۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

رویای دمکراسیِ حقوقی و قانونمند

داستان زندگی شخصیت های تاریخی مانند نلسون ماندلا، مارتین لوترکینگ و مهاتما گاندی صرفا داستان مبارزات این مردان بزرگ برای آزادی ملتشان نیست، بلکه بازگو کننده قدرتِ اراده انسان برای تغییر جهان و نمایشگر نیرویِ رویا و آرزوهای او برای دنیایی بهتر و انسانی تر است. زمانی که مارتین لوتر کینگ شعرگونه از رویای خود که چهار فرزند کوچکش زمانی در میان ملتی زندگی کنند که نه بخاطر رنگ پوست و نژادشان بلکه بر اساس توانایی های شخصیشان مورد قضاوت قرار گیرند صحبت میکند، در واقع از رویاهای تاریخی بشریت برای یک دنیای بدون تبعیض و عاری از خشونت سخن می راند.

مارتین لوترکینگ از نیروی عشق و دوستی اینگونه سخن می گوید: "قدرتِ بدون عشق، قدرتی لجام گسیخته و وحشی خواهد بود و عشقِ بدون قدرت نیز عشقی احساساتی و ضعیف می باشد". و... "قدرت در بهترین حالتش می بایستی ضامن دوستی و عدالت باشد و عدالت و برابری نیز، در بهترین حالتش، اراده (جمعی انسانها) برای تصحیح هر چیزی و یا هر عملی است که دوستی ها و عشق را مورد تهدید قرار می دهند."

مهاتما گاندی نیز می گوید که "ایمان به یک حقیقتِ مطلق هیچگاه توجیه کننده اِعمال خشونت برای تحمیل آن ایمان و عقیده نمی تواند باشد، انچه که برای عده ای حقیقت مطلق است ممکن است برای دیگران اینچنین نباشد".
نلسون ماندلا نیز از آرزو ها و رویاهای خود در باره اتحاد و صلح در قاره آفریقا سخن میگوید و برای دست یابی به آنها بر همکاری، بخشش و فراموشی خطاهای یکدیگر تاکید می ورزد.

براستی چه قدرتی در کلام و رویاهای این انسانهای بزرگ نهفته است که آنان را نه صرفا برای ملت خود بلکه برای تمام بشریت جاودان کرده است؟ و چه رمزی در پیام آنان نهادینه شده است که افکار و اندیشه های آنان را ماندگارتر از هر عمل و اقدامِ انقلابیِ رهبران انقلاب های دوران اخیر کرده است؟ رهبرانی انقلابی که نظام اجتماعی و سیاسی ملت خود را کاملا دگرگون کردند و ساختار و مقررات نوینی جایگزین نظم قدیم ساختند، اما با این وجود پس از یک نسل، نام و نشان خوب و ستایش برانگیزی از خود به یادگار نگذاشتند؟

تفاوت شخصیتهای تاریخی مانند مارتین لوتر کینگ، گاندی و نلسون ماندلا که نه در پی قدرت سیاسی بودند و نه آرزو و رویای انقلاب در سر می پروراندند و نه سودای حکومت داشتند با رهبران انقلابهای اجتماعی- سیاسی مانند فیدل کاسترو در کوبا، ولادیمیر لنین در روسیه، مائو تسه تونگ در چین و آیت الله خمینی در ایران در چیست؟

این رمز ماندگاری را باید در اندیشه و روشهای عاری از خشونتِ آنان جستجو کرد، فلسفه ای عاری از خشونت که مارتین لوتر کینگ در اولین کتاب خود " پیش بسوی آزادی" بر چنین اصول بنیادینی استوار میسازد:" پرهیز از خشونت یک عمل پاسیو نیست بلکه شجاعت و اراده قوی می طلبد". "پرهیز از خشونت به معنی همکاری و مصالحه است تا دشمن تراشی و مبارزه با آن". پرهیز از خشونت به معنی حذف اندیشه های شیطانی و ضد بشری است و نه نابودی عوامل آن. و..." پرهیز از خشونت به معنی آمادگی برای پذیرش رنج و حتی قربانی کردن خود بجای تحمیل اراده خود بر دیگران می باشد".

تفاوت دیگر این افراد با رهبرانِ انقلابی در نوع مبارزه و تلاش آنان برای رفع تبعیض و اجرای برابر قانون برای همگان است؛ در نزد آنان آزادی و رهایی مفهومی بسیار و سیعتر از آزادی های سیاسی و دمکراسی دارد. آزادی از تبعیض نژادی و جنسی، رهایی از خشونت، و برابری همه انسانها در برابر قانون جان مایه اصلی پیامها و رویاهای آنان را تشکیل می دهد. رویاهایی که بیش از هر عملِ حتی انقلابی و دگرگون کننده ای پایدارتر و زنده مانده است؛ و همچنان الهام بخش مبارزات مسالمت آمیز و عاری از خشونت برای رفع تبعیض، حقوق برابر برای همه انسانها و رعایت قانون و مقررات شهروندی بوده و می باشد.

مقایسه این شخصیت ها با رهبران انقلابی نکته بسیار مهم دیگری را نیز آشکار می سازد: در نزد رهبران انقلابی، دمکراسی و آزادی های اجتماعی-سیاسی بدون قید و شرط نمی توانند تحقق یابند، بلکه تنها در چهارچوب یک فلسفه و ایدئولوژی خاص معنا پیدا می کنند و قابل اجرا هستند. نظامهایی که این رهبران بر جای گذاشته اند خود دال بر این حقیقت است که آزادی های اجتماعی مورد نظر این رهبرانِ انقلابی فقط در کادرهای از قبل تعریف شده ای مانند "جمهوری دمکراتیک خلق" یا "جمهوری دمکراتیک اسلامی" باید تحقق پیدا کنند.

از مقایسه و مطالعه تفاوتهای بنیادین این شخصیتهای تاریخی و الهام بخش با رهبران انقلابی اینطور نیز می توان نتیجه گرفت که اصولا دوگونه نظم اجتماعی و سیاسیِ و دو روش مبارزه برای تحقق آنها وجود دارند. نظم اجتماعیِ مورد نظر رهبران انقلابهای معروفی مانند انقلاب روسیه، چین، کوبا و انقلاب اسلامی مشروعیت خود را در درجه اول از سه پارامتر بسیار مهم می گیرد، از انقلابی که منجر به سرنگونی نظام پیشین شده است، از حمایت مستقیم توده های مردم از رهبران خود و سوم، از ایدئولوژی انقلابی که توسط این رهبران تئوریزه، تدوین و تبلیغ می شده است.

در این سیستم سیاسی بدلیل تحمیل رابطه مستقیم و بدون واسطه مردم با رهبری کاریزماتیک و به علت حاکمیت یک اندیشه و ایدئولوژی واحد ادعا می شود که خواسته های مردم همان خواسته و امیال رهبری است. نظم اجتماعیِ پس از این انقلابها معمولا با سو استفاده از این حقیقتِ کاذب، که اکثریت مردم خواسته ای جز خواسته رهبرشان ندارند، عملا تبدیل به یک سیستم و نظام به اصطلاح پوپولیستی می شود. سیستمی که به ادعای رهبران آن دمکراتیک ترین نظامهای اجتماعی و سیاسی است، به دلیل اینکه ظاهرا رابطه مردم با رهبرشان رابطه ای مستقیم و بلا واسطه می باشد.

در مقابل اما شخصیت های تاریخی مانند ماندلا، گاندی، لوتر کینگ و در ایران خودمان دکتر محمد مصدق، نه ایدئولوژی خاصی را تبلیغ می کرده اند و نه در پی استقرار نظم نوینی از طریق انقلاب در کشور خود بوده اند، بلکه با از خود گذشتگی ودر صفِ مقدم، برای رفع تبعیض و نا برابری و استقرار و اجرای مساوی قانون (حتی همان قوانین موجود) برای همه آحاد ملت خود مبارزه می کردند و بیش از هر چیز آرزوها و گفتارها و رویا هایشان الهام بخش بود و همچنان نیز می باشد.
جان مایه پیام و فلسفه سیاسی آنان این بود که حرف و قضاوت نهایی را دولت و رهبران سیاسی نباید بزنند، بلکه این قانون و سیستم حقوقی و قضایی مستقل از دولتمردان است که قضاوت نهایی را می تواند و باید بکند.

نظام مورد نظر آنان بجای پسوند هایی مانند" خلق" و یا "اسلامی" پسوندی جز "قانون و حقوق برابر همه" ندارد. این سیستم سیاسی در حقیقت "دمکراسی حقوقی و قانونمندی" است که در آن حرفِ اول را قانون اساسی و سیستم حقوقی و قضایی مستقل میزند و دولت و رهبران سیاسی نیز می بایست بر آن گردن نهند و پاسخگوی آن باشند.

در این دمکراسیِ قانونمند و حقوقی، نه تنها دین و یا ایدئولوژی از حوزه عمومی و دولت جدا است، بلکه از نظر قانونی نیز ازهیچ موقعیت ویژه ای، از جمله مطابقت دادن حقوق و قوانین با مبانی دینی و ایدئولوژیکی، در این نظام سیاسی برخوردار نیستند؛ همانطور که دولت نیز حق دخالت در امور داخلی نهادهای دین را ندارد. در واقع هم نهاد دین و هم نهاد دولت فقط تابع دستگاه قضایی و حقوقی (که قاعدتا می بایست کاملا مستقل باشد) می باشند.

تجربه سی و چند ساله حکومت جمهوری اسلامی، پس از انقلاب اسلامی سال 1357، بخوبی نشان می دهد که قربانی اصلی این نظامِ اسلامی همانا "قانون و حقوق برابر" برای همه آحاد ملت ایران بوده است. روح و جان مایه این نظام پس از گذشت بیش از سی سال از این انقلاب هنوز همان انقلابی گریِ اسلامی و به این بهانه، زیر پا گذاشتن حقوق و قوانینی که حتی توسط خود این نظام تصویب شده اند می باشد. کما اینکه رهبری این نظام هنوز خود را یک انقلابی می شمارد و حاضر به پذیرش هیچ منطقی جز آنچه که این به اصطلاح روحیه انقلابی و اسلامی دیکته می کند نیست.

به سخن دیگر درد اصلی جامعه ما بی قانونی و عدم استقلال دستگاههای حقوقی و قضایی است. این نقصان آنگونه جدی است که حتی بر فرض انتخابات آزاد و مهندسی نشده، نمی توان تضمین داد که دمکراسیِ قانونمند و حقوقی بتواند برقرار شود و پایدار بماند. این نقصان آنقدر توسط این حاکمیت ضد قانون و ضد حقوق بشر تشدید و دامن زده شده است که حتی متاسفانه مردم ما نیز به آن عادت کرده اند و بی قانونی، فرار از قانون و تبعیض در همه شئون اجتماعی به اموری عادی بدل شده اند.
البته زمانی که دولتمردان این نظام خود پایه گذار اصلی بی قانونی و تبعیض هستند و نشان داده اند که به هیچ وجه تعهدی به رعایت حداقل پرنسیبهای دیپلماتیک و یایه ای ترین مرامهای انسانی که در فرهنگ خودمان به جوانمردی و درست کاری معروف است ندارند چگونه می توان از مردمی که بیش از سی سال زیر بار سنگین حاکمیت جهل و خرافه و دروغ زندگی کرده اند انتظار داشت درست کاری و راست گویی را در روابط اجتماعی و اقتصادی پیشه خویش سازند.

اکنون پس از بیش سی سال از انقلاب اسلامی بخوبی بر همگان آشکار شده است که زمانی که از آیت الله خمینی در در هنگام بازگشت به ایران سوال کردند که چه احساسی دارد، پاسخ داد که "هیچ" به چه معنایی است. حکومت مورد نظر او حاوی هیچ رویا، امید و آرزویی که همه انسانها برای یک زندگی عادلانه و بدون تبعیض داشته و دارند نبود. او به واقع یک رهبر انقلابی و اسلامی بود که به چیزی جز انقلاب اسلامی و نظم جدید اجتماعی مطابق شریعت اسلام فکر نمی کرد و جز این آرزویی در سر نداشت. او را نیز باید در ردیف همان رهبران انقلابی یک سد سال اخیر در جهان قرار داد که نه تنها رویاهای انسان را برای یک زندگی بدون تبعیض نمایندگی نمی کردند بلکه حتی این رویا ها و آرزوها را تبدیل به کابوسی بزرگ برای ملت خود ساختند. قدرت انان نه در رویا ها و امیدهای شان بود، آنگونه که مارتین لوترکینگ قدرتمندانه فریاد بر می آورد که "من یک رویا دارم"، بلکه در قدرت سرکوب و استبداد انقلابی و ایدئولوژیکشان بوده است.













۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

بازیهای کودکانه دیکتاتور بزرگ

چارلی چاپلین در فیلم بیاد ماندنی دیکتاتور بزرگ صحنه بسیار جالبی از بازیهایِ کودکانه این شخصیت را با توپی شبیه کره زمین به نمایش می گذارد. این بخش از فیلم با به تصویر کشیدنِ طنز آمیزِ روحیات و آرزوهای این دیکتاتور تبدیل به یکی از ماندگارترین سکانسهای این فیلم شده است، بطوریکه می توان در هر دوره ای نمونه ای از این نوع دیکتاتورهای بزرگ را که در عین حال رفتارهای کودکانه از خود نشان می دهند یافت.

می توان بخوبی تصور کرد که رهبرانی چون عیدی امین، معمر قذافی، صدام حسین، بوریس یلتسین و در کشور خودمان افرادی مانند احمدی نژاد و ولایت فقیه جمهوری اسلامی لباس بی قواره دیکتاتور بزرگ را بر تن کرده و باخود شیفتگی تمام این کره خاکی را به بازیچه گرفته اند.

برخی را نظر بر این است که رهبران سیاسی توسط بخشهای اجتماعی هوادارشان تربیت شده و به روی  صحنه آورده می شوند؛ و تا زمانی که نقشِ مردم در این صحنه توسط خودشان جدی گرفته نشود و تا مادامی که حضورِ مردم در سیاست دائمی و نهادینه نشده باشد، نمایندگان و رهبران برگزیده آنان نیز سیاست را بازیچه امیال و آرزوهای خود خواهند کرد و برای یک دوره زمانی، دلقک وار نقش خود را در کمدی سیاسی کشورشان بازی خواهند نمود.

اصولا سیاست را بدوگونه می توان تعریف کرد، سیاست بعنوان یکی از علوم انسانی و اجتماعی و یا سیاست بعنوان وسیله اعمال قدرت. اگرچه انگیزه کسب قدرت و حفظ آن ریشه بسیار عمیقی در سرشت انسان دارد و آنرا نمی توان نادیده گرفت، اما هر اندازه این دو تعریف از سیاست از یکدیگر فاصله گیرند و بتدریج به دو سر قطب متضاد خود نزدیک شوند، رهبران و نخبگان سیاسی بیشتر شبیه دیکتاتورهایِ بزرگ، که سیاست را بازیچه قدرت طلبی های خود قرار می دهند، می گردند.

سیاست در یک نگاه علمی و فلسفی بمعنی فراهم کردن زمینه های رشد و تکوین هماهنگ و سازمان داده شده خواسته های مشترک یک جامعه انسانی برای تضمین امنیت و رفاه حال و آینده آن جامعه است. سیاست اما بمفهوم ابزار قدرت، در درجه اول، تمرکزِ تمامی فعالیت ها، نیروها و کارکردهای اجتماعی و سیاسی را برای کسب قدرت و حفظ آن به نمایش می گذارد.
در یک نگاه علمی و فلسفی به سیاست همواره می توان از ارزشهای اخلاقی و انسانی که مورد قبول عامه مردم است صحبت به میان آورد و آنها را بکار گرفت. در سیاست بمفهوم قدرت اما تنها ملاک ارزشگذاری و سنجش مواضع و رفتارهای سیاسی همانا موضوع قدرت و ابزارهای حفظ آن است.

مشکل و پارادوکس در این واقعیت نهفته است که این دو نگاه و زاویه ورود به سیاست، از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و ما برای داشتن روابط اجتماعی پایدار، خواهی نخواهی، به ابزار قدرت نیازمندیم. ابزارهایی که صرفا به اشکال ظاهری اعمال قدرت و آتوریته توسط یک دولت محدود نمیشوند، بلکه همه خوب می دانیم که این تمایلاتِ قدرت طلبانه ریشه های عمیقی در سرشت انسان نیز دارند.

ما برای اعمال یک سیاست بهر حال نیازمند قدرت سیاسی هستیم، اما در عین حال باید بدانیم که قدرت سیاسی نیز زمینه های مناسبی برای رشد انگیزه های قدرت طلبانه انسان فراهم می کند. بنابراین این دو وجه مثبت و منفی سیاست از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و پرداختن به وجه علمی و فلسفی آن بدون توجه به موضوع قدرت کار بیهوده ای است.

توماس هوبز، با طرح نظریه قرار دادهای اجتماعی برای تنظیم و کنترل قدرت های سیاسی، تلاش دارد این تناقض را با تاکید بر اهمیت نقش قرار دادهای اجتماعی در برقراری روابط دمکراتیک حل نماید؛ بدون اینکه تمایلات قدرت طلبانه انسان را نادیده گرفته باشد. نیکلا ماکیاولی اما بر اهمیت کنش و واکنشِ فعال و دائما زنده بین مردم از یکسو و نخبگان و الیت جامعه از سوی دیگر، که هریک نقشهای متفاوتی می بایست برعهده گیرند، تاکید می ورزد. بطوریکه این برخوردِ دائمی بین خواسته های مردم و تمایلات قدرت طلبانه نخبگان جامعه باعث میشود که  بتدریج قوانین و مقررات جدیدی تدوین و اجرا شوند و سرانجام، این نظام جمهوریت قوی و پایدار باقی بماند. ژان ژاک روسو برای حل این تناقض، موضوع تقسیم قدرت به بخشهای کوچک شده را به میان می کشد و هشدار میدهد که تمرکز قدرت در یک گروه بزرگترین خطر برای دمکراسی است. کارل اشمیت، فیلسوف آلمانی، برای حل این تناقض ایده جدایی مسائل و ارزشهای اخلاقی و مرامی را از سیاست و قدرت مطرح می کند. وی معتقد است که جنگ قدرت در سیاست کتمان ناپذیر است؛ و بنابراین بهتر است بجای نفی و یا پوشاندن آن با ایده ها و توجیهات اخلاقی این واقعیت را بپذیریم و سعی کنیم با علمِ سیاست تعادلی را در بین نیروهای قدرت طلب ایجاد نمائیم. وی هشدار میدهد که اخلاقی کردن تضادهای سیاسی خطر اصلی تعادل و نظم اجتماعی است و از مخالفین در عرصه های سیاسی و اجتماعی یک دشمن مسلکی می سازد.

بر مبنای این نظریات می توان نتیجه گرفت که دمکراسی، اگر نخواهیم آنرا اخلاقی کنیم، چیزی جز یک تعادل اجتماعی نسبی مابین بخشهای مختلف اجتماعی برای ایجاد یک محیط آرام برای حل تضادها، بدون استفداه از ابزار خشونت و جنگ است.
اگرچه این نظریات از زوایای گوناگون به موضوع سیاست و قدرت پرداخته اند، اما در یک زمینه اشتراک نظر دارند و آن همانا مشارکت همگانی در سیاست و اعمال قدرت می باشد. در این مشارکت اما هر یک از بخشهای اجتماعی نقش خاص خود را بازی خواهند کرد و هنر واقعی آن است که قوانین و مقرارات لازمه برای اجرای این نقشها تنظیم و به اجرا در آمده باشند. مقررات و قوانینی که صحت و سقم آن در یک پروسه دمکراتیک و بر مبنای عقل جمعی به اثبات رسیده اند.

به سخن دیگر جوامعی که نتوانسته اند تضاد بین سیاست و قدرت  را حل کنند، همواره در معرض تهدید حاکمیت دیکتاتورها و آمرینی قرار دارند که حقانیت خود را یا از قدرت نظامی و یا مبانی ایدئولوژیکی  خویش میگیرند. در نبود یک قرارداد اجتماعی بر مبنای عقل جمعی قدرت سیاسی یا توسط سنت های دیرین مردم و یا توسط ادیان و اعتقادات مذهبی و یا بوسیله شخصیت های خود شیفته و متوهم توجیه و حمایت می شود.

روابط سیاسی شکل گرفته بر مبنای اتوریته های دینی، مورثی و سنتی تشابه بسیاری با بازیهای کودکانه دارند. در بازیهای کودکانه قوانین بازی فی البداهه و بدون آمادگی و مشارکت جمعی و معمولا با دخالت یکطرفه کودکی که یا تجربه بیشتر دارد و یا باهوش تر است و یا چون همیشه اینگونه بازی می شده است تعیین و تنظیم می گردند و معمولا  نیزسایر کودکان از آن پیروی می کنند. در چنین شرایطی کودکان با حس و غرایزشان وارد بازی میشوند و هدفشان چیزی جز سرگرمی و لذت و وقت گذرانی نیست.

بازی سیاسی در یک جامعه نابالغ نیز کمابیش شبیه این بازی کودکانه است، همه تصور می کنند که همه چیز جدی است اما وقتی از بیرون به آن نگاه می افکنی، چیزی جز کاریکاتور و بازیهای کودکانه نمی بینی. رفتارهای کودکانه و حتی دیوانه وار برخی از رهبران سیاسی، که همواره مایه خنده و متاسفانه تحقیر ملت شان بوده اند، انسان را به یاد بازی های کودکانه می اندازد.

باند بازی و دشمن تراشی یکی از شاخصه های اینگونه بازی های سیاسی است که روزانه در رفتارهای سیاسی دولت مردان جمهوری اسلامی و رهبر آن دیده می شود. بطوریکه حتی همبازیهای این رژیم که خود نیز از بازیگران اصلی این بازیهای کودکانه اند، صدای اعتراضشان بر کودکانه بودن مواضع رهبران جمهوری اسلامی در آمده است.
وزیر امور خارجه روسیه در اعتراض به تاخیر چندین باره در مذاکرات گروه موسوم به ۱+۵ گفت: "اصل ادامه مذاکرات بسیار مهمتر از مکان و محیط انجام گفتگو هاست. من امیدوارم که منطق در این میان حاکم باشد و از رفتارهای کودکانه دست برداشته شود!" اگر ایشان تا کنون یک حرف راست زده باشد آنهم همین اعتراف به رفتارهای کودکانه رهبران جمهوری اسلامی است.

اما همانطور که در سطور بالا آمد، رهبران سیاسی و دولت مردان یک کشور توسط گروه های هوادارشان و بخشهای اجتماعی که از آن برخاسته اند تربیت میشوند. این واقعیت اگرچه بسیار تلخ است اما بیان این حقیقیت نیز می باشد که سیاست در نزد مردم کشورمان، بویژه بخشهای اجتماعی که این حکومت بر آن استوار است، به قول معروف "از آنِ از ما بهتران" است و "پدر ومادری" نیز ندارد، یعنی کسی صاحب آن نیست و ما نیز به این خاطر که سیاست ذاتا کثیف است نباید در آن دخالت کنیم و دستمان را به آن آلوده سازیم.

این دیدگاه نسبت به سیاست و قدرت یکی از عوامل مهم در بنیادی و نهادی نشدن سیاست و فعالیت سیاسی در بخشهای مختلف اجتماعی ایران بوده است. در کشور ما سیاست و امور مربوط آن ویژه نخبگان و الیتِ جامعه بوده است، که مشرعیت خود را یا از وابستگی و پیوند به نظامهای موروثی و یا دینی و ولایت وفقیه گرفته و می گیرند. و طبیعی است که زمانی که عقل جمعی و ابزارها و قراردادهای اجتماعی حاکم نبود و مردم دخالت فعال و دائمی در امور روزمره خود نداشتند، این رهبران جولانگاه خود را در کمدی سیاسی و بازیهای کودکانه و احمقانه باز می بینند و مهد و سرزمین و خانه ابا و اجدادی خود و مردمشان را بازیچه امیال و هوسهای خود می سازند.

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

انقلاب آرام


جوامع اروپای غربی، بویژه کشورهای اروپای شمالی و اسکاندیناوی، بعنوان یکی از مدرن ترین و دمکراتیک ترین جوامع انسانی شناخته می‌شوند. این موقعیت اما صرفا نمی‌تواند محصولِ نظامهای پارلمانی، توجه به حقوق بشر و اصلاحات دمکراتیکی که در این کشورها و بطور کلی درجامعه‌اروپا در چند دهه‌اخیر و بطور مشخص پس از جنگ دوم جهانی انجام گرفته‌است، باشد. بلکه در درجه‌اول ناشی از یک انقلابِ آرام و بسیار طولانی در طرز فکر و نوعِ نگاه و روش اندیشیدنِ mentality انسان غربی بوده‌است. انقلابی که در عمومیت آن روندِ گذار از جهانی که ساختار و قوانین آن از قبل و توسط عوامل ماورا طبیعت (برای انسانها) تعیین و تنظیم شده بودند به دنیایِ مدرنی که‌از قابلیت کشفِ مجدد توسط انسان برخورداراست و می‌خواهد اخلاقیات و نظامهای ارزشی را از نو تعریف نماید، به نمایش می‌گذارد.

مردمان جوامع ماقبلِ مدرن بتدریج یاد گرفته بودند که موقعیت و جایگاهی که‌از پیش توسط عقلِ مطلق و ماورا انسان تعیین شده بود بپذیرند و بر آن گردن نهند. انسانِ مدرن اما در روند این انقلابِ آرام بتدریج آموخت که می‌تواند اخلاقیات و نقش و وظایفی که برای بشریت تعیین شده‌است را مورد پرسش قرار دهد و خود به جستجوی آنها برخیزد. انسان مدرن با اعلام مرگ عقلِ مطلق مدعی ساخت مجدد این جهان با اتکا به نیروهای انسانی و طبیعی شد. دنیایی که‌ارزشها و قوانین آن از قبل تعیین نشده‌اند و می‌بایستی مجدد کشف و تنظیم گردند.

پیش از آغاز این انقلاب آرام، که‌اکنون سده‌ها از عمر آن می‌گذرد، هر عملِ انسانی و یا حادثه طبیعی به‌اهداف و منظورهای نهایی، که‌از قبل مقدر شده بودند، معطوف می‌گشت. صحت و درستی آن عمل نیز با ارادهِ خارج از قدرت انسان سنجیده می‌گردید. با آغاز این انقلاب درونی اینبار این انسان مدرن بود که مدعی ارزیابی و سنجش اعمال و تصمیمات بشری بر مبنای اراده، خواست، دلایل بشری و احساسات فردی و انسانی اش گشت. انسان باردیگر از آسمان بر زمین فرود آمد، دست در خاک فروبرد و بر خلاف دورانهای پیشین که مقهور نیروهای طبیعی بود، انرژی های نهفته در خاک و آسمان را به سخره گرفت، خود اسطوره و سمبلی شد جانشین اسطورهای ماورا طبیعت که در آسمانها سکنا گزیده بودند.

گفته می‌شود که نظریه تاریخی کپرنیک مبنی بر عدم مرکزیت کره زمین، و معرفی خورشید بعوان مرکز و محور منظومه شمسی یکی از محرکهای اصلیِ آغازِ این انقلابِ آرام و درونی بوده‌است. این نظریه بتدریج فلسفه‌ارسطویی و عقاید کلیسایی و سلسله مراتبی را به چالش کشید و الهام بخش فلاسفه و دانشمندانی چون گالیله، نیوتن و کانت گردید. بطوری که برخی (از جمله‌امانوئل کانت) افکار و نظریات نوین خود را یک انقلاب کپرنیکی دیگر می‌نامیدند. برای نمونه‌امانوئل کانت، مطرح می‌کرد که جهانی که ما می‌شناسیم و تعریف می‌کنیم فی نفسه مستقل از ذهن و نوعِ نگاه ما به جهانِ پیرامون نمی‌تواند وجود داشته باشد. نیوتن نیز مدعی بود که پدیده‌های طبیعی را باید با روشهای علمی و ساده تحلیل کرد و نه با فرضیه بافی های فلسفی. در واقع امر انقلاب کپرنیکی، سرآغاز انقلاب در جهان بینی انسانِ پا گذاشته به دوران مدرن گردید.

انقلابِ آرام در جهان بینی انسانِ مدرن اما نه تنها پس از انقلاب کپرنیکی متوقف نشد بلکه به‌اشکال مختلف و در سایر زمینه‌های علمی و فلسفی به رشد و تکوین خود ادامه داد. در این روند و متاثر از انقلاب کپرنیکی، نظریات انقلابی دیگری در زمینه‌های علمی و فلسفی خلق و زائیده شدند. نظریه منشا انواع داروین انسان را از جایگاه‌استثنایی و آسمانی اش فرود آورد و جهان بینیِ نوینی که با انقلاب کپرنیک متولد شده بود زمینی و انسانی تر کرد. انقلاب در روان شناختی انسان که توسط زیگموند فروید آغاز گردید نیز یکی دیگر از انقلابات بعدی در روند رشد این جهان بینیِ نوین و نوع نگاهِ متفاوت به روحیات و روان انسان بود. فردریش نیچه‌اما تیر خلاص را به‌اندیشه‌های ارسطویی ودینی زد و با اعلام مرگ خدا بدست انسان، آغاز گر دوران پست مدرن گردید و الهام بخش بسیاری از فلاسفه ودانشمندان و حتی هنرمندان بعد از خود شد.

آنچه که در این میان کاملا مشهود است، منحی تکوین و رشد این انقلاب آرام در طرز تفکر و نوع نگاه به‌انسان و جهان همواره رو به صعود داشته و هر انقلاب جدید در زمینه‌های علمی و فلسفی مکمل انقلابات پیشین بوده‌است. این روند تصاعدی باعث شده‌است که‌اصول و مبانی جهان بینیِ انسان غربی و طرز نگاه به جهان پیرامون از یک ساختار نسبتا استوار و با ثبات برخوردار شود، بطوریکه می‌توان گفت این پروسه‌انقلاب آرام در طرز نگاه‌انسانِ غربی برگشت ناپذیر شده‌است.

اگرچه پروسه مدرنیته در ایران و مسیری که طی کرده‌است اساسا قابل مقایسه با روند انقلاب آرام در غرب نیست اما می‌توان ایندو را از یک جهت با هم مقایسه کرد. برخلاف منحیِ رو به رشد و تصاعدی مدرنیته در غرب، ما می‌بینیم که‌این پروسه، در تاریخ یک صد سال اخیر ایران، همواره با زیگزاگ و حتی برگشت به دوران های پیشین همراه بوده‌است. در دوران مشروطه، گفتمان دولت و ملت و نظام مشروطه پارلمانی گفتمان غالب بود، در سالهای بعد گفتمان ملیت و ناسیونالیسم در صدر گفتمانهای دیگر قرار داشت و در چند دهه بعد گفتمانهای ایدئولوژیک، بازگشت به خویشتن مذهبی وسنتی و مبارزه با مدرنیته غربی گفتمان حاکم بودند. ریشه‌این بازگشتهای مجدد به گذشته و نفی مدرنیته و ارائه گفتمانهای گاها کاملا متفاوت با یکدیگر را باید در الگو برداری و تقلید روشنفکران ایرانی از نظریات و گفتمانهای مطرح در میان سایر ملل، بویژه‌ اروپای غربی دید. شاید به همین علت است که منحی مدرنیته در ایران نتوانسته‌است از یک مسیر رو به بالا برخوردار باشد و هموراه برگشت به گذشته و سنت آنرا تهدید می‌کرده‌است.

اما انقلاب کپرنیکی به چه معنا است و چه ویژگیهایی را برای آن میتوان شمرد؟ در این زمینه کتاب های بی شمار و تحلیل های فراوانی تحریر شده‌اند. آنچه که‌از نظر نگارنده مهمترین درس انقلاب کپرنیک است، جرات فکر کردن و نگاه کردن به خارج از کادر ها و چهارچوب های شناخته شده (out of box) می‌باشد. کادرها و دستگاه‌های فکری ای که توسط خود ما ساخته شده‌اند تا جهان پیرامون را شناسایی و تحلیل کنیم، اما خود ما بتدریج اسیر این دستگاهای فکری که بتدریج موضوعیت خود را بدلیل تغییر شرایط از دست داده و منجمد شده‌اند، گشته‌ایم.

انسان مدرن در این روند انقلابی بتدریج آموخت که هیچگاه دوبار از یک رودخانه جاری نمی‌توان عبور کرد. هر حادثه طبیعی و هرعملِ انسان برای خود یگانه و ویژه‌است و نمی‌توان حادثه و عملی کاملا مشابه‌ان پیدا کرد. در این روند انسان مدرن آموخت که برای جهانِ خارج ذهن انسان واقعیتی مستقل نمی‌توان قائل شد و جهانی که ما می‌شناسیم و تعریفش می‌کنیم از دریچه ذهن انسان، که در هر مرحله‌از تاریخ بشر منظرگاه‌های متفاوتی را به نمایش میگذارد، عبور کرده‌است؛ و نیز آموختیم که همه چیز در این جهان هستی نسبی است و همه پدیده‌ها را در یک پروسه و روند تکاملی باید دید.

اما چرا ما، با این وجود، همواره‌اسیر دگمها و چهارچوبها و دستگاهای فکری که زمانی برای تفسیر پدیده‌های طبیعی و اعمال و فعالیت های انسان، که ظاهرا با یکدیگر وجوه مشترک داشته‌اند، طراحی شده‌اند، می‌شویم و با اراده گرایی قصد تفسیرِ تمامی اتفاقات و رفتارهای انسان در زمان حال و آینده با استفاده‌از این روشها و کادرهای منجمد شده داریم.

واقعیت انکار ناپذیر این است که شرایط کنونی کشورمان که بمانند آش در هم جوش همه چیز در آن غوطه می‌خورد و معلوم نیست که سر انجام این دست پخت چه خواهد شد، توسط همان نسلی که‌از پیش و بعد از انقلاب اسلامی فعال سیاسی و اجتماعی بوده‌است رقم زده شده‌است؟ اگر محصول و دست پخت تمامی این سالها را که‌این نسل (چه در داخل و یا خارج کشور) بنحوی در آن سهم داشته‌است نمی‌پسندیم و اگر دستور غذایی این دست پختِ بواقع ناچشیدنی منجر به چنین آش در هم جوش شده‌است، چرا همچنان بربکار گیری روشهای چندین بار تجربه شده پافشاری می‌کنیم و اسیر دستگاه و مدلهای فکری که سالیان دراز است تجربه خود را پس داده‌اند شده‌ایم؟ و چرا می‌خواهیم هر بار که‌انتخاباتی در ایران در پیش است این دست پخت را بار دیگر در ماکروویو بگذاریم و آنرا گرم بکنیم و همه را به مهمانی آن دعوت نماییم؟

مگر مدل انتخاب بد در برابر بدتر جندین بار تجربه نشده و این روش منجر به نتایج اسفناکی پس از هر دوره‌ای از انتخابات ریاست جمهوری برای مردم ایران نشده‌است؟ پس چرا همچنان اسیر این مدل سیاسی هستیم و به هر قیمتی می‌خواهیم آنرا جا اندازیم وتحمیل کنیم؟ به شکلی که حتی از سوی برخی از فعالین سیاسی پیشنهاد می‌شود که‌از انتخابات آزاد صحبت نشود زیرا که‌این نیم چه دریچه‌ای که به تصور ایشان باز است، ممکن است بسته شود. (اشاره به مقاله خانم ملیحه محمدی در مورد انتخابات ریاست جمهوری در ایران که در سایت بی بی سی آمده‌است). و یا توسط آقای فرخ نگهدار مطرح می‌شود (در سخنرانی ایشان در همایش اتحاد جمهوری خواهان) که ما نباید با سیاست و موضعگیرهایِ خود مقامات جمهوری اسلامی را بترسانیم.

واقعیت این است که بسیاری از ما اسیر و برده گفتمانها و مدلهایی که زمانی شاید کارد برد داشته‌اند شده‌ایم و جرات فکر کردن خارج از کادر های شناخته شده و ورای مدلهای تئوریک را از دست داده‌ایم. حتی این مدلهای منجمد شده دیدگان ما را کور کرده‌اند و ما بجای نگاه جدید و نو به وقایعی که زیرِ پوست شب تیره‌ایران در جریان است و بجای توجه به نسل جوان و کمپین های مختلف فمینیستی، حقوق بشری، سیاسی، اجتماعی و صنفی، همچنان نگاهمان را به تضادهای درونی و جناح بندیهای سیاسی جمهوری اسلامی دوخته‌ایم و به‌اصطلاح به بالا نگاه‌افکنده‌ایم زیرا که مدل فکریمان آنرا تجویز می‌کند و برای سهیم شدن در قدرت راهِ حلِ نگاهِ به بالا را پیشنهاد می‌نماید.

واقعیت این است که ما بیش از هر چیزی نیازمند به یک انقلاب در طرز نگاه و کادرهای سنتی و پوسیده‌ای که‌اسیر آن شده‌ایم هستیم.

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

جمهوری استثنا، ولایت استثناگرا


اگر به این سوال بسیار بنیادی و در عین حال ساده که آیا می‌توان برای زندگی و حیات انسان ارزش هایِ جهان شمولِ اخلاقی و حقوقی تصور کرد یا خیر؟ پاسخ مثبت داده شود، بشریت شانس و امکانِ تحقق و اجرای حقوقِ جهان شمولِ بشری را خواهد داشت و می‌توان آیندهِ امیدوار کننده‌ای برای بشریت تصور کرد. اما اگر پاسخ به این سوال منفی باشد، باید گفت که ما تفاوتی با سایر حیوانات نخواهیم داشت و آینده تیره‌ای در انتظارمان خواهد بود.

اما چرا پاسخ به این سوالِ بسیارابتدایی وساده بسیار مشکل شده‌است و جامعه انسانی هنوز موفق نگردیده که حقوق جهان شمول بشری را مبنای روابط و مناسبات بین المللی خود قرار دهد؟ و چرا صحبت از یک دمکراسیِ جهانی بسیار دور از واقع بنظر می‌رسد؟ و به چه علت است که پاسخ به اینگونه سوالها همچنان در پیچ و خمهای اختلافاتِ فرهنگی، مذهبی، قومی و ملی گم شده‌است؟

علت را باید در این دید که هر فرهنگ وهر ملتی بنا بر پیش زمینه‌های تاریخی اش، آگاهانه و یا نا آگاهانه پندارِ استثنا و یگانه بودن خود را دارد. البته در این واقعیت شکی نیست که هر ملت و فرهنگی ویژگیها و آداب و رسوم خود را دارد و می‌توان گفت که در مقایسه با سایر ملل یگانه است.

بر این مبنا و با این منطق می‌توان گفت که در واقع هر ملت و فرهنگی می‌تواند از یک موقعیت استثنایی و ممتاز برخوردار باشد. اما زمانی که همه بنوعی یگانه و استثنا شدند دیگر نمی‌توان از استثنا بودن یک ملت صحبت کرد. به این دلیل بسیار ساده که دیگران نیز همین حق راخواهند داشت که خود را استثنا بشمارند.

اما چرا با وجود این منطقِ ساده، برخی از دولت ها و یا حتی ملت ها برای خود جایگاه استثنایی و ویژه‌ای قائلند؟ باور به استثنا بودن فرهنگ و ارزشهای اخلاقی یک ملت معمولا براین پندار استوار است که ملت مزبور یا از نظر تاریخی شرایط بسیار ویژه داشته‌است و یا فرهنگ و اخلاقیاتش بر مبانی و ارزشهای بسیار خاص و یگانه‌ای استوار می‌باشند.

برای مثال برخی از آمریکائیان می‌پندارند جمهوریتی که در این سرزمین شکل گرفته بسیار استثنایی است؛ و فردیت گرایی و گریز از یک حاکمیتِ متمرکز و آزادی مطلق برای تحقق، تاسیس و بکارگیری ایده‌های نو و ابتکاراتِ جدید، خصوصیت یگانه و استننایی ملت آمریکا است.

 در همین رابطه است که برخی از سیاستمداران و حقوقدانان آمریکایی نظر بر این دارند که بدلیل شرایط تاریخی، فرهنگی و موقعیت سیاسی- جغرافیایی کشورشان ( که بویژه پس از نقش موثر امریکا در جنگ دوم جهانی و شکست آلمان نازی، تثبیت شد) موقعیت امریکا آنچنان استثنایی گردیده‌است که این کشور لزومی بر تعهد و پایبندی به تمامی قوانین و حقوق بین الملل نمی‌بیند.

مقامات جمهوری اسلامی و بویژه تئوریسین های نظام ولایت فقیه نیز بر این پندارند که نظام جمهوری اسلامی هم یک استثنا است و بدلیل برخورداری از پشتوانه‌های الهی و دینی از یک موقعیت یگانه و استثنایی برخوردار می‌باشد.

همانطور که "کاپیتالیسم و نئولیبرالیسمِ امریکایی" یکی از پشتوانه‌های اصلیِ پندارِ استثنا بودن آمریکا درنزد سیاستمداران و تئوریسین های راست گرا و استثنا گرا در این کشور است؛ اسلام و بویژه قرائت شیعی آن رنگ ولعاب متفاوتی به جمهوری اسلامی داده و پشتوانهِ تئوریک و ایدئولوژیکِ استثنایی پنداشتن این نظام گردیده‌است.

پندارِ استثنایی بودن اما بواسطه تفاوتهای بسیار اساسی دین اسلام با سایر ادیان بنظر منطقی می‌رسد. بر خلاف سایر ادیان الهی، دین اسلام بر مبنای آیات قران و سنتِ پیامبراسلام یک سیستم اجتماعی و سیاسی خاص را تعریف و تعیین می‌نماید. به سخن روشنتر، دین اسلام صرفا یک دین و اعتقاد در جهت پاسخگویی به سوالات بسیار بنیادی و فلسفی بشر در مورد انسان و جهان هستی و رابطه بین ایندو نیست، بلکه یک مجموعه کامل از قوانین حقوقی برای اداره زندگی فردی و اجتماعی انسانها ارائه می‌دهد و مدعی تمامیت، شمولیت و خطاناپذیربودن قران و سنت پیامبر است. این مشخصه‌ها باعث شده‌اند که اسلام، بعنوان یک ایدئولوژیِ سیاسی، موقعیت بسیار خاصی در میان سایر ادیان پیدا کند.

این موقعیتِ خاص و یگانهِ اسلام تِوسط  مذهب شیعه، بدلیل اعتقاد به عصمتِ پیامبر و امامان و عدم حقانیت حکومتهای ساخته دست بشر، بسیار استثنایی و یگانه تر نیز می‌گردد. این جایگاه ویژه و استثنایی اما در جمهوری اسلامی و پس از تکوین و اعمالِ نظریه ولایت فقیه شکل بسیار جدی تری بخود می‌گیرد؛ و به تصور و پندار رهبران آن، جمهوری اسلامی را از یک موقعیت بسیار ویژه برخوردار می‌سازد.

اما اگر از پشتوانه‌های ایدئولوژیکِ استثنا گرایی که در مورد جمهوری اسلامی می‌تواند صادق باشد، بگذریم، سایر دلایلِ یگانه انگاشتن یک ملت و یک فرهنگ بی پایه و بشدت قابل تردید هستند.

اصولا هر ملت و فرهنگی تاریخ یگانه خود را دارد و ویژگیهایی برای آن می‌توان قائل شد که آنرا متفاوت با سایر ملل می‌سازد. به همین اعتبار می‌توان گفت که هر ملتی یک استثنا می‌تواند باشد و مرزها و مشخصاتِ اخلاقی، فرهنگی و سنتی ای برای آن میتوان بر شمارد که آنرا متمایز از دیگران می‌سازد.

اما اگر هر ملت و فرهنگی یک استثناء میتواند باشد، دیگراستثنایی و حقوق خاصی برای یک ملت و کشور نمی‌توان قائل شد و استثنا تبدیل به قاعده میگردد. تنها استثنایی که می‌توان در حوزه مسائل انسانی و بشری قائل شد همانا استثنا بودن خود انسان و حق حیات او است.

در قرن بیست و یکم، در دوران جهانی شدنِ حقوق بشر و دمکراسی، که برخی سیاستمداران امریکا از جمله باراک اوباما بر خلاف رهبران پیشین آمریکا ایده غیراستثنایی بودن امریکا را، مطرح می‌کنند، ولایت فقیه جمهوری اسلامی همچنان بر استثنایی بودن خود و نظامش پا می‌فشارد.

در شرایط کنونی، پندار رهبران جمهوری اسلامی مبنی بر استثنایی بودن این نظام و این تصور که تمامی غرب دشمن جمهوری اسلامی است، باعث شده که جمهوری اسلامی تبدیل به یکی از چالشهای اصلی جامعه بین الملل گردد. و در صورتی که نظام جمهوری اسلامی همچنان بر استثنا بودن خود تاکید ورزد، دو نقطه برگشت ناپذیر در انتظار ولایت فقیه خواهند بود، همانطور که این سرنوشت برای نظامهای مشابه آن تکرار شده‌است. این دو نقطه برگشت ناپذیر همانا انزوای بین المللی و برخورداری از بمب اتم به قیمت نابودی ایران می‌باشند.

به همین علت است که مذاکرات مربوط به انرژی هسته‌ای هیچگاه نتیجه بخش نبوده‌است، زیرا یک طرف مذاکره کننده خود و نظامش را استثنایی در مقابل جهان غرب و دشمنان جهموری اسلامی می‌پندارد. همانگونه که دولت اسرائیل خود را در خاور میانه، به اعتبار وعده سرزمین مقدس، استثنایی می‌انگارد و هیچگاه قادر به حل اختلافات خود با فلسطینیان و جامعه جهانی نبوده‌است.

اما اگر فقط به استثئا بودن انسان و حق حیات برای همه انسانها اعتقاد داشته باشیم، می‌توان نتیجه گرفت که استثناگرایی، چه از نوع جمهوری اسلامی آن و چه از نمونه‌های تاریخی و غیر مذهبی آن مانند نازیسم و استالینیسم، خطر اصلی برای جامعه جهانی، دمکراسی و حقوق بشر می‌باشد. زیرا زمانی که یک نظام سیاسی پندار استثنایی بودن خود را چه از نظر تاریخی یا فرهنگی و یا ایدئولوژیکی و یا نژادی رها نکند، تعهدی بر گردن نهادن به قوانین بین الملل از حقوق بشر تا قوانین و قرار دادهای محیط زیست نخواهد داشت.

خطری که جامعه جهانی را تهدید می‌کند استثناگرایانی هستند که می‌خواهند مقررات دینی و شریعت خود را بر جامعه جهانی تحمیل کنند و یا ناسیونالیستهایی که به قوانین بین المللی پایبند نیستند و ملت و نژاد خود را برتر از سایر ملل می‌پندارند و یا معتقدند که سرزمینشان سرزمین وعده داده شده توسط خداوند است.

استثناگرایان چه از نوع مذهبی و چه از نوع غیر مذهبی و فاشیستی و ناسیونالیستی مشروعیت خود را از یک حقیقتِ مطلق و خارج از انسان می‌گیرند و برای خود بدلیل نمایندگی آن حقیقتِ مطلق جایگاه یگانه‌ای قائل هستند.

این استثناگرایان اما هیچگاه قادر به ادامه مذاکره و نشستن بر میز مذاکره برای دست یابی به یک توافق نخواهند بود. و اگر هر دو طرف میز مذاکره خود را استثنایی در میان دیگران بشمارند، این مذاکره از قبل محکوم به شکست خواهد بود.

سرنوشت استثناگرایان در این قرن جدید و در جامعهِ جهانی شده، چیزی جز انزوای بین المللی و حداکثر برخورداری از بمب اتم نخواهد بود و خطر اصلی برای جامعه باز و آزاد همانا استثناگرایی و نظامهای استثناگرا می‌باشند.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

الهه امید


با گذشتِ بیش از یک دهه از آغاز هزاره سوم میلادی نه تنها امیدِ بسیاری از مردم برای دنیایی عادلانه و آزاد تحقق نیافته است، بلکه اکنون بیش از هر زمانِ دیگری سایه سنگینِ ترس، بی اعتمادی، فقر، تبعیض، جنگ و تخریبِ محیط زیست بر بخش وسیعی ازسیاره ما گسترده شده است.

با این وجود اما ملل و فرهنگهایِ ساکن این کره خاکی در شبهای سرد و طولانی زمستان به اشکال و بهانه های گوناگون جشنهای نور و امید را برگزار می کنند، تا عنصر فراموش ناشدنیِ امید به آینده را زنده نگاه دارند.

بواقع، این عنصر "امید" چیست که برخی آنرا پنداری کاذب و برخی دیگر آنرا رمز و رازِ گشایشِ خوبی ها و آینده بهتر برای بشریت می نامند. عنصری که ردپای آنرا می توان در گذشته های بسیار دور و در اکثر اسطوره ها و افسانه های ملل و تمدنهای بشری یافت. از باستانی و پر معنا ترینِ این افسانه ها، از افسانه پاندورا و صندوقچه اش، که عنصر "امید" در آن محبوس مانده بود، میتوان نام برد.

مطابق اساطیر یونان، پاندورا اولین زنی است که توسط خدایان خلق میشود، مشابه آنچه در متون دینی درباره حوا آمده است. بر خلافِ افسانه های دینی که آدم و حوا بدلیل عدم فرمانبرداری از دستور خداوند، مبنی بر نزدیک نشدن به درختِ ممنوعه، از بهشت اخراج شدند، پاندورا و همسرش ظاهرا بر روی همین زمین خلق می شوند و صندوقچه ای پر از بلایا و بیم و امید های انسانی بعنوان هدیه، و شاید توشه راه، دریافت می کنند. صندوقچه ای که تا زمانی که بسته بماند و نهان هایِ آن آشکار نشوند، این زوج همچنان می توانند در صلح و آرامش به زندگیِ بدون خطر و ترس ادامه دهند.

پاندورا، اما بخاطر کنجکاوی های بیش از حد، درِ صندوقچه را برای لحظه ای باز میکند، اما بسرعت به اشتباه خود پی می برد و در نیمه باز صندوقچه را می بندد. در این فاصله کوتاه اما، تمامی بلایا و بدبختی ها از صندوقچه خارج و پراکنده میشوند، بجز عنصرِ "امید".

همانطور که از داستان اخراج آدم و حوا تفسیر های بسیاری شده است، افسانه پاندورا نیز به اشکال گوناگون تعبیر گشته است. برخی از فلاسفه مانند فردریش نیچه معتقدند که امید نیزاز جمله همان بلایا بوده است که نتوانسته ازصندوقچه آزاد گردد. زیرا که امید، بنظروی، جهان واقعی را با همه بدبختی ها و بلایایش از برابر چشمانِ انسان پنهان می سازد و انسان را مشغول پنداریِ غیر واقعی بنام "امید" می نماید.

فیلسوفان مثبت نگری نیز هستند که معتقدند در این صندوقچه عناصر مثبتی نیز وجود داشته اند که آنها نیز در فاصله کوتاهِ باز ماندنِ درِ صندوق آزاد گشته اند؛ و این تنها عنصر "امید" می باشد که بعنوان یک وسیله مهم برای یافتن این عناصرِ مثبت و رها شده از صندوق، محبوس مانده است؛ و از آن به بعد هدف انسان همانا رهاسازی عنصر امید، بمثابه وسیله و ابزارِ دست یابی به عناصرِ مثبت این زندگی، شده است.

در افسانه های دینی مربوط به خروجِ آدم و حوا کمتر از عنصرِ امید، آنطور که در اسطوره های یونان آمده است، صحبت می شود، بلکه بجای آن به آدم و حوا وعده داده می شود که پیامبرانی از جانب خداوند اعزام خواهند شد تا انسان را مجددا به سوی زندگی بهشتی اش راهنمایی کنند، و بدین طریق، او را از رنج بلایای زمینی نجات دهند.

در واقع امر تنها امیدی که به آدم و حوا و نسلهایِ بعدیشان داده می شود، امیدِ به فرستادن پیامبرانی از جانب خداوند و بازگشت به بهشتِ موعود است. در حالیکه عنصر امید که در صندوقچه پاندورا محبوس مانده بود، برای انسان ناشناخته است و خود اوست که باید آنرا کشف کند و، مطابق نظر برخی از فلاسفه، بعنوان ابزار برای دست یابی به عناصرِ مثبت دیگری که از صندوقچه آزاد شده اند بکار گرفته شود.

بر همین مبنا است که عنصر امید، ظاهرا پس از تاثیر پذیری از اندیشهای فلسفی و اسطوره های یونان باستان، وارد متون دینی می شود، اما اینبار و همواره در کنار و پیوسته با ایمان و اعتقاد به وجود اراده ای ماورا طبیعت، که می تواند به انسان چیزهایی را بدهد و امور و پدیده هایی را محقق سازد که خارج از توانایی و امکانات انسان است، بکار گرفته می شود.
به سخن دیگر عنصر امید در ادیان تبدیل به انتظارِ دریافت چیزی، یا رسیدن به هدف خاصی از طریق نیروهای ماوراِ قدرت انسان و طبیعت می شود. در چهارچوب و به پیرو این تعریف از "امید" است که دعا و تکرار مستمر آن (از طریق ذکر) یکی از تجویزهای اصلی ادیان برای تحقق امید ها و آرزوها ( از طریق نذر کردن) می گردد.

در مقابل اما در اندیشه هایِ فلسفی یونان باستان، عنصر امید، در درجه اول عنصری است که توسط خود انسان باید کشف شود و مورد استفاده قرار گیرد. ارسطو "امید" را انتظار مواجهه با تجاربِ آینده بشری تعریف می کند و افلاطون امید را مترادف با انتظار برای لذت های آینده می داند.

بر خلاف ادیان که امید همواره با عنصر ایمان، دعا و تحقق یک آرزو از طریق دخالت نیروهای ماورا طبیعت و معجزات معنا پیدا می کند و بکار گرفته می شود، در فلسفه یونان باستان امید( به تحقق یک آرزو) و رسیدن به هدفِ مطلوب از طریقِ عمل و تجربه های بشری و تکرارِ مداوم آنها و اعتماد به نتیجه بخش بودن این تجربه ها میسر می گردد.

در ادیان امید بدون ایمان به خدا معنا و کارکردی ندارد و راه تحقق آن دعا و نیایش است، ودر فلسفه یونان باستان اما امید همراه با عنصر "اعتماد" بکار میرود و معنی پیدا می کند. امید در اندیشه های دینی نیرویی است که انرژی بخش و منبع آن خارج از انسان قرار دارد، امید در فلسفه یونان اما نیرویی است که منشاء آن در درون خود انسان قرار گرفته است.

پس از قرون وسطا و در دوران روشنگری، عنصر "امید" بار دیگر با رجوع به فلسفه و تراژدی یونان باستان به معنای اولیه اش باز میگردد و بُعد و وجهه "اعتماد" (بجای ایمان) به آن افزوده می گردد. زمین از محوریتش بعنوان مرکز عالم می افتد و نیروهای طبیعی و قوانین آن شناخته می شوند، و انسان! بار دیگر با دوپای خود بر زمین فرود می آید، سیاره خود را در می نوردد و بتدریج راههای نوینی را در زمینه شناخت خود، علوم و شناخت طبیعت و مهمتر از همه هنر به مثابه وسیله و ابراز نمایش "انسان"، و امیدها و آرزوهای انسانی، میگشاید؛ امید ها زنده میشوند و به جهان و به آینده انسان به دیده مثبت نگریسته می شود.

همانطور که در یونان باستان، هنر و تراژدی ابزارِ انسان برای نمایش جلوه های انسانی و طبیعی بودند، هنر در دورانِ پس از روشنگری و بطور مشخص در عصر رمانتیک در اروپا وسیله ای میشود برای اضافه شدن ابعاد و جلوه های نوینی به عنصر "امید". اکنون در کنارِ عنصر اعتماد، احساسات انسانی، شجاعت، کنجکاوی و جستجوی ایده ال های انسانی به آن افزوده می گردند. در دنیای رمانتیک، امیدها و آرزوهای انسانی دست یافتنی تر بنظر می رسند و انسان شجاعت و نیروی شاداب و رشد دهنده خود را، که در مسیر تکامل طبیعی آموخته و دست آورده است، مجددا بازمی یابد.

در دوران کنونی نیز، با وجود بحرانهای گوناگون از تهدید جنگ، بحرانهای اقتصادی و محیط زیستی تا اختلافات قومی و مذهبی، بنظر می رسد که بیش از هر چیز هنر (به اشکال گوناگون آن) می تواند بار دیگر عنصر امید و اعتماد به انسان و آینده را زنده کند. هنر در واقع کلید رمز باز گشایی صنوقچه پاندورا و آزاد سازی عنصر "امید" است.

آنچه که در این شرایط بسیار بحرانی می تواند عنصر امید به آینده را به ایرانیان، بویژه نسل جوان باز گرداند هنر و استفاده از اشکال متفاوت هنری می تواند باشد. مردم ما اگر روحیه مثبت و امید با آینده و اعتمادِ بخود را باز یابند، بهتر میتوانند آینده سیاسی خودرا رقم بزنند.

در شرایطی که یاس و نا امیدی به آینده مثل یک خوره به جان مردم ما افتاده است و همه احساس میکنند که در باتلاق استبداد دینی حاکم و بن بست های این رژیم، در حال فرو رفتن بیشتر و روز افزون هستند هنر، تئاتر، موسیقی های زیر زمینی و حتی طنز می توانند روحیه دهنده اصلی به مردم ما باشند، کما اینکه بنظر می رسد که نسل جوان ما با استفاده از تئاتر، موسیقیِ زیر زمینی، شعر و داستان نویسی در حال ترسیم آینده بهتری برای خود و کشورش است.