۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

جمهوریها ی غیر دمکراتیک

سیستم های سیاسی که بر مبنای تفکیک قوا، انتخابات آزاد و رای مستقیم مردم شکل می گیرند را می توان بدو دسته کلی "سیستم ریاست جمهوری" و " سیستم پارلمانی" تقسیم کرد. علت این نامگذاری به این معنی نیست که در نوع اول از سیستم های سیاسی مجلس نمایندگان اساسا وجود ندارد و یا در سیستم های پارلمانی جایی برای ریاست جمهور در نظر گرفته نشده است. در بسیاری از سیستم های حکومتی از جمله ایالات متحده امریکا، روسیه و یا جمهوری اسلامی ایران هم ریاست جمهور بعنوان رئیس نهاد اجرایی و هم پارلمان بعنوان نهاد قانونگذار وجود دارند.

علت تفکیک بین دو مدل حکومتی "ریاست جمهوری" و "سیستم پارلمانی" در این واقعیت نهفته است که در سیستم سیاسی کشورهایی مانند امریکا، روسیه و یا ایران انتخابات ریاست جمهوری مهمترین اتفاق سیاسی است و رئیس جمهور که رئیس دولت نیز می باشد با رای مستقیم مردم انتخاب می شود. اما در مدل پارلمانی کشورهای اروپایی مانند آلمان، انگلستان و هلند انتخابات پارلمانی مهمترین واقعه سیاسی است و رئیس دولت و وزرای کابینه پس از این انتخابات و معمولا بصورت ائتلافی تعیین می گردند.

در سیستم های "ریاست جمهوری" رئیس جمهور منتخب مردم همزمان ریاست و رهبری کل سیستم و نظام حاکم را نیز بعهده دارد و با داشتن حق وتو و عهده دار بودن ریاست کل قوای مسلح، در واقع بالا ترین و قدرتمندترین مقام حکومتی می شود. قابل توجه است که اعضای کابینه ریاست جمهور منتخب مردم در چنین سیستم هایی مشارکتی جدی در عرصه قدرت سیاسی ریاست جمهور ندارند، زیرا قدرت سیاسی تماما از آن ریاست جمهور است.

در سیستمهای پارلمانی، مجلس قانونگذار می تواند در صورت لزوم دولت را از اعتبار قانونی بیندازد و انتخابات جدید و پیش از موعد مقرر را برای تعیین ترکیب جدیدی از احزاب در پارلمان برنامه ریزی و به اجرا بگذارد. اما در سیستم های ریاست جمهوری، مجلس قانونگذار به آسانی قادر به ساقط کردن دولت و راه اندازی انتخابات جدید ریاست جمهوری نیست و برای این کار می بایست شرایط بسیار ویژه ای وجود داشته باشد.

تجربه برخی از کشورهایی که این مدل را پیاده کرده اند، مانند امریکای لاتین نشان می دهد که نظامهای سیاسی این کشورها، بدلیل رقابت و جنگ قدرت بین ریاست جمهور،که متکی به رای مستقیم مردم است، و مجالس قانونگذار این کشورها، از بی ثباتی دائم و تاخیر در قانونگذاری و اجرای قوانین رنج می برند. شاید بتوان گفت که این مدل تنها در ایالات متحده امریکا موفق بوده است و منجر به بی ثباتی جدی و بحرانهای سیاسی داخلی نشده است. اگرچه حتی در این کشور نیز برخی از طرحهای رئیس جمهورهای امریکا با موانع بسیار سخت کنگره امریکا مواجه می شوند.

از سوی دیگر بدلیل اهمیت انتخابات ریاست جمهور در این مدل سیاسی، مردم بجای مطالعه جدی برنامه های انتخاباتی احزاب، بیشتر به شخصیت کاندیداهای ریاست جمهوری و نحوه حضورشان در برنامه های تلوزیونی توجه نشان می دهند. در این سیستم ها اگرچه مردم آزادانه کاندید مورد علاقه خود را انتخاب می کنند اما این آزادی انتخاب را نباید با یک دمکراسی نهادینه شده اشتباه کرد، دمکراسی در این مدل سیاسی بیشتر فرد و چهره محور است تا برنامه و حزب محور.

به همین علت است که در این نوع از سیستم های سیاسی، پوپولیسم شانس بیشتری برای بالا رفتن از نردبان قدرت پیدا می کند، تا در سیسمهای سیاسی که در درجه اول مبتنی بر نظام پارلمانی هستند. برای نمونه در کشور هلند تنها حزب پوپولیست این کشور، با وجودی که نظر سنجی ها مقطعی حاکی از تسخیر حدود 25 تا 30 کرسی مجلس نمایندگان را توسط این حزب نشان می دهند، اما در هنگام انتخابات و در پای صندوق رای به همان میزان واقعی خود سقوط می کنند و این حزب بیش از 15 کرسی را نمی تواند صاحب شود . بعبارت دیگر در سیستمهایی شبیه نظام پارلمانی هلند به قدرت رسیدن احزاب پوپولیست بسیار بعید است. در سیستم ریاست جمهور اما رهبران پوپولیست با استفاده از وسائل ارتباط جمعی و با توجه با آماده بودن شرایط روحی و روانی مردم می توانند به یکباره قدرت را در دست بگیرند و پیروز انتخابات شوند. انتخاباتی که ظاهرا آزاده صورت گرفته است و به همین دلیل نمی توان ریاست جمهور پوپولیست را به آسانی از تخت ریاست جمهوری به پایین کشید.

در مدل ریاست جمهوری رابطه بین دمکراسی و آزادی بسیار پیچیده و گاه گول زننده می شود. آزادی معمولا و به اشتباه مترادف با دمکراسی شناخته می شود. اما آزادی به این معنی است که قوانین اجتماعی-سیاسی باید بگونه ای تنظیم و اجرا شوند که در چهارچوب آن قوانین آزادی های فردی تضمین گردند. در حالیکه دمکراسی به این مفهوم است که قوانین بر اساس فرمول اکثریت-اقلیت تصویب می شوند و اجرا می گردند. اما حمایت اکثریت از یک قانون الزاما به معنی تضمین آزادی های فردی برای تک تک آحاد جامعه نیست. این امکان عدم تضمین آزادی های فردی در یک نظام سیاسی که بر مبنای فرمول اکثریت-اقلیت عمل می کند و در سیستم های "ریاست جمهوری" به مراتب مشهود تر و جدی تر است.

در مدل "ریاست جمهوری" اکثریت هموراه و حتی قانونا می تواند اراده خود را بر اقلیت تحمیل کند. در حالیکه در یک نظام دمکراتیک و آزاد، اقلیت مخالفِ با سیاست های دولت نیز باید ابزار های لازم را در اختیار داشته باشد تا علاوه بر ابراز آزادانه نظراتش، حتی بتواند در تعدیل سیاست ها و قوانین نقش موثری بازی کند. اما بجرات می توان گفت که بجز ایالات متحده آمریکا این مدل در سایر کشورها از جمله روسیه، امریکای لاتین و یا کشورهای خاورمیانه عملا منجر به دیکتاتوری ریاست جمهور و بی اعتبار شدن مجالس نمایندگی آن کشور ها شده است. مردم این کشورها با وجود برخورداری از آزادی های نسبیِ سیاسی در تشکیل احزاب، حق تظاهرات و ابراز عقاید، از یک نظام سیاسی دمکراتیک که باید ابزارهای لازم برای مشارکت اقلیت در قدرت را فراهم آورد برخوردار نیستند.

بعبارت دیگر، در چنین نظامهایی آزادی های کامل سیاسی، حقوقی، فردی، دینی و آزادی ابراز عقاید و تشکیل حزب و در صورت برخودراری از حمایت بخشی از مردم، آزادی مشارکت در قدرت سیاسی، بعنوان یک مجموعه واحد و غیر قابل تفکیک ارائه نمی شوند. در این نظامهای سیاسی بدلیل تمرکز قدرت در دست عده ای محدود، و بدلیل مسدود شدن راه های قانونی مشارکتِ اقلیت و دگر اندیشان در قدرت، نظام حاکم می تواند بدون نگرانی از آسیب به پایه های اصلی قدرت سیاسی اش، آزادی های محدود اجتماعی-سیاسی، حتی حق تظاهرات و تشکیل احزاب را به رسمیت بشناسد. اما بدلیل اِعمال قوانین و مناسبات بسیار پیجیده و بورکراتیک عملا راه صعود احزاب و گروهای مخالف خود را سد نماید.

علت این جدایی مکانیکی بین آزادی و دمکراسی و برداشت های متفاوت از آن، به این مفهوم که برخی معتقدند که زمانی که ریاست جمهور یک کشور با رای حداکثر، حتی بسیار ناچیز، انتخاب شده است پس این نظام سیاسی دمکراتیک است و یا زمانی که آزادی های سیاسی، حق پوشش، آزادی بیان و حتی تظاهرات به رسمیت شناخته می شود پس آزادی در کشور وجود دارد، ناشی از برداشت متفاوت و جداسازی مکانیکی بین آزادی و دمکراسی است. دمکراسی تبدیل به یک مدل سیاسی و حکومتی بر مبنای فرمول اقلیت-اکثریت می شود و از آزادی، آزادی های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اما نه الزاما آزادی و حق مشارکت در قدرت فهمیده می شود.

ریشه ها و جاپای این مدل از دمکراسی را حتی می توان تا دوران یونان باستان پی گرفت. در آن دوران دمکراسی معادل دخالت مستقیم مردم در سرنوشت جامعه اشان بود. اما این حق مشارکت محدود می شد به بخش بسیار محدودی از جامعه آن زمان، و مشمول بردگان و طبقات پایین جامعه نمی گردید. بعبارت دیگر بخش های متمول جامعه و بطور مشخص الیت آن زمان امکان دخالت مستقیم در قدرت را داشتند و بقیه مردم محروم بودند. مدل ریاست جمهوری کشورهایی مانند روسیه و امریکای لاتین تا حدودی شبیه مدل دمکراسی یونان باستان است که قدرت در دست الیت جامعه بود و بقیه مردم نیز از برخی از آزادی های معمولی اجتماعی برخورداربودند.

وضعیت سیاسی جمهوری اسلامی اما با وجود عنصر ولایت فقیه کاملا متفاوت با مدلهای شناخته شده ریاست جمهوری است و ایدئولوژی سیاسی اسلام مبنای قانونگذاری و سیاست ورزی این رژیم می باشد. اما حدس می توان زد که بدلیل وجود پارامترها و فاکتورهای لازم، ودر صورت استحاله این رژیم در کارد قانون اساسی فعلی و قانونمندتر شدن آن، حتی بر اساس قوانین موجود، و در پی آن محدود شدن و یا آنطور که اصلاح طلبان می خواهند مشروط شدن ولایت فقیه، حداکثر همان مدل شناخته شده ریاست جمهوری آنطور که در کشورهای در حال پیشرفت شاهد آن هستیم نصیب مردم ایران شود.

اما قابل حدس و پیش بینی نیز هست که در آینده در صورت ادامه قدرت فعلی ولایت فقیه، رئیس جمهور بعنوان رئیس دولت از قانون اساسی جمهوری اسلامی حذف شود و دولت از طریق مجلس شکل گیرد و همه نهادهای سیاسی زیر چتر یک قدرت واحد یعنی ولایت فقیه جمع شوند.

یکی از پارامترها لازم برای امکان پذیر ساختن این روند برخورد مرامی و دینی با سیاست و توجیه همه امور سیاسی از کانل مذهب است که جز جدایی ناپذیر جمهوری اسلامی، حتی پس از استحاله آن، باقی خواهد ماند. همانطور که در یونان باستان با مسائل سیاسی بگونه ای فلسفی، ایده الیستی و مرامی برخورد می شد. از سوی دیگر جابجایی قدرت در بین جناحهای داخلی این رژیم پس از هر دوره انتخابات ریاست جمهوری و عدم امکان مشارکت عناصر دگر اندیش در قدرت سیاسی عملا میدان سیاست و سیاست ورزی را در اختیارالیت خاص و دست پرورده چمهوری اسلامی قرار داده است.

تجربه کشورهای اروپای غربی مانند آلمان، هلند و یا کشورهای اسکاندیناوی نشان می دهد که سیستم پارلمانی این کشورها در ارائه یک مجموعه واحد و تفکیک ناپذیر از دمکراسی، حق دخالت و مشارکت در قدرت سیاسی، آزادی های سیاسی و اجتماعی و حقوق فردی موفقتر بوده اند. در این رابطه فرقی نمی کند که یک مقام تشریفاتی نیز بعنوان رئیس جمهور و یا پادشاه و یا ملکه تعیین شده باشد ، زیرا عملا قدرت در دست نظام پارلمانی و دولت ائتلافی برخاسته از آن است. در این نظامها با وجود حضور تشریفاتی پادشاه و یا ریاست جمهور قدرت بصورت پلورال و چند گونه پخش شده است. به همین دلیل است که این کشورها از ثبات نسبی سیاسی و اقتصادی بیشتری در مقایسه با کشورهای اروپایی دارای سیستم ریاست جمهوری و یا ملقمه ای از هردو سیستم مانند فرانسه برخوردارند.

انتخاب هریک از این دو سیستم حتی می تواند روی مبارزات سیاسی احزاب برای مشارکت در قدرت، تاثیر به سزایی داشته باشد. در مدل ریاست جمهوری، هر قدر کاندید ریاست جمهوری تلوزیونی تر باشد و از قدرت کلام و جذابیت بیشتر برخوردار باشد امکان پیروزی اش بیشتر خواهد بود. در این سیستم ها کار روی چهره و شخصیت کاندید ریاست جمهوری و خراب کردن رقیبِ خود محور اصلی استراتژی انتخاباتی را تشکیل می دهد.

استراتژی پیشبرد اصلاحات و فراهم کردن زمینه های رفرم در جمهوری اسلامی از طریق راهکار تغییر رفتار رهبر جمهوری اسلامی در همین کادر و چهارچوبی که در فوق به آن اشاره شد قرار می گیرید. این استراتژی که البته کشف جدیدی نیست و از آغاز دوران مدرن ایران و در مقطع جنبش مشروطه خواهی مطرح بوده و توسط برخی از روشنفکران آن دوران مانند سید جمال الدین اسد ابادی دنبال می شده است، در حقیقت همیشه معتقد به تحولات از بالا و دستکاری در سطوح قدرت و الیت جامعه بوده است. تمامی تلاش پیروان این راهکار روی نفوذ در روابط قدرت از طریق چانه زنی در بالا و تلاش برای تغییر رفتار متمرکز است. در این راه کار اساسا جایی و یا طرحی برای فشار از پایین و همکاری و مشارکت با نهادهای مردمیِ خارج از سیستم حاکم وجود ندارد.


۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

تاریخ اعتبار رهبران سیاسی


"شما مشکلات را با همان طرز فکرهایی که خودشان ایجاد کننده این مشکلات بوده اند نمی توانید حل کنید."
                                                                                                                                 البرت انیشتن
سرعتِ تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در جهان معاصر قابل مقایسه با دهه های قبل و حتی با مقاطع بحرانی قرن بیستم نیست. مردم و دولت های بسیاری از جوامع پیشرفته غرب هنوز از دست یک بحران خلاص نشده اند که باید خود را برای بحرانهای بعدی آماده کنند؛ و هنوز راه حلهای قبل پاسخ خود را پس نداده اند که باید در نیمه راه بدنبال راه حلهای جدید گشت.
چندین سال است که کشورهای اروپای غربی با بحرانهای اقتصادی و مالی دست و پنجه نرم می کنند. تاریخ اعتبار راه حل مقابله با هر یک از این بحرانها نیز بسیار کوتاه مدت شده است. به این معنی که بحرانهای پی در پی در حقیقت بی اعتباری راه حلهای قبل را به نمایش می گذارند و حتی در برخی از موارد گواهی بر این واقعیت هستند که راه حلهای پیشین، خود یکی از عوامل ایجاد بحرانهای بعدی بوده اند.

به موازات اروپای غربی، در کشورهای در حال توسعه مانند ترکیه و برزیل ودر خاورمیانه، از جمله مصر و ایران خودمان نیز شاهد بحرانهای سیاسی و اجتماعیِ پی در پی هستیم. بحرانهایی که از اختلافات فاحش طبقاتی، فقر و بیکاری و بی آیندگی جوانان ناشی می گردند و خود را، به اعتبار شرایط خاص تاریخی، فرهنگی و سیاسی حاکم بر این کشورها، بشکل تظاهرات و اعتراضات گسترده خیابانی، که جوانان بدنه اصلی آنرا تشکیل می دهند، نشان می دهند. این بحرانها گاه مانند آتش زیر خاکستر و به شکل اعتراضِ خاموش ادامه حیات می دهند و بعضا و به محض باز شدن نسبی شرایط سیاسی، فعال و خیابانی می شوند.
جوانان این کشورها اما در حالی که تازه پا به سنین شکوفایی، سرزندگی و باروری خود گذاشته اند و بجای برخورداری از حمایت و یاری نسلهای پیشین خود، در جهت آموزش، رشد و پیشرفت، بناچار تبدیل به نیروی محرکه این اعتراضات و پیشتازان تنشهای سیاسی و اجتماعی ناشی از آن می گردند.

این نیروی محرکه اما به اعتبار نیروی جوانی و اقتضای سنی، معمولا بدنبال راه حلهای سریع، بنیادی و قاطع برای حل مشکلات و بحرانهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است. راه حلهایی که دائما به دیوار سخت و مقاوم نسلهای پیشین بر خورد می کند و بدون پاسخی قانع کننده پس زده می شوند.  

جوانان همانطور که مابین خود و از طریق وسایل ارتباط جمعی مدرن مانند فیس بوک و تویتر با یکدیگر مبادله و مراوده می کنند، علاقمندند که پاسخی بلاوسطه و روشن از مقامات مسئول بشنوند. اما در مقابل، پاسخهای کلی ، ایدئولوژیک، مرامی و فلسفی دریافت می کنند که هر کدام نیز بنحوی به شرایط بظاهر انقلابی و جنگ با دشمنان خارجی پیوند داده می شوند .
دریافت پاسخ اما گاه آئقدر طولانی و یا نا مفهوم می شود که دیگر آن نسل در گرداب مشکلات اجتماعی و زندگی روزمره فرو رفته، شادابی و استعدادهای جوانی خود را از دست داده است و فرصت و تاریخ اعتباری برایش باقی نمانده است که مطالبات خود را پیگیری کند و در صف مقدم بماند. دوران و شرایط نیز بسرعت دگرگون شده است و بحرانهای جدیدی دهان باز کرده اند و نسل جوانِ جدید و تازه بدوران رسیده ای پا به میدان گذاشته و بدنبال آن، دوره نوینی از سر بدیوار سخت و آهنین نسلهای پیشین کوبیدن را اغاز کرده است.

در کشورهای با نظام و فرهنگ استبدادی اما طبقات و سیستم سیاسی حاکم همواره کوشیده اند که از این نسل جوان بعنوان یک کالای یکبار مصرف سواستفاده کنند. به شدت جوان بودن جوامعی مانند ایران و سرعت جابجایی نسل جوان در یک دوره کوتاه پنج تا هفت ساله باعث شده است که مقامات حاکم به این نسل به چشم یک کالای با اعتبار محدود نگاه کنند، نسلی که حافظه تاریخی عمیقی ندارد.  نگاهی به واقعیت های آماری جوامعی مانند ایران نشان می دهد که ملت هایی شبیه ایران علی رغم قدمت و تاریخ چندین هزار ساله اشان، ملتی جوان هستند. در ایران حدود 35 در صد در گروه سنی 15-29 قرار دارند. اگرچه در سالهای اخیر این در صد رو بکاهش گذاشته است اما بجرات می توان گفت که ایران هنوز جز یکی از جوانترین ملت ها است. این واقعیت بدین معنی است که حدود 30 در صد از مردم ایران انقلاب اسلامی سال 1357 را تجربه نکرده اند و یا بخاطر نمی آورند.

در تاریخ ایرانِ پس از انقلاب اسلامی، زمانی رژیم حاکم و یا نیرویهای سیاسی فعال آن زمان سعی می کردند که از جوانان هوادار خود بعنوان گوشت دم توپ در جهت بلند پروازی های صدور انقلاب و یا سیراب کردن عطش کسب سریع و یک شبه قدرت استفاده کنند و یا با استفاده از نیروی بسیج سریع و آماده به فرمان جوانان، نیروهای امنیتی و سرکوبگر خود را همواره در حال آماه باش نگاه دارند.

نظام جمهوری اسلامی با سو استفاده از نسل جوان تربیت شده در خانوادهای سنتیِ مذهبی و با بهره برداری از نیروی شورشی و روحیات ستیزه جو، که مقتضای شرایط سنی هر جوانی است، از نسل جوان هوادار خود برای همواره روشن نگاه داشتن مشعل انقلاب سال 1357 و ادامه شرایط انقلابی و به اعتبار آن ادامه استبداد ولایت فقیه  استفاده های فراوان ببرد. روندی که بعلت جابجایی نسلهای جوان مرتبا تکرار می شود و جمهوری اسلامی بدین وسیله هر بار خود را تولید و بازکشف می کند. مسیری که از نسل جوان هوادار این رزیم دائما در خواست شده است که خود و جوانی خود را قربانی اهداف انقلاب و اسلام کند و آنگاه که مدت اعتبارش گذشت در دامن مشکلات اجتماعی و روزمره رها شوند و جای خودر به نسل جوان تاز بدوران رسیده ای بدهند که خاطرات محدودی از گذشته دارد.

 اما در جوامع پیشرفته و مدنی، در کنار تمایل به قدرت، همبستگی اجتماعی و احساس مسئولیت و علاقمندی نسبت به منافع عمومی کشور و ملت نیز وجود دارد. و این همبستگی زمانی میسر خواهد شد که یک رابطه دوطرفه و مبتنی بر درک و احترام نسبت به مطالبات هر نسل و بطور کلی هر فردی از آحاد جامعه، بین بخشهای مختلف وجود داشته باشد. در این جوامع قاعدتا با نسل جوان کشور بعنوان سازندگان آینده کشور برخورد می شود و نه بعنوان نیروهای یکبار مصرف و در خدمت حفظ و تداوم حاکمیت سیاسی آن کشورها.

در چنین جوامعی اتفاقا این نسلهای پیشین و قدیمی تر هستند که مدت اعتبار محدود دارند و بهتر است برای حل مشکلات و بحرانهای جدیدِ اجتماعی و اقتصادی سکان امور را بدست نسل جوانتر بسپارند؛ و این قانونمندی در درجه اول شامل رهبران سیاسی این کشورها است. به همین اعتبار از نظام سیاسی حاکم دائما انتظار می رود که خود را همگان با نسل جوان کشور متحول سازد و تاریخ اعتبار خود را وابسته به درجه رشد مطالبات و خواسته های نیروهای جوان و آینده ساز کشور نماید.
نسل جوان در انتظار راه حلهای کلیشه ای که قبل از اینکه اعتبار خود را از راهگشا بودنشان بگیرند از حامل آن و رهبرسیاسی که آنرا مطرح می کند می گیرند، نمی باشند. نسل جوان رهبر سیاسی ای جستجو می کند که بمانند خود این نسل کمتر به منافع حزبی و طبقاتی خود فکر کند، و با رهایی نسبی از ثروت اندوزی و کسب قدرت عنان گسیخته، به تحقق ایداه آلهای نسل آینده ساز بیندیشد.

این نسل از رهبران جدید اما بر خلاف رهبران سیاسی حاکم بر کشورهای مانند ایران، نسلی است پراگماتیست و سکولار که باید قادر باشد از تمامی نیروهای اجتماعی علی رغم چندگونگی و تفاوت هایشان حداکثر استفاده را در جهت منافع عمومی ملت بکند. و این استعداد و توانایی تنها از عهده نسلی بر می خیزد که از دریچه های تنگ مرامی و دینی به مسائل اجتماعی و سیاسی نگاه نکند.

رهبران سیاسی نسل جدید رهبرانی با تاریخ اعتبار نا محدود نیستند بلکه در حقیقت رهبران سیاسی دوران گذار به دوران جدیدی هستند که هدفشان تربیت نسل جوان و سپردن سکان کشور و آینده ملت بدست نسلهای بعدی است. در حقیقت نسل جدید رهبران سیاسی همواره صفت انتقالی و گذرا را با خود حمل می کنند و از آنان انتظار می رود که نه تنها از تغییر و تحولات پایدار و دائمی در جهت تحقق یک جامعه مدنی و آزاد حمایت کنند بلکه خود پیشگام این تغییرات باشند.
در همین رابطه است که گفته می شود که طول عمر و تاریخ اعتبار این رهبران بیشتر از پئج تا هفت سال نمی تواند یاشد. رهبران این نسل دیگر از بارقه های کاریزماتیک که معمولا عامل بسیار مهمی در نا محدود شدن مدت اعتبارشان می باشند و زمینه مساعدی برای استبداد فراهم می سازند برخوردار نیستند. خلاق و جستجوگرند اما ایدئولوگ نیستند. سازنده کشور خود هستند اما نه تنها آرشیتکت آن.

متاسفانه بر خلاف این روند، در کشور ما همواره یک نسل مشخص از رهبران سیاسی که در حفظ این نظام اسلامی نقش بسیار تعیین کننده داشته و دارد حضور داشته است. بخش گسترده ای از نسل مسلمان برخاسته از انقلاب اسلامی که بعدها به پیروان خط امام معروف شدند، همواره سکان اداره کشور را در سالهای پس از انقلاب اسلامی بعهده داشته اند. این نسل نه تنها خود را هیچگاه عمبقا متحول نکرده است بلکه همواره و بویژه در شرایط بحرانی مجددا به اهداف انقلاب اسلامی و آموزشهای آیت الله خمینی رجوع کرده است و با بهره برداری از منابع ایدئلوژیک این نظام تاریخ اعتبار خود را هر بار تمدید کرده است.
در این روند اما هنر این نسل "انقلابی" بر خاسته از انقلاب اسلامی این بوده است که همواره بخشی از نسل جوان و مسلمان را بعنوان نیروهای یکبار مصرف در صحنه نگاه دارد و پس از سپری شدن مدت اعتبارشان نسل جدیدتری را بعنوان نیروهای تحت فرمان خود به صحنه وارد نماید. این بخش از نسل جوان کشور اگرچه اقلیتی بیش نیست اما به اعتبار حمایت روحی؛ معنوی و مادی از آن هموراه آماده حضور در خیابانها و زنده نگاه داشتن فضای اسلامی و انقلابی بوده و هست.


۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

ملت ها و مردم حسابگر این دوران

 بسیاری از تحلیگران سیاسی با اتکا به نتایج انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران به این نتیجه رسیده اند که "رفتار مردم ایران غیر قابل پیش بینی است و هیچ تحلیلی را بر رفتارشان نمی توان نوشت". بگفته خبرگزاری دانشجو: "تعداد رای های داده شده به حسن روحانی در برخی از شهرستانها  بسیار عجیب و غیر قابل پیش بینی بوده است". برخی از نشریات غربی، از جمله گلوبال پُست نیز از غیر قابل پیش بینی بودن رفتار مردم ایران و همواره شگفت انگیز بودن نتایج انتخابات ریاست جمهوری می نویسند. یکی از کارشناسان مسائل ایران در اندیشکده مؤسسه بروکینگ نیز می گوید: "در ایران نیمه عمر پیش‌بینی‌ها به اندازه یک چشم بر هم زدن است".

حوداث روزهای اخیر در مصر و سرعت تحولات آن نیز بسیاری از تحلیگران سیاسی را غافلگیرکرده است. اگرچه پس از حضور میلیونی مردم مصر در خیابانها و بدنبال آن بر کناری آقای مُرسی، میتوان دلایل بیشماری برای تحولات اخیر مصر بر شمرد؛ اما به جرات می توان گفت که کمتر تحلیلگر سیاسی قادر بود اتفاقات اخیر در مصر را پیش بینی کند.

با وجودی که رفتار سیاسی مردم  کشورهای اروپای غربی در هنگام انتخابات پارلمانی، آنطور که نظرسنجی ها نشان می دهند، تا حدودی قابل پیش بینی است اما حتی در این کشور ها نیز در صد قابل توجهی از رای دهندگان  تصمیم نهایی خود را در لحظات آخر و در پای صندوق می گیرند. کثرت این بخشِ شناور از رای دهندگان بگونه ای است که این آرای سیال در بسیاری از موارد می توانند نقش تعیین کننده در پیروزی و یا شکست احزاب سیاسی بازی کنند. به همین علت نیز، احزاب شرکت کننده در انتخابات بیشترین فعالیتهای تبلیغاتی خود را روی این بخش شناور متمرکز می سازند.

مطالعه رفتار مردم کشورها دمکراتیک اروپای غربی نشان می دهد که برخلاف اقیلتی از مردم که مطابق معمول به حزب و یا گرایش سنتی خود رای می دهند، رای اکثریت مردم بیشتر ترجمان پاسخی کلی و عمومی به سیاست ها و برنامه های نظام سیاسی-اقتصادی حاکم بر کشورشان شده است. اگرچه، با توجه به اینکه دامنه انتخاب مردم این کشورها نیز محدود است، در نهایت این پاسخ عمومی نیز خود را در رای به یکی از احزاب موجود و نماینده ای خاص جلوه گر می سازد.

همچنین تجربه انتخابات اخیر پارلمانی در این کشورها نشان می دهد که حمایت از احزاب چپ و یا راست دو سر طیف احزاب شرکت کننده در انتخابات در حقیقت نشانگر عکس العمل منفی و مخالف این بخش از رای دهندگان نسبت به سیاست های نظام حاکم بر کشورشان بوده است. 

حضوراقلیتی از مردم که همواره به حزب و گرایش سنتی خود رای می دهند و واقعیت انکار ناپذیر بخش بسیار قابل توجه از رای های شناور، و مضاف بر آن، عدم شرکت حدود یک سوم افرادی که حق رای دارند، در حقیقت نشانگر ورود جوامع اروپای غربی به دوران نوینی است که اصطلاحا به دوران پُست-ایدئولوژی معروف شده است. مشخصه اصلی این دوران جدید در این واقعیت نهفته است که دیگر داستانهای زیبا و امید بخش و در باغ سبز  کارایی خود را در جذب مردم به سیاست و گرایشات حزبی و مرامی از دست داده اند.

رفتار انتخاباتی مردم ایران اگرچه مانند کشورهای اروپای غربی کمتر قابل پیش بینی بود اما می توان گفت که با در نظر گرفتن پاسخ بزرگ "نه" به سیاست های سالهای اخیر خامنه ای-احمدی نژاد و شرکت نکردن بیش از بیست در صد از کسانی که حق رای داشتند، از یک جهت شبیه رفتار انتخاباتی مردم کشورهای دمکراتیک اروپایی بوده است.

در دوران جدید پُست-ایدئولوژی رفتار انتخاباتی اروپائیان نشان می دهد که "دمکراسی  نمایندگی" از طریق حمایت از یک حزب که بازگو کننده خواسته های ایدئولوژیک، مذهبی و یا مرامی است، جای خود را به "دمکراسی قضاوت عمومی" که آنرا می توان در پاسخ ساده "آری یا نه" خلاصه کرد، داده است. در این قضاوت کلی برنامه های حزبی که یا عمدتا مشابه یکدیگر هستند و یا آنقدر متفاوت که در دو سر طیف چپ و راست قرار می گیرند کمتر مورد توجه و مطالعه قرار می گیرند. از این نظر شاید حتی بتوان گفت که در رابطه با رفتار انتخاباتی مردم یک انقلاب صورت گرفته است و رابطه بین دولت و ملت دیگراز طریق مدلهای کلاسیک قابل تحلیل نیست.

در این تحول، در حقیقت "دمکراسی نمایندگی" بتدریج از رابطه بین دولت و ملت حذف و یا در حال حذف شدن است. آنچه که باقی مانده قضاوت عمومی مردم نسبت به سیاست های نظام حاکم می باشد. البته در این شرایط نیز در هر حال افرادی بعنوان نماینده مردم  وارد پارلمان می شوند. اما بجرات می توان گفت که بجز اقلیتی از مردم که همچنان به احزاب سنتی خود وفادر مانده اند، اکثریت مردم در درجه اول قضاوت و پاسخ کلی خود را از طریق سیستم انتخاباتی و صندوق رای نشان می دهند و از این طریق موافقت و یا مخالفت خود را ابراز می کنند.

ما این رفتار را نیز در انتخابات اخیر در ایران شاهد بودیم. به این معنی که رای اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات و بطور مشخص رای به آقای حسن روحانی در درجه اول رای به شخص او نبود بلکه پاسخی منفی به سیاست چند سال اخیر خامنه ای- احمدی نژاد بود.

بعبارت دیگر، علت غافلگیری بسیاری از احزاب سنتی موافق  و یا مخالف  شرکت در انتخابات و این پندار که رفتار مردم قابل پیش بینی نبوده است را باید در درجه اول در نگاه سنتی و ایدئولوژیک به مسائل سیاسی –اجتماعی جستجو کرد.

در این رابطه، روند تحولات احزاب سیاسی در اروپای غربی میتواند چشم انداز جدیدی را در مقابل ما باز کند. از اواسط قرن قبل روند ایدئولوژی زدایی از احزاب و رفتارهای سیاسی و اجتماعی مردم این کشورها آغاز می شود. در این پروسه بتدریج بجای گرایشات متفاوت مرامی و مسلکی،  یک اجماع عمومی در بین احزاب میانه، از گرایشات  لیبرال دمکرات  تا سوسیال دمکرات  بوجود می آید. این اجماع عمومی مبتنی می شود بر توافق روی آزادی های فرهنگی، سیاسی-اجتماعی و فردی، حقوق بشر و  نیز یک نظام حقوقی واحد و یکسان برای آحاد مردم. آن نوع دمکراسی که در این روند شکل می گیرد به دمکراسی حقوقی و قانونمند که خود را در قضاوت عمومی مردم نسبت به جامعه  و سیستم سیاسی و اقتصادی حاکم نشان می دهد، معروف شده است.  در دهه های بعد توافقات عمومی دیگری از جمله مسئله محیط زیست و مسئولیت اجتماعی و اخلاقی شرکتها و بنگاه های مالی، تجاری و صنعتی در قبال جوامع خود و محیط زیست نیز به این لیست اجماع عمومی اضافه می گردند.

یکی از دلایل آغاز این تحولات را باید در فاصله گرفتن مردم این کشور ها از سیاست های ایدئولوژیک و مرامی  و به تبع آن دنباله روی از احزابی که این مرامها را نمایندگی می کردند، دید. مردم دوران جدید مردمی حسابگر شده اند که در درجه اول در جستجوی منافع  مادی خود در لابلای برنامه های حزبی هستند. مبارزات احزاب رقیب نیز بجای اتکا به برنامه های مرامی و مسلکی روی تحقق اهداف اجماع شده و مشترک که برخی حتی نانوشته اند متمرکز گردیده اند. در این میان مردم نیز دیگر دچار سرگیجه های ایدئولوژیک در هنگام انتخابهای خود نیستند و بجز آنانکه همواره و بطور سنتی به حزب خود رای می دهند، در هر دوره ای به تناسب شرایط بصورت شناور از یک حزب به حزب دیگر نقل مکان می کنند.

در دوران جدید، که پراگماتیسم و منفعت گرایی بجای برخورد مرامی با سیاست از شاخصه های اصلی آن است، از سیاست مداران نیز انتظار می رود که بمانند یک تکنوکرات و مقام اجرایی به مردمِ حسابگر حساب پس بدهند. در این روند حتی می توان گفت که هویت مردم و نمایندگان آن دستخوش تغییرات جدی شده است، به این معنی که بجای مرام و یا یک مسلک خاص، موقعیتهای اجتماعی و بویژه اقتصادی است که عوامل هویت بخش مردم شده اند و از آنان افرادی حسابگر ساخته است.

از این منظر می توان گفت که رفتار مردم ایران در انتخابات اخیر بسیار قابل فهم است. مردمی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حاکمیت جمهوری اسلامی بطور مستمر و روزانه در معرض بمباران شعارها و وعده های ایدئولوژیک و مذهبی بوده اند؛ بجای متخصصین با صلاحیت و کاردان، ایدئولوگهای ریز و درشت و چپ و راست را تجربه کرده اند؛ چیزی جز وعده های در باغ سبز نشنیده اند و در عین حال مشکلات بی امان و وحشتناک اقتصادی و اجتماعی زمینگیرشان کرده، طبیعی است که خسته از راه طولانی و پر مشقت این سالها،  به جستجوی روزنه ای در میانه این تاریکی و راه میانه و آسانی در وسط میدان جنگهای مسلکی و مرامی  این رژیم برخیزند . راهی که حداقل ها و کف مطالبات عمومی را که اجماع عمومی بر آن قرار گرفته، بتواند پاسخگو باشد.

با این نگرش به رفتار اجتماعی و سیاسی مردم حتی می توان گفت رای تمایل اکثریت شکننده مردم مصر به قانون اساسی این کشور و آقای مرسی بدین معنی نبوده است که مردم مصر خواهان یک حکومت مذهبی و ایدئولوژیکی بوده اند. اقبال اولیه به حزب اخوان المسلمین و اعتقادات و فرهنگ دینی مردم مصر نیز نمی توانند الزما به تقاضا  و اجماع عمومی مردم این کشور برای ایجاد یک حکومت اسلامی ترجمه و مصادره شوند. این واقعیت را بخوبی می توان در سرعت رویگردانی اکثریت مردم مصر از آقای مرسی و حزب اخوان المسلمین مشاهده کرد.

در ایران خودمان نیز گرایش اکثریت رای دهندگان به شعار "اعتدال" آقای روحانی و انتخاب راه میانه که در نهایت منجر به یک بازی بُرد-بُرد شد، نشان دهنده دست رد به سینه گرایشات سنتی اصلاح طلبی و یا اصولگرایی که همچنان بارقه های مرامی و دینی به ارث رسیده از آیت الله خمینی را از خود ساطع می کنند، بوده است.

اما بمانند مردم مصر، اگر جریان اعتدال گرای آقای روحانی، از این حمایت دچار توهم شود و علت های بنیادی این رفتار ها را بنفع خود مصادره کند و آنرا بمنزله حمایت مردم از ادامه حکومت اسلامی و نظام ولایت فقیه تعبیر نماید باید گفت که رویکرد مردم ایران به شعار اعتدال و گزینشِ راه میانه، از بین امکانات واقعا موجود، نیز به سرعت به روی گردانی مردم از اعتدال گرایان منجر خواهد شد.



۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

رمز ماندگاری ما ایرانیان

"در روانشناسی همه ی ملت ها یک زمینه ی ثابت وجود دارد که پیوسته خودنمایی می کند"  آندره زیگفرید

حال و هوای پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1392 با انتخابات ریاست جمهوری دوره های قبل، حتی با انتخابات ریاست جمهوری سال 1376 که آقای خاتمی پیروز آن بود، تفاوت های اساسی دارد. اینبار ظاهرا اکثریت مردم، یا لااقل اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات، راضی از نتایج آن و یا به بهبود اوضاع ایران امیدوارند. رهبر جمهوری اسلامی نیز از "اعتماد" مردم به نظام و "نجابت" کاندیداها صحبت کرد و رضایت خود را از نتایج انتخابات اعلام نمود. آقای عسگر اولادی از آرامش بی سابقه  پس از انتخابات ابراز تعجب کرد و آقای حسن روحانی را خیر الموجودین نامید.

مردم که شیرینی پاسخ "نه" بزرگ به سیاست های خامنه ای-احمدی نژاد همچنان زیر دندانشان است، ظاهرا اینبار و بر خلاف دورانهای قبل، سعی میکنند با جوکهای خود پیرامون کاندیداها، یا شوخی هایی در مورد موضوع دیرکرد در اعلام نتایج انتخابات و طنزهایی در رابطه با احساس خوشحالی از پیروزی حسن روحانی و اثرات مستقیم آن در زندگی روزمره شان، روحیه مثبت و امیدوارانه خود را حفظ کنند؛ تا ببینند اینبار نظام جمهوری اسلامی چه ارمغانی بر سر سفره هایشان خواهد آورد. این روحیه مثبت و طبیعتا امیدواری به آینده کشورِ خود، اگرچه قابل ستایش است و میتواند در حضور دائمی مردم در عرصه حیات عمومی جامعه و پاسداری از منافع مشترکی که با هموطنان خود دارد، موثر باشد اما بمانند هر پدیده ای جنبه های منفی و آزار دهنده نیز می تواند داشته باشد. 

آیا همانطور که آندره زیگفرید در کتاب خود" روحِ ملت ها" می نویسد: "در روانشناسی همه ی ملت ها یک زمینۀ ثابت وجود دارد که پیوسته خودنمایی می کند"  می توان یک زمینه ثابت و مشترک نیز در روحیات ما ایرانیان، پیدا کرد؟

اگرچه نویسندگان  و محققین بسیاری در زمینه روحیات ایرانیان نظر داده اند و در کتابهای خود به آن اشاراتی داشته اند اما بجرات می توان گفت که بجز آقایان محمد علی جمالزاده در کتاب خود "خُلقیات ما ایرانیان"، مهدی بازرگان در مجموعه سخنرانی های "سازگاری ایرانی" و محسن ثُلاثی در تحقیقات خود بنام "ایران جهانی و جهان ایرانی"  کمتر نویسنده و محقق ایرانی کاری علمی در این زمینه  ارائه داده است.

مهدی بازرگان در سازگاری ایرانی بیشتر به عوامل جغرافیایی و شرایط زیستی و اقلیمی ایرانیان توجه نشان می دهد و می نویسد: "از ترکیب تاثیرات مستقیم بردباری، نوسانهای زندگی و زمینگیری (ناشی از کشاورزی و وابسته بودن به خاک) این خصلت عمومی و کلی در ایرانیان پیدا شده است که بعنوان یک واکنش دفاعی، خود را با شرایط گوناگون زمان و مکان منطبق نمایند و به هر سختی و مشقت و احیانا به هر ننگ و نکبت تن دهند، در سرما و گرما بسوزند، با فراخی و تنگی بسازند، با دوست و دشمن کنار آیند، آقایی کنند و یا نوکری .... برای آنکه سرجای خود زنده بماند"

وی در جای دیگری از کتاب خود می آورد: "وقتی ملتی تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد،اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی از آش داغ تر شود و صرف و نحو بنویسد، یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته و دستگاهشان را به جلال ساسانی برساند،در مدح سلاطین ترک آبدارترین قصاید را بگوید،غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور شود، به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه ی روزگار برداشته شود. کسانی که در برابر متجاوز و مخالف می ایستند و به جنگش می روند، سرسخت های یک دنده و اصولی هستند. ما اهل نبرد و کوشش برای رقابت و مسابقه با دیگران نیستیم. تقلید و سازگاری را ترجیح می دهیم. بنابراین قالب روحی مستقلی نداریم."

بر خلاف مهدی بازرگان که عمدتا روی عوارض منفی این روحیات انگشت می گذارد، اقای محسن ثُلاثی در کتاب خود از روحیه سازگاری ایرانیان، دست و دلباز و مهمان نواز بودن آنان بخوبی یاد می کند و این روحیات را ناشی از جهانگرایی ایرانیان می داند. وی در این رابطه از تاثیرپذیری شدید ایرانیان درهنگام مواجهه با فرهنگ های بیگانه وحتی از نامگذاری فرزندانشان بنام جهانگشایان خونریزی مانند چنگیز، تیمور و اسکندر بعنوان نمونه ای از روحیه جهانگرایی ایرانی یاد می کند. به اعتقاد وی رمز ماندگاری ایرانیان در روحیه جهانگرایی ما ایرانیان نهفته بوده است که البته (متاسفانه) بعد از تشکیل حکومت شیعی توسط صفویه و بدنبال آن درگیری ایرانیان با دشمن منطقه ای خود یعنی دولت عثمانی راه ایرانیان با دنیای غرب که در حال پیشرفت بود قطع گردید.

این دوکتاب بر خلاف کتاب آقای جمالزاده که بیشتر به نظر دیگران، بویژه اروپائیان در باره اخلاقیات ایرانیان پرداخته است، خواننده را از یکسو با خود به فلات ایران و شرایط زیستی و جغرافیایی ایرانیان می برد و از سوی دیگر او را در وسط چهارراه حوادثی که بر این مرز و بوم گذشته قرار می دهد تا نظاره گری باشد بر ماندگاری ایرانیان و قدرت تطبیق آنان با شرایط تحمیلی، و از سوی دیگرتوانایی اشان در جذب فرهنگهای دیگر در فرهنگ خود. همچنین شاهدی باشد بر تمجیدهای افراطی شعرای این مرز و بوم از سلاطین مغول و عرب، و از دیگرسو قدرشناس آنان که بدین وسیله از فرهنگ و زبان پارسی پاسداری کردند.

بنظر نگارنده شرایط روحی مردم ما پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ردیف نمونه هایی است که این دو نویسنده در کتابهای خود به آن اشاره کرده اند، از یک سو مردم ایران با پاسخ منفی به سیاست های تنش بر انگیزِ جمهوری اسلامی در روابط بین المللی و بویژه در رابطه با موضوع راکتورهای هسته ای ایران، نشان دادند که اهل مدارا و صلح با کشورهای پیرامون خود و آماده گشودن درهای کشور خود به دنیای آزادند.

از سوی دیگر اما همین مردم با شور و شعف ناشی از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری نشان دادند که  اگرچه جنایتها و ظلم و ستم مقامات جمهوری اسلامی را هرگز فراموش نخواهند کرد اما حاضرند آنان را ببخشند و با همین انتخابات محدود و مهندسی شده نیز کنار بیایند؛ با جوکها و شوخی های خود زخمهای ناشی از هشت سال حاکمیت خامنه ای – احمدی نژاد را التیام دهند و امیدوار به ماندگاری و پایداری این زاد بوم تاریخی به خانه و زندگی خویش، که حفظ و ماندگاری آن بیش از هر چیز اهمیت دارد، بازگردند. حتی اگر همزمان فرزندانشان با احکام سنگین به تبعید و زندان فرستاده شوند، و حتی اگر همان روحانیتی که حکم سنگسار و قطع دست و اعدام میداد همچنان در راس این نظام مشغول بکار باشد.

آیا واقعا مردم ما آنطور که مهندس بازرگان تحلیل می کند، اهل پایداری و مقاومت نیستند؟ در یک زمان با عرب تازی کنار می آیند و زمانی دیگر مغولها را در ملک و خانه خود می پذیرند و در دوره ای دیگر خمینی را که هدفی جز حاکمیت اسلام و فقه شیعه نداشت به ماه می برند و اکنون نیز  برای شاگردان او هورا می کشند که  قرار است این کشور را از دام هولناکی که رهبر جمهوری اسلامی مسبب اصلی آن بوده نجات دهند.  

البته بحث سازگاری و انتخاب راه میانه و کم ضرر محدود به روانشناسی اجتماعی و روحیات انسانی  نمی شود. معادل انگلیسی سازگاری (compatibility) است، که در مباحث فلسفی معرف یک نگرش خاص در زمینه بحثهای مربوط به جبر و اختیار (determinism and freedom) است. معتقدین به نظریه سازگاری راه میانه ای بین جبر مطلق و آزادی مطلق اختیار می کنند و بر این باورند که انسان همواره در محدوده اختیارات و امکانات موجود می تواند انتخاب کند. بنابراین امکان انتخابِ آلترناتیوهای دیگر، که خارج از محدوده امکانات و شرایط روز است، کاملا فرضی و ذهنی خواهد بود.

اگرچه این نظریه بدلیل دوری از مطلق گرایی و انتخاب راه میانه بین جبر و اختیار و بعلت انتخاب مسیر و روشهای کم ضررتر منطقی بنظر می رسد، اما با مراجعه به تاریخ تکامل بشر و تامل بر این واقعیت که انتخاب فطری و اولیه هر انسانی آزاد زیستی و رهایی از قید و بند بوده است، می توان سوالهای تردید برانگیز بسیاری در برابر این نظریه گذاشت. اتفاقا در بزنگاه های تاریخ، انسانها با قربانی کردن امنیت خانه و خانواده اشان و با ایستادگی در برابر ظلم و تجاوز، حتی بقیمت نابودی اقلیمشان، سرفصل هایی را برای بشریت رقم زده اند که آثار آن بسیار فراتر از محدوده جغرافیایی آن ملت رفته است.

مطابق فلسفه "سازگاری" (compatibilism)، انتخاب بین بد و بدتر و گزینش یک نفر از میان گزینه هایی که از قبل تعیین شده اند انتخابی اصولی و حتی آزادانه است، زیرا که آزادی در ظرف شرایط واقعا موجود قابل تعریف است و خارج از این ظرف بحثی صرفا تئوریک و ذهنی خواهد بود.

اما آیا واقعا چنین است و آزادی را که گوهر انسانیت است، میتوان محدود به شرایط زمانی و مکانی کرد؟ مرز این محدودیت تا کجاست و چه ارزشی برتر از آزادی انسان می تواند آنرا محدود نماید؟ آیا، بقول مهندس بازرگان، حفظ وطن، اقلیم، فرهنگ و زبان مادری به بهای هر ننگ و نکبتی می تواند برتر و ارجح تر از آزادی و حقوق فردی انسان قرار گیرد؟

اگر از بحثهای فلسفی و روانشناسی بگذریم باید گفت که انسان هیچگاه بواسطه این انتخابهای میانه و محافظه کارانه از سرفصلهای تاریخی و سرنوشت ساز عبور نکرده است. پیشرفت و تکامل انسانیت و کشف گوهر آزادی، شرافت انسانی و حقوق بشر در درجه اول با پایداری و استقامت بر اصالت انسان و مسئولیت مستقیم او برای حراست از این گوهر انسانی میسر گشته است. حتی اگر این پایداری به بهای از دست دادن سرزمین آبا و اجدادی که بقول پادشاه مسیحی (فیلم پادشهای آسمان) هنگام واگذاری بیت المقدس به مسلمانان به بهای آزادی همکیشان و به بردگی گرفته نشدن ملت خود چیزی جز یک مشت خاک و سنگ نیست، تمام شود.



۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

جهان را می توان ساخت اما انسان را نه


آفای مصباح یزدی در یکی از سخنرانی های اخیر خود پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران اعتراف به یک حقیقتی کرد که بسیار قابل توجه و تامل است. وی در مراسمی به مناسبت جشن برگزیده شدن محمد بن عبدالله به پیامبری می گوید: " پس از هشتاد سال به این رسیدم که سرّ مسأله این است که اصلا این عالم برای این آفریده نشده که همه به زور به سعادت برسند و اصلاح بشوند."

این صحبت وی، بعنوان یکی از تئورسین های اصلی و مدافع سرسخت حکومت اسلامی و ولایت مطلقه فقیه، بیان آشکار و گواه گویایی است از ضربه سخت و مهلکی که برساختار و اندام جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه، پس از انتخابات ریاست جمهوری، وارد آمده است.

در خواست التماس گونه و عاجزانه آقای خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی از همه مردم برای حضور در انتخابات، حتی اگر نظام را قبول ندارند؛ و این اعتراف عجیب آقای مصباح یزدی! و در کنار آن، رای بزرگ "نه" توسط اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات به سیاست های خانمان برانداز و مخرب خامنه ای-احمدی نژاد، و نیز این حقیقت که حدود 27 در صد از واجدین شرایط در انتخابات شرکت نکردند، همه و همه نشان از آن دارند که جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه در پروژه به "سعادت" رساندن مردم ایران از طریق ساختن انسانهای مؤمن و مسلمان شکست کامل خورده است.

اصولا می توان گفت که با اعتراف آقای مصباح یزدی ندایی بدین مضمون از درون حوزه های علمیه قم بر می خیزد که "ما اصلا قرار نیست انسانهای مؤمن بسازیم و همه را به سوی رستگاری هدایت کنیم" . ندایی که اگرچه سده هایی دیر تر از آغاز مدرنیته و پذیرش اصالت انسان و خود مختاری او بگوش می رسد، اما باید آنرا بقول آقای تاجزاده به فال نیک گرفت و به بنظر من بر سر در حوزه های علمیه قم و دانشگاه های اسلامی آویخت که "ما قرار نیست انسان را بسازیم".

البته این اعتراف صرفا محدود به روحانیت شیعه نمی شود بلکه همانطور که گفته شد پس از آغاز دوران پُست مدرن و با اعلام مرگ خدا توسط فردریش نیچه و سپس با رشد و تکوین فلسفه اصالتِ وجود انسان و بویژه اگزیستاسیالیسم، بر اراده معطوف به ساختنِ انسانِ ایده ال و برتر خط بطلان کشیده می شود.

گفته معروف کارل مارکس که فلاسفه تاکنون جهان را تفسیر کرده اند و ما می خواهیم جهان را تغییر دهیم نکته بسیار مهمی، در همین زمینه، در خود نهفته دارد. وی که در مقطع تاریخی عبور از دوران مدرن به پُست مدرن زندگی میکرد، در حقیقت یک پا در اومانیسمِ دوران روشنگری داشت و با پای دیگر در حال عبور به اومانیسم و اگزیستانسیالیسمِ دوران پست مدرن بود.

وی با گفتمان جدید خود مبنی بر تغییر جهان بجای تفسیر آن در واقع امر نقطه پایانی نیز بر اندیشه های فلسفی و دینی حاکم بر جوامع بشری آن زمان که هدف اصلی خود را نه ساختن یک جهان جدید بلکه تربیت و ساختن انسان ایده آل و "متعالی" قرار داده بودند گذاشت. وی در حقیقت، با اعلام این نظر راه برای پذیرش انسانِ مدرن آنگونه که هست باز نمود.

البته اگرچه فلسفه مارکس در ادامه تکوین خود با اصالت دادن به پروسه تولید و مناسبات طبقاتی راه را برای نوع دیگری از مطلق اندیشی و آرامانگرایی، البته اینبار در حوزه مناسبات اجتماعی، باز کرد اما در هر حال با اعلام تلویحیِ این نظریه که انسان قابل ساختن نیست، کمک بزرگی کرد به پیشرفت این گفتمان که جهان قابل ساختن است، ولی باید از ساختن انسان ایده آل دست برداشت و صرف نظر نمود.

طبیعی است که این نظریه به این معنی نیست که انسان اساسا قابل تغییر نمی باشد بلکه می خواهد با اتکا به اصل نسبیت و پذیرش حقوق فردیِ تک تک انسانها، مسئولیتِ این تغییر و تحول را بعهده خود انسان واگذارد. بطوری که حتی در زمینه علوم دقیقه و بویژه علم زیست شناسی نیز با اتکا بر مسئولیت فردی، و به خود واگذاشته شدن و پذیرش حقِ انتخاب، بحثهای بسیار جدی و مخالف در زمینه اخلاقی و درست بودنِ تحققیات آزمایشگاهی برای ساختن انسانهای بدون نقص از طریق دستکاری در ژن صورت گرفته و می گیرد.

در زمینه های فلسفه سیاسی و روانشناسی نیز به جرات می توان گفت که در دوران مدرنیته بجای تلاش برای ساختن یک انسان ایده آل و برتر، تاکید بر ساختن و بنیانگذاری یک روابط اجتماعیِ مدرن، از طریق وضع قرارداد های اجتماعی، می شود.
به سخن دیگر در پروسه ساخت و تکوین مناسبات اجتماعی، انسان دیگر یک موجود آزمایشگاهی برای تجربه کردنِ انواع نظریات فلسفی، دینی و حتی علمی که تولید یک انسانِ برتر و بی نقص را مد نظر دارند، نیست، بلکه با پذیرش حق انتخاب و به رسمیت شناختن تفاوت های فردی؛ مسئولیتِ ساختِ روابط اجتماعی مستقیما به آحاد یک جامعه سپرده می شود.

البته پروژه ساختن انسان ایده ال حتی در کشورهایی که وارد دوران مدرنیته شده اند نیز به یکبار متوقف نشده است. شاهد هستیم که این پروژه در برخی از مدلهای اجتماعی و سیاسی دوران قرن بیستم، راه خود را از طریق تولید و ایجاد سازمان ها و تشکیلات بسیار مستحکم و منضبط ادامه می دهد. برای نمونه از حزب ناسیونال-سوسیال هیتلر و بویژه سازمان اس اس او و یا در جمهوری اسلامی از هسته مرکزی سپاه پاسداران و سازمان مجاهدین خلق بویژه پس از استقرار آن در عراق نام برد که همگی در پی ساختن انسان مورد نظر خود از طریق ایجاد یک تشکیلات بسیار منظم و هدایت شده بودند. در تاریخ ما قبل مدرن ایران نیز تشکیلات حسن صباح را می توان در این ردیف قرار داد.

اکنون می توان گفت که حتی برنامه ساختن انسان ایده آل از طریق تشکیلات متمرکز و منسجم نیز در تمامی این کشورها به شکست انجامیده است. برخی مانند سازمان اس اس هیتلر بکلی نابود شدند و برخی نیز مانند سپاه پاسداران جمهوری اسلامی بتدریج متحول گردیدند و بجای عناصر مؤمن و انقلابی، رانت خوار تحویل جامعه ایران دادند.

علت این شکست را باید در درجه اول در همان اعتراف آقای مصباح جستجو کرد که انسان را نمی توان اراده گرایانه و از طریق آموزشهای ایدئولوژیکی و نظم تشکیلاتی ساخت و پرورش داد؛ که در صورت پافشاری بر این پروژه باید مطمئن بود که سر انجام این پروژه چیزی جز تحویل یک مشت متقلب و ریاکار و پیشانی کبره بسته و دزد اموال مردم نخواهد بود.

این محصول در بسیاری از نظام های سیاسی که اراده گرایانه قصد ساختن یک روابط اجتماعی متمرکز و سازمان یافته و از طریق آن پرورش انسان ایده ال آن نظام را داشتند بخوبی قابل مشاهده است. روابط مافیایی و فساد گسترده در حزب کمونیست چین و یا حزب کمونیست شوری سابق و نیز روابط رانتی و مافیایی حاکم بر نظام سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی گواه عینی بر این نتیجه گیری است که جهان را می توان ساخت اما نمی توان اراده گرایانه و تحمیلی انسان جدیدی را خلق کرد.


۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

نغمه مخالف و شنا در جهت عکس جریان آب

می گویند ولادیمیر لنین رهبر انقلاب بلشویکی در روسیه در روزهای قبل از پیروزی انقلاب اکتبر این سوال از رفقای خود می کند که "چه باید کرد اگر ما در این انقلاب پیروز نشویم؟" سوال دیگری که در برابر سوال لنین در اذهان برخی از انقلابیون در گردش بود و آنرا در درجه اول به تروتسکی نسبت می دهند این بود که "من بیشتر نگران آینده ام که چه حوادثی اتفاق خواهند افتاد، اگر ما در این انقلاب پیروز شویم".

با وجودی که حدود یک قرن از طرح این پرسشهای متناقض با یکدیگر می گذرد اما بنظر می رسد که نه تنها این سوالها و نگرانیهای ناشی از آن همچنان در تقابل دائمی بین سوسیالیزم و کاپیتالیزم مطرح هستند، بلکه دقیقا به همین شکل نیز در شرایط بسیارهیجان انگیز پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران و اصولا هر تحول عمیق اجتماعی و سیاسی نیز زنده و مطرح باشند.

پس از پیروزی آقای حسن روحانی چه آینده ای در انتظار مردم ایران است؟ اگر ما امیدواران به این نسیمِ تغییر و اصلاح، نهایتا موفق به تحقق آرمانها و مطالباتمان از آزادی های سیاسی و حقوق بشر گرفته تا عدالت اجتماعی و سکولاریزم نشویم، آرمانهایی که بیش از هر زمان دیگری دست نیافتنی تر بنظر می آیند، آنگاه چه اتفاقاتی در اتنظارمان خواهد بود؟

آیا عدم موفقیت در دست یابی به این خواسته ها غیر واقعی بودن و نازایی این آرمانها  را به نمایش می گذارد؟ و یا نشان دهنده پیروزی مدل سیاسی-اجتماعی "جمهوری اسلامی" است  که خود آنرا برگزیده وبه اشکال مختلف در شکل گیری آن سهم داشته ایم، و اکنون نیز به کمک و یاری او شتافته ایم تا از بن بست خارج شود و نفسی تازه کند؟ بمانند بیماری که بطور مصنوعی زنده نگاه داشته میشود، از خون امید و هوای آرزوهایمان به او تزریق می کنیم تا بلکه با زنده نگاه داشتن اش در هزینه های سنگین کفن ودفن صرفه جویی کنیم،... و آنگاه جشن شادی می گیریم که بیمارمان از مرگ نجات یافته است.

آیا واقعا راه و آلترناتیو دیگری وجود ندارد؟ آیا این نظام سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را که بشدت بیمار است، باید به هر طریقی حفظ کرد و زنده نگاهش داشت و یا با قطع امید از او مراسم کفن ودفن او را تدارک دید؟ آیا بنظر نمی رسد که حریف مقابل ما، بجای الیگارشی مذهبی و نظامی جمهوری اسلامی، همین "روشهای کجدار و مریز اصلاح طلبانه" شده است؟ آیا ما بجای محبوس ماندن درمیان دیوارهای استبداد مذهبی در بند انتخابهای خود گرفتار نیامده و زندانی آلترناتیوی که خود بر گزیده ایم، نشده ایم؟

شاید ما باید کادرهای کلاسیک را بشکنیم و بقول معرف خارج از قالبها و کادر فکرکنیم. جرات کنیم که در خلاف جریان آب شنا کنیم و بقول صمد بهرنگی مطمئن باشیم که وقتی راه افتادیم و دل بدریا زدیم ترسهایمان خواهند ریخت.

اما شرط آغاز به "خارج از کادر فکر کردن" و "دل بدریا زدن" همانا به یکباره بیدار شدن و حواس خود را جمع کردن است. زمانی که انسان در رویاها و آرزوهای خود زندگی می کند، آنقدر در این رویا غرق شده است که همه چیز آن واقعی بنظر می رسد و همه رفتارها و گفته ها را آنطور که می خواهد می بیند و می شنود. در این شرایط بهترین کار سوزن زدن به خود و به یکباره بیدار شدن و تمرکزِ حواس است.  

بنظر من ملت ما در این دوران پرشور و شعف بیش از هر چیز به یک تمرکز حواس اجتماعی (social mindfulness) نیازمند است. ما باید حواس خود را خوب جمع کنیم ومتوجه باشیم که هنوز تغییری در وضعیت این بیمار اتفاق نیفتاده است، جز اینکه خونِ امید و اکسیژنِ آرزوهای این ملت به او تزریق شده است. بنابراین باید با هوشیاری کامل تحولات آینده این بیمار را بدقت زیر نظر داشت.

اما این تمرکز حواس اجتماعی با وجودی که پسوند "اجتماعی" را بدنبال خود می کشد، در درجه اول مستلزم درک و پذیرش مسئولیت فردی، مستقل از جو و شرایط اجتماعی و عوامل مهیج بیرونی است. بدین معنی که تک تک ما برای مدت کوتاهی هم که شده در ایستگاه "مسئولیت و منافع فردی"، و حتی "فردیت خود"، توقف کنیم و با ضربه و سوزن زدن به خود از بستر رویاهای ناشی از فضا و شرایط عمومی برخیزیم و حواس خود را خوب جمع نماییم.

در این "ایستگاه فردیت و مسئولیت فردی" و با حواس جمع به ندای علائق و خواسته های فردی خویش گوش دهیم و آنرا با جان دل بشنویم و حس کنیم. سپس آنگاه به سایر انسانها و توده مردم  صرفا بعنوان همراهان خود نگاه کنیم و نه به مثابه هدف و منظور نهایی؛ و بدانیم که آنچه که توده مردم فریاد بر می آورند الزاما حقیقت نیست و  شاید چه بسا پندارهایی اند که ریشه در رویاها و خوابهای ما دارند.

اگر تک تک آحاد جامعه ما فردیت خود و منافع خویش را خوب بشناسند و حواس خود را بدقت جمع کنند، آنگاه می توان صحبت از یک تمرکز حواس اجتماعی کرد. تمرکز و مجموعه ای که بر منبای مشارکت و همکاری آگاهانه شکل می گیرد و هدف خاصی را که برآیند اهداف فردی همه ما است به نمایش می گذارد و پیگیری می نماید.

"تمرکز حواس اجتماعی"  که از آن صحبت می کنیم اما با "خود آگاهی اجتماعی" تفاوت های اساسی دارد. خود آگاهی اجتماعی می تواند متاثر از گفتمانهای روز باشد؛ و گفتمانهای روز نیز به نوبه خود میتوانند متاثر از فرهنگ و ضرورت های زمانه و شرایط روز باشند. گفتمان هایی که الزاما برایند خواسته های فردی آحاد جامعه نیستند و چه بسا بر اساس یک ایدئولوژی و یا مذهب خاصی شکل گرفته اند. در حالیکه تمرکز حواس اجتماعی در درجه اول متکی بر خواسته های فردی و فردیت تک تک آحاد جامعه شکل می گیرد، خواسته هایی که در خوشبختی و بهره وری آزاد از منابع طبیعی خلاصه می شود، خواسته هایی که بسیار انسانی و نسبت به ایدئولوژیها و مذاهب خنثی هستند و معیاری جز برآورده شدن خودِ این خواسته ها برای ارزشگذاری آنها وجود ندارد.

به سخن دیگر حتی با خودآگاهی اجتماعی نیز نمی توان به سوالات فوق پاسخ کامل و صحیح داد.  با درک منافع فردی و پذیرش مسئولیت فردی و مهمتر از هر چیز با جمع کردن حواس خود و تمرکز بر آن است که می توان به یک حس فراگیر اجتماعی دست یافت. با این حس فراگیر اجتماعی است که می توان حضور دائم مردم در عرصه های سیاسی و در مراحل سرنوشت ساز را تضمین کرد. بیماری که اکنون با خون امید و هوای تازه آروزهای ما زنده نگاه داشته شده است در حقیقت بخشی از جان مایه ما را در خود جذب کرده است.

پاسداری از این خون تازه ایجاب می کند که تمرکز حواس اجتماعی خود را به هر طریق ممکن حفظ کنیم. در این میان گفتمانهای اصلاح طلبی و یا اصولگرایی مهم نیستند، مهم حس فردی ما و این سوال دائمی است که آیا من با این انتخاب خوشبختر و سرزنده تر شده ام یا نه؟ سوالی که در طول دوران ریاست جمهورِ این نظام بر سر در خانه های ما می بایست نوشته و آویخته گردد.