۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

سیاست و سیاست ورزی در دنیای پیچیده امروز

جهان امروز، روابط اجتماعی و دنیای سیاست از نظر پیچیدگی و حضور عوامل بیشمار و تعیین کننده فرایندهای بعدی آن، اصولا قابل مقایسه با دورانهای پیشین و حتی یک دهه قبل نیستند. به هر میزان انسان جهانی تر شده و مرزبندی های فیزیکی و جغرافیایی ضعیف تر گردیده اند، به همان نسبت بر غامض تر و پیچیده تر شدن ارتباطات و کمیت و کیفیت دخالت عوامل مختلف افزوده شده است. وضعیتی که تجزیه و تحلیل سیاسی و پیش بینی روندهای آینده را بسیار دشوار نموده است.


برای مثال،‌ هنوز نمی توان تاثیرات پدیده ترامپ بر تحولات آینده جهان و بطور مشخص در رابطه با کشور خودمان را به بخوبی و به روشنی تحلیل و پیش بینی نمود. در این زمینه تجزیه و تحلیل های بسیار و کاملا متفاوتی از سیاست های جدید امریکا در قبال ایران و بطور کلی منطقه خاوریمانه صورت گرفته اند. تحلیل هایی که گاه در آنها از احتمال حمله نظامی امریکا و متحدان منطقه ایش به ایران صحبت می شود، و یا تحلیل هایی که پیش بینی می کنند رهبری جمهوری اسلامی سرانجام مجبور خواهد شد، مانند گذشته، کوتاه بیاید و دست از لجاجت های خود بردارد؛ همانطور که مجبور به پذیرش قطنامه ۵۹۸ شورای امنیت شد و جنگ با عراق را پایان داد و یا قرارداد موسوم به برجام و توقف برنامه های ساخت بمب اتمی را پذیرفت.


حتی در سطح جهانی نیز هنوز مشخص نیست که رابطه بین امریکا و روسیه به چه صورتی پیش خواهند رفت. پس از انتخاب یک سرمایه دار و معامله گر در حوزه انرژی بعنوان وزیر خارجه امریکا، که سابقه دوستی و مذاکره با پوتین داشت، انتظار می رفت که رابطه بین این دو قدرت گرمتر شود. اما تا کنون هیچ اقدام جدی برای نزدیکتر شدن این دو کشور به یکدیگر صورت نگرفته است.


نه تنها در زمینه های سیاسی و ژئوپلیتیک، بخاطر پیچیده شدن مناسبات بین المللی، ابهامات بسیاری وجود دارند و تحلیل و پیش بینی روندهای آینده دشوار گردیده اند، بلکه حتی در موارد دیگر نیز دامنه تحلیل ها و نظرات، بسیار گسترده و غیر قابل جمع شده است. برای مثال، در رابطه با تعلق جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی به فروشنده، اثر اصغر فرهادی، تحلیل های بسیاری صورت گرفت، تحلیل هایی که دامنه آن از کلا سیاسی کردن این جایزه و بنابراین وسیله دست شدن اصغر فرهادی توسط قدرت های سیاسی، تا معرفی فیلم فرشنده بعنوان یک اثر هنری خوب و مایه افتخار ملی، گسترده بود.


اما در ورای همه این تحلیل های کاملا متفاوت و بعصا متضاد، و با وجودیکه هر از آنها بدون شک فقط بر بخشی از واقعیت های موجود استوار هستند، سه مورد مشترک را می توان در میان این تجزیه و تحلیل ها و پیش بینی هایی که بر مبنای آنها صورت می گیرند، مشاهد  نمود.


۱- برخی از تحلیل گران سیاسی از ابتدا و در درجه نخست بواسطه اخلاق و ارزشهایی که به آن معتقدند وارد دنیای سیاست و تحلیل و ارزیابی، و سپس پیش بینی فرایندهای آینده آن می شوند. به این معنی که زوایه و جهت گیری سیاسی و به بعبارت بهتر، سمت گیری ایدئولوژیک این تحلیل گران از قبل مشخص و بنابراین تاثیر گذار هستند. برای مثال اینگونه از تحلیل گران، یا اصولا با انگیزه مبارزه با نظام سرمایه داری، و یا به قصد مبارزه با قدرت سیاسی حاکم و براندازی آن، و یا بخاطر مجموعه ای از باور های سیاسی و ایدئولوژیک خود پا به دنیای سیاست گذاشته و می گذارند.


۲- برخی دیگر از تحلیل گران و اهل سیاست یا اصولا، بنا بدلایل شخصی و ویژگی های فردی خویش، با روندهای آینده همواره مثبت برخورد می کنند و یا همواره با نگاه بدبینانه و منفی به زمان حال و آینده می نگرند. البته در اینجا منظور نگاه نقاد و تیز بین نیست، اما گاه دیده می شود که در برخی از تحلیل ها بنوعی خوش خیالی و یا در نقطه مقابل، بد بینی مفرط وجود دارد.


۳- در نوع سوم از تحلیل سیاسی، دیده می شود که تحلیل گران، سیاست و سیاست ورزی را فقط در دو شکل می بینند. به این معنی که فعالیت و تحلیل سیاسی یا در حمایت از قدرت حاکم است و یا بر علیه آن. یعنی در معادله سیاسی که اینگونه تحلیل گران ترسیم می کنند، همواره یکطرف معادله خودشان قرار دارند و طرف دیگر قدرت و یا قدرت های حاکم نشسته اند. معادله ای که جواب آن نیز خارج از دو انتخاب نیست، یا محو کامل قدرت و نشاندن یک قدرت جدید بجای آن، و یا همکاری و مشارکت با آن حتی با انگیزه ایجاد تحولات مثبت در قدرت حاکم موجود.


اما ورای این روشهای مختلفِ ورود به دنیای سیاست و تجزیه و تحلیل های سیاسی، همانطور که در فوق به آن اشاره شد، دنیای سیاست و بطور کلی روابط اجتماعی و سیاسی، مملو از پارادوکس هایی هستند که امروزه با حضور عوامل گوناگون، بسیار پیچیده تر و به دشواری تعیین پذیر شده اند. در حالیکه روش های مرسوم در تجزیه و تحلیل سیاسی، برای یافتن پاسخ برای این شرایط غامض و پیچیده، همچنان یکی از روش های سه گانه که به آنها اشاره رفت را می باشند.


البته این نحوه برخورد با سیاست سابقه و تاریخچه بسیار طولانی دارد. برای مثال افلاطون در کتاب خود دولت (the state) تاکید بر نقش و حضور فعال فلاسفه در حکومت و دولت دارد. که با توجه به اینکه اصولا فلسفه در دوران باستان، منشا اخلاقیات و ارزش ها نیز بود، تاکید بر حضور فلاسفه در قدرت سیاسی، در واقع باز می گشت به اعتقاد عمومی و غالب در آن زمان مبنی بر ضرورت راهنمایی جامعه توسط فلاسفه بسوی تحقق اخلاقیاتی که فلاسفه مزبور به آنها باور داشتند.


حتی تا قرن پیش نیز بیشمار فیلسوفانی بودند که معتقد به دخالت اخلاق و ارزشهای از قبل تعیین شده در امر سیاست بودند، و اصولا در نزد آنان مبنا و شرط اولیه برای ورود به دنیای سیاست اخلاق و ارزشها بودند. اخلاق و ارزشهایی که البته در درجه نخست خودشان به آن باور داشتند. برای مثال جان رالس (John Rawls) نظریه عدالت (theory of justice) را وارود فسلفه سیاسی می کند و بطور بسیار افراطی مطرح می نماید که سیاست ورزان و تحلیل گران سیاسی برای اینکه به یک پاسخ و راه حل عادلانه برای جامعه خود دست یابند، باید بطور کامل خود از محیط و عوامل پیرامونی و جامعه ای که در آن زندگی می کنند منزوی و جدا سازند تا به بتوانند به پاسخ مطلوب خود دست یابند.


در اینکه این نحوه ورود به سیاست سرانجام به دست یابی به یک راه حل واقعی و کارا برای جامعه منجر گردد، شک و تردید بسیار وجود دارد. و آیا اساسا امکان پذیر است که جوامع امروز و مشکلات و چالش های بسیار پیچده ای که با آن روبرو هستند را در قالب چنین روش تحلیل و چنین سیاست ورزی ریخت و از آن انتظار ارائه یک راه حل مناسب برای هر جامعه ای را داشت؟


در کنار چنین فیلسوفان و اندیشه ورزان امور سیاسی و اجتماعی، البته، متفکرینی مانند نیکلای ماکیاولی، فردریش نیچه و در قرن اخیر میشل فوکو بودند که به سیاست و مناسبات اجتماعی ورای اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی خوب و بد نگاه می کردند و بجای اینکه زندگی بشری را جنگ بین خوب و بد تفسیر کنند، در پی شناخت و تحلیل نیروها و قدرت های مختلف حاضر در عمیق ترین لایه های اجتماعی بودند، بدون اینکه در درجه نخست با عینک اخلاق به این مناسبات نگاه کنند.


در این رابطه رایموند گوس (Raymond Geuss) در کتاب خود تحت عنوان فلسفه و رئال پلیتیک (‌philosophy and Real Politics) چند اصل بسیار بنیادی را پیشنهاد می کند که در حقیقت در ادامه اندیشه و روشی است که ماکیاولی و فلاسفه پست مدرن در سده پیش ارائه نموده بودند. وی پیشنهاد می کتد که اندیشمندان و فیلسوفانی که در حوزه سیاست تلاش می ورزند باید واقع گرا باشند، مسئله مهم این است که مردم چگونه و چی هستند، نه آنکه چگونه و چی باید باشند. همچنین اندیشمندان این حوزه باید شرایط زمان حال را در کادر و شرایط تاریخی که جوامع امروزی را موجب شده اند و شکل داده اند مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهند. بعلاوه، سیاست در واقع بازتاب مناسبات و روابط اجتماعی و کنش و واکنشی است که در این مناسبات وجود دارند، و الزاما منعکس کننده اعتقادات و باورها نمی باشد.


البته ممکن است که مطرح شود این بحث صرفا مربوط می شود به متفکرین حوزه سیاست و عقاید سیاسی و بطور کلی فلسفه سیاسی و نمی توان آنرا وارد حوزه فعالیت سیاسی بعنوان یک سیاستمدار یا سیاست ورز نمود. سیاست مدار و فعال و کنشگر سیاسی قطعا ایده آلهای سیاسی خاص خود را دارد وگرنه در محیط دانشگاهی خود باقی می ماند و وارد حوزه سیاست و مبارزه سیاسی نمی شد.


اگرچه این انتقاد و تفکیک بین اندیشمند در حوزه سیاست و یک سیاستمدار و کنشگر سیاسی، که قاعدتا ایده آلهای و ارزشهای خود را دنبال می کند، کاملا بجا است؛ اما بر مبنای آنچه که در فوق آمد می توان گفت که حتی برای یک فعال سیاسی نیز سیاست نباید خلاصه در حمایت و یا همکاری با نهاد قدرت، و یا محدود در مبارزه با آن در جهت براندازی  آن گردد. بعبارت دیگر سیاست ورزی نیز یک معادله ساده دو طرفه بین فعال سیاسی و نهاد قدرت نیست. آنچه که یک سیاست ورز و فعال سیاسی در درجه نخست باید مد نظر داشته باشد و هرگز فراموش نکند این اصل است که سیاست در درجه اول ابزاری است برای الهام بخشیدن به مردم و رشد فکری و بینشی جامعه.


نبابراین اگر یک فعال سیاسی آگاهانه و یا ناخودآگاه مطابق عقاید و باورهای شخصی خود بخشی از واقعیت ها را بزرگ و بخشی دیگر را نادیده و حتی پنهان نماید، اگرچه ممکن است از این طریق به اهداف خود که در مرکز آن نهاد قدرت سیاسی قرار دارد نزدیک تر شود اما مسلما، بدلیل پوشاندن جنبه هایی از واقعیت، کمکی به رشد فکری و  خود آگاهی مردم نکرده است و نتوانسته است در مقام یک الهام بخش ظاهر شود.


۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

بستن دفتر انقلاب اسلامی: نیاز به یک ادبیات سیاسی نوین

در این یادداشت رویِ بیشتر سخن با جریان و عناصر اصلی اصلاح طلبِ درون و یا بیرون از نظام جمهوری اسلامی است. آنهایی که با ابزار های سیاسی و مسالمت آمیز، و با ادبیات خاص خود بدنبال دمکراتیک تر کردن و تقویت بخش جمهوریت این نظام و به پندار خود حمایت از اهداف انقلاب اسلامی هستند. اگرچه این جریان از طیف گسترده ای برخوردار است اما در رابطه با این اهداف و روش و ادبیات سیاسی خاص خود نقاط اشتراک فراوانی دارند، که بخاطر همین نقاط مشترک از سایر جریانات و نحله های سیاسی قابل تفکیک می باشند.

موضوع مورد توجه این یادداشت ادبیات و روش و منش (style) سیاسی جریان اصلاح طلبی است. نگارنده معتقد است که ادبیات سیاسی، نحوه بیان، طریق سخنوری و روش نوشتاری این جریان همچنان به اندازه قابل توجه ای متاثر از فضا و شرایط زمانی، احساسی و فکری دو دهه اول انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ می باشند. به این معنی که، این بخش در فرایند تشکیل نظام جمهوری اسلامی و بدلیل مشارکت فعال در ساخت و تثبیت آن، بتدریج تبدیل به یکی از بخش های الیت و نخبه این نظام می گردد و از مردم، بویژه بخش متوسط شهری و نسل های دوم و سوم پس از انقلاب فاصله می گیرد. در این روند، روی سخن و کنش سیاسی این جریان عمدتا متوجه بخش اقتدارگرای نظام جمهوری اسلامی بوده است؛ و به این علت که خود را بخشی از این نظام می دانسته، ادبیات رسمی و معاملانه گرانه را بر گزیده است.

در این رابطه لازم به اشاره است که حمایت های لحظه ای از نمایندگان این جریان در زمان انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس دال بر پیوند دائمی و نزدیک بین مردم و اصلاح طلبان نیست؛ مردم بنا بدلایل خاص، بویژه برای اعلام مخالفت با اقتدارگرایان به رهبری خامنه ای همواره سعی کرده اند حداکثر استفاده ممکن را از صندوقهای رای بکنند. حضور فرزندان بسیاری از پدران اصلاح طلب که سهمی در انقلاب اسلامی داشتند، در اعتراضات خیابانیِ پس از کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و سپس سرکوب و دستگیری وسیع آنها، این شکاف را بخوبی نشان می داد. پدران اصلاح طلب به رهبری هاشمی رفسنجانی و در پی آخرین نماز جمعه معروف او از رهبری جمهوری اسلامی خواستند که کوتاه بیاید و از مردم و جوانان دلجویی نماید. در حالیکه نوک حمله همین جوانها شخص خامنه ای و سپاه پاسداران او بودند.

گونه های مختلف ادبیات و استایل سیاسی و سیاست ورزی را می توان بطور کلی به دو بخش تقسیم کرد. ادبیات سیاسی گرم و ادبیات سیاسی سرد. از زمانی که پدیده مدرن دولت-ملت شکل گرفت و دولتمداری و اداره امور کشور جنبه تخصصی پیدا نمود، و از آن به بعد، مردم تنها بطور غیر مستقیم و از طریق نمایندگان خود می توانستند در امور سیاسی کشور خود دخالت کنند، ادبیات سیاسی جنبه تخصصی پیدا کرد و مانند سایر علوم تخصصی، واژه ها و زبان خاص  خود را ساخت. زبان و ادبیات خاصی که یاد گیری و آموزش آن منوط به کسب تخصص در امور سیاسی داشت. به این تربیت بود که بتدریج بخش نخبه ای از سیاست مداران پا به صحنه سیاست گذاشتند که با منطق سیاسی خاص خود و با استفاده از استدلال های خشک مبتنی بر اعداد و ارقام و محاسبات پیچیده، به بحث و مناظره با یکدیگر می نشستند.

این نخبگان اگرچه یا بواسطه نردبان های حزبی و یا از طریق انتخابات دمکراتیک وارد عرصه قدرت و سیاست ورزی می شوند، اما پس از ورود به عرصه قدرت سیاسی معمولا روی سخن و کنش سیاسی خود را از همان مردمی که انتخابشان کرده بودند بر می گردانند و متوجه نهادهای قدرت سیاسی حاضر در صحن پارلمانها می نمایند. سخنان و کنش هایی که بسیار تخصصی و فقط نخبه فهم شده اند. آنها حتی مجبورند برای اثبات نظریه ها و برنامه های خود وجه های حقوقی و قضایی را رعایت کنند، تا حقانیت آنچه را که مدعی هستند از طریق محاسبه، منطق و رعایت امور حقوقی نشان دهند. در یک کلام، سیاست و سیاست ورزی، امری تخصصی، خشک، سرد و بی احساس می گردد، همانطور که یک متخصص امور اقتصادی، یک جراح و یا دانشمند فیزیک عمل می کند.

اما تجربیات بسیاری از تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع بشری نشان می دهد که هرگاه سیاست و سیاست ورزی مختص نخبگان و بخش الیت جامعه گردید و روی سخن و کنش سیاسی از مردم برگردانده شد و صرفا متوجه نهادهای قدرت و نخبگان گشت، نیروهای اجتماعی خارج از نهاد قدرت برای باز گردندان قدرت به مردم و پر کردن شکاف بین مردم و نخبگانِ جمع شده در اطراف نهاد قدرت، دست بکار می شوند. راه و روش این نیروها اتفاقا بر عکس سیاست ورزی های رسمی و خشک، آکنده از ادبیات پرشور و احساسی است. در این رابطه هنر، شعر، موسیقی به اشکال مختلف مورد استفاده قرار می گیرند تا از طریق آن بتوان با بخش های اجتماعی مختلف و مردم عادی وارد گفتگو و مراوده شد. ما در این رابطه نمونه های فراوانی از شعر و هنر اعتراضی در مقاطع مختلف تاریخ کشورمان داریم که چیزی جز پیامهای پر شور و احساسی و معترض به وضع موجود نداشتند. پیامهایی که در درجه اول رو بسوی مردم داشتند و برای آنها قابل فهم بودند. این نوع از سیاست و سیاست ورزی را می توان سیاست گرم، پر شور و احساسی نامید.

تفاوت سیاست گرم با سیاست سرد در این واقعیت نهفته است که اصولا انسان با دست زدن به عمل و کنش است که معنای زندگی را در می یابد و نه با صرفا نشستن و فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن. مغز انسان صرفا آن بخش خاکستری و لایه های خارجی آن که حسابگر و تجزیه و تحلیل کننده است و بر مبنای منطق تصمیم می گیرد نیست. بخش مهمی از مغز ماا که در لایه های زیرین پنهان شده و میلیونها میلیون سال تکامل طبیعی را پشت سر گذاشته، بخش و مجموعه شبکه های نورونی است که احساسات ما را تنظیم می کنند و اعمال و تصمیمات ما را شکل می دهند. این بخش آن اندازه مهم و تعین کننده است که متخصصین روانشناسی در کنار هوش منطقی (IQ) به نقش و اهمیت هوش احساسی یا عاطفی (EQ) تاکید می کنند.

بر مبنای همکاری هوش منطقی و هوش احساسی با یکدیگر است که هوش اجتماعی شکل می گیرد و در عرصه روابط انسانی و اجتماعی ظاهر می شود. بخاطر همین هوش اجتماعی است که مردم عموما ترجیح می دهند که جزیی از یک بخش، گروه، خانواده، ملت بحساب آیند و به آن تعلق داشته باشند. و طبیعی است که زمانی که نخبگان و برگزیدگان در اثر مشارکت در نهاد قدرت بتدریج از مردم فاصله گرفتند و زبانشان غیر قابل فهم برای آنها شد، مردم دیگر آنها را جزیی از بخش و طبقه خود بحساب نیاورند و با آنها بیگانه شوند.

یکی از دلایل اصلی رشد پوپولیسم در زمانه حاضر به همین بیگانگی مردم با سیاست مداران و منتخبین خود نسبت داده می شود. پوپولیسمی که آگاه بر این واقعیت، از ادبیات سیاسی احساسی استفاده می کند، روش های سنتی و رسمی سیاست ورزی را طرد می کند و سعی می کند به زبان مردم کوچه و بازار حرف بزند. پوپولیسمی که سعی می کند بر احساس و عصبانیت های مردم از وضع موجود سوار شود.

در دورانهای پیشین وظیفه تهییج و تقویت روحیه اعتراضی مردم عمدتا بعهده هنر، موسیقی، شعر و ادبیات بود، که تحت عنوان هنر و ادبیات متعهد شناخته می شد. امروزه اما متاسفانه، گوی این میدان توسط پوپولیسم ربوده شده است و هنر و موسیقی پای خود را از صحنه های سیاسی و اجتماعی بیرون کشیده اند و عمدتا تبدیل به وسیله برای تفرج و تفریح گردیده اند و بجای پاسخ به نیاز احساسی و روحی انسان برای تعلق پیدا کردن به یک بخش و نهاد معمولا بر تقویت نیازها و احساست فردی تکیه دارند.      
     
اما در رابطه با کشور خودمان، بنظر من پیام آشتی ملی آقای خاتمی، چون روی آن بسوی رهبری نظام جمهوری اسلامی بود و فقط عمق این پیام را اصلاح طلبان و اقتدار گرایان این نظام می فهمیدند سرنوشتی جز پاسخ خامنه ای و نمایندگان او نداشت و به همین خاطر نیز انعکاسی در جامعه ایران نیافت. به همین ترتیب تا زمانیکه روی سخن اصلاح طلبان رهبری این نظام و یا اقتدارگرایان باشد، باید مانند همیشه منتظر پاسخ "یا توبه و یا خروج از نظام" باشند.

آیا شنیده و خوانده ایم که اصلاح طلبان بجای در خواست آزادی رهبران جنبش سبز از رهبر جمهوری اسلامی، از مردم، مردمی که پس از کوتادی انتخاباتی سال ۸۸ آنان را به رهبری این جنبش رساندند، بخواهند که با اعتراضات مسالمت آمیز خود و با درخواست از محافل بین المللی فشار بر خامنه ای برای آزادی رهبران جنبش سبز از حصر خانگی افزایش دهند؟ و یا همچنان مانند پنجمین سالگرد حصر خانم رهنورد و آقایان کروبی و موسوی، باز هم از مردم بخواهند که سکوت پیشه کنند، تا شاید از طریق مذاکره با اقتدار گرایان و حتی در خواست از حصر نشینان که کمی از مواضع خود کوتاه بیایند، بتوان راه شکستن حصر را فراهم آورد.      

همچنین بنظر می رسد که تحلیل های بسیاری از اصلاح طلبان از منظر درونی، به سخن دیگر بعنوان جزیی از این نظام، صورت می گیرد و یا حداقل اینکه برای نجات انقلاب اسلامی انجام می پذیرد. در حالیکه واقعیت این است که انقلاب اسلامی مرگ خود را پس از پیروزی بر نظام سلطنتی پهلوی آغاز کرد و ما آنرا با دست خود کشتیم و به تاریخ سپردیم. باید به این واقعیت باور کرد که انقلاب اسلامی سالهاست که مرده است و نه باید در عزای آن نشست و نه در پی نجات آن برخاست. مردم و بویژه نسلهای جوان پس از انقلاب اسلامی که بخش اعظم جامعه ایران را تشکیل می دهند هیچ احساس تعلقی به این انقلاب ندارند و طبیعتا زبان و ادبیات آنهایی که هنوز جامه این انقلاب را بر تن دارند و یا در پی نجات آن هستند را نمی فهمند.  

۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

دروغ بزرگ انقلاب اسلامی: قدرت سیاسی از لوله تفنگ خارج می شود

مائو، رهبر انقلاب چین در کتاب معروف خود می نویسد، که "قدرت سیاسی از لوله تفنگ خارج می شود". در جای دیگری از همین کتاب اشاره می کند که "انقلاب مهمانی شام نیست". او چون همه حقیقت مطلق را در انقلاب خلق چین می دید، در واقع به زبان دیگر می گفت که انقلاب از دهانه اسلحه خارج می شود، حتی وی حقیقت را اینگونه می دید، حقیقت نیز از منظر او از دل گفتارهای انقلابی و ایدئولوژیک بیرون می آمد، ایدئولوژی که آتش تهیه گفتمانهای آنرا سلاح گرم فراهم می آورد. حقیقت نیز از در نزد او از دهانه سلاح گرم خارج می شد.

لنین رهبر انقلاب اکتبر روسیه نیز در مجموعه ای جمع آوری شده از نوشته های او تحت عنوان قدرت دوگانه (the dual power) می گوید سوال و موضوع اصلی در هر انقلابی، همانا "قدرت سیاسی" است، و اگر این سوال خوب فهمیده نشود مشارکت آگاهانه در این انقلاب غیر ممکن خواهد بود. وی در همین مجموعه، دو قدرت سیاسی دوگانه در آنزمان را در برابر هم قرار می دهد، از یک سو بورژوازی و حکومت تزار، و از سوی دیگر گارگران و سربازان. وی در ادامه، رمز موفقیت این نیروی جدید دوگانه از کارگران و سربازان را در تحقق و تثبیت قدرت سیاسی و دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا معرفی می نماید. قدرت سیاسی که بر ایدئولوژی پرولتاریایی سوار است و قدرت سیاسی آن از دهانه تفنگ سربازان خارج می شود.
    
نظریات لنین و مائو در باره قدرت سیاسی و اصولا درباره منشاء حق و حقیقت، در واقع امر، جان مایه اصلی اکثر انقلابهای سیاسی قرن بیستم، ازجمله انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی را رقم می زده اند. انقلابی که اگرچه بر خلاف انقلاب کمونیستی چین و روسیه، نام اسلامی بر خود گرفت اما همانند نظریات مائو و لنین، قدرت سیاسی خود را با اتکا به سلاح گرم، کشت و کشتار و حذف خشن مخالفین خویش تثبیت کرد و تحمیل نمود.

از آن زمان بعد، شاهدیم که در منطقه خاورمیانه و شمال افریقا، زادگاه اسلام، تندروهای مسلمان همین خط مشی را پیش گرفته اند و تسخیر قدرت سیاسی از طریق اسلحه و ترور را در صدر استراتژی خود قرار داده اند. این گروها گاه در شکل القاعده، زمانی در ظاهر بوکوحرام و یا در ردای داعش پا به صحنه گذاشته و می گذارند. اما علی رغم تفاوت های ظاهری، همه این جریانات انقلابی همواره از یک قدرت دو گانه بهر برده اند؛ همانطور که رهبرانی مانند لنین،‌ مائو و خمینی در قرن بیستم از قدرت دوگانه ایدئولوژی و سلاح استفاده بردند و اراده سیاسی آنان از دهانه تفنگ خارج شد.       

از زمان آغاز انقلاب اسلامی و پس از تثبیت نظام جمهوری اسلامی، این حکوت همواره از یک قدرت سیاسی دو گانه بهر برده است. از نظر فکری و ایدئولوژیک استوار بر اسلام سیاسی از نوع ولایت فقیهی بوده است و قدرت سیاسی خود را با استفاده از قدرت نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حفظ و گسترش داده است. همانطور که خمینی بارها گفته بود که جنگ نعمت بزرگی برای او و نظامش بوده است و اسلام و انقلاب را خون کشته هایش حفظ نموده اند.

این واقعیت غیر قابل انکار است که خمینی تنها از طریق خشونت و از راه لوله تفنگ اسلام سیاسی و انقلابی را حاکم گردانید و همانطور که لنین گفته بود که قدرت سیاسی از راه انقلاب و کسب قدرت از طریق کودتا و دیکتاتوری می گذرد، این راه و روش را به طرفداران خود بسیار خوب فهماند؛ و البته آنانی را که طور دیگری می اندیشیدند، بتدریج حذف نمود. رشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعنوان تنها قدرت اصلی حاکم بر کشورمان و پروژه ماجراجویانه هسته ای برای کسب قدرت تولید سلاح اتمی و سرمایه گذاری های سرسام آور نظامی به بهانه حفظ امنیت ملی نشانه های اصلی این خط مشی بازمانده از انقلابهای قرن بیستم می باشند. خط مشی که سرانجام باعث از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی شد و رهبران نسلهای بعد از مائو در آن تجدید نظر کردند و کشور خود را بسوی یک قدرت بزرگ اقتصادی سوق دادند.

شاید در قرون گذشته که بسیاری از اختلافات در میادین جنگ حل میشدند، حتی رشد  تکنولوژیکی و اقتصادی ابتدا از سرمایه گذاری در نهادهای نظامی آغاز می شد؛ برای مثال شبکه اینترنت که اکنون مهمترین عامل اتباطات و رشد اقتصادی است، در ابتدا در موسسات نظامی امریکا برای تسهیل شبکه ارتباطات نظامی طراحی و پروتکل های آن نوشته شدند؛ و یا استفاده های کابردی از انرژی هسته ای ابتدا با هدف تولید بمب اتمی آغاز گردیدند؛ و به این طریق بود که قدرت های بزرگ جهانی در قرن بیستم حوزهای قدرت سیاسی و ژئوپلیتیک خود را گسترش دادند. اما بطور قطع می توان گفت که پس از پایان جنگ سرد و با عمومی شدن اینترت و استفاده های صلح آمیز از نیروی اتم، قدرت سیاسی دیگر از دهانه لوله تفنگ نمی گذرد. نمونه مشخص این پدیده کشور آلمان است که پس از نابودی کامل در جنگ دوم و با تحمل هزینه های سرسام آور پیوستن آلمان شرقی به زادگاه خود و یکپارچه شدن این کشور، اکنون در صدر صادر کنندگان قرار گرفته و قدرت اصلی اقتصادی و سیاسی در اروپا است، بدون اینکه قدرت نظامی قابل توجه ای داشته باشد.

به سخن دیگر، بر خلاف گفته های رهبران انقلابی قرن بیستم، قدرت سیاسی و حفظ حاکمیت ملی کشورها دیگر از طریق لوله تفنگ نمی گذرد، و بر خلاف تصور این رهبران پروسه تولید و نقش طبقات مختلف اجتماعی در آن، دیگر بشکل ساده مراحل آغاز سرمایه داری که یک طبقه سرمایه دار با حمایت یک نیروی سیاسی-نظامی بر طبقه کارگر مسلط بود، صورت نمی پذیرد. و همچنین،  پدیده قدرت سیاسی دیگر یک پدیده و معادله تک بعدی بین دولت سرمایه دار و طبقه کارگر و کشاورز نمی باشد. پروسه تولید و روابط اجتماعی و طبقاتی ناشی از اکنون بسیار بسیار پیچده تر از گدشته شده اند و پدیده قدرت را نیز صرفا نمی توان در قدرت سیاسی و نظامی خلاصه نمود. پدیده ای که در گذشته، بنا به ماهیت متمرکز آن همواره بگونه ای منفی تصویر می گردید و تنها راه از میان برداشتن آن اعمال قدرت نظامی و سیاسی جدید از طریق انقلاب بود.

در این رابطه میشل فوکو مطرح می کند، که پدیده قدرت و طبیعتا قدرت سیاسی در عمیق ترین لایه های اجتماعی و روابط درونی آن نهفته است. پدیده ای که جز ذات آن می باشد و به ماهیت انسان باز می گردد. پدیده ای که همیشه و الزاما منفی نیست. میشل فوکو در کتاب "تولد بیو پولیتیک" می نویسد که در نظامهای پیشین که بر مبنای قدرت متمرکز و ایدئولوژیک اداره می شدند، مردم در برابر دو انتخاب ناگزیر بین زندگی اهدایی توسط دولت های حاکم و یا پذیرش مرگ (the stark choice of allowing life or giving death) قرار داشتند. دورانی که بیش از نیمی از زندگی روزانه کارگران و اقشار محروم به بیگاری و مابقی محدود به استراحت و خواب و یا گذران با خانواده خود می شد. ما قطعا از این دوران عبور کرده ایم.

میشل فوکو در کتاب دیگر خود تحت عنوان تاریخ سکسوالیته می نویسد، تا قرنهای طولانی ما انسان را مطابق تفکر ارسطویی موجود زنده ای می پنداشتیم که از یک استعداد سیاسی نیز برخوردار است؛ (موجودیت سیاسی وی فرع بر بخش های دیگر زندگی او انگاشته می شد). در دنیای مدرن اما، این معادله کاملا برعکس شده است، به این معنی که موضوع اصلی سیاست همانا (تمامی) زندگی انسان می باشد و اداره سیاسی یک جامعه باید بر موجودیت انسان متمرکز گردد. (The Politics of Life: Itself, Theory, Culture, Society - 2001) . وی بر این مبنا نظریه معروف خود را تحت عنوان عصر بیوپولیتیک (biopolitics age) تئوریزه کرده و اعلام می دارد که سیاست در حقیقت همان اداره و مدیریت امور زندگی مردم برای تامین یک زندگی مطلوب برای آحاد جامعه می باشد. زندگی توده مردم و تک تک انسانها در حقیقت حیاتی ترین امری است که یک دولت می بایست به آن بپردازد. فرایند های حیاتی و ضروری یک زندگی، از سلامت روانی، جسمی و اجتماعی تا تشکیل خانواده و بهره مندی از امکانات تفریحی اجزای اصلی برنامه های یک دولت مدرن را تشکیل می دهند، و اصولا موضوع اصلی سیاست، حیات بیولوژیک انسان می باشد.  
   
شاید بتوان گفت که جامعه ایران یکی از سیاسی ترین جوامع منطقه است و موضوع سیاست با همه اجزای زندگی مردم پیوند خورده است. اگر این وضعیت را با توجه به نظریات میشل فوکو در زمینه سیاست بیولوژیک و حیاتی (biopolitics) خوب مورد ارزیابی قرار دهیم، می بیینم که وضعیت سیاسی کشورمان و پیوند سیاست با امور روزمره مردم، نه از این بابت است که محور برنامه ریزی های دولت جمهوری اسلامی را ابعاد همه جانبه زندگی مردم تشکیل می دهند، بلکه از این منظر میباشد که شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در درجه نخست از طریق سیاست های نظامی و برنامه های بلند پروازانه سپاه پاسداران رقم می خورند. سیاست هایی که با کمال بی شرمی و پرروی نیز با بوق و کرنا اعلام و با موشک پرانی به نمایش گذاشته می شوند.

راهپیمایی و رژه نیروهای نظامی در مراسم سالانه بیست و دوم بهمن بخوبی نشان می دهد که قدرت این نظام همچنان بر دو بال اسلام انقلابی و سیاسی و قدرت نظامی آن استوار است، و بخوبی گواه بر قدرت دوگانه و دوش به دوش اسلام-سیاسی و نیروی نظامی جمهوری اسلامی است. از این نظر این انقلاب، همان بازمانده انقلاب های قرن بیستم است که اکثریت اعظم مردم جهان و جوامع امروزی با آن وداع نموده اند. همانطور که دفتر انقلاب های چین و روسیه مدتها است که بسته شده است، دفتر انقلاب اسلامی را نیز باید بطور کامل بست.


۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

یک رهبر خوب هرگز نمی گوید که من چاره ای جز این تصمیم نداشتم!

در دوران پر آشوب کنونی، در مرحله گذار به نظم جدید جهانی، در دورانی که بسیاری از کشورها و ملت ها در گیر بحرانهای درونی و بیرونی هستند، جامعه جهانی به رهبرانی نیاز دارد که رفتار اتوریترِ و مستبدانه خود را با این ادعا که چاره ای جز این انتخاب نداشته ام توجیه نکنند. رهبرانی که موقعیت های دشوار و پر تناقض را نه یک سویه بلکه در جهت منافع عمومی و جهانی حل نمایند.

دونالد ترامپ در یکی از مصاحبه های خود در دوران مبارزات انتخاباتی گفت که برای ما هیچ انتخاب دیگری جز ممانعت از ورود مسلمانان به امریکا نمانده است (We have no choice but to ban Muslims). و همانطور که می دانیم، وی پس از ورود به کاخ سفید تصمیم خود را عملی کرد و اجازه صدور ویزا یا ورود شهروندان شش کشور مسلمان به امریکا را بطور وقت متوقف نمود.

البته اجرای تصمیمات و قولهایی که وی وعده آنها را داده بود محدود به ممانعت از ورود مسلمانان به امریکا نشد. وی در عرض دوازده روز اول کار خود بعنوان رئیس جمهور امریکا هیجده فرمان ریاست جهموری را امضا کرد و به مرحله اجرا در آورد؛ و بنظر می رسد که وی بطور جدی در حال عملی کردن تمام مواردی است که در سایت رسمی او تحت عنوان "قرارداد دونالد ترامپ با رای دهندگان امریکایی" آمده اند.

البته امضای سریع یک سری فرمانهای ریاست جمهوری توسط رئیس جمهور جدید امری معمول است. اوباما و سایر رئیس جمهور های امریکا نیز از این وسیله برای جهت دادن به سیاست های جدید خود استفاده کرده اند. از این نظر دونالد ترامپ نیز سنت معمول روسای جمهور امریکا را دنبال کرده است، که حتی گاه با امضای فرمانهای خود، عملا فرامین روسای جمهوری پیشین را لغو می نمودند.

بنابراین نباید از بکارگیری این امکان توسط ترامپ تعجب کرد، او نیز همان سنت همیشگی کاخ سفید نشینان را دنبال کرده است. آنچه که تعجب بر انگیز است نحوه بکارگیری این وسیله قانونی توسط دونالد ترامپ می باشد، که در سطح ملی و بین اللملی اعتراضات بسیاری را برانگیخته است.

از اخبار و گزارشات بر می آید که فقط یک تیم کوچک از اطرافیان ترامپ در جریان آماده سازی این فرامین بوده اند، و دپارتمانها و مدیرانی که در رابطه با فرامین مزبور مسئولیت مستقیم دارند، مشارکت داده نشده بودند. حتی گفته می شود که بسته به موضوع فرامینی که قرار است امضا شوند، ترکیب مشاورین تغییر می کرده است.، حتی ترکیب اعضای شورای امنیت ملی امریکا با توجه به نوع فرمانی که باید به اجرا گذاشته شوند، عوض می شده است. در حالیکه مشاورینی مانند داماد دونالد ترامپ، جرارد کوشنر، و یا کارگردان هالیوودی بریتبارد-‌بانون جایگاه ثابتی در تیم مشاوران ترامپ اختیار کرده اند.

واکنش های دونالد ترامپ و مشاوران اصلی وی به اعتراضات بیشمار به نحوه عملکرد او در جریان آماده سازی فرامین ریاست جهموری، از جمله زمانی که یکی از مسئولین مهم وزارت دادگستری، سالی یی تس (Sally Yates) از دفاع از فرمان ترامپ مبنی بر لغو موقت اجازه ورود شهروندان شش کشور مسلمان به امریکا سر باز زد، خیانت کار نامید شد، نشان می دهد که دونالد ترامپ و تیم اصلی مشاورین او تا کنون در یک خلاء کامل و جزیره ای مستقل و مجزا از نهاد های دمکراتیک و قانونی امریکا عمل کرده اند.

در واقع، حداقل بخش مهمی از اعتراضات بویژه در خود جامعه امریکا باز می گردد به نحوه مدیریت و رهبری بحران توسط دونالد ترامپ و اطرافیان نزدیک او. بحرانهایی که جامعه امریکا و بطور کلی جامعه جهانی با آن روبرو هستند. از جمله بحران مهاجرت، بحران تروریسم، بحران از هم گسیختگی جامعه جهانی و رشد روز افروزن ناسیونالیسم، بحران جنگ های منطقه ای و فروپاشی کشورهای خاورمیانه و بطور کلی بحرانهایی که نئولیبرالیسم لجام گسیخته و سرمایه داری جهانی ثروت اندوز موجب شده اند. بحرانهایی که ضمن عوارض بسیار خطرناک و غم انگیز، می توانند نوید بخش نظم جدیدی نیز باشند.

در این رابطه یک سوال بسیار جدی مطرح می شود که اصولا، در چنین شرایط بحرانی به چگونه مدیریت و رهبریی نیازمندیم. مدیریت و رهبریی که بجای تشدید بحرانها و دامن زدن به اغتشاش بیشتر، بتواند کشور خود و جامعه جهانی را به آرامش، هارمونی بیشتر و نظمی بهتر رهنمون شود؟ رهبری که نگوید که "من چاره ای جز این تصمیم نداشتم"، رهبری که هنگام جستجوی راه حل برای شرایط و موضوعات دشوار و هنگام قرار گرفتن بر سر دو راهی ها (dillema) منافع عموم و دراز مدت را در نظر داشته باشد، و از ابزارهای دمکراتیک استفاده کند.

مقایسه رفتار و گفته های آنجلا مرکل و دونالد ترامپ در هنگام مواجه با بحران مهاجرت و تروریسم تفاوت این دو گونه رهبری را نشان می دهد. شعار اصلی آنجلا مرکل در هنگام روبرو شدن کشورش با موج گسترده پناهندگان عمدتا مسلمان و در دفاع از سیاست پذیرشِ با آغوش باز پناهندگان، این بود: "ما آنرا می سازیم" (wir schaffen das). دونالد ترامپ اما گفت که "برای ما چاره ای جز ممانعت از ورود مسلمانان نمانده است".

تفاوت اصلی این دو گونه از رهبری و مدیریت بحران در خاستگاه های نظری و عقیدتی این دو نوع از رهبری نهفته است. البته در کنار این تفاوت ساختاری و بنیادی این سوال نیز مطرح است که اصولا در شرایط بحرانی، بویژه در ابعاد سیاسی ملی و بین اللملی چگونه رهبریی کارساز تر و مناسب تر است؟

این دو نوع از رهبری را می توان رهبری آتوریتر (یا ایدئولوژیک) و رهبری اخلاقی (ethics) نامید. البته در اینجا منظور از اخلاق، اخلاق عمومی و جهان شمول است که بر مبنای این اصل که "آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران نیز روا بدان" استوار می باشد و در هنگام تصمیم گیری منافع عموم را در نظر می گیرد.

برای روشن شدن این تفاوت می توان به برداشت و پنداری که دونالد ترامپ از رهبری و مدیریت دارد اشاره نمود. از نظر ترامپ جامعه امریکا در یک شرایط بسیار بحرانی قرار دارد و باید آنرا با یک مدیریت اتوریتر به دوران جدیدی رهنمون شد. همانند یک موسسه و یا یک سازمان که در شرایط بحرانی، مدیریتی در راس امور می طلبد که برای حفظ منافع آن موسسه، بتواند سازمان آنرا دگرگون کند و ساختار جدیدی را پایه ریزی نماید. در مباحث مدیریت این نوع از رهبری، رهبری بورکراتیک برای دوران انتقال که باید اتوریته خاصی داشته باشد، نامید می شود.     

در زمینه های اجتماعی و سیاسی بحرانی نیز گاه از ضرورت وجود چنین رهبرانی صحبت به میان می آید، شرایط و زمینه هایی که اصولا بدون وجود یک رهبری آتوریتر امکان عبور از بحران را ندارند. نظریه پرداز اصلی این نوع از رهبری توماس هوبز فیلسوف انگلیسی است، که چنین شرایطی را شرایط طبیعی انسانی می نامید. شرایطی که در آن هیچکس احساس آرامش و امنیت نمی کند و همه علیه همه می جنگند. شرایطی که از نظر هوبز پایدار نیست و رهبری آتوریتری می طلبد که قانون و مقررات را بر وضعیت مغشوش حاکم گرداند و نظم و نظام را بازگرداند.

شرایطی که توماس هوبز به تصویر می کشد، شاید قابل مقایسه به برنامه تلویزیونی اوتوپیا، که توسط یکی از تلویزیونهای هلند تهیه و پخش می شود قابل مقایسه باشد. در این برنامه پانزده نفر با پیش زمینه های کاملا مختلف عملا در یک محیط بسته که هیج امکانات آماده ای برای زندگی ندارد رها می شوند. این پانزده نفر باید از همان ابتدای ورود به این محیط شرایط مناسب و ایده الی برای خود فراهم آورند که بتوانند به اولین نیاز حیاتی خود یعنی بقا خود پاسخ دهند. اما از همان ابتدا برای همه آشکار می شود که هریک از اعضای این مجموعه کوچک در درجه نخست بر اساس منافع شخصی خود وارد مناسبات شده است و با دیگران رابطه برقرار می کند؛و برای همه بسیار واضح است که بدون وجود یک مقام اتوریتر این مجموعه کوچک تبدیل به یک میدان جنگ همه علیه یکدیگر خواهد شد. به همین خاطر سریعا یک رهبر از میان پانزده نفر انتخاب می شود که مسئولیت اصلی او حفظ ثبات این جامعه کوچک است.

حال این سوال مطرح می شود که آیا جوامع کنونی، از جمله جامعه امریکا و یا کشور خودمان، در شرایطی شبیه با این جامعه کوچک پانزده نفره، که قرار است اتوپیا بشود، و یا با شرایطی که توماس هوبز آنرا شرایط طبیعی انسانی می نامد، قابل مقایسه اند و آیا این جوامع بوجود رهبرانی اتوریتر و بوروکرات نیازمندند؟ پاسخ به این سوال، بنظر من، کاملا منفی است، جوامع بشری نه اصولا قابل مقایسه با این نمونه تلویزیونی هستند و نه شرایط آنها مشابه شرایط طبیعی-انسانی هوبز که همه علیه همه می جنگند می باشند.       

شاید در قرون گذشته که جوامع اروپایی در مراحل اولیه آغاز فرایند رشد لیبرالیسم بسر می بردند نظریات هوبز کاربرد داشت، دورانی که نه از اصول دمکراتیک و نه از حقوق بشر خبری بود و اخلاقیات نیز پس از انقلاب صنعتی به حاشیه رفته بودند و همه چیز بر محور رشد اقتصادی، سود و گردش سرمایه می چرخید . شاید در آن دوران و احتمالا در جوامع بسیار عقب افتاده، رهبری بورکراتیک و اتوریتر راه حل عبور از بحران بودند، جوامعی که در مناسبات و لایه های درونی آن هنوز مکانیزمهای درونی و مستقل از رهبری مافوق، رشد نکرده و نهادینه نشده بودند. اما بطور قطع می توان گفت که در قرن بیست و یکم و در عمده جوامع بشری، بویژه در کشورهای پیشرفته غربی دیگر رهبری بورکراتیک و آتوریتر پاسخگوی چالشهای موجود نیست و اگر اینگونه از رهبری، به هر شکلی حتی دمکراتیک، به قدرت برسد نه تنها قادر به حل بحرانهای کنونی نیست بلکه بر اغتشاش و حجم بحرانها خواهد افزود.

در این رابطه این سوال مطرح نیست که آیا یک رهبر سیاسی به شکل دمکراتیک و از طریق یک انتخاب صادقانه به قدرت رسیده است؟ پرسش اصلی این است که رفتار و روش او پس از رسیدن به قدرت تا چه اندازه دمکراتیک، باز و در جهت منافع عمومی است؟ آیا او بمانند یک رهبر اتوریتر عمل خواهد نمود؟ یا رهبری خواهد شد که منافع عموم را برای تحقق یک زندگی بهتر برای همه در نظر می گیرد؟‌ بعبارت دیگر رهبری که راه حلهای آماده و دست چین شده از قبل نداشته باشد و قدرت اصلی او در هنگام مواجه به شرایط دشوار و بر سر دو راهی ها، قدرت اتوریترش (حتی قدرتی که قانون در اختیار او قرار داده است) نباشد، بلکه بر اساس اخلاق دمکراتیک و فهم جمعی عمل کند. به سخن دیگر رهبری که هرگز نگوید که "من چاره ای جز این تصمیم نداشتم".

البته شاید گفته شود که این نوع از رهبری صرفا مناسب جوامع دمکراتیک است، که حداقل های حقوق انسانی در آنها رعایت می شوند. در جوامع عقب افتاده، که هنوز فرهنگ دمکراتیک و حقوق بشر نهادینه نشده اند، در فرهنگ های سنتی که ذات آن بر رهبری اتوریتر استوار است مانند جوامع مسلمان، از جمله ایران خودمان، تلاش برای یافتن چنین رهبریی بیهوده است و چنین جوامعی برای مثال به رهبرانی مانند رضا شاه پهلوی و یا کمال اتاتورک نیازمندند. اما تجربه ای که چنین جوامعی پشت سر گذاشته اند نشان می دهد که شاید اینگونه از رهبران در شرایط خاص زمانی خود تا حدودی با اعمال قدرت و زور توانستند نظم و مقرارات را بر جوامع متبوع خود حاکم کنند، اما در حفظ و گسترش همبستگی عمومی و تقویت زایش درونی و خود مختار جوامع خود بسوی آینده ای بهتر ناموفق بودند.

شاید در جوامع قرون گذشته که مناسبات اجتماعی هنوز سیال و قابل انعطاف نشده بودند‌ و اصولا فردیت و شخصیت مستقل افراد و آحاد جامعه به رسمیت شناخته نشده بودند، وجود رهبری اتوریتر می توانست، حداقل برای کوتاه مدت، مفید و موثر افتد؛ اما در اکثر جوامع انسانی قرن بیست و یکمی، در جوامعی که روز به روز سیال تر و قابل انعطاف تر می شوند، در جوامعی که فردیت و شخصیت مستقل افراد بها پیدا کرده اند، جوامعی که به برکت اینترنت و رسانه های دیجیتال رابطه نا گسستنی با سایر جوامع بشری پیدا کرده اند و حقوق اولیه بشر جهان گیر شده است، رهبری سیاسی باید در دست رهبرانی قرار گیرد که مبنای تصمیم گیری هایشان پرنسیب های اخلاقی و حفظ منافع عموم برای یک زندگی بهتر برای همه باشد، هر چند آنان در عمل با چالش های بسیار و یا حتی با عدم موفقیت و سنگ اندازی های بیشمار روبرو شوند.        



۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

حوادث غیر قابل پیش بینی اما قابل محاسبه

همه ما هر روزه در معرض حوادث و اتفاقاتی قرار می گیریم که پیش بینی آنها نا ممکن بنظر می رسد. در خیابان و ایستگاه های مترو بطور اتفاقی با عابرین و همسفران روبرو و از کنار هم رد می شویم و یا پیشِ هم در اتوبوس و مترو می نشینیم. در عین حال اما اگر هر روز و در یک ساعت مشخص یک مسیر را طی کنیم، احتمالا با عابرین و مسافرینی که برنامه روزانه اشان مانند ما است، روبرو می شویم. حتی در اثر تکرار می توانیم محاسبه کنیم که چه فرد مشخصی امروز همسفر ما نیست. من هر روز با وسایل نقلیه عمومی سر کار می روم، در این برنامه ثابت روزانه با بسیاری از مردم بطور اتفاقی برخورد می کنم اما در اثر تکرار روزانه این برنامه می توانم تا حدودی محاسبه کنم که امروز چه خانم و یا آقای همسایه را خواهم دید و چه کسی امروز سرکار نمی رود، حتی می توانم حدس بزنم که چه کتابی را از کیفش در خواهد آورد و مطالعه خواهد کرد.

در همین موقع که در حال نوشتن این یادداشت هستم، یک باره متوجه شدم که اتاق کار تاریک شد و وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم ابر تیره ای جلوی تابش نور خورشید را گرفته است. همزمان پرنده ای را می بینیم که وارد حیاط خانه و بر روی شاخه بالایی درخت گیلاسمان می نشیند. در وحله اول این اتفاقات غیر قابل پیش بینی بنظر می رسند. اما اگر من مدت طولانی تری به آسمان نگاه می کردم، شاید می توانستم با در نظر گرفتن حرکت ابرها، حداقل از چند دقیقه قبل، پیش بینی کنم که خورشید پشت ابرها خواهد رفت. همچنین، اگر مدتی بیشتری پرواز پرنده ها را به حیاط منزلمان در نظر می گرفتم و با علم به واکنش عمومی پرندگان و این واقعیت که ما در این فصل توری های پر از مواد غذایی برای پرندگان روی شاخه های درختان حیاطمان آویزان می کنیم، شاید می توانستم تا حدودی نحوه ورود پرندگان را محاسبه کنم. به این معنی که پرنده مزبور ابتدا با احتیاط روی شاخه های بالاتر خواهد نشست و پس از اینکه مطمئن شد که محیط امن است روی شاخه پائینی می پرد و باز هم به اطراف خود نگاه می کند و پس از اطمینان از امنیت، روی توری پر از مواد غذایی می نشیند و مشغول خوردن می شود. حتی اگر رنگ و اندازه پرنده را یادداشت کنم شاید بتوانم محاسبه کنم که به احتمال زیاد همان پرنده در دفعات بعد سریع تر خود را به توری مواد غذایی می رساند، چون اطمینانش قبلا جلب شده و به محیط عادت کرده است.

ما نمی توانیم در هنگام بازی با مهره تاس پیش بینی کنیم که تاس مزبور پس از پرتاب روی چه شماره ای می نشیند، اما می توانیم احتمال نشستن روی یکی از شماره های بین یک تا شش را محاسبه کنیم. احتمال و یا شانسی که با پرتاب های بیشتر افزایش پیدا می کند. برای مثال شانس آوردن شش در یک پرتاب طبیعتا یک بر شش است، به عبارت دیگر ما یک بر ششِ دفعاتی که تاس را پرتاب می کنیم شانس آوردن نمره شش را داریم. این به این معنی است که در واقع، نشستن تاس روی عدد شش، صرفا با یک قاعده ساده علت و معلولی که رابطه مستقیمی با هم دارند قابل پیش بینی نیست، بلکه بر اساس اندازه گیری شانس و احتمالات قابل محاسبه می باشد. محاسباتی که بر اساس فاکتورهایی که نقش موثری دارند انجام می گیرد.

بر خلاف دنیای  قدیم نیوتنی که همه چیز بر اساس رابطه های مستقیم علت و معلولی تفسیر می شد، برای مثال افتادن سیب از درخت معلول نیروی جاذبه بود؛ امروزه در دنیای مدرن و با بهره وری از علم کوانتوم مکانیک، بجای جستجوی رابطه علت و معلولی، که معمولا رابطه ای ساده و یک مجهولی است و می خواهد دقیقا نتیجه کار را پیش بینی کند، احتمالات و شانس وقوع یک حادثه با در نظر گرفتن عوامل و پارامترهای مختلف محیطی محاسبه می شود.       

البته تفکر نیوتنی صرفا محدود به علم فیزیک و دوران پس از نیوتن نمی گردد. تبیین مکانیکی و خطی از جهان هستی ریشه های بسیار بسیار قدیمی تری دارد. در قرون قبل از مسیحیت، در یونان باستان، تصور می شد که جهان هستی از یک نظم و ساختار کریستالی برخوردار است؛ ساختاری که واحدهای سازنده آنرا اتم های غیر قابل تجزیه تشکیل می دادند. اتم هایی که در یک مسیر مشخص حرکت می کنند و تا مادامی که یک عامل خارجی دخالت نکند به همان مسیر خود ادامه می دهند. به سخن دیگر نیرو و عامل تغییر مسیر حرکت اتم از درون اتم، که واحدی است غیر قابل تجزیه، بر نمی خیزد. این تصور حتی بر بسیاری از متفکرین و فلاسفه دوران روشنگری نیز حاکم بود.

عکس بر گردان این تفسیر مکانیکی و کریستالی از جهان هستی را ما در مذاهب و ادیان نیز می بینیم. به این معنی که باید عاملی خارج از این جهان مادی و ساختار مکانیکی و کریستالی آن وجود داشته باشد تا بمانند ساعت ساز گردش و چرخش آنرا امکان پذیر سازد. در فرهنگ و زبان ادیان این عامل همان خدا است، که با اراده خود قضا و قدر ما آدمیان را رقم می زند. خدایی که جان و زندگی و سرنوشت ما انسانها در دست اوست و ما با انشاالله گفتن آرزو می کنیم که لطف او نیز شامل ما گردد. اگر هم بخواهیم آینده را پیش بینی کنیم دست به دامن او می شویم و با استخاره و راز و نیاز و نماز وحشت و نماز باران به امید تحقق آرزویمان انشاالله گویان انتظار می کشیم.

حریق و فرو ریختن ساختمان پلاسکو، از منظر تاریخی و فرهنگی و برای هزارمین بار، نمادی است از فروریختن و در هم شکستن تبیین مکانیکی از جهان و نشانی است از پوسیدگی تفکر انشااللهی و سپردن سرنوشت خود بدست قضا و قدر. تخریب و فروریختنی که با وجودی که بیش از یک قرن از آن می گذرد، ظاهرا هنوز امواج پیامش به بسیاری از ما ایرانیان نرسیده اند. این حادثه دلخراش بازگو کننده فرهنگ بقول معروف هردمبیلی و "انشاالله گربه" است نیز می باشد (اشاره به داستانواره ای از تماس یک سگ که از نظر یک آخوند نجس است، با لباس وی. که او برای فرار از زحمات بعدی شستن لباس خود می گوید که انشاالله که گربه بود). فرهنگی که نه بر اساس محاسبات علمیِ احتمالات و شانس بروز حوادث و در نظر گرفتن نقش همه عوامل بویژه خود ما انسانها، بلکه بر استخاره و قضا و قدر استوار است.

ساختمان پلاسکو فقط یک مرکز خرید نبود، کارگاه های تولیدی اجناس، بويژه پوشاک تولید شده را حتی در راه روها انبار می کردند. ظاهرا بدلیل فقدان لوله کشی گاز در بعضی از مغازه ها و کارگاه ها از کپسولهای گاز استفاده می شده است و حتی خود مغازه دارها از حداقل وسایل ایمنی برای خاموش کردن آتش برخوردار نبوده اند، وسایلی که خودشان باید تهیه می نمودند. همچنین بنظر می رسد که فرهنگ انشااللهی و سپردن سرنوشت خود بدست قضا و قدر، مانع از شده بود که با یک محاسبه ساده دریابند که انبار کردن تولیدات در راهرو ها راه فرار در مواقع آتش سوزی را خواهد بست و خودشان را  در درجه اول طعمه حریق خواهد ساخت.

تعداد قربانیان ناشی از حوداث رانندگی که هر روزه در جاده های ایران اتفاق می افتند به مراتب بیشتر از  قربانیان حریق ساختمان پلاسکو هستند. یک بخش از عوامل این حوادث به جاده سازی ها و کیفیت پایین ماشین های ساخت داخل باز می گردد، اما قطعا بخش دیگری از دلایل بروز این حوادث به رفتار خود ما نیز مربوط می شود؛ از جمله عدم رعایت قوانین رانندگی، سرعت بیش از حد مجاز و سرموقع سرویس نکردن ماشینها و تعویض تایرها. با این وضعیت برخی از پیامهایی که پشت ماشین ها نوشته می شوند که سرنوشت ما به دست خدا است و مابقی وسیله هستند، بسیار پر معنا می شوند؛ که ما در هنگام رانندگی نیز سرنوشت خودمان را بدست قضا و قدر و خواست خدا سپرده ایم. اگر قرار است بمیریم، خب کاری از دست ما بر نمی اید و خواهیم مرد. حادثه رانندگی فقط یک وسیله است!

واقعیت این است که در اثر حاکمیت نزدیک به چهار دهه جمهوری اسلامی و تبلیغ و تعمیق فرهنگ منسوخ دینی و خرافات، متاسفانه زندگی بعضی از ما ایرانیان، بیش از بیش یک زندگی پلاسکویی شده است. روزمره زندگی می کنیم، فقط به منافع کوتاه مدت خود می نگریم و آینده دور و سرنوشت خود را بدست قضا و قدر سپره ایم. بی حکمت نیست که فرهنگ انشااللهی، رمالی، دعا نویسی و اینگونه شیادی ها نسبت به قبل بسیار گسترش پیدا کرده اند، و هنوز عده ای پیدا می شوند که پشت یک آخوند از خود احمق تر به نماز باران بایستند؛‌ و بی حکمت نیست که سالیانه میلیونها نفر برای برآورده شدن حاجات خود به زیارت گاه ها می روند.

در فرهنگ دینی ما، خدا و خالق این جهان هنوز همان ساعت ساز معروف است، جهان هستی هنوز همان دنیای مکانیکی و همچنان همان لوستری از کریستالها است که اجزای آن اراده ای از خود ندارند و جهت حرکتشان بر اثر عوامل خارجی و در نهایت سازنده این جهان تعیین می شود. اما از بیش از یک قرن پیش و پس از اکتشافات علمی در زمینه کوانتم مکانیک و نسبیت عام دنیای مدرن و به دنبال آن فرهنگ مدرن با تبیین های مکانیکی و کریستالی از جهان هستی وداع نمود. بر این مبنا، تلاش اندیشمندان حوزه های علمی از علوم دقیقه تا علوم انسانی و اجتماعی بر آن قرار گرفت که بجای پیش بینی حوادث شانس وقوع آنها را محاسبه و اندازه گیری کنند.

به سخن دیگر در دنیایی که حتی حرکت کوچترین اجزاء آن قابل پیش بینی نیستند و مطابق نظریه کوانتم مکانیک، حتی تعیین صد در صد مکان یک اتم امکان ناپذیر است و شانس تعیین جایگاه آن پنجاه پنجاه می باشد، در دنیایی که اصولا مبنای آن بر اتفاقات و حوداث استوار است، دنیایی که سازنده و اداره کننده ای ندارد، حوادث قابل پیش بینی نیستند. اما شانس وقوع آنها از طریق مطالعه علمیِ همه پارامترها و فاکتورهای محیطی قابل محاسبه می باشد.

به این اعتبار، با توجه به تمرکز و انباشت غیر اصولی وسایل آتش گیر، بویژه پوشاک در ساختمانهایی شبیه پلاسکو و نیز با توجه به عدم رعایت اصول ایمنی در استفاده از وسایل تولید گرما و انرژی می توانستیم به آسانی شانس وقوع یک آتش سوزی را محاسبه کنیم، شانسی که قطعا بسیار بالا خواهد بود. همچنین بدلیل قدیمی بودن سازه ها این ساختمان و مشخص نبودن راه فرار در مواقع اضطراری قابل محاسبه بود که در اثر وقوع یک آتش سوزی میزان تلفات انسانی بالا خواهد بود. محاسباتی که برای انجام آنها نیازی به روش های پیچیده نیست. اما همانطور که آمد، امور زندگی بسیاری از ما ایرانیان، پلاسکویی است، یعنی بر اساس محاسبه شانس و تعیین امکان وقوع حوادث انجام نمی گیرد. ما یا می خواهیم حوادث را با استخاره و راز و نیاز پیش گویی کنیم و اگر نتوانستیم دست به دامان قضا وقدر می شویم، با این امید که اتفاقی نمی افتد و انشاالله گربه است به زندگی روزمره خود ادامه می دهیم؛ که مرگ و حیات ما بدست خدا است و ما بقی وسیله هستند.

۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

ریختن و ساختن تاریخ در ظرف اخلاق

نزدیک به چهار دهه از آغاز انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی می گذرد. تحولی بسیار بزرگ در جامعه ایران، که چند روز پیش یکی از بنیانگذاران و موثرترین رهبران خود را از دست داد. فردی که تاریخ زندگی و فراز و نشیب هایش در طول چهار دهه اخیر، می توانند بخش های مهمی از تاریخ این انقلاب را نیز به تصویر بکشانند. کسی که در تمام لحظات مهم و سرنوشت ساز نظام جمهوری از آغاز حیات آن تا کنون، حضور بسیار تعیین کننده داشته است.

در واقع، تاریخ زندگی رفسنجانی از حدود چهار دهه پیش تا کنون، تاریخ انقلاب اسلامی نیز می باشد. گفته می شود که وی نوشته ها و خاطرات بسیاری از خود بجا گذاشته است، امید آنکه این خاطرات زمانی منتشر و رازهای این انقلاب و رهبران آن آشکارتر گردند.

پس از درگذشت رفسنجانی، نوشته ها و تحلیل های بسیاری پیرامون شخصیت و عملکردهای او در فضای مجازی و رسانه های عمومی منتشر شدند. تحلیل هایی که در حقیقت بنوعی ارزیابی و قضاوت مجدد حکومت جمهوری اسلامی در دهه های شصت، هفتاد، هشتاد و نود شمسی نیز بودند. در برخی از این تحلیل ها بیشتر بر مواضع و جایگاه رفسنجانی، پس از آغاز جنبش سبز و حمایت های او از این حرکت تاکید می گردید و در برخی دیگر، وی بعنوان متهم اصلی کشتارها و ترورهای مخالفین جمهوری اسلامی در دهه های شصت و هفتاد معرفی می شد. هنگام بررسی و مطالعه این تحلیل ها اما می توان به آسانی ردپای مواضع سیاسی موافقین و مخالفین و راهبردهای گوناگون نیروهای سیاسی در برخورد با نظام جمهوری اسلامی و طریقه رهنمود شدن جامعه ایران به آزادی و آبادانی را نیز مشاهده و دنبال نمود.

رفسنجانی پس از مرگش، بار دیگر و اینبار بطور بسیار گسترده تر در جایگاه متهم نشست و مورد قضاوت قرار گرفت. که اگرچه دادگاه هایی که در فضای مجازی تشکیل شدند بسیار متنوع و بیشمار بودند، اما از یک منظر اشتراک و مشابهت داشتند. آنهم این واقعیت بود که کسی که در جایگاه متهم قرار گرفته بود، پیش از آغاز محاکمه، حکم و جزایش تعیین گردیده بود؛ محکمه ای که در فرهنگ سیاسی ما ایرانیان به دادگاه مردمی و خلقی معروف است.

به سخن دیگر رفسنجانی پس از مرگش به دادگاه تاریخ کشانده شد، تاریخی که با وجود طول عمر کوتاه آن و با وجودی که هنوز در خاطرات بسیاری زنده است، نقاط ابهام و پر رمز و راز بسیاری دارد. و البته،‌ دادگاهی که اکثر قضات و وکلای آن عمدتا از مهمترین شرط قضاوت که همانا استقلال و بی طرفی نسبت به اعتقادات ایدئولوژیکی و گرایشات سیاسی باشد، برخوردار نبودند.

گفته می شود که قضاوت تاریخ و کشاندن شخصیت های اصلی آن به دادگاه یکی از پیچیده ترین و در بسیاری از مواقع ناممکن ترین قضاوت ها است. بطوریکه گاه گزاره "دادگاه تاریخ" و یا "تاریخ قضاوت خواهد کرد" نیز مورد شک و تردید قرار می گیرد، که آیا اصولا امکان پذیر و شدنی است که بدون پیش داوری و معیارهای اخلاقی، سیاسی و یا ایدئولوژیک به قضاوت تاریخ نشست؟ و اگر امر قضاوت در کادر چنین معیارهایی صورت گیرد، آیا می توان به احکام آن اعتماد کرد؟

فردریش نیچه نظریه ای دارد تحت این عنوان: "دروغ و حقیقت خارج از مضامین و کادر های اخلاقی". بنظر نگارنده یک حقیقت مهم در این نظریه نهفته است، به این معنی که حقیقتِ مطلق و جهان و تاریخ شمول وجود ندارد. دریافت ها، برداشت ها و مواضع ما انسانها بطور کامل متاثر از منظرگاه و زاویه ای هستند که ما بواسطه آنها جهان پیرامون را نظاره می کنیم. حتی اطلاعات و داده هایی که جمع آوری می کنیم نیز تمامی واقعیت را نشان نمی دهند و نماینده همه واقعیت نمی باشند. به این علت ساده که چشم اندازها و نظرگاه هایی که ما انسانها انتخاب می کنیم، همواره متغیر، نسبی و متاثر از شخصیت، منش و طرز فکر امروزی ما هستند.

نگاه کوتاهی به آثار تاریخ شناسان، نویسندگان و محققین این عرصه به خوبی نشان می دهد که تا چه اندازه مطالعه مستقل و همه جانبه یک دوره زمانی مشخص و یا یک شخصیت تاریخی دشوار است. بطوریکه می توان گفت که به اندازه آثار گوناگون در این زمینه، روش های متفاوت برای مطالعه تاریخ نیز وجود دارند. حتی تاریخ نگاران و بیوگرافی نویسان نیز نتوانسته اند یک گزارش کامل از حوادث تاریخی به ثبت برسانند، و در هنگام جوامع آوری داده های تاریخی، به برخی از حوادث بیشتر توجه نشان داده اند و به برخی کمتر؛ بسته به اینکه از چه زاویه و با چه منظوری وارد این مطالعه شده اند.

برای مثال از تاریخ ایران در دوره های جنبش مشروطه خواهی، جنبش ملی دوران مصدق و انقلاب اسلامی تحلیل های بسیار گوناگون و حتی متضاد صورت گرفته اند. برای هریک از تاریخ نگاران یک موضوع و یا زاویه ورود خاص از اهمیت درجه اول برخوردار بوده است. همچنین، در زمینه روش جمع آوری و طبقه بندی اطلاعات اختلافات بسیاری بین محققین دیده می شود.

به سخن دیگر به اندازه اختلافات سیاسی بین رهبران و فعالین دوره های مزبور، تفاوت و چند دستگی های بیشماری نیز بین مطالعات تاریخی وجود دارند. در حالیکه گفته می شود که تاریخ شناسی یک علم است و بنابراین انتظار می رود که تاریخ شناسان نیز مانند دانشمندان علوم دقیقه بدون قضاوت و معیارهای پیش فرض شده، وارد حوزه تحقیقات علمی خود گردند. البته شاید یک علت این باشد که در واقع بسیاری از تاریخ نویسان قبل از اینکه یک متخصص علم تاریخ باشند، یک کنشگر سیاسی و یا فعال اجتماعی بوده اند و بنا به علائق خود به مطالعه تاریخ پرداخته اند. البته این واقعیت نیز نباید نادیده گرفته شود که حتی دانشمندان علوم دقیقه نیز مجبورند برای بالا بردن کیفیت و ارزش مطالعات و آزمایشات خود، یک روش و زاویه ورود خاص را انتخاب نمایند.

اما جدا از این واقعیت ها این نکته مهم را نیز نباید فراموش کرد که یکی از موضوعات مهم در مطالعات تاریخی خود انسان و نقش و عملکرد های او است. از سوی دیگر مطالعات تاریخی بر خلاف مطالعات علوم دقیقه به مطالعات اجتماعی، انسانی و فرهنگی بسیار نزدیک می شود و گاه با آنها تداخل می نماید. از این نظر به آسانی نمی توان از یک محقق تاریخ انتظار داشت که استقلال و بی طرفی کامل خود را نسبت به حوادث و اتفاقات حفظ کند.

واقعیت این است که از دورانهای بسیار دور، از زمان فلاسفه دوران یونان باستان، این سوال مطرح بوده است که انسان چگونه می تواند دنیای پیرامون خود را مورد شناسایی قرار دهد؟ قرنها بعد، امانوئل کانت واقعیت جهان خارج از انسان را به واقعیت خود انسان تعبیر نمود؛ به این معنی که واقعیتی که ما اعلام شناسایی آنرا می نماییم در حقیقت در ذهن ما وجود دارد و به تصویر کشیده شده است. بعدها فردریش نیچه مطرح نمود که واقعیت مورد ادعا رابطه مستقیمی با نظاره گر آن دارد. به این معنی که دریافت های ما، بر اساس نوع نگاه و طرز فکر ما، مستمرا به مفاهیم جدیدی متحول می شوند و سپس بصورت کلام و یا نوشتار ظاهر می گردند. کلامها و نوشتارهایی که خود را نماینده واقعیت معرفی می نمایند. به همین علت، نیچه اعتماد زیادی به این نمایندگان واقعیت که در پوشش کلام و یا نوشتار ظاهر می گردند نداشت.

شک و تردید در مورد دریافت های ما از جهان خارج، در زمینه مطالعه تاریخی نیز، بویژه زمانی که نقش رهبران مورد بررسی قرار می گیرد، به مراتب بیشتر می گردند. به این معنی که هر اندازه از مطالعات علوم دقیقه پا را فراتر می گذاریم و وارد مطالعات تاریخی و انسانی می شویم، اعتماد به نتایج مطالعات و تحقیقات دشوار تر می گردند. البته اگرچه، این دشواری ها نباید موجب آن گردند که از یافتن یک روش مستقل و کمتر متاثر از نوع نگاه، روش و حتی شخصیت محقق، دست برداریم.

برای مثال در بسیاری از مطالعات تاریخی دیده می شود که یک فرد خاص، که نقش مهمی در یک دوره مشخص داشته، ابتدا تبدیل به یک شخصیت تاریخی می گردد و سپس همین شخصیت در زمینه و محیط خاصی (کانتکس) خلق می شود و مورد قضاوت قرار می گیرد. محیط و فضایی که در نهایت توسط محقق و با استفاده از دادهای تاریخیِ تفکیک و انتخاب شده ، ساخته و پرداخته شده است. بسیاری از تحلیل هایی که در مورد هاشمی رفسنجانی، بعنوان یک شخصیت تاریخی، انجام گرفته اند، در این زمره قرار می گیرند. به این معنی که، آنانکه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را بطور کلی و از اساس یک فاجعه می دانند و در آرزوی سرنگونی آن نشسته اند، رفسنجانی را در همین کانتکس و پیش فرض نقد و ارزیابی می کنند. و دیگرانی که به اصلاح همین نظام و تحولات درونی آن امیدوارند،‌ قطعا از زوایه دیگری رفسنجانی را مورد تحلیل و ارزیابی قرار می دهند. دسته اول کشتارها و ترورهای دهه های اول انقلاب اسلامی را بزرگ نمایی می کند و دسته دوم مواضع سالهای اخیر وی در حمایت از جنبش سبز را مورد توجه بیشتر قرار می دهد.  

از این نظر است که می توان گفت که ارائه یک تحلیل و قضاوتِ مستقل و فراتر از تمایلات سیاسیِ کنونی بسیار دشوار و حتی شاید ناممکن باشد. کسانی که در کوچه پس کوچه های تاریخ و زوایای زندگی افراد و شخصیت های موثر در آن، در جستجوی حقیقت هستند، چون خود نیز انسانند و با یک پا در فرهنگ و شرایط سیاسی حال و با پای دیگر به تاریخ گذشته قدم می گذارند، باید به این حقیقت نیز آگاه باشند که خواه نا خواه، معیارهای سنجش آنان نیز از نوع نگاه و طرز فکر و شخصیت کنونی اشان تاثیر می پذیرند.

حال که می بینیم قضاوت مستقل و فراتر از معیارهای ارزشی و اخلاقی که اکنون به آن اعتقاد داریم تا چه اندازه دشوار است، این پرسش مطرح می شود که بنابراین چگونه می توان تا حد ممکن به قضاوت همه جانبه تاریخ و شخصیت های آن پرداخت که مستقل از نوع نگاه، فرهنگ، اخلاقیات وسیاست زمانه باشد؟ و دادگاهی تشکیل داد که کاملا مستقل، بی طرف،‌ خنثی و فقط بر اساس قوانین پذیرفته شده بین المللی عمل می کند؟

در این رابطه حداقل می توان گفت که یک محقق تاریخ در هنگام جمع آوری داده های تاریخی بهتر است به این چند رهنمود توجه داشته باشد:
محقق بهتر است که به نتایج اولیه تحقیقات خود بسنده نکند و همواره با فکر و آغوش باز در جستجوی داده های جدید برخیزد، و هر بار سعی نماید با دید و نگاه متفاوتی به گذشته بنگرد.
قبل از هر کسی، بهتر است خود محقق با دیده نقد و شک و تردید به روشهایی که تا کنون در مطالعه تاریخ بکار می گرفته است نگاه کند.
همچنین محقق بهتر است از مطالعه نتایج تحقیقات دیگر محققین که از زوایای دیگری به همان دوره و شخصیت تاریخی نگریسته اند باز نماند.


۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه

چرا نمی توان به ادیان احترام گذاشت؟

در روز هفت ژانویه دو سال پیش دفتر نشریه فکاهی شارلی ابدو مورد حمله تروریستی قرار گرفت، و موجب جان باختن دوازده نفر شد. این عمل جنایتکارانه به بهانه انتشار کاریکاتور محمد، پیامبر اسلام و بخاطر توهین به دین اسلام صورت گرفت. این حمله سرآغاز یک سری حملات تروریستی در فرانسه بود. 


پس از ترور کارمندان نشریه مزبور، بحث های بسیاری در زمینه موضوع توهین به ادیان و اعتقادات مردم صورت گرفت. در این رابطه، سوال اصلی این بود که مرز توهین و بی احترامی به ادیان و مذاهب تا کجا است؟ و آیا هر انتقاد جدی نسبت به حقانیت ادیان می بایست به منزله توهین و بی احترامی قلمداد شود؟ و آیا اصولا می توان از احترام به مذاهب و ادیان صحبت نمود؟ و آیا سوال و در خواست احترام به ادیان منطقی و اصولی است؟ و آیا هر نقد و یا محکوم کردن رهنمود ها و دستورات ضد انسانی و متضاد با حقوق بشر که در کتب رسمی این ادیان آمده اند، توهین به مردم و مقدسات آنها محسوب می شود؟

نگارنده بر آن است که منطقا نمی توان از احترام به یک عقیده، نظر و یا یک دین صحبت به میان آورد. احترام، یک اصل و ارزش اخلاقی است. اصل و ارزشی که بین دو شخصیت حقیقی و بعبارت دیگر بین دو انسان معنا می یابد. زیرا اصولا اخلاقیات فقط در فرایندها و اشکال گوناگون از تکامل روابط اجتماعی و بطور ویژه برای مناسبات انسانی، و نیز بر حسب ضرورت تعریف شده و شکل گرفته اند. فرایندها و اشکالی که بدلیل جاری بودن در ظروف زمانی و مکانی خاص، علت اصلی نسبی شدن اخلاقیات نیز می باشند.

به سخن دیگر، احترام بعنوان یک اصل اخلاقی، فقط می تواند در مورد یک فرد و یا گروهی از مردم و در چهارچوب روابط انسانی مصداق داشته باشد. به این معنی که، هر فردی حق دارد عقیده و راه زندگی خود را آزادانه انتخاب نماید؛ و تا زمانی که وی همین حق و آزادی را برای دیگران نیز قائل باشد، طبیعتا مشمول و مستحق برخورداری از احترام است. اما این احترام به او الزاما نمی تواند به معنای احترام به عقیده ای که وی انتخاب کرده است، باشد. ممکن است از نظر برخی دیگر، اعتقادات فرد مزبور غیر علمی، خرافی، تبعیض آمیز و یا شاید خطرناک باشند، اگرچه وی آزادی و حقوق دیگران را محدود ننماید. آیا در چنین شرایطی، باید بخاطر احترام به فرد مزبور، به اعتقادات وی نیز احترام گذاشت؟  

واقعیت این است که عقاید، بویژه عقاید دینی، پدیده های تاریخی هستند و مطابق مکتوبات و متون همین ادیان، مستقل از انسان و بنا بر اراده خدا نازل گشته اند. به همین علت باید گفت که ما با دو پدیده کاملا متفاوتِ با یکدیگر رو برو هستیم. یکی انسانی که به یک دین خاص اعتقاد دارد و دومی، مقوله دین که مستقل از انسان وجود داشته و دارد.

این تفاوت اساسی بین فرد دیندار و مقوله دین این سوال و معما را پیشِ رو می گذارد که آیا ما اصولا می توانیم اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی را در مورد یک پدیده و موجود غیر انسانی نیز بکار ببریم؟ برای مثال، اگر گفته می شود که باید به ادیان احترام گذاشت، چرا بر مبنای همین منطق، نمی توان برای یک پدیده غیر انسانیِ دیگر، مانند حیوانات و یا اشیاء نیز احترام قائل شد؟

همانطور که در فوق آمد، اخلاقیات برای تنظیم رابطه ما انسانها با یکدیگر شکل گرفته اند، و اصول اخلاقی بطور ويژه برای رابطه های انسانی تنظیم گردیده اند. بنابراین ما نمی توانیم این اصول را برای رابطه های دیگر که از جنس دیگری هستند نیز بکار ببریم؛ و بهتر است در جستجوی اصول و روشهای دیگری برای تنظیم رابطه بین انسان و سایر موجودات غیر انسانی برآییم. زیرا هر سیستم و دستگاه تنظیم کننده رابطه ها باید مطابق با ماهیت و نوع رابطه ای که قرار است تنظیم شود، تعیین گردد.

دین را می توان یک فسلفه و یا جهان بینی خاص و در برخی موارد مانند اسلام یک مجموعه از حقوق و مقرارات ویژه، که منبعی الهی دارند، تعریف نمود. در کادر این تعریف، دین نیز در ردیف دیگر اندیشه های فلسفی و یا مجموعه ای از مقرارات اجتماعی قرار میگیرد. در این میان، رابطه ای که انسان با چنین افکار و اندیشه های فلسفی و دینی برقرار می کند، قطعا قابل مقایسه با رابطه بین دو انسان نیست. به این معنی که نمی توان گفت که ما باید برای یک فلسفه خاص و یا یک دین احترام قائل باشیم، بلکه فقط آنها را می توانیم با معیارهای دیگری مانند مفید بودن، علمی و یا منطقی بودن، ارزیابی نماییم.

بنابراین وقتی در کتب مقدس ادیان الهی موضوعاتی مانند برده داری، تبعیض جنسی، کشتن کفار و مشرکین نه تنها مورد تایید قرار می گیرند، بلکه تشویق نیز می شوند، دیگر نمی توان از احترام به این ادیان صحبت به میان آورد؛ و به بهانه توهین و بی احترامی به اعتقادات مردم دیندار به رد و محکوم کردن کامل این موارد نپرداخت و از متفکرین و اندیشمندان ادیان مزبور در خواست ننمود که این بخش های ضد انسانی و عقب افتاده را از کتب خود حذف کنند.

البته متاسفانه هنوز در نزد بسیاری از مسلمانان و یا پیروان سایر ادیان الهی احترام به مذاهبِ دیگر، یک اصل و معیار اخلاقیِ مهم محسوب می شود. به این معنی که اگر از نظر آنها یک دین و یا مذهب در زمره مذاهب رسمی و به اصطلاح صاحب کتاب قرار گرفت به آن بایداحترام گذاشته و پیروان آنها هم محترم شمرده شوند. اما اگر حقانیت یک دین زیر سوال رفت و شک و تردید در آن بوجود آمد نه تنها آن دین بلکه پیروان آن نیز از احترام لازمه برخوردار نمی گردند.

ما این نحوه برخورد را در رابطه با موضوع سرکوب بهائیان ایران بخوبی مشاهده می کنیم. در سایت بی بی سی از قول محمد حیدری روزنامه نگار آمده است:
"ما از یک طرف در برابر ستمی که بر بهاییان می‌رود سکوت کرده‌ایم و از سوی دیگر همبستگی و غم‌خواری لازم با این ستم‌دیدگان را نداریم. هم سکوت و هم رضایت‌جمعی، سرکوب بهاییان در ایران را به "گناهی جمعی" تبدیل می‌کند. مشابه این وضعیت در هیچ گستره ظلم دیگری وجود ندارد. به همین دلیل است که ما به مواجهه دیگرگون با این مساله نیاز داریم. این مساله نیز از جمله تیره‌گی‌های جامعه ماست که باید با آن تعیین تکلیف شود."

ریشه این تیرگی در این واقعیت تلخ نهفته است که اخلاقیات بسیاری از پیروان ادیان و از جمله شیعیان ایران بجای اینکه انسانی، زمینی و بشری باشند همچنان مذهبی و دینی مانده اند. مبنای احترام گذاشتن های بسیاری از دینداران هنوز بر اخلاقیات دینی استوار است. وقتی به مسجد و یا کلیسا می رویم باید به احترام خدا کلاه از سر برداریم و یا خانمها باید خود را بپوشانند و همه سکوت کنند. اما وقتی به یک دانشگاه و یا اتاق یک دانشمند وارد می شویم چنین الزاماتی را احساس نمی کنیم. به همین اعتبار می توان گفت که سرکوب، شکنجه و زندان کردن بهائیان به اندازه لازم مورد توجه (در مقایسه با سایر زندانیان سیاسی) قرار نمی گیرد، زیرا در نزد دینداران، دین بهایی در زمره ادیان قابل احترام نیست.

بخاطر حضور سنگین و ماندگار اخلاقیات دینی بر فرهنگ و اعتقادات بسیاری از مردم است که هرگونه نقد، رد و محکوم کردن فرامین الهی مبنی بر کشتن و به اسارت گرفتن کفار، مجاز شمردن ازدواج با دختر بچه ها، آزار و اذیت دگرباشان و همجنس گرایان، مترادف با توهین به خدا و پیامبران و مقدسات مردم شمارده می شود. زیرا مهمترین اصل اخلاقی در نزد این ادیان همانا احترام به خدا و پیامبران او و اطاعت از فرامین او می باشد.

اما اگر اصل و قانون طلاییِ اخلاقی در میان ادیان همانا "احترام به خدا و پیامبران آن است"، اصل و قانون طلاییِ اخلاقی انسانی، بشری و زمینی این اصل بسیار ساده است که "کار و یا حرفی را که برای خود ناپسند می دانی همان را نیز برای دیگران ناشایست و ناپسند بدان". بر مبنای این اصل بسیار ساده و قابل فهم می توان مناسبات انسانی را فراتر از هر نظام اخلاقی دینی که بر مقدسات استوار است و راه هرگونه نفی و طرد دستورها و رهنمود های ضد بشری را به بهانه هایی مانند توهین به مقدسات مردم می بندد، تنظیم نمود.

البته نگارنده  این بحث را بر مبنای این فرض که ما برای ادیان الهی یک واقعیت کاملا مستقل از انسان و ذهن او قائل هستیم آغاز کرد و سعی نمود که برای اثبات غیر منطقی بودن و در واقع سفسطه بودن نظر بسیاری از دینداران و بویژه اندیشمندان و علمای این حوزه مبنی بر ضرورت احترام به ادیان، دلایلی ارائه دهد.

اما اگر این فرض اولیه را به کنار بگذاریم و ادیان الهی از جمله اسلام را نیز مانند سایر علوم و فلسفه های بشری ساخته ذهن خود انسان بدانیم، دیگر اساسا دلیلی بر تقدس اسلام و بنابراین احترام گذاشتن به آن باقی نمی ماند. به سخن دیگر، احترام و سایر اخلاقیات همچنان مقوله ای انسانی باقی می مانند که می توانند بر همان اصل طلایی و اخلاقی تنظیم شوند که "کار و یا حرفی را که برای خود ناپسند می دانی همان را نیز برای دیگران ناشایست و ناپسند بدان."