۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

همه امور شخصی سیاسی نیز هستند اما سیاست امر شخصی نیست!

شاید این دو ترکیب متناقض بنظر برسند، اما بنظر من هردو حقیقت دارند. امروزه همه امور شخصی سرانجام به موضوعات و برنامه های سیاسی منتهی می شوند. اما در عین حال، سیاست، به مفهوم سیاست ورزی، امری شخصی نمی تواند باشد. علت پرداختن به این موضوع مقاله ایرج مصداقی در باره گذشته سیاسی فرخ نگهدار در سایت اخبار روز است که بحثهای بسیاری برانگیخت. وی در این مطلب می کوشد با استناد به مدارک، گزارشات و مصاحبه های فعالین جنبش فدایی تناقضات و به قول خود ایشان "دروغهای" فرخ نگهدار در رابطه با نقشی که در جنبش فدایی داشته است برملا سازد.

هدف من از این یادداشت نه دفاع از فرخ نگهدار و یا تائید نظرات ایرج مصداقی است، بلکه موضوعی که می خواهم به آن بپردازم، موضوع "شخصی و یا غیر شخصی" بودن امور سیاسی است. همانطور که در عنوان یادداشت آمده است، سیاست امری شخصی نیست، بلکه بقول ماکس وبر یک حرفه است که علم و روش های خاص خود را می طلبد.. در چنین کادری، همچنین از سیاست ورز و سیاست مدار انتظار می رود که در کادر این حرفه از تخصص لازم برخوردار باشد.

اما اگر در امر قضا و قضاوت، بعنوان یک حرفه خاص، بیش از هر چیز به افراد حقیقی و یا حقوقی توجه می شود و رفتار افراد مورد قضاوت قرار می گیرد؛ در امر سیاست و سیاست ورزی بیش از هر چیز به روابط و مناسبات قدرت بین اقشار، طبقات و گروهای اجتماعی پرداخته می گردد. در دنیای امروز قضاوتِ رفتار و عملکرد افراد حقیقی و یا حقوقی فعال در عرصه سیاست، به سیاست مداران و رهبران کشورها واگذار نمی شود.همانطور که می دانیم، این مسئولیت به دادگاه های بین المللی واگذار گردیده است، و تا حد امکان سعی می شود، حوزه قضاوت و جزا از حوزه سیاست منفک و جدا بماند.

اما چرا، در عین حال، گفته می شود که همه امور شخصی و یا خصوصی سیاسی نیز هستند؟
گفتمان و شعار "امور شخصی سیاسی نیز می باشئد" ابتدا در جنبشهای دانشجویی و فمنیستی سالهای دهه شصت به بعد میلادی در کشورهای غربی مطرح گردید. تا قبل از این دوران به رابطه بین امور شخصی و خصوصی از یکطرف و مسائل عام سیاسی و اجتماعی از سوی دیگر توجه کمی می شد. هدف جنبشهای فمنیستی و دانشجویی این دوران باز گرداندن حوزه امور شخصی، خصوصی و خانوادگی به دنیای سیاست و ساختارهای سیاسی آن دوران بود. که در حقیقت می توان گفت که از آن دوران به بعد دو گفتمان و مقولۀ مطرح در فلسفی-سیاسی یعنی "فردگرایی" و "لیبرالیسم" در یک رابطه تنگاتنگ و ارگانیک با یکدیگر قرار گرفتند و ساختارها و برنامه های سیاسی احزاب و دولت ها را رقم زدند.

میشل فوکو در کتاب خود تحت عنوان تاریخ سکسوالیته می نویسد، تا قرنهای طولانی ما انسان را مطابق تفکر ارسطویی موجود زنده ای می پنداشتیم که از یک استعداد سیاسی نیز برخوردار است؛ (موجودیت سیاسی وی فرع بر بخش های دیگر زندگی او انگاشته می شد). در دنیای مدرن اما، این معادله کاملا برعکس شده است، به این معنی که موضوع اصلی سیاست همانا (تمامی) زندگی انسان می باشد و اداره سیاسی یک جامعه باید بر موجودیت انسان متمرکز گردد. (The Politics of Life Itself Theory Culture Society 2001) وی بر این مبنا نظریه معروف خود را تحت عنوان عصر بیوپولیتیک (biopolitics age) تئوریزه کرده و اعلام می دارد که سیاست در حقیقت همان اداره و مدیریت امور زندگی مردم برای تامین یک زندگی مطلوب برای آحاد جامعه می باشد. زندگی توده مردم و تک تک انسانها در حقیقت حیاتی ترین امری است که یک دولت می بایست به آن بپردازد. فرایند های حیاتی و ضروری یک زندگی، از سلامت روانی، جسمی و اجتماعی تا تشکیل خانواده و بهره مندی از امکانات تفریحی اجزای اصلی برنامه های یک دولت مدرن را تشکیل می دهند، و اصولا موضوع اصلی سیاست، حیات بیولوژیک انسان می باشد.  

در دهه هفتاد و هشتاد قرن بیستم فمینیست های موج دوم معتقد بودند که " امر شخصی نیز امری سیاسی است" به این مفهوم که سیاست ورزی و فعالیت سیاسی صرفا محدود به مبارزات احزاب سیاسی و حوزه عمومی جامعه و الویت هایی که این حوزه عمومی و گفتمانهای زمانه تعیین و حتی تحمیل می کنند نیست، بلکه میدان و دامنه سیاست همه چیز حتی مسائل شخصی را نیز در بر می گیرد، از جمله مطالبات جنبش زنان و برابری های کامل جنسی و حقوق مساوی با مردان از خانه و زندگی شخصی گرفته تا روابط و مناسبات اجتماعی.در این زمینه هانا آرنت تعریفی از سیاست دارد که با تعاریف استاندارد و شناخته شده تفاوت دارد و بیشتر در همین راستای شعار و نظریه فمینیست های نسل دوم که "امر شخصی نیز امری سیاسی است" قرار می گیرد. وی در کادر بحث تئوریک سیاسی دو واژه را از یکدیگر تفکیک می کند. او معتقد است که "سیاست ورزی" را با واژه عام "سیاست" نباید یکی گرفت و مترادف هم بکار برد.

اما چرا با این وجود، به اعتقاد برخی از نطریه پردازادن عرصه فلسفه-سیاسی، سیاست یک امر شخصی نیز نمی تواند باشد؟ ماکس وبر در یکی از مقالات علمی خود تحت عنوان سیاست بعنوان یک حرفه (Politics as a vocation) می نویسد که "سیاست مانند سوراخ کردن یک تخته بسیار سخت و محکم بوسیله مته می باشد، که هم شور و عشق (بنابراین حوصله لازم) را و هم (داشتن) یک چشم انداز مشخص را می طلبد". که بنظر من اشاره وی به سیاست بعنوان یک حرفه است، همانطور که در عنوان مقاله وی نیز آمده است.

در رابطه با سیاست بعنوان یک حرفه، وی در مقاله خود می آورد که به دو گونه می توان سیاست را تبدیل به یک حرفه کرد: یا از طریق قرار دادن زندگی خود در خدمت سیاست و یا با ورود به سیاست برای گذران زندگی خویش (Either one lives 'for' politics or one lives 'off' politics). در این رابطه وی هم نمونه های از فعالین حرفه ای سیاسی که زندگی خود را از طریق آن می گذرانند می آورد و هم به موارد بیشماری از فعالین سیاسی که داوطلبانه وارد این عرصه می شوند اشاره می کند. البته وی اذعان می نماید که در واقعیت امر و معمولا فعالین سیاسی هم برخوردار از انگیزه های دواطلبانه هستند و هم به اشکال مختلف از فعالیت های سیاسی خود سود می برند، حال این سود می تواند جنبه مادی و یا معنوی داشته باشد.

به سخن دیگر، از منظر نگرش حرفه ای به سیاست می توان گفت که سیاست موضوع شخصی نیست، به این معنی که امروزه در دنیای سیاست قوانین خاصی حاکم هستند که بسیار فراتر از منافع فردی عمل می کنند؛ بمانند حرفه های دیگر، که هریک قواعد خاص خود را می طلبند. حرفه هایی که، ضمن اینکه منافع عاملین و سهام داران خود را تامین می نمایند، اما در عین حال از مقرارتی مستقل از تک تک افراد پیروی می کنند.

ماکس وبر در همین مقاله توضیح می دهد که مردم معمولا به سه طریق از سیاست های حاکم و رهبران سیاسی پیروی می کنند، یا بطور "سنتی" ( قبیله ای)، یا بعلت موقیعت "کاریزماتیک" رهبر سیاسی و یا بعلت "مشروعیت قانونی". در دو مورد سنتی و کاریزماتیک، سیاست و سیاست ورزی یک حرفه نمی تواند باشد، یا مائده ای است آسمانی که فقط متعلق به رهبری کاریزماتیک است و یا در چهارچوب سنت و روابط قبیله ای و عشیره ای به ارث رسیده است. بعبارت دیگر در دو مورد اول سیاست و سیاست ورزی کاملا جنبه شخصی و فردی پیدا می کنند، در حالیکه در مورد سوم، "مشروعیت قانونی"، سیاست بیشتر جنبه حرفه ای و غیر شخصی می یابد.

نحوه برخورد مردم با رهبران سیاسیِ سنتی ویا برخوردار از موقعیت کاریزماتیک نیز کاملا جنبه شخصی و فردی پیدا می کند. به این معنی که یا در موقعیت طرفدار، او را می پرستند و یا در قامت یک مخالف با او دشمنی خونی و هیستریک پیدا می کنند و خواهان مرگ و نابودی وی می شوند. در نظرگاه مخالفین رهبر، همه بدبختی ها از او ناشی می شوند که با رفتن او همه جا گلستان خواهد شد. به سخن دیگر سیاست و سیاست ورزی نیز کاملا جنبه شخصی پیدا می کنند، که یا باید قربان رهبر شد و یا او را قربانی کرد و به دار مجازات آویخت.

در تاریخ ده ها ی اخیر کشورمان موارد بسیاری از رهبران کاریزماتیک و یا سنتی و سیاست ورزی های شخصی می توان سراغ کرد، که مشروعیت رهبر از موقعیت کاریزماتیک و یا موروثی آن حاصل می گشت و مشروعیت مبارزه سیاسی نیز بواسطه نوع برخوردی که با این رهبر می شد تعیین می گردید. هر اندازه این برخورد آنتاگونیستی و براندازه تر بود، این مبارزه از مشروعیت سیاسی بیشتری برخوردار بود.

از نمونه بسیار شاخص رهبر کاریزماتیک در دوره های اخیر در ایران، روح الله خمینی بود، و از شاخص های بسیار بارز شخصی کردن سیاست سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی می باشد، که اتفاقا وی نیز در نزد هوادارنش از یک موقعیت کاریزماتیک برخوردار است. در تمامی این دوران سیاست های مجاهدین خلق بر پایه ضدیت هیستریک با روح الله خمینی استوار بوده است، بطوریکه می توان گفت که بسیاری از سیاست های درونی و بیرونی این تشکیلات متاثر از این سیاست و واکنشی برضد ولایت فقیه خمینی بوده است. به این معنی که اگر خمینی یک رهبر کاریزما و مقدس بود، ما هم باید از چنین رهبری برخوردار باشیم و اگر وی با استفاده از اعتقادات مذهبی مردم توانست بر مرد سوار شود ما نیز باید از همین مکانیزم استفاده کنیم. مراسم مذهبی راه بیندازیم، به زیارت امام حسین و امام علی برویم و بر خاک سردابی که ظاهر امام زمان از آن راه غایب شده است بوسه زنیم.

بر اساس همین نحوه نگرش به سیاست بود که در نشریات و رسانه های وابسته به مجاهدین خلق فقط به تخریب شخصیت های مخالف این سازمان پرداخته می شد (و همچنان می شود) و منتقدین به این سازمان با فحش و تهمت بعنوان خائن و وابسته به جمهوری اسلامی معرفی می گردیدند و البته همچنان نیز می شوند.

بنظر من مقاله اخیر ایرج مصداقی در باره تاریخچه فعالیت های سیاسی فرخ نگهدار از همین نوع سیاست ورزی است که سیاست را شخصی می کند و هدفی جز تخریب اشخاص ندارد. همانطور که در سازمان مجاهدین خلق این رسم و قاعده همواره مرسوم بود و می باشد. در این کادر، سیاست ورزی مانند ایرج مصداقی هم در مقام قاضی هم دادستان می نشیند و پس از ردیف کردم موارد اتهام حکم نهایی را صادر می کند. همانطور که در بالا اشاره کردم هدف من دفاع از فرخ نگهدار نیست، بلکه نقد این روش برخورد، که سیاست را شخصی می کند، می باشد.

البته که باید برای ثبت در تاریخ همه جزئیات فعالیت های سیاسی شخصیت های موثر در تاریخ ایران جمع آوری و تدوین نمود اما اگر ثبت کننده هم در مقام تاریخ نویس و هم قاضی بنشیند، قطعا نمی تواند بدون پیش داوری همه موارد و شواهد را ضبط نماید. حتی بنظر من نامه های ایرج مصداقی به مسعود رجوی، با وجود برخورداری از اطلاعات زیقیمت تاریخی، یک گزارش تاریخی خالص که قضاوت را بعهده خواننده می گذارد نیستند؛ بلکه در درجه اول از حس خصومت و کینه نویسنده آن نسبت به رهبری مجاهدین خلق برخاسته است. که البته با توجه به اینکه بسیاری از خوانندگان این آثار به بخوبی قادر به استشمام خصومت و کینه ورزی هستند، اگر خود دشمنی خاصی با رهبر مجاهدین نداشته باشند بسوی اینگونه مطالب جذب نمی شوند.  
  
یکبار در تماس تلفنی که با ایشان داشتم و بارها از طریق دوستان مشترک به ایرج مصداقی توصیه کردم که بهتراست از انرژی فراوان ، استعداد و حافظه بسیار قوی که دارد در راه گزارش های تاریخی، اما غیر شخصی، و تدوین مطالب پر محتوای سیاسی استفاده کند. از این طریق بار دیگر از ایشان می خواهم که توجه داشته باشند که مردم ما و بوِیژه نسل جوان و فعالین سیاسی ما نیازی به افشاگری ندارند، خوشبختانه هوش عاطفی نسل جوان و آگاه جامعه ایران به نقطه ای رسیده است که خود قادر به قضاوت باشند، و تنها منبعی که می تواند به آنها کمک نماید، گزارشات مستقل تاریخی و عاری از کینه و خصومت های شخصی است.

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

جامعه ایران در آینه خانه دانشجویی

جوامع کوچکی که در خوابگاه ها و خانه های دانشجویی بوجود می آیند می توانند از منظر روابط و مناسبات اجتماعی آینه گویایی از جوامعِ بشری باشند. در محیط های دانشجویی گاه ویژگیهایی جلب نظر می کنند که در جوامع بزرگتر و در میان ملت ها کمتر دیده می شوند. این ویژگیها را در یک کلام می توان در مفاهیمی مانند "جامعه باز" و متشکل از "انسان های مستقل" (autonomous) خلاصه نمود.

 زمانی که یک جوان به صفت دانشجو وارد دانشگاه و مناسبات درونی خوابگاه دانشجویی می شود، معمولا از سوی هم قطارانش، بدون توجه به پیش زمینه های فرهنگی، نژادی و زبانی، پذیرفته می گردد. جوان تازه وارد پا به محیطی می گذارد که بر خلاف سکون و تکرار خسته کننده زندگی اجتماعی و خانوادگی، بر شور و حرکت، تجربه های جدید و خطا و آزمایش استوار است. دورانی که بر خلاف زندگی معمولی والدینش، که گویی فرایند آن فقط با یک اتفاق بزرگ مانند مرگ قابل توقف است، بسیار کوتاه مدت می باشد و یک هدف ویژه از جمله دست یابی به یک مرحله مشخص از رشد علمی و تجربی را مد نظر دارد.

 دوران دانشجویی دوران عبور از جوانی و دست یابی به درجه ای از بلوغ فکری و شخصیتی نیز می باشد. دورانی که همراه است با ریسک پذیری، شکل گیری ایده آلهای جدید و تلاش برای یافتن و تحقق آنها. دورانی که برآن فقط یک زبان و یک فرهنگ، آنهم زبان و فرهنگ علم و دانش، حاکم است و در آن تبعیض های نژادی و قومی کمتر دیده می شوند . فرد دانشجو نیز از استقلال نسبی برخوردار و هویت او در درجه اول بواسطه موقعیت تحصیلی اش تعیین می گردد.

 البته باید اذعان کرد، که این تصویر از محیط دانشجویی، مطابقت دقیقی با محیط های دانشجویی جوامعی مانند ایران ندارد. در جوامع استبدادی و از نظر سیاسی بی ثبات، دانشگاه ها معمولا بسرعت تبدیل به قلب تپنده و ذهنیت خودآگاه جامعه خود می شوند. موقعیتی که موجب می گردد دانشجو تحت تاثیر شرایط اجتماعی و سیاسی زمان خود بسوی اهداف و فعالیت های خارج از کادر های علمی و دانشگاهی کشیده شود. با وجود این اما، به قطع می توان گفت که ویژگیهای دوران دانشجویی، از جمله: استقلال فردی، شکسته شدن مرزهای زبانی، فرهنگی و مذهبی، قدرت ریسک پذیری، صفت موقت بودن آن و رسیدن به مراتبی از رشد تجربی، عقلانی و علمی قابل مقایسه با جوامع بزرگتر نیستند.

 اما زمانی که یک جوان محیط دانشجویی را ترک کرده و وارد جامعه گردید، شانس بسیاری هست که به فرهنگ، آداب و هنجارهای موروثی جامعه و محیط تولد و زندگی اش باز گردد. گویی دوران دانشجویی، یک دوران ایزوله و مصنوعی و بنابراین غیر واقعی بوده است. بر خلاف دروان دانشجویی، معمولا تصور بر این است که دوران زندگی اجتماعی، پس از فارغ التحصیلی، دورانی دائمی است و لزومی بر عبور از مراحل موقت و رسیدن به درجاتی از رشد عقلانی، تجربی و شخصیتی نیست. امور زندگی، تکراری می شوند، جرات ریسک پذیری فروکش می کند و بر خلاف جوامع دانشجویی، دیگر به محیط پیرامون و انسانهای دیگر، بدون پیش داوری و قضاوت نگریسته نمی شود.

 بر خلاف دوران دانشجویی که روابط پسر و دختر که معمولا زلالی و شفافیت خود را دارد، در روابط اجتماعی سنت های مرسوم عمل می کنند، تا جایی که جوان وارد شده به بازار کار، والدین و خانواده خود را دخیل در انتخاب همسر آینده خود می نماید و بعضا مادر را برای خواستگاری می فرستد.    

 بر خلاف دوران دانشجویی، جوان بازگشته به زندگی معمولیِ اجتماعی، از استقلال شخصیتی کمتری برخوردار است و تحت تاثیر جو حاکم بر اجتماع خود بار دیگر جامه فرهنگ و هنجارهای موجود را برتن می کند. اگر در آن دوران دانشجوی ترک، عرب و یا افغان برای او فرقی نداشتند و همه یک هدف مشترک را دنبال و به یک زبان صحبت می کردند و از تبعیض و مسخره کردن اقوام و زبانهای دیگر کمتر خبری بود؛ اما با ورود به صحنه اجتماع، همه چیز فراموش می شود، بار دیگر ترک و لر و رشتی موضوع جوک ها، و عرب سوسمار خور و افغانی نژادی پست تر می گردد، و از همه مهمتر زن و همان دوست دختر دوران دانشجویی، جنس دوم می شود که هنگام تقسیم ارث پدری یا مادری باید نصف سهم مرد را بگیرد، چون قوانین جمهوری اسلامی آنرا الزام آور کرده اند.

 همانطور که در این روزها شاهد آنیم که بخشی عمده از همان تحصیل کرده های دانشگاهی، تحت تاثیر جو تشدید شده علیه اعراب و جنگ شیعه و سنی، و پس از انتشار خبر "تعرض جنسی" به دو مرد جوان در هنگام ورود به عربستان، شدیدا غیرتی می شوند و هم صدا با مقامات سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی خواهان اشد مجازات برای دو متعرض سعودی می گردند. که البته برای تسکین و فروکشِ خشم خود بلافاصله جوکهای جدیدی نیز علیه اعراب ساخته و رد و بدل می نمایند. گزارشات میدانیِ مربوط به واکنش مردم و مسئولین نشان می دهند که حدود دو سوم مردم خواهان مجازات مامورین عربستان شده اند و فقط حدود یک سوم از سوال شوندگان معتقد بوده اند که این نیز نمونه ایست از جنگ بین شیعه و سنی که عده ای قصد دامن زدن و بهره برداری از آنرا دارند.  

 اگر در دوران دانشجویی هر چالش اجتماعی و سیاسی، بحث ها و مجادلات جدی را بر می انگیخت، اما همین جوانان قدیم در رابطه با جدی و حیاتی ترین بحثها و مذاکرات تاریخ جمهوری اسلامی، مذاکرات هسته ای، بیش از هر چیز به رد و بدل جوک و شوخی های مربوط به این مذاکرات مشغول می شوند و بازار رقابت در ساختن و پخش جوک های ناب و دست اول بالا می گیرد.  

 مهمترین تفاوت بین یک جامعه کوچک دانشجویی و جوامع برزگتر، حتی جوامع دمکراتیک، نحوه برخورد با مقوله دمکراسی و آزادی های اجتماعی است. در جوامع امروزی، بدلیل رشد روز افزون فردیت، برداشت عامه مردم از آزادی و دمکراسی عمدتا محدود به خواست عدم دخالت دولت در امور زندگی خصوصی اشان شده است. وظیفه مردم در چنین جوامعی نیز انتخاب دولتی است که در درجه نخست این خواسته را جامه عمل بپوشاند. این نوع از دمکراسی، که مشارکت و دخالت مردم در امور ملی و کشوری بگونه ای ایستا و فقط در کادر انتخابات پارلمانی صورت می گیرد، و خواست اصلی مردم عدم دخالت دولت در امور خصوصی اشان است، به "دمکراسی منفی" مشهور می باشد. در چنین جوامعی، از نظر اکثریت مردم، آزادی مقوله ایست فی نفسه مستقل، که ارزش آن با هیچ ایده ال دیگری قابل مقایسه نیست. مفاهیم و ارزشهایی مانند برابری، عدالت ، حسِ هم دردی و حفظ محیط زیست در فرع ایده آل آزادی قرار می گیرند. آیده آلی که امروزه بیش از حد جنبه فردی پیدا کرده و در این کادر، سیستمی مطلوب است که بیش از هر چیز آزادی های فردی را تامین کند و دولت کاری به کار مردم نداشته باشد.

 در جامعه کوچک دانشجویی اما خواست آزادی از فردیت و فردگرایی بر نمی خیزد، بلکه بر مبنای استقلال شخصی تعریف می شد و در کنار و شانه به شانه با ارزشهای دیگری مانند، برابری، عدالت، حس همکاری و همدردی قرار می گیرد؛ و اساسا مقوله ای مستقل به ذات نیست. در این جامعه کوچک، آزادی همانند ایده آلهای دیگر، مقوله و مکانیزمی پویا و دینامیک است که هدف آن رشد جوان تازه وارد به دانشگاه و سپس تحویل او جامعه می باشد. همانطور که این جوان در این دوران کوتاه، سرشار از انرژی و روحیه مثبت است، آزادی استشمام شده در این خانه کوچکِ دانشجویی نیز همانا (بر خلاف جوامع سنتی) "آزادی مثبت" و دینامیک می باشد. آزادی که در یک ارتباط جمعی و هماهنگ با دیگر آرمانها معنا پیدا می کند و بجای حفاظت از منافع فردی و بیرون کشیدن گلیم خود از آب، بر همکاری و نجات جمعی استوار است. به سخن دیگر در کادر آزادی مثبت همه به هم احتیاج دارند و حتی موفقیت در درس و امتحانات نیز منوط به همکاری و هم یاری با یکدیگر است.

 در دمکراسی منفی، که امروز در بسیاری از جوامع غربی گفتمان غالب را پیدا کرده است، از دولت انتظار می رود که از یکسو در امور فردی و خصوصی دخالتی نداشته باشد و از سوی دیگر امکانات رفاه عمومی را تامین نماید. در چنین جوامعی، مشارکت عمومی و اجتماعی در اموری که دولت دخالت کمتری (بدلیل سیاست های کاپیتالیستی و فرد گرایی افراطی) می کند، از جمله نظافت عمومی، حمایت از سالمندان، حفظ محیط زیست بسیار ضعیف شده است و احزابی که در کنار آزادی بر مسئولیت و مشارکت جمعی، عدالت نسبی در تقسیم منابع ثروت و حفظ محیط زیست تاکید می کنند در اقلیت قرار گرفته اند.

 تفاوت مهم دیگر بین خانه دانشجو و اجتماع بعنوان خانه یک ملت، هویت عناصر تشکیل دهنده آن است. هویت دانشجویی، هویتی است شکل نایافته، که قبل از اینکه از تاریخ، فرهنگ، نژاد و یا زبان تاثیر گیرد از آرمانها، ایده آلها و الگوهای دوران جوانی که به تناسب زمان شکل و محتوا عوض می کنند تغذیه می شود. اما اگر هویت نسل جوان با انگیزه های آزادی خواهی و برابری طلبی همراه است و مذهب، فرهنگ، زبان و قومیت در شکل گیری آن نقش زیربنایی ندارد، هویت یک ملت و یک جامعه بسیار متاثر از تاریخ، فرهنگ و مذهب مردم آن می باشد.

 در جامعه ایران، این خانه ملت، از هنگامی که این سرزمین بار دیگر یگانگی و یکپارچگی خود را پس از آغاز دوره صفوی بدست آورد، تا زمان حال، شاهد سه گونه هویت ملی و یا مذهبی بعنوان گفتمان های کاملا غالب بوده ایم. به این معنی که بجز سه دوران بسیار کوتاه آزادی در عصر حنبش مشروطه خواهی، یا دوران کوتاه دولت دکتر مصدق و جنبش ملی شدن نفت و یا دوران بسیار کوتاه قبل و بعد از انقلاب ضد سلطنتی سال 1357، که آزادی خواهی، عدالت طلبی و همیاری ملت گفتمان های اصلی را تشکیل می دادند، گفتمان غالب همانا موضوع هویت ایرانی بوده است. هویتی که در درجه اول تحت تاثیر گفتمان غالب در هر دوره زمانی، که آن نیز متاثر از حضور نیروهای خاصی در عرصه های قدرت اجتماعی، طبقاتی و سیاسی بوده، قرار داشته است.

 مردم ایران در سه دوره بسیار کوتاه آزادی خواهی که در چند سده اخیر شاهد آن بوده است، در حقیقت بمانند جامعه کوچک دانشجویی، مرزهای زبانی، قومی و مذهبی را فراموش و دست همیاری و همدلی بسوی یکدیگر دراز کرده اند. اما این دورانها اگرچه همانند دوران دانشجویی موقت و کوتاه مدت بودند، ولی متاسفانه اکثریت غالب همان جوانان قدیم نتوانستند از این دوران کوتاه درس و تجربه لازم را بیاموزند و وارد مراتب جدید از بلوغ و رشد اجتماعی شوند.

 اگر خانه های دانشجویی خانه آزادی، همدلی و برابری بود، اما خانه ملت همواره بر پایه هویت های مصنوعی و تبعیض آمیز استوار بوده، گاه خود را در برابر اهل سنت، گاه اقوام غیر فارس و اکنون در برابر اعراب تجهیز کرده و می کند. که شوربختانه ما امروزه آثار آنرا در تاثیرپذیری از جو مصنوعی ضد عرب، که حتی مسابقه فوتبال صحنه به خاک مالیدن پوزه عربستان سعودی می شود می بینیم؛ و یا می خوانیم و می شنویم که بسیاری از همان جوانان قدیم و یا شاید جوانان جدید با فراموش کردن جنایت هایی که ماموران زندان این نظام علیه جوانان زندانی مرتکب شدند، از "تعرض جنسی" به دو جوان ایرانی غیرتی می شوند و خواهان اشد مجازات مامورین عربستان سعودی می گردند؛ و یا بدلیل ضدیت عمیق با جمهوری اسلامی که ایرانیت و ملیت را له کرده است، ضدیت شوونیستی نسبت به اعراب که روزگاری به ایران زمین حمله کردند و اسلام را وارد این سرزمین نمودند، پیدا کرده اند.

 در خانه دانشجویی همه یک معنا و هویت داشتند و آزادی در کنار همدلی و همیاری و مبارزه با تبعیض مفهوم پیدا می کرد، اما در خانه ملت، گاه متعجب می شوی که چرا در جامعه امروز ایران با وجود این سابقه طولانی آزادی خواهی و برابری طلبی، همچنان تبعیض و مسخره کردن اقوام و زبانهای دیگر بنحو گسترده ای وجود دارد؛ و همچنان موضوع هویت ایرانی-شیعی و حاکمیت ملی که بر حق برخورداری از توانایی هسته ای سوار شده است آن اندازه گفتمان های غالب شده اند که موضوعاتی مانند حقوق بشر و آزادی زنداینان و حصر نشینان در حاشیه قرار گرفته و یا فراموش شده اند.   

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

حقیقت نهفته در مواضع اخیر رهبر جمهوری اسلامی، تضاد آشتی ناپذیر خیر و شر


هنگامی که رهبر جمهوری اسلامی ایران بهمراه نیروهای نظامی و امنیتی اش دریافتند که ادامه سیاست های پرتنش دولتِ دست نشانده اشان و پیگیری برنامه های هسته ای، که در درجه اول برای تضمین امنیت نظام اسلامی بود، دیگر امکان پذیر نیستند، و متوجه گردیدند که پافشاری بر تداوم این سیاست بر ضد خود عمل خواهد کرد و امنیت حکومت اسلامی را در معرض خطرات جدی قرار خواهد داد، تصمیم گرفته شد که دولت جمهوری اسلامی سیاست مسالمه جویانه تری اتخاذ نماید و به گفته سید علی خامنه ای با نرمش قهرمانانه به پای میز مذاکره باز گردد. از آن زمان دورانی آغاز شد، که نقطه شروع آن انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری و سپس بازگرداندن پرونده هسته ای به وزارت خارجه بود.

جمهوری اسلامی در سال 1367 با اشراف کامل به وضعیت نظامی و اقتصادی اش و آگاهی دقیق از افزایش روز افزون مخالفت های مردمی با ادامه جنگ تصمیم گرفت که به واقعیت های موجود تن دهد و به منطق همیشگی خود، که حفظ نظام اسلامی بالاترین وظیفه شرعی است، باز گردد و آتش بس را بپذیرد. چرخش در سیاست های هسته ای این نظام که لازمۀ آن ورودِ سیاست مداران نرم تن، متعادل و اهل مذاکره به دولت جمهوری اسلامی، و بازگشت به پای میز مذاکره بود، نیز از همین مکانیزم پیروی می کند.

رهبری این نظام با وجودیکه اطلاعات کامل از عواقب بسیار منفی و مخرب ادامه برنامه های هسته ای داشته است، اما آگاهانه برای تبدیل جمهوری اسلامی ایران به یک قدرت منطقه ایِ برخوردار از توانایی تولید بمب اتمی، نه تنها برنامه های غنی سازی را متوقف نکرد، بلکه بر حجم و سرعت آن نیز افزود. اما هشت سال دولت احمدی نژاد که صرفا برای ادامه برنامه های اتمی این نظام سرپا نگاه داشته شده بود، شرایط اقتصادی و مالی دولت را به نقطه ای کشاند که رهبری جمهوری اسلامی را برای بار دوم وادار نمود که بین ادامه برنامه های هسته ای و تعاقبات وحشتناک آن و حفظ نظام انتخاب اصلح را بنماید.

اگر فوت سریع رهبر انقلاب اسلامی روح الله خمینی این فرصت را به ما نداد که با جنبه ها و زوایای دیگری از افکار و اعتقادات رهبران جمهوری اسلامی بهتر آشنا شویم، اما اینبار عدم شجاعت علی خامنه ای در پذیرش واقعیت های زمانه و عدم آمادگی وی بر نوشیدن یکباره جام زهر این فرصت را به ما داده است که به زوایای دیگری از اندیشه حاکم بر رهبری این نظام نظری بیفکنیم.

علی خامنه ای سرانجام پس از یک هفته سکوت موضعی ظاهرا خنثی و بیطرف اتخاذ کرد، اما در واقعیت امر، با بازگشت به عادتِ مرسوم خود و طرح مجدد موضوع بی اعتمادی، عملا با نتایج مرحله ای حاصل از مذاکرات لوزان مخالفت نمود و مجددا بر خواسته توقف یک مرحله ای تحریم ها تاکید کرد؛ در حالیکه وی کاملا با واقعیت ها و مکانیزم های قانونی در جهان امروز آشناست.

تبریک برخی از شخصیت های مذهبی، سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی، از رئیس مجلس شورای اسلامی، امامان جمعه تا فرمانده سپاه به تیم مذاکره کننده از یکسو و پرهیز خامنه ای از تبریک و ابراز خشنودی از تلاش های تیم ظریف از سوی دیگر، دو واقعیت و دو انگیزه سرسخت را که همواره در دوران جمهوری اسلامی در برابر هم قرار داشته اند نمایان میسازد.

واجب شرعیِ "حفظ نظام اسلامی" به هر قیمتی (و اگر لازم باشد با خوردن زهر و یا نرمش قهرمانانه) و در برابر آن رسالت این حکومت برای جنگ با شیطان و اشرار تا براندازی نهایی نظام کفر جهانی، دو مکانیزم درونی، اما بعضا متضاد با هم این حکومت را تشکیل می دهند. ما حتی تضاد و درگیری دائمی این دو مکانیزم را، که گاه در دو قطب کاملا مخالف با یکدیگر قرار می گیرند، در شخصیت، منش و رفتار رهبری جمهوری اسلامی نیز مشاهده می کنیم.

اگرچه در دستگاه فکری روحانیت حاکم و ولایت فقیه، حفظ نظام یک واجب شرعی است اما مبارزه با دشمن و شیطان نیز یک وظیفه و حکم شرعی و دینی می باشد. در کادر ایدئولوژی ولایت فقیه و بطور کلی ادیان رسمی موجود، "خدا و شیطان" و "خیر و شر" وجودی مستقل از انسان دارند و هر یک تلاش می کنند انسان را بسوی خود جذب نمایند. مطابق این طرز تفکر، ساختار جهان هستی بر دو نیروی خیر وشر که همواره در حال مبارزه با یکدیگرند استوار است، و جهان انسانی تا غلبه نهایی خیر بر شر روی آسایش و آرامش نخواهد دید، نیروهایی که همواره مستقل از اراده او عمل کرده و می کنند و منشا ماورا طبیعت دارند.

پافشاری سید علی خامنه ای بر ادامه برنامه های ضد ملی و ضد بشری هسته ای، که بنظر بسیاری از کارشناسان دلسوز داخل و خارج کشور هیچ توجیه اقتصادی ندارند، تا جائیکه حتی ادامه حیات این نظام را در خطر جدی قرار داده است، دلیلی جز اعتقادات اسلامی و ایدئولوژیک وی مبنی بر قرار داشتن ولایت فقیه و حکومت شیعه ایرانی در جبهه خیر و امریکا و متحدانش در جبهه شر و شیطان نمی تواند داشته باشد. آمار دقیقی از تکرار کلماتی مانند "دشمن" در سخنرانی های خامنه ای در دست نیست، اما بقطع می توان گفت که واژه ها و ترجیع بند های معروف وی صدها بار تکرار شده اند. بکارگیری و تکرار همیشگی اینگونه واژه ها، با علم به اینکه عواقب پیگیری مبارزه با شیطان بزرگ و شر مطلق، دامن جمهوری اسلامی را نیز می تواند بگیرد، نمی تواند صرفا با انگیزه شکل و جهت دادن به افکار عمومی صورت گرفته باشد. اعتقادات و انگیزه های محکمتری در پشت ترجیع بند "دشمن می خواهد نظام اسلامی را نابود کند" و ورای شعارهای مرگ بر امریکا و اسرائیل که در نمایش های هفتگی ولایت فقیه داده می شوند، پنهان گشته اند. این واژه ها و شعار ها، فقط بازی با کلمات در میدان سیاست و برای جلب و انحراف افکار عمومی نیستند، بلکه از عمق اعتقادات ایدئولوژیک و دینی رهبر جمهوری اسلامی و هوادارانش خبر می دهند.

زمانی که جورج دبلیو بوش به همراه تونی بلر نخست وزیر وقت انگلستان جنگ با عراق را آغاز کردند، آگاهی کامل از عدم وجود زرادخانه هستی ای در عراق داشتند و می دانستند که ادعای آنان دروغی بیش نیست. همچنین با علم به بی ثباتی تاریخی این منطقه و وجود تضادهای قومی و مذهبی که فقط با حمایت از دولت های استبدادی در منطقه خاورمیانه بر روی آنها سرپوش گذاشته شده بود، متوجه بودند که جنگ در این منطقه حتی منافع دراز مدت امریکا و انگلستان را در معرض خطر جدی قرار خواهد داد؛ اما با این وجود بر طبل جنگ کوبیدند و به عراق لشکرکشی کردند.

شاید بتوان گفت که تنها رهبر سیاسی دوران معاصر که مشابه رهبر جمهوری اسلامی از ترجیع بند واحدی در هنگام سخنرانی هایش استفاده می کرده است جورج دبلیو بوش باشد. وی نیز بطور دائم از ترکیباتی مانند "خیر و شر" استفاده می کرد و معتقد بود که جهان بین دو جبهه "خیر و شر" تقسیم شده است، و امریکا رهبری جبهه خیر را بعهده دارد. مبارزه وی با شر، مانند خامنه ای محدود به افراد و دشمنان مشخصی نمی شد، بلکه آندو اصولا رسالت مبارزه با شر در همه عرصه های جهان بشری و حتی تاریخ را بر دوش خود احساس کرده و می کنند. می گویند جرج دبلیو بوش در 319 سخنرانی خود 914 بار کلمه شر را بکار برده بود، (Peter Singer: the president of good and evil,)

نویسنده کتاب "پرزیدنت خیر وشر" معتقد است که جورج دبلیو بوش نمی توانست برای یک مدت طولانی نمایش سیاسی بازی کند، وی واقعا به وجود خیر و شر در این دنیا اعتقاد داشت و برای خود رسالتی ویژه قائل بوده است. بنظر من سید علی خامنه ای نیز دچار چنین توهماتی است و بقول خود، بدون عقب نشینی از خط قرمزهای نظام اسلامی، فقط حاضر است کمی نرمش "قهرمانانه" از خود نشان دهد.

جان گِرِی در یک مقاله مفصل تحت عنوان "حقیقت شر" (The truth about evil, 2014) که در بخش فلسفه سایت گاردین آمده است نشان می دهد که بسیاری از تضاد ها و جنگهای منطقه ای و جهانی، از گذشته های دور تا دوران معاصر، در کنار عوامل سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیک، همچنین ناشی از تفکرات دوآلیستیِ رهبران سیاسی و ارزشهای اخلاقی آنها نیز بوده اند. وی برای تدوین نظریه خود از سیاست ها و مواضع جورج دبلیو بوش و تونی بلر در زمان جنگ با عراق، از تضاد های تاریخی بین شرق و غرب و نیز از افکار و اندیشه های آدولف هیتلر در دوران جنگ دوم و سرانجام از دوران برده داری و تاریخ مذاهب و ادیانی که نظام فلسفی و جهان بینی آنها بر مبارزه دائمی بین خیر و شر استوار بوده اند بهره می برد.

در حقیت تا زمانی که ما فراتر از خیر و شر نیندیشم و این تفکر دوالیستی مبنی بر وجود خارجی نیروهای خیر و شر در این جهان را به کناری ننهیم، باید همواره شاهد تضاد و تنش بین رهبران سیاسی که جهان بشری را به دو جبهه خیر و شر تقسیم می کنند، باشیم. خیر و شر نه وجود خارجی دارند و نه چیزی بعنوان خیر و شرِ مطلق قابل تعریف است. آنچه هست و آنچه اتفاق می افتد ناشی از انتخابها و رفتار های انسانی است که صفتی جز صفت نسبی ندارد و جایگاهی جز در میانه دو سر مطلق خیر و شر (که فقط در یک ایدئولوژی و مذهب مطلق اندیش امکان حضور دارند) نمی تواند داشته باشد.

 تضاد خیر و شر، انگونه که در تفاسیر دینی آمده است تنها با حذف نهایی یکی از دو طرف حل می گردد و رابطه بین آندو نیز هیچگاه نمی تواند رابطه ای صلح آمیز و استوار بر اعتماد متقابل باشد. در مقابل اما اگر ما تضادهای موجود در شرایط امروز جهان را صرفا اختلافات بشری، که عوامل ماوراء طبیعت دخالتی در آن ندارند، بدانیم؛ (اختلافات و تنش هایی که بر اراده انسانی برای کسب قدرت و گسترش آن استوارند، و شرایط اقتصادی، سیاسی، تاریخی و فرهنگی تاثیرات مستقیمی بر شکل گیری آنها دارند) آنگاه چاره نداریم که بر سر میز مذاکره بنشینیم و این اختلافات را از راه گفتگو حل نماییم. زیرا همانطور که خیر و شر مطلق وجود ندارد، حذفِ مطلق آنها نیز از عرصه زندگی انسان امکان ناپذیر است.     

برخورد تمدنها، مذاهب و جوامع بشری با یکدیگر در حقیقت منعکس کننده طبیعت چند گانه و گاه متضاد انسان هستند. در وجود و در مغز و روان انسان دو بخش سفید و سیاه وجود ندارند، آنچه هست خاکستری است و قابل تغییر. حذف مجازات اعدام در قوانین جزایی در بسیاری از کشورهای غربی، که دین از سیاست منفک شده است و قوانین حاکم ماهیتی بشری و بنابراین نسبی یافته اند، در حقیقت بیان آشکار این واقعیت است که انسانِ خطاکار، حتی بعنوان یک قاتل، گرفتار در بند نیروهای شیطانی نیست و قابل تصحیح و باز گشت به جامعه می باشد. در مقابل اما قوانین قصاص و مجازاتِ به مثل، برای مثال چشم در برابر چشم، در حقیقت ریشه در تفکر دوآلیستی دارند که حل تضاد های موجود در جوامع بشری تنها با حذف یکی از طرفین امکان پذیر است.

جان گِرِی در مقاله خود سوال آلبرت انیشتین از فروید و پاسخ وی را به این مضمون می آورد: آیا امکان پذیر است که ما تکامل روانی انسان را آنگونه تحت کنترل در آوریم که انسان (سرانجام) در برابر جنون نفرت و تخریب ایمن گردد؟ فروید پاسخ می دهد: احتمال و شانس بسیار ضعیف و نزدیک به صفری وجود دارد که بتوانیم تمایلات خشونت آمیز انسان را (بطور کامل) سرکوب نماییم. بعبارت دیگر باید با آن مدارا نمود و سعی در تغییر و تصحیح آن داشت. راهی که منطق نسبی و عقل جمعی بشری را می طلبد، منطقی که در پی نابودی نیست و بر سازندگی و رشد تکیه دارد.

زمانی که خطوط آخر این یادداشت را می نوشتم باردیگر ودیو جدیدی از داعش توسط خبرگزاری ها پخش گردید که سمبل واقعی نوع برخوردی است که افکار و اندیشه های تمامیت گرا از خود نشان می دهند. ایدئولوژی که خود را خیر مطلق می دانند و هدفی جز براندازی شر مطلق ندارند. نیروهای داعش دو شهر بسیار تاریخی در عراق را که سمبلی از اولین تمدنهای بشری بودند را با مواد منفجره با خاک یکسان کردند. در قاموس و اندیشه آنان نیز این آثار جلوه هایی از شیطان هستند که باید نابود گردند، وگرنه این اعمال با هیچ منطق سالم و طبیعی بشری هم آوایی ندارد.



۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

اسلام سیاسی، شیعه گری و آگاهی های کاذب؛ سوال این است "حاکمیت و منافع ملی" یا "حقوق مردم"؟

با وجودی که طرفهای اصلی درگیر در جنگهای جاری در منطقه خاورمیانه از سوریه تا یمن، عمدتا از نیروهای نظامی و شبه نظامی سنی و شیعه مذهب یا حامیان و وابستگان به دو قدرت اصلی این منطقه، جمهوری اسلامی ایران و عربستان تشکیل می شوند، اما آیت الله خامنه ای بارها در سخنرانی های خود تاکید کرده است که این درگیریها، جنگ بین شیعه و سنی نیستند بلکه آتش آن توسط طرفداران اسلام امریکایی و دلبستگان به غرب افروخته می شود. این در حالی است که از میان سخنان برخی از مقامات نظامی و مذهبی این نظام می توان استنباط نمود که جمهوری اسلامی ایران بر خلاف ادعای رهبر آن به اشکال مختلف ایدئولوژیک، نظامی و لجستیکی در منطقه خاورمیانه حضور فعال دارد و در پی حفاظت از منافع استراتژیک و ژئوپلیتیک خویش می باشد.

برای مثال محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت در نامه سرگشاده ای به رهبر انصارالله یمن، عبدالملک حوثی، او را برادر عبدالملک حوثی و رهبر عالیقدر یمن خطاب می کند و پیروزی نیروهای تحت رهبری را به وی تبریک می گوید" (منبع: سایت خبری تحلیلی نامه نیوز). "علی اکبر ولایتی، مشاور امور بین‌الملل رهبر جمهوری اسلامی نیز در تاریخ ۲۶ مهرماه سال ۹۳ در دیدار با اعضای انصار‌الله یمن بر "حمايت جمهوری اسلامی ايران از مبارزه حکيمانه انصارالله" تاکید کرده بود و خواهان آن شد که انصارالله در یمن نقش حزب‌الله در لبنان را بر عهده بگیرند. او در ضمن پیروزی شیعیان حوثی را که در پی کسب قدرت هستند، قریب‌الوقوع خواند و بر حمایت ایران از آنها تأکید کرد. (www.dw.de)

قاسم سلیمانی در یک سخنرانی که تاریخ ۲۷ بهمن ماه سال 1392 در فارس نیوز آمده است می گوید: مرجعیت سیاسی شیعه به ایران یک قدرت مضاعف از قومیت بخشید، ضمن اینکه به شیعه کمک کرد به بازیافت قومیت شیعی [بپردازد] که این از اثرهای ماندگار است. اگر ایران نبود این اتفاقات هم نمی‌افتاد. وی در ادامه به مانور اربعین در کربلا اشاره می کند و می گوید: "این مانور ۲۰ میلیونی در اربعین امام حسین (ع) که در کنار عربستان انجام گرفت و راهپیمایی انجام دادند، قابل وصف نیست. این قدرت ما است.... این تظاهر مذهبی دینی شیعه ۲۰ میلیونی، این قدرت‌نمایی ما بیش از رژه مسلحانه‌ای است که می‌رود هواپیماها و تانک‌ها و توپ‌ها را که همه به حق هم هست، به نمایش بگذارد".... "این قدرتی که شما می‌بینید این تلفیق، هنر امام بود؛ تلفیق مذهب به ملیت و امام آن طوری طراحی کرد که هیچ کس بر دیگری و هیچ کدام دیگری را مغلوبه نکند. نه مذهب، دموکراسی و مردم را و نه مردم، دموکراسی و مذهب را. چه کسی چنین احساسی را می‌تواند [ایجاد] کند؟…...اگر کسی حس ملی‌گرایی داشته باشد، باید امروز به این راه امام سجده کند. این کار بزرگی که امام کرد برای این ملت و قومیت و برای این کشور."

از میان اخبار و گزارشات فوق، مبنی بر حمایت فعال جمهوری اسلامی از شیعیان منطقه خاورمیانه، سخنان قاسم سلیمانی قابل توجه و تعمق است. وی در سخنرانی خود به هویت های قومی مذهبی و ملی ایرانیان و شیعیان منطقه می پردازد و به طرح جدیدی که رهبر انقلاب اسلامی، آیت الله خمینی، با تلفیق این هویت های چند گانه خلق کرد اشاره می کند؛ طرح جدیدی که به ملیت ها و قومیت های منطقه هویت "یگانه ای" بخشیده است. که البته این هویت یگانه در چهارچوب دیدگاههای آیت الله خمینی چیزی جز امت اسلامی، که منافع آن فراتر از مرزهای جغرافیایی ایران است نمی توانست باشد.

اصولا مقولاتی مانند "منافع ملی" و "حق حاکمیت ملی"، مفاهیمی کاملا سیاسی و حتی ایدئولوژیک هستند، که هر دولتی در یک دوره زمانی سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی خاص، و با توجه به موازنه نیروهای موثر در قدرت، تعریف می کند و بر مبنای آن سیاست های داخلی و خارجی خود و بطور مشخص جایگاه ژئوپلیتیک نظام حاکم را تنظیم می نماید. بعبارت دیگر "منافع ملی" که امروزه مصطلح است و نیز حق حاکمیت بر خاسته از آن، حاصل سرجمع ساده منافع و حقوق آحاد یک جامعه نیستند، بلکه منعکس کننده سر فصل مشترک منافع طبقات حاکم، اهداف سیاسی و اقتصادی آنها و همچنین فرهنگ، هنجارهای اجتماعی و گفتمانهای غالب در هر دوره زمانی می باشند، به همین دلیل نیز بجای ماهیتی حقوقی بیشتر یک ماهیت ایدئولوژیک و سیاسی پیدا کرده اند.

ما در تاریخ چند صد سال اخیر کشورمان شاهد چندین تعریف متفاوت از منافع و حق حاکمیت ملی بوده ایم که بجای اینکه بازتاب دهنده واقعی حقوق و منافع آحاد جامعه ایران بوده باشند، منعکس کننده منافع سیاسی و طبقاتی نظام حاکم بر کشور بوده اند. این تعاریف خاص از منافع و حق حاکمیت ملی اما در هر دوره ای توسط ایدئولوژی سیاسی نیروهای اصلی درگیر در قدرت تغذیه و حمایت می شده اند. ایدئولوژی سیاسی مزبور اما به نوبه خود در بستر گفتمان غالب در هر مقطعی، بتدریج شکل گرفته و توسط رهبر و یا رهبران سیاسی هر دوره ای تئوریزه می شده اند.

سید محمدعلی حسینی زاده در کتاب خود "چگونگی استقرار دولت صفوی" می نویسد: "در این زمان اکثر مردم ایران سنی بودند و شیعیان به صورت پراکنده در شهرهایی چون قم، کاشان و نواحی مازندران و گیلان حضور داشتند، اما آموزه های شیعی چون حب اهل بیت در میان مردم وجود داشت." ....در تبریز وقتی شاه اسماعیل قصد خود را برای اعلام رسمیت مذهب شیعه- آن هم در نوع افراطی آن و همراه با لعن خلفا و صحابه ی مورد احترام اهل سنت- اعلام کرد در پاسخ به مخالفت های همراهانش گفت: "مرا به این کار واداشته اند و خدای عالم و حضرات معصومین همراه هستند و من از هیچ کس باک ندارم به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگویند شمشیر می کشم و یک کسی را زنده نمی گذارم»(عالم آرای صفوی، ص 64)." همچنین در تاریخ آمده است که در اواخر حکومت سلطان محمد خوارزمشاه، که گفته می شود گرایشات شیعی داشته است، صوفی گری نیز بشدت رشد کرده بود.

بعبارت دیگر، آشوبهای داخلی، آشفتگیهای اقتصادی و سیاسی و شکست های پی در پی خوارزمشاهیان از یکسو و تبدیل شدن مذهب شیعه و صوفی گری به نوعی از "مذهب مقاومت" در برابر مذهب رسمی حاکم که توسط خلفای سنی تحمیل شده بود، زمینه های مناسبی برای خلق هویت جدیدی برای ایرانیان، که هنوز شکوه ایران باستان را در مخیله خود داشتند، فراهم آوردند. این هویت جدید اما بر پایه گفتمانِ نوین و "پیشرو" آن زمان ( البته در مقایسه با مذهب رسمی حاکم)، که می توان آنرا گفتمان "شیعه ایرانی" نامید، توسط دولت صفویه و علمای شیعه تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی جدید برای باز تعریف منافع و حق حاکمیت ملی ایرانیان می گردد.

 در اواخر دوران قاجار و پیش از آغاز جنبش مشروطه خواهی، بتدریج گفتمانهای جدید و مترقی مانند مدرنیته و دولت-ملت در میان ایرانیان، بویژه روشنفکران و طبقات آگاه تر جامعه شروع به رشد می کنئد. اگرچه بخشی از روحانیت شیعه از جنبش مشروطه خواهی حمایت می کرد و رگه هایی از گفتمان "شیعه ایرانی" نیز در این گفتمانهای جدید دیده می شدند، اما گفتمان ملیت و دولت مدرن، که مشروط به قوانین ساخته دست بشر است، وجه غالب و پررنگ را تشکیل می دادند.

اما باز هم همانند اوائل دوران صفویه، رشد و گسترش گفتمانهای مدرن از یکسو و آشفتگی های اقتصادی و اجتماعی و آشوبهای سیاسی از سوی دیگر بتدریج زمینه های مناسبی را برای خلق و باز تعریف هویت جدیدی برای ایرانیان فراهم می آورئد، که می توان آنرا "ناسیونالیسم ایرانی" نامید، هویت جدیدی که توسط حامیان روشنفکر حکومت پهلوی تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی جدید و معنا دهنده به منافع و حق حاکمیت ملی ایرانیان می گردد.

 فرایند خلق و باز تعریف هویت سوم (و بر مبنای آن تفسیر جدیدی از "منافع و حق حاکمیت ملی" ) در دهه چهل و پنجاه شمسی، در دوران سلطنت محمد رضا پهلوی آغاز می شود. سرخوردگی مردم از بخشهای الیت و نخبه جامعه ایران که یا از سلطنت رضا شاه و سپس محمد رضا شاه حمایت می کردند و یا در دوران جنبش ملی شدن صنعت نفت دچار خطاهای بزرگ سیاسی شده بودند از یکسو، و ملاحظه دخالت مستقیم امریکا و انگلیس در جریان کوتادی بیست و هشت مرداد سال 32 از سوی دیگر، زمینه های مناسبی برای شکل گیری یک گفتمان جدید را فراهم آوردند. باز بودن فضای نسبی سیاسی برای نیروهای مذهبی، در مقایسه با نیروهای مارکسیست (بدلیل ترس از بلوک شرق)، و آسیب هایی (بویژه از لحاظ فرهنگی و سیاسی) که جامعه ایران در اثر وابستگی نظام پهلوی به غرب خورده بود، نیز زمینه های شکل گیری گفتمان جدید "بازگشت به خویشتن مذهبی" را فراهم آوردند. در این گفتمان جدید بر خلاف گفتمان مدرنیته و ملیت، عوامل مذهبی بویژه فلسفه سیاسی شیعه (فلسفه انتظار) دست بالایی  داشتند. این گفتمان جدید را می توان "شیعه فرا ملی" و یا "شیعه فرا ایرانی" نامید. بر مبنای این گفتمان جدید بود که دو فلسفه سیاسی جدید خلق گردیدند. علی شریعتی "فلسفه انتظار، مکتب اعتراض" را ارائه نمود و آیت الله خمینی نظریه ولایت فقیه را طراحی کرد. و همانطور که می دانیم این دو نیز ایدئولوژی سیاسی جدیدی را خلق کردند که پایه و اساس باز تعریف و خلق دوباره "هویت ایرانی"، "منافع و حق حاکمیت ملی" گردید و سیاست های بین المللی و فرا منطقه ای جمهوری اسلامی را رقم زد.

 میشل فوکو معتقد است که ایده ها و نظریات مشترک آحاد یک جامعه (بعبارت دیگر گفتمان غالب در هر دوره زمانی) در حقیقت محصول کنش و واکنش های موجود در روابط و مناسبات قدرت هستند؛ و افراد یک جامعه (شاید بجز بخش روشنفکر و خود آگاه آن جامعه) کمتر قادرند که خود را از این مناسبات و گفتمان حاکم رها سازند. از این منظر حتی بنظر من می توان گفت هویت ملی یا تاریخی که بر مبنای گفتمان غالب در هر دوره زمانی دوباره تعریف می شوند؛ و همچنین فلسفه سیاسی و سپس ایدئولوژی سیاسی که مطابق میل خود حاکمیت و منافع ملی را تبیین می کنند، هیچکدام از اصالت ذاتی برخوردار نیستند و در حقیقت بنوعی آگاهی کاذبی را نمایندگی می کنند که در درجه اول در کادر مناسبات قدرت حاکم شکل گرفته اند.

در فرایندهای بعدی، هویت های ملی و تاریخی که در هر دوره تاریخی شکل و محتوای جدیدی می یابند و نیز ایدئولوژی های سیاسی مبتنی بر آنها با کشیدن خطوط تبعیض آمیز بین خود و دیگران شکل تثبیت شده ای می یابند. این خطوط تبعیض آمیز می توانند، نژاد، مذهب و یا حتی جئسیت باشند؛ خطوط و مرزهایی که صرفا توسط قدرت های حاکم و بر اساس نیازهای سیاسی و اقتصادی آنها، از میان فرهنگ و تاریخ یک ملت، بطورغیر طبیعی برجسته و بزرگ نمایی می گردند، که دقیقا به همین علت به آنها ماهیتی غیر واقعی و کاذب می دهد.

بر این مبنا می توان گفت که گفتمانهایی که اراده گرایانه توسط نخبگان و روشنفکران جامعه تعریف و تدوین می شوند، همواره در معرض خطر تبدیل شدن به یک فلسفه و ایدئولوژی سیاسی خاص قرار دارند، بویژه اگر این پروسه کاملا مستقل از مناسبات و روابط قدرت به انجام نرسد. سه گفتمان متفاوت "شیعه ایرانی"، "ناسیونالیسم ایرانی" و "شیعه فرا ملی" که ما در تاریخ چند سد سال اخیر ایران شاهد بوده ایم، در واقع بدلیل سیاسی و بعبارت بهتر سیاست زده بودن و بعضا وابسته بودن روشنفکران، نخبگان و بخش های الیت جامعه ما گفتمانهای تبعیض گر، یکطرفه و ایدئولوژیک و بنابراین کاذب شده اند و نتوانسته اند پشتوانه های خوبی برای حقوق ملت ما باشند.

 اما با توجه به اینکه در شکل گیری مفاهیمی مانند "حق حاکمیت ملی" و بدنبال آن در تنظیم سیاست خارجی یک کشور عوامل بیشماری بویژه نیروهای اصلی درگیر در قدرت نقش موثری بازی می کنند و همواره، همانطور که تاریخ نشان داده است، حق حاکمیت و منافع ملی بطور دلبخواه و گزینشی و بر مبنای گفتمان و فلسفه سیاسی غالب تعریف شده اند، آیا پسندیده تر و منطقی تر نیست که ما اصولا خاستگاه دیگری برای تعریف منافع ملی برگزینیم؟ و آیا اصولا بهتر نیست که حتی این واژه را بدلیل آلودگی های بسیار دیگر بکار نبندیم؟!

در دنیایی که روز به روز کوچکتر می شود و مرزهای فرهنگی و سنتی در حال ضعیف شدن هستند، در دنیایی که حقوق بشر و حقوق شهروندی، مستقل از فرهنگ، نژاد، سرزمین و اعتقادات مذهبی تبدیل به یک مرام جهانی و عمومی شده اند؛ و همچنین برای اینکه تا حد امکان زمینه های تولید گفتمانها و فلسفه های سیاسی تبعیض آمیز و کاذب محدود شوند آیا معقول تر نیست که ما بجای "حاکمیت و منافع ملی" از "حقوق مردم" صحبت کنیم. حقوقی که در چهار کلمه ساده و فارغ از فلسفه و ایدئولوزی سیاسی خاصی، در رفاه، آزادی، امنیت و عدالت خلاصه می شوند.

در این کادر قطعا قابل توجیه نیست و بلکه نافی حقوق طبیعی مردم کشورمان است که فقر و تهیدستی در ایران امروز بیداد کند اما میلیاردها دلار صرف دخالت های نظام جمهوری اسلامی در کشورهای منطقه شود و یا به بهانه حق حاکمیت و منافع ملی میلیاردها دلار صرف ماجراجویی هسته ای رهبر جمهوری اسلامی گردند. در حالیکه بخشهای محروم جامعه ایران و حتی بخش متوسط این کشور زیر خط فقر اقتصادی قرار داشته باشند. و البته در کادر گفتمان "شیعه فرا ملی"، ولایت فقیه و اسلام سیاسی، صحبت های قاسم سلیمانی نماینده امنیتی-نظامی علی خامنه ای در عراق، و حمایت های محسن رضایی و علی اکبر ولایتی از رهبر حوثی های در یمن کاملا قابل توجیه هستند. از کوزه شیعه فراملی، فلسفه سیاسی ولایت فقیه و اسلام سیاسی این حکومت همان تراود که در اوست.


۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

گله های اسب و توده ای از گوسفندان

روانشناسان معتقدند که تنها ده در صد از ارتباطات انسانی (human communications) زبانی و کلامی هستند، و حدود نود در صد از پیامهای ما از طریق رفتارها و واکنشهای غیر کلامی منتقل می شوند. با وجود این اما، در فرهنگ، آموزش و روابط اجتماعی بیش از هر چیز بر مبادلات کلامی، نوشتاری و تقویت نیروی حافظه برای یادگیری نوشتارها و لغات تاکید می گردد. این تفاوت بارز را ما در میان حیواناتی که در رده های بالایی از مراتب تکاملی قرار دارند نیز بخوبی می توانیم مشاهده کنیم. بخش اعظم ارتباطات و مبادلات بین حیواناتی مانند اسب و یا دولفین غیر زبانی هستند و هوش و ذکاوتی که این حیوانات در فرایند تکامل کسب کرده و از خود بروز می دهند بیشتر در چهارچوب هوش عاطفی (emotional intelligence) قرار می گیرند تا هوش مغزی و عقلی.

در زمینه قدرت و نیروی حاصل از این استعداد در میان موجوداتی که گله وار زندگی می کنند، مانند اسب در دنیای وحش، مطالعاتی خانم لیندا کوهانف (Linda Kohanov) انجام داده که در کتاب وی تحت عنوان قدرت گله (the the power of the herd) آمده است. در این کتاب به مقوله رهبری (جمعی) و توانایی استفاده از هوش عاطفی در فرایند تکامل اجتماعی توجه ویژه ای شده است.

در رابطه با نحوه عملکرد هوش عاطفی در هدایت یک گله باز هم می توان به نمونه های بیشتری از دنیای حیوانات اشاره کرد. گله انبوه پرندگان را هنگام غروب آفتاب در نظر بگیرید که چه مناظر زیبا و دائما متغییری در افق و در فراز درختانی که سرانجام بر شاخه های آن، برای خواب شبانه، خواهند نشست بوجود می آورند. ما انسانها چون عادت به نظم و حرکت در یک جهت خاص کرده ایم می پنداریم که اشکالِ مزبور کاملا بی نظم و هدایت نشده اند و این پرندگان بدون یک رهبری مشخص در حال پروازند. اما در دنیایی که ارتباطات آن عمدتا بر مبنای هوش عاطفی صورت می پذیرد این اشکالِ ظاهرا بی نظم، نظم طبیعی و رهبری دست جمعی خاص خود را به نمایش می گذارند که پیامهای آن از طرق دیگری، متفاوت با مکالمات زبانی، منتقل می گردند. این پدیده را ما در گله برخی از ماهیها مانند دولفین نیز مشاهده می کنیم، که در حرکت های دسته جمعی و دائما متغییر آنها کمتر اتفاق می افتد که تک موجودی از گله جدا افتد.

در نقطه مقابل، گله ای از گوسفندان را که از لحاظ هوش عاطفی در رده های پایین تری قرار دارند، در نظر بگیرید. این گله حتما محتاج یک رهبری مشخص است که آن را به حرکت وادارد، وگرنه بر جای خود خواهد ایستاد و نمی داند که به چه سمتی حرکت خود را آغاز نماید. جهت حرکت دسته جمعی اش نیز یک سویه و یک شکل است و تک تک اعضای آن سر به پائین بدنبال جلودار خود حرکت می کنند. که البته همواره امکان دارد که گوسفندی در اثر بی توجهی شبان از گله جدا افتد.

موضوع مشترک این نمونه ها از دنیای حیوانات مقوله رهبری و هدایت دسته جمعی است که بر مبنای هوش عاطفی و هوش اجتماعی (social intelligence) می تواند صورت گیرد. اما اگر حدود نود در صد از ارتباطات ما انسانها نیز غیر کلامی هستند و انسان یکی از با هوش ترین موجودات می باشد، آیا نمی توان نتیجه گرفت که اصولا پدیده رهبری در نسل بشر نیز در درجه نخست باید پدیده ای غیر کلامی و زبانی و بعبارت دیگر بر مبنای هوش عاطفی و هوش اجتماعی باشد؟

تاریخ بشر نشان می دهد که رهبران بزرگی که سرفصل های مهمی در فرایند تکامل جامعه بشری گشوده اند، اتفاقا با استفاده از توانایی های ویژه خود که بسیار فراتر از صرفا استعدادهای کلامی و زبانی بوده اند، قادر گردیدند در جامعه تحت رهبری خود، هوشِ عاطفی، هوش اجتماعی و بدنبال آن شرایط آغاز یک جنبش اجتماعی و سپس تعادل و بالانس در فرایندهای بعدی آنرا تقویت کنند و فراهم آورند. رمز ماندگاری نام رهبرانی مانند نلسون ماندلا، مهاتما گاندی و لوتر کینگ قطعا در رهبری سیاسی مردم خود نمی باشد و پیامهای بجا مانده از آنان نیز صرفا محدود به پیامهای سیاسی و مربوط به جامعه خاصی که از آن برخاستند، نبودند.

نقش کاریزماتیک چنین رهبرانی در درجه اول بخاطر شخصیت و نوع رابطه انسانی، عاطفی و بسیار فراتر از رابطه های کلامی و نوشتاری آنها است. نقشی که آنان را در مرتبه ای کاملا متفاوت با رهبران سیاسیِ معمولی قرار می دهد. این رهبران چشم انداز و آینده ای برای جامعه بشری ارائه می دهند که تحقق آن تنها در یک فرایند طبیعی و تکاملی امکان پذیر است، فرایندی که ممکن است چندین نسل بدرازا بکشد. فرایندی که آرشیتکت آن شکل و تحقق نهایی آنرا به چشم خود نخواهد دید. جنبشی که این رهبران از خود بر جای می گذارند، جنبشی است تحول طلب که هم آوازی و هماهنگی بیشتری با ذات بشر، بعنوان یک موجود تکامل یافته و برخوردار از هوش عاطفی، دارد؛ حرکتی است که قبل از اینکه صرفا بر کلام و منطق سیاسی استوار باشد بر هوش عاطفی و اجتماعی سوار است؛ و جریان اجتماعی است که بجای اینکه بخواهد اراده گرایانه پیروان خود را گوسفند وار بسوی هدف مورد نظر خویش هدایت کند، هوش عاطفی و هوش اجتماعی مردم خود را بیدار می نمایند و آنان را بعنوان اعضای مستقل جامعه خود که نقش مستقیمی در رهبری دست جمعی دارند بر می انگیزاند. انقلابی که آنان در عواطف و احساسات مردم خود ایجاد می کنند، در عین برخورداری از یک تفکر انقلابی و نو، قرار نیست موجب یک انقلابی سیاسی برانداز و سریع و خارق العاده گردد، بلکه در عمل، حرکتی اجتماعی، فراگیر و تحول طلبی را موجب می شوند که محصولات آن بتدریج بعمل می آیند.

به این بحث همچنین می توان از منظر یک تفکر جامع و آینده نگر که در جوامع مسیحی و غربی به (cathedral thinking) معروف است نگاه کرد. در تفکر آینده نگر، همانطور که از نام آن برمی آید، چهارچوب و طرحی ارائه می شود که دامنه های آن محدود به آینده نزدیک و نسل حاضر نمی گردد. در هنگام استفاده از این گزاره، به نمونه هایی از جمله کلیسای معروف بارسلونا اشاره می شود که آنتونیو گادی آنرا طراحی کرد، اما مراحل ساخت آن بسیار طولانی تر از عمر وی شد و او نتوانست نتیجه طراحی خود را که همچنان ادامه دارد ببیند. کلیسای نتردام نیز به همین ترتیب طراحی و در یک دوره بسیار طولانی تر از عمر آرشیتکت آن بنا گردید. زیبایی و ماندگاری این آثار اما نشان می دهند که آرشیتکت آنها از یک نگرش آینده نگر و خارج از استانداردهای موجود برخوردار بوده و با شور، هوش عاطفی و نگرش آینده نگر خود توانسته چند نسل را به تحرک و همکاری وادارد تا آنرا به انجام برسانند. لئوناردو داوینچی نیز از چنین توانایی برخوردار بود.

این اصطلاح امروزه در بسیاری از زمینه های تولیدی،کاربردی و حتی آموزشی بکار گرفته می شود. به این معنی که طراحی و برنامه ریزی در زمینه های نام برده نباید صرفا محدود به یافتن پاسخ به نیازهای نسل حاضر و یا حتی نسل بعد گردند. طراح و یا نظریه پرداز آن نباید در فکر نتایج زودرس باشد، وی باید از قدرت و نگرشی انقلابی، تکاملی، الهام بخش و هوش عاطفی برخوردار باشد تا بسیاری را به همکاری و همراهی وادارد.

این طرز تفکر در برابر طرز تفکری که نتایج زودرس و سریع (quick-fix) را برای پاسخ به نیازمندی های روزانه (که معمولا مصرفی هستند) دنبال می کند قرار می گیرد. ما این دو طرز تفکر را در میان رهبران سیاسی نیز مشاهده می کنیم، از یکسو رهبرانی که قصد دارند تفکر انقلابی و بنیان برافکن خود را اراده گرایانه و سریع تحقق ببخشند؛ و از سوی دیگر رهبرانی که قبل از اینکه یک رهبر سیاسی و انقلابی باشند، یک رهبر اجتماعی هستند و بر این واقعیت آگاهند که تحولات عمیق اجتماعی و فرهنگی تلاش و کوشش همگانیِ نسلهای بیشماری را می طلبد، رهبرانی که در پی دیدن نتایج زودرس عمل خود نمی باشند؛ رهبرانی که قبل از اینکه بدنبال انقلاب سیاسی باشند تکامل اجتماعی طولانی مدت را بر مبنای هوش عاطفی، هوش اجتماعی و عقل جمعی مد نظر دارند.

کاربرد تفکر آینده نگر و جامع در جوامع انسانی به معنی تاکید بر تحول و تکامل اجتماعی بجای انقلاب سیاسی؛ پافشاری بر هوش عاطفی و هوش اجتماعی بجای تکیه صِرف بر توانایی های فردی و تقویت روحیه همکاری و همراهی بجای رقابت و پیروزی های فردی است. ما رشد و تکامل این طرز تفکر را امروزه در بسیاری از زمینه های اجتماعی و تکنولوژیکی بخوبی مشاهده می کنیم. در بازیهای دیجیتال جدیدی که امروزه طراحی می شوند، دیگر هدف، یک بازی فردی برای بدست آوردن امتیازات بیشتر که قرار است هر روز افزایش یابند نیست. در بازهای کامپیوتری جدید، جوانان از طریق اینترنت و بصورت زنده و همزمان یکدیگر را می یابند و با همکاری با هم تلاش می ورزند به هدف های منظور شده در بازی های مزبور دست یابند. در زمینه های ورزشی و چالشهای فیزیکی و روانی امروزه گروهای بسیاری از جوانان در حال شکل گیری اند که هدفشان رسیدن دسته جمعی به اهداف منظور شده در بازی های و چالشهای ورزشی و بدنی، که در شرایط سخت طبیعی صورت می گیرد، می باشد؛ و قرار نیست که یک نفر خاص برنده شود، بلکه هدف پیروزی دسته جمعی بر موانع طبیعی و دشواری هایی است که در مسیر با آن روبرو می شوند.

شاید این تصور پیش آید که ادیان، بویژه مذاهب تک خدایی و رسمی موجود که بیش از هر دین دیگری به مقوله دنیای پس از مرگ و آخرت پرداخته اند، بنوعی یک تفکر جامع و آینده نگر را ارائه می کنند. اما با توجه به ماهیت تکاملی و تحول بخش تفکر جامع و آینده نگر (با خصوصیاتی که فوقا به آن اشاره شد) باید گفت که ادیانی مانند اسلام، مسیحیت و یهودیت دقیقا بعلت آخرت گرایی و عدم توجه به فرایند تکاملی جوامع انسانی اصولا نمی توانند در زمره اندیشه های جامع و آینده نگر قرار گیرند. انسان در ادیان نامبرده، بدلیل تاکید بر عبودیت، اصالت به زندگیِ پس از مرگ و خطاکار شناخته شدنش (که نیاز به هدایت و رهبری از سوی خداوند و فرستادگانش دارد) در حقیقت جزئی از گله گوسفندانی است که باید سر به زیر بدنبال پیشرو خود راه بیفتد و حرکت کند. مضاف براینکه مشخصاتی که این ادیان برای زندگی پس از مرگ ترسیم می کنند، به هیچ وجه با قوانین تکامل طبیعی و اجتماعی خوانایی ندارند.

مقایسه ای ساده بین رهبرانی که در قرن بیستم میلادی انقلابهای سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی را رهبری کردند، به روشنی تفاوت رهبرانی را که آخرت اندیش بودند و از یک ایدئولوژی خاص تبعیت می کردند و اراده گرایانه قصد پیاده کردن مدل مطلوب خود را داشته اند، با رهبرانی که آغازگر یک جنبش عمیق ضد تبعیض نژادی، ضد استعماری و رهایی بخش بودند را بخوبی نشان می دهد. آیت الله خمینی از نمونه های بارز رهبرانی بود که برای آخرت، از طریق اِعمال اراده گرایانه مدل ولایت فقیه برخاست. تصور وی از مردم و پیروانش نیز تصور یک مرجع تقلید و مقلدانش بود که باید گوسفند وار بدنبال شبان خود راه بیفتند و از او اطاعت نمایند. در کادر اندیشه آخرت گرایانه او بود، که جنگ های مذهبی و شهادت در راه آن نعمت محسوب می شدند و تصور می گردید که پیروزی نهایی سرانجام از آن خدا است و هر اندازه انسانها در مسیر آن تلف شوند این پیروزی قطعی تر و سریعتر خواهد بود.

تفکرات آخرت گرای ولایت فقیه و روحانیون حاکم بر ایران، که در پی پیروزی پیروان امام دوزادهم شیعیان در جهت زمینه سازی برای ظهور او است، امروزه ابعاد بسیار خطرناک و وخیمی بخود گرفته است. این تفکر با سو استفاده از احساسات مذهبی بخشی از مردم و جوانان این مرز و بوم دائما این دروغ بزرگ را القا می نماید که هویت ایرانی همان هویت شیعی است و ما برای حفظ دیار و وطن خود باید امت خود را در مقابل همسایگان سنی خویش مسلح کنیم و به دفاع از برادران شیعی خود در منطقه برخیزیم. این تفکرِ آخرت گرا و مرگ اندیش آینده جامعه ایران را در امت شیعه برخوردار از قدرت هسته ای اما گریبانگیر فقر و تنگدستی می خواهد زیرا از این طریق، به پندار رهبران آن، یکپارچگی امت ایران بعنوان زادگاه مذهب شیعه حفظ می شود و زمینه ظهور اما م دوازدهم بهتر فراهم میگردد.

اما این یک دروغ بزرگ است که مذهب شیعه عامل وحدت و حافظ هویت ایرانی و تمامیت ارضی کشور ما بوده است. اگرچه حکومت صفوی سرزمین های ایران را با تحمیل مذهب خود ساخته شیعه متحد کرد، اما بدلیل ورود به جنگ های مذهبی با عثمانیان و دامن زدن به تضاد شیعه و سنی که از سوی آخوند های درباری تشویق می شد، عملا کشور ما را وارد دوران سیاهی از تاریخ خود نمودند، که هنوز ملت ما از آن رنج می برددورانی که آخرت گرایی بر جای تفکر جامع و دور اندیش، تحول طلب و تکاملی که مبتنی بر هوش عاطفی و اجتماعی انسان است، نشست و گله های اسب سرزمین پارس را تبدیل به توده ای از گوسفندانی مقلد نمود.