۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

دفنِ اصلاحات در بسترِ اصلاحات


فیلسوف یونانی هراکلیتوس نظریۀ معروفی در زمینه تغییر و تحول دارد. وی می گوید:" "تغییر" تنها عنصر ثابت در این جهان می باشد." بعبارت دیگر هیچ چیزی در این دنیا ثابت و پایدار نیست. در این زمینه نظریات مشابه ای از سوی فلاسفه و اندیشمندان، از زمان یونان باستان تا کنون، ارائه شده اند. برای نمونه آرتور شوپنهاور می نویسد: "تنها خودِ تغییر و تحول است که ماندنی است". درهمین رابطه جورج برناردشا میگوید که "آدمهای منطقی معمولا خود را با شرایط تطبیق می دهند در حالیکه انسانهای غیر منطقی همواره سعی کرده اند که شرایط را بر میل و اراده خود تطبیق دهند". ویا نویسنده ایتالیایی جیودِسِ دی لامپِدوسا می نویسد: "که اگر ما می خواهیم چیزی را همانطور که هست حفظ کنیم و داشته باشیم، باید آنرا دانما تغییر دهیم". هنری بروکس آدام، نویسنده و تاریخ شناس آمریکایی می گوید: "حیات از درهم ریختگی و بی نظمی بوجود آمده است در حالیکه از درونِ نظم، عادات معمولی بر می خیزند". (منابع: ویکی پدیا)

این نمونه ها نشان می دهند که یکی از اصلی ترین مشغولیت هایِ فکری اندیشمندان و فلاسفه از دوران یونان باستان تا کنون عنصر تغییر و تحول بوده است، حتی کلمه یونانی "فیزیس" به معنی طبیعتِ در حال تغییر است؛ و یونانیان تلاش برای شناخت این طبیعتِ سیال را "فیزیکا" می نامیدند.

اما با وجود اثبات این نظریات و تجربه های عینی و ملموسِ انسانها مبنی بر شوندگی و تغییر دائمیِ این جهان، همواره، در طول تاریخ بشری، تلاش شده است که برای این جهانِ هستی یک امر ثابت و غیر قابل تغییر یافت شود، و بر خلاف نظریات فوق، اثبات گردد که در میان اینهمه بی نظمی و تغییر دائمی عنصری ثابت و غیر قابل تغییر وجود دارد که می توان بر مبنای آن این سیل خروشان جهان هستی را شناسایی و تفسیرکرد.

از نظریۀ روح و ایده های آسمانیِ افلاطون گرفته تا مذاهب تک خدایی همه در پی این بوده اند که لنگرگاهی برای این جهان متحول بیابند. در این راه انسان سعی می کرد که این دنیای دائما در حال تغییر را حداقل در ذهن خود از حرکت باز دارد، تا بتواند تکیه گاهی ثابت برای آن بیابد و با آرامش خاطر به زندگی اش ادامه دهد و مناسبات اجتماعی خود را بر مبنای معیارها و ارزشهای برخاسته از این امر ماندنی و ثابت تنظیم کند. این تلاش البته بسیار منطقی و انسانی می نماید، انسان برای تنظیم روابط اجتماعی اش نیازمند قابل پیش بینی ساختن تحولات پیرامون خود و برخورداری از ابزار ها و معیارهایی است برای گزینش های روزانه خود می باشد.

فردریش نیچه در زمینه بحث تغییر و تحول در کتاب چنین گفت زرتشت از سه تغییرِ شکلِ سمبلیک برای توضیح نظراتش در مورد شوندگی این جهان استفاده می کند. شتر، شیر و کودک. انسانِ در جستجویِ حقیقت حاضر می شود تا به همه وادی ها سربزند و به امید دست یابی به حقیقت، تشنه لب صحراهای خشک و سوزان را در نوردد. وی شتروار صحراها را می پیماید و هردم بر یافته های خویش و بر بار خود می افزاید. شتر اما برای دفاع ازخود در برابر خطراتِ بیشمارِ دیگر ناچار از تبدیل خود به شیر (که برای نیچه سمبل اراده معطوف به قدرت است) می گردد. شیر اما برای پیروزی بر اژدها مجبور است که استعداد های دیگری در کنار قدرت و نیروی خویش از خود بروز دهد. نیچه کودک را بعنوان سمبلِ این استعدادهای جدید بکار می برد. کودک، سمبل شادی، شروع جدید و همه چیز را با نگاه کودکانه وجستجوگر دیدن است، گویی که آنها را برای اولین بار می بیند؛ کودک سمبلِ بر زمین خوردن و دوباره برخاستن و فراموش کردن و از نو آغاز کردن است.

نگاه کوتاهی به نظریات فلسفی و دینی که هریک قانونمندی و نظم خاصی را برای این جهان تدوین کرده اند، نشان می دهد که به هر میزان دامنۀ شناخت و توانایی های علمی انسان گسترش و عمق پیدا کرده است، دستگاه های فلسفی و دینی نیز به تناوب آن دچار تغییر و تحول شده اند و نظریات کاملا جدیدی در زمینه گذشته و آینده این جهان ارائه گردیده اند. در این پروسه اما همواره تصور بر این بوده است که انسان با تدوین یک نظریه جدید به یک دستگاهِ فلسفی نهایی و غیر قابل تغییر دست یافته است، بطوری که می تواند همه چیز را تفسیر و آینده را نیز پیش بینی کند. پنداری اما باطل که هر بار پس از ارائه نظریات و تبیین های جدید درهم فروریخته و مطلق بودن آن زیر علامت سوال قرار گرفته است.

با وجود فروپاشی دائمیِ این پندارها، و با وجود اثبات شدن این حقیقت که هیچ چیز، حتی نظریات علمی و فلسفی، ثابت و دانمی نیستند، ما می بینیم که در گروه ها و سازمانهای اجتماعی و سیاسی و بطور کلی در اکثر جوامع بشری، که اصولا شکل گیری و همکاری های درونی و برونی آنها در واقع پاسخی بوده است به واقعیت تحول و تغییر دائمی شرایط زیستی و اجتماعی آن جوامع، همواره این تصور حضور داشته است که یک شرایط و نظم ایده ال در افقهای دور دست وجود دارد که غیر قابل تغییر هستند، حتی اگر تجربیات پیشین و واقعیت های سرسختِ زندگی اجتماعی و بطور کلی این جهانِ متحول، بارها و بارها خلاف آنرا نشان داده باشند.

اما پندارِ وجود یک شرایط و سامان ایده آل، که حقانیت آن در هر شرایطی، حتی پس از شکست برنامه ها و طرح های پیشین، غیر قابل تردید است، خود یکی از عوامل اصلی عدم موفقیت برنامه های اصلاحی و بهبود دهنده در اینگونه گروه ها و سازمانهای اجتماعی بوده است.

تصور ثابت بودن ایده الها، در هر دوره و زمانی، باعثِ پیشبرد اراده گرایانۀ روند تغییر و اصلاح می شود و مانع از آن می گردد که این روند مسیر طبیعی خود را طی نماید، روندی که شاید در بدو امر مغشوش و نا متعین بنظر می رسد. همچنین عدم توجه به این واقعیت باعث می شود که رهبران اصلاحات سایر عوامل موثر در پروسه اصلاح و تغییر را نبینند و نقش آنها را به رسمیت نشناسند.

واقعیت این است که هر تحول و اصلاحِ اجتماعی و سیاسی دردرجه اول متاثر از رابطه قدرت بین عوامل دخیل در این پروسه می باشد. بدون در نظر گرفتن این واقعیت و بدون سرمایه گذاری روی عواملی که وزنۀ قدرت را در جهت دست یابی به اهدافِ اصلاحات سنگین تر می کنند، نمی توان به اهداف منظور دست یافت. قفل شدن روی یک ایده ونظمِ ثابت و غیر قابل تغییر، و این پندار که این ایده ها در همه زمانها و مکانها قابل تحقق و بنابراین درست هستند و عدم توجه به دینامیسمِ شرایطِ اجتماعی و خواست های مردمی، عملا رهبران اصلاحات را ناتوان از بسیج نیروهای مردمی را برای دست یابی به اهداف اصلاحات می سازد.

دگماتیسمِ ناشی از ثابت پنداشتن یک مدل ایده آل همچنین باعث عدم توجه به این حقیقت می شود که پروسه تغییر و اصلاح در درجه اول یک پروسه انسانی است، پروسه ای که بیش از هر چیزی خود انسان و طبیعتا رهبرانِ اصلاحات را متحول می کند. به سخنِ دیگر پروسه اصلاح و تغییر یک پروسه آموزش و یاد گیری نیز هست و این قانونمندی هم در مورد رهبران اصلاحات و هم نیروهای مردمی صادق می باشد. پندار یک ایده آل ثابت منجر به این می گردد که رهبران اصلاحات نه خود را ملزم به یادگیری و تغییر کنند و همواره از مردم نیز انتظار داشته باشند که همان ایده آلهای دوران پیشین را خواهان باشند.

تجربۀ اصلاح و تغییر در یک سازمان اداری یا یک شرکت اقتصادی و تولیدی تا یک گروه اجتماعی نیز نشان می دهد که اصلاحاتِ مورد نظر بدون نوگرایی و خلاقیت، که باید شرایط آن برای همه نیروهای درگیر در اصلاح فراهم شود، ناموفق خواهد بود.

انسان بطور طبیعی و ذاتی موجودی است خلاق و جستجو گر و اگر رهبران اصلاحات به این واقعیت توجه نداشته باشند و زمینه های کافی و انگیزاننده برای نیروهایِ درگیر در روند اصلاحات فراهم نکنند، در انتهای راه تنها خواهند ماند؛ و اگر به هر قیمتی بخواهند اصلاحات را به پیش ببرند، یا مجبور خواهند شد که استبداد بخرج دهند و یا با نیروهای مخالف اصلاحات سازش کنند.

واقعیت این است که یکی از دستآورد های امروزی بشر، پی بردن انسان به اصالت خود و فردیت خویش است، انسانها حتی در جوامع استبدادی و غیر دمکراتیک، بدلیل برخورداری نسبی از امکانات مبادلات اطاعاتی با سایر ملت ها بخوبی به مانفع خود آگاه هستند، و تنها در صورتی پا به میدان خواهد گذاشت که منافع فردی خود را در روند اصلاحات و تغییرات سیاسی و اجتماعی باز یابند. و اگر رهبران اصلاحات به این مهم توجه نکنند و بهای کافی به خواسته ها و نیازهای مردم ندهند و به دینامسیم و تحول پذیری همه چیز حتی ایده الها و اهداف اصلاحات اعتقاد نداشته باشند. نتیجه همان خواهد شد که ما در تاریخ جنبشهای اصلاح طلبانه کشورمان شاهد بوده ایم.

میرزا تقی خان امیر کبیر و عباس میرزا یکی از اولین مصلحین ما در سده های اخیر بودند، اما اصلاحات آنان پس از قتل و مرگشان دفن گردید و متوقف شد. سیاستهایی که امیرکبیر بکار میگرفت نشان می داد که اصلاحات تنها بر دوش او حمل می شد و وی اراده گرایانه و مستبدانه و با تند خویی، حتی نسبت ناصرالدین شاه که باعث رنجش وی و احتمالا موثر در تصمیم او در بقتل رساندن امیرکبیر بوده است، قصد پیشبرد اصلاحات مورد نظر خود داشت و در این راه فرمان کشتار بابی ها را هم می توانست صادر کند.

در کنار وابسته بودن جنبشهای اصلاحی به معدود رهبران آن که این جنبشها را بسیار ضربه پذیر کرده بود، قدسی و الهی بودن قدرت در ایران از جمله عواملِ دیگر در عدم موفقیت اصلاحات در نهاد سیاسی و حکومتی ایران بوده است. صادق زیبا کلام در کتاب سنت و مدرنیته علت حضورِ نیرومند تقدس در نهاد قدرت سیاسی را در قدرت مطلقه حکومتهای ایرانی از یک سو و کشیده شدن هاله ای از تقدس در اطراف آن از سوی دیگر می داند. به سخن دیگر دو نهاد سیاست و دین همواره در کنارهم و عمدتا بصورت مسالمت آمیز قدرت را میان خود تقسیم میکرده اند و هریک در حفظ وضع موجود منافع گرانی داشته اند.

از سوی دیگر اکثر مصلحینِ جنبشهای اصلاح طلبانه در ایران از دورن نظام حاکم برخاسته بودند و ما در تاریخ سده اخیر ایران کمتر شاهد مصلحینی هستیم که خارج از حکومت بودند و وابستگی ای به مناسبات قدرت نداشته اند.

در حقیقت ما در تاریخ تحولات سیاسی ایران معمولا دو گونه از تحولات سیاسی را شاهد هستیم، یا تحولات اصلاحی از درون و توسط برخی از دولت مردانِ نظام حاکم و یا جنبش های انقلابی و بر اندازانه که توسط افراد و نیروهای اجتماعی خارج از نظام سیاسی موجود هدایت می شدند. به جرات می توان گفت که ما در تاریخ تحولات سیاسی سده اخیر یک تحول رفرمیستی و اصلاح طلبانه که از خارج از نظام حاکم نشات گرفته باشد سراغ نداریم. همین امر باعث شده است که برخی تصور کنند که برای رفرم سیاسی حتما باید از داخل حکومت آغاز کرد و راهی برای پیش برد اصلاحات خارج از سیستم حاکم وجود ندارد.

در حالیکه مبارزات رهبرانی چون گاندی و نلسون ماندلا نشان می دهد که جنبش های اصلاح طلبانه و مسالمت آمیز از خارج از نظام حاکم نیز امکان پذیر بوده است. به این شرط که ضمن حمایت از تغییرات تدریجی و مسالمت آمیز، مطالبات رادیکال و انقلابی در راس شعارها و برنامه های اصلاحی قرار داشته باشند. بعبارت دیگر اتخاذ سیاست های مسالمت آمیز و عاری از خشونت و پیگیری و حمایت از اصلاحات تدریجی به معنی کوتاه آمدن از اهداف رادیکال و انقلابی خود، برای نمونه الغای تبعیض نژادی در افریقای جنوبی و کوتاه شدن دست استعمار انگلیس از کشور هند، نمی تواند باشد.

تجربه اصلاح طلبان داخل نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این اصلاح طلبان از همه عوامل و نشانه هایی که سرانجام اکثر جنبشهای اصلاح طلبانه ایران را به شکست و دفن شدن در بستر خودشان کشانده است برخوردار بوده اند.

نظم ایده آل آنان همان جمهوری اسلامی سالهای اول پس از انقلاب اسلامی و به تعبیر آقای موسوی دوران طلایی امام است. با وجودی که اکثر مردم ایران و بویژه نسل جوان ما مدت ها است که از ایده و نمونه جمهوری اسلامی و حتی "ولایت فقیه مشروطه" که مورد نظر رهبران اصلاحات است، عبور کرده اند.

در حالیکه بخشها و طبقات آگاه جامعه ما، که جنبش سبز نیز بر دوش آنان حمل می شد، با پوست و گوشت خود مزۀ حکومت دینی را چشیده اند و ستم آنرا لمس کرده اند و به جدایی دین از دولت رسیده اند، رهبران اصلاحات بدون درس گیری از گذشته همچنان مدل حکومت دینی را مد نظر خود دارند و ارائه می دهند. از سوی دیگر در اذهان مردم آگاه ما هنوز خاطرات دورانی که این رهبران در شکل گیری و تثبیت نظام جکهوری اسلامی از نزدیک دست داشته اند زنده است و اگر اکنون آنان را بخشیده اند به این معنی نیست که خظاهای آنان را نیز به فراموشی سپرده اند.

برخلاف رهبران اصلاح طلبی مانند ماندلا و گاندی که علی رغم روشهای مسالمت آمیزشان هیچگاه از اهداف و آرمانهای خود کوتاه نیامدند، رهبران اصلاح طلب داخل حکومت اسلامی نشان داد ه اند که بدلیل نداشتن پشتوانه های پایدار مردمی و به علت دگماتیزمشان در رابطه با مدل سیاسی و ایده الی که پی گیر آن هستند همواره و در عمل مجبور شده اند که از مواضع و اهداف خود کوتاه بیایند.

در این دوران پر تپش، جامعه ما بیش از هر چیز نیازمند یک جنبش اصلاح طلبانه، مسالمت آمیز و عاری از خشونت که منشا و رهبران آن خارج از نظام جمهوری اسلامی قرار دارند می باشد.



۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

معماهای حل ناشده


در تاریخ تحولاتِ سیاسی پس از انقلاب اسلامی، بویژه سالهای اول پس از انقلاب، معماهای حل نشده بسیاری که معضلِ انتخاب بین دو راه و روش سیاسیِ متفاوت را به نمایش می گذاشتند بسیارند. البته در آن دوران، بدلیل غلبه معیارها و ارزشهای برخاسته از شرایط انقلابی، کمتر به این انتخابها و "دو راهی ها" بدیده معما و معضل نگاه می شد.

انقلابیون، هریک بر مبنای عقاید و ارزشهای ایدئولوژیکشان، بدون مکث و تحمل بر سر این دو راهی ها، یا مسیر چپ و یا راه متقابل آنرا انتخاب می کردند. برای مثال، برخی حاضر بودند تا افرادی را که زمانی همرزمشان بوده اند، به این دلیل که پس از حاکمیت یافتن جمهوری اسلامی به مبارزه با آن برخاسته اند، ضد انقلاب بنامند و یا حتی با نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی برای دستگیری آنان همکاری کنند.  سازمان سیاسی دیگری نیز بدون لحظه ای تردید دست به ترورهای کور می زند و یا حتی با اشغالگران کشورش برای سرنگونی جمهوری اسلامی هم پیمان می گردد.

درآن دوران، بدلیل ساده انگاشته شدن انتخاب ها وبه اعتبارِارزشهایِ انقلابی و ایدئولوژیک، هیچیک از این گزینشها برای اکثرفعالین سیاسی به مفهوم معما و معضلِ بین دو ارزش و دو انتخاب نبود و همه ما، کمابیش، به آسانی از روی آن عبور می کردیم.

اما اکنون پس از چندین دهه و با عوض شدن طرز فکرها می توان بگونه ای دیگر به این انتخابها نگاه کرد. البته هنوز هستند کسانی که همچنان از حمایت های بی دریغ خود از کشتارها و اعدامهای جمهوری اسلامی به دلیلِ شرایط انقلابی آن زمان دفاع می کنند؛ ویا همچنان از اتحاد و همکاری با دولت عراق برای سرنگونی جمهوری اسلامی و بمباران شهرهای کشورمان حمایت می کنند و نقدی بر آن وارد نمی دانند.

البته در کادرِ سیاست های انقلابی، افراطگرایی و مرامی شدن سیاست، هر وسیله ای مشروع می شود و همکاری با هر فرد و گروهی که او نیز دشمنِ دشمن ما است توجیه پذیر و منطقی می نماید. در آن دوران به این انتخابها بعنوان انتخاب بین خوب و بد، انقلاب و ضد انقلاب، انتخابِ بین امپریالیسم و لیبرالیسم از یک سو و انتخابِ "راه انقلاب"، "راه سوم" و یا "خط امام"، از سوی دیگر نگاه میشد. البته انتخابها و دو راهی هایی که ایدئولوژی و مرامهای فکری و عقیدتیِ ما از قبل برای آنها پاسخِ آماده داشتند و فعالین سیاسی، بدون لحظه ای شک و تردید، یکی از این دو را انتخاب می کردند. 

قطعا این نمونه از نحوۀ واکنش ما ایرانیان در هنگام انتخاب بین دو ارزشِ متفاوت محدود به دوران انقلاب اسلامی نمی شود. تاریخ سرزمین ما، مانند ملل دیگر، پر است از این نمونه ها. اگرچه بنظر می رسد که اندیشمندان و بویژه تاریخ نویسان ما اینگونه دوراهی های تاریخی را بعنوان یک معمای جدی نمی دیده و تحلیل نمی کرده اند.

بر خلاف داستانهای اسطوره ایِ یونانِ قدیم که به زبانِ استعاره چنین تضادهای بسیار عمیق و انتخاب بین دو ارزش متفاوت را به کرات بیان کرده و در تراژدی های خود به نمایش گذاشته اند در فرهنگ و تاریخ ایران، از دوران باستان تا کنون، کمتر از این نمونه های اسطوره ای و طرح استعاره ای معماهای بزرگ و تراژیک مشاهده می شود.

در زبان و فرهنگ لاتین برای توصیف معماهای حل نشده از واژۀ پر معنای دیلما(Dilemma) استفاده می شود. مترادف لغوی این واژه در فرهنگ فارسی، که در یک واژۀ واحد خلاصه شده باشد و بار و معنی فلسفی و فرهنگی خاصی را بتواند نمایش دهد، وجود ندارد (یا لااقل من پیدا نکردم). در فرهنگهای فارسی معمولا از ترکیب "معماهای حل نشده" استفاده می شود. 

همانطور که گفته شد در داستانهای اسطوره ای یونان قدیم در مورد چگونگی برخورد با اینگونه معماها نمونه هایی می توان یافت، برای مثال از داستان اسطوره ای کاساندارا Cassandra و یا معمای آشیل Achilles می توان نام برد در حالیکه در داستانهای اسطوره ای ایرانی کمتر از اینگونه معماهای حل نشدنی صحبت به میان آمده است.

دلیل اینکه چرا در فرهنگ و اسطوره های ایرانی کمتر از اینگونه نمونه های تاریخی پیدا می شود خارج از بحث این یادداشت است. شاید بتوان علت آنرا در دوالیسمی که همواره در فرهنگ و اسطوره های ایرانی وجود داشته است پیدا کرد. در  فرهنگ و تاریخ ما ایرانیان همه چیز در کادر تضاد خیر و شر و انتخاب بین ایندو  تعریف می شده است؛ و نامگذاری این دو تضاد  (خیر و شر) خود از قبل تکلیف انسان را روشن می کند و راه خیر را معرفی می نماید؛ و طبیعی است که در کادر سیاه و سفید دیدن همه چیز و با استفاده از معیار خیر و شر و یا ثواب و گناه، معمای ناگشوده ای باقی نمی ماند.

شاخصه اصلی مدرنیته را حق آزادی انتخاب، بدون دخالت نیروها و عوامل خارج از اراده انسان می شناسند. اگرچه این آزادی مطلقِ انتخاب، تناقضات و مشکلات بسیاری بهمراه خود آورده اما هیچگاه این خواستِ انسانی که انسان بر حیات و مماش خود تسلط داشته باشد و آزاد از هر قید وبندی بتواند راه خود را انتخاب کند مورد شک و تردید قرار نگرفته است.

در فلسفۀ پست مدرن، آزادی بمعنی آزادیِ انتخاب برای هر انسان، بدور از دخالت عوامل خارجی و مرامها و نرمهایی که از قبل  پاسخِ آماده برای معماها، تناقضات و انتخابهای انسان دارند، تعریف می شود. فلاسفۀ پست مدرن صرفا بر آزادی انتخاب در یک شرایطِ خاص، که دیگر قابل تکرار و الگو برداری نیست، تاکید دارند، بدون اینکه مرام و مدلی برای انتخاب ارائه دهند و یا تلویحا راه و انتخاب درست را پیش پای انسان بگذارند.

برای نمونه، ژان پل سارتر بر مبنای فلسفۀ اصالتِ وجودِ انسان، و اندیشه های اومانیستی اش، در نمونه های "بر سر دوراهی" که به تفصیل توضیح میدهد، پاسخ و راه حلی برای انتخاب بین یکی از دو راه ارانه نمی دهد. و البته بسیار طبیعی است که در کادر اندیشه هایِ پست مدرن از نیچه تا سارتر، که برای این جهان و انسان معنا و اهداف از قبل تعیین شده ای قائل نیستند، نتوان و نباید راه حل و یا حتی معیاری برای انتخاب یکی از دو راه ارائه داد. هر انسانی آزاد است که متکی بر اراده خویش و بدون دخالتِ عوامل خارجی و یا اخلاقیات از قبل تعریف شده انتخاب خود را بکند و مسئولیت آنرا نیز بپذیرد.

در این رابطه سارتر یک مثال بسیار معرف دارد که چندین بار به آن اشاره کرده است. زمانی یکی از دانشجویانش او را در برابر یک انتخاب بسیار مشکل قرار می دهد. سارتر به جوانی که پدرش در زمان اشغال فرانسه توسط ارتش نازیها به آلمانی ها پیوسته، برادرش در جنگ کشته شده و تنها یک مادر بی پناه دارد و در عین حال بشدت علاقمند است که به مبارزین و پارتیزانهای فرانسوی علیه اشغالگران بپیوندد، پاسخی نمی دهد و نمی گوید که کدام راه را باید انتخاب کند، آیا نزد مادرش بماند و یا به پارتیزانها بپیوندد؛ تنها می گوید که او باید انتخاب خود را بکند و به ندای درونی و وجدان خویش گوش فرا دهد.

در مناسبت های دیگر سارتر به یکی از اسطوره های قدیم در مورد انتخاب بین دو راه که توسط خدایان و یا اخلاقیات زمانه تعیین شده است اشاره می کند. مطابق یکی از داستانهای کلاسیک و تراژیک، داستان از این قرار است، که فرمانده سرزمین های یونان قدیم پس از سالهای طولانی جنگ به سرزمین و خانه خود باز میگردد. در این فاصله اما همسراو یک معشوقه دیگر می یابد و بعبارتی به همسر خود خیانت می کند. پس از بازگشت این فرمانده، همسر وی با همکاری معشوقه اش وی را به قتل می رساند. برای انتقامِ خون پدر، خدایان از پسر فرمانده کشته شده می خواهند که مادر خود را به جرم این جنایت، به قتل برساند. این جوان در مقابلِ انتخاب بسیار سختی قرار می گیرد. اگر مادر خود را نکشد، از اوامر خدایان سر پیچی کرده است و اگر مادر خود را بکشد متهم به قتل والدین که در جامعه آنروز یک خطای نابخشودنی بود، خواهد شد. وی سر انجام انتخاب خود را می کند و مادر خود را میکشد و انتقام خون پدر را می گیرد. سارتر تنها یک جمله کوتاه بعنوان نتیجه گیری می گوید: "من آزاد هستم". وی به این وسیله و با بیان این جمله می خواهد بگوید که مهم این است که او یک انتخاب کرده و بدین وسیله خود را آزاد ساخته است، مهم این نیست که چه انتخابی شده است بلکه وی با گوش دادن به ندای درونی خویش کاری که از نظر خودش درست بوده انجام داده است، بدون اینکه بخواهد از اخلاقیات زمانه و ارزشهای فرهنگی و اجتماعی زمان خود پیروی کند.

سارتر معتقد است که معماهای واقعی در زندگی انسان آنهایی هستند که نرمها و اخلاقیات زمانه برای آنها پاسخی ندارند و این انسان است که می بایست بر اساس شهود درونی و ندای وجدان خود به آن پاسخ دهد. هر قدر انسان توانسته باشد بدین طریق از پل اینگونه معما ها و تناقضات عبور کند، آزادتر و تکامل یافته تر شده است. بعبارتی، اصالت و انسانیت خود را حفظ و بسط داده است.

ما در فرهنگ خودمان، بویژه  درفرهنگ دینی، از این نمونه داستانها و قرار گرفتن بر سر دو راهی انتخاب بین دو ارزش و دو مرام بسیار کم داریم و یا  حداقل می توان گفت، که با وجود نمونه های عینی، از این زاویه به آنها کمتر پرداخته شده است. شاید بتوان از  داستان به فرمان خدا قربانی شدن اسماعیل توسط پدرش ابراهیم بعنوان یک نمونه از انتخاب بین مهر پدری از یک سو و فرمان الهی از سوی دیگر نام برد. در این داستان اما ابراهیم به ندای درونی خود گوش نمی دهد و کارد را برگردن فرزند خود می گذارد. اگر سارتر از این نمونه تاریخی استفاده می کرد قاعدتا وارد این بحث که این انتخاب درست یا غلط بوده است نمی شد. مهم این است که کدام ندای درونی در ابراهیم قوی تر بوده است و آیا او با وجدانِ راحت کارد را بر گردن فرزندش گذاشته است؟ که البته این سوال را تنها خود ابراهیم می تواند پاسخ دهد. تنها می توان گفت که اگر این انتخاب بدون تناقض های درونی و عذابِ وجدان و بر مبنای شهود و ندای درونی انجام گرفته است، ابراهیم با این انتخاب خود را آزاد ساخته است و اگر بر خلاف ندای درونی خویش عمل کرده است وی تا آخر عمر در بند و زندانی عذاب وجدان خویش باقی خواهد ماند.

همانطور که گفته شد ما در فرهنگ ایرانی و اسلامی و بطور کلی در فرهنگ های سنتی و ماقبل مدرن کمتر از این نمونه ها سراغ داریم؛ تنها می توان گفت که پس از آغاز دوران پُست مدرن و با تردید در معنی و هدف دار بودن جهانِ هستی و اداره و کنترل آن توسط یک قدرت برتر، و به زبان نیچه پس از اعلام مرگ خدا است، که بحث انتخاب بین دو مرام متضاد  و دو گونه ارزش و بطور کلی انتخابِ بین خوب وبد،  ارزش واهمیت دیگری پیدا میکند. بدین معنی که بجای قضاوتِ نوع انتخابهایی که انسان می کند، به این نکته توجه می شود که آیا انسان، در این پروسه، خود را آزادتر کرده است و با شهود و آگاهی بر ندای درونی اش انتخابِ خود را کرده است و یا برخلاف ندا و احساس درونی اش راهی را بر گزیده است که اخلاقیاتِ زمان دیکته کرده اند. 

از این زاویه، بنظر می رسد که تحلیل و قضاوتِ انتخابها و مواضعی که که در سالهای اول انقلاب گرفته شد آسان باشد. اگر کسانی که حاضر شدند که بخاطر  افکار و اهداف انقلابی اشان همرزم قدیمی خود را لو دهند و یا با نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی همکاری کنند با آگاهی از ندای وجدان و احساس درونی اشان دست به این کار زدند باید گفت که در واقع بخود و وجدان خویش خیانت کرده اند. واگر ندایِ درون خود را بعنوان یک انسان نشنیده اند، که در این حالت باید نتیجه گرفت که در واقع آنان برده و مهره سیستم فکری و ایدئولویکشان بوده اند و خودآگاهی بر عمل خود نداشته اند.

این زاویه نگاه یک مرز بسیار کاملا متفاوت با تمامی مرامها و نظامهای ارزشی به نمایش می گذارد. در این رابطه چند اصل بسیار ساده اما بسیار بنیادی وجود دارد. همه انسانها از حق آزادیِ انتخاب برخوردارند و همانطور که محدود کردن آزادی یک فرد بر او دردناک است، قاعدتا برای دیگران نیز نفی آزادی دردناک می باشد.

همه ما انسان ها احساسِ درد داریم و در این زمینه حتی با سایر حیوانات نیز مشترک هستیم، بنابراین همان چیزی که باعث رنجش و درد ما می شود نباید آنرا برای دیگران و حتی حیوانات تجویز کرد. از این نمونه ها که ربطی به مرام و اخلاق ندارند بسیارند. احساس خفگی بسیار دردناک است، بنابراین ما چگونه می توانیم با وجدان راحت، انسان دیگری را حلق آویز کنیم و یا شاهد حلق آویزشدنش باشیم، مگر اینکه صدای وجدان ما از زیر تلمباری از تلقینات، روزمرگی و اخلاقیاتِ زمانه بگوش ما نرسد. و یا چگونه می توانیم بخاطر عقاید خویش جان انسانهای بی گناه را در عملیات انتحاری بگیریم؟ مگر اینکه صدای وجدان ما زیر انواع و اقسام تلقینات خاموش شده باشد و یا آرزوی انتقام چشمانِ درون ما را کور و ما را از شهود و ندای درونی محروم ساخته باشد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

جسارتِ خروج از انزوا


محمد نوری زاد در یادداشت اخیر خود از سکوت و انزوا طلبیِ فعالین سیاسی در ایران شدیدا انتقاد کرده است. وی در وب سیات شخصی خود در یادداشت کوتاهی تحت عنوان "آهای تنهایی، تنهایی، تنهایی" می نویسد: "معترضانِ صاحب نام ما پذیرفته اند که ما از همه سوی در محاصره و بن بست ایم. و در این بن بست و محاصره، کاری نمی شود کرد جز سکوت. و این که اجازه بدهیم گذر زمان خود به واکردنِ گره های ناگشودنی توفیق یابد". وی در ادامه یادداشت اینچنین از غم تنهایی خود سخن می گوید:
"شاید باور نکنید من در این ایام، به سراغ خیلی ها رفتم. خیلی ها. خیلی ها. از روحانی گرفته تا سیاستمدار و نام آشنا و حتی مراجع تقلید. به هرکسی که می شناختم رفتم و رو زدم. با هر سیاستمداری که قابلیت بحث داشت بحث و گفتگو کردم. یا حتی با دوستانی که آسمان کیاستشان – در محدوده ی کلام – تن به عرش می سایید به محاجه پرداختم. اما چه کنم؟ نشد که نشد. آنها بچشم خود می دیدند که من و خانواده ام در این راه تنهاییم اما هرگز برای همراهی با ما پیشقدم نشدند. و این، البته هرگز کدورتی نیست که مرا در راهی که بدان پای نهاده ام سست کند. این نیز بگویم: به تنها دلیلی که از عدم همراهی شان دست یافتم، ترس بود. و البته ترس نیز هست. حاکمیت، صمیمانه می گویم: در ترساندن مردم و صاحب نامانِ ما به توفیقی بزرگ دست یافته است. بله، آنها موفق شده اند مردم را و بویژه سیاستمدارانِ معترض و منتقد این سالهایِ ما را بترسانند. ترس، تنها دلیل سکوت اینان است."

در هنگام خواندن این نوشته به ناگاه مقاله ای در مورد ژان پل سارتر تحت عنوان "جای هیچ بهانه ای نیست" بخاطر آوردم و آنرا پس از جستجوهای بسیاریافتم. اگرچه این دو مقاله به مناسبتها و انگیزه های متفاوتی نوشته شده اند اما هردوبه موضوعات مشترکی مانند ترس، شجاعت و احساس مسئولیت پرداخته اند.

ژان پل سارتر که برخی او را یک فیلسوف می دانند بیشتر یک متفکر، نویسنده و روشنفکر متعهدی بود که متاثر از فلسفه اصالتِ وجود کیِرکگارد و افکارو اندیشه های فردریش نیچه، به موضوع "اصالت وجود" و "امانیسم" بُعدی سیاسی و اجتماعی داد. انسانی که او تعریف می کند نه یک فرد و یا شهروند معمولی بلکه انسانی است شجاع، جسور و برخوردار از روحیه جستجو گری. در دیدگاه او احساسِ مسئولیتِ انسان در درجه اول از امکانات و استعدادهای بالقوۀ درونی اش برمی خیزد. در نزد او احساس مسئولیتی که متاثر از ضرورت ها، اجبارات و محدودیت های بیرونی و یا ترس های انسان باشد، یک احساس مسئولیتِ پیشبرنده نیست، بلکه بازدارنده و توجیه گر سکوت و بی عملی انسان می باشد.

به اعتقاد سارتر وجود انسان، وجودی ایستا واز قبل تعیین شده نیست، بلکه وجودی است دینامیک که انسان خود را در پروسه زندگی اش، با انتخابها و عملِ به آنها، تعریف و خلق می کند. او در حقیقیت شخصیت خود را در پروسه حیاتِ پس از تولد و با گزینشهایی که در طول حیاتش می کند شکل می بخشد و خود را از دیگران تفکیک می کند.

وی در نوشته ها و مقالات خود نشان می دهد که انسانهای ترسو کاملا در اشتباه هستند اگر تصور کنند که مخفی شدن در پناهگاه جان و انسانیت آنها را حفظ خواهد کرد. برای بدست آوردن آزادی نمی توان در پناهگاه خود مخفی ماند و به انتظار آزادی نشست. البته وی با تاکید بر این واقعیت که انسان ذاتا آزاد آفریده شده و در واقع محکوم به آزادی است، می نویسد که ترس وسکوت نیز در نهایت یک انتخاب است که برخی به آن تن می دهند.

در فلسفه اصالتِ وجود، انسان ساخته انتخابهای خویش است؛ هیچکس ترسو و یا شجاع بدنیا نمی آید و سرنوشتی از قبل برای آدمیان تعیین و مکتوب نگردیده است. انسان با انتخابهای خود و با استفاده از امکانات بالقوه ای که دارد از خود یک انسانِ با ویژگیهای متفاوت با دیگران می سازد. البته در این راه، انسان می تواند امکانات و استعدادهای جدیدی کشف کند و از خود انسان دیگری بسازد؛ که دیگر ترسو و بزدل نباشد و یا آماده باشد که خطر پیشه کند. همه اینها به اختیار خود انسان هستند و بنابراین برای عدم موفقیت و یا انتخابهایِ غلط جای هیچ بهانه ای نیست. زیرا که به انسان در حقیقت چیزی داده نشده است که بر مبنای آن اعمال و انتخابهای خود را بتواند توجیه کند و یا بهانه تراشی نماید.

فلسفه اصالت وجود و اندیشه های ژان پل سارتر در نقطه مقابل ایده ها و اندیشه هایی که به منطق گرایی و ضرورت اندیشی معروفند و انتخابهای انسان را بر این مبنا توجیه و تفسیر می کنند قرار می گیرد. در فلسفه اصالتِ وجود مهم این است که انسان با انتخابهایش از خود چه شخصیتی می سازد تا اینکه چه ضرورتهایی پیش زمینه این انتخابها بوده اند، آنگونه که اکثر مصلحت اندیشان و منطقیون آنرا پیشنهاد می کنند و به آن نیزعمل می نمایند.

بعبارت دیگر، در فلسفه اصالت وجود، در بالای سرِ انسان ، به عنوان یک وجودِ نامتعین، همواره یک علامت سوال بزرگ قرار دارد، که آیا این انسان از خود چه موجودی خواهد ساخت؟ زبون و محافظه کار و یا شجاع و چالش گر؟ ادیان و مذاهب اما، به این دلیل که همواره از دریچه ای از قبل تعیین شده به جهان نگاه می کنند، چنین علامت سوال بزرگی را در برابر انسان قرار نمی دهند. ادیان و بطور کلی فلسفه هایی که برای این جهان یک غایت و هدف قائل هستند، بجای علامت سوال بزرگ، راه زندگی و پاسخ بزرگ را در برابر انسان قرار می دهند. پاسخ بزرگی که بقول نیچه دروغ بزرگی بیش نبوده است.

احساس مسئولیت در میان ادیان و فلسفه های غایت گرا بُعدی کاملا متفاوت با احساس مسئولیت، آنگونه که فلسفه اصالتِ وجود به آن می پردازد، پیدا می کند. درادیان و فلسفه های غایت اندیش و آخرت گرا، در نهایت تقصیر شکستها و بدبختیها تماما به گردن تقدیر و سرنوشت انداخته می شود و بدین بهانه، مسئولیتِ گزینشها و اعمال انسان از گردن او بر داشته می گردد؛ و یا نتخابهای انسان با استفاده از منطقِ مبتنی بر مصلحت اندیشی، تقیه، ضرورت ها و مصالح والاتر (و برتر از مصالح شهروندان) توجیه می گردند.

در فلسفه اصالت وجود، به این دلیل که انسان ساخته انتخابهای خویش است، احساس مسئولیت، ریشه ای کاملا درونی و انسانی می یابد و پیش از هر چیز این پرسش را در برابر انسان قرار می دهد که از خود چه موجودی ساخته ای، یک آدم معمولی و دنباله رو، ترسو و پناهگاه نشین، و یا جسور و جستجو گر و آماده برای پذیرش مسئولیت همه انتخابها و اعمال گذشته و آینده خویش؟

آقای نوری زاد در ادامه یادداشت خود می نویسد: "بله، آنها موفق شده اند مردم را و بویژه سیاستمدارانِ معترض و منتقد این سالهایِ ما را بترسانند. ترس، تنها دلیل سکوت اینان است. ترس از چه؟ می گویم:
"ترس از بی آبرویی. چرا که در این سالها، سیاسیون ما از طعم و چگونگیِ رفتار “برادران” در داخل زندانها خبردار شده اند. این که برادران در پستوهای خود با چه شیوه هایی از فرد متهم حرف و اعتراف و اقرار می گیرند. دیگر چه؟ ترس از ایجاد آشوب در خانواده. این که “برادرانِ” امام زمانیِ ما، متبحر به آداب آشوب اندازی در کانون خانواده اند. و نیک بلدند که دختر یک معترض را و پسر او را و همسر او را چگونه در تنگنای عاطفی و هول و هراس قرار بدهند تا به مراد خود برسند. دیگر؟ و ترس از ایجاد وقفه در مسیرِ معیشتِ یک معترض. این که نکند کارگاهی یا کارخانه ای یا شرکتی یا دفتری یا حقوق ماهیانه ای به اشاره ی مختصرِ “برادران” مهر و موم و قطع شود. و اینها ترسِ کمی نیست. آنهم در این اوضاع و احوال ناپایدار.."

آقای نوری زاد ضمن اشاره آشکارا به وجود ترس در میان بسیاری از "سیاستمداران معترض"، بطور تلویحی صف خود را از ترسو ها و کنج عزلت نشین ها جدا می سازد و بر ادامه مبارزه و پایداری و پاسخ به مسئولیت ها تاکید می ورزد. منطق او بسیار ساده و اصالتِ وجودی است. او معتقد است: "ما را چاره ای جز اعتراض مدنی نیست. هرچند زندانها از ما پرشوند! اتفاقا پرشدن زندانها از ما، که نه پولی بالا کشیده ایم و نه دست به جیب مردم برده ایم و نه امضایمان پای قراردادهای ننگینِ ترکمان چایی نشسته، لکه ی ننگی خواهد بود بر پیشانی آنانی که خود را اهل بصیرت می دانند و ما را فتنه گر. و حتماً نیز به زندان رفتن ما تأثیرات شگرفی در گشودن این بن بست نفرت انگیز بجای خواهد نهاد."

وی بجای بالا و پایین کردنهای معمولِ مصلحت اندیشان و منطقیون و برخلاف اهل تقیه و پرهیزکاری، به نتیجه عمل خود می اندیشد و از اینکه خود را در میانه میدانِ سیاست تنها بیابد باکی ندارد و حاضر به پذیرش مسئولیت خطاهای گذشته خود نیز می باشد. وی معتقد است که در این میان لکه ننگ تنها بر پیشانی ستمگرانِ ولایت فقیه و آنانی که با سکوت و تقیه خود این مال مردم خورها را همراه بوده اند باقی می ماند.

امثال محمد نوری زاد که سکوت و تقیه در برابر ولایت فقیه جمهوری اسلامی را جایز ندانستند، سمبل انسانهایی هستند که مسئولیت خطاهای گذشته خود را بر گردن شرایط و دیگران و یا سرنوشت و تقدیر نمی اندازند و به همین علت چیزی را ندارند که از دست بدهند، بلکه با پذیرش مسئولیت، انسانیت خود را می سازند، به آن اصالت می بخشند و به سرمایه های شخصی خود به عنوان یک انسان جسور و چالشگر می افزایند.

هشدار و پیام نوری زاد اما صرفا متوجه معترضین داخل کشور نیست، هشدار او دامن فعالین سیاسی خارج کشور را نیز دربر می گیرد، بویژه فعالین سیاسی و اصلاح طلبان معترضی که پس از کودتای انتخاباتی سال 88 از کشور خارج شده اند و یا بطور کلی نیروهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی که جنبش های مردمی سالهای اخیر را محور تحولات آینده ایران می شمارند و استراتژی براندازی از طریق نیروهای مسلح خود و یا حمایت های خارجی را دنبال نمی کنند.

پیام نوری زاد، قدیانی و تاجزاده، و بسیار معدودی از نسلهای پیشین زندانیان سیاسی در ایران مانند آقای امیرانتظام بسیار روشن است، انتخاب بین رفتن به زندان و یا گرفتن پاسپورت برای خروج از کشور، آنطور که رژیم جمهوری اسلامی آنرا در برابر همه مخالفین خود قرار می دهد. انتخاب بین ایندو راه، انتخاب بر مبنای مصلحت و تقیه نیست، بلکه انتخاب بین چگونه انسان شدن است. بر ترس غلبه کردن و به جان خریدن تهمت ها و حتی افشا گری ها و یا کوتاه آمدن ها و به امید اینکه از طریق خارج کشور، و با نجات جان خود بهتر بتوان علیه جمهوری اسلامی مبارزه کرد.

گردهمایی پاریس که توسط شورای هماهنگی سبز امید و به مناسبت دومین سالگرد حصر موسوی، رهنورد و کروبی برگزار شد، کنتراست بسیار جالبی را به نمایش می گذاشت. کنتراست بین اپوزیسیون جدید و قدیم جمهوری اسلامی. کنتراست بین دو نسل معترضی که اکنون در خارج کشور سکنا گزیده اند، نسل اول اپوزیسیون که پس از سرکوبهای سالهای 1360 از کشور خارج شد و نسل دوم که پس از کودتای انتخاباتی سال 1388 و سرکوبهای بعد از آن ترک وطن کرد. ضمن احترام بسیار به مبارزات و تلاشهای نسل اول اپوزیسیون که برخی از آنها در این گردهمایی شرکت کرده بودند امیدوارم که نسل دوم اپوزیسیون جمهوری اسلامی به سرنوشت قدیمی ها دچار نشود و دهه هایی دیگر همچنان در خارج کشور چنین گردهمایی را برگزار نکند.

این گرد همایی، ضمن اهمیت و ارزش آن، اما در قاموس راهی که آقای نوری زاد پیشنهاد می کند نمی تواند بگنجد، بلکه بیشتر در ردیف تمامی گردهمایی که در سالهای گذشته برگزار شده است قرار می گیرد، با اثرات کم بین المللی و اثرات داخلی بسیار ناچیز و شاید تنها برای آرامش وجدان برگزار کنندگان آن.

راهِ نوری زاد، رفتن به میانه میدان و باقی ماندن در آن است؛ و همانطور که همه می دانند این میانۀ میدان همانا اعتراضات مدنی داخل کشور است، که اکنون بسیار تنها و بدون پیشرو می باشد. مبارزه علیه رژیم های ستمگر و ضد مردمی پیشتازان خود را می طلبد و نمی توان از مردم عادی انتظار داشت که بطور مستمر در خیابانها باقی بمانند و همواره کشته دهند.

متاسفانه بدلیل غلبه افکار و اندیشه های محافظه کار که در لباس مدِ روزِ اصلاح طلبی و روش های مسالمت آمیز ظاهر می شود، حتی این تئوری نیز که هر مبارزه ای پیشتازان خود را می طلبد و جنبشهای گسترده مردمی تنها به شرط حضور دائمی این پیشتازان می توانند تحقق پیدا کنند و دوام داشته باشند، بر عکس شده است. به این معنی که این مردم هستند که باید خون بدهند و زیر بار سنگین حاکمیت جهل و فساد له شوند تا زمینه برای بازگشت پیشتازان به میانه میدان فراهم گردد.

با الهام از یادداشت و هشدار آقای نوری زاد پیشنهاد می کنم که بجای برگزاری این گردهمایی ها، جنبش "بازگشت دسته جمعی صلح و آزادی" به ایران سازماندهی شود. اگر شخصیتهای سیاسی، حقوق بشری واز لحاظ بین المللی شناخته شده کشورمان، که اکنون در خارج کشور بسر می برند، بتوانند با حمایت های بین المللی زمینه ها و پشتیبانی های جهانیِ این مهاجرت بزرگ به ایران را فراهم کنند رژیم ایران قادر به مقابله با آن نخواهد بود و یا حداکثر بقول آقای نوری زاد همه را روانه زندان خواهد کرد . تجربه نشان داده است که جلاد آنگاه دست از خونریزی بر خواهد داشت که تیغش کند گردد و دیگر کارایی نداشته باشد و یا زندانهایش مملو از آزادی خواهان شوند.
همچنین تجربه نشان داده است که فشارهای بین المللی، سیاسی و تحریم های اقتصادی بیشتر به دوام امثال حکومتهایی مانند جمهوری اسلامی کمک خواهند کرد تا سرنگونی و تضعیف آنها، و در این میان، بیش از هرکسی مردم این کشورها را به خاک سیاه و بدبختی خواهند نشاند. چندین دهه از محاصره و تحریم کوبا و یا کره شمالی می گذرد، آیا در سیستم سیاسی این کشورها تزلزل ایجاد شده است؟

مردم کشور ما اما با اعتراضات مدنی و اعتصابات خود حضور خود را در میانه میدان مبارزه با جمهوری اسلامی حفظ کرده اند، آنکه جایش خالی است فعالین سیاسی، حقوق بشری و معترضین داخل این نظام هستند که یا به هر دلیلی سکوت کرده اند و یا در زندانهای این رژیم در حبس می باشند و یا مجبور به ترک وطن شده اند، آن چیزی که بیش از هر چیز کمبود آن احساس می شود، حضور این عناصر در داخل کشور و در متن حوادث آن است. چندین دهه زندگی تبعیدوار در خارج کشور کافی است، شاید "بازگشت دسته جمعی صلح و آزادی" که فعالین شناخته شده حقوق بشری و سیاسی کشورمان باید از پیش قراولان آن باشند روح سرزندگی و شادابی را به جنبش اعتراضی مردم ایران بازگرداند.

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

علیه فراموشی تاریخی


"فراموشی تاریخی پدیده ای است بسیار خطرناک، نه تنها به این دلیل که تمامیت و یکدستی نرمهای اخلاقی و فرهنگی را به تحلیل می برد و نابود می کند بلکه مبنایی می شود برای جنایت های بیشتر در آینده بشریت."
            نوام چامسکی
فرسودگی و تخریب تدریجی بنای آزادی (شهیاد سابق) که آرشیتکت آن آنرا بعنوان سمبلی از پیوند گذشته و آینده ایران زمین طراحی کرده بود، در واقع می تواند نشانه ای دیگر از غربت و به فراموشی سپرده شدن تاریخ این مرز و بوم باشد، همانطور که عدم رسیدگی به آثار باستانی و پسرفت دائمی آنها در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی هر بار این غمِ غربتِ آثار تاریخی و به فراموشی سپرده شدن بخش مهمی از تاریخ ایران را به رخ ما کشیده است.

البته آنچه که بدست فراموشی سپرده شده و می شود "اسطوره ها" و یا آنچه که ما آنرا "میراثهای تاریخی" می شماریم و یا بعنوان خاطراتِ "نوستالژیک" می شناسیم نیستند. بلکه در حقیقت فراموش شده های ما واقعیت های تاریخی، فراز و نشیبها و شکستها و پیروزیهای ما ایرانیان بعنوان یک کلیت و تمامیتِ واحد می باشند. اتفاقا اسطوره ها و خاطراتِ نوستالژیک همواره زنده می مانند، سینه به سینه منتقل می گردند و بعنوان سمبلهای افتخارآمیزی که مایه غرور ما ایرانیان و عنصر اصلی هویت بخش ما هستند باقی می مانند و به حیات خود ادامه می دهند. آنچه که معمولا به سرنوشت غربتِ آثار باستانی دچار می شود همانا کلیتِ تاریخ ما، با همه واقعیت های تلخ و شیرین و حوادث خوب و بد آن، و یا اتفاقات افتخار آفرین و یا شرمگین کننده آن است.

همانطور که هر فردی معمولا سعی می کند (آگاهانه و یا نا آگاهانه) بخشی از تاریخ گذشته خود را به ورطه فراموشی بسپارد و بخشهای خوب و مثبت آنرا در خاطرات خود حفظ نماید؛ جوامع انسانی و ملل مختلف نیز همواره سعی داشته اند بخشی از تاریخ خود را فراموش کنند و از بخشی دیگر، که به آن می توانند افتخار کنند، اسطوره ها سازند و خاطرات نوستالژیک آنرا بعنوان تاریخ برای خود ثبت نمایند. به سخن دیگر، معمولا با تاریخ بصورت گزینشی برخورد می شود و کلیت آن به بخشهای مجزا تقسیم می گردد. بخشی که باید فراموش شود و بخشی که باید تبدیل به اسطوره گردد.

نکته قابل توجه این است که در پروسه دو بخش شدن تاریخ، به بخش فراموش شدنی و بخش اسطوره ای، مردمان این جوامع یا خود را قربانی بخشهای منفی و شکستهای تاریخی (و بنابراین مستحقِ فراموش شدن) تصور می کنند و یا خود را میراث دار بخشهای خوب و قابل افتخار می پندارند. اما آنچه که در این میان کمتر مورد توجه قرار می گیرد و روی آن بندرت مکث می شود توجه به نقش خودِ مردم و تک تک آحاد و طبقات و بخش های این جوامع در شکل گیری تمامیت تاریخ گذشته، شکستها و پیروزیها، بعنوان یک کل تجزیه ناپذیرمی باشد.

این پروسه بویژه در هنگام وقوع تحولات بسیار عمیق اجتماعی، که معمولا آینده مبهمی را برای مردم این جوامع انقلاب زده به ارمغان می آورد، اتفاق می افتد. برای مثال در انقلابهای اخیر در ایران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی بدلیل سرعت تحولات اجتماعی و سیاسی، معمولا توجهات معطوف بوده است به زمان و شرایط حال و یا آینده مبهمی که در انتظار همه است. و آنچه که معمولا در چنین شرایطی کمتر به آن توجه می شده است روندهای تاریخی و نقش افراد و گروههای اجتماعی در شکل گیری این روندها، و سرانجام نقشِ آنان در زمینه سازی برای وقوع و آغاز این تحولات عمیق اجتماعی بوده اند. و طبیعی است که زمانی که این آینده مبهم بتدریج ظاهر می شود و هنگامی که کاخ آمال و ایده آلها فرو می ریزد، گریزگاهی جز اسطوره های تاریخی و بدست فراموشی سپردن بخشهای منفی و افتخار نافرین باقی نمی ماند.

در این پروسه اما تحول دیگری نیز در فرهنگ و ذهنیت مردم این جوامع اتفاق می افتد، در کنار احساس شرمندگی و قربانی بودن نسبت به بخش های "منفی و افتخار نافرین تاریخ" (که باید فراموش شوند) و احساس غرور به "اسطوره ها و میراث های تاریخی"، در حقیقت مردم این جوامع محصول تولیدی این تاریخ گزینش شده می شوند و بدینگونه "هویت تاریخی" خاصی برای خود می سازند. همانگونه که هر فردی نیز (آگاهانه و یا نا آگاهانه) عناصر هویت و معنا بخش خود را به عنوان یک انسان از میان تاریخ گذشته خود گزینش می کند و سعی می نماید که فقط عناصر مثبت و قابل افتخار را از گذشته خود انتخاب کند و در سبد هویت فردی خویش قرار دهد. این مکانیزم در میان ملل و گروههای اجتماعی، که پیوندها و سرنوشت های تاریخی مشرکت داشته اند، دقیقا به همین شکل اتفاق می افتد و هر ملتی آنگونه خود را تعریف میکند که دوست دارد و می پسندد نه آنطور که واقعا در تاریخ گذشته اشان اتفاق افتاده و هر یک بنحوی در آن سهم داشته اند.

البته باید گفت که دولتهای حاکم، و خبرگان و تاریخ نویسان آن، نقش بسیار جدی و تعیین کننده در شکل گیری این هویت های تاریخی کاذب دارند. به گواه تاریخ این دولتهای حاکم، بویژه در نظامهای غیر دمکراتیک، بوده اند که برخورد گزینشی با تاریخ و تقسیمِ آن به بخش فراموش شدنی و بخش میراثهای ملی تحمیل کرده اند و از طریق سیستم های آموزشی و تعلیم و تربیتی خود آنطور که خواسته اند نسل جوان را تربیت کرده اند.

برای نمونه: در ایرانِ قبل از انقلاب اسلامی، تاریخ ایران توسط دولت پهلوی به دو بخش تقسیم شده بود، بخش "افتخارآفرین و اسطوره ای آن"، تاریخ نظامهای شاهنشاهی قبل از اسلام و سرگذشت امپراطوری های سرزمین پارس، بویژه هخامنشیان بود و بخش لایقِ فراموشی و کمتر افتخار آفرینِ آن، تاریخ هزار ساله ایران زمین پس از سقوط ساسانیان توسط اعراب و لشکریان اسلام بود. در دوران جمهوری اسلامی اما این دو بخش جای خود را، توسط نظام آموزشی تحمیلی جمهوری اسلامی، عوض میکنند. تاریخ امپراطوری های ایرانِ قبل از اسلام، تاریخی است که باید فراموش شود و جای افتخاری برآن نیست؛ و دوران پس از حاکمیت خلفای عرب بر این مرز و بوم وبدنبالِ آن مسلمان شدن ایرانیان، تاریخ واقعی و فراموش ناشدنی جمهوری اسلامی معرفی می گردد.

جالب توجه است که چه نظام شاهنشاهی پهلوی و چه جمهوری اسلامیِ ولایت فقیه این القا و تحمیل بخشی از تاریخ و به فراموشی سپردن عمدی بخشی دیگر را بعنوان آگاهی و درس تاریخی آموزش می دهند و معرفی می کنند. در واقع همانطور که ما بارها شاهد بازنویسی تاریخ توسط طبقات و گروههای حاکم و پیروز بوده ایم، اینبار نیز پیروزمندان جمهوری اسلامی گزینش های جدیدی را در تاریخ ایران آغاز می کنند و بقول معروف تاریخ را مجددا خلق می کنند و به رشته تحریر در می آورند و بدین طریق هویت جدیدی را برای ایرانیان و بویژه نسل جوان طراحی و با سازی می نمایند.

اما این به اصطلاح آگاهی تاریخی که توسط جمهوری اسلامی القا و از طریق نظام آموزشی تحمیل می شود در واقع امر یک آگاهی کاذب مبتنی بر گزینش ایدئولوژیکی بخش های مورد نظر سیستم حاکم از کلیت تاریخ ایران است. همانطور که اکثر نظامهای توتالیتر و مستبد دست به بخش بخش کردن تاریخ و گزینش بخش مورد نظر خود داشته و دارند.

برخی از تاریخ نویسان و استادان تاریخ معتقدند که باید در برابر این به اصطلاح آگاهی تاریخی، و در حقیقت کاذب و گزینش شده، باید "درک تاریخی" را به نسل جوان آموزش داد و اورا به این درک مسلح کرد. درک تاریخ دامنه بسیار وسیع تر از اطلاعات تاریخی دارد. "درک تاریخی" در درجه اول دیدن نقش خود و نسلهای پیشین خود در آینه تاریخ است. "درک تاریخی"، دیدن تاریخ و حوادث تاریخی در کلیت آن است. درک تاریخ در حقیقت برداشتی همه جانبه از تاریخ در یک پیوند ارگانیک با شرایط حال و اینده می باشد. در واقع یکی از اهداف اصلی نظام آموزشی، در زمینه تاریخ و فرهنگ، مسلح کردن نسل جوان به این درک تاریخی است، درکی از تاریخ که آنرا یک پروسه ممتد و به هم پیوسته می بیند و انسان ها و گروههای اجتماعی را، با علم به سطح فرهنگ و دانش آنها در هر دوره، در آینه آن می بیند و در محور تحولات آن قرار می دهد.

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

ذهنیت و باور پناهگاهی رهبر جمهوری اسلامی


اگرچه بیش از بیست سال از سقوط بلوک شرق و فروریزی دیوار برلین، که سمبل پایان جنگ سرد بود، می گذرد و با وجودیکه پناهگاهای زیرزمینی دوران جنگ سرد کاربرد خود را ازدست داده اند اما ذهنیت و پندار پناهگاهی (Bunker mentality) بویژه در نزد رهبرانِ مستبد و دیکتاتور همچنان زنده است و عمل می کند.

حفظ امنیتِ خود در برابر دشمنان داخلی و خارجی یکی از اصلی ترین انگیزه ها و علل شکل گیری ذهنیت پناهگاهی در نزد دیکتاتورها است. شک و عدم اطمینان، حتی نسبت به اطرافیان خود، بتدریج باعث می شود که اینگونه رهبران در دخمه هایِ پناهگاه خود بیشتر فروروند ومحبوس گردند، دخمه هایی که فقط اطرافیان مورد اعتماد حق ورود به آنها را دارند. دخمه هایی که هر قدر در آن بیشتر پیشروی کنی راه بازگشت مشکل و حتی امکان ناپذیر میگردد.

برخلاف کشورهای دمکراتیک، که ورود به نظام سیاسی و اداری کشور برای همه آزاد است، در نظامهای دیکتاتوری که رهبری آن دچار عارضه ذهنیت پناهگاهی است، تنها افرادِ خاصی حق ورود به پناهگاه رهبر پیدا می کنند. روانشناختی رهبران پناهگاه نشین نشان میدهد که اینگونه رهبران بتدریج ذهنیتی جدید را برای خلق میکنند که آنانرا بتدریج از عالم واقعیت دور می سازد. این دنیای ذهنی و پناهگاهی که دیکتاتورها بمانند پیله در اطراف خود می تنند، اما یک منطق بسیار ساده دارد. منطقِ ذهنیت پناهگاهی از یک دوالیسم بسیار ساده برخوردار است. آنانکه مورد اعتماد رهبر هستند و گوش به فرمان او آماده اجرای هرفرمانی می باشند در جبهه خودی ها و دیگران که مورد اعتماد رهبری نیستند در جبهه دشمنان انقلاب و یا عوامل آن قرار می گیرند.  

در این میان تنها عاملی که معمولا دیکتارتورهای دخمه نشین را زنده نگاه می دارد، کینه ورزی عمیق نسبت به دشمنانِ خود و انتظار لحظه ای است که بتوانند برای جنگ با دشمنان از پناهگاه خویش خارج شوند. البته این حالات روانی و توهمات پناهگاهی دیکتاتورها در یک پروسه طولانی، که معمولا نیزشبیه به هم می باشند، بتدریج شکل می گیرند و آنان را اسیر خود می سازند.

نگاه کوتاهی به تاریخ انقلابهای سده های اخیر بخوبی نشان می دهد که رهبرانی که پس از یک انقلاب اجتماعی-سیاسی قدرت را در دست گرفته اند هموراه در معرض تهدید گرفتار شدن به این ذهنیت پناهگاهی قرار داشته اند. با توجه به اینکه این انقلابهاعمدتا علیه یک دشمن مشخص خارجی و یا داخلی متولد شده اند و سرانجام نیز پیروز گردیده اند، انگیزه حفظ انقلاب و تقویت انقلابیون در برابر دشمنانش هدف اصلی و حتی تنها هدف دولت های انقلابی پس از پیروزی انقلاب بوده است.  این واقعیت باعث شده است که رهبران انقلابی روز به روز در پناهگاهای ذهنی و خود ساخته خویش فرو روند و راه های مسالمت آمیز و صلح جویانه خروج از پناهگاه و دوالیسم دوست و دشمن را بر خود تنگ و تنگتر کنند. این پروسه اما بدون حذف دشمنان داخلی، سرکوب مخالفین و خوردن و نابودی فرزندانی که همین انقلاب به بار آورده است امکان پدیر نبوده است. در و اقع پس از یکدست شدن نظام سیاسی و حزبی و پس از سقوط حکومت پیشین و بدنبال سرکوب و اعدام مخالفین داخلی می توان گفت که تازه انقلاب به ثمر نشسته است و پیروز شده است. به سخن دیگر تمامی تنشهای سیاسی پس از سقوط نظام پیشین را باید جز جدایی ناپذیر پروسه انقلابی که تازه پس از سقوط نظام پیشین آغاز شده است دانست.

برای مثال پس از انقلاب فرانسه، رهبران آن برای حفظ انقلاب علیه ضد انقلابیون بسیج شده بودند. اگرچه آنان ذاتا قاتل و جنایتکار نبودند و بر عکس بسیاری از آنان روشنفکران این انقلاب بودند، اما بخاطر ترس از بازگشت ضد انقلاب حاضر به قتل و کشتار مخالفین خود شدند. انقلاب بلشویک ها در روسیه نیز به همین سرنوشت دچار شد و استالین سنت ایجاد پناهگاه عینی و ذهنی را برای حفظ انقلاب در برابر دشمانان داخلی و خارجی پایه گذاری کرد.

همچنین می توان گفت که سیاست و ذهینیت پناهگاهی روی دیگر سکه سیاست و استراتژی حفظ سرزمینهای اشغالی توسط دولت اسرائیل است. ذهنیت پناهگاهی دولت اسرائیل پس از اشغال سرزمینهای فلسطینیان بگونه ای ریشه گرفته و تعمیق یافته است که حتی می توان گفت که این ذهنیت جزئی از فرهنگ و زندگی روزمره مردم اسرائیل شده است و اسرائیلیان از بیم حملات فلسطینیان همواره در بیم و امید بسر می برند و وسائل دفاع از خود در برابر حملات گوناگون را هموراه به حالت آماده باش در منزل و در دسترس خود نگاه می دارند.

 ذهنیت و باورِ پناهگاهی که بویژه پس از آغاز جنگ سرد و مسابقات تسلیحاتی شدت می گیرد، تقریبا بر ذهنیت اکثر رهبران بلوک شرق حاکمیت داشته است. در زمینه ریشه های تاریخی و روانی ذهنیت پناهگاهی فیلم بسیار جالب و دیدنی ای در سال 1995 در مورد دوران مارشال تیتو بنام زیر زمین (Underground) توسط امیر کاستاریکا ساخته شد. این فیلم بنحو بسیار هنرمندانه ای این ذهنیت و باوررا همراه با یک طنز بسیار غم انگیز به تصویر می کشد. فیلمی که توجه بسیاری از منتقدین را بخود جلب کرد و جوایزی نیز دریافت نمود.

داستان فیلم از اشغال بلگراد توسط ارتش هیتلر آغاز می شود و نشان میدهد که چگونه مردم عادی بلگراد در مسیر مبارزه با اشغالگران نازی تحت رهبری مارشال تیتو به زندگی در پناهگاهایی که برای ادامه مبارزه و ساخت اسلحه ساخته شده بودند عادت می کنند؛ بطوری که حتی پس از پایان جنگ دوم جهانی به فرمان تیتو همچنان برای مبارزه با دشمن فرضی در پناهگاهای خود باقی می مانند و به ساخت و تولید اسلحه ادامه می دهند.

تازه پس از مرگ مارشال تیتو وآغاز پروسه از هم پاشیده شدن یوگسلاوی سابق است که مردم پناهگاه نشین از پناهگاها و راهروهای پیچ در پیچ و در هم تنیده آن که در طول زمان ساخته شده بودند نجات پیدا می کنند به کلاه بزرگی که مارشال تیتو بر سرشان گذاشته بود و به واقعیت بسیار غم انگیز زندگی در دوران جنگ سرد پی می برند. و چون در این سالها چیزی جز آمادگی دائم برای مقابله با دشمن نشنیده و ندیده بودند، با ذهنیت و باور پناهگاهی که دیگر جزئی از فرهنگ و مرامشان شده بود وارد جنگهای داخلی علیه ملیت ها و اقوامی که زمانی در دوران تیتو با هم در یک پناهگاه بسر می بردند می شوند. در واقع فیلم زیر زمین با به تصویر کشیدن زندگی پناهگاهی در دوران مارشال تیتو زمینه های فکری، فرهنگی و تاریخی جنگهای داخلی یوگسلاوی سابق را به نمایش در می آورد و از این زاویه ریشه های اختلافات داخلی این سرزمین را بررسی می کند.
در کشور خودمان  نیز رهبر جمهوری اسلامی یک نمونه بسیار روشن از چنین رهبرانی است. او که زندانی باورهای خود و ذهنیت های خویش ساخته است، همچنان تصور می کند که در دوران آغازین انقلاب اسلامی بسر می برد و همچنان در خیال آن است که کشور درشرایط انقلابی و مبارزه با دشمنان انقلاب قرار دارد. از دیدگاه او هنوز انقلاب به پایان نرسیده است و دشمنان او نیز در کمینند که نظام او را هر لحظه سرنگون سازند؛ و در واقع نیز، در پناهگاهی که او برای خود ساخته است، انقلاب اسلامی همچنان ادامه دارد و هنوز به ثمره مطلوب خود نرسیده است، زیرا که نه جبهه خودی ها و معتمدین  یکدست شده است و نه دشمنان این انقلاب نابود گشته اند.

سخنان او مبنی بر اینکه جمهوری اسلامی قصد ساختن بمب اتمی ندارد نیز نمی تواند حقیقت داشته باشد زیرا راه و مرامی که او انتخاب کرده است و پیله ای که اطراف خود تنیده است، که هرروز در پیچ و خمهای آن بیشتر فرو میرود، باورها و ذهنیت های دشمن ستیز او را بیش از بیش تقویت کرده و می کند. این ذهنیت سرانجامی جز دفاع از خود با قوی ترین سلاحها که دشمن نیز از آن برخوردار است  ندارد.

تجربه های مشابه نیز نشان داده است که اگر چنین رهبرانی امکان دست یابی به سلاح های مخرب را داشتند مسلما ازساخت آنها کوتاهی نمی کردند. در واقع این صحبت های رهبر جمهوری اسلامی که ایران قصد ساختن سلا حهای اتمی را ندارد در حقیقت به این دلیل است که جمهوری اسلامی علی رغم همه ادعا ها و تبلیغات خود خوب می داند که هنوز امکانات و دانش رساندن اورانیوم تصفیه شده به درصدهای بسیار بالاتر از 20 درصد، که لازمه بمب اتم است پیدا نکرده است  و به احتمال زیاد نیز به دلیل انزاوی بسیار جدی و محاصره اقتصادی به آن دست پیدا نخواهد کرد.

اما یک تفاوت بسیار مهم با دوران امثال مارشال تیتو که مردم خود را نیز دچار ذهنیت پناهگاهی و دشمن ستیزی کرده بود - که سرانجام آن جنگهای داخلی منطقه بالکان شد - با مردم کشورمان وجود دارد. مردم ما با وجود بمباران های روزانه تبلیغاتی از یکسو و سرکوب عریان از سو دیگرصف خود را مدتهاست که از اطرافیان و معتمدین دیکتاتور جمهوری اسلامی جدا کرده اند و او را روز به روز منزوی تر و حلقه یاران او را تنگتر کرده اند. انزوای رهبر جمهوری اسلامی و تنها شدنش در پناهگاه خویش اکنون به حدی رسیده است که حتی اطرافیانش نیز برای سخنان و فرامین او اعتبار قائل نیستند  او دیگر حتی قادر به کنترل تضادهای داخلی حکومتش نمی باشد.

مردم ما در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی بتدریج آموخته اند که چگونه خود را از آسیبهای فرهنگ بسته و دخمه ای دیکتاتور جمهوری اسلامی، که تنها از آن سرسپردگان و مداحان او است در امان نگاه دارند و با استفاده از امکانات دنیای آزاد و باز، که هیچگاه تحت کنترل جدی جمهوری اسلامی در نیامده است، به زندگی و بقای خود در ایران استبداد زده ادامه دهند. در شرایط کنونی این رهبر جمهوری و اطرافیان نزدیک و مداحانش هستند که در پناهگاه و پیله خویش محبوس شده اند بگونه ای که دیگر راه گریزی جز نوشیدن جام زهر برای آنان باقی نمانده است.