۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

پست-حقیقت و واقعیت تنبلی فکری

سایت رسمی دیکشنری اکسفورد ترکیب واره پست-حقیقت (post-truth) را بعنوان واژه سال ۲۰۱۶ برگزید. در همین سایت آمده است که پس از بحث ها و تحقیقات فراوان سرانجام این ترکیب واره بعنوان واژه سال انتخاب شده است. ترکیب واره ای که نماد و بیان این واقعیت است که امروزه افکار عمومی بجای تاثیر پذیری از داده های واقعی و قابل اتکا، از احساسات و عقاید شخصی تاثیر می پذیرند.
این کلمه برای سالی انتخاب می شود که انتخاب شدن ترامپ به ریاست جمهوری امریکا و نتیجه رفراندم خروج بریتانیا از جامعه اروپا نشان دادند که امروزه، ظاهرا، گزینش های بسیاری از مردم بر اساس احساسات درونی و عقاید شخصی و بیشتر متاثر از رسانه های اجتماعیِ غیر رسمی (social media) صورت می گیرند. در این رابطه گفته می شود که رسانه های مزبور نقش بسیار بالایی در پخش و تکرار اخبار غیر واقعی و دروغ داشته اند. دروغ هایی که ابتدا توسط خود رهبرانی مانند ترامپ و گردانندگان اصلی پروژه خروج بریتانیا از جامعه اروپا عنوان و پخش گردیدند.

انتخاب پست-حقیقت بعنوان واژه سال ۲۰۱۶، یادآور آغاز دوران پست-مدرنیسم است که جرقه های آن در اواخر قرن نوزدهم زده شد و از اواسط قرن بیستم به اوج خود رسید. فلسفه و نوع نگاه جدیدی که فردریش نیچه یکی از بنیانگذاران اصلی و پدر فکری آن بشمار می آید. او بود که با اعلام مرگ خدا و نقطه پایان گذاشتن بر داستانهای بزرگ و جهان شمول، اما دروغ، راهگشای آغاز دوران پست-مدرنیسم گردید و بسیاری از فلاسفه، اندیشمندان و حتی هنرمندان و نوسیندگان دروان های پس از خود را تحت تاثیر افکار خود قرار داد. وی معتقد بود که باور بسیاری از مردم به داستانهای بزرگ و متافیزیکی، که در پوشش حقیقت مطلق ارائه می شوند، در درجه نخست بخاطر تنبلی فکری، جبونی و زبونی آنها است.    

ظاهرا پس از گذشت بیش از یک قرن و پس از رد جدی و کمرشکن داستانهای بزرگ و اعتقادات متافیزیکی توسط جنبش فکری پست-مدرنیسم، اعتقاداتی که عمدتا ناشی از تنبلی فکری، ترس و احساسات درونی انسان هستند، تا تحقیق و جستجوگری و تجزیه و تحلیل داده های واقعی و قابل اثبات؛ ما امروزه مشاهده می کنیم که بخشی از مردم همچنان بر اساس احساس، ندای درون، اعتقادات فردی و تجارب شخصی دست به تصمیم گیری می زنند و می پندارند که این ندای درون، همه حقیقت را به نمایش می گذارد.

البته شاید تصور شود که انتخاب ترکیب واژه "پست-حقیقت" بعنوان واژه سال، بیانگر ضرورت بازگشت مجدد به دوران قبل از پست-مدرنیسم می باشد. به این معنی که این جنبش فکری پست-مدرنیسم بود که مرگ حقیقت را اعلام کرد و ادعا نمود که حقیقت واحدی وجود ندارد؛ بلکه هر فردی از منزلگاه و زاویه نگرش خاص خود به واقعیت بیرون از خویش می نگرد و حقیقت را طور دیگری می بینید. بنابراین ظهور افرادی مانند ترامپ در واقع بخاطر مرگ حقیقت است، و اینکه امروزه هر کسی می تواند ادعای دست یابی به حقیقت را داشته باشد؛ زیرا پست-مدرنیسم موجب گردید که حقیقت تکه پاره شود و هر کس به گوشه ای از آن دست یازد.

اما اتفاقا باید گفت که ترکیب پست-حقیقت، تاکید مجددی است بر صحت و برگشت ناپذیری جنبش پست-مدرنیسم. انتخاب این واژه در حقیقت نشانه آن است که ما معمولا عادت داریم که فقط بخشی از حقیقت را ببینیم و آنرا بزرگ کرده و بعنوان تمام حقیقت معرفی نماییم. همانطور که دونالد ترامپ تمام مشکلات جامعه امریکا را در به فراموشی سپرده شدن سفید پوستان خلاصه می کند و بعنوان یک حقیقت تام و تمام عرضه می نماید. همانطور که برخی از احزاب و رهبران ناسیونالیست افراطی در اروپا، همه بحرانها را ناشی از اقلیت مسلمان مقیم این قاره و یا بطور کلی اسلام معرفی می کنند. این واژه بیان این حقیقت نیز می باشد که بسیاری از مردم، بخود زحمت نمیدهند که قدمی جلوتر از برداشت های اولیه و احساس درونی و آنچه که این احساس درونی به آنها القا می کند، بردارند. احساسات و برداشت های اولیه ای که در واقع بصورت ندای درونی ظاهر می شوند و انسان را وادار می کنند که آنچه را که می خواهد ببیند و بشنود، همانها را نیز دریافت نماید.
      
در رابطه با چنین پروسه فکری که در نهایت به یک تصمیم گیری مشخص می رسد، برنده جایزه نوبل در زمینه اقتصاد، دانیل کاهنِمان (Daniel Kahneman) تحقیقات بسیار با ارزش و علمی انجام داده است که نتایج آن در کتاب معرف وی تحت عنوان تفکر، سریع و کند (thinking, fast and slow) منعکس گردیده اند. وی در این کتاب با زبانی بسیار ساده و قابل فهم برای همه، نتایج تحقیقات خود را در باره پروسه فکر کردن و اتخاذ تصمیم در معرض قضاوت خوانندگان قرار می دهد.     
وی معتقد است که بسیاری از انسانها بیش از اندازه به تجارب شخصی، احساسات درونی و دنیایی که بر این مبنا برای خود ساخته اند بها می دهند. همین امر باعث می شود که اکثر تصمیماتشان نه بر اساس تحقیق و تحلیل های مستقل و مربوط به موضوعی که در حال با آن مشغول هستند، بلکه بر منبای ندای درونی، احساسات قلبی و پیش فرضهای مبتنی بر آنها صورت می گیرند. برای توضیح این مکانیزم نویسنده مزبور، مغز و سیستم فکری انسان را به دو سیستم مجزا از هم تقسیم می کند.

سیستم اول در موقع نتیجه گیری ها و اتخاذ تصمیم بسیار سریع است و ابزارهای اصلی آن تجارب شخصی، اعتقادات فردی و خاطراتی می باشند که بصورت ندای درون و یا احساسات قلبی ظاهر می شوند. بخش دوم اما، بسیار کند عمل می کند و فرایند تجزیه و تحلیل و تصمیم گیری آن مبتنی بر داده ها و اطلاعاتی که از طریق اعضای حسی به فرد مورد نظر منتقل می گردند. البته در دنیای واقعی این دو سیستم هیچگاه مستقل از هم عمل نمی کنند و زمانی که انسان در رابطه با یک انتخاب دچار مشکل می شود، یکی از این دو سیستم به کمک آن دیگری می شتابد. طبیعی است که هر اندازه انسان سیستم دوم فکری خود را تقویت کرده باشد، کمتر تحت تاثیر سیستم اول، که عجولانه و بر مبنای پیش فرض و اعتقادات فردی عمل می کند، دست به تصمیم گیری می زند.     

بر مبنای همین نظریه دو سیستمی تفکر انسان بود که وی توانست پاسخی مناسب برای بسیاری از تئوریهای ناموفق اقتصاددانان برای تفسیر مکانیزم بازار و نقش تولیدگران و مصرف کنندگان بیابد. پاسخی که وی را با وجودی که یک اقتصاددان نبود، به جایگاه برنده نوبل اقتصاد رساند. تصور عموم اقتصاددانان بر این بود که نحوه ورود، عملکرد و انتخاب انسانها در زمینه بازار و اقتصاد، از یک کارکرد و مکانیزم کاملا منطقی پیروی می کند. اما وی بر مبنای هزاران آزمایش و مطالعه روی موارد مشخص و بر خلاف نظریات کلاسیک، به این نتیجه دست یافت که بسیاری از انتخاب های انسانها از قواعد دیگری پیروی می کنند. قواعدی که تجزیه و تحلیل منطقی و کاملا آگاهانه در آن کمتر دیده می شوند، بلکه بر عکس تاثیر پذیری انسان را هنگام فکر کردن و انتخاب نمودن، از احساسات درونی، اعتقادات فردی و ندای درونی نشان می دهند. به همین خاطر بسیاری از این انتخاب ها قابل پیش بینی نیستند و یا پیش بینی های ما به وقوع نمی پیوندند،  زیرا ما می پنداریم که همه مردم یک فرایند کاملا منطقی را در هنگام تصمیم گیری های خود طی می کنند.

یکی از موضوعاتی که بنظر نگارنده ارتباط مستقیم با بحث فوق پیدا می کنند مقولاتی مانند علم و متافیزیک هستند. به این معنی که برخی از اعتقادات فردی، پیش فرض ها و اصولا جهان بینی که هر فردی در اختیار دارد، از جمله ابزارهای مهم در سیستم اول از مکانیزم تفکر او بحساب می آیند. ابزارهایی که انسان تا حد امکان، بخاطر سرعت و در دسترس بودن و بی نیازی به داده های جدید، از آنها برای تصمیم و یا نتیجه گیری استفاده می کند. اینگونه اعتقادات فردی و باورهای شخصی، به این دلیل که عمدتا از احساسات و ندای درون نشات می گیرند و کمتر بر تجزیه و تحلیل علمی و منطقی استوار هستند، در ردیف افکار متافیزیکی قرار می گیرند.  

یکی از وجوه مشترک افکار متافیزیکی و سیستم اول در مکانیزم تفکر، وجود باورهای دگم شده و بطور کلی دگماتیسم است. به این معنی که برخی از باورها آن اندازه در وجود انسان رسوخ می کنند که بدون اینکه فرد بر نقش و حضور دائمی اینگونه باورها آگاه باشد، سالهای طولانی و یا تمام عمر دنیای اطراف خود را از دریچه آنها می نگرد. دگماتیسمی که به این طریق شکل می گیرد، تمامی تصمیمات و گزینش های فرد مورد نظر را تحت کنترل خود در می آورد. برای مثال، برای رهبر جمهوری اسلامی این یک اصل و حقیقت مطلق و غیر قابل تغییر است که امریکا دشمن جمهوری اسلامی است و همواره خواهد ماند. اصل و حقیقتی که در هیچ شرایطی عوض نخواهد شد. و نیز، توهم توطئه که همه معادلات سیاسی در عرصه جهان را رقم می زند، از دیگر ابزار های سیستم اول تفکر است، که انسانهای معتقد به آن را آسوده از هر گونه تجزیه و تحلیل عمیقتر و استفاده از داده های به روز شده، کرده و همچنان می کند.

بطور کلی می توان گفت، که تفکرات متافیزیکی و نگاه از کل به جزء یکی از ابزارهای مهم در سیستم اول از مکانیزم اندیشه انسان در طول تاریخ بوده است. سیستمی که از احساس ترس، توهمات و جستجوی پاسخ های آسان و سریع و تنبلی های آدمیان تغذیه کرده و می نماید. زمانی که در کادر عقاید دینی، همه اتفاقات و حوادث به قضا و قدر تعبیر می شوند و این روش فکر کردن و اصولا تقلید تبلیغ می گردند طبیعی است که در سیستم فکری تربیت شدگان اینگونه عقاید دینی، جایی برای فکر کردن مستقل، جستجو و پرسشگری باقی نماند.
 
به سخن دیگر ظهور پدیده هایی مانند، خمینی، قذافی، خامنه ای، احمدی نژاد و در زمان حال مانند دونالد ترامپ در امریکا که همه آنها سوار بر توهمات، باورهای خرافی و دگماتیسم رسوب کرده در افکار و فرهنگ جامعه خود شدند، نشان از این واقعیت دارد که بسیاری از مردم جوامع مختلف هنوز در بند تنبلی های فکری، ترس و نگرانی های موهوم و باورهای خود ساخته خویش بسر می برند. سال میلادی جاری که توسط دیکشنری اکسفورد سال پست-حقیقت نامگذاری شده است در حقیقت بیان این واقعیت است که بسیاری از مردمان همچنان در دوران های پیشین که متافیزیک، باورهای دگم شده و خرافی حاکم بودند زندگی می کنند.


۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

هویت سیال ایرانیان در گهواره ایران زمین

تجمع هزاران نفر در اطراف آرامگاه کورش در پاسارگاد کنتراست قابل تاملی با تجمع میلیون ها نفر در اطراف حرم حسین ابن علی امام سوم شیعیان در کربلا به نمایش می گذارد. تجمعاتی که امسال با فاصله کوتاهی برگزار گردیدند. اگرچه تجمع مردم در پاسارگاد خودجوش بود و راهپیمایی کربلا کاملا از طرف حکومت جمهوری اسلامی سازماندهی شده بود، اما در هر حال این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که از میان میلیونها زائر حرم امام حسین قطعا عده بیشماری هستند که بخاطر اعتقادات مذهبی خود تن به سفر پر مخاطره به عراق و کربلا می دهند.

شاید تنها نقطه مشترک بین این دو تجمع، جستجو در حوادث تاریخی و گذشته های بسیار دور برای یافتن منابعی جهت بازتعریف هویت خود و به اعتبار آن دست یابی به معنای خاصی برای زندگی و یافتن نوعی آرامش و تعادل باشد. تلاش و جستجویی که بویژه در شرایط پر تلاطم و نامعلوم کنونی، در شرایطی که نظام جمهوری اسلامی دهه هاست که کمر به نابودی تاریخ ایرانِ قبل از اسلام بسته از اهمیت ویژه ای برخوردار است و پیگیرانه تر دنبال می شود.

پرسش اصلی اما این است که آیا اینگونه جستجوها می توانند خواست بخشی از مردم را که در پی یافتن هویت تاریخی و فرهنگی خود هستند پاسخگو باشند؟ و اساسا، چگونه تاریخ یک ملت و یا قوم می تواند منابع الهام بخش برای کشف و یا تعیین هویت در اختیار جویندگان خود قرار دهد؟ اصولا هویت چیست و چگونه می توان آنرا تعریف نمود؟ آیا می توان به اعتبار آداب و مراسم خاص، تاریخ و یا عقاید مذهبی مشترک دامنه و مرزهای هویت یک ملت را تعیین و مشخص نمود؟‌ با وجود همه این پرسشها اما در این حقیقت نمی توان شک داشت که جستجو و باز تعریف هویتِ خود، حق هر انسان، هر ملت و یا هر قومی است. هویتی که به اعتبار آن معنا و هدف زندگی مشخص، و رمز بقای هر فرد و ملتی نوشته می شود. هویتی که او بر مبنای آن  خود را از دیگران متمایز می سازد.

تاریخ انسان اما نشان می دهد که هویت، مانند شناسنامه فرد نیست، که زمانی که ثبت گردید دیگر قابل تحول و تغییر نباشد. همراه با تحولات اجتماعی و تداخل مداوم مرزهای جغرافیایی و فرهنگی، هویت های فرهنگی، سیاسی و ملی نیز متحول گردیده اند. بگونه ای که جامعه ای که به هویت و عقاید و آداب خود عادت کرده بود، با پا گذاشتن به مقطع جدید و یا مواجه با فرهنگ های بیگانه، مجبور گردیده است که خود را باز تعریف نماید. باز تعریفی که نقش مهمی در بقای آن جامعه بازی کرده است.

واقعیت مهم این است که با وجودی که همه جوامع انسانی از این قانونمندی عام پیروی کرده اند، اما هرگز از یک الگوی واحد برای کشف و یا باز تعریف هویت پیروی نشده است. برای مثال در اروپای امروز، ما شاهد دولت-ملت هایی هستیم که هویت های تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و زبانی خود را حتی قبل از شکل گیری دولت-ملت های شناخته شده امروزی در اختیار داشته اند. نژاد و فرهنگ و زبان فرانسوی حتی قبل از تشکیل کشور امروزی فرانسه وجود داشته است، همانطور که نژاد و فرهنگ و زبان ژرمن قبل از تشکیل ژرمانی (آلمان) امروز وجود داشته اند.

اما در مورد ملت امریکا داستان شکل گیری یک هویت و ملت جدید بگونه دیگری پیش رفت. به این معنی که قبل از شکلگیری و ظهور ملت جدیدی بنام امریکا، آنطور که امروزه می شناسیم، نژاد، فرهنگ و زبان امریکایی وجود نداشت. ملت جدید امریکا در دامن جنگهای استقلال (۱۷۷۵-۱۷۸۳)، که مهاجرین مقیم این قاره علیه کشورهای مبدا خود بويژه انگلیس می جنگیدند، و سپس جنگهای داخلی (۱۸۶۱-۱۸۶۵) زائیده شد. همانطور که ابراهام لینکن ازخودگذشتگی ها و فداکاری های سربازان خود، در جنگ های داخلی، را تضمین کننده تولد و حیات و آزادی یک ملت جدید می نامد. ملتی که نه بر مبنای یک نژاد و فرهنگ خاص، بلکه با کسب آزادی و استقلال و تدوین اولین قانون اساسی در جهان، خود را تعریف می نماید. ملتی که شاید بتوان گفت قبل از اینکه بطور کامل بعنوان یک ملت جدید شناخته و معروف شود، قوانین اساسی خود را تنظیم نموده بود. بعبارت دیگر مقدم بر هر عاملی مانند نژاد و زبان و فرهنگ، این پروسه استقلال و تدوین قانون بود که از امریکا یک ملت با هویت جدید خلق نمود.
به همین علت ما نمی توانیم یک الگوی ثابت برای تعریف هویت یک ملت ارائه دهیم، حتی منابع از قبل تعیین شده ای مانند زبان و نژاد مشترک نیز همیشه نمی توانند برای شناسایی و تعریف هویت بکار گرفته شوند. شاید تنها امر مشترک در تعریف هویت که در مورد همه ملت ها می توان بکار گرفت، پروسه مشترک تاریخی است که مردم هر جامعه با یکدیگر و در کنار هم طی کرده اند. پروسه ای که تنها در نقش یک بستر، و نه چیزی بیشتر، در پروسه خلق یک هویت جدید عمل می کند. به سخن دیگر، اینکه چه حوادثی در این فرایند و بسترِ مشترک برای مردم هر جامعه ای اتفاق افتاده و چه تجاربی آن مردم پشت سر گذاشته اند، فقط و فقط مختص همان مردم است و قابل الگو برداری نمی باشند.  

به همین اعتبار می توان گفت که پروسه شکلگیری دولت-ملت ایران، به مفهوم امروزی آن، با فرایندی که دولت-ملت های همسایه ایران طی نموده اند کاملا متفاوت است. همچنین بر اساس نمونه های فوق، می توان افزود که هویت ملی و فرهنگی بمانند تاریخ یک ملت یک امر کاملا سیال و متحول شونده است. پدیده ای که به اعتبار عوامل و پارامترهای مختلف زمانی و مکانی، معنا و شکلِ زمانی-مکانی خاصی نیز پیدا می کند.

بنابراین ما نمی توانیم پارامترهای هویت ساز ایرانیان را صرفا در تاریخ پیش از اسلام و بطور مشخص دوران پادشاهی هخامنشی جستجو کنیم و یا آنطور که جمهوری اسلامی مدعی آن است و آنرا همواره تحمیل نموده، هویت ایرانیان را صرفا در تاریخ ایران پس از اسلام خلاصه نماییم. حتی نمی توان بر مبنای زبان رسمی فارسی و یا مذهب شیعه که مذهب اکثریت مردم ایران است هویت ایرانی را تعریف کرد. به آثار فرهنگی و ادبی بزرگان ایران زمین از جمله فردوسی، حافظ و سعدی و دیگر ادیبان این مرز و بوم نیز نباید به دیده ایستا نگریست، گویی که این آثار بدور از بستر و زمانه خود به یکباره خلق شده اند، آنهم برای ما ایرانیان این زمان که به آنها فخر نماییم.

واقعیت این است که ایران به قول معروف چهار راه حوادث بوده و در هر دوره ای از حیات خود غریبه ای به آن تاخته و مدتی بر آن حکومت کرده است. زمانی این سرزمین مورد حمله اسکندر، زمانی دیگر مورد تهاجم اعراب و در دوره ای دیگر مغولها آنرا مورد تاخت و تاز قرار دادند. در هریک از این مقاطع فرهنگ، زبان، عقاید دینی و آداب و رسوم ما ایرانیان در معرض برخورد با فرهنگ و زبان بیگانه قرار گرفتند و با آن تداخل نمودند، و بخشی از فرهنگ قوم بیگانه و تازه وارد را به فرهنگ خود افزود و بخشی از فرهنگ خود را به آنها داد.

انسان ایرانی در هریک از این دوران مجبور بود خود را باز تعریف کند و هویت جدیدی از خود به نمایش بگذارد. فرایندی اجتناب ناپذیر برای تطبیق با شرایط جدید و تضمین بقای خود. شرایط و فرایندی که اتکا و بازگشت به فرهنگ و تاریخ گذشته، دیگر برای تضمین امنیت، آرامش و یافتن معنای زندگی کفایت نمی کرد. او می بایست نگاهی نیز به آنسوی مرزهای خود بیفکند. مرزهایی که اکنون دیگر در نوردیده شده بودند و او بیگانه را نه پشت مرزها بلکه در همسایگی خود می دید. فرایندی که هیچگاه سر ایستادن و توقف نداشته و ندارد.

در این مسیر اما تنها فاکتور مشترک ما ایرانیان فقط سرزمینمان آبا و اجدادیمان بود که دست بدست می گشت، زمانی تحت کنترل اسکندر بود، زمانی دیگر زیر پرچم خلفای اسلام اداره می شد و در برهه ای دیگر مغولها برآن حکومت می کردند. در این مسیر اما فرهنگ، دین و مذهب و حتی زبان ما ایرانیان آن اندازه دچار تحول و تغییر شده اند که نمی توان آنها را عوامل اصلی هویت ساز ما ایرانیان نامید. حتی نژاد آریایی نیز نمی تواند در ردیف پارامترهای هویت ساز ما ایرانیان قرار گیرد، زیرا در این سرزمین پهناور نژادها، زبانها و گویشهای گوناگون همیشه در کنار هم می زیسته اند.

بعبارت دیگر همانند سایر ملل، ایرانیان نیز فرم و مدل خاصی از  خلق هویت های ملی و فرهنگی را تجربه کرده اند، که شاید نمونه آن کمتر دیده شود. همانطور که در فوق آمد، شاید تنها عامل مشترک در بین همه اقوام، زبانها و مذاهب ساکن ایران زمین، همین سرزمین آبا و اجدادی بوده است که ایرانیان آنرا بواسطه تطبیق خود با شرایط جدید، همواره حفظ نموده اند. این سرزمین در واقع گهواره ای بوده  است که در نوسانهای ناشی از تحولات گوناگون، هویت های جدیدی را برای ایرانیان در درون خود پرورش داده است. بمانند کودکی که در هر مقطع زمانی از رشد خود هویت جدیدی کشف و از خود بروز می دهد، و تنها عامل مشترک در طول تمام این دوران اراده به زنده ماندن و تضمین بقای خود بوده است.

داستان ملت ایران و سایر ملل این کره خاکی شبیه ویلن زن روی بام (در فیلمی به همین نام) است که در نقطه و مرز بین گذشته و آینده، ضمن نواختن آهنگ زندگی، تعادل خود را نیز باید حفظ نماید، که در غیر این صورت سقوط خواهد کرد. ویلن زن هر ملتی اما آهنگ خاص خود را می نوازد، آهنگی که فقط و فقط تصویرگر و نمایش دهنده نحوه زندگی آن ملت است. آهنگی که با ترکیب نت های بر گرفته از گذشته و نت های پیش رو و آینده، آهنگ خاصی را بگوش می رساند که فقط خاص آن ملت می باشد. گذشته و آینده یک ملت، که بطور تحمیلی و یا قراردادی تعیین شده اند، هویت ساز آن ملت نیستند. هویت آن ملت همانا آهنگی است که در این مرحله بگوش می رسد.

به همین دلیل تصویری که دونالد ترامپ می خواهد از امریکا بسازد که فقط متعلق به سفید پوستان است تصویری است من درآوردی و کاملا متناقض با هویت اصلی و تاریخی مردم این کشور. همانطور که هویت تاریخی و فرهنگی خاصی که جمهوری اسلامی در طول چند دهه حاکمیت خود، همواره بر ملت ایران تحمیل کرده است، که ایران یک کشور شیعه و اسلامی است، یک تصویر و ادعای کاملا پوچ و غیر واقعی می باشد. همانطور که نمی توان به آسانی تاریخ بیش از هزار سال پس از ورود اسلام به ایران را فراموش کرد و نادیده گرفت و هویت ایرانی را فقط در دوران ماقبل از آن جستجو نمود.

هویت ایرانی در بستر و گهواره ایران زمین نوسانات بیشمار داشته است و بی تردید از هر دوره ای تاثیر پذیرفته است. همانطور که "پرنده مردنی است و پرواز را باید بخاطر سپرد"، هویت ایرانی نیز یک پدیده ثابت و غیر قابل تغییر نیست. هویت ایرانی همان آهنگ خاصی است که ایرانیان با تطابق خود با شرایط جدید پس از ورود بیگانگان به کشورشان، همواره نواخته اند و بواسطه آن توانسته اند تعادل خود را حفظ نمایند. هویت ایرانی، نحوه سازگاری ایرانی با شرایط جدید است، نحوه نواختن آهنگ زندگی و حفظ روحیه خود می باشد. این هویت را نه صرفا مذهب شیعه و یا اصولا اسلام، و نه صرفا تاریخ باستان این کشور، نه زبان فارسی و نه نژاد آریایی رقم می زنند.

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

ترامپ، از نگاهی دیگر

اولین واکنش عمومی و مشترک اکثر نظاره گران، حتی حزب جمهوری خواه و طرفداران دونالد ترامپ ابراز شگفتی از  پیروزی وی در انتخابات ریاست جمهوری امریکا بود. زیرا مطابق اکثر نظر سنجی ها، که از ماه ها قبل تا شب پیش از انتخابات انجام شده بود، هیلاری کلینتون شانس بالایی برای پیروزی داشت.

همانطور که شاهد بودیم اولین سوال پس از پیروزی غیر قابل پیش بینی ترامپ این بود که به چه دلیل اکثر نظر سنجی ها اشتباه از کار در آمدند؟ که دامنه پاسخها به این سوال از ابراز تردید در مورد روش های نظرسنجی، تا فراموش شدن بخش هایی از جامعه امریکا که در مناطق دور افتاده زندگی می کنند، تا پنهان کاری طرفداران ترامپ در هنگام نظرسنجی ها (بدلیل احساس ترس و یا خجالت از ابراز نظر واقعی) گسترده است.

پس از گذشت این دوران کوتاه شگفت زدگی و فروکش کردن احساسات، بتدریج تحلیلهای مختلفی پیرامون پیروزی ترامپ و دلایل شکست هیلاری کلینتون نوشته و متشر شدند. نگارنده تا انجا که مقالات و یادداشتهای هموطنان را جستجو و مطالعه کرده بر این عقیده است که بسیاری از این تحلیل ها از نظرگاه چپ و ایدئولوژیک و همچنان متاثر از احساسات نگاشته شده اند.

برای نمونه: نتیجه انتخابات ریاست جمهوری برابر با پیروزی نژادپرستی، سکسیسم، پوپولیسم، میلیتاریسم، بیگانه ستیزی و ... تحلیل می شوند؛ و یا در یادداشت دیگری  انتخاب ترامپ، به منزله انتخاب جهنم از سوی امریکایی ها تلقی می گردد. در جایی دیگر گفته می شود که پیروزی ترامپ در امریکا نشان بارزی بر وجود یک بیماری مزمن در جامعه امریکا است. ترامپ نیز با هیتلر یا خمینی مقایسه می شود و یا احمدی نژادِ امریکا معرفی می گردد.

اما به آنچه که در این تحلیل ها کمتر پرداخته می شود، روی دیگر سکه انتخابات است. به این معنی که این ترامپ نیست که پیروز شد، بلکه مهم تر از این پیروزی، شکست هیلاری کلینتون و حزب دمکرات است. در حقیقت شکست او بود که ترامپ را به کاخ سفید رساند. حتی شاید خود ترامپ نیز انتظار این پیروزی را نداشت و چه بسا قصد تسخیر کاخ سفید را نیز بطور جدی در برنامه های خود قرار نداده بود. او مانند یک تاجرپیشه می خواست حداکثر بهره را از میدانی که در اختیارش قرار گرفته است ببرد و نه بیشتر. و یا می توان گفت که او چیزی نداشت که از دست بدهد و هم اینکه بعنوان یک تاجر تا آخرین مرحله انتخابات پیش رفته بود، برای او پیروزی بزرگی محسوب می شد. پیروزی که سرانجام به پیروزی بزرگتری ختم گردید و هم خودش و هم جهانیان را شگفت زده کرد.    

البته شاید این زاویه ورود در ظاهر منطقی بنظر برسد و گفته شود که در هر حال در یک مسابقه، پیروزی یکطرف به معنای شکست طرف دیگر است. اما در رابطه با انتخابات اخیر در امریکا و بعلت وجود عوامل بسیار پیچیده و گوناگون، این زاویه ورود نباید در حد یک معادله بظاهر ساده و منطقی، که نتیجه می گیرد که هر پیروزی یک شکست خورده در مقابل خود دارد، باقی بماند.

اما چرا نگارنده مدعی است که بسیاری از مقالات ناظران و مفسران ایرانی پیرامون پیروزی ترامپ از منظرگاه ایدئولوژیک صورت گرفته است و داده های جمع اوری شده در این مقالات عمدتا برای اثبات پیش فرضهای و مدعاهای نویسندگان آنها، که از قبل در اختیار داشته اند، جمع آوری شده اند؟

در بسیاری از تحلیل های رسمی و غیر رسمی و مقالات منتشر شده پیرامون پیروزی ترامپ، به پوپولیسم و وعده های پوپولیستی او اشاره می شود. اما اگر خوب دقت کنیم اکثر رهبران سیاسی بویژه هنگام مبارزات انتخاباتی شعارهای پوپولیستی و عوام گرایانه داده و می دهند. شعارها و وعده هایی که خودشان هم در عمق وجدان خود آگاهند که امکان تحقق آنها ضعیف و یا حتی غیر ممکن است. بنابراین آیا می توان هر فردی را که وعده های غیر قابل تحقق می دهد پوپولیست نامید؟ و آیا می توان این رهبر را که سعی می کند بخش های پیرامونی و طبقات پائین تر جامعه را مورد خطاب قرار دهد و تحریک و بسیج نماید، یک رهبر پوپولیست نامید؟

دیگر شاخصه مشترک مقالات مزبور، انسان محوری این تحلیل ها بود. سطحی، بی سواد، نژادپرست و عقب افتاده معرفی کردن مردمی که به ترامپ رای دادند، در حقیقت و در واقعیت امر به این معنی است که علت اصلی این پیروزی خود شخص ترامپ و نخبگانی که در اطراف جمع شده بودند می باشند. این نحوه نگرش به این علت یک نگاه ایدئولوژیک است که اصولا کنش-واکنش نیروهای های اجتماعی درگیر در قدرت را تنها در سطح قدرتهای سیاسی، نخبگان و یا مبارزات طبقاتی کلاسیک (در چهارچوب مارکسیسم) خلاصه می کند و کمتر بهایی به مناسبات قدرت در عمیق ترین لایه های اجتماعی می دهد.

در کادر دیدگاه و نحوه نگرش ایدئولوژیک تصور می شود که گفتمانها و شعارهایی که از سوی رهبران سر داده می شوند، فقط و فقط توسط خودشان خلق و یا کشف شده اند. در این رابطه کمتر تلاشی صورت می گیرد تا ریشه های عمیقتر این گفتمانها در لایه های درونی تر جامعه جستجو شوند؛ و چه بسا شاید یکی از دلایل غافلگیر شدن بسیاری از انتخاب ترامپ عدم اطلاع کافی آنها از آنچه که در میان مردم در دور افتاده ترین نقاط امریکا می گذشته و می گذرد، بوده است.

نگاه ایدئولوژیک به نتایج انتخاب در نحوه برخورد احساسی و منفی با آن نیز دیده می شود. در نگاه ایدئولوژیک اصولا پدیده قدرت که نتیجه و محصول مبارزات طبقاتی است و در دولت حاکم نماد پیدا می کند، پدیده ای منفی و حتی مخرب بحساب می آید؛ پدیده ای که باید تصحیح گردد. بر همین مبنا گفته می شود که با انتخاب ترامپ، احتمالا دولت و سیستمی بوجود خواهد آمد که امکانات کمتری برای تصحیح و کنترل آن در اختیار مردم قرار می دهد.

فیلسوف پست مدرن فرانسوی میشل فوکو اما معتقد است که قدرت الزاما پدیده ای منفی و مخرب نیست. از نظر او قدرت یک پدیده صرفا سیاسی و طبقاتی نیز نمی باشد، بلکه در عمیق ترین لایه های اجتماعی و فرهنگ، عادات و مناسبات مردم حضور دارد. پدیده ای که مکانیزمها و عملکرد آن پیش زمینه های اصلی شکل گیری گفتمانهای جدید را فراهم می آورند. گفتمانهایی که در ابتدا بصورت پیام و یا گفتمان هنوز ناپخته در اختیار برخی از رهبران سیاسی، که استعداد دریافت آنها را دارند، قرار می گیرند و سپس توسط آنها در حد فهم همین مردم، فرموله می گردند.

به سخن دیگر گفتمانهایی که ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود برگزید انعکاسی بود از خواسته های قلبی بسیاری از امریکایی ها. در این رابطه باید اضافه کرد که مهم برای این دسته از مردم آن بود که او سخنگوی آنها شده است. واقعیتی که برای آنها به اندازه ای تعیین کننده بود، که حتی اگر وی در کنار گفتمان "امریکا برای امریکایی ها" حرف های تبعیض نژادانه و یا ضد زن زده باشد، نظر آنها نسبت به وی عوض نخواهد شد.

نمونه دیگر از برخورد ایدئولوژیک با پدیده ترامپ، بکارگیری معیارهای دوگانه بود. برای نمونه برخی از حرف ها و عملکردهای ترامپ تحت عنوان سکسیسم معرفی می گردد. این در حالی است که روسای جمهور قبلی از جمله بیل کلینتون و یا جان اف کندی و یا فرانسوا اولاند در فرانسه، که آنها نیز روابط نامشروع جنسی داشتند مشمول این اتیکت نمی شوند.
و یا در موقع انتخابات مجلس شورای اسلامی در ایران کاملا پراگماتیستی به لیست سی نفره رای داده می شود و یا از آن حمایت می گردد، در حالیکه در همین لیست افرادی حضور داشتند که پرونده سیاه نقض حقوق بشر دارند. این در حالیست که در هنگام انتخابات ریاست جمهوری امریکا اینبار از سوی بسیاری از ناظران و تحلیلگران ایرانی موضوع حقوق بشر و رفتار و سخنان تبعیض ترامپ بسیار بسیار مورد توجه و نقد قرار می گیرند. در حالیکه رقیب او نیز از نظر این نرمها و پرنسیب ها پرونده پاک و سفیدی نداشت.

بهر حال همانطور که سنت همیشگی برخورد ایدئولوژیک با مسائل سیاسی-اجتماعی ساده سازی آنهاست، بنظر می رسد که بسیاری از تحلیل های مزبور نیز دچار همین مکانیزم ساده کردن پدیده ترامپ و بکارگیری تحلیل های کلیشه ای از روانشناسی اجتماعی و مقایسه ترامپ با خمینی و هیتلر و یا پدیده های تاریخی و شناخته شده پوپولیست شده اند. تحلیل هایی که هنوز چند روزی از انتخاب ترامپ نگذشته است که بعلت مواجهه با واقعیت، بتدریج از حدت و شدتشان کاسته می گردد: زمانی که مشاهده می کنیم که ترامپ بتدریج و آرام آرام در حال کند کردن تیزی و برندگی وعده ها و شعارهایش است؛ و می بینیم که وی دیگر بطور جدی دنبال ساختن دیوار نیست و به سیم خاردار آنهم فقط در نقاطی از مرز امریکا و مکزیک راضی است؛ و دیگر بدنبال زندانی کردن هیلاری کلینتون نیست و از او قدردانی نیز می کند؛ و بیمه درمان همگانی اوباما را نمی خواهد بطور کامل از بین ببرد و برجام را نیز نمی خواهد پاره کند بلکه مورد تجدید نظر قرار دهد. بعبارت دیگر آتش آن جهنمی که پیش بینی می شد آن اندازه هم سوزنده نیست.

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

تاریخ تکرار نمی شود، ما زندانی زمان حال هستیم

به پدیده دونالد ترامپ در امریکا و بطور کلی پوپولیسم در اروپای قرن بیست و یکم از زوایای گوناگون پرداخته شده است. سوال اصلی در این رابطه همواره این بوده است که علت رشد این جریانات و گرایش بخشهایی از مردم این کشورها به پوپولیسم چیست؟ و آیا هر رهبر و نیروی سیاسی را که نارضایتی های مردم را از نظام و سیستم سیاسی حاکم به زبان ساده و قابل فهم ترجمه و بیان می کند، و برای مشکلات موجود راه حلهای رادیکال ارائه می دهد می توان پوپولیست نامید؟

یکی از علت های اصلی گرایش بخش هایی از مردم به چنین جریانات و رهبرانی که به پوپولیست ها معروفند، عصبانیت مردم از سیستم حاکم نامیده می شود، اما علت اصلی این عصبانیت چیست؟ آیا این نارضایتی ها و عصبانیت ها قابل مقایسه هستند با دهه های اول قرن بیستم که سرانجام منجر به ظهور رهبران پوپولیست و سپس فاشیسم شدند؟ و آیا اصولا مقایسه دو دهه اول قرن حاضر با دهه های پیش از ظهور فاشیسم و آغاز جنگ جهانی مقایسه صحیحی است؟ بویژه اگر توجه داشته باشیم که وضعیت اقتصادی و سیاسی جوامع اروپایی پس از پایان جنگ اول جهانی و دهه بیست و سی قرن گذشته اساسا قابل مقایسه با قرن حاضر نیست. رفاه اقتصادی و آزادی های سیاسی که اروپائیان و ملت امریکا از آن برخوردارند به هیچوجه قابل مقایسه با اوائل قرن گذشته نیست. بنابراین این سوال همچنان مطرح است که علت اصلی این نارضایتی ها چیست؟ و چرا حتی بخش های اجتماعی که از رفاه نسبی برخوردارند نیز به جریانات پوپولیستی روی می آورند؟ آیا رویای امریکایی برخورداری از آزادی و رفاه، برای بسیاری از این مردم تحقق نیافته است؟ و یا موج پناهندگان به اروپا و مهاجرین غیر قانونی به امریکا تا چه اندازه می تواند علت اصلی و جدی برای این نارضایتی ها باشد؟

در هر حال همانطور که می بینیم، از زوایای مختلفی می توان به پیش زمینه های ظهور پدیده ای مانند ترامپ و یا پوپولیسم اروپایی پرداخت. پیش زمینه هایی که شاید فقط بخشی از حقیقت را آشکار کنند. در رابطه با طرح سوالهای فوق هدف نگارنده رد تحلیلهایی که بیشتر به وجوه اقتصادی ناشی از بحرانهای مالی اخیر در جهان سرمایه داری و یا وجوه فرهنگی و ملیتی ناشی از هجوم پناهندگان به اروپا و امریکا و یا ترس و نگرانی از گسترش اسلام در کشور های مسیحی نیست، بلکه کوشش نگارنده بر باز کردن دریچه ای دیگر بسوی ظهور پدیده پوپولیست است، تا شاید این مجموعه تحلیل ها را کاملتر نماید.

با وجودی که می توان علت های گوناگونی برای اعتراضات و عصبانیت های مردم از وضع موجود و ظهور پوپولیسم یافت، که هریک به سهم خود در ایجاد چنین شرایطی موثر بوده اند؛ اما همه این اعتراضات، با وجود انگیزه های مختلف، بسوی یک هدف مشخص نشانه رفته اند. این هدف همانا نظم و سیستم حاکم بر کشورهای پیشرفته غربی است، همان سیستمی که رفاه، آزادی و دمکراسی را برای آنها به ارمغان آورده است. نظامی که همچنان در مقایسه با سایر کشورها همچنان نمونه های برتری ازمدرنیته، دمکراسی* سلامت سیاسی و حتی سوسیالیسم را به نمایش می گذارند.

برای بهتر فهمیدن بحرانهایی که امروزه جوامع مدرن و بطور کلی مدرنیته با آن دست بگریبانند، بحرانهایی که موجب نارضایتی و عصبانیت از نظامهای حاکم شده اند، یک مطالعه جدی تاریخی و نقادانه از مقوله سیاست و تنظیم یک نظام سیاسی لازم است. مطالعه ای که یکی از پیش شرط های مهم آن این است که باور داشته باشیم که تاریخ خود را تکرار نمی کند، این ما هستیم که بخاطر زندانی شدن در زمان حال تصور می کنیم که صفحات تاریخ مرتبا در برابرمان تکرار می شوند و رژه می روند. برای مثال ظهور پوپولیسم در دهه سی قرن بیستم و سپس ظهور پوپولیسم در قرن حاضر به منزله تکرار تاریخ نیست، بلکه این مائیم که همچنان در یک طرز تلقی ثابت و ماندگار شده از سیاست و جامعه درجا می زنیم، تصور و طرز تلقی ای که شاید خود علت اصلی این نارضایتی ها و عصبانیت ها باشند.  

مطالعه تاریخ فلسفه سیاسی و تئوری های مربوط به نظامهای سیاسی-اجتماعی نشان می دهد که در طول تاریخ، از عهد یونان باستان تا دوران مدرن و  پسامدرن دو نظریه و دو گرایش عمده سیاسی و دو برداشت متفاوت از نظم سیاسی و نحوه مشارکت مردم در امور سیاسی همواره وجود داشته اند. سمبلهای باستانی و قدیمی این دو گرایش را می توان دو نظام سیاسی در روم و یونان باستان نامید. این دو نظم سیاسی هر کدام بر مبنای یک منطق و تبیین تاریخی خاصی استوار بودند. در روم باستان برای ایجاد یک نظم اجتماعی بر وجود یک رهبری متمرکز و در کنار آن نهاد قانونگذار، که در آن زمان و تا بحال به سنا مشهور بود، تاکید می گردید. نظمی که مردم دخالت مستقیمی در امور سیاسی و قانونگذاری نداشتند. هدف این نظم سیاسی نیز به معنای واقعی برقراری نظم و حفظ نظام طبقاتی و سلسله مراتبی آن زمان بود. در یونان باستان اما، از نظم سیاسی و بطور کلی سیاست و مشارکت مردم در امور اجتماعی تعریف دیگری می شد. برای مثال از مشارکت مردم در امور سیاسی و اجتماعی، مشارکت مستقیم و بلافاصله و از آزادی (البته در حد فهم و میزان سواد مردم در آن زمان)، آزادی به معنای واقعی یعنی لذت از زندگی و حاکمیت بر زندگی شخصی خود فهمیده می شد.

در نظریات فلسفی-سیاسی که از سوی نظریه پردازان مطرح می گردید نیز این دو گرایش و طرز نگاه به سیاست و جامعه سیاسی دیده می شود. نحله فکری مسلط و عمده که از دوران آغاز روشنگری و سپس مدرنیته همواره مطرح و مورد بحث بوده است، گرایش سیاسی مبتنی بر ایجاد نظم از طریق تنظیم قراردادهای اجتماعی و تثبیت و یا انتخاب نهادهای قانونگذار بود، که نظریه پردازان برجسته آن از جمله ماکیاولی و سپس در سده های اخیر  ژان لاک و ژان ژاک روسو بودند. از نظر فلسفی و جهان شناسانه نیز می توان هگل را در این ردیف قرار داد. برای مثال، هگل معتقد بود که تاریخ و فرایند تکامل جوامع بشری از نظم و قانونمندی درونی و ثابتی پیروی می کند. قانونمندی که سرانجام به ضرورت وجود یک نظام سیاسی قانونمند از طریق قوانین اساسی و مقررات اجتماعی ختم می گردد. قوانین و مقرراتی که بشریت سرانجام می تواند از طریق آن آزادی خود را تحقق بشد.

برای فلاسفه دیگر از جمله فردریش نیچه، که مدرنیته را بطور جدی به نقد کشیدند، اما تاریخ و فرایند تکامل جوامع بشری از یک نظم درونیِ از قبل تعیین و مقرر شده پیروی نمی کنند، بلکه این نیروها و حوادث اتفاقی و نامتعین هستند که تاریخ جوامع بشری  و فرایندهای آنرا رقم می زنند. در این رابطه نیچه ارزش فوق العاده ای برای سیاست در جامعه یونان باستان قائل است. وی آزادی در یونان باستان را یک آزادی به معنای واقعی آن می داند. آزادی و حق مشارکت در امور اجتماعی و سیاسی که از زندگی شخصی و خصوصی آغاز شده و تنظیم امور فردی و خانوادگی برای لذت و رفاه بسیار مهم تلقی می شود.

به اعتقاد نیچه مدرنیته و تلقی از سیاست و مشارکت اجتماعی که ریشه های آنرا در نظم اجتماعی و سیاسی دوران روم باستان باید جستجو کرد، مسیری را که از یونان باستان آغاز شد بطور کاملا منحرف و از محتوا  و هدف اصلی آن تهی نموده است. اگر در آنزمان بخش هایی از جوامع روم و یونان باستان جزء بردگان محسوب می شدند و حقی در مشارکت نداشتند، در دنیای مدرن و امروزه اما اکثر مردم برده نظامهای سیاسی بظاهر مدرن و دمکراتیک گردیده اند. از نظر نیچه سیاست در یونان باستان برای یک زندگی بهتر، برای اداره زندگی خانوادگی و گردش بهتر امور خانه و زندگی تنظیم شده بود و تفاوتی بین امور عمومی و امور شخصی دیده نمی شد، امور شخصی و خانوادگی جریی از امور عمومی و اجتماعی بودند.

در نقطه مقابل اما پس از یونان باستان، زندگی واقعا آزاد و لذت از آن، در اثر حاکمیت فرهنگ مسیحی، ابتدا به زندگی پس از مرگ موکول می گردد؛ و در دروان مدرن نیز، همراه با حاکمیت خدا که همچنان وجود خود را تحمیل کرده و می کند، مفهوم واقعی آزادی و زندگی مطلوب و مرفه، بتدیج، محو شده و امور سیاسی صرفا محدود به امور کلی اجتماعی و اداره جامعه در ابعاد کلان آن می گردند. فرهنگ دینی عشق به زندگی و انسان را نیز تبدیل به عشق به خدای مطلق می کند و انسانی را که بخاطر عشق به خود می توانست سرور زندگی خود باشد تبدیل به برده ای در برابر خدایان و یا قدرت های زمینی می نماید. خدایانی که یا بنحوی خود را جانشین خدا اعلام می کنند و یا بواسطه تمرکز قدرت در دست هایشان عملا بمانند خدای حاکم بر زمین ظاهر می شوند.

در همین فرایند است که امروزه دیگر سروریت، اقتدار و خودرایی یک ارزش خوب و پسندیده محسوب نمی شود، بلکه پیروی از نظم موجود و قناعت به امکاناتی که این نظم در اختیار مردم گذاشته شده است تشویق شده و جایزه می گیرد. پروسه ای که انسان همواره مجبور است بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و دائما خواسته های خود را کوچک و محدودتر نماید و عملا خود را بعنوان یک انسان ضعیفتر و برده تر کند تا بقول هوبز از امنیت اجتماعی و شغلی اهدایی از سوی نظم حاکم برخوردار گردد. امنیتی که البته روی دیگر آن ترس و نگرانی دائمی بخاطر از دست دادن همین شرایط موجود است.

نیچه اما می خواست این فرایند را متوقف کند و نظم اجتماعی را به دورانی برگرداند که از نظر او انسان به معنای واقعی زندگی می کرد و با تراژدی های آن از طریق خلاقیت های هنری دست و پنجه نرم می نمود. زندگی که هدف آن صرفا زنده ماندن و برخوردار شدن از امکاناتی که نظم موجود برای زندگی بخور و نمیر در اختیارش قرار می دهد نبود، بلکه قصد آن به مفهوم واقعی زندگی کردن و روبرو شدن با چالش های آن است. زندگی و روابط اجتماعی که بر مبنای عقاید متافیزیکی و آینده های نامعلوم بنا نشده باشد. زندگی که مردم توسط ایدئولوژی های گول زننده بسوی در باغ سبز که همه اختلافات حل خواهند شد و انسان به بهشت موجود خواهد رسید فریب داده نشوند. زندگی که راه صعود و تکامل و آزدای انسان بر این واقعیت و شرط استوار است که به هرحال نابرابری از نظر استعداد و قدرت های انسانی همواره وجود خواهد داشت و آن کسی سرور و آقای زندگی خود خواهد شد که به استعداد و قدرت خود باور داشته باشد و برای تحقق آن منتظر هیچ نظم و قرارداد از قبل تعیین شده نماند.

در واقع علت اصلی نارضایتی ها و عصبانیت های عمومی در جوامع امروزی و بويژه کشورهای غربی و امریکا را باید در نهیلیسم ناشی از تهی شدن مفهوم زندگی، در خالی و پوچ شدن مفهموم آزادی از آنچه که انسان غربی واقعا به آن احتیاج دارد و محدود شدن آن به انتخاب هایی است که نظم حاکم در اختیار او گذاشته است، جستجو کرد. در حقیقت گرایش بخش های گسترده این جوامع به رهبرانی که حداقل در ظاهر نظم موجود را به چالش می کشند بیان آشکاری از مطالبه مردم برای شکستن دیوارهای نظمی است که اکنون حاکم است. مگر باراک اوباما با شعار تغییر وارد عرصه مبارزات انتخاباتی نشد و مگر او با سخنان مهیج و با زبان ساده و قابل فهم برای همه مردم امریکا را بسوی خود نکشاند؟ و مگر او توانست کوچکترین تغییری در نظم حاکم ایجاد کند؟

اگر پاسخ به سوالات فوق مثبت است، و اگر دونالد ترامپ نیز نظم حاکم را به چالش می کشد و دست روی عصبانیت های مردم می گذارد و آنها را بزبان ساده ترجمه می کند، پس چرا او را فقط پوپولیست می نامند؟ در اینکه دونالد ترامپ یک شارلاتان است شکی نیست، کما اینکه در فساد سیاسی و مالی هیلاری کلینتون نیز شکی وجود ندارد، اما گذشته از اهداف فردی و جناحی که هریک از کاندیداهای ریاست جمهوری در امریکا دارند نباید این حقیقت نیز را نادیده گرفت که مردم خسته و عصبانی از نظم موجود در امریکای امروزه بدنبال اسطوره جدیدی در دنیای سیاست هستند که آن رویای معروف امریکایی زندگی بهتر، رفاه و آرامش را باردیگر در ذهن مردم زنده کند و نور سویی در چشم انداز آینده روشن نماید، نور سویی که شرط اولیه آن ضربه به دیوار های نظم موجود است تا شاید از ورای شکاف های ناچیز ایجاد شده در روی این دیوار نوری بسوی آینده بتابد. آینده ای که بنا به خصلت تاریخ بشر، البته که نامشخص، پر حادثه و شاید منشا جنگهای جدیدی باشد. همانطور که نیچه بخاطر همین انحراف از اهداف اصلی آزادی و زندگی و تبدیل شدن انسانها به بردگان نظم موجود پیش بینی بی نظمی های بیشتر و جنگ های عظیمی را کرده بود.        

۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

ما چیزی جز مغز و ژنهای خود نیستیم

بسیاری از هموطنان مصاحبه تلفنی سعید طوسی، یکی از قاریان معروف جمهوری اسلامی و بیت علی خامنه ای، را با برنامه  تلویزیونی صفحه آخر صدای امریکا شنیدند. وی در این تماس تلفنی کوتاه گفت: "در ایران حیثیتی برایم نمانده است. البته آبرو و عزت دست خداست، اما من الان می خواهم بروم سر کوچه نان بخرم، اذیت می شوم."

اگرچه با توجه به اسناد منتشر شده و پیگری های قضایی و نیز مصاحبه های نوجوانانی که مورد تعرض جنسی قرار گرفته اند، دیگر نمی توان شکی در صحت اتهامات به این قاری قران داشت، اما نگارنده در لحن و عمق صدای او علاوه بر یک مجرم، صدای یک بیمار روانی را نیز شنید. بیماری که سالها است با گرایشات جنسی به نوجوانان دست بگریبان است و نتوانسته است این گرایشات را تحت کنترل در آورد و یا معالجه شود.

در بسیاری از کشورهای پیشرفته و مدرن امروزی که به علوم روانشناسی و حالات روانی انسان توجه ویژه ای می شود، و تحقیقات علمی دانشمندان در این زمینه و مطالعات روانشناسانه روی مجرم مورد استفاده دستگاه قضایی قرار می گیرند، به این گونه مجرمین که گرایش جنسی به کودکان دارند، بعنوان یک "بیمار روانی" نیز نگاه می شود. به این معنی که در هنگام تعیین و اجرای حکم، علاوه بر حفاظت از سلامت اجتماعی و دور نگاه داشتن مجرم از روابط و مناسبات اجتماعی، معالجات روانی مجرم نیز مد نظر قرار میگیرند. به همین دلیل این چنین مجرمین علاوه بر حکم زندان، حکم نگاهداری در مراکز روانی را نیز میگیرند. این گرایسات خاص و نامتعارف جنسی به کودکان به این دلیل بعنوان یک انحراف شناخته می شود، که رابطه بین بالغ و کودک و یا نوجوان، رابطه ایست مبتنی بر اعمال قدرت بر کودک و نوجوانی که هنوز به مرحله تشخیص و انتخاب مستقل و آزاد نریسده است.

اگرچه تنها در چند دهه اخیر توجه ویژه ای، در حوزه  روانشناسی علمی و تجربی، به این نوع از گرایشات جنسی خاص، بعنوان یک انحراف شخصیتی، می شود، اما مسلما این نوع از گرایشات خاص جنسی پدیده جدیدی نیستند؛ و شاید بتوان گفت که بطول حیات انسان قدمت دارند. منتها در دورانهای زمانی پیش از مدرنیته، بخاطر تسلط ثنویت، اعتقاد به وجود ماده و معنا و یا روح و جسم، بعنوان دو پدیده مستقل، بر افکار و گرایشات فلسفی و پایبندی سخت سرانه ادیان الهی بوجود روح؛ گرایشات جنسی مزبور به رسوخ ارواح بد و یا شیطان به درون انسان نسبت داده می شدند؛ و البته همانطور که می دانیم، امروزه همچنان اصحاب کلیسا، علما و روحانیون مسلمان این نوع از گرایشات خاص جنسی را از نوع گناه و تمایلات شیطانی می دانند. تمایلاتی که توسط شیطان در درون انسان کاشته شده اند، وگرنه خود انسان از یک روح پاک و خدایی برخوردار است.

در واقع به همین دلیل است که این نوع از گرایشات خاص جنسی یا همواره کتمان شده اند و یا به پندار غلبه روح شیطانی بر مجرم، موجب تصویب حکم اشد مجازات برای مجرم گردیده اند؛ همانطور که در قرون وسطا نیز بسیاری از مجرمین، بعلت رسوخ روح شیطانی در وجودشان، یا به دست آتش سپرده می شدند و یا تیغ گیوتین.

اگرچه گرایشات جنسی به کودکان اساسا قابل مقایسه با گرایشات جنسی یک فرد بالغ به هم جنس خود، از نظر حقوقی و اجتماعی، نیستند. به این معنی که رابطه جنسی بین یک بزرگسال و کودک و یا نوجوان، که هنوز به سن قانونی و حقوقی از نظر حق انتخاب مستقل نرسیده است، رابطه ایست کاملا یکطرفه، قدرت طلبانه و تحمیلی و بنابراین ناقض حقوق کودک و نوجوان می باشد؛ اما در نظام جمهوری اسلامی، حتی گرایشات جنسی همجنسگرایان نیز گناه و بنابراین شیطانی محسوب می شوند. گناهی که یا حکم آن اعدام و زندان است و یا تغییر جنسیت از تغییر عمل جراحی.

امروزه اما بسیاری از بیولوژیست ها و روانشناسان معتقدند که منبع اصلی همه گرایشات و تمایلات انسانی چیزی جز مغز انسان و رابطه ها و شبکه های مادی و فیزیکی بین نورونهای مغز نمی باشند. در این زمینه نورون-بیولوژیست هلندی دیک سواب (Dick Swaab) در کتاب معروف خود تحت عنوان "ما مغز خود هستیم" (we are our brains) در فصلی که بطور ویژه به پدیده پدوفیلی اختصاص داده است می نویسد که ما باید علت گرایشات جنسی افراد بالغ به کودکان و نوجوانان را در لایه های مغز این افراد جستجو کنیم. وی حتی ادعا می کند که بطور کلی همه انواع گرایشات جنسی ما انسانها ریشه در پیش زمینه های ژنتیک ما دارند، که یا از بدو تولد در ما وجود داشته اند و یا در سالهای اول زندگی، تحت تاثیر حوادث، نوع تربیت و عوامل خارجی، مسیر خاصی از رشد و تکامل را طی کرده اند و نورونهای مغز ما را تحت تاثیر قرار داده اند. بعبارت دیگر، آنچه که گرایشات جنسی ما را تعیین می کنند، تحولات خاصی هستند که ژنهای ما پشت سر گذاشته اند، ژنهایی که بسیاری از رفتارهای ما شکل می دهند و جهت می بخشند.

وی در کتاب خود نمونه های فراوانی از آزمایشات مختلف روی مغز می آورد که تائید کننده نظریه وی می باشند، برای مثال فردی که پس از مبتلا شدن به یک تومور مغزی، به یکباره گرایشات جنسی به کودکان پیدا می کند، گرایشی که تا قبل از آن در او وجود نداشته است. همچنین وی در فصل پدوفیلی کتاب خود می افزاید که در درصد نسبتا بالایی (٪۱۸) از نسلهای اول و دوم پدوفیل ها آثاری از گرایشات جنسی به کوکان پیدا شده است، که باز هم نظریه وی مبنی بر وجود ریشه های ژنتیک برای این گرایش خاص جنسی را تائید می کند.

وی در ادامه می نویسد که با وجود تحقیقات بسیار که بر مبنای داده های غیر قابل انکار استوار هستند، تحقیقاتی که وجود ریشه های ژنتیکی این نوع از گرایشات را اثبات می کنند، همچنان به گرایشات جنسی افراد بالغ  به کودکان و نوجوانان بعنوان تابو برخورد می شود، بطوری که کسی جرات نمی کند که اعلام کند که گرایشات خاص جنسی به افراد کم سن و سال دارد و در این رابطه طلب کمک های  تخصصی نماید.

در این واقعیت که سوء استفاده جنسی از کودکان و نوجوانان بسیار خسارت آور است و بنابراین فرد مجرم مستحق مجازات می باشد، شکی نیست، اما تابوی گرایشات "نامتعارف" جنسی مانع از آن می شوند که بطور اصولی و قانونمند با این گرایشات برخورد شود.

به سخن دیگر، نفی این واقعیت که ما چیزی جز مغز و ژنهای خود نیستیم و نیز پندار وجود روح مستقل از جسم که تحت تاثیر امیال شیطانی قرار می گیرد، موجب گردیده اند که نظام جمهوری اسلامی، روحانیت حاکم و قوه قضایی به همه این گرایشاتِ به اصطلاح نا متعارف جنسی بعنوان یک بیماری روحی و شیطانیِ خطرناک نگاه کنند و راه علاج آنرا یا اعدام و یا بطور کلی قطع ارتباط مجرم از جامعه از طریق زندانهای بسیار طولانی مدت اعلام نمایند. در حالیکه امروزه برای برخی از جرمها، که پس ازتحقیقات روانشناسان  متخصص در امور جزایی وجود محرکهای روانی برای تحقق جرم به اثبات رسیده اند، معالجات روانی در کنار زندان، با هدف فراهم کردن امکان بازگشت مجرم به جامعه و برخورداری از زندگی معمولی، تجویز می شوند.             

در هر صورت، جمهوری اسلامی مانند همیشه یا بدلایل سیاسی و یا اعتقادی و دینی، وجود این گرایشات را رد کرده است و یا با خشونت و اعدام خواسته است نمونه های آنرا از صحنه جامعه حذف نماید. داستان قاری قران بیت رهبری نیز مستثنایی بر این روش برخورد نیست. اگرچه وجود مدارک کافی در این مورد حتی برخی از روزنامه های حکومتی را بر آن داشت که از او فاصله بگیرند و خواستار تحقیقات بیشتر قضایی گردند.

البته باید افزود که توقع برخورد صحیح با این نوع خاص از گرایشات جنسی، از جمهوری اسلامی و دستگاه قضایی آن، توقع بسیار بیهوده ایست. نظامی که امام آن در توضیح المسائل خود احکامی در مورد رابطه جنسی با کودکان و حتی حیوانات آورده است. برای نمونه روح الله خمینی در تحریرالوسیله باب النکاح، مسئله 12 می نویسد:"کسیکه زوجه اى کمتر از نه سال دارد وطى او براى وى جایز نیست چه اینکه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما سایر کام گیریها از قبیل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخیذ اشکال ندارد هر چند شیرخواره باشد. "  
وقتی از نظر مرجع تقلید این نظام رابطه شهوانی با یک شیرخوار اشکالی ندارد، طبیعی است که یک قاری قران نیز بدون هیچ تناقضی می تواند به امیال و گرایشات خاص جنسی اش پاسخ دهد، زیرا که امامش از قبل حکم بی گناهی او را اعلام نموده است.

من می ترسم، پس وجود دارم

تکیه کلام رهبر جمهوری اسلامی که "دشمن دشمن" است، دیگر آن اندازه یک ترجیع بندی تکراری و خسته کننده شده است که خود او نیز، چندی پیش در دیدار با کارگران، به آن اعتراف کرد. وی در این دیدار گفت: "میگویند چرا شما مدام «دشمن دشمن» میکنید؛ خب، حالا گیرم بنده نمیگویم دشمن؛ دشمنى تمام شد؟ دشمن هست."

اما، او که خود اذعان می کند و باور دارد که با تکرار یا عدم تکرار این ترجیع بند، دشمنی امریکا با نظام جمهوری اسلامی عوض نمی شود، چرا باز هم در هر موقعیتی به مردم و مسئولین حکومتی ماهیت دشمن و "دسیسه های" آنرا یاد آوری می کند، و خود نیز از تکرار "دشمن دشمن" خسته نمی شود؟ او که نیروهای امنیتی-سپاهی و روحانیون وفادار را در اطراف خود جمع کرده و ارکان اصلی اداره مملکت و حفاظت از قدرت ولایت را بدست آنها سپرده است، قاعدتا نباید نگران فراموش شدن دشمن اصلی و یا جدی نگرفتن دسیسه های آن باشد. این نیروها نیز مانند خود او کینه ای عمیق و دشمنیِ دیرینه ای با امریکا دارند و هر روز نیز از طریق بلندگوهای دولتی "دشمن دشمن" می کنند.

آیا آنطور که معمولا تحلیل می شود، این تکرار "دشمن دشمن" و هشدار نسبت به برنامه های آن، بخاطر ترسِ از دست دادن "قدرت و ثروت" است؟ به این معنی که گسترش روابط سیاسی و اقتصادی با امریکا، موضوعاتی مانند دمکراسی، فضای باز سیاسی و حقوق بشر را نیز بدنبال خود خواهند آورد. موضوعاتی که موجب تضعیف موقعیت نیروهای اقتدار گرا می گردند.
اما، برای یافتن دلیل نفرت خامنه ای از امریکا نیازی به اینگونه تحلیل های کلیشه ای و یا جستجو های طولانی نیست، خود وی در همین دیدار اضافه می کند: "(امریکا)...دشمن با اصل این حرکت عمومى مردمى و با اصل انقلاب و با اصل نظام است. آمریکا یک روز در اینجا همه‌کاره‌ى این کشور بوده؛ امروز حتّى یک سفارتخانه در این کشور ندارد؛ به‌خاطر اینکه نظام اسلامى سرِ کار آمده؛ خب با نظام اسلامى دشمن است و میخواهد همان وضع قبلى برقرار باشد."

در این گفته رهبر جمهوری اسلامی حقیقت مهمی نهفته است، که بنظر نگارنده، دلیل اصلی و بنیادی دشمنی های وی، و نیروهای همچنان وفادار به انقلاب اسلامی را با آمریکا آشکار می سازد. دشمنی با آمریکا و شیطان بزرگ، در واقع در هسته اصلی و در جوهره انقلاب اسلامی نهفته است و جزئی جدایی ناپذیر از آن می باشد. انقلابی که با شعارهای مرگ بر ….به پیروزی رسید، با همین شعارها تثبیت شده و با همین شعارها نیز، که همچنان روزانه سر داده می شوند، به حیات خود ادامه می دهد.

البته باید گفت که با وجودیکه حقیقت مزبور یک حقیقت بسیار ساده و آشکار است و علی خامنه ای نیز در این مورد بوضوح صحبت کرده است؛ اما ظاهرا، بنظر می رسد، بسیاری از اصلاح طلبان، بخاطر وفاداریشان به انقلاب اسلامی و رهبری آن، یا این حقیقت ساده را هنوز در نیافته اند و یا نمی خواهند بپذیرند. حقیقتی ساده مبنی بر اینکه دشمنی با امریکا و بدبینی نسبت به سیاستهای آن بمانند غده ای سرطانی از همان ابتدا در دل انقلاب اسلامی، در طیف گسترده نیروهای وفادار به آن و در فرزند آن جمهوری اسلامی نهادینه شد، رشد یافت و منبع هویت بخش آن گردید. غده ای که سمبل های امروزی آن علی خامنه ای، امامان جمعه و سپاه پاسداران انقلابی هستند.

اصلاح طلبان مزبور و یا دیگر وفاداران به انقلاب اسلامی اما، بجای پذیرش این حقیقت ساده، همچنان بدنبال تحلیل های کلیشه ای و دلایلی از قبیل ترس از دست دادن قدرت و ثروت و تضعیف موقعیت اقتدارطلبان برای توجیه دشمنی های این نظام و رهبری آن با امریکا می باشند. در حالیکه، وقتی می بینیم که دشمنی های رهبر جمهوری اسلامی، هر روز عمیق تر و خونین تر می شوند و در واقع امر، مدت ها است که تبدیل به نفرت و وسواس مالیخولیایی شده اند و او را از نظر روانی بیمار کرده و رنج می دهند، دیگر نمی توان از یک دشمنی ساده و ترس از دست دادن قدرت و ثروت، بخاطر رابطه با امریکا، صحبت به میان آورد.

بنابراین باید وسواس و نفرت علی خامنه ای از رابطه با امریکا، ریشه های عمیق تری داشته باشند؛ نفرت و وسواسی که آن اندازه عمیق اند که حتی وی حاضر است منافع خود و نظامش را در معرض خطرهای جدی قرار دهند. نفرت و وسواسی که ریشه در ترسهای او و هوادارانش دارد؛ ترسهایی بسیار وسیعتر و عمیقتر از صرفا ترس از دست دادن قدرت و ثروت. ترسهایی که حتی می توان گفت، دهه ها قبل از انقلاب اسلامی وجود داشته اند، ترسهایی که باید علت های تاریخی، فرهنگی و روانی آنرا در جای دیگری جستجو نمود.

از منظر روانی ترس یکی از حالات عمومی انسان و اساسا همه موجودات جاندار است. با این تفاوت که انسان بر این حالت و شرایط روانی خودآگاه است و دیگر موجودات از خودآگاهی کامل برخوردار نیستند و عمدتا بخاطر مکانیزمهای شرطی شده، در مقابل عوامل ترس برانگیز واکنش نشان می دهند. این نوع از ترس را که معمولا در برابر یک موجود مشخص یا یک اتفاق عینی و مادی ایجاد می شود، می توان ترس کلاسیک نامید. برای مثال ترس از حمله یک حیوان وحشی و یا حوادث طبیعی مخرب که احتمال وقوع آنها بسیار بالا است، در ردیف ترس های کلاسیک قرار می گیرند. در این رابطه، انسانها سعی می کنند تا حد امکان از رو در رویی با این حملات و حوادث پرهیز کنند و یا امکانات و وسایل لازم را برای کاهش ترس و افزایش اطمینان فراهم آورند.

در کنار ترسهای کلاسیک اما ترسهای نامشخص و از نوع غیر کلاسیک نیز همواره در دل بشریت و حتی در دل انسان مدرن امروزی وجود داشته و دارند. ترسهایی که نمی توان منبعی مشخص و عینی برای آن تعیین نمود. برای مثال، پندار نسبت به وجود موجودات ناشناخته و یا باور به خشم خدایان از جمله منابع وهم و ترس برای بشر دوران باستان بودند.

انسان امروزی اما با وجود برخورداری از امکانات نسبی برای مقابله با حوادث طبیعی و بنابراین ترسِ کمتر نسبت به حملات و اتفاقات مشخص و قابل پیش بینی، و علی رغم بی اعتقادی و ناباوری نسبت به خشم خدایان و نیروهای ناشناخته طبیعی، همچنان و حتی بیشتر از انسانهای پیشین از عوامل موهوم، ساختگی و نا مشخص جدیدی، که ارتباط مستقیمی با زندگی روزانه او ندارند، در وحشت است و یا بعبارت بهتر در وحشت و ترس نگاه داشته می شود.

فرانک فورِدی (Frank Furedi) نویسنده کتاب سیاستِ مبتنی بر ترس (The politics of fear)، که این یادداشت با الهام از کتاب او و مصاحبه هایش به نگارش در آمده، معتقد است که ناامیدی عمومی که بشریت امروز دچار آن گردیده است، عمدتا بخاطر ترسهای موهوم و مصنوعی هستند، که توسط رهبران سیاسی ترویج می شوند. ترسها و توهماتی که بخاطر تکرار دائمی و توهم پراکنی به فرهنگ ترس و طرز نگرش توهم آلود و توطئه اندیش تبدیل شده اند. برای نمونه، "ترس و نگرانی از آینده فرزندان"، "نگرانی از بیکاری"، "نگرانی از گسترش اسلام و هجوم مسلمانان به مرزهای کشورهای اروپایی" از جمله چنین ترسها و نگرانی هایی هستند. نگرانی هایی که همه را بخود مشغول ساخته اند و بخاطر ساختگی و سیاسی بودن، به یکی از زمینه های اصلی بروز احساس ضعف، احساس ضربه پذیری و کاهش اعتماد به نفس تبدیل شده اند. این در حالی است که ترسهای واقعی و حقیقی، معمولا انگیزه بخش انسان برای تجهیز خود و یافتن آلترناتیوهای جدید و بنابراین رشد و آزادی بیشتر بوده اند.

بعبارت دیگر، یکی از عوارض مهم و خطرناک ترس و نگرانی های موهوم و مصنوعی، علاوه بر عدم اعتماد به نفس، باور به این امر کاذب است که در برابر مشکلات و دشمنان راه حل و آلترناتیوی وجود ندارد و بنابراین باید به وضعیت موجود تن داد. همانطور که رهبری جمهوری اسلامی، با دشمن دشمن کردن، می خواهد مردم را به این باور برساند که در برابر وضعیت موجود و با توجه به حضور دشمنان، در پشت مرزهای کشور، راهی جز تن دادن به وضعیت موجود و تداوم نظام جمهوری اسلامی وجود ندارد.

اما داستان ترس و توهمات حاکم بر رهبری جمهوری اسلامی که در طول چندین دهه سعی کرده است آنها را جزیی از فرهنگ و طرز نگاه مردم به وضعیت حال و آینده بنماید، صرفا در ترس از دشمنان و یا ترس از گسترش جنگ های منطقه خاورمیانه به داخل مرزهای ایران خلاصه نمی شوند. این ترسها و نگرانیها نمادهایی از ترس و نگرانی های بسیار عمیق تری هستند. ترس و نگرانی که با آغاز فرایند مدرنیزاسیون در ایران، از اوائل دهه چهل شمسی به بعد، بتدریج در بخش های سنتی جامعه ایران، روشنفکرانی مانند علی شریعتی و جلال آل احمد و در میان آخوندهای حوزه علمیه قم به رهبری روح الله خمینی شکل گرفتند. ترسهایی که توسط روشنفکران مزبور و روحانیت، تحت عنوان حمایت از هویت خود و یا "بازگشت به خویش" تئوریزه گردیدند.

به سخن دیگر ترس از ورود به دنیای مدرن، ترس از دست دادن هویت دینی و سنتی خود، ترس از ورود به جهان سکولار و آزاد که توسط بسیاری از روشنفکران مسلمان و حتی غیر مسلمان که همه زیر چتر رهبری آیت الله خمینی گرد آمده بودند، ترویج و تبلیغ می شدند، بجای ایجاد روحیه و انگیزه مثبت برای ساختن آینده کشور خود در ارتباط با دنیای مدرن و آزاد، روحیه منفی، مرگ طلب و دشمن ستیز را در بسیاری از ما ایرانیان کاشت و نهادینه کرد، روحیه ای که منجر به آرزوی مرگ برای دشمنان و تخریب هر آنچه آثار مدرنیته را در خود داشت، گردید.

در واقع باید گفت که آنقدر در دهه های اخیر و حتی از دو ده پیش از انقلاب اسلامی بر طبل ترس از دست دادن هویت اسلامی-شیعی خود در برابر موج جهانی شدن کوبیده شده است و آن اندازه ترس و نگرانی از دشمنان موهوم در گوش مردم خوانده شده است، که شوربختانه دیگر نمی توان از روحیه مثبت و جستجوگر برای یافتن آلترناتیو های جدید صحبت به میان آورد. ترس هایی که بجای تحرک و انگیزه بخشی، بدلیل موهوم بودن، خود جزیی از هویت بسیاری از ما ایرانیان شده اند، گویی که من ضعیف هستم، من می ترسم، پس وجود دارم و چاره ای نیز جز پذیرش این واقعیت را ندارم. شعار دشمن دشمن خامنه ای ناشی از قوت و اقتدار او نیست، علامت ضعف و ناتوانی او است و می خواهد از این طریق به مردم حقنه کند که دوام و موجودیت ما منوط به ترس از دشمن و رضایت به همین وضعیت موجود است.


۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه

آنکه بنام مردم سخن می گوید، دروغگو است

اختلافات اجتماعی، فرهنگی و شکافهای طبقاتی در طول تاریخ جوامع بشری همواره وجود داشته و مبارزه برای کسب قدرت و برتری یک گروه بر گروه دیگر یک سنت و روال ثابت در همه جوامع بوده است. در این رابطه، نظریه پردازان علوم اجتماعی، فلاسفه و اندیشمندان نیز همواره و در طول قرون متوالی، سعی داشته اند تا این پدیده را تحلیل و تفسیر نمایند؛ و در صورت امکان، راه حلی نیز برای کاهش شکافها و اختلافات مزبور و يا طريقه اى براى نقطه پایان گذاشتن بر جریان مداوم این کشمکش ها، بیابند.

کارل مارکس ریشه اصلی این اختلافات را در وجود منافع و تضادهای طبقاتی می دید و راه حل و ایده ال او برای پایان دادن به این مبارزات، تحقق و حاکمیت اندیشه های سوسیالیستی و کمونیستی بودند؛ و همانطور که می دانیم، وی حتی اختلافات فرهنگی و دیگر تنش های اجتماعی و سیاسی را منبعث از تضادهای طبقاتی می دانست.

اگرچه نظریات کارل مارکس در زمینه یافتن راهی برای کاهش اختلافات طبقاتی و  شکافهای اجتماعی، در نوع خود بسیار شاخص و بی نظیر هستند، اما او تنها اندیشمندی نبود که به این موضوع پرداخت؛ فلاسفه دوران قدیم و جدید، از یونان باستان تا قرون اخیر نیز، به تجزیه و تحلیل اختلافات و شکافهای اجتماعی و طبقاتی پرداخته بودند. برای مثال، افلاطون برای کاهش اختلافات و نقطه پایان گذاشتن بر رشد مبارزات و جلوگیری از تعمیق بیشتر شکاف بین طبقات مختلف اجتماعی، حکومت فلاسفه و عقلا را پیشنهاد می کرد.

دیگر فلاسفه از ارسطو تا ژان ژاک روسو و دیگر نظریه پردازان قراردادهای اجتماعی در قرون اخیر نیز همواره با این پرسش دست و پنجه نرم می کردند که آیا اختلافات اجتماعی و تنشهای موجود بین طبقات مختلف و بین مردم و رهبران سیاسی قابل حل هستند.  تلاشهایی که هرکدام نقطه عزیمت و زاویه ورود خاص خود را داشتند. برخی اختلافات طبقاتی را منشا اصلی سایر اختلافات اجتماعی می دانستند و برخی دیگر بیشتر از منظر منافع قومی و ملی به تحلیل اختلافات اجتماعی می نشستند.

شاید در میان تمامی این نظریه پردازان و فلاسفه، نیکولو ماکیاولی باشد که نه در جستجوی یک راه حل ایده آلیستی برای حل اختلافات اجتماعی بر می خیزد و نه وجود تضاد های اجتماعی و طبقاتی را کتمان و نفی می نماید. از نظر وی اختلافات بین منافع طبقاتی و گروهی، و تضادها و تنشهای برخاسته از آن، حل ناشدنی اند و همواره وجود داشته و خواهند داشت؛ بعبارت دیگر اختلافات و تضاد های اجتماعی کاملا ساختاری اند و جزئی از طبیعت جوامع بشری و بطور کلی ذات انسان می باشند.

وی در کتاب معروف خود، شهریار، از قدرت سیاسی و یا دولت، بعنوان یک نیروی متفاوت از سایر نیروهای اجتماعی و طبقاتی، که درگیر تضاد و مبارزات خود می باشند، یاد می کند. قدرت سیاسی که تنها با قرار دادن خود در موقعیتی فراتر از اختلافات طبقاتی و اجتماعی، می تواند بعنوان یک قدرت مستقل ظاهر شود و اعمال آتوریته نماید. بعبارت دیگر‌ از نظر ماکیاولی، زمانی یک حاکم سیاسی می تواند آتوریته خود را حفظ کند و اختلافات اجتماعی را تحت کنترل در آورد، که خود از این اختلافات فاصله گرفته باشد و بعنوان نیروی سوم ظاهر گردد. وی تنها راه حل عملى برای تحت کنترل در آوردن تضادهای اجتماعی و طبقاتی و ایجاد تعادل و آرامش در عرصه های اجتماعی را وجود آتوریته ای که مستقل از نیروهای اجتماعی و مردم عمل می کند،‌ می دانست. آتوریته ای  که از شکاف موجود بین این نیروها استفاده مطلوب می نمايد و سعی می کند جامعه را به تعادل برساند.   

شاید این نظریه در رابطه با برخی از کشورهای دمکراتیک و پیشرفته اروپایی، که در آنها  پلورالیسم سیاسی بشکلی دمکراتیک تحقق یافته است، دیگر صدق نکند و یا بهتر است که بگوییم که این کشورها شرایطی را که ماکیاولی در آن زندگی می کرد و یا مد نظر داشت تا حدود زیادی پشت سر گذاشته اند. اما بجرات می توان گفت که در بسیاری از کشورهای جهان از جمله کشورهای خاورمیانه و ایران خودمان هنوز این نظریه می تواند کاربرد داشته باشد. به این معنی که برای تحت کنترل در آوردن تضادهای ساختاری قومی، مذهبی و طبقاتی، این کشورها در درجه نخست نیازمند دولتی هستند که فراتر از این تضادها بنشینند و با اعمال آتوریته، تعادل اجتماعی را حفظ نمایند؛ تا شاید جوامع مزبور از این طریق بتوانند مسیر طبیعی خود را از میانه این تنشها، مبارزات و اختلافات طی کنند و سرانجام به بلوغ و پلورالیسم سیاسی دست یابند.

واقعیت این است که در کشورهای منطقه خاورمیانه تضادهای قومی، مذهبی و طبقاتی همواره وجود داشته اند. همان تضادهایی که امروزه بیش از هر زمان دیگری غیر قابل حل می نمایند و انسان را اساسا نسبت به آینده این کشورها نا امید می سازند. تضادهایی که آن اندازه ساختاری شده اند، که حتی مدل فدرالیستی و شکلی از پلورالیسم سیاسی که در عراق پس از سقوط صدام حسین تجربه آن آغاز گردید، نتوانست این کشور را به تعادل و زندگی مسالمت آمیز اقوام و مذاهب شیعه و سنی در کنار هم برساند.

در این رابطه نگارنده معتقد نیست که وضعیت کنونی عراق و تضاد ها و تنش های داخلی آن که ظاهرا غیر قابل حل بنظر می رسند و آینده ای جز تجزیه این کشور متصور نیست، همگی بخاطر سیاست ها و دخالت های خارجی، بویژه ایالات متحده امریکا بوده اند. عقب افتادگی اقتصادی و فرهنگی و تضاد های بسیار عمیق تاریخی بین دو گرایش اصلی در اسلام، شیعه و سنی، و نیز رشد نیافتگی طبقه متوسط و سکولار در این کشور، همه از عوامل مهم ساختاری شدن تضادهای موجود در جامعه عراق و ناامیدی نسبت به حفظ تمامیت این کشور و دست یابی به یک تعادل سیاسی و اجتماعی در محدوده جغرافیایی مرزهای عراق می باشند.

اگرچه جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی در مقایسه باکشورهای همجوار خود از یک آرامش نسبی برخوردار است، اما در کشور ما نیز به همان اندازه کشورهای منطقه، تضاد های اجتماعی، فرهنگی و شکافهای طبقاتی، کاملا ساختاری و بسیار عمیق هستند.  تضادها و شکاف هایی که نه تنها چشم اندازی برای کاهش آنها دیده نمی شود، بلکه بعلت سیاست های تبعیض آمیز نظام جمهوری اسلامی روز بروز بر شدت آنها نیز افزوده می گردد.

در جامعه ایران اما،‌ در کنار اقوام، بخش ها و طبقات معمولی و شناخته شده اجتماعی که هر یک جایگاه و منافع اقتصادی و یا قومی و مذهبی  خود را دارند، یک گروه و یا یک بخش اجتماعی نسبتا گسترده از روشنفکران، نخبگان و انتلکتوئل ها، که عمدتا به کارهای فکری و فرهنگی مشغولند، حضور دارند که بدلیل ریشه های تاریخی بیش از صد سال و حضور دائمی اشان در عرصه های سیاسی و اجتماعی، از آنها می توان بعنوان یک نیروی مستقل اجتماعی که منافع خاصی نیز دارد، نام برد. نیرویی که در مقاطع مختلف با طرح گفتمانهای خاصی توانسته است تنش های اجتماعی و شکافها و اختلافات طبقاتی و فرهنگی را تحت تاثیر قرار دهد و بعنوان یک نیروی واقعا مطرح و موثر ظاهر گردد؛ و حتی گفتمان خود را تبدیل به یک ابزار قدرت نماید. البته لازم به توضیح است که بکارگیری صفاتی مانند نخبه، انتلکتوئل و روشنفکر، الزاما به معنای مثبت و یا پیشرو تلقی کردن این نیروها نیست، بلکه برای تاکید بر مرز بین این نوع از نیروهای فکری-فرهنگی، با سایر نیروهای اجتماعی از این واژه ها استفاده شده است.

یکی از نقاط ضعفی که دو پادشاه پهلوی پس از رسیدن به قدرت از آن رنج می بردند و همان نیز سرانجام تبدیل به پاشنه آشیل آنها شد، پیروی از مشاورات و راهنمایی های یکطرفه بخش هایی از نخبگان و الیت جامعه ایران بود که خود را سخنگوی  ملت ایران معرفی می کردند. برای مثال رضا خان با وجودی که قدرت لازمه را در اختیار داشت که یک نظام سیاسی بر مبنای جمهوریت را پیاده کند، اما بدلیل مخالفت های روحانیونی مانند آیت الله  مدرس سرانجام پذیرفت که بر تخت پادشاهی بنشیند. آخوندی که بنام ملت و بعنوان نماینده ملت برای همه مردم و آینده کشورشان تصمیمی بسیار حیاتی گرفت. رضا شاه پس از  تاسیس و تثبیت کامل سلطنت پهلوی نیز با راهنمایی نخبگان و برگزیدگانی مانند سید ضیا پروژه سکولار کردن اجباری جامعه ایران را آغاز کرد. سید ضیا نیز ظاهرا خود را سخنگو و نماینده همه مردم می دانست و برای آینده کشور تصمیمات حیاتی مانند اجرای پروژه سکولاریزاسیون را به اجرا گذاشت. محمد رضا شاه پهلوی نیز با جشن های دو هزار و پانصد ساله می خواست که شکوه و عظمت ایران زمین و تاریخ آنرا زنده کند و بعنوان یک قدرت منطقه ای ابراز وجود نماید. او نیز قطعا نظرات فراوانی از سوی مشاوران و الیت و نخبگان اطرافش دریافت کرده بود.

در حقیقت نخبگان و الیت اطراف پادشاهان پهلوی یک نیروی خاص اجتماعی-فرهنگی بودند و پيشينه هاى خاص خود را داشتند. نیرویی که فقط با بخش محدودی از جامعه ایران فصل مشترک داشت و با بخش های وسیعی از جامعه عقب افتاده و سنتی ایران مرزها و اختلافات عمیقی نشان می داد. اما این نیرو هم خود را به غلط نماینده تمام مردم ایران معرفی می کرد و هم پادشاه را که به نصحیت ماکیاولی می بایست حتی مستقل از نخبگان و الیت جامعه عمل کند، همراه خود نموده بود. فرایندی که سلاطین نظام پهلوی را بتدریج از کل جامعه ایران منزوی نمود، بطوریکه بسیاری از بخش ها و طبقات ایران آندو را پادشاه خود نمی دانستند. که علت اصلی آن را در فراجناحی و فرا نیرویی عمل نکردن آنها می توان جستجو کرد.

نقش دکتر علی شریعتی در پیروزی انقلاب اسلامی غیر قابل تردید است. و همانطور که می دانیم دانشجویان طرفدار علی شریعتی و روحانیون حوزه های علمیه، به رهبری خمینی، نقش بسیار موثری در  پیروزی انقلاب اسلامی داشتند. این دو نیرو نیز از مجموعه نیروهای فکری-فرهنگی، یا روشنفکری جامعه ایران بحساب می آمدند که بخاطر پيشينه هايى که به دوران مشروطه و سید جمال الدین اسد آبادی می رسید، بعنوان یک نیروی فکری-سیاسی و روشنفکری قوی در جامعه ایران مطرح بودند. این نیرو نیز ظاهرا خود را نماینده همه مردم ایران می دانست، گویی از جانب مردم صحبت می کند و مسئولیت تحقق خواسته های مردم که همانا حکومت عدل الهی است بر دوش آنها واگذار شده است.

اگرچه اکثر این نیروهای فکری-فرهنگی بتدریج از اطراف حکومت جمهوری اسلامی و رهبری آن پراکنده شدند، اما بنظر می رسد که اکثر نواندیشان مذهبی و وابسته به این نیروی فکری و فرهنگی، همچنان دچار همان توهم های همیشگی هستند و در مقام سخنگویی و نمایندگی مردم مسلمان ایران عمل می کنند و یا بدلایل واهی ممانعت از توهین به اعتقادات و احساست مذهبی مردم مانع از نقد جدی مذهب و روحانیت می شوند؛ و در این رابطه همیشه دست به عصا راه رفته و می روند. در حالیکه شاید در اندرون خود انتقادات جدی به اسلام و اعتقادات مذهبی مردم داشته باشند. در همین روزهای تاسوعا و عاشورا دیدیم که برخی از نیروهای فکری-مذهبی و برخی از هنرمندان همگام با مردم در مراسم عزاداری شرکت کردند و یا غذای نذری پختند. این نوع از عملکرد را چیزی نمی توان نامید جز همراهی ریاکارانه با مردم، که نتیجه ای جز تثبیت بیشتر و ماندگاری سنت های عقب افتاده مذهبی ندارد.

سخن آخر اینکه، با توجه به وجود غیر قابل انکار اختلافات و شکافهای طبقاتی-فرهنگی و گرایشات مختلف مذهبی و قومی در جامعه ایران، هرگز نمی توان از یک مردم و حتی یک ملت واحد صحبت به میان آورد. به این اعتبار هر سیاستمدار، یا به اصطلاح روشنفکر و یا رهبری که ادعای نمایندگی و سخنگویی مردم را، بعنوان یک کل تجزیه ناپذیر، بنماید، قطعا دروغ می گوید و غیر قابل اعتماد است.