختی و بهره وری آزاد از منابع طبیعی خلاصه می شود، خواسته هایی که بسیار انسانی و نسبت به ایدئولوژیها و مذاهب خنثی هستند و معیاری جز برآورده شدن خودِ این خواسته ها برای ارزشگذاری آنها وجود ندارد.

به سخن دیگر حتی با خودآگاهی اجتماعی نیز نمی توان به سوالات فوق پاسخ کامل و صحیح داد.  با درک منافع فردی و پذیرش مسئولیت فردی و مهمتر از هر چیز با جمع کردن حواس خود و تمرکز بر آن است که می توان به یک حس فراگیر اجتماعی دست یافت. با این حس فراگیر اجتماعی است که می توان حضور دائم مردم در عرصه های سیاسی و در مراحل سرنوشت ساز را تضمین کرد. بیماری که اکنون با خون امید و هوای تازه آروزهای ما زنده نگاه داشته شده است در حقیقت بخشی از جان مایه ما را در خود جذب کرده است.

پاسداری از این خون تازه ایجاب می کند که تمرکز حواس اجتماعی خود را به هر طریق ممکن حفظ کنیم. در این میان گفتمانهای اصلاح طلبی و یا اصولگرایی مهم نیستند، مهم حس فردی ما و این سوال دائمی است که آیا من با این انتخاب خوشبختر و سرزنده تر شده ام یا نه؟ سوالی که در طول دوران ریاست جمهورِ این نظام بر سر در خانه های ما می بایست نوشته و آویخته گردد.

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

اراده معطوف به قدرت در انتخابات ریاست جمهوری

مشکل بتوان باور کرد که انگیزه وطن پرستی و میزان دلسوزی برای مردم ایران در طرفداران شرکت در انتخابات ریاست جمهوری بیشتر از کسانی باشد که عدم شرکت در انتخابات و یا تحریم آنرا پیشنهاد می کنند. "بحرانی بودن وضع کشور"، "احتمال بروز جنگ" و در بدترین حالت "سوریه ای شدن ایران" که احتمال وقوع آنها تحت حاکمیت یکجانبه بیت رهبری و اصولگرایان بالا خواهد بود، از جمله دلایل اصلی و تکراری برای شرکت در این انتخابات و حمایت از نمایندگان اصلاح طلب شده اند.

تاکید مستمر بر این خطرات آن اندازه است که گویی مخالفان شرکت در انتخابات شرایط بحرانی کنونی و وضعیت اسفناک مردم ایران را متوجه نیستند. در حقیقت بطور ناگفته و نانوشته شاید تحریم کنندگان انتخابات اگر هم مستقیما متهم به حمایت از تحریم ها و یا حتی جنگ و دخالت نظامی در ایران نشوند، تلویحا بدلیل عدم توجه به وضعیت مردم و شرایط بحرانیِ کشور شدیدا مورد انتقاد قرار می گیرند.

از سوی دیگر اگر بحثهای محتوایی و دلایل مربوط به شرکت در انتخابات و یا تحریم آنرا، بدون توجه به دو رهنمود متفاوتی که از درون این بحثها حاصل میشوند، با هم مقایسه کنیم تفاوت های اساسی و قابل توجهی نمی یابیم. هر دو این گرایش ها در پی تحولات ساختاری در نظام جمهوری اسلامی و عبور از این حکومت و برقراری یک نظام دمکراتیک و سکولار هستند. حتی در راه های رسیدن به این هدف نیز با یکدیگر تضاد اصولی ندارند و بخش عمده آنها در پی وقوع انقلابی کلاسیک در ایران مشابه انقلابهای سیاسی در قرن بیستم نمی باشند.

اما جای این سوال همچنان باقی می ماند که اگر همه این گرایشات از نیروها و افراد وطن پرست و دلسوز تشکیل شده اند و اگر این جریانات سیاسی در مبانی، هدف نهایی و خط مشیِ رفرم و تحولات تدریجی تفاوت های جدی و اساسی با یکدیگر ندارند، پس چگونه است که در انتخاب تاکتیک ها و راهکار های عملی، برای مثال شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات، این اندازه دچار اختلاف و تضاد شده اند؟ و آیا می توان گفت که برخی از این گرایشات پایبندی بیشتری به پرنسیپ های خود دارند و برخی دیگر پراگماتیست تر هستند؟

اگر اخلاق را از حوزه سیاست جدا کنیم و عمل سیاسی و سیاست ورزی را معطوف به کسب قدرت و یا مشارکت در آن بدانیم شاید بتوان راه عبوری از این تناقض و روشی برای پاسخ به این سوالات پیدا کرد. قدرت را معمولا توانایی و استعداد برای وادار کردن دیگران به انجام آنچه که ما می خواهیم و اراده کرده ایم تعریف می کنند. سیاست نیزمعمولا مترادف با روند جستجو و دست یابی به قدرت و اعمال آن دانسته می شود.

در باره مفهوم قدرت و نقش آن میشل فوکو در کتاب "اراده به دانستن" بطور موجز و دقیق نظریه خود را این چنین توضیح می دهد: "قدرت گاهی خزنده وار از دریچه و منافذی وارد می شود که ما اصلا انتظار آنرا نداریم". "قدرت در گوشه ها و زوایای حتی بسیار لطیف و ظریفِ روابط اجتماعی خانه کرده و عمل می کند و نباید آنرا تنها در نظامهای حکومتی و طبقات اجتماعی جستجو کرد."

بعقیده وی پدیده "قدرت" دو شاخصه اصلی دارد: در درجه اول، قدرت صرفا به معنی انحصار، ممنوعیت و سلطه (سیاسی) نیست بلکه حتی در هنگام تبادل افکار و مجادلات و بحثهای نظری و در نهایت در هنگام تولید یک اندیشه خاص نیز می تواند حضور داشته باشد. به این معنی که در این روند ممکن است با استفاده از اشکالِ پنهان قدرت یک نظریه خاص القا و تحمیل شود. در درجه دوم، "قدرت" یک پدیده یگانه، واحد و تجزیه ناپذیر نیست و از طریق یک رابطه یکطرفه بین فاعل قدرت و مفعول آن اعمال نمی گردد، بلکه یک مجموعه متنوع، چند لایه و گاه متضاد است که در یک رابطه دو طرفه بین فاعل و مفعول خلق میگردد.

وی می نویسد که از مفهوم قدرت نباید فورا یک قدرت سیاسی متمرکز، با همه امکانات عریض و طویلش، به ذهن خطور کند، بلکه هنگام بکار بردن این واژه و برخورد با آن باید به واقعیت چند لایه، متضاد، پخش شده و متکثرِ قدرت توجه کرد.

با الهام از نوع نگاه میشل فوکو به پدیده قدرت نگارنده تلاش می کند در ادامه این یادداشت جایگاه و نقش نیروها و گروه بندی های سیاسی در ایرانِ پس از انقلاب اسلامی تا زمان حال را مورد مطالعه قرار دهد تا پاسخ قانع کننده ای برای سوال فوق بیابد.

در کادر بحث فوق و با مبنا قرار دادن اراده معطوف به قدرت که در تمام لایه ها و بخشهای جامعه ایرانِ پس از انقلاب حضور داشت، می توان گروه بندی های سیاسی فعال در عرصه سیاست را به چند دسته کلی تقسیم کرد. بخشی از نیروهای سیاسی مانند سازمان مجاهدین خلق ایران با استفاده از نیروهای سازمانی- تشکیلاتی و بعدا با اتکا به میلیشای سازمان یافته و سپس با اتکا به نیروهای نظامی و مسلح خود براندازی جمهوری اسلامی و کسب قدرت از این طریق را آغاز کردند.

برخی دیگر مانند حزب توده ایران و بعدا سازمان چریکهای فدایی خلق ایران-اکثریت کسب قدرت را از طریق مشارکت در آن و بطور مشخص از طریق لانه کردن در شکافهای داخلی جمهوری اسلامی و استفاده از آن دنبال نمودند.

در کنار این احزاب و سازمانها گروهایی نیز بودند، مانند طرفداران دکتر علی شریعتی و یا آرمان مستضعفین، بر تصور این بودند که از طریق آگاهی بخشی و کار فرهنگی قدرت را به صاحبان اصلی اش یعنی مردم می توانند بازگردانند.

گروههای روشنفکری دیگری نیز بودند که آنها را می توانیم، با علم و شناخت کنونی که داریم، در دسته بندی روشنفکران و انتلکتوئلهایی قرار داد که در درجه اول در پی طرح گفتمان های جدید و نو بودند و قدرت را در گفتمانها و تحلیل های دقیق و راه گشا برای جامعه آن دوران جستجو می کردند و خود شخصا در پی کسب قدرت سیاسی نبودند. البته این دسته از روشنفکران نیز، مانند فعالین نشریه امت و جنبش مسلمانان مبارز، بدلیل جو پرتنش و کاملا سیاسیِ جامعه انقلاب زده ایران بناچار وارد عرصه سیاست ورزی شدند. که گرچه مانند سازمانها و احزابی که قصد لانه کردن در شکافهای داخلی جمهوری برای مشارکت و در نهایت کسب قدرت داشتند عمل نمی کردند و یا اینکه توانایی و کادر لازم را نداشتند اما عملا با موضعگیری هایشان در خدمت این جریانات لانه نشین و سکنا کرده در شکاف های جناحی جمهوری اسلامی قرار گرفتند.

البته تقسیم بندی از این نوع و معطوف ساختن محور اصلی فعالیت های سیاسی به اراده کسب قدرت به معنی نادیده گرفتن و یا تردید در آرمان خواهی و وجود ارزشهای اخلاقی و انسانی در افراد فعال در گروهای سیاسی نام برده شده در فوق نیست. همانطور که میشل فوکو در کتاب خود می نویسد، باید دقت کرد که پدیده "قدرت" یک مجموعه متکثر و پخش شده است که گاه حتی می تواند خود را در ظریفترین و لطیفترین لایه های اجتماعی و زندگی انسانها نشان دهد و از راهی وارد شود که اساسا انتظار آنرا نداریم. به سخن دیگر، این بحث و این زاویه ورود، مستقل از انگیزه های فردی، به جریانهای سیاسی ایران بعنوان یک پدیده مستقل از تک تک افراد تشکیل دهنده آن نگاه می کند.

به باور نگارنده این تقسیم بندی همواره در دوران حیات جمهوری وجود داشته است و همچنان نیز همان مکانیزم های شناخته شده کسب و یا مشارکت در قدرت پی گیری و بکار گرفته می شوند. با این تفاوت که نیروهایی که با اتکا به نیروی نظامی خود قصد بر اندازی نظام را داشتند بدلیل ناکارآمدی سازمانی، نظامی و تشکیلاتیشان عملا مجبور شدند که دست به دامن کشورهای دیگر از جمله عراق ببرند.

در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو نیز همان اشکال گوناگون و شناخته شده اراده معطوف به قدرت دیده می شوند. فریاد بلند طرفداران شرکت در انتخابات مبنی بر "خطر جنگ جدی است، فوری است" بمانند سالهای اول انقلاب که "خطر امریکا جدی است، فوری است" دائما بگوش می رسد. فریادی که درحقیقت همان استراتژی لانه کردن در شکافهای داخلی این رژیم و سرانجام مشارکت در قدرت را انعکاس می دهد.

پس از انقلاب 1357 نطفه قدرت سیاسی جدیدی در متن جامعه وبطن نهادهای مردمی، که زمینه های بسیار مستعد و آماده ای در سالهای اول انقلاب اسلامی در اختیار سازمان هایی مانند چریکهای فدایی خلق قرار داده بود، بسته شد. نطفه ای که بجای رشد در شکافهای جناحی این رژیم می توانست در میان توده های مردم و بویژه نسل جوان لانه گزیند و بتدریج تبدیل به یک قدرت سیاسی و اجتماعی شود. که متاسفانه از این فرصت و امکانات و گرایشات گسترده جوانان و نیروهای آزاد شده توسط انقلاب 1357 نه تنها استفاده نشد بلکه با سیاست های غلط و اتخاذ استراتژی لانه سازی در شکاف های داخلی نظام جمهوری اسلامی به نابودی کشانده شد.

همین واقعیت در دوران کنونی نیز صدق می کند و در حال اتفاق افتادن است. چهار سال از کوتادی انتخاباتی و تولد جنبش نوینی بنام جنبش سبز ایران می گذرد. اما مانند سالهای پس از انقلاب1357 بجای کار مستمر و سازمان یافته روی نیروهای آزاد شده از این جنبش و بجای تلاش برای پیوند با جنبشهای اجتماعی درون کشور و نهادهای مستقل مردمی ، حقوق بشری و صنفی که می بایست از همان فردای کودتای انتخاباتی آغاز میشد، بار دیگر استراتژی لانه سازی در شکاف های این رژیم به مانند تمام دوره های پیشین انتخابات ریاست جمهوری از متون سنتی استخراج می شود و با صدای رسای اعلام می گردد که "خطر جدی است و شرکت در انتخابات فوری است"!


۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

نخبگان جمهوری اسلامی و روشنفکران

قدرت های مالی، امنیتی و سیاسی جمهوری اسلامی در تلاشند که پس از دوران پر تنشِ هشت سال ریاست جمهوری احمدی نژاد، دولتی غیر سیاسی از تکنوکراتها و متخصصین اصولگرا تشکیل دهند. راه تحقق این برنامه نیز انتخابات مهندسی شده ریاست جمهوری است. تضاد های جناحی در دولتهای چهار دوره اخیر اکنون بحدی عمیق و غیر قابل حل شده اند که تنها راه باقی مانده  برای برون رفت از بن بست جناح بندی های داخلی، یکدست شدن نظام سیاسی حاکم بر ایران از طریق حذف کامل اصلاح طلبان از سیاست و مناسبات قدرت شده است.

کنترل کامل بر شریانهای مالی و نظامی جمهوری اسلامی توسط اصولگرایان و بنیادهای مالی و رانتی پشتیبانشان آنان را در موقعیتی قرار داده است که بتوانند در این دوره پروژه یکدست سازی نظام جمهوری اسلامی، که با تجربه و آزمایش و خطا دولت احمدی نژاد آغاز شد، به اتمام برسانند.

اگر این پروژه موفق شود و اصلاح طلبان از صحنه سیاسی و مناسبات قدرت حذف گردند، و با رفتن احمدی نژاد آرامش به خانه اصولگرایان باز گردد، می توان گفت که سرانجام جمهوری اسلامی پس از شانزده سال تنشهای عظیم سیاسی وارد دوران حاکمیت نسل جدیدی از تکنوکراتها و متخصصین راست و اصولگرا خواهد شد.

البته این شکل از حکومت مداری و ادار اموره کشور توسط تکنوکراتها قبلا یکبار در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی تجربه شده بود. در آن دوران اما جمهوری اسلامی کمتر درگیر تنشهای جناحی و داخلی بود و شعار بازسازی کشور پس از پایان جنگ مورد توافق اکثر جناح های سیاسی آن زمان  بود و رفسنجانی نیز به اندازه کافی از قدرت سیاسی و توانایی رهبری و کنترل این تضادها برخوردار بود تا مانع از رشد تضادهای جناحی شود.

اما می توان گفت که در سایر مقاطع از حیات جمهوری اسلامی، کشور ما فاقد یک نظام اجرایی تکنوکرات و غیر سیاسی بوده است؛ و دولتیان قبل از اینکه مرد عمل و اجرا باشند سیاست مدار، انقلابی و ایدئولوگ بودند و به اعتبار آن یکی از جناح های سیاسی را نمایندگی می کردند. در این مقاطع یا کشور ما در تلاطم سیاسی ناشی از پیروزی انقلاب اسلامی بود و پروسه تثبیت نظام  جمهوری اسلامی را طی می کرد، و یا درگیر جنگ با عراق، و یا در شانزده سال اخیر مشغول تضادهای داخلی بین اصلاح طلبان و اصولگرایان بوده است. 

در این دورانها ما شاهد تولد و رشد سه نسل  نخبه و الیتِ تازه بدوران رسیده هستیم. نخبگان سیاسی، نخبگان اقتصادی و نخبگان معنوی-اخلاقی. هدف نخبگان معنوی-اخلاقی که در شورای انقلاب، شورای انقلاب فرهنگی و شورای نگهبان قانون اساسی متمرکز بودند، پاسداری از اسلام و اهداف انقلاب اسلامی بود و مشروعیت و قدرت خود را نیزاز نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینی می گرفتند. مشروعیت و قدرت معنوی و دینی این نخبگان آن اندازه بود که  حتی در برخی از موارد می توانستند نقشی تعیین کننده در تصمیمات استراتژیک جمهوری اسلامی داشته باشند.

نسل نخبه و الیت سیاسی انقلاب اسلامی، که وجه ممیزه آن با نخبگان معنوی و اخلاقی، ایدئولوژی سیاسیِ معطوف به قدرت بود، در حقیقت انقلابیون مسلمان و روحانیونی بودند که در رکاب آیت الله خمینی و با الهام از اسلامِ سیاسی به اشکال مختلف با نظام پهلوی مبارزه کرده بودند و پس از سرنگونی شاه در پی کسب قدرت حزبی و  سیاسی  بودئد. پراگماتیسم سیاسی و استفاده از هر توجیه شرعی برای حفظ قدرت سیاسی وجه تمایز این دسته از نخبگان با نخبگان اخلاقی و معنوی بود که بعضا به تنشهای بسیار جدی منتهی می شد؛ و سرانجام  نیز آیت الله خمینی را وادار کرد که برای حل و فصل این بحران شورای تشخیص مصلحت را به ریاست یک نخبه سیاسی یعنی هاشمی رفسنجانی ایجاد کند تا تعادلی بین نخبگان سیاسی، که ایدئولوژی سیاسی ولایت فقیه سلاحشان بود و نخبگان معنوی و اخلاقی که فقه و شریعت اسلام و کلیت روحانیت را مد نظر داشت برقرار نماید.
نخبگان تجاری و اقتصادی اما از طریق بنیادهای مستضعفان، شهدا، جانبازان، جهاد سازندگی و سپاه پاسداران  پس از جنگ هشت ساله با عراق بتدریج جای خود را در مثلث سه نسل نخبه سیاسی، اقتصادی و معنوی باز می کنند و بتدریج تبدیل به یکی از بازوهای قدرت نظام می شوند.

تولد، رشد و فراز و نشیب نسلهای نخبه و تازه بدوران رسیده جمهوری اسلامی کم و بیش همان مسیر و مراحلی را طی می کند که نخبگان و برگزیدگان انقلابهای سیاسی در قرن بیستم طی کره اند. نخبگان سیاسی این انقلابها نیز انقلابیونی بودند که به اداره حکومت توسط ایدئولوگها و رهبران سیاسی معتقد بودند. آنان می خواستند بعنوان پیشتازان خلق از طریق حکومت نخبگانِ سیاسی، مردم را بسوی جامعه مطلوب و آرمانی هدایت کنند.

تاریخ تحولات این حکومت ها نشان می دهد که زیر چتر حمایتی ایدئولوگها و نخبگان سیاسی نسل جدیدی از نخبگان بتدریج شکل می گیرند که بجای منافع ایدئولوژیک و حزبی منافع مالی و اقتصادی پیدا می کنند. برای نمونه پس از پیروزی لیبرالیسم در جنگ سرد بتدریج قدرت نخبگان سیاسی و ایدئولوگهای جنگ سرد جای خود را به نخبگان اقتصادی و تکنوکرات ها می دهند. آن چیزی که در این پروسه قابل توجه است این است که نخبگان فرهنگی و معنوی این جوامع نیز بدون مقاومت جدی خود را با شرایط جدید تطبیق می دهند و نیروی خود را در خدمت قدرت های جدید اقتصادی و تجاری قرار می دهند.

همچنین برای نمونه می توان به نخبگان و ایدئولوگهای سوسیال دمکراسی کشورهای پیشرفته صنعتی اروپایی  اشاره کرد، که زمانی مرزهای مشخصی با کاپیتالیسم و احزاب راست و محافظه کار داشتند، اما اکنون تبدیل به تکنوکرات و عوامل اجرایی کارتلهای تجاری و صنعتی شده اند، بطوریکه دیگر مرزجدی بین سوسیال دمکراسی و کاپیتالیزم قابل تشخیص نیست.

دامنه قدرت تکنوکراتها و نخبگان مالی و تجاری در این کشورها آن اندازه گسترده شده است که حتی نخبگان فرهنگی نیز می بایست از قوانین آن پیروی کنند زیرا در غیر این صورت از کمکهای مالی و حمایت تکنوکراتها برخوردار نخواهند شد.
در واقع امر می توان نتیجه گرفت که در این کشورها  نقش نخبگان سیاسی و ایدئولوگهای آرمان گرا به پایان خود نزدیک شده است. نخبگان فرهنگی و معنوی ئیز تبدیل به متخصصین و محققین در حوزه علمی و تخصصیشان شده اند. در این میان آنچه که عمل می کند و تعیین کننده است قواعد بازار آزاد است که دیگر مرزی نیز نمی شناسد.

در این پروسه که اکثر کشورهای پیشرفته و در حال رشد در حال عبور از آن هستند، سوسیال دمکرات ها و رهبران انقلابی و روشنفکران آرمان خواه جای خود را به تکنوکراتها و متخصصین داده اند و نخبگان فرهنگی و معنوی  نیز بجای پاسداری از ارزشهای اخلاقی و فرهنگی مورد اعتقادشان، مناسبات قدرت را ترک کرده و به کرسی های دانشگاهیشان بازگشته اند و جای خود را به ارزشها و اخلاقیات بازار آزاد داده اند.

این روند در نظام جمهوری اسلامی نیز در حال تحقق است، نخبگان فرهنگی و مدافعین اسلام و روحانیت یا مناسبات قدرت و سیاست را ترک کرده اند و یا تبدیل به آلت دست نخبگان اقتصادی و مالی شده اند. نخبگان سیاسی نیز که زمانی ایدئولوگهای انقلاب اسلامی بودند یا مجبور به ترک صحنه سیاست شده اند، یا در حصرند و یا تبدیل به عامل دست تکنوکراتهای اصولگرای این نظام شده اند.

اما یک حوزه قدرت است که هیچگاه تحت سلطه این نخبگان تازه بدوران رسیده در نیامده است. این حوزه قدرت بنا بر خصوصیت و جایگاهش در واقع امر در تضاد بنیادی با اجبارات و الزاماتی که نخبگان سیاسی و اقتصادی و حتی فرهنگی و اخلاقی تعیین و تحمیل می کنند قرار دارد. این قدرت، قدرت گفتمانهای روز و راهگشا است که نه خود را در بند الزامات ایدئولوژیک می اندازد و نه مجبور و متعهد به الزامات و شرایط اقتصادی و یا اعتقادات و باورهای فرهنگی و دینی است. گفتمانهایی که توسط روشنفکران (انتلکتوئلها) می بایست خلق و طرح شوند. در واقع روشنفکران با طرح این گفتمانها است که حوزه جدیدی از قدرت را در جامعه خود ایجاد می کنند که آنرا می توان حوزه قدرت گفتمانهای روز نامید. وظیفه اصلی روشنفکران نیز پاسداری از این حوزه و حفظ استقلال آن است.

در جامعه ما از گذشته های دور تا کنون روشنفکران ما بجای پرداختن به وظیفه گفتمان سازی و پاسداری از حوزه قدرت گفتمان های خود، بدلیل شرایط سیاسی خاص کشورمان، که هموراه زیر سلطه استبداد بوده است، عمدتا فعال سیاسی و حزبی نیز بوده اند که در صورت موفقیت در پیشبرد اهدافشان تبدیل به نخبگان سیاسی و حزبی و سپس تکنوکرات شده اند. این عادت به کنشگری سیاسی باعث شده است که اکثر روشنفکران ما خواسته یا نا خواسته در گیر تضادها یی شوند که بین سه حوزه قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در جریان است و توسط نخبگان و الیت این سه حوزه پاسداری و هدایت می شود.
در انتخابات پیش رو نیز اکثر فعالین سیاسی که سابقه روشنفکری نیز دارند بجای تلاش برای طرح گفتمانهای ئو، خلاق و راهگشا و بجای تعمیق این گفتمانها و کار تخصصی روی آنها تمام انرژی خود را روی انتخابات آینده گذاشته اند. در حالیکه کشور و بویژه نسل جوان ما بیش از هر زمان دیگری نیازمند گفتمان و ایده های جدید در زمینه های اقتصادی، آموزشی، مذهبی، هویت ملی و تاریخی است. پراگماتیسم حاکم بر نیروهای اصلاح طلب، جریانهای ملی مذهبی و نوگرایان دینی و مشغولیت دائمی آنان با سه حوزه قدرت سیاسی، اقتصادی، اخلاقی و نخبگان و تازه بدوران رسیدگان آن باعث شده است که از این روشنفکران و کنشگران گفتمانهای جدید و خلاقی دیده نشود.  که البته همین واقعیت در رابطه با نیروهای سکولار و غیر مذهبی نیز صادق است.

حوزه قدرتِ گفتمانهای نو و خلاق اکنون بیش از هر زمانی بی محتوا تر و بی صاحب تر است. کنشگران سیاسی ما بدلیل تمرکز بیش از حد بر وقایع روزمره و شرایط سیاسی روز ایران و بعلت درگیر شدن بی وقفه در تضاد های جناحی این رژیم، بیش از هر زمان دیگری دستشان خالی از گفتمانهای نو و تعمیق یافته است و سالها است که گفتمانها و مدلهای قدیمی را تکرار می کنند.

آیا تا کنون تلاشی  سازمان یافته از سوی این کنشگران سیاسی (البته بجز رصد گری رفتارهای جناحهای داخلی این رژیم و پیش بینی روند تحولات آینده آن) در جهت ارائه یک برنامه مشخص برای حل بحرانهای اقتصادی، اتمی و بین المللی جمهوری اسلامی دیده ایم، و یا اینکه همه چیز منوط شده است به جابجایی در سطوح بالای قدرت سیاسی این رژیم ؟ آیا این نحوه ورود همان روش قدیمی تحولات از بالا و براندازی سیاسی را بخاطر نمی آورد؟


۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

جسارت کشف دوباره خود

پس از رد صلاحیت آقای هاشمی توسط شورای نگهبان، بار دیگر جنبش اصلاح طلبی در برابر سوال معروف "چه باید کرد" قرار گرفته است. اگراز تاکید مجدد بر استراتژی تغییراتِ ساختاری از طریق رفرم در سطوح بالای حکومت بگذریم و یا پافشاری مجدد بر حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان را بحساب پاسخ به این سوال نگذاریم؛ باید گفت که هنوز پاسخ قانع کننده ای به این سوال داده نشده است که آیا گذار به دمکراسی و عبور از استبداد ولایت فقیه همچنان مانند گذشته از طریق صندوق رای و چانه زنی در سطوح بالای حکومت می گذرد؟

اما رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی اینبار نشان از آن دارد که الیگارشی دینی و مالی حاکم بر ایران برای حفظ خود حتی از قربانی کردن یکی از چهره های اصلی انقلاب اسلامی و بقولی یکی از پدران این انقلاب ابایی ندارد و آماده پرداختن هزینه های لازم نیز می باشد. این آمادگی برای پرداخت هر هزینه ای، که البته خود را نیز در سرکوب خشن جنبش سبز نشان داد، ولی مورد توجه جدی قرار نگرفت، بیانگر این واقعیت است که نظام سیاسی و دینی حاکم بر ایران در چندین دهه پس از پایان جنگ ایران و عراق بتدریج به یک سیستم مالی، سیاسی و نظامیِ با قدرت تحمل بسیار بالا تبدیل شده است، بطوری که حتی می تواند بدون مقاومت و اعتراضات جدی، نیروها و شخصیتهای اصلی خود را یا در درون خود جذب و یا آنها را حذف و به بیرون از خود پرتاب کند.

در حقیقت رژیم حاکم بر ایران وارد دوران جدیدی از حیات خود شده است. دورانی که دیگر حتی نام نظام ولایت فقیه گویای واقعیت این رژیم نیست. ولایت فقیه و شورای نگهبان قانون اساسی نیز در واقع امر تبدیل به ابزارهای قانونی، شرعی و اجرایی الیگارشیِ نظامی، مالی و امنیتی حاکم بر ایران شده اند.

با حذف پدر خوانده انقلاب اسلامی و با تبدیل شدن سایر چهره ها و نهاده های اصلی این نظام به مهره های بی اراده این الیگارشی مالی و امنیتی می توان نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی ایران اکنون خود را در قامت و قالب جدیدی کشف کرده و به ظهور رسانده است. قامت و قالبی که پس از پایان جنگ ایران وعراق نطفه بست و در سالهای پس از آن بتدریج اندامها و اعضای خود را رشد داد و بر تمامی شریانهای حیاتی این مملکت گسترده ساخت؛ و اکنون نیز تمام قد در برابر فرزندان و بنیانگذاران این انقلاب ایستاده است، یا آنها را به بیرون از خود پرتاب می کند و یا در خود هضم می نماید.
جناحهای اصولگرا و یا اصلاح طلب که در صحنه های سیاسی این رژیم با یکدیگر دست و پنجه نرم می کنند نیز دیگر بازیگران اصلی جنگ قدرت در جمهوری اسلامی نیستند بلکه این نظامیان و نیروهای امنیتی، قدرت های مالی و تجاری پشتیبان آنها و بنیادهای اقتصادی وابسته به موتلفه، حجتیه و سپاه هستند که سناریو این جنگ قدرت را می نویسند و حتی بازیگران آنرا تعیین می نمایند.

در این دوران جدید بنظر می رسد که جنبش اصلاح طلبانه ایران بدلیل شوک وارده از رد صلاحیت هاشمی خود را گم کرده است وبا تعریفی که تا کنون از خود داشت احساس بیگانگی می کند. اگرچه اصلاح طلبان از نظر استراتژیک همچنان معتقد به عبور از نظام ولایت فقیه از طریق صندوق رای هستند اما بخوبی بر این واقعیت آگاه شده اند که با وجود قدرتهای مالی و نظامی حاکم بر ایران که شورای نگهبان و حتی ولایت فقیه را تحت کنترل خود دارد دیگر صندوق رای و انتخابات آزاد معنایی ندارد.

اما همانطور که نظام جمهوری اسلامی از خود کشف جدیدی کرده است، جنبش اصلاح طلبی نیز می بایست برای نجات از این از خود بیکانگی و گم گشتگی خود را مجددا کشف نماید و به باز تعریف از خویش بپردازد.

در زمینه نقد فلسفه سیاسی و باز تولید و کشف مجدد "سیاست" هانا آرنت فیلسوف و نویسنده آلمانی-امریکایی کتابی بنام "بین گذشته و آینده" دارد که توسط آقای عزت الله فولادوند به فارسی ترجمه شده است. هانا آرنت در این کتاب فلسفه سیاسی مرسوم در مغرب زمین را مورد یک نقادی جدی قرار می دهد. بدیده وی فلسفه سیاسی دراروپا از زمان دوران یونان باستان و بویژه پس از افلاطون تا دوران مدرن (و بویژه فلسفه سیاسی مارکسیسم) بر پایه خصومت ورزی با سیاست استوار بوده است. بدین معنی که چه در فلسفه سیاسی افلاطون و فلاسفه بعد از آن و چه در فلسفه سیاسی کارل مارکس امر سیاست خارج از حوزه عمومی جامعه و عمل روزمردم عادی محسوب می شده است و مختص فلاسفه (از نظر افلاطون)، نخبگان و پیشتازان بوده است.

در این نوع از فلسفه های سیاسی ایده الها همواره ماندگار و جهان شمولند و تنها در یک جامعه اتوپیایی قابل تحقق هستند، جامعه ای که یا بی طبقه و بنابراین بی دولت است (بر مبنای نظریه مارکس) و یا توسط فلاسفه اداره می شود (مطابق نظر افلاطون)، که در هر دو شکل آن با سیاست به مفهوم عمل روزمره مردم عادی و دخالت آنان در حوزه عمومی بیگانه است و با آن خصومت می ورزد.

هانا آرنت معتقد است که "آزادی"، که یکی شعارهای اصلی تمامی فلسفه ها و اندیشه های سیاسی سوسیالیستی و لیبرالیستی بوده و می باشد، در واقع امر با زندگی و عمل روزمره انسان عجین شده است. وی بمانند بسیاری از فیلسوفان امانیست و اگزیستانسیالیست با اصالت دادن به "عمل"معتقد است که آزادی صرفا یک هدف سیاسی که دراشکال نظامهای پارلمانی ظاهر می شود نیست بلکه در عمل روزمره و زندگی انسانها نهفته است. اعمال روزمره ای که به هر میزان کمتر تحت کنترل عوامل خارج از اراده انسان باشند خلاقانه ترند. خلاقیتی که البته بدلیل عجین شدن با آزادی نامتعین و غیر قابل پیش بینی است. خلاقیتی که به هر اندازه نامتعین تر باشد رهایی بخش تر است.

در دیدگاه وی، بر خلاف بسیاری از فلسفه های سیاسی شناخته شده، آزادی مقدم بر سیاست می شود. بدین معنی که انسان با عمل روزمره و اجتماعی خود و بدلیل عجین بودن آن با آزادی بطور طبیعی و خودجوش ابزارها و قراردادهای لازم را برای تنظیم روابط اجتماعی تعیین و تنظیم می کند و بنابراین سیاست را می سازد.

در این مسیر است که حوزه ای عمومی که سیاست و سیاست ورزی متعلق به آن است خلق می گردد. حوزه ای که زندگی خصوصی و اجتماعی انسان را درخود دارد و انسان برای تامین معاش و حفظ زندگی خصوصی اش عملا وارد مبادلات اجتماعی که آزادی جز جدایی ناپذیر آن است می شود.

بر مبنای این تعریف از سیاست که مقدم برآزادی نیست بلکه نتیجه و پیامد آن است دیگر دلیلی برای خصومت و بیگانگی با سیاست وجود ندارد و سیاست نیز صرفا از آن نخبگان و برگزیدگان ملت نمی شود. مردم عادی نیز دیگر سوژه فعالیت های سیاسی نخبگان و پیشتازان نیستند بلکه خود فاعل و کارگزار آن هستند.

در کادر این تعریف از سیاست و سیاست ورزی، تحلیل مداوم رفتارهای مردم می بایست جای خود را به تاکید و پافشاری بر عمگرایی و دخالت پیشگی در امور اجتماعی و خروج مردم از پیله زندگی خصوصی اشان بدهد. مهم در این میان پا به عرصه عمل گذاشتن و دخالت در سرنوشت خویش است، بدون اینکه نتایج آن قابل پیش بینی باشند، زیرا که اعمال انسان خود بخود با آزادی عجین شده است و قرار نیست که آزادی بعنوان موهبتی آسمانی به یکباره ظاهر شود.

رژیم حاکم بر ایران برای ممانعت از ورود مردم به حوزه عمومی و عدم دخالت مردم در امور و مناسبات آن حباب و سرپوشی را بر جامعه ایران تحمیل کرده که هدف اصلی آن جدا کردن حوزه و زندگی خصوصی مردم از این حوزه عمومی است، که هدف آن نا امید کردن مردم از توانایی دخالت در حوزه عمومی و مشغول کردن آنان به تامین معاش روزانه، که هردم دشوار تر و غیر قابل تحمل تر می شود، است. که البته در این رابطه نیز این رژیم با آگاهی کامل وجود تعداد انگشت شماری که شهامت ابراز وجود و جسارت خروج از این حباب را از خود نشان می دهند را پذیرفته است تا مانند سوپاپ اطمینان مانع از ترکیدن این حباب شوند.

این حباب اما زمانی خواهد ترکید که مردم و جامعه مدنی ایران هریک خود سوپاپی شوند و دهانه ای بسوی دنیای آزاد باز کنند و در سرنوشت و حوزه عمومی جامعه خود که متعلق به آنها است دخالت فعال کنند و بار دیگر پا به خیابان بگذارند و حق خود را بخواهند و بر پشت بامها ندای کمک و یاری سر دهند. دیگر اصلاح این رژیم از صندوقهای رای نمی گذرد بلکه در کف خیابان و با انگشت کردن در این حباب و راه نفس کش باز کردن است که تحقق می یابد.


۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

نقش آزادی و مسئولیت فردی در سیاست


بحثهای مربوط به انتخابات ریاست جمهوری درایران مجددا و مطابقِ سنت هر دوره، روی انتخابِ بین بد و بدتر متمرکز شده اند. استدلالهای حامیان آقای هاشمی رفسنجانی نیز عمدتا متمرکز بر "ضرورت های برخاسته از شرایطِ بحرانی کنونی" و بر"نجات کشور از لبه پرتگاه" استوار هستند. توانایی های ایشان در برابر ولایت مطلقه آقای خامنه ای و بازگرداندن تعادل به سیاست هایِ داخلی و خارجی جمهوری اسلامی نیز از دیگر دلایل حامیان ورود آقای هاشمی به عرصه انتخابات می باشند. تهدید و ارعاب های قبل از آغاز ثبت نام کاندیدهای ریاست جمهوری نیز صحنه انتخابات را خالی از چهره های شاخص اصلاح طلبان کرده و زمینه ای بسیار "منطقی"، "معقول" و "اجتناب ناپذیر" برای حمایت اصلاح طلبان از آقای هاشمی فراهم نموده است.

اگر خوب دقت کنیم، محور اصلی تمامی این استدلالها و تحلیل ها را "ضرورت هایِ برخاسته از شرایط سیاسی-اقتصادی و بین المللیِ جمهوری اسلامی" تشکیل می دهند. در نمونه های تاریخی از کشورمان و یا ملل دیگر نیز می بینیم که هنگام استدلال آوردن و برای توجیه یک انتخابِ سیاسی معمولا و بسیار سریع و کلیشه ای به شرایط زمانی و ضرورت های برخاسته از آن رجوع می گردد. همچنین مطالعات نشان می دهند که خطاهای بزرگ تاریخی که در برخی از موارد موجب جنگهای بین المللی، قتل عام و تصفیه های نژادی شده اند، بر مبنای ضرورت ها و شرایط اجتماعی و اقتصادی و یا اهداف و برنامه های ایدئولوژیکی و حزبی، که یا در پی برتری یک نژاد خاص و یا یک طبقه ویژه بودند، توجیه میگردیدند.

این شیوه توجیهِ انتخابها و تصمیم گیرهایِ سیاسی، باوجودی که تاکنون آثار مخرب و غیر قابل جبرانی بجا گذاشته است، بدلیل حاکمیت "رئالیسم سیاسی" و "پراگماتیسم در عرصه سیاست" عملا تبدیل به یک روش پذیرفته شده و حتی بعضا علمی گشته است و همچنان نیز بکار گرفته می شود. و تا زمانی که این روشِ برخورد مقبول کنشگران سیاسی و دولتمردان باشد بعید نیست که در آینده دور و یا نزدیک نمونه های وحشتناک دیگری از نسل کشی وجنگهای عقیدتی دامنِ بخشی از بشریت را بگیرند.

اما سوال این است که اگر رجوع به ضرورت ها و شرایط اجتماعی و سیاسی جوابگو نبوده و حتی خطرناک نیز می باشند، پس استدلال های ما برای توجیه یک انتخابِ سیاسی بر چه مبنایی بایست استوار باشند؟ در این رابطه شاید مطابق عادت معمول به نظامهای ارزشی و اخلاقی ادیان و یا ایدئولوژی ها رجوع شود و بر مبنای نرمها و اصول اخلاقیِ هریک از این نظامهای فکری و فلسفی سعی شود دلایل و استدلال های لازم استخراج گردند.

اما مشکل اینجاست که اتفاقا همین جنگها و نسل کشی هایی که به آنها اشاره شد، با احکام برخاسته از نظام فکری و فلسفی پشتیبانشان توجیه و تئوریزه می شده اند. هیتلر در فیلم سقوط (Untergang) در زمانی که پناهگاهش در محاصره ارتش سرخ بود، جمله ای به این مضمون می گوید: "میمونها غیر خودیها و ناخوانده ها را می کشند، و آنچه که این میمونها می کنند در درجه ای بالاتر برای انسان نیز صادق است". و یا در قرانِ محمد پیامبر اسلام نیز بارها فرمان به کشتار و اسارت کفار و مشرکین داده می شود و یا اصحاب کلیسای مسیحیت در زمانی که قدرتمند بودند جنگها و کشتارهای صلیبی را بوسیله دین خود توجیه می کردند.

اصولا اکثر نظامهای ارزشی و اخلاقی که یا بر طبیعت و قوانین تکامل و یا بر یک دین و مذهب استوار هستند، در تاریخ خود نشان داده اند که نظامهای اخلاقیشان به آسانی مجوز سرکوب را صادر کرده اند. بنابراین این نظامهای اخلاقی که خود عامل اصلی جنگها و قتل عامها بوده اند، نمی توانند صلاحیت توجیه سیاست ها و انتخابها ی ما را داشته باشند. بعلاوه چگونه می توان به وعده ادیان که مؤمنان نتایج اعمال خوبشان را در دنیای دیگر دریافت می کنند اعتماد کرد، در حالیکه هیج شناخت درست و واحدی از دنیای دیگر داده نمیشود؛ و چگونه می توان نظامهای اخلاقی ادیان را پذیرفت در حالیکه هر یک از ادیان نظامهای اخلاقی متفاوت و گاها متضاد ارائه می دهند، در حالیکه همه آنها تک خدایی هستند و اطاعت از یک قدرت برتر و واحد را تبلیغ می کنند.

بنابراین جای این سوال همچنان باقی است که اگر ضرورتِ شرایط و یا نظامهای اخلاقی و ارزشی ادیان و یا ایدئولوژی های غایت گرا و مطلق اندیش نمی توانند پایه و اساس ارزیابی و توجیه اعمال و انتخابهای ما باشند پس چگونه می توان به یک نظام ارزشی قابل اعتماد برای توجیه یک عمل و یا انتخاب دست یافت؟

اگرچه هزاران سال از طرح این سوال می گذرد و تا کنون نیز پاسخهای بیشماری داده شده اند، اما با این وجود می توان این پرسش و پاسخ های تاریخی را در یک فرمول ساده خلاصه کرد: به این ترتیب که هر عملی به سه بخش تقسیم می شود، "انگیزه عمل"، "پروسه عمل" و" نتایج حاصل از عمل". در تلاشهایی که تا کنون در زمینه توجیه و ارزش گزاری اعمال انسان صورت گرفته عمدتا به "انگیزه عمل" و یا "نتایج حاصل" از آن پرداخته شده است و کمتر به پروسه انجام یک عمل توجه نشان داده شده است.

فلسفه ها و ادیان غایت گرا توجه خود را بیشتر به نتیجۀ عمل، که در راستای اهداف غایی شان می بایست قرار داشته باشد، نشان داده و می دهند؛ و نتایج اعمال انسان را به اهداف غایی و یا "آن دنیایی" موکول می سازند. دستگاههای فلسفی که مبنای خود را تکامل طبیعی قرار میدهند اما عمدتا بر انگیزه عمل که از ساخت طبیعی و فطری انسان بر می خیزد، تاکید دارند.
می توان گفت که تنها پس از آغاز دوران پُست مدرن و بویژه پس از جنگ جهانی دوم است که برخی از فلاسفه پُست مدرن بجای توجه به "انگیزه ها" و یا "نتایج" یک انتخاب به "روند انجام یک عمل" و یا "پروسه رسیدن به یک انتخاب" توجه بسیار ویژه ای می کنند.

دو پارامتر بسیار مهم در این روش، یعنی محور قرار دادن "پروسه انجام یک عمل"، که در دستگاه های فلسفی غایت اندیش، ادیان و یا فلسفه های داروینیستی غائب هستند، "آزادی فردی" و "مسئولیت فردی" می باشند. به این معنی که بجای توجیه انتخابها و اَعمال بر اساس اعتقادات مذهبی و یا وابستگی به یک جریان خاصِ فلسفی و سیاسی-حزبی ویا بخاطر طبیعتِ انسان، بر این حقیقت انگشت گذاشته می شود که علی رغم همه این دستگاه های توجیه گر، انسان مسئول اصلی و مستقیمِ انتخابها و اعمال خویش است. انسان روزانه و بطور اجتناب ناپذیر در برابر گزینه های مختلف قرار می گیرد، گزینه هایی که سر انجام باید محدود و محدود تر شوند تا گزینش نهایی امکان پذیر گردد. در این روند، انسان اما بدلیل برخورداری از قدرت فکر می بایست در هنگام یک انتخاب خوب تامل کند زیرا که مسئول اصلی این انتخاب و نتایج حاصل از آن هیچکس جز خود او نیست.

در این زمینه ژان پل سارتر گفته ای دارد به مضمون "اعتماد خطرناک" به این معنی که نظامهای ارزشی و اخلاقی که منابع آن خارج از انسان قرار دارند و عملا مسئولیت رفتار انسان را بگردن دستگاهای فلسفی اشان ویا طبیعت انسان می اندازند، و یا فرمول "ضرورت شرایط ایجاب می کنند" را بکار می برند ،"اعتمادی خطرناک" به انتخاب ها و اعمال انسان پدید می آورند که در عمل می تواند یک نسل و یا یک ملت را بدنبال خود بکشد و نتایج اسفباری ببار آورد.
در انتخابات ریاست جمهوری در ایران نیز بنظر می رسد که بدلیل بن بستی که نظام جمهوری اسلامی از هر نظر در آن قرار گرفته است اعتماد و امیدِ "خطرناکی" به نقشی که آقای هاشمی رفسنجانی در نجات کشور از "لبه پرتگاه" می تواند بازی کند، در حال تولد و شکلگیری است. اما این "اعتماد" حتی اگر از سطح کنشگران سیاسی و اصلاح طلبان حکومتی بگذرد و به سطح جامعه نیز گسترش پیدا کند وعمومی شود همچنان خطرناک است. زیرا با اتکا به "ضرورتِ شرایط" و بعلت نبودن هیچ راه حل کوتاه مدتی، آزادی فردی در حق انتخاب و مسئولیت پذیرش عواقب این انتخاب را به فراموشی می سپارد و نادیده می گیرد.

در این رابطه برخی از کنشگران سیاسی اصلاح طلب از یک سو بدلیل مطلق و مقدس شدن پروژه اصلاحات و از سوی دیگر بعلت تاکید بیش از حد و اغراق آمیز بر بحرانی بودن شرایط فعلی، که گویی خودشان هم نقش مستقیمی در آن داشته اند و احساس گناه می کنند، بجای تاکید بر آزادی فردی و پذیریش مسئولیتِ انتخابها و آموزش آن به مردم، با خلق سناریوهای بسیار تاریک از شرایطِ حال و آینده ایران، مردم را عملا در برابر فقط یک انتخاب و آنهم آقای هاشمی رفسنجانی قرار می دهند. که این روش اگرچه امیداورم به نتایج اسفبارتر از گذشته منجر نشود اما بطور قطع در ردیف همان روشهای سنتی که مسئولیت اعمال را به گردن سرنوشت و یا ضرورت شرایط می اندازد قرار می گیرد.

به فراموشی سپرده شدن آزادی و مسئولیت های فردی و تاکید بیش از حد بر "ضرورت شرایط" حتی باعث شده است که حامیان آقای هاشمی نتوانند و یا جرات آنرا نداشته باشند که این سوال را از اقای هاشمی بکنند که ایا ایشان مسئولیت همه اقدامات گذشته خود را در تثبیت نظام ولایت فقیه و سرکوب دگر اندیشان می پذیرد؟ و یا ایشان نیز قصد دارد تقصیر همه خطاهای گذشته را بگردن ضرورت های برخاسته از شرایط انقلابی بیندازد؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

زنده باد جمهوری


  "جمهوریت" در مفهوم امروزی آن یکی از ارکان اصلی دمکراسی، در کنار آزادی بیان و آزادی مطبوعات است و دو واژه "جمهوریت" و "دموکراسی" همواره در کنار هم و گاه حتی مترادف با هم بکار می روند. اما این دو واژه به گواه برخی مطالعات فلسفی-تاریخی از دوران روم و یونان باستان (منابع: بریتانیکا) نمایانگر دو الگوی سیاسی متفاوت و برخوردار از ریشه ها و زمینه های اجتماعی و فرهنگی و فلسفی کاملا مختلف بوده اند.  

گفته می شود که ایده جمهوریت ابتداً در دوران روم باستان شکل می گیرد و سپس در عصر روشنگری و رنسانس درایتالیا به حیات خود ادامه می دهد، در حالیکه زادگاه ایده دموکراسی، بعنوان یک مدل حکومتی، یونان باستان است و توسط فلاسفه آن دوران تئوریزه وارائه شده است. در حقیقت "جمهوریت" و "دموکراسی"  که در میان این دو ملت متولد می شوند بیش از آنکه ایده ای صرفا تئوریک باشند بازگو کننده یک مدل سیاسی خاص بودند.

جمهوریت کلاسیک در دوران روم باستان، برخلاف دموکراسی کلاسیک زمان یونان باستان که برایده برابری سیاسی و دخالت مستقیم "همه مردم" در امر حکومت تاکید داشت، بر اصل "حکومت خود مدار"، "قانون اساسی" و دخالت همه بخشها و طبقات اجتماعی حتی اشراف و برجستگان، آنطور که در جوامع ماقبل مدرن حضور داشتند و شناخته می شدند، استوار بود.

اگرچه ایده جمهوریت در بستر مبارزه با حکومتهایی که منابع مشروعیت خود را یا از نظام پادشاهی و یا نظامهای دینی می گرفتند ساخته و پرداخته شد، اما همانطور که اشاره شد یکی از اصول و ویژگیهای بسیار مهم جمهوریت کلاسیک همانا اصل "حکومت خود مدار" است، به این معنی که جمهوریتی که بر این اصل استوارمی شود و نظام حکومتی که بر این مبنا شکل می گیرد به هیچ کس جز نمایندگان مردم که در نهادهای قانونگذار این نظام تجمع کرده اند پاسخگو نیست.

یکی از تفاوتهای اصلی بین دو نظریه جمهوریت و دمکراسی درطریقه دست یابی به جامعه ایده ال است. ایده دمکراسی آنطور که در یونان باستان متولد شد، مبتنی بود بر نظریه معروف "انسان یک حیوان سیاسی است" و فرض بر این گذاشته شده بود که همه مردم می توانند و باید بطور مستقیم در امر حکومت دخالت کنند. این نظریه اما بدلیل برخورد ایده الیستی که "مردم عین حکومت" و "حکومت عین مردم" است از حد یک ایده فراتر نرفت و تجربه ای عملی و جدی از خود بجا نگذاشت. از سوی دیگر مدل دموکراسی کلاسیک در درجه اول در پی ارتقا و تعالی فلسفی و روحی انسان بود تا اداره امور جامعه. مطابق ایده جمهوریت اما بدلیل حضور همه بخشهای اجتماعی و نقش موثر خصوصیتهای منفی و مثبت انسان ها در این روابط، جامعه انسانی همواره در معرض تهدید شکنندگی و بی ثباتی قرار دارد و بنابراین باید با یک مدل واقع بینانه که به ذات و کردار انسانها نزدیک است سعی در برقراری تعادل نسبی در جامعه داشت.

بر خلاف ایده جمهوریت کلاسیک که در پی تئوریزه کردن منابع مشروعیت حکومت بوده است، ایده دمکراسی کلاسیک دغدغه ای برای دست یابی به منابع مشروعیت حکومت از خود نشان نمی دهد، زیرا فرض بر این است که انسان یک حیوان سیاسی است و حکومت طبیعتا از آن او است. در کادراین مدل توده مردم ارزش و اهمیت پیدا می کند و کمتر به خواستها و تمایلات فردی توجه می شود زیرا اعتقاد بر این بوده است که همه انسانها روح مشترک و برابر دارند و همه با هم مساوی اند. در مدل دمکراسی کلاسیک، توده مردم به معنی اکثریت مطلق مردم  تعریف می شود، به سخن دیگر اقلیت و آنانکه به هر دلیل به حاشیه جامعه پرتاب شده اند نه تنها اعتباری ندارند بلکه حتی واقعیت وجودیشان نفی می گردد. در این مدل دائما از توده مردم که به نظام حاکم ایمان دارند صحبت می شود.

بنظر می رسد که ایده دخالت "همه" و برابری "همه" در سیاست که در مدل دمکراسی کلاسیک نقش محوری دارد بجای اینکه منجر به دخالت همه بخشها و طبقات جامعه شود به حکومت نخبگان و الیتِ فکری جامعه آنزمان منتهی شده است.
بر خلاف نگرش ذهنی و غیرواقعی از انسان که در ایده دمکراسی کلاسیک یونان باستان دیده می شود، مدل جمهوری کلاسیک به واقعیت و خصوصیات انسانی نزدیکتر است و بنظر می رسد که متفکرین و فلاسفه دوران روم باستان و بعدها در عصر روشنگری و رنسانس، بشریت و انگیزه و تمایلات واقعی انسان را بهتر فهمیده بوده اند.

اگرچه هزاران سال از دوران ماقبلِ مدرن می گذرد، اما جای پای این دو ایده و دو مدل سیاسیِ کلاسیک درسیاست های جاری کشورمان مشاهده می شود. جمهوری اسلامی مدل آیت الله خمینی نه در جهت سامان دادن امور اجتماعی و تنظیم روابط اجتماعی و سیاسی بین بخشها و طبقات جامعه ایران و نه بر مبنای شناسایی و به رسمیت شناختن فردیت انسان ها شکل گرفت، بلکه برای هدایت توده بی شکل مردم و تعالی روحی و معنوی ایرانیان آنطور که آیت الله خمینی و روحانیت حاکم آرزو داشت پایه گذاری گردید.

همانطور که در مدل دموکراسی کلاسیک قوانین حکومتی با ادعای خواست اکثریت مطلق و برای توده بی شکل مردم که البته توسط نخبگان جامعه فرموله می شوند تنظیم می گردند، جمهوری اسلامی نیز بر مبنای نطریه امت و امامت شیعی که امت با الگو و امام خود بیعت می کند، متولد می شود و رابطه مردم با ولایت فقیه سامان داده می شود.

و اگرچه جمهوری اسلامی مانند مدل کلاسیک دمکراسی مدعی دخالت مستقیم و بلاواسطه مردم در امور حکومتی بود و آنرا در شعار معروف "همه با هم" نمایش می داد اما مانند مدل کلاسیک دمکراسی یونانی در عمل تبدیل شد به جمهوری نخبگان و برگزیدگان و جمهوری خودی ها و خوش نشین ها که نام مستعار "مردم مومن" را گرفته بود.

برخی از نظامهای ایدئولوژیک و پوپولیستی این دوران را می توان با مدل دموکراسی کلاسیک مقایسه کرد. در این نظامها نیز ادعا می شود که توده مردم با تمام قوا از حکومت حمایت می کنند. همانطور که مدل دموکراسی کلاسیک یک مدل ذهنی و ایده الیستی است و همه مردم را در برابر ایده فلسفی خود برابر می داند، مدلهایی که در دورانهای اخیر بر مبنای یک نظریه ایدئولوژیکی خاص شکل گرفته اند نیز بدلیل بیگانه بودن با واقعیت های فردی انسانها و حتی نادیده گرفتن این واقعیت ها، عملا تبدیل به حاکمیت نخبگان و برگزیدگان جامعه می شوند، همانطور که اداره امور جامعه عهد یونان در دست نخبگان و فلاسفه آنطور که افلاطون پیشنهاد می کرد افتاده بود.

تاثیر نظریه و مدل دموکراسی کلاسیک یونان را، که در دورانهای بعد تبدیل به نظریات و مدلهای بر خاسته از ادیان و ایدئولوژی ها شد، حتی می توان در اکثر سازمانها و احزاب سیاسی پس از انقلاب مشاهده کرد. واقعیت های جامعه ایران و مواضع ارتجاعی و عقب افتاده آیت الله خمینی از فیلتر تئوریهای ذهنی و ایده آلیستی این جریانات عبور می کردند و تبدیل به مواضع انقلابی و ضد امپریالیستی "امام ضد امپریالیست" می شدند. همچنین خوش بینی ایدئولوژیکی و آرمانی باعث شده بود که با روحانیت حاکم با خوش بینی بسیار افراطی برخورد شود.  

در واقع امر از نام "جمهوری اسلامی" از همان ابتدای امر چیزی جز بخش اسلامی آن باقی نماند و "جمهوریت" از قاموس این نظام حذف گردید.  نظامی که وقتی در آن از مردم صحبت می شد منظور امت اسلام بود و نظامی که در واقع بمانند سلف یونانی خود در عمل تبدیل به حاکمیت نخبگان و فرزانگان و اطرافیان خوش نشین آنها گردید. نظامی که توسط حامیان بی جیره و مواجب، و پیروان ایده الیست و خوش خیالش حمایت می شد. نظامی که در نهایت سر جمع خوش نشینان و خودی ها از یک سو و حامیان خوش خیال از سوی دیگر گردید.

این خوش خیالان اما نه تنها از این تجربه تلخ تاریخی درس نگرفته اند بلکه همچنان خوش خیالانه محاسبات سیاسی خودرا در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری بر منبای "اگر چنین و یا چنان شود" و اگر کاندیداها "این یا آن موضع" را بگیرند استوار ساخته اند. مانند سالهای اول پس از انقلاب که با مواضع ارتجاعی آیت الله خمینی  با دید "انشاالله گربه" است برخورد میشد، با جو حاکم بر انتخابات پیش رو که مطابق خواست و سناریوی رهبر جمهوری اسلامی قرار است حماسه شود و همچنین با پدیده رفسنجانی  برخورد "انشاالله گربه ای" می شود. همانطور که آیت الله خمینی بمانند از کوزه همان تراود که در او است در عمل ماهیت افکار و امیال ارتجاعی اش را آشکار کرد و حتی بر خوش خیالان حامی اش رحم ننمود، از رفسنجانی نیز همان تراود که در طول سالیان حاکمیت جمهوری اسلامی از خود ئشان داده است و نباید از او انتظار معجزه ای داشت.