۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

عقلانیت همراه با رویا و آرزو

سیاست برای بسیاری از روشنفکران ایرانی همواره میدان تلاش برای تحقق آرمانها و یا محک ارزشها بوده است و فعال سیاسی معمولا زندگی خود و خانواده اش را از این طریق نمی گذرانده است، حتی اگر خود را بطور تمام وقت و کاملا حرفه ای وقف سیاست می کرده است. این تصویر را می توان در هر برشی از تاریخ یک صد سال اخیر ایران بخوبی مشاهده کرد.
با وجودی که در هر برشی که از تاریخ ایران زده می شود پیشروان و کنشگرانی را میتوانیم بیابیم که حامل ایده الها و آرزوهای نسل خود بوده اند و به اعتبار آن روحیه امید و شور ادامه زندگی را زنده نگاه می داشته اند، اما اگر همین تاریخ را بطور پیوسته مانند یک فیلم داستانی مورد ملاحظه قرار دهیم، مشاهده میکنیم که شوربختانه تاریخ ایران همواره عرصه خشونت، جنگ و سرکوب بوده است. بطوریکه می توان گفت که ظاهرا رویا و آرزوهای نسل های ایران در هر مقطع و برشی از تاریخ ایران فقط رویاهایی خوب و فرح بخش در بستری از استبداد و سرکوب و خشونت دائمی و در سراسر تاریخ ماندگار، بوده اند.

در بحث ها و مناظرات پیرامون شرایط بسیار بحرانی کشورمان انتقاد اصلی معتقدین به تحولات تدریجی، حداقلی و گام به گام به فعالین سیاسی وکنشگران اجتماعی که راهبرد تغییرات رادیکال ساختاری و در نهایت عبور از نظام جمهوری اسلامی را دنبال می کنند این است که آنچه که شما مطرح می کنید آرزو و رویایی بیش نیستند و یا حداقل اینکه در آینده نزدیک قابل تحقق نمی باشند. بحث های مزبور گاه آنچنان شدت می گیرند و دو طرف در نقطه کاملا متضاد یکدیگر می ایسند که گویی همانطور که جمع اضداد نا ممکن، جمع و یا هماهنگی بین این دو راهبرد نیز غیر قابل تحقق است.

البته روی سخن این یادداشت کوتاه اساسا با اصلاح طلبان حکومتی و استمرارطلبان که منافع مادی خاصی در حفظ این حکومت و ساختار جمهوری اسلامی دارند و یا براندازانی که به حمایت های مشخص مالی، لجستیکی و نظامی دلبسته اند و حتی آماده اند جنگ های منطقه ای را به داخل ایران نیز بکشانند، نیست بلکه با کنشگرانی است که چه بسا در رابطه با آنچه که بعنوان آرزو و ایده آل مطرح می شود با مخالفین رادیکالتر اشتراک نظر دارند، اما راه رسیدن به این آرزوها را تغییرات تدریجی و رفرم و اصلاح حتی در چهارچوب همین نظام می دانند و این راه عقلانی تر و کم ضررتر معرفی می کنند.
شاید یکی از علل چرخه تکرار شونده تاریخ این سرزمین و رویاهای تکرار شوند در بستری از سرکوب و خشونت و استبداد دائمی در به اصطلاح تضاد حل و جمع نشدنی عقلانیت و رویا باشد، که از نظر برخی باید در نهایت بین عقلانیت و رویا یکی را انتخاب کرد. اما بنظر نگارنده این یادداشت حتی عقلانیت و رویا و آرزو قابل جمعند و تضاد بین ایندو غیر قابل حل نیست.

انتخاب این رویکرد در رابطه با شرایط خاص کشورمان به این معنی می شود که تغییرات تدریجی، رفرم و اصلاحات ساختاری و تحول بنیادی در نظام جمهوری اسلامی و سرانجام عبور از این نظام نه در مقابل و یا حتی در عرض هم، بلکه در طول و دنباله هم باید قرار گیرند. از این نظر معتقدم که گروها و شخصیت های مخاف جمهوری اسلامی به استثنای اصلاح طلبان دولتی که منافع خود را با حیات این نظام پیوند داده اند و براندازانی که به امید حمایت های نظامی و مالی دول خارجی نشسته اند، در دو جبهه غیر قابل جمع قرار نمی گیرند، بلکه در عرصه های مختلف برای ایرانی بهتر مشغول فعالیت هستند و تا مادامی که به آزادی یکدیگر در پیشبرد اهدافشان احترام می گذارند نباید با مارک و تهمت زدن و واکنش های احساسی به دو جبهه واقعا غیر قابل جمع براندازان و اصلاح طلبان وابسته به قدرت های حاکم، پرتاب گردند.  

از این نظر در خواست هایی مانند حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان، در خواست بازخواست نمایندگان مجلس خبرگان از خامنه ای و فشار به رهبری جمهوری اسلامی که تن به مذاکره با امریکا بدهد، حتی اگر احتمال تحقق اینها نیز ضعیف باشد، نباید از سوی مخالفین رادیکالتر که خواهان عبور از جمهوری اسلامی هستند بطور کامل طرد شوند و مورد حمایت قرار نگیرند. و بسیار واضح است که راهبرد تحولات ساختاری و عبور از نظام جمهوری اسلامی نیز نباید در بست به براندازی از طریق دخالت خارجی مصادره گردد.      

۱۳۹۷ شهریور ۱۱, یکشنبه

سیاست مداران حرفه ای جمهوری اسلامی، نمادهای ابتذال شر!

مجلس شورای اسلامی بر خلاف ادعای مسئولان حکومت، که مجلس عصاره ملت است، به تمام معناعصاره اخلاق و فرهنگی است که نظام ولایت فقیه چهار دهه است بر کشور و ملت ایران حاکم کرده است. اخلاق و فرهنگی که دروغ و حیله گری را تحت عنوان دروغ های مصلحتی و کلاه های شرعی مجاز می دانند. نمونه آخر از این دروغ های به اصطلاح مصلحت آمیز سوگند حسن روحانی بود که بدون ذره ای لکنت زبان گفت که ما در کشور بحران نداریم و سپس دروغ های بزرگتر عطااالله مهاجرانی در توجیه سخنان ریاست جمهور اسلامی در مصاحبه با بی-بی-سی.

البته شاید گفته شود که این اصولا روش سیاستمداران حرفه ای است که بخاطر مصالح بزرگتر و یا امنیت و آسایش عمومی از گفتن برخی از حقایق در مجامع عمومی پرهیز می کنند و حتی حاضرند در برابر سوال مشخص از طرف خبرنگاران دروغ بگویند و یا ابراز بی اطلاعی نمایند و به اصطلاح پاسخ دیپلماتیک بدهند.

در ظاهر امر می توان گفت که چه دروغ گویی های رئیس جمهور اسلامی حسن روحانی و چه دروغ گویی های معمول سیاست مداران حرفه ای هر دو کاری غیر اخلاقی اند و از این نظر تفاوتی بین ایندو نیست. اما با کمی دقت می توان یک تفاوت بسیار مهم بین این دو نوع از دروغگویی را شناسایی کرد.

در اینکه اصولا در دنیای مدرن، امر سیاست در پیوند بسیار نزدیک با امر حکومت و یا دولت قرار می گیرد، بطوریکه هر دو را می توان بعنوان دو طرف یک سکه به حساب آورد، شکی نیست؛ و نیز تردیدی در این حقیقت نمی توان داشت که اقتدار یک حکومت و دولت بستگی مستقیمی به توانایی آن در اعمال و جاری کردن اراده معطوف به قدرت در تمام مناسبات اجتماعی دارد، بطوریکه می توان گفت که حکومت و قدرت نیز دو سوی یک سکه را به نمایش می گذارند. البته واضح است که امروزه ابزار اعمال قدرت صرفا در خشونت و قهر خلاصه نمی شود و حکومت ها از ابزار های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بسیار پیچیده ای برای تثبت قدرت خود استفاده می کنند. فرایندی که سیاست و سیاست ورزی را تبدیل به یک حرفه مشخص کرده است.

ماکس وبر در یکی از سخنرانی های درسی خود به موضوع سیاست بعنوان حرفه می پردازد و می گوید از دو منظر می توان به سیاست بعنوان یک وظیفه و یا حرفه نگاه کرد؛ یا یک سیاست مدار از طریق این حرفه زندگی خود را تامین میکند و بعبارت دیگر سیاست را برای زندگی خود انتخاب می نماید، و یا بر عکس، بدلایل آرمانی و یا علائق شخصی، برای سیاست و خدمت در این حوزه زندگی می کند. البته خود وی تصریح می کند که در بسیاری از موارد و بتدریج این دو زاویه ورود به سیاست به هم نزدیک می شوند بطوریکه مرز مشخصی بین ایندو روش ورود بسادگی قابل تشخیص نیست.

در سخنرانی درسی مزبور ماکس وبر بیشترین توجه خود را به نوع دوم سیاست پیشگی، آن نوعی که سیاست مدار زندگی خود را در خدمت سیاست قرار می دهد، معطوف می دارد، و بحث خود را به حوزه اخلاق و سیاست می کشاند. به اعتقاد ماکس وبر ارزشهای اخلاقی برای سیاست مداری که زندگی خود را در خدمت سیاست قرار داده است می توانند از دو منبع مختلف سرچشمه بگیرند؛ یا از اعتقادات (مذهبی، ایمان به رهبر کاریزما و یا ایدئولوژی حزبی) و یا از حس مسئولیت و وجدان شخصی. ارزشهایی که جهت گیریهای سیاسی او را تعیین می کنند و نقش مستقیمی در تصمیمات و مواضع سیاسی او بازی می کنند.

تفاوت بسیار مهم بین این دو منبع الهام بخش اخلاق در این واقعیت نهفته است که اعتقاداتی که ارزش های اخلاقی را تعیین، تبلیغ و دیکته می کنند در طول تاریخ همواره در قالب یک نهاد قدرتمند اجتماعی-سیاسی ظاهر شده اند و سمبل و نماد اصلی قدرت را به نمایش گذاشته اند. نمادی که معمولا و در یک فرایند تدریجی در یک رهبر فرهمند متمرکز گردیده است. نمادی که اطاعت محض از او جزو واجبات و حتمیات است، حتی اگر از این طریق وجدان شخصی زیر پا گذاشته شود. در این رابطه نمونه های فراوانی می توان یافت که اطاعت از رهبری فرهمند تا چه اندازه توانسته شخصیت و وجدان یک سیاست مدار را از درون تهی کند و او را تبدیل به مهره ای از نهاد قدرت سیاسی نماید.

ماکس وبر برای باز کردن این بحث به مذهب پروتستان اشاره می کند که چگونه مقامات کلیسای پروتستان توانستند مسئولیت شخصی و وجدانی که از این طریق شکل می گیرد را از مومنان و پیروان خود بگیرند و آن را فقط منسوب به خدای کلیسای نمایند، و به این طریق سربازان خود را بدون نگرانی و ترس از نتایج اعمال خود به جبهه های جنگ بکشانند، که نگران نباشند خدای کلیسای پروتستان همه مسئولیت ها را بعهده گرفته است. به عقیده ماکس وبر ژان کالون اصلاح طلب پروتستان اهل فرانسه اصلاحاتی را در این مذهب پیشنهاد و آغاز می کند و در رابطه با موضوع اخلاق و مسئولیت بر خلاف پروتستان های سنتی وظیفه دفاع از نهاد مذهب را بار دیگر به مسئولیت شخصی و وجدان درونی مومنان می کشاند که فرد مومن نیز وظیفه و مسئولیت دفاع از مذهب را بعهده دارد و از این نظر باید در مقابل خدا پاسخگو باشد. از نظر ماکس وبر بازگشت مجدد وجدان و مسئولیت حتی در این شکل مذهبی و کلیسایی آن نقطه آغاز نگاه مدرن و مدرنیزاسیون سیاست و بدنبال آن پر رنگ تر شدن نقش وجدان و مسئولیت سیاست مدار در دنیای امروز بوده است؛ که با سکولار شدن جوامع مدرن و به دنبال آن سکولار شدن سیاست، وجدان و مسئولیت سیاست مدار نیز از وظیفه دفاع از مذهب و خدای کلیسا به مسئولیت و وظیفه دفاع از حوزه عمومی و جامعه انسانی منتقل گردیده است.

اگرچه همانطور که در فوق آمد نمی توان در دنیای واقعی مرز مشخصی بین ورود به حوزه خدمات عمومی و سیاست بعنوان یک حرفه برای تامین زندگی و یا قرار دادن زندگی خود در خدمت سیاست و خدمات عمومی ترسیم کرد، اما ما می توانیم همان پیش بینی که ماکس وبر کرده بود که کالوینیسم راه مدرنیته در سیاست را با باز گرداندن مسئولیت شخصی به خود فرد هموار کرد، امروزه در برخی از سیاست مداران ببینیم که سیاست در درجه اول منبع درآمدی برای آنها نیست بلکه انجام وظیفه ای است برای حوزه عمومی و جامعه خود. در همین رابطه ماکس وبر بهترین و ایده آل ترین شرایط را زمانی تحقق یافته میداند که سیاست مداران مانند دانشمندان در درجه نخست بر اساس وجدان علمی و شخصی خود عمل کنند و علم و سیاست را منبع اصلی در آمد خود ننمایند.  

واضح است که در آینه گفتار ماکس وبر پیرامون سیاست بعنوان یک حرفه، سیاست مداران جمهوری اسلامی چگونه ترسیم می شوند و در چه جایگاهی قرار می گیرند. برای مثال زمانی که حسن روحانی در ابتدای سخنان خود در مجلس شورای اسلامی می گوید که با رهبری نظام هماهنگ کرده است و قصد دارد سفارشات او را جامه عمل بپوشاند و هنگامی که قسم خدا می خورد که کشور دچار بحران نیست، آشکار است که وی بعنوان یک سیاست مدار قبل از هر چیز خود را عاری از هر مسئولیتی کرده و آنرا فقط به رهبر خود سپرده است.

البته حسن روحانی از عواقب این دروغگویی آشکار بخوبی آگاه است اما وظیفه و مسئولیت حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی برای وی وامثال عطاالله مهاجرانی، جایی برای وجدان و مسئولیت های شخصی و ارزشهای اخلاقی برخاسته از آن نگذاشته است. سیاست مداری که به این طریق خود را در اختیار نهاد قدرت قرار می دهد بسیار بسیار خطرناکتر از سیاست مداری است که زندگی خود را از طریق سیاست می گذارند.

سیاست مداری که برای گذران زندگی وارد حوزه خدمات عمومی و سیاسی شده است می تواند در معرض تناقض بین وجدان و مسئولیت شخصی از یک سو و مسئولیت ها و وظایفی که نهاد قدرت از او طلب می کند قرار گیرد و حتی این امکان و توانایی را دارد که در صورت وجود یک تناقض حل نشدنی بین وجدان و وظایفی که از او خواسته می شود یکی را انتخاب نماید. اما سیاست مداری که با ورود به سیاست وجدان و مسئولیت را یکپارچه به نهاد قدرت و رهبر خود سپرده است همانطور که هانا آرنت می گوید نمادی از ابتذال شر می گردد. ابتذالی که سیاستمداری چون حسن روحانی و پامنبر نشینانی مانند مهاجرانی را از درون خالی می کند و وا می دارد که بدون لکنت زبان ودر روز روشن دروغ بگوید و یا با خنده زهرآگین ملت ایران به مسخره گیرد، و شب نیز با وجدان آسوده سر بر بالین بگذارد؛ وجدانی که از اخلاق و مسئولیت شخصی خالی شده و آکنده از زهر ابتذال و شر گردیده است.



۱۳۹۷ شهریور ۴, یکشنبه

پیام امید بخش برای ملت ایران چه می تواند باشد؟

آنچه که بیش از هر چیز توسط حکومت جمهوری اسلامی، در طول چهار دهه از زمامداری اش، ضربه و آسیب دیده است رویاهای مردم برای یک زندگی بهتر و امید به آینده می باشند.  همانطور که زیگموند فروید در مقالات خود پیرامون پدیده مرگ و جنگ که شش ماه پس از آغاز جنگ جهانی اول منتشر شدند می گوید "این جنگ است که مرگ اندیشی را رواج می دهد"، جمهوری اسلامی نیز از همان آغاز تاسیس با توسعه طلبی از طریق صدور انقلاب و سیاست های تنش آفرین و جنگ طلبانه خود ملت ایران را وارد دوره ای از هراس از مرگ و نا امیدی نسبت به آینده خود کرده است. دوره ای که بطور مشخص با اشغال سفارت آمریکا و گروگان گیری دیپلمات های آمریکایی آغاز شد و با کلید خوردن جنگ هشت ساله با عراق ادامه یافت.

اگرچه در ایدئولوژی سیاسی شیعه حالت و شرایط مداوم جنگی، بواسطه واقعه عاشورا همواره توسط روحانیون شیعه و نظریه پردازان آن زنده نگاه داشته شده اند و فلسفه و فرهنگ آخرت گرایی و گریز از زندگی زمینی بنیانهای اصلی آنرا تشکیل می دهند، اما رهبری جمهوری اسلامی و روحانیت حاکم بر ایران، در عرصه حکومت داری، نیز به تجربه آموختند که تنها با نابود کردن امید به آینده بهتر و تبلیغ شبانه روزی مرگ، شهادت و آخرت گرایی می توانند حاکمیت خود را تثبیت کرده و تدوام بخشند.

این حکومت با سرمایه گذاری روی تقویت چنین روحیات منفی و ناامیدی نسبت به آینده و با اطمینان از اقتدار نظامی و امنیتی خود حتی اجازه می دهد که مردم علنا نسبت به وضعیت موجود شکایت کنند و مشت بر دیوار اقتدار بکوبند و ناله و فغان از گرانی و تبعیض، دزدی و فساد سر دهند تا شاید به آن عادت کنند. واکنش مقامات مسئول در برابر اعتراضات مردم نیز بسیار آگاهانه است. آنها سعی می کنند که در واکنش به این اعتراضات وعده رسیدگی و بازرسی دهند و شکایات مردم را به دالانهای پر پیچ و خم نظام اداری و قضایی کشور بکشانند، بدون اینکه وعده امید بخشی برای یک آینده بهتر دهند، بدون اینکه چشم انداز روشن و امیدوار کننده ای برای مردم ترسیم کنند. زیرا خوب می دانند که داشتن امید و تصویر و خیالِ یک چشم انداز روشن برای آینده پادزهر و دوای اصلی معالجه کننده زهر ناامیدی و یاس است.  به همین خاطر تا مادامی که اعتراضات و شکایات در حد مشت کوبیدن بر سد سکندر اقتدار این نظام باقی بماند و سوار بر اسب امید و آرزوها نشوند، خطر جدی این حکومت را تهدید نمی کند. به همین علت است که مخالفین وفعالین سیاسی را که قصد کاشتن تخم امید و آرزوهای خوب در باوهای مردم دارند و صرفا به انعکاس نارضایتی ها مشغول نیستند، بشدت سرکوب می کند.

شاید بتوان گفت که یکی از دلایل سرنگونی نظام شاهنشاهی پهلوی در این واقعیت نیز نهفته است که در جامعه ایران قبل از انقلاب اسلامی با وجود تجارب تلخ کودتای بیست و هشت مرداد سال 32 و استبداد سیاسی حاکم، بارقه های امید به آینده بهتر هنوز زنده بودند، بارقه هایی که ملت ایران را برای تحقق یک آینده ای بهتر، پویا و امیدوار نگاه می داشتند. حتی خود محمد رضا شاه وعده ورود به دروازه های تمدن بزرگ را می داد و صحبتی از جنگ و تنش  با دیگر کشورها نبود. اگر او نیز رمز ادامه اقتدار را آموخته بود نمی بایست مردم را نسبت به آینده امیدوار نگاه دارد و با پاشیدن تخم یاس و نا امیدی مردم را به پذیرش وضع موجود وادارد و بدین وسیله ثبات و آینده خود را تضمین نماید؛ اما او نیز آرزو و خیالات بلند پروازانه خود را داشت که از دو سو می توانست مورد تهدید قرار گیرند؛ از سوی مردمی که به این طریق امیدوار نگاه داشته می شدند و انتظارات بیشتری در دل می پرورانند و از سوی قدرت های بین المللی که بلندپروازی او را بر نمی تابیدند.

درسی که از تجربه های دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، در رابطه با مقوله امید و آرزوی آینده بهتر، میتوان گرفت باور به این اصل است که برای زنده نگاه داشتن روحیه امید و تشویق پویایی در مردم، ما نیازمند یک چشم انداز امید بخش و کشف و استخراج آرزوهایی هستیم که هر ملتی در مخیله تاریخی خود ضبط کرده و  به واسطه آن توانسته است خود را، بعنوان یک ملت متمایز از ملل دیگر، حفظ کند. آرزوها و خیالاتی که می توانند و بنظر من باید در پوشش یک داستان، یک ایده و یا یک پیام ساده و قابل فهم ارائه و منتقل گردند. داستان و پیامی که با احساسات و روحیه ملی و تاریخی پیوند تگناتنگ داشته باشند و از آن تغذیه کنند.

آیت الله خمینی همانطور که خود در هنگام بازگشت به ایران گفت فاقد هیچ احساسی از نوعی که به آن اشاره کردم بود و مردم نیز او را سمبل احساسات ملی و تاریخی و فرهنگی خود نمی دانستند. او فقط و فقط با فریب کاری بر موجی از احساساتی که در باور مردم کاشته شده بودند سوار شد. احساساتی که از یک سو از زخم های هنوز تازه ناشی از شکسته شدن غرور ملی پس از کودتای سال 1332 و سقوط حکومت ملی محمد مصدق و از سوی دیگر از وجود روحیه مثبت و امید به آینده بهتر در قالب یک نظام سیاسی منتخب مردم (همان امید و خیالی که محمد رضا شاه سعی کرده بود در قالب دروازه های تمدن بزرگ تبدیل به یک داستان، پیام و باور ملی کند) تغذیه می کرد.

شوربختانه اما جمهوری اسلامی موفق شده است که این روحیه مثبت و امید به آینده را با سیاست های جنگ طلبانه و تنش افزای خود در سطح منطقه و جهان و در داخل کشور با تشویق روحیه منفی و آخرت گرایی و یا تحمل اعتراضات مردم و کشاندن آن به یک دور تکراری و خسته کننده اداری و قضایی خاموش کند.  ترفندی که برخی از نیروهای سیاسی مخالف بویژه اصلاح طلبان جمهوری اسلامی را نیز گرفتار ساخته و آنان را نیز وارد یک دور باطل چانه زنی با قدرت حاکم کرده است.

در چنین شرایطی است که وظیفه کنشگران سیاسی و نیروهای سیاسی تحول طلب که خواهان عبور از حکومت جمهوری اسلامی هستند بسیار سنگین است. وظیفه ای که نه فقط باور به عبور حتمی از نظام جمهوری اسلامی را می طلبد بلکه باور به این حقیقت که این نیروها خود نیز نیازمند عبور از باورهای سنتی و پوسته شکنی هستند. باور به این حقیقت که دیگر نمی توان، هر اندازه که ایده آلهای چپ و پیشرو هم که داشته باشیم، امید و آرزوی آینده بهتر و پیام و داستانی که باید این امید را ترجمان باشد از درون دیدگاه های سنتی و ایدئولوژیک استخراج کرد.

حتی باید این واقعیت را پذیرفت که دیگر نمی توان پیام و گفتمان خود را از  دوران جنبش ملی سال 32 یا انقلاب سال 57 ( با این ادعا که انقلاب 57 توسط خمینی دزدیده شد) و یا حتی از جنبش سبز و جنبش های اعتراضی دی ماه سال گذشته و سال جاری (که فقط یک جنبش اعتراضی بود) استخراج نمود. برای یافتن این پیام جدید باید نقب عمیق تری به تاریخ ملت و کشورمان بزنیم، حتی به هزاران سال پیش دورانی که روی استوانه کورش کبیر اولین سند تاریخی حقوق بشر نوشته شد و زمانی که اندیشه های فلسفی زرتشت و دنیا طلبی این فلسفه در باور مردم نشسته بود؛ و یا زمانی که پس از سلطه اعراب بر ایران و پس از یک سکوت دو قرنه متفکرین و  اندیشمندان ایرانی روحیه دنیا طلبی و جستجوگری های علمی و زمینی را توسط شعر و ادبیات و علم و فلسفه های دهری مجددا زنده کردند. دوره ای که بزرگانی چون فردوسی، زکریا رازی، ابوعلی سینا و خیام را به بشریت تقدیم کرد.

شاید این نوع نگاه برای بخشی از نیروهای چپ که عمدتا صبغه مارکسیستی دارند غیرمعمول و یا ناپسند بنظر آید، اما نگارنده اعتقاد دارد که این نوع نگاه و غرور ملی و ناسیونالیسم برخاسته از آن قبل از آنکه متعلق به نیروهای شناخته شده ملی (ضمن احترام برای آنها) باشند متعلق به نیروی چپ و پیشرو اند. بعبارت دیگر همانطور که جبهه چپ صرفا متعلق به نیروها و کنشگران با سابقه مارکسیستی نیست، ملیت، غرور ملی و ناسیونالیسم نیز صرفا متعلق به نیروهای ملی و یا مشروطه طلب و سلطنت طلب نمی باشند، همانطور که محیط زیست صرفا متعلق به حزب سبزها و حقوق زنان تنها متعلق به جنبش های فمینسیتی نمی باشد.

بعنوان کلام آخر و نتیجه گیری می توانم بگویم که یکی از وظایف مهم نیروهای پیشرو و چپ ایران کشف یک پیام جدید و پرداخت داستان نوینی است که از طریق آن بتوان بار دیگر امید به آینده را در مردم ایران زنده کرد؛ پیام و داستانی که روحیات و غرور ملی ما ایرانیان به نمایش بگذارد و ترسیم نماید. قطعا نگارنده در مقامی نیست که بتواند این پیام را فرموله کند اما می تواند به چند عنصر اصلی این پیام اشاره ای داشته باشد. از جمله: روحیات مسالمت جو و صلح طلب ما ایرانیان، جشن ها و شادی هایی که مردم ما در سخت ترین دوران از آنها پاسداری کرده و زنده نگاه داشته اند، غرور ملی و فرهنگی ما ایرانیان، تمامیت ارضی و حفاظت از مام وطن، همجواری مسالمت آمیز اقوام و فرهنگ های مختلف در ایران زمین و مهمتر هر چیز فرهنگ دهری و دنیایی ایرانیان حتی با وجود اعتقادات و انجام مراسم مذهبی.

در انتها فقط بعنوان مثال مطرح می کنم پیامی که رضا پهلوی تحت عنوان کشورمان را پس می گیریم به مردم ایران داد، با وجودی که انتقادات بسیاری به آن دارم، اما پیامی است که حداقل به بخشی از جامعه ایران می تواند امید و انرژی دهد؛ پیامی است که عناصر ایرانی و ملی و وطن پرستی را در خود نهفته دارد.  نیروی چپ نیز باید بتواند پیام خود را با استفاده از عناصر پیشرو و غرور آفرین و انگیزه بخش در تاریخ و فرهنگ ملت ایران کشف کند.

x

۱۳۹۷ مرداد ۲۸, یکشنبه

آسیب شناسی اراده گرایی در سیاست

در بحث های فلسفه-سیاسی از دو نوع آزادی صحبت می شود، "آزادی مثبت" و "آزادی منفی". بر مبنای تعریفی که از این دو نوع آزادی صورت می گیرد، فرم های خاصی نیز از آزادی های سیاسی و اجتماعی ارائه می گردند.

توجه اصلی در آزادی منفی معطوف است به عدم حضور عوامل و مرزهای محدود کننده آزادی های سیاسی و اجتماعی؛ به این معنی که آزادی واقعی زمانی تحقق می یابد که عوامل محدود کننده وجود نداشته باشند. در نقطه مقابلِ آزادی منفی، توجه اصلی در بحث "آزادی مثبت" به ایجاد و حضور موقعیت ها و شرایطی اند که در آنها انسان بتواند آزادانه و مستقل عمل کند.

آیزیا برلین (Isaiah Berlin) در نوشتار دو مفهوم از آزادی، که ترجمه فارسی آن توسط خانم شیریندخت دقیقیان در نشریه خرمگس منتشر شده است، آزادی منفی را به این صورت تعریف می کند: "گفته می شود من به طور طبیعی، آن میزانی آزادم که همان اندازه، هیچ کس یا هیچ جمعی از انسان ها در فعالیت من مداخله نمی کنند. آزادی سیاسی در این معنا فضایی است که در آن یک فرد می تواند بدون جلوگیری توسط دیگران، عمل کند. اگر من از سوی دیگران منع شوم از انجام کاری که در غیر آن صورت انجام می دادم، به همان درجه غیرآزادم؛ و اگر این فضا از سوی دیگران، فراتر از حداقلی، مورد مداخله قرار گیرد، می توان مرا مجبور یا شاید برده نامید."  

آزادی مثبت از نظر آیزیا برلین با خواست "خود سروری" آغاز می کند. خواست من این است که زندگی و تصمیم هایم به خودم بستگی داشته باشند نه به هیچ گونه نیروی بیرونی. من می خواهم که ابزار کنش های اختیاری خود و نه کنش های انسان های دیگر باشم. خواست من این است که سوژه [فاعل شناسنده] باشم و نه ابژه[موضوع شناسایی]؛ به نیروی خرد و هدف های خودآگاهم حرکت کنم و نه به نیروی علت های بیرونی تاثیرگذار بر من. می خواهم یک کسی باشم و هیچ کس به شمار نروم؛ کنشگر و تصمیم گیرنده باشم و نه این که برایم تصمیم گرفته شود؛ خود جهت گیری ام را تعیین کنم؛ نه این که توسط طبیعتی خارجی یا انسان های دیگر جهتی معین بگیرم."    

حال با این تعریف از آزادی مثبت و منفی این سوال پیش می آید که کدامیک از این دو نوع از آزادی در عمل و در عرصه روابط اجتماعی و سیاسی قابل تحقق اند، برای مثال آیا واقعا آزادی مثبت بدون دخالت نیروهای بیرونی امکان پذیر است؟ و آیا واقعا انسان اجتماعی از چنین توانایی و موقعیتی برخوردار است که مستقل از عوامل خارجی تصمیم بگیرد و عمل کند؟ و آیا اصولا محدوده و شرایطی در مناسبات اجتماعی می تواند وجود داشته باشند که انسان مستقل از همه عوامل خارجی بتواند آزادانه تصمیم بگیرد و عمل کند؟ حتی در دنیای فردی و خصوصی نیز این سوال می تواند مطرح شود که آیا ما حتی در این محدوده نیز کاملا آزاد هستیم و آیا می توانیم فرایند تصمیم گیری های خود را کاملا در یک محیط بسته و ایزوله طی کنیم؟

بعبارت دیگر بر مبنای تعاریف فوق می توانیم بگوییم که در آزادی منفی از عدم وجود عوامل خارجی محدود کننده صحبت می شود و در آزادی مثبت از ضرورت وجود عوامل درونی برای آزاد کردن انسان صحبت به میان می آید. اما آیا واقعا می توان مرز مشخصی بین عوامل درونی و بیرونی ایجاد کرد و آیا انسان کاملا آگاه از تفاوت این دو نوع از عوامل و فاکتور های درونی و بیرونی است؟ و آیا در موقع تصمیم گیری می تواند یکی را به نفع دیگری حذف کند؟ و آیا اصولا این مرز بندی و خط کشی بین درون و بیرون یک مرزبندی واقعی و علمی است؟ و یا اینکه این خط کشی یک پندار و تصور بیش نیست و در عالم واقع مرزهای نامشخص و خاکستری بسیاری بین این دو عامل می توان یافت.

شاید بتوان گفت که طرح این مرزبندی (که بنظر من پندار و تصور باطلی است) و پا فشاری بر آن و همچنین، تلاش بر پیاده کردن یکی از این دو نوع آزادی در عرصه های سیاسی، اجتماعی و حتی آموزشی، به دیدگاهای فلسفی مبتنی بر دوآلیسم وجود ماده و روح باز گردند. به این معنی که روح واقعیتی مستقل از ماده است و بنابراین می توان روی آن کار کرد و آنرا از بند و محدودیت های مادی آزاد نمود. ردپای این طرز تفکر مبتنی بر دوآلیسم را می توان در همین تفاوت بین آزادی منفی و یا مثبت و یا حتی در برخی از بحث های روانشناسی دید که روان انسان را وجود و واقعیتی مستقل از جسم آدمی می پندارند، مشاهده کرد.

ما بخوبی می توانیم پیامدهای مرزبندی مصنوعی بین آزادی مثبت و منفی و تلاش بر پیاده کردن یکی از این دو شکل از آزادی را در فرمهای سیاسی و حکومتی تجربه شده بخوبی مشاهده کنیم. تاکید بیش از حد بر آزادی مثبت که هر کس هر چه دلش خواست انجام دهد،‌ یا سرانجام به آنارشی ختم می شود و یا در نقطه مقابل آن به حکومت های توتالیترِ ایدئولوژیک. به این علت که فلسفه سیاسی که صرفا بر آزادی به معنای مثبت آن استوار باشد، مسلما یک تعریف خاص فلسفی از انسان در اختیار دارد و آزادی های مثبت او را بگونه ای ویژه و در کادر همان فلسفه تعریف می کند، تعریفی که اراده گرایانه در مناسبات اجتماعی و گزینش هایی که صورت می گیرد پیاده می شود و تحقق پیدا می کند.

از سوی دیگر توجه بیش از حد به آزادی از نوع منفی آن به این معنی می شود که دولت ها تنها وظیفه خود را آماده کردن شرایط بیرونی و برداشتن موانع خارجی که محدود کننده آزادی می توانند باشند، بدانند؛ و کمتر روی تقویت اراده و استعداد ها و ظرفیت های درونی انسان بر تشخیص تفاوت های فردی خود نسبت به جامعه سرمایه گذاری کنند. با کمی اغماض می توان گفت که دولت های رفاه و سکولار اروپای غربی نمادی از توجه بیشتر به آزادی منفی می توانند باشند و نظام سیاسی حاکم بر ایالات متحده امریکا نمادی از توجه بیشتر به آزادی مثبت است.

ورود مثبت و یا منفی به بحث آزادی می تواند فقط محدود به مقوله آزادی نماند. حتی می توانیم بگوییم که اصولا ورود به امر سیاست اندیشی و سیاست ورزی نیز می تواند از زاویه مثبت و یا منفی صورت پذیرد. در کادر همان تعریفی که از آزادی مثبت و منفی شد، که اولی بر عوامل درونی و بقول آیزیا برلین بر خود سروری تاکید دارد و دومی بر نبود عوامل محدود کننده بیرونی تاکید می ورزد، می توانیم سیاست را نیز از جنبه مثبت و منفی مورد بررسی قرار دهیم.

سیاست اندیشی و سیاست ورزی مثبت بر اراده درونی و اراده گرایی برای رسیدن به اهداف سیاسی استوار است و سیاست ورزی و سیاست اندیشی از نوع منفی از طریق برداشتن عوامل بیرونی برای رسیدن به اهداف سیاسی مورد نظر بروز و نمود پیدا می کند. سیاست ورزی مثبت که اراده گرایی مبنای آن است بیشتر بر ایده ها و نظریات ثابت و از قبل فرض و حتی دگم شده در شکل ایدئولوژیک آن استوار است. در حالیکه سیاست ورزی منفی بخاطر تلاش برای برداشتن موانع بیرونی و سپردن ادامه راه و تصمیم گیری بر دوش خود مردم، بیشتر بر واقعیت ها و فاکت ها متکی است و سعی کمتری در رنگ و لعاب دادن به اخبار و یا گزینش اخبار خاص دارد.    

برای باز شدن این بحث می توان به شرایط بسیار حاد میهنمان اشاره کرد. بنظر نگارنده می توان راهبردها، راهکارها و مواضع  سیاسی که امروزه توسط بسیاری از فعالین و رهبران گروه ها و احزاب مخالف جمهوری اسلامی اعلام می شوند را به دو دسته مثبت و منفی تقسیم کرد. برای مثال می توان به مقاله اخیر رضا پهلوی اشاره کرد که در آن اعلام کرده بود که ‌‌"ایران را پس می گیریم". این اعلام نظر یک اعلام نظر اراده گرایانه است که شاید فقط با یک بخش کوچک از خواست ایرانیان هم پوشانی داشته باشد. بعبارت دیگر این نظر عملا آنهایی را که با این شعار موافق نباشند و بطور ویژه، بخش هایی از جامعه ایران را که هنوز از حکومت طرفداری می کنند و یا حتی فقط در پی اصلاح آن هستند را غیر ایرانی معرفی می نماید. نظر و عقیده ای که قبل از اینکه بر فاکت ها و واقعیت های اجتماعی ایران استوار باشد یک دیدگاه و اراده ایدئولوژیک را به نمایش می گذارد و می خواهد آنرا بر تمامی ایرانیان تحمیل نماید.

این شکل از سیاست ورزی اراده گرایانه و تحمیلی را ما در سیاست گذشته و زمان حال سازمان مجاهدین خلق نیز بخوبی مشاهده می کنیم. در بخشی از جریان اصلاح طلبی داخل نظام جمهوری اسلامی که حفظ نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن یک اصل خدشه ناپذیر است نیز سیاست ورزی های اراده گرایانه بخوبی دیده می شود. سیاست ورزی که بدلیل اراده گرایی حاکم بر آن عملا موجب نادیده گرفتن و ندیدن خواست اکثریت نسبی مردم بر تغییر این نظام می گردد. برای مثال می توان به شرایطی اشاره کرد که محمد خاتمی و بخشی اصلاح طلبان داخل کشور در دو بیانیه اخیر خود اعلام کردند.    

در برابر چنین سیاست ورزی های اراده گرایانه (سیاست ورزی مثبت) راهبردها و راهکارهای سیاسی دیگری نیز در طیف گسترده مخالفین جمهوری اسلامی دیده می شوند که می توان آنها را در دسته سیاست ورزی منفی قرار داد، به این معنی که قبل از اینکه قصد تحمیل یک اراده خاص سیاسی وجود داشته باشد، بویژه با توجه به گستردگی طیف مخالفین حتی در میان مردم و نبود یک آلترناتیو واقعا موجود، بیشتر بر تقویت اشکال مختلف مبارزات اجتماعی و طبقاتی مردم و حمایت و انعکاس جهانی آن تاکید می گردد، بدون اینکه یک هویت سیاسی مشخص مطابق یک الگوی از قبل تعریف شده بر اعتراضات مردم تحمیل گردد.

البته واضح است که هر گروه و جریان سیاسی از الگوهای خاص خود پیروی می کند و مطابق بحثی که در فوق پیرامون آزادی منفی و مثبت شد، این حق هر جریانی است که خود را بواسطه خط مشی سیاسی و الگوی حکومت مورد نظر خویش، خود را از دیگران متمایز سازد؛ و بسیار نیز طبیعی و معقول است که هر جریان سیاسی راهبرد و نظام سیاسی خود را تبلیغ کند. اما مرز آزادی در حق تبلیغ و پیگیری مواضع خود توسط پذیرش و به رسمیت شناختن حضور دیگر نیروهای مخالف جمهوری اسلامی تعیین می شود.

همانطور که در عرصه عمل و جامعه همیشه ترکیبی از آزادی های منفی و مثبت وجود دارد و تاکید یکجانبه بر هر یک از نوع آزادی تعادل طبیعی اجتماعی و انسانی را بر هم می ریزد. برای مثال تاکید افراطی بر خود سروری و اینکه من هر کاری خواستم انجام دهم و یا حرفی خواستم بزنم،‌ قطعا موجب اختلال در روابط اجتماعی و هرج و مرج می شود؛ و یا توجه صرف و مطلق به برداشتن موانع بیرونی آزادی و بنابراین عدم توجه به رشد استعداد های فردی نیز جامعه و فرد را از ورود به چالش های جدید باز می دارد.

به همین ترتیب نیز سیاست ورزی مثبت و اراده گرایانه سرانجام موجب حذف و یا نادیده گرفتن سایر گرایش ها و نحله های سیاسی می گردد و یا در نقطه مقابل، تاکید بیش از حد و تمرکز فعالیت ها در فقط آگاهی بخشی و افشاگری،‌ بدون ارائه و یک چشم انداز مشخص برای آینده جامعه و مردم را وارد دوره ای از اعتراضات تکراری که بتدریج تبدیل به یک عادت می شود می نماید.


  

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

فلسفه سیاسی از دیدگاه نیچه

برخی از اهل نظر در زمینه فلسفه سیاسی معتقدند که در شرایط حاد و بحرانی سیاسی نمی توان به آسودگی نشست و به نظریه پردازی های فلسفی-سیاسی و یا بحث های تئوریک پرداخت (برای مثال: نظریات اسلاو ژیژک و الیان بادیو در کتاب actual philosophy). شخصا در روزها و هفته های اخیر که جنبش های اعتراضی مردم ایران باردیگر اوج گرفتند به تجربه دیدم که در شرایط بسیار بحرانی که کشورمان اسیر آن شده فرصت کافی و ذهن آزاد و خیال راحتی باقی نمانده است که به مطالعات و بحث ها و نوشته های مورد علاقه ام بپردازم. روند تحولات سیاسی چه در داخل ایران و چه در ابعاد بین المللی مربوط به ایران نیز آن اندازه سریع و شتابان شده اند که فقط می توان از طریق موضع گیری ها و پیامهای کوتاه نسبت به آنها عکس العمل نشان داد.

البته همانطور که در معرفی وبلاگم آمده است هیچگاه خود را در مقام یک تحلیل گر سیاسی و رصد کننده تحولات روزانه ایران ندانسته ام و معمولا سعی داشته ام از زوایای فلسفی-سیاسی به موضوعات سیاسی و اجتماعی بپردازم، آن چیزی که همواره مورد توجه، علاقه و توانایی ام بوده است. اما باید اذعان کنم که همیشه نیز به این جهت گیری کلی فعالیت های نوشتاریم پایبند نبوده ام و به تناسب شرایط موضع گیری ها و تحلیل های سیاسی مشخص داشته و نوشته ام؛ که هر اندازه این شرایط حادتر و حساس تر می شد این نوع از موضع گیری های سیاسی، از طریق پیامهای فیسبوکی و یا توییتری، شدت می یافت؛ که همانطور که در ابتدا اشاره کردم شاید یک عکس العمل بسیار طبیعی در برابر چنین شرایطی باشد.

درگیر این دوگانگی بین کار نظری و تئوریک در پیوند با شرایط روز از یک سو و تحلیل و موضع گیری مشخص سیاسی از سوی دیگر بودم که مقاله آقای شیدان وثیق تحت عنوان "فلسفه به یاری سیاست رهایی" منتشر شد و توجه ام را جلب کرد. اگرچه با نظریه ایشان که بطور گسترده و عمیق در مقاله مزبور تشریح شده است زاویه دارم اما با ایشان هم نظرم که حتی در چنین شرایط بحرانی که کشورمان دچار آن است فلسفه می تواند به کمک سیاست بیاید، البته نه در رابطه با سیاست ورزی بلکه سیاست اندیشی و نظریه پردازی در زمینه راهبردهای سیاسی و چشم اندازهای آینده.

تعطیلات کاری نیز فرصت داد تا فارغ از فعالیت های ثابت روزانه نگاهی به وبلاگ یادداشت ها بیندازم و انگیزه اولیه راه اندازی این وبلاگ و یادداشت های نسبتا هفتگی را بازبینی کنم. همانطور که در معرفی وبلاگ آمده است سیاست و سیاست ورزی از زمانی که جوامع انسانی شکل گرفتند، نماد بارزی از اراده معطوف به قدرت نهفته در نهاد انسان بوده است، اراده ای که امروزه در دنیای مدرن در شکل دولت (State) ظاهر می شود. نا گفته نیز آشکار است که از نظر فلسفی بسیار تحت تاثیر اندیشه های نیچه هستم و او را همواره تحسین کرده و می کنم. از این نظر می خواهم وبلاگ خود را همچنان بعنوان وسیله ای برای نشر و مبادله بحث های فلسفی-سیاسی در ارتباط مستقیم با شرایط روز فعال نگاه دارم و از این زوایه قصد تغییری در جهت گیری و کادری که چند سال پیش انتخاب کردم ندارم.

برخی از نظریه پردازان حوزه فلسفه-سیاسی معتقدند که اساسا گذر از اندیشه های فلسفی نیچه ناممکن است زیرا نیچه اصولا یک فیلسوف سیاسی نبوده است و سیاست یکی از کمترین موضوعاتی است که نیچه در نوشته های خود به آن پرداخته است. اما همانطور که اصولا سیاست اندیشی بدون داشتن یک نظریه فلسفی و یک جهان بینی مشخص ناممکن است، فلسفه و جهان بینی که یا بطور مستقیم و یا غیر مستقیم به سیاست راه نبرد وجود ندارد. فلسفه نیچه نیز از این قاعده مستثنا نیست و می توان از میان نوشته های او نیز نظریات سیاسی وی را در مورد جامعه و دولت استخراج نمود. برای مثال وی در یکی از مقاله های کوتاه خود که در کتاب تولد تراژدی نیز آمده است به دولت یونانی (Greek State) می پردازد.

وی در نظریات خود پیرامون دولت یونانی ایده افلاطونی در مورد دولت را بسط می دهد و مطرح می کند که دولت صرفا توسط فلاسفه نباید تشکیل شود بلکه توسط نخبگان در هر زمینه ای، حتی هنر و نظامی گری. وی بر خلاف نظریات موخر در مورد دولت بعنوان نمادی از یک قرارداد دولتی، معتقد است که شکل گیری یک دولت محصول فرایند بعضا اتفاقی، بروز خشونت و فروپاشی نهادهای موجود اجتماعی است. همان نظریه ای که در اندیشه های مارکس نیز مطرح می شود. (مرجع: نیچه بعنوان یک فیلسوف سیاسی،Nietzsche as Political Philosopher اثر Manuel Knoll & Barry Stocker پیشگفتار صفحه xiiii).  

نظریه پردازانی نیز هستند که نیچه را دارای اندیشه ها و گرایش های مشخص سیاسی می دانند، اما معتقدند که وی نظریاتی کاملا غیر دمکراتیک داشته است و در افکار سیاسی اش یک آریستوکرات افراطی بوده است، که به همین دلیل نیز نوشته هایش بطور گسترده ای مورد استفاده فاشیست ها و نازیست های ایتالیای و آلمانی قرار گرفته است.

در این واقعیت نمی توان تردید داشت که نیچه معتقد به برابری ارزشی انسانها با یکدیگر نبود و برابری ارزشی را یکی از عوارض و انحرافات ناشی از غلبه اندیشه های دینی می دانست. به همین علت نیز از یک جامعه دارای سلسله مراتب ارزشی حمایت می کرد، که در این رابطه می توان شواهد بسیاری در نظریات وی پیرامون فرهنگ بردگی و فرهنگ سروری یافت. جامعه دارای سلسله مراتب ارزشی و دولتی که از نخبگان تشکیل می شود برای نیچه وسیله و زمینه هایی هستند برای رشد و ظهور ابر انسان که وی در کتاب چنین گفت زرتشت مفصلا به آن پرداخته است.

نکته بسیار مهمی که در اینجا باید به آن اشاره کرد این است که بحث نیچه پیرامون نابرابری ارزش ها می باشد و نه نابرابری حقوق. با الهام از خود نظریات نیچه پیرامون اراده آزاد و اراده معطوف به قدرت می توان نتیجه گرفت که همه انسانها بدلیل برخورداری از این اراده آزادِ معطوف به قدرت طبیعتا باید از حقوق برابر در جهت استفاده از اراده آزاد خود برای پاسداری از جایگاه خویش برخوردار باشند؛ اما این به این معنی نیست که همه انسانها از نظر ارزشی که برای حیات و جامعه بشری دارند نیز برابر هستند. واضح است که ارزش یک دانشمند و محقق و یا یک هنرمند و حتی متخصص امور نظامی از ارزش یک فرد معمولی، برای جامعه ای که ایندو در آن زندگی می کنند بیشتر است.    

از سوی دیگر شخصیت های تاریخی که نیچه مورد تحسین قرار داده است، مانند ناپلئون، گوته و ژولیوس سزار همگی بنوعی مورد رجوع و الگو برداری اندیشمندان مدرن و پست مدرن معتقد به دمکراسی و لیبرالیسم و رابطه دولت-ملت بوده اند. در حالیکه بر خلاف افرادی که نیچه را یک فیلسوف فاشیست و نازیست می دانند و یا اینکه حداقل معتقدند که نظریات وی بسیار مورد توجه و استفاده احزاب فاشیست و نازیست قرار گرفته، نیچه بارها مخالفت خود را با ناسیونالیسم آلمانی بویژه در زمان بیسمارک اعلام می کند.

در مجموع می توان گفت که نظریات رادیکال نیچه در مورد ضرورت سلسله مراتب اجتماعی و آریستوکراسی و مخالفت او با دمکراسی لیبرال و برابر انگاشتن ارزش انسانها و آحاد جامعه راه به نظریات مشخص در زمینه فسلفه-سیاسی و نوع مشخصی از نظام اجتماعی و سیاسی می برد. اما این رویکرد به هیچ وجه راه به تبعیض نژادی و ناسیونالیسم افراطی در اشکال نظام های فاشیستی و نازیستی نمی برد. کشف نیچه در رابطه با ریشه کنش های طبیعی و انسانی بر مبنای اراده معطوف به قدرت و هدف نهایی او برای ظهور انسان برتر همانند کشف و اختراعاتی مانند انرژی اتم و یا دینامیت است که توسط سیاست مداران در جهت منافع خود مورد سو استفاده قرار گرفته اند، در حالیکه همین اکتشافات و اختراعات آثار بسیار مثبتی برای  بشریت داشته و دارند.

تنها تفاوت مهم نیچه با دیگر نظریه پردازان در زمینه فلسفه های سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و یا کمونیسم این است که وی با یک واقع گرایی بسیار جدی و تحسین برانگیز دست روی ماهیت واقعی انسان می گذارد و تمامی ابزار های سیاسی و اشکال حکومتی را فقط ابزاری در خدمت رشد انسان برتر می شناسد و هیچ قداستی برای آنها قائل نیست.

در نظامهای شناخته شده سیاسی ایدئولوژیک چه از نوع کاپیتالیستی و یا سوسیالیستی معمولا دروغ بزرگی تحت عنوان برابری همه انسانها بخورد مردم داده می شود در حالیکه در عمل تبعیض و نا برابری در همه ارکان آنها جاری است. در یک کلام می توان گفت که اگر نظامهای سیاسی شناخته شده از نوع کاپیتالیستی، کمونیستی و یا دینی با دروغ بزرگ برابری ارزش انسانها ظاهر می شوند، اما در عمل حق و حقوق نابرابر را اعمال می کنند، نیچه نوعی از نظام سیاسی سلسله مراتبی مبتنی بر ارزش واقعی انسانهای پیشنهاد می نماید که هدفی جز تربیت انسان برتر و فرهنگ برتر ندارد، فرهنگی که بر خلاف بسیاری از ایدئولوژی ها نه مستضعف و نه کارگر پرور است؛ فرهنگ و مناسباتی اجتماعی-سیاسی است که آزادی اراده انسان و شخصیت والای انسانهای برتر را می خواهد ترویج و تقویت نماید.

در کادر این نظریات و با الهام از افکار نیچه و نیز ماکیاولی است که نگارنده سعی داشته است در چندین یادداشت نظرات خود را پیرامون آینده تحولات ایران بنویسد از جمله در یاداشت هایی تحت عنوان چه کسی از چه کسی پیروی می کند؟ رهبر از مردم یا مردم از رهبر؟  و آنکه بنام مردم سخن می گوید دروغگو است. و نیز در چندین یاداشت درباره نظریات ماکیاولیسم.

رسانه هاى اينترنتى پوپوليستى!

شايد بسيارى از ساكنين و يا مسافرين كشورهاى غربى تبليغ هاى خيابانى فيس بوك را كه اعلام مى كنند كه اخبار جعلى (fake news) و يا حساب هاى كابردى جعلى (fake accounts) دوست ما نيست ديده باشند؛ و البته اين يك واقعيت است كه فيس بوك در زمينه كنترل و حذف اخبار جعلى تلاشهايي داشته است زيرا اعتماد كاربران فيس بوكى به اين رسانه اينترنتى آزاد از درجه اهميت بسيار بالايى براى صاحبان فيس بوك برخوردار است.

و اگرچه امروزه استفاده كنندگان اين رسانه نسبت به پخش اخبار جعلى آگاه تر شده اند و در مقايسه با گذشته قدرت تشخيص بهترى يافته اند، اما با اين وجود بنظر من فيس بوك همچنان يكى از قدرتمند ترين رسانه هاى باز اينترنتى در انحراف افكار عمومى است. البته انحرافى كه نه از طريق پخش اخبار جعلى بلكه بواسطه تبديل شدن اين رسانه به محل اعلان هاى مطلق گونه كه گويى حقيقت محض و صد در صد را بيان مى دارند، در حال صورت گرفتن است. حقيقتى كه فقط دو انتخاب در برابر خواننده قرار مى دهد، يا آنرا تماما بپذيرد و يا تماما رد كند. براى مثال مى توان به جملات و كامنت هاى كوتاه فيس بوكى بسيارى از هموطنان اشاره كرد كه هدفى جز اعلام يك حقيقت ندارند.

هانا آرنت در مقاله اى تحت عنوان حقيقت و سياست به تضاد و تفاوت بين نظر و حقيقت مى پردازد كه به فهم بهترموضوعى كه در فوق به آن اشاره كردم كمك مى كند. وى در اين مقاله مطرح مى كند كه جمله و يا گفته اى كه نويسنده و يا گوينده از طريق آن يك حقيقت را مى خواهد بيان مى كند، ماهيتا از يك خصوصيت و ويژگى تحميلى و وادار كنندگى برخوردار است و به همين خاطر نيز در برابر تبادل نظر و بحث آزاد مانع ايجاد مى كند.

اما اگر يك جمله و يا يك سخن بصورت يك نظر و يا ايده مطرح گردد، طبيعتا نه تنها راه بحث را مسدود نمى كند بلكه حتى خواننده و يا شنونده را دعوت به بحث نيز مى نمايد. به همين خاطر نظر و عقيده براى هانا آرنت از ارزش والاترى نسبت به حقيقت برخوردار مى شود.

اهميت اين بحث زمانى كه وارد دنياى مجازى و آزاد مانند فيس بوك مى شويم بسيار بيشتر مى شود. امروزه فيس بوك تبديل به محيط عمومى براى تبادل نظر و گفتگو شده است. محيطى كه كاربران آن نه تنها خود را در آن آزاد مى يابند، بلكه هويت خود را نيز در ارتباطاتى كه برقرار كرده اند باز تعريف مى كنند. هويتى كه با تعداد لايك ها پيوند مى خورد، كه هر چه بيشتر، معروف تر و بنابراين با اعتماد به نفس بيشتر بكار خود و اعلام جملات قصار و حقايق محض ادامه مى دهى و باورت نيز به نوشته هايت بيشتر مى شود!!

زيرا اين يكى از خصوصيت هاى اصلى محيط عمومى اجتماعى است كه انسانها از طريق آن هويت ويژه اى براى خود تعريف مى كنند، حال هر اندازه اين محيط عمومى بازتر و آزادتر بود هر فردى حق انتخاب بيشترى پيدا مى كند. اگرچه هويت ما همچنان وابسته به محيطى كه در آن زندگى مى كنيم باقى مى ماند و هويت صد در صد مستقل از محيط اجتماعى وجود ندارد.

اگرچه محيط باز و آزاد اجتماعى يك شرط بسيار ضرورى براى استقلال فردى و هويت مستقل است اما اگر از همين آزادى بنحو غلطى استفاده شد و همانطور كه در ابتدا آمد فقط از طريق جملات قصارگونه حقايقى اعلام گرديد، امكان رشد افراد مستقل و آزادانديش كمتر و راه بحث و گفتگو كه يك شرط بسيار ضرورى است بسته تر مى شود. كه بنظر مى رسد فيس بوك امروزه به چنين محيطى تبديل شده است. محيطى كه از طريق آن در مورد افراد مختلف به آسانى حكم صادر مى شود و يا به راحتى تهمت و يا ناسزا روا داشته مى گردد آنهم به شكلى كه جاى هيچ شك و شبه اى هم نمى خواهد باقى بگذارد.

رسانه هاى مجازى كنونى مانند فيس بوك را مى توان با رهبران پوپوليست مقايسه كرد كه صحبت ها و سخنرانى هاى آنها فقط از يك مجموعه جملاتى كه فقط حقايق و نظرات صد درد صدى آنها را بيان مى كنند تشكيل شده اند ، رهبرانى كه اهل مناظره و بحث آزاد نيستند. شايد بتوان گفت كه امروزه فيس بوك نيز يك رسانه اينترنتى پوپوليستى شده است.

جنبش عدالت خواهى مرداد ٩٧ ادامه جنبش "نان، كار، آزادى" دى ماه ٩٦

اعتراضات و اعتصابات روزهاى اخير نشان مى دهند كه جنبش مردمى دى ماه ٩ به هيچ وجه بى ريشه نبود و شعله هاى زير خاكستر آن منتظر نسيمى ملايم بودند تا بار ديگر شعله ور گردند و نان كار و آزادى را مطالبه كنند، مطالباتى را كه مى توان در يك واژه خلاصه نمود : عدالت! عدالت خواهى از حكومتى بغايت ظالم و ستمگر.

اما چرا همه مطالبات سياسى و اقتصادى مردم را مى توان در عدالت خواهى خلاصه كرد و چرا عدالت طلبى مى تواند در بر گيرنده ساير خواسته هاى مردم، حتى آزادى، باشد؟

پاسخ را بايد در علم سياست و بطور مشخص تر در فلسفه سياسى جستجو نمود. جان رالس (John Rawls) يكى از برجسته ترين فلاسفه اى است كه فلسفه، اخلاق و سياست را با هم ادغام مى كند و با طرح موضوع محورى عدالت، جامعه مطلوب خود در كتاب معروفش تئورى عدالت (theory of justice) ترسيم مى نمايد.

يكى از مهمترين انتقاداتى كه به نظريه جان رالس وارد است مربوط مى شود به ادغام اخلاق و سياست كه همانطور كه وى در جامعه مطلوب خو ترسيم كرده بود منجر به دخالت نهاد اخلاق و در شكل افراطى آن دخالت و كنترل نهاد مذهب و ايدئولوژى بر سياست مى شود.
اما چرا همچنان مى توان همه خواسته هاى مردم را در عدالت خواهى خلاصه نمود و در عين حال نگران دخالت نهاد اخلاق در سياست نبود؟
پاسخ به اين سوال، بنظر من، باز مى گردد به اصل و جوهر مفهومى مانند عدالت. عدالت در يك تعريف بسيار ساده و همه فهم يعنى باز گردان و يا دادن آن چيزى (كه اينجا هر چيزى مى تواند باشد) به كسى كه آن چيز واقعا به او مربوط مى شود. مانند حق كار و حقوق كار كه مربوط به كننده كار است. در اينجا دادن اين حق نه از روى خيرخواهى است و نه بخاطر اينكه يك كار اخلاقى است و يا چون ثواب دارد! فقط و فقط بخاطر اين است كه اين حق مربوط به او است و نه كس ديگر.
از اين نظر است كه معتقدم حق كار نان و آزادى را كه مردم ايران امروزه فرياد مى زنند و خواهان آنند را مى توان در يك كلام در عدالت طلبى و مطالبه آن چيزى كه مربوط و مال مردم ايران است خلاصه نمود. بنابراين اين عدالت خواهى (حق كار نان و آزادى) نبايد در كادر اخلاقيات و عقايد دينى و ايدئولوژيك اين گروه و آن دسته از به اصطلاح آلترناتيوهايى كه در صف رهبرى اين جنبش ايستاده اند خلاصه و محدود شود.