۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

مذهب فرا مدرن، "چیز ایسم"

یکی از بخش های همواره ثابت گزارشات سالانه کمسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد درباره وضعیت حقوق بشر در ایران، مربوط میشود به مدارک و گزارشات مستندی از نقض حقوق اقلیت های دینی در ایران و محدودیتهایی که بر آنان اعمال میگردد. یکی از این اقلیت های مذهبی اهل تصوف هستند که بویژه بعد از به آتش کشیده شدن حسینیه گنابادی ها در قم و سپس دستگیرهای گسترده هواداران این گرایش مذهبی در حدود سه سال پیش، همواره و بطور سازمان یافته تحت تعقیب، دستگیری و آزار بوده اند. اگرچه اکثر اقلیت های مذهبی ایران در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی هموراه تحت انواع تبعیض و ستم قرار داشته اند، اما بنظر میرسد که این رژیم در سالهای اخیر حساسیت عجیبی نسبت به تصوف، که اتفاقا ریشه های تاریخی مشترکی با تشیع دارد، پیدا کرده و فشار و سرکوب خود را نسبت به هواداران این طریقت افزایش داده است.

قابل توجه اینکه، مطابق آمارهای غیر رسمی گرایش به تصوف در سالهای گذشته روند افزایشی نشان میدهد؛ بطوریکه در حال حاضر طرفداران تصوف را حدود سه تا پنج میلیون نفر تخمین میزنند. اهمیت این آمارها و حساسیتی که جمهوری اسلامی نسبت به این جریان نشان میدهد زمانی بهتر فهمیده میشود که تاریخ تصوف و مبانی فکری و اعتقادی این گرایش دینی را مورد مطالعه قرار دهیم.

اولین جرقه های تصوف در میان اهل سنت و در بغداد، در دوران آغازین رشد اسلام و خلافت خلفای سنی مذهب، زده میشود. در دورانهای بعدتر و همزمان با گسترش نفوذ دستگاه خلافت بر اقصا نقاط ایران است که این طریقت خاص بتدریج پای خود را به دنیای تشیع نیز باز می نماید. اگرچه تصوف، چه از نوع سنی و یا شیعی آن، ریشه های بسیار مشترکی با اسلام و قران دارد اما در یک سر فصل مشخص راه خود را از اسلام رسمی و آخوندی جدا میسازد.
از زمانی که آخوندهای دستگاه خلافت اموی آغاز به تدوین و اجرای قوانین و مقررات شرع در کشورهای تحت سلطه خود از جمله ایران کردند، تصوف وعرفان تبدیل به ابزاری برای مبارزه با اسلام رسمی و آخوندی گردید. ایرانیان که تجربه مبارزه با آخوندهای زرتشتی دوران ساسانیان را داشتند و مانی وار و مزدک وار علیه دین رسمی و دولتی شده زرتشت می جنگیدند میدانستند که چگونه با استفاده از حکمت، عرفان و تصوف از فرهنگ و ادب این مرز بوم پاسداری کنند.

در این راه برخی حلاج وار بر دار جهل و سرکوب خلفا و آخوندها آویخته شدند و یا مانند عین القضات همدانی شمع آجین گردیدند و برخی نیز راه هجرت در پیش گرفتند و در سرزمینهای هند و ترکیه کنونی سکنا گزیدند. و این دوران یکی از باشکوه ترین و حاصل خیز ترین دوران فرهنگ و ادب ایرانیان است؛ دورانی که شعرا و عرفای ما در قالب اشعار عرفانی و با استفاده از مکتب عشق و اشراق علیه ریا، تزویر و مذهب رسمی آخوندی و خلیفه ای می جنگیدند.
در قرنهای بعد زمانی که حکومت صفوی با کمک آخوندهای وارداتی از لبنان و جبل عامل تدوین شریعت و مقررات دینی شیعه را آغاز میکند و تشیع را رسمیت می بخشد، اینبار نیز شعرایی مانند وحشی بافقی، هاتف اصفهانی و ظهوری شیرازی با استفاده از تصوف و عرفان و تجارب مبارزات عرفا و دانشمندان ایرانی با اسلام آخوندیِ دوران خلافت اسلامی وارد دوران جدیدی از مبارزه با آخوندهای دربار صفویه میشوند.

اشعار عرفانی و متون بازمانده از طریقت تصوف، گذشته از افراط و تفریط هایی که در اکثر گرایشات فکری و فلسفی که مورد اقبال قرار میگیرند و عمری طولانی دارند دیده میشوند؛ و در مورد این طریقت نیز صادق است، نشان میدهند که معنویت (spiritualism) و دست یابی به آرامش درونی و رهایی انسان از قید و بندِ مقررارت و شرایعِ دین از اهداف اصلی آن بوده است و جوهر اندیشه های عرفانی را تشکیل میداده است. گفته میشود که جوانانی که به این طریقت روی میآورند در جستجوی راهی برای رهایی از قید و بندها و باید و نباید های دین هستند، بدون اینکه بخواهند هدفدار و معنا دار بودن این جهان را نفی کنند. آنان معتقدند که در این راه و با استفاده از معنویت و عرفان بهتر میتوانند با سایر فرهنگها و ملل رابطه برقرار کنند، زیرا که به اعتقاد آنان همه انسانها در جستجوی آرامش و صلح هستند و این مهم نیست که چه نامی را برای منبع الهام بخششان و قطب مورد نظرشان بر می گزینند. آنچه که آنان در جستجوی آن هستند رشد فردی و اتکا بخود است، و به دلیل نگرش باز و آزاد تصوف به مذهب، در مقایسه با مذهب آخوندی که محدود کننده و اجباری است، به عرفان و تصوف روی می آورند.

نیاز انسان به معنویت (spiritualism) و عشق ورزی به انسانیت و جهانِ پیرامون، که خود را در جوهر و بنیان اندیشه های عرفانی شعرا و عرفای ایران زمین نشان میدهد، در حقیقت نیاز و آرزویی است که تمامی بشریت را، مستقل از شرایط فرهنگی و دورانی که در آن بسر میبرده است، بخود مشغول داشته است. امید برای بازگشت انسان به طبیعت و احساس یگانگی با جهان و آرزوی پیوند با نظام هستی، که انسان را هیچگاه آرام نگذاشته است، در اکثر اشعار عرفای ایرانی و همچنین آثار عرفانی و معنوی سایر فرهنگها دیده میشوند. و این نیاز و تلاشهای عرفانی و معنوی ای که برای پاسخ به این نیاز صورت گرفته، دقیقا نقطه جدایی این طریقت را با دین و مذهب رسمی و آخوندی که بیش از هر چیز انسان را به بند میکشد و محدود میکند بنمایش میگذارند. مذهب و دین رسمی با وجودیکه ادعای ارائه یک اطمینان صد در صد را، که در وجود خدا تجلی پیدا میکند، دارد اما هیچگاه نتوانسته است اعتماد قلبی طرفداران خود را جلب نماید. ما در دوران عدم اطمیئان و نسبیت زنگی میکنیم و انسان امروزی آموخته است که در عین دست کشیدن از مطلق ها همچنان میتوان خود و این جهان همواره در حرکت را دوست بدارد و بدان عشق ورزد و با آن و تضادهایش بسازد.

این حقیقت خود را بخوبی در دور شدن مردم از مذاهب رسمی و خلوت شدن مساجد و کلیساها و روی گردانی آنان از آخوندها و مقامات رسمی مذهبی نشان میدهد. روز به بروز بر تعداد مردمی که میگویند دیگر به خدایی که مذاهب رسمی معرفی و توسط آخوندها تبلیغ میشود اعتقادی ندارند، اما در عین حال معتقدند که این جهان بی معنی و بی هدف نیست و دارای قدرتی درونی و وحدت بخش است، افزوده میشود. و این همان معنویتی است که انسان ایرانی، عرفا و شعرای ما با اتکاء به آن، تاریخ، فرهنگ و ادب این مرز و بوم را زنده نگاه داشته اند. معنویتی که خودرا در قرن حاضر در جنبش عصر جدید (new age) نشان میدهد. در این عصر جدید معنویت و عرفان در مقابل مذاهب رسمی، که یکی از عوامل اصلی از خود بیگانگی انسان از خود و جهان پیرامونش است، قرار گرفته است و با آن مبارزه میکنند.

درعصر جدید مذاهب رسمی و حتی بظاهر مدرن و علمی شده به پایان خود نزدیک می شوند و مذاهب فرا مدرن متولد می گردند. در این دوران بر خلاف تلاش برای مدرن و علمی کردن متون دینی و تلاش برای حل تناقضات دین و علم و یا اجرای مقررات شرع، بر معنویت و اصالت انسان و پذیرش این جهان واقعی، نسبی و در عین حال یگانه تاکید میگردد. در مذاهب ُپست مدرن ( (postmodern religion بجای نصیحت، دعوت به مذهب و تلقین اصول دین که توسط آخوندها بکار گرفته میشود و خود را واسط بین  خدا و انسان معرفی میکنند، مسئولیت، رشد درونی و استقلال فردی جایگاه ویژه ای پیدا میکنند . از این نظر تفاوت اساسی ای بین نحله های مختلف عرفانی و معنوی که در میان ملت ها در حال رشد و تکوین است وجود ندارد. همه بدنبال دست یابی به آرامش درونی برای انسان و صلح برای بشریت هستند، بدون اینکه بخواهند قوانین و مقررات خاصی را تحمیل کنند.

بسیاری از مردم و بویژه جوانان میگویند که دیگر به یک مذهب خاص اعتقادی ندارند و نمیخواهند خود را در بند آن کنند، اما در عین حال تاکید میکنند که همچنان معتقدند که این جهان دارای معنا است و قدرتی در آن حضور دارد که پویندگی و یگانگی آنرا حفظ میکند. میگویند که یک چیزی هست اما نمیدانند که چیست. در عین حال اما این اعتقاد به وجود یک چیز نا معلوم باعث نمیشود که به دامن مطلق نگری و سیا و سفید کردن همه چیز بغلتند، بلکه همه چیز را میتوانند نسبی و در حرکت ببینند.

این گرایش روز افزون به معنویت و عرفان و زندگی در دورانی که عصر جدید نامیده میشود نشان میدهند که دیگر اسلامِ به اصطلاح مدرن و امروزی شده که نوگرایان شیعه از دوران اقبال لاهوری تا مهندس بازرگان و علی شریعتی بدنبال آن بوده اند و یا مانند مجاهدین خلق تلاش داشتند آنرا تبدیل به ایدئولوژی کنند پاسخگوی نسل جوان ایران نیست. در واقع اسلام مدرن آنگونه که نوگرایان مسلمان میخواستند و برای آن همت می کردند به انتهای خود رسیده و باروری خود را از دست داده است. این واقعیت که نوگرایان مسلمان دیگر نتوانسته اند حرف و اندیشه جدیدی پس از شریعتی و بازرگان ارائه دهند دال بر این حقیقت است.

اما برای نوگرایان مسلمان راه برای نوگرایی در اعتقادات دینی اشان بسته نشده است، البته اگر پا را فرا تر از اسلام و تشیع بگذارند و همراه پویندگان این عصر جدید و مذهب ُپست مدرن گردند. مانند اکثر عرفا و اندیشمندان این مرز و بوم که نام و آثارشان بیش از هر امام مقدس و معصوم شیعه برای مردم ایران و جهان ارزش دارد دعوت و پیامی را که پیامبر مسلمین در ابتدای آغاز حرکتش در مکه اعلام کرد از سایر آیات و پیامهای بعدی بویژه در زمان مستقر شدن در مدینه جدا سازند و جرات این را داشته باشند که اعلام کنند که قران کلام خدا نیست و بنابراین میتوان با آن گزینشی برخورد کرد و روح و پیام اصلی آنرا گرفت و مابقی را بدست تاریخ همان دوران سپرد ودر وادی های عربستان و حجاز رها کرد.

و اگر هم برخی همچنان اصرار بر نام گذاری بر این مذهب ُپست مدرن و جهانی دارند میتوان آنرا "چیز ایسم" نامید! مگر نه اینکه بسیاری میگویند که دیگر به خدایی که این مذاهب موروثی و سنتی معرفی میکنند اعتقادی ندارند و نمیخواهند دنباله رو آخوند ها باشند، اما در عین حال اعتقاد دارند یک چیزی هست و نمیشود پذیرفت که این هستی بی هدف و سرگردان باشد. خوب اگر همه میگویند که یک چیزی هست ولی نمیتوانند تعریف خوبی از آن ارائه دهند و اصراری هم بر آن ندارند و همین اعتقاد بوجود این چیز برای آنها کافی است، میتوان آنرا "چیز ایسم" نامید و اجازه داد که هر فرهنگ و ملتی تعریف خاص خود را از آن داشته باشد.  

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

روشنفکران ابزار ساز


در این یادادشت کوتاه نگارنده کوشش دارد بحثی متفاوت در زمینه تعریف و نقش روشنفکران سیاسی باز نماید؛ الهام بخش این تلاش کتاب دمکراسی علیه دمکراسی از نویسنده فرانسوی پییِرِ روزانافالون و مصاحبه ای است که اخیرا با وی به مناسبت دریافت جایزه اسپینوزا انجام گرفته است.

اگرچه از زمان کشف و کاربرد واژه روشنفکر بیش از صد سال میگذرد، اما هنوز این سوال مطرح است که چه کسی را واقعا میتوان روشنفکر نامید. بعلاوه که درهر مقطع تاریخی، تعریف و نقش روشنفکر دستخوش شرایط اجتماعی و سیاسی و گفتمانهای روز نیز شده است.

اما در عین حال یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: که این واژه تحت تاثیر جنبشهای سوسیالیستی و انقلابی قرن بیستم عمدتا همراه با واژه سیاست و مبارزات سیاسی و اجتماعی بکار گرفته شده است.
البته پیوند این دو واژه در جوامع استبداد زده ای مانند ایران بسیار طبیعی مینماید. در چنین جوامعی روشنفکر بودن بمعنی سیاسی و به اشکال گوناگون درگیر دردهای اجتماعی شدن است. در این کادر، از روشنفکر انتظار میرود که در کنار فعالیت های سیاسی و اجتماعی، از اطلاعات عمومیِ سیاسی و فرهنگی نیز برخوردار باشد و در این زمینه تحلیل و راه حل ارائه دهد.
بعبارت دیگر با وجود ابهام در تعریف و متغیر بودن نقش روشنفکر در دورانهای مختلف، از یک روشنفکر، بویژه در جوامع استبداد زده، همواره انتظار میرفته است که تحلیل گر سیاسی نیز باشد و تعهد خود را نسبت به مشکلات و دردهای اجتماعی فراموش نکند.  

در تاریخ دوران مدرن ایران همواره دو گرایش عمده از روشنفکران سیاسی حضور داشته اند و در کنار هم و حتی بعضا علیه هم به فعالیت سیاسی مشغول بوده اند. گروه اول روشنفکرانی بوده اند که از طریق مبارزات سیاسی و سازمان یافته، بعنوان پیشتازان خلق، و اراده گرایانه، برای تغییرات سیاسی و در نهایت انقلاب اجتماعی مبارزه میکردند؛ و گروه دوم روشنفکرانی بودند که استراتژی آگاهی بخشی را دنبال میکردند.

این دو گرایش اما، همانطور که در خط مشی خود تفاوت های بسیار آشکار داشته اند، از خاستگاهای متفاوتی نیز برخوردار بوده اند. زمینه های فکریِ روشنفکران سیاسیِ اراده گرا عمدتاً جنبش های آزادی بخش، سوسیالسیتی و انقلابی اوایل قرن بیستم بود؛ و روشنفکران سیاسیِ که خط مشی آگاهی بخشی را بر مبنای "تئوری بازگشت به خویش" دنبال می کردند عمدتاً مسلمان بودند و متأثر از آموزش های مذهبی و بویژه رسالتی که پیامبران در این زمینه بعهده داشته اند، به فعالیت های به نظر خود «آگاهی بخش» مشغول بودند.

اگرچه این دوگرایش در زمینه های فوق بسیار متفاوت بودند اما در یک زمینه نیز اشتراک نظر و هدف داشتند، و آنهم جانشین کردن نظام و یا گفتمان سیاسی جدید بجای گفتمان و نظام سیاسی حاکم، حال یا از طریق مبارزات سیاسی، اجتماعی و یا حتی نظامی و یا از طریق آگاهی بخشی و رساندن مردم به خود آگاهی .

اصولا هر تحول اجتماعی و سیاسی در نهایت بر دوش مردم حمل میشود و مردم برای ورود به این عرصه، نیازمند لوازم و ابزارهایی کارآمد هستند. بنابراین از این نظرگاه این سوال مطرح میشود که این دو گرایش چه ابزارهایی را در واقع امر در اختیار مردم قرار داده و یا همچنان میدهند؟

 ابزاری که این روشنفکران در اختیار داشتند، بویژه روشنفکران سیاسی گروه اول، همانا رهبران سیاسی، سازمان و تشکیلات تابعه اشان بوده است. بدین معنی که وعده آنان، در اصل، به مردم این بود که در صورتی که این نسل پیشتاز و روشنفکر قدرت را بدست گیرد آزادی و عدالت تحقق پیدا خواهد کرد.

این روش شاید در دورانی که اکثریت مردم از ابزارهای گوناگون اجتماعی و سیاسی برخوردار نبودند و بویژه از دسترسی به اطلاعات و منابع آگاهی بخش محروم بودند؛ و وظیفه پیشتازان و روشنفکران یا آگاهی بخشی و یا رساندن اطلاعات به هر طریق ممکن و یا نجات مردم از بند های استبداد و بهره کشی از طریق مبارزات سیاسی و نظامی بود، کاربرد داشت؛ اما در شرایط کنونی که دست یابی به منابع اطلاعاتی و خبری حتی در جوامع غیر دمکراتیک بسیار آسان تر و اکثریت مردم بخوبی به منافع خود آگاه شده اند، این سوال مطرح میشود که آیا مردم همچنان منتظر این ابزارها و روشها هستند؟ و آیا ابزار هایی که روشنفکران سیاسی بطور سنتی در اختیار داشته اند و تقدیم مردم میکرده اند همچنان کارایی گذشته خود را دارند؟  
این سوال البته بیشتر متوجه طیف وسیع روشنفکران سیاسی که اکنون به هر دلیل در خارج از مرزهای کشور زندگی میکنند میباشد. روشنفکران سیاسی گروه اول، روشنفکرانی که عمدتا در سازمانها و اتحادهای سیاسی متشکل هستند، در کنار تحلیل های سیاسی و تفسیر و رصد کردن تحولات داخلی جمهوری اسلامی، عمدتا درگیر بازسازی سازمانهای سیاسی سنتی خود بوده اند و یا برای تشکیل اتحادهای سیاسی جدید تلاش داشته اند. روشنفکران گروه دوم، آنانکه که دل مشغول آگاه کردن مردم بودند، اما همانطور که در گذشته سازمان یافته عمل نمی کردند، اکنون نیز عمدتا در قامت فردی تبدیل به مفسران سیاسی و رصد کننده تضادهای داخلی جمهوری اسلامی شده اند.

حال این سوال مطرح میشود که آیا مردم ایران نیازمند و منتظر این تجزیه و تحلیل سیاسی از تضادهای داخلی و خط کشی کردن بین جناحهای مختلف این رژیم که همواره جابجا و بالا و پایین میشوند هستند؟ و آیا رصد کردن این وقایع برای مردم ما از اهمیت خاصی برخوردار است و در انتظار آن نشسته اند؟ و آیا اصولا ابزارهای سنتی ای که روشنفکران سیاسی، از آلترناتیوهای سیاسی گرفته تا رهنمود های سیاسی و اگاهی بخش، همواره در اختیار داشته اند و بر ارائه آن تاکید دارند، همچنان کارایی گذشته خود را دارند؟ و حتی میتوان این پرسش را مطرح کرد که آیا در کادر تعریف سنتی از روشنفکر سیاسی، آیا این مردم هستند که در شرایط حاضر به روشنفکران احتیاج دارند و یا این روشنفکران هستند که به مردم خود نیازمندند تا به اهداف خود دست یابند.

تعریف و نقش روشنفکر در این دوران جدید، که به اعتبار بالا بودن سطح آگاهی و در دسترس بودن منابع خبری و اطلاعاتی، بعنوان قرن ارتباطات و اطلاعات شناخته میشود، شایسته باز بینی و تغییر است. در دورانی که اندیشه ها و روش شناخت پست مدرن اثرات خود را در اکثر زمینه های علمی، سیاسی و جامعه شناسی آشکار کرده اند دیگر از روشنفکر سیاسی نمیتوان انتظار داشت که یک روشنفکرِعام باشند و به اعتبار فعالیت های سیاسی اش در جایگاه رهبری سیاسی و راهنمای مردم بنشیند.

آنچه که بیش از هر چیز روشنفکران سیاسی نیازمند آن هستند، دست یابی به تخصص در زمینه ای است که قصد فعالیت دارند و بکار گیری دانش خود در جهت مسلح کردن مردم به ابزارهایی است که برای شرکت فعال در مناسبات قدرت نیازمند آن میباشند. در این رابطه برخورداری از تحصیلات عالی در زمینه فلسفه سیاسی، جامعه و مردم شناسی میتواند بسیار مفید افتد.
در واقع در این دوران جدید، روشنفکران سیاسی ابزارسازانی باید باشند که دانش و تخصص خود را در اختیار مردم قرار میدهند، بدون اینکه بخواهند اراده گرایانه در نقش راهنما و یا رهبر ظاهر شوند.
همانطور که هر تخصصی و هر متخصصی نقشی موقت و نسبی دارد، روشنفکر سیاسی نیز نمی تواند مادام العمر در این نقش و جایگاه باقی بماند و فعال باشد.

"روشنفکر سیاسی ابزار ساز" تنها بدلیل تخصص و دانشی که آموخته است و به این دلیل که ابزارها و روشهایی را تولید می کند که بتوانند نیازهای مردم را پاسخ دهند، شایسته این مقام میتواند باشد و نه آنانی که به هر دلیل و به اتکاء اراده و خواست فردیشان خود را روشنفکر سیاسی و مرجع و اتاق فکر مینامند.

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

علیه فرهنگ ترس

  
"ترس سرچشمه اصلی خرافات و یکی از منابع اصلی ظلم و ستم است.  غلبه بر ترس آغاز خردمندی است."

برتراند راسل

ترس و نگرانی یکی از شاخصه های مهم جامعه ایران در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی شده است. مردم ما در دورانهایِ همواره  پر تنش  این حاکمیت، بطور مستمرزیر سایه فرهنگ ترس و نگرانی زندگی کرده اند؛ بطوری که می توان گفت که این پدیده جزئی از وجودشان شده است. ترس از جنگ، ترس از بی آیندگی و به انحراف کشیده شدن فرزندانشان، ترس از یورش مامورین اطلاعات به زندگی خصوصی اشان،  نگرانی از بحرانهای روز افزون اقتصادی و گرانی قیمتها و محتاج بودن به نان شب، و حتی ترس از دشمنان خیالی در میان آنان که به گفته های رهبر جمهوری اسلامی باور دارند جزء زندگی مردم شده اند. فرهنگ ترس آنگونه دامنه های خود را گسترده که حتی بنظر میرسد که ترس و نگرانی از آینده، مردم را بیش از بیماریها و امراض و دیگر مشکلات اجتماعی و اقتصادی بخود مشغول داشته اند.

در اینکه احساس ترس جزئی از وجود انسان است و بعنوان یک احساس طبیعی و بشری شناخته میشود شکی وجود ندارد. اما انچه که ما در حال حاضر شاهد آن هستیم و مورد توجه این یادداشت است فرهنگ ترس و عوارض ناشی از آن میباشد. فرهنگی که در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی به اشکال مختلف تعمیق و گسترش داده شده است. این فرهنگ ترس در حقیقت یکی از ابزارهای بسیار کارآمد این رژیم برای اعمال سیاست تامین امنیت و برقراری ثبات و آرامش بوده است. و به جرات میتوان گفت که این ابزار بیش از دیگر ابزارها، از جمله سرکوب و تحمیق، عمل کرده و می کند. برقراری امنیت و ثبات اجتماعی و سیاسی از یک سو و گسترش فرهنگ ترس از سوی دیگر دوبازو و اهرم اصلی استراتژی بقا و ادامه حیات این نظام است.    

تحقیقات و مطالعات جامعه شناسانه در زمینه فرهنگ ترس نشان میدهند که این پدیده مختص جامعه ایران نیست و به اشکال مختلف در بسیاری از کشورها، حتی در کشورهای دمکراتیک نیزاعمال میشود. در واقع، فرهنگ ترس و در کنار آن احساس امنیت از شاخصهای بسیار بارز زندگی در قرن بیست و یکم شده است. انسان این قرن در زیر سایه فرهنگ ترسِ از همه چیز، از امراض گوناگون گرفته تا حوادث طبیعی ناشی از آلودگی محیط زیست، تا نگرانی از حملات تروریستی و ... زندگی می کند.

در حالیکه در مقایسه با دورانهای قبل، آمار مرگ و میر ناشی از امراض و عوارض طبیعی و اجتماعی بسیار کاهش پیدا کرده است اما پدر و مادران این قرن بسیار بیشتر از والدین قرنهای گذشته نگران آینده فرزندانشان هستند و آینده خوبی را برای آنها پیش بینی نمی کنند. در گذشته های دور والدین به راحتی میتوانستند آینده بهتری را برای فرزندانشان  تصور کنند و آنرا قابل دسترس میدیدند. اما در حال حاضر این پیش بینی ها زیر سایه سنگین ترس و بی اعتمادی نسبت به آینده قرار گرفته اند و ما جرأت پیش بینی آینده بهتر را بخود نمی دهیم.

ریسک و ریسک پذیری جزء جدایی ناپذیر تاریخ تکامل انسان است و اصولا بدون خطر و ریسک کردن، پیشرفتهای بشری امکان پذیر نبوده است. اما حاکمیت فرهنگ ترس در اکثر جوامع بشری مفهوم دیگری به ریسک  و پذیرش خطر داده است. ریسک موضوع و پدیده ای بوده است برای پذیرفتن و حتی به استقبال آن رفتن، اما در دوران حاضر، مردمان اکثر جوامع به اشکال گونگون تعلیم داده میشوند که چگونه  از رو در رو شدن با ریسک و خطرات بپرهیزند.

یکی از نتایج مستقیم فرهنگ ترس و پرهیز از ریسک را میتوان در بی اعتمادی مردم نسبت به آینده و نبودن امید و خوشبینی و شادابی دید. این نا امیدی بگونه ای جدی و همه گیر شده است که برخی حتی خود انسان را خطر اصلی برای این حیات و این کره خاکی می دانند. البته باید اضافه کرد که این تصور و برداشت از انسان، که خطر اصلی برای این جهان است، در جوامع و فرهنگهایی که اصولا دید منفی نسبت به انسان وجود دارد و بویژه مطابق آموزشهای مذهبی خطاکار شناخته میشود، بیشتر قابل مشاهده است.

حاکمیت فرهنگ ترس باعث شده است که کمتر انسانی بخود اجازه بدهد که دامنه تماسها و ارتباطات خود را وسیع کند و با آرامش خاطر پا به وادی ناشناخته ها بگذارد. در چهارچوب این فرهنگ هر قدر دامنه زندگی محدودتر و انسان خود را کوچکتر کند با خطرات کمتری مواجهه میشود و بنابراین زندگی اش دوام بیشتری پیدا خواهد کرد. دقیقا قابل مقایسه با کرمی که در هنگام روبرو شدن با خطر خود را جمع و جور میکند و یا لاک پشتی که سر خود را در لاک خود فرو میبرد. و این دقیقا همان واکنشی است که دولتهای حاکم، که فرهنگ ترس را تقویت میکنند و از آن سود میبرند، خواهان آن هستند. هر اندازه فرهنگ ترس در میان مردم عمومی تر شده باشد به همان اندازه دولت حاکم بهتر میتواند سیاستها و برنامه های خود را اعمال کند و سوار براین فرهنگ نماید.

جمهوری اسلامی را می توان یک نمونه کامل از این سیستم و سیاست مبتنی بر فرهنگ ترس دانست. حاکمیت گسترده فرهنگ مذهبی و خرافی ابزارهای لازم برای اعمال فرهنگ ترس و اجرای سیاستهای امنیتی وسرکوبگر در اختیار این رژیم گذاشته اند. از یک سو با استفاده از احساسات مذهبی مردم، شمشیر خداوندی و مجازاتهای اخروی بالای سر مردم نگاه داشته میشود و مومنین را از تلاش برای لذت از زندگی منع میدارند و پرهیزکاری را تقویت میکنند از سوی دیگر با تشویق فرهنگ تقیه و آموزش انواع و اقسام کلاههای شرعی، دروغگویی و حیله گری را که از صفات انسانهای ضعیف و کوچک است تشویق و ترویج میکنند.

نا امیدی نسبت به آینده و ترس از پذیرش رسیک، بعنوان یکی از مهمترین عوامل  تخریب کننده روابط اجتماعی و از هم گسیختگی شیرازه جوامع انسانی نیز شناخته میشود. در اثر حاکمیت ترس و بنابراین محدود شدن روابط اجتماعی و الویت حفظ منافع فردی بر منافع جمعی بی اعتمادی نسبت بیکدیگر دامن زده میشود، پدیده ای که جامعه ما بشدت از آن رنج میبرد.

در چهارچوب فرهنگ ترس تنها یک راه حل و یک چشم انداز امید بخش ارائه میشود، آنهم چشم اندازی که توسط حاکمین و مروجین این فرهنگ ترسیم میگردد. رهبرجمهوری اسلامی در طول تمام سالهای گذشته همواره بر استراتژی  مقابله با دشمنان اسلام و جمهوری اسلامی تاکید کرده است و نه تنها خود و کارگزاران جمهوری اسلامی را بلکه اکثریت مردم کشورمان را در این جادوی ترس و بی اعتمادی گرفتار ساخته است. او فریاد بر میآورد که تنها یک راه حل و راه چاره برای این مملکت قابل تصور است و آنهم حفظ آرامش و ثبات به هر قیمت و خاموش کردن همه صداها و حتی اختلافات درونی به هر وسیله. در قاموس فرهنگ ترس و امنیت همه چیز متمرکز بر ثبات و ادامه حیات این نظام است. یکی از تاثیرات مستقیم این سیاست دشمن ستیز و حاکمیت ترس در جمهوری اسلامی همانا انفعال، سرخوردگی و عدم اعتماد به نفس است که بویژه در نسل جوان و بی اینده کشورمان بارز است.

در قاموس و فرهنگ ترس پرور است که همه چیز رنگ سیاه و سفید بخود میگیرد  و مطلق گرایی و جستجو و عبادت آن ترویج و تبلیغ میگردد. در برابر این مقام مطلق همه امور و پدیده ها مارک بی ارزشی میخورند، حتی خود انسانها. واکنش طبیعی مردم در این شرایط گریز از امور بی ارزش و تلاش برای دست یابی  و نزدیکی به آن مقام مطلق است. اما چون این مقام دست نیافتنی است، نتیجه آن نا امیدی و افسردگی میشود.

اما همانطور که تاریخ تکامل بشر نشان داده است، تنها با ریسک پذیری و خطر پیشه کردن بوده است که انسان توانسته از بن بستها و بحرانها عبور کند و یک گام بجلو بردارد. تاریخ مبارزات آزادیخواهانه مردمان نیز دال بر درستی این قانونومندی است و گواه بر این حقیقت است که هرگاه ملتمان خطر پیشه کرده و جرأت ریسک کردن از خود نشان داده است موفق شده است بن بست ترس و نا امیدی و بی انگیزگی را بشکند و یک گام به پیش بردارد. خودآگاهی به قدرت خود و سر بر آوردن از لاک خویش و نفی این فرهنگ ترس، که محصول ریسک پذیری است، هر بار باعث شده است که مردم ما طور دیگری به زندگی نگاه کنند و شاداب تر و با اعتماد به نفس بیشتر روابط اجتماعی خود را توسعه دهند. 

تاریخ انسان همچنین نشان میدهد که شکست و تجارب ناشی از آن قبل از اینکه مایوس و نا امید کننده باشند آموزنده هستند. در واقع زیر سلطه فرهنگ ترس است که مردم را از ریسمان سیاه و سفید میترسانند که مبادا دچار اشتباه دوبار شوند. کدام تجربه بشری در قدم اول موفق بوده است و کدام خیز با افت همراه نبوده است؟ ترس از تکرار اشتباه نیز معمولا توسط رهبرانی که پس از تجربه اول بقدرت رسیده اند، ترویج میشود تا مبادا مردم بار دیگر به فکر انقلاب بیفتند.

همچنین تجارب دیگر ملل در زمینه نظام آموزشی نشان میدهد که هرگاه یک نسل یاد گرفته باشد که چگونه با  شرایط نا مطمئن و دارای ریسک برخورد کند و با عدم تعیین که همواره وجود دارد کنار بیاید و نسبی گرایی پیشه کند نسل موفقتری بوده است.  

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

ماکیاولیسم و جنگ قدرت


جامعه ایران، بویژه در عرصه های سیاسی و اجتماعی آن دنیای پر تضاد و متناقضی را به نمایش میگذارد. گاه از شنیدنِ برخی از صحبتها و مواضع مقامات جمهوری اسلامی، در عرصه های داخلی و خارجی، و از دروغهای آشکار و فحشهایی که نثار هم میکنند شرمگین و سرافکنده میشوی؛ و بقول معروف آه  بر میکشی که "عجب مملکتی داریم ما"؛ و زمانی که به سرمایه ها و ارزشهای والایِ این سرزمین در هنگام دریافت جوایزِ حقوقِ بشر که آخرین آن جایزه ساخاروف به نسرین ستوده و جعفر پناهی است، فکر میکنی غرق در شور و شوق میشوی و میتوانی برای لحظه ای هم که شده سر خود را با غرور و افتخار بالا نگاه داری.

 از گسترش فرهنگ دروغ و ریا و تقلب تا رواج خرافات، که هیچگاه تا این حد و اندازه در تاریخ ایران سابقه نداشته است، خشمِ همراه با اندوه و حسرت جانت را فرا میگیرد؛ و از سوی دیگر زمانی که موفقیت نسل جوان کشورمان را درعرصه  های علمی و جهانی می بینی اشک غرور و شوق بر گونه ات جاری میشود. براستی که مملکتی پر تناقض وآکنده از تضادهای گوناگون داریم ما.

در خارجِ کشور ودر میان اپوزیسیونِ جمهوری اسلامی، اگرچه  کنگره های سیاسی و سازمانی و منشورهای مختلف همیشه  ئوید دهنده بوده و هستند؛ اما آنگاه که  تمامی این تلاشهایی را که در طول حاکمیت بیش از سی سال جمهوری اسلامی انجام گرفته است، در کنار هم می گذاری وبه نقد آن می نشینی چیزی جز تکرارِ پی در پیِ جمع و تفریق، کم و زیاد شدن و بهم پیوستن و بسرعت از هم گسستن را نمی بینی، حسرت یک اتحاد و همکاریِ گسترده و پایدار را می خوری.
البته شاید گفته شود که همه  اینها محصول طبیعیِ جامعه  پر تضاد ایران است و خوب و بد بودن آنرا باید پذیرفت؛ و باید سعی کرد در چهارچوب این واقعیتها عمل نمود.

البته شاید این نوع  نگرش و برخورد به شرایطِ پرتضاد جامعه ایران  با یک نگاه صرفا سیاسی و با تعریفی خاص از سیاست، که در واقع چیزی جز مبارزه برای کسبِ قدرت نیست، جور دربیایند؛ و شاید کسانی که اینگونه به مسائل نگاه میکنند وعادت به این نوع از فعالیتها دارند، و بعبارت دیگر سیاست ورزی برایشان شغل و حرفه شده است، براحتی بتوانند با اینهمه تضاد و تناقض کنار بیایند.

و البته شاید بتوان با منطقهای حسابگرانه و چرتکه انداز این تناقضات را تحلیل و توجیه کرد، ودر میانه میدانِ تضادهای داخلیِ جمهوری اسلامی از یک ستون به ستون دیگر پناه برد، گاه از خاتمی و گاه از رفسنجانی حمایت کرد و حتی مانند برخی خود را آماده کرد که حتی شاید لازم باشد که از احمدی نژاد در مقابل آیت الله خامنه ای حمایت شود! و یا برخی دیگر حاضرند خود را بازیچه و عاملِ دستِ سیاست های خارجی سازند تا جاپایی در گوشه ای از خاک ایران بیابند.

درفلسفه سیاسیِ ماکیاولی و ایدئولوژیک شده هر وسیله ای که برای کسب قدرت مفید افتد مشروع و پذیرفتنی است. برای مثال، فرهنگ سنتی و خرافات  قابل چشم پوشی و حتی وسیله ای برای جلب حمایت مردم نیز میتوانند باشند. از هم زمانی سالروز تولد امام هشتم شیعیان که "اخترآسمان خراسان" نامیده میشود! ( در حالیکه امام هشتم یک جمله فارسی بلد نبوده و اساسا عرب بوده است) با خروج سازمان مجاهدین خلق از لیست سازمانهای تروریستی، توسط خود همین سازمان به فال نیک گرفته میشود واز آن بهره برداری سیاسی و مذهبی میگردد. و البته که همه اینها در چهارچوب سیاست ایدنولوژیک و ماکیاولی شده قابل پذیرش هستند.

البته اینگونه سیاست ورزی و فلسفه سیاسیِ قدرتمدار مختص جامعه ایران نیستند، حتی در کشورهای دمکراتیک نیز این نوعِ خاص از فلسفه سیاسی بسیار رایج و معمول شده است. مطابق نظر سنجی هایی که مرتب در این کشورها انجام میگیرند، میزان اعتماد مردم به سیاست و حکومت همواره در حد متوسطِ رو به پایین بوده است. این نظر سنجی ها نشان میدهند که در نزد بسیاری از مردم این کشورها سیاست مترادف با بالا رفتن از نردبان قدرت، برای تامین منافع سیاسی و اقتصادی گروه و طبقه وابسته بخود، شده است.

سیاست ماکیاولی و ایدئولوژیک شده اگرچه اثرات بسیار عمیق و جدی ای بر اندیشه های سیاسی و بطور کلی فلسفه سیاسی در یکی دو قرن گذشته، بویژه قرن بیستم، داشته است، اما ریشه های آن را باید در دورانهای بسیار دورتر جستجو کرد. در واقع از زمانی که افلاطون کتاب جمهوریت را تدوین کرد، بتدریج ایده اداره جامعه  توسط روشهای منطقی و حسابگرانه، ریشه گرفت و آغاز به رشد کرد. بر مبنای این ایده، که قرنها بعد لباسِ مسیحیت نیز به تن نمود و توسط قدرتهای سیاسی و کلیسایی بکار گرفته شد، مردمان  یاد گرفتند که چگونه جامعه خود را آنطور که نخبگان لازم میدیدند و برایشان تئوریزه کرده بودند شکل و سامان بخشند. وآنچه در این میان غایب بود و کمتر به آن توجه میشد، همانا اخلاقیات و ارزشهای بدیهیِ انسانی و آمال و آرزوهایی بود که انسانها همواره در سر و دلشان می پرورانده اند.

شاید بتوان گفت در تمام این دورانِ دو هزارساله، نظریات آرمانگرایانه، اتوپیایی و اخلاقی تنها استثنایی بوده اند  بر قاعده و جریان غالب فلسفه های سیاسیِ قدرتمدار و ایدئولوژیک شده. این جریان غالب البته در دوران روشنگری توسط ماکیاول، با نظریه قدرت و مشروع بودن هر وسیله ای برای کسب آن، تکمیل تر میشود و در قرن بیستم، که از یک منظر قرن ایدئولوژیها و مذاهب ایدئولوژیک شده است، تبدیل به نظریه مسلط درعلم سیاست میشود.
در سیاست ایدئولوژیک و ماکیاولی جایی برای ارزشهای اخلاقی باقی نمی ماند. روابط  بین بخشهای اجتماعی و احزاب سیاسی بایستی توسط معادله قدرت و بر مبنای اندازه گیری نقش هریک در ترازوی قدرت تنظیم شوند؛ و خوب و بد بودن یک سیاست با معیار موثر بودن و یا نبودن آن سیاست تعیین می گردد. در این سیستم، رهبران و دولتمردان معمولا بخاطردروغگویی و یا سیاست های دوگانه و متضاد مجازات نمیشوند، اما قطعا بدلیل عدم موفقیت در کسب آرا و اشغال نکردن یک موقعیتِ مطلوب در عرصه قدرت، مجبور میشوند که جوابگو باشند و حتی استعفا دهند.
این وضع البته در نظامهای بشدت ایدئولوژیک و کنترل شده توسط یک ایدنولوژی و یا یک مذهبِ خاص بمراتب جدی تر است. در جمهوری اسلامی دروغگویی و تقلب و کلاهبرداری با یک کلاه شرعی توجیه، قابل چشم پوشی و بنابراین پذیرفتنی میشود. ابزارهایی از جمله تقیه و حفظ بیضه اسلام و فتوای مراجع دین میتوانند هر امری و هر کاری را گناه و یا ثواب جلوه دهند.
اما همانطور که گفته شد در کنار این قاعده عمومی، استثنایی نیز وجود داشته و دارد؛ و بوده اند اندیشمندان و فیلسوفانی که مبتنی بر آمال و آرزوهای اخلاقی و انسانی، نظریه جامعه مطلوب و اتوپیایی را مطرح و ارائه کرده اند.
این نظریات اما در حال حاضر دیگر نه یک استثنا بلکه خود قاعده و آلترناتیوی در برابر سیاست های ماکیاولی و قدرتمدار شده اند و بعنوان فلسفه اخلاق و سیاستِ اخلاقی و انسانی  پایه و مبنای عملِ بسیاری از سازمانها و انجمنهای مستقلِ گردیده اند. از جمله از انجمنهای حمایت از حقوق بشر و حقوق زنان، حمایت از کودکان و بطور کلی بسیاری از نهادهای اجتماعی و انسان دوستانه و یا حمایت از محیط زیست و حیوانات میتوان نام برد. و جالب این است که این انجمنها و نهادهای مستقل که در سراسر جهان فعالند زبان مشترک و اهداف مشابهی دارند.

پذیرش حقوق مساوی و احترام به حرمت همه‌ی انسان‌ها، پایداری در انجام وظایف مدنی، صداقت در حرف وعمل و ایجاد حس علاقه و مسئولیت و تقویت آن در دل مردم هر کشور از جمله اصول اخلاقی پذیرفته شده توسط همه ملتها، مستقل از فرهنگ و تاریخشان، شده اند. اینها از جمله اصول اخلاقی جهان شمولی میباشند که همه ملت ها از آنها یک تصور کم و بیش مشابه دارند.

یطور مجمل میتوان گفت که سیاست اخلاقی و انسانی شده بر خلاف سیاست های ایدئولوژیک شده که راهکارهای مشخص برای دست یابی به هدفی که از قبل تعیین شده است ارائه میدهند، نهادهای اجتماعی مستقل و غیر انتفاعی مانند جمعیت های دفاع از حقوق بشر و محیط زیست را دعوت میکند که در درجه اول به آسیب شناسی مشکلات اجتماعی بپردازند و با مشارکت با یکدیگر بررسی کنند که چه راه حلی مطلوبترین و مناسبترین میتواند باشد. سیاست اخلاقی شده بجای اینکه انسانها را سیاستمدار بار بیاورد سعی میکند سیاست را انسانی تر کند. در چهارچوب فلسفه سیاسی اخلاقی و انسانی شده بجای اینکه این پرسش مطرح باشد که آنها یعنی نخبگان جامعه چه تصمیمی خواهند گرفت، پرسیده میشود که ما چه تصمیمی میتوانیم بگیریم. در سیاست اخلاقی شده، نهادهای مستقلِ اجتماعی ، صنفی و فرهنگی و محیط زیستی نقش اصلی و تعیین کننده در تعیین و اجرای سیاست های ملی و کشوری دارند. به این معنی که آنها هستند که نمایندگان خود را به مجالس قانونگذاز میفرستند؛ و در این میان، دولت صرفا یک نهاد اجرایی و اداره کننده امور جاری مردم است، و دولتمردان کارشناسانی هستند که تنها وظیفه اشان اداره امور کشور در حوزه تخصصی خود میباشد.

اما سیاست اخلاقی شده سیستم جدیدی را جایگزین سیستمهای دمکراتیک کنونی نمیکند، بلکه منابع قدرت را جابجا مینماید و قدرت را از دست احزاب که نماینده یک بخش اقتصادی است و منافع آنان را دنبال میکند میستاند و بدست نهادهای اجتماعی و مردمی و مستقل میدهد. در این میان، تنش ما بین این نهادهای اجتماعی تنش قدرت و مشارکت در آن نیست بلکه تنش اصلی در زمینه برابری حقوقی از یکسو و پذیرش تفاوتهای جنسیتی، نژادی، قومی و فرهنگی از سوی دیگر است. تنش موجود در یک جامعه مبتنی بر اخلاق و انسانیت، تنش قدرت مابین قدرتمداران نیست بلکه تنش سالمی است مابین حقوق اکثریت و پذیرش حق و حقوق اقلیت یک جامعه.

به این امید که نهادهای اجتماعی، مردمی و حقوق بشری اینبار نقش فعال و محوری تری در کنگره ها، اتحادها و منشورهای سیاسی بازی کنند و جایگاهی برابر با سازمانهای سنتی و شناخته شده سیاسی به آنها اختصاص داده شود.

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

چهره دوگانه رهبر جمهوری اسلامی


رهبران و یا روسای جمهور کشورها را معمولا به دو دسته میتوان تقسیم کرد. دسته اول  رهبرانی هستند که حقیقتا تصور میکنند که رهبر زاده شده اند و لباس رهبری فقط بر تن و اندام ایشان برازنده است؛ و دسته دوم رهبران و روسایی هستند که رهبری را تنها یک وظیفه و نقش، که مجموعه شرایط و برآیند نیروهای اجتماعی بر عهده آنها گذاشته شده است می بینند. این دسته از رهبران،  بعنوان رهبران معقول و منطقی شناخته میشوند و آنان که خود را ذاتا رهبر پنداشته و رسالتی برای خود قائلند، بعنوان رهبران احساساتی و دارای خصوصیات روانی ویژه معروفند.

در تاریخ، نمونه های بیشماری از این نوع رهبران و فرماندهان وجود دارند، از دوران باستان گرفته  تا زمان حال. یکی از رهبرانی که در تاریخِ اروپایِ باستان بعنوان یکی از رهبرانِ معقول، متفکر و حتی فیلسوفِ دارای یک مکتبِ خاص معروف است، مارکوس آورلیوس قیصر روم در سده دوم پس از میلاد مسیح میباشد. او معتقد بوده است که همه وقایعِ زندگی از قبل تعیین شده اند و اختیارات و عملکرد انسانها تنها محدود میشوند به واکنش در برابر آنچه که قرار است اتفاق بیفتد. وی قیصر روم بودن خود را نیز اینگونه می بیند و آنرا ناشی از اقتضا و اجبارات شرایط میداند.  در عین حال وی که درباره خودش کتابی بنام "رجوع به خودم"  نوشته است و بظاهر شخص معقول و منطقی ای مینماید از سرکوب مخالفین خود و مردمان کشورهای همسایه نیز دریغ ندارد.

نقطه مقابل این قیصر روم قیصر دیگری بنام نرو (سده اول پس از مسیحیت) بوده است که خود را واقعا رهبر میدانسته است و تصور میکرده است که این نقش فقط برازنده او بوده است. جنگ و خونریزیهای این قیصر روم نیز بسیار معروف اند.
در عصر جدید نیز از این نمونه رهبران بیشمارند، برخی خود را فقط مجری قوانین و نماینده طبقه حاکم معرفی میکنند و برخی دیگر، مانند هیتلر، خود را مادرزاد و مادام العمر رهبر ملت می پندارند.  باور اینگونه از رهبرانِ مادرزاد به خود و ایمان به رسالتی که تاریخ برعهده اشان گذاشته است حتی بتدریج تبدیل به یک ایدئولوژی و مرام خاص نیز میتواند بگردد. کتاب نبرد من آدلف هیتلر از این نمونه هاست.

اگرچه فاصله زمانیِ بین دوران قیصرِ معقول و فیلسوف روم باستان، مارکوس، با قیصر آلمان در قرن بیستم، آدلف هیتلر، بسیار زیاد است و مسلما نمونه های بیشتری از این نوع رهبران میتوان یافت، اما مقایسه کلی دو کتاب "رجوع به خود" از قیصر روم باستان، مارکوس، و کتاب "نبرد من" از قیصر آلمان، آدلف هیتلر، خالی از فایده نیست.

دو کتاب" نبرد من" و "رجوع به خودم" از لحاظ نامگذاری تا حدودی شبیه بهم هستند اما از نظر محتوا، نقش و جایگاهی که نسبت به نویسندگانشان دارند بسیار متفاوتند. در کتاب" نبرد من"، هیتلر خود را ناجی یک ملت و برگزیده تاریخ و نسل خود میشناسد و به آنچه که اعتقاد دارد میپردازد و در عمل نیز سعی میکند آنها را پیاده کند.  در حالی که مارکوس در کتاب "رجوع به خود" افکار و عقاید خود را که در تناقض با اعمال و وظائفی که بعهده اش گذاشته شده است به رشته تحلیل در میآورد. هیتلر در نبرد من خودستایی از خود و وظایفی را که خود برای خویش انگاشته است بعنوان یک ایدئولوژی و مرام تدوین میکند و کتابش آینه اعمال او و کشتار یهودیان و جنگ دوم جهانی میشود؛ مارکوس اما در کتابش حرفها و سخنان، اشعار و افکار فلسفی ای را به نمایش میگذارد که در تناقض کامل با دستگاه عظیم و قدرتمند روم باستان هستند . دستگاهی که اتفاقا وی در پی آن است که شکوهِ دورانهای قبل از مسیحیت را به آن بازگرداند و در این راه نیز از هیچ جنگ و کشتاری دریغ ندارد. در حالیکه وی از لحاظ فلسفی ارزشی برای این دنیا قائل نبوده و همه چیز را گذار و موقتی می دیده است.

رهبر جمهوری اسلامی را نیز باید از نوع رهبران نوع دوم که موقعیت و نقش خود را فقط یک رلِ واگذار شده میداند دانست. وی ظاهرا اهل شعر و ادب است و سخنوری است توانا. در عین حال اما بواسطه موقعیتی که بعهده اش گذاشته شده است بیرحمانه حاضر است مخالفین خود را سرکوب نماید. وی برای حفظ موقعیتی که بعهده اش گذاشته شده است و برای تداوم الیگارشی دینی و نظامی این سیستم حاضر است هم از قدرت سخنوری و داستان پردازی اش استفاده کند و هم در صورت لزوم چهره خشن و وحشی خود را نشان دهد. بمانند الگوهای تاریخی اش شبها قران بر سر میگیرد و نالان بر سجده عبادت می نشیند و روزها شمشیر بردست فرمان میراند و خون می ریزد. اشکهایش در مراسم عزا داری جاری است و سوزناک در غم شهادت الگوهای تاریخی اش سینه میزند و میگرید، اما بر اعدام جوانان کم سن وسال چشم می پوشد.

وی در باره سبک زندگی اسلامی سخنوری میکند و طلبکارِ بحرانهای اجتماعی و اخلاقی که جمهوری اسلامی خود عامل اصلی آنها است  میشود و سوال میکند: "چرا فرهنگ كار جمعي در ايران ضعيف است؟ چرا در روابط اجتماعي، حقوق متقابل رعايت نمي‌شود؟ چرا در برخي مناطق، طلاق زياد شده است؟ چرا در فرهنگ رانندگي انضباط لازم رعايت نمي‌شود؟ الزامات آپارتمان‌نشيني چيست آيا رعايت مي‌شود؟ الگوي تفريح سالم كدام است؟ آيا در معاشرت‌هاي روزانه، هميشه به هم راست مي‌گوييم؟ دروغ چقدر در جامعه رواج دارد؟ علت برخي پرخاشگري‌ها و نابردباري‌ها در روابط اجتماعي چيست؟ طراحي لباس‌ها و معماري شهرها چقدر منطقي و عقلاني است؟ آيا حقوق افراد در رسانه‌ها و در اينترنت رعايت مي‌شود؟ علت بروز بيماري خطرناك قانون‌گريزي در برخي افراد و بعضي بخش‌ها چيست؟ چقدر وجدان كاري و انضباط اجتماعي داريم؟ " (سخنرانی خامنه ای در استان خراسان شمالی).

و البته وی آگاه است که عامل اصلی همه این بلایا و شرایط غیر قابل تحمل، خود نظام اسلامی تحت رهبری ولایت مطلقه فقیه میباشد. شرایط انفجاری که تا کنون بنا بر وظیفه شرعیِ حفظ نظام با چماق سرکوب و تهدید و تحمیق تحت کنترل بوده است.  
اما اکنون بنظر میرسد آنقدر این بحرانها و مصائب اجتماعی تعمیق یافته و جدی شده اند که وی دیگر چاره ای جز به اعتراف به آنها، اما در قالب سوال، ندارد. سوالهایی که در ادامه سخنرانی اش پاسخ نیز داده میشوند: به این شکل که همه این بحرانها بعلت تقلید  جوانان ما از فرهنگ و سبک زندگی غربی میباشد.

تناقض بین آنچه که رهبر جمهوری اسلامی، بعنوان یک روحانی و اهل شعر و ادب از خود نشان می دهد، با آنچه که بعنوان رهبر سیاسی یک کشور ظاهر میشود قابل مقایسه با قیصر روم مارکوس است که از یک سو اهل فلسفه و اندیشه است و از سوی دیگر گسترش قدرت روم باستان و باز گشت به دوران با شکوه روم ماقبل مسیحیت را دنبال میکند و برای رسیدن یه این هدف سرکوب و جنگ با مخالفین را وظیفه خود میداند.

از این لحاظ شاید دوران قدرت گیری مجدد روم باستان اما اینبار با استفاده از سلاح مسیحیت قابل مقایسه با تلاشی باشد که رهبر جمهوری اسلامی برای دوباره زنده کردن دوران خلافت اسلامی و تحقق سبک و روش زندگی اسلامی نشان میدهد.  دوران خلافت اسلامی و نحوه زندگی خلفا نیز تناقض بزرگ بین اعتقاد به دنیای دیگر و بی ارزش بودن زندگی این دنیایی از یکسو با جلال و جبروت دستگاه اشرافی خلافت از سوی دیگر رانشان میدهد.

این تناقض ها البته ریشه های بسیار عمیقتری نیز دارند، در متون دینی، از یک سو به رحمت الهی و وعده های بهشتی اشاره میشود و زندگی این دنیایی نفی میگردد، اما در عمل دستگاه خلافت و روحانیت همواره یکی از منابع قدرت سیاسی و اقتصادی بوده اند. از یک سو آزادی در انتخاب مسلک و دین و نبودن اجبار در پذیرش اسلام تبلیغ می گردد و از سو دیگر زمانی که در راه کسب قدرت و گسترش آن گام بر میدارد از لعن و نفرین و ومحکومیت به مجازات های این دنیایی و عذابهای اخروی فروگذاری نمیکند. اینگونه رهبران بمانند خدایانشان هموراه دو چهره متضاد از خود نشان داده اند، از یک سو رحیم و مهربان و از سوی دیگر جبار و حسابگر. اما برخلاف رهبران احساساتی، اینگونه رهبران با وجود تناقض در گفتار و عمل بسیار زیرک و بظاهر معقول و منطقی هستند. در صورت لزوم چماق سرکوب و ابزار تحمیق و تبعیض بکار میگیرند و بذر دروغ و دورویی می پراکنند و در شرایطی دیگر مدعی اند که چرا این اندازه بی اخلاقی و بی فرهنگی گسترش پیدا کرده و طلبکار ملتی که زیر سلطه این نظام تزویر و دروغ به ستوه آمده است میشوند.

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

غرور ملی


بعضا واحد پول یک کشوربعنوان یکی از سمبلهای غرور ملی شناخته میشود. بویژه زمانی که واحد پول با تاریخ و فرهنگ آن ملت پیوند خورده و در گذر تحولات و حوادث ارزش نسبی خود را حفظ کرده باشد. در واقع همین نقش سمبلیکِ واحد پول برخی از کشورهای اروپایی بود که باعث گردید که یا این ملتها به واحد پول مشترک اروپایی، یورو، نپیوندند، برای مثال انگلستان، و یا در زمان پیوستن با مخالفت گسترده مردم خود روبرو شوند. که این مخالفتها در شرایط حاضر که یورو از استحکام سالهای قبل برخوردار نیست، بار دیگر با استفاده از نوستالژی واحد پولِ ملی مجددا رو به رشدند.

اگرچه تجربه واحد مشترک پولی یورو نشان داده است که واحد ملیِ پول برای همه ملتها به یک اندازه نقش سمبلیکِ غرورِ ملی را نمیتواند بازی کند و ملتها ممکن است بنا به اقتضای شرایط و به امید شرایط بهتر اقتصادی حاضرشوند واحد پول خود را عوض کنند؛ اما بسیار قابل تصور و قابل فهم است، آنگاه که یک ایرانی در بازار های مکه و یا سایر کشورهای همجوار با تمسخر فروشندگان روبرو شود: که پول شما بسیار کم ارزش شده است و سپس با احساس درد و خشم از پایمال شدن یکی از سمبلهای غرور ملی اش بازار را ترک کند. و البته این پایمال شدن یکی از سمبلهای غرور ملی توسط نظام حاکم بر ایران نه اولین آن و نه آخرین ضربه به افتخارات ملی ما ایرانیان است.

برخی از تحققیات حکایت از این دارند که غرور ملی و بالیدن به افتخارات ملی و تاریخی رابطه مستقیمی با نحوه معیشت و زندگی مردم یک کشور دارند. به میزانی که مردم از معیشت و بطور کلی زندگی بهتر برخوردار باشند، به همان اندازه احساس مثبتری نسبت به میهن و تاریخ  خود خواهند داشت. البته این تحقیقات پا را از این نیز فراتر میگذارند و در تحلیل و بررسی های خود به نقش هویت ملی و رابطه آن با غرور ملی نیز میپردازند. این تحقیقات نشان میدهند که هر اندازه مدنیت در یک جامعه رشد و تعمیق پیدا کرده باشد و هر اندازه مدنیت عامل پیوند و همبستگی ملی شده باشد و  هر قدراین همبستگی خود را در هویت ملی نمودار سازد، احساسِ غرورِ ملی نیز قوی تر خواهد شد.

برخی از نظر سنجی های دهه 1990 نشان میدهند که مردم کشورهای ایرلند، امریکا، استرالیا، کانادا، اطریش، انگلستان، نروژو فنلاند نسبت به سایر کشورهای مورد نظر سنجی از درجه بالایی از غرور ملی برخوردار هستند.این نظر سنجی ها همچنین نشان میدهند که مردمان کشورهای اسکاندیناوی، هلند، امریکا و کانادا از مغرورترین ملتها هستند.
حضور کشورهایی که قبلا مستعمره انگلستان بوده اند و اصولا مهاجرنشین هستند، در رده بالای این لیست نشانگراین واقعیت است که میزان پیشرفتگی یک ملت و رفاه عمومی از یک طرف، و رشد عنصر مدنیت و دمکراسی از طرف دیگر نفش بسیار موثری دارند در احساس مثبت یک ملت به کشور و تاریخ خود، تا صرفا گذشته تاریخی، فرهنگ و حتی اعتقادات مذهبی مردمان این کشورها.

نظر سنجی های سالهای اخیر نیز نشان میدهند که کشورهای نامبرده فوق همچنان در صدر بالای جدول غرور ملی و احساس مثبت به کشور خود باقی مانده اند. البته به ردههای بالای این لیست کشورهای امریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی نیز اضافه شده اند که بنظر میرسد ناشی از رشد اقتصادی و رفاه بیشتر این کشورها و نقش آنان در اقتصاد و سیاست جهانی باشد.

نکته قابل توجه در این نظر سنجی ها این است که قومی که اکثریت جمعیت یک کشور را بخود تخصص داده است از غرور ملی بیشتری نسبت به سایر اقلیت های قومی و مذهبی همان کشور برخوردار میباشد. که اگر وضعیت معیشتی این اقلیت ها قومی و تبعیض هایی که هنوز نسبت به آنها اعمال میشوند در نظر بگیریم، احساس منفی تر آنان نسبت به کشور محل سکونتشان قابل فهمتر میشود. بعبارت دیگر، رفاه و پیشرفت یک ملت و اشتراک و نقشی هریک از اقوام آن ملت در رفاه عمومی دارند.

 درداشتن  احساس عمومیِ مثبت به کشور خود و غرور ملی نقش موثری میتوانند بازی کنند. وهمچنین، هراندازه همبستگی ملی و تداخل فرهنگها و قومیت ها در شکلگیری هویت ملی نقش بیشتری داشته باشند و اجزا و بخشهای مختلف جامعه بطور تاریخی به هم پیوند خورده باشند، احساس مثبت به کشور خود و غرور ملی همگانی تر و عمومی تر خواهد بود. هویت و غرور ملی ای که از درون و تاریخ یک ملت سرچشمه میگیرد تا در اثر عوامل بیرونی.

تجربه کشورهای اروپای شرقی دلیل آشکاری است بر نتایج همین نظر سنجی ها در مورد جایگاه پایین این کشورها در رده بندی اعتماد و غرور ملی. تحمیل یک هویت مشترک توسط شوروی سابق و احساس بیگانگی مردمان اروپای شرقی نسبت به نظامهای سوسیالیستی دست نشانده کشور شوراها و فرهنگ و مناسبات وارداتی، از عوامل بسیار مهم در عدم رشد غرور ملی و احساس مثبت به کشور خود در این جوامع میتوانند باشند.

اگرچه نظر سنجی رسمی در مورد غرور ملی و احساس مثبت ایرانیان نسبت به کشورشان وجود ندارد اما با استفاده از نتایج فوق میتوان نتایج قابل بحث و توجه ای را گرفت.

یکی از عوامل مخرب و نابود کننده غرور ملی و اعتماد بنفس یک ملت تبعیض و شقه کردن تاریخ یک ملت و تقسیم آن بدو دوره خوب وبد و یا مثبت و منفی است. در این رابطه، یعنی تبعیض قومی و مذهبی، جمهوری اسلامی دست بسیار بالایی دارد. از همان ابتدای آغاز شکل گیری این نظام و با اعلام اینکه جمهوری اسلامی "نه یک کلام کم و نه یک کلام زیاد" توسط آیت الله خمینی بنای تبعیض دینی و قومی در میان اقوام و مذاهب مختلف ایرانی پایه ریزی شد و با اعلام شیعه داوزده امامی بعنوان مذهب رسمی کشور این تبعیض و جدایی شکل قانونی بخود گرفت.

بعدها پروژه تبعیض و شقه کردن تاریخ یک ملت با تغییر کتب تاریخی درسی تکمیل تر میشود و ورود اسلام به ایران نقطه آغاز تاریخ ایران معرفی میگردد و در آموزشگاها تدریس میشود. ملتی که برای حفظ استقلال فرهنگی و ملی اش قرنهای طولانیِ پس از هجوم اعراب تلاش کرد که حتی از دین وارداتی اسلام مذهب خاص و وطنی شیعه را بسازد و با وارد کردن عناصر حماسه ای این ملت و سرزمین، آنرا رنگ و بوی ایرانی دهد و با اتکا به آن، تاریخ و سرزمین خود را حفظ کند، اکنون شاهد آن است که همان دینی که خود ساخته بود، دینی که با فرهنگ و سنت های تاریخی اش عجین شده بود و بدون تناقض میتوانست دیوان حافظ و فردوسی و قران را در کنار هم روی سفر هفت سین بگذارد، اکنون بلای جانش شده و نیمی از تاریخ وطنش را نفی میکند. این ملت دیگر چگونه میتواند غرور ملی و تاریخی خود را، که ضمن تفاوت ها و گوناگونی های قومی و فرهنگی و مذهبی موزائیک وار در کنار هم زندگی مسالمت آمیز داشته است حفظ کند.

گفته میشود که هرگاه یک جامعه بر اساس مدنیت و حقوق شهروندی اداره شود و قومیت و فرهنگ قبیله ای در آن کمرنگتر باشد مردمان آن جامعه از احساس بهتری نسبت به کشور خود برخوردارند. در زمینه ضربه به این احساس همبستگی و مدنیت که ریشه های عمیقی در تاریخ ایران دارد نیز جمهوری اسلامی ید بالایی دارد. چه در زمینه های سیاسی و چه در زمینه های تقسیم رفاه و امنیت اجتماعی خودی های این نظام همواره بهره های بسیار بیشتری برده اند و نا خودی ها سرشان بی کلاه مانده است. از انتقال آب استانهای دیگر به شهرهای مذهبی گرفته تا تقسیم نا برابر درآمدهای نفتی در بین استانهای کشور. این ملت و اقوام ساکن استانهای محروم چگونه میتوانند به کشورووطن خود افتخار کنند زمانی که نفت زیر پایشان خرج دستگاه عریض و طویل روحانیت میشود ویا بخاطر جاه طلبی های ایدئولوژیک نظام ولایت فقیه حیف و میل میگردد.

داستان  پایمال شدن غرور ملی ما ایرانیان داستان تازه ای نیست، در طول تاریخ بارها با خاک یکسان و به بردگی گرفته شدیم اما باز برخاستیم و مهاجم را در فرهنگ و تمدنمان جذب و هضم کردیم. علی رغم استعمارهزار ساله توسط خلفای سنی در کنار هم زندگی مسالمت آمیز داشتیم و حتی یهودیان و ارامنه و ذرتشتیان و بهاییان در میان ما احساس امنیت بیشتری میکردند تاز زیر شمشیر خلفای اسلام. زبان مشترکی برای مراوده و تبادل با یکدیگر داشتیم و در عین در میان در خانه و میان اقوام خویش از زبان مادری و قومی خود استفاده میکردیم. مدنیتی که قدمتی هزاران ساله دارد و هیچ حکومتی نتوانسته است آنرا به یک جامعه و یک نظام اجتماعیِ قومیتی تبدیل کند. تاریخ تکرار خواهد شد و ما بار دیگر از خاکستر این نظام جهل و خرافه بر خواهیم خاست و بار دیگر اسکناسهای پر ارزشمان را در بازارهای دیگران بنمایش خواهیم گذاشت.