۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

جایی که ترس حاکم است از آزادی خبری نیست،


آزادی و ترس دو احساس بسیاری انسانی و و واقعی هستند. ایندو احساس اگرچه در ارتباطِ تنگاتنگ و نزدیکِ با هم قرار دارند، اما در دنیای واقعی و زندگیِ روزمره انسانها، متضاد با هم و دیالکتیک وار عمل میکنند. آزادی در واقع امر زندگیِ بدون ترس است؛ و حضور و حاکمیت ترس و نگرانی، نشان از زندگیِ بدون آزادی دارد. در یک کلام، ترس و آزادی احساساتی هستند بسیار آشنا، ملموس و قابل فهم برای همه.

انسانی که ترس بر او غلبه کرده معمولا بسته، در خود فرورفته و منزوی مینماید. او اگرچه همه چیز را میبیند، میشنود و حتی درمیانه میدانِ زندگی حضور دارد و فعال است، اما واقعا از دل و جان نمی بیند، نمیشنود و حضورش واقعی نمیباشد.

انسان آزاد اما از گونه ای دیگر است، باز و شکفته است و به مفهمومِ واقعی زندگی می کند و از آن لذت میبرد. از لحظات زندگی بدون ترس و نگرانی بهره میبرد و همواره خود را بازتر و شکوفا تر میسازد. بعبارت دیگر به مفهوم واقعی آزاد و رها است.

در یکی از تعاریف آزادی آمده است که انسان زمانی واقعا آزاد است که به هیچ شکلی تحت سلطه هم نوع خود نباشد و از دخالت دیگری در امور زندگی اش در امان باشد. آزادِ واقعی کسی است که ترسی از جامعه خود و مردمان پیرامونش نداشته باشد و در دلنگرانیِ دائم و ترس از دخالت دیگران در امور زندگی اش، که به اشکال متفاوت، از قوانین و مقررات حاکم گرفته تا الزامات فرهنگی، تاریخی و سنتی میتوانند ظاهر شوند، بسر نبرد.

حال اگر با این تعریف به دمکراسی های موجود، حتی در کشورهای دمکراتیک، نگاهی بیندازیم و نحوه برخورد مردم با سیاست و پدیده دمکراسی در این جوامع را بررسی کنیم، می بینیم که عامل ترس و نگرانی از آینده، احساس نگرانی از از دست موقعیت اقتصادی و یا ترس از برتری یک حزب بر احزاب دیگر، از عوامل بسیار تعیین کننده در اتخاذ یک موضعگیریِ خاصِ سیاسی و یا اشغال یک جایگاه ویژه در میان دسته بندی های سیاسی هستند. که در این میان رهبران و کارگزاران احزاب و گرایشات سیاسی با اگاهی از حضور این عامل، این ترس و نگرانی ها را به اشکال مختلف تقویت میکنند تا بدین وسیله مردم را بسوی خود جذب نمایند. در واقع در اثر نقش و عملکردِ احساسِ ترس و نگرانی و نیز سو استفاده از آن، مردم قدرت و آزادی خود را با امنیتی که احزاب وعده آنرا میدهند معاوضه میکنند و آینده خود را در جامعه موعود و امن جستجو می نمایند.

در جوامع غیر دمکراتیک و استبدادی نیز این مکانیزم، البته به شکل دیگر عمل میکند: ترس از دشمن خارجی، ترس از دست دادن همین زندگی فعلی، ترس از حاکمیت و غلبه احزاب و جریانات بسیار بدتر و مستبد تر در مقایسه با دستجات حاکم، از جمله عواملی هستند که حداقل بخشی از مواضع و عملکرد های سیاسی مردم را رقم میزنند.
حضورعنصرِ ترس و نگرانی، چه در جوامع دمکراتیک و چه در جوامع غیر دمکراتیک، بگونه ای ریشه های عمیقِ فرهنگی و ساختاری پیدا کرده است که دولت ها بدون مواجه شدن با اعتراضاتِ جدی مردم، روز به روز با وضع و اجرای قوانین جدید، دامنه زنگی خصوصی مردم را محدود و محدود ترمیسازند و در واقع برای حمایت مردم در برابر همین مردم، در همه امور دخالت میکنند. و البته علت و دلیل این همه محدودیت ها همانا مبارزه با جنایت و تروریسم و برقراری امنیت اجتماعی نامیده میشود.
اگرچه انگیزه آزادی خواهی و احساس ترس و نگرانی ریشه های بسیار عمیقی در وجود انسان دارند و این دو عنصر اجزاء جدا ناپذیزی از روح و روان انسان بشمار میآیند اما بنظر میرسد که این پارادوکس و تناقضِ بین آزادی خواهی از یکسو و در عین حال ترس و نگرانی از عواقبِ آزاد و رها شدن از سوی دیگر، توسط اندیشه های فلسفی و ادیانی که بر پایه دوگانگی و دوالیسم این جهان و انسان استوارند تقویت شده اند و بنابراین انسان را به مسیرخطا و ونیز سو استفاده از این عناصر بسیار ذاتی و طبیعی رهنمون گشته اند.

یکی از نحله های فکری و فلسفی، که ریشه های بسیار عمیقِ تاریخی دارد، تفکر دوالیستی است. اندیشه های فلسفیِ ارسطو، افلاطون ودر قرون اخیر دکارت و پیروان آنان تا دوران حاضر و نیز بسیاری از ادیان و مذاهب بر اندیشه و تعربف دوآلیستی از جهان استوار هستند. جدایی و تضاد بین روح و جسم و نیروهای مثبت و منفی از شاخصه های اصلی این فلسفه ها و ادیان میباشند.

در اسلام و متون دینی آن نیز این تضاد و دوگانگی بخوبی به تصویر کشیده میشوند، نیروهای شیطانی در برابر نیروهای خدایی، گرایش انسان به گناه و خطا که توسط شیطان تشویق و تقویت میشود از یکسو و گرایش انسان به ثواب از سوی دیگر و بطور کلی تضاد بین خیر وشر و تقابل روح آسمانی و جسم خاکی از این نمونه هستند.
متاثر از تفکر دوآلیستی و خوب و بد کردن هرچیز و بر مبنای آموزش ادیان و اخلاقی شدن همه امور، تعریف و برداشت از آزادی نیز متحول گردیده است. در مقابل تعریف درست از آزادی که در ابتدای این یادداشت به آن اشاره شد( یعنی زندگی بدون ترس و نگرانی)، تعاریف دیگری ارائه گردیده است.

آزادی در تعاریف جدید جنبه اخلاقی بخود میگیرد، بدین مفهوم که انسان آزاد کسی است که امکان آنرا داشته باشد و بنابراین آزاد باشد که آنچیزی را که خوب و مثبت میداند تبلیغ کند و برای تحقق آن کوشش نماید.در واقع امر این تعریف جدید از آزادی میگوید: که من آزاد میخواهم باشم تا آن انسان و جامعه ای که خود میشناسم و برایش ارزش قائلم تحقق بخشم.

البته شاید گفته شود که این تعریف چه اشکالی میتواند داشته باشد و به این گفته که "همه باید آزادانه بتوانند راه و روش زندگی خود را خود انتخاب کنند" چه ایرادی وارد است؟ در این گفته ایرادی نمیتوان یافت بشرطی که همه از یک راه و روش یکسان صحبت کنند و یک تلقی واحد از انسان و جامعه ایده آل خود داشته باشند. و پیدا است که بعلت اختلافات بسیار در نوعِ تلقی از انسان و جامعه مطلوب این تعریف از آزادی بسرعت جنبه اخلاقی و ایدئولوژیک بخود میگیرد و هرکس میتواند به اعتبار اعتقادات فلسفی و یا دینی اش تعریف خاصی از انسان ایده آل ارائه دهد و بر مبنای آن آزادیِ مطلوب و مورد نظر خود را ترویج و تبلیغ کند.

این نوع تلقی از آزادی باعث شده است که مفاهیمی مانند دمکراسی و آرادی خواهی جنبه ایدئولوژیک و اخلاقی بخود بگیرند، بگونه ای که مدعیانِ گوناگون آن بدون استثنا، همه ادعای تعالی و رشد انسان از طریقی که خود ترویج میکنند را دارند. اما این برداشت بظاهر زیبا و رمانتیک از آزادی که به اعتبار عقاید ایدئولوژیک و فلسفی پشتیبان خود هریک پوششهای متفاوتی پیدا کرده اند در یک امر مشترک میشوند و آنزمانی است که در جستجوی مکانیزمی برای جلب اطمینان مردم بخود و عقایدشان برایند. و چه مکنانیزمی بهتر از ترساندن مردم از دشمن، از آتش جهنم، از خشم الهی، از آینده تاریک و بی اطمینان، از تروریست ها و دشمنهای خیالی دیگر.
ح

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

ارتباطات یک طرفه، دنیای تک بعدی،


مدتهای بسیار طولانی از پذیرش نظریه انیشتن مبنی بر چهاربعدی بودن جهان می گذرد. حتی دانشمندان فیزیک با ارائه نظریات جدیدی مدعی وجود ابعاد بیشتری برای این جهان شده اند.
اگرچه بسیاری از این نظریات همچنان در حد نظریه مانده اند، اما کمتر کسی است که به نظریات ماقبلِ انیشتن، برای مثال  نظریه سه بعدی بودن جهان، اعتقاد داشته باشد.
در عین حال اما در قرن بیست و کم، که قرن اطلاعات و ارتباط نامیده شده است، ارتباطاتِ انسانها بطور روز افزون رو به تک بعدی، یکطرفه شدن و حتی بی بعد شدن میروند. این پدیده تک بعدی شدنِ ارتباطات  بویژه در زمینه ارتباطات اجتماعی و سیاسی، که عمدتا از طریق شبکه های اینترنتی صورت میپذیرد، بوضوح دیده میشود.
گرایشات و نظریات سیاسی سریعا پس از انتشارشان یا در زیر مجموعه چپ قرار میگیرند و یا مارک راست میخورند. در رابطه با ایرانِ خودمان نیز موضعگیرهای سیاسی یا براندازانه میشوند و یا مسالمت آمیز. در دنیای مجازی و شبکه های اینترنتی نیز معمولا انتشار اطلاعات و تصاویر، یک طرفه است؛ و حداکثر پاسخی که ارسال کننده این اطلاعات دریافت میکند علامت "می پسندم" است که برای فرستاده اش دریافت میکند. گویی که خاصیت "صفر" و یا "یک" بودن اطلاعاتِ دیجیتال شده به ما آدمیان نیز سرایت کرده است و ما نیز همه چیز را صفر و یک و یا سیاه و سفید می بینیم.
البته این پدیده جدید نباید زیاد جای تعجب باشد، زیرا مطابق تعاریف استاندارد از ارتباطات، هرگونه انتقال سیگنال بین گیرنده و فرستنده، نوعی از ارتباط و مبادله شناخته و تعریف میشود. بر مبنای این تعریف، حرف زدن با دیوار نیز، چون دیوار امواج صدا را دریافت و سپس منعکس میکند، میتواند نوعی از ارتباط و مبادله محسوب شود. اگرچه مقایسه انعکاس صدا در هنگام صحبت کردن با دیوار با ارتباطات کلامی در بین انسانها ممکن است بیش از حد ساده کردن موضوع تلقی شود، اما این مقایسه چندان نیز دور از واقعیت نیست.
سخنرانی های مقامات جمهوری اسلامی، بویژه احمدی نژاد و خطیبان نماز جمعه، در اجتماعات طرفدارنشان، شباهت بسیاری با  صحبتِ با دیوار و بطور کلی ارتباطات یکطرفه دارد. شنوندگان هر از چند گاهی، تکبیر گویان،  دریافت و تائید شعارها و گفته های سخنوران را اعلام میکنند، بدون اینکه تعمقی و تحملی روی محتوای دریافت هایشان داشته باشند،  البته اگر محتوایی وجود داشته باشد.
البته پدیده ارتباطاتِ یکطرفه صرفا مختص مقامات این نظام نیست. در نظام آموزشی و تعلیم و تربیت ما نیز ردپای اینگونه از ارتباطاتِ تک بعدی بخوبی دیده میشود. صحبت ها و آموزش های یکطرفه معلم و جزوه برداری دانش اموزان  و سپس تحویل دقیق آن در سر امتحان، نمونه دیگری از این ارتباطات یکطرفه و دنیای بی بعد است. در این سیستمی آموزشی، که در جمهوری اسلامی با استفاده از روش تعلیم و تربیت حوزه ای بشدت تقویت شده است،  دانش آموزی که با معلم خود به بحث و مجادله بپردازد و بخواهد پا از این دنیای تک بعدی فراتر نهد، بتدریج در انزوا قرار میگیرد و از دنیایِ بی بعدِ معلم و شاگرد، در نظام جمهوری اسلامی، بیرون گذاشته میشود. پروسه ای که باعث بیگانه شدن هر چه بیشتر دانش آمور از محیط آموزشی و حتی نفرت او از درس و مدرسه میگردد. و اگر فشار خانواده که بحق و به هر تربیت مشوق و پشتیبان ادامه تحصیل فرزندانشان هستند نبود، موج فرار از مدرسه و درس بسیار بیشتر از آنچه که شاهد آنیم می بود.
در دنیای بی بعد و ارتباطات یک طرفه تاکید بسیار بر گوش دادن به سخنان گوینده و اعلام دریافت آن با تکان دادن سر و یا تکرار آنچه که گفته شده است میشود، بمانند رایطه بین یک فرستنده و گیرنده که فاقد هر گونه پیوند و روح انسانی است و هدف فقط انتقال پیام و اعلام دریافت و پذیرش آن میباشد.
این رابطه یکطرفه را بگونه دیگری نیز میتوان تعریف کرد. رابطه یکطرفه رابطه ای برابر و متعادل نیست. رابطه ای است که بر مبنای قدرت و برتریِ مطلق سخنور و یا استاد بر شنونده و یا شاگرد استوار است. رابطه ای که بدلیل حضور قدرت و بنابراین یکطرفه بودن، خشونت آمیز و قهری میشود. در مناسبات و ارتباطات قهر آمیز، که لزوما از قهر فیزیکی استفاده نمیشود، بحث، دیالوگ، تعمق و تحمل جای خود را به پیروی، تعبد و گوش سپاری میدهد. در این سیستمِ بی بعد و یکطرفه یا انسانها  پیرو و خودی میشوند و یا مترود و خطاکار.



خوشبختانه تعاریف انسانی تر و مدرن تری نیز از ارتباطات وجود دارند و در مناسبات و روابطی که پیوند، همکاری و همدلی انسانها از اهمیت ویزه ای برخوردارند استفاده میشوند. در ارتباطات چند جانبه و چند بعدی هدف از برقراری ارتباط و مبادلات کلامی، خلق یک معنا و دنیای مشترک است؛  مناسباتی که هردوطرف این مبادله و ارتباط  خود را در آن میتوانند پیدا کنند. در این نوع از ارتباطات، خودآگاهی بر حضور خود و درک مسئولیت خویش در برابر آنچه که گفته میشود از اهمیت ویزه ای برخوردارند.
ارتباطات  چند وجهی که هدف آن ایجاد فضای مشترک و همدلی است، در واقع امر بنوعی همان ارتباطات و مناسبات عاری از خوشونت و عادلانه است. در اینگونه از ارتباطات، شنیدن (بجای صرفا گوش دادن)، تماس رو در رو و حضور فیزیکی از جمله ابعاد و وجوه مهم این دنیای چند بعدی هستند. در این مناسبات، پاسخ و عکس العمل صرفا خلاصه در فشار دادن دکمه "می پسندم" آنگونه که در دنیای فیس بوک رایج است نمیشود. انتقال پیام نیز مسیر یکطرفه ای مانند ای میل را طی نمیکند، بلکه بر عکس، با حضور فیزکیِ دو طرف و با تماس رو در رو، احساسات واقعی گوینده و شنونده نیز منتقل می گردند.
اگرچه ارتباطات چند بعدی آسان و قابل اجرا بنظر میرسند، اما واقعیت این است که برای تحقق آن دقت و خود اگاهی  بسیار لازم است و حتی روشهای و اصول آنرا باید آموزش دید و تمرین کرد. در غیر این صورت، بدون اینکه  متوجه باشیم،  بدلیل پیش زمینه های فرهنگی و تربیتی، روشهای ارتباط یکطرفه را بکار میگیریم.
برای نمونه، به جرات میتوان گفت که روابط والدین و فرزندانشان، در اکثر خانواده ها، یکطرفه و بعبارتی خشونت آمیز است، البته نه از نوع خشونت فیزیکی بلکه از نوع نابرابر، و بدون همدلی و ایجاد فضای مشترک. اینگونه از روابط حتی در دنیای سیاست نیز دیده میشود. اکثر تحلیل گران دنیای سیاست تبدیل به فرستنده های رادیویی شده اند که تحلیل های خود بطور یکطرفه انتشار میدهند و بدلیل مشغولیت بسیار در  انتشار تحلیل های سلسله وار خود فرصت گوش دادن به فرستنده های دیگر ندارند.
ارتباطات و مناسبات کارگزاران جمهوری اسلامی بین خود و با مردم گواه بسیار روشن و آشکار از ارتباطات یکطرفه و خشونت آمیز است. در این دنیای تک بعدی، مردم فقط شنونده هایی هستند که مشابه هر نظام ایدئولوژیک و توتالیتر وظیفه اشان بانگ الله اکبر و شعار ضد این و ضد آن است. در مناسبات و دنیای تک بعدی، آنطورکه روحانیون شیعه آرزو دارند، وظیفه و نقش مردم بیعت و رای تمایل مردم به رهبری است. وظیفه ای که پس از انجام آن به پایان میرسد و آنطور که روحانیون آرزو دارند، مردم میبایست مابقی مسئولیت های اداره کشور را به معتمدین خود بسپارند و به خانه های  خویش بازگردند.

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

حاکمیت عدم تعهد و عامل سلب اعتماد،


آمار رو به افزایش مهاجرین ایرانی، بویژدر میان نسل جوان و تحصیل کرده، که یا در کشورهای اروپایی و امریکا اقامت دارند و یا در جستجوی راهی برای مهاجرت هستند، نشان از این و اقعیت تاسف آور و دردناک دارد که نسل جوان وآینده نگرِ ما، فردای روشنی برای خود در جمهوری اسلامی نمی یابد و اعتمادی به آینده کشور و جامعه خود ندارد.
اگر این بی اعتمادی به آینده را در کنار سایر بحرانهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی قرار دهیم تنها یک نتیجه ازآن حاصل میشود و آنهم بحران بسیارعمیق و گسترده "بی اعتمادی" بعنوان سمبل اصلی تمامی دردها، رنجها و بحرانهای موجود در جامعه ایران است.
این نتیجه گیری البته بسیار درد آورتر میشود زمانی که شاهد آن باشیم که دولت جمهوری اسلامی که خود عامل اصلی این بحرانِ بی اعتمادی است میزبان "کشورهای غیر متعهد" شده است. میزبانی که هیچگونه تعهد و مسئولیتی به اعضای خانواده خود و حتی نیروهای خودی اش نشان نمیدهد، به قوانینِ مصوبه نهادهای قانونگذارِهمین سیستم پایبند نیست و اعتباری برای آنها قانل نمیباشد. میزبانی که حتی بی اعتمادی و شک و تردید نسبت بخود و عوامل قانونگذار و اجرایی را خودش بیش از همه دامن میزند و با اعمالِ نابخردانه اش تشدید میکند.
برای اینکه این شاخصه اصلی دردها و مشکلات جامعه ایران، یعنی بحران اعتماد و عدم تعهد، را بتوان بهتر ارزیابی کرد و ریشه و عوامل بنیادی آنرا شناسایی نمود، میتوان از مدل تجزیه و تحلیل بحرانهای اقتصادی و مالی که در حال حاضر گریبانگیر کشورهای اروپای غربی است استفاده کرد.
بحرانِ اعتماد در جامعه ایران از برخی جهات شبیه بحران اقتصادی در کشورهای صنعتی، بویژه اروپای غربی است. به این دلیل که بحران اقتصادی و مالی، مشکل تورم و بیکاری، کاهش ارزش پول و بالا رفتن بدهی های دولت به بانکها را نیز میتوان خلاصه در "بحران اعتماد" کرد. واقعیت این است که در اقتصادِ سرمایه داری، پول و بطورکلی اصلِ سرمایه، که بتوان بکمک آن بازار اقتصاد را چرخاند، نقش بسیار محوری و حتی خداگونه پیدا کرده است. بطوریکه اگر جریان تبادلات پولی بهر دلیلی قطع و یا دچار اشکال شود، بحران تمامی سیستم مالی، تولیدی و مصرفی را در برمیگیرد. رگهای حیاتی این سیستمِ اقتصادی بانکها هستند و خونی که در آن جریان دارد اعتبارات مالی و پولی میباشند. بعبارت دیگر خداوندگاران این سیستم، نظامهای پولی و بانکی هستتند که روح خود را در رگهای شیشه ای این نظام بجریان انداخته اند. کعبه آمال مردم نیز همین سیستمهای بانکی و شبکه های شیشه ای پولی و اعتباری آن شده است.
اما همین کعبه آمال، با وجودیکه آب حیات یعنی پول را در اختیار دارد، در شرایط کنونی دچار بحران های بسیاری شده است. که اگرچه این بحرانها تحت عنوان بحران مالی و اقتصادی معرفی میشوند اما واقعیت این است که همه این بحرانها و عوارض ناشی از آن در یک چیز خلاصه میشوند و آن بحران اعتماد به سیستم مالی موجود است. به این دلیل ساده که همه متوجه شده اند که آن کعبه آمالی که خود ساخته اند و آن خدایِ خوشبختانه پیدا و قابل دسترس یعنی پول، دیگر قابل اعتماد و تکیه نیستند.
به دلیل بی اعتمادی به شبکه مالی و عدم اعتقاد به سیاست هایِ جاری آن نه انگیزه ای و نه جراتی برای ریسکهای بزرگ، چه برای تولید و سرمایه گذاری و چه برای مصرف و خریدهای کلان باقی میماند. در این شرایط واحدهای تولیدی و مصرفی و بطور کلی واحدهای اجتماعی حتی تا سطح خانه و خانواده خود را تا میتوانند جمع و جور و کوچک میکنند تا آسیب کمتری از ضرباتِ بحرانهای اقتصادی ببینند.
در این میان اما، اگرچه واحدهای مالی و بانکها بدلیل همین بی اعتمادی، دیگربه آسانی حمایتهای مالی خود را در اختیار مردم و دیگر واحدها و نهادی اقتصادی قرار نمیدهند، اما بجرات میتوان گفت که با وجود "بحران اعتماد" در سیستم اقتصادی و مالی این کشور ها، شیرازه جامعه و روابط انسانی این جوامع همچنان پا برجا هستند و اعتماد عمومی واجتماعی آسیب زیادی ندیده است. و همچنین اعتماد به نفسِ مردم و ملتهایی که دچار بحران اعتماد در نظام مالی و تولیدی و مصرفیشان شده اند همجنان پا برجاست . حتی میتوان گفت که با وجود بحران بسیار گسترده عدمِ اعتماد بویژه به سیستم اقتصادی، هنوز نمی توان از "بحران اعتبار"، "بحران هویت"، بی ارزش شدن همه چیز و"اضمحلال فرهنگی و اخلاقی" صحبت کرد.
در جامعه تحت حاکمیت جمهوری اسلامی اما بحران اعتماد در حد عدم اعتماد به آینده خلاصه نمیشود. سرمایه اصلی که در این شرایط در معرض خطر قرار گرفته است، برخلاف شرایط اقتصادی در اروپا که در پول خلاصه میشود، خود انسانها و روابط اجتماعیشان میباشند. در واقع امر اعتماد بخود، اعتماد به یکدیگر واعتماد به قراردادهایی اجتماعی و انسانی سرمایه های اصلیِ جامعه ایران را تشکیل میدهد. سرمایه هایی که در حاکمیت جمهوری اسلامی شدیدا آسیب دیده ند و دچار بحران اعتماد گردیده اند. در این شرایط، طبیعتا انتظاری از مردم نمیتوان داشت که دست به ریسکهای بزرگ بزنند و قربانی بدهند و فداکاری کنند. برای کدامین کعبه آمال که ظاهرا هنوز پا برجاست دست به از خود گذشتگی بزنند؟ چه آینده ای برایشان قابل تصور است، جز اینکه فقط میدانند که چی نمیخواهند و از چه شرایطی گریزانند.
دامنه این بی اعتمادی البته به این نیز محدود نیمشود، بحران هویت و عدم اعتماد بنفس را نیز باید به این لیست اضافه کرد. به باور این نظام، تاریخ ایرانِ قبل از اسلام واقعیت ندارد و دروغ است و بنابراین باید از کتب درسی حذف شود. به باور این نظام ما نیز مانند کشورهای عربی جزئی از امت اسلام هستیم که در سرتاسر خاور میانه پخش شده است و از فرهنگ اسلام و انبیا تغذیه میکند. و وقتی به جوانان کشورما این تاریخِ دروغ حقنه مشود چه انتظاری باید داشت بجز بحران هویت و عدم اعتماد بنفس؟ جوانی که دیگر نمیداند خود را یک مسلمانِ با یک تاریخ هزار چهار صد سال بنامد و یا یک ایرانی با تاریخی بسیار طولانی تر و گسترده تر از تاریخ اسلام.
یکی از عوامل اصلی این بی اعتمادی، بی اعتباری و بحران هویت را در این واقعیت باید جستجو کرد که این نظام تمامی تلاش خود را در طول حاکمیت سی و چند ساله اش بر این استوار کرده که "ایمان و تعبد" را جانشین "اعتماد و تعهد" کند. اعتماد و تعهد اما در یک پروسه تدریجی و با استفاده از حق انتخاب آزاد و آگاهانه شکل میگیرد. در حالیکه ایمان وتعبد باید بعنوان یک امر بدیهی و غیر قابل بحث پذیرفته شود و قراردادهای ناشی از آن تحمیلی میباشند و بدون دخالت آگاهانه انسانها تنظیم شده اند.
پدیده اعتماد در جوامع دمکراتیک معمولا به سه شکل خود را نشان میدهد: اعتماد به سیستمهای و نظامهای علمی و حقوقی، اعتماد به سیستم قانونگذار و اجرایی و اعتماد متقابل در روابط انسانی. اما بدلیل پروسه جانشین کردن "ایمان و تعبد" بجای "اعتماد و تعهد" پدیده بی اعتمادی در جمهوری اسلامی خود را در سه حوزه و شکل دیگری نشان میدهد. بی اعتمادی به قانون اساسی و بطور کلی سیستم قانونگذاری، بی اعتمادی به مدعیان دین وزیر سئوال رفتن بسیاری از اعتقادات دینی و همچنین بی اعتمادی به یکدیگر و متاسفانه رواج دروغ و دورویی و کلاه برادری و در یک کلام سقوط و اضمحلال فرهنگی.
اما همانطور که گفته شد سرمایه اصلی در روابط اجتماعی همانا خود انسان و روابط انسانی است. خدایانِ دیگر چه سرمایه و پول و چه خدایانِ ناپیدا همه و همه ساخته خود انسان برای توجیه و حل مشکلات روزمره اشان بوده اند. خدایانی که شاید در ابتدای امر مطلق و صد در صد نشده بودند. بقول سید جمال الدین اسد آبادی:
"مخالفت با علم و فلسفه منحصر به اسلام نیست. همه ادیان در مراحل ابتدایی خود از دلایل عقلی محض و علم و فلسفه رویگردانند. پیامبران از جامعه بشری برخاستند و کوشیدند تا آدمیزادگان را به پیروی از فرمان عقل بخوانند. اما چون در این کوشش کامیاب نشدند ناگزیر اندیشه های خردمندانه خود را به خدای بزرگ و یکتا نسبت دادند تا مردم را به پیروی از آنها وادارند. از این چون انسان از علل اموری که پیش رویش می و رازهای جهان چیزی نمی دانست، ناگزیر از آموزه های این آموزگاران پیروی کرد. این پیروی به نام خدای بزرگ و یکتا (بر مردمان) تحمیل شد که آموزگاران همه رخدادها را به او نسبت داده و اجازه پرسش و چون و چرا به انسانها نمی دادند. من می پذیرم که این فرمانبرداری یکی از گران و حقارت آور ترین یوغها برای انسان است ولی انکار نباید کرد که در پرتو همین تربیت دینی بود که همه ملل خواه مسیحی و خواه مسلمان از درنده خویی رستند و به سوی مدنیتی پیشرفته شتافتند."
بازگشت به سرمایه های انسانی، اعتماد به نفس و اتکا به نیرو و توان خود، برگزیدن اعتماد و تعهد در روابط انسانی بجای ایمان و تعبد، و آگاهی به این واقعیت تاریخی که خدایانِ پیدا و ناپیدا همه و همه ساخته و پرداخته خود انسان برای گذر از یک مرحله رشد و تکامل اجتماعی به مرحله دیگر بوده اند، و بنابراین نسبی و موقتی ومانند سایر پدیده ها مشمول عبور زمان و تغییر و تحول میباشند، تنها راه و روش باز یابی اعتماد به خود و اعتماد به یکدیگر است. 

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

سیاست ما عین دیانت ما است

این گفته آیت الله مدرس که "سیاست ما عین دیانت ماست" و تکرار آن توسط آیت الله خمینی سر فصل جدیدی را در روند تحول گفتمانهای سیاسی و دینی مذهب شیعه گشود که در واقع امر از دوران حکومت صفویه آغاز شده بود.

شیعه دوازده امامی با شکل گیری دولت صفوی مذهب رسمی کشور اعلام شد؛ و شاهان صفوی با دعوت از علمای شیعه، که خارج از ایران زندگی میکردند، و با حمایت های سیاسی و اقتصادی از آنان و نیز با تشویق علما به باز تدوین متون دینیِ شیعه عملا شرایطی را فراهم کردند که سرانجام آن تبدیل شدنِ مذهبِ شیعه به یک ایدئولوژی و دینِ سیاسی بود. دینی تمام عیار که حق دخالت در همه امور زندگیِ اجتماعی، سیاسی و حقوقی مردم را داشت. از آن دوران به بعد علمای دین و مراجع شیعه یا در خدمت قدرت و یا در جنگ با قدرت بودند، اما در هر حال و به شکلی درگیر در سیاست و قدرت بودند.

این پروسه سیاسی شدن دین و تبدیل آن به یک ایدئولوژی با تدوین نظریه ولایت فقیه توسط آیت الله خمینی تکمیل تر شد و در دوران انقلاب اسلامی با تکرار این گفته آیت الله مدرس که سیاست ما عین دیانت ما است به نقطه عوج خود رسید.
در واقع از زمانی که مذهب شیعه درگیر در قدرت سیاسی شد، یا در آن مشارکت کرد و یا علیه آن جنگید، نقش بسیار تعیین کننده در سیاسی کردن همه عرصه های اجتماعی و زندگی مردم بازی کرده است. بطوری که به جرات میتوان گفت که در ایران کنونی همه چیز رنگ و بوی سیاست گرفته و بقول معروف جامعه ایران سیاست زده شده است.

سیاسی شدن مناسبات و روابط اجتماعی رابطه بسیار مستقیمی با موضوعِ توزیعِ قدرت سیاسی و نوع رابطه مردم با آن دارد. هراندازه قدرت سیاسی بدلیل نهادینه شدنِ دمکراسی و حضورِ احزاب سیاسی از تمرکز خارج و در بین اقشار و طبقات اجتماعی بیشتر پخش شده باشد تهدید سیاسی شدن همه مناسبات و روابط اجتماعی کمتر خواهد بود. در این شرایط مردم و نهاد های اجتماعی هریک در حوزه مسئولیت خود مشغول بکاروعمل میکنند و نیازی به تقلیل و تبدیل همه مسائل اجتماعی به سیاست نیست.

اما زمانی که قدرت سیاسی متمرکز شده باشد، یا توسط استبداد و حکومت اقلیت براکثریت و یا حاکمیت کاریزماتیک و توتالیتر یک رهبر و یا یک حزب، اثر مستقیم آن سیاسی شدن مردم و همه مناسبات اجتماعی است. تبدیل تودهای مردم به یک توده بی شکل که یا تحت رهبری کاریزماتیک قرار دارند و یا زیر دست استبداد هستند، باعث تقلیل همه چیز به اراده رهبر و تصمیمات سیاسیِ استبداد حاکم میشود. نتیجه درهر حال یکی است: تقلیل و معطوف کردن همه چیز به سیاست و سیاست زده شدن همه ابعاد و مناسبات اجتماعی.

در این شرایط یا در اثر تبلیغات و سیاست های فرهنگیِ نظام توتالیتر یک روح جمعی و گونه ای از اتحاد اجتماعی، اما بسیار مصنوعی، در میان توده های مردم شکل میگیرد و همه علیه یک دشمن فرضی متحد میشوند؛ و یا در اثر استبدادِ حاکم و حاکمیت یک جانبه اقلیت بر اکثریت، توده مردم، بدلیل بی اعتمادی و عدم مشارکت در سرنوشت خود، بتدریج علیه سیستم حاکم متحد میشوند و به اشکال گوناگون با آن مبارزه میکنند. که نتیجه در هر دو حالت یکی است: معطوف کردن همه چیز به سیاست و تصمیمات سیاسی که از بالا و خارج از حوزه اراده مردم گرفته میشود. در این شرایط برای هر واقعه اجتماعی و یا حتی طبیعی یک تئوری سیاسی ساخته میشود و حوادث و عواقب آن به نیروهای خارج از کنترل مردم و بقول معرف از ما بهتران نسبت داده میشود.

اما زمانی که قدرت سیاسی حاکم، نظام توتالیتر و یا رهبرِ کاریزما، ابزارهای ایدئولوژیک و دینی در اختیار داشته باشد سیاست زدگی رنگ و بوی تقدس نیز به خود میگیرد و اعتقادات دینی و مذهبی و بویژه خرافات وارد عرصه تحلیل های سیاسی نیز میگردند. واقعیت و پروسه ای که آغازش با اعلام "سیاست ما عین دیانت ما است" کلید خورد و جامعه ما را وارد دوره ای کرد که سرانجام آن سیاسی و خرافی شدن همه مناسبات و روابط اجتماعی است، از اقتصاد تا آموزش و پرورش گرفته تا حتی مسائل شخصی و خانوادگی مردم.

البته شرایط خاص جامعه ایران و سلطه هزار ساله خلفای عرب بر کشور ما و سپس بی ثباتی، عقب افتادگی جامعه ایران و دخالت دول دیگر در امور کشور، در اثر بی لیاقتی سلسله قاجار، و بدنبال آن انقلاب مشروطه و انقلابهای بعدی نیز در سیاست زده شدن جامعه ایران نقش داشته اند. اما بنظر نگارنده نقش قدرت و توزیع آن و آغشته شدن آن به مذهب عامل اصلی سیاست زده شدن مردم بوده است. 

نمونه های این سیاست زدگی ها بسیارند از جمله حضور بسیج در تمامی اماکن و ادارات تجلی همان شعار سیاست ما عین دیانت ما است. نقش هلال احمر در زلزله اخیر در آذربایجان و سپس ورود سپاه پاسداران برای کنترل اوضاع نیز نمونه ای دیگر از این سیاسی شدن همه چیز است. البته نقش هلال احمر که قاعدتا باید محدود به کمک های پزشکی و درمانی باشد همواره فراتر از این بوده است.

مطابق مدارک و شواهد مستند هلال احمر نقش بسیار فعالی در جنگ یوگسلاوی و حمایت های مالی، نظامی و اقتصادی از شیعیان این منطقه داشته داشته است. و یا همواره از مخالفین شیعه در بحرین به اشکال مختلف حمایت کرده است. در واقع هلال احمر جمهوری اسلامی ارگانی وابسته به سپاه پاسداران است و بعنوان یکی از بازوهای اجرایی آن عمل میکند.
شرایط جنگی حاکم بر کشور و اجرای سیاست های اقتصاد جنگی نیز یکی از آثار و نتایج دیگرِ شعار سیاست ما عین دیانت ما است میباشد. شعار و گفتمانی که به مانند خوره همه ابعاد و ارگانهای این نظام را بخود مشغول داشته است؛ بطوریکه مصوبه یا ابلاغیه و یا حتی تحقیقات و مطالعات علمی نمی توان یافت که ردپای سیاست زدگی و تقلیل همه چیز به سیاست در آن دیده نشود.

یکی از نتایج بسیار آشکار این شرایط را میتوان در روزمره گی در سیاست، بی ثمری تصمیمات و کوتاه مدت بودن مصوبه ها و بخش نامه های دولتی دید. ارگانهای این نظام بی ثمری و نازایی تصمیمات و برنامه های اجرایی خود را به گردن یکدیگر می اندازند و هریک را متهم به مخالفت و چوب لای چرخ یکدیگر گذاشتن می کنند. که البته بیان کاملا حقیقی سیاست زدگی این نظام است.

البته جامعه روشنفکری کشور ما نیز از اثرات این سیاست زدگی در امان نبوده است. روشنفکران ما بجای پرداختن به وظیفه اصلی که از یک روشنفکر واقعی انتظار میرود عمدتا در نقش یک فعال و تحلیل گر سیاسی ظاهر میشوند و گفتارها و نوشتارهای خود را صرفا محدود به تحلیل سیاسی وقایع ایران و اختلافات و جناح بندیهای داخلی رژیم جمهوری اسلامی کرده و میکنند.

در جامعه روشنفکری ایران بدلیل همین سیاست زدگی حضور دو عنصر و دو نیرو بسیارِ مهم کمرنگ شده است. فعالین واقعی سیاسی ای که صرفا مشغول تحلیل و رصد کردن شرایط کشور نباشند و واقعا و در عمل دست به کنش سیاسی و مبارزاتی بزنند. و نیز روشنفکرانی که بدون دغدغه های روزمره سیاسی، در حوزه تخصصی خود، به نقد بی امان فرهنگ، سیاست و تاریخ کشور بپردازند و دست آوردهای خود را بدون ملحظات و حسابگری های سیاسی در اختیار مردم قرار دهند. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

زن یعنی مادر


در مقدمه قانون اساسی جمهوری اسلامی بر اهمیت خانواده بعنوان " واحد بنیادین جامعه و کانون اصلی رشد و تعالی انسان" تاکید بسیار شده است. اما قابل توجه و اشاره است که این تاکیدِ بیش از حدِ معمول بر نهاد خانواده حتی در قوانین اساسی کشورهایی که فرهنگ مذهبی غلبه نسبی دارند دیده نمیشود. همچنین، مطالعه اصولِ مندرج در این قانون اساسی نشان میدهد که روح حاکم برمقدمه این قانون، در باب اهمیت نهاد خانواده، چه اثرات مشخص و مستقیمی بر اصول بعدی قانون اساسی که در آن به نقش و حق و حقوق زن پرداخته شده است داشته است.
مطابق این اصول، هویت اصلی زن و حقوق او در چهارچوبِ نهادِ خانواده معنا و کاربرد واقعی خود را پیدا میکند. بعبارت دیگر حقوق زن نه بعنوان یک شهروندِ مستقل بلکه به مثابه عضوِ "مهمی" از خانواده مورد توجه قرار میگیرد و تعیین میشود.

اما در قوانین اساسی امروزی و سکولار از آحادِ جامعه انسانی، بدون توجه به جنس و نژاد، بعنوان شهروند، که از حقوق برابر بخوردار هستند، نام برده میشود؛ و به این صراحت به کانون خانواده بعنوان نهاد بنیادین جامعه پرداخته نمی گردد.

در جای دیگر این قانون اساسی آمده است که " از آنجا که خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است، همه قوانین و مقررات و برنامه ریزیهای مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی بر پایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد."

این تاکید بیش از حد بر نهادِ خانواده یکی از تفاوتهای بسیار مهم بین قوانین اساسی مدرن و سنتی راِ که قانون اساسی جمهوری اسلامی یکی از نمونه های آن است، آشکار می سازد. که البته با توجه به اینکه قانون اساسی جمهوری اسلامی الهام گرفته از قران و متون دینی است این تفاوت بسیار طبیعی و منطقی مینماید.

همانطور که قانون اساسی جمهوری اسلامی از تعریف و تمجید از مقام زن مسلمان کم نمیگذارد، و درعین حال روح سنتی و عقب افتاده خود را در اصول اجرایی و بعدی این قانون و قوانین مصوبه مجلس اسلام بنمایش میگذارد؛ در قران نیز شاهد یک دوگانگی بسیار آشکار در رابطه با مقام و حقوق زن هستیم.

در قران بکرات بر برابری زن و مرد در برابر خالق خود و برخوداری مساوی از عذاب و پاداشهای اخروی تاکید شده است. مطابق آیات قران همه انسانها در مقام خلقت و در برابر خدایِ مطلق با هم برابرند و در آفرینش تفاوتی بین زن و مرد نیست. اما در زمینه حقوق اجتماعی و نقش زن در جامعه آیات و احادیث بسیاری وجود دارند که حکایت از زیر دست و کمتر بودن زن در جامعه اسلامی دارند. از جمله: برابر بودن شهادت دو زن با شهادت یک مرد و اینکه عادات ماهانه دلیل بر نقصان و ضعف در دین تلقی میشود.

در واقع امر در دین اسلام موقعیت، مقام و حقوق زن بستگی به زمینه و چهارچوبی دارد که زن در آن قرار میگیرد. زن بعنوان مخلوق و بنده درگاه خداوندی، برابر با مرد است و خداوند همه را بقول معروف با یک چشم نگاه میکند. اما درمقام یک فرد و عضوی از جامعه انسانی از او توقع میرود که بعنوان مادر از نهاد خانواده پاسداری کند و به تربیت فرزندانش بپردازد.

میگویند "مردی به نزدیک پیامبر اسلام آمد و گفت: یا "رسول‌الله"، از مردم چه کسی را خدمت کنم؟ رسول گفت: مادرت را مرد گفت: دیگر چه کسی را؟ رسول گفت: مادرت را. مرد بار دیگر پرسید: پس از او چه کسی را؟ رسول گفت: مادرت را چون برای بار چهارم مرد پرسید: دیگر چه کسی را خدمت کنم؟ رسول گفت: پدرت را"
قران نیز مردان را قیم و سرپرست زنان و مسؤول حفاظت از آن‌ها می‌داند:
"مردان مسلط بر زنان و سرپرست ایشان‌اند چرا که خداوند برخی را بر برخی دیگر برتری داده‌است؛ پس مردان از اموال خویش به زنان نفقه دهند و زنان شایسته و مطیع و حافظان خانه در غیاب شوهر باشند و آن‌چه خداوند به نگهداری آن دستور داده، نگه‌دارند."

بعبارت دیگر قانون اساسی جمهوری در رابطه با مقام و حقوق زن شباهت بسیار با قران و احادیث دین اسلام دارد. از مقام زن تعریف بسیار میشود اما اندیشه ای که در مقدمه آن در باب خانواده ونقش زن بعنوان مادر برشته تحریر در آمده است خود را در اصول بعدی قانون اساسی بخوبی نشان میدهد. از قوانین اجرایی، جزایی و حقوقی که در دوران حکومت اسلامی بتصویب و اجرا شده اند نیز بخوبی میتوان دید که جمهوری اسلامی زن را بعنوان مادر که نقش و وظیفه اش مطابق متون دینی تعیین شده است، تعریف میکند و از او انتظار تبعیت از این قوانین را دارد.
بی دلیل نیست که زنان از شرکت در حدود هفتاد رشته تحصیلی منع میشوند و رهبران جمهوری اسلامی با تاکید بر نهاد خانواده و نقش زن در آن، خانواده ها و مردن و زنان را تشویق به افزایش تعداد فرزندان خود میکنند. خانواده هایی که بدلیل فرهنگِ مذهبی و سنتی حاکم بر مبنای تبعیض و حقوق نا برابر بین زن و مرد استوار شده و از آن حمایت میشود.

آنچه که در این میان گم میشود زن بعنوان یک انسان مستقل میباشد، که حق انتخاب مادر شدن و یا مادر نشدن با خود او است؛ اما این حق به اشکال مختلف از او سلب میگردد، یا با محدود کردن آموزش و تحصیل و یا با تشویق های اقتصادی برای خانواده های پر جمعیت و حتی تشویق چند همسری برای افزایش بیشتر جمعیت کشور.
در قانون اساسی جمهوری اسلامی نهاد خانواده تحت عنوان بسترِ رشد و تکامل انسان معرفی میگردد اما آنچه که در حقیقت اتفاق افتاده و همچنان در حال وقوع است حاکم و جاری شدن همان تصوری است که پیامبر اسلام از زن دارد، یعنی مادر بودن و از همسر خود اطاعت کردن.

همچنین باید اضافه کرد که توافقها و قراردادهایی هم که بین زن و مرد میتواند بسته شود و در قانون اساسی جمهوری اسلامی به انها پرداخته شده است توافقهایی بر پایه راده آزاد نیستند. زیرا که با اضافه کردن کلماتی مانند "عقیدتی و آرمانی" این توافقها در چهارچوب روح اصلی قانون اساسی در مورد نقش زن، یعنی مادر بودن و اصالت نهاد خانواده، صورت گرفته و میگیرد. خانواده و روابط مشترکی که می بایست بر پایه تفاهم های عقیدتی و مکتبی شکل گیرد.

با مقایسه قانون اساسی جمهوری اسلامی با قوانین اساسی کشورهای دیگر شاید به جرات بتوان گفت که در هیچ قانون اساسی دیده نشده است که نظام حاکم تا این اندازه در تشکیل نهاد خانواده دخالت کند و برای زن، در درجه اول، نقش مادری و فرزند داری قائل شده باشد. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

دیپلماسی اسلامی


شکستهای پی در پی مذاکرات جمهوری اسلامی و کشورهای 5+1 و انزوای بین المللی رژیم ایران مسلما و در درجه اول ناشی از ناتوانی و نادانی دیپلماتهای جمهوری اسلامی نمیباشند. ریشه این عدم موفقیت ها و ندانمکاریها را باید در نوع دیپلماسی جمهوری اسلامی و خاستگاههای ایدنولوژیک و دینی آن جستجو کرد. در این یادداشت کوشش نگارنده بر این است که نقش عمومی دین اسلام را در زمینه های دیپلماتیک و سیاست خارجی مورد نقد و بررسی قرار دهد.

در یکی از تحقیقاتی که اخیرا توسط بخش مدیریت مالی موسسه تکنولوژی چونگیو در تایوان انجام شده مقایسه ای بین روشهای دیپلماتیک از نظرگاه مسیحیت، اسلام و وبودیسم صورت گرفته است. این مطالعات نشان میدهند که اعتقادات مذهبی و ایدئولوژیک در دیپلماسی اسلامی ، در مقایسه با مسیحیت، بسیار تعیین کننده و اثر گذار بر روند مذاکرات دیپلماتیک هستند. همچنین، مشخص شده است که دیپلماسی اسلامی کمتر بر واقعیت های روز و الزامات شرایط استوار، بلکه بیشتر مبتنی بر ایمان مذهبی میباشد. البته جالب توجه و تا حدی متناقض با نتایج قبلی، دیده شده است که دیپلماتهای مسلمان از قدرت تجزیه و تحلیل خوبی در هنگام مذاکرات برخوردارند. البته نه بر مبنای فاکتها و واقعیت های روز بلکه مبتنی بر منطق و تفکر استوار بر ایمان و اعتقادات مذهبی. این واقعیت را در یکی دیگر از نتایج این تحقیق میتوان دید. دیپلماتهای کشورهای مسیحی روشهای قابل فهم، ساده و حسی در هنگام مذاکرات بکار میگیرند، در حالیکه دیپلماتهای مسلمان 
معمولا با منطقها و حرفهای پیچیده وارد مذاکرات میشوند. 

نگاه کوتاهی به تاریخ اسلام، از بدو پیدایش تا کنون، نشان میدهد که دین اسلام همواره یک روش دیپلماتیک خاص خود را تبلیغ و اشاعه میکرده است و رهبران مسلمانی که میخواستند جای پای پیامبر خودشان بگذارند، آنرا بکار می برده اند.

زمانی که پیامبر اسلام قدرت خود را در مدینه تثبیت کرد، فرستادگانی را در سال نهم هجری به کشورهای مجاور و قدرتهای آن زمان از جمله ایران، مصرو حبشه فرستاد و در نامه ای آنان را به ایمان آوردن به دین اسلام دعوت کرد.

 این روش حتی روش مرسوم ودیپلماتیک آن دوران نیز نبود. معمول بر این بود که در هنگام آغاز مراودات سیاسی بین دو دولت رهبران هدایایی را توسط سفیرانشان برای یکدیگر میفرستادند و بدین طریق راه مبادله دو کشور را باز میکردند. اما پیامبر اسلام از همان ابتدای امر دیپلماسی خود را بر پایه دعوت به اسلام و بعبارت دیگر گسترش و توسعه اسلام قرار داد و هیچیک از آداب دیپلماتیک و مرسوم را دنبال نکرد.
این نوع از دیپلماسی طبیعتا برای کشورهای مجاور و بویژه قدرتهای بزرگ آن زمان که دین و آیین خود را داشتند نه تنها خوشایند نبود بلکه نوعی اعلام جنگ و خشونت و توسعه طلبی تلقی میشد.

همین استراتژی دعوت و توسعه طلبی توسط خلفای جانشین پیامبر اسلام نیز دنبال شد. البته اینبار نه از طریق نامه بلکه با زور شمشیر و از طریق اشغال کشورهای دیگر. و رهبران بعدی مسلمان که میخواستند و یا میخواهند که پای جای پای پیامبر اسلام بگذارند نیز همین استراتژی دعوت و توسعه را دنبال کرده اند.
آیت الله خمینی نیز پس از برقراری جمهوری اسلامی در سخنرانیهای خود یا دول و ملتهای دیگر را بدین اسلام دعوت کرد و یا پیش بینی نمود که بزودی سرنگون خواهند شد. در میان اهل سنت نیز اساما بن لادن استراتژی دعوت و توسعه را از طریق عملیات تروریستی دنبال کرد و میخواست روشهای سیاسی پیامبر اسلام را پیاده و اجرا نماید. رئیس جمهور اسلامی، احمدی نژاد نیز در سخنرانیهای خود در سازمان ملل و دیگر مجامع بین المللی سخنرانی جز دعوت به اسلام و پیش بینی سقوط نظامهای کفر و شرک نکرده است.
برخلاف روشهای مرسوم دیپلماتیک که مبتنی بر مذاکره و تبادل است، دیپلماسی اسلامی مبتنی بر اصول اولیه اسلام از جمله "اقامه توحید و عدل الهی" و حاکمیت یک دین واحد برای تمامی بشریت میباشد. 

دیپلماتهای جمهوری اسلامی نیز راهی جز دنبال کردن فتواهای مراجع دین و رهبری جمهوری اسلامی ندارند؛ و اصولا حرفی و طرحی قابل مذاکره نمیتوانند ارائه دهند جز تکرار فتواها، دعوتها و خط و نشان کشیدنهای رهبر جمهوری اسلامی. طریقه حرف زدن رئیس جمهوری اسلامی که تصور میکند یکی از سفیران پیامبر اسلام است نیز نشان میدهد که دیپلماسی واقعی اسلامی با اعلان و ابلاغ و صدور احکام، شکل واقعی بخود میگیرد و توسط دنبال کنندگان راه محمد، پیامبر اسلام، اجرا میشود.

البته این راه و روش اعلان و ابلاغ از آموزشهای مستقیم قران و اصولا ریشه در نوع رابطه پیامبر اسلام با خدای خود دارد.

مطالعه تاریخ ادیان ابراهیمی نشان میدهد که رابطه خداوند با پیامبرانش همواره به یک شکل نبوده است. مطابق متون دینی، خداوند، ابراهیم خلیل را برای تبادل نظر به میز مذاکره در مورد مجازات اقوام ظاهرا گناهکار دیگر دعوت میکند. حتی قبل از دعوت او پیش خود میگوید که آیا قصد مجازات کردن این اقوام را از ابراهیم مخفی نگاه دارد یا نه. بعبارت دیگر خدای ابراهیم تا حدودی اهل مذاکره و مشورت بوده است.
پس از ابراهیم رابطه خداوند با پیامبرانش موسی، عیسی و محمد به سه صورت متفاوت متحول میشود و شکل دیگری بخود میگیرد. " فريمن کلارک پژوهشگر تاريخ مذاهب و مولف کتاب معروف مذاهب بزرگ اين هر سه واقعيت را چنين خلاصه مِی کند که : خداِی موسِی قدرت ترسناکِی است که هميشه در ميان بندگان خودش زندگِی مِی کند و شريک همه درستيها و نادرستيهاِی آنها است، خداِی عيسِی هم بالاِی سر آدميان است و هم در درون آنها است، و خداِی محمد صرفا دربالاِی سر آنها است و از موضع فرمانرواِی مطلقِی با آنان سخن مِی گويد که هيچوقت از مسند خدائِی خودش فرود نمِیآيد." (از کتاب تولدی دیگر اثر شجاع الدین شفا).

اگر خدای تورات و یهودیان فرمانروای مطلق و قدرت طلب که به هر وسیله و امکانی (حتی در صورت لزوم با فرود آمدن به روی زمین) قوم یهود را حمایت و پشتیبانی میکند، خدای عیسی خدایی مهربان و بخشنده که جایش درون قلبها است، میشود.

 خدای محمد اما اشتراکات بسیاری با خدای یهودیان پیدا میکند، بجز اینکه در آسمان باقی میماند و از طریق وحی و احکام صادره حکومت میکند. البته گاه رحیم و مهربان نیز میشود اما هیچگاه از مقام آسمانی و فرمانروایی مطلقش پایین نمی آید. خدایی که به تناسب شرایط ، جنگ و صلحهای پیامبر اسلام و حمله به قبایل دیگر را با وعدههای بهشتی توجیه و تشویق میکند؛ و از همه اعمال پیامبر از گرفتن زنهای قبایل دیگر تا کشتار مردانشان را بخاطر گسترش فرمانروایی اسلام حمایت می نماید. خدای یهود زیرک است و هدفش فقط و فقط حمایت از قوم یهود است و خدای محمد، فرمانروایی خشن است که قصد حاکمیت بر همه جهانیان را دارد (با استفاده از کتاب تولدی دیگر اثر شجاع الدین شفا).

 شباهت های بسیار بین خدای یهودیان و مسلمانان خود را بخوبی در روشهای دیپلماتیک رهبران دولت اسرائیل و جمهوری اسلامی نشان میدهد. موضع هر دو سازش ناپذیر و مبنای ورودشان به دنیای دیپلماسی ایدئولوژیشان است، یا حکومت جهانی اسلام و یا حمایت مطلق و بهر وسیله از قوم یهود.

آنچه که میگویند تفاوت بسیار با آنچه که در عمل نشان میدهند دارد و به اصول مرسوم دیپلماتیک پایبند نیستند. بی دلیل نیست که هرگاه یکی از دو طرف مذاکره رهبران سخت سر این دو دولت بوده اند آن مذاکره نا موفق و حتی از قبل محکوم به شکست بوده است.