۱۴۰۵ خرداد ۱۷, یکشنبه

از خشمِ زاینده خیابان تا کینه‌توزیِ منجمد خانه: خوانشی نیچه‌ای از روان جمعی ایران پس از دی ۱۴۰۴

جامعه ایران سال‌هاست که تنها راه اعتراض و ابراز خشم خود از سیاست‌های حکومت را حضور در خیابان و فریاد حق‌خواهی یافته است . در این فضا، نه جامعه مدنی قوی و سازمان‌یافته‌ای وجود دارد که پژواک صدای مردم باشد و نه دستگاه سیاسی حاکم گوش شنوا و اراده‌ای برای شنیدن دارد . به همین دلیل، خیابان به تنها رسانه دادخواهی تبدیل شده است .

این حضور خیابانی، از جنبش سبز تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، همواره خشمی زنده، زاینده، رو به جلو و ایجابی را به نمایش می‌گذاشت . اما به نظر می‌رسد پس از جنبش اعتراضی دی‌ماه ۱۴۰۴ و انسداد خونین ناشی از کشتار پس از آن، این خشم در لایه‌های زیرین روان جمعی رسوب کرده و جامعه را به سمت «کینه‌توزی سیاسی» و نوعی انفعال معطوف به نیروی خارجی سوق داده است . در واقع می‌توان گفت که جامعه ایران پس از ضربات سهمگین دی‌ماه ۱۴۰۴، یک گذار عاطفی را از «خشم سیاسیِ کنش‌گر» به «کینه‌توزی سیاسیِ انفعالی» تجربه کرده است.

در این میان، در نقش درجه‌یک و تعیین‌کننده جمهوری اسلامی در راه‌اندازی و تداوم این چرخه کینه‌توزی تردیدی نیست . زمانی که سیاست‌های کلان و راهبردی یک حاکمیت از همان آغاز بر پایه کینه و انتقام از دشمنان داخلی و خارجی استوار شود و حتی مقاومت‌های منفی و مدنی مردم نیز با سرکوب شدید، تحقیر و بستن راه‌های تنفس روبرو گردد، به‌تدریج «عاملیت» از توده‌ها سلب می‌شود . این انسداد، خشم ایجابی (که به دنبال ساختن آینده است) را به کینه‌ای سلبی تبدیل می‌کند که تنها هدفش نابودی منبع سرکوب است؛ حتی اگر این نابودی به قیمت مداخله و فرسایش خارجی تمام شود.

از نظر فریدریش نیچه، وقتی سیاست یک جامعه به جای تکیه بر «اراده معطوف به قدرتِ خلاق» (تلاش برای رشد، خلق ثروت و توسعه علمی)، بر پایه دشمنی و کینه‌توزی اداره شود، آن جامعه به‌تدریج وارد چرخه زوال می‌گردد . در این حالت، فرهنگ و سیاست دیگر به دنبال پرورش انسان‌های بزرگ و تراز اول نیستند؛ بلکه از یک سو تن به ستایش میان‌مایگی می‌دهند و از سوی دیگر، مناسبات مافیایی، رانت‌خواری، انتقام‌جویی و حذف را جایگزین رقابت سالمِ توسعه‌محور می‌کنند. (نگاهی کنید به تبارشناسی اخلاق اثر نیچه، به ویژه بحث وی پیرامون اخلاق سروران (آزادگان) و اخلاق بردگان (ضعیفان))

البته لازم است تاکید کنم که در بخش بزرگی از جامعه ایران، این کینه از حاکمیت (علیرغم اینکه ممکن است به دلیل استیصال، جامعه را به سمت درخواست کمک نظامی از کشورهای دیگر سوق دهد)، به مثابه یک «سپر دفاعی» و واکنش طبیعی روانِ جمعی به فقر، کشتار و سلب کرامت انسانی است . جامعه چون در حال حاضر نمی‌تواند خشم خود را به صورت عینی و میدانی اعمال کند، آن را به کینه تبدیل می‌کند تا صرفاً هویت خود را زنده نگه دارد.

با این حال، باید هشدار داد کینه‌توزی عمیقی که اکنون پس از کشتار دی‌ماه، سایه جنگ و تحقق نیافتن «وعده‌های کمک در راه» است، بسیار فراگیرتر از سال‌های پیشین است . اگرچه این وضعیت حاکمیت را نامشروع‌تر و بی‌اعتبارتر از گذشته کرده، اما خطر دوقطبی‌های شدید اجتماعی، سیاست انتقام‌جویی کور، و تضعیف شدید سرمایه اجتماعی را برای فردای تغییر به همراه دارد. جامعه اسیر در کینه‌توزی، ممکن است به دلیل میل مفرط به انتقام، از چاله به چاه بیفتد.

اما خوشبختانه اعتراضات اخیر دانش‌آموزان در سراسر کشور و نافرمانی‌های مدنی پراکنده نشان می‌دهند که هسته‌های مقاومتِ کوچک و مدنی همچنان در بدنه جامعه ایران و نسل جوان زنده‌اند. این پویایی بیانگر آن است که روان جامعه ایران، علیرغم همه آسیب‌ها و ضربات جانی، مالی و روحی، هنوز به طور کامل تسلیم انفعالِ کینه‌توزانه نشده است و این امید وجود دارد که جامعه بار دیگر به ریل مطالبات خلاق و زاینده جنبش «زن، زندگی، آزادی» بازگردد.
https://t.me/politicalphilosphy/729



۱۴۰۵ خرداد ۱۵, جمعه

از انتظار تا رهایی: دو منطق سیاسی در زمانه بحران



جامعه ایران اکنون در یکی از بحرانی ترین دوران های خود در تاریخ معاصر، بسر می برد. در این روزگار بحرانی، یکی از پرتکرارترین واژه‌های سیاسی واژه «نجات» است. جامعه‌ای که زیر فشار جنگ، بحران اقتصادی و معیشتی، سرکوب سیاسی یا نااطمینانی تاریخی قرار گرفته باشد؛ و مضاف بر آن، تمامی تلاشهای پیشین برای اصلاح این حکومت و سپس رویای سرنگونی سریع به سرانجام نرسیده و تحقق نیافته باشند و اعتماد به سیاست و حتی به عاملیت خود را از دست داده باشد، دیر یا زود این پرسش را مطرح می‌کند: چه کسی ما را نجات خواهد داد؟

پاسخ‌ها اما معمولا متفاوت‌اند. برخی به ظهور یک رهبر کاریزماتیک امید می‌بندند. برخی چشم به قدرت‌های خارجی می‌دوزند. برخی در انتظار فروپاشی ناگهانی نظم موجود می‌مانند. برخی نیز به یک توافق بزرگ سیاسی دل می‌بندند. اما در پس همه این پاسخ‌ها، یک الگوی مشترک وجود دارد: انتظار.

شاید بتوان بخش مهمی از تاریخ سیاسی جوامع بحران‌زده را از خلال تقابل میان دو منطق فهمید: «سیاست انتظار» و «سیاست رهایی».

سیاست انتظار بر این فرض استوار است که عامل اصلی تغییر بیرون از جامعه قرار دارد. در این نگاه، تغییر زمانی رخ خواهد داد که یک رخداد بزرگ از راه برسد؛ رخدادی که مسیر تاریخ را ناگهان دگرگون کند. این رخداد ممکن است ظهور یک رهبر، یک انقلاب، یک جنگ، یک مداخله خارجی یا یک توافق تاریخی باشد. مردم در این روایت بیش از آنکه عامل تغییر باشند، منتظر تحقق آن هستند.

این الگو پدیده‌ای صرفاً سیاسی نیست. ریشه‌های آن را می‌توان در تاریخ ادیان، اسطوره‌ها و فرهنگ‌های مختلف مشاهده کرد. تقریباً همه تمدن‌ها روایت‌هایی درباره منجی، رهایی نهایی و پایان رنج داشته‌اند. بازگشت مسیح، ظهور مهدی، یا قهرمانانی که جهان را از آشوب نجات می‌دهند، همگی بیانگر همین میل عمیق انسانی‌اند.

حتی بسیاری از ایدئولوژی‌های مدرن در واقع شکل سکولار و زمینی همین امیدهای کهن‌اند. در این روایت‌های جدید، جای منجی مذهبی را حتمیت تاریخ، طبقه انقلابی یا رهبر سیاسی می‌گیرد، اما ساختار ذهنی ماجرا تغییر چندانی نمی‌کند: نجات قرار است از راه برسد.

به همین دلیل سیاست انتظار در دوران بحران جذابیت فراوانی پیدا می‌کند. انسان خسته، ناامید و فرسوده معمولاً بیش از هر چیز به دنبال قطعیت است. انتظار برای یک رخداد بزرگ، اضطراب ناشی از ناتوانی را کاهش می‌دهد و این احساس را ایجاد می‌کند که راه خروجی در افق دیده می‌شود.

اما سیاست انتظار یک خطر نیز در خود دارد. هرچه جامعه بیشتر در انتظار نجات باشد، ممکن است کمتر به ظرفیت‌های خود برای تغییر توجه کند. انتظار طولانی می‌تواند به نوعی انفعال جمعی منجر شود؛ وضعیتی که در آن مردم بیش از آنکه کنشگر باشند، تماشاگر می‌شوند.

در برابر این منطق، سنت دیگری در فلسفه سیاسی وجود دارد که می‌توان آن را «سیاست رهایی» نامید.

در این نگاه، آزادی و رهایی هدیه‌ای نیست که از بیرون به جامعه داده شود. رهایی فرآیندی است که از درون جامعه آغاز می‌شود. هانا آرنت معتقد بود سیاست زمانی شکل می‌گیرد که انسان‌ها خود را کنشگر بدانند و وارد عرصه عمومی شوند. از نگاه او، آزادی نه در انتظار، بلکه در عمل سیاسی متولد می‌شود.

در کتاب «آموزش ستمدیدگان»، اثر پائولو فریره، استدلال می شود که یکی از پیامدهای مهم سلطه، شکل‌گیری ذهنیتی است که مردم را به انتظار نجات از سوی دیگران عادت می‌دهد. او تأکید می‌کرد که رهایی واقعی زمانی آغاز می‌شود که انسان‌ها خود را سوژه تاریخ بدانند، نه موضوع تاریخ.

فرانتس فانون نیز در مبارزات ضد استعماری هشدار می‌داد که وابستگی به رهبران، نخبگان یا قدرت‌های خارجی نمی‌تواند جایگزین مشارکت فعال مردم شود. از نگاه او، ملت‌ها زمانی آزاد می‌شوند که مسئولیت آزادی خود را بپذیرند.

از این منظر، تفاوت سیاست انتظار و سیاست رهایی در نوع نگاه به مردم است. سیاست انتظار مردم را عمدتاً دریافت‌کنندگان نجات می‌بیند. سیاست رهایی مردم را سازندگان آینده می‌داند.

این تفاوت را می‌توان در تجربه‌های تاریخی نیز مشاهده کرد. در بسیاری از کشورها، سقوط ناگهانی یک حکومت یا وقوع یک انقلاب، به خودی خود به دموکراسی یا آزادی منجر نشد. زیرا جامعه برای ساختن نظم جدید آماده نبود. در مقابل، کشورهایی که توانستند نهادهای مدنی، فرهنگ گفتگو، اعتماد اجتماعی و مشارکت شهروندی را تقویت کنند، معمولاً گذارهای پایدارتری را تجربه کردند.

شاید مهم‌ترین درس تاریخ همین باشد که رهایی صرفاً یک لحظه نیست؛ یک فرآیند است. فرآیندی که از ساختن نهادها، حفظ اعتماد، گسترش آگاهی، تقویت همبستگی و پذیرش مسئولیت جمعی آغاز می‌شود.

این بحث برای ایران امروز نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. در فضای سیاسی کشور، روایت‌های گوناگونی از نجات وجود دارد: امید به توافق‌های بزرگ، امید به فروپاشی ناگهانی، امید به فشار خارجی، امید به ظهور یک رهبر نجات‌بخش یا امید به رخدادهایی که قرار است همه مشکلات را یکجا حل کنند.

اما در کنار این روایت‌ها، پرسش دیگری نیز وجود دارد: جامعه خود چه نقشی در ساختن آینده دارد؟

شاید پاسخ قطعی‌ای برای این پرسش وجود نداشته باشد. اما می‌توان گفت که تفاوت میان سیاست انتظار و سیاست رهایی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. یکی چشم به رخدادهای بیرونی دارد و دیگری به ظرفیت‌های درونی جامعه.

و شاید مهم‌ترین پرسش فلسفی زمانه ما همین باشد: آیا آزادی چیزی است که روزی از راه می‌رسد، یا چیزی است که باید از همین امروز، در دل زندگی اجتماعی و سیاسی، آرام‌آرام ساخته شود؟
https://t.me/politicalphilosphy/727

۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

تراژدی اپوزیسیون: وقتی رقابتهای سیاسی به حذف و انکار دیگری منتهی می شود


اختلاف نظر در سیاست امری طبیعی است. اما آنچه که امروزه، به ویژه بعد از جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و سپس سرکوب و کشتار وحشیانه مردم معترض و ناراضی از جمهوری اسلامی و به دنبال آن آغاز جنگ بین آمریکا/اسراییل و جمهوری اسلامی، در میان اپوزیسیون دیده می شود، دیگر صرفاً اختلاف نظر سیاسی و راهبردی نیست، حتی نمی توان آنرا رقابت سالم سیاسی معرفی کرد بلکه سیاست حذف و انکار و دشمنی است.

البته پیش از دوران اخیر نیز بسیاری از فعالان سیاسی نزدیک به رضا پهلوی و اکانت‌های کلیدی پادشاهی‌خواه در شبکه‌های اجتماعی (مانند اعضای فرشگرد یا برخی چهره‌های رسانه‌ای) از ادبیات ثابت و مشابهی علیه مخالفین خود استفاده می کردند. از جمله گفته می شد که مخالفت با کمپین‌هایی نظیر «من وکالت می‌دهم»، هم‌سویی با استمرارطلبان یا عوامل پنهان رژیم است. در نشریه فریدون نیز منتقدان پادشاهی‌خواهی یا مخالفین رضا پهلوی عملاً به دو دسته تقسیم می شدند: «عوامل مستقیم جمهوری اسلامی» یا «مفید به حال بقای رژیم».

در جریان رقیب، در بخش هایی از جمهوری خواهان نیز بعضا دیده می شود که نقد جریان پادشاهی خواه و مخالفت با شخص رضا پهلوی از حد یک اختلاف نظر سیاسی و یا نقد و رقابت سالم می گذرد و تبدیل به سیاست حذف و انکار واقعیت و مقبولیت نسبی این جریان می شود. برخی از مخالفین تندرو جریان پادشاهی خواهی، به ویژه جریانهایی که از نظر تاریخی یک تضاد ماهوی و ایدئولوژیک با سلطنت داشته و دارند استدلال می‌کنند که پادشاهی‌خواهان تندرو، بهترین هدیه برای اتاق‌های فکر امنیتی جمهوری اسلامی هستند. در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» و کمپین «من وکالت می‌دهم»، بسیاری از چهره‌های جمهوری‌خواه و چپ در توییتر و رسانه‌ها ادعا کردند که این کمپین‌ها و موج‌های سایبری پادشاهی‌خواهان، مستقیماً توسط «سایبری‌های سپاه پاسداران» یا دستگاه‌های امنیتی رژیم هدایت می‌شوند.

واضح است که در نگاه یک نظاره گر خارجی دیده می شود که بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی در دو جبهه و دو قطب رقیب و متضاد، صف آرایی کرده اند. مخالفینی که نه فقط با حکومت، بلکه با رقیب خود نیز در حال جنگ و تنازع بقا دائمی و حذف یکدیگر هستند. واقعیتی که آن را می توان «تراژدی اپوزیسیون» نامید که البته در تاریخ بارها تکرار شده است.

به «تراژدی اپوزیسیون» می توان از منظرهای مختلف پرداخت، اما زاویه نگاهی که شاید بتواند به ما کمک کند که ابعاد این تراژدی بهتر بشناسیم، منظر و زاویه نگاه روان‌شناسی سیاسی است.

در این چارچوب، یکی از مفاهیمی که می‌تواند به فهم پدیده «تراژدی اپوزیسیون» کمک کند، مفهوم «نارسیسیسم سیاسی» یا خودشیفتگی سیاسی است. مقصود از این مفهوم صرفاً خودشیفتگی فردی نیست، بلکه وضعیتی است که در آن یک فرد یا گروه سیاسی به این باور می‌رسد که تنها حامل حقیقت، تنها نماینده واقعی مردم و تنها نیروی مشروع برای تغییر است.

در این وضعیت، اختلاف نظر دیگر به عنوان بخشی طبیعی از سیاست دیده نمی‌شود. منتقد صرفاً فردی با دیدگاهی متفاوت نیست، بلکه به تدریج به فردی نادان، فریب‌خورده یا حتی خائن تبدیل می‌شود.

در دهه‌های اخیر نیز برخی پژوهشگران از مفهومی به نام «نارسیسیسم جمعی» سخن گفته‌اند. بر اساس این نظریه، گروه‌های سیاسی گاهی تصویری آرمانی و بزرگ‌نمایی‌شده از خود می‌سازند و انتظار دارند دیگران نیز این تصویر را به رسمیت بشناسند. هنگامی که چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد، احساس رنجش، خشم و دشمنی پدید می‌آید.

اما چرا این پدیده در میان اپوزیسیون‌ها بیشتر دیده می‌شود؟
شاید پاسخ در این واقعیت نهفته باشد که اپوزیسیون‌ها معمولاً از منابع قدرت رسمی محروم‌اند. آنها دولت، ارتش، نهادهای حکومتی یا ابزارهای رسمی مشروعیت را در اختیار ندارند. در نتیجه، مهم‌ترین سرمایه آنان «مشروعیت نمادین» است؛ یعنی این ادعا که نماینده واقعی مردم و آینده‌اند. از اینجا رقابتی آغاز می‌شود که گاه از مبارزه با حکومت نیز شدیدتر می‌شود: رقابت بر سر اینکه چه کسی نماینده واقعی مردم است.

تاریخ نمونه‌های فراوانی از این پدیده در اختیار ما قرار می‌دهد. پیش از انقلاب روسیه، تقریباً همه مخالفان حکومت تزاری بر ضرورت تغییر سیاسی توافق داشتند. اما بلشویک‌ها، منشویک‌ها، سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها بخش مهمی از انرژی خود را صرف مبارزه با یکدیگر می‌کردند. پس از سقوط رژیم تزاری نیز این رقابت‌ها به حذف گسترده نیروهای رقیب انجامید.

در جنگ داخلی اسپانیا نیز مخالفان فرانکو از طیف‌های گوناگون تشکیل شده بودند. اما اختلافات میان کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها و جمهوری‌خواهان چنان عمیق شد که گاه به درگیری مستقیم میان خود آنان انجامید. جورج اورول که در آن جنگ حضور داشت، بعدها با شگفتی نوشت که دشمنی میان برخی از نیروهای جمهوری‌خواه گاه کمتر از دشمنی آنان با فرانکو نبود.

وضعیت امروز اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز تا حدود زیادی مشابه نمونه های تاریخی است، نمونه هایی که نظریه پردازان حوزه روانشناسی سیاسی تلاش کرده اند آن را با نظریات «نارسیسم سیاسی» و «نارسیسم جمعی» توضیح دهند. اگرچه باید بر شرایط خاص ایران نیز تاکید و توجه کرد که سال‌ها سرکوب، شکست، تبعید، زندان، مهاجرت اجباری و ناکامی سیاسی، حجم عظیمی از خشم، سرخوردگی و بی‌اعتمادی تولید کرده است. این احساسات گاه نه فقط متوجه قدرت حاکم، بلکه متوجه نزدیک‌ترین نیروهای سیاسی نیز می‌شوند.

در چنین فضایی است که اختلاف بر سر راهبردها به سرعت به اختلاف بر سر مشروعیت تبدیل می‌شود. و شوربختانه دیگر بحث بر سر این نیست که کدام راه‌حل بهتر است، بلکه بر سر این است که چه کسی اصولاً حق دارد سخنگوی بخشی از جامعه باشد؛ و تراژدی اصلی دقیقاً همین جا است.
https://t.me/politicalphilosphy/725

۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

تاب‌آوری مدنی: چگونه یک جامعه زنده می‌ماند؟


جامعه ایران در سال‌ها و به ویژه ماههای اخیر بحران‌های متعددی را تجربه کرده است؛ از اعتراضات و سرکوب و کشتار گرفته تا جنگ، از نااطمینانی سیاسی، فشارهای فزاینده اقتصادی، آینده ای ناروشن تا فرسایش مستمر امید به آینده و حتی ضربه به اعتماد به نفس.

در چنین شرایطی معمولاً توجه همه به این معطوف می‌شود که حکومت چه خواهد کرد، قدرت‌های خارجی چه تصمیمی خواهند گرفت، و آیا بالاخره مذاکرات جاری به نتیجه می رسند یا باید منتظر آغاز جنگی دیگر بود؟ و یا اپوزیسیون و مخالفین مدعی حکومت چه برنامه‌ای دارند؟ و چرا به جای همکاری و گفتگو دائما درگیر منازعات و مناقشات درونی هستند؟ در این میان اما کمتر پرسیده می‌شود که خود جامعه چه باید بکند، و به طوری کلی، چگونه می تواند در این زمانه نامتعین و آینده ای نامعلوم، دست بر زانو و با اتکا به توان خود مجددا برخیزد و دوام بیاورد؟

در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی مفهومی وجود دارد که می‌توان آن را «تاب‌آوری مدنی» نامید. مقصود از تاب‌آوری مدنی توانایی یک جامعه برای حفظ پیوندهای انسانی، همکاری اجتماعی و کرامت فردی در شرایط بحران است.

واضح است که تاب‌آوری مدنی به معنای انکار مشکلات نیست. همچنین به معنای سازگاری منفعلانه با وضعیت موجود نیز نیست. برعکس، به معنای آن است که جامعه اجازه ندهد بحرانهای عظیم، تمام ظرفیت‌های اخلاقی و انسانی و همبستگی های درونی آنرا و اعتماد به یکدگر را نابود کنند.

یکی از بزرگ‌ترین خطرات دوران بحران، فروپاشی اعتماد است. انسان‌ها ممکن است به حکومت بی‌اعتماد شوند، به رسانه‌ها بی‌اعتماد شوند و در نهایت حتی به یکدیگر نیز بی‌اعتماد شوند. اما جامعه‌ای که اعتماد در آن از بین برود، اعتماد به نفس و توانایی حل هیچ مشکلی را نخواهد داشت.

به همین دلیل، حفظ روابط انسانی، همکاری‌های کوچک روزمره، شبکه‌های همیاری، دوستی‌ها، انجمن‌ها و نهادهای مستقل، صرفاً فعالیت‌هایی اجتماعی نیستند؛ آنها بخشی از سازوکار بقای جامعه هستند.

هانا آرنت زمانی هشدار داده بود که انزوای انسان‌ها یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای بحران‌های سیاسی است. انسان منزوی نه فقط احساس تنهایی می‌کند، بلکه به تدریج احساس ناتوانی نیز پیدا می‌کند. برعکس، جامعه‌ای که هنوز قادر به گفتگو، همکاری و همدلی است، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز ظرفیت بازسازی خود را حفظ می‌کند.

گاهی تصور می‌شود که مقاومت فقط در خیابان یا در عرصه سیاست رخ می‌دهد. اما مقاومت می‌تواند شکل‌های ساده‌تری نیز داشته باشد: کمک به یک همسایه، مراقبت از سالمندان، آموزش کودکان، حمایت از یک دوست در بحران، یا حتی حفظ صداقت و احترام متقابل در زمانی که نفرت و خشم در حال گسترش است. در چنین لحظاتی، جامعه از طریق همین کنش‌های کوچک از خود محافظت می‌کند. برای مثال، چرا این شعار که «در ایران هیچ کس نباید گرسنه بماند» نباید همگانی شود؟ و چرا برای تحقق آن، کارزارهای مختلف راه اندازی نمی شوند؟

یکی دیگر از ابعاد تاب‌آوری مدنی، حفظ افق آینده است. بحران‌های طولانی‌مدت معمولاً افق زمانی انسان را کوتاه می‌کنند. فرد دیگر به سال‌های آینده فکر نمی‌کند؛ به آخر ماه، حقوق بعدی یا بحران بعدی فکر می‌کند. اما جامعه‌ای که توانایی تصور آینده را از دست بدهد، به تدریج دچار فرسودگی عمیق می‌شود.

به همین دلیل، آموزش، فرهنگ، کتاب، هنر و گفتگو در جمع های کوچک و تشکیل گروه های کوچک کتابخوانی، فقط فعالیت‌های فرهنگی نیستند؛ آنها ابزارهای حفظ آینده‌اند.

شاید مهم‌ترین ویژگی تاب‌آوری مدنی این باشد که جامعه را از تبدیل شدن به مجموعه‌ای از افراد منزوی و ناامید بازمی‌دارد. جامعه‌ای که هنوز می‌تواند همکاری کند، به یکدیگر اعتماد کند و کرامت انسانی را پاس بدارد، حتی اگر از نظر سیاسی یا اقتصادی در وضعیت دشواری قرار داشته باشد، ظرفیت بازسازی خود را از دست نداده است. و اینجاست که شعارهای بسیار ساده ای مانند «در ایران هیچ کس نباید گرسنه بماند» معنا پیدا می کند.

در نهایت، پرسش اصلی شاید این نباشد که بحران چه زمانی پایان می‌یابد. بلکه این باشد که تا آن زمان، چگونه می‌توان جامعه را زنده نگه داشت.

پاسخ این پرسش را نه فقط در دولت‌ها و قدرت‌های سیاسی، بلکه در خود جامعه و نهادها و فعالین مدنی باید جست‌وجو کرد. زیرا گاهی بزرگ‌ترین سرمایه یک ملت نه ثروت و نه قدرت، بلکه توانایی مردم آن برای حفظ انسانیت، اعتماد و همبستگی در دوران‌های دشوار است. و شاید نام این سرمایه همان چیزی باشد که آن را تاب‌آوری مدنی می‌نامیم.

کلام آخر اینکه اگرچه سازماندهی جامعه مدنی از طریق ایجاد تشکلهای بزرگ صنفی و مدنی بسیار اهمیت دارد و شاید بتوان گفت که یکی از نقاط ضعف جنبش های اعتراضی پیشین عدم سازماندهی و همبستگی فراگیر بوده است، اما در شرایط کنونی می بایست مجددا از لایه های پایینی و زیرین تر آغاز کرد، از نهادهای خیریه ای، جمع کوچک کتابخوانی، از تشکیل گروه های همیاری در محلات برای کمک به مستمندان و سالمندان، تا گروه های کوچک آموزشی برای جبران عقب افتادگی های آموزشی در اثر تعطیلی مدارس، با این شعار محوری که «در ایران نباید کسی تنها و گرسنه بماند»
https://t.me/politicalphilosphy/721

۱۴۰۵ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

دیالکتیک ایران امروز: وضعیت انقلابی و میل به تغییرات بنیادی، در عین حال خسته از انقلاب و بی ثباتی

در یک نگاه کلی، از منظر یک ناظر بیرونی، جامعه ایران ممکن است جامعه‌ای سرشار از تناقض به نظر آید. این تناقض را حتی در میان ایرانیان مقیم خارج نیز می‌توان مشاهده کرد. بخشی از ایرانیان، با امید به رهایی از سلطه جمهوری اسلامی، از مداخله یا فشار خارجی از جمله آمریکا و اسرائیل حمایت می‌کردند؛ بخشی دیگر، در جریان تنش‌ها و جنگ‌ها، علیرغم نارضایتی‌های جدی، در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند؛ و بخشی نیز با انگیزه‌های ایدئولوژیک یا ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی از تقابل‌های نظامی حمایت کردند. در این میان، مانند همیشه، بخش گسترده‌ای از جامعه نیز صرفاً نظاره‌گر تحولات باقی ماند.

اما اگر از منظری کلی تر به جامعه ایران بنگریم و این نگاه را در بستر تاریخی آن قرار دهیم، می‌توان گفت که بخش بزرگی از جامعه دست‌کم از سال ۱۳۸۸ به بعد در وضعیت اعتراضی و جنبشی مداوم قرار داشته است. برخی تحلیلگران این وضعیت را «وضعیت انقلابی» توصیف می‌کنند، زیرا بخش مهمی از جامعه در سال‌های طولانی احساس کرده است که نظم موجود قادر به پاسخگویی به مطالبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن نیست.

در عین حال، نشانه‌های گسترده‌ای وجود دارد که بخش بزرگی از جامعه از فضای ایدئولوژیک، بسیج دایمی و منطق انقلابی خسته شده و بیش از هر چیز به دنبال ثبات، امنیت و رفاه در زندگی روزمره است.

در نگاه نخست، این دو گزاره متناقض به نظر می‌رسند: چگونه ممکن است جامعه‌ای هم از «انقلاب» خسته باشد و هم در وضعیتی قرار گیرد که برخی آن را «وضعیت انقلابی» می‌نامند؟

پاسخ، به نظر من، در تمایز میان «انقلاب به مثابه وضعیت» و «تغییر به مثابه مطالبه» نهفته است. آنچه بخش‌هایی از جامعه از آن خسته شده‌اند، لزوماً خودِ خواست تغییر نیست؛ بلکه تداوم یک وضعیت استثنایی، قطبی‌سازی دایمی، اولویت یافتن امر ایدئولوژیک بر زندگی روزمره، و تعلیق مداوم زیست عادی است. در مقابل، مطالبه تغییر همچنان پابرجاست، زیرا بخش مهمی از جامعه احساس می‌کند نظم موجود پاسخگوی نیازهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن نیست.

به بیان دیگر، جامعه ممکن است همزمان دو خواسته داشته باشد: تغییر و ثبات. نه بازتولید وضع موجود را بپذیرد و نه از هزینه‌های یک انقلاب کلاسیک استقبال کند. این همان دیالکتیک اصلی ایران امروز است.

اگر این تحلیل را بپذیریم، پرسش اصلی دیگر این نیست که جامعه میان «انقلاب» و «عدم انقلاب» کدام را انتخاب خواهد کرد. پرسش مهم‌تر این است که آیا نیروهای سیاسی و اجتماعیِ خواهان تغییر، با آگاهی از این واقعیت که هسته سخت قدرت و ساختارهای اصلی حاکمیت در برابر تغییرات بنیادین مقاومت جدی دارند، خواهند توانست شکلی از تحول را صورت‌بندی کنند که هم پاسخگوی مطالبات تغییر باشد و هم نیاز جامعه به ثبات و زندگی عادی را تامین کند؟

پاسخ به این پرسش در درجه نخست منوط به آن است که در دام دو منطق ظاهراً متضاد گرفتار نشویم: منطقی که هر مطالبه تغییر را تهدیدی علیه ثبات تلقی می‌کند، و منطقی که هرگونه ثبات را معادل تثبیت وضع موجود می‌داند. در حالی که واقعیت اجتماعی ایران احتمالاً در میانه این دو قطب قرار دارد.

به این معنا، جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری خواهان «تغییر بدون فروپاشی» و «تحول بدون آشوب» به نظر می‌رسد. این خواسته نه محافظه‌کارانه است و نه انقلابی به معنای کلاسیک آن؛ بلکه تلاشی است برای عبور از دوگانه‌ای که دهه‌ها بر فضای سیاسی کشور سایه انداخته است.

شاید مهم‌ترین ویژگی لحظه تاریخی کنونی این باشد که مسئله اصلی دیگر صرفاً تولید شور انقلابی نیست، بلکه تولید افق سیاسی است. جامعه‌ای که از یک سو ناراضی است و از سوی دیگر از بی‌ثباتی هراس دارد، بیش از هر چیز به چشم‌اندازی نیاز دارد که بتواند میان ضرورت تغییر و ضرورت ثبات آشتی برقرار کند.

از این منظر، مسئله ایران امروز نه انتخاب میان انقلاب و ضدانقلاب، بلکه یافتن راهی برای گذار از این دوگانه تاریخی است؛ گذاری که بتواند هم خواست تغییر را نمایندگی کند و هم امکان بازگشت جامعه به زندگی عادی و قابل پیش‌بینی را فراهم آورد. این گذار، به باور من، در شکل ایده‌آل خود می‌تواند از مسیر تحول مسالمت‌آمیز، متکی بر جنبش‌های اجتماعی و مدنی سازمان‌یافته عبور کند؛ جنبش‌هایی که سال‌هاست بسیاری از فعالان مدنی و سیاسی، به ویژه در داخل کشور، بر آن تاکید داشته‌اند.
https://t.me/politicalphilosphy/720

۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

از فقر تا تحقیر: چرا مسئله فقط اقتصاد نیست؟


امروزه شاخص‌های اقتصادی در بسیاری از تحلیل‌های مربوط به ایرانِ پس از جنگ چهل‌روزه و پیامدهای آن، از جمله محاصره دریایی و بسته شدن گلوگاه‌های ورود و خروج کالا به بنادر کشور، نقشی محوری پیدا کرده‌اند. از تورم لجام‌گسیخته، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید قدرت خرید گرفته تا گسترش فقر و سونامی بیکاری. بی‌تردید این مسائل بسیار مهم‌اند، اما گاهی به نظر می‌رسد که در میان انبوه آمارها و تحلیل‌های اقتصادی، پرسشی عمیق‌تر نادیده گرفته می‌شود:

آیا در ایران امروز مسئله فقط فقر است، یا چیزی فراتر از آن در حال رخ دادن می باشد؟

به نظر من آنچه بخش بزرگی از جامعه امروز تجربه می‌کند، تنها دشواری‌های عظیم اقتصادی و معیشتی نیست، بلکه نوعی فرسایش تدریجی کرامت انسانی است؛ احساسی که فرد را ممکن است به این نتیجه برساند که دیگر نه بر زندگی خود کنترل و عاملیت دارد و نه حتی افق روشنی برای آینده پیش روی خود می‌بیند.

اگرچه گرد و غبار و دود ناشی از جنگ فرو نشسته است، اما چشم‌انداز آینده همچنان مه‌آلود، مبهم و برای بسیاری حتی تیره و تاریک به نظر می‌رسد. بسیاری از ایرانیان پس از کشتارهای گسترده، جنگ، و وعده‌های برآورده‌نشده‌ای که بارها شنیده‌اند، احساس می‌کنند به بازیچه رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی و منافع آنها تبدیل شده‌اند. این احساس، می تواند از یک سو بازتاب نوعی تحقیر شدگی و از سوی دیگر بیانگر آسیب دیدن عزت و کرامت انسانی ما ایرانیان نیز باشد.

باید توجه داشت که فقر پدیده‌ای اقتصادی است، اما تحقیر پدیده‌ای وجودی و سیاسی است، پدیده ای که در رابطه با کشورمان، باید بیش از هر چیز به آن پرداخته شود. زیرا انسان‌ها فقط برای نان مبارزه نمی‌کنند. آنها برای احترام، منزلت و به رسمیت شناخته شدن نیز مبارزه می‌کنند. به همین دلیل است که در طول تاریخ، بسیاری از اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی صرفاً واکنشی به فقر نبوده‌اند، بلکه واکنشی به احساس تحقیر و نادیده گرفته شدن بوده‌اند؛ و به همین خاطر نیز بسیاری از جنبش‌های اجتماعی و سیاسی با واژه‌هایی چون عزت، کرامت، احترام، حیثیت و شرافت تعریف می‌شوند، نه صرفاً با واژه‌هایی چون درآمد و رفاه.

به باور من، جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز تا حد زیادی از همین جنس بود. آنچه به آن نیرو و گستردگی بخشید، صرفاً مطالبات اقتصادی نبود، بلکه واکنشی عمیق به احساس تحقیر، نادیده گرفته شدن و نقض کرامت انسانی، به ویژه کرامت و عزت زنان و دختران کشورمان بود.

در فلسفه سیاسی کلاسیک معمولاً این پرسش مطرح می‌شد که «چه کسی حکومت می‌کند؟» اما در فلسفه سیاسی معاصر پرسش مهم دیگری نیز مطرح شده است: «انسان‌ها در یک جامعه تا چه اندازه احساس می‌کنند که دیده می‌شوند، شنیده می‌شوند و مورد احترام قرار می‌گیرند؟»

این پرسش می تواند به فهم بسیاری از بحران‌های امروز (بهتر از پرسش‌های صرفاً اقتصادی) کمک کند. زیرا انسان فقط نان نمی‌خواهد. او نیاز دارد احساس کند که زندگی‌اش معنا دارد، صدایش اهمیت دارد و کرامتش به رسمیت شناخته می‌شود.

از این منظر می توان گفت بسیاری از بحران‌های سیاسی در عمیق‌ترین لایه خود، نه بحران قدرت و نه صرفاً بحران اقتصاد، بلکه بحران کرامت هستند.و از همین منظر می توان استدلال کرد که آنچه به جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیرویی چنین گسترده بخشید، پیش از هر چیز بحران کرامت و تحقیر زنان و دختران ایرانی بود.

در شرایط امروز ایران نیز آنچه زمینه‌ساز شکل‌گیری جنبش‌های اجتماعی و سیاسی آینده است، نه صرفاً فقر و دشواری‌های معیشتی، بلکه احساس فراگیر آسیب‌دیدگی کرامت و عزت انسانی است؛ احساسی که اگر تبدیل به آگاهی و اعتماد به نفس و خودباوری شود، می‌تواند بار دیگر به نیرویی قدرتمند برای مطالبه تغییرات اجتماعی و سیاسی تبدیل شود.
https://t.me/politicalphilosphy/719

۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه

زندگی در ابهام: فلسفه سیاسیِ «نمی‌دانیم»



شاید مهم‌ترین جمله سیاسیِ این روزهای ما نه یک شعار باشد و نه یک تحلیل، بلکه فقط این باشد: «نمی‌دانیم چه خواهد شد.»

نه فقط مردم عادی، بلکه تحلیلگران، فعالان سیاسی، دولت‌ها و حتی قدرت‌های جهانی نیز در وضعیت تعلیق‌اند. جنگ ممکن است مجددا آغاز شود؛ و یا مذاکرات جاری بین جمهوری اسلامی و دولت آمریکا ممکن است به نتیجه برسد و آتش بس ادامه یابد؛ و یا مذاکرات شکست بخورد اما جنگ گسترده ای نیز آغاز نشود.

همچنین، بسیاری از تحلیلگران از آینده بسیار وخیم اقتصاد ایران صحبت می کنند، اما نمیتوانند با صراحت آینده را پیش بینی نمایند: آیا اقتصاد ایران سرانجام فرو می پاشد یا برای مدتی همین وضعیت ادامه پیدا می کند؟ جامعه ایران نیز شدیدا ملتهب است، اما نمی توان، با توجه به کشتار عظیم دی ماه ۱۴۰۴ و جنگ ۴۰ روزه و افزایش سرکوب و اعدام، با قطعیت گفت که آیا ما در آینده نزدیک شاهد موج تازه ای از اعتراضات مردمی خواهیم بود. تازه اگر هم موج جدیدی از اعتراضات آغاز شود، آیا جامعه ایران بار دیگر وارد چرخه جنبش-اعتراض-سرکوب و عقب نشینی خواهد شد؟

هیچ‌کس مطمئن نیست. و دقیقاً همین «نامطمئن‌ بودن» است که به یکی از بنیادی‌ترین تجربه‌های سیاسیِ زمانه ما مردم ایران تبدیل شده است.

گفته می شود که فلسفه سیاسی معمولاً درباره دولت، عدالت، قانون یا آزادی است و پاسخ های روشنی برای شرایط به شدت مبهم و نامعلوم ندارد. اما من با این نظریه موافق نیستم، در پسِ همه این مفاهیم، یک پرسش عمیق‌تر (فلسفه زیست اجتماعی انسان) وجود دارد: انسان‌ها چگونه در جهانی زندگی می‌کنند که آینده‌اش نامعلوم است؟

در بسیاری از دوره‌های تاریخی، انسان‌ها دست‌کم به نوعی روایتِ پایدار از آینده باور داشتند. انقلاب‌ها وعده رهایی می‌دادند، ایدئولوژی‌ها تصویری روشن از فردا ترسیم می‌کردند و حتی حکومت‌های اقتدارگرا نیز نوعی «قطعیت» و نظم ماندگار تولید می‌کردند. اما انسان معاصر، به‌ویژه در جوامع بحران‌زده و یا حتی در حال رشد، بیش از هر چیز در وضعیت تعلیق زندگی می‌کند. نه می‌تواند به آینده اعتماد کند و نه قادر است کاملاً از آن دست بکشد.

البته برخی متفکران این وضعیت را از ویژگی‌های جهان متأخر می‌دانند؛ جهانی که در آن روایت‌های بزرگ ایدئولوژیک اعتبار پیشین خود را از دست داده‌اند و انسان بیش از گذشته با عدم قطعیت زندگی می‌کند.

جهانی به هم پیوسته و گلوبال که در آن هیچ چیز پایدار نیست و انسان مدام میان عدم اطمینان و تطبیق، مدام در حرکت است. به همین دلیل گفته می شود که در چنین جهانی، سیاست دیگر فقط مدیریت جامعه خود نیست، بلکه مدیریت اضطراب و عدم قطعیت در یک جهان به پیوسته نیز می باشد.

در اینجا لازم است به این واقعیت نیز اشاره کنم که ابهام سیاسی فقط فقدان اطلاعات نیست. گاهی همه چیز ظاهراً روشن است، اما معنای رخدادها نامشخص باقی می‌ماند. مردم خبرها را دنبال می‌کنند، تحلیل می‌خوانند، شایعه می‌شنوند و ساعت‌ها بحث می‌کنند، اما در نهایت دوباره به همان جمله بازمی‌گردند: «نمی‌دانیم.» این «نمی‌دانیم» در واقع امر فقط یک وضعیت ذهنی نیست؛ یک وضعیت کاملا وجودی است.

حتی در شرایط ابهام، زمان نیز تغییر می‌کند. انسان دیگر برای سال‌های آینده برنامه‌ریزی نمی‌کند. افق‌ها کوتاه می‌شوند. زندگی به هفته بعد، حقوق بعدی، خبر فردا و بحران بعدی تقلیل می‌یابد. آینده از یک امکانِ قابل‌تصور به مهی غلیظ تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، سیاست نیز کوتاه‌مدت، عصبی و واکنشی می‌شود.

هانا آرنت در تحلیل خود از دوران‌های بحران نشان می‌داد که انسانِ منزوی و بی‌افق، بیش از هر زمان دیگری مستعد پناه بردن به روایت‌های قطعی است. شاید به همین دلیل است که در دوره‌های ابهام، شایعه، نظریه توطئه، پیشگویی‌های سیاسی و میل به «منجی» افزایش می‌یابد و هرچه عدم قطعیت بیشتر می‌شود، میل به پاسخ‌های ساده و قطعی نیز افزایش می‌یابد. ذهن انسان از ابهام خسته می‌شود و به دنبال معنایی قاطع می‌گردد؛ حتی اگر آن معنا خطرناک یا خیالی باشد.

اما این وضعیت فقط به روان‌شناختی محدود نمی شود؛ دقیقا سیاسی نیز هست. قدرت‌های سیاسی اغلب از ابهام برای ادامه اقتدار خود استفاده می‌کنند. وضعیت مبهم می‌تواند جامعه را خسته، پراکنده و محتاط کند. وقتی آینده نامعلوم است، انسان‌ها بیشتر به بقا فکر می‌کنند تا تغییر. ترس از بدتر شدن، گاه جای امید به بهتر شدن را می‌گیرد. در این شرایط، ثبات، هرچند دردآور، ممکن است بر آزادی ترجیح داده شود. و قدرت های سیاسی به خوبی از چنین وضعیتی بهره می برند و آن را به اشکال مختلف نیز دامن می زنند. همانطور که فوکو نشان داد که سیاست مدرن فقط درباره سازوکارهای دولت و قانون نیست، بلکه درباره مدیریت خودِ زندگی نیز هست؛ درباره شیوه‌هایی که قدرت بر بدن‌ها، جمعیت‌ها و امکان زیستن انسان‌ها اثر می‌گذارد.

بنابراین فلسفه سیاسی در دنیای جدید، فقط درباره سازوکارهای قدرت سیاسی حاکم نیست، درباره امکانِ زیستن انسانی نیز هست. به همین علت پرسش اصلی شاید این باشد: آیا می‌توان بدون یقین، همچنان اخلاقی و سیاسی باقی ماند؟ و همانطور که دولتها و قدرتها این وضعیت را بخوبی می شناسند و از آن استفاده می کنند، بی قدرتان نیز باید از آن استفاده کنند.

در اینجاست که نظریات آلبر کامو خود نمایی می کند، کامو در رمانهای فلسفی خود در مواجهه با پوچی و بی‌معنایی، از نوعی «پایداری انسانی» سخن می‌گوید؛ اینکه انسان، حتی وقتی پاسخ روشنی ندارد، می‌تواند شأن و مسئولیت خود را حفظ کند. شاید معنای مقاومت در زمانه ابهام نیز همین باشد: ادامه‌دادن بدون اطمینان.

واقعیت دردناک این است که زندگی در ابهام، انسان‌ها را تغییر می‌دهد. برخی بدبین‌تر می‌شوند، برخی رادیکال‌تر، برخی خاموش‌تر. دوستی‌ها، اتحادها و حتی باورهای سیاسی فرسوده می‌شوند. آدم‌ها به هم سوءظن پیدا می‌کنند، چون هیچ‌کس مطمئن نیست چه چیزی حقیقت دارد. زبان سیاسی تندتر می‌شود، زیرا اضطراب اغلب خود را در قالب خشم نشان می‌دهد. اما خوشبختانه همانطور که تاریخ انسان بارها اثبات کرده است در دل همین وضعیت، نوعی امکان نیز وجود دارد.

وقتی آینده قطعی نیست، به این معنی نیز می تواند باشد که آینده هنوز بسته نشده است؛ و این همان امکانی است که از آن صحبت می کنیم. حتی ابهام نیز فقط منبع ترس نیست؛ منبع امکان هم هست. اگر هیچ چیز کاملاً تعیین نشده، پس تاریخ هنوز پایان نیافته است.

شاید مهم‌ترین وظیفه اخلاقی و سیاسی در چنین زمانه‌ای، حفظ تواناییِ فکر کردن باشد؛ حفظ فاصله از هیاهو، از قطعیت‌های فوری، از نفرت‌های شتاب‌زده. شاید بلوغ سیاسی نیز از همین جا آغاز شود؛ از پذیرش اینکه هیچ فرد، حزب یا ایدئولوژی‌ای مالک حقیقت کامل نیست و سیاست همواره در قلمرو احتمالات و داوری‌های ناقص جریان دارد.

زیستن در ابهام شاید یعنی پذیرفتن این حقیقت دشوار که انسان همیشه در تاریکی نسبی تصمیم می‌گیرد. سیاست نیز هرگز علمِ یقین نبوده است؛ هنرِ حرکت در میان ناشناخته‌ها بوده است. و شاید بلوغ سیاسی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که انسان بتواند بگوید: «نمی‌دانم چه خواهد شد؛ اما هنوز می‌توانم فکر کنم، قضاوت کنم، پایدار و انسانی بمانم.»
https://t.me/politicalphilosphy/717